######OpenITI# #META#Header#End# ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0002.png) ~~مجموعهآ آثار فارس پژوهشی # 5 PageV01P043 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0003.png) ~~حیدر شیرازی، ترن 8ق. ~~دیوان حیدر شیرازی: شاعر قرن هشتم هجری [به کوشش علی میرافضلی. - تهران: کازرونیه، 1382. ~~224 ص. - (از مجموعهآ آثار نارس پژرهی؛ شمارهآ 5) # 150tn 964-94257-7-2 ~~نهرست نویسی بر اساس اطلاعات نیا. ~~وازه نامه. ~~1. شعر فارسی -- ترن 8ق. الف. میرافضلی، علی. ب. عنوان. ~~Pm5447/7 /9د 1/32فا8 ~~1382 ~~کنابخانهآ ملی ایران 10328-82م PageV01P044 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0004.png) ~~قرن هشتم هجری یکی از دورههای درخشان شعر فارسی بویزه در قالب غزل است. در این دوره شاعربی ~~رقیبی همچون حافظ و شاعران برجستهای همچون اوحدی مراغهای و خواجوی کرمانی و سلمان ساوجی ~~و ناصر بخارایی و عماد فقیه کرمانی و عبید زاکانی و کمال خجندی ظهور کردند. و در کنار آنان، از شاعران ~~دیگری مثل جلال عضد یزدی و رکنالدین صاین و میر کرمانی و جهان ملک خاتون و جنید شیرازی و ~~بهاءالدین ساوجی و روح عطار و رکنالدین ابهری هم میتوان یاد کرد. یکی از شاعران فراموش شده و ~~میانه حال قرن هشتم که احوال و آثارش از نگاه و قلم تذکره نویسان و تاریخ نگاران ادبیات دور مانده است، ~~حیدر بقال شیرازی است. وی در اوایل قرن هشتم در شیراز به دنیا آمده و سالها در یزد سکونت داشته و در ~~مدح شاهان خاندان مظفر بویژه نصرتالدین یحیی شعر گفته و در اواخر این قرن احتمالا در همان زادگاه ~~خود از دنیا رفته است. # از اشعار حیدر شیرازی یک دیوان مختصر باقی مانده که شامل همهآ سرودههای او نمیشود و به موش ~~الارواح موسوم است. نیم بیشتر اشعار او را غزلهایش تشکیل میدهد و نیم کمترش را قصایدش. ~~دستنویس منحصر به فرد دیوان او در کتابخانهآ موزهآ بریتانیا نگهداری میشود و تصویر آن در کتابخانهآ ~~مرکزی دانشگاه تهران موجود است. # در مورد اوضاع و احوال اجتماعی و سیاسی ایران در قرن هشتم هجری در منابع تاریخی و ادبی به ~~تفصیل سخن رفته و تکرار ms01 آن گفتارها در این کتاب لطف و فایدهای ندارد و جز گرد ملال چیزی بر لوح فکر ~~و خاطر خوانندگان فرهیخته و اهل مطالعه و تحقیق نمیافزاید. در مقدمه این کتاب بنده سعی کردهام به ~~نکاتی بپردازم که به طور خاص به زندگی و شعر حیدر شیرازی مربوط است. ابتدا شرح مختصری از ~~زندگانی حیدر آنچنان که از اشعارش بر میآید آوردهام. برای این کار، منبعی جز شعرهای حیدر در اختیار ~~نداریم. در این بخش، در مورد ممدوحین حیدر نیز نکاتی بیان شده که در روشن شدن سوانح زندگی این ~~شاعر تأثیر بسیار دارد. در بخش بعدی مقدمه، به بررسی چند و چون شعر او پرداخته و مشابهاتهای میان ~~شعرهای حیدر و اشعار سعدی و خواجو و حافظ را نشان دادهام. و در آخر، نسخهآ خطی دیوان حیدر ~~شیرازی معرفی و ویژگیهای کتابتی آن بیان شده است. پس از نقل اشعار حیدر، تعلیقات و توضیحات ~~مجمل و مختصری در مورد اشارات و امارات ادبی و واژگان و اصطلاحات نادر و دشوار دیوان او آمده ~~است که بیشتر به کار عامهآ خوانندگان میآید. در این بخش سعی شده است شواهدی که برای هر واژه و PageV01P045 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0006.png) ~~ای ز هستی غلغلی در ملک جان انداخته عکس نور ذات خود بر انس و جان انداخته ~~آتشی از مهر در میدان دل افروخته پرتوی از ذات در صحرای جان انداخته ~~نه تتق در عالم کون و فساد افراشته هفت فرش اندر سرای کن فکان انداخته ~~مهر وحدت از رخ شاه و گدا افروختهز # نور قربت در دل پیر و جوان انداخته # مان پر کرده از در وگهر ماه را چون گوی سیمین در میان انداخته ~~روز فرشی را ز زر گسترده بر روی فلک شب بساطی را به راه کهکشان اندا. # درت او صبحدم از جامهآ زرین مهر سبز خنگ چرخ را برگستوان انداخته ~~در بدخشان، تاب مهر عالم افروزش به صنع خ ms02 # خون لعل اندر دل سنگین کان انداخته ~~هر که بی پروانهآ حکمش زبان آور شده همچو شمعش آتشی اندر زبان انداخته ~~زآستین صنع ، دست قدرتش روز ازل فتنه ها در دامن آخر زمان انداخته 1 ~~هر کسی کو آتش حرص و هوا افروخته ز آتش غم دودش اندر دودمان انداخته ~~دوستان را روح و راحت در رسانیده به دل دشمنان را در عذاب جاودان انداخته ~~هر که عشق او بهشت، از مدبری و کافری آتشی از دوزخش در خان و مان انداخته ~~غیر نامش هر که نامی بر زبان آورده است از ندامت، خاک راه اندر دهان انداخته ~~عاشق ذات جلالش هر دم از مجرای دل ناوک آه از زمین بر آسمان انداخته 15 ~~صانع بیچون به دست قدرت خود در بهشت خوان پر نعمت ز بهر بندگان انداخته ~~عارف حق از خدا چیزی نخواهد جز لقا گرچه بیند جنت اعلی و خوان انداخته PageV01P047 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0007.png) # ش حق طلب کو ز دیده کوثر و حور و جنان انداخته ~~کوثر و حور و جنان هیچ است پیش حق طلب کوز دی ~~بندهای را بر فراز تخت شاهی داده جای بندهای را دردمند و ناتوان انداخته ~~2زاهدی را کرده در مسجد امام و پیشوا راهبی را مست در کوی مغان انداخته ~~خالق اشیا، گناهی کآمد از ما در وجود سز پوش است و طبق پوشی بر آن انداخته ~~ات پنهانش که پیداتر بود از آفتاب سر به سر اهل یقین را در گمان انداخته # زامر حق، در تیره شب خویشتن را همچو شمعی در دخان انداخته ~~مه، برین چرخ یکم از امر حق، در تیره شب ~~منشی ملک دوم، آن کو عطارد نام اوست مست حضرت گشته و کلک از بنان انداخته ~~25مطرب بزم سوم، زهره، به امر دادگر از غریو چنگ در گردون فغان انداخته ~~خسرو چرخ چهارم، آفتاب، از نور حق آتشی اندر نهاد خود عیان انداخته ~~رزم ساز کشور ms03 پنجم، شه بهرام نام هیبت قهر حق از دستش سنان انداخته ~~قاضی ملک ششم، برجیس، در دارالقضا دست قدرت بر سر او طیلسان انداخته ~~شاه چرخ هفتمین، کیوان، به امر کردگار هفت گردون معلا زیر ران انداخته ~~30دست صنعش، فصل نیسان از شقایق، فرش آل برکنار سبزه و آب روان انداخته ~~چترهای هفت رنگ از شاخهها افراخته وز زمرد فرشها در بوستان انداخته ~~از بهار و ارغوان ولاله و نسرین وگل برقعی بر روی باغ از پرنیان انداخته ~~شاخ سنبل بر کنار ضیمران افراخته شور بلبل در میان گلستان انداخته ~~ارغوان، رخ سرخ کرده از برای شاهدی غیرت او آتشی در ارغوان انداخته ~~35رنگ و بوی گل پدید آورده در بستان عشق غلغلی در بلبل فریادخوان انداخته ~~در شب معراج گفته یک سخن با مصطفا زآن س # زآن سخن آوازهای اندر جهان انداخته ~~دین او دریاست، در وی مؤمنان چون گوهرند # کافران را موج، چون خس بر کران انداخته ~~دولت او کوس در عرش معلآکوفته نوبتش آوازه در کون و مکان ان # شتی کآن نیست در دریای دین ملاح آن نگر و تیرش شکسته، بادبان انداخته # حیدر عاشق ز بهر آنکه باشد احمدی # غلغلی از عاشقی در لامکان انداخته PageV01P042 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0007.png) # ش حق طلب کو ز دیده کوثر و حور و جنان انداخته ~~کوثر و حور و جنان هیچ است پیش حق طلب کوز دی ~~بندهای را بر فراز تخت شاهی داده جای بندهای را دردمند و ناتوان انداخته ~~2زاهدی را کرده در مسجد امام و پیشوا راهبی را مست در کوی مغان انداخته ~~خالق اشیا، گناهی کآمد از ما در وجود سز پوش است و طبق پوشی بر آن انداخته ~~ات پنهانش که پیداتر بود از آفتاب سر به سر اهل یقین را در گمان انداخته # زامر حق، در تیره شب خویشتن را همچو شمعی در دخان انداخته ~~مه، برین چرخ یکم از امر حق، در تیره شب ~~منشی ms04 ملک دوم، آن کو عطارد نام اوست مست حضرت گشته و کلک از بنان انداخته ~~25مطرب بزم سوم، زهره، به امر دادگر از غریو چنگ در گردون فغان انداخته ~~خسرو چرخ چهارم، آفتاب، از نور حق آتشی اندر نهاد خود عیان انداخته ~~رزم ساز کشور پنجم، شه بهرام نام هیبت قهر حق از دستش سنان انداخته ~~قاضی ملک ششم، برجیس، در دارالقضا دست قدرت بر سر او طیلسان انداخته ~~شاه چرخ هفتمین، کیوان، به امر کردگار هفت گردون معلا زیر ران انداخته ~~30دست صنعش، فصل نیسان از شقایق، فرش آل برکنار سبزه و آب روان انداخته ~~چترهای هفت رنگ از شاخهها افراخته وز زمرد فرشها در بوستان انداخته ~~از بهار و ارغوان ولاله و نسرین وگل برقعی بر روی باغ از پرنیان انداخته ~~شاخ سنبل بر کنار ضیمران افراخته شور بلبل در میان گلستان انداخته ~~ارغوان، رخ سرخ کرده از برای شاهدی غیرت او آتشی در ارغوان انداخته ~~35رنگ و بوی گل پدید آورده در بستان عشق غلغلی در بلبل فریادخوان انداخته ~~در شب معراج گفته یک سخن با مصطفا زآن س # زآن سخن آوازهای اندر جهان انداخته ~~دین او دریاست، در وی مؤمنان چون گوهرند # کافران را موج، چون خس بر کران انداخته ~~دولت او کوس در عرش معلآکوفته نوبتش آوازه در کون و مکان ان # شتی کآن نیست در دریای دین ملاح آن نگر و تیرش شکسته، بادبان انداخته # حیدر عاشق ز بهر آنکه باشد احمدی # غلغلی از عاشقی در لامکان انداخته PageV01P043 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0007.png) # ش حق طلب کو ز دیده کوثر و حور و جنان انداخته ~~کوثر و حور و جنان هیچ است پیش حق طلب کوز دی ~~بندهای را بر فراز تخت شاهی داده جای بندهای را دردمند و ناتوان انداخته ~~2زاهدی را کرده در مسجد امام و پیشوا راهبی را مست در کوی مغان انداخته ~~خالق اشیا، گناهی کآمد از ما در وجود سز پوش است ms05 و طبق پوشی بر آن انداخته ~~ات پنهانش که پیداتر بود از آفتاب سر به سر اهل یقین را در گمان انداخته # زامر حق، در تیره شب خویشتن را همچو شمعی در دخان انداخته ~~مه، برین چرخ یکم از امر حق، در تیره شب ~~منشی ملک دوم، آن کو عطارد نام اوست مست حضرت گشته و کلک از بنان انداخته ~~25مطرب بزم سوم، زهره، به امر دادگر از غریو چنگ در گردون فغان انداخته ~~خسرو چرخ چهارم، آفتاب، از نور حق آتشی اندر نهاد خود عیان انداخته ~~رزم ساز کشور پنجم، شه بهرام نام هیبت قهر حق از دستش سنان انداخته ~~قاضی ملک ششم، برجیس، در دارالقضا دست قدرت بر سر او طیلسان انداخته ~~شاه چرخ هفتمین، کیوان، به امر کردگار هفت گردون معلا زیر ران انداخته ~~30دست صنعش، فصل نیسان از شقایق، فرش آل برکنار سبزه و آب روان انداخته ~~چترهای هفت رنگ از شاخهها افراخته وز زمرد فرشها در بوستان انداخته ~~از بهار و ارغوان ولاله و نسرین وگل برقعی بر روی باغ از پرنیان انداخته ~~شاخ سنبل بر کنار ضیمران افراخته شور بلبل در میان گلستان انداخته ~~ارغوان، رخ سرخ کرده از برای شاهدی غیرت او آتشی در ارغوان انداخته ~~35رنگ و بوی گل پدید آورده در بستان عشق غلغلی در بلبل فریادخوان انداخته ~~در شب معراج گفته یک سخن با مصطفا زآن س # زآن سخن آوازهای اندر جهان انداخته ~~دین او دریاست، در وی مؤمنان چون گوهرند # کافران را موج، چون خس بر کران انداخته ~~دولت او کوس در عرش معلآکوفته نوبتش آوازه در کون و مکان ان # شتی کآن نیست در دریای دین ملاح آن نگر و تیرش شکسته، بادبان انداخته # حیدر عاشق ز بهر آنکه باشد احمدی # غلغلی از عاشقی در لامکان انداخته PageV01P044 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0007.png) # ش حق طلب کو ز دیده کوثر و حور و جنان انداخته ~~کوثر و حور و جنان هیچ است ms06 پیش حق طلب کوز دی ~~بندهای را بر فراز تخت شاهی داده جای بندهای را دردمند و ناتوان انداخته ~~2زاهدی را کرده در مسجد امام و پیشوا راهبی را مست در کوی مغان انداخته ~~خالق اشیا، گناهی کآمد از ما در وجود سز پوش است و طبق پوشی بر آن انداخته ~~ات پنهانش که پیداتر بود از آفتاب سر به سر اهل یقین را در گمان انداخته # زامر حق، در تیره شب خویشتن را همچو شمعی در دخان انداخته ~~مه، برین چرخ یکم از امر حق، در تیره شب ~~منشی ملک دوم، آن کو عطارد نام اوست مست حضرت گشته و کلک از بنان انداخته ~~25مطرب بزم سوم، زهره، به امر دادگر از غریو چنگ در گردون فغان انداخته ~~خسرو چرخ چهارم، آفتاب، از نور حق آتشی اندر نهاد خود عیان انداخته ~~رزم ساز کشور پنجم، شه بهرام نام هیبت قهر حق از دستش سنان انداخته ~~قاضی ملک ششم، برجیس، در دارالقضا دست قدرت بر سر او طیلسان انداخته ~~شاه چرخ هفتمین، کیوان، به امر کردگار هفت گردون معلا زیر ران انداخته ~~30دست صنعش، فصل نیسان از شقایق، فرش آل برکنار سبزه و آب روان انداخته ~~چترهای هفت رنگ از شاخهها افراخته وز زمرد فرشها در بوستان انداخته ~~از بهار و ارغوان ولاله و نسرین وگل برقعی بر روی باغ از پرنیان انداخته ~~شاخ سنبل بر کنار ضیمران افراخته شور بلبل در میان گلستان انداخته ~~ارغوان، رخ سرخ کرده از برای شاهدی غیرت او آتشی در ارغوان انداخته ~~35رنگ و بوی گل پدید آورده در بستان عشق غلغلی در بلبل فریادخوان انداخته ~~در شب معراج گفته یک سخن با مصطفا زآن س # زآن سخن آوازهای اندر جهان انداخته ~~دین او دریاست، در وی مؤمنان چون گوهرند # کافران را موج، چون خس بر کران انداخته ~~دولت او کوس در عرش معلآکوفته نوبتش آوازه در کون و مکان ان # شتی کآن نیست ms07 در دریای دین ملاح آن نگر و تیرش شکسته، بادبان انداخته # حیدر عاشق ز بهر آنکه باشد احمدی # غلغلی از عاشقی در لامکان انداخته PageV01P048 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0008.png) ~~بندهام از جان خدایی را که او جان آفرید مهر و ماه و انجم و گردون گردان آفرید ~~دست صنع لایزالش، روز قدرت در ازل پارهآ یاقوت در فیروزه ایوان آفرید # لؤلؤ شهوار از یک قطره باران آفرید ~~زابر فیض، اندر بن دریای حکمت، در صدف لؤلؤش ~~از برای آنکه بنشانند بر تخت زرش پرتوی از مهر در لعل بدخشان آفرید ~~دست صنعش آتش خورشید را در کان فکند وین همه یاقوت ولعل اندر دل کان آفرید 45 ~~تا همیشه دامن من معدن جوهر بود در کنار جزع من یاقوت و مرجان آفرید ~~اندرین درج زمرد، در شب تقدیر خویش صد هزاران لؤلؤ شهوار رخشان افرید ~~گه بهار شادمانی، گه خزان بیغمی گاه تابستان خرم، گه زمستان آفرید ~~رعد، غران کرد و جسم باد بی آرام ساخت برق، خندان کرد و چشم ابر گریان آفرید ~~تا به قدرت کرد گریان دیدهآ ابر بهار در میان خارها گلبرگ خندان آفرید 1 ~~نار چون پستان خوبان در چمن پر بار کرد بهآ بهرنگ عاشقان در طرف بستان آفرید ~~در لب جانان حیات جاودانی جمع کرد بر رخ خوبان سر زلف پریشان آفرید ~~گل رخ و نسرین بر و مشکین خط و مهوش نگاشت دلبر سنگین دل و سیمین زنخدان آفرید ~~سر صنع لایزال از بهر خلط عاشقان در خط و خال ولب و رخسار جانان آفرید ~~عاشق ذات جلال خویش در صحرای عشق از شراب لایزالی مست و حیران آفرید 55 ~~ماه چابک سیر در یک جا نمی گردد مقیم ماه را سرگشته در گردون گردان آفرید ~~تا حساب ملک بنویسد به کلک معرفت تیر پیر چرخ را منشی دیوان آفرید ~~تا نوازد چنگ و گوید قول و نوشد جام می در فلک گویندهای خوب و ms08 غزل خوان آفرید ~~در جهان آفرینش بر سر تخت مراد پادشاه چرخ چارم را زرافشان آفرید ~~تا سراندازی کند از سرکشی در شرق و غرب ترک خونریز فلک با تیغ بران آفرید 6 ~~تاکند حل نکتههای شرع در دار القضا قاضی گردون گردان را سخندان آفرید ~~پیر پر دستان که بر هفتم فلک فرمان ده است بر سر شش طاق گردونش نگهبان آفرید ~~حکمتش را بین که در دار الشفای معرفت درد دل را از وصال خویش درمان آفرید ~~خاک و باد و آب و آتش، مهر و ماه و روز و شب جسم و جان و عقل ودانش، جمله یزدان آفرید PageV01P049 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0009.png) # یش اندر ازل گرچه پنداری ترا از چار ارکان آفرید ~~آفریدهست او ترا از نور خویش اندر ازل ~~این همه قدرت که در دنیا و عقبا جمع کرد صنع بیچونش همه از بهر انسان آفرید ~~گاه بر فوق ثریا، گاه در تحت الثری در جهان معرفت انسان بدین سان آفرید ~~از برای کژنشینان دوزخ تابنده ساخت وز برای راست بینان باغ رضوان آفرید ~~از برای کافران، دنیا چو جنت راست کرد وز برای مؤمنان، دنیا چو زندان آفرید ~~در جهان آدم ز محرومی ملامتها کشید گویی آدم در جهان از بهر حرمان آفرید ~~از برای آنکه تا یونس رود در بطن حوت ماهیئی را در بن دریای عمان آفرید ~~در ازل، رزاق روزیده، ز خوان قیض خویش جسم ایوب از برای قؤت کرمان آفرید ~~چون نمود ادریس، در باغ بهشت از امر خود از برای حله دوزی در تنش جان آفرید ~~گاه ابراهیم را در آتش سوزان فکند گاه اسماعیل را از بهر قربان آفرید ~~5 گاه یوسف را عزیز مصر کرد از بعد حزن گاه یعقوب از برای بیت الاحزان آفرید ~~سجده کن پیش حکیمی را که امر حکمتش وصل یوسف را دوای پیرکنعان آفرید ~~تا به زیر پا در آرد شرق و غرب از ms09 دستبرد بر سر باد صبا تخت سلیمان آفرید ~~تا حیات جاودان یابند در ملک وجود از برای خضر والیاس آب حیوان آفرید ~~کوری نمرود کابراهیم در آتش افکند قدرتش از آتش سوزان گلستان آفرید ~~0 تا در آب رود نیل نیستی غرقش کند دفع فرعون لعین، موسی عمران آفرید ~~از برای آنکه سحر ساحران باطل کند قدرت بیچون او از چوب ثعبان آفرید ~~عیسی اندر خاک راه آمد ز مادر در وجود جایگاهش بر سپهر چارم از ان آفرید ~~از برای آنکه تاج مهر بر فرقش نهد تخت گاهش در بر خورشید تابان آفرید ~~چون زکریا شد ز بیم خصم پنهان در درخت اره بر فرق سرش، دارای دوران آفرید ~~تاکند اظهار معجز، صالح خلوت نشین ناقه را از سنگ خارا سهل و آسان آفرید ~~صد هزار و بیست و چار آمد پیمبر در وجود مصطفای مجتبا بر جمله سلطان آفرید ~~این همه پیغمبران اندر رکاب او روند از برای آنکه او سالار ایشان آفرید ~~عارضش زیباتر از برگ گل و نسرین نگاشت قامتش رعناتر از سرو خرامان آفرید # از برای آنکه تا نعت نبی گوید زجان # طبع حیدر در سخنگویی چو حتسان آفرید. PageV01P050 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0010.png) ~~خالق اشیا که این دریای اخضر آفرید در کنار و دامنش، یاقوت و گوهر آفرید 1 ~~طاق ازرق بست و این فرش مطبق گسترید مهر انور ساخت و این ماه منور آفرید ~~در خم چوگان ماه نو به صنع خویشتن آسمان مانندهآ گوی مدور آفرید ~~طشت زرین، طاس سیمین، ڈر وگوهر، جزع ولعل این همه قدرت درین دریای اخضر آفرید ~~صانع بیچون که این سطح مسطح راست کرد قامت گردون کژ رو همچو چنبر آفرید ~~از برای آنکه تا طباخی اشیاکند آتشی از مهر در خورشید خاور آنرید 15 ~~تا موالید ثلالثه پرورند از امر «کن چار طبع و نه سپهر و هفت اختر آفرید ~~ماهیان را در میان آب دریا جای داد در ms10 کنار آتش سوزان، سمندر آفرید ~~ز انجم رخشنده و رنگ شفق، هنگام شام در کنار آسمان یاقوت و گوهر آفرید ~~کرد ابراهیم آزر بت شکن از امر خویش از برای بت تراشی گرچه آزر آفرید ~~آدمی از چار طبع و پنج حس و شش جهت در زمان کاف و نون الله اکبر آفرید ~~تا دماغ جان مشتاقان خود مشکین کند مشک از آهوی چین، وزگاو عنبر آفرید ~~از شکوفه چون درختان را کله بر سر نهاد از ورقه # از ورقهاشان، قبای سبز در بر آفرید # وز نظافت، لاله را همرنگ آذر آفرید ~~از لطافت، رنگ رخسار سمن چون آب بست وز ~~غنچهآ رعنا که میپوشد قبای فستقی # بر مثال دختری در زیر چادر آفرید ~~سوسن اندر طرف بستان ده زبانی میکن از برای آنکه یزدانش سخنور آفرید 105 ~~از بهار و ارغوان و لاله و نسرین وگل در میان بوستان، دیبای ششتر آفرید ~~چون گل صد برگ را جام شراب ناب داد مستی و شوخی همه در چشم عبهر آفری # وز شقایق در کنار باغ اخگر آفرید ~~از شکوفه در میان بوستان گوهر نمودوز؟ ~~نرگس صاحب نظر، چون دیدهآ خود باز کرد از دم ابر بهاری دیدهاش ت ~~فصل نیسان، قدرت او از بهار هفت رنگ بر سر دوشیزگان باغ، معجر آفری ~~چون درخت گل بخندید و رخ خود سرخ کرد برکف او جامی از یاقوت آخمر آفر # نها برکف نرگس - که سر مست است - ساغر آفرید ~~برکف لاله - که مخمورست - جام می نهاد PageV01P051 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0011.png) # رباغ، چون گل را سپر داد از هوا در میان بوستان، با بید خنجر آفرید ~~نی چون کف بگشودو در خدمت میان ده جابیست در نهاد او ز صنع خویش شکر آفرید ~~15 نرگس رعنا چو برتخت زمرد جای داد تاج بر فرق سرش از سیم و از زر آفرید ~~زیر دامان درختان چمن، فصل ربیع لالههای آتشین مانند مجمر آفرید ~~در میان نوجوانان ms11 چمن، فصل بهار یاسمین مانندهآ پیر موقر آفرید ~~بوستانها از لطافت همچو جنت راست کرد جویهای آب شیرین همچو کوثر آفرید ~~گوهری از امر خود بنهاد در درج عقیق چون از آن نه ماه شد، ماهی منور آفرید ~~20 قدرت و صنعش تماشاکن که از یک قطره آب صورتی محبوب گلروی سمن بر آفرید ~~سرکشان نازنین گلرخ نسرین بدن مهوشان دلکش خورشید پیکر آفرید ~~از برای «گنت گترا، این همه اسرار صنع در خط وخال ولب و رخسار دلبر آفرید ~~قادر بیچون که این دنیا و عقبا راست کرد بهترین دنیی و عقبی پیمبر آفرید ~~مصطفا و مجتبا و ابطحی وهاشمی بر همه پیغمبرانش شاه و سرور آفرید ~~125 چون بهدست صنع خود گیسوی احمد برفشاند عالم از گیسوی مشکینش معنبر آفرید ~~جون به معراج یقیین میرفت با فر و شکوه جبرییلش در ره تعظیم، چاکر آفرید ~~روز محشر أمتان یکسر بدو بخشد خدا از برای آنکه او سالار محشر آفرید ~~در میان شاعران سالک توجید گوی تا نپنداری که کس مانند حیدر آفرید # گرچه تلخی میکشد از شوربختی در جهان # شعر شیرین خوشش از شهد خوشتر آفرید PageV01P052 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0012.png) ~~قادری کز قدرت این عالم پدیدار آورد خلق عالم را به عشق خویش در کار آورد 130 ~~نافه از آهو و نور از نار ولعل از خاره سنگ گوهر از بحر و زر از کان و گل از خار آورد ~~حکم او از رعد غران کوس سلطانی زند مر او از ابر گریان در شهوار آورد ~~خار تیز از قدرت او بوستان پر گل کند چوب خشک از حکمت او میوهها بار آورد ~~نوبهار صنع بفرستد، بروید گل ز خار بلبلان را مست و لایغقل به گلزار آورد # لالهها در باغ از قدرت نمودار آورد 135 ~~فصل نیسان چون بگرید ابر و خندد روی دشت لالهه ~~ضیمران تار و بنفشه کوژ و لاله شرمسار ارغوان خونین و گل شوخ و ms12 سمن زار آورد ~~پیشتر از آنکه در پوشد گل رعنا قبا نرگس سرمست در بستان کلهدار آورد ~~فصل تابستان به قدرت در میان بوستان صد هزاران صنع گوناگون ز اشجار آورد ~~میوه های خوب شفتالود و امرود و ترنج سیب و زرد آلود و نارج و به و نار آورد ~~از هوای شام، نفح عنبر سارا دهد وز نسیم صبح، بوی مشک تاتار آورد 140 ~~پادشاه پادشاهان روز محشر در بهشت عاشقان مست را با خویش در کار آورد ~~در بر ایشان به دست قدرت خود از گرم دم به دم از حوض کوثر جام اسرار آورد ~~گه به قدرت مهر رخشان را به شب پنهان کند گه به حکمت روز روشن از شب تار آورد ~~در سحر چون وا نشاند شمع ماه از باد صبح مشعل خورشید در عالم پدیدار آورد ~~تا درین مرکز فراوان نقش قدرت برکشد مهر همچون نقطه و گردون چو پرگار آورد 145 ~~هر شب اندر مجلس گردون ز بهر روشنی از مه و انجم چراغ و شمع بسیار آورد ~~مهر و ماه و مشتری و زهره و بهرام و تیر با زحل هر هفت در گردون به رفتار آورد ~~هست اقرارم که گبر و کافرست و دوزخی هر که او در قدرتش یک ذره انکار3 ~~شکر از نی، گندم از گل، میوهها از چوب خشک از برای بندهآ بیچارهآ زار آو ~~و آنگهی بر دست قدرت از میان باغ صنع میوهآ الوان گوناگون به بازار آورد ~~بندهام از جان خدایی را که بهر بندگان این همه قدرت درین اطوار و ادوار آورد PageV01P053 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0013.png) # گاه در مصرش جهانی را خریدار آورد ~~گاه یوسف را به ده درهم فروشد در جهانگ # او هنگام قدرت در جهان معجزات عیسی یک روزه را ناگه به گفتار آورد # و آنگهش از غیرت خود بر سر دار آورد ~~خود کند تقدیر و منصور از آنا الحق دم زندو آنگهش ms13 ~~5 گاه زهر جانستان از زخم مار آرد پدید گاه دفع رنج آن از مهرهآ مار آورد # پشهای بفرستد و او را نگونسار آورد ~~گرچه نمرود دنس لاف الوهیت زندپشهای ~~ور چه فرعون لعین آن دعوی باطل کند همچو خس در رود نیل او را گرفتار آور ~~گر به دست امر بردارد حجاب از روی کار از هدایت کافر صد ساله اقرار آورد # حیدر توحید گوی از غایت صدق و صفا # روی دل پیوسته بر درگاه دادار آورد ~~60 قادرا، پاکا به درگاهت پناه آوردهام # هت پناه آوردهام سر زره گر برده بودم، سر به راه آورده ام # ن به صبح اول اندر حضرت آوردم به صدق تا نگویی دیر آوردی، بگاه آوردهام ~~پای غزت در رهت هر شامگه بنهادهام روی طاعت بر درت هر صبحگاه آوردهام ~~من به پیش قاضی الحاجات بر اقرار خویش مصطفا و مرتضا هر دو گواه آوردهام ~~از برای آنکه تا پشت و پناه من بود روی دل دایم به درگاه الاه ~~45دستگاهم نیست وز افلاس پایم در گل است تا نپنداری که پیشت دستگاه آوردهام ~~شرمسار حضرتم، افکندهام سر پیش پای از برای آنکه در حضرت گناه آوردهام ~~من مسلمانم، نکردم اشتباه حق به کس کافرم گر ز آنکه هرگز اشتباه آوردهام ~~از برای سجده هر بانگی که بر من میزنند قامت خود بر در حضرت دوتاه آوردهام PageV01P054 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0014.png) ~~گرچه دایم روی بر درگاه میبایست کرد روی بر درگاه عزت گاه گاه آوردهام ~~هرکسی از باغ طاعت گل در آن حضرت کشید من ز بی برگی در آن حضرت گیاه آوردهام 17 ~~رو سفیدی نیست در من زیر این چرخ کبود زآنکه من رخ زردم و نامه سیاه آوردهام ~~آه بر آیینهآ گردون کشیدم نیم شب وین کبودی بین که در رخسار ماه آوردهام ~~گرچه میدانم که آهم باد باشد پیش تو دم بهدم از سینه در پیش تو آه آوردهام ~~خویشتن آوردهام ms14 پیش تو با دست تهی تا نگویی خویش با خیل و سپاه آوردهام ~~جای من چاه است، شرمم باد از درگاه تو گر بگویم من که در پیش تو جاه آوردهام 175 ~~خرمن عمر از هوا بر باد غفلت دادهام لاجرم بر درگهت روی چو کاه آورده # در میان بحر چون ماهی شناه آوردهام ~~بس که دریای سرشک از دیدهآ من میرود در میان بحر چون ما، ~~ناگهان طوفان نوح اندر جهان آید پدید بس که من از دیدهآ خونین میا ~~حال من باشد تباه از جرم و آوردم برت راستی را در برت حالی تباه آوردهام ~~درد من افزون شد و کاهید عمرم از ندم بس که من از سینه آه عمزکاه آوردهام 18 ~~جان ز تن آوردهام در ملک مصر وحدتت یوسف مصری نگر کز قعر چاه آوردهام ~~من ز «الآ الله» می گویم سخن در حضرتت تا نگویی من سخن از «لا اله» آوردهام ~~ای مسلمانان! درین عرصه ز اسب آرزو من پیاده گشتم و رخ پیش شاه آوردهام ~~گرچه هر کس را بود پشت و پناهی در جهان در حقیقت من ز حق پشت و پناه آوردهام ~~این چنین عشقی که من آوردهام با کردگار تا نپنداری که در این سال و ماه آوردهام 185 ~~در ازل من بودهام عاشق به ذات پاک او عشق او با خویشتن زآن جایگاه آوردهام ~~تا مگر عذرش بخواهی از خداوندی خویش حیدر دل خسته پیشت عذرخواه آوردهام # از سیاست سخت می ترسم که از دیوانگی # بندهآ مجرم به پیش پادشاه آوردهام PageV01P055 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0015.png) # میکند این همه قدرت ز صنع خویش پیدا میکند ~~صانع بیچون که این عالم هویدا میکند این همه ق ~~10 چون درست مهر پنهان میکند دامن گردون پر از لؤلؤ لالا میکند ~~در شب تاریک بهر روشنایی در سپهر صد هزاران مشعل انجم هویدا میکند ~~چرخ صوفی وضع ازرق پوش را هنگام شام در کنارش از ms15 شفق یاقوت حمرا میکند ~~نی غلط گفتم که اندر کاسهای از لاجورد دست صنع و قدرتش یک جرعه صهبا میکند ~~از ثریا عقدی از گوهر به گردون میدهد وز مه نو حلقهای در گوش جوزا میکند ~~95 غرهآ مه آنکه غراکرد دست قدرتش ~~طرهآ عنبرفشان شب مطرا میکند ~~این همه قدرت برای خاطر ما مینهد این همه صنع از برای دیدن ما میکند ~~لعل و یاقوت و گهر از سنگ می آید برون کآتش مهرش اثر در سنگ خارا میکند ~~دست صنع و قدرتش هر شب به کلک معرفت دفتر گردون پر از حرف معما میکند ~~هر سحر نقاش قدرت شمسهای از زر ناب بر سر لوح زمرد آشکارا میکند ~~200عالمی از صنع مالامال قدرت کرده است خرم آن کس کین همه قدرت تماشا میکند ~~پرتوی از نور ذات خویش در میافکند خاک را از صنع خود گویا و بینا میکند ~~سرمهآ تورات اندر چشم موسی میکشد حلقه انجیل در گوش مسیحا میکند ~~یوسف دل خسته در دست زلیخا میدهد آدم بیچاره سرگردان حوا میکند ~~هر شب اندر گردن گردون گردان، دست صنع خوشههای گوهر از عقد ثریا میکند ~~205 قدرت و صنعش تماشاکن که از یک قطره آب صورت مهآ پیکر و خورشیدسیما میکند ~~لبر سیمین تن سنگین دل یاقوت لب کملرخ نسرینبر شمشاد بالا میکند # ان شراب لایزالی میدهد از جام شوق عاشقان خویش را سرمست و شیدا میکند ~~چون به دست صنع خود خوان کرم می گسترد روزی خلق جهانی را مهیا میکند # درد او را از وصال خود مداوا میکند ~~گر کسی را هست دردی در نهاد از عشق اودرد او را ~~210گوهر وحدت به بحر نیستی میافکند چشم گوهر بار من مانند دریا میکند PageV01P056 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0016.png) ~~گر کسی از ناشکیبایی ملالی میکشداز وص # د از وصال خویشتن او را شکیبا میکند ~~کافران را ز آتش دوزخ محابا هیچ نیست مؤمنان را ز آتش دوزخ محابا ms16 میکند ~~بر سر راه بیابان طلب از آرزو سالکان راه وحدت بی سر و پا میکند ~~تا شش و پنجی ازین چار و سه بیرون آورد جای هفت اختر درین نه طاق مینا میکند ~~پادشاه پادشاهان برفراز تخت دلمخزن اسرار خود سر هویدا میکند 15 ~~احمد مرسل که باشد سرور پیغمبران در دو گونش از شرف محبوب دلها میکند # پایگاهش بر سر عرش معلا میکند ~~در شب معراج قربت دستگیرش میشود پایگاهش بر # هرکسی را در جهان باشد تمنایی ز حق # حیدر از حق در جهان هم حق تمنا میکند. # دست صنعش طرهآ مشکین شب را تاب داد ~~پادشاهی که به شب خلق جهان را خواب داد دست صنع ~~هر دم از دار الشفای شوق از بهر دوا دردمندان را ز حکمت شکر و عناب داد 220 ~~چون بهدست صنع خود خوان کرم می گسترید از خداوندی خود روزی شیخ و شاب داد ~~ابر احسانش که عالم از کرم سیراب کرد تشنگان عشق را دریای بی پایاب داد ~~اندرین طاق زبرجد رنگ، یعنی آسمان در شب تاریک بهر روشنی مهتاب داد ~~بهر روز دل فروزان مشعل خورشید کرد بهر نور شبنشینان پرتو مهتار ~~شمع وحدت کآفتاب از عکس نورش روشن است در شب تاریک غم در دشت معنی تاب داد 29 ~~باغ را از برق خندان آتش اندر دل فکند اغ را از ابر گریان لؤلؤ خوش آب دا ~~دست صنع و قدرت بیچون او در درج مهر روز روشن چرخ را یه # هر روز روشن چرخ را یک پاره لعل ناب داد PageV01P057 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0017.png) ~~آتشی از مهر در با را زگردون برفروخت خنجر زرین خو # خنجر زرین خورشید فلک را تاب داد # تا زگردی و دلیری مالش سهراب داد ~~رستم اندر گوشهآ میدان مردی گرم کرد تا زگ ~~23 تا کند حکم کواکب چون منجم از رصد تیر پیر چرخ را از مهر اسطرلاب داد ~~بندهای را در زمانه ms17 خوار و بی آداب کرد بندهای را بیبهانه در جهان آداب داد ~~غافلان را در میانه دیدهها در خواب کرد عاقلان را برکناره دیدهآ بیخواب داد ~~نامرادی را میان خاک و خاکستر نشاند سرفرازی را سمور و قاقم و سنجاب داد ~~کافران را از ندم بت داد و زنار و صلیب مؤمنان را از کرم سجاده و محراب داد ~~235هر که در طاعت دو تا قامت نشد همچون کمان بر مثال تیر از پیش خودش پرتاب داد ~~سجده کن پیش مسبب زآن که نبود بیسب گر مسبب بندهای را در جهان اسباب داد ~~چون به غار اصحاب کهف ایزد تعالی خواستند از خداوندی خود دولت بدان اصحاب داد ~~ساکنان غار عزلت از لقا درخواب کرد تشنگان راه وحدت از عطا جلاب داد ~~عرش را از عزت خود این همه تعظیم کرد # فرش را از قدرت خود این همه اعجاب داد ~~240 پادشاهی کو در وحدت به روی کس نبست از در خود خلق را أمید فتح الباب داد ~~نازنینان ریاحین چهره را شاداب کرد # نوعروسان چمن را زلف مشکین تاب داد ~~در بر دوشیزگان باغ و مستان چمن جامی از وحدت به دست لالهآ سیراب داد ~~نامداری را ز شوکت داد سیم بیشمار سوگواری را ز حیرت اشک چون سیماب داد ~~گرچه قلاب است این دنیای دون بی وفا نقد جمله مردمان در دست این قلاب داد # دولاب است، زودش در نورد زآنکه می خواهم ازین دریای چون دولاب، داد ~~آنکه دعوی کرد بیمعنی و غرق جهل بود با سر و ریش مرصع جان در آن غرقاب داد ~~عقل ر نهم و هوش و هنگ و دانش و تدبیرو رای جسم و جان و علم و حکمت از کرم وهاب داد # طبع شعر و اعتقاد خوب و ایمان درست # شکر کن حیدر که از فضلت اولو الالباب داد PageV01P058 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0018.png) ~~شمس و قمر ز پرتو رای محمدست دنیا و آخرت ms18 زبرای. # دنیا و آخرت ز برای محمدست ~~در شهر اندرون که درو جز خدای نیست دل خانهآ حق است که جای محمدست ~~خورشید آسمان که جهان غرق نور اوست یک ذره روشنی ز صفای محمدست ~~تا دیدهام لقای محمد بسان نور در دیدهام همیشه لقای محمدست ~~در درج سینه گوهر ایمان نهادهام وین نیز ه # وین نیز هم ز بحر عطای محمدست ~~هر روز آفتاب که عام است فیض او سرگشته در فلک به هوای مح # باشد رضای حق چو رضای محمدست ~~ول به راه شرع قدم نه که روز حشر باشد رضای حق چو رضای ~~در حشر با سلوک رسولان برابرست عمال أمتی که سزای محمدست # حیدر که در دهن شکر نعت مینهد # چون طوطیی ز بهر ثنای محمدست # ردان راح که عشقبازی و مستی به دین ماست مباح ~~رسید موسم گل ساقیا! بگردان راح ~~ز بهر آنکه کنم کهربا بهرنگ عقیق بیار لعل مذاب از زمردین اقداح ~~به نیم شب دل من همچو شمع روشن کن از آن شراب که روشندل است چون مصباح 26 ~~تو از صلاح مگو با من آر خردمندی از آن که عاشق بیچاره نیست مرد صلاح ~~در افکنید گمیت نشاط در میدان که پادشاه خرد برکشید قلب و جناح ~~ز عکس باده که خورشید مشرق طرب است به نیم شب بنما عکس فالق الاصباح ~~چون آمدی به سلامت بخیر خوش بنشین که بر تو خیر و سلامت بود ص # که بر تو خیر و سلامت بود صباح و رواح ~~بیا که دیده به روی تو میشود روشن بیا که زنده به بوی تو میشود اروا ~~چون در کنار فلک گوی زر روان گردی در آمد از درم آن ماه مهربان چو صباح ~~چه گفت؟ گفت که حیدر کتاب عشق بساز کز آن ی # کز آن کتاب بود کار بسته را مفتاح # بگفتمش که کتاب مرا چه نام نهی # بگفت نام کتاب تو: مونس ms19 الارواح PageV01P059 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0019.png) ~~چون شاه شرق ز رخسار برکشید نقاب به تیغ، عرصهآ عالم گرفت از سر تاب ~~اگر چه در دل شب آفتاب پنهان بود چنانکه بیضهای از زر به زیر پر غراب ~~ز زیر برقع شب آفتاب رخ بنمود چنانکه دلبر من برکشد ز چهره نقاب ~~چو رفت هندوی شب، ترک من ز بستر ناز درآمد از هوس باده نیم مست از خواب ~~چه دید؟ مطرب و ساقی ز بهر بزم صبوح فشانده پسته و شکر، نهاده بادهآ ناب ~~فتاده عود در آتش ز ساز سوخته نی نشسته چنگ به آیین، به ناز خفته رباب ~~275از آب چشم صراحی و نالهآ دل رود فتاده آتش می در نهاد جام شراب # کرد مستان را بسان نرگس مخمور خویش مست و خراب ~~گرفت کاسه و از باده کرد مستان را ~~گذشت نالهآ مستان ز عرش از شادی به دور صفدر گردون شکوه سدرهآ جناب # یگانه نصرت دین پادشاه ملک عجم # ستوده سایهآ حق قهرمان تیغ و قلم ~~گو که چیست که گردن کشی کند زگهر عدو نشان و ممالک ستان و دین پرور # باب سرعت و خورشید رای و مه پرتو بلند رفعت و گردون توان و نیک اختر ~~به روز معرکه با گردن سران در خشم به گاه عربده با پر دلان زبان آور ~~زمانی از سر گردن کشان ربوده کلاه گهی به سرزنش بدسگال بسته کمر ~~گهی ز هیبت او لرزه بر تن فغفور گهی ز جنبش او فتنه بر سر قیصر ~~بلند همت و خورشید رای و مه پرتو ستاره هیبت و روشن نهاد و تیز نظر ~~ز بیم می سپرد تن به خاک تیره عدو در آن زمان که به دست فنا رباید سر ~~ز سرکشی به سر آید از آنکه دست تضا چو کودکیش همی پرورد به خون جگر PageV01P060 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0020.png) ~~عروس مملکتت زیردست فرمان باد سعادت دو جهانت مقیم ایوان باد290 # ز بیم سهم ms20 سنانت چون مار پیچان باد ~~هر آن کسی که کند با تو کژ روی چون کمان زبیم سه # ز خون خصم تو روی زمین گلستان باد ~~بسان سوسن آزاده گر برآری تیغ زخون ~~اگر چه رستم دستان جهان به تیغ گرفت مطیع گلشن رویت هزاردستان باد # هزار رحمتت از کردگار بر جان باد ~~از آنکه رحمت حق آمدی، ز ابر عطا ~~مهیمنا، صمدا! این جهان جود و هنر همیشه بر سر خلق جهان نگهبان باد 29 # مکن همیشه صفدر و صاحبقران و سلطان باد ~~مدام سرور و گردن فراز و قلب شکنهمیشه صفد # بر آنکه رحم کند بر دل شکستهآ من # نگهبان وجودش رحیم و رحمان باد ~~خسرو خاور چو پنهان شد ز شاه زنگبار پادشاه شام شد بر توسن گردون سوار ~~زورق زرین چو پنهان گشت در بحر محیط کشتی سیمین روان گردید در دریای قار ~~پیر ازرق پوش را دامن پر از در و گهر لیکن از رنگ شفق یاقوت بودش در کنار 30 ~~چون نگه کردم کنار چرخ دیدم پر درم # پر درمهمچو بر فرش زمرد ریخته برگ بهار ~~قرص زرین فلک تا در دل شب شد نهان در فلک دیدم هزاران لعبت سیمین عذا ~~عقل گل انگشت حیرت برده در دندان فکر از تعجب کین # از تعجب کین عجب قصری است پرنقش و نگار ~~ار چنان بیدار و حیران بودر من در خواب خوش دیدم ایوانی بخوبی خوشتر PageV01P061 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0021.png) ~~305از سرافرازی فتاده عرش در پایش حقیر وز بلندی گشته پیشش سدره پست و شرمسار ~~پر گل و ریحان و سنبل همچو بستان ارم روشن و دلجوی و خرم همچو روی غمگسار ~~بر در و دیوار و سقفش جمله صورتهای خوش دست مانی برده معنیها در آن صورت به کار ~~بادگیرش از بلندی برتر از هفت آسمان و اندرو باد بهاری عطر بیز و مشکبار # خوشتر از باغ ارم پر بهار و ارغوان و یاسمین و ms21 لاله زار ~~31 زآنکه تا عشاق را برگ نوا حاصل شود # ود بر سر هر گلبنی میخوانآد موسیقی هزار ~~تا به رقص آرد درخت بید و ساج و کاج و سرو در میان بوستان د # در میان بوستان دست طرب میزد چنار ~~بر مثال سلسبیل وکوثر از هر سو روان جویهای سرد شیرین همچو نوش خوشگوار ~~دست قدرت از درختانش به صنع آویخته سیب و زرد آلو و امرود و به و نارنج و نار ~~حوض کوثر بر لبش دو تخت سلطانی زده پایهشان بر رفتهتر از نه سپهر با وقار ~~15کوتوال چرخ هفتم آنکه کیوان نام اوست بر در ایوان به دربانی نشسته روز بار ~~مشتری در وعظ و مریخ ایمن و خور بی خبر زهره با چنگ و عطارد نیزن و مه پرده دار ~~مطربان درهای و هوی و دلبران درگفت و گوی صد هزاران شمع میافروخت از دست نگار ~~دف به قانون چون فغان میکرد از زخم قفا چنگ ونای و عود و بربط ناله می کردند زار ~~مسکنی میمون و اجلاسی خوش و قومی شریف ساعتی سعد و زمانی خوب و وقتی اختیار ~~32 همچو من کروبیان نه سپهر از خرمی رقص میکردند و بودند از محبت بی قرار ~~حوریان هشت جنت جمله بیرون آمدند و اندر آن مجلس باستادند از بهر نظار ~~بس که شب میریخت مشک از آستین رجیب خریش از زمین تا آسمان پر بود از مشک تتار ~~تاج دولت بر سر و بنشسته با بلقیس عهد بر سر تخت سلیمان پادشاه کامکار ~~نصرت دنیا و دین، گردن فراز شرق و غرب شاه یحیای مظفر، سایهآ پروردگار ~~325 بر سپهر لاجوردی قدسیان از خرمی گوهر سیاره میکردند بر فرقش نثار ~~در جنان جاه و جلالت آنچنان صاحبقران چون سزا دیدم بر او کردم دعای بی شمار ~~کردگارا! بر سر ما این چنین صاحبقران در چنین جاه و جلالت تا ابد پاینده دار ~~همرهش ms22 بادا سعادت، همدمش بادا ظفر همنشینش دولت و، نصرت قرین و، بخت یار ~~شاه چون نوشین روان آمد به گاو عدل و داد وین وزیر زیرکش: بوزرجمهر روزگار PageV01P062 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0022.png) ~~ملک یزد از دولتت همچون بهشت آراستد و اندرو شادی کناند از صغار و کبار 22 ~~چشم زخم از ملک و از سلطان صفدر دور باد زآنکه هستی عادل فرخنده و فرخ تبار ~~حاتم طایی که باشد پیش بذلت گاه جود؟ رستم دستان چه کوشد پیش حزمت وقت کار؟ ~~در بر سلطان محمد پهلوان شرق و غرب بر در تبریز بشکستی اخی در کارزار ~~چون چنین نام آوری کردی به هنگام نبرد سنجق نام آوری دادت خدیو نامدار ~~تا به سلطانی نشینی بر سرتخت پدر آمدی و یزد بگرفتی به عزم استوار 335 ~~ملک میگیری به تیغ و ملک میبخشی به عدل مثل تو هرگز ندیدم ملک گیر ملکدار ~~نعلهای مرکب فرخ پیات، یعنی هلال میشود هر ماه در گوش فلک چون گوشوار # آورد کاغذ به پیشت بهر حاجت چند بار ~~تیر پیر چرخ اگر چه میزند دایم قلم ~~در میان ما ز عدلت کس ننالد جز که نی زهره از شادی ازین رو چنگ دارد در کنار ~~از هوای مجلس جان پرورت هر صبحدم پیر ازرق پوش گردون میکند مهر آشکار 340 ~~ترک خونریز فلک، مریخ، در روز نبرد میکند رمحش درون دیدهآ خصمت گذار # ست آورد کاغذ به پیشت بهر حاجت چند بار ~~قاضی گردون گردان، آنکه نامش مشتری است # ان با هیبت که کیوان نام اوست پاسبان بام ایوان تو باشد بنده وار ~~تا ببیند پادشاهی چون تو بر تخت مراد سالها تا دیدهآ گردون همیکرد انتظار # نه طبق پر کرده است از دانههای شاهوار 345 ~~ز آسمانها دست قدرت بهر پای مرکبت نه طبق پر کرده است از ~~مردم شیرازت از جان دوستدار حضرتند وز ارادت در دعا کوشند در لیل و نهار ~~همچو حیدر از ms23 محبت روزو شب از جان و دل عمر و جاه دولتت خواهند از پروردگار ~~من به القاب همایونت دو دفتر ساختم تا به اقبالت بماند در زمانه یادگار ~~تا بخوانند و بدانند و بگویندت دعا بردهام در وی س # دعا بردهام در وی سخنهای تر شیرین به کار ~~من به خاک راهت افتادم ز بهر بندگی خوش بود کز خاک برگیری تن این خاکسار # توب است و شما ولتت باد از جنوب و نصرتت باد از یسار # روز عید فرخ و دامادی فرخندهات # بر تو میمون و مبارک باد تا روز شمار PageV01P063 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0023.png) # فراز گنبد فیروزه گون بزد سنجق ~~علی الصباح که سلطان طارم ازرقفراز گنبد فیروز ~~ز بیم خنجر خورشید، لشکر انجم ز روی چرخ گریزان شدند چون زیبق ~~255 ز خواب صبح چون ملاح روز سر برداشت روانه کرد درین بحر نیلگون زورق ~~ز روی صدق، به صابون مهر، گازر روز سحر ز دامن گردون بشست روی شفق ~~چو آفتاب برآمد، در آمد از در من # رمن بتی که از رخ او ماه را بود رونق ~~شکسته سنبل او نرخ عنبر سارا گرفته عارض او بر گل و ریاحین دق ~~فراز سرو قدش یاسمین و سنبل وگل # سلدرون پیرهنش برگ لاله و زنبق ~~60کشیده از سر زلف آفتاب در زنجیر فکنده بر مه تابان ز مشک ناب وهق ~~ز عکس آتش رخسار چون بهار، گلش گلاب گشته و افتاده در میان عرق ~~نشاط در دل و در دست جام لعل مذاب شراب در سر و در پاکشان کشان یلمق ~~به عشوه ترک کماندار ناوک اندازش نشانده در دل من تیغ غمزه نا بر حق ~~به شکر شکر شیرین دوست، طوطی نطق دهان به چربزبانی گشاده چون فستق ~~365 بگفتم: ای بت ساقی، بیار جام شراب کنون که مطربم انگش # کنون که مطربم انگشت میزند بر رق ~~نهاد برکف من جام باده، گفتا: نوش! چون نوش کردم از ms24 دست او می راوق ~~ز عشق نرگس سرمست و نوبهار رخش بسان غنچه دریدم ز عاشقی قرطق ~~ز بهر آنکه شوم سرفراز همچو کلاه به خاک پاش فتادم چون موزه و بشمق ~~چه گفت؟ گفت که حیدر برو به خدمت شاه بخوان به حضرت أعلی قصیدهای مغلق ~~37 دراز همچو سعادت به پادشاهی رو که پادشاهی و دولت بدو بود ملحق ~~هر آن کسی که سر از خط او بگرداند # رداند به زخم تیغ زبان چون قلم کنندش شق ~~به گرد سوز سرایش که به ز فردوس است بود ز روی زمین تا به عرش یک خندق ~~گهی که شاهرخ آرد بر اسب در عرصه هزار پیل چو فرزین برد به یک بیدق PageV01P064 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0024.png) ~~به پایگاه جلالش همیکشند به دست # ش همی کشند به دست ز بهر پیشکش، این تند سرکش ابلق ~~مطهرست به عالم چو یحیی معصوم از آنکه نام وی از نام او بود مشتق375 ~~یگانه نصرت دین یحیی ستوده خصال دلیر و صفدر آفاق، پادشاه بحق ~~به پادشاهی و بخشندگی و شرم و ادب تویی که بردهای از خسروان عهد سبق ~~شهان دور که مشهور عالمند امروز به مجلس تو چو طفلان گرفتهاند سبق ~~ترا به معرفت حق به حق شناختهام تو اهل معرفتی در جهان جان الحق ~~به معرفت دو جهان را گرفتی از مردی چه حاجت است ترا در جهان به تیغ و درق280 ~~بدین دلیری و گرذافکنی و شیردلی هر آن کسی که ترا دید میزند صدق ~~حروف انجم ونه دفتر سپهر امروز بود ز دفتر قدر توکم ز نیم ورق ~~ز خدمتت نگریزد فلک به هیچ طریق رخ از در تو نتابد ملک به هیچ نسق ~~به قاف قرب ز سیمرغ پیشتر باشد اگر دمی به هوای تو پر زند عقعق # به پیش خلق جهان باز میدهد لاحق285 ~~سپهر پیر که اقرار بندگی تو کرد به پ ~~به هیچ روی نباشد عزیز ms25 در بر خلق کسی که با تو دورویی کند بسان هبق ~~هر آن کسی که علم شد به دوستداری تو به پیش خلق بود سرافراز چون بیرق ~~عدوی ناکس بی آبرو - که بادا خاک! در آتش حسد و حرص میشود محر ~~به خالقی که بگسترد هفت فرش زمین به قادری که برافراخت نه فلک معلق ~~به صانعی که شب از بهر روشنایی خلق فروخت مشعلهآ ماه در میان غسق290 ~~به مصطفی که خدا در ازل به کن فیکون بیافرید جهان را به عشق او مطلق ~~به یاوران و به اولاد پاک زاهر او که جز به دوستی حق نمیزنند نطق ~~به ان یکاد که از بهر چشم زخم دمند به قل أعوذ که باشد کلام رب فلق ~~به چار طبع و سه روح و سه نفس و سه مولد به شش جهان و به هفت اختر به نه جوسق ~~به رهروان طریقت، به عاشقان خدای که از ریاضت در چشمشان نماند رمق295 ~~به مطبخ شب و گاو سپهر و برهآ چرخ به آفتاب که هر صبحدم ز غایت مهر فراز طارم نیلوفری زند سنجق به قرص ماه و به نه گردخوان و هفت طبق ~~ایه در میانهآ شاهان به شرم و حلم و ادب نظیر تو نبود زیر گنبدازرق PageV01P065 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0025.png) ~~شها! اگر چه که گنج سخن بپاشیدم نخواستم زکسی در زمانه یک دانق ~~400 خسیس را نخرم من به هیچ در عالم اگر چه در بر او سندس است و استبرق ~~به شهر یزد شب و روز مبرز الشعرا هنوز میزند از روی جاهلی بق بق ~~شده ست خوار و خلق در میان خلق جهانمباد هیچ کسی در زمانه خوار و خلق # پرد عصفور به صوت و نغمهآ بلبل کجا رسد لقلق ~~چو شاهباز حقیقت کجا پرد عصفور # ر خدای جهان که هست امروز کسی که باز شناسد همای را از بق ~~405همان به است که کوته کنم حدیث ms26 دراز ز بهر آنکه درازی به غایت است احمق ~~همیشه تا به گه شام زورق خورشید شود درین بن دریای قار مستغرق # ز بهر آنکه تو دایم به حق همیکوشی # نگاهدار وجود تو باد دایم حق! ~~سرو آزاد که در باغ نشانند او را بندهآ قامت رعنای تو خوانند او را ~~آن جهاندار جهان نام جهان از بر من به جهانی زکف من بجهانند او را ~~10ندهندش به همه ملک جهان یک سر موی به همه ملک جهان گر بستانند او را ~~یا در آرند نگارین به سلامت بر من ی # ن یا سلام من مسکین برسانند او را # پیش من آید نفسی از در غیب چون در آید که همه کس نگرانند او را ~~خوانم الحمد و به اخلاص به رویش بدم گر به نزدیک من سوخته خوانند او را # حیدر از کوی وصال تو به جایی نرود # گر به شمشیر فراق تو برانند او را PageV01P066 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0026.png) ~~ملک ملک ملاحت، شه خوبان خطا! ریختی خون دل سوخته، بی جرم و خطا 41 ~~گفتم از ملک ملک شاد شوم، عقلم گفت به سراپردهآ سلطان نرسد دست گدا ~~گرد کوهت چه عجب گر چو کمر می گردم کز چه باشد تن و اندام تو در بند قبا ~~سینه از فرقت معشوقه کنم چون آتش دیده از حسرت دردانه کنم چون دریا ~~از قفاگر چه رقیب تو قفا خواهد زد با وجود رخ خوبت نخورم غم ز قفا ~~سرفرازی کنم آر دور سپهر اندازد دامن وصل تو در دست من بی سر و پا 220 # اگر آشفته شود زلف تو از باد صبا ~~صد هزاران دل سودا زده در خاک افتد اگر آشفته شود ~~از هوای رخ چون آتش و آب خط تو میرود خاک من سوخته بر باد هوا # تا مخالف شدی ای جان جهان با عشاق # سوختی جان و دل حیدر بیبرگ و نوا ~~باز ازین واقعه ما را ms27 دل و جان می سوزد نا # نه دل ما، که دل خلق جهان می سوزد ~~گوبیا آتش دوزخ به جهان در زدهاند که دل مرد و زن و پیر و جوان می سوزد ~~چنگ در چنگ مغنی ز درون مینالد شی # شمع در مجلس ما گریه کنان می سوزد ~~نه منم سوخته در دهر که از آتش مهر دل چرخ از غم سلطان جهان می سوز ~~بوسعید آن شه قرخ رخ فرخنده وصال آنکه در ماتم او کون و مکان می سوزد ~~شاه در خاک نهاد این فلک چابک سیر در همه جایگهی آتش از آن می سوزد # عاشق سوخته با انده وغم می سازه # حیدر خسته دل از عشق فلان می سوزد. PageV01P067 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0027.png) # از تشنگی بمردم بر آتشم زن آبی ~~مطرب بزن نوایی، ساقی بده شرابی از تشنگی بمردم ب ~~تا من خیال رویت دیدم به خواب مستی از حسرت خیالت راضی شدم به خوابی ~~گر سر ز پای اسبت از دست غم بتابم در گردنم در افکن از زلف خود طنابی ~~از خال همچو دانه کام دلم برآور کز آب دیدگانم میگردد آسیابی ~~گر از درم برانی چون بندگان به خواری نگریزم از در تو هرگز به هیچ بابی ~~از لعل شکرینت، هر خندهای و مصری وز زلف عنبرینت، هر حلقهای و تابی ~~روزی به خنده گفتی: کام دلت برآرم درویش مستحقم گر میکنی ثواب ~~ک بوسه از لبانت بهر زکات خوبی صد ره سئوال کردم، یک ره بده جوابی # حیدر بسان مستان در بزم می پرستان # از خون خورد شرابی، وز دل کند کبابی ~~را در موردستان گلستانی است که گل چون روی او در گلستان نیست ~~دلم بربود و جانم زنده گردد اگر آید برم، کآرام جانی است ~~رخش باشد چو خورشید آشکارا ولی از چشم نامحرم نهانی است # ی سخن گوید ز شکر برگفتار او شیرین زبانی است ~~چو روی مهوشت گلزار خوبی است ms28 چو قد دلکشت سرو روانی است ~~بیا آخر زمانی در بر ن که ترک جان کنم کآخر زمانی است # برو حیدر به کوی عشقبازان # به ترک جان بگو چون دلستانی است PageV01P068 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0028.png) ~~نباشد در جهان همچون تو یاری بتی، سنگین دلی، سیمین عذاری ~~سمن بویی، به قد سرو بلندی گل اندامی، به رخ رشک بهاری ~~رقیبش خار و او گلبرگ خندان ملامت می کشم از دست خاری ~~به ترک اختیار خویش کردم که از عاشق نیاید اختیاری ~~محقق جان بر افشانم ز غیرت چو بینم بر گل رویش غباری ~~کنارش در میان گیرم به مستی میانش گر ببینم در کناری # اگر حیدر سخن گوید ز لعلش # کنم در گوش جان چون گوشواری ~~حسبة لله عزیزان یار من باز آورید دل ز دستم میرود، دلدار من باز آورید ~~از سر راه وفا از غایت لطف وکرم تا شود غمخوار من، غمخوار من باز آورید 455 ~~آن طبیب دل که یاقوتش دوای جان بود از برای این دل بیمار من باز آورید ~~آن بت مهآ پیکر خورشید روی زهرهآ چشم مشتریوارش سوی بازار من باز آورید ~~خاک پای مرکبش کآن کحل بینایی بود از برای چشم گوهربار من باز آورید ~~ساقیان سیم تنا زآن آتشین آبم دهید باشد آبی را به روی # ب باشد آبی را به روی کار من باز آورید # همچو حیدر در جهان دیوانه گردم روز و شب # تا به پیش من پری رخسار من باز آورید PageV01P069 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0029.png) ~~وش، آغوش و بر و بوس و کناری داشتم تا به هنگام سحر در بر نگاری داشتم ~~اختیارم باده خوردن بود و آغوش و کنار از برای آنکه در دست اختیاری داشتم ~~شاهدی شوخی شگرفی شکری شیرینلبی دلبری سنگین دلی سیمین عذاری داشتم ~~عیش میکردم به شادی، باده میخوردم به کام غم نمیخوردم که در بر غمگساری داشتم ~~465گاه لعلش بوسه دادم، گه کشیدم در برش گاه با درج ms29 عقیقش کار و باری داشتم ~~کوری چشم رقیبان و حسودان تا به صبح در بر و آغوش، یاری و چه یاری داشتم # همچو حیدر بنده بودم، پادشه میخواندمش # زآن به گوش جان ز زلفش گوشواری داشتم # خورشد رخشنده رخ بر فروخت دل آسمان را به آتش بسوخت ~~خرد گفت: رو پیش سلطان عهد که بالای گردون کشیدهست مهد ~~که او گوهر بحر شاه ولی است به گاه وفا و سخا چون علی است ~~بود شاهزاده، بود تاج بخش به مردی فزون از خداوند رخش ~~بزرگ زمین است و شاه زمان پدر بر پدر شاه و صاحب قران ~~دلیر و سرافراز و بخشنده اوست به بخشندگی مهر رخشنده اوست ~~حسین حسن روی حیدز توان به تدبیر پیر و به دولت جوان ~~سعادت ازو میشود آشکار چوب # چو بویی که آید ز مشک تتار ~~چو شیران جنگی ببندد کمر به مردی بگیرد جهان سر بسر ~~چو جدان خود پادشاهی کند زمه حکم تاگاو و ماهی کند # الهی ترا عمر بسیار باد # خدای جهانت نگهدار بادا PageV01P070 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0030.png) # خوش بود جام می و بوی گل و روی نگار ~~روز نوروز و هوای چمن و فصل بهارخوش بود جام می ~~از گل و نسترن و یاسمن و سرو و سمن باغ پر نقش و نگارست، زهی نقش و نگار! 48 ~~بر لب ساغر گل، عکس می شور انگیز برکف دست شقایق، قدح نوشگوار ~~گسترانند در اطراف چمن دیبه سبزیا مگر خاک چمن نقش کنند از ژنگار ~~بلبل از حسرت گل نغمه کند در نوروز ق مری از سرو سهی دم زند از موسیقار ~~تا شود فاش که گل جامه دریدهست سحر عندلیب است و مطوق که بگویند اسرار # طوطی و فاخته و کبک در و قمری و سار 485 ~~چون من از حسرت معشوقه غزلخوان شدهاندطوط ~~بلبل از شاخ گل تازه فغان در گیرد کز چه در طرف چمن غنچه نشیند با خار ~~همچو ms30 بلبل بسرا و گل بستان افروز درد و تیمار رهاکن که کشد بوتیمار ~~گر زند دست چنار از پی شادی چه عجب زآنکه برخاست دگر بوی گل و بانگ هزار ~~بس که مرغ سحر از عشق غزل میخواند در چمن سرو سهی رقص کند صوفیوار ~~گر زنی لاله صفت خیمهآ عشرت در کوه بشنوی قهقههآ کبک دری از گهسار49 ~~مطربا! سوز بود کار دلم، پرده بساز ساقیا! باد بود شغل جهان، باده بیار ~~در چنین وقت که شیراز بود چون جنت در چنین روز که گلزار شود چون فرخار ~~عاشق رند بود هر که در آید سرمست زاهد خشک بود هر که نشیند هشیار ~~خویش باز آر ز بازار، به گلشن بنشین که نمی خواهم از آن گل که بود در بازار ~~بوی معشوقهآ من هست ز نسرین ظاهر رنگ رخسارهآ من گشت ز خیری اظهار 495 ~~زعفران عکس رخ زرد مرا دید به خواب لاجرم چهرهآ او زرد بود چون دینار ~~با وجود رخ معشوقه و جام می ناب هستم از جام جم و ملک سلیمان بیزار ~~در خمارم چه کنم؟ جام میام میباید ساقیا!ا لطف کن و دفع خمارم ز خم آر ~~هر کسی را که دلی هست در این موسم گل در میان چمنی باده # در میان چمنی باده خورد با دلدار ~~چون مدار طرب از بادهآ لعلی باشد باده نوش از کف معشوقه و اندیشه مدار 50 ~~چون بجز باد هوا هیچ ندارد در دست میندانم که چرا پنجه گشودهست چنار PageV01P071 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0031.png) ~~می کند ابر بهاری چو من از حسرت دوست بر سر فرش زمرد، گهر 1 ~~در گل زرد و گل سرخ نگر در بستان کین بسان رخ من باشد و آن چون رخ یار ~~بس که مانند شقایق دل من میسوزد آتش افتاد ز سوز دل من در گلنار ~~05 نی که از خاک برون آمد و گویا گردید ده زبانی کند امروز ms31 چو سوسن در کار ~~غنچه از پرده برون آمد و گل خندان شد وز دل بلبل شوریده بشد صبر و قرار ~~گر بنفشه سر خود کرد گران معذورست زآنکه در خواب چنان شد که نگردد بیدار ~~بر سر گل ز هوا بید عجب لرزان است که مبادا که گل امسال بریزد چون پار ~~از ریاحین گل صد برگ برآرد بستان وز شکوفه ید بیضا بنماید اشجار ~~510 ارغوان خرم و گلشن خوش و سوسن دلکش لاله در آتش وگل در تب و نرگس بیمار ~~ضیمران تازه و خطمی تر و نیلوفر غرق خوش نظر خرم و ریحان گش و عبهر عیار ~~غنچه در پوست نمیگنجد و خوش میخندد ابر سرگشته همیگردد و میگرید زار ~~چشم بادام اگر تر شود از گریهآ ابر دهن پسته بدو خنده کند دیگر بار ~~عکسی از چهرهآ زرد خودم آید در چشم چون ترنج از ورق سبز نماید دیدار ~~15 سوسن و سرو چو رخسار و قد دلکش دوست نار و سیب است چون پستان و زنخدان نگار ~~عالم پیر دگر زندگی از سرگیرد روز نوروز چو صنعش بنماید آثار ~~در خزان بین که زصنعش عنب رنگارنگ خوشهآ گوهر و لعل است که باشد پر بار ~~مبدع صنع، نگارندهآ نه قصر سپهر داور دهر، برآرندهآ روز از شب تار ~~یک نظر کرد و دوگیتی به دمی پیدا شد خالق خلق، نگارندهآ هفت و نه و چار ~~920 این بزرگی و غرور از چه بود در سر ماشاید # د در سر ما شاید ار دور کنیم از سر خویش این پندار # ون است هست یک نقطه درین گردش همچون پرگار ~~آفتابی که دو صد ره ز جهان افزون است ~~من که باشم؟ چه کنم؟ خود به چه خوانند مرا؟ عاشق سوختهآ گشته ز هجران افگار ~~تاکند سرو وگل از قامت و رخسار خجل در چمن سرو گل اندام من آمد به گذار ~~گفتم: از سیب زنخ ms32 گر بدهی شفتالود به شوم حالی و در پوست نگنجم چو انار ~~5 گفت: اگر زرد شوی از غم من چون نارنج باشی از سیب و ترنج و به من برخوردار ~~گرچه شمشاد و صنوبر قد رعنا دارند # ارندقد چون نارون او به ازیشان صد بار PageV01P072 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0032.png) # کام من زآن لب شیرین شکرخنده برآر ~~گفتم: ای پسته دهان چون شدهام فرهادتک ~~گفت: چون خسرو اگر شکر شیرین خواهی همچو فرهاد در أفتی زکمر عاشق و زار ~~زلف او سنبل تر بود و رخش برگ سمن نی غلط رفت که بد زلف و رخش لیل و نهار # کس نداند که مرا در دل زارست چه نار53 ~~بی زنخدان چو سیبش که به از نارنج است کس ~~دمش روی چو ایمان و مسلمان گشتم بازش از کفر سر زلف ببستم زنار ~~گفتم: از وصف تو حیدر غزلی خواهد گفت شاید آر گوش کنی ای صنم سیم عذار: ~~ای سمن عارض مه پیکر شیرین گفتاروی زده دایره بر گرد گل از مشک تتار ~~نرگس مست تو در باغ ارم باده فروش سنبل پست تو بر برگ سمن غالیه بار # خال مشکین تو هندو بچهای در گلزار 125 ~~زلف پرچین تو آشفته دلی در فردوسخال مشکین تو هندو بچ ~~چشم میگون تو هنگام سحر مست مدام لعل نوشین تو در وقت طرب باده گسار ~~طرهآ زلف تو از سنبل تر گرد سمن نقطهآ خال تو از غالیه بر برگ بهار ~~زلف مه پوش تو بر خرمن گل عنبر بیز سرو # سرو دلجوی تو بر طرف چمن خوش رفتار ~~سنبل از سنبل مشکین تو در تاب و گره نرگس از نرگس مخمور تو در عین خمار ~~علرضت مهوش و اندام لطیفت نازک نرگست دلکش و مژگان چو تیرت خونخوار540 ~~عاشقت چاکر و چون عاشق سرگشته بسی # ق سرگشته بسی حیدرت بنده و چون حیدر بیچاره هزار ~~گفت: اگر بندهآ مایی، برو و مدحی گوی ms33 بهر سلطان جهان، بحر هنر، کوه وقار ~~آنکه در معرکه بر هم شکند قلب عدو آنکه در روز یلی صید کند شیرشکار ~~آنکه چون تیر دلیری بجهد از شستش خال از چهرهآ زنگی ببرد در شب تار # رکوه گردد از ضربت او کوه دو نیمه چون خیار 545 ~~آنکه چون تیغ جهان گیر زند بر سر کوه ~~آنکه چون گرز یلی برکشد از کوههآ زین به یکی حمله به دست آورد این هفت حصار ~~تیر دلدوز وی از قلب عدو در گذرد تیغ خونریز وی از خصم برآورد دمار ~~چون ز مجری بجهد ناوک او روز نبرد در دل سنگ سیه غرقه شود تا سوفار ~~نه فلک بر سر ما بر زبر یکدیگرست مگر از پای سمندش به هوا رفت غبار ~~شرف دنیی و دین، بحر هنر، شاه حسین آنکه کیوانآش غلام است و فلک خدمتکار 55 PageV01P073 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0033.png) ~~مثل این شاه جهانگیر نباشد هرگز نه درین مملکت یزد که در هیچ دیار ~~گرچه هستند بسی پادشهان در عالم نبود مثل تو ای پادشه معنیدار ~~تو ولی زادهآ عهدی و ولایت داری وز تو مانند پدرگشت ولایت اظهار ~~گر تو از نور ولایت بکشی خنجر تیز از بداندیش تو در دهر نماند دیار ~~555 تا برت چرخ پیاده شود و رخ بنهد پیلتن گردد و براسب شود شاهسوار ~~دهر بر پای عدوی تو ببندد زنجیر چرخ بر دیدهآ خصم تو بکوبد مسمار ~~دوستان تو مقیمند، ولی در جنت دشمنان تو نگونسار، ولی بر سر دار ~~تا تو سلطان سلاطین شدی ای شاه جهان پادشاهان به غلامی تو کردند اقرار ~~این علی رنگ حسن رو که حسینش نام استبه مح # به محمد که خدا عمر دهادش بسیار # تا بر از عمر و جوانی بخوری در عالم # بادی از عمر و جوانی به جهان برخوردار! ~~پرتو روی تو از روی صفا می بینم مردم چشم # ینممردم چشم تو در عین حیا میبینم ms34 ~~در لبت مینگرم، جوهر جان مییابم در رخت مینگرم، صنع خدا میبینم ~~شام گیسوی تو یا ملک ختن مینگرم؟ زلف پر چین تو یا مشک خطا میبینم؟ # : کوه از سر غیرت چو کمر میگردم زآنکه اندام تو در بند قبا میبینم ~~چون صبا بی سر و پا میروم و سودایی تا سر زلف تو در دست صبا میبینم ~~دل یکتای خود از غایت سرگردانی بسته در سلسلهآ زلف دو تا میبینم ~~تا بههم در شکند قلب اسیران کمند ترک سرمست تو با تیغ جفا میبینم ~~دل که از غصه به تنگ آمد و ناپیدا شد ثرش در دهن تنگ شما میبینم ~~از تو چندان که به من جور و جفا میآید همچنان در دل خود مهر و وفا میبینم # حیدر از آرزوی آتش و آب رخ تو # خاکش از مهر تو بر باد هوا میینم PageV01P074 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0034.png) ~~رک سرمست تو خون دل ما میریزد بی گنه خون دل خسته چرا میریزد # هرچه دارد همه در پای شما میریزد ~~مردم دیدهآ دریا دل گوهر پاشم هرچ # نافههای ختن از باد هوا میریزد ~~تا صبا میزند از چین سر زلف تو دم ~~سنبلت پای دل پیر و جوان میبندد نرگست خون دل شاه و گدا میریزد # در چمن برگ گل از روی حیا می ریزد 57 ~~چون تو در طرف چمن میروی ای آب حیات # یا مگر غالیه از جیب صبا میریزد ~~در گذر دامن تو خاک چمن مشکین کرد یا مگرغ ~~دست ساقی به صبوحی ز پی دفع خمار می صافی است که در جام صفا میریزد ~~تا بگیرد ختنت را به خطا لشکر زنگ چین زلف سیهت مشک خطا میریزد # طبع حیدر ز هواداری تو دریایی است # ورنه این گوهر معنی ز کجا میریزد؟ # آتش عشق تو چون خاک دهد بر بادم 58 ~~آب کز دیده روان شد ببرد بنیادم آتش عشق ت # بهر دردانه به دریای محیط افتادم ~~دیده ms35 خون ریز که چون مردم دریایی چشم بهر دردان ~~مردم از گریهآ من غرقه دریای غمند تا عنان نظر از دست مصالح دادم ~~بس که در دیدهآ خود دجله روان میبینم در شک افتم که مگر در طرف بغدادم # گشتهآ شکر شیرین تو چون فرهادم ~~چون کمر خوش به میان آی که بر دامن کوه ک ~~خانهآ دیدهآ من جای خیال رخ تست زآن در دیده به روی دگری نگش ~~هر سحر در طلب پرتو خورشید جلال پردهٔ‌ اطلس گردون بدرد فریادم # جستن حیدر وفا از هوس دیدن تو # ترک سر کردم و پا در طلبت بنهادم PageV01P075 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0035.png) ~~نا دل خسته به دست سر زلفت دادم کمر بندگیات بستهام و آزادم # چهره به فریادم رس کز هوایت ز فلک میگذرد فریادم ~~آخر ای ماه پری چهره به فریادم رس ~~90گر کسی از غم هجران تو شادی طلبد منم آن کس که به غم خوردن رویت شادم # تون ستمت را بکشم چون قرهاد زآنکه بی شکر شیرین تو چون فرهادم # گر همه روی زمین سرو شود آزادم ~~با وجود قد رعنای تو همچون سوسن گ ~~پیش از آب و گل خود در ازل از لوح قضا ابجد عشق تو آموخته از استادم ~~با وجود رخ چون آتش و آب خط تو بر سر خاک دوان بی سر و پا چون بادم # طالعم از مه روی تو چو حیدر نبود # تا من از مادر فطرت به چه طالع زادم؟ ~~روز نوروز و می و مطرب و معشوق و بهار مستی و عشرت و آغوش و بر و بوس و کنار ~~سمن و نسترن و یاسمن و سرو چمن سوسن و برگ گل و جام می و روی نگار ~~کام و آرام و نشاط و طرب و عیش وخوشی سرو و شمشاد و گل و سنبل و سیب و به و نار ~~مستی نرگس و رنگ چمن و سایهآ بید غلغل بلبل ms36 و بوی گل و آواز هزار ~~شیوه و ناز و عتاب صنم سیم اندام شاهد و شمع و شراب و بت شیرین گفتار ~~باغ و صحرا ولب جوی وقد سرو سهی # جوی و قد سرو سهی عنبر و عود و عبیر و سمن و مشک تتار ~~چشم در شاهد و گل در بر و ساغر در دست گوش بر مطرب و می در سر و لب بر لب یار ~~یار در مجلس و مه در خور و حیدر با دوست باده در ساغر و جان در بر و دل با دلدار # خوش بود این همه گر دست دهد وقت صبوح # خوش بود این همه گر جمع شود فصل بهار PageV01P076 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0036.png) ~~در چنان صورت مطبوع عجب میمانم بیم آن است که بوسی ز لبش بستانم ~~مست برخیزم و در باغ ارم بر لب جوی چون گل و سرو روان پیش خودش بنشانم ~~از رخ و زلف و قد و خد وخطش جمع شود سوسن و سنبل و سرو و سمن و ریحانم ~~حور عینش شمرم، باغ بهشتش گویم صنع رویش نگرم، آیت لطفش خوانم # ترک سر گویم و جان در قدمش افشانم ~~پیش پایش به زمین افتم و دستش بوسم ترک ~~لابه آغازم و دستان زنم و باده خورم تاکمروار در آید به میان دستانم 75 ~~در برش گیرم و کام از لب لعلش یابم در برش # ابم در برش میرم و بر باد رود ایمانم ~~گر کسی طعنه زند بر من و حال دل من گو مزن طعنه که من قصه غلط میخوانم # منکر من چه شوی، سرزنش من چه کنی؟ # برو ای خواجه! که من حیدر بی سامانم # که برین خاک نهادند همه روی نیاز ~~خاک شیراز مگر کعبه عالم شد بازکه ب # خوش عروسی است ولی رشک برد از شیراز 615 ~~باغ فردوس که مرد از هوسش میمیرد خوش عر ~~این هم از لطف خداوند جهاندار بود ms37 خلق شیراز به شادی همه در نعمت و ناز # بر بازیچهآ ما هر نفس از پردهآ غیب بازیی میکند از نو فلک شعبده باز # هد بودبا مخالف نتواند که رود سوی حجاز ~~بینوایی که ز عشاق حرم خواهد بود با مخالف # غبار در ویس زین سپس چهرهآ محمود و کف پای ایاز ~~زین سپس دیدهآ رامین و غبار در ویس ~~پرده بر عالمیان از سر مستی بدری همچو صبح آر بهدر آیی ز پس پردهآ ناز ~~تا به مسجد رخ چون قبلهآ تو میبینم سجده در پیش رخت میبرم از بهر نماز ~~گاه چون عود، روان من دل خسته بسوز گاه چون چنگ، دمی با من سرگشته بس # حکیدر از دام سر زلف گره بر گرهش # همچو گنجشک بلا میکشد از چنگل باز PageV01P077 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0037.png) # ذردمه خورشیدرخ موئ میان می گذرد ~~بت شکر سخن پستهدهان میگذرد ~~25خلق شیراز! بدانید و نظر بازکنید کآفت مرد و زن و پیر و جوان میگذرد ~~تا من از سینهآ مجروح سپر ساختهام از دلم ناوک مژگان فلان میگذرد ~~به ظریفی و حریفی و لطیفی و خوشی یار من از همه خوبان جهان میگذرد ~~تا تو با روز رخ و زلف چو شب می گذری خود شب و روز ندانم به چه سان می گذرد ~~تو چه دانی که ز عشق رخ همچون روزت شب تاریک چه بر خسته دلان میگذرد ~~630تا بر آن آب حیات دهنت تشنه شدم عمر در عشق تو چون آب روان میگذرد ~~هر که او پای نهد بر سر کوی تو شبی چون من سوختهدل از سر جان میگذرد # حیدر عاشق و سودا زده از بیم رقیب # هر شبی بر سر کوی تو نهان میگذرد ~~جانم از آتش آن لعل شکر بار بسوخت دل چو پروانه # دل چو پروانه بر شمع رخ یار بسوخت # ر تنگ شکر خال سیاهش مگسی است یا سپندی است که بر آتش رخسار بسوخت ~~35در ms38 شب تیره سراپای من بی سر و پا همچو شمع از هوس صبح رخ یار بسوخت ~~ای طبیب! از لب جان بخش خود از بهر شفا شربتی ده که دل خستهآ بیمار بسوخت ~~در چمن مشعلهآ آتش گل بر کردند بلبل بیخبر از آتش گلزار بسوخت ~~تا ز شرم رخ چون آتش تو آب شود از چمن، گل # ، شود از چمن، گل شد و در کورهآ عطار بسوخت ~~پرتو مهر تو یک شعلهآ آتش بر زد ملک جان من دل خسته به یکبار بسوخت ~~یست پیدا اثر حیدر دردیکش مست مگر از آتش می بر در خمار بسوخت # حق بود در نظر پیر حقیقترو عشق # هر که منصوزصفت بر زبر دار بسوخت. PageV01P078 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0038.png) ~~تا به شیراز نگارم ز سفر باز آمد راحت روح من خسته جگر باز آم ~~ناگه آن ماه پری چهره روان از چشمم همچو سیاره شد و همچو قمر باز آمد ~~آن صنم نور بصر بود، برفت از بصرم وین زمان در بصرم نور بصر باز آمد ~~همچو پسته من دل خسته نگنجم در پوست که مرا یار شکرخنده ز در باز آمد645 ~~رد مگردان دل حیدر که قبول تو شود خاصه اکنون که به پیش تو نظ # چون تواند دل از آن تنگ شکر باز آمد؟ ~~دل به مصر دهنت رفت و شد آنجا عاشقچون # دل من از همه باز آمد و در دست غمت # همچو مستی است که در پیش خطر باز آمد. ~~المنة لله که در میکده بازست زآن رو که مرا بر در او روی نیازست ~~خمها همه در جوش و خروشند ز مستی و آن می که در آنجاست حقیقت نه مجازست 650 ~~از وی همه مستی و غرورست و تکبر وز ما همه بیچارگی و عجز و نیازست ~~رازی که بر خلق نگفتیم و نگویم با دوست بگویم که او محرم رازست ~~شرح شکن زلف خم اندر خم جانان کوته ms39 نتوان کرد که آن قصه درازست ~~پای دل مجنون و خم طرهآ لیلی رخسارهآ محمود و کف پای ایازست ~~بردوختهام دیده چو باز از همه عالمتا دیدهآ من بر رخ زیبای تو بازست65 ~~در کعبهآ کوی تو هر آن کس که در آمد از قبلهآ ابروی تو در عین نمازست # ای مجلسیان! سوز دل حیدر مسکین # از شمع بپرسید که در سوز و گدازست PageV01P079 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0039.png) ~~روز که در کوی خرابات الست از حسرت یاقوت لبت باده پرستم ~~سجاده و تسییح به یک گوشه نهادم وزکفر سر زلف تو زنار ببستم ~~660ترک سر و زرکردم و دین و دل و دنیا در دیر مغان رفتم و فارغ بنشستم ~~دردانه طمع کردم و در دام فتادم فارغ شدم از دانه و از دام بجستم ~~ای مطرب خوش نغمه! بزن پردهآ عشاق وی ساقی وحدت! بده آن باده به دستم ~~هیچم خبری نیست ز قردای قیامت امروز که چون نرگس سرمست تو مستم ~~چون من شدم از دست، بگیر از سر یاری دست من افتاده که در پای تو پستم ~~در عالم وحدت که در آن هیچ نگنجد چون نیستم، ای خواجه! مپندار که هستم # چون حیدر کرار به فرمان محمد # در کعبهآ جان رفتم وبتها بشکستم # آشفتگیی از شکن زلف تو دارم ~~عمری است که در عشق تو بی صبر و قرارم آشفتگیی ~~دین و دل و دنیا همه در کار تو کردم ور جان طلبی، پیش تو حالی بسپارم ~~بیزار مشو از من بازاری مسکین کز چنگ سر زلف تو با زاری زارم ~~تا روی و خط و قد و بناگوش تو دیدم فازغ زگل و سنبل و شمشاد و بهارم ~~رفتم ز میان تا به کناری بنشینم زآن رو که میان تو جدا شد زکنارم # چ است برم ملک جم و نعمت قارون با آنکه جوی در همه آفاق ندارم ~~دستی زدم از عشق و گریبان بدریدم باشد که ms40 مگر دامن کامی به2 ~~تا لاف انا الحق زدهام بر سر بازار رعشق تو منصوزصفت بر سر دارم # تا از تو نگارین شدهام دور چو حیدر # زخساره ز عشق تو به خونابه نگارم PageV01P080 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0040.png) # ی من دیوانه گرفتار تو باشم در بند سر زلف سیه کار تو باشم # در حسرت یاقوت شکر بار تو باشم ~~از آرزوی قامت رعنای تو میرم در حسرت یان ~~حان خستهآ آن غمزهآ غماز تو بینم دل بستهآ آن طرهآ طرار تو باشم ~~اکی من دلداده ز هجران تو سوزم تاکی من سرگشته طلبکار تو باشم ~~ای راحت جان من دلخسته، زمانی خواهم که تو یار من و من یار تو باشم ~~در باغ جهان سنبل گلبوی تو بویم در طرف چمن بلبل گلزار تو باشم # تا چند من زار جگرخوار، چو حیدر # مجروح و پریشان و دل افگار تو باشم؟ ~~جانا!ا دل من چون دهن تنگ تو تنگ است پشتم ز خیال سر زلف تو چو چنگ است ~~پای دلم از بهر تو در بحر محیط است کام دلم از کام تو در کام نهنگ است ~~بر حال من زار جگرخوار نبخشی آن دل که تو داری مگر از آهن و سنگ است685 ~~خونم بخوری، دل ببری، چهره بپوشی ای ماه پری چهره نگویی که چه ینگ است ~~شکرانه دهم جان و کنم آشتی از نو گر ز آنکه ترا با من دل سوخته جنگ است ~~آن چشم خوش دلکش سرمست جهانگیر ترکی است کمان دار که با تیر # از خوی تو بیداد کشد حیدر بیدل # خوی تو چه خویی است مگر خوی پلنگ است؟ PageV01P081 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0041.png) ~~آمد به در مسجد آدینه نگاری یاقوت لبی، سنگدلی، سیم عذاری ~~شوخی شکری شیوه گری شهرهآ شهری سروی سمنی گل بدنی تازه بهاری ~~شکر سخنی، نوش لبی، پسته دهانی شمشاد قدی، به زنخی، لاله عذاری # تا باز کند بر من دل خسته گذاری ~~بر رهگذرش عاشق ms41 و دل خسته نشستم تا با ~~باز آمد و بگذشت و من خسته نشسته بر رهگذرش در هوس بوس و کناری ~~گفتم نظری کن که زمهر تو نهادم بر پشت دل از آرزوی روی تو باری # گفتار برو ای حیدر بیدل که چه باشد # گر بار کشی در شب و روز از غم یاری ~~من عاشق آن سنگدل تنگ دهانم دل بسته آن پستهآ شیرین فلانم ~~خواهم که برش بر بر چون سیم بسایم خواهم که لبش بر لب شیرین برسانم ~~آیا بود آن روز که در مجلس شادی بنشینم و در صحبت خویشش بنشانم # بوسه دهم بر لب شیرین چو قندش گه کام دل از پستهآ تنگش بستانم ~~گر کفر دو زلفش ببرد دنیی و دینمورغمزهآ شوخش بستاند دل و جانم، ~~من ترک چنان ترک پری چهره نگویم همچون سر و زر در قدمش جان بفشانم # فریاد که چون حیدر ازین داغ جگرسوز # از هفت فلک میگذرد آه و فغانم PageV01P082 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0042.png) # با چیس با چین گره بر گرهش مشک خطا چیست ~~با زلف چو شامش نفس باد صبا چیست با چین گره ~~ای یار مخالف شده! در موسم نوروز عشاق جگر سوخته را برگ و نوا چیست 70 ~~جان من سرگشتهآ بیطاقت و آرام چون ذره ز خورشید تو در بند هوا چیست # کز وصل تو أمید من بی سر و پا چیست ~~جز واقف اسرار نداند به جهان کسکز ~~گفتم که ز مهر تو وفایی به غریب است گفتا همه جو # گفتا همه جورست و جفا، مهر و وفا چیست # وسه ز لعلت گفتا چو زرت نیست مگو یاوه، دعا چیست ~~گفتم به دعا میطلبم بوسه ز لعلت ~~گفتا چه کسی بر در ایوان وصالم گفتم شه خوبان خ # گفتم شه خوبان خطا، بنده، دغا چیست 710 ~~خواهد که بر آید چو کمر گرد میانش هر کس که بیند که در آن زیر قبا چیست # حیدر که ms42 دم از چین سر زلف بتی زد # در پیش نسیم سخنش مشک خطا چیست؟ ~~ای آنکه ندانی که وفاداری ما چیست از مهر من آموز که آیین وفا چیست ~~چون لشکر زنگ آمد و بگرفت ختن را چین شکن زلف تو در بند خطا چیست ~~ای ترک خطایی! به خطایی که نکردیم تیر ستمت بر سپر سینهآ ما چیست ~~روی تو و مه را چو بدیدیم بگفتیم با پرتو خورشید فلک، نور سها چیست؟ ~~در چاه زنخدان تو ای یوسف ثانیاز زلف تو بر پای دلم بند بلا # رویش در زلف چو شامش گذر باد صبا چیست؟ ~~یاری که نیارم که کنم دیده به رویش در زلف چ # گر زآنکه نه یکتای تو باشد دل حیدر # پیوسته در آن سلسلهآ زلف دو تا چیست؟ PageV01P083 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0043.png) ~~22تا دست دلم دامن دلدار گرفتهست جا در نظر یار وفادار گرفتهست ~~ترسم که جهان جمله به یکبار بسوزد کآتش ز دلم در در و دیوار گرفتهست ~~آن پیر که بد معتکف مسجد جامع امروز وطن بر در خمار گرفتهست ~~ای صیقلیان! زنگش ازین دل بزدایید کآن آینه حیف است که زنگار گرفتهست ~~گفتی که گرفتی نکنم گر بخوری می چون است که امروز دگر بار گرفتهست؟ ~~آن کو به همه عمر نشد عاشق رویی دق بر من مسکین گرفتار گرفتهست # یاران! به سر یار که در عالم معنی # حیدر دلش از مردم اغیار گرفتهست ~~درمان دل خسته ندانم زکه جویم یا حال پریشانی خاطر به که گویم ~~خود با که توان گفت که در آتش هجران خوناب دل و دیده چه آورد به رویم ~~تا سر بودم بر سر زانو نهم از غم تا جان بودم در طلب وصل بپویم ~~2ترک سر و زر گویم و روی از تو نتابم رخسار به خون شویم و دست از تو نشویم ~~تا بر سر من بگذری از ناز و تکبر در پای تو افتاده چو ms43 خاک سرکویم ~~ای دوست! چه گویم من بیچارهآ سکین کر زلف چو چوگان تو سرگشته چوگویم # گر ز آنکه به تیغ تو شوم گشته چو حیدر # من ترک تو ای ثرک پری چهره نگویم PageV01P084 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0044.png) ~~ای دل! به جهان معتکف کوی فلان باش در بندگی حضرت او بسته میان باش ~~تا نور رخ آن مه بی مهر ببینی ای چشم ستم دیده! همیشه نگران باش 735 ~~گر سنگ زند یار و گرت تنگ کند دل رو در بر آن سنگ دل تنگدهان باش ~~تا دیدهآ بی دیده نبیند رخ خوبت رو همچو من # رو همچو من از دیدهآ بی دیده نهان باش ~~ای جان! بربودی دل و رفتی و نشستی لطفی کن و برخیز و بیا در پی جاز ~~تا مست لب لعل شکربار تو باشم از لعل خودم باده بده، گو رمضان باش # تا عشق شود حاکم جان تو چو حیدر # از جان به جهان عاشق آن جان و جهان باش # مانند من از مهر رخش بی دل و جان شد ~~بر چهرهآ او هر که زمانی نگران شد ماند من از م ~~یارم به در مسجد نو بر لب جویی آمد چو گل تازه و چون سرو روان شد ~~بر سینه زدم سنگ و دلم تنگ شد از غم تا از برم آن سنگ دل تنگذدهان شد ~~در مجمع خوبان که به از حور بهشتد لدار من آن دارد و دل عاشق آن شد # تا مست شوی از لب معشوقه چو حیدر # می نوش که عید آمد و ماه رمضان شد PageV01P085 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0045.png) ~~ساقی! بده آن باده که هنگام بهارست صحن چمن از سنبل وگل چون رخ یارست ~~نرگس که بود برکف او ساغر زرین چون نرگس مخمور تو در عین خمارست ~~وقت گل اگر دست دهد یارگل اندام می نوش که هنگام می و بوس و کنارست ~~در سینهآ عشاق ز آسیب هوایی ای سی # ای ms44 سیب زنخدان، تو چه دانی که چه نارست ~~750 رخسارهآ دلجوی تو یا باغ بهشت است بوی شکن زلف تو یا باد بهارست؟ ~~روی چمن امروز ز مشاطهآ نوروز چون روی نگارین تو پر نقش و نگارست ~~اده ملولیم که در ساغر عام است وزگل ببریدیم که همصحبت خارست ~~بلبل! نه تویی عاشق و دیوانه به تنه برچهرهآ گل عاشق و دیوانه هزارست # حیدر زهوای سر زلف تو به عالم # چون باد صبا دل سبک و شیفته کارست ~~290 به طره طیرهآ مشکی، به چهره غیرت ماه کهای، چهای، چه کسی؟ لا اله ال الله ~~تو نور چشم منی ز آن سبب که در شب و روز ندیده دیدهآ من بیرخت سفید و سیاه ~~بر آنکه در نظر عاشقان کنی گذری بود ز هر طرفی صد هزار دیده به راه # زلف چون رسنت عاشقان به بند کشد در افکند به زنخ صد هزار خسته به چاه ~~گرم به دست کرم چون قبا به برگیری شوم ز خلق جهان سرفراز همچو کلاه ~~0به حضرتت چو غلامان به خدمت آمدهام ولی عجب ز گداگر رسد به حضرت شاه # وی کار بخواهم شد و نخواهی کرد به روی کار من زار دل شکسته نگاه # نالرد از مه روی تو طالعی حیدر # چه طالع است مرا؟ لا اله ال الله! PageV01P086 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0046.png) ~~بتم چو ساغر یاقوت ناب میگیرد گل از حرارت می در گلاب می گیرد ~~از آن نفس که بدیدم به خواب چشم خوشت گمان مبر که مرا بیتو خواب میگیرد ~~مگر ز روی تو یک ذره میشود پیدا که مه هلال شد و آفتاب میگیرد 765 # چه آتشی است که در شیخ و شاب میگیرد ~~فروغ چهرهآ خوبت که آب رویم برد چه آتشی است که در شیخ و ~~من از برت نگریزم که الچی غم تو چو رستم است که افراس ~~درون کوی خرابات نیستی، حیدر به یاد لعل تو جام ms45 شراب میگیرد # فروغ بادهآ لعلی درون جام بلور # چو آتش است که از روی آب میگیرد. ~~بت سمن بر سیمین عذار سنگین دل چگونه صبر کند در غم تو چندین دل770 ~~زعشق حقهآ لعل تو میدهد جان، جان به کفر طرهآ زلف تو میدهد دین، دل ~~دل تو بر من بیدین و دل نمیبخشد بگو که تا چه کنم در زمانه با این دل؟ # ی ز عشق آن لب شکرفشان شیرین، دل ~~به خون خویش چو فرهاد میکند بازی زعشق آن لب شگ ~~در آرزوی خیال تو ساخت چندین جان در انتظار جمال تو سوخت مسکین دل ~~از آن زمان که نظر کرد و عارض تو بدید نمیکند نظری سوی ماه و پروین، دل775 # زعشق روی تو چون حیدر پریشان حال # به خون خویش کند روی خویش رنگین دل PageV01P087 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0047.png) # اگر شبی سر زلف بتی بهدست آری ~~طریق شبروی - ای دل!-ز دست نگذاری اگرش ~~شدی که لشکر دولت کنی مسخر خویش ولی چه سود که بختت نمیدهد یاری ~~گهی چو طره به روی مهی پریشانی گهی به سلسلهآ دلبری گرفتاری ~~780 گهی بسان صراحی زدیده خون ریزی گهی به یاد لبی چون پیاله خونخواری ~~چو دف ز بس که قفا می خوری ز چنگ غمش چو چنگ و نی بودت پیشه ناله و زاری # که تا مراد دل خویش در کنار آری ~~کنار جوی دلا! زین میان چو زنده دلان که تا مراد دل- # به پای مرکب معشوق خویش چون حیدر # بباز سر به وفاگر سر وفاداری ~~785 نگار عهد شکن بیونای دوران است بیا و دور رخش راب # بیا و دور رخش را ببین که دور آن است ~~خطش چو خضر و در زلفش بسان ظلمات است ولی لب و دهنش همچو آب حیوان است ~~دمی که در نظرم آن نگار دلجوی است شبی که در برم آن راحت دل و جان است؛ ~~بهار و باده و معشوق و ms46 چنگ ر بانگ دف است بهشت وکوثر و حور و قصور و رضوان است ~~کمند زلف تو چون درکشم که دلگیرست؟ دهان تنگ تو چون بنگرم که پنهان است؟ ~~90به کفر زلف تو ایمان خویش تازه کنم که کفر زلف توام ماورای ای ~~کسی که روی بگرداند از تو، بیدین است هر آنکه سجدهآ رویت کند مسلمان است ~~از بار غصه و باران غم که میبار چه بار بر دل من حاصل است و بار آن است # تو عهد مشکن و پیمان، چو عاشقی حیدر # که یار عهدشکن سخت سست پیمان است PageV01P088 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0048.png) ~~بیا که درد مرا از لب تو درمان است بین که چون سر زلفت دلم پریشان است ~~گرم به باد دهی، ز آتش تو خاک شوم که خاک پای تو خوشتر ز آب حیوان است ~~اگر اسیر کمند تو میشوم، چه شود اسیر گلشن رویت هزاردستان است795 ~~به یوسفت نکنم نسبت ای عزیز! که تو هزار یوسفت اندر چه زنخدان است # مگو ز سیب سپاهان چرا که به زآن است ~~ترنج غبغب و نار برش اگر بینیمگو ز سیب ~~تن ضعیف من از مهر عالمافروزش چو ماه یک شبه از چشم خلق پنهان است # فندق و بادام میکند گریان شکزلبی که دهانش چو پسته خندان است ~~فبار خط که نوشتی، به نسخ حاجت نیست محقق است که خط تو به ز ریحان است 8 # مسوز حیدر بیدل چو عود در مجلس # که همچو نای ز چنگ غم تو نالان است ~~بیا که مردمک دیده غرقه در آب است ببین که اشک روانم بهرنگ عناب است ~~به یاد یار گل اندام، خار همچو سنان به زیر پهلوی مجروح من چو سنجاب است ~~ز حال دیدهآ بیخواب من چه غم دارد ستمگری که ز جام غرور در خواب است ~~زگریه مردم دریانشین دیدهآ من به حسرت گهری در میان غرقاب است 805 ~~رخ منور دلبر به زیر سایهآ ms47 زلفچنان که د # فچنان که در شب تاریک نور مهتاب است ~~ز خط یار بپرهیز از آنکه خونریز است به زلف دوست میاویز از آنکه در تاب است ~~به گنج مسجد جامع، خوشا نماز کسی که طاق ابروی یارش به جای محراب است # سرش به سرکشی و سلطنت فرو ناید # هر آن کسی که چو حیدر غلام اصحاب است PageV01P089 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0049.png) # هزار جان عزیزم فدای جان تو باد ~~وجود خاکی من گرچه میدهی بر باد هزار جان عزیزم ف ~~هوای آتش و آب رخت نگویم ترک گرم چو خاک دهی عمر نازنین بر باد ~~اگر چه ترک تو تیغ جفا کشیده بود ببوسمت لب شیرین و هر چه باداباد! # خوشا هوای مصلا و آب رکناباد ~~خوشا نگار گلاندام و باغ نوروزیخوشا هوای م # خرابهآ دل حیدر که خانهآ غم تست # از گنج وصل تو خوش باشد آر شود آباد. ~~زگریه مردم چشمم نشسته در خون است بیین که در طلبت حال مردمان چون است ~~به یاد لعل تو، بی چشم مست میگونت ز جام غم می لعلی که میخورم خون است ~~ز مشرق سرکوی، آفتاب طلعت تو اگر طلوع کند طالعم همایون است ~~حکایت لب شیرین کلام فرهادست شکنج طرهآ لیلی مقام مجنون است ~~دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی است سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است ~~820ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی که رنج خاطرم از جور دور گردون است ~~از آن نفس که ز چنگم برفت رود عزیز کنار دیدهآ من همچو رود جیحون است ~~چگونه شاد شود اندرون غمگینم به اختیار که از اختیار بیرون است # ز بیخودی طلب یار میکند حیدر # چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است PageV01P090 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0050.png) ~~به ناز اگر ز در آن سرو ناز باز آید به صید کردن مرغ دلم چو باز آید ~~ناز در چمن جان خود کنم جایش اگر به طرف چمن همچو سرو ms48 ناز آید ~~به مجلسی اگر آن رود را به چنگ آرم چو رود، کار من بی ~~کسی که دیده به محراب ابرویت افکند به پیش قبلهآ روی تو در نماز آید ~~بر آنکه روز رخت را شبی نظاره کند دل رمیدهآ من در شب دراز آید ~~هر آنکه رشتهآ مهر تو در دلش باشد چو شمع از آتش مهر تو در گداز آید # ز غصه حیدر آشفته دل به پای طلب # همیشه بر سر کوی تو از نیاز آید ~~حسرت از قفس سینه مرغ جان برود چو از برابرم آن یار دلستان برود ~~به یکدم از سپر نه سپهر در گذرد دمی که ناوک آه من از کمان برود ~~بیا بیا و دمی در کنار من بنشین که اگر دمی بنشینی غم از میان برود ~~شود چو زلف سیاه تو دیدهها تاریک چو نور روی تو از چشم عاشقان برود ~~به باغ اگر گل رخسار خویش عرضه دهی ز رشک، رنگ ز رخسار ارغوان برود 83 # به جستجوی تو خواهد که از جهان برود ~~هر آن کسی که بهشت رخ تو میطلبد به جستجوی تو ~~مصر کوی تو گشتم مقیم و گفت رقیب عجب بود ز مگس کز شکزستان برود ~~به مصلحت نفسی پیش عاشقان بنشین که گر کناره کنی خون درین میان برود # رقیب گفت که حیدر برو ز پیش رخش # چگونه بلبل بیدل ز گلستان برود؟ PageV01P091 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0051.png) ~~40 بهار و باده و روی نگار خوش باشد نوای بلبل و بانگ هزار خوش باشد ~~نگار موئ میان در کنار، وقت صبوح کنار سبزه، میان بهار خوش باشد ~~5 در سر و مطرب حریف و ساقی مست نگار در بر و گل در کنار خوش باشد ~~هار خرم و جام شراب و نغمهآ چنگ چگونه بیرخ آن غمگسار خوش باشد ~~هر آن کسی که چو من بلبل گلی گردد اگر خورد ز غمش زخم خار خوش باشد ~~825 ز ms49 مشک بر ورق روی همچو برگ گلش محقق است که خط غبار خوش باشد # جلس اغیار و گفتگوی رقیب اگر کرشمه کند چشم یار خوش باشد ~~مجلسی که گشم جام زهر چون حیدر ز دست او چو می خوشگوار خوش باشد # جفا و جورکش ای ناتوان که بر بنده # جفا و جور خداوندگار خوش باشد. ~~عروس گل چو به طرف چمن در آمد باز # ه طرف چمن در آمد باز زعشق بلبل شوریده برکشید آواز ~~80به روی خرم کل بلبلان ادا کردند میان باغ به نوروز نغمههای حجاز ~~نگار و بادهآ لعلی گرت به دست آید # آید چو لاله فرش زمرد به پیش پای انداز ~~دلا! چو راز نهان آشکار خواهی کرد خیال یار پری چهره ساز محرم را ~~بمیر پیش مسافر چو بوسعید از ملک بنه ز عشق چو محمود سر به پای ایاز PageV01P092 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0052.png) ~~ز پا در آمدم از تاب مهر عالمسوز ز دست رفتهام از دست یار دستان ساز ~~چو باز کرد شکار از برم کبوتر دل چه باشد ار نفسی در بر من آید باز؟ 85 ~~چه شد که ملک دل عاشقان مشمر شد مگر ز چشم تو برخاست فتته در شیراز ~~ربودهای دل صاحب دلان به حیله و مکر فزوده # فزودهای هوس عاشقان به شیوه و ناز ~~دلم چو کعبهآ کوی تو دید، کرد طواف تنم * # تنم چو قبلهآ روی تو دید، برد نماز ~~به مجمع تو بود عود و شمع در خور سوز به مجلس تو بود رود و چنگ در خور # به گرد کوی تو حیدر چو بگذرد، گوید # مگس به متزل سیمرغ میکند پرواز ~~خیال دوست که در خواب میکند بازی درون دیدهآ پر آب میکندبازی ~~در آفتاب، سر زلف عنبر افشانش چو هندویی ز سر تاب میکند بازی ~~ز طوطی خط او چون نبات بگدازم از آنکه با شکر ناب میکند بازی ~~به گرد چشمهآ نوش و لب شکر بارش ms50 بنفشه با گل سیراب میکند بازی ~~از آن زمان که پرید از برم کبوتر دل در آن دو طرهآ پر تاب میکند بازی ~~بیا و بر رخ همچون زرم تماشاکن که آب دیده3 # که آب دیده چو سیماب میکند بازی ~~از نازکی تن چون قاقمش به رنج آید اگر چه بر سر سنجاب میکند بازی ~~تنم که غرقهآ دریای اشک خونین شد چو ماهی است که در آب می کند بازی # درون خانهآ دلبر نمیرود حیدر # چو حلقه بر در ازین باب میکند بازی PageV01P093 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0053.png) ~~0 به آفتاب جمالت، به نور صبح جلال به آستین خیالت، به آستان وصال ~~بدان دو سنبل پرتاب و سرو سوسن بوی بدان دو نرگس پرخواب و غمزهآ قتال ~~بدان رسن که به مکر و فریب و شیوه و غنج هزار یوسف دل کردهای در آن چه چال ~~به بوسهآ تو که بر عاشقان شدهست حرام به خون من که به دین تو گشته است حلال ~~به سرخی رخ باده، به زردی رخ من به سبزی خط سبزت، به دل سیاهی خال ~~878به آتش رخ خوبت، به آب دیدهآ من به خاک کعبهآ کویت، به بوی باد شمال ~~به آه سوز غریبان، به شام تنهایی به محنت شب هجران، به ذوق روز وصال ~~بدان خدای که چون ابرو و رخ تو، قمر ز صنع خویش کند گاه بدر و گاه هلال؛ # که از فراق رخت نوش میکند حیدر # ز دست غصه قدحهای زهر مالامال ~~چنان که قطرهآ شبنم زارغوان بچکد عرق ز عارض آن ماه مهربان بچکد ~~ز شرم آتش و آب رخش به طرف چمن گل آب گردد و بر روی گلستان بچکد ~~اگر ز دیدهآ من یک زمان نهان گردد هزار قطرهآ خونم ز دیدگان بچکد ~~ز دست دیده و دل روز و شب به فریادم ز بس که خون دل از دیدهام روان بچکد ~~گهر چو رستهآ دندان او کجا باشد؟که ms51 قطر # که قطرهای است که از ابر درفشان بچکد ~~چو ثرک عربده جویش سنان غمزه کشد عجب نباشد اگر خونش از سنان بچکد ~~اگر به نرگس مستش نظر کنم از شرم هزار قطره گلابش ز ارغوان بچکد ~~به یاد آتش و آب لب شکر ریزش « هزار بیت بگویم که آب از آن بچکد» # چو وصف گوهر دندان او کند حیدر # هزار لؤلؤ شهوارش از زبان بچکد PageV01P094 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0054.png) # نگشت به اشک دیدهآ خونین کنم نگار انگشت ~~به حرف من چو نهاد این زمان نگار انگشت ~~بگفتم از لب شیرین مرا بده کامی نهاد بر لب شیرین آبدار انگشت ~~محقق از خط ریحان یار رشک برد در آن زمان که نویسد خط غبار انگشت 89 ~~از آن زمان که تو از دست من بدر رفتی همیگزیم به دندان هزار بار انگشت ~~اگر چنان که تو با ما بدین نسق باشی برآوریم ز دستت به زینهار انگشت # ان لا اله ال الله بر آوریم به پیش تو آشکار انگشت # ز حیدر - ای صنم! - آر خردهای پدید آمد # به حرف او منه - ای سرو گل عذارا- انگشت # زخطهآ شیراز و قوم او شادست که به زخطهآ مصر و دشق و بغدادست 895 ~~به هر طرف که روم دلبری شکزدهن است به هر کجا نگرم لعبتی پریزادست ~~طواف خطهآ شیراز میکنم شب و روز که همچو کعبه عزیز و لطیف بنیادست # به لالهزار خرامم که جنت آبادست ~~چو یار حور وشم با شراب دست دهد به ~~درآ به باغ ملک، بند غم ز دل بگشا ببین که لاله عذارم چو سرو آزادست ~~بیا که جنت و کوثر مصلی و رکنی است ببین که باغ ارم باغ جعفرآبادست900 ~~مگر که خسرو شیرین دهن نمیداند که شور شکر شیرین ز سوز فرهادست؟ ~~در آب و آتش عشقش چگونه خاک شوم که خاکساری من در هوای او بادست # نمیخورد غم دنیا و آخرت حیدر # دلش به شادی وصل ms52 تو در جهان شادست PageV01P095 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0055.png) # سمه ایام خوشترس وز روز عید، روی دلارام خوشترست ~~روزی است عید کز همه ایام خوشترست ~~5.گل خرم و خوش است، ولی در میان گل در بر گرفته یار گل اندام خوشترست ~~ای ناتمام! نسبت رویش به مه مکن زآن رو که روی او ز مه تام- # کین مرغ پائبسته درین دام خوشترست ~~جانا!ا ز زلف خویش دلم را رها مکن # بیمار گشت حیدر و بر یاد لعل تو # هر دم که باده میخورد از جام، خوشترست ~~خواهم که حاجت من بیدل رواکنی خواهم که با وصال خودم آشنا کنی ~~از فخر پای بر سر هفت آسمان نهم روزی اگر نظر به من بینوا کنی ~~تاکی کمان چاچی ابرو کشی به من تاکی به تیر غمزه مرا مبتلا کنی ~~در چین زلف خویش مرا ره نمیدهی اصل تو از خطاست، از آن رو خطاکنی ~~ای ترک تنگ چشم جفاکار جنگجو! با عاشقان خویش چرا ماجراکنی؟ ~~در صفهآ صفا به تو دارم توقعی کز روی لطف با من مسکین صفا کنی ~~و آن گه شوی طبیب من زار ناتوان وز لعل خویش درد دلم را دواکن ~~حیدر اگر دعاش کنی منتی منه اعی دولتی، چه شود گر دعا کنی؟ # ور خلق روزگار زنندت به تیغ تیز # شاید اگر حوالت آن با خداکنی PageV01P096 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0056.png) ~~ای روز روشنت ز شب تیره در حجاب وی زیر سایهبان سر زلفت آفتاب ~~دست قضا ز آیت خوبی به کلک صنع بنوشت گرد آتش رویت خطی چو آب ~~گه ماه تام در دل شب میشود نهان گه پیچ زلف در بر خط میرود به تاب # دارد به جیب ابر سیه، ماهتاب تاب ~~باشد به زیر دامن شب، دلفروز روز دارد به جیب ~~سطری نبشت بر مه تابان زگرد عود خطی کشید بر گل خندان ز مش ~~ای خط جان فزای تو جان بخش مرد و زن وی زلف دلربای تو دلبند5 ms53 ~~لفت به کار خسته دلان میزند گره خطت به خون سوختگان میکند شتاب ~~رخسار مه به مشک سیه کردهای نهان یا پیش گل ز سنبل تر بستهای نقاب؟12 # شاها! ز حیدر آر بستانی خطی به خون # چون بنده از درت نگریزد به هیچ باب # روز و عید ماست که روی تو دیده ایم وز شام غم به صبح سعادت رسیدهایم ~~ای نور دیده! چهرهآ روشن به ما نمای کز بهر دیدن تو سراپای دیدهایم ~~از آرزوی روی و لب جانفزای تو صد باز پشت دست به دندان گزیدهایم # از احترام در قدمت گستریدهایم ~~بگذر دمی به ناز که دیبای روی زرد از احترام در ق ~~از گنج وصل خویش ز بهر شفای دل تریاک ده که زهر دمادم چشیدهایم ~~از بهر پای اسب تو در دامن بصردردانهها به خون جگر پروریدهایم # در زلف مشکبار تو چون حیدر ضعیف # پیوستهایم، وز همه عالم بریدهایم PageV01P097 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0057.png) ~~از هر چه هست و بود، می خوشگوار به وز می، به پیش من، لب شیرین یار به ~~باشد لطیف سیب سپاهان، ولی ازو دیدم به چشم خویش زنخدان یار به ~~بر به به حسن اگر زنخ او زنخ زند چون سیب گردد از زنخش شرمسار، به ~~گفتم دلم دواکن، بر آتشش نهاد هیهات! کی شود دل سوزان ز نار به؟ ~~هر گه که وصف گوهر دندان او کنم باشد حدیثم از گهر شاهوار به ~~چشم ملک ندید و نیند به عمر خویش در بوستان حسن از آن گل عذار به # حیدر! دمی مرو به تماشای نوبهار # زآن رو که روی دلبرت از نوبهار، به ! ~~ساقی! بیار باده و مطرب بساز ساز تا برگ عیش را بود ~~گر کعبه کوی دوست بود میکنم طواف # بود میکنم طوافورقبله روی یار بود میبرم نماز ~~تا همچو باز دیده فروختم زغیرجز بر رخ # جز بر رخ تو مینکنم هر دو دیده باز ~~یک دم کرشمهای کن و صد ms54 بینوا بسوز روزی عنایتی کن و با عاشقی بساز ~~925 تاقامت و رخ تو بدیدم نمیکنم هرگز تفرج گل خندان و سرو ناز ~~رامین شدی و کعبهآ خود ساز کوی ویس محمود باش و قبلهآ خود کن رخ ایاز # حیدرا حمایت سر زلفش چه میکنی # کوته زبان چگونه حکایت کند دراز؟ PageV01P098 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0058.png) ~~نیست در عالم کسی همتای تو من بنازم پیش سر تا پای تو ~~راحت جانی و نور دیدهای لاجرم در دیده کردم جای تو ~~شور در فرهاد مسکین افکند پستهآ شیرین شکرخای تو ~~از هوا چون گل دریدم پیرهن تا بدیدم نرگس شهلای تو # بر امید وعدهآ فردای تو ~~حالیا امروز جان می پرورمبر امید و. # بلا هرگز نپرهیزد دلم کربلای من بود بالای تو # حیدر بیدل غزل گویی کند # همچو بلبل بر گل رعنای تو ~~حیات جاودان شد جان سعدی ز عشق آمد پدید ایمان سعدی # اگر آیند در میدان سعدی ~~سخنگویان بیفتند از فصاحت اگر آیند در م ~~به تیغ نظم چون آفاق بگرفت به شرق و غرب شد فرمان سعدی ~~در آری زیر فرمان چار ارکان اگر آری بجا ارکان سعدی ~~وگر خواهی، بیابی از حقیقت دلیل عشق از برهان سعدی ~~بسان پارسایان، خلق عالم شدند از جان و دل حیران سعدی # به کیش عشق شو قربان سعدی ~~دلا! گر روز عید وصل خواهی به کیش ~~مبر در پیش شاعر نام خواجو که او دزدی است از دیوان سعدی ~~چو نتواند که با من شعر گوید چرا گوید سخن در شان سعدی ~~مگس بنگر که از شوخی که دار حلاوت می برد از خوان سعدی # اگر حیدر ببازد جان چه باشد # هزارش جان فدای جان سعدی PageV01P099 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0059.png) ~~خواجوی دزد کابلی از شهر کرمان میرسد موری است او در شاعری، نزد سلیمان میرسد ~~معنی مبر ای بوالهوس! شاعر ندزدد شعر کس معنی بکر شاعران از عالم جان میرسد ~~دزدی مکن ای خرده دان، کالا ms55 زدزدان کن نهان کز بهر دزدی این زمان سردار دزدان میرسد ~~من میدهم تشویش او بر هم دریدم پیش او در تیزگاه ریش او صد گوز قصران میرسد ~~970 در شاعری رویین تنم، قلب دلیران بشکنم تا گردن دزدان زنم فرمان سلطان میرسد # یک قطره چبود گرکنون در بحر عمان میرسد؟ ~~ای حیدر پاکاندرون وی مهر مهرت در درون # ای صفدر صاحب قران، ای پادشاه انس و جان! # در شهر شیراز این زمان جاسوس کرمان میرسد ~~ماه ملایک منظری، سنگین دل سیمین بری رش # رشک بتان آزری، جان و دل از من میبری ~~گل شمهای از بوی تو، شب تارهای از موی تو مه پرتوی از روی تو، در آسمان دلبری ~~75 خورشیدروی و مهوشی، با لعل همچون آتشی خطی ز سنبل می کشی بر گرد گلبرگ طری ~~شد خاک جسم پاک من، خون شد دل غمناک من گر بگذری برخاک من جان در تنم باز آوری ~~تا دیدهام بالای تو کردم دل و جان جای تو سر مینهم در پای تو تا به سر من بگذری ~~زلفت کند بختم نگون، خالت کند حالم زبون لعلت کند مکر و فسون، چشمت کند جادوگری ~~ای طرهآ شب موی تو شکل هلال ابروی تو # شد خور ز شرم روی تو در پردهآ نیلوفری ~~980گه در چمن غلغل کنی گه بوستان پرگل کنی که بانگ چون بلبل کنی گه جلوه چون کبک دری # ای غیرت شمس و قمرا از روی یاری یک نظر # در حیدر بیدل نگر تا از جوانی برخوری PageV01P100 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0060.png) # ی رسد یا در بر صاحب دلان آن راحت جان می رسد ~~از پردهآ صبح دوم خورشید تابان میرسد ~~در مجلس آزادگان در بزم کار افتادگان گلبرگ خندان میدمد، سرو خرامان میرسد ~~یعقوب بینا میشود، دولت مهیا میشود کز ملک مصر دلبری یوسف به کنعان میرسد ~~با روی چون حور و پری، با زلف و خال عنبری با مهر و ms56 ماه و مشتری سلطان خوبان میرسد 985 ~~ای جان عاشق مست تو، دلها همه پابست تو فریاد ما از دست تو در گوش سلطان میرسد ~~سازم کنون درمان دل نبود دگر افغان دل کامروز در بستان دل آن میوهآ جان میرسد ~~هر کس که با یاری بود یا در سمنزاری بود در مجلس روحانیان دردش به درمان میرسد ~~تا سبزهآ بر گرد لبش از مشک پیدا میشود خضر خط دلجوی او در آب حیوان میرسد # عاشق اگر خون میخورد هجرش به پایان میرود # حیدر اگر جان میدهد جانش به جانان میرسد ~~ای ساقی سیمین دهن! در ده شراب ناب خاکم به باد غم مده، بر آتشم زن آب ~~چشم خواب آلود تو در خواب مستی دیده ام در دیدهآ بی خواب خود دیگر ندیدم خواب را ~~از آتش تب سوختم، عناب دارد لعل تو تا آتشم را کم کند میخواهم آن عناب را ~~تا من خیال لعل تو در دیدهآ خود دیدهام میبینم از عکس لبت در دیده لعل ناب را ~~مهتاب کی خوانم ترا ای آفتاب خاوری! کز اوج خوبی، میبرد روی تو از مه تاب را 998 ~~از غمزه و چشم خوشش پرهیز کن گر عاشقی کان غمزهآ جادوی او دل برد شیخ و شاب را ~~در کعبهآ کویت اگر روزی در آیم در نماز گه قبله از رویت کنم، گه ز ابرویت محراب را ~~در حلقهآ شوریدگان تا دست در زلفش زدم پیچ سر زلف کژش برد از دل من تاب را # حیدر به ترک جان بگو دست از دل مسکین بشو # کآن مه به غارت میبرد جان و دل اصحاب را PageV01P101 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0061.png) ~~تاکی من سرگردان در عشق تو در مانم ای عشق تو در جانم، وی درد تو درمانم! ~~خواهم که به کام دل در پیش تو بنشینم خواهم که مراد جان از لعل تو بستانم ~~از تیغ تو مجروحم گر خود چو سیاؤوشم وز ms57 دست تو افتادم گر رستم دستانم ~~از سینهآ چون سیمت وز دیدهآ شوخ تو با سینهآ بریانم، با دیدهآ گریانم # درمان دل مسکین ای خواجه نمی دانم ~~بر پیش طبیب دل افتاده و رنجورم درمان دل . ~~من روی تو میجویم من ماه نمیبینم من وصل تو میخواهم من قصه نمی خوانم # در کوی وفاداران چون حیدر بی سامان # گر خون دلم ریزی، بادا به فدا جانم ~~ساقی بیا و جام طرب پر شراب کن بیدار باش و دیدهآ غفلت به خواب کن ~~ای آفتاب کشور خوبی! به وقت صبح خاطر منور از می چون آفتاب کن ~~گر بایدت شراب، بیا خون من بخور ور بایدت کباب، دلم را کباب کن ~~1010 گفتم بر طبیب که زارم ز دور چرخ گفتا دوای خویش ز دور شراب کن ~~بعشوق و جام می به دعا میکنم طلب یارب دعای من به گرم مستجاب کن ~~حیدر! ز چنگ زلف چو چنگش به هر مقام از سوز سینه ناله ز دل چون رباب کن # دردانه با من است، ازین غصه، مدعی! # رو همچو بحر دیده ز حسرت پر آب کن PageV01P102 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0062.png) ~~ای گل! هزار بلبل بیدل اسیر تست تنگ شکر خجل ز لب دلپذیر تست ~~در پیش خاص و عام تمام است و روشن است شعری که وصف روی چو بدر منیر تست 1015 ~~از عمر خویش بر خورد آن کس که در جهان یک لحظه در برش بر همچون حریر تست ~~گر بیکمان ابروی تو نالهای کنم عیبم مکن که بر جگرم زخم تیر تست # حیدر بر آستانهآ خدمت بهپای سعی # خدمتگذار باش که آن دستگیر تست. # وله ایضا ~~روز نوروز و هوای چمن و فصل بها وش بود جام می و بوی گل و روی نگار # از گل و نسترن و یاسمن و سرو و سمن # باغ پر نقش و نگارست، زهی نقش و نگارا # وله ایضا ~~من نکنم توبه ز معشوق ms58 و می توبه ز معشوقه و می تا ب ~~از رمضان گر بجهم روز عید روزهآ سی روزه گشایم به می ~~هر که میسر شودش وصل یار به که میسر شودش ملک کی ~~فیدر دل خسته بود بینوا در رمضان همچو دف و چنگ و نی # عید کند بلبل طبعش نوا # از هوس روی چو گلزار وی PageV01P103 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0063.png) # مونس روزگار من باشد ~~اگر آن یار یار من باشد مونس روزگ ~~بیم باشد که از میان بروم اگر او در کنار من باشد ~~اختیار جهانیان است او لاجرم اختیار من باشد ~~روی محبوب و زلف مشک افشان سنبل و نوبهار من باشد ~~گه بود عمر و زندگانی من گه خداوندگار من باشد ~~گر به کارم نظر کند دلبر در جهان کار کار من باشد ~~پرده بر خویش پاره پاره کنم گر نه او پردهدار من باشد # حیدر این شعر تر که میگوید # سخنش یادگار من باشد ~~آن بت که چشم مستش دلها همی ژباید خ واهم لبش بیوسم، خوش باشد آر بر آید ~~یاقوت شکرینش در خوشاب پوشد گیسوی عنبریش بر گل عبیر ساید ~~نقش ونگار رویش در کارگاه خوبی مانی اگر ببیند انگشتها بخاید ~~در دست انتظارش گر جان دهیم اولی در پای نازنینش گر سر نهیم شاید ~~گفتاگرت بکشتم بازت حیات بخشم دیدیم هر چه آمد، بینیم هر چه آید ~~در قرن اگر برآید در آفتاب گردش از مادر زم # از مادر زمانه همچون تویی نزاید ~~20از خون دل نشانها بر برگ و بار باشد روزی اگر گیاهی از خاک من بر آید # گر فتح باب خواهی زین در مرو چو حیدر # کو گر دری ببندد دیگر دری گشاید PageV01P104 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0064.png) ~~من آن معشوق میخواهم که یار مهربان است او # چه جای جان شیرینم که شیرین تر ز جان است او ~~کنم در دیدگان جایش ببازم سر ز سودایش # بنازم پیش بالایش که چون سرو روان است او ms59 ~~ز رویش از قمر پرسم ز لعلش از شکر پرسم # ز کوهش از کمر پرسم که با وی در میان است او ~~اگر این لحظه جان من بخواهد خان و مان من # فدا بادش روان من که آرام روان است او ~~چو بر پشت سمند آید چو شمشاد بلند آید # به گیسو چون کمند آید به ابرو چون کمان است او ~~غلامش از دل و جانم مدامش مدح میخوانم # از آنش بنده فرمانم که سلطان جهان است او ~~الا ای سرو نسرینبر، سمن بوی پری پیکر! # بترس از نالهآ حیدر که با آه و فغان است او ~~الا ای سرو نسرین بر! که سنبل بر سمن داری # خطا در طرهآ پر چین، حبش گرد ختن داری ~~ز برگ گل بهرنج آیی چراگل در سمن پوشی # ازین به جامه در بر کن که بس نازک بدن داری ~~می از لعل تو مینوشم که در مستی شکر بخشی # دل از زلف تو میجویم که در گیسو شکن داری PageV01P105 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0065.png) ~~تویی لیلی که چون مجنون هزاران خستهدل کشتی # تویی خسرو که چون شیرین هزاران کوهکن داری ~~مگر در زلف شبرنگش گذر کردی که مشکینی # الا ای باد نوروزی که بوی یار من داری ~~قمر در شام و خور در دام و شب بر بام و لب می فام # شکر در کام و می در جام و گل در پیرهن داری ~~55شکر شیرین، قمر رنگین، گهر پروین، نظر جان بین # سپر پر چین، خطا در چین، حبش گرد ختن داری ~~شب پیچان، رخ جانان، در و مرجان، حیات جان # خط ریحان، گل خندان، بهار و نسترن داری ~~شکر می پوش وگل درجوش ولب خاموش و من مدهوش # روان در نوش و در در گوش و گوهر در دهن داری ~~میانت کس نمیبیند کمر گردش چه میبندی؟ # دهانت هست ناپیدا، کجا جای سخن داری؟ ~~چو در گلزار رخسارت غبار خط محقق شد # به ریحان ms60 نسخ کن عنبر که سنبل بر سمن داری ~~60 در اصفاهان حسینی وار با عشاق در نوروز # دل حیدر به چنگ آور که خود وجه حسن داری # تمت دیوان حیدر الشیرازی. نام این کتاب مونس الارواح است ~~فرغ من تحریر هذه الدیوان علی ید العبد الضعیف النحیف المحتاج الی رحمة ربه الغفور ~~محمد بن حسن بن عبدالله النکساری. فی شهر اواخر رجب المرجب لسنة احدی ثمانین # و ثمانمائه الهجریة هلالیة نبویة. PageV01P106 ![image file](./0795HaydarShirazi.Diwan_0066.png) ~~همان طور که در مقدمه گفته شد، دستنویس موجود دیوان حیدر شیرازی یکی از دستویسهای کم ~~غلط است و کار ما را در بازخوانی و بازنویسی اشعار این شاعر آسان کرده است. با این حال، لغزشهایی ~~که بیشتر آنها جزیی است در قلم کاتب راه یافته است که از اصلاح و تغیر متن گزیری نیست. ما شکل ~~درست عبارات را در متن بردهایم و در اینجا، اصل کلماتی را که اصلاح شده جهت اطلاع درج ~~می کنیم. (عدد سمت راست شمارهآ بیت و عدد سمت چپ شمارهآ مصراع است. حرف الف برای نشان ~~دادن عناوین شعرها به کار رفته است.) ~~1/94. اصل: سطح مستح. ~~1/154. تقدیر. چنین است در اصل. در اینجا «تقریر» هم مفید معنی است. ~~1/202. اصل: توریت. 2/225. اصل: در دست. ~~1/228. مصراع نخست این بیت در اصل چنان است که آمد. صورت صحیح آن به دست نیامد. ~~1/248. اصل: طبع و شعر. 269/ الف. اصل: نصرة دین. ~~2/279. اصل: ممالک ستان دین پرور («و» ندارد). ~~2/283. در اصل «او» ندارد. ~~2/316. اصل: مریخ ایمن خور بی خبر («و» ندارد). ~~2/319. اصل: زمانی خوب وقتی اختیار («و» ندارد). ~~2/321. اصل: بایستادند. برای سامان یافتن وزن شعر به «باستادند» تغییر یافت. ~~2/362. اصل: شراب در سر در پا («و» ندارد). ~~2/363. اصل: تا برجق. متن تصحیح قیاسی است. ~~2380. اصل: تیغ درق («و» ندارد). PageV01P107 ms61