######OpenITI# #META# Creator: escriptorium #META# Created: 2025-02-14T14:20:33.156999+00:00 #META# LastChange: 2025-02-14T14:20:33.157026+00:00 #META# transcription layer pk: 12811 #META# transcription layer name: kraken:all_arabic_scripts #META# avg transcription confidence: 0.9699160255732281 #META#Header#End# # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0033.png) # بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین # ~~را از ادراک حقیقت ماهیتش دست تصرف بربسته . # # تصرف درجلالش لب بدوزد %~% خردگر دم زند حالی بسوزد PageV01P003 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0034.png) # واحدی که عقاب فهم را درهوای احدیت و فضای صمدیت [او ، بال # ~~و پر] سوختهاست و شاهین وهم را از ادراک کیفیت و احساس کنه حقیقت او # ~~چشم بدوخته . وهابی که زمام تسلط و عنان تملک به دست هر که خواهد ، # ~~دهد و بهمیسم قهر، داغ عزل1 برجبین هر که خواهد، نهد. که : «تؤتی الملک # ~~من تشآء و تنزعالملک ممن تشآء.» فعالی که جواهر عزت در منطقهآ ارباب # ~~اقبال ، دست انعام وافضال اونشاند 2 و غبار اذلال ، برتارک اهل ادبار ، ~~قهر # ~~لایزال اوفشاند. که: «تعزمن تشآء وة ذل من تشآء .» نه در تنفیذ احکام ~~محتاج # ~~ظهیر و مشیرست و[نه] در تمشیت امور مفتقر تدبیر وزیر . «بیده الخیر # ~~وهوعلی کل شیء قدیدر .»3 # و امداد صلو ات متتابعات و اعداد تحیات متو الیات تحفهآ بار گاه رسیالت- # ~~پناه، شاه کشور«لولدک»، سلطان تخت «وما آرسلناک»، لطیفهآ سر «إنی ~~أعلم»، # ~~پیرمکتب «وعلمک مالم[2] تکن تعلم» ، صاحبدولتی که تاج رسالت و افسر # ~~نبوت، تارک مبار کش را مسلم و مقرر است و دیدهآ آفرینش به اکتحال خاک # ~~قدم شریفش منور . # آن بی وتیشکن که به تدبیر او گرفت ### | هم قاف ولام رونق وهم کاف ونون بها # ~~صدر صفهآ اصطفا محمد مصطفی باد . # وسلام تام و درود نامحدود بر ائمهآ دین از آل وعترت و ارومه واسرة # ~~پاکش که خداوندان عصمت ونصوص اند[وخاتم نبوت و] رسالترا فصوص # ~~و از درگاه اله ، به فضیلت طهارت مخصوص و در اقامت مناهج امامت و # ~~ادامت ثبات قدم واستقامت «کآذهم بتیان مرصوص.» شعر: PageV01P004 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0035.png) # هم القوم فاقو!1 العالمین مآدرآ محاسنهم تجلی1 وآثارهم دروی # موالذتهم فرض وحبهم هدی وطاعتهم قربی و ودهم تتلوی # علیهم صلاة الله ما لاح کوکب و ما هب ممراض النسییم علی الغضا # اما بعد ، چون سبب واقعهآ [هائله ms001 که در] سنهآ خمسین وسبعمایه در آمل # ~~و مازندران حادث شد و تقلب [احوال و احداث] لیل ونهار موجب تغییر اه # ~~بلاد و تخریب آن دیارگشت و احوال . . . . . . . . اصحاب فنون واقبال به # ~~نسبت با آن ملک اختلال پذیرفت ، [بازار اهل علم از رواج افتاد] و رونق # ~~کار ارباب تحصیل را نفادی بادید آمد و اهالی مناصب [ و مراتب بی مایه و # ~~یپایه شدند] و خداوندان مآثر ومناقب در آن حدود اصحاب مثالب ومعایب # ~~کگشتند . # تبت ید الایام إن صرو فها %~% سقم الکرام وصحتا الآدر ذال # و چنانکه عادت تصاریف ایام و طبیعت گردش شهور و اعوام است # ~~دول حکام را تبدیلی و ملک واحکام را تحویلی ظاهرشد ومردم صلاح پیشه # ~~را ثبات در آن مقام ، عین بلا و محض غرام گشت . چنانکه یک باب به ~~انفراد # ~~در آخر کتاب به شرح آن قضیه ناطق است . # این ضعیف جلای وطن مألوف و فراق ازمسکن معهود خود واجب # ~~شمرده ، مفارقت اوطان ومهاجرت مساکن و اخوان ، ازسر اضطراراختیار # ~~کرد و مذلت اغتراب را بر احتمال اهانت از اقران و اتراب ، ایثار نمود و # ~~صورت«حب الوطن من الدیمان» را بامعنی «النرورات تبیح المحظورات» مقا ~~بله # ~~کرد و به جلیل و حقیر و قلیل وکثیر حطالم دکیا بر کماکد و ایهوداح ~~برخواند # ~~و بر مقتضای سنت نبوی احرام هجرت در بست وبه التدکدت از آمل بهرویان # ~~بیوست. بیت: PageV01P005 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0036.png) # # کس این کند که ز یار و دیار بر گردد %~% کند هر آینه چون روزگار بر ~~کردد # اگر چه مسکن در آمل غایت امل هر آمل است وسیر برمبادی نهایت # ~~اصحاب مطالب و مآرب است ، چناتکه گفتهاند : # نباشد خوشترازمازندران جای %~% خدایا خیمهآ ما زن در آنجای [3] # و از اتفاقات حسنه و فوایدی که محصول غربت و به نسبت با این # ~~ضعیف مزیل احزان و کربت بود ، آنکه احیانا به شرف محاورت و رتبهٔ‌ # ~~مجاورت در گاه دولت پناه ، والی آن حوالی و پادشاه آن نواحی ms002 ، آلملک # ~~المعظم مولی مدوک العجم مونی الأیادی والنعم ، مفیض الدحسان والکرم ، # ~~اعدل سلاطین الامم، آفضل حکام البر والیم و من فاق سحخاب آکفه البحر ~~الخضم و # ~~علاعدو قدرة طور الأشم وفاز من المآثر بالقدح الاوفی والسهم الأتم ونطق # ~~بمکارمه کل فصیح و آعجم ، شاه و شهریار ایران ، خسرو رویان، المؤید # ~~بتأییدالرحمن ، فخرالدولة والدنیا والدین ، علاءالاسلام والمسلمین ، ~~عمدة # ~~الامراء والخواقین ، کهف عظماء السلاطین ، ابوالمعالی فخرالدوله شاه # ~~غازی1 بن زیاربن کیخسرو استندار عظم الله جلال قدره و من علیا باسرار 2 # ~~نصره و امتداد عصره ، مشرف میگشت و به یمن تخصیص عواطف آن # ~~در گاه مخصوص و به حسن و تحظیظ عوارف آن بارگاه محظوظ و بهنظر # ~~مرحمت وعاطفت آن جناب اعلی و حضرت معلی ملحوظ میبود و از # ~~اصناف الطاف وانواع ترتیب وانعام وترحیب واکرام آن حضرت ، دید # ~~آنچه دید واز مکارم اخلاق و ثمرات طیب اعراق آن برگزیدهٔ‌ آفاق و # ~~بر کشیدهآ ملک خلاق یافت «مالاعین رأت ولدأذن سمعت ولاخطر علی قلب ~~PageV01P006 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0037.png) # ~~بشر» و اگر در شرح و بسط آن علی تواترالزمان شروع کند و به اقدام و # ~~اقلام در معارج کشف و مدارج وصف آن ترقی نماید ، به عاقبت، تقریر # ~~بیان و تحریر بنان جز فتور و ثمرات اعتراف به عجز وقصور چیزی دیگر # ~~نیاشد . شعر : # ولو أن یی فی کل منبت شعرة %~% لسا نا یبث الشکر منه لقصرا # گر برتن من زبان شود هرموئی %~% یک شکروی ازهزارنتوانم گفت # ایزد تعالی بقای آن دولت علی تعاقب اللیالی وتواترالایام به دوام # ~~داراد و امور دارین آن حضرت پیوسته با نظام . مقاصد دو جهانی آن درگاه # ~~برحسب مطلوب مقتضای مرام ، بحق محمد وآله الاطهار الکرام . # غرض آنکه بارها به لفظ شریف با این ضعیف میفرمود که مجموعهای # ~~ترتیب میباید کردن که شرح مبادی احوال رویان و سبب عمارت آن و # ~~مبدأ حال ملوک وتصحیح نسبت ایشان ومدت ایالت در آنجا بر وجه اجمال، # ~~از آن مجموعه معلوم گردد . # اگرچه ms003 طبرستان را علی العموم تاریخها کردهاند که بر مجمل و مفصل # ~~آنجا به قدر [حاجت ] وقوف حاصل میشود ، الا رویان وحکام آن را به # ~~انفراد مجموعی اتفاق نیفتاد . اگر این معنی به نسبت با فلانی از قوه به ~~فعل # ~~و از نیت به عمل پیوندد ، از مصلحت دور نباشد . # ~~بروای قیل و قال . PageV01P007 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0038.png) # إلی الله أشکولا الی الناس إذنی %~% آری الؤرض تبقی و الذ خلاءتلفب # أخلای لو غیر الحمام آصابکم %~% عتبت و لکن لیس یلموت معتب # # وداع یار ودیارم چو بگذرد به خیال %~% شود منازلم از آب دیده مالامال # الانباء ! بدانکه عقول عقلا به وجوب قیام به ادای شکر منعم ناطق # ~~است و اقامت به ادای حقوق نعمت مخلوق دلیل شکر نعمت خالق . چه هر # ~~که از شکر نعمت مخلوق باوجود آتکه به قلت موصوف است ، قاصر ماند، # ~~ازگزاردن شکر تعمت خالق که از حد احصا متجاوز است ، که «و ان تعدوا # ~~نعمته الله لاتحصوها» چگونه قاصرنشود . « من لم یعرف القلیل لم یعرف ~~الکثیر # ~~ومن لم دشکر المخلوق ثم یشکر الخالق» انقیاد ازجملهآ فرایض ولوازم ~~وامتثال از # ~~قسم مواجب و عزایم دانست وبا قلت بضاعت و عدم فراغت و وجود عوایق # ~~وکثرت علایق ، این خدمت را اختیار کرد . # و لیس علی العبد إلد الجهد1 %~% و لا یلام المرء بعد الدجتهاد # و ما الاستعانة الا به والتوفیق الامنه والتوکل الاعلیه وهو حسبنا و # ~~نعم الوکیل . # واین مجموعه مبنی است بر مقدمهای و هشت باب : # باب اول : در ابتدای عمارت رویان . # باب دوم : درابتدای مقام ملوک استندار در رویان و مدت ایالت ایشان # ~~در آنجا . # باب سیوم : در استیلای حکام از بیگانگان در رویان ، از نواب خلفا # ~~و سادات علویه و داعیان . # باب چهارم : در تصحیح نسبت ملوک استندار بدان قدر که به ما رسیده # ~~است بر طریقهٔ‌ علمای انساب . PageV01P008 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0039.png) # ~~مسر آغاز # ~~باب پنجم: درذکر ملوک گذشته وبعضی از سرگذشت ایشان علی حده. # ~~باب ششم : در ذکر ملوک ms004 که در این مدت صد سال بودهاند کمابیش # ~~بعضی از احوال ایشان . # ~~باب هفتم : در شرح حال باقی ملوک عزت انصارهم وذکر وقایع # ~~ایشان . # ~~باب هشتم: در ذکر واقعهآ مازندران وانقلابی که حادث شده تااکنون. # ~~و در این ابواب طریقهآ اقتصار نگاه داشته شد و از ایجازی مخل و # ~~طنابی ممل احتراز واجب شمرد . PageV01P009 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0040.png) ~~PageV01P010 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0041.png) ### | در فواید علم تاریخ # بدانکه علم تاریخ به عرف و عادت علمی باشد مشتمل بر شناختن # ~~حالات گذشته و معرفت احوال پیشینگان از هر نوع . و در آن1 فواید بسیار # ~~است اهل بصیرت را وکسی را که به نظر اعتبار نگاه کند و غرض ومقصود، ~~PageV01P011 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0042.png) # ~~فینظروا کیف کان عاقبتهالذین من قیلهم کانوا آشد منکم قوة» و امثال این # ~~بسیارست . مراد آنست که چرا نگاه نکنند که چگونه بود عاقبت کار کسانی # که] پیش از ایشان بودهاند و حال آنکه به قوت آثار و اموال قویتر از # ~~ایشان بودهاند .1 # غرض آنکه ، گذشتگان از دوقسم خالی نبودند ، یا نزدیکان حضرت # ~~اله بودند ، چون انبیا و ائمهآ دین و اولیاءالله ، اشتغال به حکایت ~~ایشان و # ~~وقوف برسرگذشت ایشان ، بی هیچ بحثی عین طاعت ومحض عبادت است. # ~~و هرچند که آدمی به ذکر ایشان استقبال بیشتر کند ، قرب به حضرت عزت # ~~زیادت تر گردد. چه این طایفه و اسطهاند میان خلق [و]خدا، همچنانکه به ~~صورت # ~~درحال حیات مجازی سبب وصول خلق2 بودهاند به خدا ، این زمان نیز که به # ~~حیات حقیقی رسیدهاند به معنی ، همچنان قصه و ذکرایشان ، موجب وصول # ~~خلق [به خدا] می باشد . # و قسم دوم اهل دنیااند که بههوای نفس و متابعت شیطان و دنیاپرستی # ~~و صورت پروردن مشغول بودهاند ، هم قصه و حکایت و سرگذشت ایشان # ~~خواتدن ، چندین فایده میدهد : # ولا آنکه چون آدمی قوت و تمکین و شوکت ایشان و درازی عمر # ~~وتسلط ایشان دردنیا و تغلب وتصرف دراموال، معلوم کند ، خود را در مقام # ~~حقارت بیند و ms005 بداند که او بهنسبت با آن قوم صاحب وجود نیست و از کبرو # ~~منی و خودبینی دور شود و این معنی [را] فایدهای عظیم است . چه هیچ # ~~چیز که آدمی را در محل هلاکت آرد ، موبقتر از کبر نیست ، چه متکبر را ~~PageV01P012 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0043.png) # ~~در دنیا مردم از صحبت او ملول باشند و به طبع ، هیچکس او را دوست # ~~ندارد1 ودر آخرت به و بال ابد گرفتار گردد. خود ظاهر است که کبر و ~~منیسنت # ~~ابلیس است. قوله تعالی : «آبی واستکبر» وبی هیچ شکی موجب طرد و لعنت، # ~~کبر وانانیت بود. آنجا که گفت که : «آنا خیر منه خلقتنی مننار و خلقته # ~~من طین »2 . # دوم آنکه ، دنیا بردل او سرد شود وبداند که چون دنیا با آن همه تمکین # ~~که ایشان داشتند ، با ایشان وفا نکرد ، با اونیزنکند . وچون ایشان با ~~آن همه # ~~شوکت دافع فنا و هلاک نتوانستند شد ، البته او نیزدفع نتواند کرد . # سیم آنکه ، چون بیند و داند که سنت پیشینگان آنست که دنیا را[6] # ~~بگذارند و از ایشان بدو رسیده است ، داند که از او نیز به دیگران خواهد # ~~رسیلن . # حکایت : آوردهاند که هارون الرشید سالی از سالها به حج رفته بود . # ~~چون به ادای مناسک مشغول شد ، در مقام سعی میان صفا و مروه ، هودج # ~~هارون را می کشیدند برعادت سلاطین و چاوشان مردم را میراندند . قضا را # ~~بهلول مجنون حاضر بود . آواز بر آورد و گفت: «ای جبار ! اگر به فرمان # ~~خدا آمدهای و طاعت خدا می کنی ، از سیرت مصطفی و سنت او تجاوز # ~~مکن .» هارون جواب داد که سیرت مصطفی چه بود؟ بهلول گفت که # ~~حدیث کرد 3 فلان از فلان تا به مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم که در ~~این # ~~مقام به قدم مبارک سعی می کرد و اعراب دوش بردوش او میزدند و آنجا # ~~طردی و زجری و دورباشی نبود . هارون گفت که ای بهلول ! ما را ms006 وعظی # ~~بگوی. این بیت بخواند ، شعر: PageV01P013 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0044.png) # دخلامیناس قبلنا %~% وحلوا عنها و خدوهائنا # ودخلناها کما قد دخدوا %~% و نخلیها لقوم بعدنا # گفت: «در این دنیا ، پیش از ما مردمی چند آمدهاند و دنیا را به ما # ~~گذاشته و برفتند و ما نیز همچنان که ایشان ، در آمدیم و به دیگران ~~بگذاریم # ~~و برویم » . # چهارم، آنکه چون از ایشان بدی مشاهده کند و وخامت عاقبت آن در # ~~دتیا و آخرت معلوم او گردد ، از آنجا اعتبار گیرد و از بدی بازاستد . # حکیمی را پرسیدند که ادب از که آموختی؟ گفت: «از بی ادبان» # ~~یعنی هرچه ازیشان صادر شد که مرا پسندیده نیامد ، دانستم که اگر از من # ~~نیز صادر شود ، پسندیدهآ دیگران نباشد ، دست از آن بازداشتم . # فی الجمله ، چون به نظر اعتبار نگاه کند ، فایدهٔ‌ تمام حاصل کند : # ~~پس باید که نظر برمجرد قصه و حکایت ندارند . بلکه از نیکان تربیت گیرند # ~~و از پیران اعتبار ، و به نیکی گرایند و از بدی اجتناب نمایند ، تا در ~~دنیا # ~~ثمرهآ ذکری جمیل و در آخرت فایدهٔ‌ اجری جزیل حاصل کنند ، ان شاءالله و # ~~به الإ ستعانته والتوفیق .1 PageV01P014 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0045.png) # ~~باب اول ### | در ذکر ابتدآی عمارت روبان و آستنداری1ا و ### | کیفیت آن بدان قدر که معلوم شده است ### | برقا[عد] تی که بهاءالدین محمد کاتب در تاریخ ### | طبرستان یاد کرده است . # ~~«1و ما کتنا الاا ما سمعنا وما کنا2 للغیب حافظین .» # # و قد قائت اناس مثل هذا %~% ققمالوا بثتل ما قانوا و کانوا # ~~شده بود که ابروها به عصابه بازبسته داشتی . # # ذهب الشباب و لیس بعد ذهابه %~% اله آلنهاب و آین من لم یذهب ~~PageV01P015 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0046.png) # زبان قدر و قضا بر آن پیر روزگار دیده و بدان بهار ملک به خرع # ~~رسیده این بیت میخواند : # افسوس که نامهآ جوانی طی شد %~% وان تازه بهار زندگانی دی شد # حالی که ورا نام جوانی گفتند %~% معلوم نشد که اوکی آمد، کیشد # عیش شباب ms007 چون به مشقت شیب مبدل خواهد بود ، در آن چه فایده؟ # ~~و رحیق جوانی چون به حسرت پیری مکدر خواهد شد ، بر او چه اعتماد ؟ # ~~و لذت عنفوان ایام، چون به اندک مدت منقضی خواهد شد1 ، از بودنش چه # ~~سود و از نابودنش چه زیان ؟ # تا خر من عمر بود من خفته بدم %~% بیدار کنون شدم که کاهی بنماند # فی الجمله ، افریدون از خدای تعالی در خواست کرد و به اوقات ، # ~~تضرع وابتهال نمود و روی سپید خود را به حضرت اله برخاک سیاه می مالید # ~~که خون ایرج هدر نشود وکردگار به فضل وکرم خویش دراحیای آن ثار ، # ~~سببی بادید آرد . # پس دختر ایرج را به یکی از برادرزادگان خود که در ناصیهآ او آثار # ~~شهامت مشاهده کرده بود ، تزویج کرد تا به بر کات عدل و میامن انصاف # ~~که در نهاد افریدون بود ، دعا به اجابت مقرون شد و وعدهآ «أدعودی استجب # ~~لکم» از حضرت ربوبیت به انجاز پیوست . و از آن دختر به اندک زمان ، # ~~پسری به ظهور آمد . پسر را در حال ، پیش افریدون آوردند . چون بدید ، # ~~دلش خرم گشت و در جبین آن پسر شبه ایرج مطالعه فرمود. «و من یشابه # ~~آبه فما ظلم.»2 در حال گفت که چون چهرش مانند چهر ایرج [است] خواهد # ~~کینش . از این سبب پسر را منوچهر نام نهادند . پسر ببالید و بزرگ شد و ~~PageV01P016 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0047.png) # ~~چنانکه در شاهنامهآ فردوسی و مؤیدی به نظم یادکردهاند ، و[محمدبن # ~~جریر طبری در تاریخ بزرگ خود به نثر بیان فرمود ، کین ایرج بازخواست . # ~~و مقصود ما آن قصه وحکایت نیست ، چه آن در تواریخ مسطور است و # ~~میان اهل خبرت معروف و مشهور و از غرض ومقصود ما دور . # افریدون از جهان فانی به سرای باقی پیوست ، با ذکری چنین که # ~~سالهاست که در افواه خلق مثل شده است : # فریدون فرخ فرشته نبود %~% ز مشک وز عنبر سرشته نبود # به داد و دهش ms008 یافت او نیکوئی %~% تو داد و دهش کن فریدون توئی1 # یسر پشنگ که افراسیاب بود ، به طلب ثار سلم ، با لشکر انبوه ، به # ~~وهستان رسید و لشکر گاهی قوی ساخت . منوچهر در آن وقت به اسطخر # ~~فارس بود . چون منهیان این حال را به سمع او رسانیدند ، قارن کاوه را # ~~با قباد که برادرش بود و آرش رازی با سپاهی گران به مقدمه گسیل کرد و # ~~فرمان داد تا به دهستان با افراسیاب مصاف کنند . چون افراسیاب بدانست # ~~که لشکر ایران رسیدهاند، تندی وتیزی کرد، تا به دفعهای چند از قارن ~~مالش # ~~یافته، ساکن شد و هرگز[8] هیچ [کس] دراوایل کارها، تیزی و درشتی پیش # ~~نگرفته باشد الاکه در اواخر وخاتمه [وبال] آن ، او را دامن گیر شده ~~باشد. # ~~چنانکه گفتهاند : # درشتی و تندی نیاید به کار %~% به نرمی بر آید ز سوراخ مار # روایت کردهاند و در کتب تازی نبشته که اول کسی که در جهان # ~~تغبیه2 کرد و غدر نمود ، افراسیاب بود و آن حال چنان بود که افراسیاب # ~~از زبان خود نوشتهای نبشت به قارن کاوه . مضمونش اینکه نامهآ تو ای ~~PageV01P017 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0048.png) # ~~قارن برخواندم و آن چیزی که به هواداری ما نمودی معلوم گشت1 . چون # ~~من ایران زمین مستخلص کنم و به حسن تدبیر بر منوچهر غالب شوم ، باتو # ~~عهد کردم و از یزدان پذیرفتم که ملک ایران به تو تسلیم کنم و تأکیدی و # ~~مبالغتی چند در آن باب یاد کرد و بنیاد آن غدر را به نوعی استحکام داد ~~که # ~~کذب آن در هیچ فکری صورت نبندد و نبشته را به قاصدی داده ، فرمود # ~~تا ببرد و به عارضی که منهی و مشرف منوچهر بود ، رسانید . چون عارض # ~~نامه برخواند ، توقف را مجال ندید و نیز از قارن به وجهی آزرده بود ، # ~~بی تأخیر نامه را بهحضرت منوچهر عرضه کرد. درحال جواب نبشت تا قارن # ~~را گرفته با بندی گران به حضرت فرستند و ms009 سپهداری لشکر به آرش تسلیم # ~~کرد3. چون قارن را از میان لشکر بیرون بردند ، اندک مدت ، افراسیاب به # ~~لشکر غالب شد وکلی سپاه از دست او منهزم باعراق افتادند ، تا به تدریج # ~~منوچهر را معلوم شد که افراسیاب غدر کرده است . قارن [را] باز خوانده، # ~~استمالت داد و بر اقدام آن حرکت از اوعذرها خواست و با خلعت و تشریف # ~~با سر مرتبهٔ‌ سپهداری فرستاد و لشکر معد و آراسته کشیده به ری نزول # ~~فرمود . افراسیاب آنجا که دولاب وطهران است ، لشکرگاه ساخت و هر # ~~روز برمنوچهر چیرگی مییافت . منوچهر بفرمود تا عمارت قلعهٔ‌ طبرک کنند # ~~و اول کسی که بنیاد قلعهٔ‌ طبرک کرد ، او بود . چون آن عمارت تمام شد ، # ~~پس از سالی منهزم گشته ، پناه به طبرک کرد ، تا آنجا نیز مقام بر او ~~دشوار # ~~شد وحال آنکه شهر در آن تاریخ ، مقابل گنبد شهنشاه فخرالدولهآ دیلمی ~~بود. # ~~و در این نزدیک ، اهل ری ، آن موضع را دزرشکان 3 گفتندی و تا به عهد ~~PageV01P018 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0049.png) # ~~دیالم آل بویه برهمان قرار مانده بود1 . وخانه و سرای صاحب بن عباد # ~~اکفی الکفات- که یگانهآ جهان بود و درهیچ عهدی مثل او وزیری کافی در ~~مسند # ~~وزارت قرار نگرفت و تااکنون وزرای عصر را به نسبت او صاحب خوانند- # ~~مثل تلی عظیم مانده بود در آن محله . فی الجمله منوچهر از طبرک با شهر # ~~خرامید وحصار راحصین 2 ساخت وشش ماه درشهر قرارگرفت . چون مقام # ~~در آنجا متعذرگشت وطاقت مقاومت نداشت ، سنت «آنفرار مما لا یطاق » # ~~کاربست و به شب بگریخت و به راه لارجان به طبرستان در آمد . «و من # ~~نجابر أسه فقدربح .» # افراسیاب [9] با لشکر گران به دنبال او بیامد و جهان بسیط وعریض # ~~-چون سوراخ سوزن - برمنوچهرتنگ گردانید . # کأن بلادالله و هی عریضته %~% علی الخائف آلمطدوب حجرة فأرة3 # منوچهر چاره ندید ، مگر که به حدود رویان به دیهی افتاد که آن را # ~~مانهیر گویند و آنجا درروی کوه غاری ms010 عظیم بود که نهایت آنپدید نبود. ~~جملهآ # ~~ذخایر وخزاین آنجا پنهان کرد و بهعهد حکومت الحسن بن یحیی العلوی # ~~که معر وفست به کوچک علوی ، کسان او در آن غار رفتهاند و مالهای بسیار # ~~برداشتهاند . افراسیاب در حوالی آمل ، به بقعهای که خسروهاباد4 خوانند ~~، # ~~فرود آمد و آن دیه تا بهعهد وشمگیربن زیار که پدر قابوس بود ، معموربود # ~~و بالای این دیه درختی بود که آن را شاتی مازی5 گفتندی ، خیمهآ ~~افراسیاب # ~~زیر آن درخت زده بود .6 PageV01P019 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0050.png) # منوچهر دوازده سال در مانهیر بماند و در حوالی آن موضع معسکر و # ~~مقام ساخت که اورا به هیچ چیز حاجت نبود که بهولایت دیگر فرستد و آورد. # ~~گویند ایشان را به فلفل وحرارت دیگر احتیاج افتاد ، به عوض آن گیاهی # ~~که آن را ککیج خوانند ، در صحرا میچیدند و به کار میداشتند ، تا رطوبت # ~~برطبایع غالب نشود . بعد از دوازده سال که افراسیاب از یافتن و بادست # ~~آوردن منوچهر عاجز شد ، بهعاقبت مصالحه کرد ، بریک تیر پرتاب ملک # ~~که منوچهر را مسلم دارد و بدین عهد کردند . آرش از آنجا به مرو تیری # ~~انداخت . اگر چه این معنی منافی عادت وخلاف معقول است، الادر # ~~بسیاری از کتابهای تازی و پارسی نظما و نثرا این تیرانداختن را ذکر # ~~کردهاند و نبشته و اگر این معنی بوده باشد از طلسم و نیرنج خالی نباشد ~~. # ~~و العلم فی ذلک عندالله . و از معتقد من تا این معنی بعدالمشرقین است . # آوردهاند که دو تیر انداختن است که عجم را بدان فخر است براهل # ~~سایر اقالیم . یکی این که ذکر رفت و دیگری آنکه شهنشاه کسری ، وهرز # ~~نام نوکری را با سیف ذی یزن1 که پادشاه یمن بود بهعرب فرستاد . و آن # ~~حال چنان بود که مدت هجده سال ، لشکر حبش برملک یمن و آن حدود # ~~مسلط شده بودند و گویند سوادی که برالوان عرب غالب شد ، از آن تاریخ # ~~است و اگر نه ms011 عرب در اصل اشقر بودهاند2 . چون عرب از دست حبش # ~~ذلیل شدند، پادشاه ایشان - سیف ذی یزن1- پناه با کسری داد و از او مدد # ~~خواست. کسری، وهرزرا باتنی چند بهمدد اوبه یمن فرستاد. چون لشکر آراسته # ~~شد وصفها بر کشیدند ، وهرز ابروهای خود را به عصابهای بازیست که # ~~سخت پیر بود و جهان دیده و گفت ملک حبش را به من نمائید . در پیشانی ~~PageV01P020 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0051.png) # ~~ملک حبش1 یاقوتی آویخته بود ، سخت روشن ، مقدار تخم مرغی . وهرز # ~~را از دور بدان یاقوت اشارت کردند . [10] وهرز آن روشنی را با نظر # ~~گرفت و تیری بینداخت و بر پیشانی ملک حبش زد ، چنانکه به قفا بیرون # ~~شد . اگر چه این قصه اینجا در خورد نیست ، الا چون تتمهآ این حال است # ~~نیشته شل . # القصه بعد از آنکه افراسیاب ومنوچهر با هم صلح کردند ، سبب # ~~آنکه مدت دوازده سال آنجا مقیم بود ، عمارت رویان و آن نواحی بادید # ~~آمد . از آنجا فال گرفت و آن نواحی را عمارت فرمود و در طبرستان مقام # ~~ساخت و آن را حدود معین کرد . از طرف شرق دینار جاری و از طرف # ~~غرب ملاط . اینست مبدأ عمارت رویان که به طریق ایجاز نبشته شد و العلم # ~~عندالله . پس معلوم شد که اول کسی که بنیاد کورهآ رویان نهاد منوچهر # ~~بود . 2 بیت : # منوچهر بگذشت و رویان بماند %~% جهان ماند الا جهانبان نماند # بپرورد بسیار کس را به ناز %~% ولی آخرالامر درخون نشاند # ~~والله اعلم بالصواب . PageV01P021 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0052.png) ~~PageV01P022 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0053.png) # ~~در ابتدای مقام ملوک استندار در روبان ومدت # ~~بانت ابشان درآنچا وکیغیت تملک و سلط در # ~~این وللایت : PageV01P023 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0054.png) # ~~مدتها بر آن قرار و مصالحه بگذاشتند . تا آخر الامر ، اجستوان فرمان # ~~و اوفوا بایعهد را پس پشت انداخته ، برنقض عهد جرأت نمود و با لشکر # ~~گران ، به ولایت فیروزشاه خرامید وغارت و تاراج کرد1 . تا منهیان این # ~~واقعه را برشاه عرض کردند . فیروزشاه با عدتی تمام و ms012 عددی بسیار بهنفس # ~~خود قیام نموده ، به حرب هیاطله آمد . تا عاقبت چنان بود که در لشکرگاه # ~~فیروزشاه شبیخون آوردند و سپاه او را بهشب به سر در آمدند . در آن میان # ~~فیروزشاه با تمامت فرزندان وامرا و اکابر ایران دستگیر شدهاند و سخرهآ ~~بند # ~~قضا و قدر گشته . [مصراع] : آن کیست که پای بند این دام نگشت . [11] # ~~اجستوان فرصت را غنیمت شمرده ، برفور فرمود تا هلاکش کردند. # فیروزی از این جهان فانی مطلب ### | چون میبینی که شاه فیروز نماند # شادرا درمداین نایبی بود - سوخرابن قارن بن سوخرا نام - ازفرزندان # ~~کاوه . و این سوخرا ، مردی صاحب رأی و تدبیر بود ، از آن فیروز شاه . # ~~جماعتی که در آن حرب بقیةالسیف بودند و از زیر مطرقهآ قضا با صد هزار # ~~محنت و بلا بیرون جسته ، به اندک زمان به سوخرا پیوستند و [از] این حال # ~~او را آگاهی داده . سوخرا مردانگی نمود و در کار هیچ تقصیر نکرد و از # ~~اطراف مدد جمع کرد و به مال وسلاح و مراکب ، معونت فرمود و بعد از # ~~یک سال با لشکر بسیار، به عدد هزار بار هزار ، از آب جیحون بگذشت . # ~~اجستوان - پادشاه هیاطله - دید که طاقت مقاومت ندارد، از راه صلح در ~~آمد # ~~و تمامت فرزندان و اهل و اولاد شاه فیروز را با مجموع اکابر ایران ~~وخزاین # ~~و اموال و ذخایر ومراکب وحیوانات به یکبار پیش سوخرا فرستاد وبر ~~PageV01P024 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0055.png) # ~~کشتن فیروزشاه حسرتها نمود و عذرها خواست ، تا سوخرا به مراد دن # ~~بازگشت 1 . موبدان و بزرگان ایران ، او را بدین کار که بهسعی او راست # ~~شد ، اصفهبد لقب نهادند و این نام جز پادشاهان را ننهادندی . # از فیروزشاه سه پسر مانده بود : قباد و بلاش و جاماسب . بعد از قتل # ~~پدر بلاش به پادشاهی نشست و جاماسب با او موافقت نمود و مدد حال او # ~~گشت، قباد به ملک و پادشاهی برادر راضی نشد وچون پای مقاومت نداشت، # ~~سر ms013 در راه نهاد و بگریخت و با خراسان رفت و از آنجا به خاقان پیوست و # ~~مدد خواست تا شاهی از برادر بازستاند . خاقان التماس او را مبذول داشت # ~~و لشکری گران با او همراه کرد . چون به شهر ری رسید ، بلاش بعد از # ~~آنکه چهار سال پادشاهی کرده بود ، از دتیا رحلت کرده بود ، تاج و تخت # ~~را وداع کرد . سوخرا به جهت قباد از لشکر بیعت گرفت و جهانداری بدو # ~~مقرر گردانید و پیش قباد فرستاد که تر کان را هم از ری باز گردان که ~~معونت # ~~ایشان به مؤونت نیرزد و به زودی از ری به ما پیوند . قباد چنانکه ~~اوفرمود، # ~~مردم خاقان را گسیل کرد و با کسان خویش پیش سوخرا آمد . اورا برسریر # ~~سلطنت جای داد و ملک بر قباد مستقیم شده ، به حسن تدبیر و رأی صائب # ~~سوخرا ، جهان مسخر قباد گشت . # جاماسب چون پیشتر با بلاش موافقت کرده بود وپشت با قباد کرده ، # ~~از این حال بترسید وجزفرار مصلحت ندید، چندانکه قباد می فرستاد کهاز سر # ~~جریمهآ تو در گذشتم و بر آنچه از تو صادر شده عفو کردم ، جاماسب اعتماد # ~~نکرد وبه تدریج روز گار گریخته، به ارمنیه پیوست و در آنجا مقام ساخت ~~2. PageV01P025 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0056.png) # قصهآ قیاد با سوخرا # اگرچه مقصود از این کتاب شرح حال اولاد جاماسب است چنانکه # ~~شرح آن داده شود ان شاءالله تعالی ، الا چون در بقیهآ قصهآ قباد وحال ~~او با # ~~سوخرا وصورت وفاداری فرزندان سوخرا با شاه انوشیروان ، اعتباری تمام # ~~حاصل است ، پادشاهان [را] در ترک استماع سخن صاحبغرضان ورای زنان # ~~ید و خدمتگاران را [122] در قیام کردن به حسن خدمت و پاک اعتقادی با # ~~خداوندگار خود ، هرچند از او بدیها دیده باشند ، از این جهت این قصه # ~~باد کرده شد . # آوردهاند که چون قباد به قوت و استمداد سوخرا تمکین یافت ، اول # ~~معامله که با سوخرا کرد به سبب سعایت غمازان و خبث عقیدهٔ‌ ms014 حاسدان ، # ~~آن بود که سوخرا را از مرتبهآ بندگی و راه نیابت فرود آورد و شاپور را # ~~به جای او بداشت ، تا در عرب این سخن مثل گشت که ، مصراع : فمدت # ~~ریج سوخرا وهبت لسادور ریح . و حساد را در آن باب مجال سخن زیاده # ~~گشت و روز بروز ازسوخرا نقلها می کردند و مهر سوخرا به دل شاه سردتر # ~~می گردانیدند . سوخرا از این حال اندیشه کرد و از بی حفاظی روزگار # ~~بترسید و از دست کاری حوادث بیندیشید1. نه پسر داشت. جمله را بر گرفت # ~~و پناه با طبرستان داد . قباد جمعی را بر او گماشت تا به تدبیر او را ~~دریافتند # ~~و به غدر بکشتند . فرزندان سوخرا طبرستان را رها کردند وجمله با بدخشان # ~~شدند و در آن ولایت املاک و اسباب بدست آوردند و ساکن شدند . تا قباد # ~~بعد از آن که چهل و سه سال ملک داشت و بهغرور و عشوهآ روزگار فریفته # ~~بود ، رخت از سرای غرور بر بست و به دار آخرت پیوست . PageV01P026 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0057.png) # و نیز هم برفت و از او جز فسانهای ### | یاقی نماند عبرت ارباب عقل را # ~~شاه انوشروان که فسانهٔ‌ عدل وداد و دستور عالمیان است بهجای # ~~و بنشست . از نشانهآ عدل و فضیلت انصاف او همین کافی است که مقصود # ~~افرینش هر دو عالم مصطفای معلی علیه صلوات الله تعالی ، به ولادت خود # ~~در ایام اومباهات نمود . قوله صلی الله علیه و آله و سلم ولدت فی ~~زمنالملک # ~~اثعادل انوشروان درحسرت آن بود که پیوسته پدرچرا حق سوخرا نشناخت. # ~~چه آن معنی بر او مبارک نبود و به اطراف جهان میفرستاد و طلب فرزندان # ~~سوخرا می کرد و وعدها میداد و عذرها می گفت و این خبر به فرزندان # ~~سوخرا میرسید . تا چون در ایام دولت شاه انوشروان ، خاقان تر کستان به # ~~خراسان و طبرستان تاختن آورد ، انوشروان لشکر گران بر گرفت و به نزد # ~~خاقان رفت1. در ms015 آن روز که هردو لشکر صفها بر کشیدند و مهان نبرد در # ~~میان میدان جولان میدادند ، ناگاه سه هزار سوار آراسته، با علمهای سبز # ~~و سلاح و آلات و بر گستوانهای زرین و جامههای نفیس و گرانمایه و اسبان # ~~بی نظیر ، همه اسب و مرد غرق سلاح که از ایشان جز چشم آشکار نبود ، # ~~همه سبز پوشیده، بر کنار لشکر انوشروان گذر کردند و مقابل ترکان ~~باستادند . # ~~هردو لشکر چشم بر ایشان نهاده ، ندانستند که ایشان کیستند و از کجا ~~آمدند. # ~~و چندانکه از هر دو جانب فرستادگان آمدند و پرسیدند که شما کیستید ؟ # ~~هیچ جواب ندادند . ناگاه این سه هزار سوار حمله کرده ، خود را بر قلب # ~~لشکر خاقان زدند . نوشروان چون چنان دید ، لشکرخود را به متابعت ایشان # ~~فرمان داد . در آن میانه لشکرخاقان منهزم شدند و روی به گریز نهادند. ~~چون PageV01P027 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0058.png) # ~~کار حرب به آخر رسید ، این سه هزار سوار جمع شدند و به همان راه که # ~~در آمده بودند ، مراجعت [13] نمودند . # شاه انوشروان با تنی چند از خواص در عقب ایشان براند و سلاح از # ~~خود باز کرد و آواز داد که منم انوشروان . آخر بگوئید که شما کیستید و # ~~باشید ، مقصود شما از این رنج و مشقت کشیدن معلوم کنم و اگر فرشتگانید # ~~در سپاس و ستایش یزدان بیفزایم . چندانکه فریادمی کرد ، التفات ~~نکردند1، # ~~تا ایشان را به نیران ویزدان سوگند داد که روی با من کنید . ایشان ~~التفات # ~~کردند و روی به ایشان2 نهادند . انوشروان از اسب به زیر آمد و بر خاک # ~~افتاد و تضرع مینمود . چون این جماعت شاه را بدان حال دیدند ، حالی از # ~~اسب درافتادند و پیش انوشروان سجود بردند و گفتند: «شاها! ما بنده زاد ~~گانیم # ~~فرزندان سوخرا .» انوشروان ایشان را بستود ومراعات بی حد فرمود . تا # ~~مدتی که کار خر اسان وماورای جیحون بساخت، ایشان را باخود میداشت. # ~~بعد از آن گفت که مراد خویش بخواهید ms016 . اگر وزارت می طلبید تا به شما # ~~دهم و اگر اصفهبدی آرزو است تا مسلم دارم . گفتند : «ما را هیچ مرتیه # ~~تمی باید ، تا از مکر حساد به ما آن نرسد که به پدر ما رسید .» شاه گفت ~~که # ~~به همه حال ، درطرفی از اطراف ولایت مقامی اختیار کنید که فرزندان شما # ~~را مسکن باشد و سبب معاش و منال شما بود . رزمهر که برادر مهتر بود ، # ~~زابلستان اختیار کرد . و قارن که برادر کهتر بود ، طبرستان بر گزید و ~~در PageV01P028 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0059.png) # ~~او را اصفهبد طبرستان نام نهادند1. # این قدر با آنکه مقصود از وضع این کتاب این سخن نیست ، برای # ~~فسانهآ حسن عهد ووفاداری اولاد سوخرا یاد کرده شد . # # در وفا کوش ز آن جهت که خدای %~% با وفادار جز وفا نکند # رجعنا الی الحدیث الاول. فی الجمله ، چون جاماسب به سبب موافقتی # ~~که با بلاش داشت ، از قباد منهزم گشته ، در ارمنیه مقام ساخت . از ~~دربند # ~~و خزر و صقلاب تاختنها میبرد و حدود آن ولایت به حسن کفایت و یمن # ~~درایت خود مستخلص گردانید و آنجا تأهل ساخت . حق تعالی او را فرزندان # ~~و اولاد گرامی کرامت گردانید واسباب مراد دست داد ودم به دم ، مواد # ~~کامرانی متضاعف می گشت واسباب مرادات متزاید میشد . و از آن فرزندان # ~~یکی را نرسی نام بود . چون پدر از دنیا رحلت کرد ، نرسی به جای پدر # ~~بنشست و در سیاست وصولت برخلق بگشاد و بسیاری از ممالک بدانچه پدر # ~~داشت در افزود و صاحب حروب دربند اوست که در عهد شاهانوشروان # ~~برای شاه حربها کرد و موافقت نموده ، برای انوشروان ممالک مستخلص # ~~می گردانید . و سیزده سال به قتال و جدال ، در آن تواحی اشتغال داشت ، # ~~تا تمامت آن جماعت مطیع فرمان او شدند و دربندی که ساخته است و # ~~نسبت با انوشروان می کنند ، آن دربند و دیوار به فرمان انوشروان و ~~اهتمام # ~~نرسی تمام شد . # چون ایام ms017 حیات نرسی به انقضا پیوست و أنفاس معدود او به آخر # ~~رسید، [14] و اجل بوقت2 فراسر آمد ، فیروزنام پسری داشت ، اورا بهجای # ~~خود بنشاند . گویند که این فیروز به خوبی از یوسف مصری در گذشته بود ~~PageV01P029 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0060.png) # ~~و به مردی از رستم زال تجاوز نموده . درایام مردی و شجاعت او، روزگار، # ~~داستان رستم دستان فراموش کرد . در همهآ ممالک خزر و صقلاب ، سروری # ~~نماند ، الا حلقهآ متابعت او در گوش وربقهآ مطاوعت او در گردن داشت . # ~~بر سنت جد و پدر، دست ازقبضةآ شمشیر باز نگرفت و به قهر و غلبه تا بهحد # ~~گیلان برسید وسالها در آن بلاد کوشش کرد . عاقبت الامر ملوک و امرای # ~~گیلان طوعا اوکرها به مطاوعت او گردن نهادند . از شاهزادگان گیلان زنی # ~~بخواست . او را از آن زن فرزندی آمد نرینه . پسر را جیلانشاه نام نهاد ~~. # ~~منجمان و فیلسوفان حکم کردند [و] از وقوع کواکب در مطالع مولود پسر # ~~دلیل ساختند که از نسل این پسر شخصی با دید آید که به خود پادشاهی # ~~مستقل گردد . فیروز بدین سبب خرم گشت ومدتی در گیلان بسر برد. چنانکه # ~~عادت قضای آسمانی و طبیعت ادوار فلکی است ، اوقات عمرش به انقضا # ~~رسید و عاقبت ، آن شهرستان وجود به دروازهآ گل من علیها فان بیرون # ~~رقت . # او نیز در این هوا هبا گشت %~% بگذشت وچودیگران فناگشت # نوبت ملک فیروز ، به جیلانشاه رسید . او را نیز اسباب جمعیت # ~~حاصل آمد ووقت وزمان مساعدت نمود و روزگار موافقت کرد ، تا او را # ~~پسری آمد خجسته طلعت ، ماه پیکر که بهخوبی او نه بر آسمان ماهی بود # ~~و نه در زمین به فر و سیمای او شاهی . او را جیل بن جیلانشاه نام نهاد ~~. بعد # ~~از پدر ، نوبت ملک بدو رسید و به نفس خود پادشاهی بزرگ شد1، تمامت # ~~گیل و دیالم بر او جمع شدند و طریق مطاوعت مسلوک میداشتند وسر از # ~~چنبر فرمان او بیرون نبردند . تمامت ms018 منجمان و فیلسوفان اتفاق کردند که ~~PageV01P030 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0061.png) # ~~ملک طبرستان او را خواهد بود . تا این دعوی در دماغ او قرار کرفت . # ~~خواست که وقوف در طبرستان حاصل کند و به سخن و رأی هیچکس وثوق # ~~نکرد . بعد از تفکر بسیار ، رأیش بر آن قرار گرفت که اسباب ترتیب ممالک # ~~مسلوک گرداند و نایبی کافی را که محل اعتماد بود، در میان ارکان دولت # ~~بهسمت امانت و سیمای شهامت موسوم و بهصفت یکدلی معروف ، به گیلان # ~~نصب کرد و کلی امور ممالک بدو تفویض کرد و چنانکه کسی نداند متنکروار # ~~دو سه سرگاوان گیلی در پیش کرد و مانند کسی که [به] سبب وقایع و ظلم # ~~و تعدی حکام جلای وطن کرده باشد ، پیاده متوجه طبرستان گشت و پیوسته # ~~صحبت با اکابر طبرستان داشتی و با ملوک و حکام اختلاط نمودی وچون # ~~خاص و عام از او معنی بزرگی و علو همت مشاهده می کردند ، همه با او # ~~صحبت و دوستی پیوستند و او را گاوباره لقب نهادند ودر بسیاری از # ~~وقایع و حروب که حاکم ولایت را باخصمان اتفاق افتاد، گاوباره تدبیرهای # ~~صواب کرد ورایهای نیک زد و درمقام قتال شجاعت می نمود. تا در طبرستان # ~~پیش بزرگان مشارالیه ومعتمد علیه گشت1. # حال آنکه نایب کسری و حاکم طبرستان در آن وقت شخصی بود # ~~نامش آذر ولاش . گاوباره را به درگاه خویش خواند و به ملازمت خود # ~~بداشت و بنا برحسن کفایت که از او [15] مشاهده می کرد ، او را احترام # ~~تمام می فرمود و به تدبیرهای صائب او استضاءت میجست . و در آن وقت # ~~سبب اشتغال اکاسره به لشکر عرب که از آن طرف دست بر آورده بودند و # ~~اهل فارس بدان معنی پریشان بودند ، ترکان از طرف خراسان به طبرستان ~~PageV01P031 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0062.png) # ~~تاختن می آوردند ، تا اتفاقا آذر ولاش به حرب ترکان به طرف خراسان قیام # ~~نمود و از هر دو جانب لشکر آراسته بایستادند . گاوباره اسب ms019 و سلاح # ~~خواست و خود را آراسته کرد . در میان هردو صف بایستاد و مبارزخواست # ~~و یک چندی جولانها نمود وخود را بر قلب لشکر اتراک زد و ایشان را # ~~منهزم گردانید و کارش به مراد بر آمد . از این سبب ، آوازهآ شجاعت ~~گاوباره # ~~به طبرستان فاش گشت وحرمت ومرتبهآ او زیادهشد. تا روزی پیش آذرولاش # ~~آمد و گفت : «اجازت میخواهم که به گیلان روم واسبابی چند که مرا # ~~آنجاست نقد گردانم و بازماندگان را برداشته ، به زودی به تو پیوندم .» # ~~آذرولاش را جز اجازت دادن چارهای دیگر نبود . به ضرورت اجازت داد # ~~و گاوباره به گیلان آمد و ساز و عدت لشکر راست کرد و اند هزارگیل و # ~~دیلم جمع کرد و بعد از یک سال روی به طبرستان نهاد.1 # آذرولاش از این حال آگاهی یافت. در حال جمازه سواری را به مداین # ~~فرستاد و پادشاه در آن وقت ، کسری یزدجردبن شهریار بود ، آخرین ملوک # ~~عجم . چون کسری از این حال خبر یافت ، جواب نبشت که تفحص باید # ~~کردن تا این شخص از کجاست و نسبتش باکیست و از کدامین قوم است . # ~~آذرولاش باز نمود که مردی دخیل است . پدران او ازارمنیه آمدند و ~~گیلانات # ~~را گرفته و شرح حال او و پدران او باز نمود . کسری موبدان را بخواند و # ~~از ایشان استفسار کرد و از دانایان تفحص نمود وفیلسوفان که در تواریخ # ~~وقوف داشتند اورا به نسبت بشناختند و گفتند: «این مرد از فرزندان ~~جاماسب # ~~است و از بنی اعمام اکاسره . کسری یزدجرد در حال نامه نبشت به آذرولاش # ~~که معلوم شده است که این مرد از بنی اعمام ماست و پادشاهزاده است . PageV01P032 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0063.png) # ~~معاذالله که برای ملک طبرستان با مثل او قریبی، خصومت و تأدیبی روا # ~~داریم ، چه صلهآ ارحام بر ذمت همت ارباب بصیرت از لوازم ، خاصه در # ~~چنین سر وقتی که ما را به اجانب و دخیلان کار افتاده است و اعراب که ms020 # ~~پیوسته رعیت و فرمانبرداران ما بودهاند و ازفضلات موائد کسان ما سدجوعة # ~~می نمودند و در صدر ، خدم وعبید ما بودند، بر ما دست گشودهاند و ~~بهولایت # ~~ما لشکر وحشر آورده . چون این شخص از خویشان ماست آهلا و سهلا . # ~~باید که برفور بیتوقف و تأنی حکومت طبرستان بدو بازگذاری و تسلیم # ~~فرمان او شوی .1 # چون نامه به آذرولاش رسید بر موجب فرموده ، ایالت تسلیم کرد . # ~~هدایا که لایق آن حضرت شناخت ، ترتیب کرده ، مناسب حال سلاطین ، # ~~به در گاه کسری فرستاد . کسری گاوباره را به انواع اصطناع و مزید ~~احترام # ~~و احتشام مخصوص گردانیده ، خلعتی گرانمایه از برایش [16] بفرستاد و # ~~فرشوادجرشاه در لقب او بیفزود . وطبرستان را در قدیم الایام «فرشوادجر» # ~~القب بوده . گفتهاند که معنی فرشوادجر آنست که («باش خوار» یعنی «عش # ~~سالما» بزی خوش . و گفتهاند که فرش هامون را گویند و واد ، دره و کوه # ~~و بند را و جر ، هامون و دریا و دشت را. و گفتهاند که «جر» به لغت ~~ایشان # ~~کوهستانی باشد که بر او کشت توان کردن و درختان و بیشه باشد . و # ~~سوخرائیان را لقب جرشاه گفتندی ، یعنی ملک الجبال . # و قدیم ترین طرفی در طبرستان ، لارجان [است] که افریدون پدید PageV01P033 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0064.png) # ~~نیست . چون مدتی گاوباره در طبرستان حاکم بود و آذرولاش او را متابع # ~~و مطاوع ، روزی قضا را آذرولاش به میدان گوی باختن از اسب بیفتاد و # ~~برفور جان تسلیم کرد . تمامت نعمت و اموال که به سالها جمع کرده بود # ~~و خزاینی که حاصل عمر او بود واز وجه و نا وجه گرد آمده ، همه به ~~گاوباره # ~~بماند . از سیاه گیلان تا گرگان ، قصرهای عالی ساخت و عمارات قوی کرد # ~~و قلاع و حصون ترتیب داد . اما دار الملک اوگیلان بود . مدت پانزده سال # ~~در طبرستان والی بود و حکم میراند . درسنهآ خمس وثلاثین از تاریخی که # ~~عجم به نونهاده بودند و آن را یزدجردی گویند ms021 ، از دنیا رحلت کرد و هیچ # ~~نبرد . بیت : # گیرم که تو خود ملک سلیمان داری ### | گنجینهآ قارون همه بادست آری # از بودن و نابودن آن حاصل چیست ### | چون بگذری و جمله بهجا بگداری # چون فرمان کل نفس ذائقهانموت در گاوباره رسید و از جام اجل # ~~شراب فنا بچشید و بعد از تنعم بسیار و تسلط بر خلق روزگار ، بار مشقت # ~~صدمهآ ملک الموت بکشید، او را در گیلان دفن کردند1. # آز او دو پسر باز ماند : یکی را نام دابویه و او بزرگترین بود. خلیفه # ~~و قائم مقام پدر گشت . مردی عظیم با هیبت و سیاست بود و بر گناه و زلات # ~~عفو نفرمودی و با مردم به بدخوئی و درشت طبعی زندگانی کردی .2 آنست # ~~که بدخو را در دنیا دشمن دارند و در آخرت به وبال آن مأخوذ باشد . از # ~~حضرت رب الارباب ، سید کونین وخواجه ثقلین را صلوات الله و سلامه علیه # ~~و آله بدین نوع خطاب آمد که لو کنت فظا غلیظا لقلب لانفضوا من حولک ~~PageV01P034 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0065.png) # ~~فاعف عنهی واستغفر لهم و شاورهم فیالدمر معنی آنست که ای محمد ! اگر # ~~تو مردی درشتخو و ستبردل بودی ، مردم از تو تفرقه کردندی و پیر امن # ~~حضرت تو نگردندندی . آنچه به یک ساعت خوی خوش صید توانی کرد # ~~از دلهای خلق ، بهصد ساله درشتی قید کردن ممکن نباشد. توبامردم احسان # ~~کن، تا ترا بندگان فرمانبردار شوند ، که: آلدنسان عبیدالدحسان . # # آحسن اذی التاس تستعد قدودهم %~% فطا لماآستعید ائدتسان احسان # ~~با همه کس نیکی کن تا ترا بنده شوند ، دیر گاهست این که انسان ~~بندهأحسان # ~~بود. دا بویه در گیلان بهجای پدر[17] بنشست . # پسر دیگر1 را بادوسبان نام بود و او کهترین پسر بود و او مردی بود # ~~سر جرایم اصحاب زلات بی واسطه و شفیعی در گذشتی و بی وسیلهآ خدمتی و # ~~سابقهآ حقی خاص و عام را صله و عطا فرمودی و دانستی که بهترین فضایل و ms022 # ~~سرجملهآ مکارم ، خلق خوش است . چه با کمال درجهآ نبوت و علو مرتبهآ # ~~رسالت وفنون فضایل نفسانی که ذات شریف خواجهآ عالم را صلوات الله علیه # ~~و آله ظاهرا و باطنا حاصل بود ، حق تعالی او را به خوشخوئی مدح کرد که # ~~و انک لعلی خدق عظیم و در جمیع اوقات به عفو از گناه کاران و صفح از # ~~اصحاب جرایم امر کرد که فاصفح عنهم و قل سلام تابجائی رسید که در وقتی # ~~که از ایذای قریش وظلم اهل قرابت ، رسید بدو آنچه رسید ، لب مبارک # ~~مجروح میجنبانید . اصحاب و نزدیکان به گمان آنکه نبادا که دعای بد درحق # ~~قوم گوید و از شومی فعل بد ایشان طوفان هلاک با دید آید ، تفحص کردند # ~~تا چه می گوید2 . در آن حالت از الفاظ درر بار سید ابرار علیه صلوات ~~الله PageV01P035 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0066.png) # ~~الملک الجبار ، این کلمه احساس کردند که اندهم آهد قومی فأذهم لا ~~یعلمون # ~~خلقی از این خوشتر و تحملی از این تمامتر چگونه تواند بود که در چنان # ~~حالت خشم نگیرد و غضب نراند . از کمال این چنین شخص چگونه خبر # ~~تواند داد . # علیه سلام الله ما لاح کوکب %~% و ما ناح ومری وما فاح عنبر # فیالجمله بادوسبان به حکم آنه دوشاه در یک تخت و دو شمشیر در # ~~یک نیام نگنجد، از دابویه مفارقت جسته، بهموافقت او در رویان مقام ساخت # ~~و بعد از [او] فرزندان او دررویان بماندند و به ایالت این طرف نامزد ~~گشتند. # ~~پس معلوم شد که اول مقام ملوک استندار دررویان ، در عهد یزدجردبن ~~شهریار # ~~بود ملک آخرین از ملوک عجم. و از آن عهد تا امروز هفتصدوچهل واند سال # ~~است و دابویه برسنت [نیاکان] طبرستان داشت و بعد از او پسرش فرخان که # ~~او را ذوالمناقب گفتندی و فرخان بزرگ او را گویند و بعد ازاو پسرش ~~دادمهر # ~~و بعد از دادمهر خورشید . فی الجمله پادشاهی جیل بن جیلانشاه و فرزندان ms023 ~~او # ~~در طبرستان صدونوزده سال بود والله اعلم.1 ### | فصل آخر # چون ابتدای تملک و تسلط ملوک رستمدار در رویان معلوم شد و به قدر # ~~یاد کرده آمد، موافق آنست که مبدأ ملک و قرار ملوک مازندران در ~~مازندران2 # ~~و طبرستان هم یاد کرده شود ، بر طریق اجمال ، چنانکه به حکایتی موجز ~~PageV01P036 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0067.png) # ~~بی اطناب آن قضیهٔ‌ ملوک نیز هم معلوم گردد. چه بیشتر مواضع که ذکر ~~ملوک # ~~رستمدار علی الانفراد خواهد رفت ، به ذکر ملوک مازندران احتیاج خواهد # ~~افتاد ، سبب قرب جوار و قرابت سببی و نسبی که ایشان را با یکدیگر بود و # ~~موافقتی که با هم میداشتند و منازعتی نیز که به اوقات حادث میشد . پس # ~~بهضرورت بداند که از آن تاریخ وقوف شتی لازم باشد تا بهوقت حاجت # ~~پازنمانند . # ذکر مبدا قرار ملوک ماز ندران در ماز ندران # آوردهاند که پادشاهی طبرستان تا به عهد قبادبن فیروز - پدر شاه # ~~انوشروان - درخاندان جشنسفشاه1 مانده بود. و ذکرنسب و کیفیت استیلای # ~~او در طبرستان طول و عرضی دارد و از مقصود و غرض ما دور است و این # ~~مجموعه احتمال آن نمی کند . چنانکه عادت تصاریف زمان و تکالیف دوران # ~~است ، مقراض روزگار ، اسباب و انساب ایشان به انقراض رسانید والباقی # ~~هوالله تعالی . قباد از این حال آگاهی یافت. پسر بزرگترین خود - کیوش2- # ~~را به طبرستان فرستاد . کیوش مردی با صلابت و شجاعت بود. اهل طبرستان # ~~را با اوانسی بادید آمد . کیوش به مظاهرت ایشان همهآ خراسان را از ~~ترکان # ~~خالی کرد، تا اتفاق [افتاد] که در عهد قباد، مزدک نامردک دعوی نبوت کرد ~~و # ~~چون ابلیس چندان تلبیس بنیاد نهاد که قباد از سرجهل و بیداد بدو ~~بگروید3. # ~~و مزدک در باب اباحت اموال و اراقت دماء و استحلال فروج خلایق ، سعی # ~~تمام می کرد و به پشتی و استظهار قباد ، آن کار پیش گرفت . انوشروان که ~~PageV01P037 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0068.png) # ~~کهترین پسر بود ، در اطفاء نایرهٔ‌ آن فتنه سعی ms024 بلیغ فرمود و بهتدبیر ~~رای # ~~صائب و ثاقب و تأئید الهی که و یأبیالله الدآن یتم نوره به جائی رسانید ~~که # ~~مزدک ملعون و اصحاب و امت و ابناء دعوت او را لعنهم الله هلاک گردانید ~~. # ~~فقطع دابر القوم الذین ظلموا والحمد لله رب العالمین و کتب تواریخ و # ~~شاهنامه وخاصه سیر الملوک خواجهٔ‌ اجل نظام الملک ، از این حکایت ~~مالامال # ~~است و از زیادت شرح مستغنی و این اول عدلی بود که از انوشروان صادر # ~~شد تا به برکت آن سعی جمیل ، آوازهآ عدل و داد او در افواه افتاد. ### | حکبث # از جابربن عبدالله انصاری صاحب رسول صلی الله علیه وآله وسلم # ~~روایت کردهاند که او گفت که از رسول خدای صلی الله علیه و آله و سلم ~~پرسیدم # ~~که: یا رسول الله ماذا فعلالله بکسری ؟ یعنی خدای تعالی به کسری چه کرد ~~؟ # ~~به جواب فرمود که یا جابر سألتنی عما سألت عند اخی جبر ییل. فقال ~~جبرگیل # ~~هممت ان اسأل الله عز وجل عن ذلک . فاذا النداء من تحتالعرش ما کنت ~~اعذبا # ~~بالنار مدوکا عمر وا بالادی وتعشوا عبادی . یعنی ای جابر مرا سؤال کردی ~~از # ~~آنچه من از جبرئیل سؤال کردم . جبرئیل گفت که من قصد کرده بودم که از # ~~خدای تعالی همین سؤال کنم . همی ناگاه ندا آمد از زیر عرش که من به آتش # ~~دوزخ نسوز انم بندگانی را که عمارت بلاد و رعایت جانب عباد من کرده # ~~باشتد . # عدل کن زانکه در ولایت دل %~% در پیغمبری زند عادل # در شبانی چوعدل کرد کلیم %~% داد پیغمبری خدای کریم # ~~ینوامیه باعز و دولت اسلام که داشتند ، به شومی ظلم وبیداد که با خلق # ~~کردند ، کار ایشان بهجایی رسید که بر سر منبر و دل محراب و روی دفتر] ~~PageV01P038 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0069.png) # ~~هر جا که ذکر ایشان بر آید ، خلق زبان بهنفرین [19] و تهجین بگشایند و # ~~انوشروان با ظلمت کفر وبدعت آتش برستی که داشت، [به] سبب شفقت ms025 بر # ~~زیردستان و رعایت جانب مظلومان که میفرمود ، کارش به مقامی انجامید # ~~که آن خواجە1آ هر دو عالم مصطفی معلی صلوات الله علیه ، بهولادت خود در # ~~ایام دولت او تفاخر [کرد] که. ولدت فی زمن سلک العادل آذوشروان . # تا ازقضای الهی، قباد بعد از چندان بیداد به یوم التناد رسید وفر ایزدی # ~~نصیب انوشروان گشت. خبر وفات قباد بهخاقان تر کستان رسید. علم شماتت # ~~بر کشید و لشکر به لب جیحون آورد . نوشروان نامه نوشت پیش برادر مهین # ~~خود کیوش بهطبرستان که من لشکر عرب و عجم جمع کردهام ، باید که تو # ~~نیز آماده باشی3 تا بهخراسان بهمن پیوندی و خاقان را بدانچه کرد ، ~~پشیمان # ~~کنیم. # کیوش مردم طبرستان بر گرفت و بهخراسان رفت و مردم خراسان را # ~~فراهم آورد و با سپاه گران روی بهخاقان نهاد و به اندک مدت او را بشکست # ~~و از آب بگذشت و خزاین و غنایم برداشت و بهخوارزم از خویشان خود ، # ~~هوشنگ نامی را بهنیابت خود بگذاشت و لشکر به غزنین برد و تا به نهرو ~~اله # ~~و معونت تو خاقان را بشکستم وخراج از هند وسند و ترکستان ستاندم، روا # ~~تا سرفی الرممتالکه بهتر باشد و در د تو سیرینتر بهاقطاع بهتو دهم .1 ~~PageV01P039 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0070.png) # انوشروان چون نوشته بخواند، جواب نوشت که ای برادر آپ وبال # ~~به غربال میپیمائی که پادشاهی و سروری بهفر ایزدی است نه بهمهتری و # ~~کهتری . ملک و شاهی چنانکه محبوب و مرغوب همهآ خلق است ، ولیکن # ~~بههر کس] نمیرسد . یزدان، کیوش را از انوشروان یازداند. جهان ، خدای # ~~راست ، بدانکس دهد که اوخواهد. قوله تعالی قل آللهم مالک الملک تؤتی # ~~آلملک من تشاء وتنزع الملک ممن تشاء برادر باید که دیوان وساوس را # ~~محو کند که پدر بهوقت وفات ، موبدان را بخواند و مشورت ملک با خدای # ~~بزرگ برد و بعد از استخاره تاج و تخت را بهمن حواله کرد . این چه عجب # ~~که کهتر بر مهتر ms026 شاه و شهریار گردد. # خردمندا بینی فراوان دلیر %~% کجا یک شکم نان نیابند سیر # یکی بیهنرمرد بینی تباه %~% خداوند پیروزی و دستگاه # بدان گفتم این تا برادر نژند %~% نباشد ز کردار چرخ بلند # کیوش چون جواب معلوم کرد ، در اضطراب آمد و لشکر بیاراست # ~~و از طبرستان روی بهمداین نهاد و با برادر مصاف داد . قضای آسمانی ، # ~~چنان اقتضا کرد که بهدست انوشروان گرفتار شد و محبوس گشت . بعد از # ~~روزی چند انوشروان پیش او فرستاد که به بارگاه حاضرشو وبه حضور موبدان # ~~بزرگ به گناه خود اعتراف آور تا بند ازتو بردارم وگناه ترا عفو کنم ~~وولایت # ~~بهتو سیارم وملک با تو گذارم. کیوش گفت که مردن از این مذلت بهترمی ~~دانم # ~~و بدین معنی رضا نداد. انوشروان در کار کیوش جزقتل چارهای دیگرندید. # ~~والملک عقیم همان شب بفرمود تا هلاکش کردند و در آن حال می گفت که # ~~200) نفرین بر تاج و تختی باد که مثل کیوش3 برادری را برای او بیجان ~~PageV01P040 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0071.png) # ~~باید کرد . # شاپور پسر کیوش بود ، او را بهمداین پیش خود میداشت و چنانکه # ~~در حسبالحال سوخرا یاد کرده شد، طبرستان بهاولاد سوخرا سپرد ، به تفرقه # ~~و یکسره به هیچکس نداد مگر مقسوم ، هر ناحیتی به سروری تسلیم کرد . تا # ~~کسری هم افسانه شد. باذکری جمیل که داشت، عدل و داد او کهنه نمیشود. # ~~شعر : # # جزای حسن عمل بین که روز گارهنوز %~% خراب می نکند بارگاه کسری را # ~~از گذشتگان جز فسانه باز نماند. # # باری چو فسانه میشوی ای بخرد %~% افسانهٔ‌ نیک شو نه افسانهآ بد # پسرش هرمزد بهجای او بنشست و دوازده سال جهاندار بود . شاپور # ~~در عهد او فرمان یافت . باونام پسری بگذاشت . باو ، خدمت خسروپرویز # ~~کردی و با او بهملک روم رفت و بهحرب بهرام چوبین اثرها نمود . چون # ~~خسر و به پادشاهی رسید ، اصطخر وآذربایجان و عراق و طبرستان به باو ~~داد. # ~~تا چون شیرویهآ شوم ، پدر خویش - خسرو - را ms027 بهقتل آورد و خانه و سرای # ~~باو را درمداین خراب کرد و اموال بهتاراج برد و او را بهشهربند با ~~اصطخر # ~~فرستاد . تا وقتی که شیرویه نیز از روزگار بهجزا و مکافات خود برسید و ~~از # ~~دست زمانه دید آنچه دید1. بیت : # اگر بد کنی کیفرش خود بری %~% نه چشم زمانه بهخواب اندرست # بر ایوانها نقش بیژن هنوز %~% به زندان افراسیاب اندرست # آزرمیدخت را برتخت نشاندند و این آزرمی آن ملکه است که خواجهآ # ~~عالم محمد مصطفی صلی الله علیهو آله وسلم درحق او می فرماید که: ویل ~~لأمه # ~~ملکتها آلنساء و این در عهد نبوت خواجهآ عالم بود صلی الله علیه و آله ~~وسلم. PageV01P041 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0072.png) # بزرگان ایران آزرمی دخت را بر آن داشتند که باو را بهدرگاه خواند و # ~~سپاهرا بدو سیارد وپیش اومثال نبشتند که به در گاد حاضرشود. باوجواب ~~گفت # ~~که به خدمت عور ات جز مردم بی ثبات راضینشوند و راغب نباشند و به ~~آتشکده # ~~به عبادت مشغول شد1. تا جهانداری یزدجردبن شهریار را مسلم گشت ولشکر # ~~اسلام نصرهم الله به قادسیه حرب کردند و رستم فرخزاد را که سپهدار عجم ~~بود، # ~~یکشتند. یزدجرد بههزیمت بهری افتاد وباو ملازم او بود . از او اجازت ~~طلبید # ~~و به طبرستان آمد ، تا آتشکده را که جدش کیوش عمارت کرده بود، زیارت # ~~کند . چون به طبرستان رسید بهاندک روزگار ، خبر واقعهآ یزدجرد و غدر # ~~ماهوی سوری شایع گشت . حکیم فردوسی را معجزی است در نظم شاهنامه # ~~آنجا که فرمود : # # به پرگار تنگ و میان دو گوی %~% چه گویم که جز خامشی نیستروی # # نه روز بزرگی نه روز نیاز %~% نماند همی بر کس این در فراز2 # # زمانه ز ما نیست چون بنگری %~% بدین مایه با او مکن داوری # # تو از آفریدون فزونتر نهای %~% چو پرویز با تخت و افسر نهای # # بهژرفی نگه کن که با یزدگرد %~% چه کرد این برافراخته هفت گرد # باو دراین وقت سر بتراشید و به ms028 کوسان به آتشکده بنشست، تا ازجانب # ~~خراسان ، ترکان دست بر آوردند و از جانب عراق عرب تاختن می کردند . # ~~اهل طبرستان از این زحمت ستوه شدند و گاوباره از پیش برخاسته بود و # ~~طبرستان را به تفرقه حکومت می کردند . همهآ بزرگان طبرستان اتفاق کردند # ~~که ما را پادشاهی باید بزر گ قدر که از خدمت اوننگوعار نداریم وبهاتفاق # ~~در خدمت او باستیم. جز باو کسی دیگر را [21] بدین صفت نیافتند [پیش او ~~PageV01P042 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0073.png) # ~~رفتند] و ماجرا عرضه کردند . بعد از الحاح بسیار بدان شرط راضی شد که # ~~اهل طبرستان - مردان و زنان -- به بندگی و پرستاری او را خط دهند و حکم # ~~او بر اموال و دماء ایشان نافذ باشد . بدین جمله ، او را به طوع خط ~~دادند و # ~~مطیع شدند . باو از آتشکده بیرون آمد و سلاح ببست و سوار شد و بهاندک # ~~مدت ولایت طبرستان را ازمفسدان پاک کرد و پانزده سال پادشاه بود، تا ~~ولاش # ~~به غدر و ناجوانمردی به قصبهآ شارمام خشت برپشت او زد و بهقتل آورد و ~~از # ~~خاص وعام اهل طبرستان برای خود [بیعت] بستد و هشت سال بر طبرستان # ~~والی بود.1 # از باو کودکی مانده بود -- سرخاب2 نام - با پیر مادری به دیه در # ~~[انگنارساری] متواری بود درخانهآ باغبانی وهمهآ مردم ولایت، ولاشرا ~~مطیع # ~~بودند جز مردم کولا . اسفاهئی از آنجا -- خورزاد خسرونام -- سرخاب را # ~~در خانهآ باغبان بدید و بعد از الحاح بسیار بشناخت و برداشت و با ~~کولابرد. # ~~قوم آن نواحی بر او جمع شدند . و مردم کوه قارن ، مدد کرده شبیخون # ~~به پنجاه هزار بردند و ولاشرا دستگیر کرده ، حالی بهدو نیم زدند و ~~سرخاب # ~~را به پریم بردند و برتخت نشاندند . و رجع الحق الی آهله ومحده .3 # از آن وقت باز حکومت طبرستان در خاندان او بود و ملوک مازندران # ~~را باوند از این جهت گویند و تملک اولاد دابویه ، بعد از قضیهآ باو بود ms029 ~~و # ~~فرزندان سوخرا وابناء دابویه، بعد از آن به اسم اصفهبدی ونام امیری ~~منسوب # ~~بودند و اطراف ممالک ، هر یکی به کسی مضبوط بود . الا همگنان بهشاهی # ~~و پادشاهی ، آل باو را مطیع بودند و طبرستان از این خاندان خالی نبود. PageV01P043 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0074.png) # و سادات علویه و داعیان را مبدأ خروج از رستمداری و رویان بود و # ~~ملوک رستمدار که اولاد بادوسباناند ، ایشان را به طریقهٔ‌ امامت ، ~~متابعت # ~~ای کردند و سادات تا جرجان و دهستان بهمدد دیالم دعوت می کردند. العلم # ~~بی ذلک عندالله . PageV01P044 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0075.png) ### | در استیلای حکام پیگا نگان در روببان از نواب ### | و خلغا و سادات علوبه و داعیان : # ~~گر حه بحث دخلان طبرستان، از بسط و اطناب خالی نیست، الا # ~~احمال انشاه الله تعالی. PageV01P045 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0076.png) # ~~چه [از] احوال امام الحسن بن علی علیهما السلام ومالک اشتر به تحقیق ~~معلوم # ~~است که به طبرستان نرسیدهاند . بنا بر آنکه تمامت احوال و وقایع واسفار ~~و # ~~نیک و بد وقوت وضعف وجملهآ سیر و بودن و نابودن ائسهآ معصومین # ~~صلرات الله علیهم اجمعین، در هرجائی پیش شیعهآ امامیه، ثابت و محقق ~~است. # ~~[22] وعلما ومشایخ و مجتهدان ایشان در آن باب تواریخ وکتب بسیار کرده، # ~~تا حدی که سالهای عمر ائمه را تعیین کردهاند . که هر یک سال و دوسال و # ~~کمتر و بیشتر ، مقام کجا داشتهاند و اشتغال [ایشان] به چه چیز بوده و ~~کیفیت # ~~و کمیت سفر و حضر اعلام کرده و در آن جمله هیچ موضع وارد نشد و # ~~روایت نیامد که امام الحسن بن علیرا علیهما السلام در مقام وموضع ~~طبرستان # ~~گذری بود ، یا سفری اتفاق افتاد ، یا در حربی از حروب به نفس خود قیام # ~~کرد ، غیر از آنکه با پدر خود بوده باشد ، یا در عهد خلافت ، خود بخود # ~~به حرب دشمن قیام نموده ، چه جلالت قدر و رتبهآ محل ایشان ، رفیعتر از # ~~آن بود که اصحاب سریه باشند ، خاصه امام حسن ms030 که در احوال سایر اوقات، # ~~به رونق بودی(؟) . پس آنچه بدو نسبت می کند دراین (؟) و او را به آحاد # ~~لشکریان تشبیه دادن غیر صواب است . # اما مالک اشتر را درعهد خلافت اصحاب باایشان موافقت نبود وبیشتر # ~~اوقات به خلافت قیام می کرد و در ایام خلافت عثمان در کوفه خروج کرد و # ~~عراقین بهدست فروگرفت و چندین حربها با نواب عثمان بکرد و این معنی # ~~شهرتی تمام دارد و کتاب ابن اعثم کوفی به شرح آن ناطق است . و چون # ~~به عهد خلافت امیر المؤمنین علی علیه السلام رسید ، مالک از جملهٔ‌ ~~نزدیکان # ~~و اصحاب اسرار علی علیه السلام بود و آن طرف خصومت با طرف معاویه # ~~و شام واصحاب جمل وخوارج افتاد [و] لشکر اسلام را پروای طبرستان # ~~نبود . امیر المؤمنین را علیه السلام در حق مالک وشجاعت او مدحها بسیار ~~PageV01P046 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0077.png) # ~~است . از آن جمله آنکه می فرماید که مالک وما سالک دو کان جبلا لکان ~~قندا # ~~بودی ا و عهدی که از برای او نبشته است ، در وقتی که او را یه حا کمی ~~مصر # ~~می فرستاد ، کسی که مطالعه کند ، رفعت مقام او و تبطن در علوم و احکام ~~و # ~~رای صواب او از آنجا معلوم شود . دو بیت از سخن مالک اشتر ، هرکه # ~~شنیده باشد ، از آنجا جلالت قدر و بزرگی و علو همت و کرم و شجاعت او # ~~معلوم کند و بیتها اینست که پیش معاویه می نویسد ، وقتی که در مصر حاکم # ~~بود ، بهنیابت امیر المؤمنین علی علیه الصلوة والسلام ، شعر : # # آبقیت وفری و آنحرفت عن العلی %~% و لقیت آضیافی بوجه عبوس # # ان لم آشن علی آبن هند غارت %~% لم تخل یوما من نهاب نفوس # واین سوگندی است که میخورد وشرطی است که می نهد. معنی آنست # ~~که باقی گذاشته باشم مال خود را و میل کرده باشم از بزرگی و علو همت # ~~بهدنائت و پیش فرا رفته باشم مهمانان خود ms031 را بهترش روئی . اگر غارتی و # ~~تاراجی بر سر پسر هند یعنی معاویه نبرم که یک روز از تاراج نفسها خالی # ~~نباشد . وهذا من آدل البلائل علی کرمه و مروته و شجاعته. # اما مسجدی که در شهر آمل در محلهآ چلاوه سر ، برابر کوچهآ سماکی # ~~نهادهاست ومسجد و منارهآ مالک اشتر می گویند، بدان نسبت بهمالک می کنند # ~~که آن را جماعت مالکیه که بهامامت مالک اشتر قائلند ، بنا نهادهاند و ~~ایشان # ~~خود را از متشیعه شمرند و آن قوم هنوز باقیاند . اصل ایشان از لار ~~حوالی # ~~نست بهمالکیه است نه بهمالک . PageV01P047 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0078.png) # و مالک دشت1 که در حوالی آمل است و گویند که مالک اشتر آنجا # ~~بزول کرد ، آن نیز خلاف صواب است، چه آن شخص که آنجا نزول # ~~کرد ، عبدالله بن مالک بود ، از قبل هارون الرشید عباسی ، نهمالک اشتر ~~. # اما درایام ملوک بنیامیه ، یک نوبت مصقلة بن هبیرة الشیبانی به طبرستان # ~~آمد و او آن مصقله است که امیر المؤمنین علی علیه السلام می فرماید قبح ~~الله # ~~مصقدته فعل فعلالسادة وفر قرار آلعبید و آن حال چنان بود که در ~~عهدخلافت # ~~به نصاری پیوستند و ارتداد کرده ، ترسا شدند . چون ارتداد ایشان معلوم # ~~شد، امیر المؤمنین علی علیه السلام لشکر فرستاد، بنابر آنکه مرتد علی ~~اثفطرة # ~~بودند ، آنچه را یافتند ، قتل کردند و بقایای ایشان را از اولاد وذراری # ~~به اسیری گرفته. مصقله از امرای عرب بود، در راه آمد و از کسان امیر ~~المؤمنین # ~~اسیران را بهصد هزار دینار بازخرید بهفدا و مبلغ سی هزار دینار ادا کرد ~~و # ~~از باقی مهلت طلبید. چون میعاد مطالبه بود بگربخت3. امیر المؤمنین علیه ~~السلام # ~~در این حال فرمود که دعن الله مصقدته لعنت بر مصقله باد که فعل آزادان ~~کرد # ~~و چون به آخر رسید مانند بندگان [بگریخت] اگر باستادی با او مواسا # ~~می کردیم و میسور او از او میستاندیم . # چون امیرالمؤمنین علی علیه السلام بهمقصد ms032 صدق پیوست و از زندان # ~~خانهآ دنیا به نعیم آخرت وجنت ابد رسید ، مصقله به معاویه پیوست . مگر # ~~وقتی طبرستان دیده بود ، پیش معاویه دعوی کرد که به مدت اندک به چهار # ~~هزار مرد ، طبرستان را مستخلص گرداند و لشکر کشیده روی به طبرستان نهاد # ~~و مدت دو سال با فرخان بزرگ در زد وگیر بود و حربها کرد و در آخر ~~PageV01P048 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0079.png) # ~~به طریق کجور بهراه ازرسان1 فرود آمده ، مردم آنجا و اهالی رویان ، در ~~آن # ~~مقام او را بکشتند و گور او هنوز برسر راه نهاده است . عوام الناس به ~~تقلید # ~~و جهل زیارت می کنند که این ازجملهآ صحابهآ رسول است صلی الله علیه و ~~آله # ~~وسلم و آن دروغاست و درتاریخ طبرستان بهاءالدین محمد کاتب بدین موجب # ~~یادکرده است . # اما در ایام دولت عبدالملک بن مروان ، قطری بن الفجاءة المازنی3، که # ~~رئیس خوارج بود واز فصحا و گردنکشان عرب بود، بهعهد حجاج بنیوسف # ~~لعنه الله ، پناه با طبرستان داد، با عمر فناق و صالح مخراق و تمامت ~~سروران # ~~خوارج و ایشان را خوارج خوانند لخروجهم علی علی علیه السلام وقتی که # ~~میان اصحاب علی علیه السلام ومعاویه حکمین بود و ابوموسی اشعری، غدری # ~~بدان شنیعی که عار دنیا ونار آخرت خود را حاصل کرد، بادید آورد، جماعتی # ~~فراهم آمده ، عبد الله بن الکوا3 را رئیس خود ساختند و به انکار حکمین ~~بیرون # ~~آمدند و اند هزار مرد ، شمشیر کشیده به یکسو شدند و آواز بر آوردند که ~~: # ~~لاحکم الذ یله. حکم نیست الاخدای را، ومراد ایشان بدین سخن نفی امام و # ~~امیر است . یعنی حاکم خداست ، کسی دیگر بهچه کار می باید4ا. # امیر المؤمنین علی علیه السلام فرمود که: کلمه حق[24] یراد یها الباطل # ~~یعنی این سخن حق است ، الا مراد ایشان باطل است که می گویند حاکم انکار # ~~نیست ولکن لذ بد یلناس من آمیر در آو فاجر یعمل فیها المؤمن و دستمتع ~~PageV01P049 # ![image ms033 filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0080.png) # ~~کنند غنایم را و با دشمن قتال کنند و راهها ایمن باشد و داد مظلوم از ~~ظالم # ~~بستانند ، تا مؤمن در راحت باشد و از فاجر ، مردم در راحت باشند و این # ~~سخن دلالت نمی کند بر آنکه فاسق و کافر و ظالم را ولایت و امامت رسد ، # ~~چه مراد امیر المؤمنین علی علیه السلام ، بدین سخن به اعتبار طبیعت است ~~، # ~~نه به اعتبار شریعت. چه آدمی جهت نظام امور ومصالح ذات خویش، محتاج # ~~امیری است بر یا فاجر بالطبع، لد علی جهته الشرع. وایشان را حروریه ~~خوانند # ~~و شراة و ازارقه و مارقه نیز. و هر یکی را از آن سببی هست که این ~~مجموعه # ~~احتمال آن نمی کند و از غرض دور است و اعتقاد ایشان آنست که مکلف ، # ~~به یک گناه کبیره کافر شود و تکفیر علی علیه السلام و عثمان کنند . # غرض آنکه قطری مدت شش ماه در طبرستان باستاد . چون بهار شد و # ~~اسبان فربه شدند [ سران لشکر ] خود را باز دید و لشکر گرد کرد و پیش # ~~اصفهبد طبرستان فرستاد که بهدین ما بگرو و اگرنه با تو جنگ و خصومت # ~~می کنم . حکام طبرستان در تدبیر او بودند . مدت یک سال ونیم قطری و # ~~اصحابش زحمت طبرستان میدادند ، تا حجاج علیه اللعنه ، ازارقه را هلاک # ~~کرد و سفیان کلبی1 را به طلب قطری و اصحابش به طبرستان فرستاد. اصفهبد # ~~فرخان] بهدماوند بهسفیان پیوست و با او عهد کرد که تدبیر قطری بکند ، # ~~به شرط آنکه ولایت طبرستان را تعرض نرسانند . بدین موجب قبول کرد و # ~~قطری کناره گرفته ، از دماوند بگذشت و بهحدود سمنان رسید . اصفهبد در # ~~عقب برفت و مصاف داد . قطری اسب برانگیخت و روی به اصفهبد نهاد. و # ~~هردو با هم بر آویختند. اسب قطری به کیوه خطا کرد و بیفتاد و رانش ~~بشکست، # ~~اصفهبد فرود آمد وسرش برداشت وپیش سفیان فرستاد. سرقطریرا به حجاج # ~~فرستاد و حجاج شاد ms034 شد و یک خروار زر فرستاد و یک خروار خاک و فرمود ~~PageV01P050 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0081.png) # ~~که اگر این فتح بر دست سفیان میسر شد ، این زر بدو دهید و اگر بی مدد # ~~سفیان بر دست اصفهبد راست شد ، زر بهاصفهبد دهید و آن خاک را برسر # ~~چهار بازار بر سر سفیان ریزید . چنان کردند که او گفت و خاک برسر سفیان # ~~ریختند و زر به اصفهبد دادند . و در حوالی آمل دیهی است که آنرا قطری- # ~~کلاده گویند بدو منسوب است . خانه وسرای آنجا ساخته بود .1 # چون عبدالملک بهسرای جزا رسید و از دست مالک ، شربت غسلین و # ~~غساق بچشید و مکافات عمل بد خود رأی العین بدید ، یزید مهلب را # ~~به طبرستان فرستادند . او نیز بهخود مستقل نتوانست بودن . # سلیمان نیز بگذشت . عمربن عبدالعزیزبن مروان بنشست و او مردی # ~~عازل و پارسا بود . گوئی که خدای را تعالی و تقدس از ایجاد امیه و ~~اولادش # ~~غرض او بود . و عدل [25] و عفت او معروفست . # از آن روز باز که حسین بن علیرا علیهما السلام در کربلا شهید کردند # ~~و از فعل بد وکردار زشت عبیدالله زیاد ملعون ، آن چنان ظلم شنیع بهظهور # ~~پیوست که تا دامن قیامت زبان سایرمسلمانان به لعنت و نفرین آن ملعون ~~جاری # ~~است ، تا به عهد ملکت عمربن عبدالعزیز و آن مدت هزار ماه بود ، بنوامیه # ~~فرمان دادند تا در همه ممالک که زیردست فرمان ایشان بود ، برسر منابر ، # ~~در اعقاب خطبه و اذان ، به تصریح برعلی وفاطمه وحسن وحسین صلوات الله # ~~علیهم لعنت و نفرین می کردند. شاعر دراین باب بیتی می گوید در قصیدهای؛ # ~~شعر : # وعلی المنادر یعلنون دسبه %~% و بسیفه نصبت لهم عیدانها # و جمله جهان عوام کالانعام متقلد این بدعت گشته بودند ، مگر در # ~~خوارزم که تحمل اهانت و اذلال بسیار کردهاند و این عار برخود نگرفته . PageV01P051 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0082.png) # ~~چون عمر عبدالعزیز پادشاه بود ، این رسم کفر و بدعت را فرو انداخت ms035 و # ~~به عوض آن در آخر خطبه فرمود تا این آیت برخوانند که إن الله یأمر ~~بانعدل # ~~و آلاحسان و ایتاء ذی آلقردی و ینهی عن الفحشاء وآلمنکر وآلبغی دعظکم ~~لعلکم # ~~تذ کرون و این رسم تا امروز در همهآ عالم میان اهل اسلام باقی است. و ~~فدک # ~~را که حق فاطمهآ زهرا بود و از دست وی برده بودند ، هم عمربن عبدالعزیز # ~~بفرمود تا به وکلای امام ابوجعفر محمدبن علی الباقر علیه السلام سپردند ~~و تا # ~~ایام خلافت متوکل عباسی در تصرف بنی فاطمه بود . # فی الجمله در عهد عمر تا آخر دولت بنی امیه که مروان الحمار خلیفه # ~~بود ، کسی به طبرستان نیامد و از اول عهد بنی امیه تاخروج ابو مسلم ~~خراسانی # ~~صد سال بود تمام و انقضای دولت بتیامیه بهدست ابومسلم بود . و از این # ~~عجبتر چه تواند بود که حقتعالی رستائی بچهآ دانی مرتبه را چندان تمکین # ~~دهد که کاری بدان بزرگی بهدست او راست شود و خاندانی بدان معتبری و # ~~ملو کی بدان رونق بهسعی او فنای محض شوند . # دولت همه از خدای بی چون آید ### | تا در حق هر بنده نظر چون آید # آن را که خدای دولتی خواهد داد ### | نا گاه ز سنگ خاره بیرون آید # روایتست که چون ابومسلم در مرو خروج کرد وخراسان به دست # ~~فروگرفت ، مروان نبشتهای نوشت پیش او ، از انشای عبد الحمید کاتب که # ~~یگانهٔ‌ عصر بود ، با بلاغتی تمام ، مشتمل بدان استخفاف و تهدید ووعید ~~، # ~~ختمش بدین سخن بود که ان نجع1 فذاک و إلدفا لهلاک نامه چندانی بود که # ~~به دو مرد صاحب زور از جای برداشتندی . چون بهابومسلم رسانیدند، وزرا ~~PageV01P052 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0083.png) # ~~و اکابر و منشیان درحیرت یودند که جواب این نامه نبشتن کدام کسرا مسنم # ~~باشد ، با معجزی که عبدالحمید را بود درانشاء . ابومسلم در جواب گفت که # ~~انشاء این نامه بر من است . پس بفرمود تا نامه را پیش وی آوردند و ms036 تبری # ~~که سلاح او بود و به روز جنگ بدان کار کردی با سر آن داشت و از اول # ~~تا آخر به زخم تبر پاره پاره کرد و فرمود که بهجواب این دوبیت بنویسند: # محاادسیف آثار1 البلاغته وآنتحی ### | علیک لیوث آلغاب من کل جاذب # فان تقد موا دعمل سیوفا شحیذة ### | یهون علیها العتب من کل عاتب # ~~تا تقدیر موافق تدبیر ابومسلم آمد و مروان بهدست او کشته شد . ابومسلم # ~~وزیر بزرگ را با تحف و هدایا و نبشته بهتعجیل [26] بهمدینه به حضرت ~~امام # ~~ناطق جعفربن محمدالصادق علیه السلام فرستاد . مضمونش این که سلام خدا # ~~برتو باد ، ای پسر رسول خدای تعالی ! معلوم فرماید که دشمن شما از میان # ~~برداشتیم. وقتاست که از کنج عزلت بیرون خرامی و برتخت امامت ممکن # ~~شوی . دنیا را از دنائت وشومی ظالمان پاک گردانیدم وخلق را از مذلت # ~~بدعت آل مروان برهانیدم . وقت عزت اسلام و اسلامیان ونوبت ظهور اهل # ~~ایمان و ایقان است . بزودی سریر امامت و متکای سروری و زعامت [را] # ~~مشرف گردان. خلعت طهارت را که به طراز إنما یریدالله لینهب عنکمادرجس # ~~آهل البیت مطرز است بهطاهر دارش که لباس سنت از دنس نفاق پاک شد . # ~~آتش ظلم بنی امیه را به آب عدل آل رسول بنشانم . PageV01P053 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0084.png) # چون قاصد و نبشته به امام علیه السلام رسید ، از این سخن تافته شد و # ~~بهجواب فرمود که ابومسلم در ما که اهل البیتیم گمان طمع حطام دنیا می ~~برد # ~~وکنج عزلت ما را نتیجهٔ‌ عجز وسیب بددلی میشناسد . گوشه نشینی ما را # ~~اختیاری است ، نه اضطراری و عدم التفات ما در ملک فانی ، از بی رغبتی # ~~است درمتاع، نه از دنائت همت وقصر دماغ. جدم امیر المؤمنین علی علیه ~~السلام # ~~سه طلاق بر رعنای دنیا خوانده است که : قد آتیتک1 ثالاثا لا رجعته فیک # ~~بر مطلقهٔ‌ پدر خود نکاح چگونه بندم . ریاستی که بهمعاونت ابومسلم باشد ~~، # ~~نابودنش هزار بار بهتر از بودن ms037 بود . من کی در پی حطام دنیا بودم تا ~~مرا # ~~بها بومسلم حاجت افتد . والله لو شئت تدخرجت من آبناء المهاجرین ~~والأنصار # ~~والتابعین لهم بإ حسان آلذفا من أمشال أبی مسلم . بهخدای کهاگرخواهم، ~~از # ~~میان فرزندان مهاجر و انصار و تابعان ، هزاران از امثال ابومسلم بیرون ~~آرم. # ~~امام فراداشتهٔ‌ حق باشد ، نه برگماشتهآ خلق . امامت مشروط به نص عصمت # ~~است ، نه موقوف بهمال و حشمت . امام آن باشد که بهرعیت نماند، نه آنکه # ~~ابومسلم برتخت نشاند. کمال ذاتی ما از امثال ابومسلم و ابومجرم ~~استغنائی # ~~دارد ، امام به قول ملک علام است نه به اجماع وغلبهآ عوام . بومسلم ~~هنوز # ~~محض عدم بود که مرا مسند امامت مسلم بود . مذلت منت ابومسلم بهعزت # ~~خلافت نیرزد . لیس ادر جال رجالنا ولاالزمان زماننا وبکلی جواب ایشان # ~~باز داد . # چون صلابت بنی علی و عدم التفات صادق به ابومسلم ، اعلام کردند ، # ~~از صولت بنی علی اندیشه کرد و روی به بنی عباس آورد . ابو العباس ~~سفاحرا # ~~که از احفاد عبدالله بن العباس بود ، از مدینه بیاورد و برتخت خلافت ~~نشاند. # ~~استاد علامه ابوبکر خوارزمی را در این باب رسالهایاست . در آنجا گوید ~~PageV01P054 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0085.png) # ~~که: لعن الله ابا مجوم لا آبا مسلم نظر لا نظر الله إلیه إذی لین ~~العباسیته وصلابة # ~~العلویته ففزع صوله بنیی علی فترک نهاء وآتبع هواه وباع آخرته بدنیاه # ~~وبایع لمجانسته بنی آلعباس وسلطهم علی رقاب آلناس 10 واین ابو العباس # ~~آنست که وقتی که عبدالله بن الحسن که شیخ بنیهاشم بود ، اعیان بنی ~~هاشمرا # ~~در کوفه [27] جمع کرد و خواست که برای پسر خود - محمدبن عبدالله - # ~~بیعت بستاند . همه اتفاق کردند که بی حضور امام جعفربن محمدالصادق # ~~علیهما السلام، این معنی میسر نشود. تا او را نیزحاضر کردند . چون ~~مشورت # ~~کردند ، امام علیه السلام این معنی را منع کرد و اشارت کرد که ~~ابوالعباس # ~~سفاح .2 ### | حکایت3 # ابوالفرج اموی اصفهانی در کتاب مقاتل الطالبیین ایراد کرده است و # ~~گفته ms038 که حدیث کرد ما را عیسی بن الحسین الوراق از خراز مداینی وهمچنین # ~~خبر داد الحسن بن علی از عبدالله بن ابی سعد از علی بن عمر واز ابن ~~داجة که # ~~وقتی که اکابر بنیهاشم بردعوت محمدبن عبدالله که او را نفسز کیه خوانند # ~~جمع شدند و جعفربن محمدالصادق علیهما السلام را حاضر کردند ودر این # ~~سخن بودند ، همه رجوع با امام جعفر کردند . امام جمفر علیه السلام ، ~~روی # ~~به عبدالله بن الحسن کرد و گفت که این کار برای تو و پسران تو راست ~~نشود و # ~~این کار از آن این مردست و اشاره به ابوالعباس سفاح کرد . پس از آن این # ~~مردست و اشاره بهابوجعفر منصورکرد . پس از آن فرزندان اوست تا وقتی # ~~که امیری به کودکان دهند و مشورت با زنان کنند . عبدالله بن الحسن بر ~~نجید PageV01P055 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0086.png) # ~~و گفت «یا جعفربن محمد ! حق تعالی علم غیب به تو نداد و تو این سخن # ~~تمی گوئی الا از حسد .» امام جعفرعلیه السلام فرمود کس نرتجد 1 که من ~~بر # ~~هیچکس حسد نبردم و نمیبرم و من راست می گویم و اشارت به منصور کرد # ~~و گفت «این مرد پسرت را بکشد براحجار زیت . پس برادرش را بکشد بعد # ~~از او بهطفوف و دست و پای اسبش در آب باشد . » و خشم گرفته برخاست # ~~و یهدر رفت و ردای خود برزمین می کشید. ابوجعفر منصور درعقب او برفت # ~~وگفت : «یا اباعبدالله! تو میدانی که چه گفتی؟» امام گفت : که ای والله ~~! و # ~~همچنان خواهد بود که من گفتم . تا همچنان واقع شد که اوفرمود . و ~~پیوسته # ~~منصور گفتی که صادق علیه السلام مرا چنین خبر داد . ### | حکایت 2 # آوردهاند که در سفری از اسفار، عبد الله بن العباس ملازم امیر المؤمنین # ~~علی علیه السلام بود . و امیر المؤمنین را پیوسته در حق اولاد عباس ~~شفقت و # ~~عنایت بودی ، تا که در ایام خلافت خود ، امارت بصره به ms039 عبد الله بن ~~عباس # ~~داد و امیری حرمین به قثم بن عباس داد و یمن و طایف به عبیدالله مسلم ~~داشت. # ~~الا فرزندان ایشان در مکافات آن جز بدی با اولاد علی نکردند . # امیر عرب ابوفراس را که در شجاعت و فصاحت و سخاوت یگانهآ # ~~عصر و مشارالیه عالم بود قصیدهایست در مدح علی و آلش علیهم السلام و # ~~ذم ملوک بنی عباس . در آنجا دو بیت اینست : # آما علی فقد آدنی درابتگم %~% عندالولایته إن لم تنکر3 النعم # هعل جاحد یابنی العباس نعمته %~% آبوکم أم عبیدالله آم قشم PageV01P056 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0087.png) # فی الجمله عبیدالله بن عباس را این پسر که اب الملوک است ، در آن # ~~سفر از مادر در وجود آمد، او را در قماطی پیچید و پیش امیر المؤمنین # ~~علیه السلام آورد و گفت که نفس من فدای تو باد، یا امیر المؤمنین ، این ~~فرزند # ~~دوشینه شب در وجود آمد ، او را به تشریف نام و کنیت مشرف گردان . # ~~امیر المؤمنین علی علیه السلام، در اونگاه کردو فرمود که: انه أب ~~آلمدوک آلار بعین # ~~سمه علیا و کنه آباالحسن یعنی این پدر چهل پادشاه است [28]، اورا علی ~~نام # ~~کن و ابوالحسن کنیه نه . و این پسر جد خلفا بود . # ابومسلم این کار تمام کرد و با خراسان آمد و باز بهعزم حج ، به عراق # ~~رفت . چون از سفر حج مراجعت کرد ، سفاح مرده بود . بربر ادرش منصور # ~~دوانیقی بیعت کرد و روی به خراسان نهاد . منصور از او در حیات برادر # ~~استخفاف و اهانت دیده بود و آن را در دل میداشت و خواست که بومسلم # ~~را از میان برگیرد . قاصدی فرستاد که مهمی نازک پیش آمده است. مراجعت # ~~فرمای تا به تدبیر آن قیام نمائی . وزرا ، ابومسلم را از مراجعت منع ~~کردند. # ~~نشنید و ابا کرد . سنباد نام نایبی را بر سر مصالح و عمل بگذاشت و از ~~ری # ~~باز گشت تا دید آنچه دید و بهمکافات نیکی که ms040 در [غیر] موضع کرد برسید . # ~~تا آخر گفت : ترکت آدرأی بادری . # چون خبر کشتن ابومسلم به سنباد رسید، تمامت خزاین واموال ابومسلم # ~~برداشت و روی بهطبرستان نهاده ، خلع طاعت منصور کرد و لشکری آراسته # ~~به طبرستان آورد ، به امید آنکه طبرستان بهدست فرو گیرد .1 # منصور ، جهوربن مرار را در عقب او بهری فرستاد . سنباد از برای # ~~اصفهبد خورشید طبرستان، ششهزار بار هزار درهم فرستاد باتحفههای دیگر # ~~که قیمت آن کس نداند واز او پناه صتبید. اصتهبه پشرعم خودطوم تامرا- ~~PageV01P057 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0088.png) # ~~با نزل و هدیه به استقبال سنباد فرستاد . چون طوس به سنباد پیوست و ~~سلام # ~~گفت ، از اسب فرود آمد ، سنباد همچنان سواره به جواب وی مشغول شد و # ~~برای او از اسب بهزیر نیامد . طوس از این حال طیره شد و با خود گفت که # ~~من از بنی اعمام اصفهبدم . امروز که او بهما احتیاج دارد ، مراعات ما ~~از این # ~~نوع می کند ، والعیاذ بالله اگر او در این ولایت مقام کند واهل خراسان ~~بدو # ~~پیوندند، آن زمان حال ما چگونه بود. دیگرباره براسب نشست و بدو پیوست # ~~و به حکایت مشغول شد تا فرصت یافت و تبری برگردن سنباد زد1 و سرش # ~~بینداخت و تمامت اموال تاراج فرمود و آن همه خزاین ابومسلم در دست # ~~اصفهبد آمد واهل طبرستان تصرف نمودند. خلیفه را معلوم شد. قاصد فرستاد # ~~که مال ابومسلم به دیوان فرستند . اصفهبد تمرد نمود ، نفرستاد . خلیفه ~~پسر # ~~خود - مهدی - را بهری فرستاد و فرمود تاخزینهآ ابومسلم ازاصفهبد ~~بستاند. # ~~اصفهبد ازاین حال اندیشه کرد وسرسنباد را باتحف و هدایای بسیار به حضرت # ~~فرستاد و عذرها خواست که پسر من کودک است و طاقت سفرندارد . خلیفه # ~~عذر ، مسموع داشت و برای اصفهبد تاج شهنشاهی فرستاد . # و در این وقت از آل بادوسیان، اصفهید شهریار به کلار نشسته بود و # ~~پادشاه و والی کلار و رویان او بود . اهل طبرستان از برای خلیفه هرسال ~~این # ~~قدر مال ملتزم ms041 شدند بهرسم اکاسره که مفصل میشود : # سیصد هزار درم سپید، جامهآ ابریشمین از هرنوع سیصد تا، کتان رنگین # ~~نیک سیصد لت ، کوردینهای رویانی و لفورج سیصد تا ، زعفران بی نظیر ده # ~~خروار ، انار دانگ سرخ ده خروار ، ماهی شور ده خروار [29]، به این # ~~تفصیل، این جمله بر استران بار کردندی و بر سر[هر] استر غلامی اما کنیز ~~کی # ~~بنشاندندی و به دارالخلافه میفرستادند 20 PageV01P058 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0089.png) # ~~خلیفه این مال بدید ودر طبرستان طمع کرد و بهحیله قاصد قرستاد، # ~~بیش اصفهبد که امسال در عراق قحط است . اگر بعضی از لشکرما که رو # ~~یه خراسان دارند، بهراه طبرستان فرود آیند تا ایشان را به نزل وعلف مدد ~~کند، # ~~صلاح باشد . اصفهبد جز اجابت چاره ندید ، تا خلیفه ابوالخصیب مرزوق # ~~السندی را بهراه زارم و شاه کوه به طبرستان فرستاد. از اصحاب ابوالخصیب # ~~مردی بود ، نامش عمربن العلاء . وقتی طبرستان دیده بود ووقوف داشت . # ~~دو هزار سوار بر گرفت و به آمل آمد و مستقل بنشست . اهل طبرستان چون # ~~ز او عدل دیدند ، کلی بدو پیوستند . عمر بن العلاء حاکم طبرستان شد.1 # اصفهید خورشید ، اولاد واعزه و اموال را بالای دربند کولا به طاقی # ~~برد که آن را اینساعت ، عایشه گر گیلی دز می گویند و بنهاد و دری از ~~سنگ # ~~برآنجا نهاد که پانصد مرد برداشتندی و او به راه لارجان میرفت . لشکر # ~~عمربن العلاء بدو رسیده، با او جنگ کردند . بهعاقبت هزیمت شده، بهرویان # ~~پیوست و از رویان بهدیلمان رفت و درفلام رودبار بنشست . # الشکر خلیفه زیر آن طاق حصار دادند تا وبا در طاق افتاد و مردم ~~PageV01P059 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0090.png) # ~~نهاد از تمیشه تا دیلمان. بعد از آن روح بن حاتم1 آمد و او سخت ظالم ~~ومتعدی # ~~بود ، او را نیز معزول کردند . بعد از او خالدبن برمک آمد ، به خالد ~~آباد # ~~آمل قصر ساخت وچهار سال بنشست. او را نیز معزول کردند وعمر بن العلاء # ~~را باز فرستادند 3. در ms042 نواحی آمل بهدابوی ، عمر کلاته گویند 3، دیهی ~~است، # ~~اوعمارت کرد و آنجا قصر و خانه ساخت و شهر[و] بازار نهاد و در اینمدت # ~~که این جماعت حاکم بودند، آل باوند در کوهستانها حاکم بودند ومازندران # ~~از ایشان خالی نبود وهمچنین آل بادوسبان در رویان. دیگرباره عمر بن ~~العلاء # ~~را معزول کردند که خلیفه از او رنجیده بود، سبب آنکه دختر مهرویهای را # ~~خواسته بود، بیرضای خلیفه وسعیدبن دعلج را بفرستادند و او سه سال والی # ~~بود وسعید آباد دررویان اوساخت. دیگر باره اورا بازخواندند وعمر بن ~~العلاء # ~~را بفرستادند . # در این وقت حاکم جبال، اصفهبد شروین بود از آل باوند . مردم از # ~~ظلم اصحاب خلیفه بهستوه آمدند و پیش ونداد هرمزد آمدند واو پسر الندابن # ~~قارن بن سوخرا بود و شکایت کردند . ونداد هرمزد ، بهاتفاق با ایشان ، ~~پیش # ~~اصفهبد شروین رفتند ، به شهریار کوه و با او عهد بستند ، و اصفهبد به ~~فریم # ~~بود و ونداد هرمزد بهساری و مصمغان بهمیان دورود و اصفهبد شهریار [230 # ~~به کلار و رویان . همه یک کلمه شدند واز اهل طبرستان بیعت یهسر ~~بستاندند # ~~که فلان روز معین، هرجا که نواب خلیفهرا ببینند بکشند و به دفع قیام ~~نمایند. # چون به روز میعاد رسید ، ونداد هرمزد برسپاه بزرگ و سواد اعظم # ~~اصحاب خلیفه زد وهرجا که اهل بیعت، اصحاب خلیفه را دیدند ویافتند ، ~~PageV01P060 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0091.png) # ~~میزدند . درشهر و رستاق و بازارها وگرمابه و سر راهها می گشتند ، تأ که # ~~زنان شوهران را می گرفتند و از خانه بیرون آورده، به دست مازندرانی # ~~میدادند . از حد گیلان تا بهتمیشه بهیک روز از کسان خلیفه خالی کردند . # در این وقت از نواب خلیفه در کجور که قصبهآ رویان است ، عمربن # ~~العلاء نشسته بود باششهزار مرد . و در گیلاناباد ، نصربن عمران نشسته ~~بود # ~~با هزار مرد خراسانی . و در پای دشت عامربن آدم نشسته بود با پانصد مرد # ~~و در ناتل سعیدبن میمون نشسته بود با پانصد ms043 مرد . و در بهرامهده ، ~~عمروبن # ~~مهربان1 نشسته بود با پانصد مرد. و در قراطادان یوسف بن عبد الرحمن ~~نشسته # ~~بود با پانصد مرد . ودر ولاشجرد علی بن جستان نشسته بود با پاتصد مرد . # ~~و در سعید آباد سعیدبن دعلج نشسته بود باهزار مرد . و در چالوس فضل بن # ~~سهل ذوالریاستین نشسته بود با پانصد مرد ، الا دراین وقت او غایب [بود] ~~. # ~~و در کلار که اول دیلمان است جویرم السعدی نشسته بود با پانصد مرد . ~~این # ~~جمله رویان است.2 # همچنین از تمیشه تا کلار پنجاه موضع مسلحه ساخته ، نشسته بودند . # ~~مجموع را بهیک روز از میان برداشتی . بعضی کشته و بعضیرا هزیمت کرده # ~~و بعضیرا بهاسیری گرفته ، مگرعمر بن العلاء را که خلیفه از او آزرده ~~بود، # ~~نتوانست که به حضرت دار الخلافه رود . همین جا با مردم طبرستان و رویان # ~~در ساخت و در سعید آباد رویان بنشست وخانه و سرای ساخت . چه آن # ~~عمارت اول [او] کرده بود و سعیدبن دعلج بهاتمام رسانیده و آن تل ~~وپشتهٔ‌ # ~~خراب که آنجا نهاده است ، کوشک و سرای او بود . و گور عمر بن العلاء # ~~در سعید آباد نهاده است و مردم عوام زیارت می کنند که یار پیغمبر است و ~~PageV01P061 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0092.png) # ~~نمیدانند . و این عمربن العلاء از جملهآ کریمان عرب بود وچند نوبت # ~~به طبرستان آمده ، مردمرا با اوانسی تمام بود. اکمه شاعر درمدح ~~اوگوید1، # ~~شعر : # إذا أیقظتک حروب العدی %~% فأیقظ تها عمرآ کمم نم # فتی لا یبیت علی دمنته %~% و لد یشرب المآء الا بدم # ابوالعتاهیه گوید در مدح او، شعر : # إن أنمطایا تشتسیک لأنها %~% قطعت إلییک سبا سبأور منالا # وذا وودن بنا وردن مخفه %~% و اذا صدرن بنا صدرن تقآلد # بعد ازاین طبرستان، به اهل طبرستان به استقلال مسلم ماند وطرف داران # ~~هر کس بهجای خود بنشستند . ونداد هرمزد صاحب الجیش بود . و اصفهبد # ~~شروین3 به پادشاهی موسوم. ودراین وقت که این حال واقع شد، مهدی عباسی ms044 # ~~خلیفه بود ودرحجاز وعراق سادات علویه خروج می کردند. سیدا بو عبدالله # ~~الحسین بن علی بن الحسن بن الحسن بن الحسن بن علی بن ابی طالب علیهم ~~الصلوة # ~~والسلام که او را صاحب[31] فخ گویند ، خروج کرده بود و سبب خروجش # ~~آن بود که مردی از آل عمربن الخطاب - عبدالعزیزبن عبدالله نام - از قبل # ~~اسحق بن عیسی که والی مدینه بود و نایب خلیفه الهادی برمدینه حاکم بود ~~. # ~~با بنیهاشم و سادات علویه تعصب آغاز کرد و بیدادیها می نمود. تا علویان # ~~اتفاق کرده ، حسین بن علیرا پیش داشتند وبدو بیعت کردند و کار سید قوت # ~~گرفت و عبدالعزیز عمری به بدترین حالی ازمدینه بگریخت تا از قبل خلیفه، # ~~اندهزار مرد آراسته بیامدند و به موضعی که آن را فخ گویند - میان مکه و # ~~مدینه - مصاف دادند . عاقبت حسین بن علی با سادات بسیار شهید شدند و ~~PageV01P062 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0093.png) # ~~حربی که سادات آن روز کردند و حادثهای که واقع شد، نزدیک بود به واقعهآ # ~~کربلا ، مگرتنی چند خلاص یافتند . ### | حکایت # آوردهاند که موسی بن عیسی و سری بن عبد الله العباسی که نایبان و بنی # ~~اعمام خلیفه بودند، در مجلس الحکم نشسته بودند. در آن چند روز که حسین ~~بن # ~~علی صاحب الفخ را شهید کردند . همی ناگاه موسی بن عبدالله بن الحسن بن # ~~الحسن بن امیر المؤمنین علی علیه السلام در آمد واو ازجملهآ اصحاب ~~ولشکریان # ~~حسین بن علی فخی بود . مدرعهای غلیظ از صوف پوشیده ، دریده ونعلین # ~~از پوست اشتر در پای کرده1 و با آن همه جلالت قدر و علو نسب و شرف # ~~حسب در دورتر مجلس بنشست . چه عجب چون عادت روز گار چنین است # ~~که امثال خود را تربیت می کند . شعر : # تبت یدا الایام ان صروفها %~% سقم الکرام و صحته الارذال ### | بیت : # گر ادیبی نشست بی سببی %~% زیردست کسی که بی ادبست # عیب نبود که سورة الاخلاص %~% زیر تبت یدا ابی لهبست # در عقب ms045 کو کبهای در آمدند که امام موسی بن جعفر الکاظم علیه السلام ~~PageV01P063 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0094.png) # ~~بنواعمام شما حرمت شما دارند و درحق شما نعمت کنند ؟» واورا ملامت و # ~~تقریع و سرزنش می کرد بر خروج کردن وموافقت نمودن باحسین صاحب الفخ. # ~~سید موسی بن عبدالله به جواب فرمود که مثل ما با شما چنانست که شاعر # ~~گفته است : # بنی عمنا ردوا فضول دمائنا %~% ینم لیلکم أولا یلمن اللوا ئم # فا فما و إیاکم وما کان دیننا %~% کذیالدین یقضی دینه وهوراغم # سری بن عبدالله گفت که پندار که چنین است ، الا جز مذلت و مهانت # ~~حاصلی نیست و اگر شما نیز مثل ابن عم خویش موسی بن جعفر که اینجا # ~~نشسته است با فضل وافروز هد وعفت و کمال علم و درجات حسب و نسب # ~~و حصول طهارت و عصمت وزیادت شرف برهمهآ بنیهاشم خاموش باشید و # ~~بنشیند ، تاهمه محترم ومحتشم و بزرگ مرتبه باشید نه اولیتر بود؟ # موسیی بن عبدالله بر بدیهه این بیتها به جواب او برخواند : # فا ن آله دی تثنی علیهم بقیتی %~% أولاک بنوعمی و عمهم أبی # و إنک إن تمد حهم بمدیحته %~% تصدق و إن تمدح أباک ذکذب # یعنی اینان را [32] که تومدحشان می کنی و فضایل ایشان می خوانی # ~~بقیهآ آباء اجداد منند و پسر عمان منند و عم ایشان پدر من است . پس اگر ~~تو # ~~مدح ایشان کنی ، ما ترا بدان تصدیق کنیم و باور داریم ، چه در آن شکی # ~~نیست ولکن اگر مدح پدر خود گوئی ، ترا بدان تکذیب می کنیم و به دروغ # ~~داریم وبرهریکی صد اعتراض آریم . و مردم را از فصاحت و شجاعت سید # ~~حیرت آمد . امام موسی بن جعفر علیهما السلام ، سخنی در میان آورد و قطع # ~~سخن مردم کرد و فتنه را بتشاند .1 PageV01P064 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0095.png) # نی الجمله خلیفهآ وقت در آن مدت به شغل سادات مشغول بود و حکام # ~~طبرستان . چون از آن باز پرداخت ، نوکری داشت ، نامش ms046 سالم فرغانی و # ~~او را شیطان فرغانی خواندندی در عرب و عجم مثل آن سالم کسی نبود # ~~به اسفاهی گری. خلیفه اورا به طبرستان فرستاد. و ندادهر مزد که صاحب ~~الجیش # ~~طبرستان بود ، به صحرای اصرم با لشکری آراسته ، او را استقبال کرد و # ~~مصاف پیوست . سالم اسبی ابلق داشت بس بی نظیر . بر آن اسب سوارگشت # ~~و تبرزینی در دست گرفت وقصد و نداد هرمزد کرد. وندادهر مزد سپری گیلی # ~~در پیش داشت . سیر بهدو پاره شد و او خلاص یافت. آن روز تاشب مصاف # ~~دادند . باز شام باز گشت و با حشم بههرمز آباد فرود آمد و بامداد لشکر ~~را # ~~طعمه داد و او به مجلس عیش بنشست و او را اسبی بود سیاه و بر گردن خالی # ~~بود سپید . زینی مرصع بر آن اسب فرمود نهادند و پیش خود بداشت و گفت # ~~که ای یاران ! خصم اینست که دیدید . کیست از شما که برود و سر سالم # ~~بیاورد و این اسب و زین قبول کند؟ و دو سه نوبت تکرار کرد . کس جواب # ~~نگفت . تا پسرش ونداد ایزد که او را به لقب کلالک خداوند1 گفتندی، ~~بالای # ~~سر او استاده بود . در پیش جست و روی برزمین نهاد و گفت («من میروم.» # ~~پدر گفت «کار تونیست.» او نشنید و روانه شد. پسر را خالی بود ~~قوهیارنام. # ~~ونداد هرمزد او را گفت که برو و پسر را نصیحت کن تا نرود و اگر نمیشنود # ~~تونیز با او همراه برو . قوهیار او را نصیحت کرد ، نشنید . قوهیار نیز ~~با # ~~خواهرزاده برنشست ویاران نیک از لشکر اختیارکردند ، ودر آن نواحی # ~~گاوبانی [ بود ] نامش اردشیرک بابلورج3 او را پیش داشت و گفت «ما را ~~PageV01P065 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0096.png) # ~~داشت وایشان را بهراه بیراه برسر سالم برد. سالم آواز لشکر بشنید ، در ~~حال # ~~سوار شد و رو بدیشان نهاد و بهنیزه قصد ونداد ایزد کرد . قوهیار بانگ ~~بر # ~~او زد و گفت : «مترس ونیزه ms047 را بهسپر دفع کن و چون در گذرد ، شمشیر بر # ~~میانش زن .» ونداد ایزد همچنان کرد و شمشیر برمیان سالم زد و سالم مرده # ~~از اسب جدا شد . حالیسواری به مژدگانی پیش پدر آمد و بشارت آورد . # ~~پدر به استقبال پسر باز آمد و او را بنواخت . بعد از آن پسر را در ~~برابر خود # ~~بر کرسی زرین نشاندی .1 # چون خبر سالم به خلیفه رسید ، تافته شد و امیری را از امرای در گاه # ~~- فراشهنام- با دههزارسوار به طبرستان فرستاد و پیش خالد برمکی فرستاد ~~بهری # ~~که اگر به مدد احتیاج افتد ، مدد بفرست . فراشه با لشکر [33] بهراه آرم # ~~بهطبرستان آما. وندادهر مزد به اصفهبد شروین ملک الجبال پیوست و ~~باهمدیکر # ~~قرار کردند که هیچ آفریدهای در طبرستان فراشه را نبیند و در راه ایشان ~~نیاید # ~~تا ایشان دلیرشوند . و ایشان باکولا شده ، دو در بند سا ختند و چهارصد ~~طبل # ~~وچهارصد بوق ترتیب کردند و چهار هزار حشر با تبر [و]دهره از دو روی # ~~برسیدند ، لشکر اندک دبدند . روی بدیشان نهادند . اصفهبد و وندادهزمرد # ~~روی به گریز نهادند، چندانی که لشکر در میان آمدند ، ناگاه بر گشتند و ~~این # ~~چهارهزار حشر طبلها و بوقها بزدند و تبر و دهره بر درخت بریدن نهادند # ~~آوازدا درهم افتاد وصاعقهای بر آمد. فراشه بالشکر سراسیمه شدند ~~وندانستند # ~~که کجا روند . فراشه را دستگیر کرده، پیشاصفهبد آوردند. بفرمودتا برفور # ~~گردنش بزدند. و آنهمه غنایم با اصفهبدان بماند ودوهزار مرد کشته بر ~~آمدند، PageV01P066 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0097.png) # ~~باقی امان خواستند . # بعد از مدتی ، خلیفه ، روح بن حاتم را بهطبرستان فرستاد و او مردی # ~~ظالم ومتعدی بود و بدسیرت و به کهستانها رفتی و اسیر و برده آوردی . # ~~مردم از او تظلم کردند ، بهاندک مدتی او را معزول کرد ، از سیب ظلم او ~~. # ~~و در باب عزل او ، ابوحبش هلالیرا بیتی چند باشد : # راح روح من آمل واسترآحوا %~% و آآتاها بعد الفسادالصلاح # کم یزل سبیه الحرادآر حتی ms048 %~% شاع فی آلناس و آستحل آلسفاح # بعد از او خالدبن برمک را بفرستاد . با اصفهبد صلح کرد و کهستان # ~~بدو بگذاشت. باز او را نیز عزل کردند و مقسم بن سنان1را بفرستادند و ~~همچنین # ~~یزیدبن مزید را وحسن بن قحطبه را و این جمله با صلح باستادند .2 # بعد از آن، خلیفه، پسرخود- هادی- را به گرگان فرستاد. وندادهرمزد # ~~بدو پیوست و با عراق رفت و با بغداد شد و ملازمت در گاه خلیفه می کرد . # ~~تا آن وقت که خلیفه مهدی بمرد و هادی بهجای پدر بنشست . # ونداد هرمزد را برادری بود - ونداسفان نام - در مازندران . نایب # ~~خلیفه در طبرستان نوکردبن بهرام بن فیروز بود . ونداسفان، نو کرد ~~راگردن # ~~بزد . خبر بهخلیفه بردند . بفرمود تا بهعوض ، وندادهرمزد را گردن بزنند ~~. # ~~وندادهر مزد پیش خلیفه برو درافتاد که برادر من دشمن من است. این حرکت # ~~بهجهت آن کرد تا مرا اینجا بکشند و طبرستان بدو بماند . اگر خلیفه مرا # ~~بفرستد ، برادر را کشته، سر بردارم و به درگاه آورم . بزرگان گفتند که ~~این # ~~مرد خدمت بسیار کرده است ، یمکن که راست گوید . خلیفه گفت که او را ~~PageV01P067 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0098.png) # ~~به آتشکده برید و سوگند دهید . چنان کردند . پس او را تشریف داد و # ~~به طبرستان فرستاد . چون به طبرستان رسید متمرد شد و بعداز آن نواب ~~خلیفه # ~~را ندید . # قضا را در یک شب هادی بمرد و هارون الرشید به خلافت ینشست و # ~~مأمون ازمادر بزاد. وهارون، سلیمان بن منصور را به طبرستان فرستاد. هشت # ~~ماه والی بود . # بعداز او هانی بنهانی[را] بفرستاد و او مردی صالح بود. بااصفهبدان # ~~صلح کرد و باستاد.1 # بعد از آن عبدالله بن قحطبه را بفرستادند و بعد از او عثمان بن نهیک را # ~~بفرستادند و او بانی مسجد جامع آمل است و آن عمارت بزرگ او کردهاست. # بعد از او[32] سعیدبن سلم بن قتیبه را بفرستاد واو ازجملهآ اکابر عرب # ~~بود . شاعر در حق اوگفت ، شعر ms049 : # کم فقیر جبرتهآ بعد کسر %~% و غیر شعشته بعد یتم # کل ما قضت2 آنحو ادث نیادی %~% رضی الله عن سعیدبن سلیم # او ششماه والی بود . بعد از او پسران عبدالعزیز - حماد و عبدالله - را # ~~فرستادند . ده ماه والی بودند . پس مثنی بن حجاج را فرستادند . یک سال ~~و # ~~چهارماه والی بود. [بعد از او] عبدالملک قعقاع را بفرستادند. یک سال ~~بماند. # ~~عمارت حصار و شهربند آمل اوکرده است ، تا وقتی که مازیار خراب کرد . # ~~بعداز آن عبدالله بن حازم3را بفرستاد. در آمل سرای وخانه ساخت وحازمه ~~کوی # ~~در آمل بدو منسوب است . در عهد عبدالله بن حازم ، مردم چالوس خروج ~~PageV01P068 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0099.png) # ~~کردند ونایب عبدالله حازم را که سلام نام بود و به لقب «سیاه مرد» ~~گفتندی از # ~~ولایت1 براندند وبا دیالم درساختند . وعهد پیوستند که کسان خلیفهرا ~~نبینند. # ~~زنی بود خوبروی در کلار، اورا بگرفتند وفسادخواستند کردن. قاضی صدام # ~~که قاضی آنجا بود ، فتنه او انگیخته بود . آن زن از دست ایشان بجست # ~~و خود را در آب انداخت وهلاک شد . خبر به عبدالله حازم بردند ، برفور # ~~به سر ایشان در آمد به چالوس .قاضی صدام خبریافت وبگریخت. عبد الله ~~حازم، # ~~منادی فرمود که هرکه قاضی را امان دهد ، از ذمهآ مسلمانی بیرون است . # ~~مردم بترسیدند و همان شب ، قاضیرا بهدست بازدادند . بفرمود تا قاضی را # ~~به درخت باز کردند وسه شبانروز نگذاشت که فرو گیرند ، عبرت دیگرانرا . # ~~وفرمود که مردم چالوس و آن نواحی بیایند تامرادهای ایشان بدهم وحاجات # ~~بر آورم . مردم هرکس به اومیدی روی بدو نهادند . فرمود تاهمه را درباغی # ~~برند و موکلان برگماشت و شب هنگام بود و نماز شام ، برسر اسب روزه # ~~می گشود و یک تا نان و خوشهای انگور بخورد. پس بفرمود تا یکیک را از # ~~باغ بیرون می آوردند و می کشتند . روز را از آن قوم هیچکس نمانده بود . # ~~پس از آنجا به سعید آباد شد . در آنجا حصاری بود ms050 ومردم در آنجا جمعشده # ~~بودند . ایشان را به قهر بیرون آورد و یکی را زنده نگذاشت و دیه را ~~چنان # ~~خراب کرد که تا سالها آبادان نشد . # بعد از مدتی او را نیز عزل کردند وطبرستان را به محمدبن یحیی بن # ~~خالد برمکی و برادرش موسی دادند . ایشان برطبرستان مستولی شدند و # ~~املاک مردم بهزور می بردند ودختران مردم به قهر میستدند و استیلای ~~برامکه # ~~و قرب ایشان بهحضرت خلفا مشهورست ، کسی زهرهٔ‌ تظلم نیز نداشت تا ~~PageV01P069 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0100.png) # ~~را ، پس خلیفة بن سعیدبن هرون را و در این مدتها ، اصفهبدان ملوک ~~الجبال # ~~بودند .گاهی بهموافقت وگاهی به مخالفت . # خلیفه هارون الرشید ، بههرحیله که بود از اصفهبد شروین مللک الجبال، # ~~پسرش بود . و این هردو را بهعزتی تمام پیش خود میداشت ، تا پدران در # ~~طبرستان مخالفت نکنند . چون هارون از بغداد به عزم خراسان ، بهری رسید، # ~~رنجور شد و شهریار [35] و قارن را باپیش پدران فرستاد و او به طوس رفت # ~~وفرمان یافت . پسرش محمدبن زبیده در بغداد بهخلافت نشست . مأمون ، # ~~طاهربن الحسین را بهخصومت برادر ، به بغداد فرستاد تا مصاف کرد و سر # ~~محمدبن زبیده را بریده بهخراسان پیش مأمون آورد . و از آل عباس هیچ # ~~خلیفه را آن تمکین وعظمت و علم و فضیلت که مأمون را بود کسی دیگر # ~~را نبود . # اما املاکی چند که در مازندران ، آن را مأمونی خوانند . سبب در # ~~آن ، آنست که چون هرون بهری رسیده بود ، اصفهبد بهدیدن او بهری رفت. # ~~هرون خواست که از او در مازندران املاکی چند بخرد . چون نواب خلیفه # ~~این سخن بر اصفهبد عرض کرد ، بهجواب گفت که ما ملک فروختن را عار # ~~داریم و در ما این رسم نباشد . خلیفه بعد از چند روز ، مأمون را به ~~منزل او # ~~فرستاد ، تا مأمون را بیاوردند و بر ران اصفهبد نشاندند . اصفهبد چاره ~~ندید # ~~مگر که سیصد پاره از دیه و ضیاع در دشت و کوه بههدیه بدو ms051 داد و قباله # ~~نبشت ، تا این زمان آن را مأمونی خوانند . # در عهد مأمون ، وندادهرمزد بگذشت . از او پسری ماند قارن نام . و # ~~اصفهبد شروین نیز در گذشت . از او دوپسر باز ماندند : یکی شهریار که ~~پدر # ~~ملوک مازندران است و یکی شایم . قارن بن ونداد هرمرد تیز بهاندک مدات ~~PageV01P070 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0101.png) # ~~بگذشت ومازیار نام پسری بگذاشت ، سخت شجاع و دلیر ومحیل . اصفهبد # ~~شهریار بهجای پدر بنشست و در املاک مازیار توقع کرد و پیوسته او را # ~~میرنجانید . تا بعد از مصافی چند ، تمامت املاک و ولایت مازیار به تصرف # ~~گرفت . مازیار بهزینهار پیش پسرعم خود - وندا اومیدبن ونداسفان - رفت. # ~~اصفهبد شهریار فرستاد که مازیار را باز تزد ما فرست . وندا اومیدا چاره # ~~ندید الا که مازیار را بند برنهاد و پیش اصفهبد فرستاد و اصفهبد ، اورا # ~~به مو کلان داد. مازیار بازنان موکلان حیلت کرد و بگریخت وخودرا بهعراق # ~~افکند و به نایب خلیفه عبدالله الحرشی2 پیوست . و از آنجا به بغداد رفت ~~و با # ~~مأمون پیوست و اسلام قبول کرد تا شهریار به طبرستان در گذشت . مأمون # ~~ولایت کهستان بهمازیار داد و او را بهموسی بن حفص که در طبرستان نایب # ~~بود ، اسفارش کرد . مازیار به کهستان آمد و شاپور را که حاکم کهستان ~~بود ، # ~~به حیله وغدر با دست آورد و بکشت وچهار سال براین موجب حاکمی کهستان # ~~کرد . در آن میان موسیبن حفص بمرد ، مازیار تمام حاکم شد ، و از پسراو # ~~محمدبن موسی حسابی نگرفت.3 # آل باوند با مازیار بهخصومت برخاستند و مردم طبرستان شکایت ظلم # ~~مازیار به خلیفه برداشتند . منشور فرستاد که مازیار حاضر شود . مازیار ~~تعلل # ~~کرد واز آمل به رویان رفت واز اکابر آنجا نوا بستاد و زحمت مردم ~~بهزیادت # ~~کرد . # از دار الخلافه بزیست منجمرا که مربی مازیاربود پیش خلیفه، بالشکری # ~~چند وخادمیخاص به طبرستان فرستادند. مازیار در رویان و مازندران، هر که ~~PageV01P071 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0102.png) # ~~زوبینی برتوانست گرفتن، همه را جمع کرد ms052 و فرمود که لشکر خلیفهرا به ~~راهی # ~~بهزیر آرند که جز پیاده به جهد نتواند آمدن تا زحمت کشند . و ایشان را ~~با # ~~حشم بسیار بدید ، احترام کرده فرود آورد ، و قاضی آمل و قاضی رویان را # ~~بعدازمدتی با ایشان روانه کرد و بهعلل و بهانه بایستاد. قاضیان چون به ~~خدمت # ~~خلیفه رسیدند، از ایشان [36] حال مازیار سؤال کرد . طاعت واسلام اوعرضه # ~~داشتند و آنچه گفتند خلاف راستی بود . چون باخانه آمدند ، قاضی آمل پیش # ~~یحیی اکثم که قاضی القضاةبود حاضرشد وخبث عقیدهآ مازیارو کفروبدسیرتی # ~~و تمرد و عصیان او خلیفه را برقاضی آشکارا کرد . و گفت مازیارهمان # ~~زنار آتش پرستی برمیان دارد ومن نتوانستم که این سخن علی رؤس الملاعرضه # ~~ارم.1 # یحییاکثم گفت که تو به حضور خلیفه مداهنه کردی و دروغ گفتی . # ~~واجب است ترا عزل کردن که لایق قضا نیستی . تو نایب شرعی چگونه # ~~دروغ گوی باشی؟ ودرحال پیش خلیفه رفت و حال عرض داد . مأمون، قاضی # ~~راگفت که حالی بهغزو روم میرویم تا از آنجا مراجعت کنیم ، یا این حال # ~~پردازیم . قاضی گفت «اگر ما را تدبیری دست دهد بکنیم ؟» مأمون جواب # ~~داد که شاید . # مازیار در مازندران خبر غیبت مأمون معلوم کرد . مانند سبع ضاری # ~~درفتاد و از بدسیرتی خود هیچ فرو نگذاشت که نکرد . قاضی با آمل آمد و # ~~مردم را از این حال خبر کرد . مردم آمل و رویان با هم اتفاق کردند و ~~پیش # ~~محمدبن موسی رفتند که نایب خلیفه بود وهرجا که مازیار را عاملی بود # ~~بکشتند . قاضیرویان، مازیار را از آنچه قاضی آمل گفته بود خبر کرد. ~~مازیار # ~~بترسید و مسرعی را پیش خلیفه بدوانید بهحیله ، که اهل طبرستان محمدبن ~~PageV01P072 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0103.png) # ~~موسی را غرور دادهاند و خلع طاعت خلیفه کرده و علویی را مقدم خویش # ~~ساختند وشعار وعلم سپید کرده و من با ایشان مقاومت می کنم و # ~~بر اثر ، خبر فتح بفرستم ان شاءالله . و لشکر برگرفت ومدت ms053 هشت ماه # ~~آمل را حصار داد . وآن وقت آمل دوخندق و حصار داشت. ما بین الخندقین # ~~را ربض خواندندی . و جملهآ ولایت را به کلی خراب کرد و راهها را چنان # ~~فرو گرفت که هیچ آفریده بدر نتوانست رفت و نه خبر بهخلیفه بردن . # ~~و خلیل ونداسفان را وابواحمد قاضی را بگرفت و بکشت ومحمدبن موسی # ~~را بگرفت و بند گران برنهاده به رودبست فرستاد وحصارهای آمل و ساری # ~~را تمام پست کرد .1 ### | حکایت # آوردهاند که چون مازیار سورهای آمل را خراب کرد . برسر دروازهآ # ~~گرگان بستوقهای یافتند سبز، سر او را بهقلعی محکم کرده ، چون بگشودند، # ~~در اندرون آن لوحی بود از مس زرد بر او چند سطر بهخط گستج نوشته ، # ~~کسی را که بر آن خط واقف بود حاضر کردند . بخواند و تعبیر آن نگفت # ~~تا بهزجر و تهدید انجامید . آنگاه گفت «بر این جا نبشته است که نیکان ~~کنند # ~~وبدان کنند وهر که این کند سالی بهسرنبرد .» همچنان بود ، سال تمام ~~نشده # ~~بود که مازیار را گرفته، به سر من رأی بردند و کشتند . # فی الجمله مازیار در کهستانها، قلاع ساخت و مردم را نگذاشت کها # ~~بهعمارت و زراعت مشغول شوند. همه را به بیگار خندق و حصار باز داشت # ~~وتا این ساعت خندق مازیاری در مازندران مثل باشد. ودر راهها در بند ~~ساختا # ~~و دیدبانان بنشاند تا کسی بی جواز او بهدر نرود وتعدی وظلم برجائی ~~رسانید PageV01P073 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0104.png) # ~~که پیش از او وبعد از او مثل آن کس نکرد . # مأمون خلیفه در نواحی روم در فیدوم فرمان یافت1. معتصم به جای او # ~~بنشست و عبدالله طاهر امیرخراسان [37] بود ، برای محمدبن موسی شفاعت # ~~کرد پیش مازیار، مبذول نیفتاد و بابک مزد کی و گبران دیگر را برطبرستان # ~~مسلط کرد و برمسلمانان حاکم ساخت و فرمود تا مساجد و منابر و منارها # ~~خراب کردند و آثار اسلام بکلی محوکرد . # اهل مازندران به خط ابوالقاسم هرون بن ms054 محمد نامهای نبشتند پیش # ~~معتصم ، مطول با بلاغتی تمام و تظلم عرض کرده ، و معتصم جوابی مطول # ~~نیشته است به نظم و نثر که ذکر آن نامهها در این جا تطویلی دارد و ~~عبدالله # ~~طاهررا به دفع شر مازیار تعیین کرد. عبدالله طاهر، عم خود با لشکر، به ~~مقدمه # ~~بفرستاد . چون خراسانیان از تمیشه بگذشتند ، اصفهید شهر بار از آل ~~باوند ، # ~~یاتمامی اهالی مازندران و رویان تاحد دیلمان بیکبار بدو پیوستند . هرجا ~~که # ~~مازیار فرود آمدی ، لشکر به سر او بردندی ، تاعاقبت گرفتار شد . او ~~رادر # ~~صندوقی نهادند و به اشتری3 بار کردند و بهعراق بردند. روزی درراه مکاری # ~~را گفت که مرا خربزه آرزو می کند. مکاری این حال را برعبدالله طاهر عرض # ~~کرد . عبدالله فرمود تا او را حاضر کردند و بند از او برداشتند و ~~بهخروارها # ~~خربوزه پیش او ریختند. وعبد الله بهدست خود میبرید و در دهان او می ~~نهاد # ~~و با او به لطف سخنها می گفت ، تاسوگند خورد که من نگذارم که خلیفه ترا # ~~عبدالله را ازاین حال شگفت آمد و بفرمود تا او را مست کردند و از او ~~سؤال # ~~کرد که عذر من چگونه خواهی خواست ؟ اگر ترا چیزی معلوم است ، مرا ~~PageV01P074 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0105.png) # ~~نیز بگوی تا من نیز با همهآ خراسانیان ، یار تو باشم . مازیار گفت «با ~~من # ~~سوگند باید خوردن تا بگویم .» چنانچه مراد بود سوگند خورد. مازیار گفت # ~~که من و افشین بن خیذربن کاوس1 و بابک هرسه مدتی است که عهد کردهایم # ~~که دولت از عرب بستانیم و ملک باکسرویان دهیم . پری روز قاصد افشین # ~~یه من رسید که من فلان روز خلیفه را باهرسه پسر بهمهمان می برم تا آتجا ~~هلاک # ~~کنم ، تو خوش باش.2 # عبد الله درحال قاصدی پیش خلیفه فرستاد وحال معلوم کرد و فرمود تا # ~~او را درصندوق محکمتر از آن انداختند . # قضا را همان روز بعینه افشین مهمانی ساخت وخلیفهرا باپسران ببرد. # ~~خلیفه ms055 بر در بایستاد و غلامان را گفت که درون روید و بازجوئید تا کیست ~~. # ~~تفحص کردند ، پنجاه مرد با سلاح گران درخانه پنهان بودند . درحال خلیفه # ~~بهدست خود ریش افشین بگرفت و آواز بر آورد که النهب النهب! بیکبار # ~~خان ومان اورا تاراج دادند و او را محبوس میداشتند تامازیار را ~~بیاوردند. # ~~از او سؤال کردند که چرا تمرد نمودی . گفت «مرا افشین فرمود .» فقهای # ~~الد بآهیه 4 هرگز ظلم بهجائی نرسید و ظالم به عاقبت ، خیر ندید . [38] ~~PageV01P075 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0106.png) # ~~و عاقبه الظلم القبیح قبیحته . بهدو سه روزه زحمت مظلوم، راحت ابد در # ~~عاجل و آجل حاصل میشود . و بیک ساعت لذت ظلم ، بدنامی در دنیا و # ~~عذاب ابد ، در آخرت با دید آید . سخن امیر المؤمنین علی علیه السلام ~~چنین # ~~است که: یوم المظلوم علی الظالم أشد من یوم الظالم علی المظلوم. یعنی ~~روز # ~~مظلوم بر ظالم سخت ترباشد ازروز ظالم برمظلوم. چه این بهنهایت می رسد و # ~~آنرا غایت پدید نیست . لذت ظلم با ظالم نماند و تبعات ووبال آن تا ابد # ~~بماند . # خطا بین که بر دست ظالم برفت ### | جها [ن] ماند واو با مظالم برفت # ~~بههفت ساله حکومت که مازیار ظالم بیایمان به مجاز براند ، نام بداو ~~پانصد # ~~و اند سال است که در افواه مردم بماند. تا هر که را بهظلم نسبت کنند، ~~گویند # ~~ظلمی کرد که مازیار نکرد . شعر: # لاتظلمن اذا ما کنت مقتدرا %~% فالظدم آخره یأتیک بالندم # مکن تا توانی ستم بر کسی %~% ستمگر نماند به گیتی بسی # به شومی ظلم مازیار بیزینهار ، خاندان سوخرائیان فرو افتاد وبر او # ~~ختم شد . فقطع دابرالقوم الذین ظلموا و آلحمدلله رب العالمین. # پسر عبدالله طاهر به حکومت طبرستان آمد. یک سال وسهماد حاکم بود، # ~~تا پدرش در خراسان بگذشت و برادر خود را بنشاند و او بهخراسان رفت . # ~~بعد از مدتی ، برادری دیگر - سلیمان نام - بیامد و محمد که در طبرستان ~~بود # ~~به بغداد رفت . دیگرباره ms056 او را عزل کردند و محمدبن اوس را بفرستادند . # ~~محمدبن اوس پسر خود - احمد - را به چالوس بنشاند و کلار نیز بدو سپرد # ~~و خود بهرویان بنشست و ظلمی قوی بنیاد نهاد که هر گز کسی نشان ندهد . # ~~بهسالی در رویان سه خراج ستاندندی : یکی برای محمد اوس و یکی برای ~~PageV01P076 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0107.png) # ~~پسرش ویکی برای مجوسیئی که وزیر ایشان بود. تامعتصم بگذشت ومتوکن # ~~به جای او بنشست و او مردی بد سیرت و ظالم و متعدی بود ، خاصه در حق # ~~آل رسول . ووزیری داشت خارجی مذهب ، همیشه برسفک دماء آل رسول # ~~او را تحریض دادی و متو کل شب و روز بهخمر و زمر و لهو اشتغال داشتی # ~~و بیشتر اوقات مست بودی و فجورش از حد متجاوز بودی و اوست که مشهد # ~~مولانا الحسین بن علی علیهما السلام خراب کرد و آب دربست و چند کس از # ~~معتمدان رفتهاند و دیده و گواهی داده که آب به نزدیک روضه رسیده است و # ~~باستاده . چنا نکه خاک خشک نهاده بود و این معنی فاش شد و در زبان مردم # ~~افتاد که در کربلا همه جائی آب گرفت مگر ضریح مبارک حسین علیه السلام # ~~که آب گرد بر گرد او چون دیواری بایستاد و در آنجا نمیرود . متوکل از # ~~این حال اندیشه کرد و اجازت داد تا باز اعادهآ عمارت کردند و مسلمانان # ~~بهزیارت می رفتند و آن مقدار را که آب نرسیده، حایر خوانند. بر آنجا ~~نشان # ~~کردهاند و مقدار بدستی از زمین مرتفع گردانیده و مشاهد طالبیه به عهد # ~~متو کل خراب بود تا به روز گار منتصر واو دعوی تشیع کردی . در عهد او، # ~~الداعی محمدبن زید از طبرستان اموال فرستاد و عمارت[39] فرمود بهقدر، # ~~تا به عهد امیر عضدالدوله فناخسرو از آل بویه. او در عهدخود مشهد امیر ~~المؤمنین # ~~را علیه السلام در نجف ومشهد امام حسینرا علیه السلام در کربلا و مشهد ~~امام # ~~موسی جواد ms057 [را] در بغداد و مشهد عسکریین را در سر من رأی ، عمارات # ~~و خاک [او] در نجف باقی است ، من ان را دیدهام وریلوت کرده . و ناصر ~~PageV01P077 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0108.png) # ~~خلیفه و پسرش مستنصر از آل سفاح ، امامی المذهب بودهاند ، همه مشاهد را # ~~عمارت فرمودهاند و نامهای ایشان در آن عمارات مکتوب است . # غرض آنکه متوکل را چنانکه پادشاهان را بهشکار وگوی هوس باشد، # ~~او را برهلاک کردن آلرسول هوس بود وقاتل امام علی بن محمدالنقی الهادی # ~~علیهالسلام اوست .1 ### | حکابت # در سبب قتل او امام را آوردهاند که روزی متو کل، امام علی بن محمد # ~~بن الهادی العسکری را علیه السلام حاضر کرده، در برابرخود بر بالشی ~~نشاند. # ~~پس در اثنای محاوره روی به علی بن محمدالندیم کرد و از او پرسید که # ~~شاعر ترین اهل روزگار کیست ؟ او به جواب گفت که بحتری . گفت «بعد از # ~~او . » گفت «عبیدک ولد مروان بن [ابی]حفصه» . بعد از او روی به امام ~~علی بن # ~~الهادی علیه السلام کرد و گفت «شاعرترین کیست یابن عم؟» امام علی ~~الهادی # ~~علیه السلام جواب داد که علی بن محمدالکوفی. متو کل گفت که چه می گوید # ~~او؟ امام علیه السلام فرمود که می گوید که ، شعر : # کقد فاخرتنا من قریش عصا بته %~% بمط حذود وآمتداد اصابع # فلما تنازعنا الفخار قضی لنا %~% علیهم بمانهو ی دداءأ لصو آمع # ترانا سکوتا والشهید بفضلنا %~% علیهم جهیر آلصوت فی کل جامع # دأن رسولالله لآ شک جدنا %~% و نحن بنوه کالنجوم آلطوایع2 # ~~مقصود آنست که هرگاه قریش با ما مفاخرت کنند ، آوازهای صوامع، یعنی ~~PageV01P078 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0109.png) # ~~بانگ نماز و فضیلت محمد گواه ماست . # متو کل گفت که : وما نداءالصوامع یابن عم؟ ندای صوامع کدام # ~~است؟ ای پسر عم ! امام علیه السلام فرمود که : اشهدان لدالله الاالله ~~واشهدأن # ~~محمدا رسول الله. متوکل این سخن بشنید و بدین سبب کینهای در دل گرفت # ~~تا وقتی که بفرمود که او را زهر دادند و ms058 شهید گردانیدند . و این بدی که # ~~متو کل در حق آلرسول کرد ، جز حجاج ملعون کسی دیگر نکرده باشد . تا # ~~متو کل به نکال ابد پیوست، منتصر به خلافت بنشست ومستعین در بغداد ~~گریخت # ~~و ترکان مستولی شدند وخزانهآ سامره بهتاراج دادند و کار خلافت بخلاقت # ~~انجامید ، کسی را پروای طبرستان نبود . # و در این عصر داعی به طبرستان خروج کرد و سبب خروج و کیفیت # ~~برسبیل اجمال گفته شود . ان شاءالله تعالی . ### | یصل # درسبب تردد سادات علویه به طبرستان و حوالی آن چون طالقان # و قومس [40] و دیلمان و غیرها PageV01P079 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0110.png) # ~~بازار بغداد بنهادند . و خلق را گفت همه کس ببینید و گواه باشید که ما ~~اورا # ~~نکشتیم و به حتف آنف به اجل مقدر خود برسید . همه علما وقضاة واکابر، # ~~گواهی خود در این باب ثبت کردند ، مگر احمدبن حنبل که او را دراین باب # ~~زجرها کردند و گواهی ننوشت و در آن حال کرامات از او مشاهده کردند # ~~که شر ح آن تطویلی دارد . و آن بازار را سوق الریحانیین خوانند. در ~~برابر # ~~آن موضع در زیر دکان دری ساختهاند و بیشتر که دانند از آن گذر کنند تا ~~قدم # ~~بدان موضع نباید نهاد ومن بارها آنجا رفته ام و زیارت گزارده . # غرض آنکه مأمون پدر خود را بدان حر کتهای ناپسندیده ملامتها # ~~کردی و بهمدینه فرستاده ، علی بن موسی الرضا صلوات الله علیه را پیش ~~خود # ~~آورد و بر او بیعت کرد و ولایت عهد با او سپرد و امام از آن معنی ~~اجتناب # ~~می نمود و احتراز می کرد ، و مأمون نمیشنید . و در آن باب عهدی نبشته # ~~است بهخط خود و گواهی اکابر واعیان مثل یحیی اکثم و فضل ربیع وحسن بن # ~~سهل و غیرهم بر آنجا نبشته است . و امام علیه السلام بهخط شریف خود ، # ~~فصلی برپشت آن ثبت کرده و بعضی از آن کلمات اینست که : فقبلت منه # ~~ولایته عیده ان ms059 بقیت بعده وأنییکون هذا و بضد ذلک تد لان الجامع والجفر # ~~یعنی قبول کردم از ولایت عهدش اگر بمانم بعد از او و چگونه باشد این و # ~~بضد این دلالت می کند جامع و جفر والله اعلم بالصواب و الیه المرجع # ~~والمآب.1 ### | حکابت # آوردهاند که چون سلاطین غور ، غیاث الدین وشهاب الدین بهخراسان ~~PageV01P080 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0111.png) # ~~آمده ، نیشابور مستخلص کردند و به زیارت امام علی بن موسی الرضا # ~~صلوات الله علیه حاضر شدند ، فخر الدین رازی که استاد عالم و مجتهد عصر # ~~بود ، با تمامت علمای غور وغزنین با سلاطین در مشهد بودهاند. آن ~~عهدنامه # ~~را دیدهاند ومطالعه کرده . از فخرالدین رازی سؤال کردند که جامع وجفر # ~~چیست ؟ گفت من نمیدانم . الا در این مشهد عالمی است فاضل ، او را # ~~نصیر الدین حمزه گویند ، از طایفهآ شیعه ، از او سؤال کنید . آن ~~دانشمند را # ~~حاضر کرده ، پرسیدند و معنی آن معلوم کردند . و این نصیر الدین حمزه را # ~~فضل بهدرجهای بود که فخرالدین رازی [41] با جلالت قدر خود معترف بود # ~~به فضایل او . وسلطان الحکماء والفضلاء نصیر الملة والدین الطوسی به خط # ~~خود برپشت آن چیزی نبشته است و برصحت آن گواهی داده و فرموده که # ~~این عهد پنج پاره بودهاست : یکی بهمکه قرستادند و یکی بهمدینه ویکی به ~~شام # ~~و یکی به عراق و یکی در خراسان ونامرضا علیه السلام به ولایت عهد ~~درخطبه # ~~و سکه یادکردند . # ابوالفرج اموی گوید که روایت کرد ما را احمدبن سعید از یحیی بن # ~~الحسن العلوی که حدیث کرد کسی که از عبدالجبار بن سعید که خطبه کرد بر ~~منبر # ~~مدینه ودعای رضا گفت بهولایت عهد بدین ترتیب که : اللهم آصلح مولانا # ~~الامام ولی عهدالمسلمین اذرضا من آل محمداباالحسن عدی بن موسی بن ~~جعفربن # ~~محمدبن علی بن الحسین بن علیبن ابیطالب # ستته آباء هم ماهم %~% ههم خیرمن یشرب صوب الخمام. # چون این خبر در عالم فاش گشت ، سادات علویه ازاطراف شام و # ~~حجاز و ms060 عراق ویمن ومدینه وهرجا که بودند *روی به خراسان تهادکد تا # ~~مأمون را بهسر ، براین حال ملامت کردلد. مامون گفت «مرا براین حال ~~PageV01P081 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0112.png) # ~~ملامت مکنید که من تشیع از پدر خود آموختم .» گفتند «نه پدر تو پدر رضا # ~~را و سادات دیگر را کشته است ؟» جواب داد که : قتلهم علیالملک لأن # ~~آلملک عقیم . پدرم به فضل جاهل نبود ، لکن ازترس ذهاب ملک و پادشاهی # ~~ایشان را می کشت که ملک شریک نمیخواهد . و من با پدر خود - هرون - # ~~بهحج رفته بودم ، بهمدینه در مسجد، رسول نشسته بود و همه بطون وافخاذ # ~~قریش وصنادید عرب حاضر بودند وهر کس درمراتب خود نشسته . شخصی # ~~بیامد و با پدر بهسر چیزی بگفت . پدر ازجای برجست ومن وامین ومؤتمن # ~~برسر او استاده بودیم . میدویدیم تابرسیدیم بهپیری که : قد ~~آنبحتهالعبادة # ~~کانه شن بال قد کلم السجود وجهه وآنفه . چون پدر را بدید خواست که # ~~فرود آید از مرکب . پدر گفت : دوالله الاا علی بساطی . و در پیش استاد ~~تا # ~~کنار بساط از مر کب فرود آمد. پدر اورا در مسند خود بنشاند وبا ~~اوتواضعی # ~~کرد که ماحیران شدیم و گاهی یا ابا الحسن و گاهی یا اباابراهیم خطاب ~~کردی. # ~~از هرنوع سخنها بگفتند . چون برخاست ، رکابش گرفت وبر نشاند و مارا # ~~گفت که باعم خود بروید وما هرسه برفتیم تا اورا روانه کردیم . پرسیدیم ~~از # ~~پدر که این کیست بدین بزرگی؟ پدرگفت : هذا امام الناس . این امام ~~مردمان # ~~است . هذا موسی بن جعفر . من گفتم که امام الناس تونیستی یا امیر ~~المؤمنین !؟ # ~~جواب داد که من امام جماعتم به قهر وغلبه ، اما امام الناس اینست . و ~~بعد از # ~~چند روز صله و عطائی نه درخورد آن تواضع از برای او بفرستاد . من پدر # ~~را گقتم «آن تواضع از چه بود بدان حد و این عطای مختصر چیست نه[در] # ~~خورد آن؟ پدر گفت: اسکت لا أم کک فیادی دو آعطیت هذا موفورا ، ما کنت ms061 # ~~آمنه آن یضرب [42] وجهی غدا بمائته آلف سیف من شیعته و موالیه و فقر # ~~هذا واهل بیته أسلم لی و دمم من بسط أیدیهم . یعنی اگر او را مال موفور # ~~دهم، به چه ایمن باشم؟ فردا با صد هزار شمشیر از آن شیعه وموالی خود ~~روی PageV01P082 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0113.png) # ~~بهمن نهند و درویشی اوست که مارا و شما را سلامت دارد از دست برد ~~ایشان.» # فی الجمله سادات علویه [به] سبب آوازهآ ولایت عهد و حکومت امام # ~~رضا علیه السلام روی بدین طرف نهادهاند و او را بیست و یک برادر بودند ~~با # ~~چندین برادر زادگان و بنی اعمام از بنی حسن و بنی حسین . اینها به ری و # ~~نواحی عراق وقومس رسیدند که دست محبت دنیاقلم نسیان برجریدهآ بصیرت # ~~مأمون کشید و تخم کینهآ رضا در زمین سینهآ مأمون نشاند و روی خرد او را # ~~بهدود غفلت سیاه کرد و مرتبهآ دین و دولت بر او تباه کرد و اورا بر آن ~~داشت # ~~که با آن همه عهد که کرده بود ، به آخر غدر کرد و زهر در انگور تعبیه ~~کرده # ~~وخورد1 رضای معصوم داد. تا امروز پانصد وشصت سال است تا مأمون گوش # ~~نشانده و ذنب ذنب بهدست او داده. دستها برقفا کوبان، نعرهآ لعنت ونفرین # ~~به آسمان میرسانند . کدام روز باشد که از وقت طلوع صبح تاهنگام غروب # ~~آفتاب ، به حضرت رضا علیه التحیة والثنا هزار آدمی زیادت ، زیارت نکنند # ~~و نگویند که : لعن الله من قتلک . # امیر الامرای عرب سیف الدوله ابوفراس را قصیدهایست در مدح آل # ~~رسول و هجو آل عباس و این ابیات بعضی از آن جمله است. 2 شعر : # بائوا بقتلالر ضا من بعد بیعته ### | وآبصروا بعض دوم رشدهم و عموا ### | بنو علی موالیهم و ان زعموا # لا بیعت و دعتکم عن د ما کهم ### | و لا یمین و لذ قربی ولا ذمم PageV01P083 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0114.png) # البئس ما لقیت منهم وإن بلی ### | بجانب الطف تلک ms062 الأعظم الرمم # کم غدرة لکم فی الدین واضحته ### | م دم لرسول الله عندحم # آسا علی فقد آدنی در ابتکم ### | عند الولذ یتة إن کم تنکر النعم # هل جاحد یا بنی العباس نعمته ### | آبوکم آم عبیدالله آم قثم # این خود ملامت دنیاست که برداشت تا غرامت آخرت چه خواهد دید . # ~~قوله تعالی : الذین ینقضون عهدالله من بعد میشاقه و یقطعون ما آمر الله ~~ده # ~~آن دوصل و یفسدون فی الدرض آولئک لهم اللعنه . # چون خبر غدری که با رضا علیه السلام کرده ، بهراه بهسادات رسید ، # ~~هرجا که بودند ، پناه به کوهستان دیلمان و طبرستان و ری نهادند . بعضی ~~را # ~~همین جا شهید کردند و مزار ایشان باقیاست و بعضی وطن ساخته ، همین جا # ~~مانده، تا به عهد متو کل خلیفه که ظلم او برسادات ازحد در گذشت، بگر ~~یختند # ~~و در کوهستان طبرستان و بیشهٔ‌ این طرف جای ساختند و بنا بر آنکه # ~~اصفهبدان مازندران و ملوک باوند از قدیم الایام که در اسلام آمدند ، ~~متشیع # ~~بودهاند و معتقد سادات وایشان هیچوقتی جز امامی المذهب نبودهاند، سادات # ~~را در این [43] ملک مقام بهتر از جایهای دیگر بودی . # چون متو کل از دنیا نقل کرد و بهزندان خانهآ جحیم پیوست، فرزندانش # ~~بههم بر آمدند و تفرقه در میان ایشان ظاهر شد و سادات از اطراف خروج # ~~کردند. از آن جمله در کوفه سیدی بود نامش یحیی بن عمربن یحیی بن الحسین # ~~بن زیدبن علی بن الحسین بن امیر المؤمنین علیهم السلام . این سید خروج ~~کرد PageV01P084 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0115.png) # ~~و او مردی بزرگ و فاضل و با ورع و زهد و شجاعت و سخاوت بود.1 مردم # ~~عراق او را گفتند که اگر سبب خروج تو قلت مال ومنال است ما ترا به مال # ~~مستغنی گردانیم. سید سو گند یاد کرد که جز برای تعصب دین خروج نمی کنم # ~~که میبینم که دین خدا ذلیل شده است و احکام شرع منسوخ مانده و اهالی # ~~دیلمان ms063 یحیی علیه السلام او را گویند . محمدبن عبدالله بن طاهر بن حسن ~~بن # ~~اسماعیل را که ازقواد اوبود باتر کین تکین نام به حرب اوفرستاد ~~تامصافدادند # ~~و سید یحییرا شهید کرده، سرش پیش محمدبن عبدالله بن طاهر آوردند. مردم # ~~بغداد به تهنیت میرفتند . سیدی بود بزرگ نامش ابوهاشم داودبن القاسم # ~~لجعفری ، از اکابر سادات عرب او نیز در آمد و گفت : آیها آلأمیر جئتک # ~~مهنئا بما دو کان رسول الله حیا لعزی به 2 یعنی ای امیر آمدهام تا ترا ~~تهنیت # ~~کنم به چیزی که اگر رسول الله زنده بودی ، او را بدان تعزیت دادندی . ~~ودر # ~~حق این سیدعرب، مرثیهها بسیار گفتهاند وهیچ کسرا از سادات این قدر ~~مرثیه # ~~نکردهاند که او را ، وخوبتر ومطولتر از همه این قصیده است که : # آمامک فانظر آی نهجیک تنهج %~% طریقان شتی مستقیم و أعوج # ~~و در اینجا هجو آل طاهر ومذمت بنی عباس کرده است . از خوف تطویل # ~~ننوشتهام که مقصود این کتاب غیر ازاین است . # در این مصاف ساداتی که خلاص یافتند ، روی به کهستانهای عراق # ~~نهادند و در طبرستان و دیلمان مالامال گشته و در محنتی تمام مانده ، چه ~~دو # ~~قوم پیاپی پادشاه بودند : بنوامیه و بنوعباس و مدت دویست سال بود تا آن # ~~تاریخ که برایشان جور می کردند وهیچهوس ایشنرا بهجر الشیطای هدات ~~PageV01P085 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0116.png) # ~~علویه نبود و چندکس بودند از ایشان ، مثل منصور دوانیقی و حجاج ثقفی # ~~و متو کل عباسی علیهم ما یستحقون که عهد کرده بودند که هرجا که سیدی را # ~~بیا بند بکشند تانسل ایشان منقطع گردد. اما حقتعالی برکت در نسل آل ~~محمد # ~~رص) بادید کرده است و دشمنان را آواره گردانیده .1 # بریدالجاحدون لیطفەوه %~% و یأبی الله إلا أن یتمه # چراغی را که ایزد بر فروزد %~% هران کو پف کند سبلت بسوزد # باوجود آن همه استیلاکه بنوامیه و بنوالعباس را بود ، امروز درهمه # ~~جهان صدتن اموی و عباسی مشهورالنسب نیابند و این دو ms064 خاندان به شومی # ~~ظلم چنان منقطع شد که از ایشان اثری نماند . کان لم یغنوا2 بالأمس . و # ~~بنوعلی و بنوفاطمه، با وجود آنکه مدت دویست سال یا بیشتر ، ایشان را # ~~می کشتند و ملوک ظلمه در پیاستیصال ایشان بودهاند ، امروز بحمدالله ، # ~~در روی زمین از مشرق تا مغرب، هیچ بقعهای و مقامی نیست الا در آنجا # ~~چند تن از [44] مشاهیر سادات موجود نیستند . بلکه بهعدد در هر اطراف # ~~عالم چون مور و ملخ هریکی میجوشند و آنها را که شهید کردهاند، ضریح # ~~هر یکی از ایشان مقبل شفاه ومسقط جباه سلاطین عالم است . قال النبی # ~~علیه الصلوة والسلام . کل حسب وذسب ینقطع الا حسبی ونسبدی . # فی الجمله دراین عهد احوال ملوک بنی عباس مختلف شده بود و سادات # ~~در طبرستان بسیار بودند وظلم محمدبن اوس در طبرستان از حدگذشته ، # ~~مردم پناه با سادات دادهاند و ایشان را برخود پادشاه گردانیده . واول ~~سیدی # ~~که برطبرستان مسلط شد، الداعی الکبیر بوده است .3 PageV01P086 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0117.png) # ذ کرخروج داعی کبیر # آوردهاند که در عهد محمدبن اوس[که] ظلم او براهل رویان بهعای # ~~رسیده بود، مردم بههروقت تظلم پیش سادات می بردند وسیدی بود در کجور # ~~نامش محمد بن ابراهیم بن علی بن عبد الرحمن بن القاسم بن الحسن بن امیر ~~المؤمنین # ~~علی علیه السلام . بس باورع وزهد ودیانت . مردم دارفو ولترا، اول بیرون # ~~آمده ، گرد رستاقهای رویان بر آمدند و همه را با خود یارکرده ، به کجور # ~~بیش سید محمد رفتند و گفتند که ما از دست ظلم این جماعت بهجان آمدیم و # ~~اسلام وایمان با شما است. ما میخواهیم که سید[ی] را از آل محمد صلی ~~الله # ~~علیه وآله وسلم ، برخود حاکم گردانیم که با ما عدل و راستی کند و به ~~سیرت # ~~محمد وعلی علیهما السلام برود. چه باشد اگر برتو بیعت کنیم تا به ~~برکاتتو، # ~~ین ظلم از ما مندفع گردد.1 # سید محمد گفت که مرا اهلیت این کار نیست ولکن ms065 مرا دامادی هست # ~~که خواهرم در خانهآ اوست ، مردی شجاع و کافی ، حربها دیده و وقایع با # ~~پس پشت انداخته . بهشهر ری ساکن است . اگر راست می گوئید تا من # ~~بفرستم تا او بیاید و به مدد وقوت شماکاری پیش گیرد که مقصود شما بر ~~آید. # ~~و مراد بدین مرد الداعی الکبیر الحسن بن زیدبن اسماعیل حالب الحجارة ~~ابن # ~~الحسن بن زید بن الحسن بن علی امیر المؤمنین بود و اومردی یگانه بود. ~~به انواع # ~~فضایل نفسانی آراسته. مولودش در مدینهآ رسول صلی الله علیه و آله وسلم ~~بود # ~~و در آنجا نشو ونما کرد و در شجاعت وثبات دل و تدبیر حرب مثل نداشت # ~~و کرمش تاحدی بود که روزی فصد کرده بود . ابوالغمر2 شاعر در آمد و این ~~PageV01P087 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0118.png) # ~~دو بیت بر او خواند در حسب حال فصد ، شعر : # إذاکتبت یدا الحجام سطرا %~% آناک بها الأمان من السقام # فحسملی داء جسمک باحتجام %~% کحسمک داء ملکک بالحسام # ~~درحال دههزار درم بدین دو بیت عطاکرد . # القصه رثیس و مقدم این جماعت ، عبدالله بن وندا اومید بود . با سید # ~~محمد عهد کرد و در حال نامه نبشتند بهعهد و میثاق و یهری فرستادند . ~~چون # ~~داعی حسن بن زید نامهآ اعیان ولایت برخواند ، برخروج حرص نمود. خود # ~~برای همین نشسته بود . در حال جواب نبشت و قاصد را باتشریف واستمالت # ~~باز گردانید . چون قاصد با رویان آمد ، این حدیث فاش شد . وعلی بن اوس # ~~را معلوم کردند . پیش عبدالله بن سعید و محمدبن عبدالکریم که از مشاهیر # ~~آنجا بودند، فرستاد که حاضر شوید تا تفحص این سخن بکنیم . عبدالله سعید # ~~بترسید . خانه رها کرد. [45] و بهرستاق استان1 شد . همان روز قاصد و # ~~تبشتهآ حسن بن زید برسید که من بهسعید آباد فرود آمدم . باید اشراف ~~ولایت # ~~به من پیوندند . عبدالله و عبدالکریم ، یا تمامت رؤسای کلار رود ، سه ~~شنبهآ # ~~بیست وپنجم رمضان سنهٔ‌ خمسین و مأتین ، بهسعید آباد بر او بیعت ms066 کردند ~~. # ~~عدی إقامته کتابالله وسنه رسوله وآلأمر بالمعروف والنهی عن آلمنکر . ~~وبا # ~~اهل چالوس و نیروس3 چیزی نبشت و داعیان فرستاد.3 آن شب پیش عبدالله # ~~سعید بودهاند و فرداد با کورشید رستاق نقل فرمود . مردم از اطراف روی # ~~بدو نهادند . این خبر به علی [بن] اوس رسید، آن شب هیچ بهجائی قرار # ~~نگرفت تا به محمدبن اوس نرسید. سادات آن نواحی باسید محمدبن ابراهیم، ~~PageV01P088 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0119.png) # ~~سید را استقبال کردند . روز پنجشنبهآ بیست وهفتم رمضان به کجور فرود ~~آمد. # ~~تاروز عید به مصلی رفت و نماز گزارد و بهمنبررفت و خطبه کرد بلیغ ~~بافصاحت # ~~علویانه ومردم را به ترغیب و ترحیب و وعد و وعید انذار کرد و محمدبن # ~~العباس را وعلی بن نصر را وعقیل بن مبرور1 را به چالوس فرستاد ، پیش # ~~حسین بن محمد المهدی الحنفی تا دعوت او را اجابت کرد و به مسجد جامع # ~~شدند و بیعت مردم آن دیار بستدند . # پیوستگان محمدبن اوس بگریختند بی اسب و سلاح ، بعضی پیش # ~~جعفر بن شهریار بن قارن شدند ، از آل باوند و بعضی به بادوسپان پیوستند ~~. # ~~چون از آن طرف بپرداخت ، از کجور کوچ کرد و بهناتل آمد و از آن مردم # ~~بیعت بستاند و به پادشت خرامید و در مقدمهآ لشکر او محمدبن رستم بن ~~وندااومید # ~~بن شهریار بود از ملوک کلار و رستمدار ، وبرمقدمهآ لشکر محمدبن اوس، # ~~محمدبن اخشید ، بهپای دشت هردولشکررا ملاقات اتفاق افتاد. محمد علوی3 # ~~خود را بر مقدمه زد و بشکست و سر اسفهسالار محمداخشید پیش داعی فرستاد # ~~و به تعجیل لشکر براند وتا بیلیکانی3 آمل نرسید، باز ناستاد. داعی به ~~پای دشت # ~~مقام کرد و محمدبن حمزه را بهدیلمان فرستاد ومدد درخواست کرد . اجابت # ~~کردند و بعد از چند روز اومیدوار بن لشکر ستان و ویهان بن سهل و ~~فالیزبان # ~~و فضل رفیقی با ششصد مرد به پایدشت یه خدمت داعی رسیدند . و در همین # ~~روز ، اصفهبدان طبرستان مثل : بادوسپان4 و ms067 مصمغان و ویجن وخورشید و # ~~خیان و غیرهم نبشته فرستادند ، بر اظهار محبت وولا و طاعت . داعی [را] ~~PageV01P089 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0120.png) # ~~دل قوی شد و محمدبن حمزه را و حسین بن احمدرا بابیست سوار و دویست # ~~پیاده در پیش داشت و روی به آمل نهاد . محمدبن اوس تعبیهای کرده بود ، # ~~بیرون شهر . باخواص و غلامان خود برمقدمهآ داعی زد. داعی ثبات قدم نمود # ~~تا محمدبن اوس بگریخت و داعی غنیمت برداشت . # روز دوشنبهآ بیست وسیوم شوال ، داعی حسن بن زید ، به آمل رسید و # ~~چندتن را از بزرگان بکشت. بامداد برخاست و بهمصلی شد و خلقرا دعوت # ~~کرد. بهاتفاق به بیعت در آمدند. هفت روز مقام ساخت ومحمدبن عبدالعزیز # ~~را به عاملی بهرویان فرستاد و جعفربن رستم را به کلار و محمد بن ابی ~~العباس # ~~را به چالوس. اهل آمل گفتند [46] که ما سید محمدبن ابراهیم را ~~میخواهیم. # ~~بفرستاد و او را از رویان بیاورد و آمل بدو سپرد .1 # و داعی بعد از چند روز به ترجی رفت و سه روز بماند و از آنجا # ~~به جمنو رفت. در جمنو نبشتهآ اصفهبد قارن بن شهریار ملک الجبال از آل ~~باوند # ~~اگر راست می گوئی، بهما پیوند. اصفهبد جواب فرستاد که صلاح در آنست # ~~که شما بهما پیوندید . داعی را معلوم شد که با او دروغ می گوید . # سلیمان بن عبدالله طاهر در ساری بود و اسد جنوان را بهراه ترجی با # ~~لشکر فرستاده تا جنگ کنند . داعی راه بگردانید و اسد را اینجا بگذاشت و # ~~همه شب میراند. سلیمانرا خبر بردند که علوی، ترجی بگذاشت و بگریخت. # ~~وقت صبح آواز تکبیر وصلوات بر آمد وعلم سپید داعی، بهساری در آوردند. # ~~سلیمان بگریخت . سادات در ساری رفتند و هر که را یافتند ، می کشتند و # ~~آتش در سرای سلیمان بستند . و در همین حال ، برادرش - حسین بن زید - ~~PageV01P090 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0121.png) # ~~به شلمبهآ دماوند رسید و اصفهبد بادوسپان از رویان بدو پیوست ms068 . و روسای # ~~لارجان و قصران بدو رسیدند و سلیمان با استر اباد شد.1 # داعی خواست تا به آمل رود، دیالم غنایم بر گرفته بودند و متفرق گشته. # ~~اصفهبد بادوسپان گفت «صلاح آنست که بهجمنو مقام کنی تا خبر سلیمان # ~~رسیدن.» بعد ازچند روز سلیمان برسید با لشکری گران وبر داعی زد ومنهزم # ~~گردانید و دیالم بگریختند . داعی برسر پل جمنو مقام کرد و شکستگان را # ~~بگذرانیید و به آخر بگریخت، الا پسر محمد اوس - احمد نام - در پی # ~~هزیمتیان در بیشه میدوانید . اصحاب داعی زوبین بر او زدند که در حال ~~جان # ~~بداد و آن فتح برسلیمان منغص گشت و بسیاری از اهل کلار، آن روز بهدست # ~~محمدبن اوس کشته شدند . داعی آن شب با تنی چند بههزیمت به آمل آمدند. # ~~وقت صبح برنشست . شب را بهچالوس بود . دههزار درهم از اهل چالوس # ~~بستاند و بهجامهآ نوکران خود کرد . و سلیمان با اصفهبد ملک الجبال قارن ~~بن # ~~شهریار، به آمل آمد . # بعد ازچند روز ، داعی را از دیلمان و گیلان مدد رسید2 . از چالوس # ~~برنشست و بهخواجک آمد و سلیمان و اصفهبد قارن باپایدشت آمدند. داعی # ~~بهلاویجه رود معسکر ساخت و سادات را بفرستاد تا بر پیادگان اصفهبد قارن # ~~زدند و او را شکسته و مال و نعمت او را بهغارت بردند و اصفهبد جعفر بن # ~~شهریار باسیتن از معارف کشته شدند . سید به آمل آمد وپانزده روز بر ~~آسود # ~~و اصفهبد بادوسپان را امیر لشکر گردانید و بهسر اصفهبد قارن ملک الجبال # ~~فرستاد تاجملهآ ولایت اصفهبد را بسوختند وخراب کردند.3 PageV01P091 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0122.png) # سلیمان از خراسان لشکر بهمدد آورد و عزم ساری کرد . داعی تنها # ~~نشسته بود و دیالم با دیلم رفته بودند. خبر سلیمان معلوم کرد و کوچ به ~~کوچ # ~~آمد تا به چالوس خبر وفات و هسودان - ملک دیلمان - به سید رسید و چهار # ~~هزار مرد از کسان او بهداعی پیوستند. داعی بازگشت و رفت باجمنو و آنجا ms069 # ~~با سلیمان او را ملاقات افتاد . سلیمان منهزم شد . داعی بهساری رفت و ~~زن # ~~و فرزند و خزاین و اموال سلیمان را آن روز با دست آورد. [47] سلیمان با # ~~استراباد رفت و التماس نبشت پیش محمدبن حمزهٔ‌ علوی که زن و فرزندان # ~~او را باز ستاند . نبشته بر داعی عرضه کردند . مبذول فرمود و زن ~~وفرزندان # ~~او را با تشریف و استمالت تمام پیش اوفرستاد و پیوسته طالبیه را با آل ~~طاهر # ~~بواسطهٔ‌ خون سید یحیی [که] در بغداد کشته بودند - چنانکه ذکر رفت - # ~~همیشه کینه وعداوت بود. در این وقت اصفهبد قارن به توسط ومیانجی ~~بادوسپان # ~~باداعی صلح کرد و پسران خود - سرخاب و مازیار - را به خفیه پیش داعی # ~~فرستاد . این جمله در سنهٔ‌ اثنین وخمسین ومأتین بود . # سید در آمل بنشست ومثالها نبشت به اطراف ممالک خویش بدین عبارت # ~~که : قدر آینا أن تأخذ آهل عملک بألعمل بکتابالله وسنته رسوئه و ماصح # ~~عن آمیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیهادسلام فی اصول الدین و فروعه و # ~~بإظهار تفضیله علی جمیع الدمه1 وتنها هم آشد النهی عن آلقول بالجبر # ~~والتشبیه ومکابرة2 الموحدین آلقائلین بالآعدل وآلتوحید وعن التححک3 # ~~بانآشیعه و عن ادروایه فی تغضیل آعداءالله و آعداء آمیرا لمؤمنین ~~وتأمرهم # ~~بالجهر بسبسماللهادر حمن الرحیم وبالقنوت فیصدوة العجز وتکبیرات خمس4 # ~~علیی المیت و ترک المسح علی الخفین و بإلحاق حی عدی خیرالعمل فی آلأذان ~~PageV01P092 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0123.png) # ~~والاقامته و أن تجعل الدقامته مثنیمثنی وتحذر من تعدی آمرنا فلیس لمن # ~~خاکف أمرنا و رأینا إلا سفک دمه وانتهاک محارمه . وقد آعذرنا من أنذرنا # ~~والسلام . ودر این روز ابوالمقاتل ضریر شاعر قصیدهای برخواند مطلعش # ~~ینکه :1 # آلله فرد و آبن زید فرد داعی بانگ بر او زد و گفت : بفیک التراب # ~~هلا قلت الله فرد وإدن زید عبد و در حال خویشتن از کرسی بیفکند و روی # ~~بهخاک مالید و مکرر می کرد که : الله فرد وابن زید عبد و فرمود تا ~~شاعررا ms070 # ~~بهسیلی بیرون کردند . بعد از چند روز شاعر باز آمد و برخواند که : # آنا من عصاه یسانه فی شعره %~% وثر بما ضر اللبیب لسانا # هبنی آسات أما رأیتم کا فرآ %~% تجاه عن طغیا نه ایمانه # ~~هم دل بر او خوش نکرد تا روز مهرجان این قصیده برخواند که : # لا تقل بشری ولکن بشریان %~% غرة آلداعی و یوم المهرجان # ~~داعی بر او اعتراض کرد وگفت : «چرا نگفتی که : # غرة آلداعی و دوم آلمهر جان %~% له تقل بشری و لکن بشر یان # ~~نا ابتدای سخن ، لاءنفی نیودی؟ »2 # شاعر گفت : یا آیها آنسید آفضل آلذکر لد اله الدالله وآوله حرف آلنفی. # ~~داعی گفت : آحسنت آحسنت: 3 # و آوردهاند که سید روزی به آمل می گذشت. بردیواری نبشته بود که: ~~PageV01P093 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0124.png) # ~~سترده بودند ، تبسم کرد وگفت : ذجوا والله من السیف . # نوبتی دیگر سلیمان طاهر ، از خراسان لشکر کشید و بهساری آمد . # ~~حسن عقیقی که از بنی اعمام داعی بود ، او را بشکست و تا [48] به گرگان # ~~به دنبال برفت . سلیمان طمع از طبرستان برگرفت و بهخراسان رفت . # مردم بعد از آن از پادشاهی داعی حساب بر گرفتند. در آن میان پسران # ~~اصفهبد قارن - سر خاب و مازیار - که به نوا پیش داعی بودند ، بگریختند ~~و # ~~اصفهبد عصیان کرد. داعی را حرب با جانب کوهستان قارن افتاد وچند نوبت # ~~آن ملکرا خراب کرد و سادات علویه ازاطراف عالم بدو پیوستند. هرگاهی # ~~که پای در رکاب کردی، سیصد علوی شمشیرزن برنشستندی. والناصر الکبیر # ~~ابو محمد الحسن بن علی در اینوقت بدو پیوست و درحق داعی مدحها گفت. # ~~از آن جمله این که گفته است : # کأن آبن زید حین یغدو بقومه %~% ددور سماء حوله أنجم زهر # فیابؤس قوم صبحتهم خیویه %~% ویانعم قوم ناکهم جوده آلغمر # دراین وقت خلیفهآ بغداد - المعتز- بگذشت و در بصره و سواد واسط، # ~~سید علی بن محمد صاحب الزنج که او را سید برقعی خوانند ، خروج کرده # ~~بود . سیدی دانا و شجاع ms071 و مردانه بود . پدرش در ایام متوکل گریخته ، # ~~بهز نگبار رفته بود و این سید آنجا نشو و نما کرد و دوازده هزار مرد ~~زنگی # ~~پیاده در پیشر گرفت و بصره را به چوب دستی مستخلص کرد و دین پدران # ~~خود، آشکاراگردانید . واین سید آنست که امیرالمؤمنین علی علیه السلام ~~در # ~~ملاحم از او خبر داده ، آنجا که فرمود : یا أحنف کأذی به و قد سار ~~PageV01P094 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0125.png) # ~~بالجیش الذی لایکون له غبار ولا لجب و لا قعقعته سلاح1 ولا حمحمه2 خیل # ~~یثیرون الدرض بأقدامهم3 کأنتها آقدام النعام1 ویل یسکتعم العامرة ~~والدور # ~~المز خرفته ألتی لها آجنحته کأجنحته النسور وخر اطیم کخراطیم الفیلته4 ~~من # ~~او لئکالذین لذ یندب قتیلهم و لد یفقد غائبهم . # و دراین عهد در خراسان رنود واوباش و عیاران فرا خاستند وطاهریه # ~~فرو افتادند . سبب اشتغال مردم بدین اشغال ، داعی در طبرستان پادشاهی # ~~به تمکین کرد که مثل آن در آنجا کسی دیگر را اتفاق نیفتاده باشد . # و از عیاران خراسان یعقوب لیث بود که محمدبن عبدالله بن طاهر را # ~~بگرفت و حاکم خراسان شد و خلیفه از سر اضطرار با او عهد کرد . اهل # ~~طبرستان فرستادهآ یعقوب لیث را بهساری آوردند . سید حسن عقیقی از او # ~~بگریخت و با آمل بهداعی پیوست . یعقوب لیث بهشمع و مشعله بهدنبال # ~~می آمد . داعی بهرویان گریخت . یعقوب درپی بیامد. به کلار شد و از آنجا # ~~در شیر رفت . یعقوب بهشیر فرستاد به تهدید که علوی را بازسیارید . به ~~فحم5 # ~~مردی بود گو کیان نام، به حمایت برخاستند و باز نسیردند. یعقوب باز ~~گشت. # ~~شیرجان بربنهآ اوزدندوغارت کردند.6 یعقوب در کجور بنشست وخراج دوساله # ~~از مردم بستاند . تا در رویان نان نماند که بخورند. ابر اهیم بن مسلم ~~خراسانی # ~~را به رویان و چالوس امیر کرد و به آمل شد و مردم رویان و چالوس بهسر # ~~خراسانی شدند و خانه در سر او سوزانیدند و او را بکشتند . خبر به ms072 یعقوب # ~~رسید . از آمل بازگشت .[49] و در رویان نیک و بد نگذاشت که نکشت و ~~PageV01P095 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0126.png) # ~~خانهها خراب کرد و درختان ببرید و به راه کندسان به کلار شد و از کلار ~~با # ~~رویان شد. اشتران او به مگس هلاک شدند وباران وصاعقه بهسر ایشان در ~~آمد. # ~~بههزار محنت با کرد آباد ناتل آمد و دو سال خراج دشت از مردم بهشکنجه # ~~بستاند و چهار ماه حاکم طبرستان بود و بهراه قومس بهخراسان رفت.1 # داعی، جستانبن وهسودان را با احمدبن عیسی وقاسم بن علی، بهجانب # ~~عراق فرستاد . تمامت ری و قزوین و ابهر وزنگان را فتح کردند و مردم آن # ~~نواحی او را مطیع شدند و دیالم در آن ملک گشتند از قبل داعی. # داعی در عقب یعقوب با تمامت دیالم و اهل رویان و کلار به تعجیل # ~~برفت تا به گرگان . همان وقت برادرش - محمدبن زید - بدو رسید و خبر # ~~آمد که از جانب دهستان با کفار غزا کرد و دو هزار کافر را بکشت وغنیمت # ~~بسیار بیاورد و بر دیالم قسمت [کرد] . و محمدبن زید را در گرگان بنشاند ~~و # ~~او در آمل بنشست تا دیلم بدسیرتی آغاز و دزدی و غارت می کردند و تا # ~~تیشابور از ایشان نا ایمن بود . داعی چند نوبت نصیحت کرد، قبول نکردند. # ~~داعی بفرمود تا هزار مرد2 را از آن دیالم بدسیرت ، دست وپای ببرید[ند.] # ~~هزارمرد دیلمی بگریختند و با اصفهبد رستم بن قارن -ملک الجبال- ~~پیوستند. # ~~اصفهبد را علوفهآ ایشان دادن دشخوار بود ، رخصت داد تا دزدی می کردند # ~~و با داعی به خلاف آورد و به قومس رفت و سید قاسم3 را که نایب داعی ~~بود، # ~~بگرفت و با شاه دز فرستاد. سید قاسم همانجا بگذشت. و شاه دز به هزاره- # ~~گری نهاده بود . # و سید حسن عقیقی که نایب داعی بود ، به ساری برای خود از مردم ~~PageV01P096 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0127.png) # ~~بیعت] بستاند واز داعی بترسید وبا اصفهبد پیوست. محمدبن زید ms073 از گرگان # ~~بیامد و با سید حسن جنگ کرد . سید حسن عقیقی را دست [گیر] کرده ، # ~~یه آمل پیش داعی فرستاد . اکابر وسادات آمل به شفاعت برخاستند . قبول # ~~نیفتاد و در حال بفرمود تا گردن سید عقیقی بزدند و در سردابه انداختند ~~ودر # ~~بر آوردند . اصفهبد، قومس را با تصرف گرفت و نواب وعمال خود بر آنجا # ~~گماشت .1 # فیالجمله پادشاهی داعی بر آن جمله قرار گرفت که او در آمل بود و # ~~برادرش - محمد - در گرگان. تا داعیرا علتی بادید آمد که براسب نتوانست # ~~نشست ، و جمعی بودند که در آمل پیش داعی متهم بودند و در عهد طاهریه # ~~صاحب اعتبار بوده و برخلاف دین و مذهب داعی بودهاند، در باطن، درحق # ~~ایشان تهمت می برد. داعی تمارض کرد و آوازهآ وفات خود را درانداخت و # ~~فرمود تا ترتیب دفن او کنند . آن جماعت ، همان روز خلاف ظاهر کردند # ~~و نفاق را آشکارا گردانیدند و دست بر آوردند . داعی از خانه بیرون آمد ~~و # ~~آن جماعت را در جامع آمل به قتل آورد . ومتصل[به] جانب شرقی مقصورهآ # ~~آمل ، وقتی زیارت می کردند ، اندرون مسجد که این قبور شهد است . آن # ~~گور آن جماعت است که [50] در آنجا ریختهاند . پس داعی بفرمود تا از # ~~برای آن عمارتی عالی بنیاد کردند در راسته کوی و دخمهای وقبهای برای # ~~خود بساخت که هنوز باقی است . و در ایام طفولیت ، اگرچه خراب بود # ~~به بالا میرود . هفتاد پاره دیه در نواحی آمل گذشته از باغ وضیعه ~~وحمامو # ~~منزل فنا بهعالم بقا پیوست وعالم غدار با اونیز وفا نکرد. بیت : ~~PageV01P097 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0128.png) # خیاط روزگار به بالای هیچکس ### | پیراهنی ندوخت که آخر قبا نکرد1 # ذکرالداعی محمدبن زبدبن اسمعیل # حالب الحجاره # پادشاهی داعی الکبیر الحسن بن زید بیست سال بود . و او را پسری # ~~نبود . دختران داشت . در آن رنجوری از برای برادر خود محمد بن زید از # ~~خاص و عام بیعت بستاند . بعد از وفات ms074 الداعی، سید ابو الحسین3 که داماد # ~~او بود ، از برای خود ازمردم بیعت بستاند و اموال و خزاین داعی برداشت # ~~و اصفهبدان طبرستان با او موافقت نمودند . داعی محمدبن زید را وفات # ~~برنشست و به ساری آمد . سید ابوالحسین بگریخت و با تمامت دیالم # ~~به چالوس رفت . محمدبن زید ، غرهآ جمادی الاخر سنهآ احدی وسبعین ومأتین # ~~به آمل آمد و بهیک روز تابهدیه بنفش برفت وپیش ازصبح برنشست و بامداد، # ~~چاشترا به چالوس رسید. سید ابوالحسینرا بگرفت و با لیشام3 ودیالم دیگر. # ~~و غنیمت برداشت وآن شب با خواجک آمد و ابوالحسین را بتند برنهاد و با # ~~آمل آمد و بند از او برداشت وفرمود تا هر کس که براو حقی دارند، بهشرع # ~~از او مطالبه نمایند . فقهای آمل بههزار بار هزار درهم بر او گواهی ~~دادند .4 # ~~دیگرباره ابوالحسین را ولیشام دیلمیرا بند برنهاد وبهساری فرستاد . بعد ~~از # ~~آن هرگز کسی ایشان را زنده ومرده نیافت و گور ایشان نیز ندید.5 ~~PageV01P098 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0129.png) # و سبب آنکه ، داعی محمد با اصفهبد رستم بن قارن بد بود ، اصفهبد # ~~بهامیرخراسان- رافع بن هرثمه- پیوست و رافع را با همه لشکر خراسان # ~~بهمازندران آورد. داعی پای ایشان نداشت . آمل بگذاشت و با کجور رفت # ~~و شهر را حصار قوی کرد . رافع در عقب او به کجور آمد. داعی به دیلمان # ~~گریخت . رافع چهار ماه در کجور بماند و کار مردم چنان بکرد که نفس # ~~نتوانستند کشید . و اصفهبد رستم با رافع بود وداعی، لشکر، دیالم جمع ~~کرد # ~~ومردم کلاررا یار گرفت. رافع، اصفهبد رستم را واصفهبد بادوسبانرا به ~~ساحل # ~~دریای بنفشه گون بداشت و او با اهلم رفت . چون کار براصفهبدان تنگ شد، # ~~رافع از اهلم بازگشت و بهدیه خواج آمد، به چهار فرسنگی چالوس . داعی # ~~بگریخت و بهوارفو شد و رافع بهلنکان1 فرود آمد و مال قسمت کرد و # ~~مصادرات بسیار بکرد . و از آنجا یه طالقان رفت و آن ملک را خراب کرد ms075 # ~~وغله بسوزانید و مدتی به طالقان بماند و قلعهآ گیله کیا2 به قهر بستد . ~~تاجستان # ~~حاکم دیلمان بود ، با او عهد کرد که خزانهآ داعی محمد را با او سپارد و # ~~داعیرا مدد نکند. براین قرار کردند و رافع به قزوین رفت، داعی به چالوس # ~~آمد . اصفهبد رستم آنجا بود، [51] و محمدبن هارون هردو از قبل رافع ، # ~~داعی را درچالوس نگذاشتند . داعی باناتل آمد . قضا را لشکر خلیفه3 در # ~~فزوین با رافع جنگ کردند و او را منهزم گردانیده ، به عاقبت به خراسان # ~~رفت . # و در این سال ، بکربن عبدالعزیز4بن ابی دلف العجلی ، به داعی محمد ~~PageV01P099 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0130.png) # ~~پیوست. داعی او را استقبال کرد1 وهم در آن روز هزار بار هزار درهم درصد # ~~واز برای اواز اسب بهزیر آمد وهدیههای بسیار بداد ومدتی اورا در آمل، ~~عزیز # ~~و مکرم بداشت و چالوس و رویان از برای او نامزد کرد و اوراگسیل کرد. # ~~چون به نائل رسید ، بفرمود تا در کوزهآ فقاع زهرش دادند و هلاک کردند و # ~~همان جا برسر پول ایشان مدفون است 2. # دیگرباره رافع را با عمرولیث خصومت افتاد ، از او بگریخت و با # ~~گرگان آمد و با داعی عهد کرد و به استراباد رفت . داعی در آمل بود. ~~رافع # ~~پیش اصفهبد رستم بن قارن فرستاد که من با داعی صلح به اخلاص نکردم ، # ~~بیا تا بههمدیکر پیوندیم . اصفهبد رستم بهاستراباد رفت . از برای ~~اصفهبد # ~~خوان به تکلف بنهاد و برسرطعام اصفهبد را بگرفت وبند برنهاد و به ~~کهستان # ~~تاخت و جمله مال و خزاین اصفهبد را بستاند. و علم سپید داعیرا به گرگان # ~~و جاجرم و دهستان برد و برای او بیعت از مردم بستاند . تا در ماه رمضان # ~~سنهآ اثنین و ثمانین ومأتین ، اصفهبد رستم در بند فرمان یافت . داعی از ~~همه # ~~جوانب آسوده شد و آوازهآ همت و عدل و سخا و مروت او در جهان فاش # ~~گشت و فضل او را شرح نتوان داد3. ms076 ### | حکابت # آوردهاند که عبدالعزیز عجلی درحق او قصیدهای گفت لامی. سی هزار # ~~درهم درحق او عطا فرمود وهرسال سی هزار درهم سر خ به مشها امیر ~~المؤمنین PageV01P100 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0131.png) # ~~علی [علیه السلام] ومشاهد ائمه به بقیع و کربلا و بغداد می فرستاد . ~~وچون # ~~متو کل خلیفه، مشاهد ائمه علیهم السلام خرأب کرد، اول کسی که عمارت # ~~کرد ، او بود . ### | حکابت # آوردهاند که روزی بهدیوان صطا نشسته بود و جامگی خدم میداد . # ~~شخصی را نام بر آمد أز بنی عبدالشمس . پرسید که از کدام فخذ است ؟گفت # ~~«از معاویه.» چون تفحص کردند، از اولاد یزید بود علیه اللعنة. سادات ~~طالبیه # ~~شمشیرها بر کشیدند تا آن شخص را بکشند . داعی فرمود که او کیست در # ~~همه عالم که او را به قصاص کمترکسی از اهل البیت بکشند ، خاصه از برای # ~~امام حسین علیه السلام . و او را عطا داد وبا بدرقه از طبرستان بدر کرد ~~. ### | حکا بت # و هم آوردهاند که پیوسته داعی محمدبن زید را در حق ناصر کبیر1 # ~~گمان و تهمت خروج و دعوت بود . تا روزی داعی نشسته بود ، ناصر ازدر # ~~در آمد و سلام کرد و بنشست و بعد از ساعتی ، روی به ابومسلم2 کرد و گفت # ~~یا ابا مسلم ! من القادل؟ شعر: # # و فتیان صدق کالأسنته عرسوا3 %~% علی مثلها وآللیل تغشی غیاهبه # لأمر علیهم أن تتم صد وزه %~% و دیس علیهم أن تتم عواقبه # مردم بدانستند که ناصر کبیر در انشاء این شعر خطا و سهو کرد و تهمت # ~~داعی را در حق خود یقین گردانید و همه خاموش شدند . ناصر کبیر دریافت ~~PageV01P101 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0132.png) # ~~که خاموشی مردم را موجب چیست و منفعل گشت1. بعد ازساعتی بدر رفت2. # ~~داعی، ابومسلم را گفت [52] که : ما آننی أنشد ابومحمد ؟ ابومسلم جواب # ~~داد که : اطالالله بقاء انسید [انداعی] هذا . # إذا نحن أبنا سائمین بأنفس %~% کرام رجت آمرا فخاب رجاؤها # فأ ذفسنا خیر آلغنیمته إنها %~% تؤوب و فیها ماؤها و حیاؤها3 ms077 # داعی گفت : آوغیر ذنک ، إنه یشم رائحته الخلافته من جبینه. # فی الجمله مدت شانزده سال ، داعی محمد در طبرستان حکومت کرد # ~~و در آن میانه برای پسر خود - ابو الحسین زیدبن محمد - از خاص و عام # ~~بیعت بستاند. و نام او در عقب نام خود، درخطبه و مهر سکه، یاد فرمود ~~کردن. # ~~تا اسماعیل بن احمد سامانی ، محمدبن هارون را با لشکری آراسته، ازبخارا # ~~به طبرستان فرستاد و داعی محمد ، در مقام غرور ، به آخرین پایهآ نردبان # ~~رسیده بود . تهور و تیزی کرد و پیش لشکر بازشد . هرچند محمدبن هارون # ~~تأنی کرد ، داعی تعجیل می نمود و اعتماد بر آن کرد که بیست هزار مرد ~~داشت # ~~و محمدبن هارون سههزار . و به نیم فرسنگی گرگان ، با تنی چند معدود ، # ~~خودرا بر آن لشکر زد واز قلب لشکرجدا شد و بهنفس خود تنها بر محمدبن # ~~هارون زد ، تا عین الکمال راه یافت واول کشته از لشکرگاه ، داعی محمد # ~~بود . گذاک خسوف آنبدر بعد تمامه4 . و بیست هزار مرد منهزم شدند و # ~~فرزندان داعی را با اسیران دیگر به بخارا بردند و با سرش نیز وتن او # ~~بی سر به گرگان مدفون است [و] مشهور است به گور داعی . PageV01P102 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0133.png) # ~~پسرش - زیدین محمد - صاحب فضل بود . مدتی در بحارآ مخبوکن # ~~ماند . بهطبرستان بهدوستان خود این ابیات نوشت : # # أسجن و قید وآشتیاق وغربته %~% و نأی حبیب إن ذا تثقیل # # آیاشجرات آلجوز فی شط هرهز %~% لشوقی الی آفیادکن طویل # # الاهل الی شم آلبنفسج فی آدضحی %~% بخشگرود من قبل آلممات سبیل1 # ~~ابیات را بر اسماعیل بن احمد عرض کردند ، بدو بخشایش آورد و # ~~بند از او برداشت وگفت «اگرخواهی به طبرستان رو.» سید گفت «با این همه # ~~عجز ومذلت کجا میروم .» و همانجا مقام کرد و دختر حمویةبن علی را # ~~بخواست . و در حق داعی مراثآی بسیار گفتهاند . از آن جمله ناصر کبیر # ~~گوید ، شعر : # ~~مصیبته داعی آلحق قضقضت کالهلی ### | و آکثرت أحزانی و ms078 آفرحت مدمعی # ~~فیا ذمبته آضحی دها آل آحمد ### | عبادید شتی بعد الف بمجمع # ~~غدت آمل قفرا خرابا قصورها ### | و کانت حمی للسا خط المتمنع # ~~و آضحت بخارا دار عز و منعته ### | و آمسی بها ظنی رهینا و مطمعی # ~~و ظل لها شیخی بجیلان ثاویا ### | مقیما بها من غیر أذس ومقنع2 # ~~محمدبن هارون ، بعد از قتل داعی بهطبرستان آمد و یک سال و شش ~~PageV01P103 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0134.png) # ~~ماه پادشاهی کرد . تا جمله خراسان اسماعیل بن احمدرا مسلم شد و آو به ~~نفس # ~~خود به طبرستان آمد وبا مردم عدل و انصاف پیش گرفت واملاکی که سادات # ~~به تغلب از مردم ستانده بودند با صاحبان رد کرد . از آن جمله پانصد ~~هزار # ~~درهم محصول غلات اصفهبد کلار بود که با او رد کردند . از آن دیگر # ~~ننوشتهام از ترس اطالت. و مردم طبرستان را دل و جان برمحبت و ولای # ~~اسماعیل وقف شد ، سبب عدلی که با مردم می کرد و محمدبن هارون در او # ~~عصیان کرد [53] بعد از آن ناصر کبیر خروج کرد در طبرستان والعلم ~~عندالله # ~~تعالی و تقدس . # ذکرخروج ناصر الکبیر # و هو ابومحمدالحسن بن علی بن عمر الاشرف بن علی بن الحسین بن علی # ~~امیر المؤمنین و او سیدی بزرگ و فاضل بود و در همه علوم متفنن و صاحب # ~~رای و تصانیف . سالها مصاحب الداعی الحسن والداعی محمد بوده . چون # ~~اسماعیل بن احمد باطبرستان آمد ، سید بادیلمان شد و از جستان بن ~~وهسودان # ~~که مرزبان دیلم بود ، اجازت طلبید که نار داعی طلب کند و به گیلان شد و # ~~در سنهآ سبع و ثمانین و مأتین ، خروج کرد . اهل گیلان و دیلمان بر ~~اوبیعت # ~~کردند . گویند که هزار بار هزار مرد اهل بیعت او بودهاند و با خلقی ~~انبود ، # ~~روی به آمل نهاد. احمدبن اسماعیل بالشکری گران به موضعی که فلاس گویند # ~~به نیم فرسنگی آمل ، بدو رسید وحرب کردند و سید منهزم شد و دیالم بیشتر # ~~کشته ms079 شدند و پادشاه گیلان. کاکی. و امیر دیلمان. فیروزان . هردو # ~~کشته شدند و طبرستان به سامانیان بماند . تا محمدین هارون از اسماعیل ~~بن # ~~احمد بگریخت و بهسید پیوست . # سید ناصر دیگرباره ، روی بهطبرستان نهاد و اصفهبد شهریاربن PageV01P104 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0135.png) # ~~بادوسبان وملک الجبال اصفهبد شروین بن رستم باوند و برادرزادهآ او - ~~پرویز # ~~صاحب لارجان - از قبل اسماعیل بن احمد پیش آمدند و حرب درپیوستند . # ~~چهل شبانروز جنگ قایم بود . عاقبت ظفر سید را بود و سامانیان به هزیمت # ~~تا ممطیر برفتند. سید بعد ازچند روز یاچند ماه درطبرستان بود. باز به ~~گیلان # ~~شد . سامانیان ، در طبرستان بههرسال وکمتر وبیشتر ، نواب وخویشان خود # ~~می فرستادند و به طبرستان مسلط بودند و اصفهبدان با ایشان موافق می ~~بودند. # تا در آن [وقت] جماعت روسان از دریا به کشتی بیرون آمدند و در # ~~طبرستان خرابی کردند . آل سامان، کلی ایشان را استیصال کردنه . # سید الناصر مدت چهارده سال در گیلان ، به اجتهاد علوم مشغول بود و # ~~اشعار خوب دارد ، در مراثی داعی وغیر آن . تا وقتی که محمدبن صعلوک از # ~~قبل سامانیان به آمل ورویان حاکم شد . اهالی فجم و مرز1 ، با تمامت ~~دیلم # ~~وگیل ، پیش سید رفتند . و به استخلاص طبرستان ، او را ترغیب کردند . # ~~سید متوجه طبرستان شد و پسر خود - ابوالحسین احمد - را بهرویان فرستاد # ~~بهمقدمه ، تا عاملی را که در رویان بود ، از آن سامانیان - میهم نام -- ~~بیرون # ~~کرد . و سید الناصر الکبیر به کلار رفت. اصفهبد کلار ، براو بیعت کرد و ~~از # ~~آنجا با کوره شیرد3 آمد . وفرداد به چالوس رفت . و پسر عم خود - السید # ~~الحسن بن قاسم - را بهمقدمه بفرستاد ، تا چالوس مستخلص کند . محمدبن # ~~صعلوک با پانزده هزار مرد بهموضع بورود مصاف کرد . سید الحسن بن قاسم # ~~مردانگی نمود و صعلوک را منهزم گردانید . و واقعهآ بورود مشهور است که # ~~چندان خلق کشته شدند که خون در دریا شد و بافرداد به چالوس رفت وحصار # ~~چالوس ms080 بازمین راست کرد . و سید الناصر بعداز دو روز به آمل آمد. بهسرای # ~~54] الحسن بن زید نزول فرمود و با خلق طریقهآ عدل وانصاف پیش گرفت ~~PageV01P105 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0136.png) # ~~و گناهها را عفو فرمود . اخطل شاعر در این واقعه ، الحسن بن القاسم را ~~که # ~~الداعی صغیر اوست ، مدح می کند . آن روز که لشکر آرای او بود1. # # و آتیت معجزة ببوروذ آلتی %~% آجریت فیها للدماء سیولا # # قاتکت صعدو ک آلدعین بفتیته %~% بذوا آندیاام نجدة و عقولا # # قدمت منهم کل ساه طرفه %~% یلقی إذا لقی آلعدو جهولد # # فعرتهم نهرآ یعب عبابه %~% ایطالبوا ثلمؤمنین نزولا] # # حتی اذا قروا بحیث ینالهم %~% کیدآلعداة و وذوثوا تهویلا # # و تز لزلت أقدام آهل آلسفر اذ %~% صدقوا آثلقاء وقتدوا تقتیلا # # خلوا معسکرهم و سا ذخروا به %~% وخوادما وجواشنا و خیولا # # فاجتاحها3 خیل الدله وآحرقت %~% تلک آلخیام فعطلت تعطیلا4 # چون کار ناصر کبیر مستقیم شد و عبدالله الحسن العقیقی بهساری علمها # ~~سپید کرد و با حشمی بسیار از اهل دعوت به آمل به ناصر پیوست ، استظهار # ~~سید زیاده شد و گیل و دیلم روی بدو نهادند . جستان بن وهسودان بترسید و # ~~تمرد نمود و بعد از مخالفت تمام وحرب که به کرات واقع شد ، به آخر # ~~مصالحه کرد و بدو پیوست و سید ناصر کبیر گوید در این باب ، شعر : # و جستان أعطی مواثیقه %~% و أکسانه طائعا فی آلحفل # و انی لآمل بالدیلمین %~% حروبا کبدر و یومالجمل # و کیس بظن به فی الامو %~% ر غیر اثوفاء بما قد بنل # خبر سیدالناصر به بخارا رسید . پادشاه احمدبن اسماعیل با چهل هزار ~~PageV01P106 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0137.png) # ~~مرد روی به طبرستان نهاد. قضا را ، در راه غلامان فتک و غدر کرده ، سرش # ~~را ببریدند و آن عزم خراب شد وطبرستان بر سید ناصر قرار گرفت و # ~~اصفهبد شروین ملک الجبال با ناصر صلح کرد1. # بعد از آن سید احکام پادشاهی و اوامر و نواهی ملک را تمامت با # ~~سید الحسن بن القاسم سپرد و ms081 او را بهفرزندان صلبی خود ترجیح نهاد و میل # ~~مردم نیز با حسن بن قاسم بود، سبب نیکوسیرتی و عفت و صلاح او . # پسر ناصر کبیر- السیدابوالحسین احمد المعروف بصاحب الجیش - را # ~~در حق پدر خود و تربیت او حسن بن قاسم را و بی التفاتی او باپسران، ~~شعری # ~~لطیف باشد . و این ابوالحسین احمد امامی المذهب بود . # # خلا عجبی2 من قرب أسباب مبعدی %~% و کثرة آعدائی و قله مسعدی # # فیادوکته قامت علی بجورها %~% ویا والدا لم درع یی طیب مویدی # # هل آلعدل إلا قسمه بسویته %~% و انصاف مظدوم و اعطاء مجتدی # # فما بال آقرانی رفعت رؤوسهم %~% و طأطأت منی جاهدا3 بتعمد # # فیإن رزقوا منکآلذی قد حرمته %~% فما رزقوا علمی و فضلی ومحتدی # # و إن کان رأی منک فیهم رأیته %~% فرأی لعمر آلله غیر مسدد # # و إن اکلت دنیاک دونی عصابته %~% صبرت لها یومی و آمسی الی غدی # # فما آلله عن ظلم آنعباد بغافل %~% فما أنا بدأیوانی و لا بالآمسلد # # أتقصی قریب آلرحم من آجل رحمه %~% و یدنو باحسان لآخر مبعد [55]) # # و إنی لاستحیی آلکلام اریحه %~% علیسک و آشدو بالقصید المقصد # # و ابقی علی آلارحام خوف شماته %~% تحل بنا فی کل ناد و مشهد ~~PageV01P107 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0138.png) # # و لکننظلیم آلأفربین مضا ضتاه %~% یصیق لمها ذرع الهتی الهتچتلک # # و لدبد للمصدور أن ینغث آلأذی %~% و ذی آلجلد آلمقهور دفع آلتمرد # # أذرضی بأن آرضی بخطتا، عاجز %~% إذا خاننی سیغی و شلت ده یدق # # و قبل1 ابن مرداس آبی فضل آفرع %~% بسا کان ین فعل النبی دععدد # # فواللهما حاموا آلنبی دفعله %~% و لا سموغوه مزحت آلمتفرد # # فکبیف بسن لد بنزل آذوحی عنده %~% و لیس بمعصوم و لا بمؤید # # و آعطی ابن سرداس و آرضاه با للهی %~% و قال له قول آلکرییم آلمسود # # ونا آذت إلاا شحنته من محمد %~% فهلا دهذا منه شهدی و تقتدی # # ستسدی نک آلأیام ما کنت جاهلا %~% و یأتیک بالأخبار من دم تزود2 # وهم ابو الحسین احمدبن الناصر الکبیر گوید در منقصت ms082 پدر3: # یا آیها آدزیدیتهآ آلمهمله %~% اما مکم ذا آیته منزله # کف له بالدآخذ مسبو طد %~% و فی آلعطایا جتدة مقغله # آشلی علی آلدمه اولاده %~% و اظهر آلرشوة وآلقند له # پا رخمات آئجو تبا لحم %~% غصتم فأخرجتم کنا جند له # تودو االی آلر حمن و آستغفروا %~% من قبل ان تأتکم زلزد، PageV01P108 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0139.png) # مخالفت حسن بن قاسم با ناصر] # ناصر کبیر ، الحسن بن القاسم را بهطرف گیلان فرستاد تا ملوک گیلان # ~~و دیلمان را برای اظهار طاعت به آمل آورد . حال آنکه ملوک و امرا از او # ~~آزرده بودند سبب آنکه در اول مالی چند ایشان را پذیرفته بود و در ادای # ~~آن تقصیر کرده . از آن سبب استندار هروسندان بن تیدا[ر] و خسروفیروزبن # ~~جستان و لیشامین وردازاد1، با ملوک و امرای دیگر ، به اتفاق بر حسن بن ~~قاسم # ~~بیعت کردند و شرط کردند که ناصر کبیررا بگیرند و آن قبولات از او ~~بستانند. # ~~چون به آمل رسیدند ، حسن بن قاسم به مصلی فرود آمد و پیش ناصر نرفت.3 # ~~یک روز با اصحاب برنشست و بهدرگاه ناصر رفت. ناصر بترسید و از راهی # ~~دیگر بهدر رفت و بر استری نشست و خواست که به پای دشت رود. حسن بن # ~~قاسم بهدنبال برفت و او را گرفته ، به آمل آوردند واز آنجا به قلعهآ ~~لارجان # ~~فرستاد . # لشکر حسن بن قاسم درسرای افتادند وجملهآ اموال وحرم اورا بهغارت # ~~بردند . تا حسن بن قاسم سوار شد و چند کسرا بهنیزه بزد، تاحرم ~~بازستاند، # ~~نتوانست وحسن بن قاسم را از اسب در آوردند و حرب برخاست . مردم # ~~آمل لشکر ناصر را ملامت کردند که شما چه قومید که با امام خود چنین کار # ~~می کنید؟ بدتر از شما در دنیا کسی نباشد . و لیلی بن نعمان با عوام شهر ~~در # ~~سرای حسن بن قاسم رفتند و او را جفاها گفته ، انگشتری از او بهزور ~~بگرفتند # ~~و بهلارجان فرستادند ، تا ناصر را باز آوردند . حسن بن ms083 قاسم برنشست و ~~تا # ~~بهمیله برفت . مردم در عقب برفتند و او را باز آوردند و پیش ناصر بردند ~~. PageV01P109 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0140.png) # ~~سید با او هیچ تغیر نکرد و سخت نگفت و گفت «عفو کردم .» و اجازت # ~~داد که به گیلان رود.1 # بعد از مدتی ابو الحسین احمدبن الناصر شفاعت [56] کرد و حسن بن # ~~قاسم را باز آورد . و دختر خود را بدو داد و ولایت گرگان بدو سپردند . # ~~ابوالقاسم جعفربن الناصر را با او بفرستادند . ایشان هردو در گرگان ~~بودند ، # ~~تا آنکه ترکان بهسر او در آمدند. ابو القاسم جعفر[با او] بد بود. اورا ~~بگذاشت # ~~و باساری آمد ، حسن بن قاسم پای ترکان نداشت . در قلعهٔ‌ گچین2 رفت ، # ~~به حدود استراباد و ترکان به محاصره بنشستند . همه زمستان آنجا بماند و # ~~استعداد به آخر رسید وبعضی مردم را از سرما ، دست و پای بیفتاد . و آن # ~~قلعه از عهد شاپور ذوالاکتاف باقی بود تا بهعهد شاه مازندران اردشیرین # ~~الحسن . شاه اردشیر بهخود برنشست و بفرمود تا بشکافتند تا در دست ترکان # ~~نیفتد.3 حسن بن قاسم را چون کار سخت شد ، با تنی چند بیرون شد و خودرا # ~~برصف تر کان زد و یک دو را از ترکان بهدو نیم کرد و بیرون آمد و با پیش # ~~ناصر کبیر شد . در این وقت بترک ملک گفته بود و در آمل مدرسهای عمارت # ~~کرده ، آنجا که مشهد او است و آن مدرسه دراین چهل سال یا بیشتر آبادان # ~~بود و آنجا ساکن شد و با مردم زندگانی بهشرع پیش گرفت . از اطراف # ~~جهان ، مردم برای استفادهٔ‌ علوم ، روی بدو نهادند و از علم وفقه و ~~حدیث # ~~و نظر وشعر وادب [او] استفاده می کردند. در بیست وپنجم شعبان سنهآ اربع # ~~و ثلاثمائه ، بهجوار حق پیوست والله اعلم بالصواب.4 PageV01P110 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0141.png) # ذکر الداعی الصغیر الحسن بن القاسم بن الحسن بن علی بن # عبد اثرحمن الشجری بن القاسم بن الحسن بن زید الامیر بن ms084 # الحسن السبط بن امیر المؤمنین علی علیهم السلام # چون ناصربه رحمت[حقآپیوست، پسرش ابوالحسین احمد، صاحب الجیش # ~~به گیلان فرستاد و این حسن بن قاسم1 را که او را داعی صغیر خوانند که ~~داماد # ~~و [بود] بیاورد . و بنا بر آنکه ابوالحسین [احمدبن] ناصر ، امامی ~~المذهب # ~~بود و بهمذهب او دعوت [به] امامت جایزنه ، حکم و پادشاهی با او سپرد . # ~~داعی به پادشاهی بنشست و او سیدی نیکوسیرت بود . اهل طبرستان در هیچ # ~~عهدی این راحت ندید[ند] که در عهد این داعی حسن بن قاسم دیدند و # ~~از همهآ سادات او بهعدل و انصاف زیادهتر بود . # ابوالقاسم جعفر بن الناصر ، با برادر جنگ کرد که چرا ملک موروث # ~~ما را به مردم دادی و خود را و مارا محروم کردی؟ و بهخشم باری رفت و # ~~به محمدبن صعلوک پیوست و لشکر کشید و به آمل آمد و خطبه و سکه به نام # ~~صاحب خراسان کرد و شعار علم سیاه گردانید . # داعی الصغیر با گیلان گریخت ومدت هفت ماه آنجا بود وخراج # ~~به استقصا بستد . چنانکه مردم بهرنج آمدند و لشکر گیل و دیلم بر گرفت و # ~~به آمل آمد و عدل و انصاف پیش گرفت و بهمصلای شهر برای خود خانه # ~~ساخت وفرمود تا همه سادات آنجا خانهها سازند تا زحمت مردم شهرنباشد . # ~~و اصفهبد شروین ملک الجبال و اصفهبد شهریار ، با او بهصلح در آمدند ، ~~تا # ~~که ابوالحسین احمد که زن پدرش2 بود از اوبرگردید وباکیرن پیوس . و ~~PageV01P111 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0142.png) # ~~اهل خراسان لشکر کشیده ، بهطبرستان آمدند . داعی [57] آز هر دو جآنب # ~~نا ایمن شد وبکریخت و پناء به اصفهبد داد واصفهبد محمد،1 داعی را بگرفت # ~~و بند برنهاد و بهری فرستاد ، باپیش علی بن وهسودان که نایب الخلیفه ~~المقتدر # ~~و آنجا محبوس میداشت تا علی بن وهسودان را به غدر بکشتند،2 داعیرا در # ~~آن میانه خلاص دادند تا به گیلان رفت .3 # و هردو [پسران] ناصر ، ابوالحسین و ابوالقاسم با ms085 لشکر گیل ودیلم، # ~~به گر گان رفتند و چند نوبت با ترکان مصافها کردند . داعی صغیر لشکر # ~~بر گرفت و ناگاه به آمل در آمد واز آنجا بهساری رفت و ناگاه به استر ~~اباد بهسر # ~~هردو ناصر در آمد و ایشان را بهاندک زمان منهزم گردانید و خلقی بسیار ~~از # ~~اکابر گیل و دیلم کشته شدند. از آن جمله استندار هروسندان بن تیدار بود ~~که # ~~کشته شد و او باناصران بود . # ابو القاسم جعفر با دامغان افتاد و از آنجا بهری رفت و به گیلان شد . # ~~داعی پیش ابوالحسین فرستاد که من بندهٔ‌ توام وپادشاهی ، تو به من ~~سپردی ، # ~~مرا با توخصومت نیست . برادرت-ابوالقاسم - زحمت من میدهد . من نیز # ~~به جواب او مشغول میشوم و باهمدیگر صلح کردند و مدتی در گرگان با هم # ~~نشسته بودند وباتر کان جنگهای بسیار کردند. و ابوالحسین به گرگان بنشست # ~~و داعی به آمل . ومدتی طبرستان براین موجب نگاه میداشتند، یکی در آمل # ~~و دیگری در گرگان . داعی در آمل مدارس عمارت کرد و سیرت پستدیده # ~~پیش گرفت و ایام عمر را براین موجب صرف کرد : یکروز به مناظرهآ فقه و ~~PageV01P112 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0143.png) # ~~نظر بنشستی و یکروز به احکام مظالم و یک روز بهتد بیر ملک واقطاعات و ~~روز # ~~آدینه به عرض محبوسان و قضایای اهل جرایم ، و البته حوالت به هیچکس # ~~نکردی ، واهل علم وبییوتاترا احترام نمودی واز هیچ اهل هنر وفضل خراج # ~~نستدی1 و در عهد او علمای وقت آسوده بودند.2 # تا بعد از مدتی، ابوالحسین ناصر بر داعی متغیر شد وپیش ابوالقاسم # ~~فرستاد به گیلان تا با لشکرگران بیامد و به مصلای آمل هردو برادر ~~یکیشده، # ~~با داعی جنگ کردند . داعی بگریخت و ناصران در آمل بنشستند و بر مردم # ~~ظلمها کردند. فی الجمله در آخررجب3 سنهآ احدی عشر وثلاثمائه، ابو ~~الحسین # ~~ناصر وفات یافت ودر ذی القعدة4 سنهٔ‌ اثنی عشر وثلاث مأیه ، ابوالقاسم # ~~ناصر در گذشت . # مرذم دیگرباره بر ابوعلی ms086 محمدبن الحسین احمد5 بیعت کردند . و از # ~~سادات هیچکسرا این مردی وجلادت نبوده که ابوعلی ناصررا بود. ابوعلی # ~~ناصر حاکم شد . ماکان بن کاکی - امیرگیلان - زن پدر6 ابوالقاسم ~~جعفربود. # ~~دخترزادهآ خود - اسماعیل بن ابوالقاسم - را بر گرفت و به آمل آمد و ~~ابوعلی # ~~ناصر را گرفته ، باگرگان فرستاد و کلاه ملک بر سر اسماعیل نهاد . ~~ابوعلی # ~~درگرگان پیش ابوالحسین بن کاکی7 بود ، برادر ماکان . تاشبی ابوعلی ناصر # ~~و ابوالحسین بن کاکی ، در مجلس لهو وشرب نشسته بودند . ابوعلی ناصر ، # ~~عر بده کرد و کارد بر ابو الحسین بن کاکی زد و شکم بشکافت. مردم بدو ~~پیوستند PageV01P113 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0144.png) # ~~و در [58] گرگان بنشست . و ملک طبرستان بر ابوعلی قرار کرفت . و او # ~~پادشاهی سایس ومطاع بود ، روزی یهمیدان گوی اسبش به کبوه خطا کرد و # ~~از اسب در افتاد . مرده از جای برداشتند .1 گنیدی که مرقد اواست ، در # ~~راسته کوی ، برابر گنبد داعی نهاده است،2 بر در خانه سید اجل مجتبی # ~~رحمه الله ومن بارها نام ولقب و کنیت و تاریخ او خواندهام بهخط معقلی # ~~بر آنجا نوشته است . # وحکومت داعی ابوجعفر صاحب القلنسوه] # بعدازاو، مردم بر برادراو-ابوجعفربیعت کردند واوراصاحب القلنسوه # ~~خوانند و او یک چند حاکم بود . دیگر باره ماکان بن کا کی بهرویان در ~~آمد و # ~~با داعی موافقت کرد . داعی به استظهار او قوت گرفت . اسفاربن شیرویه ، # ~~تایب ابوجعفر ناصر بود در ساری ، و اصفهبدان با ابوجعفر یکی شده بودند # ~~و داعی الحسن بن القاسم، با پانصد مرد در آمل آمده بود، از طرف ری ~~بهراه # ~~لارجان . اسفار را معلوم شد که داعی ضعیف حال است . ناگاه با اصفهبد # ~~به آمل تاختن آورد. داعی بیرون شهر مصاف داد. این پانصد مرد از او بر ~~گشتند. # ~~داعی بترسید وباتنی چند از خواص، روی بهشهر نهاد. برمقدمهآ لشکراسفار، # ~~مرداویج بن زیار حاکم بود واو خواهرزادهآ استندار هروسندان بود که ~~داعی، # ~~او را در گرگان در جنگ ناصران بکشته بود ms087 . مرداویج به کینهآ خال خود ، # ~~در پی داعی بیامد و زویینی بر پشت او زد و بکشت و قصاص خال خود # ~~- استندار - باز خواست . و قتل داعی صغیر در سنهآ ست عشر و ثلاث مائه ~~PageV01P114 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0145.png) # ~~بود . از روز دعوت او تا روز وفاتش دوازده سال بود ، درمحلهآ علیاباد ، ~~در # ~~خانهآ دخترش دفن کردند .1 # تا میان ماکان وابوجعفر الناصر مخالفت بادید آمد . ابوجعفر بهلارجان # ~~میرفت . ماکان بر ابوجعفر ناصر زد و او را با جمعی انبوه در ولاو رود # ~~بکشت و ملک بر اسماعیل بن ابوالقاسم الناصر بماند . مادر ابوجعفر ~~الناصر ، # ~~به کینهآ پسر خود ، دو نفر کنیزک اسماعیل را بفریفت و غرور داد تا ~~اسماعیل # ~~را به نرشت فصد زهر آلود بکشتند.2 و بعد از آن سادات بههم بر آمدند و ~~در # ~~هرچند ماه وسال در گیلان و دیلمان خروج می کردند ، الا در مازندران و # ~~رویان ، ایشان را نمی گذاشتند . زیرا که ایشان قانون آباء و اجداد خود ~~را # ~~از صلاح مسلمانی ترک کرده بودند وملوک و اصفهبدان ، ایشان را نامعتقد # ~~شده وکار سادات ضعیف شد و آل بویه قوت گرفتند و مستولی شدند واستیلا # ~~و تمکین ایشان ، از شرح مستغنی است تا بتدریج ، سلاطین بزرگ شدند . # وخروج الثائر بالله] # و در این وقت در گیلان ودیلمان ، سیدالثائر بالله خروج کرد واو # ~~برادر زادهآ ناصر کبیر بود . و هوابوالفضل جعفر بن محمدبن الحسین بن ~~علی بن # ~~عمر الاشرف بن علی زین العابدین علیه السلام و او را سید ابیض ~~خواندندی. # و در آنوقت میان اصفهبد شهریار -ملک الجبال- واستندار ابو الفضل، # ~~مخالفت بود. اصفهبد به حسن بویه پیوست واین حسن حاکم ری و آن نواحی # ~~بود. بواسطهآ موافقت اصفهبد باحسن، وجه طبرستان اورا مسلم شد واستیلای ~~PageV01P115 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0146.png) # ~~و با عراق رفت وکوشک علی کامه که در جاجرود نهاده است ، بدو منسوب # ~~است .1 # استندار ابوالفضل ، ثائر علوی را از گیلان بیاورد به تعصب [59] # ~~اصفهبد و در ms088 چالوس بنشاند . مردم بر ثایر جمع شدند . خبر به حسن بویه # ~~بردند. ابن العمید را بالشکر به آمل فرستاد تا باسید مصاف دادند به ~~تمنجاده2 # ~~و لشکر آل بویه را هزیمت دادند . و علبی بن کامه بگریخت . ثایر به آمل # ~~آمد و به مصلی باسرای سادات شد و استندار ابوالفضل به حزمهزر بالای آمل # ~~نزول کرد . بعد از مدتی میان ثایر علوی و استندار ابو الفضل مخالفت ~~بادید # ~~آمد . ثایر علوی بیاو در آمل نتوانست بودن ، بهضرورت با گیلان شد و # ~~سادات در گیلان و دیلمان خروج کردند از اولاد ناصر و ثایر. تاحدی که ~~ثایر # ~~را غلامی بود ، عمیرنام ، بعد از آنکه گیل و دیلم ، سادات را قهر کردند ~~و # ~~طبرستان از ایشان باز گرفته ، این عمیر نیز در ایشان عصیان کرد و به ~~گیلان # ~~شد و دعوت کرد. مردم گیلان براو جمع شدند و متابعت نموده، تا خانومان # ~~و اولاد ثایر را تاراج کردند و سید را باز گذاشته ، طوع فرمان عمیر ~~گشتند . # ~~شاعر دراین باب شعری گفته است در آن وقت ، شعر : # یا آل پاسین آمرکم عجب %~% بینااوری قدجرت مفادیره # ذم یکفکم فی حجاز گم عمر %~% حتی بجیلان جاء تصغیره # چون سادات نه بر وجه صلاح میرفتند ، اعتقاد مردم در حق ایشان # ~~فاسد شد30 PageV01P116 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0147.png) ### | حکایت # گویند که یکی از سادات پیش ملوک رویان رفت و حاجت خود رفع # ~~کرد والحاح نمود ، حاجت او برنیامد . سید گرم بر آمد و ملک را گفت که # ~~آبا و اجداد شما پدران ما را بهامامت قبول کرده ، جان ومال فدا می ~~کردند # ~~وشما امروز بهاندک مهمی باما مضایقه می کنید. این چرا است ؟ ملک به ~~جواب # ~~گقت که سید راست می گوید وقتی که پدران سید، پدران مارا دعوت کردند، # ~~بدران شما اهل دین و اسلام بودهاند و پدران ما در کفر و جهل . چون نگاه # ~~کردند و تتبع عقل نمودند، طریقهآ پدران شمارا درعدل و انصاف ومسلمانی # ~~و ms089 اقامت دین و شرع بهتر از طریقهٔ‌ خود دیدند . عقل ایشان ، ایشان را ~~بدان # ~~داشت که اسلام از ایشان قبول کنند و مطیع ایشان شوند . امروز که شما # ~~سادات آل محمدید، طریقهآ پدران ماازظلم وناانصافی واهمال دین وشریعت # ~~بر ذمت گرفتید و ما طریقهٔ‌ پدران [شما] از عدل وانصاف وراستی اختیار # ~~کردیم . من بعد شما را متابعت طریقهٔ‌ ما میباید کرد . چه ما متابعت ~~اسلام # ~~کردیم نهمتابعت پدران شما. چون مسئله منعکس شد، شما نیز از ما آن توقع # ~~مکنید که پدران کردند .1 # و مقصود ما از این کتاب ذکر رویان وملوک استندار است . متغلبان # ~~طبرستان را یاد کردن ، مقصود آنست تا معلوم باشد که از عهد اکاسره الی # ~~یومنا هذا ، هرگز رویان از ملوک استندار ومازندران از ملوک باوند خالی # ~~نبود . اگرچه کسان خلفا و سادات علویه و آل طاهر وآل سامان و ملوک ~~دیالم # ~~و اتراک خوارزمشاهی و آل بویه و غیرهم را دراین ولایت مدخل بود و تردد ~~PageV01P117 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0148.png) # ~~بی کردند . اما این ملوک پیوسته ثابت بودهاند . بعضی اوقات بهصاح ، ~~گاهی # ~~به موافقت و گاهی بهمخالفت ، به هیچ وجه از ایشان خالی نبود و نباشد # ~~ان شاء الله تعالی وحده. PageV01P118 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0149.png) ### | سلکی با آزحکومت طرفی خایی تبودند . ### | صا # ~~در ذکر بیان آنکه ازچه سبب این ملوک را استندار می گویند # ~~واشتقاق این اسم از کجاست بر سبیل ایجاز PageV01P119 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0150.png) # ~~غدر و ناجوانمردی نکردهاند . هم اصاغر از صلابت ایشان محظوظ بودهاند # ~~و هم اکابر بهمدد ایشان ، از کید اعدا محفوظ . خلاف عهد و ترک امانت # ~~نکردهاند و با هیچ آفریده فتک و ناجوانمردی نفرموده . پس آستانداری # ~~همین تواند بود . اگر از این سبب آستاندار گفته باشند ، عجب نباشد و از # ~~صواب دور نبود . # و نیز گفتهاند که بهوقت استیلای عرب و اصحاب خلفا و داعیان ، # ~~غریبان در این ملک آمدهاند و دست تسلط دراز کرده . اگر احیانا دست این # ~~ملوک از دشت وهامون و ms090 ساحل دریا کوتاه [بوده است]، بههیچ وقتی، ممالک # ~~کوهستان از حکومت ایشان خالی نبوده و در همه عصر، ایشان به استقلال ، # ~~ملوک جبال بودهاند. وبهزبان طبری «استان» کوه راگویند. پس معنی استان ~~دار # ~~ملک الجبال باشد ، یعنی حاکم و پادشاه کوه ، همچنانکه ملوک باوند را در # ~~آن عهد ملک الجبال خواندندی ، پس معنی استندار نیز همان باشد . # و نیز گویند که استان در قدیم نام این ولایت بود و در تواریخ «استان # ~~رستاق» بسیار ذکر رفته باشد . همچنانکه مازندران دارحون ناصران عهد # ~~کذا] یا بعضی را از آن آستان نام بود . ملوک آستاندار باشند . # و نیز گفتهاند که یکی از پادشاهان این طرف را استندار نام بود. بعد # ~~از او همه را بهنام او بازخوانند . چنانکه اکفی الکفاة اسماعیل بن عباد ~~را ، # ~~صاحب نام بود ، همه وزرا را بعد از او به نسبت با اوصاحب خوانند . وسید # ~~اجل علم الهدی را مرتضی نام بود ، همهآ سادات را به نسبت با او مرتضی # ~~خوانند . و یک پادشاه را درعجم، کسری نام بود ، همهآ پادشاهان را به ~~نسبت # ~~با او ، اکاسره خوانند . و همچنین یکی را در روم ، قیصر نام بود ، همه ~~را # ~~قیاصره گویند . وملوک مصر1 را بر همین منوال، عزیز خوانند . پس بعید ~~PageV01P120 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0151.png) # ~~نباشد که در قبیلهٔ‌ این ملک ، یکیرا[نام] استندار بوده باشد وهمه را ~~به نسبت # ~~با آن ، استندار خوانند . این وجوه همه احتمال دارد . والله اعلم ~~بالصواب . # نسبت ایشان تا به آدم علیه السلام بر این موجب است : # الملک الاعظم ، مولی ملوک العجم ، عمدةالامراء والسلاطین ، کهف # ~~العظماء والخواقین ، شاه وشهریار ایران ، ملک ملوک رویان ، ابوالمظفر # ~~جلال الدوله ، غیاث الامه ، جمال المله ، المخصوص بالنصر والظفر ، ثانی # ~~کسری و قیصر، غبط تبع وحمیر،[61] اسکندر وشاهغازی وگستهم وطوس بن # ~~زپار ، بن شاه کیخسرو، بن شهراگیم، بن ناماور، بن بیستون، بن زرینکمر، ~~بن # ~~جستان، بن کیکاوس، بن هزاراسب، بن ناماور، بن نصیر الدوله، بن سیف ~~الدوله، # ~~بن باحرب ، بن زرینکمر ms091 ، بن فرامرز، بن شهریار، بن جمشید ، بن دیوبند، # ~~بن شیرزاد ، بن افریدون ، بنقارن ، بن سهراب ، بن ناماور ، بن بادوسبان ~~، # ~~بن خورزاد،1 بن بادوسبان ، بن جیل ، بن جیلانشاه ، بن فیروز ، بن نرسی ~~، # ~~بن جاماسب ، بن فیروز ، بن یزدجرد ، ینیهرام ، بن یزدجرد ، بنشاپور ، ~~بن # ~~هرمزد ، بن نرسی ، بن بهرام ، بن بهرام ، بن هرمزد، بن شاپور ، بن ~~اردشیر، بن # ~~بابک ، بن ساسان ، بن بابک ، بنساسان ، بن وهافرید، بن مهرماه ، ~~بنساسان ، # ~~بن بهمن، بن اسفندیار، بن گشتاسف ، بن لهراسف ، بن لیاوجان ، بن کیانوش ~~، # ~~بن کیاپشین، بن کیقباد، بنزاب ، بن بودناء ، بن ماسور، بن نوذر، بن ~~منوچهر ، # ~~بن فارس، بنیهودا، بن یعقوب ، بن اسحق ، بن ابراهیم ، ین تارخ ، بن ~~ناحور، # ~~بن سروغ ، بن ارغو ، بن فالغ ، بن عابر ، بن شالخ ، بن ارفخشد ، بن سام ~~، # ~~بن نوح ، بن ملک ، بن متوشلخ ، بن اخنوخ، بن الیارد، بن مهلائیل، بن ~~انوش ، # ~~بنشیث، بن ابی البشروابی محمد، آدم صفی الله وعلی امنا حواءالصلوة ~~والسلام. PageV01P121 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0152.png) ~~PageV01P122 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0153.png) ### | در ذکر ملوک گذشته و بعضی آز سر گذشت ایشان ### | علی حده ، بدان قدر که معلوم شده است ، نبشته ### | شود . ان شاء آلله تعالی. # ~~فضیلت هرچه تمامتراست. چه راستی آنست که در دین مروت، ملوک واکابر # ~~مکارم و نتیجهآ علو همت است . شعرا هم دراین باب گویند ، بمت : # # فضیلت جو انمردی ونان دهیست %~% مهالات بیهوده طبل تهیست # ~~قال الله تعالی فی صفة اولیائه ویطعمون الطعام علی حبه و چون حق ~~PageV01P123 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0154.png) # ~~عز وعلا ، بندگان مقرب خود را بدین فضیلت مدح گفته باشد ، هرچه در آن # ~~باب گویند ،[62] به جای خود باشد و دون مرتبهآ آن . # بادوسبان ، هر روز علی الدوام ، ششصد مرد را تان دادی و بهروزی # ~~سهوقت ، خوان نهادی . یه هروقتی دویست مرد نان خوردندی . # بزرگی بود از اکابرطبرستان، نامش عبدالله فضلویه، از داعیان گریخته، # ~~روی بدو نهاد . بادوسبان بهجهت او، دویستهزار درم اجرا پدید کرد وخانه # ~~و سرای به ملکیت بدو داد ، و چون او فرمان یافت ، همچنان ms092 بر فرزندان او # ~~مقرر ومسلم داشت.1 # استندار شهر بوش2 بن هزارسب # ملکی قوی و بزرگ و عالی همت بود و پیوسته ملجأ اکابر زمان و # ~~مقوی ملوک عصر بود . و اصفهبدان مازندران و ملوک باوند ، بر او ابدا # ~~استظهارجستندی و داماد شاه مازندران - نصرةالدوله علی بن شهر یار بن ~~قارن- # ~~بود .3 گویند که سبب خویشی او با شاه مازندران [این] بود که علاءالدوله # ~~علی ، پسرخود - تاج الملوک مرداویج - را به مرو فرستاد ، به خدمت سلطان # ~~ستجر . و این تاج الملوک است که ممدوح انوری است ، در قصیده ای که # ~~مطلعش اینست : # ای در نبرد حیدر کرار روزگار . تا آنجا که گوید : «تاج الملوک صفدر # ~~و صفدار روز گار.» سلطان خواهر را بدو داد وهیچ بامداد ازخانه بیرون ~~نیامد PageV01P124 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0155.png) # ~~نا اول نظر برتاج الملوک نیفکند ، از برای فال را . # چون فرمان حق در علاءالدوله رسید، پسرش شاه غازی رستم- ولی عهد # ~~بدرش- پادشاه طبرستان گشت. تاج الملوک از حضرت سلطان ، قشتم نام امیری # ~~را با سی هزار مرد برگرفت و به استخلاص طبرستان بیامد و بیرون تمیشه # ~~نزول کرد و منشور و فرمان سلطان ، بهشاه غازی رستم فرستاد که یک نیمهٔ‌ # ~~ملک از آن تو باشد و یک نیمه از آن تاج الملوک و ایشان را به صلح فرمود ~~. # ~~شاه غازی جواب داد که برادر مرا ملک مازتدران باید ، خدمت من باید کرد # ~~نه خدمت سلطان . چون قشتم ازشاه غازی نومید شد، منشور فرستاد پیش اکابر # ~~وملوک طبرستان که پیش من آئید . استندارشهریوش ومنوچهرلارجان مرزیان، # ~~بااکابر دیگر بدوپیوستند1 وبه مازندراندر آمدند. شاهغازیرستم، پناه ~~بادزدارا # ~~داد وتا ج الملوک وترکان حصارقلعه میدادند. حکیمی بود ، در قلعه ، نامش # ~~نجیب الزمان احمد بن محمدالقصرانی.2 دعوی کرد که دراین نزدیک، جنازهای # ~~از آن صاحب قلعه بیرون خواهند برد . ملک شاه غازی از این حکایت بترسید # ~~و توهم کرد. امیر شهریار ، قلعهدار بود، درعهد او وعهد پدرش ~~علاءالدوله. # ~~ملک را دلخوشی داد که این قلعه بس ms093 مبارک است ، بهسخن حکیم التفات # ~~مفرمای ، وهمان روز ، امیر شهریار رنجور شد و بعد از ده روز جنازهٔ‌ او # ~~بدر بردند .3 هشت ماه ملک را محاصره دادند و لشکر خرابی طبرستان # ~~می کردند . مردم ملول شدند . استندار شهریوش و منوچهر لارجان مرزبان، # ~~بیش ملک شاه غازی فرستادند که اگر با ما خویشاوندی کنی [63] ما از # ~~تاج الملوک برگردیم . شاه غازی رستم ، پر این موجب با ایشان عهد کرد . PageV01P125 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0156.png) # ~~ایشان هردو لشکر خود بر گرفته، از قشتم دور شدند. اهالی طبرستان به ~~یگبار # ~~به طرف] قشتم و تاج الملوک برگردیدند . قشتم از آنجا کوچ کرد . چوناز # ~~ترجی بگذشت ، شاه غازی رستم از قلعه بهزیر آمد و استندار شهریوش و # ~~لارجان مرزبان ، بدو پیوستند و بههمهآ ولایت قاصد فرستاد که گناهکاران ~~را # ~~عفو کردم . مردم همه ایمن شدند و بهملک شاه غازی پیوستند . # بعد ازمدتی ، سلطان، والی ری را که عباس نام بود ، با تمامت لشکر # ~~ری و خوار وسمنان و دماوند و قصران و رویان و لارجان وکلار و چلاب # ~~به مازندران به سر ملک شاه غازی فرستاد. شاه غازی پیش استندار شهریوش ~~فرستاد # ~~که همیشه عباس در مازندران نباشد ، ترا با من میباید ساخت و بهسخن او # ~~را نرم کرد ، تا استندار با ملک شاه غازی عهد کرد و لشکر خود را ~~بازخواند # ~~و یا رویان رفت . ملوک و امرا یکیک میرفتند تا عباس نیز بترسید و با ~~ملک # ~~صلح کرد و از مازندران بهدر رفت . شاه غازی رستم به عهد خود وفا کرد و # ~~خواهر خود را به استندار شهریوش داد و از پایدشت رستاق تاحد سیاه رود # ~~به کاوین بداد و نواب و عمال استندار شهریوش1 دراین املاک متصرف شدند # ~~و قرار کردند که استندار باپسرش باچهارصد مرد ، ملازم شاه غازی باشند و # ~~میان ایشان یگانگی تمام و اتحاد بادید آمد و طبرستان معمور گشت و سبب # ~~وفاق ایشان، از سیاه گیلان تا تمیشه2 چنان ms094 مسخر شاه غازی گشت که مهره ~~در # ~~دست مشعبد . وخلق در امن و رفاهیت بودند . در این عصر مظفری3 شاعر # ~~گوید : PageV01P126 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0157.png) # جنت عدن است گوئی کشور مازندران ### | در حریم حرمت اصفهبد اصفهبدان # استندار کیکاوس بن هزارسب # و برادر شهریوش بود . مردی بود مردانه ورفیع قدر . در میان آین # ~~ملوک از او یگانهتر کسی نه . وخواهرزادهٔ‌ کیا بزرگ [امید] دیلمان بود ~~. # ~~و در ایام حکومت شهریوش ، - کیکاوس - پیش شاه غازی رستم ملازم بودی # ~~و شاه غازی را دایم با ملاحده غزا بودی ، تا حدی که یک نوبت به رودبار # ~~سلسکوه ، هجده هزار2 ملحد را گردن بزد . و چند باره مناره از سر ایشان # ~~بساخت . سبب در آن بود که سلطان سنجر از او پسری درخواست کرد که # ~~پیش او باشد . شاه غازی از آن سبب که برادرش - تاج الملوک - آنجا در # ~~هری بود ، چاره ندید مگر آنکه پسرخود ، گرده بازو باهزار مرد به ~~مروفرستاد # ~~و خورشیدبن ابوالقاسم را با ممطیر بهاتابکی تعیین کرد . و این گرده باز ~~و # ~~جوانی بود که در همهآ عالم پادشاه زادهای بهصورت او نبود . تمامت اهل # ~~خراسان به نظارهٔ‌ حسن وملاحت او می آمدند . و چند نفر زنان شیفتهآ حسن ~~او # ~~شده بودند . روزی ازگرمابه بیرون آمده ، درمسلخ نشسته بود ، در سرخس. # ~~دوملحد فرصت یافتند و او را به کارد زده ، شهید کردند و او را بامشهد ~~امام # ~~علی بن موسی[64] الرضا علیه الصلوة والسلام آوردند و دفن کردند و قبهای # ~~ساخته ، چندپاره دیه وقف آن مقام کردند . از این جهت شاه غازی رستم یک # ~~لحظه ازجهاد ملاحده نیاسودی و چند نوبت به الموت تاختن زد ودر ایام او # ~~هیچ ملحدی ، سر از الموت به در نتوانستی کرد . یک نوبت نامه نبشت ~~PageV01P127 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0158.png) # ~~به الموت ، پیش کیا کور محمد.1 نسخه اینست: زندگانی کافر بد گو هرملعون # ~~اعور مخذول اکبیر محمد نومید در زمین دراز مباد . ایزد او را هلاک ~~وقرین # ~~او مالک دوزخ ms095 [کناد] پوشیده نیست که ایزد عز وعلا، کشتن کفار و ملاحده # ~~سبب نجات مؤمنان و موحدان گردانید و بزرگتر نعمتی وعظیمتر منتی خدای # ~~را تبارک وتعالی برما آنست که بواسطهآ شمشیر ما ، دمار از دیار شما بر ~~آورد # ~~و شما چون مخنتان به دعوی بیمعنی و رنگ بی فرهنگ ، به چهار حد دیوار # ~~الموت] پای در کشیده ، نشستهاید و چون روباه سر در بن خار زده2. آخر # ~~شما [را] چه کار افتاده است 3. من بی حاجب و پردهدار و بی نواب و ~~پیشکار # ~~بههمه [مواضع] نشستهام و در روی زمین شمارا ازمن دشمنتر کسی نیست. # ~~بیائید و مردی خود بنمائید . # جواب چنین نوشتند که نامهآ ترا خواندیم ، سرش دشنام بود ، دشنام # ~~اهل دشنام دهند.4 الا لعنة الله علی الظالمین . # فی الجمله ملکشاه غازی ، کیا بزرگ امیدراکه ملک دیلمان بود ، ررو # ~~بست به اقطاع بداد و در روی ملاحده بداشت و مال و معاملات دیلمان بدو # ~~مسلم داشت . استندار کیکاوس ملازم شاه غازی بود . کیا بزرگ [امید] ، در # ~~مدت اندک وفات یافت . شاه غازی ، استندار کیکاوس را بامقام او فرستاد و # ~~سی هزار دینار سرخ خراج دیلمان را که باخزانهٔ‌ او آمدی ، بهوجه ~~اخراجات # ~~یه استندار کیکاوس مسلم داشت . کیکاوس در دیلمان حاکم شد وهمه روز با # ~~ملاحده غزا می کرد وچندین قلعهها که ایشان داشتند ، همه مستخلص گردانید ~~PageV01P128 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0159.png) # ~~و بهزخم شمشیر کیکاوس ، تمامت مازندران و رویان ، از تعرض ملاحده آمن # ~~شد و ملاحده را قدرت نبود که از دست او یکمن تخم در ولایت بکارند ودر # ~~هیچ مقامی دهخانه آبادان نکردند که کیکاوس آن را نفرمود سوختن . و از # ~~او مردانهتر ملکی واسفاهیئیتر حاکمی دررویان نبود، خاصه که همچون شاه # ~~غازی رستم استظهاری داشت . سه سال کیکاوس پادشاه همهآ دیلمان بود ، تبا # ~~استندار در گذشت. مردم رویان بر امیر ناماور جمع شدند و او دعوی کرد که # ~~من از قبیلهآ استندارم. لیکن ایشان اورا به خویشاوندی قبول نکردندی ms096 ~~وچنان # ~~دانی المحل بود که نیمهآ دیه تاتنکاه به اقطاع میخورد. غرض آنکه مردم ~~رویان # ~~امیر ناماور را بهرویان به پادشاهی بنشستند . کیکاوسرا معلوم شد، از ~~دیلمان # ~~تاختن آورده ، ناگاه به کجور در آمد . امیر ناماور راگرفته ، بند ~~برنهاد و با # ~~قلعهآ نور فرستاد . بعد از آن او راکسی ندید نهمرده نهزنده . و او در ~~رویان # ~~بنشست ونایبی کافی در دیلمان بنشاند و املاک مهری را از الیش رود تا ~~سیاه # ~~رود به مبلغ بیست وچهارهزار [65] دینار از شاه غازی رستم به ضمان ~~بستاند # ~~و هرهفتهای به روز یکشنبه بهقسط به آمل ادا می کرد . و مدتی در رویان1 ~~با # ~~تمکین تمام نشسته بود و با شاه غازی رستم هیچ مخالفت نکرد . عاقبت آن # ~~موافقت به مخالفت انجامید و در آن میانه وقایع بسیار حادث شد که بعضی # ~~گفته شود انشاءالله.2 # سبب مخالفت کیکاوس با شاه غازی رستم # در آن عهد غزان لشکر کشیده ، بهسر سلطان سنجر در آمدند و میان ~~PageV01P129 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0160.png) # ~~ایشان جنگهای بسیار واقع شد ، عاقبت سنجر را دستگیر کرده ، در حبس # ~~میداشتند ، برادرزادهآ سنجر - سلیمانشاه - گریخته ، رجوع باشاه غازی ~~کرد # ~~شاه غازی اورا باهمدان برد و برتخت نشاند . سلیمان شاه اعمال ری را تا # ~~بهمشکو ، بهشاه غازی مسلم داشت . وخواجه نجم الدین حسن عمیدی ، یک # ~~سال و هشت ماه بهنیابت ملک در ری بود و مال بادیوان او می آمد و تمامت # ~~معارف ری و قضاة و سادات واکابر، در ساری خدمت می کردند . ودر ری # ~~در محلهآ درزانمهران1، صدو بیست هزار دینار خرج کرده، برای ملک مدرسهای # ~~عمارت کردند وهفت پاره دیه از امهات قرای ری بهزر حلال خریده، بر آنجا # ~~وقف فرمود و سدیدالدین محمود حمصی که متکلم امامیه است ، در آنجا # ~~بهمدرسی معین شد وعلی بن منتهی3 متولی بود. # غرض آنکه در این وقت کار دولت شاه غازی به نظام رسیده بود . # ~~خوارزمشاه آتسز، قاصد فرستاده، از او مدد درخواست کرد تا باغزان ms097 مصاف # ~~کند وامرای غز-طوطی بک3 و قوغر4 وسنجر- پیش شاه غازی رستم فرستادند # ~~که سنجر دشمن توبود ما او را گرفتهایم ، با ما اتفاق کن ، تا خراسان دو # ~~دانگ به تو دهیم و به عراق رویم و هرملکی که مستخلص کنیم ، چهاردانگ # ~~از آن تو باشد . # شاه غازی رستم بهسخن غزان التفات نکرد و سیهزار سوار و پیاده # ~~جمع کرد از گیل و دیلم و رویان ولارجان و دماوند وقصران و کبود جامه و # ~~استراباد و روی بهدهستان نهاد . غزان پیش او فرستادند که سلطان اتسز در # ~~مقام هزارسف بهسی فرسنگ خوارزم بگذشت . تو زحمت مکش تا حدود ~~PageV01P130 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0161.png) # ~~نیشابور به تومسلم میداریم. زحمت ما مده و بهسلامت باز گرد . اصفهبد ~~شاه # ~~غازی به سخنایشان التفات نکرد و گفت «من بهنیت غزا آمدهام، باز نمی ~~گردم.» # ~~برفت تا که مصاف پیوستند1 استندار کیکاوس و لارجان مرزبان، آن روز با # ~~تمامت حشم رویان وقصران و دماوند ، برمیسرهٔ‌ لشکر بودند . بهعاقبت # ~~غزان غالب شدند و هزیمت براهل طبرستان افتاد و هزار مرد از ایشان بیرون # ~~آمد . باقی همه تلف شدند . بزرگان هریکی به طرفی بیرون رفتند . # دیگرباره اهل طبرستان اتفاق کردند و دوازده هزار مرد جمع گشته ، # ~~روی بهخراسان نهادند . در راه خبر رسید که مؤید آیبه ، سلطان سنجر را ~~از # ~~میان لشکر بدزدید و برتخت نشاند و غزان با ماوراءالنهر شدند . # ملکشاه غازی ، با اهل طبرستان به پایان قلعه مهرهبن3 و منصوره کوه # ~~رفت و هشت ماه محاصره میداد تا مستخلص گردانید . تمامت ولایت بسطام # ~~و دامغان باتصرف دیوان خود گرفت . در وقت محاصرهٔ‌ قلعه ، این جماعت # ~~در زحمت بودند . فخرالدوله گرشاسف کبودجامه [66] بنابر آنکه زن پسر3 # ~~تاج الملوک بود ، پیوسته با شاه غازی رستم کدورت در دل داشت و او را با # ~~استندار کیکاوس اتحاد بود. روزی در آن محاصره آمد و گفت «ملکشاه غازی # ~~طمع در ملک خراسان کرد . توحاکم رویان زمینی و من صاحب کشوارهام. # ~~همه روز زحمت ms098 ما میدهد . ما از دست بیگار او به ستوه آمدیم و طافت ما # ~~برسید . یک روز از عیش پادشاهی خود، ساراکمتخی کیس. عا قبت یا در # ~~ملک ما ریادت تمی شود وادر اوراتی میرسد ، خرابی ماست . چه لارم ~~PageV01P131 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0162.png) # ~~است که در چنین سروقتی ، ما تنعم و پادشاهی خود رها کنیم و در دنبال او # ~~افتاده بهشورهآ دهستان شمشیر زنیم، اورا این همه لشکر کشی بواسطهآ مادو ~~کس # ~~میسر است. اگر من با او آن طرف کشواره مخالفت کنم و تو این طرف رویان # ~~دست براودراز کنی، اوهر گزاز کوهستان بیرون نتواند آمدن و بهضرورت اورا # ~~باساری و آن نواحی بباید ساخت.» و آنچه امکانداشت دراین باب تقریر کرد. # استندار پرسید که صلاح چیست؟ فخرالدوله گفت «صلاح در آن است # ~~که تو آمل و آن نواحی بهدست فرو گیری و من استراباد باتصرف خود گیرم # ~~و از هر دوطرف او را زحمت دهیم وخود را از زحمت او خلاص دهیم .» # استندار کیکاوس با قاضی سروم که قاضی رویان بود ، در این باب # ~~مشاورت کرد . و این سروم آنست که بدو مثل زنند که : «سرومی داوری. »1 # ~~قاضی او را رخصت داد ودر این باب او را تحریض کرد . فخر الدوله # ~~گرشاسف، و استندار کیکاوس باهم دیگردر این باب عهد کردند. چون مراجعت # ~~کردند، فخر الدوله گرشاسف، استر اباد را غارت کرد و با گلپایگان ~~شدواستندار # ~~کیکاوس به آمل در آمد و بهقرینهآ خراط کلاته، کوشک شاهغازیرا بسوزانید ~~. # ~~حشم آمل با اوجنگ پیوستند ومصاف کردند، تامنهزم گشت 2 وبارویان رفت. # ملکشاه غازی [به]بیرون تمیشه حشم فرستاد و گلیا یگان را بسوخت و # ~~چند کس را از معروفان آنجا ، گردن فرمود زدن و فرزند و قبایل فخرالدوله # ~~گرشاسف را بهغارت برده، بهساری آوردند و فخر الدو له گرشاسف بگریخت # ~~وبا قلعهآ جهینه شد3. ملکشاهغازی پسرخود- علاءالدوله حسن4- را بامعارف # ~~مازندران و لشکری بسیار به رویان فرستاد و فرمود «تااستندار را بادست ~~نیاورید، PageV01P132 # ![image ms099 filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0163.png) # ~~باز نگردید.» علاءالدوله لشکر کشید وبهرویان آمد. استندار کیکاوس ~~بالشکر # ~~آراسته پیش آمد و به سرداوی رجه1 کمین ساختند و از یمین ویسار برلشکر # ~~مازندران زدند . علاءالدوله حسن را با تمامت لشکر بشکستند و مبارز ~~الدین # ~~ارجاسف2 را به شمشیر زدند ، چنانکه چشم و روی بتراشید و تا آخر عمر # ~~همچنان اشتر مانده بود و اصفهبد خورشید ممطیر را بهدست گیر بگرفتند و # ~~گویند که خورشید با استندار یکی بود و برای او جاسوسی می کرد . سبب # ~~آنکه ملک شاه غازی رستم سپهسالاری از ساری تا آمل از او باز گرفته بود ~~و # ~~با برادرش [67] قارن تا برویان3 داده . از آن جهت که او اتابک گرده ~~بازو # ~~بود که در سرخس ملاحده کشته بود[ند] . در آن قضیه از اوگریخته بود ، او # ~~نیز با ملک غدر کرد و پشت بداد تا که دستگیر شد . هیچکس باز نگردید ، # ~~مگر گیلی، گیلانشاه نام که هرسال هفتصد دینار سرخ جامگی ملک شاه غازی # ~~رستم میخورد ، بازگشت و در پیش علاءالدوله حسن بهمصاف باستاد تا که # ~~او را پارهپاره کردند . گیلی دیگر بود، او را ددار گیل4 می گفتند، ~~علاءالدوله # ~~حسن را در پیش داشت و چند موضع بازگردید و جنگ می کرد ، تا که # ~~به دریا کنار بهدر فتاد و بهاندک مردم اورا در کشتی نشاند و به گیلان ~~برد بهخانهآ # ~~سلطان شاه گیل فرود آورد . و این لشکر بدین معتبری چنان متفرق شدند که # ~~بهروزگاری بههم رسیدند و کیکاوس بهنوعی این مردم را بشکست که با شاه # ~~غازی رستم هیچکس از پادشاهان مثل این حرکت نکرده بود . # بعد از چند روز ، علاءالدوله حسن با امیر علی سابق الدوله و سید # ~~مظفرالدین علوی و اصفهبد مجدالدین دارا و حسام الدین با هاشم علوی ، از ~~PageV01P133 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0164.png) # ~~گیلان مراجعت کردند. خواستند که به خدمت ملکشاه غازی رسند . ملکشاه # ~~غازی حکم کرد که علاءالدوله باکر کم شود و بر اسب ننشیند و تمامت املاک # ~~و ms100 اقطاع از او باز گرفت و مجدالدین دارا را باجهود دیه فرستاد به ~~پنجاههزار # ~~و حسام علوی را باو اکتان به دابوی و مظفرالدین را با جیکابلی بهرستاق1 # ~~از رات و گفت «اگر بدانم که یک سال پای در رکاب کردهاند ، یا سلاح در # ~~دست گرفتهاند ، یا از این مواضع بیرون آمدهاند، همهرا بفرمایم آویخت2.» # امیرعلی سابق الدوله ، به توسط اکابر ولایت به بیابان شلیت ، هزار سر # ~~گوسفند تسلیم کرد به خدمتی ، برای مطبخ ملک تا هر روز یک بار بی سلاح # ~~به بار گاه آید وسلام کند. [ومی گفت] «اصفهبد اصفهبدان مرا خرلقب ~~نهاده- # ~~است ، لابد از خر جز خری نیاید .» ### | حکابت # ملکشاه غازی را عادت بود که چون ازمجلس لهو برخاستی ، خزانه # ~~به تاراج به حریفان مجلس دادی . شبی برعادت خویش همچنین کرد. حریفان # ~~هرچه یافتند ، بردند . امیرعلی سابق الدوله و علی رضا دیرتر آمدند . ~~چون # ~~رفتند . ملک ایشان را خر لقب کرد . شاعر گفت : # ای دو خر که دار نه شاه ایرون %~% اکی خر بزین نیکه اکی به پالون # ملک شاه غازی را نقرس بادید آمده بود ، در محفه نهاده ، بهدوش # ~~میبردند . یک نوبت با حشر به بسطام رفت و قلعه بریش بگشود و همچنان ~~PageV01P134 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0165.png) # ~~روی به کوهستان نهاد وبه کجور در آمد. استندار خبرداشتن را در سرای و # ~~خانه فروگرفته بود . او تهیپای بدرجست و بهراه بیراه تا کوه بست کجور # ~~را غارت کرده ، بازگشتند . در آن حال منوچهر لارجان مرزبان را پسر او # ~~-با حرب - کشته بود باپسران دیگر . # ذکر قتل منوچهر # آوردهاند که [68] منوچهر را چون بواسطهآ قرابت ملک شاه غازی ، # ~~کار به نظام رسید و مرتبه بیفزود ، او را هجده پسر بودند . مهتر همه ~~پسران ، # ~~با حرب بود . و بس کافر و بددین ومتهتک و متهور و مباحی بود . پدر اورا # ~~از خود دور داشتی و پسری دیگر را ولیعهد خود ساخت . یکنوبت از پدر # ~~بگریخت. چون بهبند شنیوهرسید، کسان پدر، راه ms101 گرفته بودند و آب هرهزپر # ~~بود . در فصل بهار اسب را در جوی انداخت . موکلان او را مرده حساب # ~~کردند، تا عاقبت زنده بیرون آمد. به خدمت ملک پیوست وملازمت می کرد1. # و در آن وقت کهرود3 چنان معمور بود که از هند و روم ومصر وشام، # ~~انواع محترفه آمده بودند و عمارتهای عالی کرده و چندان نعمت و مال # ~~منوچهر را جمع شد که هیچ پادشاهی را در آن عهد نبود . # فی الجمله بزرگان ولایت درمیان آمده ، باحرب را باپیش پدر بردند ، # ~~پدر او را عفو فرمود . شبی در ماه رمضان از پدر اجازت طلبید که برادران # ~~را مهمانی کند و همه را بهخانهآ خود برد . و بعد از طعام که برادران با ~~جامهٔ‌ # ~~خواب رفتند که بخسبند ، نوکران بر گرقت و با سلاح تمام بهخانه در آمد و ~~PageV01P135 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0166.png) # ~~مجموع را در خوابگاه بکشت و هیچ آفریده را این معلوم نبود . بامداد پدر # ~~ز گرمابه بدر آمده بود و در مسلخ نشسته و امیرهمام ندیم و[امیر] دابو ~~پیش # ~~او نشسته بودند. با حرب در آمد و سلام گفت و گرزی در آستین داشت، برسر # ~~پدر زد و بکشت و مجموع سرها را درمیدان انداخت و آواز داد که من این # ~~کار به اجازت شاه مازندران کردم . و قاصدی پیش ملکشاه غازی فرستاد که # ~~من از جملهآ بندگان توام . چون قاصد برسید ملک گفت که برطاعت ما هست # ~~یا نه؟ گفت «آری!» گفت «اگر راست می گوید ، در این دو سهروز به ما # ~~پیوندد که ما را کاری هست .» و عهدنامه نبشته بهامان فرستاد . چون قاصد # ~~به باحرب رسید ، ترتیب لشکر راست کرد و با سیصد سوار و آلاتی بی نظیر # ~~پیش شاهغازی آمد . ملک هم در روز لشکر برنشاند و باحرب را در پیش # ~~داشت و اول به دیلمان شد و بعد از چند روز به کلار آمد. واز آنجا به ~~کوره- # ~~شیرد در آمد . واز کورهشیرد به ms102 کجور پیوست و آتش در ولایت نهاد، چنانکه # ~~خشک و تر نگذاشت که نسوخت . واز آنجا بهسرداوی رجه1 آمد . استندار # ~~کیکاوس ، برهمان طریق که با علاءالدوله حسن کرده بود ، باجمله سوار و # ~~پیاده بهراه آمد و کمینها ساخت و مصاف پیوست ، تا کار سخت شد. لشکر # ~~روی یه هزیمت نهادند . اصفهبد پرسید که اینجا چه افتاده است ؟ گفتند # ~~(لشکرشکسته شد.» گفت: (تخت مرا برزمین نهید.» تخت بیاوردند وبنهادند # ~~و بنشست . و گفت : «موزه و رانین من بگیرید.» مردم گفتند که چه خواهی # ~~کردن ؟ گفت : «ای فلانان ! شما همه به هزیمت بروید که من اینجا نشسته ~~ام # ~~تا کیکاوس بیاید و مرا بگیرد .» اسفاهیی بود از آن او ، مردی بزرگ و # ~~خدمتگار قدیم، به نزدیک اهلم نشستی ، کیانامور نو کلاته نام داشت . پیش # ~~آمد وگفت «چون خواهی نشستن ، بفرمای تا تخت ترا اینجا برند که هردو ~~PageV01P136 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0167.png) # ~~لشکرترا بینند .» بفرمود تاچنان کردند وبند قبا بگشود. باحرب ~~[69]لارجان # ~~و امرای دیگرچون او را دیدند، باز گشتند و بسیاری مردم را به شمشیر ~~بزدند. # ~~و بسیار مردم از اصفهبدان کلار ومانیوند وشیره زیلوند وجره[؟] ~~وخورداوند # ~~وگیل و دیلم وگرجی ، اسیر گشتند1. # شاه غازی رستم کوچ کرده میرفت . استندار بر سر پشتهای آمد و # ~~علویئی را گفت که آن مرد را میبینی، بدیننشان ؟ آن شاه غازی است. برای # ~~من نزد او رو و بگوی که کیکاوس می گوید که آمدی و هرچه دلت خواست # ~~کردی و خوشدل شدی . اکنون هیچ جای صلح هست؟ وچون این گفته باشی # ~~جواب بشنو و پیش من آی که همین جا منتظر توایستادهام . # علوی بیامد و این پیغام بگزارد. شاه غازی گفت که کیکاوس را بگوی # ~~که چون مکافات یافتی ، بعد از این آن بتو تعلق [دارد] و به آمل آمد. ~~واین # ~~در ماه رمضان [بود] . بفرمود تا اسیران را در پلههای قصر بستند و بوریا # ~~در پیچیدند و بسوزانیدند. کس بود که ده هزار دینار میداد تا ms103 این عتاب ~~نکند. # ~~قبول نکرد وگفت : «این برای آن می کنم تا دانند که مثل من مردی زنده ، # ~~خانهآ او نشاید سوخت .» # ~~عدت وآلات حرب تاراج شد . ترا چه چیز براین داشت 7 PageV01P137 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0168.png) # ~~بودند . بیکبار به [بیان] خبث او برخاستند و شکایت و سعایت می دردند . # ~~استندار بفرمود تا قاضیرا بازداشتند و چند چیز دیگر بر او درست کردند . # ~~تا روزی اورا طلب داشت و گفت : «میدانی که تومرا چه فرمودی ؟ اصفهبد # ~~مازندران خویش من است . من از برادر گریخته ، پیاده پناه با او دادم. ~~مرا # ~~با مدد و لشکر، حا کم دیلمان گردانید و پادشاهی کیا بزرگ [امید] به من ~~داد # ~~و سیهزار دینار قادری مال دیلمان به من بخشید و بعد از برادر که مردم # ~~برناماورک اتفاق کردند ، مرا مدد کرد . ملک برای من بستاند. اکنون به ~~تدبیر # ~~تو این همه فتنهها تولد کرد . و اعیان و اکابر دراین باب سعی می کردند ~~که # ~~اگر او زنده باشد، مثل این فتنه صدهزار بادید کند. تاعاقبت بفرمود تا ~~قاضی # ~~را بر آویخته ، عبرت عالمیان گرداتیدند . درباب او گفتهاند : # تدبیر کرده کادیک که کوشک بسوجن ### | اونی که می کوشک پر از مادابلوجن # ~~تا که اکابر طبرستان در میان آمده ، بنیاد صلح نهادند . اصفهبد گفت که # ~~کیکاوس فرزند من است . مردم او را براین داشتند . میان ما صلح است ، # ~~بهشرط آنکه بگوید که با او در این سخن که بود. کیکاوس حکایت فخرالدوله # ~~گرشاسف وبنیاد مخالفت بهشرح اعلام کرد . # اصفهبد فرستاد که از سر کدورت برخاستم وتجدید عهد کرد و حشر # ~~جمع کرده، متوجه دیلمان شد. به ساحل دریای بنفشه گون1، ایشانرا ~~باهمدیگر # ~~ملاقات افتاد وکدورت بهصفا مبدل شد . واستندار قبول کرد که فخر الدوله # ~~گرشاسب بهعهدهآ من است . من او را[70] از قلعةآ جهینه بهزیر آرم2. ~~اصفهبد PageV01P138 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0169.png) # ~~او را به لشکر و آلات و استعداد حرب مدد کرد و به اتفاق روی به قلعهآ ~~جهینه # ~~آوردند ms104 . به پایان قلعه شدند . استندار او را آواز داد که ای گرشاسف ! ~~یقین # ~~بدان که من به چند مرتبه ازتو بیشتر و پیشترم. من بدین معنی با اصفهبد ~~بهسر # ~~نبردم، تونیز هم نبری. بهحرمت بیرون آی تاترا عفو کنم و امان دهم ~~واگرنه # ~~این کوه با دریا فرمایم برد . و به گلیایگان آتش در زنم و به تهدید و ~~وعید ، # ~~فخرالدوله گرشاسف را ازقلعه به زیر آورد . # بعد از آن میان استندار [و او] اتفاقی هرچه تمامتر بود ، تا اصفهبد # ~~شاه غازی رستم در سنهآ ثمان وخمسین وخمسمائه بهعلت نقرس وفات یافت و # ~~مردم طبرستان به پسرش - علاءالدوله حسن - بیعت کردند . و بهوقت آنکه، # ~~شاه غازی رستم ازعلاءالدوله حسن رنجیده بود واورا از املاک محروم ~~داشته، # ~~سبب هزیمت از رویان ، در آن یک سال استندار کیکاوس با او دوستی پیوسته # ~~بود و قاصد میفرستاد و میان ایشان عهد ومیثاق بود . چون علاءالدوله بعد # ~~از پدر حاکم شد ، آن صداقت و اخلاص با استندار زیاده گردانید و از # ~~الیشه رود تا به کنس املاک مهری را که استندار به بیست و چهار هزار ~~دینار # ~~به ضمان داشت ، جمله را بدو بخشید و رودبست را بدو مسلم داشت ودرعهد # ~~او ، ایشان را جز موافقت و اتحاد نبودی1. # چون علاءالدوله درگذشت ، اردشیر قایم مقام و حاکم طبرستان بود . # ~~استندار کیکاوسرا پدر خواندی و بیرای ومشورت وفرمان او کاری نکردی. # ~~تا آوردهاند که مؤید آیبه که امیرخراسان بود و درعهد اصفهبد رستم ~~واصفهبد # ~~حسن ، تعرض طبرستان می کرد، چون وفات علاءالدوله معلوم کرد ، بالشکر # ~~خراسان، آهنگ مازندران کرد و سلطان شاه را با امرا و حشم خوارزم بیاورد ~~PageV01P139 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0170.png) # ~~و به ساری رسید . # ملک اردشیر از آرم بهاردل شد . سلطان شاه ومؤید ، رسول فرستادند # ~~پیش اردشیر که اگر پدرت مرده است ، من دختری به تو میدهم و برای تو # ~~شمشیر [میآزنم ، الا بیرون تمیشهآ زمین1 میباید دادن. ملک اردشیر گفت ~~که # ~~جواب این ms105 سخن استندار کیکاوس را می باید گفت . استندار حاضرشد وقاصد # ~~را گفت که سخن اداکن . چون قاصد سخن اداکرد ، کیکاوس گفت که مؤید # ~~را بگوی که تو میپنداری که ماترک ندیدهایم ، یا این مردم همانند که تو # ~~به تمیشه با ایشان در عهد علاءالدوله حسن مصاف کردی . آن مردی صاحب # ~~تهور بود . مردم ازصحبت او نفور بودند . امروز این مرد نوجوان است و # ~~به عطا ومکارم اخلاق ، دلهای همه طبرستان صید کرده است . هیچ آفریده # ~~بهجان با او مضایقه نمی کنند . بهحرمت باز گرد و با خراسان رو واگرنه ~~مرا # ~~کیکاوس استندار گویند . بهخدائی خدا که با پنجاههزار مرد گیل و دیلم # ~~به تمیشه آیم و ترا با تو بازنمایم . این مردم آن وقت دیگر بودند و ~~امروز # ~~دیگرند . هیچ پادشاهی بهعنف با ما برنیاید . امروز از سیاه گیلان ~~تادهستان، # ~~تمامت ملوک و امرا واصفهیدان یک دل شدهاند و دل و جان برمتابعتو ولا و # ~~مطاوعت و [71] هوای این مرد نهاده . سخن من بشنو و بهعزت باز گرد و الا # ~~من پیاپی با سواران گیل و دیلم بهتو میرسم . اکنون مردانه باش . قاصد # ~~بازگشت و پیغام استندار بگفت . مؤید بافردا[د] کوچ کرد و تا از تمیشه ~~بدر # ~~مرفت ، فرود نیامد . # فی الجمله، مدتی میان ایشان، برهمین منوال یگانگی بود. ملکاردشیر # ~~با سلطان سعید ، تکش بن ایل ارسلان خویشی کرد2 و دخترش را با مادر ، از ~~PageV01P140 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0171.png) # ~~خوارزم بهساری آورد ، بهرونقی که تا دنیا بود ، مثل آن سور کسی ~~نشاننداد # ~~و ملکاردشیر را قوت و حشمت بیفزود . # مبارزالدین ارجاسف را که پسر فخر الدوله گرشاسف بود، با اسفهسالاری # ~~آمل باز گشت واو را با استندار کدورت بود، سبب قضیه قلعهآ جهینه که شرح # ~~داده شد و در همسرایگی استندار بنشست و همه روزه مجادله و مکاوحه # ~~می کردند . و استندار شکایت پیش اردشیر میفرستاد . اردشیر به جواب # ~~شاقی مبالات نکرد . تا میان ایشان وحشت بادید آمد . تا روزی استندار # ~~کیکاوس ms106 در بارگاه بنشست و بزرگان رویان و دیلمان و گیلان را بخواند . # ~~مثل شروانشاه خورداوند1 و زرمیوز3 ماتیوند و لختهزن بتیجان3 و صعلوک # ~~گیلان و با ایشان مشورت کرد که ملک مازندران مردی جوان است و به سلطان # ~~متصل . ارجاسف را که سپهدار اوست، چون از آن سرحد فراغت یافت ، # ~~بهسرحد ما فرستاد تا طمع در خانهآ ما کند وشکایت اومیفرستیم، التفات # ~~نمی کند و جوابی شایسته نمیفرستد4 .رأی شما در این باب چیست؟ ودراین # ~~حال او را پسری بود ، جستان نام که در استنداران مثل او مردی بهسواری و # ~~تیک نفسی و پاکاعتقادی ، کسی دیگر نبود . پیش پدر بهپای ایستاده بود ~~واین # ~~سخن میشنید . بزرگان چون این سخن بشنیدند، گفتند که ماهمه بندگان توایم # ~~و امروز چند سال است که تومارا ولی نعمتی و ما وپدران ما از توجاه ~~ومرتبه # ~~یافتیم. ما با اصفهبد شاه غازیرستم که دیواز آتش فتنهآ اومی گریخت و ~~زخم # ~~شمشیر او را اثرها در عراق وخراسان تا صد سال دیگر باقی خواهد ماند ، ~~PageV01P141 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0172.png) # ~~به فرمان تو آن کردیم که دیدی . امروز بحمدالله حشم و حشمت و رای و # ~~رویت و سن و سال و همت و نعمت تو بیشتر است ، به هرچه روی نهی ، یا # ~~رأی بر آن مصروف گردانی، ما جان و مال و خان و مان برای تو فدا کنیم و # ~~اشارت و فرمان ترا مطیع و منقاد باشیم . # استندار بر ایشان ثنا گفت وهمه را باز گردانید . چون خلوت شد ، # ~~پسر خود جستان را بخواند و گفت که سخن معارف و اکابر شنیدی؟ گفت # ~~« آری !» گفت دانم که باد در بروت و غرور در دماغ گرفته باشی که ما را # ~~بندگان شایسته هستند . ایشان را من از تو بهتر شناسم. آنچه ایشان گفتند ~~از # ~~برای مصلحت و بازار خویش گفتند ، تا مرا با ملک مازندران خلاف بادید # ~~آید و ایشان از گردن من مر کبی خوش رفتار سازند و ms107 تحکمهای بیوجه و # ~~نازهای [72] بی اندازه با میان آورند . پسر گفت : «پس صلاح چیست ؟» # ~~گفت : «اگر من ملک اردشیر را بر دوش خود گیرم واین ریش دراز خودرا # ~~گره زده ، بهدست او دهم ، اولیتر میدانم از آنکه تحکم و تسلط اتباع خود # ~~بیتم که این جماعتاند . همیشه عاقلان را نظر برعواقب امور باشد ودر هیچ # ~~مهمی مرد دانا بهحدت و گرمی [اقدام] نباید کرد .» # استندار مردی پیر و روز گار یافته بود . دانست که سخن امرا و اکابر # ~~را غرضی در پیش است که آن خلاف مصلحت او است . بهسخن آحاد ، با # ~~پادشاهی که به چند پدر خویش همسرایه و دوست بوده باشد ، بهزیان آوردن، # ~~روا نیاشد . کارهای جوانان از سر رویت و فکرت نبود، الا پیرچون تجارب # ~~امور کرده باشد ، تا در[کاری] تأمل وقربت جهت ننماید ، آن کار را ~~اختیار # ~~نکند . اگر اونیز بههمان نوع گرمی قیام کردی ، از آنجا فتنهها تولد ~~کرده، # ~~آتش آن فتنه به اعقاب او برسیدی. چندان که ملک اردشیر ازسرغرور جوانی # ~~و اعجاب سلطنت درشتی می کرد ، استندار از سر کفایت پیری و درایت و ~~PageV01P142 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0173.png) # ~~تجارب ، رفق ومدارا می نمود1. # تا بعد از شش ماه ، جستان با سرای آخرت نقل کرد و از او پسری # ~~یکساله که اب الملوک است باز ماند . کیکاوس را جهان روشن تاریک شد و # ~~در مصیبت پسر جزعها نمود و عنان صبر از دست بداد . ملک اردشیر بهخط # ~~خود تعزیت نامهای بنوشت و عزالدین گرشاسف را که از اعظم معارف # ~~طبرستان بود با تمامت اصفهبدان بهرویان فرستاد و با آن عزا موافقت کرد ~~و # ~~در آن باب بسی مروت بجای آورد و استندار را به صداقت و موافقت و # ~~استمالت و دل گرمی مستظهر گردانید. استندار را هم از این معنی تسلی ~~خاطر # ~~بادید آمد . بهوقت مراجعت این بزرگان ، عزالدین گرشاسف را گفت که # ~~خداوند ملک الملوک را بگوی که من و پدران من ، این خانه را ms108 به پشتی و # ~~استظهار شما داشتیم . اکنون مرا فرزندی نماند ، جز این طفل، او را بهتو # ~~سپردم. اگر بماند، چنا نکه خداوندان کنندوجدان تو کردند، دختریرا به ~~نام این # ~~فرزند بازکن تا روان من از تو خشنود باشد . این سخن را بر ملک اردشیر # ~~عرضه کردند . قبول کرد که بهوقت و مدت ، این تمنا را وفا کند و ~~فرزندیرا # ~~نامزد او کرد . استندار خوشدل و خشنود گشت . اما درمصیبت پسر رنجور # ~~شد وضعف برضعف بیفزود تا درسنهآ ستین وخمسمایه به لشکر گاه فنا پیوست. # ~~والله اعلم بالصواب2. # استندار هزارسب بن شمهریوش3 # برادرزادهآ کیکاوس بود، مردی اسفاهی و مردانه بود و در عهد او در ~~PageV01P143 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0174.png) # ~~خراسان و عراق مثل او بهسواری و کمانداری کسی نبود . بعد از کیکاوس # ~~مردم بر او بیعت کردند و او را پادشاه گردانیدند. برادری داشت، امیر ~~جلیل1 # ~~نام ، او را با پیش ملک اردشیر فرستاد . اردشیر تمامت املاک که در تصرف # ~~گذشتگان اوبود [بدو] مسلم داشت. هزارسب حاکم رویان گشت و از جوانب # ~~خاص وعام مطیع گشتند . # و پیش ازاین [73] استندار کیکاوس را همهروز با ملاحده خصومت # ~~بودی و یک روز از اسب بهزیر نیامدی ودر هیچ طرف که بدو منسوب بود ، # ~~زهرهآ هیچ ملحد نبود که بنشیند . هزارسب آن سنت را اهمال نمود و بهاندک # ~~زمان پیش رئیس ملاحده فرستاد و با او صلح کرد و به ملحدان استظهار ~~طلبید # ~~و بیشتر قلاع با تصرف ایشان داد و با خویشتن صورت بست که از جوانب # ~~فارغ شوم و وقت خود را بهعیش بسر برم و بیشتر اوقات به شرب و ملاهی # ~~و تهتک مشغول میبود . رزمیور مانیوند را پسری بود ، آن را بگرفت و # ~~بکشت و شروانشاه خورداوند را برادری بود ، آن را نیزهم بهقتل آورد . # ~~این دوبزرگ از او بر گردیدند و پیش ملک اردشیر آمدند و تقریر کردند که # ~~هزاراسب باملاحده درساخت و قصد ما کرد. اگر ملک براین معنی رضادهد، ms109 # ~~ملحدان به وسیلهأو در مازندران راه یابند وخلل آن با خاص وعام عاید ~~گردد2. # ملک اردشیر را این سخن مقیول افتاد . این بزرگان را استمالت داده # ~~پیش خود بداشت. و شخصی را از اکابر پیش هزاراسب فرستاد به نصیحت # ~~و گفت «هزاراسب را بگوی که کارهای تو نه بر وفق مصلحت است ، دست از # ~~تهور و بیخویشتنی بازدار و کود کی مکن که به عاقبت جزندامت حاصلی ~~PageV01P144 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0175.png) # ~~دیگر نداری . بیت : # جوان سبک سر بود خویش کام %~% سبکسر سبکتر در افتد بهدام1 # هزاراسب نصیحت قبول نکرد و بهموضع غرور و مقام خویشتن بینی # ~~پاستاد و کار به جائی رسانید که تمامت معارف واعیان وامرای رویان و ~~دیلمان # ~~اورا فرو گذاشتند وبهملک اردشیر پیوستند. مثل عین الدوله سیاه3 ~~وامیرارسلان # ~~و طارطق3 وسنجر وتمامت امرای ترک وتازیک، بهیک روز به پیششاه اردشیر # ~~آمدند وباشاه مبارزالدین ارجاسف، به قصد هزاراسب با این بزرگان یارگشت # ~~و از ملکاردشیر دستوری حاصل کرده تا حدود دیلمان تاختن کرد و جملهآ # ~~رعایا و اسفاسی4 را که از او آزرده بودند ، تمامت را به چارده به نو ~~احی آمل # ~~و بعضیرا با شهر آوردند و ولایت را خراب گردانیدند . # هزاراسب با تنی چند معدود به گر گیلی باستاد و در نواحی آمل همه شب # ~~خرابی می کرد، چنانکه مردم از دست او بهستوه آمدند. ملکاردشیر به ~~مقا[م] # ~~تنیر حشم جمع کرد و با چهاردههزار ترک و تاجیک و بایی5روی بهرویان ~~نهاد. # ~~چون به ناتل رسید ، خبر آوردند [که] استندار هزاراسب به خواجک لشکر # ~~آراسته ، استاده است . ملک اردشیر روی بدونهاد و پیشتر نشان و علم خود # ~~بفرستاد . و مردم رویان از استندار هزاراسب آزرده بودند وبا او یکدل نه ~~، # ~~می جنگ ومصاف ، روی بههزیمت نهادند و بسیار خلق کشته و اسیر شدند6. # ~~هزار اسب با کجور رفت و ملک اردشیر بهسیاه رود کنار خیمه زد و دو روز # ~~در آنجا مقام ساخت . مردم رویان به یکبار پیش ms110 او آمدند و اتفاق کرده ~~باملک PageV01P145 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0176.png) # ~~به کجور رفتند و خرابی کردند . ملک اردشیر از کجور به گورهشیرد در امد # ~~74] و سه روز مقام کرد و از آنجا به کلار شد . # استندار هزاراسب تنها ماند . چارهای ندید جز آنکه به کلامه راه1 شد # ~~و به ملحد یناه جست و زمستان رسیده بود . ملک بازگشت و با آمل آمدا. و # ~~سیدی بزرگ از گیلان آمده بود حسیب ونسیب . نامش الداعی الی الحق الرضا # ~~ابن الهادی3 . ملک او را اعزاز کرد و نقابت و علم داد و دیلمان که از ~~آن # ~~کیا بزر گ[امید] بود، بدو داد واورا بدان طرف فرستاد. سیدبس فاضل وعالم # ~~وشجاع ومتدین بود . بامردم طریق عدل و انصاف پیش گرفت واقامت دین و # ~~شریعت بهجای می آورد و احیای ملت اسلام می فرمود. مردم به یکبار،هزار ~~اسب # ~~را باز گذاشته بهسید می پیوستند . عاقیت استندار هزاراسب ، تاختن بر سر # ~~سید آورد . سید غافل باتنی چند نشسته بود ، بهدست استندار گرفتار شد. ~~در # ~~ساعت شهیدش گردانیدند . # ملک اردشیر از این حال تافته شد وسوگند خورد که نیارامد تا به عوض # ~~سید ، هزاراسب را بکشد . واز ساری به آمل آمد وپنجاه منجنیق راست کرد # ~~و بهدوش مردم آمل به کجور آورد . استندار پناه باقلعهٔ‌ ولج4 داد ، چه ~~عیال # ~~او در آنجا بودند وبا ملاحده درساخته بود و تمامت قلاع بادست ایشان ~~داده. # ~~ملک مازندران از آنجا بهپایان قلعهٔ‌ نور شد و کوتوال قلعه در آن وقت ، # ~~ابوالفارس کور بود . چون چوبهای منجنیق راست کردند . ابوالفارس ~~PageV01P146 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0177.png) # ~~پنداشت که پل میسازند تا به قلعه در آیند . قاصدی پیش ملک فرستاد که ~~اگر # ~~آنچه در این قلعه است به من بخشی ، من قلعه بازسپارم . ملک قبول کرد و # ~~عهد نبشته بفرستاد . کوتوال ، قلعه بهدست بازداد . ملک کوتوال خود در # ~~قلعه بنشاند و از آنجا بهپایان ناجو رفت وبعد از هشت روز آن قلعه ~~بگشود. # ~~و از آنجا با ولج1 ms111 آمد و قلعه را حصار داد. هم در روز سیصد مرد را از ~~آن # ~~ملک استندار هزاراسب ونوکران تبسر بردند (؟)2 . ملک اردشیر ولج را # ~~بگذاشت و باکلار رفت . استندار هزاراسب از ولایت وملک نومید شد و او # ~~[با] برادر بیرون آمده ، با ری رفتند ملک اردشیر به ازبلو و تنکا رفت و ~~آن # ~~دو قلعه را مستخلص گردانید و مردم آن ولایت را مطیع کرد . حاجی شاه # ~~خسرو3نام امیریرا از امرای ایزاباد، در آنجا به نیابت بادید آورد و باز ~~گشت4 # ~~و در رویان هزبرالدین خورشید را حاکم گردانید و باساری رفت . # استندار هزار اسب و برادر یههمدان رفته ، به سلطان طغرل و اتابک # ~~محمد پیوستند.5 و تمنا کردند که ملک و خانهآ او از ملک مازندران ~~بازستاند. # ~~اتابک یکی را از خواص خود - عزالدین نام - پیش ملک اردشیر فرستاد ، # ~~بهحسب مصلحت ، چه سلاطین را با اصفهبدان مازندران خویشی بود و # ~~خواتین اصفهبدان، بنات سلاطین بودهاند. ملک اردشیر قاصد را احترام کرد # ~~و خدمت نمود و جواب داد که استندار هزار اسب را اگر در طبرستان # ~~خانهداری باید ، او را با من [75] بباید ساخت . اگر اشارت سلطان باشد ، # ~~هر ناحیت که از آن بهتر باشد در مازندران، من بهاستندار دهم ، الا ~~رویان PageV01P147 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0178.png) # ~~بدو دادن صلاح نیست ، زیراکه ما را باملاحده دشمنی قدیم است و او ب # ~~ملاحده اتفاق کرده است . # قاصد باز گشت و پیغام به حضرت سلطان باز نمود . سلطان فرمود که # ~~راست می گوید. بی استصواب و رضای ملک مازندران، درطبرستان حکومت # ~~و خانهداری نشاید کردن . # استندار هزار اسب از سلطان نومید گشت و با ری آمد . والی ری از # ~~قبل سلطان، امیر سراج الدین قایمان1 بود . استندار دختر سراج الدین را ~~در # ~~نکاح آورد و از او التماس مدد کرد . قایمان ، امیری را - نامش ابوبکر # ~~دراز گوش - نامزد کرد تا اورا مددکرده، بهرویان برد. ابوبکر لشکر ~~کشیده، # ~~بهرویان آمد. ملک مازندران برای هزبر الدین ms112 خورشید لشکر فرستاد تا جنگ # ~~کردند و هزیمت بر درازگوش افتاد . او را تا بهدر ری بدوانید . و شعرادر # ~~این باب شعرها گفتهاند در تهجین لشکر استندار. هزاراسب و برادر مدتی # ~~در ری بماندند و باز پنهان به کجور آمدند . خواستند که با مردم آن ~~ولایت # ~~در سازند ، ممکن نبود، چه مردم از بدسیرتی او متنفر شده بودند. هزاراسب # ~~گفت که من این زحمت تا چند کشم و تحکم اهل رویان تا کی بینم . ملک # ~~مازندران خویش ومخدوم من است ، اگر برمن جورکند ، به باشد که من # ~~غصه رعایای خود خورم3 . # روزی ملک اردشیر بهمقام تنیر4 حاضر بود ، منهی در آمد که استندارا # ~~بر در حاضر شد . ملک را خوش آمد و ترحیب تمام واجب شمرد . بعد ازسه ~~PageV01P148 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0179.png) # ~~روز قاصد رسید که امیر جلیل1- برادر استندار - در کجور به علت خناق # ~~فرمان یافت . هزاراسب خلاف عادت ملوک بیخویشتنی کرد و کلاه از سر # ~~بینداخت و در خاک نشست و رسم عزا در پیش گرفت . ملک اردشیر تمامت # ~~معارف واکابررا به عزا پیش او فرستاد و بعد از سهروز، بهخود بر در سرای # ~~هزاراسب حاضر شد . اما از اسب بهزیر نیامد . هزاراسب از این حکایت # ~~در حجاب شد . اندیشه کرد که غیبت کند و صورت این حال در حرکات و # ~~سکنات او بادید آمد . معارف طبرستان پیش ملک اردشیر آمده، اتفاق کردند # ~~که صلاح در آن چمله است که هزاراسب را بازدارند تا قلاع کوهستانها # ~~بازسیارد . ملک اردشیر گفت که بیامانتی کردن مبارک نباشد . هزبرالدین # ~~خورشید ، همه اکابر را با خود یار کرد و بهاتفاق سعایت کرده ، هزار اسب # ~~را بگرفتند و به پایان قلعهآ ولج آوردند و کوتوال را آواز دادند که ~~قلعه باز ده، # ~~اگرنه هزار اسب را هلاک کنیم . کوتوال جواب داد که پادشاه من وقتی بود # ~~که در دست شما گرفتار نبود . اکنون که بدین حال رسیده ، هرچه خواهید # ~~با او کنید وجنگ پیوست. دراین میانه ms113 عم پسری2را از آن هزبر الدین ~~خورشید # ~~تیری برسینه آمد وهلاک شد . هزبرالدین بی استصواب ملک ، به عوضخون # ~~پسرعم خود ، بفرمود تا برفور هزاراسب را هلاک کردند و این درسنهآ ست و # ~~ثمانین وخمسمائه بود3. # ملک اردشیر ازاین سبب بر[76] هزبرالدین متغیرشد . معارف واعیان # ~~تقریر کردند که ملک سوگند خورده بود که بهعوض سید رضابنهادی ، اورا # ~~بکشد . این را بهعوض خون علوی بر باید گرفت . PageV01P149 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0180.png) # و در این وقت پسرجستان - [زرینکمرنام] - در ری بود. ملک اردشیر # ~~بهری فرستاده ، برای او معلمی نیک بادید کرد تا او را ادب و مکارم ~~اخلاق # ~~در آموزد و بدانچه با کیکاوس قبول کرده بود ، وفا نمود. و در تمامت ~~رویان # ~~و دیلمان پاشاعلی نامی را که برادر زادهٔ‌ مبارزالدین ارجاسف بود ، ~~والی # ~~گردانید . چندانی که زرین کمربن جستان به تزعزع شباب رسید و مر اهقشد. # ~~بفرستاد و او را با ادیبش به ناتل آوردند وحسن حاجی باج گیررا به عاملی ~~آن # ~~طرف معین کرد و خواست که زرین کمر را کدخدا سازد و ملک تسلیم او # ~~کند ، رزمیور مانیوند ، پنهان باجمله مردم رویان بیعت کرد و گفت که این # ~~کودک با ملک اردشیر بیعت کند و به استظهار او قوی حال شود و با ما همان # ~~کند که هزاراسب کرد وهزاراسب پسر او را کشته بود . # فی الجمله مردم رویان اتفاق کرده ، بیستون نامی را که پسر ناماور # ~~مجهول بود که ذکرش رفت و دعوی کردی که از قبیلهآ استنداران است و # ~~ایشان او را قبول نکردندی ، اختیار کردند وبر او بیعت کرده ، بهناتل # ~~آمدند و حسن حاجی باج گیر را بکشتند و نایب زرین کمر را در حال سر # ~~ببریدند وپاشاعلی را که والی رویان بود، بهزوبین زده، هلاک کردند و به ~~اتفاق # ~~به کجور رفته ، بیستون را به پادشاهی نشاندند . این خبر بهجلوسک بهملک # ~~اردشیر رسانیدند . لشکر جمع کرده ، بهرویان آمد و بسیاری را از فضول # ~~بکشت ، رزمیور با دوسه ms114 کس در بیشه گریخت . لشکر در آنجا رفتند و زن # ~~و فرزند او بهغارت آوردند . او نیز بعد از چند روز بهحسرت نادانی خود # ~~بمرد . و بیستون باولایت ملحد رفت بهخرقان. او را ملاحده باخود نگرفتند # ~~زا گرفته باتوسپاریم1. PageV01P150 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0181.png) # ملک اردشیر گفت که اوکیست در همهآ جهان که من از برای خون آن # ~~مجهول ناشناخته ، کلوخی به ملحد دهم یا بهبود و نابود او التفات نمایم ~~. # ~~استنداران که او بندهٔ‌ ایشان است ، با آنک قرب هزار سال است که حاکم و # ~~خانهدار بودهاند ، بیرضا و صوابدید من ، ملک نتوانستند خورد . او را چه # ~~محل که زنده است یا مرده . # ملاحده چون جواب بشنیدند ، او را پنهان میداشتند و بعد از آن # ~~احوال او معلوم نشد . # ملک اردشیر برادر زادهای از آن خود را که نام او زرینکمر بود و # ~~داد وی او را مستظهرگردانیده ، ولایت بدو داد وایالت آن طرف بدومفوض # ~~گشت و ملک موروث بدو مقرر گشت و بهمرتبهآ آبا و اجداد خود برسید تا # ~~در سنهآ عشر وستمایه فرمان یافت . # استندار بیستون] # استندار بیستون بن زرینکمر ، مردی مهیب و صاحب تمکین بود و در # ~~میان ملوک استندار ، هیچکس در این عهد که براو نزدیک بود ، بهشوکت و # ~~رجولیت مثل او نبودند ویکروز ازسلاح[77] وبرگ واستعداد حرب خالی # ~~نبود . و در زمان او ملوک گیلان ، بنابر آنکه ملک اردشیر بن الحسن ~~بهجوار # ~~حق پیوسته بود و ضعفی در ملوک مازندران بادید آمده بود ، دست بر آورده # ~~بودند و خواستند که دیالم را با تصرف خود گیرند . استندار بیستون # ~~بهمقاومت برخاست و همه روز بهقتال وجدال مشغول بود وچند نوبت لشکر # ~~گیلان را هزیمت کرده ، تاسیاه گیلان در پی بدوانید و هیچ شب در شهرهای # ~~گیلان ، از ترس استندار ایمن نتوانستند خفتن و اگر درشب یا در روز آواز # ~~طبل بر آمدی ، مردم بترسیدندی و فریاد بر آوردندی که اینک رستمداریان ~~PageV01P151 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0182.png) # ~~آمدهاند. تا به قهر وغلبه ms115 در گیلان رفت و در چیفل1مدتی قرار گرفت و هر ~~چند # ~~در امکان گنجید ، باحکام آن طرف از قهر وغلبه ، اذلال ایشان به جای ~~آورد. # ~~بهعاقبت طوعا او کرها بر آنچه رضای او بود، سازگاری نمود[ند]. ~~تابهرویان # ~~باز آمد و کله استندار2 او را خوانتد . گوینذ سبب آنکه پیوسته خود از ~~سر # ~~جدا نکردی ، موی سرش کم شده بود تاشنیدهاند که در بزم نیز که حاضر بود، # ~~سلاح تمام برخود کرده بود . تاریخ وقات پدرش ، تاریخ جلوس اواست در # ~~پادشاهی . و در سنهآ عشرین و ستمایه فرمان حق در او رسید. مذت استیلایش # ~~دهسال بود والله اعلم3. # استندار فخر الدوله ناماوربن بیستون # چون قضای حق در بیستون رسید ، ناماور استندار ، در مقام پدر قرار # ~~گرفت . حال آنکه استندار بیستون با مردم ولایت به قهر و غلبه زندگانی ~~کرده # ~~بود و باهیچ آفریده طریقهآ مسامحه نمیورزید وهمگنانرا با او کینه ~~وعداوت # ~~در دل جای کرده بود . وبا وجود آنکه هیبت و صلابت بیستون ، در دلهای # ~~خاص وعام اثرها نموده بود ، در مدت حیات اوهیچ تدبیر ممکن تبود که با # ~~او بکنند . بعد از وفات او جرأت نموده ، بر تمرد و عصیان اقدام نمودند ~~و # ~~از طرف ملاحده، با ایشان بهسخن در آمدند، تا دررویان ملاحده را مجال # ~~بادید آمد . و در اینوقت کسان سلاطین ، در مازندران تمکین یافتند وملوک # ~~باوند سبب آنکه ابورضا حسین بن محمدبن ابیرضا العلوی المامطیری4، غدری ~~PageV01P152 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0183.png) # ~~بدان شنیعی روا داشت و از کفران نعمت پشت بر حقوق ایادی متعم و # ~~مخدوم خویش کرد و ملک معظم نصیر الدوله شمس الملوک شاه غازی رستم # ~~بن اردشیربن الحسن ناجوانمردی کرده، در چهارم شوال سنهآ ست وستمائه1 # ~~آن شاهزادهآ نوجوان را به غدر شهید گردانید ، از آن سبب آن اقتدار و ~~تمکین # ~~که آل باوند را بود کمتر شد و به استقلال حکم نتوانستند کردن . بناچار ~~با # ~~سلاطین، طریق مطاوعت سیرده،2 از قبل حضرت سلطان در مازندران ایالت ms116 # ~~می کردند و کسان سلطان همیشه در مازندران می بودند و بههرسال به قدر ~~مال # ~~و معاملات ، [خراج] ادا می کردند . # فی الجمله استندار ناماور، از آن ولایت واهالی او نومید گشته ، # ~~چارهای ندید جز آنکه کار سازی و استعداد سفر راست کرد . [78] و روی # ~~به حضرت خوارزم نهاد ومدت یکسال ملازم درگاه خاصه سلطان جلال الدین # ~~محمد بود . تا از آنجا باحصول مقاصد ، با انواع سیورغامیشی و عاطفت، # ~~مخصوص گشته ، مراجعت کرد و از لشکر خراسان ، اند هزار مرد با چند # ~~تن از امرا برای او نامزد کردند ، تا او را بهرستمدار و رویان آوردند و ~~در # ~~قطع و استیصال طایفهای که با او طریق عصیان میرفتند، هیچ دقیقهای مهمل # ~~نگذاشت و مال معین کرده ، سال بهسال از حضرت ، نوکران می آمدند و # ~~موعود میستاندند . و استندار را تمکین تمام حاصل شد . وهم3 در عهد او # ~~اندک زمان برنیامد که دولت سلاطین خوارزم به نهایت رسید و چنانکه عادت # ~~تصاریف زمان و طبیعت دوران و ملوان است ، خللی به روزگار آن دودمان # ~~راه یافت و آن همه تمکین و انبساط و انقباض بهاندک زمان به باد انقطاع ~~و # ~~انقراض برفت ودولت چنگیزخانی [را] کار با عنان آسمان ریه و دست ~~PageV01P153 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0184.png) # ~~تسلط خاندانهای قدیم را به قید مذلت فرو بست و اعلام پادشاهی و رایات # ~~شهریاری آل چنگیزخان به اطراف شرق خافق گشت. و از بنی اعمام سلاطین # ~~عهد ، یکی از جملهآ معارف روی بههزیمت به ساحل نهاده ، بدین طرف افتاد # ~~تا ترتیبی که لایق پادشاهان باشد[ مهیا کند] استندار. ناماور او را ~~استقبال # ~~کرده ، چند روز به شرایط خدمت قیام نمود . و بعد از چند روز که بهعیش # ~~مشغول بودند ، پادشاهزاده ، او را بهانواع مکرمت و امتعهآ گرانمایه ~~واقمشهٔ‌ # ~~تفیس که آن را درجهان نظیر نباشد مخصوص گردانید . استندار بدان قناعت # ~~نکرد و پیغام داد که یکی را از بنات به نکاح بدو دهد . پادشاه زاده را ms117 ~~با # ~~آنکه برطبیعت گران بود ، چون به اضطرار گرفتار شد ، خواهری را به نکاح # ~~بدو داد و او را از آن زن اسکندر نام پسری ححاصل شد . و استندار ناماور # ~~مدت بیست سال استیلا داشت بهرویان وتمامت دیالم تا حدود گیلان . تا در # ~~سنهآ اربعین وستمائه فرمان حق در او رسید1. # حسام ایدوله اردشیر پسر استندار ناماور] # پسرش حسام الدو له اردشیر که فرزند مهین او بود ، قائم مقام او شد و # ~~ولایت را مدتی چند چنان ضبط کردهاند [که در هیچ وقتی کس نشان تداد] # ~~استنداو اردشیر در حدود دیلمان حاکم بود و برادرش اسکندر در طرف ناتل # ~~و آن حوالی تشستی. و منبری که در جامع کدیر نهاده است [و] نام اسکندر # ~~بن ناماور بر آنجا ثبت کردهاند آو] تاریخش صد و دو سال است، این # ~~اسکتدر است . # و در این ایام احوال ملوک باوند، در مازتدران نظام پذیرفت بعد از ~~PageV01P154 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0185.png) # ~~آنکه روزی چند اگرچه پادشاه بودهاند الا به استقلال نبودند، بلکه به ~~استظهار # ~~سلاطین نشسته بودند . خود عادت روزگار براین موجب است که اصحاب # ~~ترفع از خطر انخفاض ایمن نباشند . چه انحطاط در پی ارتفاع و ترح در # ~~عقب فرح بودن، روزگار را قانونی مقنن است. قابوس بن وشمگیررا ابیاتی # ~~چند باشد در این باب ، در وقتی که در مملکت اووهنی بادید آمده بود و او # ~~را بدان معنی تعییر می کردند و هی هذه : # قل یلذی بصروف الدهر عیرنی ### | هل عاتد الدهر إلد من لد خطر[79] # أما تری البحر یعلو فوق، جیف ### | و یستقر بأعلی قعره الدرر # و فی السماء فجوم ما لها عدد ### | و ذیس یکسف إلا الشمس وآلقمر! # وحسام الدوله اردشیر کینخوار] # و ملک معظم حسام الدوله اردشیر کینخوازبن شهریاربن کینخواز3بن # ~~رستم بن دارا بن شهریار که پنجمین پدرست از آن ملک اردشیر بن الحسن ، # ~~در مسند مملکت موروث به استقلال قرار گرفت. و دار الملک ملوک مازندران، # ~~پیش از این ساری ms118 بود . این اردشیر مقام و دارالملک در آمل ساخت و این # ~~خانهای که درقراکلاته3 الی یومناهذا ، مقر، ملوک بود و ایوان وبارگاه ~~برنب # ~~جوی هرهز ساخته ، ملک لردشیر عمارت کرد. PageV01P155 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0186.png) # ~~وقتی در آنجا تفرج می کردم . در آن تصویر کهنه و نقشن دیوار # ~~به خط طومار ، قصیدهای مطول از گفتهآ سراج الدین قمری نبشته بود ملمع . # ~~مطلعش این بود : # ~~وصل العبد إلی مقدم کسری الثانی ### | ملک العادل ذی العزة والبرهان # ~~باسط الجود علی الکاشح والخلان ### | صادق الوعد فلا یخلف کالخوان # ~~اردشیر آن شه پر دل که گه بخشش و جنگ # نگذارد اثر ا ز هستی دریا و نهنگ # ~~آنکه بهرام فلک روی سوی گور نهد # چونوی از کیش بر آرد به گه جنگ خدنگ # ~~و این اصفهبد کینخواز وملک اردشیر بن الحسن عم پسران1 یکدیگر # ~~بودند و پنجمین پدر ایشان حسام الدوله شهریار است که او را اب السلاطین # ~~خواندندی ، زیرا که سلطان السلاطین ملکشاه پیش او پدر نبشتی. رافعی ~~شاعر # ~~گوید ، بیت : # ~~هم ملک خواند هم پدر سلطان عصرش درجهان # گر نداری باور از من نامهآ سلطان نگر # ~~بر جهان و بر بزرگان چهان تا روز حشر # شهریار وقارن وسرخاب را فرمان نگر2 # ~~و جائی دیگر هم او گوید : # ~~داند ملک از قدر ترا داور گیتی ### | خواند پدر از فخر ترا خسرو عالم PageV01P156 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0187.png) # وچون شاه غازی رستمرا به غدر هلاک کردند خوامرس راب اصفهبد # ~~شهریاربن کینخواز تزویج کردند ، کینخواز [دیگر] در وجود آمد . پس # ~~ین کینخواز که پدر اردشیر است ، دخترزادهآ ملکاردشیر بن الحسن است و # ~~اردشیربن کینخواز1 خواهرزادهٔ‌ خداوند علاءالدین محمد است . فی الجمله # ~~استنداران عصر را باملوک، دیگرباره پیوند و وفاق اتفاق افتاد وامور ~~ممالک # ~~زطرکین بانظام بود. والله اعلم2. PageV01P157 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0188.png) ~~PageV01P158 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0189.png) ### | در ذکر ملوک که دراینمدت صد سال وکما بیش ### | بودها ند و بعضی ازاحوآل اببشان برسبیل ابجاز ### | و اجمال گفته شود . # استندار شهراگیم بن ناهاور # و او مردی بزرگ ms119 و جلیل القدر بود و روزگار ملکت او موجب فراغ # ~~همگنان . حون در سنهآ اربعین وستمائه ، استندار اردشیربن ناماور فرمان # ~~بافت ، در همان تاریخ استندار شهراگیم به پادشاهی ملک موروث خود قرار # ~~گرفت و با مردم بهسیرت عدل و انصاف زندگانی می کرد . ومدت سی ویک # ~~سال در ملک قرار داشت و بسی وقایع پس پشت انداخت و او را با ملوک # ~~کیلان بواسطهآ ملک نزاع بود و ملوک گیلان در پی آن بودند که دیالم را ~~با # ~~آن نواحی از دست او بدر برند و بر ساحل دریا از حد گیلان محاربت # ~~می کردند واستندار شهر اگیمرا طاقت مقاومت نبود. معسکر را بازمی گذاشت # ~~و می آمد ولشکر گیلان درعقب می آمدند و حنگ می کردند. تاجون به کنار # ~~نمک (80) آبرودا رسید ، ثبات نمود . اهل گیلان حند روز حرب کردند ~~PageV01P159 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0190.png) # ~~و استندار شهراگیم را از آنجا زایل نتوانستند کردن تا عاقبت از انجا ، ~~حد # ~~ملک او نهاده، باز گشتند و در ایام ملک او بعد از آنکه پانزدهسال متمکن ~~بود، # ~~پادشاهی آل چنگیزخان برمنگوقا آن قرار گرفته بود . سلاطین شرق مقهور # ~~حکم و منقاد امر او گشته . گیتوبوقانوئین را بهخراسان فرستادند ، بهجهت # ~~استخلاص قلاع ملاحده . گیتوبوقا امیری صاحب رأی بود. هرجا که قلعهای # ~~و حصاری بود ، بفرمود تا گرد برگرد آن دیوار و خندق ساختند و لشکر # ~~گران در آنجا بنشاند . این جماعت در امن نشسته بودند و مایحتاج ایشان # ~~از اطراف بدیشان میپیوست و اصحاب قلاع در قلعه به تنگ آمدند و بیرون # ~~نتوانستند آمدن . تا بدین تدبیر به اندک زمان ، تمامت قلعهها را بگشود ~~و # ~~مستخلص گردانید مگر قلعهآ گرد کوه و تون و قاین و الموت که بماند وآن # ~~را لشکر و حصار میدادند که درعقب ، هلا کوخان به اشارت منگوقا آن1 از # ~~آب بگذشت وبهراه گذر ، قلعهآ تون وقاین بگشود وچندان برده از آن ملاحده # ~~بیاورد که همه خراسان از آن پر گشت ms120 و به گرد کوه آمد و لشکری گران آنجا # ~~یداشت تا حصارمیدادند و او بیامد و به نفس خود ، در حضیض قلعهآ الموت # ~~نزول فرمود . و رئیس اسماعیلیه ، در آن وقت کیا محمدبن الحسن بود که # ~~ایشان او را القائم بامرالله خواندندی . در آن نزدیکی یکی از پسران ، ~~اورا # ~~کشته بود2 و پسرش رکن الدین خورشاه بهجای او نشسته بود و او کود کی # ~~بی تجربه و استعداد وسلطان الحکماء نصیر الملة والدین الطوسی رحمه الله # ~~وزیر پدرش بود و او را بهقهر و غلبه برده بودند و بازداشته . تا که از ~~اوعلم # ~~وحکمت آموزند وخواجه نصیر الدین ظاهرا با ایشان موافقت می نمود ودر # ~~باطن در استیصال ایشان سعی می کرد. خورشاه با خواجه مشورت کرد که با ~~PageV01P160 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0191.png) # ~~این شخص چه تدبیر کنیم ؟ خواجه فرمود که از طریق علم هیأت و نجوم، # ~~صلاح در آن میبینم که ترا با این شخص جنگ کردن روا نیست . صلاح # ~~در آنست که از قلعه بهزیر رویم و او را ببینیم که ما را با این پادشاه ~~هیچ # ~~دستی و قوتی نخواهد بود . # فی الجمله یکروز جنگ کردند و پیش هلاکو فرستادند که صلح # ~~می کنیم . هلاکو عهد و امان فرمود. خورشاه باخواجه نصیر الدین واشراف # ~~قوم خود بهزیر آمدند . در حال بفرمود تا اورا بند برنهاده ، پیش منگوقا ~~آن # ~~فرستادند . بدانجا نارسیده در راه خورشاه را بکشتند وذخایر وخزاین و # ~~اموال چندین ساله به باد بیدانشی خورشاه برفت وقلعه را خراب کردند و # ~~حرم واولادرا به غارت برده ، وآیة فخسفنابه و بداره آلارض بروخواندند1. # و خواجه نصیر الدین را از برای فضل و دانش و آنکه در همهآ جهان # ~~او را به فضل نظیر نبود ، استمالت داده ، پیش خود باز داشت و ویرا مشیر # ~~گردانید و بی رأی و صوابدید او کاری نکردی . پس هلا کوخان متوجه # ~~بغداد گشت . غرض آنکه قلعهآ گرد کوه را تا بهعهد آباقا حصار میدادند ms121 و # ~~بهپایان قلعهآ گرد کوه روند . PageV01P161 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0192.png) # ~~استندار شهراگیم ، هردو به فرمان قا آن بهپایان گردکوه حاضر بودند . ~~قضا # ~~را فصل ربیع بود و در رویان شاعری طبری زبان بود که او را قطب رویانی # ~~خواندندی . در رویان قصیدهای ترجیع بند، بهزبان طبری انشا کرد ودر آنجا # ~~صفت بهار و وصف شکار گاههای رویان که میان او و استندار معهود بود، یاد # ~~کرد بحیثیتی که بدان مزیدی در نگنجد . قصیده در طبرستان شهرتی تمام # ~~دارد . مطلعش این که ، بیت : # داووده ورش جلی شم ای شیم ### | واپی کردنباز وشکت وهار مجیردیم # ~~و مقطعش این که ، بیت : # ها گیر گرده کویی دز بریو و نیرنگ ### | یا بهل انداج که نیه او یکی سنگ # فی الجمله ، منهی این ترجیع را با ابیاتی که در اوست از وصف بهار # ~~و صفت صید وشکار ومدح ملک استندار ، در آن مقام بر او خواند . استندار # ~~را غرور حکم در دماغ بود و مدتی در غربت زحمت کشیده ، هوای ملک و # ~~ولایت و غرور پادشاهی، او را بر آنداشت که برفور سوار گشت و بی اجازت # ~~قا آن ، نهدر موسم ومیعاد ، روی بهولایت خود نهاد . # ملک شمس الملوک را ازاین حال خبرشد. اوخود مردی جوان وصاحب # ~~تهور بود . شنید که استندار که پدر سببی اواست یرفت . غرور جوانی و # ~~تهور ملکت و دست وفاق استندار، دامن ودلش گرفت وخیال و فکرعواقب ~~PageV01P162 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0193.png) # ~~از دماغش بدر برد و بیمشاورت وزرا ونواب برنشست . شب، هنگام نزون # ~~کردن استندار1ملک مازندران بدو پیوسته بود. به اندک ایام به مازندران ~~رسیدند # ~~وبه مراد دل خود به عیش و شادکامی مشغول شدند و در آن بهار و تابستان # ~~اوقات خود را بخرمی و خود کامی بگذرانیدند . خبر به حضرت قا آن رسید # ~~که ملک مازندران و رستمدار تمرد و عصیان نموده ، یاغی شدند و پشت بر # ~~چریک داده . امیری را از امرای بزرگ ، غازان بهادر [نام] نامزد کرده # ~~بهمازندران فرستاد ، تا ms122 به لشکری گران به مازندران در آمد و به آمل ~~بهرودبار # ~~باقلی پزان نزول کرد . شمس الملوک غیبت نمود و اکابر و اعیان مازندران # ~~در بند آن بودند که آتش این فتنه را بنشانند ، میسر نشد . تابدان ~~انجامید که # ~~تمامت مازندران و رستمدار قصد کرد که غارت کند و برده و اسیر ببرد. # استندار شهراگیم با اکابر و اعیان دولت خویش در این باب مشورت # ~~کرده ، همه او را بدان داشتند که او نیزغیبت کند . استندار بعد از تدبر ~~و # ~~تفکر بسیار گفت که ملک مازندران مردی جوان وغافل است و این کار به ~~اختیار # ~~او نبود و چون من از چریک بیرون آمدم ، او نیز بواسطهآ موافقت من، روی # ~~[82] بدین طرف نهاد و او را دراین جا گناهی نیست . اگر گناهکارم منم . ~~من # ~~روادار نیستم که بواسطهآ من ملک وولایت ملک مازندران خراب شود وچندین # ~~هزار مسلمان در زحمت گرفتار شوند . من با دیوان میروم که یک نفس # ~~هلاک گردد ، به باشد که چندین هزار نفس و مال تاراج شود و یا تنی # ~~چند برنشست و به آمل به دیوان حاضر شد . میر غازان بهادر او را # ~~به انواع استمالت و اعطاف مخصوص گردانید وارحضرت قا آن احکام # ~~به تجدید حاصل کرد2 تا برفت با گرد کوه و آرجاسف لال نام PageV01P163 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0194.png) # ~~مکارج1 را در درون قلعهآ گرد کوه فرستاد، تابه کارد زنی ، قلعه دار گرد ~~کوه را # ~~و سر او را ازقلعه بهشیو انداخت وقلعهآ گرد کوه بکرفت و بدین واسطه باز # ~~به عاطفت پادشاهانه و به نواخت و دلداری او مخصوص شد . # غازان بهادر او را بهانواع استمالت و اعطاف مخصوص گردانید . # ~~ملک شمس الملوک نیز بعد از آن بهدیوان حاضر شد واز حضرت اعلی قا آن # ~~برای ایشان به تجدید ، احکام حاصل کرده ، هریکی بهمقر ملک قرار گرفتند ~~. # ~~امیر غازان بهادر زمستان در آمل بماند و قانون ولایت مازندران و ~~استندار را # ~~ضبط کرد. والله ms123 اعلم . ### | حکایت # گویند که اصیل الدین[ابو] المکارم بن محمود الکاتب در آن عصر نوجوان # ~~بود و از قبل دیوان استیفاء، کاتب جزئیات ، به نیابت صدر دیوان او بود ~~. # ~~غازان بهادر را مسخرهای بود که صدور واکابر وحکام را بر در دیوان ~~انفعال # ~~دادی و همه کس از او خایف بودند و با همهآ بزرگان2 مزاح و بازی واهانت # ~~کردی، مگر با اصیل الدین کههرگاه که او را بدیدی، ترحیب واحترام واجب # ~~شمردی و مراعات تمام نمودی . خاطر امیرغازان بهادر با این معنی افتاد ، # ~~روزی برملأ از او سؤال کرد که چونست که با همه کس مزاح و اهانت # ~~می کنی مگر با این خواجه زاده ؟ گفت : «زیرا که او مردی بزرگ است .» # ~~امیر فرمود که او از این بزرگان که حاضرند بزرگتر است؟ مسخره گفت : # ~~«آری !» امیر گفت : «از چه سبب ؟» گفت : «زیرا که این بزرگان هر کس ~~PageV01P164 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0195.png) # ~~در حق من انعام دو دینار یا پنج دینار کردهاند و این مرد مرا بهیک ~~دفعهآ صد # ~~دینار بخشیده است .» امیرفرمود که اصیل الدین را حاضر کنند و از او سبب # ~~این معنی سؤال کرد . خواجه [پس از] دعائی لایق، بگفت : (امیر اعظم را # ~~معلوم باید بود که دینار جز برای دو چیز نشاید . یکی آنکه به کسی دهند ~~که # ~~دستشان گیرد و دوم آنکه به کسی دهند که پایشان نگیرد . اگر نه فایده از ~~این # ~~جمع مال وحاصل از اد خار منال چیست؟ مالی که بدو وقایت عرض وحفظ # ~~ناموس نکنند چه خاک راه و چه آن مال!» و از این نوع فصلی برخواند . # ~~امیرغازان فرمود که این مرد با این همه کفایت و حمیت و مروت و صاحب # ~~عرضی که هست ، لایق این مقدار منصب نیست که دارد ، چه پایگاه مرد باید # ~~برمقدار مروت و همت او باشد . در حال قرمود تا برای او منشور وزارت و # ~~اشراف دیوان مازندران بنوشتند. و درمسند صدور و اکابر او را ms124 بالاتر ~~ازهمه # ~~جای[83]دادند و روز بروز مرتبهآ او درمزید بود و این حکایت اگرچه اینجا # ~~درخورد نبود الا سبب آنکه در ضمن این، رفعت مرتبهآ ارباب همت الی و # ~~جلالت قدر اصحاب مروت مندرج است . در این مقام ایراد گرده شد . # ~~بزرگان گفتهاند که آدمی بههمت به مقامی رسد که آن را مقام ملی گویند . # آدمی برحسب همت خویش افزاید ### | هرچه اندیشه در آن بندد چندان گردد # و ما آلمرء إلا حیث بجعل نفسه ### | و إنی کها بین آلسماگین جاعل # از همت بلند توان رفت بر فلک ### | معنی آن براق که گویند همت است PageV01P165 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0196.png) # قی الجمله ملک مازندران و استندار شهراگیم را مدتی چند با همدیدر # ~~وفاق ویکدلی و نسبت مصاهرت و پدر فرزندی بود تا در سنهآ ثلاث و ستین # ~~وستمائه ملک شمس الملوک به دیوان رفت وبهاردوی اعظم به حضرت آباقاخان # ~~پیوست . امرا و وزرا بعد از آنکه مقصود او حاصل کرده بودند و یرلیغ و # ~~احکام و تشریف وسیورغال سلطان ارزانی داشته ، در صولت و تهور اونگاه # ~~کردند . چه مردی بهادر و مردانه بود ونیز با امرا و وزرا و اکابر ~~درگاه، # ~~التفات نفرمود ومدت یکماه در اردو ، خیمه و بارگاه راست کرده ، بهعیش # ~~و عشرت مشغول بود و ملتفت هیچ آفریده نشد . امرا و وزرا به حضرت # ~~عرضه داشتند که این مرد، بزرگاست و اصل و نسب بزرگ دارد و ولایت # ~~حصین و منیع . امروز در اردو این همه تهور و بی التفاتی می کند ، فردا ~~که # ~~با ولایت خود رود ، اگر تمرد و عصیان کند و از سر غرور ، از فرمان قاآن # ~~دور شود ، تدبیر آن به دشخواری انجامد . سخن غمازان مقبول افتاد . # ~~شمس الملوک [را] به شهربند باز داشتند و امیری را از امرای درگاه - ~~قتلغ # ~~بوقا نام - به مازندران و رستمدار فرستاده ، استندار شهر اگیمرا طلب ~~داشتند # ~~تا بهاردو برند . استندار روی پنهان کرد و ایلچیرا ندید و پیغامهای ~~درشت # ~~میفرستاد ms125 . تا لشکر گران از ترک وتازیک بهرستمدار و رویان رفتند وغارت # ~~و تاخت وتاراج کردند و اسیر و برده ببردند . چنانکه هر گز در رستمدار # ~~مثل آن خرابی و غارت کسی نکرده بود . چون خبر عصیان استندار به اردو # ~~رسیدآ ، برفور شمس الملوک را هلاک کردند .1 امیر علی شاعر بهمرثیه ~~ترجیع # ~~بند[ی] بهطبری گوید ، مطلعش اینکه : # # خوشاد دل آزای چل تو بیته کریای %~% که تو بر کسی آرد دل خوبشینای ~~PageV01P166 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0197.png) # بعداز آن برادرش - علاءالدوله علی- حاکم مازندران شد و خانهاش که # ~~بهدست] فرزندان استندار بود تصرف نمود و بعد از چهار ماه ، فرمان حق # ~~در اورسید و برادر زاده اش -ملک تاج الدوله یزد جردبن شهریار-ملک ~~مازندران # ~~شد با تمکین تمام . و بعد از مدت حمل1، اردشیرنام پسری در وجود آمد از # ~~آن علاءالدوله. وقتل شمس الملوک وغارت استندار ووفات علاء الدوله هرسه # ~~در سنهآ ثلاث وستین وستمایه بود .2 واستندار شهراگیم در ملک رستمدار، # ~~بهقرار حکومت می کرد و مطیع درگاه قا آن شد تا درسنهآ احدی و سبعین و # ~~ستمایه وفات یافت . والله اعلم بحاله . [84] # استندار فخر اثدوله ناماور شرهراگیم # الملقب به شاه غازی # بعد از ملک شهراگیم ، استندار شاه غازی حاکم ولایت بود وقایم مقام # ~~پدر . مردی صاحب رأی و رویت بود و به انواع خصال حمیده آراسته. مکارم # ~~اخلاق او دستور اکابر زمان وملوک دوران وقانون رأی صائب و نتیجهآ فکر # ~~و رویت او مقتدای خاص و عام بوده. ترتیبی چند و قانونی که در رستمدار، # ~~ملوک وحکام را هست ، واضع آن ملک شاه غازی بود و هرچه در هر باب # ~~کرده است و از نیت بهعمل آورده و از قوت به فعل پیوسته ، الی یومنا هذا # ~~برهمان موجب مجری و ممضی مانده . برادران که معاصر او بودهاند ، # ~~بهحسن کفایت خویش ، ایشان را به نوعی مراعات می فرمود که درمیانهآ ~~ایشان # ~~حرفی بادید نیامد . مدت سی سال بعد از پدر بماند و با خلایق ms126 ، وضیع و ~~PageV01P167 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0198.png) # ~~شریف بهحسن معاشرت و یمن مصاحبت ، روزگار می گذرانید . تا از برکت # ~~آن محبت و هواداری و مودت ، ولای او در دلهای مردم از خاص وعام جای # ~~کرده بود وهیچ آفریده کائنا من کان با او راه مخالفت نسپردند واز قبل ~~اردوی # ~~بزرگ ، پیوسته به تشریف و نواخت ، مخصوص و مکرم بود . و در ایام او # ~~ملک معظم تا ج الدوله یزدجردبن شهریار بن اردشیربن کینخواز درمازندران # ~~حاکم وپادشاه بود، با تمکین که بعد از ملک اردشیر ماضی هیچکس را در # ~~مازندران مثل او نبود . تاحدی که خداوندی بتری بودی ، حسن وازی کل1 # ~~نام ، تنها یک نفس پیاده مال و معاملات مازندران از خندق تمیشه ، دشت و # ~~کوه تا الیشهرود ، تحصیل می کرد و بهدرگاه می آورد . در زمان او در شهر # ~~آمل ونواحی ، هفتاد پاره مدرسه عامر و پرکار بود و جهت همین ، کار ائمه # ~~وسادات در عصر او به نظام بود و ادرارات او سال [بهسال] بدیشان ~~میرسید2. # میان استندار شاه غازی وملک تاج الدوله وفاقی هرچه تمامتر وخویشی # ~~و مصاهرت ثابت . پسر ملک تاج الدولهشمس الملوک نام- خواهرزادهآ ملک # ~~شاه غازی استندار بود . بعد از سی سال که بهرونق تمام زندگی کرد ، ~~درسنهآ # ~~احدی و سبعمایه وفات یافت . واز او اسکندر نام پسری بازماند و او جد # ~~ممادری ملوک زمان ماست، عزت انصارهم . # استندار شاه کیخسرو بن شهراگیم # بعد از برادرش - ملک شاه غازی - او حاکم و ولایت دار بود . و # ~~برادرش_ ارغش- مطیع فرمان اومی بود. اوقاتش به کامرانی وشاد کامی می ~~گذشت PageV01P168 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0199.png) # ~~و از ازدواج و اولاد متمتع . چنان شنیدهام که فرزندانش از ذکور و اناث، # ~~دارج و باقی در عهد او قریب [صد] نفر بودند . [از] بعضی مردم بیشتر از # ~~این نیز شنیدهام و در این باب مبالغه کردهاند و آلعهدة فی ذلک علی ~~آلراوی . # ~~اگر بهصورت واقع در این معنی خلافی باشد واستبعاد توان کردن الا ~~باعتبار # ~~معنی بتوان ms127 گفت [85] که از اولاد اوحق سبحانه وتعالی اشخاصی چند بادید # ~~کرد که هریک از ایشان به معنی برابر صاد مرد ، بلکه صدهزار مرد باشند . # ~~چنانکه گفتهاند مصراع . عالمی در یک قبا ولشکری در یک بدن . # لیس علی الله1 بمستنکر %~% أن تجمع العادم فی الواحد # اگر به این اعتبار کسی گوید که از او صدهزار فرزند حاصل شد، هیچ # ~~غریب و عجیب نباشد . مدت یازده سال بعد از برادر ، در ولایتداری ، کام # ~~دل بیافت و در سنهآ اثنی عشر وسبعمائه بدان جهان شتافت3. # [شمس الملوک محمد] # بعد از او شمس الملوک محمد قایم مقام او شد واو مردی عادل و # ~~مرضی السیرة بود . و به انواع خصال رضیه وخلال مرضیه آراسته و به فنون # ~~اوصاف حمیده و صنوف اخلاق پسندیده محلی ومزین. و روز گار بزرگوارش # ~~مستغرق ایادی و انعام وافاضت جود واکرام . و باخاص وعام طریق عدل و # ~~داد سپرده و نقش تعدی و عدوان ازصفحهآ مملکت سترده . و بیشتر اوقات # ~~بهطاعت داری و حق گزاری حضرت باری جل و تعالی می گذرانید و دست از # ~~تعرض مساکین وضعفا ومحاویج وفقرا بازداشتی. و درایام دولت او کار فقرا ~~PageV01P169 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0200.png) # ~~و مشایخ وارباب عفت واصحاب خرق وعمایم ومردم صلاح پیشه ، رونقی # ~~تمام داشت . بازار طایفهآ گوشه نشینان و زمرهآ دین داران و رفقه ~~خداپرستانرا # ~~رواجی حاصل ودرممالک اوخانقاهات ومشاهد متبر کهآ رویان معمور وبر آنجا # ~~مزیدها میفرمود ودیها واقطاعات وقف می کرد و این طایفه را از عوارض # ~~مسلم میداشت . و به مرحمت و عاطفت بامردم زندگانی می کرد تا همگنان # ~~دل وجان و خاطر وروان موقوف ولا ومصروف بر دعا و ثنای اومی داشتند. # ~~و ادخار ذکر جمیل را در دنیا واجر جزیل را دراخری برهمهآ مهمات ترجیح # ~~میداد و در اکتساب ثواب آخرت ، سعی بلیغ میفرمود . تاذکر جمیل و # ~~نام نیک او را ، استمداد حاصل شد و دایما بهصحبت علما و زهاد و زیارت # ~~مشایخ واوتاد، راغب بود ms128 وبههروقت، بهزیارت یقاع خیرتیمن وتبرک نمودی. # ~~ودرحیات پدر، دروقتی که پدرش رنجور بود ، چند کسرا ازمتمردان که پدر # ~~و آباء ایشان [را] در دل عداوت وکینه ثابت بود ، ازمیان برداشت ، تا آن # ~~معنی استراحت خاطر پدر گشت. ونیزشاه کیخسروباملک ماز ندران- نصیر ~~الدوله # ~~شهریار بن یزدجرد- خویشی کرده بود و قرابت مصاهرت مجدد گردانیده . # ~~چون به ایام شمس الملوک رسید، در عصر اوملک معظم ر کن الدوله شاه ~~کیخسرو # ~~ملک مازندران بود . [با] شمس الملوک تجدید قرابت کرد و هریکی از ایشان # ~~صهر یکدیگر وخال فرزندان یکدیگر بودهاند . وبا هم طریق یکدلی ووفاق # ~~سپرده. مدت پنج سالشمس الملوک محمد، بعدازپدر ، به ایالت رویانوحکومت # ~~آن طرف مشغول بود، تا درسنهآ سبع عشروسبعمائه فرمان حق دراو رسیدواز # ~~(86) جام کل ذفس ذانقته الموت شربت فنا بچشید . برادرش - نصیر الدوله # ~~شهریار -- بعد از اوحاکم وقائم مقام او شد1. PageV01P170 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0201.png) # ونصیر الدوله شهریار] # و او مردی مردانه و قاهر بود و در ضبط امور یکانهآ آفاق . شجاعت # ~~و صولتاو به حدی بود که هیچ آفریده را [به]حساب نگرفتی و گردن سروران # ~~ملک را به قهر وغلبه مالک گشت و ازتجبر و تکبری که داشت ، به هیچ وقت # ~~متوجه اردو نشد و از اصحاب دیوان حسابی نگرفت وشب وروز، از لشکر # ~~کشیدن وترتیب عساکر و تحصیل استعداد جیوش نیاسودی . و اموال و # ~~خزاین بسیار جمع کرد. و ولایت کلارستاق در هیچ عهدی چنان معمورنبود # ~~که در عهد او . در کو کو1، خانه وسرای ساخته بود و شهر و بازار همه ~~روزه # ~~بنیاد کرده و آن موضع مجمع اکابر و معسکر ارباب مفاخرگشته بود . و از # ~~جوانب، مردم روی بدان طرف نهاده. و بیشتر اوقات لشکر کشیده، بهاطراف # ~~گیلان وگرجیان و دیلمان و اشکور نهضت میفرمود. دو سه نوبت به اشکور # ~~رفت و حربها کرد و ولایت دیلمان و گرجیان تا تیمجان3 با تصرف دیوان # ~~خود گرفت. و در عهد او درمازندران، ملک معظم رکن الدوله ، شاه کیخسرو ms129 # ~~بن یزدجردبن شهریار ، ملک بود . و امیر بزرگ مؤمن از اکابر و معتبران # ~~اردو بود، بهمازندران. درعسراء ملک بود وبیشتراوقات میان ایشان خصومت # ~~و پیکار بودی . # ملک شاه کیخسرو ، خانه وفرزندان را که خواهر زادگان نصیر الدوله # ~~شهریار بودند، باکلارستاق آورد و ایشان هردو بایکدیگر به اتفاق ~~باستادند. # ~~ملک شاه کیخسرو، یک چند به استظهاردیوان و احکام اردوی بزرگ با امیر ~~مؤمن # ~~می کوشید . چون بدان معنی با او برنیامد ، از آن سبب که امیر مؤمن ~~دراردو # ~~به حضرت پادشاه اولجایتو خدابنده سلطان محمد ، اعتباری تمام داشت و ~~PageV01P171 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0202.png) # ~~پسرش امیر قتلغشاه، در مردی و بهادری یگانه بود، پدر از اردو احکام ~~حاصل # ~~کرده ، فرستادی و پسر در مازندران بهزور بازو ، اثر بر وی گردانیدی. # ملک مازندران را جز اسفاهی گری چارهای نماند . با ملک نصیر الدوله # ~~شهریار در ساخت و از او مدد طلبید وچند نوبت او را با لشکر گران # ~~به مازندران آورد . نصیر الدوله شهریار هرگاه کسه آمدی ، منصور و مظفر # ~~بودی . یکنوبت با لشکر گران در لیتکوه ، بهراه یاسمین کلاته ، این هردو # ~~ملک را باقتلغشاه مؤمن و امرای دیگر ، چنگ اتفاق افتاد و بسیاری از ~~امرای # ~~ترک و اکابر مازندران که با قتلغشاه مؤمن یکی بودند ، کشته شدند . و # ~~نصرت ، نصیر الدوله شهریار را بود . و جنگ یاسمین کلاته در مازندران # ~~شهرتی تمام دارد1. # هم ملک مازندران او را بهمدد آورده تا باول کنار رفتهاند و جمعی را # ~~از کیایان جلال که مخالف ملک مازندران بودند وبا او به خلاف وشقاق ~~برخاسته، # ~~بازمالیده و تاختنها کرده و این موافقت که میان ملک شاه کیخسرو و ملک # ~~نصیر الدوله شهریار بود ، در هیچ عهدی میان ملوک نبوده باشد ، تا حدی ~~که # ~~در نوبت آخر [87] امیرمؤمن، بهخود به مازندران آمده بود و استیلای تمام # ~~یافته . ملک شاه کیخسر و طاقت مقاومت نداشت ، متوچه اردو شد . قضا را # ~~امیر تالش چوبانی، بهامارت خراسان نامزد شد . از اردو به ms130 خراسان می ~~آمد. # ~~به اول منزل خراسان، به ملک بدو رسید وبانواب درساخته، قبولات بسیار ~~کرد. # ~~و از آن چمله که قبول کرد ، یکی آن بود که گفت که ملک رستمدار را ~~بیاورم # ~~تا امیررا ببیند . مردم را از این حال شگفت آمد . چه که شهریار هر گز ~~هیچ # ~~امیری را از امرای ترک ندیده بود و به محکومی تن درنمیداد . تا عاقبت ~~PageV01P172 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0203.png) # ~~امیرتا لش به آمل آمد و درمیدان رودبار باقلی پزان نزول فرمود وشاه ~~کیخسرو # ~~در [ آن] جای ایستاده ، سعی کرد تا نصیر الدوله شهریار [با] اعتماد ~~بروفاق # ~~او و نظر برمصلحت ملک مازندران، بهدیوان آمد ، با ترتیبی و رونقی که در # ~~آن عهد هیچ تازیکی را مثل آن دست نداد . تالش او را به انواع اعزاز و # ~~اکرام تلقی فرمود و آن زمستان در آمل بماند . و امیر مؤمن از این سبب # ~~ضعیف حال شد ونصیر الدوله شهریار، باعزتی ومرتبتی تمام باولایت خود آمد # ~~و روز بروز اعلام حشمت او رفیعتر و اساس مملکت او حصینتر و منیعتر # ~~بود . و اکابر ولایت مطیع فرمان ومتابع امر ونهی او شده ، مدت هشتسال # ~~براین منوال روزگار بگذرانید ، تا غرور ملک و جنون شباب اورا بدانداشت # ~~که [دست] از صلت رحم باز داشت و با برادر مهین خود - ملک تاج الدوله # ~~زیار - طریق مخالفت پیش گرفت و قطع را به صلت وعنف را برلطف اختیار # ~~کرد وبهمال و خزاین و عساکر فریفته گشت . در مقام نخوت و خودبینی و # ~~عجب وکبر ومنی ، به آخرین درجه از مساعد مملکت رسید و عواقب امور # ~~را به چشم بصیرت ندید . تاهم بدین واسطه ، از آنجا که درحساب اونبود در # ~~سنهآ خمس و عشرین و سبعمایه به مقام ایواجین1 ، بی حربی و زد و کیری # ~~کشته شد . # مباداکس بهزور خویش مغرور %~% که مغروری کلاه از سر کند دور # و از محلهآ وجود و شهرستان بقا ، به دروازهٔ‌ گل من علیها فان بیرون ms131 # ~~رفت و به عالم بقا پیوست والبقاء لله تعالی2 . PageV01P173 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0204.png) ~~PageV01P174 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0205.png) ### | [درشرح حال باقی ملوک عزت انصارهم وذکر ### | وقابیع ایشان. # ملک تاج الدوله زباربن شاه کیخسرو # روز قتل نصیر الدوله بعینها روز مبدأ ملک ملک تاج الدوله زیاربود . # ~~مملکت رویان بر او قرار گرفت و روزگار مساعدت کرد تا به مراد دل ممکن # ~~گشت . عزالدوله نام برادری دیگر بود ، با اوطریق مخالفت پیش گرفت و # ~~بهاردوی اعظم رفتة، از سلطان وقتمدد طلسد و بهزد وگیر برخاست . چون # ~~سعادت و دولت از کارخانهٔ‌ قضا وقدر برای ملک تاج الدوله نامزد شده بود ~~، # ~~او بهزیان آمد و به اندک زمانی تلف شد . و روز بروز رونق و جمعیت # ~~ملک تاج الدوله ازدیاد می پدیرفت و کسانی که در دل با ایشان نفاق ~~داشتند و # ~~طریق فساد میورزیدند ، همه به تیغ او هلاک شدند و جریان امور ملک # ~~برمقتضای ارادت او و منوال دلخواه مییود و حشمت ممالک روز بهروز # ~~می] افزود وخلف صدق [88] خود - ملک اعظم جلال الدوله اسکندر عز ~~PageV01P175 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0206.png) # ~~نصره - را در کلارستاق بهمملکت ثابت گردانید و به استقلال در ملک، او ~~را # ~~قرار داد و در امور ممالک بهرأی و رویت او استضاءت جست و از جوانب # ~~فارغ و آسوده میبود . و در ایام دولت او مردم رستمدار و رویان در عین # ~~جمعیت و استراحت بودهاند و در سیاست رعایا و تدبیر ملک و ضبط ولایت # ~~و راستی و درستکاری1، در این قرب هیچ ملکی به ملک تاج الدوله نرسید . # ~~مدت دوسال بدین منوال روز گار بگذرانید و در سنهآ اربع و ثلاثین ~~وسبعمائه # ~~بهمقام کدیر ، بهاجل مسمایخود برسید وبقا به اولاد کرام وابناء عظام ~~خویش # ~~عزت انصارهم بگذاشت ونوبت پادشاهی به ملک اسلام ، خسرو زمان ، # ~~ملک الملوک رویان ملک جلال الدوله اسکندر عزت انصاره سپرد3. # سلک جالالالدوله اسکندر # چون در این تاریخ که یاد کرده شد ملک اسلام [ ملک جلال الدوله # ~~اسکندر] عزت انصاره بهایالت ms132 رستمدار و رویان مستقل گشت و پادشاهی آن # ~~نواحی از فضل ربانی و قضای آسمانی، بهاستبداد حضرت دولت پناهی 3، # ~~اورا دست داد، برادرش ملک معظم، مفخر ملوک العجم، شاه وشهریار رویان، # ~~- ملک فخرالدوله شاهغازی عزت انصاره- را درمملکت ناتل رستاق مستقل4 # ~~گردانید و پشت هریکی از ایشان به پشت دیگری قوی گشت . احوال ممالک # ~~رویان ، نظام پذیرفت و ایام دولت ایشان و تاریخ روزگار و اوقات بزرگوار # ~~ایشان ، فهرست ایام و اعتبار شهور وسنین و اعوام کشت و روز بروز عرصهآ # ~~مملکت عریضتر و بساط سعادت بسیطتر میبود. و هرروز قواعد آن دولت ~~PageV01P176 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0207.png) # ~~را تشییدی و معاقد آن سعادت را تمهیدی میافزود تا بعد از اندک روزگار # ~~گلبن دولت به بار آمد و غنچهآ ملک به مدد هبوب نسیم صبا ومساعدت قدر و # ~~قضا ، دهن تمکین بکشود و آفتاب دولت آل استندار ، از حجاب سحاب # ~~تواری روی نمود و وجود پرجود ملک معظم ، وارث ملک جم، شرف الدوله # ~~گستهم عز نصره از محل صبی ، قدم در طور عنفوان شباب نهاد ودر عقب # ~~آن، نهال وجود ملک معظم، اعدل ملوک عالم، سعد الدوله طوس زیدت قدرته # ~~نشو و نما یافت . مبانی مملکت1 با این چهار رکن قوی ، استحکام یافت و # ~~ساعد مملکت را از این چهار اصابع بسطی وشوکتی بادید آمد. هراستعدادی # ~~که برای جهانداری و پادشاهی در کارخانهآ غیب ذخیره کرده بودند ، در این # ~~اشخاص شریف بهظهور پیوست . تا اگر گویم که دراین قرن ، انسانیت # ~~مطلقا بر این ملوک عزت انصارهم ختم است ، به جای خود باشد . هریکیرا # ~~از ایشان اگر گویند که مستعد حکومت اقلیمی ، یا لایق پناه گاه ~~اسلامیاند ، # ~~دروغ نگفته باشند. بلکه ذات شریف ایشان علی حده در تحصیل اسبابسلطنت # ~~و ضبط امور مملکت وفکرصایب و رای و رویت آیتیاند نه درخورد ایالت # ~~طرفی یاحکومت ولایتی . ایزد تعالی رتبهآ جاه وجلال این ملوک را دم بدم ~~در # ~~ترقی داراد و از عین الکمال مصون و محفوظ ms133 بالنبی وآله اجمعین. # [بنیاد عمارت قلعهآ حجور و شهر کجور] # در تاریخ سنهآ ست و اربعین وسبعمائه ، روز یکشنبه بیست ویکم # ~~ذی الحجه[89] بنیاد عمارت قلعهآ کجور و شهر کجور از نونهاده شد. ~~بواسطهآ # ~~آنکه عمارت قدیم که کرده بودند بکلی خراب شده بود و منکوب گشته . و # ~~خرابی این شهر کجور بهسبب دولت آل چنگیزخان بود که قتل بسیار کرده ~~PageV01P177 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0208.png) # ~~بودند و در تاریخ سنهآ اربع1 و ثلاثین و سبعمائه که وفات ملک تاج ~~الدوله # ~~اتفاق افتاد ، بعد ازچند ماه ، ملک الملوک شرف الدوله2 در مازندران ~~فرمان # ~~حق یافت وملک سعید شهید فخر الدوله حسن غفر الله ذنوبه به ملکی ~~مازندران # ~~مستقل گشت . و هنوز سالی بر نیامده بود که سلطان سعید ظل الله فی الارض # ~~سلطان ابوسعید بهادرخان نورالله ضریحه ازعالم فنا رحلت کرده، تاج وتخت # ~~پادشاهی را بدرود کرد و دولت آل چنگیزخان در ممالک ایران به انقطاع # ~~پیوست و از حدود آب جیحون تا در مصر و اقصای شام ، بعد از آنکه مدت # ~~هشتاد سال مملکتی گشته چون باغ ارم خوب و خرم وچون حرم کعبه، آسوده # ~~و ایمن 3، چون قارورهای بر روی آب متزلزل و چون خاشهای بر دریچهآ # ~~باد مشوش گشت و احوال سلطنت خلل پذیر گشت . # از گاه وصول موکب هلا کوخان در بغداد که سنهآست وخمسین و ستمائه # ~~بود تا وقت وفات سلطان ابوسعید ، مدت هشتاد سال تمام بود . ودراین مدت # ~~ملک ایران از تعرض اهل فضول فارغ و آسوده، خاصه درایام سلطنت غازان # ~~خان و اولجایتو خدابنده و ابوسعید بهادرخان . در این سهعهد کسی چگونه # ~~نشان دهد که امور ملک ایران تا چه حال مضبوط افتاده بود ویظهیر # ~~فاریابی درباب چنین روزگاری گفته است : # آرام یافت در حرم امن وحش و طیر ### | واسوده گشت در کنف عدل انسوجان # گردون فروگشاده کمند از میان تیغ ### | و ایام بر گشوده زه از گردن کمان # ملکی چنین مسخروحکمی چنین مطاع ### | دیرست تا ms134 نداد فلکر ی تسان PageV01P178 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0209.png) # تا بواسطهآ فوت ذات شریف سلطان ابوسعید ، آن قضیه منعکس گشت # ~~و امن به خوف و عدل بهجور و فراغ بهشغل و عمارت به تخربه مبدل شد . # ~~قال الله تعالی: و تلکالأیام نداولها بین الناس. امرای دولت بعد از ~~وفات # ~~سلطان بههم بر آمدند وهرکس به ایالت طرفی و حکومت ولایتی موسومشده # ~~و در آن میانه چندین هزار خانههای1 قدیم خراب گشت . و صورت نص # ~~لولا السلطان ندکل الناس بعضهم بعضا بهظهور پیوست وملوک ولایات و # ~~طرفداران ، بهخودی خود در ملک استقلال یافتند2. # ملک اعظم جلال الدوله اسکندر عزت انصاره، بعد از آنکه ملک موروث # ~~خود را که ابا عن جد به میراث یافته بود ، مضبوط گردانید و امور آن ملک # ~~را بانظام آورد ، در تحصیل ممالکی که درجوار اوبود سعی فرمود وبه اتفاق # ~~اخوان که هریکی برفلک سلطنت ماهی وبر سریر مملکت شاهیاند نصرهم الله # ~~و اعانهم ، در بسط و امتداد ذراع ، اساس ملک رأ به ذروهآ ارتفاع ~~رسانیده ، # ~~بقاع کوهستانها را از حد قزوین تا سمنان و مازندران به اهتمام دیوان ~~خود # ~~آورده و آن ملک را که در تصرف چندین کس از امرا و اکابر و اعیان عصر از # ~~ترک وتازیک بود ، با تصرف گرفت و از آنجا به بیابان [90] [ری] رفته، ~~آنچه # ~~متصل کوهستان بود از اعمال ری متصرف شد . تا امروز تمامت ری وقزوین # ~~بهنسبت با حشم رستمداری مثل کدیر و فیروز آباد است . و از قزوین مال # ~~پهلوانان درگاه بخش کردند3 . PageV01P179 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0210.png) # و در نفس کجور که در قدیم الایام شهربود و بهدور ایام خراب شده ، # ~~ساخت . اکنون باید که [به شرح] وقایع و حالاتی که در ایام دولت و عهد # ~~ایالت این ملوک واقع شده علی حده مشغول گردیم و بهقدر وقوف یاد کنیم # ~~ان شاء الله تعالی وحده . # ذکر واقعهآ امیرمسعود سر بدار وتوجه او بهجانب مازندران # و رستمدار و هلاک او در رویان برسبیل ms135 اجمال واختصار # چون در تاریخ سنهآ اربع و ثلاثین و [سبعمائه] سلطان سعید ابوسعید # ~~بهادرخان که خاتم سلاطین و از دودمان چنگیزخان در ایران زمین پادشاه # ~~آخرین بود، از سرای فنا رحلت کرد وتاج و تخت موروث و مکتسبرا وداع # ~~فرمود ، والحق هیچ پادشاهی را درهیچ قرنی از اقران اینیمن و برکت نبود # ~~که او را . چه در ایام دولت او [در] اطراف ممالک ، خلق در امن ورفاهیت # ~~بودهاند و دست متغلبان از ضعفا و مساکین کوتاه و گرگ و میش در یک مقام # ~~باهم آرام داشتند . نه قوی را درعرض ومال ضعیف امید طمع و نه ضعیفرا # ~~برای تلف نفس و سلب اموال ازقوی بیم . وهر آن، زبان روزگار دم بدم با # ~~آن پادشاه کامگار و سلطان بلند محل و مقدار بدین نوع خطاب می کرد : # به دولت توچنان ایمن است پشت زمین ### | که خلق در شکم مادرند پنداری # گوئیا که حضرت عزت را جلت قدرته و علت کلمته درایجاد سلطانان # ~~مغول و اخراج طایفهآ ترک از عدم بهوجود ، مقصود او بود. چه از آن روز ~~که # ~~سایهآ مرحمت او از روی زمین مفقود گشت و آفتاب عاطفت او در سحاب # ~~عدم متواری ماند ، اطراف عالم از عرب و عجم بههم بر آمد و یکروز بلکه ~~PageV01P180 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0211.png) # ~~یک ساعت ایرانیان را نفسی خوش برنیامد و دمی بی المی بر نکشیدند وهنور # ~~نایرهآ[آن] فتنه در التهاب واشتعال و کو کب ملک درهبوط و وبال ~~ماندهاست. # قل آصطباری واذی لا أری فرجا ### | یا رب هیی لنا من آمرنا رشدا # غرض آنکه بعداز وفات او، اطراف ممالک ایران بههم بر آمد وهر کس # ~~از گوشهای دستی بر آوردند وسری بر کشیدند و پای ازاندازهآ گلیم خود ~~بیرون # ~~بردند و اطراف ممالک را به قدر استعداد خود به دست فرو گرفتند1. # و از آن جمله درخراسان ، امیر مسعود سربدار در شهر سبزوار فرا - # ~~جست و در قتل برادر خود پهلوان عبدالرزاق که ms136 مبدأ این کار و افتتاح ~~خروج # ~~و سرداری او کرده بود ، اقدام نمود و باتنی چند معدود ، عهد ومیثاق ~~کرده ، # ~~اولا شهر سبزوار [را] بهدست فروگرفت و قلعه و حصار ساخت و متمکن # ~~ینسست . # و در آن وقت پادشاه طغاتیمور بهسلطنت و پادشاهی آن طرف موسوم # ~~شده بود و خطبه و سکه در خراسان بهنام او می کردند و جمعی از قوم چتز # ~~که[91] از اشرارطایفهآ اتراک بودهاند با اوموافق بوده، پادشاه بدیشان ~~مستظهر # ~~بود و در خراسان بدسیرتی آغاز نهادند و ظلم و تعدی از حد بیرون بردند و # ~~از وزرای قدیم و اکابر خراسان ، علاءالدین محمد ، در آن ملک تمکینی ~~تمام # ~~میرسید تقصیر نمی کرد . عرصهآ خراسان بر رعایا تنگ شد و سویی [ کدا ~~PageV01P181 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0212.png) # ~~معرض تلف ماند و مردم بهستوه آمده بودند. هرجا که اسفاهیی و برناپیشه ~~آی # ~~و عیاری بود ، متوجه امیرمسعود گشتند و دست نواب خراسان از سبزوار # ~~بربستند . چندانکه بهقدر ، تمکین حاصل کردند ، از شهر بیرون آمدند و # ~~بر سر امرای ترک و متغلبان دیگر1 تاختن میبردند . و اموال و نفایس ~~بسیار # ~~جمع کرده، لشکری آراسته گردانیدند و بههرطرف که نزدیکتر بود متوجه # ~~میشدند و مردانگی مینمودند . # بنا بر آنکه امیرمسعود ، در میان نوکران و اصحاب ، خود را همچو # ~~و با خلق طریقهٔ‌ صلاح و سداد و راستی میبرزید ، نوکران بهجان از او # ~~باز نمیماندند و بههرطرف که میفرمود3 مظفر و منصور بود . تا چند توبت # ~~با امرای اتراک که در آن نواحی بودند ، مثل ارغونشاه و برادران و غیرهم # ~~حرب کردند، ظفر او را بود و ذکر آن وقایع علی حده از تطویلی خالی ~~نباشد. # ~~ویک نوبت که بعداز آن بلاد خراسان، از حدود جام و باخرز تاحد مازندران # ~~او را مسلم شد ، با ملک معین الدین حسین هروی اتفاق ملاقات افتاد ومدت # ~~سه شبانروز میان ایشان مصاف قایم بود ، تا در آن میان ، ایشان شیخ حسن # ~~جوری را که شیخ و ms137 مقتدای خراسائیان بود وامیر مسعود مرید ومعتقد اوبود، # ~~بهقتل آوردند و از آن سبب هزیمت براین طایفه افتاد . و از کسانی که در ~~آن # ~~واقعه حاضر بودند، شنیدهام که در آن مصاف هفت هزار نفس ازجانبین کشته # ~~بر آمدند والعهدة علی الراوی3. # امیرمسعود از آنجا بهضرورت مراجعت کرده ، بی توقف روی به حد PageV01P182 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0213.png) # ~~مازندران نهاد و با پادشاه طغاتیمور جنگ پیوست و بهاندک زمان مغول را # ~~بشکست و شیخعلی کاون را که برادر طغاتیمور بود ، بهقتل آورد وبیشترامرا # ~~و خواقین را اسیرگرفت . و طغاتیمور از آنجاگریخته ، تابستان به لار ~~قصران # ~~پناه داد . و ملوک رستمدار عزت انصارهم و ملک سعید فخرالدوله - شاه # ~~مازندران -- طابثراه به اتفاق یکدیگر او را در آن مقام مستظهر ~~گردانیدند . # ~~و امیرمسعود در پی علاءالدین محمد بود ، تا در قلعهٔ‌ کملین او را به ~~دست # ~~آورده، به قتل آورد. فی الجمله ملکخراسان از در هرات تاگرگان واستراباد # ~~امیر مسعود را مسلم گشت و تمامت قومس را گرفته، در هرشهری ازشهرهای # ~~آن طرف، نایبی کافی و سرداری بزرگ تعیین کرد . و از استراباد [منشوری] # ~~نبشته ، به مازندران فرستاد وملوک این طرف را به هرنوع از وعد و وعید # ~~می خواست که مطیع خود گرداند . وهمت براستخلاص این طرف مصروف # ~~292 میداشت . و قصاد پیاپی می آمدند و از وصول موکب امیرمسعود # ~~اخبار می کردند و ترددی در اهالی مازندران از آن سبب بادید آمد . # کیا جمال[الدین] احمد جلال که در مازندران جملة الملک بود و مردی # ~~بزرگ و پیر و کاردیده و گرم و سرد روز گار چشیده و بسی وقایع در مدت # ~~عمر پس پشت انداخته و به رأی صائب و تدبیر و رویت ، بارها امورممالک # ~~ماز ندر ان ساخته، و درطبرستان گذشته ازملوک وسلاطین، هیچ امیری و ~~بزرگی # ~~بهعلو همت و اصابت رأی و ثبات دل و تدبیر امور وضبط کارها بدونرسید . # ~~از بیم آنکه نبادا که اگر این شخص برسبیل تسلط بدین ms138 ملک در آید ، ~~طریقهآ # ~~انتقام پیش گیرد و آن معنی موجب خرابی مازندران باشد ، عزم کرد که با # ~~با او بهخلق [وکرم] پیش آمد و به انواع مکرمت او راتتوض گردانید و ~~PageV01P183 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0214.png) # ~~برفور عزیمت آمل مصمم کرد . کیا آن در پیش استاده ، طوعا او کرها لشکر # ~~یهساری آمد و قاصد بهملوک فرستادند که ملاقات کجا خواهد بود؟ # ملک فخر الدوله مشورت وصوابدید با پیش ملک اعظم جلال الدوله # ~~عزنصره آورد و بعد از تدبیر بسیار ، جز بهحرب و مقاومت صلاح ندیدند . # ~~باهمدیگر عهد ومیثاق بستند که بهجان ومال وحشم وملک وولایت ازهمدیگر # ~~بازنمانند و به دفع دشمن قیام نمایند. واز اطراف راههارا محافظت ~~فرمودند. # ~~امیر مسعود درساری، بعضی از خراسانیان را بازداشت و به نوروز از آنجا # ~~بهحوالی آمل پیوست . ملک مرحوم فخرالدوله اکابر و اعیان وقضاة و ائمه # ~~و سادات آمل را بهنیایت و اقامت در آمل رخصت داد و او با نو کران و # ~~اسفاهیان ، حشم وخانه برگرفت و از آمل غیبت فرمود1. # امیر مسعود هجدهم ذی قعده سنهآ ثلاث وار بعین و سبعمائه به آمل در آمد. # ~~اللهاکبر آن چه روزی بود که درصحرای بوران، رایت اوخافق گشت، اندهزار # ~~مرد جرار از ترک وتازیک همه با سلاح تمام و پوشش مکمل و اسبان فاره و # ~~استعدادحرب که هیچ کمتر کتلچی ، بی استعداد و آلت وعدت تمام نبودهاند، # ~~گوئی نص قر آن آنجا که می فرماید که : یوم درونها تنهل کل مرضعته عما # ~~آرضعت و تضع گل ذات حمل حملها وذریانناس سکاری ، برای اهل آمل عبارت # ~~از آن روز بود . و از جوی هرهز گذشته در خانهٔ‌ ملک نزول فرمود . وشب # ~~در آمدن راه آن یک محله را که قراکلاته2 خوانند، گرد بر گرد از درختان ~~و # ~~درهای خانهها سدی ساختند و آدمی و مراکب بههم متصل مقام گرفتند که # ~~الا دوموضع3 راه نبودی که کسی در آنجا مدخل و مخرج سازد . و با فردا ~~PageV01P184 # ![image ms139 filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0215.png) # ~~بامداد به نفس خود قیام نموده ، گرد بر گرد خانه بهارش می پیمود و ~~هرامیری # ~~را از امرای لشکر تعیین کرد که چه مقدار[ی] دیوار بر آرندو خانه و ~~سرایرا قلعهای # ~~حصن سازند . تا به کمتر از سهروز آن بنا تمام شد و شرفهها بنهادند . # ملوک رستمدار عزت انصارهم بهسرحد ملک خود نزول فرمودند و # ~~به موافقت ملک مازندران دم بدم پیش اوتهادید و وعید می فرستادند و ~~نوکران # ~~در حوالی آمل دست [93] بردها مینمودند وبرسرلشکریان واسبان تاختنها # ~~می بردند و یکدم ازقتل نفوس ونهب مراکب خالی نبودند و شبها برسرایشان # ~~در[می] آمدند و بدانچه دست میرسید هیچ تقصیر نمی کردند . # وکیا جمال الدین احمد جلال چون دید که اهل خراسان از صوابدید # ~~او بیرون شدند وکارها بیمشاورت او می کنند ، دانست که اختیار از دست # ~~رفته است . پیاپی پیش ملک و اقارب خود میفرستاد که شما در مردانگی # ~~بکوشید و ناموس مازندران نگاه دارید و به سبب آنکه من دردست اهل خراسان # ~~گرفتارم دست از تعرض ایشان باز مدارید که ایشان ترسیدهاند . من مردی # ~~پیرم وعمر و روز گار خود گذرانیده، اگرمن تلف شوم و مازندران به ناموس # ~~بماند بهتر از آن باشد که بهمذلت و اهانت تن فرا دهید و نظر با مصالح ~~یک # ~~نفس چندین نفوس در ذل و هوان گرفتار شوند1. # بزرگان ولایت از دور و نزدیک با آنکه بعضیرا با بعضی خصومت # ~~بود ، همه بالاتفاق یک کلمه شدند و به فیض فضل ربانی میان دلها تألفی ~~بادید # ~~آمد . و الفت دلها ، دلیل نصرت اهل مازندران گشت . قوله تعالی : هوالذی # ~~آبدک بنصره وبالمؤمنین و آذفبین وبهم کو اصفطت کلای الرض چمیعا ~~PageV01P185 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0216.png) # ~~گیلان یکدل شده ، بهمقاومت اهل خراسان دل برکار نهادند . # چون امیر مسعود از دست برد اهالی ولایت و وفاق ایشان با یکدیگر # ~~خبردار شد هیبت این طایفه بدونشست و فکری که در اوایل مییایست کرد تا # ~~در ورطهٔ‌ هلاک نیفتد، در اواخر ms140 پیش گرفت. خود ندانست که بیشهآ ~~طبرستان، # ~~عرین شیران با چنگال ومکمن هژبران با گرز و کوپال است . اگرچه در کنام # ~~سباع به آسانی در آیند ، الا مخرج به دشخواری انجامد . و اگرچه به اول # ~~به حیله دشمن را چون پلنگ مجال دهند ، بهنوبت دوم چون شیر ژیان کمین # ~~بگشایند . از نماز شام تا وقت سحر ، مردان کار ، آوازها بر آوردندی که ~~ای # ~~مردم خراسان به پای خود بهدام آمدید! به آمدن مجال دادیم، اگرمردید ~~بیرون # ~~روید . شمارا چه احتیاج به قلعه و حصار کردن است. از آن روز که از خندق # ~~تمیشه ، قدم دراین بیشه نهادید، شما درقلعه گرفتارید ! مردی آنست که ~~خود # ~~را از این قلعه بیرون برید . کوه و دریای ولایت همه لشکر جرار است . ~~هیچ # ~~غریبی در این مقام نیامد وبا ما بهقهر برنخاست که فروننشست. و ازاین ~~نوع # ~~تهدید و وعید می گفتند . تا در آن میان امیرمسعود مضطرب گشت1. کیا # ~~جمال الدین احمد جلال وبرادر زادگان را به شهربند باز داشت3و تدبیر ~~خلاص # ~~خود می کرد. و از کیا آن التماس نمود که او را از آمل بدر برند. # و امیرعلی بن هولغون3 که ازامرای هزاره یکی او بود ، با لشکر خود # ~~از او مفارقت کرد وبه ملوک پیوست وبااهل مازندران و رستمدار یکدل شد. # ~~از این سبب هیبتی دیگر بر امیر مسعود مستولی شد وبا احمد جلال گفت که # ~~مرا از این ولایت بدرباید برد وبهیک روزپنج خروار درم نقد بدو داد . ~~احمد # ~~جلال آن مبلغ را از او ستانده [94] با پیش اقارب خود فرستاد و فرمود تا ~~PageV01P186 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0217.png) # ~~از جوی هرهزتا ساری سدهای محکم ساختند و راههافرو بستند و خراسانیان # ~~را که در ساری و باون1 گذاشته بودند ، همهرا به قتل آوردند . مدت نهروز # ~~امیر مسعود در آمل مقام کرد . راستی آنکه در این مدت2 هیچ آسیبی به # ~~مقدار سیبی از ایشان به اهالی آمل نرسید. روز دهم برنشست و با ms141 لشکری # ~~جرار. # سپاهی چو مور و ملخ بی شمار %~% دلیران جنگی و مردان کار3 # روی به طرف رستمدار نهاد . حال آنکه ملک اعظم جلال الدوله # ~~اسکندر] فرمانداده بود . تا راههای ولایت را از کوه تا دریابستها4 ~~ساختند # ~~وبرسر راهها مترصدان نشسته . چون به یک فرسنگی آمل به دیه یاسمین کلاته # ~~رسیدند، از پیش ، لشکر رستمدار و از عقب، اسفاهیان مازندران ، دست در # ~~کار نهادند. ازوقت رحلت لشکر خراسان از آمل، دوساعت یا بیشتر برنیامده # ~~بود که همان ساعت مردم آمل و نواحی از لشکرگاه به شهر در آمدند ، با # ~~اسپان و اشتران و اسیران ترک و تازیک به نوعی که هیچ آفریده را در خیال # ~~نبود . امیر مسعود چون دید که مجال تنگ شد وکار از دست رفت . به اولین # ~~آورد و روی به هزیمتنهاده، به راه لاویج متوجه کوه گشت . به آمید آنکه # ~~رستمدار عزت انصارهم از پیش و از یمین و از یسار . PageV01P187 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0218.png) # فی الجمله از یاسمین کلاته تا نهایت لاویج بلکه تا رودبار1 نور یک # ~~معر که[ای] شده بود و به هر چند قدم کشتهای افتاده . مجموع لشکر را به # ~~زخم تیغ وتیر و گرز و کوپال ، در آن حدود چنان متفرق گردانیدند ، پندار # ~~که هر گز برایشان از جمعیت اثری یا خود ایشان را در دنیا خطری نبود . # ~~کأن دم تغن بالامس # جمع آمده بودند چوپروین یک چند ### | گردون چو بنات نعششان بیراکند # تادر آن ولایت کمتر کودکی، [کهنتر] امیری را اسیر می گرفت و # ~~ضعیفتر پیری ، بزرگتر پهلوانی را دستگیر می کرد . وهر طرف داری به # ~~گوشهای ، بیزادی و توشهای گرفتار ماند. بعداز دوروز ، امیرمسعود باتنی # ~~چند از خواص خود، به راه رودبار یالو، روی به بالا نهاد. قضا را ~~برسرراه # ~~نردبان [یالو]، مترصدان [ومستحفظان] خسرو جوانبخت شرف الدوله گستهم # ~~عزنصره حاضر بودند . راه برایشان بگرفتند . چون از آنجا امید خلاص # ~~متعذربود ، مراجعت کرده ، روی را به رودبار [نوربه] دیه اوز نهاد و ms142 در ~~آن # ~~کوهستان سر گردان گشت. شبهنگام، بهدست تو کران ملک شرف الدوله گستهم # ~~عزنصره اسیر گشت وسخرهآ قید قضا وقدر ماند وبا آن همه مدد وعدد، تنهابی # ~~تنها به بلای اسر گرفتار ماند . # در وقت هزیمت ایشان [از آمل] خواجه بهاءالدین سمنانی2 را که # ~~مستوفی دیوان امیرمسعود بود ، بر سر راه یاسمین کلاته مجروح افتاده ، # ~~باز یافتند. اکابر شهر اورا برداشته [95] باحضرت ملک فخر الدوله ~~آوردند. # ~~در آن حال بر او مرحمت فرمود و استمالت داده ، از کمیت عدد آن لشکر ~~PageV01P188 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0219.png) # ~~سؤال فرمود . گفت هر شب وظیفهآ دواب و مراکب به قلم من میرسانیدند . # ~~چهارده هزار سر اسب و ششصد سر استر و چهارصد اشتر در حساب آمده # ~~بود1 . باقی عدد را بدین حمل باید کرد . # غرض آنکه این جمله در ولایت مازندران ورستمدار چنان گم شد که # ~~گوئی هر گز موجود نبود2 . # امیر مسعود را به حضرت ملک اعظم جلال الدوله [اسکندر] عزت انصاره # ~~حاضر گردانیدند . دو روز موقوف فرمود و بنابر آنکه اکابر مازندران را # ~~کشته بود وچندین فتنه درمیان مردم برانگیخته ، به هلاک او فرمان داد . ~~پسر # ~~علاءالدین محمد، درصحبت امیر مسعوداز جملهآ اسیران بود. از بندگی ~~عزنصره # ~~اجازه یافته در قریهآ بون برقنل او اقدام کرد وجثهآ او بر سر راه کااج ~~رود، # ~~زیر آسیاه از جانب شرقی جوی بر سر راه3 مدفون است . # صاحب نظری کجاست تا در نگرد ### | تا آن همه مملکت بدین میارزید # و پس از چندان گیرودار وکار وبار ، به عاقبت ، اعتبار اولو الابصار # ~~گشت. فأ عتبروا یا اولی الوبصار # و از جملهٔ‌ عجایب صنع ایزدی آنکه امیر مسعود به ترتیبی که کهم # ~~زیر کان در آن متحیر بود و نطق دانایان ازصفت آن قاصر و با هیبتی که ~~روآن # ~~پردلان از بیم آن می لرزید وصلابتی که خاص وعام از صولت آن می ترسید، # ~~از آمل کوچ کرده، به حیثیتی که روی زمین آمال از فرقاهرفای ستب ~~PageV01P189 # ![image ms143 filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0220.png) # ~~اسبان درلرزه افتاده بود و فضای هوا ازصدای آواز دهل ونقاره و کرنای # ~~درهای وهوی و ولوله مانده که یوم ترجفاتر اجفتهآ نشان از آن روز بود ~~واز # ~~گرد و غبار مراکب روی آسمان چنان تاریک گشته که تشخص فیه الدبصار و # ~~بعد از سه روز درهمان موضع که مقر حکومت و مسند قهر وایالت او بود ، # ~~پوست سرش پر از کاه کرده ، [بهدار عبرت] آویخته بودند که چشمهابایستی # ~~که به آن حال بگرید و دهنها بایستی که برشعبدهٔ‌ روزگار خنده زند . # غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند ### | زانکه بلندی دهد تا بتواند فکند # اگر کسی به نظر اعتبار نگاه کند ، لذت حیات بهاندیشهآ روز وفات # ~~نمیارزد و برای لقمهای که سد جوع کند یا کسوتی که سترعورت را شاید ، # ~~این همه وبال در گردن گرفتن کری نمی کند . رباعیه : # عمری بهمراد رانده گیر آخر چه ### | وین نامهآ عمر خوانده گیر آخرچه # گیرم که به کام دل بمانی صد سال ### | صد سال دگر بمانده گیر آخرچه # همهآ دنیا درحکم خود آورده گیر وخزاین و اموال همه جهان باتصرف # ~~گرفته گیر ، اگر به دیدهآ بصیرت نگه کنی ، حاصل از آن همه جز امتلاء یک # ~~معده و اکتساء یک جثه نخواهد بود. و در این معنی پادشاه و گدای و قوی # ~~و ضعیف و وضیع و شریف یکسانند1. # اگر پادشاهست و گر پینه دوز %~% چو خفتند گردد شب هر دو روز # دل در دنیا بستن کار جهال است [96] و بهغرور او فریفته شدن، شیوهآ ~~PageV01P190 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0221.png) # ~~اوباش و اراذل ، بیت : # ~~دل در جهان مبند که یاریست بیوف ### | جامیست بی شراب وشرابی است بی شکا # ~~نوشش مچش که زهر افاعی است درعقب # خمرش مخور که رنج خمارست در قە # ~~راه امل مپوی که آندار قد خلت # ~~ذکر تاریخ بنیاد شهر کجور و مبدأ عمارت حصار معمور # که ساخته شد و تصوبر طالعش برسبیل اجمال # ~~چون شهر کجور سبب استیلای ms144 مغول و دولت آل چنگیزخان کهآ # ~~اطراف جهان را فروگرفته بود و در شهرهای خراسان و عراق بسی خرابی # ~~وقتلها واقع شده . ودر مبدأ آن حال برموجب نص ان المدوک اذا دخلوا # ~~قریته آفسدوها و جعدواأعزة أهیها أذدته عمارت بلاد بهخرابی و عزت عباد # ~~به مذلت مبدل گشته . چنانکه در شهرهای خراسان ، بعضی که خراب مانده # ~~مانده ، مانند شهرهای دیگر و آثار عمارات آن محو گشته . PageV01P191 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0222.png) # ~~احیاء رسوم آباء و اجداد سلف خود سعی بلیغ نمود و بهاندک زمان آن معنی # ~~را ازنیت به عمل واز قوت به فعل آورد وعمدهآ شهر وقلعه اتفاق افتاد به ~~میار کی # ~~و طالع سعد، بامداد روز شنبه بیست ویکم ذی الحجه موافق با بیست وهفتم # ~~تیر ماه قدیم سنهآ ست وار بعین وسبعمائه هجریه1. # تصویر طالع بر وقوع کواکب اینست2 # [به طالع زمان ثور که آفتاب دردلو بود به چندین حل ومریخ درسرطان # ~~سیم طالع زمان بهچندین بحاراس ، در سنبلهآ پنجم طالع زمان بچندین کح # ~~کط قسر ، در دلو در دهم طالع زمان به چندین یح کو ، زحل در حوت در # ~~یازدهم طالع زمان به چندین ایه و مشتری نیر آنجا بهچندین مهجانیر، ذنب # ~~نیز به چندین کح کط ، عطارد درحمل به دوازدهم طالع زمان به چندین بطلح، # ~~زهره هم آنجا به چندین ط کد والله اعلم بحقیقة الحال .] # فتح قلعه ادون ری بهدست ملک جلال الدوله اسکندر # [297 در تاریخی که ذکر آن خواهد رفت ، جمعی ازامرا وامیرزادگان # ~~ایغور] جمع گشتند و به قریهآ ادون ری رفته حصاری را که در میان دیه بود # ~~مستحکم گردانیده، تمامت اهالی آن ملک را که اهل اعتبار بودهاند در حصار # ~~آورده و امیرزاده در سونقیا3 را بهسرداری آن قلعه موسوم گردانیده . چند # ~~نوبت قصاد به جانب ایشان رفته ، ایشان را بهطاعت دعوت فرموده ، قبول ~~PageV01P192 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0223.png) # ~~نکردند . تا در فصل تابستان موکب همایون ملک اعظم ، خسرو عجم ، ملک # ~~جلال الدوله اسکندر عزت انصاره ms145 با تمامت برادران و امرای ترک و تازیک و # ~~ولایتی ، بهجانب ادون نهضت فرمود . ودراین وقت مرتضی اعظم ملک الجیل # ~~والدیلم [سیف الدولة والدین سید رکابزن کیا الحسینی ] مصاحب موکب # ~~همایون] عزتانصاره بود و لشکر درپای حصار از یمین و یسار فرود آمدند # ~~و جنگها واقع شد و مدت هفت شبانروز ، قلعه را حصار دادند ، بهحیثیتی # ~~و از هرطرف که ازبالای قلعه خیال شخصی از اشخاص بدیدندی، بی توقف، # ~~کمانداران به تیر بدوختندی . بعد از هفت روز اصحاب قلعه، بهجان ومال ، # ~~امان طلبیدند. ملک اسلام ، مرحمت فرموده، ایشان را بهجان و مال امان ~~داد. # ~~روز بیست وچهارم رجب موافق یازدهم آبانماه1 قدیم سنهآ ست و خمسین و # ~~سبعمائه ، قلعه ادون گشوده شد . و امیرزادهآ معظم درسون قیارا با اهالی ~~قلعه # ~~بهجان ومال امان داده و قلعه را فرمود تا یاخاک برابر کردند و اجازت ~~داده تا # ~~آن جماعت [به قلعهآ] صد2 رفتند . همان روز امیر پولادقیا3 با تمامت ~~امرای # ~~ری حشر کرده، لشکر کشید، در زیرطهران بهمقام خونی جمعشدند . موکب # ~~ملک اعظم بالشکر منصور در برابر ایشان لشکرگاه ساخت و همانروز فرمان # ~~داد تامصاف دهند . امرای ری چون درخود به نسبت باحشم منصورملک اعظم # ~~ضعفی یافته وطاقت مقاومت نداشتند ، قاصد فرستاده ، صلح طلبیدند وقرار # ~~داده که بهدر گاه حاضر شوند. ملک اسلام عزت انصاره ملتمس ایشانرا مبذول # ~~فرمود و مجال داد. آن شب لشکرترک مقام ومنزل باز گذاشته ، گریز به ~~هنگامرا PageV01P193 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0224.png) # ~~ظهر شمرده ، پشت بههزیمت دادند و امیرزاده در سون قیا را اجازت داد که # ~~حصار ادون را خراب می کنم که بهسبب آن فتنه تولد می کند . توبرو ~~باقلعهآ # ~~صد که شیو طهران است . # آنچه فرمود امیرزاده در سون کرد و با حصار صد رفت و به قضای # ~~خدا از دنیا برفت والبقاءلله تعالی1. # فتح قلعه قوسین بهدست ملک جالال الدوله اسکندر # در تاریخی که ذکر آن خواهد رفت ، امرای ایغور مثل امیر کبیر # ~~پیر احمد و ms146 امیرزاده بندک ارومقیا و امیرعبیده وامیرحسن لاذی2 و غیرهم # ~~به مخالفت ملوک اعاظم ، عظم الله قدرهم با هم اتفاق کردند [98) به نیت ~~آنکه # ~~قلعهآ قوسین را بهدست فرو گیرند ودست نواب ملوک اعاظم عظم الله جلالهم # ~~از ری ونواحی آن کوتاه گردانند . موکب همایون، ملک اعظم جلال الدوله، # ~~عزت انصاره ، دراین وقت بهمبار کی به موضع واریان مسکن ساخته بود. از # ~~آنجا نهضت نموده در کرج نزول فرمود. و جماعت اتراک لشکرگران جمع # ~~کرده بودند وبه حاکم و سردار قم استظهار جسته و از آنجا عقد مکا [با]3 ~~نام # ~~که از رئیس زادگان اصفهان بود و رکن کرد را 4 که از برناپیشگان اصفهان # ~~بود و درقم مصاحب حاکم آنجا گشت و به نوکری او منسوب شده بود ودر # ~~تمامت عراق نام و آوازهآ او به اخی گری فاش گشته. بسی کارها از اسفاهی ~~گری # ~~و بر ناپیشگی از دست اوبر آمده بود، ایشان هردو با صد سوار قمی ~~واصفهانی PageV01P194 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0225.png) # ~~بهمدد امرا آمده بودند . ملک اعظم جلال الدوله عزت انصاره خواست که # ~~بهنفس خود قیام نماید . ملک معظم ، وارث ملک جم ، شاه وشهریار ایران، # ~~خسرو عهد و زمان، ملک فخرالدوله شاه غازی عزنصره ومد عصره درخواست # ~~فرمود که بدین جنگ قیام نماید و به تدبیر این طایفه سعی فرماید ، و ~~فرمود # ~~که برای این قدر مهم، مخدوم عنان نجنباند و رکاب نر نجاند. شاید چه ~~یمکن # ~~که این مهم بهدست ما بر آید . و هم در روز با لشکری اندک از ترک وتازیک # ~~به در قلعهآ قوسین خرامید . امرا چون لشکر مستعد داشتند ، خویشتن را در # ~~مقام غرور دیدند . حالی با لشکری آراسته ، روی آوردند . ملک معظم # ~~فخرالدوله شاه غازی عزنصره به نفس خود به لشکر آرائی و یاسامیشی قیام # ~~فرمود. هردو لشکر روی به یکدیگر آوردند. ملک فخر الدوله عزنصره به نفس # ~~خود تقدیم کرد و بانگ بر لشکر زده و به توفیق باری عزشأنه در آن ms147 مصاف # ~~ثبات قدم ورزیده ، بهیک طرفة العین ایشان را منهزم گردانید . لشکر از ~~ترک # ~~وتازیک در عقبش راندند و شمشیر در آن لشکر [ کشیدند وخشک وتر] # ~~نگذاشتند . همان زمان ملک معظم عزنصره بانگ برلشکر زد که هزیمتیانرا # ~~مکشید و اگر نه یک تن از آنان زنده نماندی . اتراک را لشکر منصور تا ~~دزک # ~~اشتارون بدوانیدند عند مکان لیس وافد . . . . و ر کن کرد1 با صد تن ~~کشته # ~~بر آمدند، مجموع اسبان وسلاح وآلات حرب از برگستوان و جوشن وغیره # ~~غارت کرده و این فتح اول بامداد روز آدینه بود بیست و هفتم ذی الحجه2 # ~~موافق [چهاردهم اسفندیارماه قدیم] سنهآ تسع وخمسین وسبعمائه . وقلعهآ ~~قوسین # ~~که از امهات قلاع ری است ، [مستخلص کرده به امیر کبیر علی پاشا] سپرد و # ~~اسیران و غنایم و اموال را با کجور نقل کرد [بعد ازمدتی] حاکم [ و ~~سردار PageV01P195 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0226.png) # ~~قم و صاحباعظم سپه سالار] عراق خواجه علی صفی قاصدان به بند گی ملک # ~~معظم عزت انصاره فرستاد با هدای و تقدیم عجز و عذر بدانچه گذشته بود و # ~~التماس نمود که اسیران را بازفرستند . ملک آن قاصدان را نوازش فرموده ، # ~~التماس وی مبذول فرموده ، خلاص نمود وهم اجازت [دادند که کالبد رکن # ~~گرد را بهقم نقل کنند واین فتح] با سایرفتوح منضم گشته ، تاریخ ایام ~~دولت # ~~ایشان گشت وما النصر إلد من عندالله1. PageV01P196 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0227.png) ### | ادر ذکر واقعد مازندران وانقلا بی که حادث شده ### | ااکنون. # ~~دولت ، سبب قهر حنکیز خانیان، بهذلت میدل شد . چنانکه صاحب اعظم # ~~شمس الدین محمد جوینی صاحب دیوان در قطعهای که پیش ملک شمس الدین # ~~کرت نیشته است، باد کرده که: # ~~ر حد مشرق و مغرب به دولت ابقا ### | سریر ملک حهان تختکاه تر کانست PageV01P197 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0228.png) # ~~بزرگ بود ، و دایما از پادشاهان ، یکی آنجا ممکن نشسته بود و آن طرف # ~~به مازندران متصل است تاخت و تاراج و بیسویتی1 در مازندران دایما # ~~می کردند . از این جهت ملوک ms148 مازندران را ملجأ و بازگشت بهوقت عجز و # ~~هزیمت طرف رستمدار بود و به حفظ و حمایت ملوک استندار پناه می جستند # ~~و از عهد ملک فخرالدوله شهراگیم تااکنون برهمین منوال بماند . و در این # ~~نزدیک مدت . . . . سال میان ملک سعید رکن الدوله شاه کیخسرو ملک # ~~مازتدران ومیان امیر مؤمن وپسرش قتلغشاه به سبب حکومت مازندران # ~~خصومت بادید آمده ، چند نوبت جنگ و حرب کردهاند . # و مبدأ آن حال چنان بود که بعداز وفات ملک اعظم تاج الدوله یزدجرد # ~~بن شهریار ، شاه مازندران ، از قبل دیوان، امیر مؤمن بهشحنگی مازندران، # ~~به آمل آمد و مدتی در آنجا بماند و روز بروز تمکین او زیادت می گشت . # ~~تا ملک مازندران نصیر الدوله بهعالم بقا پیوست و میان برادران او ~~مخالفت # ~~قایم گشت. و ملک شمس الملوک محمد غدر کرده، به قتل برادرخود علاءالدوله # ~~علی اقدام نمود و او را بهقتل آورد . ملک رکن الدوله شاه کیخسرو به ~~اردو # ~~رفتند ، از آنجا حکم و فرمان حاصل کرده ، قتلغشاه مؤمن را بهدست قوی و # ~~استظهار خود [آسوده خاطر] ساخت و به آمل آمد و حکومت مازندران بدو # ~~مفوض شد . # و ملک شمس الملوک باگیلان رفته مدتی آنجا بماند و بعد از چند وقت # ~~باز بهعهد و میثاق با مازندران آمد و از طرفین از یکدیگر ناایمن و بد ~~گمان # ~~بودند و بهجائی رسید که ملک رکن الدوله شاه کیخسرو به مشورت و استظهار # ~~قتلغشاه ، ملک شمس الملوک را با برادر مادری او ملک اردشیر بن علاءالدو ~~له # ~~علی در کوشک اردشیر آباد بهقتل آورد . و بدین سبب ملک شاه کیخسرو ~~PageV01P198 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0229.png) # ~~ضعیف حال گشت و قتلغشاه را قوت بیفزود وبعضی از مردم ولایت پااویکدل # ~~شدند ودر مازندران توقع کرد . امیر مؤمن از اردو ، احکام فرستادی و # ~~قتلغشاه بهقوت و استظهار مردم ولایت و امرای هزاره و صده که درمازندران # ~~بودند ، زد وگیر می کرد . باز ملک برنواب [ شاهی ] رفتی و او را ms149 معزول # ~~کردی . چند سال این خصومت مستولی بر میان ایشان بماند . اولین جنگی # ~~که کردند جنگ سرودار1 بود که قتلغشاه از اردو می آمد . ملک پیشباز رفته # ~~در سرودار[100] جنگ کرد. چون هزیمت بر او افتاد، و ترکان غالب شدند، # ~~خانهآ خود را از آمل نقل کرده با رستمدار آمد و فرزندان و اعزه را ~~اینجا # ~~بگذاشت . و او بهتن خود بیشتر اوقات در اردوی بزرگ با دیوان خراسان # ~~بودی ولشکر اردوی آوردی و باقتلغشاه چنگها کردی و مدتی چند بایکدیگر # ~~سازگاری کرده ، ملک مازندران را به شرکت داشتند و بهاتفاق مال گذاری # ~~می کردند. و هر گه که مخالفت بودی، ملک رستمدار لشکر کشیده، به ~~مازندران # ~~آمدی و از برای ملک مازندران شهر و ولایت مستخلص کرد . چنانکه یک # ~~نوبت در یاسمین کلاته جنگ کرده ، ملک نصیر الدوله بر قتلغشاه غالب شد و # ~~بهشهر در آمده ، غارت و تاراج کردند و شرح آن به قدر نبشته شد. ویک بار # ~~تاختن کرد تا اردن و باول کنار رفته و غارت و تاراج کرده . و در این ~~مدت # ~~فرزندان ملک مازندران ، در رستمدار بودند . شاهزادگان ملک شرف الملوک # ~~و ملک فخرالدوله طاب ثراهما وبرادران دیگر، همه اینجا پروردهاند ومرجع # ~~ایشان در همه احوال باملوک رستمدار بود وهیچوقتی بی مدد و معرفت ایشان # ~~نبودند . و هر گاه که ایشان را کار سخت شدی یا مجال تنگ آمدی ، البته # ~~مرجوع الیه ایشان ملک رستمدار بود . # وملوک نیز با ایشان طریق رعایت جانب و عزت داشت ملوک داشتندی PageV01P199 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0230.png) # ~~و به نظر احترام ، چنانکه وظیفهآ اکفا و اقران باشد ، بلکه زیادهتر از ~~# ~~مراعات فرمودندی و به بذل ، ملتمسمات مضایقه نکردندی و به ملک و مال # ~~باز نماندندی و مصالح ایشان مصالح خود شمردندی این معنی مانده است تا # ~~به فرزندان ملک سعید فخرالدوله ، چنانکه تتمه حکایت برسبیل تفصیل ناطق # ~~گردد . ان شاءالله تعالی . # و در طبرستان جمله حکام وملوک و مردم ولایت را ms150 غیر از علما و # ~~سادات و زهاد و عباد ، عادت چنان بود که موی فروگذاشتندی . بعضی مردم # ~~کلالک داشتندی و بعضی موی بافتتدی و در قدیم لامک برسر بستندی و در # ~~این نزدیک کلابند برسر نهادندی . یا کمابیش یک گز دستارچه برسر بستندی # ~~یا یک گز و نیم بیش نبودی . وقطعا غیر از زهاد ، مردم توبه کرده سر # ~~نتراشیدندی و عادت نبودی . چون ملک معظم ، خسرو ملوک عجم ، ملک # ~~جلال الدوله عزنصره برادر را بهقتل آورد1 و آن قضیه واقع شد . بعد ~~ازچند # ~~وقت سر بتراشید و دستار برسر بست و برادران و اولاد نیز زید قدر هم ~~بااو # ~~موافقت کردند وهمه نوع مردم دراین سنت با او اتفاق کردند و این معنی # ~~عام است وهمه مردم مازندران و رستمداری براین یک صورت ویک جهت # ~~شدند ، تا چنانکه وقتی پیشتر از این اگر درمیان اصحاب سلاح، دستارداری # ~~دراین ولایت دیدندی، مردم را از آن عجب آمدی واین زمان اگر مویداری # ~~یا کلابند پوشی بینند ، آن را نادر شمرند. و به یکبار در این باب ~~متابعت # ~~نمودند و خاص و عام راغب گشتند و میل بدین صورت کردند و بهزی او # ~~بر آمدند والله اعلم بالصواب . PageV01P200 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0231.png) # در ذکر ملک معظم جالال الدوله اسکندر] # طاب ثراه و جعل جنة مثواه بر سبیل اجمال [101 # چون ملک معظم فخرالدوله کیا ان جلال را به قتل آورد و آن بندگان # ~~از درگاه او نومید گشته ، دل دگر گون کردند ، حال آنکه مردم بزرگ و # ~~صاحب تمکین بودند . و از آب جوی هرهز تا نهایت قراطغان در اهتمام # ~~ایشان بود . ملک را به حسب ضرورت با کیا ان چلاب1 که خصم دیرینهآ # ~~جلالیان2 بودند طریقهٔ‌ اخلاص پیش می بایست گرفتن . زمام اختیار به دست # ~~ایشان سپرد . یکچندی کیا افراسیاب چلابی با جمعی از اقارب و اولاد وبنی # ~~اعمام خود بهرضا داری و هواجوئی او قیام نمود و با آن طایفه به جدال و ms151 # ~~خصومت باستاد و از این سبب مازندران مشوش گشت و دزدان و مفسدان از # ~~اطراف دست بر آوردند . و در این مدت بحث درویشی و سر داری که در # ~~خراسان بنیاد کرده بودند ، در مازندران بادید آمد و شرح و بسط آن حال ~~که # ~~مبدأ آن از کجا بود ، طول و عرضی دارد . کیا افراسیاب وخویشان بدان # ~~معنی مایل شدند و آن قانون را معتقد خود ساختند و دایما در بند آن ~~بودند # ~~که ملک نیز در آن اعتقاد با ایشان یار شود . و کیا ان جلال رجوع به ~~آستانهآ # ~~استندار اعظم ملک معظم جلال الدوله عزت انصاره کردند، و به قوت ونیروی # ~~او مستظهر گشته ، بهعنایت او قوی گشتند . ملک اعظم لشکر گران کشیده ، # ~~از حدود دیلمان تاحد مازندران، باکثرت عدد وعدت بسیار رو به آمل نهادند # ~~و حوالی شهر از یمین و یسار فرود آمدند وغارت و تاراج کردند . ملک # ~~معظم فخر الدوله شاه مازندران و کیا افراسیاب بهامارت خویش در شهربودند # ~~و ملک چون در کثرت لشکر وقوت و شوکت مردم و لشکر ملک معظم PageV01P201 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0232.png) # ~~جلال الدوله استندار عزنصره نگاه کرد ، مقاومت کردن صلاح ندید ، به صلح # ~~پیش آمد و با دو سه نفرسوار به لشکرگاه ملک استندار پیوست و میان ایشان # ~~صلح وصفا بادید آمد وکیا ان جلال را از شهر بیرون فرستادند . از آن سبب # ~~ایشانرا نومیدی بادید آمده، با کیاان چلاب اتفاق کردند و کینهآ شاه ~~مازندران # ~~در دل گرفته ، بعد ازمدت اندک ملک مازندران ایشان را طلب داشته خواست # ~~که خاطر ایشان با دست آرد و کیفیت آن حال برسبیل تفصیل تطویلی دارد # ~~تا بدان انجامید که ملک معظم فخرالدو له شاه مازندران روز بیست وهفتم ~~ماه # ~~محرم سنهآ خمسین وسبعمائه بهدست علی کیا افراسیاب ومحمدبن افراسیاب # ~~بهغدر کشته شد واز شومی آن حرکت بدو عمل ناپسندیده ، مدت سیزدهسال # ~~شده است که مازندران یک ساعت و یک زمان از قتل ونهب ms152 وغارت و تاخت # ~~وتاراج خالی نیست و اندهزار خون به ناحق ریخته شد و اموال چندین هزار # ~~خلق در معرض تلف افتاد و یک روز آسایش ندیدهاند و بیشتر مردم دراطراف # ~~بلاد متفرق گشته و هنوز در آن فتنه گشوده است . # غرض آنکه چون ملک مرحوم فخرالدوله شاه مازندران را شهید کردند # ~~فرزندان واعزةآ اوطفل بودند ودر مازندران و اطراف دیگر ملجأی نداشتند، # ~~هریکی متفرق گشته ، از طرفی بیرون رفتند و به کلی رجوع با ملک اعظم # ~~جلال الدوله [2102 عزت انصاره کردند و راستی آنکه هیچ آفریده را روزی # ~~از آن سختتر و عجزی از آن ظاهرتر نباشد که فرزندان ملک مازندران را # ~~بود دراین وقت، زیرا که از تمامت اهل مازندران نومید شده بودند و تمامت # ~~ولایتی از وضیع وشریف و اسفاهی و غیرهم ، روی از ایشان گردانیده و # ~~قصد ملک ومال و عرض ایشان کرده و کلی دل برهلاک ایشان نهاده . ودیگر # ~~آنکه بهسن و سال خرد بودند و از تدبیرکار خود عاجز . ملک فخر الدوله و # ~~ملک معظم شرف الملوک وملک معظم شاه غازی و ملک معظم شمس الملوک و ~~PageV01P202 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0233.png) # ~~ملک کاوس عزنصرهم . بزرگترین ایشان بهسن و سال غیر از ده سال نبود و # ~~بهعجزی تمام ، روی به ملک اعظم جلال الدوله عزنصره نهادند . ملک اعظم # ~~ایشان را تربیت فرموده، اشفاق پدرانه درحق ایشان به تقدیم رسانید ~~وهریکی # ~~را از ایشان بهنوعی از انواع اصطناع مخصوص فرمود و به ملک و مال و دیه # ~~و اسباب مضایقه نفرمود تا به تربیت و عنایت او از ضعف ایام صبی بهقوت و # ~~عنفو ان شباب رسیدند و با ایشان نسبت قرابت قدیم را تجدید فرمود و در # ~~احیاء خاندان ملوک مازندران ، هیچ دقیقهای از دقایق الطاف ، اهمال ~~نفرمود # ~~و بهنظر احترام در ایشان نگاه کرد تا به یمن عاطفت او مستعد ملک شدند . # و از جملهآ اشفاق که عزت انصاره را دربارهآ ملوک مازندران بود، یکی ms153 # ~~آنست که بعد از قتل ملک ، افراسیاب چلابی در آمل به استقلال حاکم شد . # ~~ملک اعظم عزت انصاره در باب استخلاص آن ولایت وشهر آمل بهجهت # ~~اولاد ملک مازندران، اهتمام فرمود . بعد از یک سال لشکرجرار برنشانده، # ~~با عدتی تمام ، روی به آمل نهاد وموکب میمونش در مران دیه نزول فرمود # ~~و همان روز خواست که متوجه شهر گردند . مردم مازندران ازحد استراباد # ~~تا نهایت الیشهرود ، یکجهت بودند . کیا افراسیاب چلابی و مرتضی اعظم ~~PageV01P203 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0234.png) # ~~باز نمیدارند والله اعلم واحکم . و تاریخ وفات او سنهآ خمس و ثلاثین و # ~~سبعمائه بوده است . ### | خاتمهآ کتاب # چون سلطان سلاطین ابوسعید ذورالله قبره از عالم فنا به عالم بقا # ~~پیوست ، از فرزندان جهانگیر چنگیزخان در عراق وخراسان ، کسی که لایق # ~~حکومت باشد نماند از این سبب امرا که در خدمت سلطان ایوسعید بودند ، # ~~هریکی را جدا جدا هوس [103] پادشاهی و جهانگیری بادید آمد . و اگر # ~~چنانکه مشاهده کردهام ، نویسم، از هزار یکی نشاید نوشت که بهسبب توقع # ~~امرا که دست تعدی بهعراق و خراسان دراز کرده بودند [ کار را] به جائی # ~~رسانیدند که برزیگر را مجال آن نبود که با برزیگری پردازد . چگونه قحط # ~~و تنگی بادید آمد ، اما آنقدر معلوم است که از گرسنگی صدهزار آدمی، # ~~آدمیخوار شده بودند و پدر و مادر ، فرزند خود را میخوردند. و فرزندان # ~~پدر ومادرخود را میخوردند. و بعضی که نیم جان بودند، چون چهارپایان در # ~~صحراگیاه میخوردند وازخوردن گیاسیرشده. وگر گان ازواسطهآ آنکه مرد گان # ~~بسیارخورده بودند ، مردم گرسنه را بههرمقامی که درمییافتند، میخوردند . # ~~و دراین حال کسی با گور کندن نپرداختند. چونوحش بههرمقام کهمی رسیدند، # ~~میمردند. تا بهوقتی که بسیار مرده برهم میریختند . بعد از آن مردم جمع # ~~میشدند ، مردگان را در گوی یا درچاه میریختند . در این روزگار هزاران # ~~هزار آدمی از گرسنگی [ تلف ] شدند و بسیار ولایتها خراب شد و خراب # ~~ماند ، مصراع : بقا بقای خدای است و ملک ملک خدای ms154 . PageV01P204 # ![image filename](./0825AwliyaAllahAmuli.TarikhRuyan_0235.png) # کتبه فی غرة المحرم الحرام سنهآ اربع وستین وسبعمائه # هجریه بیست و تهم تیرماه # بهقتل آمد ملک مقتول فخرالدوله بر دست علی کیا [بن] افراسیاب # ~~چلابی و برادر او محمد کیا بن افراسیاب چلابی در تاریخ سنهآ خمسین و # ~~سبعمائه و از تاریخ قتل ملکک مقتول فخرالدوله، شهر آمل در دست افراسیاب # ~~چلابی بود . روز چهارشنبه بیست وهشتم ماه اردیبهشت سنهآ اثنین و ستین و # ~~سبعمائه او نیز بهقتل آمد بر دست نو کران سید قوام الدین دابوی در مقام ~~با # ~~نصر کلاته . و از تاریخ قتل افراسیاب شهر آمل وساری در دست سید قوام # ~~الدین دابوی بود تا در تاریخ سنهآ اربع و تسعین و سبعمائه خسرو جهانگیر # ~~خاقان اعظم امیر تیمور با لشکر عراق وخراسان و ترکستان به مازندران آمد # ~~و در تاریخ مذکور ایشان را اسیر کرده ، بهتر کستان برد و ملکن مازندران # ~~به اسکندربن افراسیاب چلابی داد . و دوازده سال ملک مازندران در دست # ~~او بماند تا بهسببی از اسباب نفرتی در میان بادید آمد . امیر تیمور با ~~لشکر # ~~بسیار روی به مازندران نهاد و در مازندران و رستمدار خرابی بسیار کرد و # ~~بسیاری از ملوک رستمدار بهقتل آورد . و اسکندر چلابی را از مازندران # ~~بیرون کرده ، ملک مازندران باز به فرزندان سید قوام الدین که مانده ~~بودند # ~~سپرد تا درتاریخ سنهآ خمس وثمانمائه و از آن باز دردست ایشانست . والله # # یوضیالملک من یشاء والله واسع علیم. %~% والسلام علی من اتبع الهدی ~~PageV01P205 ms155