######OpenITI# #META# Creator: escriptorium #META# Created: 2025-02-14T14:35:26.049626+00:00 #META# LastChange: 2025-02-14T14:35:26.049656+00:00 #META# transcription layer pk: 12798 #META# transcription layer name: kraken:all_arabic_scripts #META# avg transcription confidence: 0.9742837056343279 #META#Header#End# # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0022.jpg) ### | مقدمهآ ### | زان اوبن # کتاب منتخبالتواریخ معینی که چاپ حاضر بخش جالبی از آن است شامل وقایع # ~~عمومی عالم از زمان هبوط آدم تا مرگ تیمور یعنی سال 807 ه/ 1404 - 1405 ~~م است # ~~با پارهای از حوادث مربوط به سالهای بین 807 و 816 ه/ 1404 -1413 م و ~~این سال # ~~816 ه/1413 تاریخ تألیف کتاب است که در شیراز انجام گرفته است. # بلوشه1 (کتاب «مقدمهآ تاریخ مغول» به زبان فرانسه، ص 73) منتخب التواریخ ~~معینی # ~~را خلاصهآ خشکی از کتاب جامع التواریخ رشیدالدین فضل الله میداند؛ اما ~~این ادعا عاری # ~~از صحت است؛ زیرا حتی در فصول مربوط به وقایعی که از زمان حیات مؤلف ~~دور است # ~~اشاراتی وجود دارد که خاص همین کتاب است. (سون هارتمان2 «گیومرت» ص 54 ~~-56 # ~~متن وص 191 -196 ترجمه). # اما قسمت بسیار جالب توجه کتاب بخش راجع به وقایع نزدیک به زمان مؤلف ~~یعنی # ~~وقایع محصور بین قرن هفتم و قرن نهم هجری ( سیزدهم - پانزدهم میلادی ~~است؛ لذا به # ~~چاپ قسمت مذکور که شامل بخشهای زیر است اکتفا کردهام: تاریخ ملوک ایران ~~جنوبی # ~~معاصر مغول، تاریخ مغول ساکن منطقهآ جتوبی روسیهآ فعلی، تاریخ مغول ~~آسیای # ~~مرکزی، تاریخ سلسله سلاطین ایران که پس از مغول در ایران سلطنت کردهاند ~~و تاریخ # ~~تیمور. # برای چاپ متن کتاب حاضر نسخ خطی زیر مورد استفاده این جانب قرار گرفته # ~~ست: # 1. نسخهآ متن اساسی کتاب حاضر: به شمارهٔ‌ 5uppl .Pers .1651 کتابخانهآ ~~ملی # ~~پاریس (رک به فهرست بلوشه ج 4، ص 228). # 2. نسخهآ بل: به شمارهآ Or.1566 بریتیش موزیوم لندن، مورخ 867 هجری /1463 ~~م # ~~(رک به فهرست ریو3 ج 3 ص 1062). PageV01P001 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0023.jpg) # 3. نسخهآ 8، محفوظ در موزهآ آسیائی لنین گراد (تنها به پارههائی از این ~~نسخه که # ~~توسط بارتلد1 و روماسکویچ2 و ولین3 انتشار یافته است دسترسی داشتهام). # 4. نسخهآ تبریز متعلق به آقای حاج حسین آقا نخجوانی اما وقتی از وجود این ~~نسخه # ~~اطلاع پیداکردم که متن ms001 کتاب برای چاپ حاضر شده بود و از این جهت در ~~تصحیح کتاب # ~~به این نسخه جز در موارد استثنائی - آن هم در آخر کتاب - اشارتی نشده ~~است، یعنی تنها # ~~به شصت صفحهآ آخر کتاب که میکروفیلم آن در آلمان نزد خاورشناس شهیر ~~آقای # ~~پرفسور رومر، موجود بود دسترسی یافتم. ### | * # کتاب منتخبالتواریخ معینی یک بار در سال 816 ه/1413 م به نام میرزا ~~اسکندر # ~~بن عمر شیخ بن تیمور نگارش یافت. از این نگارش سه نسخه وجود دارد: ~~نسخهآ لندن، # ~~نسخهآ لنین گراد و نسخهآ تبریز. نسخههای لندن و لنین گراد به نظر میرسد ~~استنساخ از # ~~تحریر واحدی باشد؛ در صورتی که نسخهآ تبریز شامل خلاصهای از تحریر ~~دیگری است # ~~که با مرجع اصلی نسخههای لندن و لنینگراد ظاهرا تفاوت داشته است. # مؤلف در چند جای کتاب وعده میدهد که جلد دیگری راجع به تاریخ سلطنت # ~~میرزا اسکندر خواهد نوشت و با آنکه کتاب را به نام میرزا اسکندر نوشته ~~است مع ذلک # ~~به طوری که از اواخر کتاب برمی آید مؤلف بعدها به خدمت شاهرخ در آمده و ~~نه تنها از # ~~او به بدی یاد نمیکند؛ بلکه از وی به ادب و احترام سخن میدارد. از این ~~جهت شاید # ~~بتوان گفت که مؤلف، جلد دوم این کتاب را که وعده داده بود هیچگاه تألیف ~~نکرده # ~~است. # در سال 817 ه/ 1414 م که شاهرخ، میرزا اسکندر را برانداخت، مؤلف کتاب را ~~از # ~~آغاز تا یایان تجدید نظر کرد و ناگزیر به حذف و تغییر قسمتهائی شد که ~~در آن اسکندر را # ~~ستوده بود و از شاهرخ به بدی یاد کرده و کتاب را در بیست و دوم رجب 817 ~~هجری / # ~~اکتبر 1414 م در هرات به شاهرخ تقدیم کرد. متن نگارش ثانوی کتاب با متن ~~نگارش # ~~نخستین در بعضی موارد تفاوت فاحش دارد. از نگارش ثانوی تنها نسخهآ ~~محفوظ در # ~~کتابخانهآ ملی پاریس تا کتون شناخته شده و همین ms002 نسخه است که اساس کار ~~چاپ کتاب # ~~حاضر قرار گرفته است. هر جا دو نگارش کتاب به هم نزدیک بود در حاشیه به ~~اختلاف PageV01P002 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0024.jpg) # ~~نسخ اشاره کردم و کلماتی یا جملههائی که در نسخهآ پاریس افتاده و در ~~نسخهآ لندن # ~~موجود بود در متن بین هلالین (پرانتز) قرار دادم و هر جا که دو نگارش ~~با هم اختلاف # ~~داشتند نسخهآ پاریس را در ابتداء و نسخهآ لندن را به دنبال آن چاپ ~~کردم. ### | * # مورخ بزرگ و ایرانشناس مرحوم بارتلد در چندین مقاله از کتاب حاضر که مرجع ~~او # ~~نسخهآ لنین گراد بوده استفاده کرده است. در آغاز مرحوم بارتلد این کتاب ~~را «تاریخ # ~~خیرات» تألیف محمد موسوی میپنداشت؛ اما بعد بارتلد و زیمین1 اذعان ~~کردند که # ~~کتاب تاریخ خیرات با کتاب حاضر ارتباطی ندارد. و چون در نسخههای لندن و ~~لنین گراد # ~~نامی از مؤلف و عنوان کتاب حاضر نیامده است از این روی بارتلد این کتاب ~~را «آنونیم2 # ~~اسکندر» نامید. در سال 1927 م (بارتلد در مقالهای اشاره کرد که مؤلف ~~کتاب شاید # ~~معین الدین نطنزی باشد که بنا به گفتهآ دولتشاه (چاپ برون3 ص 371) در ~~دستگاه # ~~اسکندر ین عمر شیخ میزیست و کتابی در تاریخ به نام او تألیف کرد4. # در سال 1929 م بارتلد در مقالهآ دیگری اظهار داشت که نسخهآ پاریس که # ~~«منتخبالتواریخ معیتی» نام دارد نسخهای از نگارش دیگری از «آنونیم ~~اسکندر» # ~~می باشد5. # پرفسور رومر در مقدمه آلمانی برکتاب «شمس الحسن» (ص 2 ج 5) نام نسخهآ ~~تبریز # ~~را «تاریخ واسطی مشهور به جعفری» نوشته است ولی اظهار نداشته است که ~~این نام، نام # ~~اصلی کتاب است یا نامی است الحاقی که یکی از دارندگان آن نسخه در طی ~~قرون بعد بر # ~~آن افزوده است. اگر این نام صحیح باشد لازم می آید که مؤلف، «جعفری» یا ~~«واسطی» PageV01P003 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0025.jpg) # ~~باشد، نه معین الدین نطتزی. # نسخهای از تاریخی به نام «تاریخ جعفری» در ms003 لنین گراد محفوظ است که شاید ~~نسخهآ # ~~موجود در کلکته که به همین نام نامیده میشود نسخهای از نگارش دیگری از ~~آن کتاب # ~~باشد؛ و به نظر میرسید این مرد همان جعفری باشد که تاریخ دیگری در ~~بارهآ شهر یزد # ~~تألیف کرده است و نسخهای از آن در کتابخانهآ ملی تهران موجود است. امید ~~است که # ~~کسی این کتاب را به زودی در ایران منتشر سازد1. نسخهآ «تاریخ جعقری» ~~محفوظ در # ~~لنین گراد یکی از منابع مهم تاریخ ایران در زمان تیموریان است2 اما ~~کاملا با # ~~منتخب التواریخ معینی متفاوت است. # قاضی احمد غفاری در تألیف کتاب نگارستان میان مراجعی که از آنها استفاده ~~کرده # ~~است نام «تاریخ واسط»3 (تألیف سید جعفر بن محمد بن حسن مشهور به جعفری ~~را ذکر # ~~میکند (نگارستان، چاپ بمبئی 1275 هجری، ص 5)، و در جای دیگر از تاریخی ~~به نام # ~~تاریخ جعفری در بارهآ مظفریان نام میبرد (نگارستان ص 338). مؤلف لب ~~التواریخ نیز # ~~همچنین از تاریخ جعفری در تألیف خود نام برده است. # روماسکویچ و ولین («مجموعهآ مواد راجع به تاریخ اوردهآ زرین» ج 2، چاپ ~~لنین گراد # ~~1941، ص 210، به زبان روسی) اشاره میکنند که بنای قسمتهائی از کتاب ~~«جهان آرا» # ~~تألیف قاضی احمد غفاری شاید بر نسخهای غیر کامل از «آنونیم اسکندر» ~~بوده است 4. # با آنکه بنا به گفتهآ روماسکویچ و ولین، غفاری در کتاب جهان آرا از منتخب ~~التواریخ # ~~معینی (آنونیم اسکندر)، بدون اینکه نامی از آن ببرد استفاده کرده است، ~~و نیز با آنکه # ~~غقاری در کتاب دیگر خود به نام نگارستان از تاریخ دیگری به نام تاریخ ~~واسط جعفری # ~~که یکی از مراجع او بوده است، نام میبرد؛ مع ذلک هنوز دلیل قاطعی بر ~~یکی بودن این # ~~دو کتاب موجود نیست و نمیتوانیم تاریخ واسط جعفری را همان تاریخ آنونیم ~~اسکندر PageV01P004 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0026.jpg) # ~~(یعنی متتخب التواریخ معینی) بدانیم؛ بلکه بر عکس به عقیدهآ من کتاب ~~«تاریخ واسط # ~~جعفری» با «تاریخ جعفری» ms004 محفوظ در لنین گراد یکی باشد و حقیقت آن است ~~که تا # ~~نسخههای «تاریخ جعفری» منتشر نشود این موضوع تاریک خواهد ماند. # دربارهآ ارزش واقعی منتخبالتواریخ معینی تا قبل از انتشار تواریخ دیگری ~~که مؤلفین # ~~آن از مردم فارس بودهاند، نمیتوان قضاوت کامل کرد. از این نوع تواریخ ~~دو جلد تاریخ # ~~خطی در لنین گراد محفوظ است: یکی تاریخ جعفری مذکور در فوق و دیگری ~~فردوس # ~~التواریخ تألیف مولانا خسرو ابرقوهی. علاوه از این دو کتاب، غفاری از ~~کتاب سومی به # ~~نام تاریخ قاضی قوام الملک ابرقوهی نام میبرد1. اما هیچ گونه نشانهای ~~از نسخهآ کتاب # ~~اخیر در هیچ یک از فهارس نسخ خطی فارسی تاکنون به نظر نرسیده است؛ ولی ~~چون # ~~منابع ایرانی در باره نسخههای خطی هنوز خوب شناخته نشده است و تنها آن ~~قسمت از # ~~منابع مربوط به عصر تیموریان که در هرات تألیف یافته تا اندازهای معرفی ~~شده است، # ~~احتمال دارد که در ایران یک رشته از تواریخ تألیف شده در فارس یا یزد ~~مربوط به این # ~~عصر به دست بیابد. # مؤلف کتاب حاضر که کتاب خود را در شیراز نوشته، اطلاعات بی سابقهای در ~~بارهآ # ~~ایران جنوبی به دست میدهد و علاوه بر ذکر کلیه موادی که در «مجمع ~~الانساب» محمد # ~~شبانکارهای وجود دارد، مطالب ذیقیمتی بر آنها میافزاید2. منتخب ~~التواریخ معینی # ~~(آنونیم اسکندر) مورد استفادهآ چندین خاورشناس که در تاریخ ایران جنوبی ~~تحقیقاتی # ~~کردهاند واقع شده است3. باید گفت این کتاب نیز برای تحقیق در بارهآ ~~تاریخ آسیای # ~~مرکزی سودمند است4. PageV01P005 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0027.jpg) # مستشرقین روسی تصور کردهاند که مؤلف منتخب التواریخ معینی و همچنین حافظ # ~~ابرو در تألیفات خود به منبعی به زبان ترکی چغاتای که تاکنون شناخته ~~نشده دسترسی # ~~داشتهاند و این مرجع با منبعی که مورد استفادهآ شرفالدین علی یزدی صاحب # ~~«ظفرنامه» بوده اختلاف داشته است. # بارتلد خاورشناس روسی میگوید که قسمتهائی از کتاب منتخبالتواریخ معینی ~~جنبهآ # ~~رزمی و شاعرانه دارد و ms005 پارهای از مواد و ترکیبات کتاب خاص محیط غیر ~~مسلمانی . # ~~مغولان است که مؤلف در نوشته خود به کار برده است. لیکن به عقیدهآ این ~~جانب این # ~~موضوع دلیل قاطعی بر این نخواهد بود که مؤلف از کتاب تاریخ خاصی به ~~زبان ترکی # ~~استفاده کرده باشد. # هنوز در بارهآ مقایسهآ کتابهای حافظ ابرو و کتاب منسوب به نطنزی تحقیقاتی ~~نشده و # ~~در بارهآ ارتباط آثار ایشان چیزی ننوشتهاند. وانگهی مؤلف منتخبالتواریخ ~~که از # ~~فارسنامه (ص 35 کتاب حاضر) و جامع التواریخ رشیدی (ص 37 کتاب حاضر) و ~~کتابی # ~~از تألیفات حمدالله مستوفی قزوینی (ظاهرا «ذیل تاریخ گزیده» ص 126 کتاب ~~حاضر) به # ~~مناسباتی نام میبرد به هیچ وجه از کتابی ترکی که در تألیف خود به کار ~~برده باشد یاد # ~~نمیکتد؛ بلکه بر عکس چندین بار (کتاب حاضر ص 165، 194، 215) گفتههای ~~ثقاة و # ~~پیرمردان را به شهادت می آورد. نیز احتمال دارد که برای بیان قسمتهائی ~~از مطالب خود # ~~از منابعی از نوع «روزنامه» به زبان ترکی چغاتای و حکایات رزمی استفاده ~~کرده باشد. # علاوه بر این میدانیم که عدهای از امراء تیموری که اصلا از اهل مغولستان ~~بودهاند # ~~در اوایل قرن نهم در شیراز میزیستهاند که پس از خدمت در دستگاه عمر شیخ ~~بن تیمور # ~~وارد خدمت پسرش اسکندر شدهاند و نیز احتمال دارد که اغلب اطلاعات ~~گرانبهای # ~~معینالدین نطنزی در بارهآ آسیای مرکزی که اطلاعات مکتسب محلی یا از ~~کتابها نیست، # ~~مستقیما از زبان این امراء استماع و نقل کرده باشد. ### | پاریس، اول دی ماه 1335 خورشیدی ### | ژان اوبن PageV01P006 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0028.jpg) ### | به نام خ # طبقهآ ملوک شبانکاره # ~~دو طایفه بودند: یک طایفه پیش از مغول بوده و یک طایفه دیگر بعد از ~~ایشان # ~~چنانکه ذکر خواهد رفت. ### | ذککر طایفه اول # ~~پنج تن اند [آبا و اجداد ایشان سفهسالار بابالدشت اصفهان بودند و ~~اختیار # ~~چهار دانگه، به کیقباد و نظامالدین حسن متعلق بود. بنابر مخالفت] اول ~~ایشان: # نظام الدین حسن) ms006 # ~~نظام الدین حسن بن ابراهیم بن یحیی بن یوسف بن یعقوب بن اسمعیل بن # ~~مهمویه بن یحیی بن مبارز بن ابراهیم بن محمد بن اسمعیل بن مرزبان بن ~~یزدجرد بن # ~~شهریار بن خسرو (بن هرمز) بن نوشیروان بن قباد با دویست مرد از اصفهان ~~خروج # ~~کرد و متوجه خوشناباد1 شد. و نسب او به یزدجرد شهریار میرسد. القصه به # ~~خوشناباد آمد و آن موضع را به دست فرو گرفت. و چون معاملهآ دیالمه به ~~آخر # ~~رسیده بود و ضعیف شده بودند، نظام الدین حسن دارالملک شیراز را نیز به ~~تصرف PageV01P007 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0029.jpg) # ~~آورد و مدتی در آنجا متمکن شد. # ~~بعد از آنکه سلطان البارسلان به استخلاص ممالک فارس التفات کرد، نخست # ~~اتابک چاولی1 را در مقدمه با لشکری گران بفرستاد. نظامالدین را طاقت ~~مقاومت او # ~~نبود، پس به طرف قلعهآ فرغان که از ولایت طارم است، پناه برد. پس بعد ~~از وفات # ~~چاولی، چون حکومت فارس به دست سلغریان افتاد، نظام الدین حسن دیگر ~~باره، # ~~شبانکاره را به تصرف گرفت، و قلعهآ بدرهآ ایج که به دارالامان موسوم ~~است عمارت # ~~کرد، و چون تمام شد وفات یافت. # [سیف الدین هزار سف] # بعد از او پسر بزرگترش به حکم وصیت قائم مقام شد، به غایت مردی مردانه # ~~بود و رأی و تدبیر صایب داشت، حکومت او امتدادی تمام یافت. پس در وقت # ~~وفات وصیت حکومت را به فرزند خود نظام الدین حسن کرد. # [نظام الدین حسن دوم] # او نیز مردی فاضل و صاحب رأی بود، به ضرب دست و حسن تدبیر شیراز را از # ~~دست آل بویه مستخلص گردانید و تمکنی تمام یافت. سه پسر داشت: قطبالدین # ~~مبارز، و نظام الدین محمود، و سیفالدین حسن. # قطب الدین مبارز] # بعد از وفات نظام الدین حسن [دوم] قطبالدین مبارز به حکم وصیت پدر قایم # ~~مقام شد. در انواع علوم صاحب کمال بود، به عدل و داد مملکت را معمور ~~گردانید، # ~~و بسیاری ولایات ms007 را داخل شبانکاره کرد؛ از جمله فرگ و طارم و سیرجان را ~~که # ~~داخل اعمال کرمان بود، بستد. چون قوم غوز برکرمان مستولی شدند به ~~التماس PageV01P008 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0030.jpg) # ~~کرمانیان مدد کرد و بعد از قلع و قمع اعادی بر تخت کرمان نشست. چون ~~امور آن # ~~مملکت تا مدت چهل روز بر حسب دلخواه خود ضبط نمود، برادر خود نظام ~~الدین # ~~[محمود] را در آنجا بگذاشت و خود به شبانکاره مراجعت کرد. بعد از یک ~~سال # ~~لشکر غوز نظام الدین را [ازکرمان] اخراج کردند. # قطبالدین مبارز به آخر عمر در فرگ اقامت کرد. براق حاجب از کرمان با ~~دوازده # ~~بشکست و تا در کرمان براند، بعد از آنکه از جانب عم زادهآ او عمادالدین ~~منوچهر # ~~سفهسالار از اصفهان یک هزار سوار و پیاده به مدد او رسیده بود به ~~استقلال سی # ~~سال حکومت کرد؛ به سنهآ اربع و عشرین و ست مایه (624 ه/ 1227 م) وفات # ~~یافت و تخت حکومت را به فرزند خود مظفرالدین محمد بن مبارز به یادگار # ~~گذاشت. # مظفرالد ین محمد] # او به حکم ولایت عهد قایم مقام شد و دارالامان بدره را تختگاه کرد. ~~برادرش # ~~معزالدین عبدالرحمن صندوق پدر به خوشناباد برد؛ چون مراجعت کرد ~~مظفرالدین # ~~او را در قلعه نگذاشت؛ معزالدین عبدالرحمن به اتابک ابوبکر بن سعد بن ~~زنگی # ~~ملتجی شد. بعد از آنکه چند گاه در حبالهآ عنایت او بود عاقبت به افساد ~~مفسدان هم # ~~در دست اتابک به قتل آمد. و مظفرالدین بی منازعی در شبانکاره متمکن شد. ~~اکثر # ~~مجالس او با فضلا وعلما بودی. شعار پسندیده و اخلاق حمیده داشت و به ~~انواع # ~~فضایل موسوم بود، و این یک رباعی از نتایج افکار او است: ### | رباعی # ~~گر از پی لذت و هوا خواهی شد از من بشنو که بینوا خواهی شد # ~~بنگر زکجائی به چه کار آمدهای وین لحظه چه میکنی کجا خواهی شد # در زمان او دارابجرد [دارابگرد] داخل شیراز بود؛ ms008 او استخلاص کرد. و ~~پیوسته # ~~لشکر به سر اتابک ابوبکر میبرد و مظفر میشد. اکثر بقاع خیر که در ~~شبانکاره است # ~~او انشاکرده. به هیچ نوع ظالمان را محابا نمیکرد و به جهت اندک ظلمی ~~عمال خود PageV01P009 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0031.jpg) ### | منتخب التواریخ معینی # ~~را گوشمال تمام میداد، قضا را علی حیدر نام، یکی از نزدیکان خود را به ~~واسطهآ # ~~بیراهی که کرده بود مصادره کرد. او بگریخت و پناه به هولاکو خان برد و ~~از اردو # ~~لشکر به سر مملکت آورد. با وجود آنکه مظفرالدین نود سال عمر داشت بی ~~دهشت # ~~استقبال نمود، و در سنهآ ثمان وخمسین و ست مایه (658 ه / 1259 م) در صف # ~~کارزار به سعادت شهادت رسید. دو پسر داشت: یکی غیاثالدین محمد که در # ~~زمان حیات پدر وفات کرد، و چهار طفل از او بماند؛ و دیگر قطبالدین ~~مبارز. # بعد از آن شبانکاره داخل تصرف مغول شد و ملکزادگان از قبل ایشان بدین # ~~تفصیل که ذکر میرود حکومت کردند. PageV01P010 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0032.jpg) ### | ذ کر طایفهآ دو # از ملوک شبانکاره # ~~که از قبل مغول حکومت کردهاند دوازده نفراند. # [ملک قطب الدین مبارز] # ~~اول ایشان، ملک قطبالدین مبارز بن مظفرالدین محمد مملکت را هر سال از # ~~مغول به شش هزار دینار زر رایج به مقاطعه بستد. و چون سالی حکومت کرد ~~مغرور # ~~شد و سر از ربقهآ طاعت هلاکو به در آورد. اهالی شبانکاره بر او خروج ~~کردند و به # ~~اتفاق اولاد برادرش او را مقید به اردو فرستادند، تا به یاساق رسید؛ در ~~ذی الحجهآ # ~~سنهآ تسع وخمسین وست مایه (659 ه/ نوامبر 1261 م) این قضیه واقع شد. و # ~~پسر برادرش ملک نظام الدین حسن را به ملکی قبول کردند. # وملک نظام الدین حسن] # ~~و چون نظام الدین [حسن] از حکم یرلیغ به مصاف سلجوق شاه، ملک فارس # ~~رفت و در کازرون کشته شد، ملکی بر برادرش نصرتالدین مقرر شد. # انصرت الدین ابراهیم] # ~~او از شبانکاره ms009 به تبریز آمد و دختر سلجوق شاه بن سلغر شاه بن سعد که ~~او را PageV01P011 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0033.jpg) # ~~فاطمه خاتون گفتندی، به وی نامزد شد که در اصفهان ساکن بود. [به] موجب ~~یرلیغ # ~~قاآن، خان و ابناء اعمام او که سفهسالار چاردانگه بودند مفصلا التماس ~~نموده، به # ~~وی ارزانی داشتند. و از آن زن او را دختری آمد، نام او هزار باره خاتون ~~[بود] و چون # ~~نصرتالدین ابراهیم وفات یافت، وگویند به شربت زهر هلاک شد، امراء ~~شبانکاره # ~~به اتفاق جلالالدین طیب شاه را بر تخت نشاندند. # اجلال الدین طیب شاه] # و جلالالدین طیب شاه در سن سیزده سالگی بود، و مدت ملک او به سیزده # ~~سال کشید و ملکی عادل [و] معمار بود، و در ایام دولت او شبانکاره مصر ~~جامع # ~~شد، و ملکی وحکومت کمال یافت. و چشم بدان به آن باز خورد و به اردوی ~~اباقا # ~~خان رفت و امیر ایغور سیسی نام که ولایت شبانکاره به بلوک او موسوم ~~بود، قصد # ~~او کرد و از وی دختر خواست تا وصلت کند. ملک جلالالدین ابا کرده، سیسی # ~~بکوشید تا او را در حدود همدان در پای الوند شهید گردانیدند. ### | مظفرالدین محمد] # و پسرش مظفرالدین محمد ولایت شبانکاره را به استیلا بگرفت و بر پادشاه # ~~وقت عاصی شد، ودست به جور و ظلم پردهآ مستورات بر آورد، و بسیار از ~~امراء و # ~~اکابر قتل کرد. عاقبت عمش بهاءالدین اسمعیل با لشکری از اردوی ارغون ~~خان # ~~بیامد و بر وی غلبه کرد، و او منهزم شد و روی به کرمان نهاد. او را ~~گرفتند و به اردو # ~~بردند، و مدتی در اردو موقوف بود، بگریخت و به ولایت لرآمد و اتابک رکن ~~الدین # ~~افراسیاب را یاغی گردانید، تا لشکر مغول بیامدند و او را بکشتند. و ~~مظفرالدین باز # ~~به شبانکاره آمد و در خانه منزوی شد تا وقتی که وفاتش برسید. PageV01P012 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0034.jpg) # [ملک بهاءالدین] # و چون در فستجان، مظفرالدین ms010 از بهاءالدین منهزم شد، ملک بهاءالدین، # ~~شبانکاره را تصرف کرد. مدت سه سال حکومت تعلق بدو گرفت، و بسیار از ~~اکابر و # ~~اهالی شبانکاره که با مظفرالدین در فساد متفق بودند بکشت. و عاقبت در ~~عهد # ~~ارغون خان، ملک بهاءالدین را معزول کردند و گرفته به اردو بردند، و ~~مدتی در # ~~شکنجه و مصادرات مال شبانکاره بود، تا مرضی او را روی نمود که به خبط ~~دماغ # ~~سرایت کرد، و بعد از مدتی وفات یافت. # ناصرالدین محمود] # چون ملک بهاءالدین منصرف شد، ناصرالدین محمود بن قطبالدین مبارز بن # ~~مظفرالدین و برادرش سیفالدین هزار سف که از زمان قتل پدر در اردویه باز ~~مانده # ~~بود، از حکم یرلیغ گیخاتوخان ایشان را صدرالدین تغاجار مربی شد. و به ~~شبانکاره # ~~آمدند. و او ملکی عادل با رأی و تدبیر بود و شبانکاره را معمور ~~گردانید، و دست # ~~متمردان بربست؛ و املاکی که از مظفرالدین ماضی مانده بود میان اولاد و ~~احفاد # ~~مظفری قسمت کرد و هر یکی را بهرهای تمام داد؛ از شبانکاره، سیفالدین به # ~~اصفهان آمد نزد ابناء اعمام خود که حاکم چهار دانگهآ آنجا ایشان ~~بودهاند، با بنین و # ~~بنات. و چون سه سال ملکی کرد، اهالی شبانکاره بر او خروج کرد [ند]، و ~~در شعبان # ~~سنهآ اثنین و تسعین وست مایه (692 ه/1293 م) بکشتند. و برادرش هزار سف ~~را # ~~در اصفهان به سه ماه پیش از او به زهر هلاک کرده بودند؛ و شبانکاره از ~~قتل او # ~~خراب شد. # وغیاث الدین محمد) # و شبانکارگان چون ناصرالدین را بکشتند پسر جلال الدین طیب شاه، غیاثالدین # ~~محمد را به ملکی بنشاندند، و اعلام حضرت اردویه کردند. و امیر یسوربوقا ~~را به PageV01P013 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0035.jpg) # ~~دویست سوار به جهت یرغوی آن قضایا بفرستادند. و جملهآ امراء و حجاب # ~~شبانکاره را مقید به اردویه بردند. # و چون ایام گیخاتو خان منصرف شد غازان خان امراء شبانکاره را خلاص داد و # ~~ملکی بر غیاثالدین محمد ms011 ارزانی داشت، و برادرش نظام الدین حسن با او ~~شریک # ~~گردانید. و الحق کار شبانکاره به حسن کفایت نظام الدین متمشی میشد که ~~ملکی # ~~عادل مقبل بود؛ و برادرش غیاثالدین جز شراب و صید ندانستی. و غیاثالدین # ~~مدت هفده سال ملکی راند. و چون در راه اردو مراجعت کرده بود، در حدود # ~~کردستان در سیلاخور وفات یافت. # بظام الدین حسن # ونصرت الدین ابراهیم] # و سونج نویان که شبانکاره در عداد بلوکات او بود، حکم ملکی به نام نظام ~~الدین # ~~حسن بفرستاد. و یک سال متصرف شد. و نصرتالدین ابراهیم بن اسمعیل را به # ~~اردویه طلب فرمودند؛ سال دیگر به ملکی شبانکاره آمد و نظامالدین حسن به # ~~اردویه متوجه گشت، و ملکی را مشارک شدند. و خواجه فخرالدین محمد خدا - # ~~شاهی که از بقایای صاحب دیوان خراسان بود از برای مصالح قانون اموال با ~~ایشان # ~~به شبانکاره آمد، و سه سال در شبانکاره بماند، و هم انجا وفات یافت. ~~وتا غایت # ~~ولایت شبانکاره میانهآ نظام الدین [حسن] ونصرتالدین [ابراهیم] در تنازع ~~بود، تا # ~~سونج نوئین در گذشت. و نصرتالدین در اردویه بود و ولایت را باز تصرف ~~نواب # ~~دمشق خواجه نوئین، پسر [امیر] چوبان، داد؛ و مدتی در تصرف او بود. سال ~~دوم # ~~نصرتالدین را بفرستاد. # چون ملک عزالدین عبدالعزیز، پسر شیخ جمالالدین که مربی نصرتالدین # ~~[بود] معزول شد، ولایت بر نظامالدین قرارگرفت، تا در سنهآ ثلاث و عشرین # ~~سبع مایه (723 ه/1323 م) تاج الدین جمشید در اردویه به قصد نظام الدین ~~حسن # ~~برخاست و دفع او بنوشت، و به شبانکاره آمد و در استیصال نظام الدین ~~آستین # ~~کفایت درنوردید. نظام الدین مصاحب ایلچیان به اردویه شد و او را ترحیب ~~و PageV01P014 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0036.jpg) # ~~احترام و اکرام و اعظام کردند و تدارک و تلافی کار او را احکام ارزانی ~~داشتند. چون # ~~به شبانکاره آمد در ذی قعدهآ سنهآ خمس و عشرین سبع مایه (725 ه/ 1325 ~~م) به # ~~جوار رحمت ms012 حق پیوست، و کار شبانکاره در تراجع افتاد. # رکن الدین حسن و # تاج الدین جمشید] # و عن قریب دمشق خواجه نیز برافتاد. و پادشاه ابوسعید نیز رعایت جانب ~~اولاد # ~~ایشان مینمود، و فی الجمله دخلی در ملکی شبانکاره داشتند. چون پادشاه # ~~ابو سعید خان رحلت کرد و ولایت شبانکاره داخل بلوکات امیر مغفور مرحوم # ~~شرف الحق والدین محمود شاه - انار الله برهانه - شد، به ملک مرحوم ~~مغفور # ~~رکن الدین حسن بن هزار سب و تاجالدین جمشید بن اسمعیل مفوض داشت. و تا # ~~الی غایت گاه بدین و گاه بدان میبود، تا در شهور سنهآ اثنی و اربعین و ~~سبع مایه # ~~(742 ه/ 1341 م) که پیر حسین نویان در شیراز بود، حاجی لون از هندوستان # ~~مراجعت کرده به راه سیرجان آمده و این دو ملک بزرگ که از بقیت ملوک ~~ساسان # ~~بودند بقتل آورد و دود ازاین دودمان برخاست. والله اعلم. # [بعد از وقوع این قضیهآ شنیعه، امرا واکابر واهالی شبانکاره، احکام اولاد ~~امیر # ~~چوبان به اسم ابانی اعمام ملکان، که در اصفهان سفهسالار و حاکم چهار ~~دانگه # ~~بودند، حاصل نموده بودند که چون ملکی شبانکاره مدت دویست و سی و هفت # ~~سال تعلق به ابناء اعمام ایشان داشته، همچنان بدیشان متعلق باشد. سادات ~~و اکابر # ~~و اهالی اصفهان کس به اردویه فرستاده احکام چوپانیان در باب توقف ایشان ~~به # ~~اصفهان آوردند. سفهسالاران نیز که ابناء اعمام ملکان بودند چون بی ~~وفائی امراء و # ~~اکابر شبانکاره نسبت با ملکان شنیده بودند حیات خود را غنیمت شمرده # ~~پیشکش های لایق گذرانیدند و به امداد امیر اشرف چوبانی از این ورطهآ ~~هایله نجات # ~~یافتند، و بعد از آن شبانکاره در حوزهآ سلاطین انجو قرار یافت.] ~~PageV01P015 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0037.jpg) # طبقهآ ملوک هرمز # [رکن الدین محمود قلاتی] # اول ایشان، ملک عادل رکن الدین ابوالمکارم محمود [قلاتی] که سلسلهآ این # ~~ملوک و نظم درر اولاد درمکوه به او منعقد و منتظم میشود، پادشاهی صاحب # ~~خیر، صایب ms013 رای، مدبر کامل بوده، چنانچه همت عالی او دایم مصروف بر اخذ # ~~ممالک موروثی و طلب جاه و حصول امانی بود، تا زمانی که نوبت ولایت این # ~~ممالک در سنهآ تسع و ثلاثین و ستمایه (639 ه/ 1241 م) به ملک شهاب ~~الدین # ~~محمود بن عیسی که از آل درمکوه است، آخر ملوک قدیم هرموز، رسید. و دختر # ~~ملک سیفالدین ابونصر در نکاح داشت که او هم از نتیجهآ درمکوه، از ملوک ~~قدیم # ~~هرمز بوده. نام او بی بی ناصرالدین؛ زنی با حشمت و قدرت بود. قضا را ~~اسیر عشق # ~~جمال ملک محمود شد و به واسطهآ محبت ملک محمود بر قتل شوهر خود ساعی # ~~بود و تحریض مینمود، تا در ذی حجهآ سنهآ اربع واربعین و ستمایه (644 ه/ # ~~1246 م) شربتی مسموم ترکیب کرده به خورد ملک شهابالدین داد؛ و در مدتی # ~~اندک که قریب به چهار ماه بود، این قضیه واقع شد و بیچاره از دنیا به ~~عقبی رحلت # ~~کرد. # و بعد از وقوع این واقعه جملگی ممالک را در تحت تصرف و قبضهآ تسخیر ملک # ~~محمود گذاشت. ملک او را در حباله آورد، و ملک او را مستحکم شد و بر ~~آنچه # ~~مطلوب بود دست یافت. و بر اعدا قاهر و غالب آمد و مردم را در سایه عدل ~~و # ~~مرحمت و نظر عطا وسخاوت واحسان وشفقت خود فارغالبال و مرفه الحال ~~PageV01P016 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0038.jpg) # ~~گردانید؛ و به دام احسان و امتنان صیاد دل و جان اکابر و اعیان آن خطه ~~شد؛ و به # ~~واسطهآ خصایل حمیده واخلاق پسندیده مردم آن دیار را رهین لطف و مکرمت و # ~~ممنون منت خود گردانید، و همگی خاطر همگنان به متابعت و انقیاد او در ~~آمد. # و بعد از استقرار و استیلا چون در مملکت استقلال یافت به تسخیر بلاد # ~~هندوستان مشغول شد و بعضی از آن مملکت را نیز به تصرف آورد، بعد از ~~آنکه # ~~ممالک قیش و بحرین ms014 و ظفار و نزوین و قلهات که به قلاتو موسوم است، مسخر ~~کرد # ~~و از بویهآ عرب استخلاص نمود. و جودی و کرمی بینهایت پیدا کرد، حتی که ~~آن # ~~شب که در خزانهآ او چیزی از اموال مانده بودی او را خواب نیامدی. و سی ~~و هفت # ~~سال بدین منوال در حکومت معاش کرد و روزگار گذرانید، و در تاریخ خمس و # ~~ثمانین و ستمایه (685 ه/ 1286 م) از دنیا رحلت کرده به عقبی پیوست. # ذ کر ملک قطبالدین [تهمتن آبن محمود # به امداد و اتفاق اکابر و اشراف به جای پدر بر مسند حکومت قایم مقام و # ~~متمکن شد. بعد از وفات پدر ولایت عهد بدو قرار گرفت، و او پسر بزرگ ~~محمود # ~~بود. مردی عاقل و عادل و پادشاهی عالم و فاضل، نیکو سیرت بود. اما به ~~واسطهآ # ~~ازن پدرش، که زمام اختیار به قبضهآ اقتدار محمود قلاتی داده بود به جهت ~~تعشقی که # ~~با او داشت و تعلقی که می ورزیدند، گاه گاه افسادی و اغوائی میان او و ~~برادرش # ~~نصرتالدین که از اولاد محمود قلاتی بود، میشد. القصه مدتی حکومت کرد و # ~~عاقبت (رخت) به خانهآ آخرت کشید، والسلام. # ذ کر ملک سیف الدین نصرت بن محمود # بعد از وفات برادرش حکومت مملکت بر وی منتقل شد. و در این مدت که ایام # ~~دولت او بود والدهاش بی بی ناصرالدین استقلال و احتشام به مرتبهآ اعلی ~~داشت، # ~~چنانکه در ممالک دعوی مشارکت کردی و مدخلی میساخت. و به واسطهآ بد # ~~نفسی که داشت رفع وتقریر فرزند خود سیف الدین نصرت کرد، و خواست تا با ~~PageV01P017 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0039.jpg) # ~~هلاک برادران و برادرزادگان اشتغال نماید تا مملکت به فرزندان او مسلم ~~باشد. # تقدیر موافق تدبیر آن شریر نبود، و قضا را از نسل [سیفالدین] نصرت هیچ # ~~فرزندی نرینه نماند و در کوچکی همه فرزندان او فوت شدند. و برادران ~~نصرت از # ~~وی خایف پودند. # هم در آن ms015 وقت [سیفالدین] نصرت را مرضی طاری شد، و برادرانش ملک # ~~تاج الدین مسعود و شمسالدین ترکان شاه با همدیگر اتفاق کردند که نصرت ~~را # ~~هلاک کنند؛ و در آن قضیه ساعی و مجد می بودند تا شبی مجال و فرصت یافته # ~~دیوار خانه را نقب کردند و راه یافتند، و برادر در حالت بیماری به شربت ~~هلاک آخر # ~~گردانیدند تا به دارالبقا واصل شد. # ذکر ملک تاج الدین مسعود بن محمود # چون از قتل برادر پرداختند آن ممالک را به دست فرو گرفت. ایاز نامی که ~~غلام # ~~سیف الدین نصرت بود و محمود قلاتی او را بزرگ کرده و بدو بخشیده بود، - ~~او # ~~غلامی ترک به غایت عاقل زیرک فراستی داشت، - بعد از وفات نصرت به ~~اجتماع و # ~~اتفاق اکابر خروج کرد و انهزام به مسعود راه یافت. مسعود بعد از آنکه ~~منهزم شد به # ~~ملوک فارس التجاکرد. و در آن زمان شیخ جمالالدین ولی عهد بود؛ و سپاه ~~فارس و # ~~شبانکاره را بدو همراه کرد و مدد و معاونت نمود. # ایاز از غایت احتیاطی که داشت دارالملک و اطراف سواحل باز گذاشت و به # ~~جزیرهآ جرون رفت و جلوس کرد و به عمارت مشغول شد. لشکر فارس و شبانکاره # ~~در آنجا مدتی اقامت کردند، و زمان متمادی شد و هیچ فایده نداشت و هیچ # ~~استخلاص ممکن نبود. به ضرورت مراجعت اختیار کردند. و ایاز در این حین ~~پناه به # ~~حاکم1 سیرجان، [قاضی تاج الدین خوافی، برده بود. و او بسیار همراهی در ~~بارهآ او # ~~کرد. مسعود به هر طرف میگریخت، تا در سیرجان] اسیر گشت. # و در آن مدت که مقید و گرفتار بود از غایت عقل معاشی که داشت زندگانی با ~~PageV01P018 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0040.jpg) # ~~مردم به نوعی کرد که از او راضی شدند و او را از بند خلاص دادند. و با ~~خادم خود # ~~قرار داد که بگریزد و خادم را بفرستاد تا اسپی بیاورد و بر در باغی ms016 ~~بدارد تا او بیاید و # ~~سوار شود. چون خدمتکار شرایط دلبستگی بجای آورد و به موجب فرموده کار ~~بند # ~~شد ملک مسعود فرصت یافت و راه گریز پیش گرفت. چون چند منزل بیرون آمد ~~در # ~~حوالی آنجا هیچ موجب راه و جای نمییافت. عاقبت به سیرجان عود کرد و ~~اعتذار # ~~نمود. مردم از جریمهآ او تجاوز کردند و با ایشان معاش گذرانید تا حیاتش ~~سرآمد. و # ~~یک پسر از او متخلف شد، سیاوش نام، وگویند [که] در کرمان نماند. # ذکر ملک بهاء الدین ایاز السیفی # صاحب خرد و نیکو رای و به غایت عاقل و دانا بود؛ زیرکی به درجهآ کمال # ~~داشت. و به وسیله قصاص و بهانهآ تدارک مخدوم خود بر آن مملکت استیلا ~~یافت؛ # ~~و به واسطهآ عدالت که داشت و دست احسان که بر خلایق برگشاد تمامی مملکت # ~~هرمز را در تحت تصرف خود آورد، و در معموری کوشید. و مرتکب خمر خوردن # ~~نشد و پیوسته نمازگزاردی. # و تجاری که از اطراف می آمدند مراعاتشان می کرد، چنانچه از بسیاری ~~بازرگانان # ~~و صادر و وارد آنجا مصر جامع شده بود. بیبی مریم که در حبالهآ او بود ~~به قلعه # ~~متمکن میداشت. و مال آنجا به کرمان می فرستاد. و در آخر عهد با ملوک ~~شبانکاره # ~~آغاز دوستی و اتحاد کرد و طریقهآ موالات مؤکد و مستحکم گردانید. و مدتی ~~بدین # ~~نوع ملک را محافظت کرد و آخرالامر نماند. # ذکر ملک عزالدین کردان شاه # ~~بعد از وفات ایاز اهالی آن ممالک به اجماع اتفاق کردند و از فرزندان ~~ملک # ~~رکن الدین [محمود] قلاتی کسی را طلب کردند. چون از فرزندان صلبی او هیچ ~~کس # ~~نمانده بود از اولاد ملک شهابالدین امحمود بن] عیسی که ملک از او به ~~ملک # ~~محمود قلاتی انتقال یافت، ملک بر عزالدین کردان شاه قرار گرفت، چه او ~~مردی PageV01P019 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0041.jpg) # ~~مدبر، کاردان [و] نیکو رای بود. و با ملوک شبانکاره طریقهآ مودت مرعی ms017 ~~داشت. # ~~عزالدین عبدالعزیز پسر] شیخ جمالالدین در آن ولا از اردو به سبب گناهی ~~که # ~~داشت گریخت، و با لشکری تمام به هرموز آمد و محاصره کرد. چون آنجا محل # ~~آیند و روند بازرگانان بود جمعی کثیر از ممالک عالم آنجا بودند. تجار ~~به تنگ آمدند # ~~واتفاق به مصالحت ایشان کردند، مبنی بر آنکه عزالدین [عبدالعزیز] با ~~نوکری و # ~~ملک کردان شاه با نوکری در میان آب آیند، بی سلاح، و کلماتی که متضمن ~~مصالح # ~~جانبین باشد با همدیگر بگویند. # بدان موجب که مقرر شده بود به تقدیم رسانیدند. فاما ملک عزالدین # ~~[عبد العزیز] به جهت حزم واحتیاط شمشیری با خود برد. چون قلاب انداختند # ~~نوکر ملک عزالدین فارسی [نوکر] هرموزی را شمشیری زد و هلاک کرد و در ~~دریا # ~~انداخت، و به اتفاق ملک عزالدین، کردان شاه بربستند و عزیمت کیش کردند، ~~و # ~~مدتی کردان شاه در آنجا محبوس بود. و حیلتی بینگیخت و کشتی راست کرد و ~~در # ~~کشتی نشست و به هرموز آمد. اهالی آنجا به قدوم او شادی کردند، و باز به ~~مملکت # ~~موروثی استقلال یافت. و مدتی حکومت کرد و بعد از آن وفات یافت. # اذ کر ملک شهابالدین بهرام شاه] # ~~و پسرش شهابالدین بهرام شاه به جای او نشست. ملک شهابالدین یوسف که از # ~~متعلقان و اقرباء او بود بر وی خروج کرد و او را بکشت، و به حکومت آن ~~مملکت # ~~مستولی شد. و پسران کردان شاه، قطبالدین بهمن و نظام الدین کیقباد، بر ~~او خروج # ~~کردند و ملک را از او مستخلص گردانیدند. والله اعلم. # ذکر ملک قطبالدین بهمن ابن کردان شاه]1 # چون ملک آن ملک شد مصادقت و موالات و موافقت و مصافات با ملک کیش # ~~مرعی داشت و محبت مستحکم شد. ملک عزالدین را به قصاص برسانیدند و ~~PageV01P020 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0042.jpg) # ~~برادران او که حاکم جزیرهآ کیش بودند، اتفاق ایشان به منازعت انجامید، ~~و فصد # ~~برادر بزرگتر کردند و او را ms018 به قتل آوردند. و از برادران رکن الدین ~~محمود حاکم شد. # چون شش ماه از این ولا بگذشت دیگر باره اتفاق نمودند و خروج کردند، و او ~~را # ~~نیز هلاک گردانیدند. و برادر دیگر، بدرالدین، ملک شد؛ و او چهل روز ~~حکومت # ~~کرد. بعد از آن پسری بزرگتر داشت، ملک محمد؛ حاکم شد، و پسر کوچکتر، # ~~فخرالدین، نایب گشت. و بعد از آن داعیهآ آن داشتند که ملک هرموز را ~~مسلم خود # ~~سازند. # چون این خیال به خاطر ایشان خطور کرد، اتفاق کرده با لشکری تمام به هرموز # ~~رفتند. و حاکم آنجا، ملک قطبالدین، در هرموزکهنه بود. هنوز قطب [الدین] ~~به # ~~هرموز نارفته لشکرشان غدر کردند و سپاه هرموز بدیشان زدند و منهزم ~~کردند و به # ~~کیش عزیمت نمودند. هنوز قرار ناگرفته قطبالدین از عقب ایشان به کیش ~~آمد، و # ~~ایشان را هلاک گردانید، و آن مملکت را مسخر کرد. مال آنجا به سلطان ~~ابوسعید # ~~می داد. # و بعد از وفات سلطان ابوسعید، چون در فارس به واسطهآ آنکه میان اولاد ~~چوبان # ~~و برادران محمود شاه انجو هرج [و] مرج دست داد، چند سال قطبالدین به # ~~استقلال حکومت هرموز کرد؛ و تمامت دریا کنار را از قلاتو تا در بند ~~ماچول به # ~~دست فرو گرفت، و مجموع دشتستان و قطیف و بحرین و بعضی از بر عرب داخل # ~~مملکت او شدند. و به تاریخ سنهآ سبع و اربعین و سبع مایه (746 ه/ 1345 ~~م) # ~~متوفی شد. # [یوسف شاه بن قطب الدین] # بعد از او پسرش یوسف شاه بن قطبالدین به حکم وصیت قایم مقام شد. به # ~~زمان دولت او شیخ ابواسحق انجو بر تخت فارس مستولی شده بود و محمد مظفر # ~~بر تخت کرمان استیلا یافته. چون آبادانی هرموز از تردد تجار است به ~~ضرورت # ~~یوسف شاه با هر دو جانب طریقهآ خدمتکاری و هواداری مسلوک داشت. و مالی ~~که # ~~این زمان مقرر است بعد از مفاوضه و محاکاء ms019 بسیار مقرر شد که هر سال به ~~جهت # ~~پادشاه فارس و حاکم کرمان بفرستند. و تا مدت بیست و یک سال که او حاکم ~~بود PageV01P021 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0043.jpg) # ~~این طریقه را رعایت کرد. # و چون محمد مظفر چند کرت اندیشهآ غدر کرد تا هرموز را از دست او # ~~مستخلص گرداند، از غایت حزمی که یوسف شاه داشت میسر نشد. و به تجارب # ~~امور به پایهای رسید که این زمان یک متنفس را با سلاح در آنجا ~~نمیگذارند؛ و اگر # ~~ایلچی نیز که به جهت تحصیل مال مقرری متوجه میشود، سلاح و سلب او # ~~میستانند و بعد از اداء مال به هنگام مراجعت باز پس دهند. و به واسطهآ ~~این منع، # ~~آن حکومت تا امروز در خاندان ایشان باقی است. پس در سنهآ اثنی و سبعین ~~و # ~~سبع مایه (772 ه / 1370 - 1371 م) به جوار حق پیوست. ### | بهمن شاه] # و بعد از [و] پسرش بهمن شاه بر سریر پدر بنشست. مردی عادل، عالم کافی # ~~بود، و جود او به حدی رسید که سلاطین مصر و خواقین ختای از راه بر و ~~بحر به او # ~~مکاتبات نوشتند. او نیز در اوان سلطنت پسر خود محمد شاه را قایم مقام ~~بنشاند و # ~~خود به حج رفت. در آن راه به وقت رفتن و آمدن خیرات بسیار به تقدیم ~~رسانید؛ # ~~قدوم او را در همه جای معزز و مکرم داشتند. بعد از آنکه مراجعت کرد ~~همچنان به # ~~عبادت خدای مشغول میبود و پسرش محمد شاه حکومت میکرد. پس در سنهآ # ~~احدی وتسعین وسبع مایه (791 ه/ 1389 م) به جوار حق پیوست. # [محمد شاه بن بهمن شاه] # بعد از او محمد شاه بن بهمن شاه چون در حیات پدر قاعدهآ حکومت و ضابطهآ # ~~امارت بدست داشت هم برقرار سنت پدران نامدار مرعی میداشت. و یک دو سال # ~~که بعد از شاه شجاع بن محمد مظفر پسرش زین العابدین در شیراز متمکن بود ~~و # ~~احمد ms020 بن مظفر در کرمان حکومت داشت، طریقهآ باج سپاری و وظیفهآ خدمتکاری ~~به # ~~تقدیم میرسانید. و بعد از او به یک دو سال، به واسطهآ هرج و مرج که ~~میان اولاد # ~~مظفریه واقع شد، او التفات به هیچ جانب نکرد. و بعد از آن در زمان ~~استیلاء شاه PageV01P022 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0044.jpg) # ~~منصور طریقهآ سابق را از سرگرفت. # و چون مملکت فارس به خمس و تسعین و سبع مایه (795 ه= 1393 م) بر # ~~بندگان حضرت سلطان غازی مسلم گشت، محمد شاه با تحف و هدایاء بسیار، # ~~معتمدان خود را به درگاه شاهزادهآ عادل امیرزاده عمر شیخ - انارالله ~~برهانه - روان # ~~کرد، و به اضعاف آنچه مقرر بود خراج خود به دیوان بسپرد. بعد از آنکه ~~واقعهآ # ~~سلطان زادهآ مرحوم دست داد محمد سلطان بن جهانگیر با لشکری تمام تمنای ~~فتح # ~~هرموزکرد؛ و بی آنکه به جائی رسد باز گردید. بعد از آن امیرزاده پیر ~~محمد قرار داد # ~~که همان مقرری را هر سال به ادا رساند. بعد از آن در تاریخ [سنهآ] اثنی ~~و ثمان مایه # ~~(802 ه/ 1400 م) محمد شاه نیز به رحمت رفت. # بهمن شاه بن محمد شاه] # و به جای او پسرش بهمن شاه بر سریر حکومت بنشست، و بر قاعدهآ پدر خود # ~~زندگانی به صلاح پیش گرفت. و امروز بیش از آنکه سابقا وظیفهآ خدمتکاری ~~نسبت # ~~به دیوان اعلی داشت، به تقدیم می رساند؛ و هر سال چند کرت تنسوقات و ~~تبرکات # ~~بی شمار در صحبت معتمدان خود به درگاه عالم پناه حضرت سلطان - خلدالله ~~ملکه # ~~و سلطانه - می فرستد، و موازی انکه هر سال از او به سلاطین سابق می ~~رسید به # ~~هریک از امرا میرسد. ایزد - تعالی و تقدس - مجموع ممالک بلاد عالم را ~~در ربقهآ # ~~طاعت غلامان این درگاه و ملازمان این بارگاه داراد، ان شاء الله تعالی. PageV01P023 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0045.jpg) # طیقهآ ملوک کرمان # که به سلاطین قراختای مشهوراند # نه تن بودند، و مدت ملک ms021 ایشان از ابتداء سنهآ احدی و عشرین و ست مایه # ~~(611 ه/ 1321 م) تا آخر سنهآ ست و سبع مایه (706 ه/ 1403 - 1404 م) که # ~~هشتاد وشش سال باشد، بوده. ### | [براق حاجب] # اول ایشان براق حاجب از امراء گورخان قراختای بود، و برادر [او] تاینکو1 ~~مرتبهآ # ~~امیر الوس داشت. و در آن حین که محمد خوارزمشاه بر الوس قراختای ظفر ~~یافت # ~~براق حاجب با برادر دیگر، حمید نام، در ملازمت خوارزمشاه قیام نمود و ~~مرتبهآ # ~~ایشان در سایهآ آن دولت ارجمند بلند گردید. # حمید در زمان فترت مغول امیر لشکر خوارزمشاه و حاکم بخارا بود؛ و چون # ~~جتکز خان2 به محاصرهآ او بیامد چندان جنگ کرد که درجهآ شهادت یافت. # بعد از آن براق حاجب ملازم سلطان غیاثالدین شد و به مرتبهآ حجابت او # ~~متصف گشت. وزیر غیاثالدین از حسدی که داشت با براق حاجب وحشتی پیدا # ~~کرد. بعد از آنکه یک دو کرت به مشافهه نزاعهای فاحش در میان آمد، براق ~~حاجب # ~~از غیاثالدین رخصت طلبید و به راه کرمان بر عقب سلطان جلال الدین عازم # ~~هندوستان شد. زمانه پرآشوب و جهان مالامال فتنه گردیده بود؛ و هرکس به ~~هر PageV01P024 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0046.jpg) # ~~جای که بودند از محافظت حال خود به دیگری نمی پرداختند. # چون براق به نواحی کرمان برسید شجاعالدین ابوالقاسم زوزنی، که از قبل # ~~غیاثالدین در کرمان حاکم بود، به طمع آنکه بنهآ براق حاجب را در تصرف ~~آورد با # ~~لشکری تمام سر راه براق بگرفت. هر چند که براق به اعتذار و شفاعت پیش ~~آمد به # ~~جای نرسید. پس کار به جنگ کشید. و کارد از استخوان بگذشت. # براق را غیرت ترکیت به گردن آمد و دل بر مرگ نهاد، و به جهت عیال و اطفال # ~~بکوشید. شجاع الدین را خبث نیت قضاء سر شد و گرفتار گردید، و لشکرش ~~متفرق # ~~گشتند. براق فی الحال از سر قهری که داشت او راگردن زد و بر ms022 گواشیر ~~کرمان مسلط # ~~شد. پسر شجاعالدین در قلعه گریخت و براق محاصره کرد و از جانبین به جنگ # ~~مشغول شدند. # قصهآ محاصره تا دیری امتداد یافت. چون سلطان جلال الدین از هندوستان # ~~مراجعت نمود و به کرمان آمد پسر شجاع الدین قلعه تسلیم کرد. براق نیز ~~مقدم # ~~سلطان را گرامی داشت، و دختر خود بد و داد. سلطان نیز کرمان را با قلعه ~~در عوض # ~~مهر دخترش ارزانی فرمود. براق به هنگام فرصت که سلطان و پسر شجاعالدین ~~به # ~~اسم شکار سوار شده بودند در بر روی ایشان ببست. چون در مجموع خراسان # ~~لشکرهای گران مغول مستولی بودند سلطان نتوانست که آن را محاصره کند. # ~~هزیمت را غنیمت شمرد و راه عراق پیش گرفت. # براق حاجب فی الحال ایلچیان با تحف وهدایای بسیار به دارالخلافهآ بغداد و # ~~پیش جنکز خان روان کرد و به هر دو جانب ملتجی شد. رسولان او با خلعت و # ~~نواخت و منشور و یرلیغ برسیدند. از حضرت دارالخلافه قتلغ سلطان لقب ~~یافت، و # ~~از دیوان جنکز خان به قتلغ خان ملقب شد. و به رفاهیت دل وامن واستقامت # ~~خاطر یازده سال در کرمان حکومت کرد، چنانچه اهالی آن خطهآ خطیر در ~~سایهآ # ~~معدلت او مرفه خاطر و آسوده دل شدند. پس در سنهآ اثنی و ثلاثین و ~~ستمایه # ~~(632 ه/ 1235 م) دعوت حق را اجابت کرد. چهار دختر داشت که هم در حیات # ~~خود به چهار پادشاه ممالک وصلت کرد. بزرگترین، سونج ترکان، جنکز خان به # ~~جهت جغتای خان بخواست؛ و یکی دیگر، یاقوت ترکان، به اتابک قطبالدین # ~~محمود شاه یزدی داد؛ و مریم ترکان را به محیی الدین امیر سام یزدی، و ~~خان ترکان PageV01P025 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0047.jpg) # ~~را به برادرزادهآ خود قطبالدین تزویج نمود. و چون پسرش مبارک خواجه خرد ~~بود # ~~ولایت عهد خود را به قطبالدین تفویض کرد. # [قطب الدین محمد] # بیچاره دو سال حاکم بود. # بعد از آن رکن الدین مبارک خواجه ms023 بن براق حاجب به واسطهآ افساد مفسدان با # ~~قطب الدین منازعت کرد و به حضرت اوکتای قاآن ملتجی شد، و از آن حضرت # ~~یرلیغی عالی به نام او نفاذ یافت و به استقلال حاکم شد. قطبالدین از آن ~~مغابنه # ~~متوجه اردو گردید تا مگر بار دیگر توسن ایام را به کام خود رام سازد، ~~به جائی # ~~نرسید. به موجب حکم یرلیغ ملازم وزیر محمود یلاواج1 شد وحکومت کرمان به # ~~مبارک خواجه صافی شد، چنانکه تا مدت شانزده سال به اختیار تمام بی ~~منازعی # ~~پادشاهی کرد. # بعد از آن هم به اغواء قطبالدین در سنهآ خمسین و ست مایه (650 ه/ 1252 # ~~م) به فرمان منکو قاآن معزول گردید و حکومت کرمان به قطبالدین مفوض ~~گشت، # ~~و با پایزه و تشریف از حضرت اردو به کرمان آمد. و بعد از چهار ماه قتلغ ~~ترکان را که # ~~محبوبهآ براق حاجب بود، به حبالهآ خود آورد؛ و از کمال کفایت و بسیار ~~دانی آن زن # ~~کار قطب الدین بالا گرفت. چون مبارک خواجه دانست که متعصبان او در ~~درگاه منکو # ~~قاآن بسیاراند و کار از ملازمت اردو به جائی نمیرسد به حضرت بغداد ~~ملتجی شد. # ~~قطبالدین آن قضیه را با باد هم عنان عرضه داشت مسعود یلاواج2 کرد تا با ~~PageV01P026 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0048.jpg) # ~~منکو] قاآن باز نمود، و یرلیغ شد که مبارک خواجه را طوعا و کرها به ~~درگاه [منکو] # ~~قاآن بردند، و قطب الدین نیز متوجه اردو شد. # چون یارغوچیان تفحص نمودند و گناه مبارک خواجه به ثبوت پیوست به # ~~قطبالدین سپردند تا به دست خود در سنهآ احدی و خمسین و ستمایه (651 ه/ # ~~1253 م) هلاک گردانید؛ و سلطنت کرمان قطبالدین را صافی شد. # و در این حین که قطب الدین در اردو بود شخصی به صورت سلطان جلال الدین # ~~در کرمان دعوی خوارزمشاهی کرد و جمعی را از مشاهیر به دعوت خود آورد. ~~قضا # ~~را در اثناء آنکه خروج کنند ms024 قطبالدین برسید و هم از گرد راه بر سر ~~ایشان بدوانید. # ~~آن شخص مجهول بگریخت و جمعی که با او متفق شده بودند به سیاست رسیدند؛ # ~~و به اسهل وجوه آن آشوب فرو نشست. به واسطهآ مخالفت قطبالدین و مبارک # ~~خواجه احشام بلوچ بر نواحی ولایات مستولی شده بودند، و چه به دزدی و چه # ~~آشکارا اهالی دیهها را فرو میگرفتند. # سلطان قطب الدین به یک دو شبیخون آن همه احشام غلبه را تار و مارگردانید ~~و # ~~شر ایشان را از سر مسلمانان دفع کرد. و در این کرت دوم مدت شش سال به ~~کام دل # ~~و مراد خاطر و به عدل و داد مملکت را معمور و آبادان گردانید. و بعد از ~~آن به تاریخ # ~~ماه رمضان سنهآ خمس و خمسین وستمایه (655 ه/ 1257 م) وفات یافت1. PageV01P027 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0049.jpg) # ذ کر سلطان حجاج بن قطب الدین # چون حکومت نسبت با او موروثی بود به یرلیغ منکو قاآن بر سریر مملکت # ~~متمکن شد و ولایت عهد بدو مفوض گشت و به واسطهآ آنکه هنوز طفل بود زن ~~پدر # ~~او متعهد امور دولت و ملتزم حکومت و مدبر مملکت شد، و بدین شغل شریف # ~~اشتغال نمود. دختر خود پادشاه خاتون [را] به نکاح اباقای خان عقد کرد ~~تا به جهت # ~~تعصب و حمایت او قوی حال شد. و در رفاهیت معاش گذرانید و کامرانی کرد. ~~بعد # ~~از آنکه پانزده سال از سر تمکن و استقلال هر چه تمام تر مباشر این امر ~~شد پسرش # ~~سلطان حجاج به حد بلوغ رسید و نهال دولتش برومند و سرافراز گشت. مفسدان # ~~افساد کردند و بین الجانبین مخالفت و وحشت انگیختند و در میان فرزند و ~~مادر # ~~غباری پیدا شد. ناگاه روزی سلطان حجاج از سرمستی در بزم عیش و مجلس طرب # ~~فرمود تا قتلغ ترکان در رقص آمد؛ اگر چه به اکراه بود فاما چون مشاهده ~~کرد که او در # ~~حین مستی است ms025 مخالفت جایز نداشت و متابعت کرد. امرا و ارکان دولت و ~~تابعان # ~~و اعیان حضرتش به یکبار بخروشیدند و گفتند: # ~~پیر آند چرخ و اختر و بخت تو نوجوان آن به که پیر نوبت خود با جوان دهد # قتلغ ترکان از آن انفعال رنجشی تمام به خود راه داد، و هم از مجلس در روز # ~~متوجه درگاه ابقا خان شد. و کیفیت اهانتی که دیده بود به دختر خود بگفت ~~تا # ~~دخترش پادشاه خاتون1 به وقت فرصت با شوهر بگفت و مبالغه نمود، تا حکم ~~یرلیغ # ~~به نفاذ پیوست که من بعد حجاج پیرامون حکومت کرمان نگردد و به اختیار ~~قتلغ # ~~ترکان بگذارد. # بعد از مراجعت قتلغ ترکان حجاج از لجی که بر مزاج او غالب بود به خفیه ~~التجا # ~~با اولاد اوکتای خان کرد، تا مگر به وسیلهآ مدد ایشان دیگر باره حکومت ~~یابد. قتلغ # ~~ترکان محضری در این باب به گواهی اصول کرمان به درگاه اباقا خان ~~فرستاد. اباقا # ~~خان را نایرهآ غضب در حرکت آمد و یرلیغ شد که حجاج را مقید به اردو ~~بیاورند # ~~بیچاره را خبر شد، وپیش از وصول ایلچیان در سنهآ ست [و ستین] و ستمایه # ~~(666 ه/1267 - 1268 م) بگریخت، و به دهلی رفت؛ و مدت ده سال در آنجا ~~PageV01P028 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0050.jpg) # ~~اقامت کرد. بعد از آنکه سلطنت دهلی به سلطان جلال الدین خلج رسید لشکری # ~~بد و داد تا مملکت موروث را استخلاص کند. چون قضاء ایزدی آبشخور او را ~~در آن # ~~سرزمین قطع کرده بود هم در راه وفات یافت و حسرت حکومت به گور برد. ### | فتلغ ترکان # در مدت غیبت او به اختیار و استقلال سلطنت کرد، چنانچه دوازده سال از ممر # ~~مرحمت و معدلت آن خاتون قیامت امور دینی و دنیوی به قاعدهآ صلاح ~~مسلمانان # ~~استحکام یافت. در آخر عهد او سلطان سیورغتمش بن قطبالدین به جهت # ~~حکومت به نزاع برخاست؛ و چون معارضه و مناقشه به تطویل ms026 انجامید دیگر ~~باره # ~~قتلغ ترکان در سنهآ احدی و ثمانین و ستمایه (681 ه/1282 م) استغاثت به ~~درگاه # ~~ارغون برد، و هم در این تاریخ در تبریز وفات یافت. صندوق او را دخترش ~~بی بی # ~~ترکان به کرمان آورد، و در مقبرهای که به جهت خوابگاه خود عمارت کرده ~~بود دفن # ~~کرد. # اسلطان جلال الدین سیورغتمش] # بعد از او سلطان جلال الدین سیورغتمش ابن قطبالدین] به موجب یرلیغ # ~~ارغون خان بر سریر حکومت کرمان بنشست. وزارت به فخرالدین محمود بن # ~~شمس الدین محمد شاه زوزنی تفویض کرد. خبث وزیر، سیورغتمش را بر آن # ~~داشت که رعایت صلهآ رحم را بالکلی مهمل گذاشت، چنانکه طریقهآ اتحادی که # ~~میانهآ او و پادشاه خاتون بنت قتلغ ترکان بود مسدودگشت. بعد از آن ~~پادشاه خاتون # ~~به طریق نصیحت، وزیر را از آن فعل منع کرد. وزیر تندی در مزاج داشت، در ~~جواب # ~~گفت که: # امروز دور دولت سیورغتمش است. آنچه از دست من برآید # تقصیر نخواهم کرد، و مصلحت مخدوم خود را به واسطهٔ‌ رعایت # خاطر تو مهمل نخواهم گذاشت. چون به حسن تدبیر من معاملهآ PageV01P029 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0051.jpg) # مادرت یک رویه شد از آن تو نیز پیدا باشد که به کجا کشد. و اگر - # عیاذا بالله - سلطنت کرمان به تو رسد مرا به ساطور قصابان دو پاره کن. # ~~قضا را در جلوس پادشاه کیخاتو، سیورغتمش از حکومت کرمان معزول شد و # ~~پادشاه خاتون را کیخاتوخان زن کرد، و کرمان را دربسته بد و داد. وزیر ~~از هول آن # ~~کلپترهئی که گفته بود به طرف هندوستان گریخت. ### | [پادشاه خاتون] # ~~پادشاه خاتون از غایت فصاحت و کیاستی که داشت او را به استمالتهای # ~~گوناگون بفریفت تا از هندوستان بیامد؛ و چنانکه گفته بود در زیر ساطور ~~سیاست # ~~پاره پاره گشت، و قضیهآ او موجب تجربهآ عالمیان گردید. # ~~لطف طبع ونزاکت ذهن وکمال و استعداد پادشاه خاتون موازی حسنی # ~~جهانگیر او بود، چنانکه اشعار لطیف و منشآت ms027 ملیحش الی یومنا سند فضلاء # ~~روزگار است. ما به اسم تمثیل این یک رباعی او را به استشهاد آوردیم: ### | رباعی # # بر لعل که دید هرگز از مشک رقم %~% یا غالبه بر نوش کجا کرد ستم؟ # # جانا اثر خط سیه بر لب تو %~% تاریکی و آب زندگانی ست بهم1 # ~~بعد از آن از سر قدرت و قوت، برادر خود سیورغتمش را از نیابت خود به # ~~حکومت کرمان بنشاند، و خواندزاده کردوچین بنت منکو تیمور را به جهت او # ~~بخواست. سیورغتمش حق نعمت فراموش کرد و غرور جوانی او را بر آن داشت که # ~~سر از ربقهآ خواهر بکشید. # ~~بعد از آن که از حد در گذشت پادشاه خاتون او را در قلعه محبوس کرد. PageV01P030 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0052.jpg) # ~~خواندزاده کرد و چین با شاه عالم خاتون تدبیر کردند و کمندی در میان ~~مشکی آب # ~~نهاده به قلعه فرستادند، تا سیورغتمش به آن کمند از قلعه به زیر آمد و ~~متوجه اردو # ~~شد. کیخاتو چون تعلق خاطر به محبت پادشاه خاتون پیش از جمیع مقاصد داشت # ~~نخواست که خاطر او را به واسطهآ اندک جزوئی از خود متألم گرداند. فی ~~الحال # ~~سیورغتمش را مقید کرده به نزد پادشاه خاتون فرستاد، و در رمضان سنهآ ~~اثنی و # ~~تسعین و ستمایه (692 ه/ 1293 م) سیورغتمش بر دست پادشاه خاتون کشته # ~~شد. # بعد از این واقعه شاه عالم خاتون بنت سیورغتمش را بایدوخان در حبالهآ عقد # ~~خود آورد. خواندزاده کردوچین در اثناء زفاف التماس قصاص خون شوهر کرد، ~~و به # ~~ستمایه (694 ه/ 1295 م) پادشاه خاتون را قصاص کردند و حکومت کرمان تمام # ~~به خواندزاده کردوچین تعلق گرفت، و داروغهای از قبل خود بنشاند. # سلطان مظفرالدین # محمد شاه بن حجاج] # بعد از آن در سنهآ خمس و تسعین و ست مایه (695 ه/ 1296 م) به حکم یرلیغ # ~~غازان خان، سلطان مظفرالدین محمد شاه بن حجاج بن قطبالدین نامزد سلطنت # ~~کرمان گشت. وزارت به قاضی ms028 فخرالدین هروی1 داد. به افساد وزیر او نیز ~~ترک # ~~رعایت صلهآ رحم کرد و برادران و برادرزادگان و ابناء و اعمام را خوار و ~~زار گردانید. # ~~بیچارگان را طاقت طاق شد و از سر اضطرار دست یکی کردند و در شب بر سر ~~او # ~~آمده هم در جامهآ خواب به شمشیرش گرفتند تا هلاک شد. چون روی طاعت و ~~PageV01P031 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0053.jpg) # ~~اطاعت اردو نداشتند یاغی شدند. # تیمور بغا که از قبل غازان خان شحنهآ کرمان بود از آن ورطه بجست و امراء ~~عراق # ~~و فارس را باشلامیشی کرده به محاصرهآ کرمان آمد، و مدت یکسال و نیم ~~محصور # ~~گردانید. تنگی عظیم در شهر واقع شد و امید تسخیر، با وجود آن تسعیر، ~~متعذر بود. # ~~مردم شهر به یک بار غوغا کردند و محمود شاه و حسن شاه و محمد شاه و ~~سویلک # ~~شاه به مطاوعت بیرون آمدند. از جملهآ امرائی که به محاصره آمده بودند ~~یکی # ~~سلطان محمد شاه بود. برادرش سلطان زاده محمود شاه توقع داشت که محمد ~~شاه # ~~او را حمایت کند. چون یاساق مغول و توراء قاهرهآ جنکزخانی نازکی تمام ~~داشت # ~~مخالفت فرمان نکرد و برادر را نیز به نظر ندید. محمود شاه از غایت ~~حرمان شربتی # ~~مسموم بخورد و درگذشت. امراء عراق و فارس، کرمان را به سلطان محمد شاه # ~~سپردند و هر کس به وطن خود بازگشتند. محمد شاه جمعی را که مایهآ آن ~~فتنه # ~~بودند، مثل خواجه عمادالدین وظهیرالدین، همه را بی محابا سیاست کرد؛ و # ~~سلطان زاده سویلک شاه را مقید به حضرت تبریز فرستاد، تا موجب برلیغ ~~غازان به # ~~یاساق رسید. # چون مادهآ قتل این همه بزرگزادگان، صدرالدین ابهری1 بود، و به موجب یرلیغ ~~به # ~~وزارت کرمان آمده بود از محمد شاه میترسید که مبادا به عوض خون ~~خویشاوندان # ~~در بند انتقام شود. روزی که محمد شاه بر سبیل شکار به طرف جلگهآ کارزار ~~بدر # ~~رفت صدرالدین فرصت فرار غنیمت دانست و ms029 راه سیرجان پیش گرفت. مولانا # ~~صدرالدین خوافی که کوتوال [قلعهآ] سیرجان بود، او را مدد کرد و به فارس ~~رسانید. # ~~سلطان محمد شاه بهاءالملک را که نفس ناطقهاش بود متعاقب روان کرد و # ~~پیغامهای چرب و شیرین مستظهر گردانید تا دیگر باره به کرمان مراجعت ~~کرد. PageV01P032 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0054.jpg) # ~~محمد شاه اگر چه در بارهآ او به انواع تلطفات فرمود هنوز خاطر صدرالدین ~~قرار # ~~نگرفت و تدبیر کرد تا محمد شاه او را به اردو فرستاد. # صدرالدین مجموع مهمات محمد شاهی را بر حسب دلخواه او بساخت، اما # ~~چون متوهم بود مراجعت نکرد. محمد شاه بعد از یأس، متعلقان او را مقضی ~~المرام # ~~روانهآ تبریز گردانید. و سه سال دیگر بعد از این وقایع حکومت [کرد] در ~~سنهآ ثلاث و # ~~سبع مایه (703 ه/ 1303 - 1304 م) به افراط شرب فرو رفت. مدت حکومت او # ~~هشت سال بود. والله اعلم. # سلطان قطب الدین ### | شاه جهان # بعد از او سلطان قطب الدین شاه جهان به حکم یرلیغ سلطان محمد الجایتو - # ~~خان حاکم کرمان شد، و مدت دو سال و شش ماه حکومت کرد. چون دولت آل # ~~براق بدر در رسیده بود و اقتضا میکرد که منقضی شود، زندگانی بر نهج ~~مراد # ~~سلاطین مغول نکرد، و جماعت ایلچیان که میآمدند استخفاف و اهانت مینمود، # ~~چنانکه بعضی را نیز هلاک گردانید. و محصول مملکت به خرج او وفا نمیکرد؛ ~~به # ~~واسطهآ این مال دیوان نیز منکسر شد. # سلطان محمد به احضار او یرلیغ فرمود و بعد از آنکه به اردو آمد اجازت # ~~مراجعت نداد، تا به ناکامی در غربت وفات یافت. و نام سلطنت از آن تخمه # ~~برخاست، و داروغاء مغول به حکومت کرمان منصوب شد، تا زمانی که پیر ~~حسین، # ~~شیراز را از مسعود شاه انجو مستخلص گردانید و حکومت کرمان به محمد مظفر # ~~داد. واو به پسر خود احمد تفویض کرد. و در زمان حضرت سلطان غازی به # ~~ایدکوی بن غیاثالدین برلاس ms030 تعلق گرفت، و چنانچه در محل خود ذکر خواهیم # ~~کرد تا این زمان در تصرف اولاد ایدکو است. PageV01P033 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0055.jpg) # طبقهآ ملوک یزد # که معاصر دولت مغول بودند و # مبداء نسبت ایشان # بدان که خطهآ یزد از بناهای قدیم است؛ و گویند ضحاک ساخته، و آن را زندان # ~~ضحاک خواندند. و شهری مختصر، بسیار منفعت است؛ و اهالی آنجا مردم با # ~~صلاح و استعدادند. و در فارس نامه یزد را داخل فارس گرفتهاند. # گویند در اصل دارالملک یزد سه موضع بوده: یکی توراپشت و یکی دز دالان و # ~~یکی دیگر دیه. و مدعی یزدیان آن است که این دز دالان همان دز است که در # ~~شاهنامه مذکور است، فاما این روایت اعتباری و اصلی ندارد. و در محلی که ~~دیه # ~~واقع بوده این زمان شهر یزد است. و پادشاهان آنجا هم از آل سلجوق ~~بودهاند، از آن # ~~جهت ایشان به اتابک معروف وموسوماند. و احوال اتابکان این شهر همچو ~~احوال # ~~ملوک شهرهای دیگر است، و در اوایل پادشاهان عجم در آنجا حکومت میکردند، # ~~و در ایام اسلام ملوک دیالم و در روزگار فترت دیلمیان، سلجوقیان تصرف ~~کردند. # و در روایتی آن است که ترکی جکونیک نام از غلامان ملوک شام در آخر عهد # ~~سلجوقیان خروج کرد و به غزو کفار عزیمت نمود؛ و به واسطهآ آنکه ملالی ~~داشت و # ~~از ملوک شام آزرده بود بیرون آمد. حال او همچون حال البتکین بود که از ~~سامانیان # ~~آزرده شد و عزیمت هندوستان کرد؛ چون به بلاد غزنین رسید در آنجا حاکم ~~شد. # ~~این ترک نیز که نام او عطا بوده، چون به خطهآ یزد رسید آنجا که موضع ~~توراپشت # ~~است متوطن شد، واین سه موضع که ذکر رفت به تصرف گرفت. و او را دو پسر # ~~بوده: قطب الدین محمد وناصرالدین محمود شاه. PageV01P034 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0056.jpg) # و بعد از آنکه پدر وفات یافت حکومت بر قطبالدین معین و مقررگشت. چون # ~~قطبالدین را هیچ ms031 پسر نبود دختر خود را به پسر محمود شاه داد، و از او ~~پسری # ~~متولد شد، نام سعد؛ و همه اتابکان آخر از نسل او آمدند. واسامی ایشان ~~کماهو # ~~حقه علی التفصیل معلوم نداشتیم و مسطور ندیدیم، اما ختم ایشان بر اتابک # ~~رکن الدین یوسف شاه بود که در عهد دولت غازان محمود [خان] یاغی شد و ~~عناد # ~~ورزید. او را به سبب این طغیان مؤاخذت نموده استیصال کردند. # رکن الدین یوسف شاه] # و این حال چنان بود که در ایام سلطان غازان هر کس از ملوک اطراف روی به # ~~اردویه نهادند و اتابک یوسف شاه ملتفت ایشان نشد. چون اکابر یزد از جور ~~و ظلم # ~~او عاجز آمدند قصه غصه خود به صاحب عادل خواجه رشید الدین گفتند، و او ~~این # ~~صورت بیراهی و ستم را در حضرت پادشاه غازان عرض کرد و گفت: «او سر # ~~بندگی ندارد، که جملهآ حکام و ملوک اطراف به تهنیت پادشاه جهان به ~~اردویه # ~~آمدند و او حاضر نشد.» پس غازان خان به استحضار اتابک یزد ایلچیان روان ~~کرد. # ~~هر چند ایلچیان می آمدند اتابک مستشعر بود و توقف میکرد، تا یازده ~~ایلچی جمع # ~~شدند و اتابک رکن الدین را رفتن به اردویه متعذر نمود و دلیذیر نیفتاد. ~~غازان خان # ~~یسودر نام میری بزرگ را با دویست سوار بفرستاد و در بیرون یزد نزول ~~کردند. اتابک # ~~یوسف شاه والدهآ خود را با تبرکات و تنسوقات پیش او فرستاد. امیر سپاه ~~یسودر به # ~~هیچ وجه سر فرود نیاورد. گفت: «لابد او را میباید آمد که زمین بوس تخت ~~غازان # ~~بکند.» مادر مراجعت کرد و به شهر رفت. گفت: «ای فرزند این شخص مغول به # ~~طلب تو آمده [است]. اکنون هر نوع حیلتی که در تصور عقل آید بباید ~~کردن.» # پس اتابک رکن الدین یوسف شاه هم در روز جشنی ساخت و مجموع اکابر و # ~~صدوریزد را طلب داشت، واز هر یکی زری چند وام ms032 کرد، وحجتها بنوشت. چون # ~~مبلغی مال قبض کرد روز دیگر مؤدیان مال و معاملان را حاضر گردانید و به ~~6-1 ی، # ~~و تکلیف حجتها از ایشان بستد. روز دیگر لشکر خود را گفت که: امروز روز ~~غزاء اکبر # ~~است.» پس به یکبار دست برآوردند و در لشکر یسودر ریختند و همه را ~~بکشتند. از PageV01P035 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0057.jpg) # ~~آن میان یسودر و دو پسرش بگریختند. و مظفر یزدی که سرهنگی از سرهنگان ~~یزد # ~~بود از پیش اتابک [رکن الدین] روی گردان شد و با آن دو پسر همراه روی ~~به اردویه # ~~نهاد و خبر برسانید. و شهرت او از این جهت پیدا شد، تا به مرتبهآ امارت ~~برسید، و # ~~آن قصه طولی دارد. علی هذا اتابک چون یاغی شد خزینهای که ساخته بود # ~~برداشت و روی به خراسان نهاد. و عن قریب ایلچیان متعاقب او روان شدند و ~~او را # ~~به اردویه مقید بردند و یارغو داشتند. عاقبت از آن مهلکه خلاص یافته ~~جان بدر برد # ~~و مدتی در اردو ملازم شد، تا زمانی که به حکم یرلیغ تمامت ملوک اطراف ~~روی به # ~~شام نهادند. چون اتابک یوسف شاه به غایت مفلس و بی برگ بود نتوانست که ~~عازم # ~~مصر و شام شود. اجازت خواست تا به یزد رود و کارسازی کند. قضا را چون ~~بیامد # ~~رمدی صعب پیداکرد. و آن رمد سبب تخلف شد. بعد از آنکه سلطان غازان از ~~شام # ~~بازگردید به واسطهآ آن تخلف او را در اردو به یاساق رسانید. # علاء الدوله نام پسری داشت، و در یزد میبود تا بمرد. و پسر او سلغر شاه ~~نیز # ~~بعد از یدر هم به نامرادی درگذشت. و بعضی از اولاد او تا این زمان نیز ~~هستند و در # ~~زمرهآ دیگر رعایا به درویشی و زراعت مشغول میباشند. و خطهآ یزد از ~~ابتداء عهد # ~~غازان خان وسلطان محمد الجایتو وسلطان ابوسعید - علیهم الرحمة - درکنف # ~~حمایت خواجه رشیدالدین وخواجه غیاثالدین محمد وزیر ms033 مصون بود، چنانکه # ~~به یمن عنایت ایشان مصر جامع شد. بعد از آن به زمان دولت سلطان ابوسعید ~~چون # ~~محمد مظفر خدمتی چند شایسته بکرد حکومت آنجا، چنانکه ذکر خواهد رفت، به # ~~موجب یرلیغ ابوسعید با او تعلق گرفت. والله اعلم. PageV01P036 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0058.jpg) # طیقات ملوک لرستان # ذکر انشعاب اصل اهالی لرستان # مورخان در آنچه نام این طایفه به لر موسوم شد چند وجه گفتهاند. یکی آنکه # ~~اولایت مایرود دیهی است که آن را کریت خوانند، و دربندی دارد که به لوک ~~موسوم # ~~است؛ و در آن بند موضعی هست که آن را لر میگویند؛ چون اصل ایشان از آن # ~~موضع انتشار یافته است نام آن موضع لقب ایشان شده. وجه دیگر آنکه به ~~زبان لری # ~~کوه پر درخت را لر گویند؛ به سبب ثقالت کسر با ضمه کردند و لرگفتند. ~~وجه دیگر # ~~آنکه جد ایشان را نام لربوده؛ چنانچه اهل فارس از فارس بن فهلوج، و اهل ~~خراسان # ~~از خراسان بن فهلوج، واهل روس از روس بن کماری بن ترک بن یافث منشعباند ~~و # ~~تا امروز ایشان را به نام [پدرا] میخوانند، لران را نیز به اسم جد ~~موسوم کردهاند. زعم # ~~بعضی از مورخان آن است که سلیمان نبی - علیه السلام - معتمدی را به ~~ترکستان # ~~فرستاد تا چند کنیزک بکر به جهت خاص او بیاورد، و حرزی بیاموخت که در ~~راه به # ~~وقت نزول در منازل بخوانند و خطی به گرد خیمه بکشند تا شیاطین را ~~بدیشان # ~~دست نباشد. به وقت آنکه می آمدند، ایشان را در مرحلهآ مایرود اتفاق ~~نزول افتاد، و # ~~به واسطهآ مانعی مستحفظ دختران فراموش کرد که حرز بخواند و خط معهود به ~~گرد # ~~خیمه نکشید. ناگاه به تقدیر ایزدی شیاطین بر آن دختران دست یافتند و ~~مهر بکارت # ~~ایشان زایل شد. به هنگام وصول چون حضرت سلیمان ایشان را بی مهر یافت از # ~~معتمد خود استفسار کرد. آن بیچاره فرو ماند و بعد از فکر ms034 بسیار کیفیت ~~فزاموش # ~~کردن خود بازگفت. سلیمان - علیه السلام - بعد از تحقیق آن شیاطین را ~~سیاست کرد # ~~و بفرمود تا کنیزکان را به همان موضع بردند. صاحب جامع التواریخ در نسب ~~اهل PageV01P037 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0059.jpg) # ~~گیلان بعینه هم از این مقوله مقدمهای پرداخته است، و معلوم نیست که این ~~قضیه بر # ~~کدام یک از ایشان واقع شده. والله اعلم. # ~~اما گویند که جمعی از اعراب که بر سلیمان عاصی شده در آن حدود که امروز # ~~لرستان است پناه به کوههای حصین آورده بودند؛ در آن حین که معتمد ~~سلیمان # ~~دختران به جهت او می آورد ایشان او را هلاک کردند و آن دختران را ~~بستدند. بعد از # ~~آزکه آن جماعت دختران از ایشان باردار شدند خشم خدای بر آن قوم مستولی # ~~گشت تا به غیر از این دختران مجموع به طاعون هلاک شدند، و نسل آن ~~دختران. # ~~لغتی که امروز لران دارند از میان ترکی [و عربی تلفظ کردند، و به مرور ~~ایام تغییر # ~~چنان به لغت ایشان واقع شد که نه عربی و نه ترکی] از الفاظ ایشان مفهوم ~~میشود # ~~مگرکلمهای چند که نزدیک است به عربی دیگر آنکه این هشت حرف قطعا به لغت # ~~ایشان در نمیآید: حا، شین، صاد، طا، ظا، عین، غین، ق. # چون شرح اصل ونسب ایشان مشروح شد اکنون شعبهآ طبقات سلاطین ایشان # ~~را یاد کنیم انشاءالله. # طبقهآ اتابکان لر بزرگ # بدان که ولایت لرستان به غایت وسیع و عریض افتاده، و آن را به دو قسم ~~منقسم # ~~کردهاند؛ یکی را لر بزرگ، و دوم لر کوچک میخوانند. و این لقب به واسطهآ ~~آن # ~~یافتند که به تاریخ سنهآ ثلاثمایه (300 ه/ 913 م) هجری دو برادر حاکم ~~این دو # ~~قسم شدند: قسم اول را به نام برادر بزرگ و قسم دوم را به نام برادر ~~کوچک باز # ~~خوانند. و احشام هر دو قسم از آن روز جداگانه کردند. و همچنین بطنا بعد ~~بطن # ~~اولاد ms035 ایشان کدخدانه با رعایا معاش میکردند، تا دولت نصیرالدین محمد بن ~~هلال # ~~واقع شد. واو بنیادی در حکومت نهاد و به عدالت نیک را از بد تمیز کرد. ~~و به # ~~واسطهآ بی وجودی آبا و اجداد او نصف زمین لرستان را شولان متصرف شده ~~بودند. # ~~و پیشوای شولان معاصر او سیفالدین مهاکان روزبهانی بود که از عهد ~~اکاسره تا آن # ~~زمان حکومت شولستان پدران او کرده بودند. نصیرالدین محمد او را بکشت و # ~~حکومت شولستان به نجمالدین اکبر نامی داد که حکام شولستان تا امروز از ~~نسل PageV01P038 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0060.jpg) # ~~9الل. # س در سنهآ خمس و خمس مایه (505 ه/ 1111 -1112 م) قریب صد خانوار # ~~عرب از جبل السماق شام بیامدند وداخل رعایاء لرستان شده خود را به خیل # ~~محمد خورشید که وزیر نصیرالدین محمد بود، بستند. پیشوای این صد کس # ~~ابوالحسن فضلوی نام داشت. روزی خورشیدیان به مهمانی [ابوالحسن] سرگاوی # ~~پخته بیاوردند. بر زبان او رفت که: «این معنی به تفأل اشارت بر آن است ~~که سرداری # ~~این طایفه به فرزندان من تفویض خواهد رفت.» خورشیدیان برنجیدند. پسر # ~~ابوالحسن، علی نام، بعد از این مهمانی پس از چند روز به اسم طوف و شکار ~~بیرون # ~~آمد. جمعی از خورشیدیان با او باز خوردند و به کین آن سخن پدرش، چندان ~~بزدند # ~~که به تصور مرگ در غاری بینداختند و برفتند. سگ او بر اثر ایشان می ~~آمد. ایشان # ~~چنانچه معهود است در سایهآ درختی چند بخفتیدند. آن سگ فرو دوید و ~~خصیتین # ~~سردار ایشان را درست بکند، و بگریخت و به خانه آمد. ابوالحسن دانست که # ~~واقعهای در ضمن آن هست، و به فراست با جمعی سر در پی آن سگ بنهاد تا ~~بدان # ~~غار رسید، و پسر خود را مجروح و مستهلک از آنجا به خانه آورد، و معالجه ~~کرد تا # ~~صحبت یافت. اما آن شخص که سگ با او آن فعل کرده بود بمرد. # این قضیه در ms036 آن وقت بود که سلغریان بر فارس مستولی شده بودند. بعد از ~~آنکه # ~~ابوالحسن بمرد این علی که پسر او بود چند وقت دیگر پیشوائی قوم میکرد. ~~پسر # ~~او، محمد نام به خدمت سلغریان رفت و به واسطهآ رشد ذاتی که داشت مقرب و # ~~عظیم القدر شد. و در زمانی که اتابک سنقر به حکام شبانکاره مقاتلات و ~~محاربات # ~~در میان داشت این محمد نیکو بندگیهای بسیار به تقدیم رسانید و مرتبهآ ~~او هنوز # ~~بلندتر میشد. اتابک فرمان فرمود که: «در عوض این خدمتکاریها هر مقصودی ~~که # ~~داری بخواه تا اجابت کنم.» او یک تیر از ترکش خاصه و داغ کله اتابکی ~~بخواست. # ~~اتابک دانست که او را هوای دیگر در سر است، چند روزی به حضرت خود گستاخ # ~~گردانید، و دیگر بار همان عنایت اول را تکرار کرد. پس محمد به زانو در ~~آمد و بعد از # ~~دعا و عذر الطاف درخواست کرد که: «اگر عنایت خداوندگاری باشد مملکت # ~~لرستان را صافی کنم.» اتابک را خوش آمد و به دست خط همایون هم در مجلس # ~~منشور بنوشت و ابوطاهر کنیت داد و به لرستان فرستاد. او از سر اختیار ~~به حسن PageV01P039 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0061.jpg) # ~~کفایتی و کیاستی که داشت چه به صلح و چه به جنگ و وعد و وعید و فریب و # ~~تنکیب بر مقتضای مصلحت هر وقت چنانکه دانست به ظهور رسانید، و به اندک # ~~وقتی لرستان را در قبضهآ تسخیر آورد. و چون کارداری و کامکاری مهیا و ~~مهنا شد # ~~دوال غرور بر طبل عصیان بزد و پشت تمکن بر چار بالش اتابکی بنهاد. بعد ~~از آنکه # ~~یکچند گاه به سیاست و عدالت مملکت را صافی گردانید و شریران هر حشم را # ~~چنانکه سزد گوشمال داد در گذشت و مملکت را به فرزندان یادگار گذاشت. # پنج پسر داشت: هزار سف، و بهمن، و عمادالدین پهلوان، و نصرت الدین # ~~احمد، وقزل. پس به حکم وصیت، پسر مهین و ms037 بهین او [هزار سف] قایم مقام ~~پدر # ~~شد. ### | هزار سف] # و به ایام دولت خود دارالاسلام مال [مال امیر] را دارالسلطنه ساخت، وچنان # ~~معمور گردانید که رشک بهشت و نمونهآ ارم شد، چنانکه از هر جائی اصول و ~~فحول # ~~هر قوم و قبیله متوجه آن ممالک گشتند. از جمله قومی بسیار و حشمی بی ~~شمار از # ~~جبل السماق شام بیامده بودند، مثل گروه عقیلی از نسل عقیل بن ابی طالب، ~~و # ~~جمعی هاشمی، از نسل هاشم بن عبد مناف، و دیگر طوایف متفرقه از هر جای و # ~~هر مملکت، چنانکه: آسترکی، و مماکویه، و بختیاری، و بندانی وزاهدی، و ~~علائی، # ~~وکوتوند، و راکی، وجاکی، وهازفتی، ومموئی وکمانکشی، ومماسنی، و زلکی، و # ~~امثال ذلک بیامدند که اگر متعرض شرح هر یک از اینها گردیم اطناب یابد. ~~چون به # ~~واسطهآ وصول این طایفه کار هزارسف بلند وقوتی تمام یافت به ضرب شمشیر # ~~شولان را از لرستان بیرون کرد و تمامت آن سرزمین که به طول صد فرسنگ و ~~به # ~~عرض هشتاد فرسنگ باشد، ضبط نمود و گز در گز به احشام و قبایل تقسیم ~~کرد. و # ~~برادران را هر یک به ولایتی بنشاند. استیلاء او به زمان اتابک تکله ~~سلغری [بود] # ~~چند کرت سپاه اتابک به دفع او آمده بودند؛ بشکست، و تا چهار فرسنگی ~~اصفهان # ~~را داخل مملکت خود گردانید، و از طرف فارس تا ولایت خشت و ماهور نیز # ~~متصرف شد. و روز به روزکار او در عروج بود. بعد از آن دست به زراعت و ~~عمارت PageV01P040 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0062.jpg) # ~~نهاد، و اکثر آن قری که این زمان در ولایت لرستان بعضی مزروع و بعضی ~~بایر است # ~~او احیا کرد. ### | تابک تکله] # بعد از آنکه به نام نیکو از دنیا رحلت کرد پسر خود تکله را قایم مقام ~~گردانید. از # ~~حضرت خلیفه به جهت خود التماس منشور و تشریف ولقب کرد، وملتمس او # ~~مبذول افتاد و تکله را اتابک تکله خطاب ms038 کردند. بعد از آنکه هزارسف بمرد ~~شولان # ~~استغاثت به درگاه اتابک سعد بن زنگی سلغری بردند. اتابک سعد نیز از ~~استیلاء # ~~لران جگری پر خون داشت. جمالالدین عمر لالبای را که عمزادهآ هزارسف ~~مذکور # ~~بود، به حکومت لرستان تعیین فرمود و با ده هزار سوار و پیادهآ شول و ~~ترکمان به # ~~لرستان فرستاد. ایشان در حدود مانکشت بهم رسیدند و جنگی سخت واقع شد، # ~~در اثناء محاربه جمال الدین تیری خورد و بمرد، و شولان متفرق شدند. و ~~همچنین # ~~سه نوبت که لشکر سلغریان به قصد او آمدند ظفر او را بود. هر چند که در ~~این مدت # ~~اتابک تکله از سردار لرکوچک حسام الدین خلیل که پسر زادهآ شجاع الدین ~~خورشید # ~~بود، مدد طلبید، ملتفت نشد. بعد از آنکه از دغدغهآ لشکر فارس ایمن گشت ~~روی به # ~~قصد او نهاد، و به ضرب شمشیر بعضی از ولایت لرکوچک را به تصرف [گرفت]. ~~در # ~~اثناء این وقایع گماشتگان خلیفه که حاکم خوزستان بودند، بهاءالدین ~~گرشاسف و # ~~عمادالدین یونس، با لشکری گران به لرستان آمده بعد از خرابی بسیار ~~برادر تکله، # ~~قزل را گرفته و برده بودند. اتابک تکله به انتقام آن لشکر به سر ایشان ~~کشید و # ~~عمادالدین یونس را بکشت و بهاءالدین گرشاسف را اسیر کرد، و نگاه داشت ~~تا به # ~~قزل معاوضه کرد. # و در آن تاریخ که هلا کو خان عازم استخلاص دارالخلافهآ بغداد شد اتابک ~~تکله # ~~مطیعانه با لشکری تمام به اردو پیوست. چون تازیکان خراسان و مازندران و ~~عراق # ~~در محاصره چنانچه قاعدهآ ایشان است سعی و جد می نمودند، ولران به ~~واسطهآ # ~~آنکه پیش از این وقوفی در جنگ قلعه نداشتند آن جد و سعی از ایشان نمی ~~آمد، # ~~کیتبوقا نویان اتابک تکله را بر سر ملا سرزنش کرد. تکله، چنانچه عادت ~~لراست، از PageV01P041 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0063.jpg) # ~~انفعال، نیم شبی بی رخصت بازگردید و به لرستان آمد. هلا کو خان بعد از ~~فتح بغداد # ~~کیتبوقا ms039 نویان را بر اثر او فرستاد که تا گرفته به درگاه بیاورد. اتابک ~~تکله متحیر # ~~فروماند. برادر او شمس الدین الب ارغون هزارسف از غایت پیش بینی که ~~داشت به # ~~اتابک تکله گفت: مصلحت در آن است که مرا پیش پادشاه فرستی تا باشد که # ~~رضاجوئی کنم و این دغدغه مرتفع شود. اتابک تکله گفت: مصلحت چنان است. # ~~چنان کرد. شمسالدین در کنارهآ سرحد به لشکر مغول باز خورد. او را مقید ~~کرده # ~~عازم لرستان شدند. تکله از غایت توهم پناه به قلعهآ مانکرد برد. هر چند ~~که امراء # ~~مغول در استمالت و مواعید مبالغه نمودند اعتماد نکرد تا زمانی که ~~هولاکو خان # ~~انگشتری خود را بد و فرستاد. بعد از آن تکله به تبریز رفت. چون یارغوی ~~او داشتند # ~~ناگاه ظاهر شد که او را در خفیه مفاوضهای در میان بوده، و این تخلف به ~~واسطهآ آن # ~~کرده. بعد از ثبوت این گناه اتابک تکله به سیاست رسید. # اتابک شمس الدین الب ارغون] # و هلاکو خان حکومت لرستان را به اتابک شمس الدین الب ارغون [هزارسف] # ~~تفویض فرموده. چون شمس الدین به لرستان آمد ولایت [را] خراب و رعایا ~~[را] # ~~آواره شده دید، تا یک دو سال از خراج و جهات قطع قمع کرد و به حسن ~~تدبیر به # ~~زراعت و عمارت اشتغال نمود. دیگر باره مجموع لرستان به قرار اول بیامد. ~~و یک # ~~سبب آبادانی ولایت آن شد که اتابک شمس الدین] به رسم مغول قاعدهآ ییلاق ~~و # ~~قشلاق پیش گرفت، چنانچه زمستان به ایدج و شوش قیشلامیشی کردی و تابستان # ~~به کوه زردک که منبع زندهرود است بیامدی، تا چهاروای لشکریان را احتیاج ~~به جو # ~~نبودی و رعیت جور هر کس و ناکس نکشیدندی. پانزده سال بدین منوال حکومت # ~~کرد و در سنهآ سبعین ستمایه (670 ه/ 1272 -1273 م) به رحمت حق پیوست. ### | اتابک یوسف شاه] # بعد از او پسرش] اتابک یوسف شاه که ملازم درگاه ms040 آباقا خان بود با منشور ~~PageV01P042 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0064.jpg) # ~~حکومت [و یرلیغ اتابکی به لرستان آمد و حکومت] بد و قرار گرفت. ازنیت ~~نیکی که # ~~داشت اکثر اوقات ملازم اردو می بود. در آن وقت که اباقا خان متوجه فتح ~~گیلان و # ~~دیلمان گردید قضا را اتفاق چنان افتاد که پادشاه با مخصوصی چند در ~~مضیقی # ~~هایل با دشمنی غلبه باز خوردند و نزدیک شد که دستگیر شود. اتابک یوسف ~~شاه # ~~از اسب فرو جست و به ضرب شمشیر خود را در میان دیلمیان افکند و کوششی # ~~نمود؛ هفت خان رستمدار و مازندران به گرد رفت. بعد از آنکه اباقا خان ~~مظفر و # ~~منصور بازگردید و مرتبهآ او را بلند کرد، و از فارس، خوزستان و کوه ~~کیلویه را و از # ~~عراق فیروزان و جربادقان را سیورغال او فرمود، اتابک یوسف شاه خواست که ~~به # ~~حکم یرلیغ ولایات سیورغالی تصرف کند. برادر نجم الدین شول که در کوه ~~کیلویه # ~~متمکن بود، تمرد نمود و جنگ کرد، تا کشته شد. # بعد از وفات اباقا خان چون احمد خان جلوس کرد و میان او وارغون خان # ~~منازعت افتاد، احمد، یوسف شاه را به مدد خود طلبید. اتابک یوسف شاه با ~~دو # ~~هزار سوار و پیاده ملحق شد. و چون احمد منهزم شد، ارغون، یوسف شاه [را] # ~~معذور داشت واو را به طلب صاحب اعظم شمس الدین فرستاد. صاحب در قم # ~~بود. هر چند که مبالغه نمود و درخواست کرد اتابک نشنود، و به اکراه و ~~اجبار به # ~~درگاه آورد. ارغون خان آن خدمت او را بپسندید و مقضی المرام به لرستان ~~فرستاد. # ~~بعد از آنکه مرادات دنیوی وصول یافت و کار حکومت بر حسب دلخواه قرار ~~گرفت # ~~به سنهآ خمس و ثمانین و ستمایه (685 ه/ 1286 م) درگذشت. # دو پسر داشت: یکی افراسیاب که ملازم اردو بود، و یکی احمد، که با پدر بسر # ~~می برد. افراسیاب به خدمت پسندیده خود را منظور ms041 نظر عنایت ارغون خان و # ~~محبوب دلهای امرا گردانیده بود، و بیش از همه پولاد جنکسانک التفات می ~~فرمود. # اتابک افراسیاب] # بعد از وفات پدرش به موجب یرلیغ اتابک افراسیاب حاکم لرستان شد و برادر # ~~خود احمد را ملازم اردو گردانید. پس دست تکلف و تطاول به حوالات و # ~~مصادرات اهالی ولایات دراز کرد، چنانچه خطهآ خطیر مال [مال امیر] ~~پایمال شد، و PageV01P043 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0065.jpg) # ~~چنان خاندان کرم که تا غایت ملجاء عالمیان بود محل نفرت و فتور گردید. ~~جمعی # ~~از متمولان ولایت از صعوبت آن جور پناه به اصفهان بردند. اتابک ~~افراسیاب # ~~عم زادهآ پدر خود، قزل را، به طلب ایشان فرستاد. ناگاه در حین وصول او ~~به اصفهان # ~~خبر وفات ارغون متعاقب برسید. قزل با سلغر شاه فرصت را غنیمت دانسته ~~بایدو # ~~را که شحنهآ اصفهان بود، بکشتند و شهر به تصرف گرفتند. # ~~اتابک افراسیاب آن معنی را مقدمهآ دولت خود دانست و در خاطر مخمر کرد ~~که # ~~مملکت ایران را از دست مغول بالکلی مستخلص گرداند. خود به تهیهآ لشکر # ~~مشغول شد و پسر خود جلالالدین را به قراولی به در بند کوه رود فرستاد. ~~قضا را با # ~~جمعی از احشام مغول باز خورد. نا خبر بر سر ایشان تاخت کرد و ایشان را # ~~بشکست، و در خانههای ایشان از خرابی و غارت آنچه ممکن بود کرد. مغولان ~~را # ~~غیرت مغولی بجنبید و به یک بار زن و مرد به چوب و سنگ و ساطور دست # ~~برآوردند، چنانچه یک زن مغول ده مرد لر را پیش انداخته بود و به زخم ~~سیروغ # ~~الاجوغ یک یک را سر و گردن خرد میکردند. جلال الدین به چند زخم جان بدر # ~~برد، و دیگران مقتول و مجروح به سزای خود رسیدند. # چون این خبر به اردو رسید کیخاتو خان امیر دولادای اوداجی را به دفع ~~ایشان # ~~فرستاد و مقرر فرمود که حکام لرکوچک نیز با او موافقت کنند. اتابک ~~افراسیاب ms042 را # ~~آن نخوت از دماغ برفت. بساط بسط فروچید و از عجزی که داشت پناه به ~~قلعهآ # ~~مانکرد برد. امیر دولادای به محاصره و مقاتله او را به تنگ آورد و چنان ~~کرد که # ~~اتابک دل از جان برداشت و مرگ ناکامی را به از آن حیات دانسته با تیغ و ~~کفن بیرون # ~~آمد. امیر دولادای او را محبوس گردانیده به درگاه اردو آورد. چون پدرش ~~حقوق # ~~خدمت بسیار نسبت به توراء قاهره داشت و همه وقتی معزز و محترم بود اروک # ~~خاتون و پادشاه خاتون کرمانی که به کرات و مرات احترام و عزت اتابک ~~یوسف # ~~شاه را در حضرت اردو به رأی العین مشاهده کرده بودند، در میان آمدند تا ~~کیخاتو # ~~خان از سر گناه او درگذشت و بر قرار حکومت لرستان را بدو تفویض فرمود. # اتابک افراسیاب برادر خود احمد و قزل و سلغر شاه و اکثر اقربا و جمعی از # ~~اصول لرستان را که اختیاری داشتند با کوچ و بنه ملازم اردوگردانید، ~~وخود به # ~~حکومت مشغول شد. بعد از آنکه در سنهآ ست و تسعین و ستمایه (696 ه/ ~~PageV01P044 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0066.jpg) # ~~1297 م) پادشاه اسلام سلطان محمود غازان خان متوجه بغداد شد. اتابک # ~~افراسیاب در همدان به درگاه پیوست و به نواخت و نوازش بسیار مراجعت ~~نمود. # ~~قضا را در راه امیر هورقداق که شحنهآ فارس بود با او باز خورد، و عنان ~~گیر باز # ~~گردانید. و مخالفت او را که معلوم کرده بود در حضرت پادشاه به ثبوت ~~رسانید، تا به # ~~حکم یرلیغ در این سال سیاست یافت. # اتابک نصرت الدین احمد] # بعد از آن غازان خان حکومت ولایت لرستان را به برادرش نصرت الدین احمد # ~~ارزانی داشت. به واسطهٔ‌ سیرت پسندیده و اخلاق حمیده، مخصوص عتایت # ~~سلطان غازان شده و محل اعتماد گشته بود. و در مزاج مجموع امرا اختیاری ~~تمام # ~~داشت. بعد از آنکه به لرستان آمد مملکت را از جور برادرش چنان ms043 خراب دید ~~که از # ~~هزار بخش اول به یک بخش آمده بود. طریق کیاست پیش برد و از عدل و مرحمت # ~~چنان کرد که به اندک زمانی بهتر از آنچه بود شد. پس وزارت خود به ملک # ~~قطبالدین [بن عمادالدین] داد و سرداری لشکر به خسرو شاه بن حسام الدین # ~~رجوع کرد. مردی به غایت عاقل، عادل و فاضل بود. مدت چهل سال به کام دل ~~و # ~~فراغت خاطر حکومت کرد، و به همه عمر یک متنفس از او نیازرد. مدفنش در ~~توابع # ~~مال [مال امیر] است. # اتابک یوسف شاه] # بعد از او پسرش اتابک یوسف شاه را هوس جهانگیری در سر افتاد، و به ضرب # ~~شمشیر شوشتر و حویزه و بصره بستد. میان او و حکام اصفهان نزاع افتاد، و ~~از لج # ~~لری خواست که منبع زندهرود را از اصفهان ببندد. تا پیروزان را به رشوت ~~نستد از # ~~سر ان درنگذشت. مدت پنج سال و نه ماه به اختیار تمام معاش کرد. بعد از ~~آن به # ~~مرض طبیعی به رحمت حق واصل گشت. صندوق او را از شوشتر به مال امال ~~امیر] # ~~آوردند. PageV01P045 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0067.jpg) # اتابک افراسیاب بن نصرت الدین] # بعد از او برادرش اتابک افراسیاب قائم مقام شد و به طوری که از پدر دیده ~~و از # ~~برادر شنیده بود با خلق خدا معاش مستحسن پیش گرفت و خیرات و مبرات ~~بسیار # ~~احیاکرد، و خواجه سعدالدین که اقدم فضلاء عالم است در سایهآ اتابک اکثر ~~فضلاء # ~~فارس را به تمول و تجمل رسانید؛ و اهالی ممالک دوست و دشمن از فضلهآ # ~~انعامات او محظوظ شدند. بعد از آنکه یازده سال از دور دولت آن ملک و ~~این وزیر # ~~بگذشت به توأم هم وفات یافتند. مقبرهآ هر دو در مال [مال امیر] واقع ~~است. مسعود # ~~شاه [انجو] با وجود آن همهآ استغناء ذاتی که داشت به هر نوع و هر جهت ~~از کاس # ~~کرم اتابکی بهره مییافت. # اتابک نورالورد ms044 بن افراسیاب] # بعد از او اتابک نور الورد بن افراسیاب چون به مسند حکومت بنشست از همه # ~~مهمی طریقهآ عیش و عشرت اهم داشت و خزاین چند سالهآ آبا و اجداد را در ~~کسب # ~~لذت صرف گردانید. و به عهد دولت خود مستعدان را خوش داشت و هر لطیفه را # ~~به گنجی خریداری کرد. امیر شیخ ابو اسحق انجو با وجود آن جودی که داشت ~~بر # ~~افراط کرم او حسد میبرد و چندان که میکوشید به عشر عشیر مرتبهآ او نمی ~~رسید. # ~~عدالت او نیز از پایهآ کرمش نمیماند، و فضیلت کسبی و ذاتی که داشت بر ~~همه # ~~رباطات در منازل و مراحل بساخت، و از ماهی دریا تا مرغ هوا را از ~~موقوفات آن # ~~محظوظ گردانید. بعد از آن نام نیک را به یادگار بگذاشت و بگذشت. ### | اتابک احمد] # بعد از او پسرش اتابک احمد به حکم وصیت پدر قایم مقام شد، و رسمی چند # ~~پیش گرفت که رسوم حمیدهآ آبا و اجداد او در ضمن آن برافتاد. نخست ~~مقدمهآ PageV01P046 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0068.jpg) # ~~نکبت او آن بود که خاطر به هیچ کس راست نداشت و امرا را در مشورت خاین ~~و # ~~نااعتماد دانست، و بنیاد سیاست نخست از برادر خود کرد، و بی موجبی ~~هوشنگ را # ~~به دست خود بکشت. بعد از آن برادران دیگرش، افراسیاب و مسعود شاه، روی # ~~گردان شدند، و امرا نیز آنچه نه ملازم درگاه بود رغبت او نکردند، و ~~رعیت به تقلید # ~~ایشان دست تغلب بر همدیگر دراز کردند. و اتابک احمد به واسطهآ آن از ~~اوج # ~~عظمت به حضیض ضعف افتاد. بعد از آنکه لشکر سلطان غازی - انارالله ~~برهانه - # ~~کرت دوم فارس را مستخلص گردانیده حضرت سلطانزادهآ سعید شهید امیرزاده # ~~عمر شیخ - نورالله مشهده - را به حکومت دارالملک نصب کرد، مجموع تاج ~~داران و # ~~تختنشینان ایران زمین متوجه تخت شده بودند. بعد از وصول حضرت سلطان # ~~غازی بعضی از ایشان را که به وجه ms045 مصلحت ملک [و] مسلمانان نمی نشستند # ~~سیاست کرد، و بعضی را چه به ترحم ذاتی و چه بدان که از دست ایشان کاری # ~~نمی آمد مقضیالمرام به وطنهای مألوف باز گردانید. اتابک احمد نیز در ~~زمرهآ دیگر # ~~مطیعان باز گردید، اما حضرت سلطان غازی به جهت احتیاط برادر [ان] او، # ~~افراسیاب و مسعود شاه را، به اسم نوا به سمرقند برد، نظر بر آنکه اگر ~~لریت بر او # ~~غالب شود دیگری را که به امید حکومت مملکت خود ملازمت میکند، قلاووز # ~~کرده گو شمال دهد. # بعد از آنکه بی وجودی او حضرت سلطان غازی را به حدی معلوم شد که اگر تا # ~~یک سال او را بدو گذارند مملکت لرستان به دست دیگری افتد، بعد از آن ~~یرلیغ # ~~عالی به نفاذ پیوست که یک نیم اعالی لر بزرگ احمد را و نیمی دگر ~~افراسیاب را # ~~باشد. و به عنایات بسیار او را به لرستان فرستاد. میانهآ برادران به ~~واسطهآ ناایمنی از # ~~همدیگر نزاع افتاد و حساد دولت در میان راه یافتند، و از نتیجهآ آن ~~مملکت لرستان # ~~که چشم و چراغ ایران بود، با خاک یکسان شد. چون افراسیاب از حضرت اردو ~~به # ~~حکومت آمده بود و آشنائی با مغول داشت [امیر] زاده پیرمحمد از احمد با # ~~افراسیاب به بود. هر چند که در نصیحت احمد احکام میرفت، او حمل بر غرض # ~~میکرد. یکبار به موجب رسمی که در قرلتای1 حاضر میشوند بیامد. امیرزاده ~~PageV01P047 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0069.jpg) # ~~پیرمحمد او را بگرفت و به اردو فرستاد. سلطان غازی بعد از ثبوت چند ~~گناه عفو # ~~فرمود و به مقر عز خود بازگردانید. بعد از آنکه حضرت سلطان غازی به ~~رحمت # ~~حق پیوست، سال دوم امیرزاده پیرمحمد، اتابک احمد را بگرفت و در قلعهآ ~~قهندز # ~~باز داشت. مدت چهار سال بند بود. # بعد از آن به تاریخ سنهآ احدی و عشر و ثمانمایه (811 ه/ 1406 م) که ~~امیرزاده # ~~اسکندر بر تخت فارس بنشست ms046 او را از بند اطلاق کرد و [با مجموع تجملات # ~~پادشاهانه سرفراز گردانید و حکایتی چند که به مصالح ملکی تعلق داشت ~~اقرار داده # ~~او را] به حکومت لرستان فرستاد. چون برسید و بدانچه فرموده بودند قیام ~~ننمود و # ~~جور و ستم را از آنچه داشت افزون کرد اهالی آن ولایت گفتند که: «با ~~وجود این همه # ~~ملال متنبه نشده و از کثرت این همه گوشمال با خود نیامده. همان به که ~~چنانچه # ~~بودیم کدخدای سر خود باشیم و در خون خود با او شریک نشویم.» پس هر یک # ~~روی به کوهی و سر به صحرائی نهادند. بعضی [که] به یک جهتی و نکو بندگی ~~ملازم # ~~بودند به واسطهآ آن از اعتماد بیفتادند و اتابک احمد، بی آنکه از ایشان ~~حرکتی خارج # ~~بیند یک یک را به نوعی که توانست بکشت. پس وهم خلق به تحقیق پیوست و به # ~~همهآ دل ونیت متوجه دفع او شدند. جمعی از حشم آسترکی که سردارزادهآ ~~ایشان به # ~~دست او کشته شده بود، خروج کردند، و احمد با معدودی اندک به سر ایشان # ~~رفت، تصور آنکه از حد ادب تجاوز نکنند. لران از المی که داشتند بیچاره ~~را بی محابا # ~~بگرفتند و بکشتند. ### | تابک ابوسعید] # پسر او ابوسعید عم خود افراسیاب را محبوس کرده بود. او را در حبس # ~~بگذاشت و استعانت به امیرزاده اسکندر آورد. او به جهت آنکه کار او نیز ~~همچو کار # ~~پدرش نشود یک دو سال ملازم خود گردانید، تا باشد که از نکات سرداری و ~~رموز # ~~شهریاری اندک چیزی دریابد. بعد از آن مقضی المرام به حکومت لرستان ~~فرستاد. PageV01P048 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0070.jpg) # ذکر شعب لر کوچک # واوضاع واحوال ایشان # چنانچه سابقا ذکر رفت سبب وقوع لقب لری و کیفیت آن را یاد کردهایم. این ~~قوم # ~~در آن موضع بسیار شدند و بعد از آن هر قبیلهای [به جهت علفخوار روی به # ~~موضعی نهادند، و بعضی به لقب پدر و بعضی ms047 به اسم موضعی که قرار گرفتند ~~نام # ~~قبیله) بدان مشهور شد، مثل روزبهانی و فضلی و داود عباسی و ایازکی و # ~~عبدالملکی وابوالعباسی که به نام پدر موسوماند و سلوزی و جنکروئی و لک ~~و # ~~هسته و کوشکی و کارند و سنوبدی و الانی و زخوارکی و براوند و زنگنه و ~~مانکرهای # ~~و رازی و سلکی و ساکی و جودکی که به اسامی مواضع خود مشهور شدهاند. و # ~~بعضی از این اقوام مثل قوم ساکی اگر چه زبان لری دارند اما در اصل لر ~~نبودهاند. # ~~اهالی مایه رود نیز همین سبیل. # و تا آخر سنهآ خمسین و خمس مایه(550 ه / 1155 م) هرگز حاکمی علی حده # ~~نداشتهاند. و هر سال عمال دیوان دارالخلافه، مال ایشان را به موجب ~~مقرری به # ~~تحصیل محصلان میکردهاند، تا زمانی که چنانکه ذکر رفت شجاع الدین خورشید # ~~شحنهآ ایشان شد و به تدبیر و مدارا آن نواحی را به تصرف گرفت. # شجاع الدین خورشید] # بعد از آنکه حکومت شجاعالدین خورشید در خاطر لران بنشست و استیلائی # ~~تمام بر ایشان یافت دست جور و تعدی برآورد. لران استغاثت به دارالخلافه ~~بردند، # ~~تا حکم نافذ شد که او معزول باشد. گوش به حکم نکرد و در قلعهآ مانکره ~~متحصن # ~~شد، و برادر خود، نورالدین محمد را، به دارالخلافه فرستاد. خلیفه، به ~~طمع آنکه # ~~برادرش عاجز شود، نورالدین محمد را مقید گردانید و بازداشت تا در حبس ~~بمرد. # ~~چون مدت محاصره متمادی شد و شجاعالدین دانست که تا قلعه نسپارد خلاصی # ~~نیست، از محاصران التماس کرد تا امان نامهای مؤکد به غلاظ و شداد از ~~دارالخلافه # ~~بیاورند، بعد از آن قلعه بسپرد. خلیفه اختیار قلاع او را به معتمدان ~~خود رجوع کرد و PageV01P049 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0071.jpg) # ~~او را هم بر قرار حاکم لرستان گردانید. # مدت سی سال دیگر حکومت کرد و در زمان حیات خود بدرالدین نام، پسر # ~~خود را، ولی عهد گردانید. در عصر او حاکم ولایت بیات ms048 یکی از اتراک بود، ~~و # ~~پیوسته تاخت ترکانه به سر ولایات لرستان میآورد، و انزعاجی تمام از ممر ~~او به # ~~حال ایشان راه مییافت. # شجاع الدین خورشید پسر خود بدرالدین را به دفع آن ترک فرستاد تا قهرا و ~~قمعا # ~~شر او را کفایت آورد، و ولایت بیات نیز اضافهآ لرستان شد. بعد از آن ~~سیف الدین # ~~رستم که برادرزادهآ شجاع الدین خورشید بود، غدر کرد و با او چنان نمود ~~که # ~~بدرالدین از طول مکث حیات او ملول است و میخواهد که او را دفع کند. # ~~شجاعالدین خورشید از غایت پیری و خرفی آن سخن مجوف را باورکرد و به ~~کشتن # ~~پسر مثال داد. سیفالدین رستم با خود اندیشید که: بعد از قتل بدرالدین ~~اگر # ~~شجاع الدین پشیمان شود و از رخصتی که داده است انکار نماید هر آینه به ~~جهت # ~~انتقام پسر به قصد من نیز رضا دهد. پس به هر حیلهای که بود به نسیان، ~~انگشترین او # ~~بستد و بعد از آن بدرالدین را بکشت. بعد از چندگاه خورشید استفسار حال ~~پسر # ~~خود کرد، کیفیت را باز نمودند. غم مرگ فرزند اضافت علت پیری شد و بعد ~~از صد # ~~سال که عمر یافته بود در احدی و عشرین و ستمایه (611 ه/ 1214 م) به ~~مفاجاة # ~~فرو رفت. ### | اسیف الدین رستم] # بعد از آن سیفالدین رستم به حکومت نشست. پسر بزرگتر بدرالدین بن # ~~شجاع الدین خورشید که حسام الدین خلیل نام داشت، به ملازمت دارالخلافه ~~رفت. # ~~سیف الدین رستم مستولی شد و در عمارت و زراعت بکوشید و مملکت را چنان # ~~آبادان گردانید که مطلق لرستان در سایهآ معدلت او رشک جنان گشت. در عهد ~~او # ~~زنی به عوض هیمه، خوشهآ جو به آتش همیسوخت. سیفالدین رستم از او باز # ~~خواست کرد. زن گفت: به واسطهآ آن معنی این حرکت میکنم که بعد از تو ~~بازگویند # ~~که رخص در عهد سیفالدین رستم به مرتبهای بود که جو ms049 به جای هیمه در تنور ~~PageV01P050 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0072.jpg) # ~~میسوختند. هم در عهد او جمعی از قطاع الطریق بر مراحل عراق مستولی شده # ~~بودند که هیچ کس را عرضهآ دفع ایشان نبود. سیفالدین به حسن حیل آن همه ~~را # ~~بدست آورد و بکشت. و معدلت او تا به حدی بود که در عهد دولت او هیچ کس # ~~چوبان و گله بان نداشت و شب درهای خانه نمیبستند، و هر یک من که زراعت # ~~میکردند صد من حاصل میشد و او از آن صد من بیش از ده من نمیستد. لران ~~از # ~~عدالت او سیر آمدند و با برادرش شرف الدین متفق شدند، تا روزی که در ~~حمام بود # ~~ناگاه بر سر او ریختند. سیفالدین رستم با سر ناشسته بیرون دوید و با یک ~~رفیق # ~~روی به کوه کرد. آن شخص با دشمنان او اتفاق داشت؛ اسپ سیفالدین را پی ~~کرد # ~~و باز گردید و شرفالدین ابوبکر را به سر او برد. شرفالدین سیفالدین را ~~به پسران # ~~بدرالدین سپرد، تا به قصاص پدر هلاک کردند. # شوف الدین ابوبکرا %~% # و حکومت لرستان به شرف الدین ابوبکر قرار گرفت. چون مقضی المرام بر سریر # ~~حکومت بنشست زن بدرالدین که با سیف الدین رستم در خفیه عالمی داشت، به # ~~بهانهآ آنکه شرفالدین قصاص شوهرش کرده است کاسهآ شربت مسموم بدو داد. # ~~شرفالدین مدتی به واسطهآ آن مریض شد: برادرش عزالدین گرشاسف به طمع # ~~مملکت امیر علی بن بدرالدین را هلاک گردانید، و چون شرفالدین ابوبکر # ~~مقطوع الطمع گردیده بود متعرض نشد. حسامالدین خلیل چون کیفیت این اخبار ~~به # ~~تسامع معلوم کرد با باد هم عنان از بغداد متوجه لرستان شد. شرفالدین ~~ابوبکر با # ~~نزدیکان خود قرار داد که: چون حسامالدین خلیل از گرد راه برسد او را به ~~عیادت # ~~من آورید. چون من چادر به سر خود فرو کشم او را فیالحال هلاک کنید. # ~~حسام الدین خلیل چون برسید مشفقانه با یک رفیق به عیادت آمد. ms050 شرفالدین # ~~چادر در سر کشید. آن جماعت در قتل او تهاون نمودند. بعد از آنکه خلیل ~~بدر آمد # ~~شرفالدین ایشان را از آن تقصیر بازخواست کرد. گفتند: ای امیر، تو بر ~~نهالی هلاک، # ~~افتادهای و امید نداریم که از این ورطهآ هایل خلاص یابی. بعد از تو هیچ ~~کس به # ~~حکومت سزاوارتر از او نیست. چگونه این معنی را جایز داریم؟ شرفالدین ~~ساکت PageV01P051 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0073.jpg) # ~~شد و مترصد آن گشت که نیم خورد خود را بدو دهد. خلیل دریافت و به بغداد # ~~گریخت. شرفالدین ابوبکر بعد از سه روز دیگر به همان مرض فرو رفت. # [عزالدین گرشاسف] # بعد از آن برادرش عزالدین گرشاسف حکومت لرستان را به دست فرو گرفت و # ~~زن برادر را که خواهر شهابالدین سلیمان شاه بود، در حباله آورد. چون ~~این اخبار # ~~به بغداد رسید دیگر بار حسام الدین خلیل آهنگ لرستان کرد. عزالدین با ~~لشکری # ~~گران سر راه او بگرفت. خلیل هر چند که در صلح زد تا باشد که رخصت ~~مراجعت # ~~یابد به جائی نرسید. ناگاه لران به یکبار از عزالدین روی گردان شده به ~~حسام الدین # ~~خلیل پیوستند. عزالدین بشکست و روی به قلعهآ کریت نهاد. # وحسام الدین خلیل] # حسام الدین خلیل جمعی را از راه دیگر به تعجیل روان کرد، تا سر راه او # ~~بگرفتند، و خود متعاقب فرو راند. زن عزالدین، ملکه خاتون، در قلعهآ ~~کریت بود. # ~~چون کیفیت حال شوهر [خود] معلوم کرد عرضه داشتی مشتمل بر انواع تضرع # ~~بنوشت و شوهر خود را شفاعت نمود. حسام الدین ملتمس او را مبذول داشت و ~~به # ~~جان امان داد. عزالدین بیامد و ملکه خاتون نیز قلعه تسلیم کرد. حسام ~~الدین خلیل # ~~به جهت انکه او را اطمینانی باشد عزالدین گرشاسف را ولی عهد خود ساخت و # ~~مدت یک سال به طریقهای معاش کرد که عزالدین بر خلیل اعتماد کرد. و روزی # ~~بی حشم و خدم در خلوت حسام الدین درآمد. حسام ms051 الدین خلیل آن فرصت را # ~~غنیمت شمرد. اشارت کرد تا هم در مجلس پاره پاره کردند. ملکه خاتون ~~پسران # ~~خود را پنهان به نزد برادر خود شهابالدین سلیمان شاه ایوهای فرستاد، و ~~التماس # ~~کرد که خون شوهر او باز خواهد. چند کرت میان شهابالدین سلیمان شاه و # ~~حسام الدین خلیل جنگهای بسیار واقع شد و در همه کرت سلیمان شاه انهزام # ~~یافت، و بعضی از ولایت کردستان نیز داخل مملکت حسام الدین خلیل شد. PageV01P052 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0074.jpg) # بعد از چند گاه شهابالدین سلیمان شاه به تقبلات بسیار شصت هزار مرد از # ~~دارالخلافه مدد بستد و روی به لرستان نهاد. حسام الدین خلیل از غایت ~~نخوت و # ~~غرور فتوحات سابق سوگند به طلاق و عتاق بخورد که زنده از جنگ گاه باز ~~نگردد، # ~~و به سه هزار سوار و نه هزار پیاده استقبال نمود. چون صفوف معرکه با هم ~~رسیدند # ~~حسام [الدین] خلیل خود را بر قلب شهابالدین سلیمان شاه زد و از جای ~~بربود. # ~~لشکر میمنه و میسره تمام روی بد و نهادند. بیچاره در میان آن همه غوغا ~~به دست و # ~~دندان می کوشید و روی به هر که مینهاد تار و مار میگردانید. ناگاه از ~~اسپ بسر # ~~درآمد و گرفتار شد. هم در لحظه به شمشیرش پیچیدند چنانکه ازگوشت و # ~~استخوانش اثر نماند. # بدرالدین مسعود] # بعد از او برادرش بدرالدین مسعود به تاریخ سنهآ اربعین و ستمایه (604 ه/ # ~~1207 م) روی به تختگاه خطای نهاد و مصاحب هولا کو خان به ایران آمد و ~~چون # ~~فتح بغداد میسر شد لشکر مغول به سر سلیمان شاه آورد، و او را به انتقام ~~برادر # ~~بکشت و اهل و حرم او را به کمترین کسان بداد. پس به حکم یرلیغ حکومت ~~لرستان # ~~به بدرالدین مسعود تعلق گرفت و به عدالت و مرحمت دیگر باره ممالک ~~لرستان را # ~~معمور گردانید. قوت حافظهآ او تا به حدی بود که آنچه پیش از ده ms052 سال گوش ~~گذار او # ~~میشد علی طرف اللسان حرفا به حرف باز میگفت. و قریب چهار هزار مسأله # ~~غریب در مذهب امام شافعی یاد داشت. هرگز به مدت حیات خود زنا نکرد و # ~~شراب نخورد، اما بخلی به طبقه داشت و کسی که نام درویشی بر او اطلاق ~~کنند آب # ~~ازکوزهآ او نخورد، و با مجموع متصوفه بالطبع بد بود. بعد از آنکه ~~شانزده سال به # ~~اطلاق عنان حکومت کرد در سنهآ ثمان و خمسین و ستمایه (658 ه/ 1260 م) ~~به # ~~مرض طبیعی فرو رفت. ### | تاج الدین شاه] # بعد از او در میان اولاد حسام الدین خلیل و فرزندان سلیمان منازعت بسیار ~~واقع PageV01P053 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0075.jpg) # ~~شد و به حمایت امرا ملتجی شدند، تا عاقبت سخن اصحاب حمایت اولاد # ~~حسام الدین خلیل در مزاج اباقا خان جایگیر شد و پسران سلیما[ن] به ~~یاساق # ~~رسیدند. بعد از این واقعه پسر حسام الدین، تاج الدین شاه، به حکم یرلیغ ~~اباقا خان # ~~بر مسند حکومت بنشست. و همه وقتی امرای مغول را به وعدههای گوناگون # ~~می فریفت و در ضمن آن کار خود را میساخت، و از آنچه و عده کرده بود از ~~ده دینار # ~~یک دینار بدیشان نمیداد و از هر که قرضی یا معاملهای میکرد بر همین ~~سبیل به # ~~تقدیم میرسانید. چون شکوه او بسیار شد و امرا یک جهت آن شدند که او را ~~دفع # ~~کنند متفق الکلمه به حضرت اباقا خان عرضه داشت کردند، تا در سنهآ سبع و ~~سبعین # ~~و ستمایه (677 ه/ 1278 م) در اردو به یاساق رسید. # فلک الدین حسن وعزالدین حسین] # و کارداری مملکت لرستان به اولاد بدرالدین مسعود بن شجاعالدین ابوبکر ~~تعلق # ~~گرفت. پس ولایت را بر خود قسمت کردند. به اتفاق پانزده سال هر چون که ~~بود # ~~صلاح اندیشی مسلمانان وعمارت وزراعت به تقدیم رسانیدند. و از جملهآ ~~نتایج # ~~اتفاق ایشان یک فایده آن بود که شوشتر و نهاوند داخل لرستان شد ms053 و وسعتی ~~تمام # ~~در مملکت ایشان پدید آمد. امن واستقامتی که در آن زمان لرستان را بود ~~هیچ # ~~مورخی در هیچ تاریخی مثل آن نشان ندهد. پس در سنهآ اثنی و تسعین و ست ~~مایه # ~~(692 ه/ 1293 م) منازعتی در میان آمد و هر دو سه برادر در سر آن کشته ~~شدند. ### | [جمال الدین خضر] # و بعد از آن کار حکومت لرستان به جمالالدین خضر بن تاج الدین وفاء ملک # ~~قرار گرفت. در زمان دولت او عمر بک بن شمس الدین بن خورشید و زنگی بن # ~~تهمتن بن خورشید بر او خروج کردند؛ و چون به جنگ و آشوب کار ایشان به ~~جائی # ~~نرسید به جمعی از مغولان که در آن حوالی مقیم بودند پناه برده به مدد ~~ایشان بر # ~~جمال الدین خضر مستولی شدند و بکشتند. نسل حسام الدین خلیل بالکلی ~~منقطع # ~~شد. PageV01P054 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0076.jpg) # حسام الدین عمر] # و در سنهآ ثلاث و تسعین و ستمایه (693 ه/ 1294 م) حسام الدین عمر که # ~~یکی از امراء جمالالدین خضر بود حکومت لرستان را به تغلب فروگرفت و # ~~ملکزادگان صمصام الدین محمود بن نورالدین [و ؟] محمد بن گرشاسف به ~~منازعت # ~~برخاستند و به مرور قوتی تمام یافتند. حسام الدین [عمر] خواست که صلحا ~~در میان # ~~آیند و نوعی سازند که اصلاحی شود، میسر نشد. صمصام الدین با لشکری گران ~~از # ~~خوزستان به خرم آباد آمد. بعد از آن حسام الدین عمر بدان راضی شد که از ~~سر خون # ~~او بگذرند و بگذارند تا متوجه حج شود. ملتمس او مبذول افتاد و کار ~~حکومت به # ~~نام صمصام الدین محمود مقرر شد. بعد از آنکه حسام الدین عمر از حج ~~بیامد دیگر # ~~باره فتنه قایم شد و به مدد شهابالدین الیاس روی به صمصام الدین محمود ~~نهاد. # ~~میان ایشان جنگی عظیم واقع شد و محمود را پنجاه و چهار زخم زدند. چون ~~عمر # ~~بک مظفر شد پسر طفل او را نیز ms054 بکشت. بعد از آن نبیرهآ شیخ بزرگوار زین ~~الملة # ~~والدین کاموئی که خواهرش در حبالهآ صمصام الدین محمود [بود] به درگاه ~~غازان # ~~رفت و قصاص طلبید. یرلیغ به احضار عمر بک نافذ شد و پادشاه اسلام به ~~نفس # ~~مبارک خود یارغو داشت و از عمر بک پرسید که: صمصام الدین محمود را چرا # ~~کشت ؟ او گفت: به جهت آنکه او مرا نکشد. دیگر بار پرسید که: طفل او را ~~چرا # ~~کشتی؟ او گفت که: تا روزی انتقام نکند. سلطان غازان به قهر رفت و ~~بفرمود تا او را # ~~در سنهآ خمس و تسعین و ستمایه (695 ه/ 1296 م) به عوض خون او قصاص # ~~کردند. # [عزالدین محمود] # بعد از آن به حکم یرلیغ حکومت لرستان به عزالدین محمود ابن جمال الدین بن # ~~حسین بن بدرالدین مسعود بن شجاع الدین خورشید] مقرر شد. او هنوز خرد ~~بود اما # ~~جمالی داشت که در عهد او هیچ کس از ترک و تاجیک به حسن او نبود. عم ~~زادهآ او # ~~فلک الدین مسعود به جهت حکومت به عزالدین محمود منازع شد و به اتفاق ~~PageV01P055 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0077.jpg) # ~~متوجه اردو گشتند. سلطان محمد الجایتو فرمان فرمود که فلک الدین مسعود ~~حاکم # ~~ولایات باشد و او را به اتابکی لقب کنند و عزالدین محمود حاکم املاک ~~انجو باشد، # ~~و این معنی به واسطهآ آن بود که سلطان نمیخواست که یک لحظه عزالدین ~~محمود # ~~از نظر او غایب باشد، بر خلاف معهود حسن او موجب زوال مملکت او شد. بعد ~~از # ~~مدتی که سواد خط اطراف ولایت خوبی او را فرو گرفت سلطان محمد حکومت # ~~ولایات و املاک انجو به یک قلم بدو ارزانی داشت و به حکومت لرستان ~~فرستاد. و # ~~مدتی آن مملکت در کنف معدلت او بیاسودند. ### | [دولت خاتون] # و هم در آن تاریخ که سلطان محمد به جوار رحمت حق پیوست او نیز موافقت # ~~کرد. بعد از او زنش دولت خاتون که ملکهآ عهد و ms055 خواندگار عصر خود بود، ~~به جای # ~~شوهر خود به حکومت نشست. اما به واسطهآ عفتی که داشت و روی از همه # ~~خواص و عوام می پوشید کارش متمشی نشد، وحکام مغول به اسم باسقاقی # ~~بیامدند و رعیت را نیز حضوری نماند. ### | عزالدین حسین] # چون نوبت دولت به سلطان ابوسعید رسید عزالدین حسین را که برادر دولت # ~~خاتون بود، به حکومت لرستان نصب کرد. عزالدین حسین به مرور دیگر بار # ~~مملکت لرستان را به ضبط آورد و دست قوی را از ضعیف کوتاه گردانید، و ~~مدت # ~~چهارده سال طریقهآ یک جهتی اردو و صلاح اندیشی مملکت و رعایت رعیت را # ~~شعار و دثار خود ساخت. مردمان در کنف رأفت و مرحمت او مرفه شدند، و # ~~تمامت آن کوه و صحرا در گله و رمه مستغرق گردید. وزارت خود را به خواجه # ~~محمد چاغری رجوع کرد. و مدت چهارده سال به استقلال و اختیار ممالک ~~لرستان # ~~را به تیغ و قلم ضبط نمود. بعد از آن وفات یافت. PageV01P056 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0078.jpg) # شجاع الدین محمود] # پسرش شجاعالدین [محمود] بر سریر حکومت به حکم ولایت عهد قایم مقام # ~~یدر بر مسند بنشست. معاصر دولت سلطان ابوسعید بود و به نسبت دیگر حکام # ~~ولایات خصوصیتی با آن درگاه داشت و اکثر اوقات ملازم اردو میبود. خواست ~~که # ~~در لرستان قرینهآ تخت بوسعید حضرتی از خود اختراع کند. نخست به انگیز # ~~سیاست قیام نمود و یاساق کرد که مزارعان آلات برزگری را شبها به خانه ~~نیاورند و # ~~درهای دکان نبندند و محافظت باغات و بساتین نکنند و چوبان و گله بان به ~~پی # ~~گوسفند و گله نباشند. چندان خرابی به حال ولایت راه یافت که از تدارک ~~عاجز آمد # ~~و به عوض قطاع الطریق عجزهای چند را که در صحراها یافت بکشت. بعد از آن # ~~باریکی مزاج و تنگی خلق او به مرتبهای رسید که: سگ شخصی مرس بگسیخت و # ~~آهوئی بگرفت؛ آن سگ را به انتقام ms056 این آهو دو پاره کرد و خداوند سگ را ~~تا چند گاه # ~~مقید گردانید. چون مردمان از او به ستوه آمدند و طریق معاش بر عوام و ~~خواص # ~~مسدود شد روزی بی موقع و جهت، مجموع ملازمان را بیازرد و سوگندهای عظیم # ~~به قتل و قید و زجر هر یک بخورد. شب را یک دو کس متفق شدند و به ~~استصواب # ~~دربانان و اتفاق مقربان او را در جامهآ خواب هلاک کردند. و هیچ کس به ~~خونخواهی # ~~متعرض نشد. # [ملک عزالدین بن شجاع الدین محمود] # بعد از او پسرش ملک عزالدین در سن دوازده سالگی به تاریخ سنهآ خمسین و # ~~سبع مایه [750 ه/ 1349 م] بر سریر حکومت پدر به حکم ولایت عهد بنشست. # ~~مردی مبارک نهاد، لطیف طبع، فاضل، عاقل بود. وزارت خود را به خواجه ~~محمود # ~~ابن محمد چاغری رجوع کرد، و در ایام دولت خود به اصلاح خرابیهای لرستان # ~~مشغول شد و به اندک زمانی به مرتبهآ اول رسانید. مجموع رعایای ولایات و ~~اهالی # ~~بلاد وقلاع و ساکنان احشام [و قبایل] مرفه و آسوده حال شدند. و سلاطین ~~و حکام # ~~فارس و آذربیجان خود را اخوه و محبه نوشتند، و یک دخترش را احمد بن ~~اویس PageV01P057 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0079.jpg) # ~~بخواست و دختر دیگرش را شجاع بن محمد بن مظفر بستد. همه وقتی میان او و # ~~ایشان ابواب مراسلات و مکاتبات مفتوح میبود و انواع اتحاد و محبت به ~~تقدیم # ~~منیرسانیدند. بعد از سنهآ تسعین و سبع مایه (790 ه/ 1388 م) حضرت سلطان # ~~غازی - انار الله برهانه - او را در قلعهآ رومیان که به نیم فرسنگی ~~وروجرد واقع است، # ~~محاصره کرد و او را با سایر فرزندان دستگیر کرده به سمرقند برد، و پسرش ~~سیدی # ~~احمد را به اندکان فرستاد، و نواب و حجاب او را در سرحدهای ترکستان و # ~~مغولستان متقرق گردانید، چون سه سال در آن غربت، چه به قید و چه به ~~اسر، بسر ms057 # ~~بردند، بعد از آن به سیورغالات و انعامات بسیار او را با پسرش اطلاق ~~فرمود و به # ~~حکومت لرستان فرستاد. اما بعد از آنکه کرت دوم عراق و فارس و آذربیجان ~~از # ~~دست اولاد مظفر و اویس بکلی مستخلص شد نهاوند و اسدآباد و خرم آباد را # ~~باسقاقان جغاطای متصرف شدند و مال دیوانی به عهدهآ ملک عزالدین شد که ~~هر # ~~سال از احشام مستخلص کرده به نواب جواب گوید. پسرش سیدی احمد چون # ~~شدت بند و الم [سجن] کشیده بود با جمعی از اکدخدایان] و کدخدازادگان لر ~~اتفاق # ~~نمود و مدت سیزده سال در کوهها و درههای محکم هر روز به منزلی و هر شب ~~به # ~~جائی بسر میبرد؛ احیانا به هر حشمی که میرسید رعایت و مراقبت مینمودند. # ~~ملک عزالدین در وقت یورش شام ملازم معسکر همایون بود. ناگاه به واسطهآ ~~آنکه # ~~جمعی از احشام با پسرش سیدی احمد متفق شده در رسانیدن مال دیوان تعلل # ~~میکردند، محصل تشدد مینمود و بی حرمتی با ملک عزالدین میکرد. سیدی # ~~[احمد] نیم شبی بر سر خیمهآ محصل راند و خواست که به انتقام پدر او را ~~گوشمالی # ~~دهد. به مجرد آنکه محصل سوار شد و قیهآ مغولی در کار کرد، سیدی احمد ~~نجات # ~~خود را بر خلاص پدر اهم دانست و عنان هزیمت به طرف آن راه که آمده بود # ~~معطوف کرد. محصل چند کس او را به شمشیر گرفت و تتمه را تار و مار ~~گردانید و از # ~~لجی که بر مزاج او مسلط شده بود فی الحال ملک اعزالدین] را سیاست کرد و # ~~بقرمود تا پوستش بکندند و پر کاه گردانیده به حضرت سلطانیه بردند. [و ~~تا یک # ~~هفته] همچنان آویخته گذاشتند. سیدی احمد همچنان مفلوک او متواری] و بد ~~حال # ~~در کوهستان لرستان می گردید. مدت حکومت ملک عزالدین پنجاه و چهار سال # ~~بود. مجموع اوقات او به عیش و طرب گذشت. PageV01P058 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0080.jpg) ### | سیدی احمد] # بعد ms058 از آنکه حضرت سلطان غازی به جوار رحمت حق پیوست حکومت # ~~لرستان به پسرش [سیدی احمد] رسید وتا سنهآ خمس و عشر و ثمان مایه (815 ~~ه/ # ~~1414 م) حکومت کرد، اما به واسطهآ بی وجودی و بی عقلی که داشت هیچ کار ~~از # ~~پیش [او] نرفت و اعتماد نیز بر هیچ پادشاه نکرد. چون احوال و اوضاع او ~~در ضمن # ~~اخبار اولاد امیرزاده عمر شیخ خواهد آمد از آن سبب تکرار نرفت والله ~~اعلم و # ~~حکم. PageV01P059 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0081.jpg) # طیقهآ اولاد حوجی خان # واوضاع واحوال ایشان # چون جوجی خان، چناتچه ذکر رفت، بدان مرض وفات یافت جینکز خان مثال # ~~[داد] که پسر بزرگتر جوجی خان، باتو، قایم مقام پدر شود و جملهآ آقا و ~~اینی # ~~متابعت و مطاوعت او کنند. و جینکز خان از آن یورش بازگردید و متوجه ~~ممالک # ~~ننکیاس شد. وباتو برقرار یرلیغ محافظت ممالک سرحد ربع شمال میکرد و # ~~چنانچه مقتضای این اولوس است سعی و جد می نمود و بعد از آن که مدت و # ~~مهلت عمر او خیلی شد برادر او اورده قایم مقام گشت. و همچنین اوروغ ~~نامدار # ~~ایشان تا زمان جلوس توقتای بطن بر بطن سلطنت میکردند. # چون تقای [= توقتای] نیز از دنیای فانی رحلت کرد اولاد دوگروه شدند و قوم ~~از # ~~ایشان خود را به ارم قان و کوک اورده موسوم ساخته ممالک اوروس و جرکز و ~~آس و # ~~محشی و بولار و ماجر و اوکک و باشغرد و لبتای و حاجی ترخان و آق سرای ~~را به # ~~دست فرو گرفتند، و قومی دیگر ممالک جند و بارجکند و سغناق را در تصرف # ~~آوردند و خود را به سول قول و آق أورده موسوم ساختند و تا زمان بردی بک ~~بن # ~~جانی بک این قاعده استمرار یافته بود. # چون بردی بک نسل سلاطین کوک اورده را منقطع کرد امراء اولوس ایرزن را که # ~~از قوم آق اورده بود به کوک اورده آورده ms059 بر سریر سلطنت بنشاندند، و الی ~~یومنا بر # ~~همان دستور نسل سلاطین آق اورده هر دو الوس را به دست فرو گرفت و تا ~~این # ~~زمان جاکیره اغلان در تحت تصرف آورده است. این قاعده مسلوک و مربوط است # ~~چنانچه به تفصیل ذکر ایشان در این جدول ثبت خواهد شد. والله اعلم و ~~احکم # ~~بالصواب. PageV01P060 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0082.jpg) ### | جدول 1] ### | ذ کر جلوس باتو # چون جوجی خان وفات یافت پسر دوم او باتو در الوس خویش قایم مقام پدر بر # ~~سریر خانی نشست و برادرانش مطیع و منقاد او شدند. و در عهد اوکتای قاآن ~~او را با # ~~برادران و دیگر شاهزادگان نامزد فتح ولایات شمالی گردانید و جمله پیش ~~او جمع # ~~گشته به اتفاق بر نشستند و اکثر آن ممالک را مستخلص گردانیدند. و بعد ~~از # ~~مراجعت شاهزادگان منکو قآن و کیوک خان با برادران خویش به استخلاص ~~بقایای # ~~آن ولایت مشغول شد. # و در اوایل سنهآ تسع و ثلثین وست مایه (637 ه / 1239 - 1240 م) که اوکتای # ~~قاآن وفات یافت باتو را به واسطهآ کبر سن عارضهآ استرخا طاری شده بود، ~~و چون او # ~~را به قوریلتای طلب داشتند بدان عذر تقاعد نمود. جهت غیبت او که آقای ~~همگنان # ~~خاتون، حکم میکرد، و در آن مدت خللها به اطراف ممالک راه یافت. و قاان # ~~پسرزادهآ خود، شیرامون را ولی العهد گردانیده بود. توراکنه خاتون و ~~بعضی از امرا # ~~رضا ندادند و گفتند: گیوک خان مهتر است و جهت اجلاس او باز باتو را طلب # ~~داشتند، هر چند از ایشان رنجیده بود. از سوابق قضایا متوهم در حرکت آمد ~~و به # ~~آهستگی میرفت. ایشان پیش از وصول او و حضور آقا و اینی به استبداد خویش # ~~قاانی بر کیوک مقرر کردند. # و گیوک خان چون به مرضی مزمن مبتلا بود به بهانهآ آنکه آب و هوای یورت # ~~قدیم که پدرم داده مرا سازگارتر است با لشکری تمام متوجه حدود ایمل ms060 ~~قوجین # ~~گشت. و باتو چون نزدیک آنجا رسید متوهم شد و سیورقوقتنی بیکی بنا بر ~~قاعدهآ # ~~دوستی که از عهد جینکز خان باز میان جوجی و تولوی خان و اوروق جانبین ~~ممهد # ~~و مؤکد بود، به خفیه پیغام فرستاد که آمدن گیوک خان بدان حوالی از ~~خدیعتی # ~~خالی نیست. بدان سبب توهم باتو زیادت گشت و از سر حزم و احتیاط منتظر # ~~وصول گیوک خان میبودند. او چون به حدود سمرقند رسید، به موضعی که آنجا ~~تا PageV01P061 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0083.jpg) # ~~بیش بالیق هفتهای راه است به مرضی که داشت وفات یافت، در سنهآ اربعین و # ~~سمت مایه (640 ه/ 1242 م). # ~~و باز مدتی تخت از پادشاه خالی ماند و دیگر باره توراکنه خاتون حکم ~~میکرد. # ~~سیورقوقتنی بیکی چون آوازهآ بیماری باتو منتشر شده بود پسر خویش منککا ~~قاآن # ~~را به اسم عیادت پیش او فرستاد. باتو به وصول او خوشدل شد، و چون آثار ~~بزرگی # ~~در وی مشاهده کرد و از فرزندان اوکتای قاآن رنجیده بود، فرمود که: ~~منککا قاآن پسر # ~~مهین تولوی است. یورت اصلی و خانه حق او، و این پسر به غایت عاقل و ~~هنرمند # ~~و مستعد، با وجود او چگونه دیگری قاآن شود، به تخصیص چون فرزندان ~~اوکتای # ~~خخلاف سخن پدر کرده شیرامون را تمکین نکردند و از یاسا و یوسون قدیم ~~تجاوز # ~~کردند و بی کنکاج آقا و اینی دختر کوچکتر جینکز خان را که از همه ~~فرزندان # ~~دوست تر میداشت و لقب او جاورساجان کرده، بیگناه کشتند؟ بدین اسباب ~~قاانی # ~~به ایشان نمیرسد. و منککا قاان را به قاانی موسوم کرد و امرای خود را ~~مطیع و # ~~مطابع او گردانید؛ و برادر خویش برکه و پسر خویش سرتاق که ولی العهد ~~بود، با سه # ~~تومان لشکر مصاحب او بفرستاد تا او را در موضع اونن وکلوران که یورت ~~اصلی # ~~جینکز خان بود، بر سریر قاانی و مسند جهانبانی نشاندند. # و مکاید فرزندان اوکتای را ms061 که عذر اندیشیده بودند تدارک و تلافی کردند. و ~~هم # ~~در حیات باتو بود که منککا قاآن برادر سیم خود، هولاکو خان را، با ~~لشکرهای جرار # ~~نامزد ایران زمین کرده فرمود که از جوانب هر شاهزاده از لشکرها ده دو ~~معین کرده با # ~~هولاکو بهم بروند. اورده، پسر خویش، قولی را با یک تومان لشکر بفرستاد ~~از راه # ~~خوارزم، و باتو بالاقان پسر شیبان و توتار پسر منکقدر را از راه دربند ~~بفرستاد. # و باتو در سنهآ خمسین و ستمایه (650 ه/ 1252 م) به کنار آب ایتل وفات # ~~یافت. مدت عمرش چهل و هشت سال بود و منککو قآن مورد پسرش سرتاق را به # ~~اعزاز تلقی نمود و تخت و مملکت بر وی مقرر فرمود. و اجازت انصراف داده ~~در راه # ~~و نیز نماند. منککو قاآن ایلچیان فرستاد و استمالت و استعطاف خواتین و ~~پسران و # ~~برادران او کرد و اولاغچی پسر باتو را تخت و ملک پدر ارزانی داشت و ~~جمله را به # ~~انواع سیورغامیشی مخصوص گردانید. و اولاغچی نیز به اندک زمانی وفات ~~یافت. PageV01P062 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0084.jpg) # ذ کر جلوس برکای # برکای در سنهآ اثنین و خمسین و ستمایه (652 ه/ 1254 م) پادشاه شد و با # ~~اوروق تولوی خان بر قاعدهآ طریقهآ اخلاص و انقیاد سلوک میداشت و در ~~سنهآ اربع # ~~و خمسین و ستمایه (654 ه/ 1256 م) بالاقان که در این ملک با هولاکو غدر ~~و # ~~مکر اندیشید و به اتفاق بیرون آمده معترف شده هولاکو خان [او] را با ~~امیر سونجاق # ~~پیش برکای فرستاد. برکای باز پیش هولا کو فرستاد که: مجرم است، آن را ~~تو دانی. # ~~هولا کو او را به یاساق رسانید. و در آن ولا توتار و قولی نیز وفات ~~یافتند. تهمت # ~~نهادند که ایشان را به قصد، دارو دادند و بدان واسطه دل ماندگی در میان ~~آمد و برکا # ~~با هولاکو خان یاغی شد. # و در شوال سنهآ ستین و ms062 ستمایه (660 ه/ 1262 م) مصاف دادند و لشکرها # ~~[که] با قولی و توتار بدین ملک آمده بودند بیشتر بگریختند. بعضی به راه ~~خراسان # ~~بیرون رفتند و کوههای غزنه و بینی کاو و مولتان تا لهاور که سرحد ~~هندوستان است # ~~فرو گرفتند و بزرگتر امراء که مقدم ایشان بودند نکودر و او تکوچبه. و ~~بعضی دیگر از # ~~راه دربند به خانههای خویش پیوستند. و آن فتنه میان هولاکو خان و برکه # ~~مدت العمر باقی بود. و لشکرکش برکه، نوقای بود پسر تاتار پسر تووک، ~~شاهزاده به # ~~غایت بهادر و مبارز. # و چون هولاکو خان در شهور سنهآ ثلاث وستین و ستمایه (663 ه/ 1265 م) # ~~ابه قیشلاق جغاتو وفات یافت، و پسرش] اباقا خان به جای او نشست و عداوت # ~~میان او و برکای قدیم شد، در تاریخ سنهآ خمس و ستین و ستمایه (665 ه / ~~1267 # ~~م) برکا در حدود شروان از جنگ اباقا خان برگشت و از دربند گذشته نزدیک ~~آب # ~~دربند، ترک، در شهور سنهآ خمس و ستین و ستمایه (665 ه/1267 م) نماند. # ذکر جلوس مونککا تیمور # چون برکا وفات یافت مونککا تیمور به جای او بنشست. او نیز مدتی با اباقا ~~خان # ~~مخالفت ورزید و چند نوبت مصاف دادند، و اباقا خان با ایشان دستبردها ~~نمود. # ~~عاقبت الامر ایشان مصالحت کردند و از آن وقت ترک منازعت کردند تا در ~~عهد PageV01P063 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0085.jpg) # ~~ارغون خان [در] رمضان سنهآ سبع و ثمانین وستمایه (687 ه/ 1288 م) باز # ~~لشکری گران از آن ایشان بیامد، مقدم ایشان تماتوقتا و نوقا، و ارغون ~~خان از قشلاق # ~~اران روی به یایلاق آورده بود. چون خبر وصول ایشان شنود مراجعت کرد. ~~لشکر # ~~فرستاد تا مصاف دادند. و از مقدمان لشکر ایشان تولورتای را با بسیاری ~~بکشتند و # ~~باقیان منهزم بازگشتند. و از آن وقت باز گرد منازعت نگردیدند و ظاهرا ~~دعوی # ~~دوستی میکنند و به هر وقت ایلچیان را به ms063 اعلام احوال با تحف و هدایا می ~~فرستند. # ذکر جلوس تودا مونککا # چون مونککا تیمور بعد از آنکه شانزده سال پادشاهی کرد در تاریخ سنهآ احدی ~~و # ~~ثمانین و ستمایه (681 ه/ 1282 م) وفات یافت، تودا منککو، پسر سیوم ~~توقان، # ~~به همان تاریخ بر تخت بنشست و مدتی پادشاه بود. بعد از آن پسر[ان] ~~منککو # ~~تیمور الغو و طغریل و پسران داربو که پسر مهین (توقان بود)، توقابوقا ~~وکنجک بوکا، # ~~منککو را به علت آنکه دیوانه است از پادشاهی معزول کردند و خویشتن به # ~~مشارکت مدت پنج سال پادشاهی کردند و توقتا پسر منککو تیمور را قصد ~~کردند. از # ~~ایشان بگریخت و پناه پیش بیلیخجی، پسر برکاجار برد و نزد نوقای پیغام ~~فرستاد # ~~که: عم زادگان قصد خون من میکنند؛ و تو آقائی، التجا به تو میآرم تا ~~دست تطاول # ~~ایشان از من کوتاه کنی. نوقای چون واقف شد غیرت در او اثرکرد و از ~~ولایت اروس # ~~و لاخ و کهرب که خود فتح کرده بود و یورت ساخته اظهار تمارض کرده روان ~~شد. # و از آب اوزی بگذشت و به هر هزاره [و] امیر که میرسید ایشان را استمالت # ~~میداد و میگفت: # گاه پیری در میآید. ترک عناد و فتنه و جدل کردهام و با هیچ # آفریده سر گفتار و اندیشهآ کارزار ندارم، لیکن مرا از صاین خان یرلیغ # است که در اوروق و الوس او اگر کسی بیراهی کند و اولوس را # پریشان دارد آن سخن را پرسیده دلهای ایشان را با همدیگر موافقت # دهیم. # هزارها و لشکریان چون این نصایح میشنیدند و از او اشفاقی در حق خود # ~~می دیدند تمامت مطیع او گشتند. PageV01P064 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0086.jpg) # و چون نزدیک پسران مذکور رسیدند، خود را بیمار ساخته خون تازه می آشامید # ~~و بقی از گلو رد میکرد. و در خفیه پیغام نزد توقتای فرستاده بود که ~~میباید که # ~~مستعد باشی و با لشکری که دست دهد بیایی. ms064 مادر توقابوقا آوازهآ کوتاه ~~دستی و # ~~کم طمعی نوقای شنید و آنکه خون از گلو برمیاندازد، پسران را الزام کرد ~~که: هر چه # ~~زودتر صحبت این پیر ضعیف دریابید که اگر تهاون و تقصیر جایز دارید شیر ~~مادران # ~~بر شما حرام باشد. پسران بی حزم و احتیاط به سخن مادر به رسم عیادت پیش # ~~نوقای آمدند. او به طریق نصیحت با ایشان گفت: # ای فرزندان، پدران شما را خدمت کردهام و قدیما و حدیثا انواع # حقوق ثابت گردانیده. از این روی شما را سخن بی غرض من شنیدنی # است تا مخالفت شما را به موافقت مبدل گردانم. صلاح شما در صلح # است. قوریلتای سازید تا شما را صلح دهم. # و دم به دم خون فسرده از گلو بر میانداخت و توقتا را اعلام کرده بدان چرب # ~~سخنی پسران را غافل میداشت تا ناگاه توقتا با هزارهای چند در رسید و آن # ~~شاهزادگان را فرو گرفت و فی الحال هلاک کرد. و نوقای هم در زمان بازگشت ~~و از # ~~آب ایتل گذشته روی به یورت مألوف خود نهاد. # ذ کر جلوس توقتا # توقتا بعد از آنکه به مدد و معاونت نوقای شاهزادگان مذکور را بکشت و بر ~~تخت # ~~به استقلال متمکن شد و به کرات بر پی نوقای ایلچیان فرستاد و به مواعید ~~خوب # ~~مستظهر گردانیده استدعا کرد، نوقای اجابت ننمود. و پدر زن توقتای، اسا ~~الجیدای # ~~گورکان از قوم قنغرات دختر نوقای، قناق نام را، جهت پسر خویش، بایلاق ~~نام که از # ~~خاتون مذکوره آورده بود، خواست. نوقای اجابت کرد. چون زفاف به اتمام ~~رسید # ~~بعد از چند گاه قناق خاتون مسلمان شد. با بایلاق جهت ایل - اویغور بود ~~- # ~~نمی ساخت و میان ایشان منازعت خاست و ایشان قناق را خوار میداشتند. او ~~پدر # ~~و مادر و برادران را اعلام کرد. نوقای به غایت برنجید وایلچی پیش ~~توقتای فرستاد و # ~~پیغام داد که: # معلوم عالمیان است که من چه مشقت ms065 و زحمت کشیدم و خود را PageV01P065 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0087.jpg) # به بی وفائی و بد عهدی منسوب کردم تا به حیلت تخت صاین خان ترا # مستخلص گردانیدم. این زمان بر آن تخت سالجیدای قراجو حکم # می کند. اگر فرزند توقتا میخواهد که میان ما قاعدهآ پدر فرزندی ممهد # باشد سالجیدای را به یورت خود باز فرستد که نزدیک خوارزم است. # توقتای اجابت نکرد. باز نوقای ایلچیان فرستاد به استدعای سالجیدای. ~~توقتای # ~~گفت: او مرا چون پدر است. چگونه او را به دست دشمن دهم؟ و نداد. # و نوقای را خاتونی بود بغایت عاقله وکافیه، جانی نام. وبه رسالت او پیش # ~~توقتای تردد کردی. و سه پسر داشت: مهتر جوکه، و تکه، و توری. ایشان ~~هزارهای # ~~چند از آن توقتای بفریفتند و با خود ایل کرده از ایتل بگذرانیدند و دست ~~تهور و # ~~تهجم بر ولایت توقتای دراز کردند و حکم مطلق میکرد. توقتای برنجید و ~~هزارها را # ~~طلب داشت. نوقای نیز اجابت ننمود و گفت: وقتی ایشان را فرستم که ~~سالجیدای و # ~~پسراش] بایلاق و تماتوقتا را پیش من فرستد. بدان سبب نایرهآ فتنه و ~~عداوت از # ~~جانبین مشتعل شد و توقتای لشکرها گرد کرد و در سنهآ ثمان و تسعین و ست ~~مایه به # ~~کنار آب اوزی قریب سی تومان لشکر عرض داد. و چون آن زمستان آب اوزی یخ # ~~نگرفت نتوانست گذشت. و نوقای از موضع خود حرکت نکرد و توقتا بهار ~~بازگشت # ~~و به کنار آبتن ییلاقمیشی کرد. # دیگر سال نوقای از آبتن با پسران و خواتین بگذشت و باز نیرنگ آغاز نهاد و # ~~میگفت: عزم قوریلتای دارم تا با شما صفا کنم. و چون دانست که لشکر ~~توقتای # ~~متفرقاند و با او عددی اندک، به تعجیل براند تا ناگاه بر سر او رود. ~~توقتا از وصول او # ~~خبر یافت ولشکر [گرد] کرد. در موضع بخسماری، به کنار آب تن به هم ~~رسیدند، و # ~~مصاف دادند. توقتای بشکست و ms066 منهزم تا سرای انصراف نمود. سه امیر، ماجی ~~و # ~~سوتان و سانغوی از نوقای برگشته روی به توقتا نهادند و توقتا، ~~تماتوقتای را پسر # ~~بلغه که مدتی مدید تا جارس احارس؟] و حامی دربند بود، طلب داشت و باز # ~~لشکری گران برنشاند و روی به جنگ نوقا آورد. # نوقای طاقت مقاومت نداشت. روی برتافت و از آب اوزی بگذشت و شهر قرم # ~~را غارت کردند و بردهآ بسیار ببردند. اهالی آنجا روی به درگاه نوقای ~~نهادند و التماس # ~~رد اسیران کردند. نوقای فرمود که اسیران را رد کنند. لشکریان یکبار دل ~~با نوقای بد PageV01P066 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0088.jpg) # ~~کردند و نزد توقتای پیغام فرستادند که: ما بندهایم و ایل ایلخان ایم. ~~اگر پادشاه عفو # ~~کند نوقای را گرفته بسپاریم. پسران نوقای از آن پیغام آگاه گشتند. قصد ~~هزارها # ~~کردند. امراء هزاره نزد تکه پسر دوم نوقای کس فرستادند که: ما به هم ~~کنکاج جهت # ~~تو کرده بودیم، اگر پیش ما مبادرت نمائی پادشاهی به تو دهیم. # تکه پیش ایشان رفت و برفور او را حبس کردند. جکه که برادر مهتر بود، لشکر # ~~جمع کرد و با هزارهای بزرگ مصاف داد. هزارها بشکستند و امیری هزاره ~~بدست # ~~وی افتاد. سرش نزد هزارهای دیگر فرستاد که تکه را گرفته بودند، و سیصد ~~مرد # ~~موکل او بوده با او یکی شده در شب بگریختند و پیش نوقای و پسران رفتند. ~~چون # ~~مخالفت ایشان و لشکر شنید با شصت تومان لشکر از آب اوزی بگذشت؛ به کنار # ~~آب ترکو که یورت نوقای بود فرو آمد و از آن جانب نوقای با سی تومان ~~عرابه برسید # ~~و به کنار آب فرود آمد و دیگر باره از راه تمارض در عرابه بخفت و نزد ~~توقتای # ~~ایلچیان فرستاد و پیغام داد که: # بنده ندانست که پادشاه به نفس خود به مبارکی میرسد. ملک و # لشکر از آن بندگان ایلخان است و بنده مردی پیر و ضعیف همه عمر # در ms067 خدمت پدران شما بسر برده بود. اگر خردهای صادر شد گناه # پسران بود. توقع به کرم پادشاه آن است که آن گناه را عفو فرماید. # و در خفیه جکه را با لشکری تمام فرستاده بود تا از بالا بر آب ترکو بگذرد ~~و بر # ~~توقتا و لشکر او زند. قراولان توقتا، جاسوسی را بگرفتند و صورت حال ~~تقریر کرد. # ~~توقتا چون از مکر او آگاه شد فرمود تا لشکرها مستعد گشته بر نشستند. از ~~جانبین # ~~جنگ در پیوستند و نوقای و پسران را بشکستند و خلقی انبوه در آن مصاف به ~~قتل # ~~آمد و پسران نوقای با هزار سوار هزیمت کردند و روی به جانب کلار و ~~باشغرد # ~~نهادند و نوقای با هفده سوار میگریخت. سواری اوروس از لشکریان توقتای ~~او را # ~~زخمی زدند. نوقای گفت که: من نوقاام. مرا پیش توقتا بر که خان است. ~~اوروس او را # ~~عنان گرفته پیش توقتای میبرد، در راه جان بداد. # ~~و توقتا مظفر به سرای باتو که تخت گاه ایشان است، مراجعت نمود. و بسران # ~~نوقای ترددی بیفایده میکردند و چون از روزگار خود حاصلی نمیدیدند، تکه ~~و # ~~جونی مادرش و بائیلاق مادر توری با جکه گفتند: صلاح در آن است که ترک ~~PageV01P067 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0089.jpg) # ~~مخالفت و عناد کنیم و پیش توقتا رویم. جکه از آن معنی بترسید و برادر و ~~زن برادر # ~~هلاک کرد و خود با جمعی اتباع سرگردان میگردید و پناه [به] قلعهای برده ~~که راه آن # ~~چون صراط باریک و چون دل بخیلان تنگ بود. # ~~بعد از آن الوس جوجی دو فریق شدند. و جمعی که دست چپ یعنی حدود # ~~اولوغ تاغ و سینکیر یاغاج وقراتال تا حدود تولس و نواحی جند و بارچکند ~~تعلق # ~~دارد به اولاد نوقای قرار گرفت و به سلاطین آق اورده ملقب شدند؛ و دیگر ~~دست # ~~راست که حدود ایبیرو سیبیر و روس و لبقا و اوکک و ماجر و بلغار و ~~باشغرد ms068 و سرای # ~~برکه تعلق دارد به اولاد توقتا منسوب کردند و ایشان را به سلاطین کوک ~~اورده ملقب # ~~گردانیده ما نیز هر یک از این دو شعبه را به ترتیب یاد کردیم. # ذکر [شعبهآ] سلاطین کوک أورده # چهار نفراند و شصت و هشت سال سلطنت کردند. # ذکر جلوس طغرل بن توقتا # به غایت پادشاهی عادل عاقل مسلمان بود. همه وقتی به تلاوت و عبادت قیام # ~~مینمود. رسوم نیک بنهاد و سنتهای مستحسن احیا کرد. مجموع الوس دشت # ~~برکه در سایهآ رأفت و مرحمت او بیاسودند و آن حدود از ممر جود وجود او ~~رشک # ~~بهشت برین و نمونهآ نگارخانهآ چین گردید. # معاصر سلطان شهید ابوسعید بوده و به انواع اتحاد مکاتبات بین الجانبین به # ~~تقدیم رسیده است، چنانچه شرح هر یک از آن اطنابی دارد. مدت هفده سال آن # ~~الوس را در سایهآ معدلت خود معمور نگاه داشت. بعد از آن در سنهآ سبع و ~~ثلاثین و # ~~سبع مایه (7337 ه/1336 - 1337 م) به مرض طبیعی وفات یافت. # ذکر جلوس اوزبک خان [بن طغریل خان] # پادشاهی به غایت معدلت شعار، کریم نهاد بود. زهد و ورعی داشت که اکثر # ~~سنتهای نبوی را تتبع مینمود و آنچه میسرش نمیشد در خلا و ملا به زبان ~~PageV01P068 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0090.jpg) # ~~میراند و گریهآ بسیار میکرد و به عذرخواهی آن تقصیر، خیرات و صدقات ~~بسیار به # ~~ارباب استحقاق می رسانید. # در عهد او دشت قبچاق که همیشه محل کفر و زندقه و موضع بلغاق و مفسقه # ~~بوده دارالعبادهای گشت و بقاع خیر و مواضع عبادات احیا یافت. مدت سی ~~سال به # ~~داد و دهش بسر برد و در سنه سبع و ستین و سبع مایه (767 ه/1366 م) به ~~مرض # ~~طبیعی به رحمت حق واصل شد. # ذ کر جلوس جانی بیک خان بن اوزبک خان # عدالت او را قرینهآ معدلت انوشروان نهادهاند. مجموع الوس اوزبک را به ~~اسلام # ~~در آورد، و تمامت بتخاتهها را برانداخت، ms069 و مساجد و مدارس بسیار در ~~اوردو # ~~ترتیب نمود. و همگی همت خود را بر رفاهیت اهل اسلام مصروف گردانید. ~~فضلا # ~~و علمای بسیار از اطراف و اکناف ممالک اسلام روی به درگاه او نهادند و ~~امیرزادگان # ~~دشت در عصر او میل به کسب کمالات و تحصیل علوم کرده هر یک از ایشان ~~یگانهآ # ~~عصر خود شدند، چنانچه نتایج افکار و قرایح خواطر ایشان تا امروز نقل ~~مجالس و # ~~محافل همگنان است و هر رسمی که در آن ممالک مشابهت با رسوم اهالی بلاد # ~~اسلام داشت در آن مملکت او احیا فرموده. # چون خبر ظلم اولاد چوبان و استیلای اشرف بر ممالک ایران انتشار یافت جانی # ~~- بک خان با لشکرهای گران [متوجه] آذربیجان شد و اشرف را به دست آورد و ~~بعد # ~~از مصادرهآ بسیار بکشت. سرداران ممالک روم و شام و جزیره و دیار بکر و ~~فارس و # ~~عراق به طوع و رغبت روی به درگاه نهادند و متفق الکلمه درخواستند تا ~~بردی بیک # ~~را که بزرگترین پسران او بود، در آذربایجان به تخت بنشاندند و خود ~~مراجعت نمود. # بعد از آنکه مدت شش ماه از جلوس بردی بیک بگذشت ناگاه جانی بیک را # ~~[مرضی طاری شد. طغلوبای که یکی از ارکان دولت او بود شخصی را به تعجیل # ~~تمام روانهآ آذربایجان کرد و بردی بیک را] طلب کرد که اگر پدرش فرو رود ~~سلطنت # ~~او را باشد. بردی بیک از شعفی که به تخت دشت برکه داشت آذربیجاد [= # ~~آذربایجان] را به طرح بگذاشت و به تعجیل تمام از راه دربند متوجه اردو ~~گردید و به # ~~ده نفر ملازم نیم شبی در خانهآ طغلوبای نزول کرد. قضا را جانی بک خان ~~بهتر شده PageV01P069 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0091.jpg) # ~~بود و سر از بالین مرض برداشته میخواست که روز دیگر به دیوان باز تشریف ~~دهد. # ~~یکی از معتمدان که به وصول بردی بیک وقوف یافته بود کیفیت آن را به عرض # ~~رسانید. # جانی ms070 بک خان متوهم شد و با طغای طغلو خاتون در آن باب مشورت کرد. # ~~خاتون به واسطهآ محبت فرزند در تکذیب آن سخن مبالغه نمود. جانی بک خان، # ~~طغلوبای را به خلوت بخواند و غافل از آنکه بادی این فتنه او است این سر ~~با او در # ~~میان نهاد. طغلوبای برآشفت و به بهانهآ تفحص بیرون آمد و فی الحال با ~~جمعی که # ~~متفق بود به اندرون آمد و جانی بیک خان را هم بر سر فراش شهید کرد. # ذکر جلوس بردی بیک خان [بن جانی بیک] # بعد از آن طغلوبای هم در زمان بردی بیک را بیاورد و در آن فراش که پدرش ~~را # ~~کشته بود او را بنشاند و هر که اطاعت نکرد بکشت. بردی بیک او را بطلبید ~~و گفت # ~~که: چون تو مقثان1 قراجو را دفع کردی من نیز جمعی از اروغ خود را نیز ~~تخفیفی # ~~خواهم نمود. طغلوبای آن سخن او را بپسندید و مجموع شاهزادگان را حاضر ~~کرد و # ~~به یک دفعه همه را خرج کرد. از جملهآ آنها یک برادر همزاد او را که که ~~هشت ماهه # ~~بود تایدولو خاتون برداشته بیاورد و درخواست نمود که از سر خون آن طفل ~~بیگناه # ~~درگذرد. بردی بیک از دست او بستد و بر زمین زد و بکشت. # مدت سه سال به استقلال سلطنت کرد و عاقبت از تخت به تختهآ تابوت منتقل # ~~شد. و هیچ کس از تخمهدان سلاطین کوک اورده بر جای نماند. # بعد از آن اتفاق نموده شخصی مجهول را به بهانهآ آنکه گلدی بیک بن جانی ~~بیک # ~~خان است امرا بر سریر سلطنت بنشاندند تا امور مصالح ملک از هم نگسلد. ~~آن # ~~شخص حیات خود را در ضمن عدم امرا دانسته هر یک از ایشان را در خفیه # ~~می طلبید و الزام میکرد تا به قصد همدیگر قیام نمودند، و مثل امیر مغول ~~بوقا و امیر # ~~احمد و امیر نانکغدای در آن ms071 فتنه به خرج رفتند. بعد از آن بغلبای بن ~~نقلبای که رکن PageV01P070 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0092.jpg) # ~~اعظم دولت او بودند فرصتی به دست آورد و او را بکشت. بعد از آن شخصی ~~دیگر # ~~نیز به اتفاق بغلبای بر سریر سلطنت بنشست و سیم روز او نیز کشته شد. # ذکر جلوس گلدی [بیک] # ~~چون بیردی بیک در گذشت امرا، شخصی مجهول نسب را گلدی بیک نام کرده # ~~به سلطنت نشاندند. آن شخص به مرور به حیله و تدبیر مجموع امرا را بکشت ~~تا # ~~عاقبت او را نیز کشتند. ### | ذکر أورده شیخ # ~~از اولاد ایرزن بود. بعد از گلدی بیک او را پادشاه ساختند. به اندک ~~فرصتی او نیز # ~~کشته شد. ### | ذکر جلوس خضر # ~~او را هم از آق اورده تعیین کرده بودند. او معاش نیکو بنیاد کرد و ~~میخواست که # ~~مردم آق اورده را معزز و مکرم دارد ولیکن فرصت مساعدت نکرد. ### | ذکر جلوس خولفا # ~~بعد از او پادشاه شد. چندانک سعی کرد هیچ کاری متمشی نشد. بیچاره را ~~نیز # ~~کشتند. # ذکر جلوس تیمور خواجه # ~~بعد از خولفا، هر گروهی به طرفی شدند و تمنائی پختند. الوس بهم برآمد. ~~بعد # ~~از خرابی بسیار سلطنت بر تیمور خواجه قرار گرفت. چون مردمان الوس به # ~~خودسری آموخته بودند تحمل پادشاهی او نکردند. بر سر او آمدند و بقتل ~~آوردند. ### | ذکر جلوس مرید # ~~بعد از تیمور خواجه، مرید پادشاه شد. بعد از اندک مدتی او را نیز ~~کشتند. PageV01P071 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0093.jpg) ### | ذکر عزیز # ~~بعد از مرید، پادشاه شد و الوس را دانست و چندگاه در کار سلطنت اجتهاد ~~کرد # ~~و به مرض طبیعی بمرد. # ذکر جلوس حاجی # ~~بعد از عزیز، پادشاه شد و به مواسا و مدارا حکومت میکرد، تا عاقبت [او ~~را] # ~~مکشتند. # ذ کر جلوس جرکس # ~~بعد از حاجی، پادشاه شد و مدت یک سال پادشاهی کرد. در شهور سنهآ ثمان و # ~~سبعین و سبع مایه (778 ه/ 1376 م) درگذشت. # ذکر جلوس توق تمیش ms072 # ~~او رسم قاعدهآ اونک قول و سول قول را برانداخت و آن ممالک را به تمام ~~در # ~~تحت تصرف خود آورد، نوزده سال پادشاهی کرد. بیشتر احوال او در قصه و ~~اخبار # ~~حضرت سلطان صاحب قران غازی - انار الله برهانه - ذکر خواهد آمد. # ذکر جلال الدین سلطان # ~~مدت دو سال سلطنت کرد و تمامی الوس را دانست و در سنهآ خمس و عشر و # ~~ثمان مایه (815 ه/ 1412 م) کشته شد. ### | ذ کر جبار بیردی # ~~چند وقت در ملازمت آستان کیوان رفعت بندگی حضرت خلافت پناهی، # ~~سلطنت شعاری - خلدالله ملکه و سلطانه - در زمرهآ سایر ملازمان بندگی ~~حضرت # ~~منخرط بود. بندگی حضرت او را سیورغامیشی کرده به ولایت او فرستاد. چون # ~~جوانی نیکو نفس و قانع بود کاری از دست او برنیامد و حالا در آن نواحی ~~در # ~~صورت قازاقی میگردد. والله اعلم. PageV01P072 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0094.jpg) # ذکر شعبهآ سلاطین آق أورده # [ذ کر طغرل بن توقتا] # در آن وقت که پادشاه طغرل بن توقتا جلوس کرد، معاصر او ساسی بوقا بن # ~~نوقای حاکم الوس آق أورده بود و بر قرار طریقهآ اطاعت و انقیاد مرعی ~~میداشت. # ~~مدت سی سال حکومت کرد و در این مدت قطعا و اصلا از جادهآ خدمت طغرل # ~~خان و اوزبک خان تجاوز ننمود و از هیچ ییغین و قوریلتای تخلف نکرد. و ~~همچنان # ~~در عین یک جهتی به تاریخ عشرین و سبع مایه (720 ه/ 1320 م) به مرگ ~~طبیعی # ~~بمرد. مرقد او در محروسهآ صاوران واقع است. # ذکر جلوس ایرزن (بن ساسی بوقا) # بعد از پدر به حکم اوزبک خان قایم مقام شد و از غایت کفایت عقل و کیاست و # ~~دانش، وجودی تمام پیداکرد و به اندک فرصتی درجهآ رتبت او قرینهآ عظمت1 ~~اوزبک # ~~خان گردید، اما همچنان اطاعت و انقیاد می نمود. پادشاهی به غایت عاقل، ~~[عادل] # ~~فاضل، خدای ترس بود. اکثر مدارس و خوانق و مساجد و سایر بقاع خیر که ms073 در ~~اترار # ~~و صاوران وجند و بارچکند واقع است احیا کردهآ اوست. # مجموع ترکستان را به یمن عدل و مرحمت خود نمونهآ خلد برین گردانید و # ~~قریب هفتصد نفر اوروغ خود را از انعام عام بهرهمند میداشت؛ و قوبی و ~~سوبهآ هر # ~~ساورین و جرگهآ خود میبردند. و قطعا هیچ بزرگی بر کوچکتر از خود تغلب # ~~نمیکرد، و هیچ کوچکی قدم بیادبی در نظر بزرگتر از خود نمینهاد. امن و # ~~استقامتی که آن الوس در اوان دولت او داشت بعد از او به خواب ندید. مدت # ~~بیست و پنج سال بر این منوال معاش کرد و در خمس و اربعین و سبع مایه ~~(745 ه/ # ~~1344 م) به مرض طبیعی متوفی شد. مرقدش در مدینهآ سغناق واقع است. PageV01P073 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0095.jpg) # (ذکر مبارک خواجه] # ~~بعد ازاو پسرش مبارک خواجه به طمع و تمچهآ بزرگ فتنهای بنیاد نهاد و تا ~~امروز # ~~تاریخ آن بلغاق در دشت قبچاق مشهور است. چون مردمان را امن و استقامت ~~در # ~~مزاج نشسته بود و به فراغت بال معتاد گشته بودند، آن فتنهآ او به جائی ~~نرسید. بعد # ~~از شش ماه تکبیر فنا بر فنای فضای جنت سرای ترکستان فرو خواند. و مدت ~~دو # ~~سال و شش ماه دیگر بی خان ومان در اطراف و نواحی قرغیز [= قرقیز] ~~والتای # ~~آواره میگردید، و هم در آنجا فرو رفت. ### | ذ کر جیمبای] # بعد ازاو جیمبای که برادر او بود به حکم جانی بک خان حاکم آن الوس شد و ~~تا # ~~مدت هفده سال به اختیار تمام حکومت کرد، و شکستگیهای زمان برادر را # ~~چنانچه مقتضای مصلحت وقت بود درست گردانید. فتنهآ بردی بک در زمان او ~~بوده # ~~و فتنهآ کلدی بیک نیز هم در زمان او بوده. بعد از آن امرای کوک أورده ~~به مکاتبات و # ~~مراسلات او را به سلطنت خود دعوت نمودند. او رغبت نکرد و برادر خود ~~اورده - # ~~شیخ را با جمعی از اغلانان بدان طرف ms074 فرستاد. # امرا تا یک سال بر سلطنت أورده شیخ اتفاق داشتند. بعد از آن یکی از # ~~کوتاهاندیشان مجهول، از حمیت جاهلیت اگفت] که: چگونه اوروغ سلاطین آق - # ~~آورده بر تخت پادشاهان کوک أورده مسلط شوند؟ نیم شبی ناخبر به یک عطفهآ ~~کارد # ~~کار او بساخت. علی الصباح که امرا بر آن حال مطلع شدند به دم کذب او ~~چند # ~~بیگناه را متهم ساخته به یاساق رسانیدند. ### | اذکر خضر اغلان] # و هم در روز، خضر اغلان بن ساسی بوقا بر تخت نشست، و او نیز بعد از آنکه # ~~یک سال حکومت کرد کشته شد. PageV01P074 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0096.jpg) # ذکر خولفا بن ساسی]) # بعد از او خولفا بن ساسی بوقا1 را بر تخت نشاندند؛ چون نه ماه حکومت کرد ~~او # ~~نیز کشته شد. # [ذکر تیمور خواجه] # و بعد از او تیمور خواجه بن آورده شیخ را اجلاس کردند. او طریق پسندیده ~~پیش # ~~گرفت و همه را فراخور قدر و مرتبهای که داشتند احترام مینمود، اما ولعی ~~تمام به # ~~زنا و فسق داشت. تا دو سال به هر نوع که بود جور او را تحمل کردند. شبی ~~به خانهآ # ~~یکی از آب داران رفته بود و بی آنکه مقدمهای باشد دست بر زن او نهاده، ~~زن به # ~~تصور بیگانهای دیگر فریاد برآورد و آن آب دار به ناشناخت کاردی بر او ~~زد و # ~~بکشت. # اذکر مرید بن اورده شیخ] # بعد از او مرید بن آورده شیخ را بر سریر خانی بنشاندند؛ او نیز تا سه سال ~~به # ~~اختیار تمام حکومت کرد. امیرالامراء الوس اوزبک در عصر او الیاس بن ~~مغول بود، # ~~و پسری به غایت صاحب جمال داشت. مرید خان را با او نظری تمام بود و # ~~می خواست که پدرش را بکشد و او را به جای پدرش بنشاند. روزی آن راز را ~~با زن # ~~خود در میان نهاد. زن از غایت کوتاه اندیشی به تصور آنکه حکایتی دیگر ~~در ضمن # ~~آن خواهد بود ms075 کیفیت قصد پادشاه را به امیر الیاس پیغام کرد. الیاس پیش ~~از آنکه بر # ~~او دست یابد فرجهای حاصل کرد و مرید خان را بکشت؛ مدت سلطنت او سه سال # ~~بود. PageV01P075 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0097.jpg) # اذکر عزیز خان بن تیمور خواجه] # ~~بعد از او عزیز خان بن تیمور خواجه به سلطنت بنشست و رسوم بد در میان # ~~آورد. یکی از اولاد سلطان العارفین سید محمد الیسوی، الملقب به سید ~~اتا، به سر # ~~وقت او رسید و او را از آن افعال ذمیمه منع کرد. عزیز خان قبول نمود و ~~به دست آن # ~~سید تایب شد و دختر خود بدو داد. چون سه سال حکومت کرد دیگر بار به سر # ~~خصال اول رفت و در سر آن کشته شد. # اذ کر حاجی خان] # بعد از او حاجی خان بن ایرزن به تخت نشست و مدتی مدید تمنای این با خود # ~~مخمر کرده بود و نیتهای نیک در دل گرفته. قضا را بعد از جلوس، از آن ~~نیت # ~~بگردید و بنیاد کار خود را بر ظلم نهاد. چون همگنان به تنگ آمدند ~~بترسید و دیگر # ~~بار مواسا [کرد] و مدارا پیش گرفت. بعد از آنکه فتنه فرو نشست و مملکت ~~استقامت # ~~یافت خصال اول را تکرار کرد. امرا دانستند که با او به جائی نخواهد ~~رسید. به اتفاق # ~~نیم شبی او را هم در جامهآ خواب بکشتند. از ابتدای احدی و خمسین و # ~~سبع مایه (751 ه/ 1350 م) تا انتهای خمس و ستین و سبع مایه (765ه/1364 ~~م) # ~~که مدت دوازده سال باشد، هشت پادشاه به خرج رفت. # ذ کر جلوس اورس خان بن جیمبای # پادشاهی به غایت لجوج، قهار، ذوشوکت، بود. بعد از وفات پدر بر سریر خانی # ~~بنشست. همه وقتی پدر خود را بدان ترغیب کردی که الوس کوک اورده را نیز ~~به # ~~تحت تصرف درآورد، جیمبای مسموع نمیداشت. اورس1 خان چون جلوس کرد # ~~هم ادر] قوریلتای اول ما فی الضمیر ms076 خود را به ارکان دولت و اعیان حضرت ~~در میان # ~~نهاد. مجموع متفق شده در تهییج و ترغیب او کوشیدند. PageV01P076 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0098.jpg) # چند روزی طویهای سنگین و انعامات فاخر در بارهآ هرکس ارزانی داشته عنان # ~~عزیمت به طرف آن ناحیه معطوف کرد. از جمله توی خواجه اغلان که حاکم # ~~مانکقشلاق بود، تخلف کرد و به یاساق رسید. پسر او توقتامیش یک دو کرت ~~از # ~~حضرت اردو میگریخت و بار دیگر متوجه میشد. چون هنوز به حد بلوغ نرسیده # ~~بود معذور میداشتند. # بعد از آنکه اورس خان تخت اوزبک را به دست فرو گرفت و بر مجموع آن # ~~ممالک مستولی شد توقتامیش بگریخت و به حضرت سلطان غازی ملتجی شد، # ~~چنانچه در ذیل آن قصهآ مبارک شرح آن مذکور خواهد شد. بعد از آن که نه ~~سال از # ~~دور دولت اورس خان بگذشت به مرض طبیعی وفات یافت. بعد از او پسرش # ~~توقتاقیا نیز دو ماه حکومت کرد و بمرد. # ذ کر جلوس تیمور بیک خان [بن محمد خان] # بعد از توقتاقیا سلطنت بر او مسلم شد. به غایت عیش دوست و متنعم بود و تا # ~~حدی در مداومت مبالغه مینمود که اکثر اوقات مست و لایعقل میبود. و به # ~~واسطهآ آن کلیات ملکی مهمل و معطل میماند، تا به جائی رسید که خلل ~~واختلال # ~~تمام به حال خواص و عوام راه یافت و قواعد توراه قاهره بالکلیه مسدود و ~~متروک # ~~شد. # حضرت سلطان غازی، توقتامیش [را] به حکومت ساوران واترار وسغناق # ~~فرستاد. تیمور بیک خان چون خبر وصول او معلوم کرد به دفع بکوشید و ~~توقتامیش # ~~را از [آن] نواحی براند و باز به عیش خود مشغول شد. جمعی که ممد و ~~معاون او # ~~بودند نفرتی تمام یافته در خلا و ملا خواهش توقتامیش میکردند. اوزبک ~~تیمور که # ~~از مشاهیر آن اردو بود بگریخت و به درگاه حضرت سلطان غازی ملتجی شده # ~~کیفیت بی سامانی الوس را به عرض رسانید. ms077 # حضرت سلطان غازی دیگر باره غیاثالدین ترخان و تومان تیمور اوزبک و # ~~بختی خواجه وبیکی را مصاحب توقتامیش گردانیده به سغناق و صوران و اترار # ~~فرستاد تا توقتامیش را بر قاعدهآ معهوده بر سریر خانی بنشاندند. آن ~~زمستان PageV01P077 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0099.jpg) # ~~قازانچی بهادر که رکن اعظم دولت تیمور بک خان بود، با جمعی از مشاهیر ~~آز او # ~~متخلف شده به توقتامیش ملحق گشت. بعد از آن به تواتر و ترادف جوق جوق ~~روی # ~~به درگاه او نهادند تا به اندک فرصتی غلبهآ تمام با او پیوستند. ~~بهارگاه آن سال که # ~~مطابق خمس و ثمانین و سبع مایه (785 ه / 1383 م) باشد، به غلبهآ هر چه ~~تمام تر # ~~متوجه قصد تیمور بک خان شد و در موضعی که به قراتال موسوم است مصاف داد # ~~و او را منهزم گردانید. # در آن وقت که سلطنت الوس اوزبک بر تیمور بک خان مسلم شد حکومت # ~~تومانات سول قول را که با آق اورده منسوب است به ابن عم خود [محمد ~~اغلان # ~~رجوع کرده بود. بعد از حالت این انکسار به محمد اغلان پیوست و مشورت ~~کرد # ~~دگر باره به تقویت او لشکر به سر توقتامیش آرد2. محمد اغلان را معلوم ~~شده بود که # ~~الوس بالطبع مایل توقتامیشاند، تیمور بک اغلان را از آن نیتی که داشت ~~منع کرد. # ~~تیمور بیک از غایت قهر و غصه به تصور آنکه او را نیز با توقتامیش اخلاص ~~هست # ~~هم در مجلس بکشت و سوگند خورد که: هر که مرا از این توجه منع کند سیاست # ~~کنم. و بالفور عازم شد. قضا را در حین مقاتله هم در صدمهآ اول گرفتار ~~گردید و به # ~~یاساق رسید. # بالتی چاق را که امیرالامرا بود در قید اسر در درگاه توقتامیش آوردند. ~~چون # ~~حسن اعتقاد و نیکو دلی او شهرتی تمام داشت توقتامیش با او گفت که: اگر ~~مرا # ~~همچو پادشاه خود بشناسی یک سر موی اعزاز و احترام تو ms078 فرو گذاشت نکنم و # ~~عنان اختیار ملک و مال را به دست اهتمام تو سپارم. بالتی چاق بر خود ~~بلرزید و # ~~جواب داد که: اگر دست من بسته نبودی جواب تو گفتی. کور باد آن دیده که ~~ترا به # ~~جای پادشاه خود تواند دید. اگر نفاذ حکمی داری فرمان فرمای که مرا نیز ~~سیاست # ~~کنند و سر پادشاه را بر بالای سر من و جسد او را بر سر جسد من بنهند تا ~~چون پیش # ~~از او نمردم باری پیش تر از او به خاک شوم. توقتامیش ملتمس او را مبذول ~~داشت. # ~~بعد از آن مملکت اوزبک در تصرف او شد. # ذ کر جلوس توقتامیش [بن توی خواجه اغلان] # مادرش کوتن کونجک از نسل قونکغرات بوده. پادشاهی مستعد، ذو شوکت، ~~PageV01P078 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0100.jpg) # ~~خوش محاورت، صاحب جمال بود. عدالت و حسن خلق او شهرتی تمام دارد، اما # ~~به سبب کفرانی که نسبت به درگاه جهان پناه حضرت سلطان غازی ظاهر کرد، ~~آن # ~~همه اخلاق حمیده و صفات پسندیدهآ او ضایع ومهمل بماند. # و آن چنان بود که حضرت سلطان غازی به واسطهآ اشفاقی که در بارهآ او داشت # ~~رموز خبی خفی ملکی را با او در میان نهاد و از ضمایر اسرار جهانگیری و ~~جهانبانی # ~~شمهای چند اشراب فرمود. مشرب پست او متحمل آن نشد و خواست که به همان # ~~مسائل اعتراض بر استاد خود کند، میسر نشد. چون شرح آن حکایت در ذیل ~~اخبار # ~~حضرت سلطان غازی مشروح گفته خواهد شد در این محل متعرض نشدیم. # القصه چون توقتامیش بر اعادی دولت غالب گردید، فتح نامهای مشتمل بر انواع # ~~تملق به حضرت سلطان غازی فرستاد. حضرتش نصایحی چند مشفقانه که تعلق به # ~~دارائی و داوری دارد در جواب بنوشت و از صلاح و فساد کلیات و جزویات ~~متنبه # ~~گردانید و تحف و هدایای بی شمار ارسال فرمود. توقتامیش به موجب آن ~~دساتیر، # ~~حکام سرحدهای دور دست را بفریفت تا بیاورد ms079 و از ایشان هر که را قابل ~~ملازمت # ~~دید باز داشت و هر که را لایق محافظت آن سرحدها شناخت باز گردانید و ~~آنچه # ~~موافق مصلحت او نبودند به خرج کرد. و اختیار تمام الوس را از حد لبقا ~~که نهایت # ~~معمورهآ شمال است، تا حدود کفه ضبط نمود و سرای سلطان برکه را ~~دارالسلطنه # ~~ساخت. # مدت هفده سال بر سریر خانی متمکن بود. بعد از آن به واسطهآ طغیان و کفران # ~~نعمت سلطان غازی مستهلک و مستأصل گردیده بی خان و مان شد، تا عاقبت به # ~~حدود تولس در تاریخ سنهآ سبع و ثمانمایه (807 ه/ 1404 - 1405 م) به دست # ~~ایدکو کشته شد. بعد از انکسار او چون حضرت سلطان غازی مراجعت نمود و # ~~تیمور قتلغ بن تیمور بیک خان [که] به درگاه دولت ملتجی شده بود، و ~~ایدکو بن # ~~بالتی جاق از حضرت متخلف گردیده به تمچهآ الوس اوزبک بازگشتند، پیش از # ~~وصول ایشان جینتک اغلان، گریختگان اویماقها را جمع کرده به سواد الوس # ~~اوزبک، تمچهآ پادشاهی در دماغ خود مخمور کرد. چون خبر وصول تیمور ~~[قتلغ! # ~~اغلان برسید و تمامت ایل ها بنیاد تخلف کردند جینتک با مخصوصان خود # ~~بگریخت، و سلطنت بر تیمور قتلغ و امارت بر ایدکو مسلم شد. PageV01P079 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0101.jpg) # ذکر جلوس تیمور قتلغ خان # بن تیهور بک خان [بن محمد] # چون بر سریر سلطنت بنشست توقتامیش به طرف لبقا انهزام کرده بود. با # ~~لشکری بسیار از آن ناحیت دیگر باره به دفع تیمور قتلغ آمد و در کنار ~~رودخانهآ ایتل # ~~مصاف دادند. بعد از محاربهآ بسیار تو قتامیش منهزم شد و اکثر لشکر روس ~~بر دست # ~~اوزبک به قتل آمدند. بعد از آن تیمور قتلغ با ایدکو در امور ملکی به ~~جهت مصلحت # ~~وقت طریق اتفاق پیش گرفتند و در اندک زمانی مملکت از دست رفته را به ~~نظام # ~~آوردند. # چون مدت شش سال از دور دولت او بگذشت و امور ملکی ms080 تمام به قاعدهآ اول # ~~آمد، روزی از کثرت مداومت مست خفته بود، دمش فرو رفت و آخر شد. بعد از ~~او # ~~دیگر بار مملکت بهم برآمد و الوس اوزبک بر قاعدهآ خود طالب اروغ1 ~~نامدار # ~~جینکز2 خان شدند. ایدکو به ضرورت، شادی بک اغلان را که به رشد و کفایت # ~~مشهورترین شاهزادگان بود بر تخت بنشاند. # ذکر جلوس شادی بیک [خان] # در ممالک اوزبک با وجود آنکه صفت ضخامت جثهآ امیر نانکغدای مشهور # ~~است، مجموع اهل خبر و بصیرت، شادی بک را بر او داشتهاند. پادشاهی # ~~سلامت جوی، عافیت خواه بوده، همهآ عمر خود را به عیش و عشرت گذرانیده و ~~در # ~~رفاهیت بسر برده. چون ایدکو توراهای باریک و یاساق های بزرگ بنیاد ~~نهاده بود و # ~~مردمان از تنکقال او به تنگ می آمدند، شادی بیک در خفیه خواست که او را ~~دفع # ~~کند. # در اثنای این فکر اید کو بر ما فی الضمیر او مطلع شد و خواست که پیش از ~~وقوع PageV01P080 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0102.jpg) # ~~فتنه چارهآ کار او کند. شادی بیک دریافت و از سر سریر سلطنت، عنان ~~انهزام به # ~~طرف در بند باکویه معطوف گردانید و به امیر شیخ ابراهیم دربندی ملتجی ~~شد، و # ~~هم آنجا متوفی گشت. # ذکر جلوس تیمور سلطان [بن # تیمور قتلغ بن تیمور بیک] # بعد از انهزام شادی بیک، هر چند که ایدکو، ایلچیان به طلب او فرستاد شیخ # ~~ابراهیم امتثال فرمان اید کو نکرد. بعد از آن به ضرورت اید کو نیز ~~تیمور سلطان را به # ~~واسطهآ اتحادی که با پدر او داشت او را بر سریر سلطنت بنشاند و دیگر ~~باره مملکت # ~~سقیم استقامت یافت. بعد از آن ایدکو دختر خود بد و داد تا به واسطهآ ~~خویشاوندی، # ~~بدنفسان را عرصهآ گفت و گوی تنگ شود. بعد از چند گاه که بر آن بگذشت و ~~تیمور # ~~سلطان تمام در نظر مردم درآمد یک جهت آن شد که ایدکو را دفع کند. ms081 # میان ایشان وحشت وکدورت واقع شد چنانکه یک دو کرت مصاف کردند. به # ~~واسطهآ آنکه اوزبک را همیشه داعیه ظهور دولت اولاد جینکز خان میبود چه ~~به # ~~تقلید و چه به تعظیم روی به درگاه تیمور سلطان نهادند و او قوی شد. ~~ایدکو به # ~~حسب ضرورت تکبیر فنا بر فنای مملکت خود خوانده عنان انهزام به خوارزم # ~~کشید. تیمور سلطان بیامد و محاصره کرد. چند کرت میان ایشان مصاف ها [ی] # ~~سخت واقع شد. # در آن فرجه، پسران توقتامیش، جلال الدین سلطان و سلطان حسین و محمد، # ~~ناخبر خود را بدان الوس انداختند. جمعی که در زمان سلطنت پدر ایشان ~~رفاهیت # ~~بسیار دیده بودند به خدمت آمدند و جمعی دیگر نیز به حکم تقلید ملتجی ~~شدند. # ~~بعد از استقرار تیمور سلطان از محاصرهآ خوارزم متوجه دفع ایشان شد. به ~~جائی # ~~نرسید والوس از وی روی گردان شده به اولاد توقتامیش پیوستند. بیچاره ~~عنان # ~~اختیار را به دست اضطرار بسپرد و راه انهزام پیش گرفت. و در همان فلاکت ~~فرو # ~~رفت. PageV01P081 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0103.jpg) # ذ کر جلوس جلال الدین سلطان ابن توقتامیش] # پادشاهی مستعد، وجیه، ملیح، فصیح بود، و اکثر اوقات با مستعدان بنشستی. ~~از # ~~غایت سلامت نفس و نهایت جلادت ذاتی، طریق حزم و احتیاط را بالکلی مهمل # ~~فرو گذاشت و علت غائی ملکی را به طبیعت رها کرد. به واسطهآ آن در اندک ~~زمانی # ~~خلل بسیار واقع شد و امور صلاح پذیرفته به فساد انجامید. چون تازیک را ~~در # ~~مجلس خاص او اختیاری تمام بود، امرای مغول به تنگ آمدند و برادرش سلطان # ~~محمد را بفریفتند تا در متخیلهآ او خیال سلطنت مخمر شد و به اغوای ~~امرا، سراز # ~~گریبان فتنه به در آورد. بعد از آنکه برادرش یک سال سلطنت کرده بود نیم ~~شبی # ~~ناخبر او را بر سر مسند خوابگاه فرو گرفت و بی محابا بکشت. # بعد از آن جاکیره اغلان که مدتی مدید در اردوی همایون حضرت ms082 سلطان غازی # ~~بسر برده بود، و بعد از وفات حضرتش چند گاه در سایهآ خدای داد بن حسین ~~و چند # ~~مدت دیگر در ظل حمایت شیخ نورالدین بن ساری بوقا فتنههای بزرگ انگیخته # ~~دفعهآ آخر خود را به خوارزم افکنده بود، بعد از قتل جلال الدین سلطان ~~او را داعیهآ # ~~تمچهآ الوس اوزبک خان در سر افتاد و بی التفاتانه متوجه شد. پیش از ~~وصول او # ~~سلطان محمد مستقل شده بود، به دفع او مرتکب شد و هم در صدمهآ اول او را ~~با # ~~مجموع توابع و حواشی که داشت تار و مارگردانید، و چندگاه آن مملکت عریض # ~~وسیع در تصرف او بود. و جاکیره اغلان بر قاعدهآ اول بی سامان و بی خان ~~و مان در # ~~آن نواحی بسر میبرد. والله اعلم. ### | ذکر جا کیره اغلان # اید کو در خوارزم محصون بود، ناگاه جاکیره با او ملحق شد. به اتفاق الوس ~~را فرو # ~~گرفتند و در ضبط آوردند. و این زمان پادشاه جاکیراه] و امیر الوس حاکم ~~به اختیار # ~~ایدکو است. میگویند که جمعی از مردم و اوباش و قازاق به جبار بردی بن # ~~توقتامیش پیوستهاند و او نیز قوتی پیداکرده است. والله اعلم. PageV01P082 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0104.jpg) # طبقهآ اروغ جقطای1 # بیست و چهار نفراند [و مدت سلطنت ایشان صد و شصت و یک سال بوده] و # ~~پسر بزرگتر او مواتوکان را در حصار بامیان تیر رسید و به واسطهآ آن قتل ~~عام رفت، # ~~چنانچه وحوش و طیور آن نواحی را کشتند و موشان را از زمین بیرون آوردند ~~و # ~~بکشتند، و بامیان را ماوقورغان، یعنی شهر بد نام کردند. # و به حکم وصیت جنکز خان، قرا هلاکو را ولی عهد او کردند و همچنین بر سبیل # ~~تفصیل تا دیری سلطنت در اولاد او بماند. # و چون بوزان مجموع پادشاهزادگان را بکشت، و بعد از او قزان سلطان نیز بر # ~~همین سنت عمل کر[د]، امیر قزاغان2 بر او خروج کرد و ms083 دانشمنجه3 را ~~پادشاه # ~~ساخت. از اروغ اوکدای قاآن بود، و به بهانهآ آنکه از نسل جغطای است ~~بکشت، و # ~~بیان قولی را پادشاه ساخت، و او را نیز پسر او عبد الله بکشت. # بعد از بیان قولی خان کسی از نسل جغطای در ماوراءالنهر به استقلال سلطنت # ~~نکرد. اگر چه پا[داشاه تغلق تمور به ماوراءالنهر آمد و الیاس خواجه ~~اغلان را در آنجا # ~~گذاشت، فاما استقلالی نیافتند و سلطنت به امارت مبدل شد. کیفیت احوال ~~پادشاه # ~~تغلق تمور در ذکر امراء ماوراء النهر ذکر خواهد رفت. جمعی که از نسل ~~جغطای در # ~~مغولستان حکومت کردهاند بر سبیل اجمال ایمائی میرود. PageV01P083 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0105.jpg) ### | جدول ### | ذکر جلوس # قرا هلا کو بن جغطای # بادشاهی به غایت عاقل دانسته بود، و رعایت توراه1 قاهره بیش از همه اروغ # ~~نامدار به جای میآورد. اورغنه خاتون2 را که زن مواتوکان بن جغطای بود، # ~~بخواست. و وزارت به مسعود بک یلاواج تفویض کرد و امارت در خانهآ خود را ~~به # ~~قراجار نویان مسلم داشت. # ~~مدت دو سال به استقلال و اختیار بر سریر خانی متمکن بود. بعد از آن در ~~تاریخ # ~~احدی واربعین وستمایه (641 ه/ 1243 - 1244 م) به مرض طبیعی وفات # ~~یافت، و در المالیغ مدفون است. ### | ذکر جلوس # الغوی بن بایدار بن جغطای خان # او نیز اورغنه خاتون را بخواست و به واسطهآ آن صاحب وجود شد، چنانکه # ~~اختیار الوس جغطای را به دست فرو گرفت. مدتی مدید به حسن کفایت اورغنه # ~~خاتون حکومتی تمام بکرد. بعد از آن [که] خاتون از سرای غرور رحلت نمود # ~~مملکت بهم برآمد و از هر طرف فتنهای سر بر زد. چنانچه مجموع شاهزادگان # ~~جغطای به مدتها در یک خوان و یک کاسه اکل و شرب مینمودند، چنان بعد # ~~المشرقین در میان ایشان واقع شد که متعرض سلام و پیغام نیز نگشتند. PageV01P084 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0106.jpg) # جمعی پناه به تخت خطای و برخی التجا به الوس اوزبک و چیزی روی ms084 به # ~~ممالک اولاد تولوی نهاده متفرق شدند. مدت بیست و دو سال چه به اختیار و ~~چه # ~~به اضطرار سلطنت کرد و عاقبت در تاریخ سنهآ اربع و ستین و ستمایه (664 ~~ه/ # ~~1266 م) مطابق تقاقوئیل به مرض طبیعی وفات [یافت] و مدفنش در المالیغ ~~است. ### | ذکر جلوس # مبارکشاه [بن قرا هلا کو] # از اورغنه خاتون متولد شده بود. به غایت کیس و صاحب رای و صایب تدبیر # ~~بود. ناگاه زنی از اروغ براق حاجب کرمانی بخواست و بعد از حالت زفاف ~~میل # ~~خاطر او به واسطهآ جنسیت هم به زنان مغول غالب گردید. آن زن به واسطهآ ~~غیرتی # ~~که زنان را باشد شربتی معروف به خورد شوهر داد، چنانچه از دایرهآ عقل ~~بالکلی # ~~بیرون افتاد و همگی خاطر خود را متوجه آن زن گردانید. و تا غایتی بی ~~اختیار شد که # ~~براق بن مواتوکان مجموع امراء او را بفریفت و به ضرب دست بر الوس جغطای # ~~مستولی گردیده، مبارکشاه به یوزبانی بداشت تا در آن خواری به زاری زار ~~بمرد. ### | ذکر جلوس ### | براق بن مواتوکان # پادشاهی به غایت مدبر، محتال [و] صاحب وجود بوده، چنانچه مورخان مغول # ~~یاساق او را قرینهآ یاساقهای جینکز خانی نهادهاند. گویند که در چلهآ ~~زمهریر از # ~~موضعی که به قلامباشی موسوم است و سرد سیرترین مجموع ممالک توران است # ~~می گذشته، قضا را شدت سرما در پای او اثرکرد و بی خواست از اسپ بیفتاد. ~~بعد از # ~~آنکه به خود آمد هفتاد چوب به دست خود بر پای سرما زدهآ خود بزد به ~~بهانهآ آنکه # ~~چرا از یاساق تخلف نموده، به واسطهآ سرما تعلل کرده. # ~~همه وقتی طالب سریر ایران میبود و تمچهآ تخت خطای میکرد. به واسطهآ این # ~~تمنای خام با قوبیلای قاآن یاغی شد و با اباقا خان نیز مخالف گردید. ~~نخست روی PageV01P085 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0107.jpg) # ~~به فتح ممالک خراسان وعراق نهاده از جیحون عبور کرد و در موضعی که به # ~~مرغاب ms085 موسوم است با اباقا خان مصاف داد و منکسر و خاسر منهزم شد. ~~قوبیلای # ~~قاآن انکسار او را موجب دولت خود دید و با لشکری گران متوجه جغطای شد. # ~~پیش از وصول قاآن به یک شب در سنهآ سبعین و ستمایه (670 ه/ 1271 - 1272 # ~~م) به فجأة فرو رفت، و مقبرهآ او در جلگهآ اوزجند واقع است. ### | ذکر جلوس # توقا تیمور بن براق # چون قاآن به کنار اردوی براق رسید خبر وفات براق بشنید و از توجه خود # ~~پشیمان گردید. بسیار متأسف شد و تا هفت روز در اردوی او تعزیت گرفت. ~~بعد از # ~~آن توقا تیمور را که ارشد اولاد براق برد به جای پدرش اجلاس فرمود. و ~~روز دیگر # ~~که طوی تهنیت آخرگشت نظر بر آنکه اتلافی چند به واسطهآ مکث او واقع ~~میشود # ~~هم در شب کوچ نموده مراجعت کرد. # توقا تیمور یازده سال چنانچه قاعدهآ سلطنت بود به تقدیم رسانید و توراء ~~فایت # ~~باتو را دیگر باره احیا کرده امور سیاسی و عرفی را چنانچه بود به جای ~~نهاد. بعد از # ~~آن در تاریخ سنهآ سبع و ثماثین و ستمایه (687 ه/ 1288 م) به مرض طبیعی ~~در # ~~جلگهآ اوزجند فرو رفت و هم در آنجا دفن کردند. ### | ذ کر جلوس # دواخان بن قاید و سیجن # پادشاهی به غایت عاقل، فاضل، ذو شوکت، صاحب رای، بزرگ قدر بوده، # ~~چنانکه از مجموع اقران و اخوان به عقل و تد بیر او را ممتاز شناختهاند. ~~دولت بزرگ # ~~داشت چنانچه در هیچ معرکهای پشت نداد و بر تمامت الوسهای آبا و اجداد # ~~مستولی شد، و بسیاری از مضافات ممالک خطای نیز به دست آورد، و از ایران # ~~زمین اکثر خراسان را نیز داخل تصرفات خود گردانید. و در ترکستان و ~~فرغانه چند PageV01P086 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0108.jpg) # ~~شهر بزرگ احیا کرد. از آن جمله یکی خطهآ قبة الاسلام اندکان است که در ~~آن خطه # ~~[از] مجموع ممالک حوزی غلبهای تمام بیاورد، ms086 وتا امروز هر محله در آن ~~شهر به # ~~قومی مخصوص و منسوب است و در خطهآ سمرقند نیز مآثر دارد. # مدت شانزده سال به استقلال حکومت کرد و در سنهآ خمس و سبع مایه (705 # ~~5/ 1305 - 1306 م) به مرض طبیعی فرو رفت؛ و او را در جلگهآ اوزجند دفن # ~~کردند. ### | ذکر جلوس # ایسن بوقا بن دوا خان # به وقت وفات پدر در ملازمت قاآن بود، به جهت آن سلطنت بر برادر او کبک - # ~~خان مسلم شد، چون حسن کیاست و ریاست کبک بر همگنان روشن بود جمهور # ~~طوایف مطیع و منقاد او شدند، و به اندک زمانی بر مجموع ممالک جغتای ~~مستولی # ~~گردید. بعد از آنکه یک سال و نیم سلطنت کرد ایسن بوقا خود را در زمرهآ ~~دیگر # ~~مطیعان داشته به نزدیک کبک بیامد. کبک خان از غایت نیکو دلی تخت سلطنت ~~را # ~~به برادر بزرگ خود تسلیم نمود و خود به جرگهآ اطاعت و انقیاد بایستاد. ~~ایسن بوقا # ~~در عوض آن بفرمود تا از کلی الوس متمولان را به جهت خود بگزیند. کبک ~~همچنان # ~~کرد و جمعی که [تا] امروز مفاخرت به انجوگری کبک میکنند از نسل ~~ایشاناند. # بعد از آن ایسن بوقا جلوس کرد. سه سال مستقل به سلطنت بنشست. یسور # ~~اغلان به حکم قاآن تمچهآ مملکت جغطای کرده به سرحد قراخواجه بیامد. ~~ایسن # ~~بوقا وکبک با لشکرهای گران متوجه دفع او شدند. چون به واسطهآ کثرت ~~لشکر، # ~~عبور ایشان از یک راه متعذر بود، ایسن بوقا از راه کاشغر و کبک از راه ~~المالیغ روان # ~~شدند. لشکر ایسن بوقا منازل را که در ممر بود غارت کنان میرفتند، به ~~تصور آنکه # ~~اگر چنانچه با دشمن مقابله کنند قوتی داشته باشند، بعد از قهر و قمع ~~دشمن به # ~~مرور عمارت پذیرد؛ و اگر شکستی واقع شود دشمن را تمتعی از آن نباشد. # ~~اما کبک نظر بر آنکه اگر بر دشمن مسلط گردد، به آوازهآ عدالت او ms087 اهالی ~~ممالک # ~~بیگانه نیز مستظهر شوند، و اگر شکستی روی نماید رعیت طالب و خواهان او ~~PageV01P087 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0109.jpg) # ~~باشند، به وقت عبور مجموع ولایات را که در ممر واقع بود معمور و مزروع ~~گردانید. # ~~چون با ییسور مصاف دادند اینکرجاق1 که امیرالامرای ایسن بوقا بود، از ~~قلبگاه # ~~پشت داده شکستی تمام به لشکر ایسن بوقا راه یافت. کبک پای بیفشرد و ~~دندان # ~~توکل بر لب تحمل فرو برده چندان سعی نمود که لشکر پای از جای رفته را ~~قایم # ~~بداشت، و به محلی نازک به یک حملهآ مردانه سلسلهآ یاسال یسور را از هم # ~~بگسیخت. # چون پنج دانگ لشکر منهزم شده بودند کبک نتوانست که بیش از آن پایداری # ~~کند. بازی برده را ضرورتا به قایم بریخت و عنان بر تافت. در وقت مراجعت ~~الشکر # ~~ایسن بوقا به هر جا که میرسیدند از کشتهآ عمل خود به جز بر ندامت هیچ # ~~نمییافتند؛ تا به جائی رسیدند که چهارپایان را تمام بخوردند. اما] لشکر ~~کبک به # ~~هنگام مراجعت همه روز در عیش و جرغالانک مرفه و آسوده میآمدند، و از هر # ~~منزلی که می رسیدند انواع ثمار و حبوب و سایر دیگر اطعمه و اشربه و ~~سوسونات # ~~به اسم تحف و تبرک به ایسن بوقا می فرستادند. به واسطهآ همین یک حرکت ~~کبک - # ~~خان به سیچانی ملقب شد. # چون به مقر عز نزول کردند و شکرانه سلامت را به جرغالانک مشغول شدند در # ~~اثنای طوی انکیرجاق خواست که بر عادت معهود بالا دست امرا بایستد. کبک ~~خان # ~~اشارت کرد تا او را به زاری و خواری از جرگه بیرون کشیدند و زنش را که ~~در صدر # ~~مادری او بود به محل مذلت باز داشتند، تکلیف نمودند که کیفیت نامردی ~~شوهر # ~~خود را با ایلغوی بزرگ یرلامیشی کنند. بعد از آن، آن زن را بر وی فرو ~~افکندند و # ~~موزهاش را از پای کشیده شراب در آن کرده به خورد انکیرجاق دادند. ms088 زن ~~روی به # ~~طرف شوهر کرد و گفت: «ای بی سعادت؛ چرا در همان محل به درد مردی نمردی # ~~که به نامردی آب از روی اهل و عیال خود ببردی!» انکیرجاق از مغابنهآ آن ~~حرکت # ~~کاردی از میان بکشید و برخود زد و بمرد. بعد از آن به یک ماه ایسن بوقا ~~نیز به سنهآ # ~~تسع و سبع مایه (709 ه/ 1309 - 1310 م) فرو رفت، و در نخشب مدفون است. PageV01P088 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0110.jpg) ### | ذکر جلوس # کبک خان بن دوا [خان] # بعد از برادر باری دیگر بر تخت نشست و چون قوریلتای کرد مجموع امرا بعد ~~از # ~~جلوس او را به جنگ یسور ترغیب نمودند، متوجه شد، و به یک مصاف بر او ~~مسلط # ~~گردید. یسور بعد از حرمان، عنان عزیمت به طرف ممالک ایران کشید و در ~~زمانی # ~~که سلطان ابوسعید [بر چوبان مسلط شده بود در تبریز با سلطان ملاقات ~~کرد. # ~~ابوسعید] او را گرامی داشت و در چند محل که کارهای نازک روی نمود از او # ~~مشورت طلبید. یسور بر مصلحت وقت بیلیکی چند بگفت که مجموع امرا در # ~~دانستگی او متحیر شدند و مادر ابوسعید به جهت مصلحت پسر پیغام کرد که ~~زن او # ~~شود. # غیاثالدین محمد وزیر با جمعی از مشاهیر تازیک چون دیدند که یسور محل # ~~اعتقاد بزرگ و کوچک مغول شد، نخواستند که مقیم شود و به انگیز دفع او # ~~برخاستند. یسور معلوم کرد و به بهانهآ زیارت حج روی به مکه نهاد. استاد ~~فدائی را # ~~نامزد قصد او کردند تا در حین طواف به یک ضرب کارد او را شهید ساختند. ~~چون # ~~خبر وفات او منتشر شد الوس یسور نیز مضاف ممالک کبک گردید. # از جملهآ عدالت کبک یکی آن است که روزی به اسم شکار سوار شد و بر کنارهآ # ~~راه استخوان سر آدمی دید. با نزدیکان گفت که: # «این سر به زبان حال با من تظلم میکند و خون خود از ms089 متوطنان این نواحی # ~~می خواهد. واجب میکند که بازخواست این معامله بکنم.» پس هم آنجا فرود ~~آمد و # ~~جمعی را که در آن نواحی یورت داشتند طلب کردند و یک یک را از نظر خود # ~~میگذرانید. # در میان غلبه ناگاه چشمش بر شخصی افتاد که دل کبک بر شرارت او گواهی # ~~میداد. پیش خود طلبید و چند کرت به لطف سبب افتادن آن سر در آن محل از ~~او # ~~استفسارکرد، به جائی نرسید. بعد از آن فرمان کرد تا او را به شکنجه ~~کشیدند. بعد از # ~~خشونت بسیار مقر شد که: «بازرگانی متمولی به این سرحد برسید و شیطان ما ~~را بر # ~~آن داشت تا قصد او کردیم. باقی فرمان پادشاه را است.» کبک بعد از تحقیق ~~مولد و PageV01P089 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0111.jpg) # ~~منشاء آن شخص مقتول، وارثان او را پیدا کرده دیت او آنچه اثبات شد چیزی ~~از آن # ~~شخص وچیزی از خزینه بداد، و او را به آتش بسوخت. # ~~به غایت، عاقل، کافی [و] بسیاردان بوده، و اکثر بیلیکهای او تا امروز ~~در # ~~مغولستان ضرب المثل است. دوازده سال سلطنت کرد و در سنهآ احدی و عشرین ~~و # ~~سبع مایه (721 ه/ 1321 م) به مرض طبیعی فرو رفت. # ذ کر جلوس ترمشیری خان # ~~بعد از برادر بر سریر سلطنت متمکن شد اما قلم یاساق بر رقم اسامی اوروغ ~~و # ~~قیاش خود کشیده ابواب سیاست را مسدود گردانید و به واسطهآ آن خلل تمام ~~در # ~~توراء قاهره راه یافت و به هر گوشهای متغلبی سر برآورد. چون سه سال ~~حکومت # ~~کرد به سنهآ سبع و عشرین و سبع مایه (727 ه/ 1327 م) در نخشب به فجأة ~~فرو # ~~رفت. ### | ذکر جلوس # دورچی بن دوا خان # او نیز طریق سلامت داشت به حیثی که اگر طعام بخوردی دندان بر او نزدی، ~~نظر # ~~بر آنکه اگر دندان زدی روز قیامت مخاطب شود. به واسطهآ این معنی مغولان ~~او را # ~~دیوانه خواندند. یک ms090 سال حکومت کرد و در سنهآ تسع و عشرین و سبع مایه ~~(721 # ~~ه/ 1329 م) فرو رفت. # ذکر جلوس جنکشی بن دوا # در سنهآ تسع و عشرین و سبع مایه (729ه/ 1329 م) بر تخت خانی جلوس کرد # ~~و در کفر و معصیت میلی تمام داشت، چنانکه بتخانههای روان در اردو مرتب ~~کرده # ~~بود، و در جمیع امور کلی و جزوی مشورت با بخشیان مینمود، و به استصواب ~~PageV01P090 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0112.jpg) # ~~ایشان در جمیع مساجد ماوراءالنهر و ترکستان و ایغورستان تصویر فرمود ~~کردن. از # ~~ملاعب و ملاهی به شطرنج و شکار رغبت داشت. بعد از آنکه دو سال به ~~استقلال # ~~تمام پادشاهی کرد، شبی بر سر مسند سلطنت کشته شد و کس قاتل او را معلوم # ~~نکرد. مدفنش در نخشب است. # ذکر جلوس بوزان بن دوا # از اورکنج خاتون متولد شده بود، جنونی تمام داشت، به تصور آنکه بعد از او # ~~سلطنت به برادران او بماند حسد کرد و مجموع اروغ خود را به تمام بکشت. ~~معاصر # ~~بردی بک خان بوده به واسطهآ این حرکت او را بوزان تیلبه لقب کردند. مدت ~~سه # ~~سال آن بلغاق او متمادی شد، چنانکه امروز آن عصر را مغولان ابتدای ~~تاریخی # ~~دانند، و به ضربالمثل حکایت کنند. به سنهآ ست و ثلاثین و سبع مایه (736 ~~ه/ # ~~1335 - 1336 م) به دست امراکشته شد. و مدفن او در قصبهآ خزار بوده. ### | ذ کر جلوس # قزان سلطان بن جنکشی # پادشاهی به غایت قهار، متهور بود. پیوسته به نهب خاندانهای قدیم و قمع و # ~~امرای معروف راغب بود، و از سیاستی که داشت هر چند تعبیهای واقع میشد # ~~کسی را عرضهآ آن نبود که رفع آن با او بکند. اگر چنانچه دوکس به مهمی ~~یارغوئی به # ~~نزد او زانو میزند البته یکی از آن دو بلکه هر دو کشته می شدند. # عاقبت الامر بعد از استیلا و استیصال خواست که امیر قزاغن خان را نیز ~~متعاقب ms091 # ~~دیگر امرا به خرج کنند. امیر قزاغن واقف شد و سر خروج از گریبان طغیان ~~به در # ~~آورد. در جنگ اول که میان ایشان واقع شد تیری بر چشم قزاغن آمد و یک ~~چشم او # ~~بیکار شد. اما در جنگ دوم قزاغن مظفر گردید و قزان سلطان را بکشت. مدت # ~~سلطنت او هفده بود، و مدفنش در سرای سالی واقع است. PageV01P091 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0113.jpg) ### | ذکر جلوس # دانشمند جه1 خان بن جنکشی # بعد از قتل قزان سلطان، امیر قزاغن به جهت مصلحت وقت او را پادشاه # ~~گردانید. چون یک سال از جلوس او بگذشت و امور ملکی به کام خاطر او ~~استحکام # ~~یافت، بیچاره را به تهمت آنکه نه از نسل جغطای است شهید کرد، و به ~~استقلال # ~~تمام اختیار ممالک ماوراءالنهر وترکستان را از حدود خراسان تا سرحد ~~کاشغر # ~~بدست فروگرفت، و اختیار سلطنت به اعتبار امارت مبدل شد. ### | ذ کرجلوس # بیان قلی خان بن یسور اغلان # ~~بعد از قتل دانشمندجه، امیر قزاغن او را بر سریر خانی نشاند، اما ~~اختیار او را # ~~بود. پادشاهی به غایت عاقل، عادل، مبارک قدم بوده، چنانکه در اوان دور ~~دولت او # ~~مجموع اصناف، طوایف مرفه و آسوده گشتند و هیچ کس را از هیچ جهتی شکایت # ~~روزگار نماند، وامور دین و دولت به اوج رفعت رسید. # بعد از آنکه امیر قزاغن، چنانچه دکر خواهد رفت، کشته شد، پسر او امیرزاده # ~~عبدالله پادشاه بیان قلی را بی موجبی شهید کرد. و از شئامت این حرکت ~~فتنههای # ~~بزرگ قایم شد و هر کس در هر گوشه به تمنائی برخاستند. سال دوم از این ~~واقعه # ~~امیر بیان سلدوز خروج کرد و امیرزاده عبدالله را با اکثر اولاد امیر ~~قزاغن بکشت # ~~چنانچه کیفیت آن در محل خود مذکور خواهد شد. مدفن او در چغانیان واقع ~~است. # ذکر [جلوس] الیاس خواجه # بعد از پدر اولوس جغطای را به دست فرو گرفت. قمرالدین بیچاره را به غدر # ~~بکشت و الوس ms092 مغول طوایف شدند و هر امیری به سر خود شدند. PageV01P092 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0114.jpg) # اذکر جلوس] عادل سلطان # ~~امیر حسین چون ماوراءالنهر از مغول بستد کابلشاه را پادشاه کرد و بکشت، ~~و # ~~حبه را پادشاه کرد و بکشت. و در آخر عادل سلطان را پادشاه کرد. چون ~~سلطان # ~~غازی مملکت را بگرفت، عادل سلطان را نیز با [ا]میر حسین به هم بکشت. # [ذ کر جلوساسیورغتمیش # ~~در اول خروج حضرت سلطان غازی او را پادشاه نشاند، و مدت مدید او پادشاه # ~~بود. پسر او سلطان محمود را تربیت فرمود و دختر امیرزاده عمر شیخ، ~~سلطان # ~~بیکی را، بد و داد. # اذکر جلوس] سلطان محمود # ~~بعد از پدر پادشاه شد. و در آن وقت که سلطان غازی، ممالک روم را فتح ~~نمود # ~~یلدرم بایزید بن مراد در معرکه به دست سلطان محمود گرفتار شد و هر دو ~~در آن # ~~تاریخ بمردند. # [ذکر جلوس] خضر خواجه # ~~بعد از پدرش، زنی او را تربیت کرد. و در این مدت که او پادشاه بود به ~~حضرت # ~~سلطان غازی اخلاص ورزی کرد. سلطان غازی دختر او، توکال آغا را زن کرد، ~~و # ~~مغولستان را بدو مفوض داشت، و هرگز مخالفتی از او صادر نشد. # اذ کر جلوس] شمع جهان # ~~بعد از پدر پادشاه شد و یک دوکرت به اغوای خدای داد بن حسین و شیخ ~~PageV01P093 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0115.jpg) # ~~نورالدین طمع ماوراء النهر کرد و حضرت امیرزاده شاهرخ بهادر او را دفع ~~کرد. # ~~عاقبت او نیز از این دار فنا رحلت کرد. # ذکر جلوس محمد # ~~بعد از برادر بر سریر خانی بنشست و سلطنت مغول بد و مفوض بود و به ~~اولاد # ~~سلطان غازی دم اخلاص ورزی میزد1. # ذکر اجلوس] محمد خان بن [خضر] خواجه # ~~بعد از برادرش بر سریر خانی بنشست و با خاندان حضرت سلطان غازی طریقهآ # ~~اخلاص ورزید؛ به تخصیص در اظهار اخلاص و دولت خواهی بندگی حضرت # ~~خلافت پناهی، سلطنت شعاری، سلطان اعظم، مولی ملوک الترک ms093 والعرب و # ~~العجم، معین الدنیاوالدین شاهرخ بهادر - خلدالله ملکه وسلطانه - مبالغه ~~نمود. # ~~عاقبت به مرض طبیعی در گذشت. # ذکر اجلوس) نغزجهان خان # بعد از محمد خان، مقالات بسیار در باب خانی واقع شد. آخر به سعی # ~~خدای داد بر او قرار گرفت. او نیز به اضعاف محمد خان طریقهآ اخلاص و # ~~دولتخواهی به حضرت خلافت پناهی کشورگشائی میورزد، و هر روزه معتمدان او # ~~به حضرت سلطان زاده عالم و عالمیان، غیاثالدین الغ بیک بهادر که در تخت # ~~توران زمین متمکن است، به رسم ایلچیگری آیند و اظهار دولتخواهی و یک ~~جهتی # ~~او به عرض رسانیده به انواع عنایت خسروانه مختص گشته باز گردند. والله ~~اعلم. PageV01P094 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0116.jpg) # ذ کر جلوس قزان سلطان بن جنکشی1 # پادشاهی به غایت قهار بود و از سیاستی که داشت هر قضیهای که واقع میشد # ~~کس نمی توانست با او گفتن، عاقبت الاامر] بعد از استیلا، خواست که ~~قزاغن را نیز # ~~بکشد. قزاغن واقف شد و خروج کرد. در جنگ اول که میان ایشان واقع شد تیر ~~بر # ~~چشم قزاغن آمد و یک چشم او بیکار شد. اما در جنگ دوم قزاغن مظفر گردید. ~~و # ~~قزان سلطان را بکشت. و پادشاهی او هفده سال بود، و قبر او در سرای سالی ~~واقع # ~~است. ### | ذکر جلوس # دانشمند جه بن جنکشی خان # بعد از قتل قزان، قزاغن او را پادشاه گردانید. چون یک سال بگذشت بیچاره ~~را به # ~~تهمت آنکه نه از نسل جغطای است بکشت و به استقلال جمیع ماوراءالنهر تا # ~~سرحد کاشغر به دست فرو گرفت. اختیار سلطنت به اعتبار امارت مبدل شد. ### | ذکر جلوس # بیان قلی بن یسور اغلان # بعد از قتل دانشمندجه، قزاغن او را به پادشاهی نشاند، اما اختیار، او را ~~بود. # ~~پادشاهی عادل بود. بعد از آنکه قزاغن، چنانچه ذکر خواهد رفت، کشته شد، ~~پسر او # ~~امیرزاده عبد الله، بیان قلی [را] بی موجبی بکشت. و از شئامت این حرکت ~~فتنه های ms094 # ~~بزرگ قایم شد. سال دوم از این واقعه، امیر بیان سلدوز خروج [کرد] و ~~امیرزاده # ~~عبدالله [را] با اکثر اولاد قزاغن بکشت. کیفیت [آن] در محل خود مذکور ~~خواهد شد. PageV01P095 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0117.jpg) # ~~و قبر او در چغانیان واقع است. ### | ذ کر جلوس # تغلق تیمور خان # چون کارداری ممالک ماوراءالنهر از سلطنت به امارت متعلق شد تغلق تیمور # ~~خخان از مغولستان با لشکرهای گران روی به ضبط ماوراءالنهر نهاد. قضا را ~~امرای # ~~ماوراءالنهر ملوک طوایف شده بودند، چنانچه در ختلان شیر بهرام، و در ~~حصار # ~~جغانیان امیر بیان سلدوز، و [در] شبرقان امیر حمید خواجه نایمان، و در ~~اندخوی # ~~تلینجی ارلات، و در کش و نخشب امیر حاجی برلاس، و در سمرقند امیر خضر # ~~یسوری، و در خجند بایزید جلایر، همچنین هر کس به سر خود سرداری شده # ~~بودند. چون تغلق تیمور برسید امیر خضر و امیر بایزید به دستبوس متوجه ~~شد [ند]، # ~~اما امیر حاجی برلاس از توجه خایف ناگاه خبر یافت که پادشاه را داعیهآ ~~قصد او به # ~~خاطر گردیده است. جلای وطن کرده متوجه خراسان شد. # چون از جیحون عبور کرد حضرت سلطا[ن] غازی با او گفت که: اگر ما هر دو # ~~جلای وطن کنیم اولوس موروثی بی شک به دست بیگانگان افتد. اگر صلاح ~~فرمائید # ~~بنده به ملازمت پادشاه بازگردم. امیر حاجی فکر پسندیدهآ او را قبول کرد ~~و رخصت # ~~مراجعت داد. قضا را امیر توقتیمور بزرگ و امیر بیکجک و امیر بایزید به ~~تکامیشی # ~~می آمدند. چون سلطان غازی بدیشان برسید و کیفیت عزیمت امیر حاجی را به # ~~صوب خراسان باز نمود ایشان غنیمت شمرده بازگشتند. به هنگام وصول، امیر # ~~حمید نسبت به حضرت سلطان غازی جانبی تمام داشت؛ حضرتش را به عرض # ~~پادشاه رسانید. پادشاه، هزارهآ کش را به حضرت مسلم داشت. # بعد از آن قلاوزی لشکر گردانیده با توقتیمور بزرگ و توقتیمور کوچک [و] # ~~بیکجیک به دفع امیر بیان سلدوز روانه گردانید. چون به ms095 تنگ جکچک رسیدند ~~امیر # ~~بیان از مقابله عاجز آمد. ملاقات کرد؛ بیچاره را به یاساق رسانیدند. ~~سلطان غازی از # ~~آن حرکت متوهم شد. چون مراجعت نمودند تغلق تیمور، الیاس خواجه اغلان را # ~~در ماوراءالنهر بنشاند و امیر بیکیجیک و توقتیمور کوچک سلطان را با پسر ~~خود PageV01P096 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0118.jpg) # ~~بگذاشت و خود به مغولستان باز گردید. بعد از مراجعت او بیکیجیک دست ~~تغلب # ~~بر اهالی ولایات دراز کرد، حضرت سلطان غازی بالضرورت غربت بگزید، و به # ~~قندهار رفت. # امیر حسین بن مسما بن قزاغن در آنجا به او رسید و چون غربت بسیار کشیدند # ~~به اتفاق باز گشتند. در تاش کوپروک به اتفاق شیر بهرام غلبهای جمع ~~کردند. الیاس # ~~خواجه اغلان با لشکری تمام استقبال نمود و در طرف دیگر کوپروک فرود ~~آمد. و # ~~چون روز شد حضرت سلطان غازی امیر حسین با لشکر بر سر پل بگذاشت و خود # ~~با پانصد سوار قریب دو فرسنگ از نشیب آب در گردید و از آب بگذشت. بعد ~~از # ~~آنکه تنگاتنگ رسید بفرمود تا آتشی بزرگ بر سر بلندی برافروختند و قیه ~~زدند و # ~~مرکبها براندند. هنوز نارسیده به یکبار از هم ریخته هر کس به طرفی ~~گریختند. # ~~سلطان غازی چند بایستاد که لشکر یاغی فوج فوج راه گریز پیش گرفتند. آن ~~همه # ~~تجمل ایشان در تصرف بهادران درآمد. الیاس خواجه اغلان بر همان قرار روی ~~[به] # ~~مغولستان نهاد. # سلطان غازی با امیر حسین دیگر بار بر مملکت ماوراءالنهر مستولی شدند. چون # ~~خبر الیاس خواجه به [تغلق] تیمور برسید انتقام رایات قهر و قلع به ~~ماوراءالنهر # ~~حرکت داد. چون امرا هنوز لشکر دور و نزدیک جمع نکرده بودند مقاومت ~~متعذر # ~~بود. دیگر «الفرار مما لایطاق» را به کار داشته روی به طرف مفازهآ ~~بخارا نهادند. اکثر # ~~ملازمان را متفرق گردانیدند. # چون خبر تزلزل امرا، به اطراف و جوانب انتشار یافت توکال که حاکم ولایت # ~~کات و خیوه بود، به طمع آنکه نفاسی چند ms096 همراه داشته باشند با غلبهای ~~تمام از # ~~سوار و پیاده سر راه بر ایشان بگرفت. حواشی و توابعی که ملازم هر دو ~~امیر بودند به # ~~صد نفر نمی رسید. با وجود آن قلت به تهیهآ جنگ مشغول شدند. # حضرت سلطان غازی با سی نفر سوار آن روز هنری چند بنمود که خوان رستم و # ~~شبیخون بهرام در جنب آن محو شد. آن روز و آن شب در آن صحرا چندان کس # ~~بقتل آمد که محاسبت تقریر از تحریر آن عاجز آید. توکال دانست که غلبهآ ~~گو سفند # ~~نسبت به گرگ گرسنه فایده ندارد و از کثرت مور، شیر شرزه را مضرتی و ~~خللی # ~~نرسد. عنان یأس را به دست حرمان بازکشید و روی پشیمانی به راه ندامت ~~نهاده PageV01P097 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0119.jpg) # ~~خایف و خاسر مراجعت نمود. # هر دو امیر با قریب ده نفر ملازم جان از آن ورطهآ هالک هایل بدر برده شب # ~~هنگام در پناه خامه رخامه فرود آمدند. خواب فروماندگی بر تن مجروح ~~ایشان # ~~مستولی شد. ناگاه بعد از یک پاس، پنج کس را از جملهآ آن ده ملازم خیال ~~بد به # ~~خاطر راه یافت و بالفور مراکب موجوده را برداشته متخلف شدند. چو یلمان ~~خنجر # ~~ترک مهر از دامن عیبه گاوسر1 شعله زد و روز غوغا از افق آشوب طلوع کرد ~~امرا # ~~چون سر برداشتند نه نوکر بود و نه اسپ. متحیر فرو ماندند. # اولجای ترکان آغا که خواهر امیر حسین بود و حضرت سلطان غازی در حباله # ~~داشت از غایت نقص عقلی که بازنان است دست بر روی زدن گرفت. سلطان غازی # ~~امتناع فرمود و گفت: نهایت غم مقدمهآ بدایت شاهی است و عاقل را از کمال ~~دولت # ~~به کمال نکبت شادی پیش است. و آیه «فان مع العسر یسرا ان مع العسر ~~یسرا» بر # ~~مقصدان این معنی مصدق، چنانچه گفته آمد: ### | بیت # شاد بر آنم که در این دیر تنگ %~% شادی [و] غم هر دو ندارد ms097 درنگ # شاد بر آنم که دل من غمی است %~% کامدن غم سبب خرمی ست # بعد از آن یک قطعهآ لعل و ده دانه مروارید که به جهت روز ضرورت با خود # ~~داشت بیرون آورد. و در آن حوالی ترکمانی چند مقیم بودند؛ روی بدیشان ~~نهاد و آن # ~~همه مبلغ دو اسپ بخرید، یکی را به [اولجای ترکان] آغا و دیگری را به ~~امیر حسین # ~~داده با دیگر رفیقان دامن همت بر کمر دولت فرو زد و روی به راه نهاد. # ~~جاونی قربان بود، از وصول قدوم ایشان خبردار گردید. فی الحال هر دو را ~~مقید # ~~گردانیده در خانهای که نور روز در روزنهآ آن راه نداشت و پیک هوا را در ~~فرجهآ دریچهآ # ~~او ممر نبود محبوس کرد. وهم در زمان از کیفیت آن حال مکاتبات به اطراف # ~~نوشت. از جمله ملک حسین کرت که حاکم هرات بود جواب نوشت که ایشان را # ~~همچنان محبوس روانه دارد. # و پیش از وصول رسول او محمد بیک که برادر حاجی بیک بود، به الهام سعادت ~~PageV01P098 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0120.jpg) # ~~دست منع در برابر برادر داشت و گفت: زور بر افتادگان از مروت دور است و ~~با # ~~بزرگان دست مذلت افتاده خواری کردن مستحسن نیست. عنان تفکر به دست # ~~تلبیس ابلیس مده و اغوای شیطان هو رجیم را به لاحول دفع کرده دست از ~~این # ~~مظلومان بدار. بعد از آنکه هر دو مدت شصت و یک روز در آن مضیق محبوس # ~~بودند به سخن محمد بیک خلاص یافتند. # مبارکشاه نام، شخصی که از متمولان تراکمه ماخان بوده، به الهام دولت روی ~~به # ~~حضرت هر دو امیر نهاد و ایشان را به خانهآ خود برد. به عدد هر کس دو ~~اسپ و # ~~دستی جامه و مبلغی نقد پیش آورد و به انواع اعزاز و احترام روی به راه ~~کرد؛ و از # ~~ممر این یک خدمت، نسل بر نسل او تا امروز در این دودمان دولت مرفه ms098 و # ~~محترماند. روز دوم که امرا از ماخان بدر رفته بودند رسول امیر حسین ~~برسید. چون # ~~ایشان را نیافت مأیوس بازگشت. # امرا دیگر متوجه گرمسیر قندهار شدند و تا وقتی که بدانجا رسیدند قریب # ~~هفتصد سوار که به طلب ایشان پراکنده گشته بودند ملتجی شدند. ملک قطب ~~الدین # ~~سیستانی عن قریب بر تخت مملکت نشسته بود و جمعی از اقارب و عشایر سر # ~~طاعت بر خط فرمان نمینهادند، تا کار به جای رسید که مملکت از دست او ~~اخراج # ~~کنند. بعد از اضطرار، صلاح خود در آن دید که امرا را به طلب خود به مدد ~~طلب # ~~کنند. به مواعید و مواثیق بسیار، ایلچیان را به احضار ایشان فرستاد. ~~امرا بیامدند و # ~~در سر ده روز، متمردان را به زجر و گوشمال مطیع کرده دست تغلب ایشان را ~~از # ~~دامن مملکت سیستان کوتاه گردانیدند. چون ملک قطبالدین، زمام مراد به ~~دست # ~~آورد و به وصول مقصود موثوق شد هیچ یک مواثیق کرده و مواعید گفته به ~~جای # ~~نیاورد و در ازای این نیکی خواست ایشان را بگیرد. # امرا چون مافی الضمیر او واقف شدند ناخبر سوار گردیده روی به راهی اکه] # ~~آمده بودند نهادند. سیستانیان در چند محل تنگ سرراه برایشان گرفتند و ~~مصافهای # ~~سخت واقع شد. عاقبت خاسر و خایب بازگشتند، اما تیری بر دست مبارک سلطان # ~~غازی آمد و چند عصب اصلی را بگسیخت. چنانچه به تصور بعضی مقطوع الطمع # ~~شد. چون اقامت در این محل متعذر بود امیرحسین، سلطان غازی [را] در ~~قریهای از # ~~توابع گرمسیرات بگذاشت و خود متوجه قتلان شد. PageV01P099 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0121.jpg) # ~~در این حین الیاس خواجه اغلان بر سریر ماوراء النهر متمکن نشسته بود. ~~تصور # ~~نداشت که او را منازعی از هیچ طرف پدید آید. چون امیر حسین به نواحی ~~قندز # ~~بقلان رسید، شیر بهرام وشیخ محمد بیان وکیخسرو قتلانی با او ملحق شدند ~~و # ~~قریب دو هزار نفر از لشکر قراغیاث بدو پیوست، ms099 اما به واسطهآ آنک، حضرت # ~~سلطان غازی مصاحب نبود هیچ کار از پیش نمیرفت، معتمدی را با باد هم ~~عنان به # ~~حضرت دوانید و در احضار حضرتش مبالغه بسیار بنمود. # اما حضرت سلطان غازی بعد از مفارقت رفقا، در این قریه مجروح و مأیوس # ~~مانده بود. روزی در سایهآ دیواری تکیه کرده با خود اندیشه میکرد: چون ~~دست و # ~~پای سعی [و] کوشش در سر طلب به خرج رفت و هیچ مرادی به کف کفایت ما # ~~نیامد، من بعد همان به که به گوشهای، قناعت کش، فروکش، خود را از بکش و # ~~فرخش برهانم. # در اثنای آن موری ضعیف آهنگ بالا رفتن دیوار کرد و به چند دفعه که سعی # ~~مینمود از نیمهآ راه میافتاد و دیگر باره متوجه میشد تا عاقبت به بالا ~~رفت. # ~~حضرت سلطان غازی حال آن مور ضعیف را قرینهآ احوال خود مشاهده فرمود و ~~به # ~~امید دولت بزرگ مستظهر گشت. و موجب صحت بدن مشارک او شد. # چون رسول امیر حسین برسید و مکتوبی [که] آورده بود به شرف مطالعهاش # ~~رسانید، آن بشارت را مقدمهآ اقبال روز افزون شناخته فی الحال متوجه شد. ~~در حین # ~~ملاقات صدیق نام، یکی از خویشاوندان حضرتش، با پانصد سوار ملحق شد. آن # ~~روز به جرغالانک بسر بردند. علی الصباح ستارهآ روز دولت، از مشرق صبح ~~سعادت # ~~روی نمود و دایهآ سپهر از سر شفقت و مهرپروری روزگار بخندید. هر دو ~~امیر با # ~~قریب سه هزار سوار عنان عزیمت به طرف قصبهآ سورعتو معطوف گردانیدند. # ~~جمعی تمام به آوازهآ وصول همایون از هر طرف توجه نموده بودند، لاینقطع # ~~میرسیدند چنانکه در عرض سه روز دیگر قریب شش هزار سوار جمع شده بود. # الیاس خواجه اغلان، حیدر نام امیری از قوم بارین، با پنج هزار سوار نامزد ~~دفع # ~~ایشان گردانیده بود. چون موکب همایون امرا به ساحل جیحون رسید حیدر هم ~~از # ~~بند قهلقه روی هزیمت برتافت. سلطان غازی در مقدمه ms100 چون خبر هزیمت او ~~بشنید # ~~به تعجیل تمام تیکامیشی فرمود و در حد جلگهآ جکدالنگ جمعی را دریافت و ~~PageV01P100 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0122.jpg) # ~~دستگیر کرده از ایشان معلوم کرد که وهمی تمام از وصول ایشان بر مغول ~~مستولی # ~~شده است. سلطان غازی، عباس و اقتیمور و شیخ علی بهادر را با سیصد سوار ~~بر # ~~قبة الخضراء کش فرستاد تا هم در روز اکثر لشکر سوار و پیادهآ آن نواحی ~~را بیرون # ~~آورده به درگاه پیوستند. # الیاس خواجه اغلان با لشکرگران در پیرامون جلگهآ سلاربلاق قزل رباط فرود # ~~آمده بود که حضرت سلطان غازی با منقلای1 او برسید و قراولان را براند و ~~منقلای # ~~نیز از جای ببرد، اما به واسطهآ قلت عنان کشیده داشت تا امیر حسین نیز ~~برسید. بعد # ~~از آنکه صفوف معرکه منتظم شد و هراولان روی به روی آمدند نه چندان صولت # ~~لشکر جغطای بر دل مغولان راه یافته [بود] که به دست و پای مقاومت پای ~~مجادله # ~~بر جای توانستندی داشت. بعد از تواتر یک دو حمله توقتیمور کوچک که قنبل # ~~جوانکغار الیاس خواجه بود از پیش بهادر[ان] سلطان غازی عنان بر تافت و ~~به تقلید # ~~او سایر دیگر قشونات [که] قتات جوانکغار بودند تا وسط غول گسسته گشتند. # ~~الیاس خواجه اغلان چتر سرداری از سر جباری بیفکند و راه گریز پیش گرفت. ~~اکثر # ~~امرای مغول، مثل حیدر و حمید و توقتیمور گرفتار گشتند و تمامت جته ~~پایمال به # ~~کمال شده هدف تیغ یاساق گردیدند. ### | ذ کر جلوس # الیاس خواجه اغلان بن تغلق تمور # پیش از انکسار که به حال الیاس خواجه راه یافت تغلق تمور خان به تاریخ ~~اربع و # ~~ستین و سبع مایه (764 ه/ 1363 م) به مرض طبیعی شونکقار شده بود و اوروق # ~~بزرگ بی خداوند مانده. چون الیاس خواجه اغلان رسید امیر شیرامون و امیر ~~حاجی # ~~و امیر تونم و امیر قمرالدین و امیر شمس الدین و سایر دیگر امرای مغول ~~اجماع # ~~کرده ms101 الیاس خواجه اغلان را بر سریر خانی بنشاندند. چون به واسطهآ صغر ~~سن و # ~~اندک تجاوی از کلیات ملکی غافل شد و جزویات را بالکلی مهمل بداشت تا به ~~PageV01P101 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0123.jpg) # ~~اندک زمانی تغییر و تبدیل تمام در توراء قاهره راه یافت. # ~~چون یک سال از جلوس او بگذشت، اختیار الوس به دست امرای متغلب افتاد # ~~و همه از همدیگر خایف و متوهم میبودند اما به واسطه آنکه با وجود اوروغ # ~~جنکیز خان هیچ کس را رغبت انقیاد قراجو در خاطر نمی گردید، امیر ~~قمرالدین نیم # ~~روزی از شهور سنهآ خمس و ستین و سبع مایه (765 ه/ 1364 م) بر سر اردو ~~فرو # ~~راند و الیاس خواجه را در خوابگاه قیلوله فرو گرفت و بکشت. بعد از آن ~~از راه # ~~عزت، اقااولغی امیر شمس الدین را که امیرالامرا بود، بر خود مقدم ~~گردانید، و به # ~~اتفاق دیگر امرا روی به ماوراءالنهر نهاد. # چون خبر توجه ایشان به حضرت سلطان غازی و به امیر حسین برسید با # ~~لشکرهای تمام روی به دفع ایشان نهاده در حوالی رودخانه حیر با مغول ~~مقابله # ~~کردند. # قضا را در حین آنکه بهم رسند ابری عظیم برخاست و به مثابهای باران فرو ~~بارید # ~~که دریاهای آب در آن صحرا جاری شد. و تا امروز آن واقعه را به جنگ لای ~~حکایت # ~~کنند. روز اول سلطان غازی که غول جوانکغار را باشلامیشی فرموده بود، ~~غول # ~~برانکغار یاغی را بکشت، اما جوانکغار یاغی نیز برانکغار امیر حسین را ~~از جای # ~~بربود. به واسطهآ کثرت بارندگی، فرق در میان آشنا و بیگانه متعذر بود ~~تا شب که # ~~تگرگ تیز و باران طوفان میبارید و صاعقهآ شمشیر و غرینش رعد سراآن ~~سواران # ~~زمانه را از «زلزلة الساعت شیء عظیم» ساعت به ساعت یاد میداد. هرکس به ~~هر # ~~منزل که ایستاده بود دست بر عنان و جان به سر دست داشت تا آن شب دیجور ~~بسر # ~~آمد و روز غوغا ms102 دیگر بار طلوع کرد. # سلطان غازی به احضار امیر حسین اشارت فرمود. فرستادگان چون پیغام # ~~رسانیدند، امیر حسین از کثرت انفعال و قلت عقل حمیت جاهلیت را به کار ~~داشت # ~~و از آن رای صواب تخلف نموده به زبان آورد که: من امروز این همه شکست ~~از ممر # ~~بی اهتمامی او دارم، اگر حیات باشد عذر خواسته شود. آن کس بیامد و آنچه ~~شنیده # ~~بود بازگفت. سلطان غازی دست سعی در آستین فراغت کشید؛ تیغ کوشش در نیام # ~~اهمال نهاد و عنان از جنگ برتافت. # اغلب سرداران و اکثر سواران جقطای در آن روز طعمهآ تیغ بی دریغ شدند. و ~~امیر PageV01P102 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0124.jpg) # ~~حسین بر همان مراجعت از جیحون عبور کرد و پناه [به سرای سالی] بردند، ~~[و بعد] # ~~جیحون گذرانیده در نواحی بلخ قرار گرفت. مغولان بعد از فتح، دست به نهب ~~و # ~~تخریب بر بلاد اسلام دراز کرده به قتل و فساد مشغول شدند. نتیجهآ دعای ~~مظلومان # ~~خاصیت خود نمودند و آفت تمام به اسپان ایشان رسید چنانکه صاحب صد اسپ # ~~را یکی مصاحب نماند. # از جملهآ آن همه لشکر ده هزار سوار متوجه سمرقند شدند. عوام را از ~~استیلای # ~~مغول دست کار از اختیار باز مانده بود و معاینهآ هلاک خود را ~~میدانستند. روز # ~~جمعه که به جامع حاضر شدند جوانی طالب علمی شمشیری حمایل کرده به منبر # ~~رفت و روی به اعیان شهر کرد و گفت: چنانچه نماز و روزه و حج و زکوة فرض ~~است # ~~دفع اذیت کفار نیز همان حکم دارد. امروز بلیه از این که مخصوص حال خاص ~~و # ~~عوام شدند، کیست که متضمن دفع این امر بزرگ شود؟ و به حسن اجتهاد پای ~~جهاد # ~~بیش نهاد. # بزرگان حاضر، متفق الکلمه آن را از ذمت خود کرد [ند]. بعد از آن او گفت ~~که: اگر # ~~چنانچه متکفل آن شغل بزرگ شود شما اطاعت [می] کنید یا نه؟» مجموع ~~[عوام] و # ~~خواص به اتفاق ms103 دست بر سینه نهادند. آن بزرگ زاده خطبهای فصیح بلیغ ~~مناسب آن # ~~محل بر بدیهه انشا کردند. در همان مجلس قریب ده هزار جوان مسلح مکمل با ~~او # ~~بیعت کردند. # چون از مسجد بدر آمد تا سه روز و سه شب آرام نگرفت و به خواب نرفت، و # ~~آرام نیافت تا مجموع کوچه بندها را دیوار از پیش ببست و یک شایعی که ~~ممر عام # ~~بود بگذاشت و مجموع محلات را به اصول طوایف سپرد. بعد از آن از جمهور # ~~خلایق عهد نامه به طالق و مصحف بستد که از فرمودهآ او تجاوز نکنند و ~~مأمور اوامر # ~~و نواهی او شوند. بعد از آن قرار داد که هیچ آفریده از محل خود متعرض ~~خیر و شر # ~~هیچ کس نشوند و تا سواران به پای دیوار نرسند دست به دفع نجنبانند و شب ~~و روز # ~~مترصد جار و یاساق او باشند. بعد از آن هزار نفرکمان دار پیاده رو دلیر ~~را بگزید و به # ~~چهار محل بر سبیل کوماک [= کمک] بداشت و خود با هزار نفر دیگر سر راه ~~ببست. # چون مقدمهآ مغول برسید و صدای شیههآ سگ و صفیر مرغ در حوالی باغات ~~PageV01P103 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0125.jpg) # ~~نشنود، فارغالبال عنان ریز در کوچه باغ براندند. چون از کمینگاه گذشتند ~~آن طالب # ~~علم بفرمود تا دست به دهل زده کمان داران باریک انداز کمین بگشادند و ~~تیر بارانی # ~~کردند که باران تیر و تگرگ دیمهر در جنب آن به گرد رفت. و قریب دو هزار ~~سوار # ~~مغول که در محوطهها پرا کنده شده بودند اکثر مقتول و اغلب مجروح گشته ~~خاسر و # ~~خایب هزیمت نمودند، و به مجرد همان یک ضرب دست [و] پای مقاومتشان # ~~نماند و هر چند که استدعا ساورین و پیشکش نمودند به جائی نرسید تا ~~همچنان # ~~مأیوس و محروم بازگشتند. # مولانازاده خبر بشارت این فتح را به حضرت سلطان غازی عرضه داشت کرد تا # ~~حضرتش امیر حسین را از ms104 آن آواز بطلبید و به اتفاق به سمرقند آمدند. در ~~روز نزول # ~~مولانازاده با توابع [و] حواشی استقبال کرد. در حین ملاقات، امیر حسین ~~او را با # ~~جمیع معاندانش بگرفت و به قتل مثال داد. حضرتش سلطان غازی به انواع حیل # ~~مولانازاده را از آن ورطه باز خرید و آزاد کرد، دیگران طعمهآ شمشیر ~~سیاست شدند. ### | ذکر جلوس # کابلشاه خان بن جنکشی # مردی ابدال نهاد، قلندر مزاج، ملیح، لطیف بود و اشعار او تا امروز شهرتی ~~تمام # ~~دارد. امیر حسین او را از زمرهآ اهل فقر بیرون آورد و به مسند سلطنت ~~بنشاند. مزاج # ~~کابلشاه تحمل تعدی او نمیکرد و در خلا و ملا به نصایح و مواعظ امتناع ~~مینمود و # ~~به جائی نمیرسید. چون ضدیت این دو مزاج علاج پذیر نبود حساد راه یافته ~~چنان # ~~کردند که امیر حسین با او غدر کرد و بی موجبی بکشت. مدت سلطنت او یک ~~سال # ~~و چهار ماه بوده. # اذ کر جلوس عادل سلطان] # پسرش عادل سلطان پادشاهی به غایت محتال بود و پیوسته مترصد آنکه امیر # ~~حسین را بخرج کند. چون امیر حسین به واسطهآ قتل کابلشاه بدنام شده بود ~~PageV01P104 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0126.jpg) # ~~نمیخواست که او را نیز بکشد. همیشه در تحمل میکوشید و چند کرت که ~~مکابره # ~~و صریح انگیزههای فاحش و تدبیرهای موحش او را نسبت به قصد خود معاینه ~~[و] # ~~مشاهده کرد متعرض نشد. مدت پنج سال بر این نمط با او بسر می برد تا ~~زمانی [که] # ~~حضرت سلطان غازی، چنانچه ذکر خواهد رفت، بر امیر حسین مستولی شد، عادل # ~~سلطان را نیز بکشت. ### | ذ کر جلوس # سیورغتمش خان بن دانشمندجه خان # حضرت سلطان غازی در اول خروج در تاریخ اثنی و سبعین و سبع مایه (772 # ~~ه/ 1370 - 1371 م) او را به پادشاهی بنشاند. مدت هفده سال همچنان ~~پادشاه # ~~بود تا در تاریخ سنهآ ست و ثمانین و سبع مایه (786 ه/ 1384 م) در آنجا ms105 ~~به مرض # ~~طبیعی متوفی شد. و تا سه سال دیگر حضرت سلطان غازی به جهت رعایت # ~~حقوق و سوابق اخلاص، نام او را بر قرار در خطبه و سکه ذکر می فرمود. ### | ذکر جلوس # سلطان محمود بن سیورغوا[تمیش اخان # حضرت سلطان غازی به جهت رعایت حقوق پدرش یکی از فرزندزادگان خود # ~~را در حبالهآ او آورد و به جای پدر بر سریر خانی بنشاند. همه وقتی آنچه ~~وظیفهآ # ~~اخلاص بو[د] به تقدیم میرسانید و در جرگهآ دیگر فرزندان طریق خدمتکاری # ~~می سیرد. مدت هفده سال پادشاه بود. بعد از آنکه سلطان غازی ممالک روم ~~را # ~~مستخلص گردانید پیش از مراجعت مبارکش به تاریخ سنهآ خمس و ثمانمایه ~~(805 # ~~5/ 1402 -1403 م) به مرض طبیعی فرو رفت. و تا یک سال نام او برقرار در ~~یرلیغ # ~~جود. و اکنون ابوسعید نام پسری دارد، وتا غایت در قید حیات است. PageV01P105 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0127.jpg) ### | ذکر جلوس # خضر خواجه اغلان بن تغلق خان # بعد از قتل برادرش، اتابک او میرک آقا که ذکر مناقب او در محل خود مشروح # ~~خواهم گفت، خضر خواجه را در کنف خود مصون داشت و نگذاشت که دست # ~~تغلب اعادی در حال او راه یابد. چون الوس مغول از فترات ایمن شد و به ~~جهت # ~~استقامت خود هرکس به طلب پادشاه مشغول شدند، میرک آقا او را بر سریر ~~خانی # ~~بنشاند، اما اختیار حکومت و ضبط و نسق امور همچنان به دست خو[د] داشت. ~~و # ~~سیاست او تا به حدی بود که اگر مدعی و مدعی علیه را هزار معاملهآ خون ~~در میان # ~~بودی از غایت ترس هم از بیرون صلح کرده رفع معامله به درگاه او ~~نکردندی. # روزی به سبب عیار اقچه با او عرضه داشتی نوشتند، او از لج آن جماعت # ~~بفرمود تا به عوض طلا و نقره، سکه بر چرم زدند و تا مدتی آن قاعده ~~بماند. مقنعه # ~~پوش بر دیوان مظالم نشستی و ترکش بند صفوف ms106 معرکه کردی. # بعد از آنکه شاهزاده عادل امیرزاده عمر شیخ او را به اترار و کاشغر آورد، # ~~فرزندان او خدای داد و فرمان شیخ مصاحب خضر اغلان در میان کرایان ~~بگریختند. # ~~بعد از آنکه سلطان غازی، امیر قمرالدین [را] در سنکر یغاج بشکست و ایل ~~و الوس # ~~او را تار و مارگردانیده مراجعت نمود، خضر خواجه اغلان فرجه یافت و ~~اختیار # ~~الوس مغول به دست فرو گرفته ایلچیان به درگاه فرستاد و از طریق اطاعت ~~خود را بر # ~~فتراک خدمت سلطان غازی بست. چون از تعرض عساکر منصوره ایمن گردید # ~~دست تطاول بر جمهور الوس بگشاد و متمردان را به طاعت آورد. # اما خضر شاه و یوسف شاه که گرگان آن جلگه و پلنگان آن بیشه بودند، همیشه # ~~میخواستند که الوس از بلقاق بنشیند و آنکه تورا و اورس نیز همین سبیل، ~~چون به # ~~ضرب شمشیر جهانگشای حضرت شاهزادهآ عادل امیرزاد [ه] عمر شیخ آن حدود از # ~~تغلب متغلبان صافی شد و آنچه از قتل و اسیر مصون ماندند آوارهآ اطراف و ~~اکناف # ~~عالم گشتند. بعد از آن حسن اعتقاد خضر خواجه در ضمن این مقدمات بی ~~شایبه # ~~روشن شد و به تواتر ایلچیان بین الجانبین متردد گشتند، تا عاقبت محمد ~~اغلان را نیز # ~~به ملازمت درگاه عالم پناه فرستاد. مدت سی سال در معاش نیک خود پادشاهی ~~PageV01P106 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0128.jpg) # ~~کرد و به تاریخ تسع و تسعین و سبع مایه (799 ه/ 1397 م) به مرض طبیعی ~~بمرد. ### | ذ کر جلوس # شمع جهان بن خضر خواجه اغلان # بعد از پدر به معاونت خدای داد پادشاه الوس مغول شد. چون جلوس کرد سان # ~~لشکر ازعارضان تومانات و هزارجات باز خواست، موازی نود تومان در قلم ~~آمد. # ~~دماغ او از کثرت آن لشکر مخبط شد و خواست که فتنه انگیزد. حضرت سلطان ~~را # ~~مهمات کل میل فتح ممالک شام و بلاد روم در پیش بود. حضرت سلطان [غازی] # ~~امیرزاده اسکندر - خلدالله ملکه ms107 و سلطانه - [را] به محافظت لشکر آن ~~سرحد نامزد # ~~کرد. فرمود تا به ضرب شمشیر خونخوار و بازوی کامکار دمار از آن دیار ~~برآورد و # ~~چنانچه در ذیل اخبار همایون مشروح خواهیم گفت به یک دفعه چند قلاع حصین # ~~و حصون مبین مثل اوج پامان وختن و آقسو و قویقوباغ را استخلاص فرمود. # ~~هزارجات منکغلوت و کوسن و تارم و اولوغ سیک را تار و مارگردانید. شمع ~~جهان با # ~~هزار حیله جان از آن قمرغه به در برد و نیم رمقی را که در کنف فرار ~~مصون داشته # ~~بود تا حد آلتای کشید. # مدت سه سال چه به استقلال چه به انفراد روزگار گردانیده بعد از آن در ~~تاریخ # ~~اثنی و ثمانمایه (803 ه/1399 - 1400 م) به مرض طبیعی فرو رفت. مقبرهآ ~~او بر # ~~ایرتیش در جنب پدرش واقع است. ### | ذکر جلوس # محمد اغلان بن خضر خواجه اغلان بن تغلق تیمور خان # بعد از برادر بر سریر خانی بنشست و یک دو کرت بعد از وفات حضرت سلطان # ~~غازی به طمع مملکت ماوراءالنهر حرکت کرد و چون کارش متمشی نشد، پای # ~~قناعت در دامن تحمل کشید.اکنون به امید عاطفت حضرت سلطان -خلدالله ملکه # ~~و اسلطانه] - به سلطان زاده احمد بهادر طریقهآ اخلاص و یک جهتی میورزد، # ~~چنانچه در محل خود مذکور خواهد شد. PageV01P107 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0129.jpg) # طبقهآ هولاکو خان # احوال واوضاع واخبار ایشان # چون مونککا قاآن در خطای1 بر سریر قاآنی بنشست برادر خود هولا کو خان را # ~~په ممالک ایران زمین فرستاد و حکم کرد از آقا و اینی و امرا و ایل و ~~الوس هفتاد هزار # ~~مرد به اسم توسغال با او بروند. هولاکو خان به موجب یرلیغ مونکا قاآن، ~~متوجه # ~~ایران زمین شد. آن زمستان در الوس جغطای قشلامیشی کرده بهار آن سال از # ~~جیحون عبور کرد. جورماغون نویان در خراسان بود و ملاحدهآ قهستان را ~~نیست و # ~~نابود کرده بود. به خدمت هولاکو خان پیوست. هولاکو خان ms108 آن سال الموت را ~~فتح # ~~کرده، خورشاه که آخرین فرزندان حسن صباح بود، بگرفت و مقید کرده به ~~اردوی # ~~قاآن فرستاد. چون به کنار جیحون رسانیدند حکم و یرلیغ مونکا قاآن رسید ~~که # ~~هولاکو خان اوروغ ملاحده منقطع گرداند. به موجب یرلیغ قاآن به یاساق ~~رسانیدند # ~~و نسل ملاحده منقطع شد. و سال دیگر روی به بغداد نهاد و در چهار شنبه ~~هفتم # ~~صفر سنهآ ست و خمسین و ستمایه (656 ه/ 1258 م) مستعصم عباسی را # ~~بکشت. و همچنان شام و روم را فتح کرد. و رصد مراغه را ببست و زیج خانی ~~بدو # ~~منسوب است. PageV01P108 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0130.jpg) ### | جدول ### | ذ کر پادشاهی # هولا کو خان بن تولوی خان بن جنکز خان # په حکم برادرش مونککا قاآن به ایران زمین آمد. چون به ماوراءالنهر رسید # ~~مسعود یلاواج اعزاز و اکرام بسیار نمود، و مدتی آنجا بود. بعد از آن ~~متوجه خراسان # ~~شد و قلاع ملاحده را فتح کرد. و دیگر در کردستان قتل بسیار کرده بعد از ~~آن متوجه # ~~بغداد شد و در بغداد نیز قتل بسیار کرد؛ گویند هفتصد هزار مرد بقتل ~~آمده بود. و # ~~خلیفه مستعصم را پیش هولا کو خان آوردند و بعد از دو روز درجهآ شهادت ~~یافت و # ~~مملکت خلیفه به تصرف دیوان مغول آمد. از جملهآ غنایم حوضی پنج در پنج ~~پر # ~~طلا بود؛ دیوان مغول گرفتند. # بعد از آن به استخلاص دیگر بلاد عرب و خوزستان و دیار بکر مشغول شد و به # ~~شام رفت و فتح کرد. در دمشق خبر وفات منکو قاآن بد و رسید مراجعت کرد و ~~یکی # ~~از امرای خود به استخلاص مصر در شام بگذاشت. و از مصر سلطان دوقز به ~~جنگ # ~~او آمد و آن امیر را بکشت و لشکر مغول منهزم شدند. القصه در سنهآ ثلث و ~~ستین و # ~~ست مایه (663 ه/ 1265 م) در حدود مراغه در گذشت. و از آثار او زیج خانی ms109 # ~~خواجه نصیرالدین طوسی تصنیف کرده است. ### | ذکر پادشاهی # اباقا خان بن هولا کوخان # در زمان پدر حاکم خوراسان بود. بعد از وفات پدرش به آذربایجان آمد و # ~~مملکت را ضبط کرد و عمارات عالی بنیاد نهاد و تا حدود بخارا مستخلص ~~کرد. # ~~برکای1 خان یکی از فرزندان خود را با لشکری گران به ایران فرستاد. بعد ~~از محاربه # ~~لشکر اوزبک منهزم شدند و به دشت قبچاق رفتند. بعد از آن برکه خان خود ~~عازم # ~~ایران شد و به کنار رود گر برسید. چون مجال عبور نبود روی به طرف تفلس ~~[= PageV01P109 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0131.jpg) # ~~تفلیس] نهاد که از جسر بگذرد. اجل مجال نداد و به زحمت قولنج در گذشت. # ~~سپاهش منهزم شدند و بعضی دستگیر شدند. ایشان را به غلامی به هرکس داد. ~~و # ~~بعد از چندگاه ابقا قاآن1 نیز در میان طوی که وزیرش خواجه شمس الدین ~~صاحب # ~~دیوان کرده در همدان به موضع قورغ وفات کرد. ### | ذ کر پادشاهی # احمد خان بن هولا کوخان # بعد از برادر پادشاه شد اما ارغون پسر اباقا خان2 منهزم بود به مکر و ~~حیله ارغون # ~~را به بهانهآ عزا به اردو طلبید. در کار سلطنت با او مشورت کرد. ارغون ~~از مرگ # ~~برادرش منکو تمور که ارشد آن قوم بود و در آن زمان در بغداد وفات یافت، ~~خبر # ~~نداشت. رجوع بد و کرد. احمد او را به عهدهآ خود گرفت. گفت: من از قبل ~~او وکیلم. # ~~بنا بر آن ارغون با [ا]حمد یاغی شد و جمعی از سایر ارکان و امرا در ~~مخالفت احمد # ~~با ارغون متفق شدند. احمد بدین بهانه برادر خود و جمعی از امرا را بقتل ~~آورد. و # ~~امیرالیناق که داماد او بود با شاهزادگان به جنگ ارغون فرستاد و بعد از ~~محاربات # ~~بسیار ارغون به دست احمد افتاد. جمعی مردم عاقل احمد را بر قتل ارغون # ~~تحریض کردند. نشنید و محبوس کرد. بعضی از امرا که هواخواه ارغون بودند ms110 ~~با او # ~~متفق شدند و غالب مغلوب گشت و ارغون احمد را بگرفت و به وارثان برادر ~~احمد # ~~قنقربای که به تهمت هواخواهی و اتفاق ارغون کشته بود، باز داد، تا به ~~خواری # ~~بکشتند. ### | ذ کر پادشاهی # ارغون خان بن ابقا قا آن # بعد از عم به پادشاهی نشست و شمس الدین صاحب دیوان که بیست و نه سال ~~PageV01P110 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0132.jpg) # ~~وزارت جد و پدر و عمش کرده بود به تهمت آنک اباقا را زهر داده است شهید ~~کرد. # ~~در زمان او، بلاد جزایر و دیار بکر صافی شد. از دشت خزر سپاهی گران به ~~جنگ # ~~ایران آمدند. ارغون جمعی امرا را به جنگ ایشان فرستاد و چوبان را در ~~عقب ایشان # ~~روانه گردانید. چوبان آنجا مردیها نمود و آن لشکر را منهزم گردانیدند. ~~و این اول # ~~جنگ چوبان و ابتداء نام بود. بعد از آن ارغون رنجور شد و زحمت او دراز ~~کشید. # ~~بعد از آنک میان امرا و وزرا فتنهها پیدا شده بود و بعضی مقتول شده ~~بودند او # ~~درگذشت. در مدفنش اختلاف است، بعضی به قوریغ ارغون میگویند و بعضی به # ~~کوه سجاس. ### | ذ کر پادشاهی # کیخاتوبن اباقا خان # بعد از برادر پادشاه شد، فاما چون در انواع فسق، به تخصیص در مباشرت ~~افراط # ~~مینمود و حلال و حرام فرق نمیکرد و پادشاه و وزیر قاعدهآ کرم را به ~~افراط رسانیده # ~~بودند، محصول و اموال ممالک به بذل ایشان وفا نمیکرد. خواستند که در ~~ایران به # ~~رسم خطا، چاو روان کنند و تدبیر خطا صواب نیفتاد و موجب فتنه گشت و در ~~اثنای # ~~این بایدو با او یاغی شد. جمعی امرا و ارکان دولت کیخاتو منهزم شد. در ~~میان راه # ~~تومان بایدو (؟) بکشتند. ### | ذکر پادشاهی # بایدو بن طرقای بن هولا کو # بعد از عم زاده پادشاه شد. غازان خان با او متابعت نکرد. به سعی امیر ~~نوروز و # ~~خواجه صدرالدین امرای باید و با غازان خان متفق ms111 شدند. میان غازان خان و ~~باید و # ~~محاربهآ سخت واقع شد. آخر بر آن مقرر شد که ممالک عراق عرب و دیار بکر ~~و # ~~آذربایجان و اران و ارمن و روم و آن جوانب بایدو را باشد و عراق عجم و ~~فارس و # ~~خراسان واین حدود غازان خان را باشد. بر این موجب عهود و شروط مستحکم ~~PageV01P111 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0133.jpg) # ~~شد. باید و عهد را بشکست و خواست که قصد غازان خان کند. غازان خان ~~دریافت. # ~~به خراسان آمد و به سعی امیر نوروز مسلمان شد و اکثر مغول به شرف اسلام # ~~مشرف شدند. و از آنجا لشکر ترتیب کرده در صحبت امیر نوروز به جنگ باید ~~و # ~~فرستاد. باید و نیز طغاچار را با جمعی در مقابل امیر نوروز فرستاد. ~~طغاچار به طرف # ~~لشکر غازان خان برگشت. چون خبر به بایدو رسید بالضرورت بگریخت. غازان # ~~خان از پی روانه شد و در رسید. باید و آهنگ نخجوان کرده بود، در راه او ~~را بگرفتند، # ~~و در تبریز بکشتند. ### | ذکر پادشاهی # غازان خان بن ارغون خان # پادشاهان مغول که در ایران زمین بودند مجموع نیکو معاش بودند فاما بنیاد # ~~مسلمانی از ایشان، غازان محمود خان کرد. در ذی الحجهآ سنهآ اربع و ~~تسعین و # ~~ستمایه (694 ه/ 1295 م) به پادشاهی نشست و امیر نوروز را نیابت داد و ~~او # ~~چشم و چراغ دودمان جنکز خان بود. توان گفت که مقصود از ظهور جینکز خان ~~او # ~~بوده باشد. در تقویت دین اسلام به اقصی الغایت والامکان کوشید. ~~بتخانهها و # ~~کلیساها را خراب کرد و به جای آن مساجد و مدارس و خوانق و رباطات و ~~بقاع خیر # ~~بنیاد نهاد و به فر و دولت او تمامت مغول که در ایران زمین بودند دولت ~~اسلام # ~~یافتند. آفتاب دین محمدی به سعی و اجتهاد او تابان گشت. # و مجموع قضایای کلی و جزوی را به موجب شریعت مطهره به تقدیم رسانید و # ~~در ms112 هفته دو نوبت در مسجد جامع دیوان مظالم مقرر کرده بود که یکی از ~~فرزندان او، # ~~امرا و وزرا مجموع شده، قاضی اسلام را حاضر گردانیده قضایای عجزه و ~~مساکین # ~~می پرسیدند، نظر بر آنک مبادا که در قضایای شرعی کسی از حواشی و توابع ~~او # ~~طریقهآ حمایت ورزد و به حمایت ایشان صورت تغلب واقع شود و خلل در امور # ~~شرعی راه یابد و قضات ممالک را نیز به انواع تقویت مقرر کرده بود که ~~اگر کسی از # ~~جنس ترک و ملازمان به حمایت کسی یا به مددکاری یکی به دارالقضا آید تا ~~مادام # ~~که آن جماعت حاضر بایستند معاملهآ آن کس پرسد و هر سر حکم کرده بود ~~ملکی و PageV01P112 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0134.jpg) # ~~اسبابی که صورت دعوی شرعی در میان باشد و محل تغلبی باشد هیچ کس از ~~امرا # ~~و خواص کسی نخرد و هر کس که ملکی بفروشد حجتهای کهنه را به دارالقضا # ~~آورده در طاس عدل بشوید و مضمون حجت جدید را در دارالقضا برد تا ثبت ~~کنند، # ~~و تا بعد الیوم تغیر و تبدل با آن راه نیابد و به غیر از دارالقضا هیچ ~~جای دیگر حجت # ~~ننویسند و اگر کسی دیگر نویسد دستش ببرند و قولی چنان فرموده بود که ~~معاملهای # ~~که سی سال بر آن گذشت آن را نپرسند و در زمان او ممکن نبود که هیچ ~~آفریده # ~~تعدی و ظلمی تواند کرد و رسوم و قواعد نیکو در پادشاهی بنیاد نهاد. # از جمله چون پادشاه و وزیر خواجه صدرالدین احمد خالدی میخواستند که # ~~کار سلطنت و وزارت بر وفق باشد و رعایا مرفه و آسوده باشند، عامهآ مردم ~~به # ~~واسطهآ اولاغ گرفتن ایلچیان و تغلب ایشان به غایت در زحمت بودند و کار ~~به # ~~مرتبهای رسیده بود که از ترس ایلچیان تردد نتوانستند کرد و مردمان ~~اطراف و # ~~جوانب باز مانده بودند. چون قطع تردد ایلچی در کار مملکت ممکن نبود، در # ~~مواضع ms113 و منازل یام مقرر گردانیدند و علوفهآ ایشان تعیین کرده از مال ~~مرتب # ~~می داشتند تا ایلچیان به غیر از اولاغ یام و علوفهآ مقرری مزاحم رعایا ~~نشوند و این # ~~معنی موجب رقاهیت جمهور خلایق شد. # و به عرض سلطان غازان رسانیدند که از جهت قبجور، مردم جلای وطن کردهاند # ~~و به حیثیتی رسیده که در قزوین نماز جمعه نمیگزارند. فرمود که قبجور از ~~ممالک # ~~دفع کنند و تغار مقرر کنند. به واسطهآ این تدبیر خوب کار ممالک مضبوط ~~گشت و # ~~مال مضاعف حاصل میشد و راهها ایمن و مملکت معمورگشت. # و چون قاعدهآ دنیائی وفا نیست، عماران صدرالدین احمد را قصد کردند و به # ~~درجهآ شهادت رسید. بعد از آن به واسطهآ ارادت حق که صادر شده بود که ~~جهان # ~~معمور و خلایق مشکور باشند وزارت به خواجهآ فاضل مستعد خواجه رشیدالدین ~~- # ~~طاب مرقده - دادند. جهان از رای صایب ایشان زینت گرفت. و اوصاف حمیده و # ~~خصال پسندیده و رسوم و قواعد مستحسن و آثار خیر سلطان غازان بسیار است # ~~چنانچه صاحب مرحوم خواجه رشیدالدین کماهو حقه شرح داده است. اگر به # ~~تفصیل آن مشغول شویم این مختصر از ایجاز بیفتد؛ بنا بر آن اندک ایمائی ~~رفت. # القصه غازان خان سه نوبت لشکر به مصر کشید، و نوبت اول به خود رفت و ~~PageV01P113 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0135.jpg) # ~~مظفر مراجعت کرد. و نوبت دوم جمعی از امرا را فرستاد؛ تا دمشق رفتند؛ ~~آز مصر # ~~کسی بیامد و جنگی زیادت واقع نشد. نوبت سیم همچنان لشکر گران با امرا # ~~فرستاد. سلطان مصر ناخبر لشکر را به جنگ ایشان آورد و مقهور باز ~~گردانید. چوبان # ~~در آن میان جد و جهد بسیارکرد تا لشکر را به تمامت به سلامت بیرون ~~آورد. چون # ~~پیش خان رسیدند اندوه و رنج بر او مستولی شد و مریض گشت و در عاشر شوال # ~~سنه ثلاث و سبع مایه (703 ه/ 1303 م) در حدود قزوین به رحمت حق ms114 پیوست. # مدفنش در تبریز است در عمارت عالی که به شبام غازان موسوم است. و تا آن # ~~غایت از نسل هولا کو خان هیچ کدام را مرقد و مدفن ظاهر نشده بود. و ~~تاریخ خانی # ~~که در ایران محاسبات بدان مفروغ کردهاند اندر رجب سنهآ احدی و سبع مایه ~~(701 # ~~1301/5 م) در زمان او وضع کردهاند. والله اعلم. ### | ذ کر پادشاهی # الجایتو سلطان خدابنده محمد بن ارغون # چون در خراسان خبر وفات برادر شنید الافرنک و امیر ارغداق که بزرگترین # ~~امرای خراسان بود، به واسطهآ مخالفت بکشت و به تبریز رفت و بر تخت ~~نشست، و # ~~در آن تاریخ که بر سریر سلطنت متمکن شد بیست و سه ساله بود. و کامران ~~ترین # ~~پادشاهان آن دودمان بوده و آیین و انواع قواعد پسندیده و عدل و احسان ~~که تا # ~~غایت در ایران زمین باز گویند در زمان او باز دید شد. تقویت دین اسلام ~~به اعلی # ~~مدارج کمال مینمود. جزیه بر یهود و نصاری او نهاد و دولت او روز به روز ~~در ترقی # ~~بود5. # از شاهزادگان الوس جغطای و امرای مصر و شام با او ایل شدند ودم دولت # ~~خواهی میزدند. و عزیمت گیلانات فرمود و مسخرگردانید و حکام و امرای ~~آنجا را # ~~به جان امان داد و خراج ابریشم بر ایشان مقرر کرد. و چون به معموری ~~مایل بود # ~~ارکان دولت سعی نمودند و به اندک زمانی شهری چون سلطانیه بناکردند و به ~~اتمام PageV01P114 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0136.jpg) # ~~رسانیدند و در پای کوه بیستون شهر سلطان آباد جیمجمال، و در موغان1 در ~~کنار دریا # ~~شهری الجایتوآباد نیز بنا کردند. و در اثنای این حال میان خواجه ~~رشیدالدین و # ~~خواجه سعدالدین محمد ساوجی منازعت شد و بعد از آن خواجه سعدالدین را به # ~~درجهآ شهادت رسانیدند و خواجه علی شاه جیلانی را در وزارت مدخل دادند، # ~~مشروط بر آنکه از رای و تدبیر و استصواب خواجه رشیدالدین تجاوز نکند و ms115 ~~زمام # ~~اختیار کلی و جزوی در کف کفایت خواجه رشیدالدین باشد. # و الجایتو نیز عزیمت شام کرد و قلعهآ رحبه را بعد از زحمت بسیار مسخرکرد ~~و # ~~مراجعت نمود. در عقب او کبک و یسور جغتای بر خراسان تاختن کردند. بعضی # ~~مواضع را جابقین کرده باز گشتند. چون الجایتو آگاه شد لشکری از ایران ~~به # ~~ماوراءالنهر فرستاد. در ترمذ ونواحی ماوراءالنهر خرابی بسیارکردند و ~~مظفر به # ~~درگاه آمدند. الجایتو سلطان ابوسعید را به پادشاهی خراسان فرستاد و ~~امیر سونج را # ~~به اتابکی و امیر الامرائی او تعیین کرده ملازم او روانه گردانید. امرا ~~و ارکان دولت و # ~~سایر ایواغلی هر یکی پسری یا برادری در ملازمت سلطان ابو سعید روانه # ~~گردانیدند. # گویند که در آخر الجایتو مذهب شیعه گرفت و بدان سلوک میکرد. فاما در # ~~دولت خود جهان را چنان بیاراست که تا دور دامن قیامت از آن باز گویند. ~~و در غرهآ # ~~شوال سنهآ سبع و عشر و سبع مایه (727 ه/ 1327 م) از دار غرور به سرای ~~سرور # ~~رحلت کرد و در سلطانیه در عمارتی که خود بنا فرموده بود مدفون است. ~~عمرش به # ~~چهل رسیده بود. والله اعلم واحکم. # ذ کر پادشاهی ابوسعید بهادر خان # پادشاهی مستعد بود. همه نوع استعداد کسب کرده بود و اصحاب فضل و # ~~ارباب هنر را به غایت معزز و مکرم میداشت. در زمان او مجموع هنرها و ~~کمالات # ~~را رواج و رونق به درجهآ اعلی رسیده بود. چون خبر وفات پدرش به خراسان ~~رسید PageV01P115 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0137.jpg) # ~~امرا او را به تعجیل تمام به تبریز بردند تا به موجب حکم و وصیت پدر به ~~پادشاهی # ~~بنشست. در آن تاریخ دوازده ساله بود. به واسطهآ صغرسن زمان کلی و جزوی ~~قضایا # ~~در کف کفایت امیر چوبان نهاد، چنانچه بر پادشاه نامی بیش نبود. میان ~~خواجه # ~~رشیدالدین و خواجه علی شاه منازعت افتاد؛ امرا و اصحاب جانب خواجه علی # ~~شاه گرفتند تا عاقبت ms116 به سعی جمعی صاحب اغراض، خواجه رشیدالدین شهید # ~~شد. # بعد از وقایع بسیار یکی از امرای بزرگ با غلبهآ اتباع، معارض امیر چوبان ~~شدند و # ~~چوبان از ایشان هزیمت یافته پناه به پادشاه برد و مخالفان تصور داشتند ~~که سلطان # ~~ابو سعید در آن قضیه جانب گیرد و چوبان را بدیشان سپارد. پادشاه به یمن ~~الهام # ~~ربانی دریافت که ایشان چه فکر دارند. عزم محاربه نمود، در زنجانه رود ~~بهم # ~~رسیدند. جمعی خواستند که ایشان را به مطاوعت پادشاه درآورند. مفید ~~نیفتاد. # ~~پادشاه با وجود صغر سن جلادت نموده شجاعانه در میدان در آمد. امرا و ~~ارکان # ~~دولت از آن جرأت قوی دل شدند و دشمنان را بهم شکستند. به واسطهآ دلاوری ~~که # ~~در آن مصاف نموده بوده، امرا و وزرا عرضه داشتند که اسم مبارک بندگی ~~حضرت # ~~نیز مطابق جرأت باشد، و در آن تاریخ بهادر خان بر اسم سلطان ابوسعید ~~اضافه # ~~کردند. # و بعد از آن خواجه علی شاه نیز درگذشت و مدتی قضیهآ وزارت مختل بود، تا # ~~آخرالامر امارت و وزارت مجموع تعلق به دمشق خواجه گرفت و او به غایت # ~~صاحب اختیار شد. پادشاه در کار او فرصتی می طلبید تا به تدبیر امرا ~~آوازه # ~~درانداختند که امیر چوبان را در خراسان به حکم و فرمان پادشاه به یاساق # ~~رسانیدهاند و سرش می آورند. اتفاقا سری چند از آن دزدان و قطاع طریق ~~کردستان # ~~به اردو آوردند. تدبیر و تقدیر موافق شد؛ مردم برآشفتند که سر امیر ~~چوبان و کسان # ~~او است که از خراسان آوردند. و همان لحظه خانه بر امیر دمشق خواجه حصار # ~~کردند و چون روز شد او را بگرفتند و بکشتند، و سرش از قلعهآ سلطانیه در ~~آویختند. # ~~و حکم و یرلیغ به امرای پادشاه که مصاحب چوبان به خراسان رفته بودند ~~نوشتند # ~~که چوبان را آنجا بکشند. بعضی از امرای خراسان با او متفق شدند و عزیمت # ~~سلطانیه کردند. حسن پسر ms117 چوبان تدبیر کرد که: امرای سلطان که اینجا ~~مصاحباند PageV01P116 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0138.jpg) # ~~مجموع را بکش و سرهای ایشان را به اردو بفرست و این ملک را نگاه دار تا ~~به # ~~تدریج کرمان و فارس نیز در قبضهآ تصرف تو آید، و با پادشاهان الوس ~~جغتای طریقهآ # ~~خدمتکاری و دلخواهی مستحکم ساز تا ممد و معاون تو شوند، و به روزگار، ~~کین # ~~پسر باز خواه. چوبان سخن او نشنید و همچنان عازم سلطانیه شد. پادشاه ~~نیز لشکر # ~~جمع کرده بیرون آمد. چون پادشاه به ولایت قزوین و چوبان به حدود ری ~~رسیدند # ~~و میان ایشان مسافت اندک شد امرا حق ولی نعمتی پادشاه دانستند. # مطاوعت اولوالامر فرض عین شمردند و از پیش چوبان بگریختند و متوجه # ~~درگاه پادشاه شدند. چوبان از این حرکت متوهم شد. لشکرها و خزاین بگذاشت ~~و # ~~با خواتین و اتباع و آنچه سبکتر بود بگریخت و خواتین نیز به هر منزلی ~~چیزی باز # ~~می ماندند. او با هفده مرد از راه بیابان به هرات آمد. پناه به ملک ~~غیاثالدین کرت # ~~برد. ملک با او عهد و سوگند موکد کرد که قصد او نکند. آخر غدر کرد. او ~~را با یک # ~~پسر، جلو خان نام که نوادهآ الجایتو سلطان بود، وبعضی از نواب ومخصوصان # ~~بکشت، و سرشان به اردو فرستاد. # و چون حکومت اکثر ممالک فرزندان چوبان داشتند تمورتاش، پسر چوبان، از # ~~وهم و غضب سلطان متوهم شد. از روم بگریخت و به مصر رفت و در آنجا مقتول # ~~شد. و آنچه از فرزندان چوبان نامی داشتند مجموع تلف شدند. # و بعد از ایشان کار وزارت با استقلال، چنانچه هیچ کس را در آن مدخلی و # ~~اختیاری نبود، به صاحبزادهآ سعید خواجه غیاثالدین محمد رشید رجوع شد. و # ~~آن بزرگ زادهآ نیکو اخلاق بزرگ منش هر که با خاندان ایشان انواع خرابی ~~کرده بود # ~~عوض آن اضعاف تربیت بجای می آورد. به تخصیص با جمعی که هواداری و # ~~هواخواهی ms118 کرده بوده باشند توان دانست که چه نوع بزرگی و الطاف کرده ~~باشد. # و سلطان را گویند که مسموم شد. والله اعلم. ### | ذ کر ارپا خان # بعد از سلطان ابوسعید او را پادشاه ساختند. غیاث الدین محمد رشبد را بکشت # ~~و مملکت بهم برآمد. امیر شیخ حسن بغداد رفت و شیخ حسن کوچک با اشرف ~~PageV01P117 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0139.jpg) # ~~اتفاق کرده آذربایجان را بگرفتند و سلیمان خان را پادشاه گردانیدند. ~~چون شیخ # ~~حسن کوچک را مهلت نبود، زنش در مستی چنانک مشهور است قصهآ آخرکرد. بعد # ~~از آن اشرف موسی خان را بنشاند و هم خود از او وهم [کرد] و او را بکشت؛ ~~و علی # ~~پادشاه را اجلاس کرد و او را نیز در آن چند روز بکشت؛ و خود دم سلطنت ~~زد و # ~~برادرزادهآ خود را، پیر حسین، به فارس فرستاد. و خود آذربایجان و عراق ~~هر دو را # ~~بگرفت. بعد از آن تغای تیمور خان در خراسان خروج کرد و بنیاد احیای ~~توره کرد. # ~~عاقبت خواجه مسعود سربدار از سبزوار خروج کرد؛ او را بکشت. در مازندران # ~~مدفون است والله اعلم بالصواب. ### | ذ کر جلوس # هولا کو خان بن تولوی خان بن جنکیز خان1 # نخست که در تاریخ سنهآ اثنی و خمسین و ستمایه (652 ه/ 1254 م) روی به # ~~ممالک ایران نهاد زمستان آن سال در ماوراءالنهر قیشلامیشی کرد. بر اول ~~بهار از # ~~جیحون عبور نمود. به قهر و قمع ملاحده مشغول شد. پیش از وصول او ~~جورماغو # ~~نویان قهستان را استخلاص نموده بود و در اصفهان قتل عام کرده، اما به ~~واسطهآ # ~~کثرت لشکر بغداد یک دوکرت که متوجه دارالسلام شد بی مقصودی باز گشت. # ~~امرای مغول مثل کتبوقا و ارغون آقا چه به لطف و چه به عنف به دارائی ~~ممالک # ~~خوزی مشغول بودند. چون خبر وصول هلاکو خان متواتر شد مجموع ایشان با # ~~حکام دیگر ممالک به درگاه پیوستند اما خور شاه که بقیهآ دودمان ms119 حسن ~~صباح بود # ~~به اعتماد حصانت قلاع حصین که داشت به ملازمت ارد و رغبت نکرد. هلاکو ~~خان # ~~ایلچیان به احضار او فرستاد و تخویفی که قاعدهآ مغول است در مکاتبات ~~تذکار # ~~نمود. خورشاه متواتر از تخلف خود عذرها به درگاه مینوشت و معتبران را ~~لاینقطع # ~~پیش میفرستاد. بعد از آنکه رایات نصرت شعار از حدود دماوند بگذشت به # ~~ضرورت خود نیز استقبال کرد. پس هلا کو خان یک یک از مجموع قلاع را از ~~اختیار PageV01P118 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0140.jpg) # ~~او به در آورد و چون شر آن طایفه را بالکلی از سر مسلمانان دفع کرد او ~~را مصاحب # ~~ایلچیان به درگاه قاآن فرستاد. و چون به المالیق برسید یرلیغ بیامد که ~~هم در راه به # ~~یاساق رسانیدند. # بعد از آن هولاکو خان متوجه بغداد شد. مستعصم بالله به اغوای سلیمان شاه # ~~دواتی و ابن علقمی که وزیر بودند تمرد نمود، تا چنانچه مشهور است بغداد ~~کرها و # ~~جبرا شد و مستعصم به سیاست رسید. ممالک ایران بالکلی صافی گشت و حکام # ~~بلاد روم نیز به اطاعت آمدند. چند کرت میان هولا کو خان و باتو و برکای ~~جنگهای # ~~صعب شد اما ظفر او را بود. در ایام دولت خود به استصواب خواجه ~~نصیرالدین # ~~محمد الطوسی رصد ببست و زیج خانی که امروز سند مستخرجان کافهآ عالم است # ~~به نام او نوشتند. اگر چه کافر بود عدالتی تمام داشت. بعد از آنکه ده ~~سال سلطنت # ~~کرد به تاریخ سنهآ ثلاث و ستین و ستمایه (663 ه/ 1265 م) در دیه ~~خوارکان به # ~~سکته فرو رفت. چهل و هشت سال عمر داشت. وزیر او شمس الدین بیتکچی بود. ### | ذ کر جلوس # اباقا خان بن هولا کو خان # در زمان حیات پدر به حکومت خراسان منصوب بود. بعد از وفات او در # ~~مسلم داشت. اباقا سرای که در نهایت یایلاق بیش برماق واقع است از آثار ~~او است. # ~~وسعت مملکتش از ابتدای بخارا تا ms120 نهایت شام رسیده. عدالتی به طبقه داشت ~~و به # ~~هیچ نوع در بند مضرت هیچ طایفه نبود. مدت هفده سال به استقلال و اختیار # ~~سلطنت کرد. در سنهآ ثمانین و ستمایه (680 ه/ 1281 م) از افراط مداومت # ~~شراب فرو رفت. مدفن او در اباقا سرای مذکور واقع است. ### | ذکر جلوس # تکودر بن هولا کو خان # ~~بعد از برادر پادشاه شد و به جهت آنکه اهالی اسلام رغبت سلطنت او کنند ~~خود PageV01P119 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0141.jpg) # ~~را احمد نام کرد. چون خبر وفات پدر به ارغون خان رسید خراسان را به طرح # ~~بگذاشت و متوجه آذربایجان شد. احمد، اقبوقا را که رکن اعظم دولت مغول ~~بود، # ~~نامزد آن گردانید که برود و هم در راه ارغون را به خرج کند. اقبوقا به ~~واسطهآ شوکت # ~~جمعی که همراه او بودند ارغون را بگرفت و در خیمه باز داشت که به شب ~~قصد # ~~دفع او کند. با خود اندیشید: وخامت قتل سلاطین به روزگار اولاد قاتلان ~~برسد و # ~~اوروغ بر اوروغ آن شخص مطعون و ملعون گردند. عنان از یرلیغ احمد ~~بگردانید و # ~~ارغون را از بند بیرون آورده هم در آن شب مطیعان را بنواخت و متمردان ~~را بر # ~~انداخت و به معاونت همان لشکر روی به دفع احمد نهاد. بعد از محاربه و ~~محاکاء # ~~بسیار احمد به حکم ارغون مقتول شد. ### | ذکر جلوس # ارغون خان بن اباقا خان بن هولا کو خان # چون در شهور سنهآ ثلاث و ثمانین و ستمایه (683 ه/ 1284 م) بعد از قتل عم # ~~بر سریر سلطنت نشست، جمعی را که مدد علت شده بودند متعاقب احمد به # ~~یاساق رسانید. بعد از آن به فتح دیگر بلاد مشغول شد و جزایر و دیاربکر ~~بگشود. # ~~چون کار مملکت استقرار یافت اقبوقا را که آن همه حقوق بر او ثابت کرده ~~بود، # ~~بکشت و رجوع وزارت به شمس الدین صاحب دیوان کرد. روزی در خیال او گردید # ~~که به ms121 رسم اختای1 قاعدهآ چاو بنیاد نهد. جمعی از خوش آمد گویان تحسین و # ~~تصدیق نمودند. مدت یک ماه مبایعات بالکلیه مسدود شد. چون اهتمام تمام ~~در # ~~اتمام آن معامله داشت که هیچ کس را عرضهآ عرض خرابی مملکت نبود تا حدی ~~که # ~~اگر فرزند او در آن باب سخن گفتی به سیاست رسیدی. بعد از استقلال تمام ~~روزی # ~~در اثنای طوف، گذار او به بازار شهر افتاده مجموع دکاکین را بسته دید و ~~کیفیت # ~~پرسید. هیچ کس هیچ نگفت. ناگاه شخصی تاجر به سر راه آمد و بخچهای از ~~کاغذ # ~~چاو بر زمین نهاد و گفت: روا باشد که در عوض خرواری طلا بخچهآ کاغذ از ~~این شهر PageV01P120 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0142.jpg) # ~~برم. ارغون برفت و موجب خرابی مملکت معلوم کرد و فرمود تا بر قرار قدیم # ~~دارالضربها را به کار داشتند. و باغچهای که به طرف شرقی تبریز به جهت ~~او # ~~ساختهاند و سی و هفت دیه در آن محوطه معمور و مزروع است، از آثار اوست. # ~~سی و هشت سال عمر داشت و در سنهآ تسعین و ستمایه (690 ه/ 1291 م) # ~~بیمار شد. ایغوران با سیماب ادویهای چند ترکیب به خورد او دادند مفید ~~نیفتاد و # ~~بمرد. و مقبرهآ او در حوالی شهر او واقع است. ### | ذکر جلوس # کیخاتو خان بن اباقا خان # مادر او توقداق خاتون بود. پیوسته به صحبت درویشان تقرب نمودی و با اهل # ~~تصوف صفائی تمام داشت؛ بعد از ارغون به واسطهآ آنکه غازان در خراسان ~~بود # ~~کیخاتو بر تخت سلطنت مستولی شد و مجموع دفاین و خزاین را به امید آنکه # ~~سلطنت بدو بماند بر همگنان صرف کرد، اما چون غازان برسید بر مقتضای # ~~مصلحت وقت به اطاعت وانقیاد راضی شد، عاقبت الامر به معاونت نوروز و # ~~حسن تدبیر رشید، سلطنت از کیخاتو به غازان منتقل شد؛ بعد از آن که چهار ~~سال # ~~حکومت کرده بود در سنهآ اربع و تسعین و ست مایه ms122 [694 ه/ 1295 م] در ~~جلگهآ # ~~اران کشته شد. در عهد او وزارت به صدرالدین زنجانی مفوض بود. ### | ذکر جلوس # سلطان محمود غازان خان بن ارغون خان # ~~چون از کار کیخاتو خاطر جمع کرد و باید و را که دشمن بزرگ مملکت بوده ~~به دست # ~~آورد مملکت بر او قرار گرفت و همچنان به دستور سابق منصب وزارت به # ~~صدرالدین مسلم داشت. از صغر سن به هیچ وجهی میل خاطر مبارکش به عبادت # ~~اوثان نمیکشید و پیوسته خواهان آن بود که به کلمهآ توحید بگردد. شیخ ~~زادهآ اعظم # ~~محیی الدین عبدالملک الحموی آثار ولایت واخبار خوارق عادت او شهرتی ~~تمام PageV01P121 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0143.jpg) # ~~دارد به اسم تهنیت تخت روی به اردوی همایون نهاد. در حین ملاقات جمعی ~~از # ~~بخشیان ایغور در صحبت غازان حاضر بودند و بحثی چند در اعتقادات می رفت. # ~~اویغوران به تأویلات مزخرف غلبه میکردند و انفعال آن بر غازان عاید ~~میشد. # ~~چون شیخزاده عبدالملک تشریف داد، بعد از شرایط مصافحه مبحث را به طرح # ~~نهادند. حضرت شیخ زاده هم از اطوار ایشان به ایشان غلبه کرد چنانک هیچ ~~یک از # ~~ایشان را مجال جواب نماند. غازان خان از غایت لذت آن حال کلمهآ توحید ~~قبول # ~~کرد و بفرمود تا بخشیان را به زاری زار بیرون کشیدند. مجموع امرا ~~موافقت نمودند. # ~~بعد از آن علمای مذاهب فرق اسلام را بطلبید و حقیقت اجتهاد هر یک را ~~بپرسید. # ~~خاطرهآ هیچ یک از آنها قبول نکرد و بگفت که: از قراجو بر مقتضای مصلحت ~~خود # ~~این ترها[ت] را وضع کردهاند. مذهب آن است که فرزندان محمد دارند. بعد ~~از آن # ~~تقلید مذهب اثنا عشریه بکرد و متوجه مشهد متبرک نجف شد. عیار این عقیده ~~که # ~~داشت، از شرف صحبت مجاوران آن بقعهآ شریفه به سکهآ یک جهتی مسکوک شد و # ~~خواست که نخست به جهت انتقام خون حضرت حسین - علیه السلام - ممالک شام # ~~عالیها و سافلها سازد و بعد از ms123 آن سکه و خطبهآ ممالک ایران را بالکلی ~~به منقبت ائمه # ~~معصومه مشرف گرداند. بحمدالله تعالی که در مدت هشتصد سال تمنائی که # ~~مجموع سلاطین سلف را در خاطر میگردید و متمشی نمیشد، حضرت سلطان # ~~غازی - خلد الله ملکه و سلطانه - به تقدیم رسانید وسکه اثنی عشریه بر ~~جبههآ # ~~درست جعفری بنشاند و حق را به مرکز خود قرار داد. # القصه چون اختیار الوس مغول به دست نوروز بود و صدرالدین زنجانی # ~~می خواست دولت از دودمان مغول انتقال یابد، نخست به دفع نوروز مشغول شد ~~و # ~~شخصی مجهول را با چند تقوز قماش نزد بازرگانی فرستاد که این را بر سبیل ~~بیلاک # ~~نوروز به مصر برد و مکتوبی مشتمل بر آنکه: من غازان را دفع خواهم کرد، ~~تو نیز به # ~~زودی متوجه [شو] تا آسان تو کفایت، بنوشت و در میان آن رخوت پنهان ~~ساخت. # ~~بعد از چند روز دیگر برادر نوروز که ملازم اردو بود، به خانه طلبید و ~~در وقت آنکه # ~~جامهآ تشریفی در بر او میکرد مکتوبی دیگر که از حاکم به نوروز نوشته ~~بود که من بر # ~~قرار بلجار متوجه خواهم شد زینهار تا از گفتهآ خود و سر در مهر قبترغای ~~او نهاد. # ~~چون مدت ده روز از این حرکت بگذشت، روزی بیهنگام به در خلوت غازان خان ~~PageV01P122 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0144.jpg) # ~~آمد و باز طلبید که مهمی نازک واقع است. پیش از وقوع فتنهآ بزرگ ~~میخواهم تا به # ~~عرض رسانم. بعد از آنکه باز یافت آن مقدمات را به عبارتی که قابل قبول ~~بود # ~~بگفت، غازان، ایلچیان به احضار آن بزرگان به تعجیل روان کرد تا از بلاد ~~جزایر او را # ~~یا بارهائی که داشت بیاوردند. قضا را در اثنای آن تفحص، آن بخچهآ قماش ~~مکتوب # ~~بدست آمد. صدرالدین گفت: هر آینه که مثل این از مصر نیز به نوروز آمده ~~باشد. # ~~برادر او را گرفته در کیسه و جیب قبترغا که دارد تفحص نماید ms124 تا حق از ~~باطل مفروق # ~~شود. بیچاره غافل ایستاده بود که به خلوت آورده سر تا پای او بکاویدند ~~و آن # ~~مکتوب سر به مهر که قبترغا داشت بستدند. غازان خان را مجال تحمل نماند ~~و # ~~فی الحال مثال داد تا آن بیگناه را بکشتند. بعد از آن جمعی از امرا را ~~تعیین کرد که به # ~~تاخت و به تعجیل روی به یورت نوروز نهادند. او در جلگهآ اران با ایل و ~~الوس خود # ~~غافل و فارغ نشسته بود که از اطراف و جوانب جبه پوشان مکمل در ریختند. ~~نوروز # ~~از غایت تهتک امر داد تا جمعی از غلامانش که حاضر بودند دست به تیر ~~کردند. # ~~فایده نداد. بیچاره را گرفتن همان بود و پاره پاره کردن همان. از شئامت ~~این حرکت، # ~~رکن اعظم از عالیها، سافلها شد. بعد از چند روز امرا مثل قتلغ شاه و ~~چوپان از آن قدر # ~~اندک وقوفی حاصل کردند اما هیچ کس را یارای نطق نبود. صاحب اعظم خواجه # ~~رشیدالدین فضل الله المتطبب در خفیه متفحص میبود تا وقتی که کاتب آن # ~~مکتوبات و رسانندهآ آن را به حسن حیل معلوم کرد. صدرالدین هم از آن ترس ~~که # ~~مبادا از ممر رشید، بخیه بر روی کار افتد در قصد او اقدام نمود و با ~~قتلغ شاه چنان # ~~تقریر کرد که رشید او را در حضرت پادشاه نکوهش میکند و بعد از آن سخنی ~~چند # ~~غرض آمیز باد انگیز از قتلغ شاه به پادشاه رسانید. پادشاه به واسطهآ ~~حرکتی که از # ~~نوروز شنیده بود به امرای مغول اعتمادی نداشت. بر قتلغ شاه نیز روزی ~~ذکر آن کرد. # چون قتلغ شاه در یک دو مجلس مزاج پادشاه را متغیر دید، حمل بر آن سخن # ~~کرد که صدرالدین شنیده بود. روزی در حین توقامیشی با رشید باز خورد و ~~با او # ~~گفت که: تا امروز میان ما و تو هیچ نوعی از انواع خاطر ماندگی نبوده. ~~چه ms125 معنی را # ~~حکایات موحش از من به عرض میرسانی؟» رشید دانست که مبداء این شنقصه # ~~چه بوده. هیچ نگفت تا روزی که هر دو در مجلس کنکاج پادشاه حاضر شدند. # ~~رشید به زانو در آمده اوجیمیشی کرد که: پادشاه اسلام واقف ظاهر و باطن ~~این PageV01P123 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0145.jpg) # ~~مخلص است و هیچ وقتی نسبت به تکفیر امیر قتلغ شاه از این بنده سخنی ~~شنیده # ~~است. پادشاه سوگند به غلاظ و شداد یاد کرد. رشید گفت: «روا نباشد که ~~چون # ~~نوروز بی گناه بخسبد و صدرالدین بر مسند وزارت سالما غالما بنشیند. ~~پادشاه را از # ~~قتل نوروز به غایت پشیمانی بود. کیفیت این مقدمه را از رشید استفسار ~~کرد. رشید # ~~آنچه معلوم داشت به عرض رسانید و اشارت کرد تا آن کاتب را با رسانندهآ ~~بیلاک # ~~حاضر کردند. پادشاه صدرالدین زمانه اندرون طلبید. صدرالدین چون آن دو ~~کس را # ~~در مجلس پادشاه بدید به دست و پای فرو مرد و در سؤال اول میدارمیشی ~~کرد. # ~~پادشاه مثال داد تا هم بر دربار قتلغ شاه او را به دست خود از میان به ~~دو نیم زد. بعد # ~~از آن پسر نوروز را که در بند بود اطلاق کرد. عذر بسیار بخواست و از هر ~~صده سه # ~~کس را سالنامیشی کرده، مصاحب او به کلات کوه خراسان فرستاد. قوم جاونی # ~~قربان از نسل ایشاناند. # بعد از آن عدالت و تقوی و ورع پادشاه غازان به مثابهای رسید که اکثر شب ~~به # ~~تلاوت و عبادت بسر میبرد و از صنعت کاردگری تهیه مزودهآ خاص خود # ~~می فرمود. بعد از آن فرمان کرد تا مجموع وجوه گرد آمدهآ خزاین را در ~~وجه عمارت # ~~بقاع خیر بنهادند و سرکارها را الیشمیشی کرده ترتیب بنیاد عالی شم و ~~ابواب البر # ~~مشغول شدند. خیرات و مبراتی که به جهت موقوفات آن عمارت عالی تعیین شده # ~~مشهور و معروف است؛ به جهت آن در این مختصر تکرار نکردیم. # مدت نه ms126 سال سلطنت کرد و سی و سه سال عمر یافت. و در سنهآ ثلاث و # ~~سبع مایه (703ه/ 1303 م) از اثر هوا در قیشلاق اران به جوار حق پیوست. # ~~صندوق مبارکش را به تبریز نقل کردند و خوابگاه او امروز در آنجا است. ### | ذکرجلوس # سلطان محمد اولجایتو خدابنده بن ارغون خان # پادشاهی به غایت حلیم، سلیم، ذو شوکت، بزرگ همت بود، چنانچه مدت # ~~العمر به فسق وفجور وجور وظلم مرتکب نشد. همه وقتی صحبت با سادات و # ~~اشراف و فقها و فقرا داشتی و امرا و ارکان دولت خود را نیز بدین معنی ~~ترغیب PageV01P124 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0146.jpg) # ~~کردی. به جهت خلود نام نیک و یادگار دولت بزرگ در جلگهآ قونکقرالنگ [= # ~~قنغرآلانگ] طرح سواد دلپذیر سلطانیه را انشا کرد. و به جهت خوابگاه، ~~طرح آن # ~~گنبد عالی را با آن محوطه از سنگ و رخام تراشیده و موازی، و هزار خانه ~~ازگچ و # ~~سنگ، و بقاع خیر به مثل دارالشفا و دارالحدیث و دارالضیافه و ~~دارالسیاده و مدرسه # ~~و خانقاه و مسجد جامع در پیرامون آن بنا فرموده، چنانکه مسافران بر و ~~بحر عالم در # ~~هیچ سرزمینی قرینهآ آن عمارت عالی را نشان نمیدهند. # و در تعصب مذهب اهل بیت - صلوات الله علیهم - مبالغهآ تمام داشت. مدت # ~~شانزده سال ممالک ایران را از حد اسکندریه تا حدود ماوراءالنهر در ~~حبالهآ عدل و # ~~مرحمت خود معمور داشت و به سنهآ سبع و عشر و سبع مایه (717ه/ 1317 م) ~~در # ~~چهل سالگی به مرض طبیعی وفات یافت. خوابگاه مبارکش در آن گنبد عالی ~~واقع # ~~است. ### | ذکر جلوس # سلطان ابوسعید بن اولجایتو بن ارغون خان # پادشاهی مستعد، ملیح، لطیف، فاضل، عاقل بود. به واسطهآ آنکه در صغر سن # ~~جلوس فرمود و چوپان که امیرالامرا بود بر حضرتش بغی کرد و به مجموع ~~امرا یک # ~~سخن شده به تمچهآ تخت برخاست. پادشاه ابوسعید با هفده هزار سوار چتر # ~~برافروخت و روی به مقابلهآ او ms127 نهاد. چون در جلگهآ اوجان ملاقات دست داد # ~~مجموع امرا وجمهور لشکر مجرد مطالعهآ چتر ابوسعید عنان ریز از پیش ~~چوپان # ~~متخلف شده پناه به سایهآ چتر پادشاه آوردند. چوپان به طرف خراسان ~~گریخت. # ~~ایلچی متعاقب او برسید. ملک غیاثالدین هرات بر امتثال مثال عالی او را ~~گرفته # ~~بسپرد تا به یاساق رسانید، و از اولاد او نیز هرکه بدست آمد سیاست ~~یافت. # چون سلطان ابوسعید بر مملکت مستولی شد دست متغلبان و متمردان را از # ~~دامن مملکت کوتاه گردانید و سریر سلطنت به سایهآ عدل و مرحمت او ~~سرافراز # ~~شد. چون در اوان طفولیت او، صاحب زادهآ اعظم غیاثالدین محمد بن رشید ~~انواع # ~~کوچ های پسندیده و خدمات لایقه به تقدیم رسانیده بود اختیار وزارت به ~~وجود PageV01P125 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0147.jpg) # ~~بزرگوارش مفوض گردید. چنانچه رشیدیان دیگر باره مستقل شدهاند. اختیار ~~بغداد # ~~به دست برادر خود اسمعیل داد، چنانک مآثر او از بازار و مدرسه و خانقاه ~~هنوز در # ~~آن دیار ظاهر است. # چون به واسطهآ وقوع حادثهآ خواجه رشید، اکثر عمارات او ناتمام مانده بود # ~~غیاثالدین محمد آن همه را به اتمام رسانید و دست به تربیت اهل فضل ~~برآورد، # ~~چنانک در اقصای جمهور بلاد، مستعدان هر فن را وجه معاش و انتعاش فراخور ~~هر # ~~یک تعیین فرمود و مجموع فضلا را که معاصر بودند هر سال چند کرت از ~~انعام و # ~~احسان خود محظوظ و ملحوظ گردانید. همانا که مگر بعد از او بنیاد کرم از ~~تخمهآ # ~~تازیک برافتاد و بعد از آن هیچ وزیری آن استقلال و اختیار به خود ندید. ~~پیوسته # ~~پادشاه را به کسب نام نیک و شروع کارهای خیر رهنمونی میکرد. شهر یازک ~~که # ~~چشم و چراغ عمارتهای عالم است به جهت خوابگاه بوسعید انشا کرد. # پیش از آنکه آن عمارت عالی تمام شود، در سنهآ ست و ثلثین و سبع مایه (736 # ~~ه/1336 م) سلطان به رحمت حق پیوست. چهل و یک سال عمر ms128 داشت و هفده # ~~سال سلطنت کرد. زعم مستوفی آن است که مسموم شده. بعد از وفات، صندوق # ~~مبارکش را در شهر یازک دفن کرده بودند. به تاریخ سنهآ اثنی و ثمانمایه ~~(802 ه/ # ~~1400 م) امیرزاده امیرانشاه بفرمود تا به پهلوی سلطان محمد بردند. ### | ذکر جلوس # رپا خان بن جوشکاب # بعد از وفات سلطان ابوسعید به جهت نظم و نسق ایل والوس به اتفاق جمهور # ~~امرا پادشاه شد و برقرار سابق وزارت به چند مرتبه از وجود پادشاه برتر ~~بود و اکثر # ~~بلاد به تصرف گماشتگان او، چنانچه اگر خواستی به یک روز دود از دودمان ~~او # ~~برآوردی، ارپا نیز از این دغدغه به قصد وزیر نکوشید. بعد از آنکه شش ~~ماه از # ~~جلوس او بگذشته بود، ناخبر وزیر را بکشت. جمعی امرا مثل شیخ حسن و امیر # ~~حسین کماخی و شیخ حسن بن چوپان و اشرف و سایر دیگر امرا از این حرکت # ~~برآشفتند و اهل مملکت بالکلی دو گروه شدند، چنانچه آتش فتنه بالا گرفت، ~~و PageV01P126 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0148.jpg) # ~~چنان شد که روز روشن کسی را در اردو مجال تردد نماند. نیم روز که ارپا ~~سر غفلت # ~~به بالین قیلوله نهاده بود، امرا کورکهآ عصیان را به دوال طغیان در ~~زلزله آوردند و از # ~~هر جانبی دریاهای لشکر به جوش در آمد. ارپا خواست که آن سیل بلا و ~~طوفان ابتلا # ~~را پیش بندی کند، میسر نشد. هم از نزدیکانش جمعی که محل اعتماد او ~~بودند # ~~بیچاره را به تیغ گرفتند و مملکت آرمیده به بلقاق و بورکمیشی روی نهاد، ~~چنانچه # ~~کیفیت آن را در محل خود شرح خواهیم کرد. ### | ذکر جلوس # هوسی خان بن علی بن بایدو1 # بعد از قتل ارپا، چون استقامت مملکت بی پادشاهزادهای که از اوروغ جنکیز # ~~خان باشد میسر نمیشد، شیخ حسن کوچک و اشرف اتفاقی کردند، موسی خان را # ~~به سلطنت نشاندند، اما اختیار تمام به دست شیخ حسن بود. ترکمانان [که] ~~خویش ms129 # ~~مادر شیخ حسن باشند؛ به تکلیفات مالایطاق اهالی تبریز را به جان ~~آوردند، چنانکه # ~~هیچ مرد را اختیار به زن خود نماند و متمولان به دیناری محتاج شدند. ~~موسی خان # ~~هر چند که در ضبط امور مبالغه میکرد به جائی نمیرسید، تا شبی خاتون شیخ # ~~حسن به واسطهآ رشکی که لازمهآ زنان است خصیتین شوهر خود را در حین مستی # ~~بگرفت و چندان بفشارد که بمرد. بعد از او اختیار امارت به دست اشرف ~~افتاد. # ~~چون اول وسیله بود فکر کرد که مبادا طباع مردمان به حسب خاصیت، مایل به # ~~سلطنت موسی خان شود، دفع او را اهم مهمات دانست و در سنهآ تسع و ثلثین ~~و # ~~سبع مایه (739 ه/ 1339 م) بیچاره را شهید کرد. # بعد از او علی پادشاه را بنشاند. و چون دو سال از آن واقعه بگذشت، جمعی # ~~راهنمونی کردند که: اغول در خاندان جنکیز خان نمانده است، همان به که ~~خود را # ~~بر سیرت ملوک ماضی به لقب اشرف ملقب سازی و به ضرب شمشیر آبدار اختیار # ~~ملک و ملت بستانی. این سخن او را موافق نمود و علی پادشاه را بکشت و ~~اختیار # ~~مملکت به دست فرو گرفت. PageV01P127 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0149.jpg) ### | [طغاتیموریان] # ذکر جلوس طغاتیمور خان # از اوروغ او موسم قلاغای بوده است، به اتفاق سربدال سبزوار و سرداران # ~~مازندران و قومش و طبرستان خروج کرد و مملکت را تحت فرمان خود درآورد. # ~~بعد از آنکه امور مملکت نظام و انتظام یافت، دست تغلب بر معاندان و ~~معاونان # ~~خود بگشود و نخست به قلع اثر سربدال مشغول شد. چون دولت مساعد نبود، # ~~میسر نگشت و ناخبر به دست ایشان مقتول گشت. پنجاه و یک سال عمر داشت و # ~~هفت سال حکومت کرد. ### | ذکر جلوس # لقمان پادشاه بن طغاتیمور خان # بعد از پدر به معاونت امیر ولی، در استراباد بر تخت نشست، اما هنوز آشوب # ~~سربدال فرو ننشسته بود، عاقبت الامر جمعی از بدنفسان [امیرا] ms130 ولی را بر ~~آن داشتند # ~~که او را بگیرد. لقمان پادشاه به وقت افتاد و عنان فرار به طرف ماوراء ~~النهر معطوف # ~~ساخت و به درگاه عالم پناه حضرت سلطان غازی ملتجی شده، بعد از چند سال ~~که # ~~در آن حدود به غربت بسر برد آخر الامر از یمن التفات حضرت سلطان غازی ~~بعد از # ~~آنکه مازندران از دست [امیر] ولی مستخلص شد، حضرت سلطان غازی حضرتش # ~~را در استراباد بنشاند و تا دیری در حکومت بسر برد. PageV01P128 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0150.jpg) ### | پیرک پادشاه] # بعد از آنکه به مرض طبیعی وفات یافت، حضرت سلطان غازی پسر او پیرک # ~~پادشاه را به جای پدرش بنشاند و حاکم ولایت گردانید، و مدت مدید در ~~تصرف او # ~~بود. اما بعد از آنکه حضرت سلطان غازی به جوار حق پیوست، او را تمنای # ~~جهانگیری در سر افتاد، چنانکه در وقت توجه امیرزاده میرانشاه به طرف ~~خراسان # ~~به ساورین محفظه1 نیز التفات ننمود و در وقت عبور لشکر به سر راه آورد ~~و جنگ # ~~نیز بکرد. دو کرت دیگر به اتفاق متمردان سربدال با لشکر امیرزاده شاهرخ ~~مصاف # ~~داد و منهزم شد. بعد از آنکه سید خواجه بن شیخ علی بهادر از خراسان ~~طغیان # ~~نمود، بعد از انکسار بدو ملتجی شد. # ~~چون امیر زاده شاهرخ با لشکرهای گران متعاقب برسید در ظاهر استراباد ~~مصاف # ~~داد و چنان از هم بریخت که بعد از آن بالکلی از صدد وجود بیفتاد و به ~~خوارزم # ~~رفت. بعد از آنکه عمر بن امیرزاده میرانشاه از استراباد لشکر به خراسان ~~برد و # ~~شکسته شد، او از خوارزم بیامد و دیگر بار بر استراباد مستولی گشت. چون ~~قوتی # ~~نداشت به مجرد لشکر خراسان فرار بر قرار اختیار نمود و در همان ناکامی ~~فرو رفت. # ~~امروز پسر او در شروانات مقیم است. PageV01P129 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0151.jpg) # طیقهآ اولاد چوبان # که در آذربایجان و عراق و فارس بودهاند # بعد از سلطان بوسعید، ارپا خان صاحب اعظم غیاث ms131 الدین محمد بن رشید را # ~~بکشت. امیر شیخ حسن بزرگ که پسر امیر حسین کماخی بود، از اولجاتای ~~سلطان # ~~بنت ارغون خان متولد شده، خروج کرد و ارپا کشته شد. امیر شیخ حسن به ~~بغداد # ~~رفت و دلشاد خاتون را زن کرد. ناگاه پسران تیمورتاش بن چوبان، اشرف و ~~شیخ # ~~حسن، خود خروج کرده تبریز را به دست فرو گرفتند. شیخ حسن در تبریز نشست ~~و # ~~پیر حسین را که برادر او بود، به شیراز فرستاد. و اشرف، تبریز را ضبط ~~کرده لشکر به # ~~عراق آورد و نتوانست که بگیرد. اما پیر حسین از محمود شاه اینجو شکسته ~~شده # ~~پیش اشرف آمد و به اتفاق بر سر فارس رفتند. امیر شیخ ابو اسحق خرد1 ~~بود، او را # ~~اشرف بگرفت. مولاناء اعظم به حیل خلاص کرد و به اتفاق فارسیان اشرف را # ~~بشکستند. چون اشرف به آذربایجان رفت جانی بیک خان از اوزبک آمده او را # ~~بکشت و بردی بیک را در تبریز نشاند و خود به الوس دشت قبچاق معاودت ~~کرد. # ذ کر حکومت شیخ حسن کوچک # بر آذربایجان استیلا یافت. عمارات خیر در تبریز بنا کرد و هنوز بر جای ~~است. # ~~فاما ظلمی تمام در نفس داشت و از افعال بد او هنوز در آذربایجان ~~بازگویند. عاقبت PageV01P130 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0152.jpg) # ~~به کیفر آن رسید و کیفیت آن در صدر نوشته شده و در جمول وفات نیز مرقوم ~~است. # ذ کر ملک اشرف بن تیمور تاش بن چوبان # یاساق سخت داشت و حرصی تمام، چنانچه قبور سلاطین را بگشاد و جواهر و # ~~آلات بسیار از قبرهای ایشان بیرون آورد. ### | ذ کر پیر حسین # در اوان دولت او فارس به غایت معمور بود و در باب فضایل او مولانا # ~~جلال الدین طبیب و خواجوی کرمانی قصاید وکتب بسیار دارند؛ و تا اکنون ~~هر # ~~نسخهآ غریب که در فارس به دست افتد از کتابخانهآ او باشد. # ذ کر طبقهآ اولاد چوبان # ذکر جلوس ms132 ملک اشرف چوبانی # شخصی به غایت قهار جبار بود، چنانچه دخمهآ سلاطین مغول را بگشاد و تا # ~~کفن و آنچه در آن حفرات مدخر بوده بستد. نخست که امور مملکت به دلخواه # ~~منتظم گردانیده برادرزادهآ خود پیر حسین بن شیخ محمود را به حکومت فارس ~~و # ~~عراق نامزد گردانید. بعد از آنکه پیر حسین خاصر و خایب از فارس باز ~~گردید، # ~~اشرف متوجه استخلاص این ممالک شد. نخست که به اصفهان رسید اهالی آنجا ~~را # ~~بفریفت تا از طریق غدر فتح کند. از پیش نرفت. خواست که جنگ در اندازد. ~~از # ~~کوچه باغ نیز مجال گذشتن میسرنشد. ازلج اصفهانیان روی به تخریب نواحی ~~نهاد و # ~~کرتمان را که بر کنار زندهرود واقع است، محاصره نمود. بعد از جنگ و ~~حملهآ بسیار # ~~مأیوس باز گردید و روی به فارس نهاده در باغ مسعودآباد فرود آمد. نیم ~~روزی رنود # ~~و اوباش شهر شبیخون آوردند. اکثر لشکر اشرف به تاخت و تالان متفرق گشته ~~بود. # ~~از صدمهآ تیر دل دوز و شعلهآ شمشیر آتش افروز بی آنکه مقاومتی توانند ~~کرد به یک PageV01P131 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0153.jpg) # ~~بار راه گریز پیش گرفتند و همه آن تمول و تجمل که آورده بودند بر جای ~~گذاشته راه # ~~آذربایجان پیش گرفتند. قضا را جانی بیک از دشت قبچاق با لشکری گران به # ~~آذربایجان آمده بود، اشرف بی آنکه مصاف دهد یا مقابله کند بر دست لشکر ~~دغدغ # ~~[کذا] گرفتار شد و در سنهآ خمس و اربعین و سبع مایه (745 ه/ 1344 م) ~~مقتول # ~~گشت. ### | ذ کر سیرت # پیر حسین بن شیخ محمود بن چوبان # چون حکومت کرمان را به دست محمد مظفر رجوع کرده خود بر تخت فارس # ~~نشست، بعد از آن که مدت یک سال حکومت کرد قضیهآ اشرف و جانی بیک دست # ~~داد. او به جهت مدد و معاونت عم روی به تبریز نهاد و میخواست که تاشی # ~~خاتون، مادر امیر شیخ را به جهت نوا ms133 با خود ببرد. خاتون بر سر استری پر ~~بار سوار # ~~شده از محلهآ موردستان می گذشت. یکی از اراذل چون او را بدان حال دید ~~از مغابنه # ~~دست بر روی خود زد و بگریست. خاتون گفت: بیناموسی از من نیست، از # ~~شماست که والدهآ پادشاه خود را در دست دشمن روا میدارید و خود را مرد # ~~میشمارید. از این سخن، موردستانیان را خون از غیرت به جوش آمد و دست به # ~~سنگ و چوب و کلوخ برده محصلان را تار و مارگردانیدند و اکثر اغروق پیر ~~حسین # ~~زیر دست و پای عوام تلف گردید، و تاشی خاتون خلاص یافت. پیر حسین به # ~~واسطهآ آنکه مهمی اهم از آن در پیش داشت ملتفت نشد. بیچاره را هم در ~~راه، # ~~نزدیکان خویش مقید کرده به درگاه جانی بیک بردند و تخمهآ چوپانیان ~~بالکلیه بر # ~~افتاد. PageV01P132 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0154.jpg) ### | طبقهآ اولاد # امیر شیخ حسن بزرگ # چون الجاتای خاتون بنت ارغون خان را که خواهر سلطان محمد خدابنده بود، # ~~به امیر حسین کماخی دادند، امیر شیخ حسن از او متولد شد. بعد از وفات ~~سلطان # ~~ابو سعید چون ارپا خان بر تخت نشست او بر ارپا خروج کرد و بقتل آورد و ~~متوجه # ~~بغداد شد. و در بغداد، دلشاد خاتون را که دختر دمشق خواجه چوبان است زن # ~~کرد، و از او سه پسر و چهار دختر بوجود آمد. نام پسران: شیخ زاهد، و ~~قاسم، و # ~~اویس. # چون بردی بیک تبریز را به طرح گذاشت و برفت، بعد از آن اخی جوق حاکم # ~~شد. محمد مظفر از فارس برفت و تبریز را فتح کرد و ضبط ناکرده باز ~~گردید. بعد از # ~~آن باز اخی جوق فرو گرفت. اویس از بغداد بیامد و او را براند و بر تخت ~~آذربایجان # ~~مستولی شده مملکت را استقرار داد و چند گاه سلطنت در خاندان او بود ~~چنانچه # ~~در جدول مرقوم است. چون خواستیم که هیچ کس از طبقات ms134 حکام از این مختصر # ~~خارج نماند و از این جهت به تطویل وتفصیل مشغول نشدیم بر سبیل اجمال # ~~شمهای ذکر میرود. ### | [جدول 5] # ذ کر امیر شیخ حسن بزرگ # ~~همه عمر در بغداد حکومت کرد و از بلغاق اشرف مصون بود و جانی بیک خان # ~~نیز نتوانست مزاحم او شود و به مجرد پیشکش از او قانع شد. عاقبت به مرض ~~PageV01P133 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0155.jpg) ### | مشخب التواریخ معینی # ~~طبیعی درگذشت. # ذکر سلطنت سلطان اویس # ~~به غایت پادشاه رحیم دل، سلیم القلب، عادل بود. در زمان او مجموع ~~کمالات # ~~به درجهآ کمال رسید و جمهور عوام وخواص در زمان او آسوده و مرفه الحال ~~بودند # ~~و در فضایل و کمالات او سلمان ساوجی قصاید بسیار دارد. # ذ کر سلطنت حسین بن اویس # ~~به غایت صاحب جمال بود و پیوسته با جمال خود عشق می ورزید. در خلوت، # ~~مقنعه در سر خود میکرد و به آئینه مینگریست و زار زار می گریست. برادرش # ~~احمد بر او خروج کرد و به مدد قرا احمد ترکمان او را بکشت. # ذکر پادشاهی سلطان احمد بن اویس # ~~تا اوان توجه حضرت سلطان غازی به آذربایجان حکومت کرد به استقلال، و ~~اما # ~~بعد از آن منهزم شد و اکثر اوقات در هزیمت و غربت بسر میبرد. و بعد از ~~وفات # ~~سلطان غازی بغداد را بارو کشید و نیکو ضبط کرد. بعد از آن لشکر جمع کرد ~~و # ~~متوجه تبریز شد و به تبریز آمد و به دست قرا یوسف ترکمان کشته شد. # ذ کر طاهر بن احمد # ~~بر پدر خروج کرد و تا نه ماه بغداد را به دست فرو گرفت و هم در جنگ پدر ~~در # ~~نهری عمیق غرق شد. PageV01P134 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0156.jpg) # ذکر علاء الد وله بن احمد # بر پدر خروج کرد و بعد از قتل پدرش او نیز در دست ترکمان کشته شد. # ذ کر محمود بن ولد # بعد از قتل سلطان احمد او در بغداد بود. مدت ms135 دو سال بغداد را نگاه داشت. # ~~چون مدتی محاصره متمادی شد پناه به خوزستان برد و در آنجا می بود تا ~~برادرش # ~~خروج کرد و آن بیچاره را از مملکت براند. # ذکر اویس بن شاه ولد # که این زمان در خوزستان است و مربی مملکتش والده است که دختر سلطان # ~~حسین است. والسلام. # طبقه در ذکر اولاد # امیر حسین کماخی # ~~نه نفراند و مدت حکومت ایشان تا امروز هشتاد سال است. # سلطان محمد خدابنده را خواهری بود، اولجاتای خاتون نام که او را به امیر # ~~حسین کماخی داده بود که از او امیر شیخ حسن بزرگ متولد شده. بعد از ~~آنکه ارپا # ~~کشته شد امیر شیخ حسن بزرگ، دلشاد خاتون را که دختر چوبان است و زن بو ~~- # ~~سعید بوده، زن کرد، و متوجه بغداد شد. او را از دلشاد خاتون سه پسر شد: ~~اویس، و # ~~زاهد، و قاسم؛ و دختری، دندی سلطان نام متولد گشت. بعد از آنکه جانی ~~بیک # ~~خان، اشرف را بکشت و آذربایجان را از دست اولاد چوبان استخلاص کرد و ~~بردی # ~~بیک را در تبریز بنشاند، چون بردی بیک به موجبی که سابقا ذکر رفته است ~~تبریز را # ~~به طرح بگذاشت و متوجه دشت قبچاق شد اخی جوق فرجه یافت و تبریز را به ~~PageV01P135 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0157.jpg) # ~~دست فرو گرفت و محمد مظفر نیز لشکر از پارس به آذربایجان کشید و مستولی ~~شد. # ~~و در اوان این فترات معاملهآ آذربایجان چنان نامضبوط شده بود که از ~~هزار محل # ~~دست و دندان طمع در آن مملکت وسیع دراز کردند. در اثناء آن حال اویس بن # ~~شیخ حسن از بغداد به طرف آذربایجان حرکت کرد. # ذکر سیرت امیر شیخ حسن بزرگ # مردی ترک مزاج نیکو سیرت بود. همه وقتی میل خاطرش به آبادانی و رفاهیت # ~~رعایا ملتفت بود، چنانچه در همه مدت عمر، خویش را از فتنه جوئی و آشوب # ~~مصون می داشت. بعد از استیلای جانی بیک ms136 خان به آذربایجان پیشکشهای لایق # ~~ارسال کرد و خود را در زمرهآ دیگر ملازمان منخرط گردانید. چهل و پنج ~~سال عمر # ~~داشت و بیست و چهار سال حکومت کرد و در سنهآ ستین و سبع مایه (760 ه/ # ~~1359 م) به مرض طبیعی متوفی شد. # ذ کر اویس بن شیخ حسن بزرگ # مردی به غایت رحیم دل، سلیم نفس، عادل سیرت بود. همه وقتی در بند # ~~رفاهیت جمهور طوایف میبود چنانک در اوان حکومت او مجموع آذربایجان # ~~رشک بهشت بود و از اثر فراغتی که داشتند همه کس به کسب کمال کوشیده در ~~فن # ~~خود فرید عهد و وحید عصر شدند، چنانکه از شعرا سلمان و از مصوران ~~عبدالحی # ~~و از کاتبان حاجی بند گیر و عبدالرحیم، و از هر صنعتی بر این سبیل عدیم ~~المثال # ~~گشتند # یکبار خواست که لشکر به خراسان کشد، چون به دامغان رسید با او نمودند که: # ~~به واسطهآ لشکرگران، خرابی در مملکت مسلمانان واقع میشود. اگر چنانچه ~~وظیفهآ # ~~عدالت مرعی می داریم لشکر به تنگ میآید وظیفه چه باشد؟ سلطان اویس # ~~ساعتی تفکرکرد و گفت: اگر سلطنت در ممالک حوزی نیز به اقصی الغایه ~~میتوان # ~~کرد، اگر تمنای جهانگیری دامنگیر شود عمرکوتاه را در پیروی امل طویل ~~بسرنتوان PageV01P136 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0158.jpg) # ~~برد، و باز گردید و در اثنای این یورش مرجان آقا که نسبت به او راه ~~اتابکی داشت و # ~~حاکم بغداد بود، عاصی شد. بعد از مراجعت چون او را بدست آورد با وجود ~~آن # ~~گناه بزرگ از سر جریمهآ او بگذشت و سه روز به چرانیدن قاز [= غاز] باز ~~داشت. # صاحب وجودان تازیک، قاص شیخ و خواجه شیخ کجیجی و امیر زکریای # ~~رشیدی مربای تربیت او بودند و دولتخانه که در تبریز واقع است از آثار ~~اوست. و # ~~سی و چهار سال عمر داشت و هفده سال حکومت کرد. چون مدت عمر نازنینش # ~~سپری شد از الهام غیب ملهم گردید و پیش از ms137 یک هفته مقبرهآ خود را در ~~کجیجان # ~~تبریز مرتب ساخت و در سنهآ سبع و سبعین سبع مایه (777 ه/1375 م) به مرض # ~~طبیعی متوفی شد. # ذ کر سلطان حسین بن شیخ اویس بن شیخ حسن # به غایت صاحب جمال و سلیم القلب بود. از غایت خفت مزاجی که داشت بر # ~~صورت خود مشعوف بود و مدتی عشق با خود میباخت، چنانکه در خلوتها مقنعه # ~~بر سر میکرد و در آئینه تمثال خود را مشاهده مینمود و زار زار میگریست. ~~بعد از # ~~آن که هفت سال به عدل و مرحمت بسر برد، برادرش احمد بر او خروج کرد و ~~به # ~~معاونت قرا احمد ترکمان با وی مسلط گردید و بکشت. بیست و هشت سال عمر # ~~داشت، و قضیهآ قتل او در سنهآ اربع و ثمانین و سبع مایه (784 ه/ 1382 ~~م) بود. در # ~~بهلوی پدرش دفن کردند. # ذکر سیرت احمد بن شیخ اویس # پادشاهی هنرمند، عاقل، بزرگ همت بود. بعد از برادر بر تخت نشست و از # ~~حدود مکهآ شریفه تا نهایت دربند بابالابواب به تصرف گرفت. چون به بغداد ~~رفت # ~~زنطاری [کذا] چند برانگیخت تا خواجه کجیجی را بکشت و دیگر بار به تبریز ~~آمد. # ~~قضا را [امیر] ولی مازندرانی در اوجان به او پیوست. بعد از تعظیم تمام ~~[امیر] ولی را # ~~در تبریز بنشاند و خود به بغداد آمد. توقتامیش لشکران به تبریز فرستاد. ~~[امیر] ولی PageV01P137 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0159.jpg) # ~~به ایشان زبان یکی کرد و تبارزه را بدست داد تا چنانچه مشهور است ~~پایمال نهب و # ~~تاراج کرده مراجعت نمودند. در بهار آن سال احمد به تبریز معاودت کرد. ~~غیر از # ~~عمارت قدیمه هیچ معموری نیافت. به تدارک و اصلاح مشغول شد. هنوز به صد # ~~یک آنچه بود نرسانیده بود که آوازهآ ایلغار لشکر جرار حضرت سلطان غازی ~~برسید # ~~و بالکل از حضور بر آمده روی به بغداد نهاد. # و بعد از آن چندان اختلال به حال او ms138 راه یافت که یک روزدم خوش نزد. گاه ~~آواره # ~~در مصر، گاه آواره در روم میگردید، - چنانچه شرح هر یک از آنها در محل ~~خود # ~~خواهد آمد، - تا عاقبت بعد از وفات حضرت سلطان غازی به درگاه دولت پناه # ~~حضرت سلطان - خلد الله ملکه - ملتجی شد. حضرت سلطان نیز برکرم عمیم خود # ~~لازم دانست که تخت آذربایجان را از دست ترکمان استخلاص دهد. او از ~~تهتکی که # ~~داشت تعجیل نمود و در تبریز به دست یوسف ترکمان به تاریخ سنهآ ثلاث عشر ~~و # ~~ثمان مایه (813 ه/ 1410 م) کشته شد. شصت و... سال عمر داشت و سی و چهار # ~~سال حکومت کرد. # ذ کر سیرت طاهر بن احمد بن اویس # پدرش او را مصاحب انطون نام غلامی در قلعهآ النجق گذاشته مدت یازده سال # ~~در آن حصن حصین بسر برد. امیرزاده امیرانشاه، سنجر بن حاجی سیف الدین ~~را با # ~~جمعی نامزد محاصرهآ او گردانیده بود. سید علی که در جلگهآ شکی بود، ~~بیامد و او # ~~را از آن محاصره باز رهانید. چند وقت در گرجستان بسر برد و از آنجا به ~~بغداد رفت. # ~~چون به واسطهآ بعدی که از پدر داشت وحشی الطبع شده بود به اغوای جمعی ~~از # ~~مفسدان قصد پدر کرد و از شئامت آن نیت بد، روزی با اسلحهآ مکمل از جسری # ~~می گذشت، ناگاه در آب افتاد و غرق گردید و بمرد. بیست و هفت سال عمر ~~داشت # ~~اما هیچ حکومت نکرد. # ذکر سیرت علاءالدولة بن احمد بن اویس # در صغر سن حضرت سلطان غازی او را به اشارت به سمرقند برد. دو سال در ~~PageV01P138 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0160.jpg) # ~~آنجا بود. بعد از وفات حضرت سلطان غازی به اتفاق جمعی از سرداران عراق ~~از # ~~نزد امیرزاده خلیل سلطان بن امیرانشاه طغیان کرده روی به وطن مألوف خود ~~نهاد. # ~~چون با پدر ملحق شد و بر سنت برادر بزرگ راه عصیان با پدر خود پیش گرفت ~~بعد # ~~از ms139 آن ترکمان پدرش را بکشت. او را نیز در جائی محبوس باز داشته بودند، ~~با جمعی # ~~از مفسدان علاءالدوله را هم در آن حبس هلاک گردانید. بیست و پنج سال ~~حیات # ~~یافت. مدفنش در پهلوی پدر واقع است. ### | ذ کر سیرت # محمود بن ولد بن شاهزاده شیخ اویس # بعد از قتل احمد مدت دو سال بغداد را از نهب ترکمان مصون داشت. عاقبت # ~~الامر به تنگ آمد و با برادران پناه به شوشتر برد. زن پدرش دندی سلطان ~~بنت # ~~حسین بن اویس که چند وقت در حبالهآ برقوق بود غدر کرد و او را به سم ~~هلاک # ~~گردانید؛ برادرش سلطان محمد بگرفت و دندی سلطان پسر خود اویس را بر ~~مسند # ~~حکومت نشاند، اما به واسطهآ صغر سن اختیار مملکت به دست اوست. و چون # ~~احمد در زمان حیات استعانت به درگاه جهان پناه آورده بود، مبنی بر آن ~~مقدمه تا # ~~امروز حضرت سلطان ایشان را در کنف مرحمت خود سالم و ایمن گردانیده # ~~خوزستان را بدیشان گذاشته است. PageV01P139 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0161.jpg) # طیقهآ اولاد محمود شاه اینجو # در زمان سلطان محمد خدابنده حکومت فارس بدیشان مفوض بود. در وقت # ~~وفات سلطان ابوسعید محمود شاه در اردو بود. و اصل او از خراسان است، از # ~~فرزندان سلطان المحققین خواجه عبدالله انصاری است که مرقد مبارکش در ~~هرات # ~~است. چون به اردو رفت پسر خود کیخسرو را قایم مقام بگذاشت، و دختر امیر # ~~غیاث الدین محمد رشید [را] در عقد خود آورد. ودر زمان اربه1 مقتول شد و # ~~استخوان او به شیراز آوردند. # چون پیر حسین به شیراز آمد در شولستان با مسعود شاه جنگ کرد. مسعود شاه # ~~بگریخت، چون پیر حسین را از شیراز براند دیگر بار شیراز را مستخلص ~~گردانید، # ~~شیخ ابو اسحق را به اصفهان و محمد مظفر را به کرمان فرستاد. بعد از آن ~~یک سال # ~~که اشرف به اصفهان آمد شیخ ابواسحق به اشرف پیوست و به شیراز ms140 آمد، و در ~~باغ # ~~مسعودآباد شیخ ابواسحق را بگرفت. مولانای اعظم لطیفهای انگیخت و او را # ~~خلاص کرد، و به اراذل شهر اتفاق کرده اشرف را براندند. PageV01P140 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0162.jpg) # مسعود شاه در خوزستان بود؛ و با یاغی باستی به حویزه اتفاق کرده به تصور # ~~آنک اشرف در شیراز است بیامدند. میان مسعود شاه و یاغی باستی نزاع ~~افتاد، # ~~نوکران یاغی باستی با هرت مسعود شاه را بکشتند و در شیراز غوغا شد. شیخ # ~~ابواسحق هم در آن روز به انتقام برادر آشوب کرد چنانکه یک ماه درمیان ~~همه کس # ~~دو گروه شده جنگ می کردند. عاقبت یاغی باستی را بکشت و در نوزدهم شعبان # ~~سنهآ ثلاث واربعین و سبع مایه (743 ه/1343 م) امیر شیخ ابواسحق بن ~~محمود # ~~شاه در فارس پادشاه شد. والله اعلم واحکم بالصواب. # ذکر حکومت محمود شاه اینجو # ~~او بر در کریاس حاضر بود. پادشاه دید که در چنان روز به ملازمت و خدمت # ~~ایستاده، به غایت خوش آمد، و انواع تربیت در بارهآ او ارزانی فرمود. او ~~را اینجوی # ~~خود خواند، از آن جهت به انجو ملقب شد. بعد از آن در بلغاق ارپا خان ~~کشته شد. # ذ کر حکومت کیخسرواینجو # از نتیجهآ جرأت و مردی برادر، او بدان مرتبه رسید و حکومت فارس کرد، اما # ~~خلاف کرد و برادرش به حکم یرلیغ او را حبس کرده بود. در حبس درگذشت. # ذکر مسعود شاه اینجو # او را نوکران یاغی باستی چوبانی کشتند و به خون او امیر شیخ ابواسحق، ~~یاغی # ~~باستی را بکشت و اولاد چوبان را از ممالک اخراج کرد. PageV01P141 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0163.jpg) # ذکر شیخ ابواسحق # پادشاه مستقل شد و آئین پادشاهی بدست کرد. محمد مظفر از کرمان خروج # ~~کرد و لشکر به شیراز آورد و بعد از محاصره شیراز را فتح کرد، و شیخ ~~ابواسحق # ~~گریخته به اصفهان رفت. از اصفهان گرفته به شیراز آوردند. در شیراز کشته ~~شد. # ~~تاریخ وفات او 755 ه ms141 «ابواسحق مقتول»1 است. # ذکر در طبقهآ محمود شاه اینجو # چهار تن حکومت کردند و آنچه استقلال داشتند سی و چهار سال بود. # ~~چون به حکم یرلیغ باسقاقی، فارس به محمود شاه تعلق گرفت به هر چند سال ~~یکی # ~~را از قبل خود به جهت ضبط و نسق شیراز میفرستاد و خود همیشه ملازم اردو # ~~می بود. مدت سی و سه سال بدین منوال بزیست. و در آن حین که ارپا [خان] ~~کشته # ~~شد او نیز بقتل آمد. بعد از دو سال و نیم صند وقش را به شیراز آوردند. ~~مقبرهاش در # ~~جوار شیخ عبدالله محمد بن الخفیف الشیرازی واقع است. # ذ کر مسعود شاه بن محمود شاه اینجو # در سنهآ ست و عشرین و سبع مایه (726 ه/ 1335 - 1336) از سر استقلال # ~~تمام، متصدی حکومت فارس و عراق شد و برادر خود کیخسرو را در شیراز ~~بنشاند # ~~و خود به اردو رفت و از امرای سلطان ابوسعید گشت. امیر غیاثالدین وزیر، ~~دختر # ~~خود را به زنی بد و داد. و چون در آخر عهد سلطان ابوسعید تهمت مخالفت ~~بر امرا # ~~بستند او را به نیابت امیر شیخ حسن نویان به روم فرستاد. و مرد صاحب ~~دولت بود # ~~و عمارت بسیار و بقاع خیر از او باز ماند؛ از آن جمله مدرسهآ مسعودیه ~~در شیراز و # ~~رباط ایزدخواست، و در هر منزلی از حوالی آذربایجان تا شیراز رباطی بنا ~~کرده # ~~است. پس سلطان ابوسعید در وقت خلع و انتزاع مملکت از ارپا خان و علی ~~پادشاه PageV01P142 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0164.jpg) # ~~او را به امیر شهابالدین زکریا در وزارت شرکت داد. او قبول نکرد و به ~~شیراز آمد. # امیر کیخسرو او را از حکومت منع میکرد تا به حدی که به مخالفت و محاربت # ~~رسید. امیر کیخسرو را مقید گردانید و امیر محمد برادرش را نیز به قلعه ~~سپید # ~~محبوس کرد. و او از قلعه گریخته به اصفهان رفت. بعد از آن که چند ms142 روز ~~آنجا بود # ~~شیخ حسن تیمورتاش پسر عم خود را، پیر حسین بن محمود بن چوبان، به # ~~حکو مت شیراز فرستاد و امیر محمد به او ملحق شد و متوجه شیراز گشتند. ~~در سنهآ # ~~اربعین و سبع مایه (740 ه/ 1339 - 1340 م) امیر مسعود با لشکر بی شمار ~~به دفع # ~~و منع ایشان برخاست و در سروستان جنگ کردند. امیر مسعود شاه منهزم گشته ~~به # ~~طرف لرستان رفت و پیر حسین و امیر محمد به شیراز آمدند. # امیر محمد به غایت دلیر و صاحب وجود بود و خوش شکل و نیکو رای بود. # ~~امیر [پیر] حسین خواست که او را قصد کند، شیرازیان غوغا کردند و دست به ~~نهب # ~~و غارت دراز کردند. عاقبت امیر [پیر] حسین به جان خلاص یافت و به اندک ~~نفری # ~~به شیخ حسن تیمورتاش پیوست و باز غلبهای لشکر برداشت و متوجه شیراز شد ~~و # ~~شهر را حصار کرد. مدت پنجاه روز شیرازیان با او جنگ میکردند و در شبها ~~اموال و # ~~اسباب ایشان را میدزدیدند و تلف میکردند. پس قاضی القضاة الاسلام، ~~مولانای # ~~اعظم مجد الحق والدین اسمعیل - رحمه الله - که یگانهآ جهان و خلاصهآ ~~دوران بود، به # ~~اصلاح ذاتالبین مشغول گشت و امیر پیر حسین را با شیرازیان صلح داد، ~~مشروط # ~~بر آن که از مناقشه و محاربهای که رفته بود هیچ نگویند و از گذشته در ~~گذرند. امیر # ~~پیر] حسین به شهر آمد و یک سال و هشت ماه در شیراز حکومت کرد. # پس به اتفاق امیر یاغی باستی چوبان که در حویزه بود متوجه شیراز شدند. و # ~~چون پیر حسین منهزم شده بود، چنانچه در حکایت او گفته شد، و شیراز خالی # ~~مانده، یاغی باستی را به اعزاز و اکرام و لوازم حرمتداری و شرایط یک ~~جهتی به شهر # ~~در آوردند و در نوزدهم شعبان سنهآ ثلاث و اربعین و سبع مایه (743 ه/ ~~1342 م) # ~~جمعی از حساد، یاغی ms143 باستی را بر آن داشتند که به نقض عهد مشغول شده در # ~~زمانی که مسعود شاه از حمام بیرون آمده بود با کوکبهآ عظیم و شوکتی هر ~~چه تمامتر # ~~سواره شد، از کید حساد غافل، خرم وشادمان میرفت. جمعی از لشکر یاغی # ~~باستی کمین کرده در محلی که مجال فرار محال بود بر سر او ریختند و خون ~~او را با PageV01P143 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0165.jpg) # ~~خاک بر آمیختند. مدفن او در جنب پدرش واقع است. # و چون امیر شیخ کیفیت واقعهآ برادر بشنود با وجود صغر سن دست به انتقام ~~بر # ~~آورد و نهیب داد تا رنود و اوباش شیراز به ضرب چوب دستی و سنگ، یاغی ~~باستی # ~~را با توابع و حواشی از شهر بدر کردند حتی که زنان سدرهآ بامها بر سر ~~ایشان خرد # ~~میکردند. مسعود شاه را پسر نبود. از او یک دختر ماند، جهان ملک نام، به ~~غایت # ~~مستعده بود و اشعار او معروف است. # ذکر امیر کیخسروبن محمود شاه اینجو # چون برادرش حکومت شیراز بر او مسلم داشت سالها حکومت به استقلال کرد. # ~~مردی قهار بود و تدبیر کارها ندانستی. چون مسعود شاه از اردو مراجعت ~~نمود او به # ~~مخالفت برخاست و با برادرش محاربات و مقاتلات بنیاد نهاد. عاقبت مقید ~~گشت و # ~~در حبس بود تا وفات یافت. پسری و دختری از او باز ماند، کیقباد و خان ~~سلطان که # ~~زن شاه محمود بن محمد مظفر بود. ### | ذکر سیرت امیر # جمال الدین شیخ ابواسحق اینجو # به عقل و هنر و دلاوری و سخا و جوانمردی و علم و فضیلت یگانهآ روزگار ~~بود. # ~~سخای او تا به حدی بود که روزی حکایت حاتم طائی پیش او میگفتند که قصری # ~~ساخته بود و چهل دریچه داشت؛ چون سایل از حاتم چیزی طلبیدی از هر چهل # ~~دریچه او را بنواختی. او گفت: از یک دریچه چندان بایستی داد که سایل را ~~به دریچهآ # ~~دیگر رفتن حاجت نبودی. # در زمانی ms144 که امیر پیر حسین به حکومت شیراز نشست نخواست که او در شیراز # ~~باشد، امارت اصفهان بدو داد. بعد از یک سال معزول گردانید و در آن ولا، ~~ملک # ~~اشرف بن تیمورتاش بن چوبان به عزم تسخیر ممالک فارس روی به شیراز نهاده # ~~بود. چون به اصفهان رسید، امیر شیخ بدو پیوست و به اتفاق روی به سوی ~~شیراز # ~~نهادند و در دو منزلی اصفهان تمام امرا و سپهداران لشکر از او اجتناب ~~نموده PageV01P144 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0166.jpg) # ~~متوجه لشکر اشرف شدند و به امیر شیخ پیوستند. ملک اشرف به اتفاق امیر ~~شیخ با # ~~لشکری گران و دلی شادان روی به شیراز نهادند. # چون به حوالی شیراز رسیدند نقض عهد در دل اشرف جایگیر شد و امیر شیخ # ~~را مقید گردانید. در آخر ربیع الآخر سنهآ ثلاث و اربعین و سبع مایه ~~(743 ه/ 1342 # ~~م) در صحرای جعفرآباد شیراز در قصر مسعود شاهی از سر تنعم و ناز نزول ~~کرد و # ~~الشکر او بر تمام ظاهر شهر محیط شد وقاضی القضاة اسلام، قاضی مجدالدین # ~~اسمعیل - علیه الرحمة - به حسن تدبیر و رای صایب وفکر ثاقب خواست که ~~امیر # ~~شیخ را از قید اشرف بیرون آورد و بی محاربه و مقاتله اشرف را به شیراز ~~راه دهد، با # ~~اشرف گفت: شیرازیان را دل به ولا و محبت امیر شیخ مستحکم است. اگر تو ~~بر آن # ~~قادری که او را از بند خلاص کنی تا مملکت بیگفت و گوی بر تو مسلم گردد ~~و باز # ~~اگر خواهی او را محبوس گردانی اولی تر باشد از آن که خون چندین بیگناه ~~ریخته # ~~شود. # ملک اشرف غرور جوانی داشت و از این سخن متغیر شد و گفت: او کیست و # ~~چه محل دارد؟ و چون او را بگذارم باز به قید نتوانم آورد. در زمان، ~~امیر شیخ را از # ~~بند بیرون آورد و همان شب با تمام لشکر به اندرون شهر درآمد. # پس هم در ms145 آن شب رنود و اوباش شیراز غوغا کردند و به لشکر اشرف فرو # ~~ریختند. آتش جنگ و آشوب مشتعل گردید و شعلهآ فتنه و شغب در گرفت. لشکر # ~~آذریایجان به دست و پای فرو مردند و هر کس سر خود گرفته فرار بر قرار ~~بگزیدند. # ~~اشرف مأیوس و محروم ماند. روی به آذربایجان نهاد و حکومت فارس و عراق ~~به # ~~امیر شیخ قرار گرفت. # و چون امیر پیر حسین حکومت کرمان به محمد مظفر داده بود و املاک و اسباب # ~~محمود شاه اینجو در یزد وکرمان بسیار بود، محمد مظفر به استقلال متصرف ~~شده # ~~امیر شیخ مانع اختیار او گشت و چند نوبت لشکر به کرمان و یزد فرستاد. ~~از جمله # ~~مولانا شمس الدین صاین قاضی را با هزار و پانصد سوار به میان چرمه و ~~اوغان # ~~فرستاد و از آنجا هزار و پانصد سوار دیگر با او اتفاق کردند، چنانچه با ~~سه هزار سوار # ~~متوجه تسخیر کرمان شد. محمد مظفر با هزار و پانصد سوار پیش او باز رفت ~~و # ~~جنگ بسیار کردند. عاقبت محمد مظفر غالب آمد و مولانا شمس الدین اصاین! PageV01P145 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0167.jpg) # ~~قاضی را شهید کردند و اموال و غنایم بسیار در آن جنگ به دست او افتاد. # چون خبر به امیر شیخ رسید، تعصب در حرکت آورد و لشکر فارس و شبانکاره و # ~~گرد و شول و ترکمان جمع کرده متوجه کرمان شد و مدتی کرمان را محاصره ~~کرد. # ~~چون امیر شیخ را فتح آنجا میسر نبود از راه یزد معاودت نمود و در ~~ولایات خرابی # ~~بسیار کرد و به محاصرهآ میبد مشغول شد. شاه مظفر که پسر بزرگ محمد مظفر ~~بود، # ~~در قلعهآ میبد متحصن شد و با لشکر امیر شیخ مقابله و مجادله بسیار ~~نمود. عاقبت # ~~تسخیر آنجا نیز میسر نشد و امیر شیخ باز گردید. بعد از آن خیال استقلال ~~در دماغ # ~~ایشان جایگیر گشت. سید مجتبی و اصیل الدین ابرقوهی در ms146 میان آمدند. محمد # ~~مظفر و امیر شیخ را غایبانه تصالحی دادند، قرار بر آنکه خرابی در مملکت ~~یکدیگر # ~~نکنند. # اتفاقا در آن ولا، مغولان چرمه و اوغان از محمد مظفر روی گردان شده به ~~شیراز # ~~آمدند. محمد مظفر حاجی دیلم را پیش امیر شیخ فرستاد وامرای مغول را طلب # ~~کرد. امیر شیخ اظهار موافقت کرد و امرای مغول را محبوس گردانید و با ~~حاجی دیلم # ~~شرط کرد که پنج هزار سوار به مدد ایشان فرستد تا اوغان و چرمه را ایل ~~گردانند. و # ~~در خفیه با امرای لشکر شیراز مواضعه کرد که در زمان محاربه با لشکر ~~مغول اتفاق # ~~کنند و محمد مظفر از میان بردارند. حاجی دیلم از این حال خبر یافت و ~~چون باز # ~~گردید، در سرملا با محمد مظفر بگفت. محمد مظفر لشکر شیراز [را] شبی بر ~~سر # ~~اوغانیان فرستاد و خود متوجه نشد. ایشان را به ضرورت خرابی اوغان می ~~بایست # ~~کرد و خانههای ایشان را خراب کردند و غنایم بسیار به کرمان آوردند، و ~~خیالی که # ~~امیر شیخ کرده بود به جائی نرسید. # پس دیگر باره امیر شیخ متوجه یزد و کرمان شد و دو ماه یزد را محاصره کرد، ~~و # ~~خرابی و قحط واقع شد. پس جمعی در میان آمدند و شاه مظفر را به او صلح ~~دادند. # ~~شاه مظفر بیرون آمده با او ملاقات کرد، امیر شیخ مراجعت نمود. لاجرم ~~کار # ~~مظفریان بالا گرفت و عاقبت مظفر شدند. دیگر باره امیر شیخ بر در یزد ~~آمده # ~~محاربات و مقاتلات بیشمار کردند، و انواع منجنیق و عراده و ساز و ~~اسلحهآ # ~~قلعه گیری در میان آورد، و قحط و غلائی عظیم در یزد افتاد؛ و با وجود ~~فتح ناکرده # ~~باز گردید. PageV01P146 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0168.jpg) # در این ولا، امیر نیکچواز از تبریز منهزم شده با لشکری گران به شیراز آمد ~~و به # ~~ملازمت امیر شیخ اشتغال نمود. امیر شیخ چنانکه رسم و عادت معهودهآ او ~~بود ms147 # ~~احترام و اکرام بسیار بجای آورد و به انعامات بی شمار او را محظوظ ~~گردانید. # ~~نیکچواز خواست که در ازای آن خدمتی بجای آورد، التماس فتح کرمان کرد. ~~امیر # ~~شیخ خوش دل شد و کیقباد پسر کیخسرو را با تمام امرا و عساکر شیراز، از ~~جمله # ~~امیر یحیی کور و امیر یحیی کوچک و حسامالدین جاندار، با او همراه کرد. # چون محمد مظفر از این حال خبر یافت در رفسنجان و رودان لشکر جمع کرد و # ~~چون نیکچواز نزدیک رسید با شاه شجاع و شاه محمود و تمام لشکرها متوجه ~~شد. # ~~در درهآ پنج انگشت مصاف دادند و جنگهای عظیم و مقاتلات بی شمار [کردند] # ~~چنانچه اثر کشتگان در حوالی آن بر جای است. شاه شجاع در آن جنگ مقابل ~~امیر # ~~نیکچواز واقع شد و مردانگیهای دلیرانه بجای آورده بود. عاقبت لشکر فارس ~~منهزم # ~~گشتند و امیر نیکچواز با امیر کیقباد گریخته باز گردیدند و تمام امرا و ~~لشکریان فارس # ~~کشته و اسیر شدند. # و از آن حال و آن فتوحات متواتر و نصرتهای متکاثر خیال سلطنت در دماغ # ~~محمد مظفر بازدید شد و خواست که متوجه فتح شیراز گردد. جمع اکابر و ~~اصول # ~~منع آن حرکت مینمودند و او در جواب گفت: ### | بیت # چو او تاج دارد مرا تیغ هست %~% چو تیغم بود تاج آرم به دست # لشکری که داشت جمع کرده روی به شیراز نهاد و چنانچه در حکایت محمد # ~~مظفر گفته خواهد شد شیراز را استخلاص کرد، و امیر شیخ از راه لرستان به ~~اصفهان # ~~آمد و عاقبت گرفتار گردید. # روز پنج شنبه او را به شیراز رسانیدند. محمد مظفر خواست تا در زمان او را ~~به # ~~قتل آورد. شیرازیان غلو خواستند کرد. محمد مظفر اندیشه کرد و گفت: ~~حالیا او را # ~~نخواهم کشت. روز دیگر بعد از نماز جمعه تا مردم را خبر شدن او را مقتول ~~گردانید، # ~~و اصل واقعهآ او با فرع دیگران برابر ms148 افتاد. در گنبد که بر بالین مزار ~~شیخ کبیر واقع # ~~است و حلیلهآ او بنا کرده دفن کردند. یک پسر داشت، علی سهل نام؛ او را ~~به زه # ~~کمان بکشتند. و ایران زمین از اینجوئیه خالی ماند. PageV01P147 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0169.jpg) # طبقهآ اولاد محمد مظفر # و ایشان هفت1 نفر بودند که حکومت کردند2 اصل ایشان از خواف خوراسان [= # ~~خراسان] بوده و چون جدش به عراق آمده در مدینهآ میبد اقامت نموده، بعد ~~از آن # ~~محمد بن مظفر به سن بلوغ رسید. به آداب سپاهیتی شروع کرد و دراندک مدت ~~سر # ~~آمد اقران خود گردید، چنانکه از جوانان آن ناحیه قریب سی نفربا او ~~اتفاق نمودند # ~~و دایم الاوقات به شکار و نخجیر مشغول میبود. قضا را در حین دزدی چند ~~از # ~~سیستان آمده راه زده بودند. محمد مظفر به تکامیشی ایشان برفت آنچه برده ~~بودند # ~~بدست آورده یک دو نفر ایشان را گرفته با خود به دیوان یزد بیاورد. نواب ~~دارالعباده # ~~هم او را با اقمشه و امتعهآ دزد برده و دزدان به حضرت اردو فرستادند. # چون به عرض پادشاه بوسعید رسید تربیت بسیار فرمود و راهداری عراق عجم # ~~را بدو رجوع کرد. چون به مقضی المرام از اردو باز آمد جمال لوک در ~~عراق، # ~~وجودی تمام حاصل کرده راههای فارس و کرمان و یزد و هرموز را تمام بسته ~~بود و # ~~[با) هزار سوار و پیاده کاروانی را مجال تردد نمانده بود. چون محمد ~~مظفر آوازهآ او را # ~~بشنود متوکلانه کمین کرد و به اندک سعی او را نیز بدست آورد و به حضرت ~~اردو # ~~برد. به یک ناگاه این معنی همچنان موجب شهرت او شد که همه کس از او ~~حسابی # ~~تمام گرفتند و منظور نظر عنایت پادشاه گردید، و اولکا و تشریف ستده ~~بازگشت. PageV01P148 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0170.jpg) # چون ابوسعید به جوار حق پیوست و هر کس به سر خود شدند او نیز در آن چاق # ~~جلاغای طرفی چند ببست و ms149 میبد را به تمام در تصرف گرفت و غلبهآ تمام بر ~~خود # ~~گرد کرد. ناگاه پیر حسین بن محمود بن چوبان متوجه فتح فارس شد و یرلیغ ~~از اردو # ~~آورد که محمد مظفر با او ملحق شد و به اتفاق روی به دارالملک شیراز ~~نهادند و تا # ~~مدت پنجاه روز که شیراز محصور بود، محمد مظفر جانسپاری بسیار نمود و ~~مقبول # ~~قبول پیر حسین گشت. چون پیر حسین شیراز را فتح کرد به جلدوی آن جلال ~~الدین # ~~املاک پادشاهی را که در کرمان بود به محمد مظفر ارزانی داشت. # بعد از اخراج پیر حسین از فارس، محمد مظفر وجودی تمام گرفته بود. و به # ~~کرات و مرات، میان او و شیخ ابواسحق اینجو معارضها اتفاق افتاد، و به ~~آخر در غرهآ # ~~شوال سنهآ اربع و خمسین و سبع مایه (754 ه/ 1356 م) دارالملک شیراز را # ~~استخلاص نمود. و در دوم سال ابواسحق اینجو را بدست آورد و در میدان ~~شیراز به # ~~قصاص امیر حاج ضراب بکشت. و اختیار حکومت فارس و عراق عجم را بدست # ~~فرو گرفت و تا غایتی استیلا یافت که به اندک مدت آذربایجان را نیز ~~بستد. قضا را در # ~~مولود او نوشته بودند که به دست امردی مکحول مقتول شود. ناگاه در تبریز ~~آوازهآ # ~~وصول سلطان اویس بشنود و از آن معنی هراسان گشته به اصفهان باز گردید. # ~~پسرانش شجاع و محمود به استصواب امرا او را گرفته کور کردند و مملکت را ~~بر # ~~خود قسمت نمودند، و آن بیچاره در همان کوری بمرد. والله اعلم و احکم. ### | ذ کو محمد # مردی عالم، عاقل و بهادر بود و در امر معروف و نهی منکر، مبالغهآ تمام ~~میکرد. # ~~و در سر چون تمنای جهانگیری پیدا کرد، طمع در اوقاف و مباحات کرده اکثر # ~~مواضع وقفی را به دیوانی داخل کرد و بدنام شد. ### | کر شجاع # کمال نفس و نیابت حلم داشت و [تحصیل] علوم کرده بود. ms150 به واسطهآ حب جاه، ~~PageV01P149 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0171.jpg) # ~~پدر خود را کور کرد در میان او و برادرش مصافها واقع شد تا عاقبت بعد ~~از مرگ # ~~برادر اصفهان را نیز به دست فرو گرفت. ### | ذکر محمود # ~~یکبار به مدد لشکر بغداد شیراز را از دست برادر مستخلص کرد. برادرش ~~باری دیگر # ~~غالب آمد، و عاقبت به غدر زنش که از تخمهآ اینجویه بود، نزدیک شد که ~~اصفهان # ~~نیز از دست او برود. معلوم کرد وزن را بکشت. و خود نیز بمرد و مملکت، ~~شاه # ~~شجاع را صافی گشت. ### | ذ کر یحیی # بعد از مردن پدر، بنیاد گرفتن امرا کرد. و مردمان از او متنفر شدند، و ~~منصور که # ~~مشهور بود، بر او خروج کرد و او را بگرفت و کورکرد و در شیراز حاکم شد. ~~و اکنون # ~~هنوز در سمرقند است. ### | ذ کر آحمد # مردی عالم عاقل بود. شاه شجاع او را در دزقهندز بند کرد. کوتوال دز او را # ~~خلاص داد و تا مدتی محصور بود. عاقبت به یزد رفت و فتح کرد، و تا آخر ~~عهد در # ~~آنجا بود، و عمارات بسیار در آنجا دارد. و دختر شاه شجاع را زن کرد. ### | اذ کر] زین العابدین # فارس وعراق را فتح کرد و صافی ساخت. چون استیلای او به اقصی الغایة رسید ~~PageV01P150 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0172.jpg) # ~~حضرت سلطان غازی1 به دفع او بر آمد و فارس را مستخلص کرد و او را با ~~مجموع # ~~اقارب و عشایر بکشت. و شبلی و زینالعابدین را کور کرده بودند؛ به ~~سمرقند برد. ### | ن کو منصور # چون شاه شجاع را مرض موت طاری شد احمد را به کرمان فرستاد و تا آخر عهد # ~~او در آنجا بود. و عاقبت، چنانچه ذکر رفت، با خویشاوندان دیگر کشته شد. ### | ذکر معتصم # بعد از شاه محمود مادر او را که دختر سلطان اویس بود، زین العابدین بستد ~~و او # ~~متولد شد. بیچاره از اوان طفولیت تا آخر عمر به نامرادی ms151 و غربت بسر ~~برد، و چون # ~~هوس وطن مألوف کرد، در اصفهان بر دست امیرزاده اسکندر بن عمر شیخ مقتول # ~~گردید و تخمهآ محمد مظفر بر افتاد. # طبقهآ اولاد محمد مظفر # هشت تن بودند که به حکومت بنشستند. مدت ملک ایشان از ابتدای سنهآ اربع و # ~~خمسین وسبع مایه (754 ه/ 1356 م) تا انتهای سنهآ خمس و تسعین و سبع ~~مایه # ~~(795 ه/ 1393 م) که موازی چهل و یک سال میشود. و اصل ایشان از خواف # ~~خراسان است. # ذ کر سیرت ابوالمظفر بهاء الدین محمد بن المظفر # در اول حال از قبل اتابکان یزد به شیوهآ راهداری موسوم بود چنانچه سابقا ~~ذکر PageV01P151 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0173.jpg) # ~~کرده شده است. جمال لوک را که در قطع طرق تا امروز ضربالمثل است بگرفت ~~و # ~~از آن حرکت مستحسن درگاه ابوسعید خان شد، چنانکه قصبهآ میبد را به ~~اقطاع بستد # ~~و روز به روز از نتیجهآ رشد و کفایت جبلی قوی میشد تا به جائی رسید که ~~چند # ~~کرت، شیخ ابواسحق انجوی به قصد او برخاست و به جائی نرسید. # عاقبت الامر محمد مظفر با لشکر تمام ازکرمان بیامد و در سر پل فسا، با ~~امیر # ~~شیخ مصاف داد و او را بشکست. امیر شیخ مدت دو ماه در شیراز محصور شد. # ~~چون کار به حصحص رسید و رعایا از قوت به تنگ آمدند رئیس عمر موردستانی ~~در # ~~خفیه، محمد بن مظفر را بخواند تا کار شهر بسازد. محمد بن مظفر بر قرار ~~آن سخن # ~~نیم شبی از دروازهآ موردستان به استصواب رئیس عمر درآمد؛ و امیر شیخ از ~~دروازهآ # ~~سعادت به در رفته روی به لرستان نهاد و با آتابک نورالورد ملتجی شد. ~~بعد از مدتی # ~~به امید آنکه غلام او تیمور هنوز در اصفهان متمکن بود به اصفهان آمد. ~~تیمور بدان # ~~طمع که در اصفهان مخلد بماند شئامت حرام نمکی را نااندیشیده امیر شیخ ~~را در # ~~طبرک محبوس گردانید. بزرگان عراق ms152 به انواع نصیحت، تیمور را بفریفتند که ~~امیر # ~~شیخ را از بند برون آورد. هنوز از جسر طبرک نگذشته بود که اشارت کرد تا ~~فی الحال # ~~تیمور را پاره پاره کردند. # چون محمد بن مظفر خبر وصول امیر شیخ در اصفهان بشنود، خواهرزادهآ خود # ~~شاه سلطان را با لشکرگران به محاصرهآ اصفهان فرستاد. بعد از دو ماه که ~~محاربه و # ~~مقاتله بسیار واقع شد اهالی اصفهان دو گروه شده شهر [را] تسلیم نمودند. ~~امیر شیخ # ~~سریر سروری به طرح بگذاشت و در خانهآ شخصی پنهان شد. قضا را بارگیر او ~~در # ~~محوطهآ آن خانه افسار بگسیخت و بیرون آمد. جمعی که واقف شدند، شاه ~~سلطان # ~~را اعلام کردند تا خود بیامد و او را بگرفت و مقید به شیراز برد. روز ~~جمعه بود که به # ~~میدان سعادت رسانید. محمد بن مظفر خود با فرزندان بر سر او بایستاد و ~~مثال داد # ~~تا بکشتند، و مملکت فارس و عراق بالکلی او را صافی گشت. # وزارت به خواجه برهان الدین داد. و قاصدی به مصر فرستاد تا به جهت او از # ~~خلفای بنی عباس منشور بیاوردند و به والی امیرالمؤمنین ملقب شد. در ~~تقویت و # ~~تمشیت امر معروف ونهی منکر جدی بلیغ داشت، چنانکه به واسطهآ بعضی از # ~~اشعار شیخ مشرفالدین مصلح الدین سعدی خواست که صندوق متبرک او را ~~PageV01P152 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0174.jpg) # ~~بسوزد. شاه شجاع که ارشد اولاد او بود دلیرانه به زانو در آمد و گفت ~~که: بر انابت # ~~شیخ شاهدم، چنانچه گفته است: # سعدیا بسیار گفتن عمر ضایع کردن است # وقت عذر آوردن است استغفرالله العظیم # محمد [بن] مظفر ملزم شد و از آن عزم بگشت. نهایت کار او بدان انجامید که ~~به # ~~بهانهآ آنکه ضبط و نسق موقوفات بقاع خیر نماید، مجموع اوقاف را به ~~مقاطعه بستد # ~~و از شئامت آن حرکت، اکثر آنها دیوانی شد. # بعد از استقلال و استقرار به تمنای جهانگیری، متوجه تبریز شد و بی ms153 مانعی ~~و # ~~منازعی بستد. منجمان با او گفته بودند که: زوال عمر تو بر دست امردی ~~باشد. # ~~پیوسته از این حکم دلتنگ میبود. ناگاه آوازهآ وصول شیخ اویس بن شیخ حسن ~~از # ~~طرف بغداد گرم گردید. محمد [بن] مظفر به تصور آنکه این امرد او خواهد ~~بود تبریز # ~~را چنانچه گرفته بود به جای بگذاشت و مراجعت کرد. چون به اصفهان رسید ~~از # ~~غایت نخوت و جبروت که داشت به اولاد و امرا، تنگ خلقی پیش گرفت و # ~~اقطاعات و سیورغالات و مرسومات بالکلی مسدود گردانید. پسران او شاه ~~شجاع و # ~~شاه محمود با خواهرزادهاش شاه سلطان متفق شدند و نیم روزی که در سرای # ~~خواجه بهاءالدین به تلاوت مشغول بود دلیرانه اندرون رفتند. بیچاره از ~~غایت توهم # ~~روی بدیشان کرد و کیفیت آن حال باز پرسید. شاه سلطان نزدیک آمد و گفت ~~که: # ~~مقرری حضرت امیر به خرج شاهزادگان وفا نمیکند. التماس دارند که زیادت ~~بر آن # ~~شود. محمد [بن] مظفر به جهت دفع الوقت گفت: اختیار تراست. هر چه صلاح # ~~باشد چنان کن. شاه سلطان فرو دوید و او را بر سر مسند خشک فرو بست و ~~معأ معا # ~~کورکرده به محفه ای نشاندند و به قلعهآ ایزد خواست فرستادند. بعد از آن ~~خویشان و # ~~برادران مملکت را بر خود قسمت کردند. مدت حکومت محمد [بن] مظفر بعد از # ~~فتح شیراز تا حین این قضیه شش سال بود. پنجاه و دو سال بزیست. # ذکر سیرت ابوالفوارس # جلال الدین شاه شجاع بن محمد بن مظفر # کمال نفس او تا غایتی بود که در مباحثهآ علمی اکثر طالب علمان مستعد را ~~الزام PageV01P153 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0175.jpg) # ~~میداد و پیوسته شرح حماسه را به درس میگفت. به حسن صورت، از اخوان ~~ممتاز # ~~بود. بعد از قید پدر، اصفهان و یزد را به برادر خود شاه محمود گذاشت و ~~شیراز و # ~~کرمان خود بستد. و از قضایای غریب و عجیب آنچه بر او بگذشت ms154 بر هیچکس # ~~نگذ شیته باشد. # بعد از جلوس او، لار با سایر گرمسیرات یاغی شدند. او با لشکرها متوجه قلع # ~~قلاع آن حدود شد. در آن [وقت] محمد مظفر در قلعهآ اطرار محبوس بود. ~~شخصی # ~~بر سبیل مشورت به نزد او فرستاد. محمد مظفر اگفتآکه: خرابهآ لار کرامند ~~التفات # ~~سلاطین نیست، از آنکه اگر بستانند، ناموسی چندان نباشد و اگر نستانند ~~ایشان دلیر # ~~شوند و همه روز لشکری در غزای ایشان بباید داشت. شاه شجاع آن نصیحت را # ~~قبول کرد و بازگردید. لاریان به تصور آنکه پادشاه بر ایشان رحم فرموده ~~به طوع و # ~~رغبت ایل شدند. # بعد از آن یحیی را در قلعهآ قهندز محبوس داشته بود، کوتوال قلعه از بی ~~احتیاطی # ~~در دست برادر خود مبارکشاه کشته شد. مبارکشاه، یحیی را از بند بیرون ~~آورد و خود # ~~به ملازمت او بایستاد. قرب یک ماه شاه شجاع، قلعه را محاصره کرد و از ~~جانبین # ~~مصافهای بسیار واقع شد. چون عاجزگشت، با یحیی پیغام کرد که: ~~دارالعبادهآ یزد به # ~~غایت مفت نهاده است. برو و بگیر و دست از این داوری بدار. یحیی التماس ~~کرد اگر # ~~برود شاه شجاع متعرض او نشود. بعد از تأکید سوگند قلعه را بگذاشت و با ~~باد هم # ~~عنان، روی [به] یزد نهاد. چون برسید کهکی غریب نام از راه کاریز او را ~~به اندرون # ~~برد. بهاءالدین قورجی از قبل شاه محمود، کوتوال بود. چون از دخول او ~~واقف # ~~گشت شهر را به طرح گذاشت و راه اصفهان پیش گرفت و یزد، یحیی را مسلم ~~شد. # دیگر، بعد از قمع آل اینجو، دخترکیخسرو، خواند سلطان را، شاه شجاع # ~~می خواست که در حبالهآ خود آورد. شاه محمود پیشدستی کرد و بستد. به ~~واسطهآ # ~~این حرکت میان برادران نزاع واقع شد و شاه شجاع لشکر به اصفهان کشید و ~~با شاه # ~~محمود جنگ کرد. بعد از آنکه شاه شجاع باز گردید شاه محمود نیز لشکر به ms155 ~~شیراز # ~~کشید و در سرجاهان با شاه شجاع جنگ کرد. شاه شجاع گریخته به شهر آمد. و ~~شاه # ~~محمود در عقب بیامد و او را از شیراز براند. شاه شجاع با معدودی اندک ~~متوجه # ~~کرمان شد. PageV01P154 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0176.jpg) # در حوالی سیرجان نزول کرده بود و از غایت تفکر دست بر هم میزد. قوام ~~الدین # ~~که راه وزارت داشت از او سبب آن پرسید. شاه شجاع گفت که: فکر تسخیر # ~~آذربایجان میکنم اگر میسر شود. صاحب عیار بخندید و گفت: ما را از شیراز ~~بیرون # ~~کردهاند، نمی دانیم که به کرمان راه خواهند داد یا نه. با وجود این ~~کلیات [که] در # ~~پیش است پادشاه را فکر تسخیر آذربایجان در خاطر میگردد! شاه شجاع آن ~~سخن # ~~را فرو خورد و هیچ جواب نداد. چون به نزدیک کرمان رسیدند دولتشاه بکاول ~~که از # ~~قبل او حاکم کرمان بود، به نیت معارضه و مقابله بیرون آمد. سوار لشکر ~~شاه شجاع # ~~نسبت با او کمتر از عشر عشیر بود. چون تدبیری نداشت یکی از نزدیکان را ~~[با] # ~~سخنان پرفریب مشتمل بر انواع تضرع نزد او فرستاد و پیغام کرد که: تا ~~امروز در # ~~تحت حکم ما بودی و داشت تو چنانچه وظیفه بود می فرمودیم. امروز ما نیز ~~در # ~~حبالهآ حکومت تو پناه آوردهایم. صد یک آن به دارائی ما اقدام نمای. ~~دولتشاه # ~~[فریب] این کلمات بخورد و به تواضع تمام پیش آمده پادشاه را به اندرون ~~برد. شاه # ~~شجاع تا غایتی که او را اطمینان تمام حاصل شود خود را بد و داد. بعد از ~~آن جمعی # ~~را مقررکرد که مترصد اشارت باشند و دولتشاه را به بهانهآ مشورتی به ~~خلوت طلبید # ~~و اشارت کر[د] تا به ضرب شمشیر پاره ساختند. و یک یک از امرای او را بر ~~همین # ~~سبیل به اندرون می خواند و میکشت تا تمام آن حرام نمکان را سیاست کرد. # و بعد از چند گاه که لشکری چند ms156 از احشام جورمایی و اوغان و سایر ولایات # ~~کرمان نسق نمود روی به شیراز نهاد. و چون به فول فسا که دو فرسنگی شهر ~~است، # ~~برسید شاه محمود استقبال کرد. بعد از جنگ بسیار، شاه محمود را بشکست. ~~شاه # ~~محمود بعد از انهزام روی به اصفهان نهاد. شاه شجاع بعد از یک سال که در ~~فارس # ~~استقامت یافت لشکر به اصفهان کشید و محاربات رفت. عاقبت خواند سلطان به # ~~میانجی برخاست وکس را فرستاد و برادران را با هم صلح داد. پسران شاه ~~شجاع، # ~~اویس و شبلی به اصفهان در آمدند و شاه محمود ایشان را به اعزاز و ~~احترام تمام باز # ~~گردانید. # ~~بعد از آن شاه شجاع به طرف دارالملک شیراز باز گردید و اویس را که پسر ~~بزرگ # ~~او بود، با لشکری تمام به طرف کرمان فرستاد تا به گرمسیرات برود و ~~تسخیر کند. # ~~اویس چون به در کرمان رسید خواست که به اندرون شهر در آید. اسد که ~~کوتوال PageV01P155 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0177.jpg) # ~~شهر بود، گفت: بی حکم شاه شجاع ترا در شهر نگذارم. اویس از این حرکت # ~~خشمناک شد و هم از راه به اصفهان آمد و به شاه محمود پیوست. # بعد از آن خواند سلطان خواست که انتقام دودمان خود از آل مظفر بستاند، در # ~~خفیه با شاه شجاع کتابت کرد که: بیا تا من اصفهان را با تو بسپارم. شاه ~~شجاع چون # ~~صاحب وجودی او معلوم داشت لشکر جمع کرد و دیگر باره به در اصفهان آمد و # ~~میان او و خواند سلطان مکاتبات و مراسلات متواتر می بود. ناگاه روزی ~~یکی از این # ~~مکتوبات را گرفته به دست شاه محمود داد. چون شاه محمود بدین حال واقف ~~شد # ~~بی توقف خواند سلطان را بگرفت و به زه کمان بکشت و بسوزانید. چون شاه ~~شجاع # ~~این خبر بشنید انفعال تمام یافت و خفتان جنگ را به جامهآ سوگ مبدل ~~گر[د]انیده # ~~مراجعت نمود. در اثنای جزع و ms157 فزع، از مطربان ترانهای که مناسب حال باشد # ~~درخواست کرد. عودیی بالفور از لیلی و مجنون این دو بیت را ترانه ساخت و # ~~بخواند. ### | بیت # لیلی شد ورخت از این جهان برد %~% با داغ تو زیست، همچنان مرد # شاه شجاع بسیار رقت کرد و گنجی معمور به جایزهآ این بیت بدو داد. # و بعد [از] آن شاه محمود به خواستگاری دختر سلطان اویس، تاج الدین مشیشی # ~~را به تبریز فرستاد. شاه شجاع نیز به جهت همین مهم امیر حسن آقا و سلغر ~~رشیدی # ~~را با تحف و هدایای بسیار روانه گردانید. سلطان اویس از نزدیکان در آن ~~باب # ~~مشورت طلبید. فرستادگان شاه شجاع به واسطهآ حشمت مخدوم خود التفات به # ~~مقربان حضرت تبریز نمیکردند اما تاج الدین مشیشی از اول طلوع صبح به ~~ترتیب # ~~ملازمت یک یک از ایشان میکرد؛ چه به تحف و هدایا و چه به وعدههای رنگین # ~~فریب میداد. مجموع اصول متفق الکلمه شدند که دختر به شاه محمود می باید ~~داد. # ~~سلطان اویس بعد از آنک با همه مشورت کرده بود فرستادگان هر دو طرف را ~~بر سر # ~~ملا حاضر گردانید تا در اثنای تبلیغ رسالت ایشان، عرض هر یک از ایشان ~~معلوم # ~~شود. رسولان شیراز از سر تمکین هر چه تمامتر ملتمس خود را به عرض ~~رسانیدند، # ~~اما تاجالدین مشیشی برقع عبارت از روی سخن برداشت و گفت: اگر چنانچه # ~~پادشاه را دامادی هم کفو خود باید، دختر را به شاه شجاع دهد، و اگر ~~چنانچه لشکر PageV01P156 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0178.jpg) # ~~و مملکت و غلامی همچون شاه محمود طلبند گوش به سخنان بندگان کنند. # ~~سلطان اویس را معقول نمود و تمامی سخن را بدان ختم کرد. امیر حسن آقا و ~~امیر # ~~سلغر خجل و منفعل بازگشتند. سلطان اویس دختر خود را با چندان تجمل و ~~تکلف # ~~که در وصف نیاید مصاحب جمعی از معتبران به اصفهان فرستاد. # بعد از آن شاه محمود دیگر بار لشکر جمع گردانید ms158 و چون کوه آذر بر سر ~~برادر # ~~تاختن آورد. شاه شجاع نیز از شیراز بیرون آمده استقبال نمود. در حاشیهآ ~~خوار # ~~جنگ کردند. بعد از کشش و کوشش بسیار و خون ریختن بیزینهار شاه شجاع ~~منهزم # ~~شده به شیراز رفت و شاه محمود درکناره، بر سر بند امیر، فرود آمد، و ده ~~روز در # ~~آنجا بود. عاقبت بی سببی بازگردید و به اصفهان آمد. بعد از مدتی به مرض ~~طبیعی # ~~وفات یافت. چون شاه شجاع را خبر مرگ برادر معلوم شد، با باد هم عنان ~~گشته # ~~متوجه اصفهان گشت و مملکت عراق را بی منازعی و معارضی بدست آورد. # و متوکلانه لشکر پراکنده را جمع گردانیده متوجه تخت تبریزگشت و در راه ~~ملک # ~~پوشنک پسر اتابک شنک با هزار سوار مکمل بد و ملحق شد. و از اطراف و ~~جوانب # ~~امرا و سرداران ولایت روی بدو نهاده بدو می پیوستند، تا به تبریز رسید. ~~سلطان # ~~حسین و عادل آقا در تبریز بودند. مقاتلات و محاربات بسیار رفت و سلطان # ~~ازین العابدین در آن جنگ دلاوریها نمود، چنانچه جلدوی آن جنگ بد و مسلم ~~داشته # ~~بودند. عاقبت سلطان حسین و عادل آقا منهزم شده متوجه بغداد شدند و شاه # ~~شجاع را فتح تبریز میسر شد. چون اندک مدتی در آنجا بود انهزام به خود ~~راه داده # ~~بی آنکه کسی که در آنجا باز گذارد رخت و بنه باز گذاشته به تعجیل هر چه ~~تمام تر به # ~~شیراز مراجعت نمود. و چون به شیراز رسید گویند که پسر خود اویس [را] که ~~پیش # ~~شاه محمود بوده بود؛ به خفیه زهر داد و هلاک کرد، و مدتی بدین بگذشت. # دیگر باره خیال محال به جهت تسخیر تبریز در دماغ او متمکن شد و باز متوجه # ~~گردید، چون به سلطانیه رسید عادل آقا در قلعهآ سلطانیه متحصن گشت و چند # ~~روزی بدین بگذشت. شاه شجاع را درد پای، دست داد و با عادل آقا ms159 صلح کرده ~~از # ~~سر مناقشت بگذشت و روی به جانب شیراز نهاد. و مدتی مدید در شیراز به ~~احترام # ~~هر چه تمام تر عمر گذرانید. # و باز چون معلوم کرد که میان فرزندان سلطان اویس گفت و گوی برخاسته است، ~~PageV01P157 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0179.jpg) # ~~او نیز بر نشست و متوجه آن صوب شد. چون به همدان رسید، سلطان بایزید ~~پسر # ~~سلطان اویس با عادل آقا پیش او آمدند و از دست سلطان احمد شکایت کردند. ~~او # ~~پیش سلطان احمد کس فرستاد و الکهای به جهت بایزید بطلبید. قلعهآ ~~سلطانیه را بر # ~~او مسلم داشت. شاه شجاع جمعی از امرای خود به بایزید مصاحب کرده در ~~قلعهآ # ~~سلطانیه بنشاند و به اتفاق عادل آقا مراجعت نموده به شیراز آمد. چون ~~سلطان # ~~بایزید از عهدهآ دارائی مملکت بیرون نمیتوانست آمد پس از اندک مدتی به ~~دست # ~~سلطان احمد گرفتار شد و امرای شاه شجاع به شیراز معاودت نمودند. # بعد از آن که شاه شجاع بیست و چهار سال سلطنت کرده بود و در زمان او ~~خلایق # ~~ایران زمین، مرفه و آسوده روزگار خوش و خرم گذرانیده بودند، مدتی صاحب # ~~فراش شد و عاقبت به مرض طبیعی بمرد. وکرمان را به سلطان احمد برادر ~~خود، # ~~داده بود؛ و پیش از آنکه وفات یابد او را روانه گردانیده جای خود را به ~~پسر خود # ~~زین العابدین رجوع کرد. ### | ذکر جلوس # سلطان زین العابدین بن شاه شجاع # جمعی از امرا اتفاق کردند و بعد از وفات شاه شجاع او را بر تخت نشاندند، ~~اما # ~~جمعی روگردان شدند و از آن جمله یکی امیر غیاثالدین شول بود. و چون به # ~~سلطنت بنشست به عیش و طرب مشغول گشت، چنانچه به کار مملکت نتوانست # ~~پرداخت. و در اثنای حال، متوجه فتح اصفهان شد، و جماعتی صاعدیان، شاه # ~~یحیی را از شهر بیرون کردند و او را در آوردند و بدین طریقه تسخیر ~~اصفهان او را # ~~میسر شد. کسی را ms160 در اصفهان بنشاند و خود به شیراز رفت. چون سه سال ~~پادشاهی # ~~کرد، آوازهآ رایات ظفرنگار حضرت سلطان غازی متواتر گشت. چون به اصفهان # ~~رسید وکشش وخون ریختن، به موجبی که در قصه همایون ذکرکرده خواهد شد] # ~~بکرد و خبر به شیراز رسید، سلطان زین العابدین بی اختیار از سر مملکت ~~برخاسته با # ~~امرا وخواص خویش متوجه شوشتر شد و به شاه منصور پیوست. شاه منصور او را # ~~مقید گردانید. PageV01P158 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0180.jpg) # چون حضرت سلطان غازی، مملکت را نیز به شاه یحیی و سلطان احمد بخش # ~~کرده معاودت نمود، او از بند شاه منصور گریخته به اصفهان آمد. شیخ ~~ابراهیم # ~~لنبانی او را به شهر آورد. سلطان محمد، پسر شاه یحیی، در قلعهآ طبرک ~~نشسته بود، # ~~آب در خندق انداخت و برج از بروج معبر قلعه فرود آمد. پسر شاه یحیی از ~~دروازهآ # ~~بیرون شهر گریخته به یزد رفت. بعد از اندک مدتی که شاه منصور به شیراز ~~آمد # ~~متوجه اصفهان گردید و با او محاربات بسیار کرد. آخرالامر به دست شاه ~~منصور # ~~گرفتار شد، چشم جهان بین او را میل کشید. و الحاله هذه در سمرقند است. ### | ذکر جلوس # شاه یحیی بن شاه مظفر بن محمد مظفر # چون شاه شجاع وفات یافت، او از یزد خروج کرد و اصفهان را بدست آورد. بعد # ~~از مدتی مدید سلطان زین العابدین متوجه اصفهان شذ و چنانچه گفته شد او ~~به یزد # ~~مراجعت نمود، و در آنجا بود تا زمانی که حضرت سلطان غازی مملکت ایران ~~زمین # ~~را فتح فرمود و جای شاه شجاع را بدو داد. چون سلطان غازی مراجعت فرمود ~~شاه # ~~منصور از شوشتر متوجه شیراز شد، و بی گفت و گوئی شیراز را گذاشته به ~~یزد رفت، # ~~و همچنان در یزد میبود که حضرت سلطان غازی را فتح ایران زمین میسر شد، ~~و او # ~~را با دیگر مظفریان به قتل آورد. مذفنش در یزد است. # ذکر جلوس سلطان احمد ms161 کرمان # ~~شاه شجاع پیش از وفات خویش او را به کرمان فرستاد، و در آنجا میبود تا ~~نوبت # ~~اول که سلطان غازی به ایران زمین مستولی گردید. او را طلب فرمود و ~~امیرزاده در - # ~~ملک که زن شاه شجاع بود، بدو داد و کرمان بدو مسلم فرمود و باز ~~گردانید. در راه # ~~امیرزاده در ملک چون به سیرجان رسید وفات یافت، و او به کرمان [رفت]. و # ~~حکومت کرمان بی معارضی میکرد، تا زمانی که با دیگر مظفریان به قتل آمد. # ~~مدفنش درکرمان است. PageV01P159 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0181.jpg) # ذ کر جلوس شاه منصور # او در زمان حیات شاه شجاع به تحلف او در آنجا متمکن میبود و با شاه شجاع # ~~تخلف میورزید تا به حدی که شاه شجاع خود متوجه شوشتر شد، و او التفات # ~~نتمود. و همچنان در آنجا می بود تا زمانی که سلطان غازی، شاه یحیی را ~~به جای # ~~شاه شجاع بتشاند. او لشکر کشیده از زور و دلاوری که در ذات او عجین بود ~~متوجه # ~~شیراز شد. شاه یحیی که برادر بزرگ او بود با وجود کبر سن و یرلیغ و ~~موافقت امرای # ~~قدیم، یک زمان توقف نتوانست نمود. او بی تعلل متکبروار به شهر در آمد و ~~بر تخت # ~~سلطنت متمکن بنشست. # در زمانی که شاه شجاع به محاصرهآ شوشتر رفته بود و او التفاتی نمینمود، ~~شاه # ~~شجاع از امرا سؤال کرد که: اگر منصور را بدست آوردم لایق چه تعذیب ~~باشد؟ امیر # ~~غیاثالدین شول گفت که: چشمهای او را به کارد بر میباید کندن. و امیر ~~عمر شاه # ~~گفت: او را مهار سفته گرد شیراز میباید گردانید. این حکایت در آن روز ~~بدو رسانیده # ~~بودند و با خود شرط کرده بود که چون به این دو مستولی گردد این عمل با ~~ایشان # ~~بجای آورد. قضا را در روزی که شیراز را فتح کرد امیر عمر شاه را بفرمود ~~که تا مهار # ~~سفته گرد شهر بگردانیدند و ms162 چشمهای امیر غیاثالدین شول را به کارد ~~بکندند، تا # ~~دیگر باره مردم در عقب شاهزادگان سخن ناسنجیده نگویند. # بعد از آن که با زین العابدین جنگها کردند و چند نوبت مقاتلات و محاربات ~~میان # ~~ایشان قایم شد، متوجه اصفهان گردید و اصفهان را مسخر کرد و سلطان # ~~زین العابدین را بدست آورده چشم او را میل کشید. و مدتی از سر استقلال ~~حکومت # ~~کرد. و چون آوازهآ عزیمت سلطان غازی برسید متوجه شیراز شد، چنانچه در ~~قصه # ~~همایون آن حضرت گفته خواهد شد، در جنگگاه بقتل آمد، مدفنش در شیراز ~~است. ### | ذکر روزگار # معتصم بن زین العابدین بن شاه شجاع # در زمانی که آل مظفر مقهور و مقتول گشتند او در بغداد بود؛ و مدت العمر ~~PageV01P160 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0182.jpg) # ~~سرگردان میگردید. آخرالامر به قرا یوسف ملتجی شد. او بنواختش و به ~~همدان # ~~فرستاد و در همدان بود تا بسطام بدو ملحق شد؛ و به اتفاق متوجه اصفهان ~~شده # ~~چون پروانه که خود را بر شمع عرض کند بر آتش قهر بندگی حضرت سلطانی - ~~خلد # ~~لله ملکه و سلطانه - بسوزانید، و حکایت او در ذیل قصه همایون مشروح ~~خواهد # ~~مد. PageV01P161 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0183.jpg) # طیقهآ امرائی که در ماوراء النهر ### | خروج کرده # سلطنت را به امارت مبدل کردند و ایشان چهار نفر بودند چون قزان سلطان # ~~خونریزی را به کمال رسانید و دست به قتل امرای بزرگ برآورد، قزغن ~~نویان، از قوم # ~~قراغوناس، حاکم شهر منک و سرای سالی بود، بر او خروج کرد و دو بار مصاف # ~~داد، و درکرت دوم قزان سلطان را بکشت و اختیار مملکت را بدست فرو گرفت. ~~و # ~~چنانچه در طبقهآ اوروغ جغطای ذکر رفت پادشاهان بی اختیار به جای بنشاند ~~و # ~~اختیار خود به دست فرو گرفت. بعد از مدتی شخصی مجهول در سر جانور # ~~انداختن بر او کمین کرد و او را بکشت. # و بعد از او پسرش بر همان سبیل تا یک سال حکومت کرد ms163 و بعد از او ملوک # ~~طوایف شدند. چنانچه هر قومی را شخصی سر کرده بنیاد فتنه و آشوبانگیز # ~~کردند، چنانچه قوم سلدوز را امیر بیان سرکرده، و قوم جلایر را امیر ~~بایزید، و # ~~لشکرهایکش و نخشب را حاجی بیک برلاس، وقوم یساور را امیر خضر، و # ~~اندخوی و شبرغان را حمید خواجه نایمان به دست فرو گرفت، و اولاد امیر ~~قزغن # ~~روی به کابل و غزنین نهادند. # چون تغلق تیمور پادشاه از مغول خروج کرد و ماوراء النهر را صافی ساخته، ~~پسر # ~~خود الیاس خواجه اغلان را در سمرقند بنشاند و توقتمور کوچک و بیکیجک را # ~~پیش او بگذاشت، حضرت سلطان غازی را نیز نامزد ملازمت او کرد. چون میان # ~~ایشان نزاعی چند واقع شد، حضرت سلطان غازی از ایشان اجتناب نمود و امیر # ~~حسین مسمی بن امیر قزاغن را از گرمسیر قندهار باشلمیش کرد و به ~~ماوراءالنهر آمد PageV01P162 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0184.jpg) # ~~و در تاش کبروک، الیاس خواجه اغلان را بشکست و همچنان تکامیش کرد. در ~~آق # ~~قورای نخشب بار دیگر مصاف داد، و امرای مغول را بدست آورده قتل فرمود، ~~و # ~~ماوراءالنهر را از شر ایشان صاف ساخت، و امیر حسین را بر مسند امارت ~~بنشاند و # ~~خواهر امیر حسین، اولجای ترکان آغا را، زن کرد؛ و تا آن حرم او در حیات ~~بود # ~~بین الجانبین به واسطهآ او یک جهتی و اتفاق، مرعی میبود. بعد از آن ~~حساد در میان # ~~هر دو آشوب انگیخته کار را به جائی رسانیدند که شرح آن حکایت در ذیل ~~تاریخ # ~~حضرت سلطان غازی مشروح گفته خواهد شد انشاءالله تعالی. والسلام. # چون اکثر حکایات حضرت سلطان غازی - انارالله برهانه - در قصه امرای # ~~ماوراءالنهر مندرج است بنابر آن در اخبارایشان به نسبت اخبار حکام سابق ~~تطویلی # ~~میرود. ### | وجدول 8] ### | ذ کر امیر قزغان # چون قزان سلطان بر سریر خانی متمکن گشت و مجموع ممالک ماوراء النهر را از # ~~حدود قراخواجه تا اقصای دشت قبچاق و ناحیهآ ms164 خراسان تا سرحد دریای سند ~~به # ~~دست فرو گرفت، بعد از آن دست تغلب برآورد و به دفع بزرگان و امراء و ~~ارکان # ~~دولت مشغول شد. و کار به جایی رسانید که هر روز قریب صد کس را به محل # ~~سیاست می رسانید. عاقبت الامر امرای دولت وامنای مملکت، چه به جهت # ~~سلامت نفس خود و چه به جهت طول مکث او، هر یک به تدبیری و هر کس به # ~~تعبیری برخاستند. عاقبت چون ارادت بدان بود که دود از آن دودمان برآید ~~و دخان # ~~در خان ومان قزان خان افتد امیر قزاغن خروج کرد و بر او مسلط شده در ~~سنهآ سبع و # ~~اربعین و سبع مایه (747 ه/ 1346 م) او را شونکقار کرده به اتفاق مجموع ~~امرا # ~~داشمنجه را که از نسل نامدار اوکتای قاآن بود، به تخت نشاند و اختیار ~~کل ممالک # ~~محروسه را به دست فرو گرفت. # و به غیر از نام داشمنجه که بر عنوان نشان بود هیچ مدخلی او را در ملک و ~~مال # ~~نداد، و منهیان معتمدالقول را به اسم ملازمت و کشیکتانی در اردوی او ~~نامزد کرد تا PageV01P163 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0185.jpg) # ~~مردم شریر فتنه انگیز را پیش او مجال نطق نباشد. القصه، تا مدت دو سال ~~که # ~~مملکت قرارگرفت، و شرارت از دماغ مفسدان بیرون آمد و شرر شر فرو نشست، # ~~داشمنچه را به تهمت آنکه از نسل اوکتای قاآن است شهید کرده بیان قولی ~~را که از # ~~نسل جغتای بود، بر جلوس سلطنت اجلاس کرد. # به حکم آنکه قضیه داشمنچه او را پیش افتاد شده بود ضرورتا به مزاج زمانه ~~در # ~~ساخت و بر بساط سلطنت نردی ندیمانه با امیر قزاغن میباخت. به یمن اتفاق ~~آن # ~~دو بزرگ و اثر عدالت قزاغنی، کار ملک و ملت به مثابهای مستحکم و مضبوط # ~~گشت [که] آبشخورگرگ در کلبه میش و گریزگاه عوان در کلبهآ درویش شد، و ~~نام ظلم # ~~و نشان ستم از ms165 روی روزگار به تمامی بسترد. از وضیع وشریف و غریب و مقیم ~~و # ~~بزرگ و کوچک و خاص و عام هیچ کس را غبار شکایت از گردش روزگار در دل # ~~نماند و حکایت عدل نوشروان از دل خلق فرامش شد. و نهایت عدل او تا ~~غایتی # ~~رسید که هیچ امیر و وزیر غیر از عشر به جنس و قبچور رسمی به هیچ اسم و ~~هیچ # ~~رسم یک دینار از هیچ آفریده نمیتوانستند ستد. و مسافران را اگر به مثل ~~در کنام # ~~شیر و کام اژدها محل عبور و نزول واقع شدی، از مأمن و مکمن خود آسودهتر ~~قرار # ~~گرفتندی، و به غیر از باد هیچ مخلوقی را بر دل خلق خدای تمرد نبودی. # چون امور ملک مستخلص شد و قو[ت] سلطنت مستحکم گشت یایلاغ را در # ~~طخارستان که به قتلان و شهر مونک موسوم است، تعیین کرد و قشلاق را به ~~سرای # ~~سالی که در ساحل جیحون واقع است، معین فرمود. # و هر روزی از عمر گرامی را به پنج قسمت کرده بود. از مطلع طلیعهآ صبح ~~صادق # ~~تا طلوع آفتاب به عبادت مشغول میبود، و از چاشت تا به پیشین در محکمهآ ~~مظالم # ~~مینشست، و از پیشین تا شام به باز پرانیدن و یوز دوانیدن شروع میکرد، و ~~از شام تا # ~~دم خفتن در حرم های خود با پوشیده رویان خلوت می فرمود، و بعد از آن در # ~~خوابگاه مبارک که کشیک بود رفته استراحت مینمود. در اوان دور دوران او ~~یسر و # ~~خسر به مثابهای بود که گوسفند پروار به دیناری و اجناس به درهمی خرواری ~~میسر # ~~میشد. اگر احیانا یورشی دست می داد صحرا نشینان مغول را، دستگاه به حدی # ~~بود که اگر از خیمهای یک سوار بیرون میآمد عدد لشکر در حصر نمیگنجید و # ~~محاسب گمان به مقیاس امتحان حد خیام معسکر منصوره او را به سالها ~~PageV01P164 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0186.jpg) # ~~نمی سنجید. ملوک معاصر مطیع و ممالک ms166 عالم مطاع فرموده و فرمان به اولی ~~بودند. # ~~و جانی بیک خان که خصال حمیده و اخلاق پسندیدهآ او در محل خود شرح رفته ~~و # ~~معارضه و محاکا که بینهما دست داده مجموع را مشروح گفته شده، معاصر بر ~~تخت # ~~اوزبک مستولی بود، و اشرف چوپانی آذربایجان داشت، و شیخ ابواسحق اینجوی # ~~در فارس و عراق و کرمان حاکم بود. # و چنانک در ذیل هر یک گفته آمد در اواسط حال امیر قزاغن به طرفی یورش # ~~فرمود و امیرزاده عبدالله را که پسر بزرگتر و ولی العهد او بود، قایم ~~مقام خود در اردو # ~~بگذاشت. امیرزاده عبدالله بی فرموده پدر به اغوای امرای طامع لشکر به ~~خوارزم # ~~کشید و در ظاهر شهر طناب در طناب مخیم عساکر منصوره فرود آورد. این ~~قضیه # ~~بعد از وفات امیر قتلغ تیمور - انارالله برهانه - بود وقبة الاسلام ~~خوارزم بی خداوند # ~~مانده مجموع خاص و عام از سهم لشکر مستهلک شدند که به چه نوع و انگیز ~~دفع # ~~نمایند. # در اثنای آن حال و ورطهآ آن ملال ملک التجار خواجه اختیارالدین حسن ساورج ~~- # ~~علیه الرحمة - به استقبال امیرزاده عبدالله بیرون آمد و به دولت آستان ~~بوس مشرف # ~~گشته عجز و اضطرار خوارزمیان را به عرض نواب او رسانید. قرار بر آن ~~گرفت که # ~~نعل بهائی به خزانه بسپارند. حسن ساورج به موجب فرموده دویست تومان # ~~خوارزمی به دیوان امیرزاده عبدالله سپرد، و انواع تحف و تبرکات نیز در ~~ضمن آن به # ~~اسم پیشکش رسانید. و چندان خدمات لایقه و نیکو بندگیهای شایسته به ظهور # ~~رسانید که امیرزاده عبد الله در حال و ساعت از ظاهر خوارزم طبل کوچ ~~مراجعت زده # ~~به مقر عز خود معاودت نمود. # بعضی از پیران با وقوف که در آن تاریخ همراه آن لشکر بودهاند چنان تقریر # ~~میکنند که در وقت توجه و مراجعت اهالی ولایات که در ممربودند قطعا و ~~اصلا از # ~~عبور لشکر بیگانه یک سر موی متألم نشدند ms167 و به هیچ آفریده ملالی از هیچ ~~جهت # ~~نرسید. # با وجود آن همه احتیاط که کرده بود امیر قزاغن از امیرزاده عبدالله ~~برنجید و از # ~~امرائی که مصاحب رفته بودند بازخواستهای بلیغ فرمود که: به چه سبب قصد ~~ملک # ~~و مال مسلمانان کرد؟ لشکری چنین بینهایت را از اقلیمی کشیدند و از ممر ~~شما PageV01P165 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0187.jpg) # ~~انواع علل به عجزه و فقرا و مساکین رسید. مقصود که آن دور اقتضای معاشی ~~چنین # ~~و انتعاشی ازاین میکرد: رعیت بر قرار خود و لشکر به نهج کوچ دادن و ~~امرا در ترفیه # ~~حال زیردستان و سلطان در ترغیب عمارت و زراعت و علما در تدریس علوم ~~دینی # ~~و مشایخ در تحقیق طریق یقینی و ائمه و قضاة در ترویج شرع نبوی، هرکس به ~~حال # ~~خود مشغول و هر طایفه به کار خود مأمور و ساعی، خلق به رفاهیت هر چه ~~تمامتر # ~~به سر می بردنل. # و اکثر اوقات امیر قزاغن به شکار جانور سوار میشد، و از شعفی که داشت # ~~روزی به حکم «جآء القضا عمی البصر» حاکم قدر بصیرت او را گرفته به ~~پانزده نفر # ~~جانوردار و چهره و اختاچی بر عادت معهود به باز پرانیدند. به طرف ساحل # ~~جیحون سوار شده طوف می فرمود که قتلق تیمور نام، مغولی مجهول، با سواری # ~~چند مترصد فرصت در کمینی نشسته بود که ناگاه گذار امیر قزاغن بر سر آن ~~ملعون # ~~افتاد. چون کار به مراد خود دید ناخبر از کمین بر سر امیر قزاغن در ~~ریخت و # ~~فی الحال به سعادت شهادت رسانید و جهان آرمیده را رمانید. # جلوس امیرزاده عبدالله # بعد از وفات پدر چون بر سریر حکومت متمکن شد تا قریب یک سال امور # ~~مملکت و اساس جهانبانی به موجب قرار دور امیر قزاغن مضبوط و مرتب بود، ~~اما # ~~به حسب صغر سن و اندکی تجارب، ترک جزویات دست میداد. حتی که در اثنای # ~~آن کلیات را نیز فوت کردن ms168 گرفت، چنانکه از هر طرف رخنهای و از هر جهت # ~~حفرهای در کار سلطنت روی نهاد و اختلال تمام به حال او دست داد. و سهو ~~اول که # ~~کرد آن بود که پادشاهی مبارک قدم فرخ فال همایون دیداری چون بیان قولی ~~خان را # ~~بی موجبی و جریمهای شهید کرد، - انارالله برهانه. بدین واسطه مجموع ~~امرای بزرگ # ~~متوهم شدند و به یک بار اظهار تمرد نمودن گرفتند، حتی که امیر بیان ~~سولدوز و # ~~امیر حاجی برلاس به اتفاق خروج کرده بر سر امیرزاده عبدالله آمدند و بی ~~محاربه و # ~~محاکا او را دستگیر کرده شهید ساختند. و از نسل نامدار امیر قزاغن آنچه ~~بدست # ~~آمد مجموع را هلاک کردند، و امیر بیان بر سریر امارت متمکن شد. PageV01P166 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0188.jpg) # امیر بیان سلدوز # چون امیر بیان سولدوز بر سریر امارت مستولی شد همگی معاملهآ خود را بر # ~~مداومت شرب و بی پروائی نهاد، و قطعا فکر مال [و] حال خود نکرد، و از # ~~بییاساقی که داشت مملکت بهم بر آمد و امرا اعتماد از هم برداشتند و در ~~کمین # ~~یکدیگر به قصد برخاستند. و شهر سبز را که یورت اصلی امرای برلاس بود، ~~امیر # ~~حاجی بیک برلاس به دست فرو گرفت؛ و ولایت خجند را که محل جلایران است، # ~~امیر بایزید تصرف نمود؛ و امیر حسین که بقیه خاندان امیر قزاغن بود، با ~~گروهی ایو # ~~او غلانان قدیمهآ خود و قراعوناسان که پروردهآ آن خانواده بودند هر روز ~~به طرفی و # ~~هر لحظه در درهای و هر دم در بیابانی به سر میبرد؛ و امیر اولجای بوغا ~~سولد وزنیز # ~~به طمع سرداری که روزی در خاندان ایشان بود با جماعت سولدوزان گوشهای # ~~گرفت؛ وامیر حمید خواجه که سرآمد قبیلهآ نایمانان بود، شوبورقان1 را در ~~حوزهآ # ~~تصرف خود آورد؛ و شاه محمد بدخشانی نیز کوهستان خود را مستحکم کرده به # ~~ضبط لشکر و طمع امارت و حکومت آن ولایت مشغول شد؛ و ms169 امیر کیخسرو و امیر # ~~اولجایتوی اپاردی به اتفاق، قاتلان را با نواحی و توابع ولواحق و ~~مضافات در قید # ~~تسخیر آوردند؛ و امیر خضر یساوری قبایل و عشایر خود را جمع کرد و خود ~~را به # ~~استحقاق و استقلال از همه متعینان بیشتر دید. و به واسطهآ این معنی هر ~~روز فتنهای # ~~و هر لحظه آشوبی در میان خلایق افتادی، و مملکت چنان بهم برآمد که در ~~یک # ~~طرفة العین صد هزار بلای گوناگون روی مینمود و در یک فرسنگ راه، صد جای # ~~دزد و حرامی کمین بسته بود، و زبان زمانه هر زمان این بیت انشا میکرد: # # هر روز که بگذرد خوشا آمده دی %~% هر سال که نو شود خوشا غارت پار # چون شعلهآ آتش بلا بالا شد و غوغای اغوای شیاطین انس، انس از میان ~~عالمیان # ~~برداشتند، مغول که قطعا و اصلا از سهم تیغ و تیر امرای ترک، ترک ~~مغولستان کرده # ~~بودند، به یکبار تغلق تیمور پادشاه را به فتح ماوراءالنهر ترغیب کردند، ~~تا لشکری # ~~بی نهایت را بدین ولایت کشید و کوچ در کوچ بی دهشت [و] وهم مخیم همایون ~~را # ~~به مملکت در آورد، و سریر خانی در چاناق بولاق که در حاق و سط ماوراء ~~النهر واقع PageV01P167 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0189.jpg) # ~~است، زد. و امیر بایزید جلایر به دولت بساط بوس مشرف گشت و به اسم ~~قولاوزی # ~~امرای منکقلای امیر تغلق تیمور کرایت و امیر حاجی ایرکانوت و امیر ~~بیکیجک را # ~~سر کرده بر سر شهر سبز و سمرقند آورد. # امیر حاجی بیک برلاس به امید مقابله لشکرهای خود را جمع کرد و چون کثرت # ~~لشکر مغول معلوم کرد، پیش از وصول مخالفان از جیحون عبور کرد و روی به ~~طرف # ~~خراسان نهاد. سلطان غازی در این سفر مصاحب امیر حاجی بیک برلاس بود. ~~چون # ~~دید که امیر حاجی بیک، ترک وطن مألوف کرده اختیار غربت کرد و خان و مان ~~را به # ~~تاراج دشمن گذاشت، ms170 امیر صاحب قران را دل بر اولوس خود بسوخت و دلیروار # ~~رخصت مراجعت از امیر حاجی برلاس طلب کرد. چون مصلحت وقت در آن بود، # ~~امیر حاجی برلاس را معقول نمود ورخصت داد. فی الحال امیر صاحب قران به # ~~حکم «العود احمد» به طرف ماوراءالنهر معاودت نمود. # چون به امراء منکقلای مغول رسید امرا کیفیت حال امیر حاجی برلاس و سبب # ~~تخلف امیر صاحبقران پرسیدند. جواب فرمود که: چون مملکت به ارث و # ~~اکتساب تعلق به پادشاه میدارد و حق به مرکز خود قرار گرفته قراچو را به ~~فضولی # ~~لازم است. هر که عصیان و طغیان ورزد کفران نعمت حق کرده باشد. امرا را ~~از عقل # ~~و کفایت و دانستگی او عجب آمد و چون بیرون رفتند، امیر حاجی سیفالدین، # ~~امیر تیمور را به پابوس تغلق تیمور خان آورده استحسان بسیار در باب ~~کیاست و # ~~دانستگی او در پایهآ تخت پادشاه به تقدیم رسانیدند. پادشاه سیورغال ~~بسیار فرموده # ~~تومان شهر سبز که اباعن جد، میراث برلاسیه بود به امیر صاحبقران ارزاتی ~~داشت. # امیر صاحب [قران] به موجب فرمان از حدود ساحل جیحون تا دامن گریوهٔ‌ # ~~سمرقند مجموع لشکر صحرانشین را جمع کرد و با امیر خضر یساوری ملحق شد. # ~~پادشاه تغلق تیمور به طرف تختگاه اصلی مراجعت کرده بود. امرای منکقلای ~~نیز # ~~متعاقب پادشاه مراجعت کردند. امیر خضر از امیر حسین1 و امیر تیمور مدد ~~طلبید تا # ~~به انتقام برادر بر سر امیر بیان سلدوز برود. امیر صاحبقران به استصواب ~~امیر # ~~حسین به مدد امیر خضر رفت. چون امیر بیان را قوت مقاومت با ایشان نبود، ~~متوجه PageV01P168 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0190.jpg) # ~~بد خشان شد و از آنجا نیز بی توقف بگذشت. امیر تیمور معاودت کرده با ~~امیر خضر # ~~یساوری ملحق شد و امیر حسین را به مسند امارت نشاندند. و کیقباد برادر ~~کیخسرو # ~~را که مادهآ فتنه و مایهآ آشوب بود، به یاساق رسانیدند. # در اثنای این حال تغلق سلدوزی که سردار ms171 یک قبیله بود، با امیر حسین یاغی # ~~شد و با امیر بایزید جلایر که حاکم خجند بود، زبان یکی کردند. و هم ~~دراین ولا امیر # ~~حاجی برلاس از خراسان به ماوراء النهر مراجعت [کرد] و لشکرکش را بیرون ~~آورده # ~~از سمرقند گذشت و با امیر بایزید جلایر ملحق شد و به اتفاق عزیمت قصد ~~امیر # ~~حسین کردند. # امیر حسین و امیر صاحب قران لشکرها جمع کرده به مقابلهآ ایشان روان شدند. # ~~پیش از وصول لشکرهای کش که مصاحب امیر صاحب قران بود، بی رخصت جدا # ~~شده با امیر حاجی برلاس پیوستند. امیر حسین چون بر امیر تیمور صاحب ~~قران # ~~بدگمان شد و تغیر مزاج خود را ظاهر کرد چنانک بودند امیر صاحب قران پیش ~~از او # ~~محل دغدغه و تفرقه شد. بنا بر آن بی اختیار روی به ملازمت امیر حاجی ~~برلاس # ~~نهاد. امیر حاجی برلاس وامیر بایزید وجود وصول او را غنیمت دانستند و ~~مقدمهآ # ~~لشکر خود را نامزد وی کردند. رسیدن ایشان همان بود و شکستن لشکر امیر ~~حسین # ~~همان، امیر حاجی برلاس بار دیگر بر تومانهآ موروثی و الوس قدیمی استیلا ~~یافت. و # ~~امیر بایزید بر ممالک جند همچو خود امرای بزرگ مستولی شد. # چون فر دولت ازلی و اثر سعادت لم یزلی از ناصیهآ مبارک امیر تیمور اظهر ~~من # ~~الشمس وانور من القمر ظاهر وباهر بود، حسد که لازمهآ افعال انسانی است ~~امیر # ~~خضر را بر آن داشت که تغییر تقدیر آسمانی کند و فجأة بی هیچ بهانه امیر ~~تیمور را # ~~نا چیز گرداند. ناگاه امیر تیمور از خبث باطن او آگاه شد و از آثار غدر ~~او چیزی # ~~دریافت. فی الحال به بهانهآ رعاف از جرگهآ امرا آستین بر بینی نهاده ~~بیرون دوید و # ~~همچو باد پیش اسب خود رسیده سوار شد. و از غایت تعجیل بند ترکش در حین # ~~تاختن میبست و چون برق از آن محل فتنه و آشوب بیرون جست. # قضا را ms172 در این ایام امیر قراقورون جرچری و امیر حاجی برلاس لشکرها جمع # ~~کرده به قصد امیر حسین رفتند و امیران مغول نیز موجه شده بودند. امیر ~~حسین از # ~~کردهآ خود پشیمان شد و از امیر حاجی برلاس در خواست کرد که به امیر ~~تیمور PageV01P169 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0191.jpg) # ~~پیغام کند تا لشکرهای صحرانشین جلگهآ شهر سبز را جمع کرده منکقلای شده # ~~پیشواز مخالفان برود. امیر تیمور به موجب التماس امیر حاجی برلاس [و] ~~به اتفاق # ~~امیر حاجی برلاس در محلی که به انککر موسوم است با مخالفان محاربه کرده ~~مظفر # ~~و منصور به شهر ترمد [= ترمذ] نزول کرد. # آمدن پادشاه تغلق تیمور بار دیگر # آوازه در ولایت افتاد که پادشاه تغلق تیمور با لشکر بینهایت متوجه ماوراء ~~النهر # ~~شد و همچنین بر اثر خبر لشکر مغول متعاقب در رسید. امیر تیمور و امیر ~~حاجی # ~~برلاس به اردوی عالی پیوستند و بار دیگر کمر اطاعت و انقیاد بر میان ~~بسته وظیفهآ # ~~یک جهتی و دولتخواهی به تقدیم رسانیدند. پادشاه تغلق تیمور، امیر ~~بایزید جلایر # ~~را بی توقف به سیاست رسانید. امیر حاجی برلاس از آن قضیه موهوم متوهم ~~شد و # ~~فرار بر قرار اختیار کرده یکسر به شهر سبز آمد و لشکرها را جمع ساخته ~~از جیحون # ~~بگذشت و متوجه خراسان شد. # در این ولا نیز امیر تیمور از امیر حاجی برلاس تخلف نمود و در ملازمت ~~اردوی # ~~بزرگ بایستاد. امیر حمید که راه دوستی و سوابق حقوق با امیر تیمور داشت ~~و # ~~مقرب حضرت پادشاه بود، امیر تیمور را به عرض پادشاه رسانید و تربیت ~~بسیار کرد # ~~چنانچه پادشاه بار دیگر الوس موروثی او را سیورغال فرموده به او ارزانی ~~داشت. # چون پادشاه بر ماوراءالنهر متمکن گشت و ولایت صافی شد خواست که امیر # ~~حسین را نیز دفع کند. لشکر به قصد او تعیین فرمود. امیر حسین بر کنار ~~آب وخش # ~~صفوف تعبیه کرد و به مقابله بایستاد. در صدمهآ اول که ms173 لشکر مغول در ~~رسیدند # ~~کیخسرو که رکن اعظم دولت امیر حسین بود، به یکبار از امیر حسین ~~رویگردان شده # ~~با لشکر مغول پیوست. امیر حسین لایموت و لایحیی سر در بیابان نهاد و ~~چهار # ~~تکبیر فنا بر فنای خان و مان خود گفت. لشکر مغول مجموع نواحی قندس و ~~بقلان # ~~را تا دامن گریوهآ هند وکش عالیها سافلها کردند. و در پاییز این سال ~~امیر یسوری نیز از # ~~فرمودهآ تغلق تیمور به یاساق رسید و مرتبهآ شهادت یافت. # چون مملکت، یک قلم صافی شد پادشاه تغلق تیمور پسر خود الیاس خواجه # ~~اغلان را بر تخت ماوراءالنهر بنشاند و خود به مقر عز مراجعت کرد. و از ~~امرا که PageV01P170 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0192.jpg) # ~~ملازم تخت او بودند امیر بیکیجک را نامزد پسر خود کرد؛ به اختیار کل ~~مملکت به # ~~دست او داد. امیر تیمور نیز برقرار فرموده ملازم بود اما امیر بیکیجک ~~به سبب طمع # ~~و توقع خود دست ظلم بگشاد و ممر معاش و انتعاش مجموغ امرای دیگر ببست، # ~~چنانک هیچ آفریده را در هیچ محل، مجال دم زدن و قدم نهادن نماند. امیر ~~تیمور # ~~چون دید که قضیه، خلاف تصور عقلا است و مآل معامله عین ابتلا است بر ~~وطن # ~~مألوف والوسی که تا پانصد سال در حبالهآ آبا و اجداد نامدارش بود ~~ضرورتا وداع # ~~کرد، و آوارگی را بر بیچارگی گزیده با نوکران یکجهت یکدل اتفاق نمود و ~~به طلب # ~~امیر حسین روی در صحرا و بیابان نهاد، و تا ملحق نشد در هیچ منزل یک ~~لحظه قرار # ~~نگرفت. # به اتفاق هر دو امیر در نظام کات و خیوه [...] امیر تکل با هزار سوار و ~~پیاده عمدا # ~~بر اثرایشان روان شد و در میان بادیهای خونخوار به ایشان رسید. امیر ~~حسین و امیر # ~~تیمور با قریب شصت سوار در آن بر خونخوار کوشش بسیار نمودند. چنانک ~~طغای # ~~بوقای برلاس و حاجی سیفالدین و ایلچی بهادر را اسپان فرو ماند و ms174 پیاده ~~همچنان # ~~کوشش میکردند. صعوبت به یک مثابهای رسید که تکل از هزار سوار و پیاده ~~به # ~~پنجاه نفر آمد، و از شصت نوکر هر دو امیر بیش از قریب ده کس نماند. قضا ~~را # ~~زخمی کاری بر بارگیر امیر حسین آمد و پیاده بماند. حرم حرمتش از اسپ ~~فرو # ~~جست و خود را فدای او کرد. امیر تکل عنان ریز بر دشمن حمله کرد، و تا ~~سوار # ~~شدن امیر تیمور دشمن را باز پس نشاند. # القصه با هفت سوار هر دو امیر در آن بر بی فریاد افتادند و تا شب از بیم ~~جان # ~~براندند. شب را در سایهآ خامهآ ریگ نزول کردند. از جملهآ این هفت سوار ~~سه نفر # ~~خراسانی بودند. چون شب به نیمه رسید امرا از غایت ماندگی و کوفتگی به ~~خواب # ~~رفتند. آن سه نفر خراسانی مجموع اسپان را براندند و هر دو امیر را ~~مجروح و # ~~مخذول در آن صحرا بماندند. القصه امیر حسین و امیر تیمور با حرم خود که ~~خواهر # ~~امیر حسین بود، و یک نوکر دیگر پیاده و پریشان حال به پای آریغی ~~رسیدند. هنوز # ~~دم نازده و قدم نیاسوده جماعت ترکمانان که در آن حوالی میبودند از ~~پیرامون # ~~ایشان در آمدند و به تغلب بر سر ایشان براندند. امیر تیمور چون حالتی ~~چنان دید، # ~~چاهی در نزدیکی بود، اولجای ترکان آغا را در آن چاه انداخت و خود با ~~امیر حسین PageV01P171 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0193.jpg) # ~~دست و شمشیر به استقبال ترکمانان روان شدند. حاجی محمد که سردار ~~ترکمانان # ~~بود ایشان را بشناخت، و تملق نموده احترام به جای آورد. امیر تیمور چند ~~حبهآ # ~~مروارید و یک قطعهآ لعل بدو داد و التماس اجازه کرد. حاجی محمد در حال ~~سه # ~~اسپ پیشکش امراکرد و غجرجی و نزول و علوفه روان ساخت. امرا در محلی که ~~به # ~~محمودی موصوف است و در آن ناحیه در فصل دی نم باران و سایهآ ابر هرگز # ~~نیفتاده، ms175 به رهنمونی دولت حفر چاه کردند و به اندک سعی آب زلال شیرین ~~پیدا # ~~شد. به اتفاق در آنجا دوازده روز مقیم شدند. # چون مدت محنت منقضی نشده بود و ستارهآ دولت از وبال نکبت بیرون نیامده # ~~بود علی بیک جانی قربانی بر کیفیت حال امرا مطلع شد، و از غایت بی ~~مروتی # ~~قریب صد سوار فرستاد و امرا را در قید حبس مقید کرده در ماخان به ~~خانهای که از # ~~دوزخ حفرهای و از اسفل السافلین حجرهای بود باز داشت. امیر محمد بیک که ~~برادر # ~~او بود پیشبینانه زبان ملامت دراز کرد و طریق مآل اندیشی باز نمود که: ~~دنیا محل # ~~حوادث است و مردم بزرگ همیشه هدف سهام بلا بودهاند و دولت و نکبت در # ~~خلقت توامان واقع شدهاند. چرا باید که مردم عاقل شیوهآ جاهلان پیش ~~گیرند و # ~~عاقبت اندیشی نکنند؟ دراین وقت که چنان مهمان عزیز ناخوانده چون نعمت ~~غیر # ~~مترقبه به سرحد تو رسید، چرا باید که مستمال گردانیده به اعزاز و ~~احترام ایشان # ~~قیام ننمائی و مرهم ریش دل مجروح ایشان نگردی؟ حالیا: # باری چو عسل نمی دهی نیش مزن # زینهار در بند اذیهآ ایشان مشو و گرامی داشته به عذر مافات قیام نمای و ~~رخصتی # ~~ایشان بده تا به هر کجا که خواهند بروند. # چون فرستادهآ محمد بیک به علی بیک رسید پیغام نصیحت آمیز رسانید. علی # ~~بیک نیز به حکم «طریق العقل واحد» معقول دانست و هر دو امیر را از قید ~~حبس # ~~استخلاص کرده اخلاص و هوا خواهی بسیار نمود و عذر تقصیرات به جای آورد. # ~~اما خست نفس او نگذاشت که مروتی به محل خود بکند؛ علی الرسم اسپی لنگ و # ~~شتری پیر پیشکش کرد و اجازت داد. در آن ولا مبارک شاه سنجری که از ~~کدخدایان # ~~ماخان بود، مردانه قدم همت بر میدان دولت نهاد و هر چه فی عالم الله ~~داشت نثار # ~~قدوم امراکرده هنوز خود را مقصر ms176 دانست. PageV01P172 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0194.jpg) # هر دو امیر از برکت دولتخواهی آن شیر مرد با اسپ و سلاح و زاد و راحله ~~مرفه # ~~الحال روانهآ گرمسیر قندهارگشتند و بعد از چند روز که آنجا متوطن شده ~~بودند از آن # ~~راه روی به خزار وکش و نخشب نهادند. چون [به] بخارزندان رسیدند اولجای # ~~ترکان آغا را در آنجا گذاشته خود در میانهآ ولایت در آمدند. # از خدمتکاران قدیمی تیمور که با پانزده نفر سوار به ایشان ملحق شد، و به ~~اتفاق # ~~گلههای آن نواحی را براندند و از آب جیحون عبور کرده به جائی که مناسب ~~بود # ~~مقیم شدند. شدت گرما به مثابهای بود که امکان دور شدن از کنار جیحون ~~متعذر # ~~بود. # ناگاه از دور سواد غلبهای پیدا شد. از غایت تعجیل که مبادا سپاه دشمن ~~باشد، # ~~بار دیگر از آب جیحون به طرف ولایت گذشتند و تا مراجعت ییلاقنشینان در # ~~صحرا و هامون به سر می بردند. چون ییلاق از صحرانشینان خالی شد یک ماه ~~دیگر # ~~در ییلاق مقیم شدند. # بعد از آن شبگیر کرده به دو روز و یک شب خود را در سمرقند به خانهآ قتلغ ~~ترکان # ~~آغا که خواهر امیر تیموراست، رسانیده چهل و هشت روز متواری شدند. چون ~~خبر # ~~ایشان به تسامع فاش شدند باز عزیمت شهر سبز کردند و در نیازی نام دهی ~~که ملک # ~~امیر تیمور بود، چهل و هشت روز بنشستند. بعد از آن شبگیر خود را باز به ~~لب # ~~جیحون انداختند. در آنجا تیمور خواجه اغلان و بهرام جلایر با امیر ~~تیمور ملحق # ~~شدند و به اتفاق متوجه گرمسیر گشته با امیر حسین پیوستند. # بعد از چند وقت که ایشان ارا] در آنجا توقف اتفاق افتاد بهرام جلایر بی ~~رخصت # ~~امرا از غایت تهتکی که داشت روی به هندوستان نهاد. امیرحسین و سلطان ~~غازی # ~~روی به سیستان نهادند. و تا غایت هزار سوار با هر دو امیر جمع شده بود ~~و کار # ~~ایشان ms177 روی در ترقی نهاده بود. ملک سیستان ایشان را نیکو معزز و مکرم ~~داشت و در # ~~ظاهر شهر فرود آورد. اتفاقا میان ملوک سیستان مخالفت واقع بود و هر روز ~~مواد # ~~[فتنه] زیاد میشد. ملک فخرالدین امرا را به تحف و هدایای بسیار وعده ~~کرد، # ~~مشروط بر آنکه تمامت سیستان را چنانچه دلخواه اوست برای او صافی کنند. ~~امرا # ~~نیز قبول کردند و به اندک فرصت تمامت مملکت سیستان از فتنه و فساد پاک ~~شد. # ~~ملک فخرالدین، از وعدهای که کرده بود از هزار یکی به ظهور نرسانید. ~~امرا خشم PageV01P173 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0195.jpg) # ~~کردند و بی رخصت ملک سوار شده متوجه طرف دیگر گشتند. # سیستانیان با وجود خلف وعده [از] بی مروتی که لازمهآ ایشان است سر راه بر # ~~امرا گرفتند. از دو طرف آتش جنگ بالا گرفت و محاربه به غایتی رسید که ~~از فزع اکبر # ~~درگذشت. چون امیر تیمور به نفس خود کوشش بسیار مینمود ناگاه تیری بر ~~بازوی # ~~مبارکش آمد و دست راستش تمام از کار بماند. و از آنجا باز به گرمسیر ~~آمدند. تومن # ~~گرمسیری با امرا اتحاد تمام داشت. بدان واسطه امیر تیمور را پیش او ~~گذاشته # ~~امیرحسین با سایر امراکه ملازم بودند متوجه ولایت قندس و بقلان شد. ~~اجونی که # ~~برادر امیر بیکیجک بود، از وصول امیرحسین خبر یافته علی الفور بر سراو ~~راند و بار # ~~دیگر نوکران امیرحسین را تار و مار کرده از ولایت بیرون کرد. امیرحسین ~~با چهار # ~~سوار و هشت پیاده به ییلاق شبرتو پناه برده و در آنجا میبود. # چون دست امیر تیمور نیکو شد، با تیمور خواجه اغلان و بیست و چهار نفر # ~~سوار به طلب امیرحسین بیامد؛ و پیشتر از وصول مقر امیرحسین معلوم کرده ~~از # ~~وصول خود خبر داد، ودر موضعی که به ارصاف موصوف است با هم پیوستند. # ~~صدیق برلاس نیز در آنجا با ایشان رسید. ناگاه از دور سوادی پیدا شد. ~~امرا بهم # ~~برآمدند و ms178 به اتفاق پیادهای را به جهت تفحص در سر راه نشانده خود کمین ~~کردند. # ~~قضا را قریب صد سوار بوده که به طلب امرا در نواحی میگردیدهاند. ایشان ~~نیز با # ~~امرا ملحق شدند. آن شب در ارصاف مقام کردند. علی الصباح از طرف بقلان ~~گردی # ~~عظیم پیدا شد. امیر تیمور خود به جهت تفحص و تحقیق آن گرد سوار شد و از # ~~قفای ایشان درآمده از سواری کیفیت پرسید. سواران گفتند که: ما نوکران ~~برادر # ~~سلطان غازیایم که به طلب او در این صحرا میگردیم. چون امیر نیک احتیاط ~~کرد # ~~حاجی سیفالدین و تغلق خواجه تونک با قریب هفتاد سوار بودند. چون نظر بر # ~~سلطان غازی افتاد از غایت بهجت و شادمانی در دست و پای بارگیرش افتاده # ~~سجود شکر به جای آورد. در اثنای این حال شیر بهرام که از امرا تخلف ~~کرده مقیم # ~~گرمسیر شده بود، او نیز در این ولا متعاقب رسید و ملحق شد. # سلطان غازی کیفیت وصول ایشان را نوشته صدیق برلاس را پیش امیرحسین # ~~فرستاد. امیرحسین نیز صد و سی سوار و صد و پنجاه پیاده مرتب کرد و در ~~ارصاف # ~~با سلطان غازی برسید. از آنجا به اتفاق به دولان جاغان آمدند. از مردم ~~آن نواحی PageV01P174 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0196.jpg) # ~~سیصد سوار با سلطان غازی ملحق شد. و همچنین فوج فوج از اطراف وجوانب، # ~~مردمان به هواخواهی امرا می رسیدند و هر روز کثرت بیشتر می شد. # سلطان غازی برای تحقیق معاملهآ ولایت ترمذ وکش و خزار، تیمورکه [را] با # ~~چهار سوار روانه کرد. ایشان چون به قهلغه رسیدند دیدند که جماعت مغولان ~~در # ~~ولایت به غارت و تاراج مشغولاند. ایشان التفات نکرده بگذشتند. ناگاه ~~گذر # ~~تیمورکه بر سر خان و مان خود افتاد. هرچند که خویشان او الحاح و مبالغه ~~نمودند # ~~که یک لحظه فرود آید و زن و فرزند خود را دیده سوار شود، او ادب نگاه ~~داشت و # ~~گفت که: تا حضرت ms179 سلطان غازی عیال و اطفال خود نبیند مروت نباشد که من ~~روی # ~~فرزندان خود ببینم و قبول نکرد. خبر یافت که امیر سلیمان و امیر موسی و ~~امیر # ~~جاکو و جلال الدین و هند وکه از ظلم مغولان و بی حرمتی که با ایشان ~~میکردهاند # ~~تحمل نکرده و یاغی شده در نواحی ترمذ نشسته بودهاند. # الیاس خواجه اغلان [و] بوسعید ومنکلی بغا وحیدر، خبر امیرحسین وسلطان # ~~غازی یافته در لب آب دری کز نزول کردند. امیرحسین و سلطان غازی در لب ~~آب # ~~سوت آرغی رسیده سیاهی همدیگر را بدیدند. همچنین علی الصباح کوچ کرده ~~امرا # ~~از یک طرف آب و یاغی از یک طرف آب روی به بلخ نهادند. چون به کنار جوی # ~~امیر عبدالله رسیدند آب را در میان گرفته صفوف تعبیه کردند. امراکه در ~~ترمذ بودند # ~~در آن منزل با امیرحسین و سلطان غازی ملحق شدند. تیمورکه نیز استفسار ~~اخبار # ~~اطراف و جوانب نیکو کرده و وقوف تمام یافته به حضرت پیوست. # القصه آن روز از اول نماز پیشین تا آخر غروب آفتاب از دو طرف آب تیرباران # ~~میکردند. چون شب درآمد همچنان بر پشت اسپ از دو طرف رعایت حزم را پاس # ~~میداشتند. علی الصباح سلطان غازی حمله کرد، و چون از جسر بگذشت لشکر # ~~یاغی هزیمت نموده امیرحسین و سلطان غازی عرض دیدند. قریب دو هزار سوار # ~~با ایشان جمع شده بودند. سلطان غازی منکقلای شده از جیحون به طرف ترمذ # ~~عبور کرد و قراولان به طرف قهلغه فرستاد. چون سردار قراول مردی ~~کارنادیده بود # ~~غفلت بر او مستولی شد، و ناخبر لشکر آجونای که برادر امیر بیکیجک بود، ~~بر سر او # ~~رسید. قراولان سراسیمه شده به هزار حیله سوار گشتند، چنانک لشکر یاغی ~~با # ~~ایشان مختلط شده تنگاتنگ هم به سلطان غازی رسیدند. چون فرصت تنگ شد و ~~PageV01P175 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0197.jpg) # ~~مجال یسال کردن نماند به هزار حیله خود را در کشتی انداختند و در ~~جزیرهای ms180 # ~~محکم شده مجموع مردمان خود را از آب به سلامت بگذرانید، اما بنه و ~~چهارپای # ~~به تمام در آن طرف آب بماند. # مدت یک ماه آب را در میان گرفته هر روز جنگ واقع میشد. بعد از آن سلطان # ~~غازی کشتیها را سوخته کوچ کرد و به خلم آمد و با امیرحسین پیوست. بعد ~~از آن به # ~~اتفاق بر سر ایل بورالدای رفته در حوزهآ تصرف آوردند. و از آنجا متوجه ~~بدخشان # ~~شده در لب آب شور با شاه محمد بدخشانی صلح کرده بار دیگر سلطان غازی # ~~منکقلای شد و از ارهنگ سرای گذشتند و در دشت کولک اتفاق نزول افتاد. از ~~آنجا # ~~شیر بهرام تخلف کرد و به طرف بالجغان مراجعت نمود. اتفاقا خبر به تواتر # ~~می رسید که الیاس خواجه اغلان با لشکر بی شمار در سر پل سنگین فرود ~~آمده. با # ~~وجود آن امیر تیمور با دو هزار مرد که داشته منکقلای شد و در سر مقابله ~~مخالفان # ~~بایستاد. # آن روز تا شب از دو طرف به تیرباران جنگی سخت میکردند. چون شب در سر # ~~دست آمد و امیر تیمورکثرت مخالفان و قلت خود را میدانست و معلوم داشت ~~که # ~~به ضرب راست مقابله کردن متعذر است بنیاد تدبیر کرد و فکری صایب به دست # ~~آورد، چنانکه امیر موسی و امیر مؤید را با پانصد کس مقابل دشمن در سر ~~پل # ~~سنگین بداشت و خود با هزار و پانصد سوار از میدان حسن تا گذر رسن کش ~~اسپان # ~~را بر آب زده گذشتند. عظمت آب و صعوبت آن گذرها را در حد عبارت نمیتوان # ~~آورد و تا انقراض عالم، این معنی هیچ پادشاه را ندانم که میسر شود. چون ~~طلیعهآ # ~~صبح از مطلع مشرق روی نمود قراول مخالفان از دور سواد لشکر سلطان غازی ~~را # ~~دیدند که از آب گذشته و آتش بزرگ به جهت نشان که لشکر به گرد آن جمع ~~شود # ~~زده بودند. چون مغول ms181 را عبور سلطان غازی از آن ورطهآ خونخوار محقق شد # ~~دانستند که محل مقاومت نیست. با خود اندیشه کردند که بی رهنمونی دولت # ~~چگونه این جرأت توان کرد؟ به مجرد این معنی از هم ریختند. لشکر سلطان ~~غازی # ~~خیره شد و تا میدان گجراتی در پی هزیمتیان رفتند. چون خبر این فتح به ~~امیرحسین # ~~رسید متعاقب آمد وبه امیرتیمور پیوست. # بار دیگر امیر تیمور دو هزار سوار از آنجا منکقلای شده تا قهلغه براند. ~~لشکر شهر PageV01P176 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0198.jpg) # ~~سبز چون خبر وصول امیر تیمور شنودند فوج فوج بی توقف آمدن گرفتند. امیر # ~~تیمور هزار و هفتصد کس را در قهلغه بگذاشت و خود با سیصد کس جدا شد. و ~~از # ~~آن جمله دویست سوار را پنج قوشون ساخت و امیر سلیمان و امیر جاکو و ~~بهرام و # ~~امیر جلال الدین برلاس و حاجی سیف الدین ویول تیمور را باشلمیشی کرده ~~از # ~~بالای گریوه روان کرد و مقرر فرمود که هر اسپ را دو بند شاخ درخت بر دو ~~پهلو # ~~ببندند تا گرد بسیار بشود و از دور غلبه نماید؛ و بفرمود که بی توقف در ~~شهر سبز # ~~درآیند و داروغائی که از قبل مغول در آنجا باشد بگیرند و بیاورند. و ~~امیر تیمور خود # ~~با صد کس شبگیر متوجه خزار شد و وقت طلوع آفتاب ناخبر در میان قصبهآ ~~خزار # ~~درآمد و در حال اصول واعیان آنجا را جمع فرموده صحرانشینان و لشکریان ~~را # ~~ضبط کرد. شیر بهرام [و] شیخ محمد بیان در آنجا ملحق شدند. # و مجموع امرا بر سر مرقد شیخ، شرط و عهد تازه کردند. در اثنای آن حال ~~امیر # ~~تیمور به قیلوله مشغول بود؛ ناگاه در خواب دید یکی به زبان فصیح گفت ~~که: فتح و # ~~نصرت آمد. بی توقف بروید که مملکت از آن شماست، چنانک از صلابت آن ~~آوازه # ~~امیرتیمور از خواب بجست و از حاضران پرسید که: هیچ کس امثال این سخن ~~شنید ms182 # ~~یا نه؟ مجموع متحیر ماندند ودانستند که این سخن الهام عالم غیب است، و ~~به # ~~اتفاق شوگون گرفته دو غول ترتیب کردند. # غول برانغار را امیرحسین باشلمش کرد و غول جوانغار را امیرتیمور یسال # ~~فرمود. الیاس خواجه اغلان نیز با وجود کثرتی که داشت لشکر خود را دو ~~غول # ~~تعبیه کرد، یکی الیاس خواجه أغلان و امیرحمید و غول دیگر توقتیمور و ~~امیر # ~~بیکیجک. بدین نوع که تقریر رفت در قبای میتن که قریهای از قرای مشهور ~~شهر سبز # ~~است مقابل شده صفوف معرکه بیاراستند. چون هراولان مغول، مثل توقتیمور # ~~بهادر و بیکی برادر امیر بیکیجک، در صدمهآ اول از هم فروریختند و اکثر ~~بهادران و # ~~امرا چه علف شمشیر و چه هدف نیزه و تیر و چه دستگیر شدند، سلطان غازی ~~به # ~~نفس خود به لب آب یام تاخت فرمود و سر راه گریختگان مغول بگرفت، و حاجی # ~~سیف الدین با امیر جاکو متوجه سمرقند شدند. اسکندر اغلان و امیرحمید و # ~~امیریوسف خواجه وامیرحیدر و اکثر امرای بزرگ گرفتار شدند. الیاس خواجه # ~~اغلان وامیر بیکیجک نیز در قید تسخیر [= اسارت] آمده بودند، اما جماعتی ~~PageV01P177 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0199.jpg) # ~~درازاندیشی کرده اسپ و آذوقه داده شب روان کردند. سلطان غازی و شیر ~~بهرام # ~~همچنان از عقب هزیمتیان رفته و از آب خجند گذشته تا تاشکن [= تاشکند] # ~~براندند. # در آن ایام امیرحسین را چون این فتح دست داد شکاری بزرگ طرح کرد. سلطان # ~~غازی از آب خجند جرگهآ شکاری انداخت و امیرحسین از دیزک جرگه ترتیب کرد ~~و # ~~به اتفاق در صحرای انقر قومارمیشی کردند و با هم ملحق شدند و به ~~شکرانهآ آنکه # ~~مجموع ماوراءالنهر صاف و یک قلم شد و بکلی چنانچه دلخواه بود مسلم گشت # ~~مراجعت نموده در شادمان که از قرای معتبر سمرقند است، نزول فرموده به ~~طوی و # ~~عشرت مشغول گشتند. و به اتفاق امارت و حکومت بر امیر حسین مسلم شد. # قصهآ امارت امیرحسین # چون امیرحسین بر ms183 مسند ماوراءالنهر بنشست قواعد نیکو و اساس عدل و بنیاد # ~~ضبط و نسق امور مملکت نهاد و احیای دور دولت آبا و اجداد نامدار خود ~~فرمود، و # ~~به اتفاق جمهور امرا کابل شاه خان را در منتصف رجب سنهآ احدی و ستین و # ~~سبع مایه (761 ه/ 1360 م) پادشاه نشاند. و هر روز جهت مبارکی طویهای ~~سنگین # ~~میکردند. بزرگان و اهل اصول و اعیان ممالک محروسه با تحف و هدایای ~~بسیار از # ~~دور و نزدیک آمده به دولت بساط بوس مستسعد گشتند، و یرلیغهای سلطان ~~ماضی # ~~و احکام سابق را امضا ستده سیورغال وعنایات یافته، یساق و تنکقال ~~شنوده، و # ~~خراج وجهات معین کرده، هریک به وطن مألوف خود مراجعت کردند. و عارضان # ~~لشکر سان و یاساق به یوسون دفاتر قدیم مرتب داشته قولی و فرمان ستده ~~اهل # ~~ملازمت به خدمت مشغول شدند، و صحرانشینان به یورتهای اصلی خود مخیم # ~~زده آبشخور و علف خوار خود را مفروق کردند. و در اندک فرصت زمانه باز ~~به قاعدهآ # ~~اول آمد. آن زمستان هرکس در یورت خود قشلامیشی کردند. ### | قصهآ جنگ لای # چون بهار سال مار - سنهآ اثنی و ستین و سبع مایه (762ه/ 1361 م) - از ~~سرحد PageV01P178 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0200.jpg) # ~~مغول اراجیف گرم شد که بار دیگر مغولان را عزیمت تسخیر ماوراءالنهر شده ~~با # ~~لشکر بسیار توجه نمودهاند، سلطان غازی در حال این خبر را با باد هم ~~عنان عرضه # ~~داشت امیرحسین کرد. امیرحسین در حال لشکر آن طرف آب جیحون را جمع کرده # ~~به سمرقند آمد. سلطان غازی نیز مجموع لشکرها که به او تعلق داشت پیش از # ~~وصول امیرحسین جمع کرده بود. به موجب فرمودهآ امیرحسین پولاد، بغا و ~~زنده # ~~حشم و ملک بهادر و سایر امرا با سلطان غازی ملحق شده منکلای1 به اقر ~~رسیدند؛ # ~~و چند روز اسپان را در آن مرغزار فربه کرده از آب خجند گذشتند و در ~~مقابلهآ لشکر # ~~مخالف لشکرگاه زده فرود آمدند. ms184 امیرحسین نیز با سپاه بیکران متعاقب در ~~رسید. # لشکر مغول به جهت انتقام قضیه الیاس خواجه اغلان به غایت کینه دار و # ~~فتنه جوی شده بودند، اما به سبب آنک امیرحسین با مجموع امرا در خشم بود ~~و # ~~سوابق حقوق هریک را بکلی نادیده انگاشته وار فراموش کرده بود، امرا نیز ~~از او دل # ~~سرد کرده به ظفر دشمن و شکست خود راضی بودند. در غرهآ رمضان در لب آب # ~~بادام تعبیه محاربه و صفوف میدان داری ترتیب داده مقابل بایستادند. غول ~~برانغار # ~~امیرحسین به نفس خود بایستاد، و قنبل خود را به تیلانجی ارلاط نامزد ~~کرد، و # ~~هراول اولجایتو و بهرام را بداشت، و پولاد بغا و فرهاد و ملک را در قول ~~نامزد کرد؛ و # ~~در غول جوانغار سلطان غازی بایستاد، و در قنبل خود امیر صاری بغا را ~~بداشت، و # ~~هراول امیر جاکو وامیر حاجی سیفالدین و امیر مؤید وامیر عباس را بیرون # ~~فرستاد. و همچنین نوره صف معرکه به شش غول مستحکم شد. # ناگاه باد و دمه برخاست و ابر سیاه زمین و آسمان را تنگ و تاریک گردانید، ~~و ژالهآ # ~~بهاری طوفان نوح را دگربار با یاد جهانیان آورد، چنانک پی از کمان و پر ~~از تیر به # ~~تمام بریخت. مجموع خلایق دست از جان شسته امید از حیات گسستند. قضا را # ~~زمین چنان بود که به اندک نم باران پیل دمان را گذر نمیداد. این زمان ~~چون طوفان # ~~چنان دست داد که مرکبان پیل پیکر باد رفتار را مجال آن نبود که قدم از ~~قدم برگیرند # ~~اکثر اسپان بر جای خشک بماندند. لشکر مغول هرکس به محل خود تا وقت حمله # ~~خاموش و کپنک پوش ایستاده بودند. ناگاه به یک بار بارانی و کپنک ~~بینداخت و به # ~~جنگ مشغول شدند. PageV01P179 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0201.jpg) # با وجود [آن] که امیرحسین به کثرت بیش از دشمن بود اما به حسب تقدیر # ~~آسمانی تدبیر او تغییر یافت. سلطان غازی ms185 در حملهآ اول دست راست یاغی را # ~~شکسته شنکوم نویان را که مدار برانغار یاغی بود، از پیش براندند؛ و ~~جوانغار یاغی # ~~دلنجی که شیرم و حاجم سرکرده بودند قنبل امیرحسین را از جای ~~بجنبانیدند. و # ~~لشکر همچو دریای خونخوار از یمین و یسار بهم برآمد. لحظهای شیر بهرام ~~در غول # ~~امیرحسین با پولاد بغا ساعتی جلادت و مردانگی نمودند، اما امیر شمس ~~الدین # ~~مغول همچو کوه بیستون خود را محکم کرده هنوز به محاربه مشغول نشده بود. # ~~سلطان غازی با هفده قشون مرد بر سر امیر شمسالدین1 مغول براند و به یک ~~حمله # ~~او را از جای بجنبانید. # چون امیر حسین این حال مشاهده کرد باز دلیر شد و گریختگان خود را جمع # ~~کردن گرفت. امیر حاجی مغول اکثر برانغار را منهزم کرده بود و از قفای ~~هزیمت # ~~بسیاری رانده بازگردید. سلطان غازی در حال تابان بهادر و ملک بهادر را ~~به پیش # ~~امیرحسین فرستاد و بازنمود که: اگر صلاح باشد بی توقف به اتفاق حمله ~~میباید # ~~کرد تا دشمن به تمام مندفع گردد. امیرحسین در قهر شد و هر دو بهادر را ~~به غضب # ~~هرچه تمامتر قهر بسیار کرده بزد و براند و جواب داد که: تدبیر و سرداری ~~من کم از # ~~سلطان غازی است که مرا به صوابدید او کار باید کرد! و در اثنای آن گفت ~~که: اگر # ~~غالب شوید و اگر مغلوب گردید مجموع شما را یک یک بخواهم کشت و بدین # ~~سوگند نیز یاد کرد. هر دو بهادر از او نومید شده آمدند و به اتفاق عنان ~~سلطان غازی # ~~گرفته نگذاشتند که بر دشمن حمله کند، و به درخواست و مبالغه او را از ~~صف # ~~معرکه بازگردانیدند. # چون دو لشکر آن روز از جنگگاه به قایمی بازگشتند و تا روز بعضی بر پشت # ~~اسپ و بعضی به سبب بسیاری وحل آن شب هرکس به هرجا که رسید فرود آمد، # ~~امیرحسین هرچند که به طلب ms186 سلطان غازی کس فرستاد، سلطان غازی از غایت # ~~غیرت و خشمی که داشت ملتفت نشد، و پیغام داد که: بزرگان سپاه و بهادران ~~درگاه # ~~جانبازیها کرده به شمشیر زدن سعی و جد مینمایند، و تو در عوض آن، ایشان ~~را # ~~بی مو جبی میرنجانی و به جای عذر و دلداری هزار آزار به هریک میرسانی، ~~تا # ~~امروز به واسطهآ آن، مملکتی این چنین معمور طعمهآ دشمن بیگانه میشود و ~~سخن PageV01P180 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0202.jpg) # ~~دولتخواهان را نمیشنوی. القصه آن شب را به این نوع به روز آوردند. # چون آئینهآ زرین آفتاب از جیب فلک سبزپوش مشتعل شد دیگرباره صفها را # ~~تعبیه کردند. بی التفاتانه بر سر لشکر مغول براندند. امروز نیز امیر ~~شمس مغول به # ~~نفس خود پایداری نمود و دستبردی به جای آورد که لشکر هزیمت شده را به ~~قرار # ~~بداشت، و بعد از توقف بسیار به یک بار حمله کرد و لشکر ماوراءالنهر ~~بشکست. ### | شعر # ز بیژن فزون بود هامان به زور %~% هنر عیب گردد چو برگشت هور # امراء ترک بار و بنه کرده و نام و ناموس را با خاک سپرده با باد هم عنان ~~هزیمت را # ~~غنیمت دانستند. بعضی به سمرقند افتادند و بعضی تا بلخ نایستادند. # امیرحسین با سلطان غازی گفت: مجال توقف نماند. عیال و اطفال را از آب # ~~جیحون بگذراند تا به یک بار ترک این مملکت بگوئیم و خلاص خود را چاره # ~~بجوئیم. سلطان غازی گفت که: حیات بی ناموس چندان قدری ندارد، و عمر به # ~~افسوس به هیچ وصله ننشیند. اگر رخصت فرمائی من در سمرقند توقف کنم و # ~~لشکرها را جمع کرده یکبار دیگر با مغول دستبردی بنمایم. سخن بر این ~~معنی قرار # ~~گرفت، و در عرض دو سه روز دوازده قشون لشکر جمع کرد. و تیمور خواجه ~~اغلان # ~~و جاورجی و عباس ابهادر] را با هفت قشون منکقلای روانه کرد و قرار داد ~~که تا # ~~سمرقند بروند و در راه جاورجی ms187 شراب خورد و از غایت بدمستی با داود ~~خواجه و # ~~هندو شاه گفت: سلطان غازی هر دو شما را گرفته به پیش امیر حسین خواهد # ~~فرستاد تا او شما را هلاک کند. ایشان را این حکایت معقول نمود. هر دو ~~به اتفاق # ~~گریخته به پیش لشکر مغول رفتند. # حاجی بیک و کبک تیمور و شیراول، منکقلای لشکر مغول را سرکرده میآمدند # ~~که ناگاه داود خواجه و هندو شاه با ایشان بازخوردند. و فی الحال لشکر ~~یاغی را سر # ~~کرده بر سر منکقلای سلطان آوردند. چون یاغی به تنگ رسید و یاسال را ~~مجال # ~~نماند تیمور خواجه اغلان منهزم شد و بازگشت. ضرورت سلطان غازی نیز # ~~نتوانست که در سمرقند متحصن شود؛ فرار را بر قرار اختیار کرد، و از ~~جیحون # ~~گذشته در بلخ اقامت نمود. و هر لشکر که در آن پیرامون و نواحی بود ~~مجموع را # ~~جمع ساخت و در ییلاقهای بلخ به عیش و طرب مشغول شد. اما امیر حسین ~~PageV01P181 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0203.jpg) # ~~مجموع توابع وحواشی خود را، از ترک و تاجیک، بکوچانید و به ییلاق شبرتو ~~ببرد، # ~~و در خاطر خود مصمم کرد که اگر قضیه غلیظ تراز آن شود روی به هند وستان ~~نهد. # ~~قضا را بعد از این فتح که مغول را دست داد مرضی هالک در میان چارپایان # ~~ایشان افتاد، و از هر صد اسپ که داشتند بیش از نود سقط شدند و ~~نتوانستند که در # ~~عقب منکقلای خود بیایند. بدین واسطه هم در منزل مصافگاه بایستادند، اما # ~~حاجی بیک مغول و شیر آهولی [کذا] و کبک تیمور تا در سمرقند براندند و ~~آمدند. # ~~سلطان غازی عباس [...] چون به قهلغه رسید از کیفیت حال مغول معلوم کرد. # قصه سربدالان سموقند # چون لشکر ماوراءالنهر از مغول منهزم شدند و از غایت خوف که داشتند # ~~ماوراء النهر را به طرح گذاشته از آب جیحون گذشتند، چنانچه ذکر رفت، و ~~خبر # ~~رسیدن لشکر مغول چنان گرم شد که ms188 آتش درنهاد سمرقندیان افتاد، مجموع ~~وضیع # ~~و شریف و خاص و عام به جهت مصلحتاندیشی خود به اتفاق روی به مسجد # ~~جامع نهادند و از غایت رعب و خوف که بر ایشان مستولی شده بود به دست و ~~پای # ~~فرو مرده عاجزانه به غیر از تضرع و زاری نمیدانستند که چه کنند. شخصی ~~از # ~~بزرگزادگان بخارا به اسم تحصیل علم به سمرقند آمده بود و اندک وجودی در ~~میان # ~~مردم عوام داشت، چون مردم را مضطرب حال بدید برخاست و دلیرانه قدم بر ~~منبر # ~~نهاد و به بالا رفت و روی به اکابر شهر کرد و گفت: # کار عجزه عوام، بی وجود کسی که متضمن امور عالم شود و شغل سرداری به # ~~گردن گیرد و کجا معاش میسر شود، خاصه امروز که اختلالی چنین به حال ~~عالمیان # ~~روی نمود. و مالک اصلی ملک در مدت امن باج و خراج تصرف کرد و امروز که # ~~دشمن قوی روی نمود رعیت بیچاره را بی خداوند گذاشته سلامت خود اختیار # ~~کرد. چون بلیه این چنین صعب روی نمود و باران حوادث طوفان ابتلا ~~پیداکرد روا # ~~نباشد که کافران جزیهآ مسلمانان بخورند و پوشیده رویان دارالعصمت اسلام ~~را به # ~~برده ببرند. پس فکری کلی در این باب کردن واجب است. در جمیع ادیان ~~مبرهن و # ~~بر همه عالمیان روشن است که جهاد و دفع اذیت از خود کردن و غم صلاح ~~PageV01P182 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0204.jpg) # ~~مسلمانان خوردن همچون ادای نماز پنجگانه و روزهآ ماه رمضان فرض است و # ~~مجموع اسلامیان را در این باب مدد نمودن واجب. روز جزا آفریدگار - عز ~~شأنه - # ~~معامله را از شما بزرگان بازخواست خواهد کردن. این زمان آز مجموع وضیع ~~و # ~~شریف که در این بیت الله حاضر شدهاید کدام یک به این امر خطیر قیام ~~مینماید و # ~~عهدهآ بلیهای چنین که به گردن میگیرد؟ هرکه هرچه در دل دارد بگوئید ~~والا رضا # ~~مدهید که کار دین این چنین معوق بماند. ms189 # چون این نوع سخن عام گیر عام پذیر بگفت به یک بار غریو از عوام الناس ~~برآمد # ~~و به اتفاق او را تحسینها کردند، اما خواص و مجموع بزرگان بکلی از ~~اقدام نمودن # ~~این شغل اجتناب نمودند و هیچ یک متعهد این امر نگشتند. بعد از لحظهای ~~همان # ~~تیغ از میان برکشید و برگردن خود نهاد و روی به طرف عوام کرد و گفت: ای # ~~مسلمانان، من خود را فدای شماکردم و این شغل بزرگ هالک را متضمن شدم، ~~شما # ~~چه میگوئید؟ عوام به یک بار غلو کردند و به اتفاق دعوت او را قبول ~~کردند و بر # ~~بیعت او درآمدند. بعد از آن از منبر فرود امد و مردمان را امامت کرد و ~~مردانه قدم در # ~~ضبط و نسق امور کلی نهاد. خلایق او را چنان بالطبع دوست داشتند که هرچه # ~~فرمودی همه به طوع و رغبت در اتمام آن مهم به جان کوشیدندی. # پس فرمود تا سرهای کوچه باغ بعضی چوب انداختند و بعضی به گل و خشت # ~~کوچه بند ساخته مستحفظان بنشاند [ند]. و خود نیز همه روز و همه شب ~~احتیاط # ~~بلیغ نموده متصل گرد محلات و اطراف شهر میگردید و یک لحظه در هیچ محل # ~~قرار نمی گرفت. بعد از این قضیه به دو روزناگاه سواد لشکر مغول همچو ~~ابر اتش بار # ~~و یا همچو موج بحر زخار از یمین و یسار پیدا شد و جرگهآ یسال1 مخالفان ~~خونخوار # ~~جهان را از هم درنوردید. آن بزرگزاده نهیب مطلق داد که قطعا مستحفظان # ~~کوچه بندها و جماعتی که نامزد هر مواضع مفر و محل ممر شده بودند از جای # ~~نجنبند، و هرکس به هر جانب تعیین یافته جواب ده خصم خود گردد، و متعرض # ~~مدد دیگری نشود؛ و دیگر مردمان را که به اسم کمک و کیجکه معین کرده بود # ~~همچنان به قرار بداشت. و جمعی از دلاوران را تا کنار کوچه باغها که ~~قریب یک ms190 # ~~فرسنگی از وسط شهر دور است، ببرد و در کمینگاه بنشاند و مثال داد که تا ~~دشمن PageV01P183 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0205.jpg) # ~~از ایشان نگذرد قطعا متعرض تیر و سنگ نشوند؛ و خود با جماعتی دیگر سر ~~راه را # ~~دو رویه ببست، و تیرها در کمان پیوسته مترصد بنشست. # ~~لشکر مغول از غایت کبر ونخوت چنانچه عادت ایشان است بی التفاتانه # ~~عنان ریز در کوچه باغ راندند و از کمینگاه گذشته به محلی که مولانازاده ~~بسته بود # ~~رسیدند. مولانازاده بفرمود تا به یک بار تیرباران و سنگ ریزان کردند. ~~سواران از تهور # ~~تاجیک و مردانگی پیادگان رجاله متعجب مانده از سهم تیر دلدوز و سنگ # ~~آتش افروز عنان تافتند. به یک بار ناگاه از طرف دیگر پیادگان کمین نشین ~~از سر جان # ~~برخاسته از هر جای فروجستند و سواران مغول را به ضرب سیاه چوب و ~~قلماسنگ # ~~پی کردند که هنوز در مغولستان آن قصه را به داستانها در محافل و مجالس ~~یاد کنند. # ~~و چون بوی آن به دماغ ایشان رسد از تعجب نالهآ ابوی به آسمان هفتم ~~رسانند. # القصه بعضی مجروح و چیزی مقتول همچنان منکوب و مخذول روی به فرار # ~~نهادند. آنچه دستگیر شد هر وصلهآ گوشتش به دست یک کس افتاده بود. چون # ~~مغولان چنان حال بدیدند دانستند که سعی و کوشش به جائی نمیرسد و آهن ~~سرد # ~~کوفتن فایدهای نمیکند. هرچند واسطه انگیختند و اندک ماحضری توقع کردند ~~به # ~~جائی نرسید. از غایت غضب و خشم چون گراز تیرخورده هرچند گرد پیرامون ~~شهر # ~~گردیده حمله می بردند و آغال میآوردند به جائی نمیرسید. بعد از کوشش ~~بسیار # ~~مأیوس و محروم بازگشتند و کوچ بر کوچ تا غول بلکه تا سرحد مغول ~~نایستادند. # سمرقندیان گردن اطاعت به طوع و رغبت بر خط فرمان مولانازاده نهاده او را ~~به # ~~امامی و امیری قبول کردند. در اثنای این حال چون خبر وصول مغول با ~~سلطان # ~~غازی رسید عباس بهادر را با ms191 سواری چند تا حد خزار فرستاد که کیفیت ~~احوال # ~~ولایت را بولغامیشی کرده خبر تحقیق بیاوردند. از این طرف مولانازاده ~~بعد از # ~~مشقت دشمنان و مراجعت لشکر مغول سواری چند را به سبیل تفحص تا کنار آب # ~~جیحون روان کرده بود، یکی از آن سواران به عباس بهادر بازخورد. عباس ~~بهادر او را # ~~به حبس پیش سلطان غازی آورد. چون کماهی احوال من اوله الی آخره مشروح و # ~~مفصل از او معلوم شد بر مراجعت مخالف شادمانی بسیار نموده مجموع اخبار ~~را # ~~مرتب نوشته سواری با باد هم عنان پیش امیر حسین بدوانید و خود نیز ~~متعاقب # ~~سوار شده متوجه گشت. PageV01P184 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0206.jpg) # چون امیر حسین از کیفیت آن حال خبر یافت و چگونگی اوضاع ماوراء النهر را # ~~معلوم کرد اگرچه بر شکست مخالفان شادمانی نمود اما از تهور سمرقندیان و # ~~جرأت نمودن ایشان بر جنگ و جدل متوهم و متفکر شد. بعد از دو سه روز ~~سلطان # ~~غازی رسید و بر استقرار مملکت و استقلال سربداران رایها زدند و تدبیرها ~~انگیز # ~~کردند. عاقبت قرار بر آن گرفت که مجموع ایشان را به حبل حیل چون کفتار ~~در بن # ~~غارگرفتار کنند. چون مشورت بر این سخن قرا گرفت مصلحت وقت را ~~استمالتهای # ~~منت آمیز نوشته، خلعت وکمر شمشیر و منشور سمرقند و یرلیغ معافیات و # ~~مسلمیات اصول و اعیان مملکت به لغت نامهها مؤکد کرده همراه ایلچیان ~~فصیح به # ~~سمرقند روان کردند. و بر اثر آن ایلچی امیرحسین مصلحت چنان دید که ~~سلطان # ~~غازی با کوچ و بنهآ خود از جیحون بگذرد و درکش و نخشب به جهت اطمینان # ~~سمرقندیان زمستان گاه کنند. چند روزه در ییلاق شبرتو همدیگر را طویها ~~داده به # ~~اتفاق از ییلاق کوچ کردند. امیرحسین به جهت قشلاق روی به سرای سالی ~~نهاد و # ~~سلطان غازی به تعجیل تمام به یورت خود آمد. و هم در روز کوچ کرده به ~~طرف # ~~کش و نخشب روان شد، ms192 و از گرد راه که به قرشی رسید بنیاد عمارت باروی ~~آنجا را # ~~بنهاد و هم در آن زمستان تمام کرد. # مولانازاده با جماعت سربدالان چون به تحف و هدایا و خلعت و کمر شمشیر # ~~التفات امیرحسین مشرف شدند به رسم مغولان زانوها زده شادمانیها نمودند ~~و در # ~~آن معامله از خود حسابها گرفته سر به عیوق بفراشتند. بعد از آنک از ~~نزول سلطان # ~~غازی به قرشی خبردار شدند علی حده به جهت هر امیری تبرکی ترتیب ساختند ~~و # ~~با سلطان غازی فرستادند. آن زمستان سلطان غازی چند کرت به سمرقند آمد و # ~~رفت فرمود، تا سربدالان از طرف امرا به تمام تسلی یافتند. از آنجا که ~~دانستگی او # ~~بود به خواب خرگوشی چنانی ایشان را برقرار بداشت که قطعا و اصلا اثر ~~خوف و # ~~حجاب در باطن ایشان نماند، و بدین نوع آن زمستان را به آخر آوردند. ### | قصهآ استیلاء # امیرحسین به ماوراءالنهرکرت دوم # در بهار قوی ییل مطابق سنهآ سبع و ستین و سبعمایه (767 ه/ 1366 م) ~~PageV01P185 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0207.jpg) # ~~امیرحسین لشکرهای بلخ و بدخشان و قندوز و قتلان و حصار شادمان واندخی و # ~~شبلغان را جمع کرده متوجه تخت سمرقند شد. و پیش از وصول به کرات احکام # ~~استمالت آمیز به سربدالان سمرقند بنوشت، مشتمل بر آنکه: مرا بر شما ~~اعتماد کلی # ~~هست و از مجموع امرا محرمتر و مشفق تر میدانم. قطعا و اصلا تا من اردوی # ~~همایون را در صحرای کان گل فرونیاورم به استقبال من میائید. آن مسکینان ~~این # ~~تملق را خوردند و این افسانه را باور کردند. # چون امیرحسین به مبارکی در قوروغ کان گل نزول فرمود سربدالان به انواع # ~~تکلفات راست کرده چنانچه رسم شهرها باشد به استقبال بیرون آمدند و به ~~دولت # ~~آستان بوس مشرف گشتند. آن روز امیرحسین. ایشان را عنایتهای گوناگون ~~فرموده # ~~مستمال و مرفه الحال بازگردانید، چنانکه اطمینان کلی حاصل کردند. # روز دیگر تبرکات و تنکسوقات بسیار بیش ms193 از روز اول ترتیب کرده بیرون ~~آمدند. # ~~چون به ساحهآ کلیاس رسیدند به موجب فرمودهآ امیرحسین، چنانک هرکس را به # ~~عهدهآ هرکس کرده بود، همه را دستگیر کرده بگرفتند و مطلق مجموع ایشان ~~را حکم # ~~سیاست به نفاذ پیوست، چنان که گفتهاند: ### | شعر # شغالی را که شیرک نام کردند %~% به شیرک شیرکش در دام کردند # ~~اما سلطان غازی مولانازاده را درخواست کرده از پای دار باز خرید و ~~اجازت فرمود. # بعد از آن کار امیرحسین بالا گرفت و مملکت از مخالف صافی و خالی شد. بعد # ~~از چند روز که قانون نسق مال و ضبط مملکت به موجب مصلحت وقت سرانجام # ~~یافت [به واسطهآ] خبث خبیثان امیرحسین را با سلطان غازی تغییر مزاج ~~هرچه # ~~تمام تر واقع شد، و بهانه انگیخته مجموع توابع و حواشی او را مصادرهآ ~~بلیغ کرده به # ~~دست محصلان داد. سلطان غازی به نفس خود پای در میان نهاد و به هر نوع ~~که بود # ~~آن معامله را بهم ببست، و تا انگشتری و گوشوارهآ حرم شریفهآ خود که ~~خواهر # ~~امیرحسین بود، در عوض آن وجه بداد. امیرحسین با وجود آنکه بشناخت هیچ # ~~نگفت و استرداد نکرد. سلطان غازی بر عوض تتمهای که بماند چون نقد و ~~جنسی # ~~دیگر یافت نمیشد اسپان حبهآ خود را در عوض سه هزار دینار به دیوان برد، # ~~امیرحسین نگرفت و آقچه طلب کرد. PageV01P186 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0208.jpg) # بعد از آن که وجه کفایت شد و امیر حسین دوال عزیمت بفرمود که بر کورکهآ ~~کوچ # ~~زدند، و متوجه قتلان شد، سلطان غازی عرضه داشت که: عاقبت صاحب غرضان # ~~سخن راست و دروغ به حضرت رسانیده مزاج مبارک را تغییر خواهد فرمود، اگر # ~~عنایت فرماید بنده ملازم اردوی بزرگ باشم. امیرحسین اجتناب فرموده به ~~کرک # ~~کرک مس (؟) او را در شهر سبز بازداشت. بعد از آنکه دو سه ماه از سر این ~~قضیه # ~~بگذشت سلطان غازی به جهت دفع ملال بنیاد شکار نهاد و ms194 شکاری بزرگ بکرد. # ~~حاسدان، مثل امیر موسی وعلی درویش وفرهاد قراغناس، مزیدی چند بکرده # ~~انواع تهمت و بهتان انگیخته به امیرحسین عرضه داشت کردند. و در این ولا ~~اکثر # ~~امرا به سببی چند از امیرحسین دل دگرگون کرده بود [ند] و بارها سلطان ~~غازی را بر # ~~آن میداشتند که یاغی شود، قبول نمیکرد. چون از آن قضیه وهمی در میان ~~آمد # ~~ضرورت شد و به سخن آن جماعت گوش خروج فروگرفت. ### | قصهآ خروج # سلطان صاحب قران کرت اول # بهرام جلایر و شیر بهرام قتلانی بر خبر خروج سلطان غازی واقف شدند. # ~~لشکرهای خود را جمع کرده ایشان فرصت را غنیمت دانستند و یاغی شدند و # ~~روزی را بولجار کرده به جهت مشورت در امور به جائی معین جمع شدند و ~~بنیاد کار # ~~به سوگند مؤکد کرده قرار کردند که شیر بهرام و بهرام جلایر بروند و ~~لشکر ولایت # ~~خود بیرون آورده به یک جای ملحق شوند. شیر بهرام چون به قتلان رسید اول ~~بر # ~~قرار قول و شرط [که ]کرده بود بنیاد عمارت بارو فرمود و لشکرها جمع ~~کردن گرفت، # ~~اما بار دیگر مآل کار را بیندیشید و بساط آن تدبیر را چیده به عذر ~~تقصیرات پیش # ~~امیرحسین رفت و به خلعت عفو سرافرازگشت. و بهرام جلایر نیز چون به خجند # ~~رسید از غایت بد دلی که داشت نه تحمل آن توانست کرد که پیش امیرحسین ~~رود و # ~~نه روی آن داشت که در ولایت بایستد، با جماعتی که ایشان را یک جهت خود # ~~میدانست متوجه مغول شد و جلای وطن کرد. # چون سلطان غازی دید که ایشان بر قول خود وفا نکردند متوکلانه سوار شد و ~~به PageV01P187 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0209.jpg) # ~~ضبط ایل یساوریان برفت. از جماعتی که مصاحب بودند امیرسلیمان و امیر # ~~جاورجی رویگردان شده پیش امیرحسین رفتند، اما سلطان غازی یساوریان را # ~~ضبط کرده به سمرقند آمد. امیر هند وکه [را] با برادرش در سمرقند داروغه ~~گذاشت # ~~خود به ms195 رحمت حق رفته بود. سلطان غازی بعد از تعزیت حاجی سیفالدین را # ~~منکقلای به طرف قهلغه روان کرد. ملک بهادر از آن طرف آمده بود که توسط ~~کرده # ~~سلطان غازی را با امیرحسین صلح دهد، و بعد از آن عبدالخواجه براو1 نیز ~~برسید. # حاجی سیفالدین متعرض نشد و او را به طرف امیر روانه کرد. امیر جاکو و # ~~عباس بهادر بر آن شدند که ایشان را بگیرند. سلطان غازی لب بگزید و ~~نگذاشت و # ~~جوابهای نیکو داده بعد از حرمت داری بسیار بفرستاد، و خود به شهر سبز ~~آمد. # ~~امیرحسین عهد نامه نوشت و خضر خزانه چی را با مصحف به طلب سلطان غازی # ~~فرستاد و قرار داد که خود با صد کس، باقی لشکرها را در جغانه گذاشته، ~~به تنگ # ~~جکجک آید، و امیر صاحب قران لشکرهای خود را در خزار بازداشته با صد کس # ~~استقبال نماید تا ملاقاتی از دور بکنند و بار دیگر تجدید عهد قدیم ~~نموده مراجعت # ~~نماید. سلطان غازی اعتماد بر آن مکتوب و عهدنامه نکرد و دانست که در ~~ضمن آن # ~~حیلهای هست، به ملاقات رغبت ننمود. # امرای دیگر استبعاد نموده به یک بار صلاح در آن دیدند که ملاقات شود و ~~فتنه # ~~و حجاب از میانه برداشته شود. سلطان غازی اگرچه ممکن این قضیه بود سیصد # ~~سوار اعتماد برگرفت و از خزار سوار شد، و از آن سیصد مرد دویست مرد را ~~در دهنو # ~~به کمین بنشاند و خود با صد کس خواست که جدا شود. در اثنای آن حال # ~~امیرحسین، شیر بهرام را کشته بود و بر سر راه انتظار سلطان غازی نشسته، ~~یکی از # ~~غلامان امیر در آن قضیه حاضر بود، به تعجیل از آن جای گریخته به ده نو ~~آمد و با # ~~نزدیکان سلطان غازی حکایت کرد. ایشان با وی سفاهت کرده امتناع نمودند و # ~~گفتند که: ما به هزار حیل کار بدان جا رسانیدهایم که شرر شر فرونشیند. ~~این ms196 شر # ~~شراری از نوافروخته میخواهد که جهانی را بسوزد. آن مسکین نیز چون دید ~~که نه # ~~جای سخن است «من صمت نجا» فروخواند. آن شب بیهیچ حزم و احتیاط ~~PageV01P188 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0210.jpg) # ~~بخفتند. امیرحسین با لشکری شبگیر کرده تنگاتنگ برسید. # سلطان غازی پیش از همه سوار شد و لشکر خود را از تنگ حرم گذرانیده خود از # ~~قفا بکلمیشی کرده بیرون آمده گریختهآ از آن لشکر خود را به اغروق و ~~لشکری که در # ~~اغروق بودند به یک بار از هم فرو ریخته دیار در آن دیار نماند. چون ~~سلطان غازی # ~~برسید هیچ کس را در اغروق ندید، متحیر بماند و از امرا در آن باب مشورت ~~طلبید. # ~~بعضی یراق دیدند که به طرف خراسان روند و بعضی اتفاق کردند که سر در # ~~مغولستان نهند. القصه رای بر رفتن خراسان قرار گرفت. # چون به ماخان رسید به جهت آزمودن مزاج هرکس یگان کس به هرات و کلات # ~~فرستاد، و تا مراجعت ایشان قریب هفتاد و پنج روز در آن نواحی قرار ~~گرفتند. و در # ~~آن مدت صادر و وارد خراسان را پیش خود موقوف می داشتند تا کسی را بر ~~حال # ~~ایشان وقوفی نباشد. چون فرستادگان مراجعت کردند سلطان غازی آوازه # ~~دراند اخت که متوجه هرات شد؛ و کاروانیان را اجازت بدین آوازه داده خود ~~روی به # ~~طرف قرشی و نخشب نهاده روان شد. # بعد از آن که لشکر آن نواحی را جمع کرد به مایمرغ آمد. فکر عزیمت از کند ~~کرد. # ~~قضا را در نزدیکی بردالق [= بوردالیق] امیر موسی با قریب شش هزار مرد ~~لشکرگاه # ~~زده نشسته بود، و ملک بهادر نیز هم در آن حوالی با قریب چهار پنج هزار ~~مرد فرود # ~~آمده بود. سلطان غازی از امرا سؤال کرد که: یراق ما چیست؟ از میان این ~~دو لشکر # ~~به چه موجب توانیم گذشتن؟ عباس بهادر و امیر جاکو چنان یراق دیدند که ~~با # ~~سیصد مرد که داشتند بر ms197 سر امیر موسی شبیخون برند. سلطان غازی مصلحت ~~ندید # ~~و لشکر را در ترک جایگاه معین بداشت و خود به تفحص آنکه حصار قرشی ~~چگونه # ~~توان دزدید [...] و از نوکران مبشر و عبدالله را با خود ببرد. اول به ~~دروازه رسید و ممر # ~~آب را بدید. سلطان غازی خود فرود آمد و از آن ممر بگذشت و جای نردبان ~~نهادن # ~~معین کرد و بازگشت. # و هم در شب لشکر را به پیرامون حصار آورد و بهادران را به طریق خراسانیان # ~~دستارهای بزرگ بر سر نهاده و تغییر لغت به طریق اهل خراسان کرده به ~~نردبان بر # ~~بالای بارو رفتند و از چهار طرف به یک بار قیه برآوردند. آرزو ملک آغا ~~که حرم # ~~امیرموسی بود، با پسرش محمد بیک بر مسند خود خفته بودند که از هول آن ~~غریو PageV01P189 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0211.jpg) # ~~سراسیمه شده از جای برجستند. از طرف دیگر درویش یوکه دروازهآ قلعه را ~~به # ~~ضرب چماق شکسته با جماعتی امرا در ریخت. مستحفظان قلعه دستیاچه شده # ~~مجموع به دست آمدند. سلطان غازی صلاح چنان دید که محمد بیک را در شب # ~~بگریزانید تا او برود و خبر فتح قلعه ببرد، مگر لشکر امیر موسی از هم ~~بریزد، # ~~همچنان کردند. # آن شب امیر موسی از آن خبر دست و پای خطای نکرد و هم در آن لحظه به # ~~طلب ملک [بهادر] فرستاد و علی الصباح با هم پیوسته به محاصرهآ قرشی ~~اتفاق کرده # ~~روان شدند و محاصره کردند. سلطان غازی باروها را قسمت کرد و هرکس را به # ~~برجی تعیین فرمود. یک دروازه را به امیر ساری بغا بسپرد، و دروازهآ ~~دیگر را به امیر # ~~داود و امیر مؤید و حاجی سیفالدین نامزد کرد. و امیرحسین [برلاس] و ~~عباس # ~~بهادر و آق بوغا بهادر را کمک ایشان بگذاشت. امیر مؤید دید که لشکر ~~نزدیک # ~~رسید. با سی سوار حمله کرد و شصت سر اسپ از ایشان بستد و بازگشت. دورکه ms198 # ~~بهادر نیز به ایشان مختلط شده به قلعه درآمد و به پای بوس سلطان غازی ~~مشرف # ~~گشت و احوال و اوضاع امیر موسی را مشروح بازگفت. سلطان غازی خواست که ~~به # ~~نفس خود بیرون آمده حمله بکند. حاجی سیفالدین به دلیل تقویمی رخصت # ~~نداد و گفت که: البته فردا چاشتگاه دلالت میکند که ظفر ما را خواهد ~~بود. و چون شب # ~~شد تزرجی بهادر با دویست مرد چپرها در سر کشیده نزدیک خندق آمدند و ~~بنشستند. # چون صبح طلوع کرد آق تمور بهادر و ایلچی بغا بهادر با پنجاه مرد از ~~دروازه # ~~بیرون دویدند، و حمله کردند و از قفای ایشان بیست سوار به کجکه بیرون ~~آمدند و # ~~به اتفاق تزرجی را براندند. امیر موسی گرد کوراان خود خندقی بریده بود، # ~~گریختگان از غایت تعجیل در خندق افتادند. # چون امیر موسی دید که بی التفاتانه لشکر سلطان غازی نزدیک رسید و به هیچ # ~~نوع دفع نمیتوان کرد خواست تا خود را در کوراآن محکم کند، میسر نشد و ~~لشکر # ~~به تفاریق که به تسقال آمده بودند متفرق شدند. او نیز عنان بتافت و سر ~~در صحرا # ~~نهاد و بگریخت، چنانکه التفات به آرزو ملک آغا که جزو روح او بود، ~~التفات نکرد. # ~~لشکر در خیمههای ایشان بریخت و به غارت مشغول شد. ملک بهادر او را سوار # ~~کرد و با خود ببرد. سلطان غازی به نفس خود تا قزل قاق در قفای هزیمتیان ~~برفت، و PageV01P190 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0212.jpg) # ~~از آنجا امیر جاکو و حاجی سیفالدین را به تیکامیشی ایشان فرستاد و خود # ~~بازگشت. ایشان تا تنگ جکجک در قفای گریختگان برفتند و هزارهآ دوربان را ~~از قوم # ~~جلایر بازگردانیده آوردند. # و در آن زمستان قرشی را قشلاق ساخته اقامت کردند. سلطان غازی، محمود # ~~شاه را رخصت بخارا داده مقرر کرد که مال دیوانی بخارا به تحصیل رسانیده ~~بیاورد. # ~~نیک پی شاه اموئی در خراسان بود؛ او را نیز طلب فرمود و ms199 آمویه را با او ~~مسلم # ~~داشت. محمودشاه در بخارا، یساوریان را با خود جمع کرد و هرچند که سلطان # ~~غازی او را طلب فرمود بر حصانت بخارا و قول یساوریان اعتماد کرده ~~نیامد. در # ~~منتصف زمستان امیرحسین بار دیگر امیر موسی و امیر الجایتو1 را با لشکری ~~بسیار # ~~به قصد امیر فرستاد. ایشان آمدند و در میان تنگ جکجک و قهلغه یورت یراق ~~دیده # ~~فرود آمدند. ایشان به امیر صاحبقران رسیدند. با دویست کس از قرشی سوار ~~شد # ~~و به نیت آنک شبیخون کند به نزدیک ایشان کمینها ببست و تا شب توقف کرد. # ~~بهادران که به جهت زبانگیری رفته بودند بیست کس را از لشکر یاغی گرفته ~~آوردند. # ~~آن کسان چنان تقریر کردند که: لشکر امیر موسی امشب از تنگ جکجک گذشت و # ~~به جکد النگ آمد. سلطان غازی دانست که شبیخون متعذر است، آن شب در همان # ~~جای ساکن شدند. علی الصباح که آفتاب طلوع کرد قراولان هر دو طرف همدیگر ~~را # ~~مشرح دیدند. سلطان غازی به قراولگاه آمد و به سنت مغول سراآن انداخت و # ~~بازگردید. لشکر مخالف نیز سراآن انداخته در همان منزل نزول کردند. # سلطان غازی، قرشی را به طرح بریخت و عزیمت بخارا کرد. محمود شاه # ~~بخاری و علی یساوری به استقبال آمدند و به اتفاق در شهر بخارا نزول ~~کردند. رای # ~~محمود شاه و سلطان غازی بر آن قرار گرفت که قلعهآ بخارا محکم کرده ~~بنشینند، اما # ~~به واسطهآ آنک امیر جا کو وقتی پیش از این محمود شاه بخاری را برهنه ~~کرده و بسته # ~~و زده بود و به انواع اذیت با او رسانیده بود، از آن فکری کرد و ~~نمیخواست که در # ~~بخارا سلطان غازی توقف کند. هرچند خواست که امیر را به آن دارد تا به ~~طرف # ~~خراسان رود میسر نشد. بعد از سعی بسیار عباس بهادر و حاجی سیفالدین را ~~از # ~~راه ببرد تا به اتفاق بی مشورت سلطان ms200 غازی عازم خراسان شدند. PageV01P191 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0213.jpg) # ~~امیر موسی وامیر اولجایتو با لشکرها بر سر بخارا آمدند، سلطان غازی با # ~~محمودشاه و علی یسوری گفت: مصلحت در آن است که هم از دور شبیخون بر سر # ~~ایشان ببریم. ایشان اجتناب کردند و گفتند که: اگر نزدیک شهر نیایند جنگ ~~کتتد # ~~شبیخون صلاح نیست. چون سلطان غازی دید که از شبیخون زدن می ترسند با # ~~خود قیاس کرد که قطعا هیچ مصلحت نخواهند شنودن، هیچ کار از دست ایشان # ~~نخواهد آمد. از ایشان جداگشت و متوجه خراسان شد. چون به لب جیحون رسید # ~~ده عدد کشتی به دست آورد و از جیحون عبور کرده در ماخان به امیر جاکو و # ~~ملازمان ملحق شد. # بعد از آن امیر موسی و امیر اولجایتو تنگاتنگ بخارا رسید. پیادگان محمود # ~~شاهی دلیرانه تا مرقد شیخ عالم به استقبال بیرون آمدند. سواران برای ~~آنکه پیاده را # ~~پاره پیشتر کشند اودروتمیشی کرده پارهای باز پس نشستند. پیادگان تصور ~~آن کردند # ~~که سواران ایشان گریختهاند. به یک بار قیه زده از قفای سواران بدویدند. ~~چون از # ~~کوچه باغها در میانهآ دیوارها قدری دورتر بیرون آمدند سواران از چهار ~~طرف عنان # ~~ریز بر سر ایشان راندند. پیادگان مسکین هرچند کوشش کردند نتوانستند که ~~خود را # ~~به باغها رسانند. اکثر در شیب دست و پای اسپان کشته شدند، چنانک از پنج ~~کس # ~~دو کس خود را به دروازه بینداخت. محمود شاه و علی یسوری چون چنان ~~بدیدند # ~~هرچند نهیب دادند که مگر توانند کاری کردن میسر نشد. نومیدوار با سواری ~~چند # ~~که داشتند از دروازهای دیگر بیرون آمده روی به ماخان نهادند. # هراولان امیر موسی وامیر اولجایتو تا لب جیحون از قفای ایشان رفته اکثر # ~~سواران ایشان را فرود آوردند. ایشان هر دو سوار و مجموع نوکران پیاده ~~لایموت و # ~~لایحیی به هزار حیله نیم جانی به ماخان رسانیدند. سلطان غازی هیچ به ~~روی # ~~ایشان نیاورد و بیش از پیشینه احترام ms201 و اعزاز ایشان بجای آورد و نواخت ~~بسیار # ~~فرمود. بعد از آن بفرمود که آتش در نیستان کنار جیحون بزدند تا نی سبز ~~برآمد و # ~~اسپان خود را با آن فربه کردند. نیک پی شاه که در کنار جیحون از قبل ~~سلطان غازی # ~~نشسته بود تمرد نمود و آینده و رونده را از راه ماخان بازداشتن گرفت؛ ~~حتی یک # ~~چند نوکر سلطان غازی را که از شهر سبز به ماخان می آمدند، ایشان را نیز ~~در آمدن # ~~به ماخان بگرفت و محبوس کرد. PageV01P192 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0214.jpg) # چون این خبر به گوش سلطان غازی رسید به قصد او سوار شد. با وجود آنک # ~~آب جیحون بزرگ شده بود بر آب زده با قریب پانصد کس از آب گذشت و به ~~شبگیر # ~~براند. چون صبح طالع شد از چهار طرف خانهآ نیک پی شاه در ریختند. در ~~حال # ~~نیک پی شاه تیر در کمان نهاد و بر سپر خطای بهادر چنان بزد که از سپر ~~گذشته از # ~~دوش او یک وجب بیرون شد. کمانداری او در همه الوس جغاتای مشهور و معروف # ~~بود. چون نکبت بر حال او مستولی گشت هم در تیر اول زه کمان او بگسیخت. ~~دور- # ~~که بهادر [با] خطای بهادر درآمدند و او را دستگیر کرده بیرون آوردند. ~~سلطان غازی # ~~خبر لشکر قراوناس را شنود که هنوز در نواحی بخارا به تاخت و تاراج ~~مشغولاند. # ~~سواران نیک را بگزید و شبگیر بر سر ایشان براند، و زلزله و آشوب در ~~میان انداخته # ~~چند نفر از قراولان بکشت و به طرف ماخان مراجعت کرد. و در راه، نیک پی ~~شاه را # ~~به یاساق رسانید. # چون در ماخان نزول فرمود امیر جاکو را در هرات پیش ملک حسین کرت # ~~بفرستاد. ملک حسین تملق بسیار نمود و عهدهای بسیار کرده، امیر جاکو را # ~~بازگردانید. چون سنت ملوک هرات از قدیم باز چنان بود که مثل امیر چوبان ~~و امیر # ~~نوروزی را گرفته به ms202 دست خصم دادند به واسطهآ آن سلطان غازی نخبت نمود، ~~و # ~~خود نرفته امیرزاده جهانگیر را با امیر مبارک شاه سنجری پیش ملک حسین ~~بفرستاد # ~~و درخواست کرد که عیال و اطفال در سایهآ عدل او باشند. و خود به تعجیل ~~هرچه # ~~تمامتر از جیحون بگذشت و شبگیر راه کرده با ششصد کس علی الصباح که ~~دروازه # ~~قرشی را بگشادند در شهر رفت. عناجاغ کوده با جمعی از مشهوران قراؤناس1 ~~به دو # ~~فرسنگی نوقط2 فرود آمده بودند و از اطراف و جوانب لشکرها بدیشان جمع # ~~میگشتند. سلطان غازی به قصد ایشان از قرشی سوار شد و به شبگیر رانده # ~~علی الصباح به نوقط رسیده از آنجا خبر یافت [که] لشکر مخالف غلبهاند. ~~آق بغا # ~~بهادر و شیخ علی بهادر را با شصت کس قراول روان کرد و خود از قفا غول ~~شده # ~~روان گشت. از مقابلهآ سیصد سوار از لشکر قراؤناس، هند وشاه سر کرده می ~~آمد که # ~~ناگاه به آن شصت [کس آدر راه بازخوردند. جنگی سخت دست داد، چنانک سیصد # ~~مرد مخالف نتوانستند که یک لحظه با تاب شمشیر تاب گیرند؛ به یک بار ~~عنان تاب PageV01P193 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0215.jpg) # ~~شدند وتا به غول خود نایستادند. # ~~سلطان غازی ششصد کس خود را هفت قشون ساخت. امیر داود و امیر ساری # ~~بغا و امیرحسین و حاجی سیفالدین و عباس بهادر و آق بغا بهادر و ایلچی ~~بهادر و # ~~دورکه بهادر و شیخ علی بهادر و جوین و علی یسوری و محمود شاه بخارائی، ~~این # ~~مجموع امرا را با آن قوشونات بداشت و خود به قراولی پیش راند، و قرار ~~داد که # ~~چون جنگی دست دهد مجموع سه قشون شوند. این چنین یاسال کرده روان # ~~شدند. چون به تنگاتنگ مخالفان رسیدند مولانا بدرالدین و پسرش بازگشتند ~~و # ~~گریختند. از طرفی دیگر علی یسوری نیز به دو نوکر روی به گریز نهاد. ~~مولانا # ~~بدرالدین روی به قفاکرد و دید که سه سوار به ms203 تعجیل تمام میآیند، او را ~~تصور آن # ~~شد که مگر قصد او دارند. # سلطان غازی متوکلانه چون نزدیک لشکر قراؤناس رسید بی آنکه حملهای واقع # ~~شود قراؤناسیان هم از راه روی به گریز نهادند. اکثر سرداران ایشان مثل ~~اولجایتو # ~~ترخانجی و بولاد که طریق دوستی با سلطان غازی داشتند، گرفتار شدند و به # ~~ناشناخت کشته گشتند. سلطان غازی خواست که بیتوقف براند و اگر اتفاق ~~افتد # ~~خود را بر غول امیرحسین بزند. امرا مانع آمدند و صلاح ندیدند. سلطان ~~غازی از # ~~آنجا بازگردید و لشکر آن نواحی را جمع کرده روی به سمرقند نهاد. # چون نزدیک ظاهر شهر برسید اوج قره بهادر [اوچ قرابهادر] که از قبل ~~امیرحسین # ~~در آنجا بود یاسال کرده بیرون آمدند و در موضعی که به آب رحمت موصوف ~~است # ~~با هم رسیدند. اوج قرای بهادر از قفای او براند و شمشیر حواله کرد؛ بر ~~سر ترکش # ~~اوج قرای آمد و مجموع را ببرید. اوج قرای عنان بتافت و به حمایل شمشیر ~~آق تمور # ~~بهادر حواله کرد و بزد، چنانکه سر اسپ او تمام از تن جدا کرد. آق تمور ~~بهادر بیفتاد # ~~و اوج قرای با مردمان خود خلاص شده روی به شهر نهادند، و از غایت ~~دستپاچگی # ~~به کوچهای افتادند [که] پایان آن کوچه را بسته بودند. سواران اوج قرا ~~به سبب # ~~تعجیل که داشتند بازگشتن و به راه دیگر افتادن متعذر بود. یک یک پیاده ~~میشدند # ~~و اسپان را از آن فرجه به دست میکشیدند چنانک قربوسهای زین اسپان خود # ~~بشکست و به هزار حیله خود را به شهر انداختند. پیران سالخورده چنان ~~گویند که تا # ~~مدتی بعید مردمان در آن محله زین شکسته در خانهها میسوختند؛ آنچه حکیم ~~PageV01P194 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0216.jpg) # ~~اتا - قدس الله سره العزیز - پیش از دویست سال از آن واقعه خبر داد در ~~آن سال # ~~واقع شد. # سلطان غازی از آنجا متوجه ساغرج و سر فول برفت و به جمع کردن ms204 لشکر # ~~مشغول شد. ناگاه خبر رسید که امیر اولجایتو و فولاد بوغا با لشکرهای ~~بسیار # ~~می رسند. سلطان غازی از رسیدن ایشان متعجب بود که ناگاه تغای شاه برادر ~~توزک # ~~اولجایتو و فولاد بوغا سرکرده آمدهاند و در نزدیکی کمین کردهاند که شب ~~ناگرفت # ~~بیایند، و امیرحسین خود غول شده با دیگر امرا و سایر لشکر متعاقب ~~میرسند، و # ~~قرار دادهاند که امیر موسی و اوج قرا را بگیرند1. چون سلطان غازی بر ~~کیفیت حال # ~~واقف گردید لشکرهای متفرقه واستمدادی را ترقال2 فرمود و خود به همان # ~~ششصد مرد پک جهت که داشت روی به طرف سمرقند نهاد و شبگیر از دامن # ~~محلات گذشته متوجه ترکستان شد. اوج قرا که راه بسته بود مقابل شد و ~~محاربه # ~~بنیاد کرد. بهادران سلطان غازی به تعصب حمله کردند و اوج قرا را تا ~~محلات # ~~بدوانیدند. بعد از آن روی به راه نهاده به تعجیل تمام روان شدند. # قضا را در این وقت بهرام جلایر قریب هفت هزار سوار از مغول آورده بود و ~~در # ~~صیرام و تاشکند نشسته بودند. سلطان غازی با ایشان ملحق شد. بهرام جلایر ~~یارلیغ # ~~از پادشاه مغول آورده ترکستان را به دست فروگرفته بود. و قطعا در آن ~~ولا ملتفت # ~~حال سلطان غازی نشده و از علفه و علوفه هیچ چیز نفرستاد، به مثابهای که ~~دیه های # ~~زر خریدهآ سلطان غازی را نیز تسلیم ننمود. سلطان غازی با او گفت که: دو ~~بار از # ~~واسطهآ تو خان ومان خود را خراب کرده با پادشاه و امیرحسین یاغی شدم، ~~وتا # ~~غایت این همه سرگشتگی به سبب تو میکشم. امروز که از این به خانهآ تو ~~افتاده # ~~است تصور تو چنان است که مگر دنیا ملک تو شده است و جهان را از مدبران ~~تقدیر # ~~به خود مقاطعه کردهای. امید دارم که هم در این نزدیکی خدای تعالی ترا ~~خوار در # ~~خانهآ من سازد. این بگفت و دامن افشانده به ms205 خانهآ امیر کیخسرو رفت. ~~امیر کیخسرو، # ~~سلطان غازی را طوی داده تعظیم بسیار بجای آورده و در آن طوی طریق قدا ~~اندائی # ~~را مقرر کرده رقیه خانیکه را به جهت امیرزاده جهانگیر نامزد کردند. PageV01P195 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0217.jpg) # قصهآ حنکی سلطان صاحب قران # با منکقلای امیرحسین # در این ولا لشکر منکقلای قراؤناس را امیر موسی و امیر الجایتو و شیخ محمد # ~~بیان سرکرده با قریب بیست هزار سوار در لب آب مولونکغور فرود آمدند، و ~~ملک # ~~بهادر را با سه هزار سوار به سوزنگران جهت محافظت راه فرستاد، و ~~جهانشاه با # ~~هزار و پانصد سوار در رباط ملک بنشست، و خرمن بهادر با هزار کس در دیزک ~~راه # ~~ببست. چون آوازهآ آن لشکر در ترکستان منتشر شد سلطان غازی، بهرام جلایر ~~و امیر # ~~کیخسرو را به جنگ و مقابلهآ ایشان ترغیب کرد. بهرام جلایر رغبت ننمود. ~~سلطان # ~~غازی با امیر کیخسرو اتفاق کردند و دو هزار کس را از لشکر مغول با خود ~~سوار # ~~ساخته متوجه ایشان شدند. # سلطان غازی پانصد سوار بگزید و تتمه را با امیر کیخسرو گذاشته خود به ~~ایلغار # ~~مستعجلانه روان شد و از خواص شبگیر کرده صبحگاه بر سر جهانشاه بریخت، و # ~~ایشان را از هم تار و مارکرده متوجه دیزک شد؛ و ازگرد راه که رسید خرمن ~~بهادر را # ~~نیز به یک حمله بشکست، و از آنجا به دویست کس ایلغار کرد و به قصد ملک ~~بهادر # ~~به تعجیل هرچه تمامتر براند. چون به تنگاتنگی ایشان رسید صد و هفتاد کس ~~را # ~~بگذاشت و خود با سی سوار به پشتی دولت عنان ریز روان شد. قراولان ملک ~~بهادر # ~~چون از دور سواد آن سی سوار بدیدند لحظهای به اسم بولغمیشی به هر طرف # ~~تاختند. از قضا سواد آن صد و هفتاد سوار را نیز بدیدند. با خود اجتهاد ~~کردند که: # ~~البته لشکری چنین اندک بیمدد غولی بسیار چنین دلیر نتوانند که بیایند. ~~پیش از # ~~آنک غول ms206 مغول برسد تغییر موضع کردن و غم خود خوردن واجب است. در حال # ~~بازگشتند و ملک بهادر را از وصول لشکر مغول خبر دادند. ملک این خبر را ~~به # ~~تعجیل هرچه تمامتر به امیرحسین عرضه داشت کرد و خود نیز بی توقف از هم # ~~ریخته مراجعت نمود. # سلطان غازی به جهت آنک امیر کیخسرو و غول دو هزار سوار مغول در دیزک # ~~مانده بودند به امید آنک متعاقب برسند در آنجا توقف کرد. مغولان خود از ~~لشکر PageV01P196 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0218.jpg) # ~~قراؤناس1 متوهم شده هم از دیزک مراجعت کرده بودند و به هرجا که ~~میرسیدند # ~~خرابی واسر و غارت میکردند. چون سلطان غازی بر آن حال اطلاع یافت به # ~~تعجیل بازگشت و به کیخسرو پیوست. کیخسرو از خرابی حال مسلمانان و ~~استیلای # ~~مغولان براهالی آن نواحی و اسر و غارت که از ممرایشان دست داده بود ~~متفکر شد # ~~و از بازخواست روز جزا متحرزگشت، در آن باب از سلطان غازی مشورت طلبید. # ~~سلطان غازی با او گفت که: من در این باب فکری کلی کردهام چنانچه همین ~~لحظه # ~~نتیجهآ آن به ظهور پیوندد. در حال شصت سوار تعیین فرمود تا از اطراف ~~راه سمرقند # ~~دلیرانه در میانهآ جابقینچیان مغول بتاختند و آوازهآ رسیدن لشکر ~~قراؤناس # ~~درانداختند. لشکر مغول به مجرد همین حکایت دست از مسلمانان بداشتند و ~~همه # ~~غنایم و اسیران را گذاشته خلاص خود را غنیمت داشتند. سلطان غازی از ~~آنجا به # ~~خمرک آمد و به اتفاق امیر کیخسرو اقامت فرمود. # قصه توجه امیرحسین به نفس خود # به قصد سلطان صاحب قرآن # چون امرا ایلغار لشکر قراؤناس به مجرد آوازهآ لشکر مغول از سیاهی سلطان # ~~غازی شکسته و منهزم بازگشتند امیرحسین ایشان را خطاب بسیار فرمود و از ~~غایت # ~~قهر به نفس خود سوار شده متوجه گشت. چون به آخ کوتل نزدیک رسید ده هزار # ~~سوار منکقلای جدا کرده ایشان را چنان سخن گیرانید که آب خجند گذرند و # ~~سرهای راه ms207 بگیرند. اول خفتن بود که این خبر به سلطان غازی رسید، با ~~وجود آنک # ~~هوا به غایت سرد بود و برف و دمه در کار آمده بود سلطان غازی و امیر ~~کیخسرو با # ~~پانصد کس مرد سوار شدند و هم در دل شب گذارهای آب گرفته بایستادند. چون # ~~قراؤناس آواز برغوی ایشان بشنید چنانچه آن نوبت به آوازه مجرد منهزم ~~شده بودند # ~~این کرت نیز به آواز برغو از هم ریخته گریختند. # در اثنای این قضیه بهرام جلایر، مغولان را سر کرده بیرخصت امرا روی به ~~PageV01P197 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0219.jpg) # ~~سیرام نهاد. امرا نیز چون از مراجعت لشکر قراؤناس واقف شدند، به جهت # ~~قشلامیشی امیر کیخسرو به اوترار رفت و سلطان غازی در تاشکن [= تاشکند] # ~~قشلاغ کرد. چون منکقلای امیرحسین بازگشته به او رسیدند او نیز مراجعت ~~کرد و به # ~~سمرقند رفت، و امیر اولجایتو و بولاد بغا و سایر امرای خود را در ~~سمرقند # ~~بگذاشت و خود به ارهنگ سرای مراجعت نمود[ه] قشلامیشی کرد. در آن زمستان # ~~امیر ساری بغای یراق دیده آق بغا بهادر را پیش امیر شمسالدین مغول و ~~حاجی # ~~بیک مغول به طلب مدد فرستاده بود، در اول بهار بیامد و خبر آورد که ~~لشکر مغول # ~~متعاقب میرسد. امیرحسین از وهم این قضیه به بزرگان ترکستان و آن نواحی ~~پیغام # ~~کرده بود که در میان معامله امیرحسین و سلطان غازی توسط کرده جنگ و # ~~خصومت را به صلح و صفا میدل سازند. # به موجب فرمودهآ امیرحسین، سادات و قضات وائمه و اصول آن طرف مجموع # ~~به اتفاق پیش سلطان غازی رفتند و به زبان شفاعت و عذر پیغام امیر حسین ~~را # ~~برسانیدند و در ضمن آن نمودند که: چون به واسطهآ شما لشکر مغول هر لحظه ~~در # ~~بلاد اسلام انواع خرابیها میکند و به واسطهآ ناسازواری شما دو امیر این ~~همه # ~~اختلال به حال دار اسلام ماوراء النهر واقع میشود هر آینه در دنیا و ~~عقبی سزای و ms208 # ~~جزای این خواهد بود. واجب میکند این کینه و خصومت را از میان برداشته ~~از # ~~صفای باطن و سر اخلاص صلحی چنانچه صلاح شما و مسلمانان باشد بکنید. # ~~چون امیر حسین با وجود غلبهآ لشکر و قوت، در آشتی و یگانگی میزند شما ~~خود # ~~به طریق اولی میباید که قبول فرمائید. و دیگر تا خدای تعالی کسی را ~~دولت ندهد # ~~سعی کردن به جائی نمیرسد، و قضیه امیر بایزید که پشت به مدد مغول گرم ~~داشت # ~~دیدند که عاقبت چه روی نمود. # سلطان غازی پیش ازاین یک شب خوابی دیده بود و با خود تعبیر کرده که یکبار # ~~دیگر او را با امیرحسین ملاقات اتفاق خواهد افتاد و صلحی چنانچه موجب ~~دلخواه # ~~اوست خواهد شد، این حکایتها با آن تعبیر موافق افتاد و نصایح بزرگان ~~مطابق # ~~نمود، رضا داد. شبگیر سوار شده متوجه سمرقند شد و عزم جزم کرده که # ~~علی الصباح ناخبر از دروازهآ سمرقند به شهر درآید. شخصی در راه پیش آمد ~~و تقریر # ~~کرد که امیر حسین به رحمت حق پیوست و امثال این دروغی چند دربافت. ~~سلطان PageV01P198 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0220.jpg) # ~~غازی صلاح ندید که در شهر رود، لحظهای تا اسپان دم زدند توقف فرمود و ~~از کنار # ~~محلات به شادمان رفت و فرود آمد. از دور سواد قشونی چند از لشکر ~~قراؤناس پیدا # ~~آمد. سلطان غازی فی الحال بر ایشان دوانید و منهزم کرده به آب یام نزول ~~کرد. بعد # ~~از آنک اسپان ایشان در آن مرحله از آب و علف سیر شدند و کوفت راه بیند ~~اختند از # ~~آنجا به قریهآ نیازی که مولد و منشأ او بود، برفت و بنشست. # امیر موسی لشکری ترتیب کرده بر اثر سلطان غازی برسید. بهادران که در # ~~قراولگاه بودند با قراولان امیر موسی رسیده از کیفیت آمدن ایشان ~~بپرسیدند. ایشان # ~~جواب دادند که: ما را حکم شده تا محافظت این سرحدها بکنیم. شما کیستید، ~~و # ~~چه غلبه سوار است ms209 که آمده، و به کجا می روند؟ قراولان گفتند که: امیر ~~صاحب قران # ~~است و به حضرت امیرحسین میرود.» قراولان امیرموسی بازگشتند و امیر موسی # ~~را از کیفیت آمدن سلطان غازی خبر دادند. امیر موسی از غایت حسد و کینه ~~یاسال # ~~کرده نزدیک نیازی آمد. سلطان غازی دید که امیر موسی در قصد او به جد ~~است، # ~~سوار شد و حاجی سیفالدین و خطای بهادر را با صد کس قرار داد که از قفای ~~او # ~~کمین کنند، و خود با سایر بهادران به عزم مقابله روان گردید. چون ~~تعبیهآ مصاف را # ~~امیر موسی چنان دید، دانست که سلطان غازی مجد است و مقابله و معارضه ~~فایده # ~~نمی دهد، راه هزیمت پیش گرفتند. سلطان غازی، ارغون شاه بوردالیغی را به ~~جهت # ~~نقل کوچ و بنه و آوردن امیرزاده جهانگیر به تحفه و هدایای شایسته به ~~حضرت # ~~ملک حسین فرستاد. # در اثنای این حال خبر رسید که لشکر از طرف امیر حسین میآید و نزدیک # ~~رسید. سلطان غازی با آن ششصد سوار که داشت متوجه سر راه ایشان شد و به # ~~اتفاق سوگند خوردند که: مرده و زندهآ خود را در قدم هم دانیم و مظلمهآ ~~همدیگر را # ~~تا دامن قیامت، متضمن و متعهد شویم. چون کار یک رویه شد و سخن بر یک ~~جای # ~~قرار گرفت روان شدند و در کمشکن1 که مرقد علی عطا2 است متمکنانه قرار # ~~گرفتند. لشکر امیر حسین به علی آباد دررسید. امیر اولجایتو و امیر موسی ~~پیغام # ~~کردند که: امیر صاحب قران با صد کس بیاید و ما نیز با صد کس آمده ~~ملاقات کنیم و # ~~کار صلح را بر یک سخن قرار دهیم. سلطان غازی با دویست کس به وعده گاه ~~برفت PageV01P199 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0221.jpg) # ~~و ایشان با صد کس چنانکه گفته بودند بیامدند. بعضی از بهادران سلطان ~~غازی بار # ~~دیگر از غایت بدنفسی بنیاد اغوا و افساد نهاده، نمودند که در حالتی از ~~این که ms210 # ~~دشمنان چنین به پای خود در تله افتادهاند فرصت غنیمت است. بعد از فتح و ~~ظفر # ~~یافتن به ایشان پیداست که کار امیر حسین به کجا خواهد رسید. امیر صاحب ~~قران # ~~مانع آمد و رضا نداد. # القصه امرا ملاقات کردند و از هر دو طرف حاضران رقتها نموده غبار فتنه را ~~به # ~~آب چشم فرو نشاندند، و به اتفاق سوار شده در خانهآ امیر موسی فرود ~~آمده، # ~~لشکرهای دو طرف را ترقال کرده، امیر صاحب قران متوجه شهر سبز شد، و از ~~هر # ~~دو جانب صلح و صفا به مرتبهآ اول رسید. امیر حسین در این ولا بر سر ~~بدخشان # ~~رفته بود و ملک حسین از هرات لشکر کشیده به قصد بلخ متوجه شد. امیر # ~~صاحب قران چون بر حال او واقف شد لشکرهای ماوراءالنهر را جمع کرده از # ~~جیحون بگذشت و به دفع لشکر خراسان روانه شد. چون ملک حسین واقف گشت # ~~که امیر صاحب قران با امیر حسین صلح کردند و امیر صاحب قران با لشکر ~~بسیار به # ~~استقبال میرسند، ملک حسین ناامید شد و به طرف خراسان مراجعت فرمود. # قصه رفتن سلطان صاحب قران # پیش امیر حسین وملاقات شدن # چون امیر صاحب قران بشنید که ملک حسین به طرف خراسان بازگشت امیر # ~~صاحب قران هم از راه متوجه قندس و بقلان شد. چون به امیر حسین خبر توجه ~~او # ~~رسید پادشاه بدخشان صلح کرد و مراجعت نمود و در قندس و بقلان ملاقات ~~افتاد. # ~~بعد از چند روز که به جهت شکرانهآ صلح و صفا طویهای بزرگ کردند، بعد از ~~به # ~~اتفاق متوجه فتح کابل گشتند و محاصره کرده فرود آمدند. در آن جنگ امیر ~~صاحب # ~~قران با بهادران خود چندان کوشش و مردانگی نمود که عالم و عالمیان را ~~انگشت # ~~تعجب بر دندان تحیر بماند و زمین و زمان [زبان] آفرین بگشاد. القصه بعد ~~از چند # ~~روز فتح شد. # امیر حسین به امیر صاحب قران مشورت ms211 کرد که به جهت تختگاه سمرقند را ~~PageV01P200 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0222.jpg) # ~~مستحکم کند یا بلخ را ضبط نماید، به استصواب جمهور خلایق و اتفاق امیر # ~~صاحب قران قرار بر بلخ گرفت، و از کابل مراجعت نموده در بلخ نزول ~~کردند. بعد از # ~~چند روز خبر رسید که امرای مغول امیر حاجی و شیراول و قمرالدین و کبیک ~~تیمور # ~~با لشکر بسیار قصد ماوراءالنهر کرده میرسند. بار دیگر امیر حسین، امیر ~~موسی و # ~~امیر صاحب قران را با لشکرهای منکقلای طرف سمرقند فرستاد، وخود نیز غول # ~~شده به دفع لشکر مغول سوارگشت و متوجه شد. مغولان در نواحی تاشکن آن # ~~زمستان قشلاغ کرده بنشستند. امیر صاحب قران و امیر موسی در مقر قرا ~~یراغ دیده # ~~اقامت نمودند، و امیر حسین هم در شهر سبز مقیم شده آن زمستان بسر برد. # در اول بهار امیر قمرالدین و امیر شیرول و کبک تیمور در خفیه اتفاق کردند ~~که # ~~امیر حاجی را بکشند و معاودت نموده مجموع مغولستان را در میان خود قسمت # ~~کرده بنشینند. امیر حاجی از خبث باطن ایشان وکیفیت آن غدر مطلع شده # ~~فی الحال با توابع و حواشی سوار گردید. امیر قمرالدین و کبک تیمور نیز ~~خجل و # ~~منفعل از غایت خوف سوار گشتند و از سر آب با امیر حاجی ملاقات کرده، ~~امیر # ~~شیراول بیچاره را چون نقطهآ محصور دایره کرنگ گذاشته مراجعت نمودند. ~~امیر # ~~حاجی فی الحال بر سر شیراول رفت و او را بکشت و هم در زمان به طرف ~~مغولستان # ~~بازگشت. # امیر صاحب قران کیفیت احوال را چنانچه شرح رفت عرضه داشت امیر حسین # ~~کرده بفرستاد و در طی عرضه داشت «فصل بالخیر» در باب مصلحت یورش مغول # ~~بازنمود. امیر حسین با وجود آنک صلاح وقت در آن بود و مغولستان به ~~سهولت # ~~فتح میشد رضا نداد، و در خاطر یورش بدخشان را مصمم کرده امیر صاحب قران ~~و # ~~امیر موسی را طلب داشت. چون امرا مراجعت نمودند ms212 بعد از ملاقات دو سه ~~روز در # ~~شهر سبز طویها کرده به عیش مشغول گشتند. ### | قصه ارفتن] # امیر حسین و سلطان صاحب قران به طرف بدخشان، # وحالات که در آن یورش واقع شد، والسلام # چون امیر حسین پیوسته خواهان آن بود که مملکت بدخشان را صافی کرده به ~~PageV01P201 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0223.jpg) # ~~تمام در حوزهآ تصرف آورد، بر عزم فتح آنجا جزم شد و از بزم روی به رزم # ~~بد خشانیان نهاد. چون به بلخ رسید پسر خود را به امیر صاحب قران ~~منکقلای تعیین # ~~کرد و به آن ناحیه بفرستاد. ایشان به موجب فرموده با لشکرها متوجه شدند ~~و یک # ~~یک درههائی که ولایتنشینان بدخشان به جهت حصانت مستحکم کرده نشسته # ~~بودند به سعی بسیار فتح مینمودند، و میگذشتند. چندانک به ممکن و مقر ~~شاه # ~~محمد شاه نزدیک رسیدند، اکثر لشکر بدخشان با شاه شیخ علی در قنکغر النگ # ~~آمده بود. چون دو لشکر بهم رسید فی الحال به جنگ پیوستند و از طرفین ~~سوار و # ~~پیاده در هم آویخته تیغ بی دریغ بر ترک و تازیک هم زدن گرفتند. در ~~اثنای آن # ~~بهادران جغاتای، شاه [شیخ] علی را دستگیر کردند و لشکر بدخشان را درهم # ~~شکسته گله و رمهآ بیشمار به تاراج گرفتند. امیر صاحب قران غنایم را هم ~~در ساعت # ~~بفرمود که به اطراف آغرق برند. قضا را بدخشانیان از قفا راه بسته ~~بودند، مجموع # ~~غنایم را بازستدند و قریب صد و سی اسپ فرود آورده بگرفتند. # امیر صاحب قران چون آن حال بشنید بر سر آن قوم رفت و به زحمت بسیار # ~~ایشان را از سر راه دور کرد تا لشکر از آن درهآ تنگ و راه باریک جان ~~بدر آوردند و به # ~~جنگ مشغول گشتند. صعوبت آن روز تا امروز در بدخشان حکایت کنند و هرگاه ~~که # ~~به صفت حملههای امیر صاحب قران برسند هزار جای زمین بوسیده آفرین ~~گویند. # ~~اتفاق چنان افتاد که بهادران در جنگ ms213 گرم گشتند و هرکس در گوشهای با ~~غنیم خود # ~~مقابله کرده متفرق شدند، چنانچه به امیر صاحب قران بیش از پانزده نفر ~~نماند و از # ~~بدخشانیان پنجاه پیاده و دویست سوار مکابرهآ تیر ریز کرده روی به امیر ~~صاحب # ~~قران آوردند. # قضا را محل تنگ بود و مجال گریز ممکن نه. ایلچی بغا بهادر در بدیهه ~~تدبیری # ~~اندیشید و پیاده در میان ایشان دوید و چند کس را بسلی گرفت و گفت: ای ~~کوهیان # ~~بی باک، مگر از سر خود نمی ترسید که این چنین دلیر با لشکر جغاتای جنگ # ~~می کنید؟ اینک امیر صاحب قران ایستاده است و اسیران شما را از دست لشکر ~~خود # ~~باز میستاند و انواع ترحم و شفقت دربارهآ شما مسکینان دارد. مبادا که ~~تیر انداختن # ~~شما ببیند و باز قهر فرماید و مملکتی چنین از شومی شما خراب شود! ~~کوهیان تیر و # ~~کمان از دست بیفکندند و مظلومانه به تظلم و تضرع هرچه تمامتر در پای او ~~افتادند PageV01P202 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0224.jpg) # ~~و درخواست کردند که گناه ایشان از حضرت امیر صاحب قران بخواهد، و چند # ~~چیزی بر سبیل رشوت از او قبول کردند. # ایلچی بغا کلانتر ایشان را به حضرت آورد و به زبان شفاعت گناه ایشان را # ~~بخواست. و به این حسن حیل مال و خراج به گردن ایشان نهاده اسپان که ~~برده # ~~بودند و مردم که دستگیر کرده بودند مجموع را بازستدند. بعد از آن ~~بدخشانیان # ~~اسپان نیک و انواع تحف و هدایا از برای جهان ملک و امیر صاحب قران ~~بیاوردند و # ~~خراجی که قرار رفته بود بسپردند. امیر صاحب قران نیز بفرمود تا اسیران ~~ایشان را # ~~بازگردانیدند. لشکری که در آغرق بود از آن قضیه اول که شرح رفت چنان ~~گریخته # ~~بازگشته بود که اکثر ایشان در راه از بی یراقی نزدیک به هلاک رسیده ~~بودند. امیر # ~~صاحبقران بعد از این فتح کس فرستاد و کلانتران ایشان را آورده بر سر ms214 ~~ملاء فرمود # ~~که چوب یاساق بزدند. و از آنجا سالما و غانما مراجعت نمودند. ### | قصه یاغی شدن # شیخ محمد بیان و کیخسرو بر امیر حسین ### | وکیفیت آن قصه # در آن وقت که امیر صاحب قران با جهان ملک عازم بدخشان شدند، شیخ # ~~محمد بیان به تلبیس کیخسرو مغرور شد؛ و روزی معین را بولجار کرده ~~کیخسرو به # ~~جمع کردن لشکر قتلان وشیخ محمد به گرد آوردن لشکر حصار و جغانیان برفت. # ~~چون سپاه جمع کردند به اتفاق دوال خروج بر طبل مخالفت زده سر از ربقهآ ~~طاعت # ~~امیر حسین بیرون آورده روی به بلخ نهادند. امیر حسین این حکایت را با ~~باد هم # ~~عنان به امیر صاحب قران پیغام کرد و به تعجیل هرچه تمامتر طلب فرمود. ~~امیر # ~~صاحب قران نیز عنان عزیمت به دست تعجیل سپرد و پای حمله در رکاب جد # ~~بیفشرد و به اندک روز در بندگی امیر حسین برسید به ملاقاتی چنانچه ~~دلخواه او بود # ~~بشد؛ مگر در آن وقت که شیخ محمد بیان آن طغیان به خاطر راه داده بود ~~مکتوبی # ~~نیز به سبیل دعوت به امیر صاحب قران نوشته بود و آن مکتوب عن قریب به ~~دست # ~~امیرحسین افتاده آن را مخفی داشته بود. PageV01P203 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0225.jpg) # چون امیر صاحب قران به یورت خود آمد شخصی از ملازمان امیر حسین آن # ~~مکتوب را پنهان داشت و قرار داد که: امیر موسی ترا بگیرد و هلاک کند. ~~امیر # ~~صاحب قران باور نکرد و با خود اندیشید که محل گرفتن در ملاقات بود! چون ~~در آن # ~~نگرفت این زمان نیز ممکن نیست بگیرد. # قضا را ناگاه شخصی بیامد و مکتوبی به دست امیر صاحب قران داد، مضمون # ~~آنک: اگر امروز خود را محافظت کردی رستی، و اگر نه همین زمان ترا گرفته ~~تلف # ~~خواهند کرد، ما از واسطهآ سوابقی که با تو داریم اعلام کردیم. اگر ~~اهمالی کنی خون # ~~تو به گردن تو خواهد بود. امیر صاحب ms215 قران هم باور نکرد. جماعتی از ~~نوکران زانو # ~~زده گفتند که: با وجود حزم و احتیاطی که شعار شما بود موجب این تغافل ~~چیست؟ # ~~امیر صاحب قران در جواب گفت که: دل من با امیر حسین راست است و به هیچ # ~~گونه گواهی نمی دهد که او با من غدرکند. این بگفت و سوار شده پیش امیر ~~حسین # ~~رفت. # رسیدن او همان بود و سوار شدن امیر حسین همان. هر دو هم عنان به اسم # ~~طوف برلب جیحون سیر میکردند که ناگاه از روی آب کشتی سواری پیدا شد، و ~~از # ~~آب بیرون آمده پیش امیر حسین آمد و حکایتی چند سر گوشی با او بگفت. ~~امیر # ~~حسین متغیر شد و روی به امیر صاحب قران کرد و گفت که: یاغی نزدیک رسیده # ~~است. صلاح در آن است که تو و زنده حشم با لشکرهای خود علی الصباح ~~منکقلای # ~~سوار شوید که من نیز متعاقب میرسم. امیر صاحب قران آن فرصت را غنیمت # ~~دانست و از اول صبح کورکه زده کوچ کرد و از جیحون بگذشت. # چون یاغی خبر عزیمت امیر صاحب قران و امیر زنده حشم بشنود صلابت امیر # ~~صاحب قرانی چنان در خلایق اثر کرده بود که اگر او را با ده کس میشنودند ~~هزار # ~~کس را مجال اقامت نمیماند. شیخ محمد بیان با معدودی چند روی به ترکستان # ~~نهاد و کیخسرو به طرف قتلان عنان هزیمت بتافت. امیر صاحب قران و زنده ~~حشم # ~~مشورت کرده، زنده حشم در عقب کیخسرو برفت و امیر صاحب قران در پی شیخ # ~~محمد به طرف سمرقند روان شد و تا خجند تکامیشی کرده او را از آب ~~بگذرانید و # ~~خود بازگشت و در شهر سبز به عیش و طرب مشغول شد. عادل خان که پادشاه ~~امیر # ~~حسین بود، از او رویگردان شد و بنیاد فتنهای از نو بنهاد چنانک بسیار ~~کس بر او PageV01P204 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0226.jpg) # ~~جمع شدند. در حالتی که او ms216 رواج و رونقی تمام یافته بود امیر صاحب قران ~~بر سر او # ~~رفت و او را گرفته به پیش امیرحسین فرستاد. # و امثال این بسیار نیکو بندگیها و خدمات پسندیده بجای می آورد، و اما ~~حاسدان # ~~در هر محل که اندک فرجه مییافتند هزار دروغ و راست در حق امیر صاحب ~~قران # ~~میرسانیدند، تا عاقبت مزاج امیر حسین را به مثابهای ساختند که تمام در ~~حق امیر # ~~صاحب قران بدگمان شد. قضا را امیر مؤید، که شوهر خواهر امیر صاحب قران ~~بود # ~~در مستی پسر جاورجی [را] زد و کشت، و از وهم سیاست امیر حسین متواری ~~شده # ~~می گردید. امیرحسین ایلچی بفرستاد تا خواهر امیر صاحب قران را کوچانیده ~~به بلخ # ~~بردند. و در اثنای آن احکام رسید که امیر صاحب قران مجموع توانگران ~~الوس و # ~~کلانتران ولایت را به اسم نامبرداری کوچانیده روانهآ بلخ کند. و امثال ~~این در سر یک # ~~هفته صد حکم فتنه انگیز عداوت آمیز میرسید. مجموع امرا و سایر مغول و ~~تازیک # ~~از امیر حسین دلگیر کردند. # طبقهآ امراء ماوراء النهر # که به تقلب سلطنت ازدست اروغ جنگزخان # به تصرف خود فروگرفتند # چهار نفر اند و مدت ملک ایشان از ابتدای سنهآ سبع و اربعین و سبع مایه ~~(747 # ~~1346/5 م) تا سنهآ اثنی و سبعین و سبع مایه (772 ه/ 1371 م) که موازی ~~سی و # ~~پنج سال بوده. # ذکر سیرت امیر قزاغن # امیر قزاغن مرد بهادر دلیر و بزرگ همت و صاحب قدرت بود. چون بر قزان # ~~سلطان مستولی شد والوس ماوراءالنهر ضبط کرد به جهت یایلاق شهر مونک و # ~~قشلاق سرای سالی اختیارکرد و تا خراسان در تحت حکومت خود آورد، و یک دو # ~~کرت با ملک حسین هرات مصاف داد و فیروز شد، چنانچه به اسم پیشکش مال ~~PageV01P205 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0227.jpg) # ~~وافر از او بستد. و در اوان سلطنت او مملکت ماوراءالنهر چنان معمور بود ~~که # ~~یایلاقها و قشلاقها به علف ms217 خوار چهارپایان وفا نمیکرد. ترک و تازیک را ~~رفاهیت # ~~مالاکلام حاصل بود و همه طایفهای تمول بسیار به دست آورده بودند. مدت # ~~شصت و دو سال عمر داشت. # پسر او امیرزاده عبدالله بی رخصت پدر، لشکر به خوارزم برد. خوارزمیان به # ~~دویست تومان خود را از او بازخریدند. چون مراجعت نمودند امیر قزاغن او ~~را # ~~بازخواست کرد که: چرا بی موجبی قصد مملکت مسلمانان کردی؟ بعد از نکوهش # ~~بسیار از سر جریمهآ او بگذشت و جمعی را که مادهآ آن حرکت شده بودند ~~گوشمال # ~~داد. # مدت دوازده سال حکومت کرد که کارنامهآ عدالت انو شروان در جنب معدلت او # ~~به گرد رفت. قتلغ تیمور نام که از اروغ یکی از امرای هزارجات بود و ~~خواهر ترکان # ~~آقا، حرم امیر قزاغن را در حباله داشت، به واسطهآ جورای] که بر هزارهآ ~~خود میکرد # ~~از امارت معزول گردانید و هرچند که اترکان] آقا درخواست نمود تا از سر ~~جرم او # ~~بگذرد به جائی نرسید. از غایت مغابنهآ این قتلغ تیمور در کمین قصد امیر ~~قزاغن # ~~شد، تا روزی که با معدودی اندک به اسم بازپرانیدن سوار شده بود آن شخص # ~~فرصت یافت و او را هم در سر شکارگاه بکشت. مملکت آسوده از شئامت آن # ~~حرکت بهم برآمد، امرا آن حرام نمک را بدست آورده پاره پاره کردند و ~~امیرزاده # ~~عبدالله را به جای امیر قزاغن به حکومت بنشاندند. ### | ذکر سیرت # امیرزاده عبدالله بن امیر قزاغن # چون مستعد، لطیف طبع، دلاور بود و با اهل فضل میل خاطری تمام داشت # ~~چون به حکومت نشست از غایت سلیم نفسی، گوش به سخن جمعی از مفسدان # ~~کرده بیان قلی خان را بکشت و بالکلی اختیار مملکت را به دست فروگرفت. ~~هنوز # ~~یکسال تمام از حکومت او نگذشته بود که امیر بیان سلدوز خروج کرد و ~~مکابره او را # ~~در مقر سلطنت فروگرفت، تا برادران بکشت. پسرزادهآ امیر قزاغن، امیر ~~حسین، به PageV01P206 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0228.jpg) # ~~طرف ms218 قندز و بقلان گریخت، و برادر کو چک عبد الله که سلطان محمود نام ~~داشت، # ~~پناه به مغولستان برد، این قضیه در سنهآ خمس و سبعین و سبع مایه (755 ~~ه/1373 # ~~م) واقع شد. مقبرهآ امیر عبدالله در شهر مونک واقع است. # ذکر سیرت امیر بیان سلدوز # مردی به غایت فارغ و غاقل بود و در طریقهآ حزم و احتیاط به هیچ نوع از ~~انواع # ~~ملتفت نمیشد و پیوسته به شرب خمر مداومت مینمود. بعد از آن که مملکت را # ~~از دست اوروغ امیر قزاغن مستخلص گردانید به تصور آنکه هیچ کس در معرض # ~~منازعت او نیاید در جر[غا]لانک و در عیش، افراطی تمام کردن گرفت. امور ~~ملکی # ~~به واسطهآ آن خلل پذیرفت وهرکس به سر خود وجودی پیدا کردند، چنانچه # ~~هیچ کس را پروای آن نماند. هرکجا ایلچی او تردد می کرد به غیر از لت ~~نخورد و هر # ~~نوکر او که به ولایتی رفت به جز شنقصه هیچ نیاورد. و بعد از تحمل بسیار ~~چون به # ~~انتقام گردن کشان ملتفت شد در پیرامون خود چندان کس نیافت که با او یک ~~دستک # ~~موافقت کند، متحیر فروماند. جمعی از امرا که داعیهآ جهانگیری در خاطر ~~داشتند به # ~~اتفاق بر سر او آمدند، از غایت عجز و عدم قوت مملکت را به طرح بگذاشت و ~~به # ~~طرف گرمسیرات گریخت. # بعد از آن چنانچه سابقا در ذیل قصه سلاطین اروغ جغطای مفصل گفته شده # ~~است ماوراءالنهر به دست ملوک طوایف افتاد و مملکت که از حد خطای تا ~~ناحیهآ # ~~عراق مأمن و مسکن مسافران بود چنان تنگ و موحش گردید [که]صد سوار را تا # ~~یک فرسخ مجال عبور نماند. تضرع به حضرت کردگار برآورده از دست ظالمان ~~به # ~~درگاه حق آمدند و نالیدند تا بعد از الم بسیار و شدت بی شمار به تقویت ~~بازوی # ~~کامکار حضرت سلطان غازی رقعهای چیده و مهرهای برچیده دولت خاندان # ~~قزاغنی بار دیگر نشو و ms219 نما یافته باز حال اول آمد و امیر حسین بن مسمی ~~بن امیر # ~~قزاغن بر سریر امارت متمکن شد. PageV01P207 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0229.jpg) ### | ذکر سیرت # امیر حسین بن مسمی بن امیر قزاغن1 # امیری به غایت لجوج بهادر بود، از غایت سیاست که داشت چماقی پولاد به # ~~دست میگرفت و در دیوان مظالم مینشست؛ اگر چنانچه مدعی با مدعی علیه در # ~~سخن خود خبطی میکردند یا به غور حکمی که کرده بود نمیرسیدند به دست # ~~خود بدان چماق ایشان را میزد. و امساک تا غایتی داشت که جامهآ کرباسی # ~~می پوشید، و چون از ونش قربوس زین جامهآ او پاره میشد وصله میزد. مجموع # ~~خصایل حمیدهآ او را این صفت ذمیمه پوشیده بود. هرچند که حضرت سلطان # ~~غازی نسبت با او همراهی بسیار و اشفاق بی شمار به تقدیم رسانید به جائی ~~نرسید # ~~و همچنان به انگیز مفسدان جانب حضرتش را از دست بداد و چند کرت قصد ~~کرد. # چون که از واقعهآ جنگروی مراجعت کردند و سربدالان سمرقند به سیاست # ~~رسیدند، امیر حسین به وقت مراجعت نوکران سلطان غازی را به صد هزار ~~دینار # ~~بی موجبی مصادره کرد. آن همه وجه را سلطان غازی از خاصه خود ادا فرمود # ~~چنانچه از نقد و جنس هرچه داشت در سر آن صرف شد، به جهت اندک محقری # ~~که مانده بود امیر حسین محصلان چون آتش بگذاشت و خود به طرف شهر مونک # ~~مراجعت نمود. امیر موسی که معظم ترین امرای جغطای بود به واسطهآ رشد ~~جبلی # ~~که در سیمای حضرت سلطان غازی مشاهده میکرد بالطبع از غایت حسد در بند # ~~آن بود که وحشت و کدورت میان حسین و سلطان غازی انگیز کند. متواتر ~~مکتوبات # ~~فتنه انگیز به امیر حسین مینوشت. سلطان غازی چون معلوم کرد با امیر ~~حسین # ~~نوشت که: سخن صاحب غرضان متواتر به درگاه میرسد صلاح در آن است که من # ~~ملازم باشم. امیر حسین اجتناب نمود. بعد از آن که ms220 اراجیف بسیار شد ~~سلطان غازی # ~~روزی به جهت دفع ملال شکاری بزرگ انگیز کرد، و آن موجب ازدیاد تهمت شد. # بعد از آن بهرام جلایر و شیر بهرام قتلانی و سایر امرا در خفیه پیغام ~~کردند که: # ~~امیر حسین در کمین قصد حضرت تو است. فرصت را غنیمت شمار که ما متفق ~~ایم. # ~~پس به بولجاری معین سلطان غازی دوال ضرورت بر کورکهآ خروج فروکوفت. شیر ~~PageV01P208 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0230.jpg) # ~~بهرام نیز در قتلان بنیاد عمارت بارو کرده لشکرها جمع گردانید. بهرام ~~جلایر چون به # ~~بد دلی موسوم بود مکتوب به شیر بهرام نوشت که: پای از دایرهآ آن فکر ~~اول بکش تا # ~~ببینیم که مآل حال این دو صاحب وجود به چه میرسد، چنانچه اگر یکی به ~~خرج # ~~رود دفع آن دیگر آسان است. هر دو قرار بدین داده از مشورت تخلف کردند. ~~بهرام # ~~جلایر با وجود آن از وخامت غضب امیر حسین اندیشه مند شد و پناه به ~~مغولستان # ~~برد. # سلطان غازی چون از آن دو منافق مأیوس شد عنان توجه به دست توکل بسپرد # ~~و روی به ضبط یساوریان نهاد. در اثنای آن سلیمان و جاورجی که رکن اعظم ~~بودند، # ~~متخلف شدند. در حین این حال خواهر امیر حسین، الجا ترکان آقا که محبوب ~~دل # ~~حضرت بود، به جوار حق پیوست. چون مجال عزا داشتن نبود حاجی سیف الدین # ~~را به طرف قلعه فرستاد و خود متعاقب روان شد. امیر حسین دانست که این ~~فتنه # ~~سرسری نیست و مآل به درشتی خواهد کشید، عبدالخواجه بیراو را به التماس # ~~صلح فرستاد. # سلطان غازی قرار داد که امیر حسین لشکرها را در قصبهآ جغانه [گذاشته] با ~~صد # ~~سوار به تنگ جکجک آید و خود نیز لشکر به خزار بازداشته با صد کس ~~استقبال # ~~نماید و بالجدید عهد نموده صلح کنند. سلطان غازی به جهت احتیاط سیصد ~~سوار # ~~اعتمادی برگرفت و روی به موعد نهاد. از آن جمله دویست کس در دیه ms221 نو به ~~کمین # ~~بنشاند و خواست که با صد کس جدا شود. یکی از غلامان سلطان غازی در ~~قیتول # ~~امیر حسین بود. تا چکنداول برسید، یاز نمود که امیر حسین، شیر بهرام را ~~بکشت و # ~~مترصد آن است که با سلطان غازی نیز همان نقش بکار برد. شخصی که سردار # ~~چکنداول بود بانگ بر او زد که: ماکاری چنین از هم رفته را بهم ~~نمیتوانیم آورد. این # ~~چه اراجیف است که آوردهای؟! بیچاره دم فروخورد. چون تنگاتنگ تنگ رسید # ~~آوازهآ قتل شیر بهرام در اغروق سلطان غازی افتاد و مجموع خرد و بزرگ را ~~از غایت # ~~حرمان متفرق شدند. سلطان غازی خبر یافت که از دو طرف تنگ حرم لشکرهای # ~~گران مترصد قصد به کمین نشستهاند، با نفس مبارک خود بلغامیشی نمود. بعد ~~از # ~~آنکه تحقیق کمین کرد و چون شب درآمد از آن مضیقهای صعب به صحرا کشید. ~~آن # ~~دویست کس تنگ جکجک نیز متفرق شده بودند؛ متحیر فروماند. PageV01P209 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0231.jpg) # بعد از آنکه فکر بسیار کرد از راه چول روی به طرف خراسان نهاد؛ و چون به # ~~ماخان رسید به جهت آزمودن مزاج هرکس رسولی به هرات و رسولی دیگر به # ~~کلات فرستاد، تا وصول ایشان به محلی که یراق دید قرارگرفته، راه ببست، ~~و هر # ~~کاروان که میرسید موقوف میداشت تا کسی را بر حال او اطلاع نباشد. چون # ~~دانست که ملک هرات و حاجی بیک جاونی قربانی درصدد اعتماد نیستند سلطان # ~~غازی گماشتگان را به آوازهآ آنکه «متوجه هرات میشوم» بگذاشت و خود از # ~~جیحون عبور نموده به عزیمت اوزکند روی به طرف قرشی و نخشب نهاد. # قضا را امیر موسی با قریب شش هزارکس در بوردالیق نشسته، ملک بهادر با پنج # ~~هزار سوار هم در آن نواحی نشسته بودند. سلطان غازی با قریب سیصد سوار ~~که # ~~همراه داشت اکثر به کمین بنشاند و خود با معدودی اندک، شباهنگ به سر ~~قرشی # ~~آمد، و دروازهها را ms222 بسته دید. فی الحال از ممر آب چند کس را به اندرون ~~فرستاد تا # ~~دروازه بان را به شمشیر پیچیده دروازه بگشادند. سلطان غازی قلعه را ~~بگرفت و # ~~لشکر خود را بدانجا کشید. بنهآ امیر موسی با سه پسر و هر چه داشت بدست ~~افتاد. # ~~سلطان غازی پسر او را چنان کرد که بگریزانید تا آوازهآ وصول لشکر به ~~پدر رساند که # ~~مگر بی زحمتی آشوب در ایشان افتد و از هم بریزند. # امیر موسی و ملک [بهادر] فی الحال به اتفاق روی به قرشی نهادند. چون سواد # ~~ایشان پیداگشت سلطان غازی باروها را بر پهلوانان تقسیم نمود و در ~~دروازهای # ~~ساری بوقا را و دروازهآ دیگر داود و مؤید و حاجی سیفالدین را بنشاند، و ~~خود به # ~~دروازهای دیگر بنشست؛ و حسین برلاس و عباس [بهادر] و آق بوغا را نامزد ~~کامک # ~~[کمک] فرمود. چون منقلای لشکر یاغی به مقابل دروازهآ امیر مؤید رسید، ~~مؤید با # ~~سی سوار بیرون تاخت و شصت اسپ به اندرون آورد. دورکه بهادر که در آن ~~میان # ~~یاغی بود در آن حمله خود را به اندرون انداخت و اوضاع که معلوم کرده ~~بود # ~~مشروح بگفت. چون شب شد از بهادران لشکر یاغی دویست نفر چپر بر لب خندق # ~~آوردند. علی الصباح آق تیمور بهادر و ایلچی بوقا بهادر پنجاه پیاده و ~~بیست سوار # ~~بیرون دوانیده آن دویست کس را تا کنار گراآن امیر موسی براندند. لشکر ~~توسغال به # ~~مجرد همان حمله راه گریز پیش گرفت. به هزار حیله امیر موسی و ملک ~~[بهادر]ا خود # ~~را از تاب تیغ ایشان به کناری کشیدند سلطان غازی با دیگر لشکرها بدر ~~آمد و تا حد PageV01P210 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0232.jpg) # ~~قزل قاق که موازی سه فرسنگ باشد، در قفای هزیمتیان براند. و هزارهآ ~~دوران را از # ~~قوم جلایر بازگردانید. # و [سلطان غازی] آن زمستان در قرشی قشلاق ساخت. محمود شاه بخارائی را به # ~~جهت تحصیل اموال بخارا فرستاد. او به ms223 واسطهآ حصانت آنجا تمرد نمود. هم # ~~منتصف زمستان امیر حسین، امیر موسی وامیر الجای تیمور را با لشکری تمام ~~به # ~~قصد قرشی فرستاد. چون خبر وصول ایشان گرم شد سلطان غازی به عزم شبیخون # ~~با دویست کس استقبال کرد. قراولان بیست کس از لشکر یاغی دستگیر کرده # ~~بیاوردند. از ایشان معلوم کرد شبیخون متعذر است. فسخ آن نیت فرمود. # ~~علی الصباح که مسافت هر دو قراول نزدیک شد سلطان غازی بر سنت مغول سرا ~~آن # ~~بینداخت و بازگردید. چون سواد لشکر مخالف بیش از آن بود که مجال میسر ~~شود، # ~~از قرشی روی به بخارا نهاد. محمود شاه را به نوعی دیگر یافت. دامن همت ~~بر دثار # ~~او افشاند وعازم خراسان شد. # چون امیر موسی و اولجای تیمور به ناحیهآ بخارا رسیدند محمود شاه پیادگان ~~را # ~~بر سر کو چه باغها فرستاد. هراولان قراؤناس اودروتمیشی کرده اغلب ایشان ~~را زیر # ~~دست و پای اسپ گرفته بکشتند، چنانچه از ده نفر یکی به شهر بازنگشتند. ~~محمود # ~~شاه ناامید شده از دروازهای دیگر خود را بیرون انداخت. لایموت و لایحیی ~~در # ~~ماخان به حضرت پیوست، سلطان غازی با معدودی اندک ایلغار فرمود و جیحون # ~~را از گذار عبور کرده در ظاهر بخارا آشوبی تمام به لشکر یاغی انداخت و ~~چند نفر از # ~~قراولان را بگرفت و بکشت، و بار دیگر قرشی را بستد. آن شب در آنجا توقف ~~نمود # ~~و علی الصباح بر سر لشکر قراؤناس براند. خبر وصول پیش از وقوع او رسیده ~~بود و # ~~مترصد بودند که البته بر سر ایشان بیاید و مجرد رؤیت سواد هرکس به فکر ~~خلاص # ~~مشغول شدند. # سلطان عنان به طرف سمرقند [معطوف] گردانید و عزم ترکستان کرد. بهرام # ~~جلایر به یرلیغ مغول1، ترکستان را به دست فروگرفته بود. در این ولا ~~سلطان غازی را # ~~التفاتی چندان نکرد. قضا را کیخسرو قتلانی نیز در آنجا بود، به حضرتش ~~ملحق شد # ~~و به انواع خدمتکاری قیام ms224 نمود. امیر حسین لشکرهای گران به طرف ترکستان ~~PageV01P211 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0233.jpg) # ~~فرستاد، به یک دفعه امیر موسی و امیر اولجایتو و شیخ محمد بیان را با ~~بیست هزار # ~~سوار، و دفعهای دیگر ملک بهادر را با سه هزار سوار، و دفعهای دیگر ~~جهانشاه را با # ~~هزار و پانصد سوار از راه روانه گردانید. چون آوازه به ثبوت پیوست ~~سلطان غازی # ~~هرچند که بهرام جلایر را به مقابلهآ ایشان ترغیب کرد راضی نشد. سلطان ~~غازی و # ~~کیخسرو با دو هزار سوار متوجه گشتند. از آن جمله پانصد سوار با خود ~~همراه # ~~گردانید. مستعجلانه از قریهآ خواص شبگیر کرد و صبحگاه جهانشاه را بزد؛ ~~و از او # ~~بگذشت و ملک بهادر را نیز بکشت؛ و از او بگذشت و آن بیست هزار سوار که ~~غول # ~~بود بزد و تار و مار گردانید. چون مقدمهآ گریختگان این لشکر سه گانه به ~~امیر حسین # ~~رسید تصورکرد که البته در قفای این لشکر، لشکر مغول بوده باشد، و اگرنه ~~با وجود # ~~این قلت چگونه چنین دلیر توانند آمد؛ و به مجرد همین اندیشه روی هزیمت ~~به راه # ~~نهادند. # در حالت این کشش و کوشش لشکر مغول که همراه بهرام جلایر بود دست تاراج # ~~بر مسلمانان دراز کرده خرابی بسیار مینمودند. سلطان غازی فکر کرد که ~~اگر سر در # ~~پی امیر حسین بنهد مغولان در این قنلغه دست تغلب برآورند و مؤاخذهآ آن ~~در روز # ~~رستاخیز بر او باشد، دفع ایشان را اهم دانست و عنان به طرف آن مشرکان ~~بگردانید. # ~~مغولان1 در ولایت پراکنده شده بودند، به هرکه رسیده بود بی محابا گردن ~~زد؛ و # ~~مغولان نیز اسیری که گرفته بودند به جای گذاشته فرار نمودند. # امیر حسین با وجود آنکه برف و دمهآ بسیار باریده بود و سردی هوا مغز ~~استخوان # ~~را درهم میفسرد دیگر بار با لشکرها بیامد. سلطان غازی گذارهای آب سیحون ~~را # ~~گرفته بود، چون آواز کورکه یاغی برسید سلطان غازی بفرمود ms225 تا باد در ~~یرغو دمیدند. # ~~وهم بر لشکر قراؤناس چنان مستولی شده بود که به مجرد استماع آواز یرغو # ~~دیگرباره عنان ریز منهزم شدند. امیر حسین دید که فتنه بزرگ شد و از ~~اصلاح # ~~بازماند، در صلح زد و به توسط جمعی از بزرگان صلح کرد. سلطان غازی قبول # ~~فرمود که چون امیر حسین به مقر خود بازگردد متعاقب برسد و همان کرد. # قضا را در این فترات لشکر خراسان تا حد بلخ تاخت کرده بودند و لشکر # ~~بدخشان اکثر سرحدها را تار و مار گردانیده، چون سلطان غازی ملاقات ~~فرمود هم PageV01P212 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0234.jpg) # ~~در روز حضرتش را با پسر خود به دفع عصاة بدخشان فرستاد و خود روی به ~~هرات # ~~نهاد. در سر یک ماه سلطان غازی آن ناحیه را صافی کرده مراجعت نمود. در ~~حین # ~~ملاقات خبر رسید که شیخ محمد بیان وکیخسرو یاغی شدهاند. فی الحال امیر # ~~حسین، سلطان غازی را به دفع ایشان فرستاد؛ واز مملکت بدر آمد وتا ~~سمرقند # ~~براند، و چند روز در شهر سبز توقف فرمود. # در اثنای این حال امیر مؤید در سر شراب، شخصی را بکشت. خون داران # ~~استعانت به امیرحسین بردند. ایلچی فرستاد تا امیر مؤید را گرفته ~~ببردند. آغای # ~~بزرگ از نازشی که داشت سلطان غازی را تکلیف کرد تا حمایت کند. ایلچی ~~تشدد # ~~مینمود، یک بار دیگر بر سبیل ضرورت گوش به قول خواهر کرده به اتفاق ~~امیر # ~~موسی و اکثر امراء دیگر نقارهآ خروج را به دوال دولت در خروش آورد. علی # ~~یساوری خواست که از طریق نصیحت دفع الوقتی آرد. هندو قرقره در مجلس به # ~~یک ضرب شمشیر سرش به دور انداخت. بعد از آن یک جهت جنگ شده روی به # ~~بلخ نهادند. چون نزول به قصبهآ خزار واقع شد سلطان غازی، امیر موسی را ~~در غول # ~~بگذاشت و خود در مقدمهآ منقلای روانه شد. امیر موسی از غایت بددلی توهم ~~کرد # ~~و با مخصوصان خود ms226 متخلف شد. سلطان غازی التفات ننمود و سیورغتمش # ~~اوغلان را با جمعی از بهادران منقلای گردانید و خود غول را باشلامیشی ~~کرده # ~~متوجه شد. # امیر حسین لشکرگران را به دفع فرستاد. قراولان سلطان غازی هم در نواحی # ~~ترمذ ایشان را تار و مار گردانیدند. بعد از آن امیر اولجایتوی بزرگ و ~~کیخسرو با # ~~لشکرها ملحق شدند، و شیخ محمد بیان نیز به مدد رسید. امیر حسین چون از # ~~وصول امرا واقف گردید دانست که مقابله متعذر است، متحصن شد. سلطان غازی # ~~به اتفاق امرا سیورغتمش اوغلان را بر سریر خانی بنشاند و لشکر به در ~~بلخ برد. # ~~زنده حشم با لشکر نایمان برسید، به اتفاق دروازههای شهر بخش کرده فرود ~~امدند. # ~~بعد از چند روز که معارضه و محاکا تکرار یافت امیر حسین مجموع سرداران ~~و سپاه # ~~خود را به جنگ بیرون فرستاد. # قضا را آن روز اکثر لشکر به جابقین رفته بودند، در حین آنکه لشکرهای ~~محاصره PageV01P213 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0235.jpg) # ~~و یاغی را تمام در خندق ریخت و به یک ضرب شمشیر طناب جسر خندق را برید. # ~~مردم شهر چندان تیر بر وجود ریخته بودند که تگرگ بهار و ریگ بهار در ~~جنب آن # ~~مختصر نماید، ملتفت نشد و چون شیر خشم آلود می غرید، ناگاه چرخانداز ~~شصت # ~~چرخ قضا را گشاد داد. تیر چرخ بر روی پای مبارکش به حیثیتی نشست که سر # ~~پیکان از روی رکاب سر بزد. امیرزاده عمر شیخ طرد کرده مراجعت ثمود. ~~سلطان # ~~غازی چون زخم او بدید از وهم بترسید و جراحان را [ا]مر کرد تا پیکان را ~~بکشیدند. # ~~احتیاط نمودند. بعضی از خردههای قدم مبارکش خرد شده بود. متفق الکلمه ~~گفتند # ~~تا به سیخ آهنین داغ نکنند شریانات قدم بسته نشود. به جهت آنکه مبادا ~~بی طاقتی # ~~کند ادویهآ هوشبر در شربت ترکیب کردند. امیرزاده عمر شیخ بانگ بر ایشان ~~زد و # ~~پای پیش نهاد. چند کرت سیخ تابنده در گذار تیر فرو ms227 بردند تا خون بسته ~~شد و سر # ~~اعصاب و عروق گردید. قطعا و اصلا یک سر موی تغییر در بشرهآ مبارکش راه # ~~[نیافت]، مجموع بزرگان دست حیرت به دندان تحسین گرفتند. # امیرحسین چون دید که پنجهآ تقدیر طلسم تدبیر او را مجال دهد، پادشاه خود، # ~~عادل سلطان را به درگاه فرستاد و التماس [کرد] که رخصت حج ارزانی ~~فرمایند تا # ~~ترک تخت و سلطنت گفته و عمر را در صورت فقر و مسکنت بگذراند. سلطان # ~~غازی ملتمس را مبذول داشت و عهدنامه در آن باب بنوشت. امیرحسین اعتماد # ~~نکرد و نیم شبی جواهر[ی] چند از خزانه برگرفت و از سر بارو به زیر آمد ~~روی به # ~~کوچه باغها نهاد. غبار بلیه، دیدهآ بصیرت او را چنان فروگرفته بود که ~~راه به در # ~~نمی برد، ناگاه صبح بدمید و اثر روشنائی روز ظاهر شد. بیچاره از غایت # ~~سراسیمگی مناری دید بر سر آن رفت. شتربانی که چند روز بود که شترگم ~~کرده بود # ~~به رسم طلب به هر سوی میتاخت، گذارش بدان منار افتاد. خواست که بر سر ~~آن # ~~دیده زند. چون به بالا رفت امیرحسین را دید. با وجود آنکه نشناخت امیر ~~حسین # ~~خود را بر او ظاهر کرد و چند دانه مروارید به اسم حق السکوت بدو داد. ~~شتربان # ~~مرواریدها را به حضرت سلطان غازی برد و کیفیت را بازنمود. امرا به جهت ~~احضار # ~~او فروتاختند و با باد هم عنان حاضر گردانید [ند]. چنانچه سنت سلاطین ~~است به # ~~یاساق رسانید. چهل سال بزیست و ده سال حکومت کرد، و سنهآ اثنین و سبعین ~~و # ~~سبع مایه (776 ه / 1375 م) بود که مقتول شد. PageV01P214 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0236.jpg) # طبقهآ حضرت سلطان صاحب قران # اخبار واوضاع واحوال وکیفیت او # نبذی از افعال و اخلاق و اوضاع و یاساق آن حضرت ذکر میآید، از سعیهای # ~~جمیل و کوششهای پسندیده که دربارهآ امور ملک و ملت و ضبط مهمات دین و # ~~دولت فرموده، ms228 و رایهای ثاقب و تدبیرهای صایب که از سرحد خطای تا اقصای # ~~روم و فرنگ و از نهایت هند تا بدایت دیار مغرب و زنگ. ### | شعر # از شوراب چین تا به تلخ آب زنگ %~% ز سرچشمهآ نیل تا رود گنگ # ~~مسخر و مسلم گردانید. اگر چند ذکر افعال و اخلاق و مآثر و یاساق و عدل ~~و انصاف # ~~و فطنت و کیاست و صواباندیشی و ملک آرائی آن حضرت تا حدی مشاهده گشته # ~~و بعضی از ثقات و معارف و مشاهیر استماع افتاده که سطری از آن مفاخر و ~~شطری # ~~از آن مناقب ماحی آثار قیاصرهآ روم و اکاسرهآ عجم و خواقین چین و قبایل ~~عرب و # ~~رایان هند و تبابعهآ یمن و ملوک سامان و آل بویه و سلاطین سلجوق تواند ~~بود. و # ~~ممالک این مجموع که ذکر رفت به تحت تصرف درآورد، و بعد از این در جدول # ~~شرح کیفیت آن، شعر: # گر عمر امان دهد به عرض تو رسد # ~~در ترتیب امور دیوانی و تحصیل وجوه سلطانی قاعدههائی نهاد که تا انقراض ~~عالم # ~~دستور وزرای کامل عقل و منشور حکام صاحب تجربه تواند بود. و کوکب دولت ~~و # ~~اقبال او به درجهای بود که به سواری دیاری میگرفت، و به حکایتی ولایتی ~~در # ~~ضبط میآورد، و به تهدیدی لشکری جرار منهزم میگردانید، و به وعیدی سپاهی # ~~بی شمار از جای برمیداشت. کس اندیشهآ مقا[وآمت او به خاطر راه نمی ~~توانست # ~~داد و سودای مقابلت در هیچ دماغ جای گیر نمیشد، چنانکه آیت ظفر اسکندر ~~را # ~~منسوخ گردانید و رایات شجاعت رستم را معکوس کرد. مالکالملک بیچون، # ~~صانع کن فیکون، مفاتیح ومقالید ربع مسکون بر مقتضای «ان الارض لله ~~یورثها من # ~~یشاء من عباده» در قبضهآ مقدرت او نهاد و چون چتر آفتاب کردار او از ~~مشرق # ~~عظمت طلوع کرد، سلاطین عالم که ایشان را ستارگان آسمان سلطنت هر مملکت ~~و PageV01P215 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0237.jpg) # ~~ولایت می پنداشتند، به مغرب ms229 نسخ و زوال افول و غروب نمودند. و اگر به ~~تحریر و # ~~تقریر رزم و بزم و جمع و تألیف مآثر و مقامات همایون که آثار محاسن و ~~انوار فضایل # ~~آن چون فیض آفتاب در آفاق جهان مشهور و بر سر زبانها مذکور است، خوض # ~~نمایند و در آن دریای بی پایان استظهار فصاحت سباحی اندیشند، تفصیل او ~~بر # ~~دیگر سلاطین به تفصیل در قلم نیارند؛ و در شرح آثار و اقبال او طریق ~~اخلاص و # ~~اجمال سپرند و نمونهای از هر نوع و نمودی از هر باب بیش یاد نکنند، ~~بلکه عمر # ~~بدان وفا نکند؛ و اگر بر امتداد روزگار باقی مانند و بر تعاقب لیل و ~~نهار به ذکر تحریر # ~~اوقات و تقریر مقامات او مشغول شوند، عاقبت مدت عمر عالم انقضا پذیرد و # ~~نطاق تقریر و تحریر کس بدان محیط نگردد. # و بر الواح خاطر خردمندان و صحایف ضمایر هنرمندان مصدوقهآ حکایت امیر # ~~صاحبقران و احدوثهآ روایت اروغ نامدار او که از عجایب شهور و اعوام و ~~غرایب # ~~دهور و ایام است، پوشیده نماند که صدمهآ گرز قلعه گشای و حملهآ تیغ ~~جهانگیر # ~~ایشان به موجب تقدیر سابق حکم ازل موافق قضا و قدر بوده و فرط سیاست و # ~~قسط استیلا و استعلا و ترتیب لشکرکشی و جهانداری که مقدمهآ ثبات دولت و # ~~قاعدة دوام خلود سعادت به مرتبت و منزلت ایشان برسیدهاند. «و ما انا ~~الا قطرة من # ~~سحابه ولو اننی صنفت الف کتاب.» پس در مقام عجز و تقصیر به حکم «ان ~~القلیل علی # ~~الکثیر دلیل» بعضی خصایل ذات ملک مجملا ایراد میکند تا از آنجا بر کمال ~~دانش و # ~~وفور دولت او استدلال گیرند، و جهانیان را اسباب جهانگیری و جهانداری و ~~کمال # ~~بطش و سیاست وشیوهآ شهامت و شجاعت که در هیچ عهد و قرن مدت سیاقت # ~~معهود نبوده و از هیچ تاریخ بدین نمط مطلع مرفه، معلوم و محقق گردد. حق ~~- تعالی ms230 # ~~و تقدس - به کمال قدرت و مشیت و وفور موهبت و عطیت خویش از خزانهآ ~~«توتی # ~~الملک من تشاء» ذات همایون جناب شهریاری را مستعد آن کار گردانیده بود، ~~آنچه به # ~~ترتیب جنگ و لشکرکشی و جهانگیری تعلق داشت از تکسر شوکت اعادی و رفع # ~~درجهآ موالی و انواع حیل و تدبیر که اگر اسکندر، با وجود چندان طلسمات ~~و حل # ~~مشکلات که بر آن مولع بوده است، در روزگار او بودی از حیلت و ذکای او ~~تعلیم # ~~گرفتی و در طلسمات حصن گشائی هیچ طلسمی بهتر از انقیاد او نیافتی. و ~~دلیل از # ~~این واضحتر تواند بود که به اندک عددی متصدی امارت گشته به تدریج از ~~سرحد PageV01P216 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0238.jpg) # ~~چین تا اقصای شام و [از] اقاصی هند تا دریای فرنگ با چندان پادشاهان با ~~قوت و # ~~عدد و دشمنان با ابهت و شوکت که هریک فغفور عهد و کسری وقت بودند، ~~چگونه # ~~مقهور و مسخر گردانید، و آن کس که به مقابلت و مقاتلت تلقی کرد او را ~~با اتباع و # ~~اولاد واشیاع و احفاد و نواحی و بلاد نیست گردانید! # و اگر از راه حسن اخلاص و صفای عقیدت روی به بارگاه سپهر رفعت نهاد در # ~~زمرهآ [.200 و خدمت و سلک عبید و حشم داخل و منتظم شد. و جبین جبابرهآ ~~دهر و # ~~قهارمهآ عصر بر آستان متابعت و زمین مشایعت فرسوده گشت و رقاب سروران ~~گیتی # ~~و گردنکشان آفاق در طوق طاعت و حلقهآ عبودیت آورد. با بخت بیدار حلم و ~~وقار # ~~بازداشت، و با دولت روزافزون مرتب عقل رهنمون. با رای جهان آرای او ~~آفتاب را # ~~جهان آرائی نبود، و با وجود حلم او کوه را توانائی نه. قیاصرهآ روم اگر ~~شرف ادراک # ~~خدمتش مستسعد می گشتند از تربیت او ترتیب جهانداری می آموختند، و ~~اکاسرهآ # ~~فرس و جبابرهآ عرب اسباب جهانگشائی از رای و عزمات او میاند وختند. ~~مجموع # ~~حکایات جنکزخانی که بطون ms231 مصنفات دفاتیر افاضل به ذکر آن مشحون است # ~~استیفاء سراسر حشو بنمود. و در شیوهآ جهانداری و کامکاری گوی سبق از ~~خانان # ~~تجربه یافته و جهانداران جهان دیده بربود. نهال اقبال از جویبار نشو و ~~نما بر «اصلها # ~~ثابت و فرعها فیالسماء» تا حدی سایه گستر شد که طوبی را در چمن خلد ظل ~~حسرت # ~~««طوبی لمن ظل فی ظله» بر چهرهآ جان نشست. # از اطراف هند و چین فی کل زمان و حین تا اقصای مصر و شام ومنتهی مغرب # ~~خلایق متوجه اردوی همایون میگشتند. ### | شعر # ز شرق و ز غرب و زهر مرز و بوم %~% ز هندوستان تا به اقصای روم # بزرگان بدان بارگاه آمدی %~% خرامان به نزدیک شاه آمدی # در تأکید دایم عدالت و تاسیس مبانی ایالت و حفظ شرایط ملکگیری و شرط # ~~ضوابط دین پروری و دولتیاری آثاری نمود که ذکر آن تا منقرض ادوار دست ~~زده # ~~حدثان و پایمال جریان نگردد. ### | شعر # # ز توران بر او تا به حد هند و روم %~% جهان شد مرو را چو یک مهره موم ~~PageV01P217 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0239.jpg) # # همانا که تا رستخیز این سخن %~% میان بزرگان نگردد کهن # از آثار دها و حکمت او دیگری آن بود که حقوق فقرا و طلبهآ علوم از اوقاف ~~و # ~~مدارس به قدر استحقاق بر وفق شرط واقف مقرر داشتی و قطعا و اصلا متعرض # ~~مال اوقاف نشدی، و وزرا را فرمودی که مال اوقاف در خزانهآ او راه ~~ندهند. و با اهل # ~~علم و حکمت و ارباب دانش به غایت مستأنس بودی. در اعزاز و اکرام ایشان ~~مبالغه # ~~نمودی. و به استماع کتب تواریخ او حکایات و قصص میل تمام داشت و به علم # ~~تواریخ] و انساب و احوال امم و موقف و مجاری ملوک ترک و عرب و عجم و ~~شعب # ~~آن علم خوضی تمام فرموده، و ضمیر منیر و خاطر عاطر او آئینهای روشن ~~گشته که # ~~عکس اسرار و غور افکار و ms232 عواقب امور و خواتیم اعمال چون شعلهآ آفتاب در ~~پیش # ~~او واضح ولایح بود. وخرابات و مصطبه از جمیع ممالکی که در تحت تصرف # ~~نواب کامیاب درآمد برانداخت، با وجود آنکه هر روز مبلغ چند تومان از # ~~سوق السلطان بغداد و همانچه [کذا] تبریز و کوی دراز سلطانیه و بیت ~~اللطف شیراز و # ~~کوی بایان [کذا]کرمان و خرابات خوارزم حاصل بود. # دیگر در مجلس او بحث مسائل علمی بسیار واقع شدی و در مسائل دقیق # ~~تصرف کردی و اکثر موجه و به صواب بودی؛ ومسائل مشهور طب و نجوم اکثر # ~~مستحضر بودی. و در مکارم اخلاق به حدی بود که محاسن اقوال و افعال او ~~سر # ~~باب فضایل شد واحزاب شد، و حسن معاشرت او سر دفتر لطایف شیم و عادات # ~~گشت. و اکثر اوقات خود به صحبت سادات و علما و مشایخ مصروف داشت. ### | شعر # ورا از همه دانشی بهره بود %~% به شاهی و صاحبدلی شهره بود # خدا هرکه را سرفرازی دهد %~% مپندار کان را به بازی دهد # که آن کس سزاوار شاهی بود %~% که منظور لطف الهی بود # در آن باب چون امیرحسین باطن با امیر صاحب قران متغیر کرد و خواست که # ~~یکجهتان و توابع و حواشی او را از او جدا کرده او را ضعیف و عاجز کند، ~~امیر # ~~موسی نیز از امیر حسین به واسطهآ حرکتی چند، دل دگرگون کرده بود. در ~~این ولا # ~~امیر صاحب قران را بر آن داشت که یاغی شود. امیر صاحب قران راضی نمیشد، # ~~امیر داود و امیر ساری بغا و امیر جاکو و امیر مؤید و امیرحسین و حاجی ~~سیف الدین PageV01P218 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0240.jpg) # ~~و عباس بهادر و آق بوقا بهادر و ایلچی بهادر و شیخ علی بهادر با امیر ~~موسی متفق # ~~شده بسیار کوشش نمودند. امیر صاحب قران گفت که: در معاملهآ اول که دست ~~داد # ~~امیر موسی و سایر امرا بر آن داشتند که یاغی شوم و بعد ms233 از آنک به سخن ~~ایشان خود # ~~را مشارالیه ساختم عاقبت هیچ کس موافقت ننمودند. عاقبت به هزار حیله به # ~~خودی خود آن فتنه را تسکین دادم. این زمان نیز به حکم «من جرب المجرب ~~حلت به # ~~الندامة» یکبار آزموده دو بار چون آزمایم؟» # امیر جاکو و دولتشاه بخشی در خلوت از بودنیها و عاقبت کارها چندان گفتند ~~و # ~~ترغیب کردند که عاقبت امیر صاحب قران راضی شد. پیش از این معامله دختر # ~~خود آکابیکی را با علی یساوری نامزد فرموده بود. در حالت این مشورت بی ~~آنکه او # ~~را طلب کند ناگاه در آن مجلس حاضر شد. امیر صاحب قران و سایر امرا او ~~را از فکر # ~~خود بیاگاهانیدند. او منکرانه ایشان را از آن سخن منع کرد و عقدهای چند ~~پیش # ~~ایشان نهاد، چنانک امرا از [او] وهم کردند و به استصواب جمهور خلایق او ~~را به # ~~یاساق رسانیدند، و در فکر خود یک جهت شدند. و فی الحال هند و قرقره را ~~به طلب # ~~شیخ محمد بیان به ترکستان فرستاده خود به قصد امیرحسین لشکرها جمع کرده # ~~سوار شدند. # و ترتیب یورش چنان کردند که امیر موسی غول را سرکند و امیر صاحب قران به # ~~نفس خود منکقلای روان شد. چون به خزار رسیدند امیر موسی از غایت بددلی ~~از # ~~مآل حال وهم کرد و نیم شبی با متعلقان خود ناخبر سوار شد و به طرف ~~سمرقند # ~~مراجعت نمود. چون امیر صاحب قران از تخلف او واقف گشت سیورغتمش اغلان # ~~و امیر مؤید و امیر حسین و سایر بهادران را در منکقلای گذاشته خود به ~~غول # ~~بایستاد و متوکلانه از تخلف امیر موسی هیچ دغدغه به خود راه نداد. چون ~~لشکر # ~~منکقلای به ترمذ رسید امیر حسین، خلیل و هندوشاه و بولاد بغای را با ~~اکثر لشکر # ~~به اسم منکقلای فرستاده بود. چون از دور سیاهی بهادران امیر صاحب قران ~~را # ~~بدیدند بی آنک تیری بیندازند هم از ms234 دور منهزم شده مراجعت نمودند. امیر ~~صاحب # ~~قران از آنجا متوجه بویا شد و لشکرگاه بزد. # امیر سید برکه به جهت ضبط اوقاف حرمین پیش امیر حسین آمده بود؛ و # ~~محصول موقوفات را طلب کرده، امیر حسین دیده که مبلغ و مقدار بسیاری شود ~~PageV01P219 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0241.jpg) # ~~نداده، و امیر سید برکه را التفاتی که مناسب حال سادات باشد نکرده بود. ~~او از آن # ~~حرکت در تاب رفته و رخصت طلبیده در این منزل با امیر صاحب قران ملحق ~~شد، و # ~~طبل و علم و منشور مملکت پیشکش امیر صاحب قران کرده به جمع همت از روح # ~~حضرت رسالت و مرتضی علی - علیهم السلام - استمداد طلبیده نفسهای نیکو # ~~پراند. امیر صاحب قران دم و قدم او را مبارک و میمون دانسته تمامت ~~اوقاف حرمین # ~~را معاف فرموده تولیت آن را با او ارزانی داشت، و تعظیم و عزت او تا ~~حدی بجای # ~~آورد که همه عالم و عالمیان تا دامن قیامت از آن باز خواهند گفت. # امیر صاحب قران از آنجا به مبارکی کوچ کرده به جغانیان رفت. از آنجا امیر ~~جاکو # ~~قوم سلدوز را به تمام جمع کرده اضافت لشکر گردانید. بعد از آن چون به ~~مبارکی به # ~~مرحلهآ ایواج نزول کردند شیخ محمد بیا[ن] وامیر هند و قرقره با معسکر ~~منصوره # ~~پیوستند. بعد از او امیر اولجایتو که از قبل امیرحسین در قندس و بقلان ~~حکم بود، به # ~~اتفاق شاه شیخ محمد بد خشانی لشکرهای آن نواحی را جمع کرده در قصبهآ ~~خلم با # ~~امیر صاحب قران ملحق شدند. و بعد از ایشان کیخسرو که متواری شده هر روز ~~به # ~~صحرائی و هر زمان به سرکوهی میگردید، بیامد و او نیز با امرا موافقت ~~نمود. # القصه به این نوع که شرح رفت مجموع امرای سرحدها و امنای مملکتها مطلق # ~~خود را در ریقهآ طاعت امیر صاحب قران آوردند. و کارهای او چنانک دلخواه ~~او بود # ~~متمشی، لشکرها را ضبط ms235 نموده برانغار و جوانغار و غول و هراول و قنبلها ~~را ترتیب # ~~نمود و هرکس را چنانچه صلاح وقت بود به جای خود بداشت، و بهادران را # ~~منکقلای بیرون آورده با یسال تمام شوند ولامیشی کرده روان شدند. # بهادران امیر حسین و سایر امراء قراؤناس، مثل بولاد بغا و خلیل و ملک و ~~خرمن # ~~و هندوشاه، به استقبال آمده بودند، آق تیمور بهادر و شیخ علی بهادر و ~~خطای # ~~بهادر و عباس بهادر آن روز به اتفاق کارها کردند که به وصف راست نیاید ~~و به صفت # ~~نگنجد. شیخ علی بهادر مکابره در میان لشکر قراؤناس غوطه خورد و چوبان # ~~سریدال را که پشت آن سپاه بود، او را دستگیر کرده به حضرت بیاورد. امیر # ~~صاحب قران همچنان با یاسال در مرحلهآ آربز نزول فرموده و طوئی بزرگ ~~کرده # ~~سیورغتمش اغلان را به پادشاهی نشاندند. و از آنجا چون با یاسال هر روزه ~~نره # ~~ترتیب کرده چون دریای خونخوار و ابر آتشبار روان گشتند. لشکر بلخ ~~ناامید و PageV01P220 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0242.jpg) # ~~پریشان حال و مضطرب گریخته در شهر رفتند. و امیر حسین بکلی از خود ~~مأیوس # ~~شده به ضبط بارو و ترتیب دروازهها و تحصین بروج مشغول شده کار خود را ~~بر آن # ~~قرار داد که محصور شده بنشیند، شعر: # تا خود فلک از پرده چه آرد بیرون # چون جرگهآ لشکرها به تنگاتنگ قلعه رسیدند و چون نقطه شهر را در میان ~~گرفته # ~~دایرههای گرنگ از یمین و یسار برآراستند، امیر زنده حشم نیز با لشکر ~~شبرقان در # ~~رسید، و آن نیز چون سایر امرا در زمرهآ ملازمت منخرط1 گردید. بعد از آن ~~به اتفاق، # ~~چنانچه قاعدهآ ایشان است، مجموع کورکهها و کوسها و یرغوها را در غرینش ~~آورده # ~~قیه زدند، و بعد از آن در یورتهای خود به مورچال فرود آمدند. # روز دیگر علی الصباح در گرد باروی بلخ چنانچه معهود است باروئی دیگر # ~~کشیدند و به کار محاصره مشغول ms236 گشتند. لشکر قراؤناس سوار و پیاده از ~~دروازه # ~~بیرون آمده گرد خندق بایستادند و چپرها نهاده تخش و تیر و ناوک و چرخ # ~~درریختند. بهادران لشکر سلطان غازی ایشان را تا دروازه براندند. بعضی ~~به دروازه # ~~گریختند و بعضی به خندق ریختند. و امیرزاده عمر شیخ شانزده ساله بود؛ ~~در آن # ~~جنگ زخمدار شد. # چون شب به سر دست آمد هر دو لشکر طبل آسایش زده ترک جنگ و جدل # ~~کردند و طلایه بیرون آمد و پاسبانان به محافظت برج و باروی بلخ مشغول ~~شد. امیر # ~~حسین با هزار دغدغه و تفرقه آن شب را به روز آورد. چون صبح طلوع کرد ~~امرا و # ~~بهادرانش خواستند که بر عادت هر روزه به جنگ بیرون آیند. چون امیر حسین # ~~نامساعدی طالع و بی سعادتی خود را دانسته بود مانع آمد، و عادل سلطان ~~را که # ~~پادشاه او بود، با پسر بزرگترش جهان ملک به خدمت فرستاد، و درخواست کرد # ~~[که] امیر صاحب قران او را امان دهد و رخصت فرماید تا ترک سلطنت و ~~حکومت # ~~کرده به زیارت کعبه برود، و عهدنامهای در آن باب التماس کرد. # امیر صاحب قران او را به جان امان داده آنچنانچه التماس او بود عهدنامه ~~نوشت # ~~و رخصت داد که به حج رود، و فرستادگان او را مستمال بازگردانید. ~~امیرحسین را # ~~غایت دهشت و خوف که بر او مستولی شده بود دلش تحمل آن نکرد که بر آن ~~PageV01P221 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0243.jpg) # ~~عهدنامه اعتماد نماید و به در آید. شبهنگام با دو رفیق، جواهری چند از ~~خزانه # ~~برداشت و ناخبر پیاده از بالای بارو خود را به زیر انداخت. و آن شب تا ~~به روز راه گم # ~~کرده گریزگاهی نیافت، و از غایت تهتکی که داشت، آن دو رفیق را نیز به ~~کاری # ~~مشغول کرد [و] از ایشان بگریخت و بر بالای منارهای برآمد و پنهان شد. # پایان اقتدار امیر حسین] # چون امیر صاحب قران عهدنامه و ms237 احکام استمالت آمیز به موجب التماس # ~~امیرحسین بفرستاد به امید آنکه او به در آید و به اختیار خود مملکت ~~بسپارد # ~~لشکریان را از جنگ بازداشت و مترصد بیرون آمدن او میبود. مردمان شهر و # ~~مستحفظان دروازهها و برجها از بیرون رفتن امیرحسین هیچ خبر نداشتند و ~~به قاعدهآ # ~~هر روزه محافظت شهر و باروها می نمودند. # قضا را یک سوار که به طلب اسپ خود در آن حوالی می گردید، ناگاه شیطان او ~~را # ~~بر آن داشت که بر بالای آن مناره برود و دور و نزدیک را احتیاط نماید. ~~چون به بالا # ~~رفت دید که امیر حسین از مجموع مملکت به یک وصلهآ زمین قناعت کرده و # ~~مبالغی جواهر در پیش خود چیده و نشسته. چون چشم او بدان گله بان افتاد ~~از # ~~غایت وهم در دست و پای او افتاد و انواع زاری و درد دل بنیاد نهاد، و ~~یک شدهآ # ~~مروارید بزرگ به اسم حق السکوت بدو داده درخواست کرد که او را نادیده ~~انگارد و # ~~سر او را مکتوم داشته با هیچ آفریده در میان ننهد. آن ملعون به آن شرط ~~از بالا به زیر # ~~آمد و هم در زمان به تعجیل هرچه تمامتر تاخته به حضرت امیر صاحب قران ~~آمد و # ~~از کیفیت حال امیر حسین او را بیاگاهانید. # در حال و ساعت امیر مؤید و بعضی از امرا سوار شده عنان ریز براندند و ~~مناره # ~~محاصره کرده پیادگان را به بالا فرستادند و امیرحسین مظلوم را به خواری ~~بسیار و # ~~زاری زار از آن محل به زیر آوردند و دست و گردن بسته به حضرت امیر صاحب ~~قران # ~~آوردند. غریو از نهاد خاص و عام برآمد و مجموع خرد1 و بزرگ حاضر شدند. ~~امیر PageV01P222 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0244.jpg) # ~~صاحب قران خواست که از خون او گذرد و قلم عفو و اغماض بر جریمهآ او ~~بکشد، # ~~اما امیر کیخسرو در میان مجمع بر پای خاست و ms238 خون کیقباد را که برادر او ~~بود و # ~~چنانچه در اولها ذکر رفته بود، از امیرحسین بازخواست کرد و بسیار در آن ~~باب # ~~مبالغهها1 نمود. چون اول معامله بود، و جانب امیر کیخسرو را رعایت کردن # ~~ضرورت، از آن سبب امیر صاحب قران نتوانست حمایت کند. امیر الجایتو به ~~گوشهآ # ~~چشم اشارت کرد، در حال امیر کیخسرو و امیر مؤید بیرون کشیده هم بر ~~دربار به # ~~زاری زار شهید کردند. # چون قضیه چنان شد شهریان در حال بلخ را تسلیم نمود [ند]. و بعد از فتح، # ~~پسران او را نیز شهید کردند، و حرمهایش را به اردوی اعلی آورده خزاین و ~~دفاین # ~~چندین سالهآ او را نقل نموده آنچه به نفیر و قطمیر جمع کرده بود مجموع ~~را به امرا # ~~بخش فرمود. و فرمان کرد که بارو را با زمین هامون کردند. و مردمان ~~ولایت را # ~~امتفرق گردانیده کار مملکت قانون و نسق ترتیب ساخته کاروان را] به کار ~~داشت و # ~~طرح نو در جمیع امور بر قاعدهآ عدالت نهاد. ### | وجدول 9] # در ذکر فتوحات کلی # که بعد از سلطنت آو روی نمود # چون امیر صاحب قران از کار بلخ و فتح آنجا پرداخت عنان عزیمت را به طرف # ~~دارالسلطنهآ سمرقند معطوف فرمود وامرای هرجا را رخصت معاودت به اوطان # ~~خود، چنانچه دلخواه ایشان بود بداد، و از پنج آب جسر بسته از آب جیحون # ~~بگذشت. و بعد از چند روز که در شهر سبز اقامت فرمود متوجه سمرقند شد؛ و ~~آن # ~~خطهآ مبارک را به جهت خود تختگاه تعیین کرده باروی شهر را عمارت ساخت، ~~و به # ~~جهت مقر عز خود در آنجا خانه ها ترتیب کردند. و در اندک فرصت سمرقند ~~چنان # ~~خوش و خرم شد که طعنه در خلد برین زد و بهشت روی زمین شد. باغات دلکش ~~PageV01P223 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0245.jpg) # ~~خوش و عمارات دلکش در اطراف و جوانب شهر بنیاد نهادند. و از ربع مسکون # ~~خلایق روی بدان ms239 خطهآ مبارک آورده در سایهآ عدل و مرحمت حضرت امیر # ~~صاحب قران پناه بردند. # تمام به همان طریق و قاعده که در زمان غربت و ناکامی با خدای تعالی شرط # ~~کرده بود بر همان منوال با خلق خدای پیش گرفت. # اول: بفرمود تا در مجموع راهها یام ببستند، و خرابهها را که در ممر خلق ~~واقع # ~~بود معمور ساخته رباطهای عالی و خوانق عمارت کرده بر روی فقرا و مساکین ~~بنای # ~~سبیل ابواب بر مفتوح گردانید. # دیگر: محبت اهل بیت حضرت رسالت - صلوات الله و سلامه علیه - بر خود # ~~فرض دانسته با سادات احترام و اعزاز و اکرام مالاکلام پیش برد، و تعظیم ~~ائمه و # ~~علمای اسلام و قضات و مشایخ کرام به مثابهای نمود که علم را رواجی ~~بسیار و # ~~طلاب را ادرار بیش از مقدار مقرر شد. # به واسطهآ آن نیز چندان هزار صاحب کمالات ذوفنون و مستعدان دریا درون از # ~~حد حصر بیرون از پرتو فضلهآ صدقات خاندان بزرگوارش در این روی روزگار ~~ظهور # ~~کردند، و هر [ذو] فنی خلعت کمال پوشیده هر صاحب کمال به عزت و جاه و ~~جلال # ~~رسید. چون تا این مدت از کنار رقعهآ تفرج هنگامهآ بساطنشینان بسیط خاک # ~~می فرمود و مترصد دولتی چنین بزرگ میبود از افعال سلطان ماضی و اطوار ~~امراء # ~~سلف به حکم «خذ ماصفی و دع ماکدر» آنچه موافق صلاح ملک و مطابق فلاح # ~~مسلمانان باشد شعار خود می ساخت و غیر آن را پیرامون نمیگردید و از آن ~~متنفر # ~~می بو3. # به اندک فرصت مجموع توابع و حواشی و امرا و وزرا از ارکان دولت و اعیان # ~~حضرت به صفت «الناس علی دین ملوکهم» متصف شدند. سایر عوام نیز به ~~واسطهآ # ~~««الانسان عبید الاحسان» کمر اطاعت بر میان جان بسته، شعر: # جان کمروار بر میان بستند # و تا غایت یک جهتانه سر صدق و اختصاص بر خط اخلاص نهادند که اگر امیر # ~~صاحب قران مثلا متوجه ms240 خاوران یا قیروان بودی و یک متنفس را در تختگاه # ~~قایم مقام فرمودی از حضور حضرت بزرگوارش تا آن گماشته یک سر موی هیچ ~~فرق PageV01P224 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0246.jpg) # ~~نبود. و در سیاست استحکام تنقال و یساق را تا حدی مؤکد کردی که وهم و ~~اندیشه # ~~را در آن مدخل نبودی. # و در عدالت به نهایتی اجتهاد فرمودی که از صلابت آن پیل با پشه تواضع # ~~نمودی و خلیفهآ اتحاد میان احادالناس مسلوک شد و طریق خصومت بکلی متروک # ~~گشت. جهان روی در آبادانی نهاد و جهانیان از همه روی امن و فراغت به ~~دست # ~~آوردند، گرگان را دست و ناخن خرد کرد و خردان را دست قوی و بزرگ ~~گردانید. و # ~~هرکس را دستگاه و پایگاه به مرتبهای داد که هیچ مزیدی بر آن تصور نتوان ~~کرد و به # ~~تمامی داوری از دور دوران مرتفع گردید. # بعد از آن با خود اندیشید که در اول وهلت چون امیر موسی حق خدمتکاری در # ~~خاندان دولت ما اثبات کرده قدم جد و اجتهاد به موافقت ما نهاده بود به ~~اندک # ~~سهوی از او در وجود آمد. از این دولت واسعه او را نومید گذاشتن از مروت ~~تباشد. # ~~بنابرآن جانکی مقرر فرمود که به طلب او رود و به هرکجا که باشد او را ~~بیاورد. # ذکر قصهآ امیر موسی # و رفتن جانکی به طلب او # جانکی به قرار فرمودهآ بندگی حضرت، متوجه ترکستان شد و در آن نواحی به او # ~~رسید؛ و استمالت نامهای که برده بود از دست قاصدی به او رسانید، و خود ~~نیز # ~~متعاقب آن قاصد روان شد. چون امیر موسی از آمدن جانکی واقف گشت خود را # ~~مستعد آن ساخت که او را به دست آورد و بکشد و متوجه مملکت دشت قبچاق یا # ~~مغولستان بشود. و بدین نیت عزم جزم کرده سوار شد و یسال1 نموده بر سر ~~جانکی # ~~روان گردید. چون جانکی کار از کارخانهآ تربیت حضرت امیر ms241 صاحب قران ~~یادداشت # ~~و مزاج زمانه و فعل امیر موسی را چنانچه شرط است میدانست از راه ~~کنارکرده بود # ~~و قراولی بر سبیل تفحص احوال و تجسس جوانب در جائی که لایق باشد نشانده # ~~بود. PageV01P225 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0247.jpg) # چون آن قراول طریق آمدن امیر موسی را به نوعی دیگر دید و دانست که در # ~~ضمن آن شعبدهای پیداست، بیامد و جانکی را از آن واقف گردانید. جانکی ~~نیز # ~~فی الحال با رفیقان سوار شد و لشکر خود را در کمین داشته خود از سر ~~بلندی # ~~احتیاط تمام نمود و تحقیق کرد که او به وضعی دیگر آمده است. بازگشت و ~~لشکر # ~~خود را یاساق کرده بر اثر او روان شد. چون شب در سر دست آمد از چهار ~~طرف او # ~~درآمده شبیخون زد و از هم شان فروریخت، چنانچه امیر موسی با معدودی چند ~~به # ~~طرف اترار برفت. جانکی اغرق او را گرفته کیفیت را مشروح عرضه داشت امیر # ~~قزلغاج نمود، وخود مراجعت کرد. و امیر قزلغاج لشکرها را سوار ساخت و ~~تمامت # ~~راهها را ببست، تا امیر موسی به ضرورت از غایت اضطرار روی به شبرقان ~~نهاد و به # ~~ازنده حشم پیوست. # چون زنده حشم مردی کوتاهاندیشهآ دیوانه نهاد بود به اغوای او سر از ~~ربقهٔ‌ # ~~طاعت امیر صاحبقران به در آورد و طمع سرداری و سربدالی در دماغ جای ~~داد. # قصهآ قرولطای [= قریلتای] امیر صاحبقران # و تخلف نمودن زنده حشم از قرولطای بزرگ # چون بهار سال خوک، مطابق سنهآ ثلاث و سبعین و سبع مایه (773 ه/ 1371 - # ~~1372 م) روی نمود و جرم خورشید به نقطهآ اعتدال ربیعی رسید بر قرار ~~تورهآ # ~~جینکزخانی امیر صاحب قران به مبارکی قرولطای فرمود. از حد قندهار تا ~~دامن ختن # ~~مجموع امرای سرحدها و امناای] مملکتها سر به درگاه عالم پناه نهادند. ~~کثرت و # ~~ازدحام خلایق اطراف و اکناف عالم به مثابهای بود که در جلگهآ کانکل ~~یورت1 به # ~~هیچ کس نمیرسید. ms242 چون طوی بزرگ بشد و تونکال و قولی و یاساق و جار سال # ~~آینده مناسب مصلحت حال ملک و مملکت مستحکم شد و نسق امور مال و خراج # ~~مضبوط گردید هرکس را به قدر جرگه و موجه و مرتبه سیورغالهای بلیغ و ~~اولکاهای # ~~بزرگ تعیین فرمود. امضای احکام و یرلیغهای عالی داده مستمال و مرفه ~~الحال PageV01P226 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0248.jpg) # ~~رخصت مراجعت ارزانی داشت. # زنده حشم چنانچه اول ذکر رفت، به حصانت شبرقان مغرور شده به قورلتای # ~~نیامد. امیر صاحبقران به جهت سبب تخلف او ایلچی فرستاد. زنده حشم آن # ~~ایلچی را اعزاز و احترام بسیار نموده پیغام داد که: متعاقب به خدمت ~~خواهم رسید. # ~~بعد از آن که ایلچی بیامد و پیغام بگذارد گریخته [ای] از شبورقان بیامد ~~و بازنمود که: # ~~زنده حشم مطلقا یاغی گشت واظهار عداوت نمود؛ و طیلانجی ارلاط1 را که از # ~~خراسان به عزیمت پای بوس بندگی حضرت میآید، بگرفت و بکشت. # چون امیر صاحبقران سخن او بشنود و سه روزی به جهت تحقیق آن حکایت # ~~توقف نمود، چون حقیقت آن معلوم شد به جهت خاطر امیر اولجایتو خواست که # ~~فجأة به دفع او مشغول شود. به مشورت مجموع امرا و صواب دید امیر ~~الجایتو، امیر # ~~خواجه یوسف را با طابان بهادر پیش زنده حشم فرستاد و مکتوبهای نصیحت ~~آمیز # ~~نیکو بنوشت. زنده حشم هر دو امیر را حبس کرد و اظهار عداوت نموده به ~~جمع # ~~کردن لشکرها مشغول شد. امیر صاحب قران چون حقیقت حال آن بی حقیقت را # ~~معلوم کرد بفرمود تا دوال غضب بر کورکه کوچ بزدند و تواجیان بولجار ~~معین کرده # ~~به احضار لشکرهای دور و نزدیک بتاختند، چنانچه تا یک هفته مجموع سپاه ~~جمع # ~~شد. و به اتفاق متوجه شبورقان گشته جیحون را جسر بسته بگذشت، و شبورقان ~~را # ~~چون حلقهآ انگشتری در میان گرفته فرود آمدند. # زنده حشم خود را در میان آب و آتش غرق و مستهلک دید. دانست که ms243 از آن # ~~ورطهآ خونخوار جان به ساحل بردن متعذر است و مقاومت با چنان لشکر جرار # ~~کردن فایده ندارد، به غیر از عجز و اضطرار چارهای ندید و روی خجالت بر ~~خاک # ~~مذلت نهاده به توسط امیر جاکو و حمایت امیر اولجایتو پناه برد و امیر ~~خواجه # ~~یوسف و طابان [تابان] بهادر را شفیع انگیخته به حضرت فرستاد. امیر ~~اولجایتو سر و # ~~محاسن سفید خود را بر آستان دولت آشیان کلیاس مبارک بمالید و خون زنده ~~حشم # ~~را از حضرت امیر صاحبقران درخواست نموده، جمهور امرا نیز بر سبیل ~~موافقت # ~~او به عذر و شفاعت بایستادند و به اتفاق زانو زده التماس نمودند. # ~~بندگی حضرت عفو و اغماض بر جریمهآ زنده حشم فروکشید و گناه او را عفو ~~PageV01P227 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0249.jpg) # ~~فرمود، و قرار بر آن گرفت که امیر موسی را بسپارد. زنده حشم از بالای ~~بارو بایستاد # ~~و تیغ و کفن به گردن گرفت و روی بر زمین نهاد. بعد از آن امیر موسی را ~~با برادر خود # ~~اسلام، به حضرت فرستاد و قبول کرد که چون عساکر منصوره مراجعت نماید او ~~نیز # ~~متعاقب برسد. امیر صاحب قران، امیر موسی را اعزاز و احترام بسیار نمود ~~و قطعا از # ~~رفته و گذشته، به حکم «المضی لایذکر»، هیچ به روی او نیاورده املاک و ~~اسباب و # ~~ایل و اولوس او را برقرار مسلم داشته او را با خود به سمرقند برد. زنده ~~حشم # ~~عزیمت آمدن سمرقند را بر خود جزم کرد و به یراق تحف و هدایا مشغول شد. # قصه یاغی شدن زنده حشم کرت دوم # به اتفاق خانزادهآ تومذ # زنده حشم بعد از آن که دل بر ایلی نهاد و یراق بیرون آمدن کرد خانزادهآ ~~ترمذ به # ~~طمع آنکه ظهور صاحبالزمان نزدیک است و مملکت ارث بدو میرسد آوازه در # ~~آفاق عالم انداخت که: من در خواب حضرت رسالت و مرتضی را دیدهام و به # ~~رخصت ایشان تقویت دین محمدی ms244 خواهم کرد. واجب میکند که جمهور عوام و # ~~خواص با من در این معامله اتفاق نمایند. و در این باب مکتوبی مسلسل به ~~انواع # ~~امیدها نوشته به زنده حشم فرستاد واو را تمام از راه ببرد، تا عزیمت ~~سمرقند را # ~~فسخ کرده با لشکرها که داشت به خانزادهآ ترمذی پیوست و نواحی ترمذ را ~~تاخت و # ~~غارت بنیاد نهادند. # چون خبر این به سمع مبارک امیر صاحب قران رسید فی الحال و ساعت خطای # ~~بهادر را با ارغون شاه بهادر نامزد کرد تا به لشکر منکقلای به دفع ~~ایشان سوار شدند. # ~~و امیر صاحب قران نیز مقرر فرمود که بعد از چند روز با جمیع لشکرها ~~متوجه گردد. # ~~زنده حشم و خانزاده اترمذ] لشکرهای خود را به اسم جابقین به هر طرف ~~متفرق # ~~ساخته خود با معدودی چند غول شده نشسته بودند که ناگاه سواد عساکر ~~منصوره # ~~به شکوه هرچه تمامتر کوه تا کوه جرگه زده پیدا آمد، چنانچه جهان پیش ~~چشم زنده # ~~حشم و خانزاده اترمذ] سیاه گردید، و دستپاچه شده به هزار حیل جنیبتها ~~به زیر زین # ~~آوردند و سوار گشته نتوانستند که لشکر متفرقه را جمع گردانند. همچنان ~~با جماعتی PageV01P228 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0250.jpg) # ~~که حاضر بود خود را به طرف شبورقان انداخته از جسر بگذشتند و از غایت ~~خوف # ~~و تهتک آن که ناگاه لشکر در عقب ایشان برسد جسر را ببریدند و برفتند. # لشکریان ایشان که به جهت غارت و تاراج به هر طرف پراکنده شده بودند ~~متواتر # ~~میرسیدند. خطای بهادر و ارغون شاه بهادر که از کیفیت فرار ایشان واقف ~~شدند # ~~متعاقب عنانریز برسیدند و اکثر جابقین چیان ایشان را دستگیر کردند. و ~~بعضی که # ~~از بریدن جسر خبر نداشتند به امید آنکه جان را از آن ورطهآ خونخوار به ~~ساحل کنار # ~~اندازند متوجه جسر شدند؛ چون به محل آنکه بریده شده بود رسیدند سراسیمه # ~~معطل مانده از بیم تیر و تیغ بهادران خود را بر ms245 آب زدند و از آن همه ~~بعضی هدف تیر # ~~و بعضی غریق جیحون شده از صد یکی جان نبرد. بهادران سالم و غانم در ~~ترمذ # ~~فرود آمده خبر فتح را عرضه داشت اردوی بزرگ کردند، و در آن نواحی ~~داروغا # ~~گماشته مراجعت نمودند. امیر صاحب قران حکم فرمود تا امیر جاکو آن ~~زمستان با # ~~لشکر قتلان و قندوس و بقلان آمده شبورقان را از دور محاصره کرد و ~~نگذاشت که از # ~~هیچ طرف چیزی به شبورقان برند. # قصهآ رفتن سلطان صاحب قران # به طرف مغولستان کرت آول # در پاییزاین سال چون دل از کار زنده حشم بپرداخت و او را چنانچه شرح رفت، # ~~محصور ساخت، به اتفاق امرا لشکرها را جمع کرده متوجه مغولستان شد و از # ~~نواحی ازجند و فرغانه ایشان را بیرون رانده چنان به خود مخمرکرد تا ~~خطای ضبط # ~~کند. کمآره و اوروم تیمور با قریب سه چهار هزار خانوار مغول آمده شرف ~~سرور # ~~الغارمیشی یافته با عساکر منصوره پیوست. بعد از آن کبک تیمور مغول که ~~سابقه با # ~~امیر صاحب قران داشت، او نیز به دولت آستان بوس مشرف گشت و کمر مطاوعت # ~~و متابعت بر میان جان بسته غجرچی1 شد، تا آن نواحی را فراخور صلاح آن ~~وقت # ~~تاخت و تاراج نمودند. بعد از آن مغولستان را تمام به کبک تیمور داد و ~~دست او را PageV01P229 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0251.jpg) # ~~قوی ساخته تا قراخواجه داخل یرلیغ او گردانیده به سعادت معاودت فرمود و ~~در # ~~تخت سمرقند فرود آمد. # چون زمستان بگذشت و بهار سال موش، موافق سنهآ اربع و سبعین و سبع مایه # ~~(774 ه/ 1372م) برسید زنده حشم شبورقان را تسلیم امیر جاکو نموده خود ~~نیز # ~~خجل و منفعل تیغ و کفن برگرفت و به دولت ملازمت بندگی حضرت امیر # ~~صاحبقران متوجه شده از نکبت بغی و طغیان بیرون آمد. حضرت امیر # ~~صاحب قران او را نیز توقیر و احترام فرموده به خلعت عفو سرافراز ~~گردانید ms246 و ملازم # ~~اردوی همایون ساخت، و من بعد رخصت معاودت شبورقان نداد. ### | قصهآ یاغی شدن # کبک تیمور و رفتن امرا بر سر او # چون کبک تمور، مغولستان را ضبط کرد و لشکرهای متفرقهآ آنجا را بعضی به # ~~وعد [و] بعضی به وعید جمع ساخت وخود را به غایت غلبه و قوی حال دید، # ~~شیطان در دماغ او راه یافت و با خود تصور کرد که من بعد امیر صاحبقران ~~به # ~~مغولستان نیاید و او به کام خود بعد از ضبط مغول با لشکری چنان همچو ~~جنککیز # ~~خان جهانگیر شود. این خبر به ترادف و تسامع به گوش امیر صاحب قران ~~رسید. در # ~~غضب شد و از غایت قهر بفرمود که: بهرام جلایر و عباس بهادر و سایر ~~بهادران با # ~~لشکر بسیار متوجه مغولستان شوند واو را دفع کنند. ایشان نیز به موجب ~~فرموده # ~~لشکرها برگرفتند و روی به مغولستان کردند. # چون به حدود لشکر یاغی رسیدند ایل بهرام جلایر به جمهور اتفاق کرده # ~~خواستند که امیر خود را بگیرند و یاغی شده با کبک تمور بپیوندند. بهرام ~~از این # ~~حکایت واقف شد و با امرا در آن باب مشورت کرد. امرا صلاح در آن دیدند ~~که در # ~~آن ولا آن قضیه را پوشیده و پنهان دارند و با مفسدان اظهار وقوف خود ~~نکنند، و به # ~~جهت صلاح بر سبیل اولکا1 ایشان را اندک تفقدی نیز فرمودند و مستمال ~~ساخته PageV01P230 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0252.jpg) # ~~حالیا غافل کردند. بعد از آنکه به نزدیک یاغی رسیدند و صفوف معرکه ~~تعبیه شد # ~~کبک تمور لشکر خود را بر کنار آبی بزرگ بگذاشت و بایستاد. چون لشکر را ~~به # ~~واسطهآ آنک آب بزرگ بود گذشتن میسر نمیشد، ضرورتا امرا نیز آب را در ~~میان # ~~گرفته یاسال نموده خطای بهادر و شیخ علی بهادر به سبب تعصبی که در میان # ~~ایشان بود - و پیوسته در باب یورش در سر ملا تلاشمیشیها کرده بودند - ~~هر دو # ~~تعجیل نموده خود ms247 را بر آب زدند و فی الحال که گذشتند جمله بر آن ~~گذشتند، # ~~چنانچه آن روزکارهای بزرگ از آن دو بهادر به ظهور آمد و چند کرت همدیگر ~~را از # ~~میانهآ چند ورطهآ هایل هالک بیرون آوردند و به سلامت با لشکر خود ~~پیوستند. کبک # ~~تیمور در کار ایشان متحیر بماند و از کردهآ خود پشیمان شده با امرا صلح ~~کرد. امرا نیز # ~~چون مصلحت وقت را در آن دیدند مراجعت نمودند و جماعت مفسدان جلایر را # ~~که حکایت ایشان شرح رفت، مجموع را به یاساق رسانیدند. و از آنجا ~~بازگشته به # ~~حضرت امیر صاحب قران آمدند. # قصه رفتن سلطان صاحب قران # به مغولستان بار دوم # چون امرا چنانچه شرح رفت با کبک تمور صلح کرده بازگشتند، امیر # ~~صاحب قران مجموع ایشان را غضب فرمود و گوشمال بسیار داد و از غایت غیرت # ~~و حمیت به نفس خود عازم و متوجه مغول شد. بار دیگر لشکرهای جرار از ~~یمین و # ~~یسار جمع شدند و قرار بر آن گرفت که تا نهایت ولایت مغول رفته آن نواحی ~~را # ~~بکلی صافی کنند. کبک تیمور چون از وصول رایات جهانگشای خبر یافت مجال # ~~نداشت که لحظهای توقف کند، لایموت و لایحیی سر در گریبان و فرار بر ~~قرار اختیار # ~~کرده و از شئامت او تمامت مغول قاعا صفصفا شد و مغولستان عالیها سافلها ~~گشت. # ~~همچنین جابقین چیان اطراف و جوانب آن نواحی را تاخت و تاراج کرده، ~~غنایم # ~~بسیار و تمولات بی شمار به دست آورده بازگشتند و دل کلی از طرف دشمن ~~جمع # ~~شد. # ~~امیر صاحب قران بفرمود تا به مبارکی نوبتیان طبل مراجعت زده، یورت چیان ~~PageV01P231 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0253.jpg) # ~~منزل معاودت دیده، فراشان سراپرده و بارگاه دولت را روی به طرف سمرقند ~~زدند. # ~~و همچنین کوچ بر کوچ آمده به مرحله زرنق رسیدند. قضا را امیر موسی و ~~زنده # ~~حشم و پسر امیر خضر یساوری و خانزادهآ ترمذ وشیخ ابولیث سمرقندی با ms248 هم # ~~اتفاق کرده سوگند خوردند که چون به منزل قراسمان برسند، امیر صاحبقران ~~را # ~~بگیرند و بار دیگر فتنه و آشوب در جهان پیدا آرند. قضا را شخصی که در ~~آن # ~~مشورت محرم ایشان بود بیامد و به الهام دولت، خبث باطن ایشان را در ~~حضرت # ~~امیر صاحب قران عرضه داشت کرد؛ و به خود گرفت که در حضور تیشمیشی کرده # ~~اثبات نماید. امیر صاحب قران خود در دیوان اعلی نشسته کسان فرستاد و ~~نامبردگان # ~~یک یک طلب کرده به حضرت آوردند و در حضور یارغوی آن را بداشتند. چون # ~~بسیار کس در آن مشورت بودهاند نتوانستند که پنهان دارند. مجموع به گناه ~~خود # ~~معترف گشته مقر شدند. # امیر صاحب [قران] بار دیگر از سرگناه امیر موسی بگذشت و جریمهآ او را عفو # ~~فرمود. دیگر، خانزادهآ [ترمذ] را به سبب سیادت که داشت بفرمود که از ~~مملکت # ~~بیرون رود اما هیچ کس با او و توابع و حواشی او مزاحم نگردد. و دیگر، ~~شیخ # ~~ابولیث1 را بفرمود که متوجه کعبهآ معظمه گردد، و پسر امیر خضر را نیز ~~عفو فرمود. # ~~اما زنده حشم ارا] گفت که: در هر بار فتنهای از نو میانگیزی و هر ~~لحظهای بزرگی را # ~~از راه میبری، غرض تو از این چیست؟ آنچه غایت حلم و کرم باشد چند کرت ~~در # ~~حق تو بجای آوردم و بسیاری گناه هیچ نوع در هیچ وقت ترا انتقام نکردم. ~~عاقبت ترا # ~~نیز مروت آن نشد که از آن خطا بازگردی و از آن غلط انابت کنی. این زمان ~~آن عادت # ~~ترا طبیعت شد و آن فعل بد کلی بر تو مستولی گشت، این زمان پیش از آنک ~~ضرر تو # ~~به ملک من برسد حالیا چند روز را درگوشهآ زندان من محبوس باش. # تا خود به کجا رسد سرانجام # زنده حشم به قضا رضا داد و به کیفر فعل بد خود تن درنهاد. امیر صاحبقران # ~~بفرمود تا دست و گردن ms249 او را به میل و طوق در بند ساخته زاولانهآ سنگین ~~در پایش # ~~نهادند؛ و به موجب حکم درارک سمرقند به زندان کردند، تا هم آنجا عمرش ~~به آخر # ~~آمد و رخت از دار غرور بیرون برد. PageV01P232 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0254.jpg) # قصهآ رفتن مولانا جلال الدین کشی # به رسالت پیش حسین صوفی امیر خوارزم، والسلام. # چون امیر صاحب قران از سفر مغولستان به مبارکی و سعادت در دارالسلطنهآ # ~~سمرقند نزول فرمود، سه کرت ایلچیان به خوارزم فرستاد و پیغام داد که: ~~چون ما را # ~~قرب جوار هست و پیوسته دم دوستی زده با شما اتحاد ورزیدهایم، چون به ~~سبب # ~~انقلابی که چند سال در ماوراءالنهر واقع شد خراج کات وخیو[ه] را شما ~~تصرف # ~~کردهاید بر عالمیان روشن است که از وقت جینکیزخان تا این زمان آن دو ~~پارهآ # ~~ولایت تعلق به پادشاهان ما داشته است، و هیچ کس تا غایت در آن مدخل ~~نکرده # ~~است. امیرحسین صوفی قطعا التفات نکرد و پیغام داد که: من این مملکت را ~~به # ~~ضرب شمشیر در ربقهآ تسخیر آوردهام، هرکه داعیهآ این مملکت دارد جز به ~~شمشیر # ~~میسر نشود که پیرامون گردد. # امیر صاحب قران از خشونت این جواب در تاب شد و خواست که دوال عزیمت # ~~بر کورکهآ کوچ فروکوبد و رکاب نهیب به طرف خوارزم معطوف گرداند. بزرگان # ~~ماوراء النهر، مثل مولانا جلالالدین وخواجه عصامالدین ماضی وسایر ائمه ~~و # ~~قضات زبان عذر و شفاعت گشاده قدم توسط و صلاح در میان نهادند و نمودند ~~که: # ~~امروز در روی روزگار مفجر اهل اسلام و مقر علمای ایام قبة الاسلام ~~خوارزم است و # ~~خاک پاکش روضهآ مشایخ کرام بوده، نشاید که به واسطهآ غرض یک کس در شیب # ~~دست و پای لشکر جرار به زاری زار مستهلک گردد، اگر رخصت باشد یک کس از # ~~بزرگان متوسط شود و کلمة الحق چنانچه مصلحت جانبین باشد بگوید تا جنگ و # ~~داوری به صلح و صفا مبدل شود. # امیر ms250 صاحبقران این کرت نیز به واسطهآ درخواست بزرگان یراق دید که مولانا # ~~جلال الدین کشی متوجه خوارزم شود و تبلیغ رسالت نموده از وعظ و نصیحت # ~~آنچه صلاح باشد بگوید. مولانا جلال الدین بر حسب اشارت عالی متوجه شد و # ~~بعد از وصول ادای رسالت که داشت بگزارد. امیر حسین صوفی به تصور آنک ~~مگر # ~~امیر صاحبقران از او فکری دارد یا حسابی از خود برگرفته است به تندی ~~گفت: PageV01P233 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0255.jpg) # ~~مملکت شما دارالحرب است و به همه جای جهاد بر مجموع مسلمانان واجب # ~~است، با وجود آن ما متعرض نمیگردیم، چنان مکنید که خاک ماوراء النهر را ~~نیز به # ~~خوارزم کشید. این بگفت و بفرمود تا مولانا جلالالدین را در گوشهای فرود ~~آوردند # ~~و حکم کرد که: هیچ کس پیش او تردد نکند؛ و موکلی چند تعیین ساخت تا هم ~~از # ~~دور محافظت نمایند. # ذکر توجه سلطان صاحب قران # به خوارزم واستخلاص آن مملکت # امیر صاحب قران باری دیگر مکتوبی مشتمل به انواع نصایح نوشت، حسین # ~~صوفی ملتفت نشد. امیر صاحبقران به حسب ضرورت به رعایت ناموس سلطنت # ~~لشکرها بیاراست و در تاریخ سنهآ خمس و سبعین و سبع مایه (775 ه/ 1373 ~~م) # ~~متوجه خوارزم شد. فی الحال که برسید قلعهآ کات را استخلاص فرمود، حسین # ~~صوفی از آن لج خود پشیمان شد و ایلچیان به طلب صلح روان کرد. کیخسرو # ~~قتلانی به واسطهآ ناتوان بینی خود آن مقدمات را بهم برزد و در خفیه به ~~حسین # ~~صوفی پیغام کرد که: مزاج او قابل علاج نیست، در روزی معین با لشکرها ~~متوجه # ~~گرد تا من به مدد تو این منصوبه را از عرصهآ دولت برچینم. حسین صوفی ~~ناخبر با # ~~لشکرهای تمام روی به لشکرگاه سلطان غازی نهاد، اکثر لشکر به جابقین ~~رفته # ~~بودند، با وجود آن امیر صاحبقران سوار گردید و نهیب داد تا جمعی که ~~حاضر # ~~بودند مکمل پوش گردیده به درگاه جمع آمدند. قضا را ms251 رودخانهای که به ~~قاغان # ~~اوکوزی موسوم است در میان بود، بهادران بی دهشت عنان ریز خود را بر آب ~~زده # ~~حمله نمودند. حسین صوفی چون دید که خیال او محال است بازگشت و همان روز # ~~به واسطه سهمی که در دل او نشسته بود بیمار شد و بعد از هفتهای بمرد. # خوارزمیان برادر او یوسف صوفی را بر تخت نشاندند، امیر صاحبقران # ~~خواست که نزدیک شهر بنشیند و از سر جد هرچه تمامتر محاصره کند. یوسف # ~~صوفی به عذر و شفاعت بسیار، ایلچیان به حضرت فرستاد. امیر صاحب قران ~~نیز بر # ~~آن صلح رضا داد، و دختر برادر او را به جهت پسر خود جهانگیر نامزد کرد ~~و PageV01P234 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0256.jpg) # ~~بازگردید. # بعد از آن یوسف صوفی تخلف کرد و به وعدهآ خود وفا ننمود، امیر صاحب قران # ~~دیگربار متوجه شد. یوسف صوفی کرتی دیگر مراسلات و مکاتبات در میان آورد ~~و # ~~به تضرع و زاری پناه به کرم بینهایت او برد. امیر صاحبقران یادگار ~~برلاس و # ~~اولجایتوی بزرگ را به خواستاری دختر فرستاد. یوسف صوفی قدوم ایشان را # ~~محترم داشته مقضی المرام مصاحب آن دختر به درگاه بازگردانید. # در حالتی که امیر صاحب [قران] با اوروس خان مقابل نشسته بود، یوسف # ~~صوفی از غایت کوتاهاندیشی دزدی چند را به سرحد مملکت فرستاد تا شتران # ~~ترکمانان را براندند و خود عازم شد که به قدر وسع و امکان خرابی کند. ~~امیر # ~~صاحب قران بعد از آنکه فتنهآ اورس خان را دفع کرد، ایلچی به اسم رنجش ~~خاطر و # ~~شکایت به نزد او فرستاد که: چون اتحاد بین الجانبین مؤکد است امثال این ~~حرکتها # ~~چه نسبت دارد؟ یوسف صوفی از غایت انفعال آن رسول را بگرفت و بالکلی ~~پردهآ # ~~حیا از روی ستیزه برداشت. امیر صاحبقران با لشکرهای گران در اول بهار ~~قوییل، # ~~مطابق سنهآ احدی وثمانین و سبع مایه (781 ه/ 1379 م) متوجه خوارزم شد و ~~از # ~~رودخانهآ اسکی اوکوز ms252 گذشته بر ظاهر شهر فرود آمد. # تواجیان فی الحال به موجب امتثال مثال همایون تونکقال کردند که مجموع # ~~تومانات و هزارجات به مورچال خود فرود آمده، گرد کرانات خندقی عمیق ~~کنده # ~~باروی ترتیب نمودند و از سر فراغت به محاصره مشغول شدند. هر روز دو کرت # ~~جنگ دست میداد، روزی امیر یوسف به استدعای میدانداری امیر صاحب قران را # ~~به مبارزت طلبید. امیر صاحبقران یک سواره تا کنار خندق بیامد، یوسف ~~صوفی # ~~خجل شد و بر وعدهآ خود وفا ننمود، امیر صاحبقران لحظهای توقف ننمود و # ~~بازگردید. # دیگر روز یاییق صوفی که برادر یوسف صوفی بود، با غلبهآ تمام شبیخون کرد. # ~~امیرزاده عمر شیخ - اکثر اوقات قشونی چند به جهت احتیاط مکمل پوش نگاه # ~~می داشت - فی الحال با آن جماعت سوار شد [و آن طوفان بلا را به سند ~~شمشیر # ~~کامکار و باروی نامدار فروبست.] چندان بکوشید که از اطراف و جوانب جمعی ~~از # ~~بهادران به مدد رسیدند. قضا را هر دو لشکر در میان رودخانه به دست و ~~گریبان PageV01P235 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0257.jpg) # ~~شمشیر کاری میکردند. امیرزاده عمر شیخ نهیب داد تا از سر قدرت هرچه ~~تمامتر # ~~حمله کرده دشمن را به قفا نشاندند و نزدیک بود مختلط شده به اندرون ~~روند. ناگاه # ~~تیری کاری بر بازوی کامکار امیرزاده عمر شیخ آمد و بیکار شد، بهادران ~~عنان # ~~بازکشیدند. # روز دیگر امیر صاحبقران کوچ فرمود و به نزدیک بارو نزول کرد، بعد از آن ~~بنیاد # ~~ارتفاع منجنیق و عراده ترتیب، رعد و قرابغرا آغاز کرد. نخست سنگی که از ~~کفه # ~~فلاخن منجنیق گشاد یافت یک قله از برج مقابل فرود آورد و سنگی دیگر بر ~~سدرهآ # ~~قصر یوسف صوفی خورد و سه طبقه را بر هم کوفت و قریب صد گز دیوار را از ~~پای # ~~درآورد. یوسف صوفی از هول آن بر خود بلرزید و زهرهآ او عیب یافت. ~~مهندسان # ~~شهر تدبیر چنان دیدند که مقابل سنگ منجنیق غرارهای کاه و ms253 پنبه ترتیب ~~کنند. امیر # ~~صاحبقران بفرمود تا ترکیب قارورهآ نفت به سر تیر در آن تعبیهآ ایشان ~~زدند، به یک # ~~بار درگرفت و از هول آن هیبتی تمام به دل اهل شهر راه یافت. یوسف صوفی ~~از آن # ~~موضع به محلی دیگر نقل کرد و بعد از چند روز به واسطهآ همان زحمت وفات # ~~یافت. # خوارزمیان خواستند که یاییق صوفی را به جای او بنشانند، خواجهلاق1 به # ~~واسطهآ نزاعی که با او داشت راضی نمیشد. یاییق صوفی قصد کرد او را ~~بگیرد، # ~~خواجه لاق معلوم کرد و فی الحال دروازهای را که در اختیار او بود بسپرد ~~و متوجه # ~~درگاه شد. امیر صاحبقران فرصت را غنیمت دانست و بفرمود تا کورکه را در ~~نفیر # ~~آورده به اتفاق «جنگ سلطانی» درانداختند. به یک لحظه شهر فتح شد و ~~مجموع # ~~تمولات چندین ساله با نفایس و عرایسی که موجب حسرت سلاطین هفت اقلیم # ~~یود به تصرف آمد. امیر صاحب قران مجموع اصول اهالی شهر و جمهور مشهوران # ~~را کوچانیده شیخ علی بهادر را به داروغگی نصب کرد و مراجعت نمود. و به ~~عوض # ~~خوارزم، قبة الخضراء کش را به داروغگی به طرحی که امروز در میان است ~~انشاکرده # ~~خانه کوچان خوارزم را در آنجا بنشاند. PageV01P236 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0258.jpg) ### | ذ کر توجه # سلطان صاحب قران به فتح خراسان # و نامزد گردانیدن حکومت آن مملکت را # به امیرزاده میرانشاه # چون امیر صاحبقران از فتح خوارزم فارغ شد امیرزاده میرانشاه را با پنجاه # ~~قشون ایل و الوس کوچانیده مقرر فرمود که در جلگهآ بلخ بنشینند. بعد از ~~آن انگیز # ~~قوریلتای بزرگ بفرمود و ملک غیاثالدین هرات و علی بیک کلات را با سایر # ~~سرداران خراسان طلب فرمود. علی بیک بیامد اما ملک غیاثالدین به واسطهآ ~~آنکه # ~~هنوز ارتفاع ولایات را به انبارهای قلاع نکشیده بود فرصتی انگیخت و ~~جواب # ~~نوشت که: تا حاجی سیفالدین نیاید رفتن من متعذر است. امیر صاحبقران به # ~~جهت اقامت حجت حاجی ms254 سیف الدین را فرستاد. ملک غیاثالدین بر وعدهآ خود # ~~وفا نکرد، بعد از آنکه ما فی الضمیر او امیر صاحب قران را معلوم شد ~~بفرمود تا در آن # ~~پاییز امیرزاده میرانشاه لشکر به نواحی هرات برد و تا حدود بادغیز [= ~~بادغیس] # ~~اکثر ولایات را نهب و تاراج کرده بازگردید. # چون بهار سال تاووغ ییل، مطابق سنهآ ثلاث و ثمانین و سبع مایه (783 ه/ ~~1381 # ~~م) فرستادگان علی بیک برسیدند و امیر صاحب قران را به یورش خراسان ~~ترغیب # ~~کرده چنان نمودند که در روزی معین علی بیک با لشکر جاونی قربان بر کنار ~~آب # ~~مرغاب ملحق خواهد شد، امیر صاحبقران ایشان را زود بازگردانید و با ~~لشکرهای # ~~تمام به عزم فتح خراسان توجه نمود. علی بیک تخلف کرد و نیامد، امیر # ~~صاحب قران ملتفت نشد و نخست به محاصرهآ قلعهآ فوشنج که سخت ترین قلاع # ~~خراسان است، مشغول گردید. چون صدمهآ اول بود و میخواست که سهم او در دل # ~~اهل خراسان بنشیند چنان یاساق کرد که امرا و شاهزادگان به نفس خود کوشش # ~~نموده جنگ کنند؛ و خود نیز همپای بهادران تنگاتنگ دروازه فرود آمد. دو ~~تیر بر # ~~سپر مبارکش آمده بود و ملتفت نمیشد، تا از نتیجهآ آن سعی، حصنی چنان ~~حصین # ~~را به یک لحظه فتح نمودند. # ملک غیاثالدین از سهم آن خبر به دست و پای فرومرد و دانست که مقدمهآ ~~PageV01P237 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0259.jpg) # ~~نکبت روی نمود. امیر صاحب قران بعد از فتح فوشنج، رایات همایون را به ~~محاصرهآ # ~~هرات کشید. ملک - با آنکه میدانست که با شیر غرین پنجهآ مقاومت کردن ~~کار روباه # ~~ضعیف نیست و در پیش صدمهآ صرصر ثبات نمودن از حیز قوت پشهآ بیچاره ~~بیرون # ~~است - به جهت رعایت ناموس غلبهای تمام از بهادران و مبارزان لشکر خویش ~~- به # ~~استقبال آن جیش گیتیستان بیرون فرستاد. هراولان جغتای بر قاعدهای که ~~معهود # ~~ایشان است تخست به عطفهآ حیل ایشان را پیش کشیده به ms255 حکم آنکه «الحرب # ~~خدعة» ایشان را از کوچه باغها بیرون آوردند. بعد از آن به تیغ بی دریغ ~~[درنیام قهر # ~~کشیده] روی حملهآ مردانه بدیشان نهاده [و آن گروه انبوه همه را] تا ~~دروازهآ شهربند # ~~همه را [همچو برگ رزان از تند باد وزان در فصل خزان فرو ریختند و] به ~~زیر دست و # ~~یای اسپ قاعا صفصفا کردند.. ملک دانست که دستبرد تازیک در جنگ ترکتاز ~~مغول # ~~وقری ندارد و سروی آهو با پنجهآ شیر غرین برنمی تابد، [هیهات هیهات سیل ~~عرم را # ~~به جمع آوردن خار و خاشاک و فرو ریختن ریگ و خاک کی توان بست و نیران # ~~صاعقهآ جهانسوز را با فشاندن رشحات قطرات آب چون توان فرو نشاند، ~~بیچاره به # ~~یک بارگی] از خود و از خلق خود مأیوس شد؛ اما به حکم ضرورت حرکة # ~~المذبوحی میکرد و به امید برگ و مکر دست و پای میزد. امیر صاحبقران [به # ~~فتح وفیروزی و مخیم و جلال و معسکر نصرت واقبال] بر قاعدهآ معموره ~~لشکرگاه # ~~بزد و فرود آمد. # شباهنگ که ظلمت شب دیجور بر نور هور محیط شد و پنجهآ قیر زورق زرین # ~~آفتاب [به گرداب غسق به شفق فرو رفت و ملاح دیجور بادبانان قیرگون ظلمت ~~را به # ~~قعر دریای قار فروکشید، ملک به خیال آنکه مگر به روباه بازی در معرض ~~شیر ژیان # ~~توان آمد و به دست حیل کمند تدبیر بر کنگرهآ نجات توان انداخت، جمعی را ~~به # ~~عزم شبیخون بیرون فرستاد. ایشان هنوز به کنار کرآان نارسیده دست به قیه # ~~برداشتند. بهادران جغتای بر قاعدهای که معهود ایشان است دم درکشیده ~~مترصد # ~~وصول یاغی بنشستند و به هیچ نوع حرکتی نکردند، خراسانیان خون گرفته را ~~تصور # ~~چنان بود که مگر به خواب غفلت رفتهاند، فرصت را غنیمت شمرده گرم فرو # ~~راندند. ناگاه به یک بار چون پلنگ که از کمین سنگ آهنگ جستن کند، و یا ~~چون # ~~شیر که از مکمن ms256 جنگل روی به صحرا نهد، بهادران کمین گشاده، دست به تیر ~~بردند PageV01P238 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0260.jpg) # ~~و مانند قطرات باران در بهاران فرو ریختند. آن شب چندان سلاح و اسباب و ~~جامه # ~~و دستار در همه صحرا پراکنده شده بود که مغولان با چنان کثرتی که در ~~خیال # ~~نگنجد تا سه روز جمع میکردند و هنوز تمام نمیشد. # ملک چون دید که نه به غدر و نه به حرب، حریف دست لشکر جرار نیست، # ~~تدبیر خود گم کرد و به اندیشهآ خلاص فرورفت. روز جمعه که مردم شهر از ~~سر بارو # ~~به جامع رفته بودند امیر صاحب قران نهیب داد تا به یک بار نردبانها بر ~~اطراف بارو # ~~نهادند و تا خبر شدن [مردم شهر] چون مرغ به بالا رفتند. امیر صاحب قران ~~جار # ~~فرمود که هیچ کس متعرض اسیران نشود و گرفتاران را به درگاه آورند. ده ~~هزار کس # ~~دستگیر شده بودند، همه را آزاد فرمود و احکام استمالت به هریک از ایشان ~~ارزانی # ~~داشت، مشتمل بر آنکه: اگر مردم شهر متعرض جنگ شوند بعد از قلع قلعه به ~~گناه # ~~خود خواهند رسید، و اگر چنانچه پای در دامن عافیت نهاده سر از کنج عزلت ~~به در # ~~نخواهند آورد مجموع سالم و ایمن خواهند ماند. بیچارگان روی به قلعه ~~نهادند. # ~~اهل قلعه یکان یکان خویشان و آشنایان خود را به بالا میکشیدند. چون ~~مضمون # ~~احکام مطاع انتشار یافت خواص و عوام دست از جنگ بازداشتند، و هرچند که # ~~ملک غیاثالدین سعی نمود هیچ کس امتثال مثال او نکرد. # روز دیگر چون طلیعهآ خورشید از مطلع افق طالع شد و شعلهآ مشعلهآ مهر بر # ~~کنگرهآ دروازهآ برج سپهر لامع گردید، ملک پسر خود میرمغول را با پهلوان ~~اسکندر # ~~شیخی بیرون فرستاد. امیر صاحبقران، پهلوان اسکندر را بازداشت و پسر ملک ~~را # ~~مستمال و امیدوار بازگردانید، ملک هنوز ایمن نمیشد. بعد از آنکه چپرهای # ~~محاصران به لب خندق رسید و خرک دوانیدن گرفتند، ms257 ملک دانست که اگر ~~لحظهای # ~~دیگر توقف کند معاملهآ قلعه نیز قرینهآ شهربند خواهد شد، کفن عجز به ~~گردن امید # ~~افکنده شمشیر تضرع برداشت و روی به درگاه دولت پناه نهاد. امیر صاحب ~~قران بر # ~~آنچه گذشته بود قلم عفو فرو کشید و به جرگهآ دیگر امرا نشانده به خلعت ~~خاص # ~~مخصوص ساخت. # بعد از آن ملک عرضه داشت کرد که: قلعهآ اشکیلجه را که در ربع مسکون شهرتی # ~~تمام داشت و دارد، به شکرانهآ این دولت پیشکش میکنم، نواب حضرت قبول # ~~فرماید. امیر صاحبقران ملتمس او را مبذول داشت، ملک جمعی را مصاحب ~~PageV01P239 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0261.jpg) # ~~خود به در قلعه برد و پسر خود، امیر غوری نام را که کوتوال آنجا بود، ~~بیرون طلبید و # ~~قلعه را تسلیم کرد. بعد از آن حضرت امیر صاحب قران، جهانشاه برلاس را ~~منکقلای # ~~گردانیده خود نیز متعاقب او روی به طرف مازندران نهاد. # چون به مرحلهآ سه طراز ریحان که مدفن ابومسلم مروزی است نزول فرمود، # ~~علی بیک کلاتی و علی مؤید سبزواری به درگاه دولت پناه آمدند. امیر صاحب ~~قران # ~~ایشان را بنواخت و متوجه قلعهآ اسفرائین شد. کوتوالان آنجا که از قبل ~~[امیر] ولی به # ~~محافظت مشغول بودند به جنگ بایستادند. هنوز ثلثان لشکر به یورت نرسیده ~~بود # ~~که جمعی از یورتجیان و کوتلجیان به مکابره فرو دویدند و به یک لمحهآ ~~نظر # ~~اسفرائین فتح شد. امیر صاحب قران از قهر آن جهل ایشان، فرمان داد که ~~مجموع # ~~سیاهیان را بکشتند. امیر ولی چون خبر وصول رایات نصرت شعار شنید امیر # ~~حاجی را که جملة الملک او بود، با تحف و هدایای بی شمار به استقبال ~~فرستاد و # ~~قرار داد که خود نیز بعد از مراجعت امیر صاحب قران به سمرقند آید. # امیر صاحب قران آن کذب او را عین صدق دانسته عنان مراجعت به طرف جهان # ~~ارغیان معطوف کرد، بعد از آنکه چند روز در آن مرغزارها چهارپای لشکریان ~~نیرو ms258 # ~~گرفت حکام ولایات را به مکامن خود تارقال فرموده خود نیز متوجه ~~دارالسلطنهآ # ~~سمرقند شد. زمستان گاه آن سال در قیشلاق زنجیر سرای که از مضافات بخارا ~~است # ~~بسر برد. # ذکر توجه سلطان صاحب قران # کرت دوم به طرف خراسان # چون زمستان ایت ائیل، موافق سنهآ اربع و ثمانین و سبع مایه (784 ه/ 1382 # ~~م)، چنانچه ذکر رفت اختیار قیشلاق به زنجیر سرای اتفغاق افتاد، اکابیکی ~~که # ~~عزیزترین دیگر فرزندان امیر صاحب قران بود، به جوار حق پیوست و از شدت ~~الم # ~~آن واقعه امیر صاحب قران به غایت متألم شد. در اثنای این حال خبر رسید ~~که امیر # ~~ولی لشکر بر سر سبزوار آورده خواجه علی مؤید را محاصره کرده است، و # ~~علی بیک نیز سر عصیان از گریبان طغیان برآورده، هیچ کس را از امرا ~~یارای آن نبود PageV01P240 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0262.jpg) # ~~که این خبر به عرض رساند. آغای بزرگ قتلغ ترکان آغا که بر مزاج امیر ~~صاحب قران # ~~تسلطی تمام داشت، زبان به نصایح بگشود و آن خبرها را اعلام کرد. امیر # ~~صاحب قران به ضرورت مثال داد که امرای لشکر بلجاری مقرر حاضر شدند، و ~~از # ~~جیحون عبور فرموده نخست متوجه کلات شد، و یکی از مشهوران را به سبزوار # ~~فرستاد تا خبر وصول عساکر منصوره به خواجه علی مؤید برساند. # آن کس چون برسید امیر ولی چپر به خاک ریز قلعهآ سبزوار رسانیده اطراف و # ~~جوانب بارو را به نغم غربال گردانیده بود. آن کس اسپ خود بیرون گذاشت و ~~در # ~~زمرهآ لشکر امیر ولی خود را به پای چپری خالی افکند و به صفیری که موجب # ~~تصدیق اهل قلعه باشد خود را به ایشان نمود تا او را بالا کشیدند. چون ~~خواجه علی # ~~مؤید مکاتبات شریفه بدید از غایت بهجت و شادمانی از جای برجست و اشارت # ~~کرد تا طبل بشارت فروکوفتند. بعد از آن، آن شخص در مقابلهآ امیر ولی ~~خود را از سر ms259 # ~~بارو ظاهر کرد. مازندرانیان را گمان به تحقیق پیوست و دانستند که اجل ~~مبرم و قران # ~~اعظم در کمین است، دست از جنگ بازداشته قلعه فتح شده را به جای ~~بگذاشتند. # اما امیر صاحب قران چون به نزدیک ناحیهآ کلات رسید به احضار علی بیک مثال # ~~نوشت. علی بیک پیغام کرد که: چون گستاخی شنیع از بنده ظاهر شده است ~~طاقت # ~~ملاقات ندارم، اگر موکب همایون مراجعت فرماید متعاقب متوجه گردم، والا ~~با # ~~معد ودی اندک تا در قلعه تشریف دهد که بنده وار به شرف پای بوس مشرف ~~شوم. # ~~امیر صاحب قران برحسب التماس او با دو سوار در درهای چنان خونخوار که # ~~خرسنگ هر سنگی از آن با گرده کوه پهلو میزد و دماوند را طال بقاه میگفت # ~~درآمد، و قریب دو فرسنگ راه باریک تاریک را متوکلانه برید. علی بیک چند ~~کس را # ~~در چند محل مضیق بازداشته بود که به هنگام فرصت دست قصد بجنبانند. ~~تأیید # ~~دولت ازلی و تقویت عنایت لم یزلی چشم ایشان را ببست. با [این] وجود، ~~علی بیک # ~~به در نیامد، بعد از لحظهای امیر صاحب قران همچنان که رفته بود به ~~سلامت # ~~بازگشت. # بعد از آن امیر صاحب قران آوازه درافکند که: مرا داعیهآ یورش مازندران ~~دامنگیر # ~~است. اگر چنانچه علی بیک آقا نیز متعاقب برسد فبها والا تغار و ساورین ~~لاینقطع # ~~مرتب دارد. چون شب درآمد جمعی را ایلغار فرمود تا علی الصباح که گله و ~~رمهآ اهل PageV01P241 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0263.jpg) # ~~قلعه در علفخوار پراکنده گردید همه را براندند، علی بیک خایف و خاسر ~~فروماند. # ~~آن روز لشکرها راه سوار و پیادهآ کلات را الیشمیشی کرده از اول شب به ~~ترتیب # ~~یاسال روی به کوهمال نهادند. چون مقدمهآ کاروان خاور از ساحل قیروان ~~طبل کوچ # ~~فروکوفت و خسرو ختن کسوت عباسیان را از بر سپهر بیفکند، اهل قلعه خود ~~را در # ~~میان طوفان تیر و صاعقهآ شمشیر دیدند. علی بیک در ms260 مقابلهآ چتر سپهرسای # ~~فلک فرسای روی تضرع بر خاک مذلت نهاد و درخواست کرد تا لشکرها ~~بازگردند، و # ~~سوگندان غلاظ و شداد یاد کرد که علی الصباح به درگاه آید. امیر صاحب ~~قران این # ~~نوبت نیز ملاحظه فرمود و قلعهآ به دست آمده را به جای بگذاشت، بار دیگر # ~~علی بیک تخلف کرد. # امیر صاحبقران در دهانهآ درهآ لهرا قلعهای از سنگ و گچ بساخت و حاجی # ~~خواجه بن توزک را با پانصد نفر پیاده در آنجا بنشاند؛ و سیورغتمش خان و ~~علی بن # ~~امیر مؤید و شیخ علی بهادر را با چهل قشون مرد در پیرامون آن ناحیه ~~بگذاشت، تا # ~~راه اطراف و جوانب کلات را بر صادر و وارد فروبستند و خود متوجه ~~مازندران شد. # چون به کنار درهآ خرم آباد رسید دیگرباره امیر ولی پیشکشهای نفیس فاخر # ~~ترتیب کرده امیر حاجی را به حضرت فرستاد. در حین این حال شخصی شیخ علی # ~~بهادر را بر آن داشت که شب از راه دزدیده به قلعه راهنمونی کند. شیخ ~~علی بهادر از # ~~شعف آنکه آن فتح به شرکت دیگری نباشد با مخصوصان خود پیاده روی به کوه # ~~نهاد. قضا را آن شخص راه گم کرد و نزدیک روز در کمری سخت بازماندند. از ~~پرتو # ~~روشنائی روز و شعاع مشعلهآ مهر گیتی فروز مستحفظان قلعه را سواد ایشان ~~به نظر # ~~آمد، اطراف و جوانب فروگرفتند. اشیخ علی] بهادر چندان که سعی و کوشش ~~نمود # ~~به جائی نمیرسید، دست به بند داد. علی بیک دست شفاعت در دامن شیخ علی # ~~بهادر زد و بر مسند خود بنشاند. چون این خبر موحش به حضرت امیر صاحب ~~قران # ~~رسید متأسف شد و به ضرورت فسخ یورش مازندران فرموده مراجعت نمود. # مجموع سرداران خراسان به درگاه ملحق شده بودند، وکوتوال قلعهآ ترشیز تا # ~~غایت متوجه نگشته بود، به جهت مصلحت کلات ملتفت نگشت، و ترشیز را # ~~محاصره فرمود. علی سدید به امید حصانت آن ms261 حصن حصین، دست جنگ بر دهل # ~~بی ادبی فروکوفت و سر خیرگی به سپر پر غرور درکشید. قضا را خندق آن ~~قلعه PageV01P242 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0264.jpg) # ~~موازی بحیرهای غریق مالامال بود، چنانک عمق آن به مقیاس قیاس معلوم ~~نمیشد. # ~~مهندسان را فرمان کرد تا طیاره به کار داشتند و نشیب آن زمین را پیدا ~~کردند، موازی # ~~ده فرسنگ به دست آمد. فرمان شد تاکت کنان قرب پنجاه عدد کاریز، هریک از ~~آن # ~~موازی ده فرسنگ، فروبریده زه آن خندق را به صحرا کشیدند. چون آب به قعر # ~~نشست و وحل آن از حرارت آفتاب چون سفال آب نادیده خشک شد، بعد از آن # ~~نغم های بزرگ بر خاک ریز و باره و برج بیفکندند، چنانکه مجموع فصیل و ~~فصیلچه # ~~بر سر تخته و بیل پایه معلق گردید. هر حفرهای که واقع میشد علی سدید با # ~~برادران چپر جدل بر کنارهآ وحل مینهادند و به ضرب سنگ دست و دم شمشیر # ~~آتش دم بهادران را به جای می داشت، تا محکم میکردند. اطراف و جوانب برج ~~و # ~~بارو چند کرت عمارت یافت و فروافتاد و دیگرباره مجدد شد. پادشاهی چنین ~~قاهر # ~~از فتح آن چهار دیوار عاجز گردید. # شباهنگی که کوکب بخت بر تختهآ مینا رخت نشاط بگسترد و طالع دولت از # ~~مطالع سعادت طلوع کرد، علی سدید، ناخبر، بی آنکه سابقا مقدمهای نهد، ~~کفن # ~~توکل برگردن تولا افکنده کلید قلعه به دست گرفته بیرون آمد، و التجا به ~~هیچ امیر و # ~~وزیر نابرده یک سر به در بارگاه بازآمد، و با اودچی گفت که: به اندرون ~~رو و اعلام # ~~حضرت کن که فلان بندهآ خاکسار بر در است. امیر صاحب قران از تهور او ~~متعجب # ~~شد و به اندرون خواند. علی سدید کلید بر زمین نهاد و روی تضرع بر خاک ~~مالیده # ~~زبان عذر و شفاعت به دعای دولت قاهره بگشود. و امیر صاحب قران فرمود ~~که: # ~~چون داعیهآ ملازمت این درگاه ms262 داشتی چرا چندین لج پیش گرفته این همه ~~خونریزش # ~~را سبب شدی؟» علی سدید گفت که: مملکت خراسان در همه عهدی نسبت با # ~~سایر ممالک ناموس بزرگ داشته، اکنون که موکب همایون متوجه فتح این بلاد # ~~گردید به ایسر وجوه میسر شد و ناموس جهان بهادران این مملکت بی مقدار ~~گردید، # ~~بنابرآن این جرأت نمودم تا تصور نفرمایند که بیشه ای چنین از شیران نر ~~خالی است # ~~و میدانی از این از مردان مرد جداست.» امیر صاحب قران را از آن کلمات ~~خوش آمد # ~~و به انواع سیورغالات و انعامات سرافراز گردانید و قلعه را بفرمود تا ~~با خاک هامون # ~~کردند. # ~~در حین این فتح عمر شاه نام، یکی از مقربان شاه شجاع به اسم رسالت به ~~درگاه PageV01P243 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0265.jpg) # ~~آمد و از تنسوقات فارس و عراق چندان تحف و تبرکات به عرض رسانید که ~~فضای # ~~آن صحرای بزرگ در سندس و استبرق مستغرق گردید. امیر صاحبقران او را به # ~~اعزاز و احترام مصاحب ایلچیان خود روان ساخت، و با اردوهای بزرگ روی به # ~~قوریغ [قورق] رادکان نهاد. # قضا را آن سال وبائی چنان صعب در کلاتکوه واقع شده بود که اکثر و اغلب ~~قوم # ~~جاونی قربان به خرج رفته بودند. علی بیک از سر ضرورت شیخ علی بهادر را # ~~دست آویز گردانیده به درگاه آمد. امیر صاحب قران از سر جریمهآ او ~~بگذشت، اما # ~~بعد از آن اورغ آن قوم را در کلات نگذاشت و به طرف سمرقند بکوچانید. در ~~اثنای # ~~مراجعت از قرینهآ افعال ملک غیاثالدین معلوم فرمود که نه بر طبق توراء ~~قاهره # ~~معاش میکند، او را نیز با فرزندان بکوچانید. # ذکر توجه سلطان صاحب قران # به صوب سیستان و کیفیت فتح آن مملکت # بعد از آنکه امیر صاحبقران در تخت سمرقند نزول کرد، جمعی از رنود و # ~~اوباش در هرات خروج کردند، و داروغه را کشته، از بی وجودی دیگرباره ~~متفرق # ~~گردیدند. آق بوقا بهادر و ms263 حاجی سیفالدین با لشکرها در کنار رودخانهآ ~~مرغاب # ~~فرود آمده بودند. چون خبر آن آشوب به ایشان رسید متوجه هرات شده آن # ~~سرزمین را از شر متمردان پاک گردانیدند. در اثنای این فتنه شخصی، شیخک # ~~هند وشاه نام، تابان بهادر را در قلعهآ سبز از نیم شبی فروگرفت و بکشت ~~و آشوبی از # ~~نو بینگیخت. آق بوقا بهادر عازم محاصرهآ او شد، اما به واسطهآ حصانت آن ~~موضع # ~~فتح میسر نمیشد. # چون خبر این وقایع به گوش حضرت امیر صاحب قران رسید به حسب ضرورت # ~~در اول بهار تونکغوز ییل، مطابق سنهآ خمس و ثمانین و سبع مایه (785 ه/ ~~1383 # ~~م) با لشکرهای گران متوجه شد و از جیحون عبور فرمود. نخست به جهت # ~~محنافظت سرحدهای قندهار و کابل و غزنی، جهانشاه بهادر را با تومانات ~~بگذاشت # ~~و شیخ علی بهادر با پنجاه قشون دیگر نامزد محافظت سرحدهای مازندران # ~~گردانید. و خود به محاصرهآ [قلعهآ] سبز توجه نمود. در اثنای آنکه نغمها ~~به شاه دیوار PageV01P244 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0266.jpg) # ~~رسید شیخ یحیی که درصدد وزارت بود، به جهت اظهار نیکو بندگی به نفس خود # ~~در نغم رفته مردمان را به کار تحریص مینمود. در اثنای آن به یک بار ~~بارو از پای # ~~درآمد و او با جمعی تمام در زیر دیوار بماند و بمرد. بعد از آنکه ~~بهادران نامجوی # ~~روی به بالا نهاده مقاتلها را از مقاتلان پاک میکردند شیخک خود را به ~~مغلطه در # ~~میان لشکر افکند و بگریخت و کس ندانست که کجا رفت. # بعد از آن امیر صاحبقران، رایات نصرت شعار به طرف سیستان کشید، و در # ~~مقدمه آق تمور بهادر را به منکقلای فرستاد. چون سواد غول به ناحیهآ ~~فراه رسید شاه # ~~جلالالدین فراهی با برادران و فرزندان استقبال نموده شهر تسلیم کرد و ~~در زمرهآ # ~~دیگر بندگان داخل شد. بعد از آنکه آق تمور بهادر نواحی سیستان را بر ~~حسب # ~~دلخواه تاخت کرد و به حضرت ms264 غول پیوست، بعد از آنکه اجنحه نوره کرد و ~~سواد # ~~سیستان را تنوره زد ملک قطبالدین نهیب داد تا مجموع سوار و پیاده ~~چنانچه کسی # ~~به عیدگاه رود به استقبال بیرون آمدند. امیر صاحب قران، محمد سلطان شاه ~~را # ~~بفرمود تا به دو هزار سوار جرار نامدار در گوشهای کمین کرد، و عمر عباس ~~با پانصد # ~~نفر سوار از کمینگاه گذشته خود را به سیستانیان نمود. سواران سیستان ~~عنان ریز به # ~~شعف تمام حمله کردند، عمر [عباس] تا دیری توقف نمود. چون صاعقهای ~~تیغهای # ~~هر دو طرف شعله بهم افکند و زبان سنان به پیغام گذاری درآمد. عمر ~~[عباس]، عنان # ~~عطفه به هزیمت معطوف ساخت و ایشان را نیک از کمینگاه بگذرانید. بعد از ~~آن # ~~محمد سلطان شاه مطابق قیه و برغو تازیانهآ تهور بر مرکب نهیب گرم کرد و ~~به یک # ~~حمله همه را تار و مار گردانید. سیستانیان که دم تیغ آبدار و طعنهآ ~~نیزهآ خونخوار # ~~لشکر جرار مشاهده کردند دانستند که با جغتای مقابله و مجادله صرفه ~~نمیکند، # ~~روی گریز از میدان ستیز برتافته لایموت و لایحیی راه شهر در پیش ~~گرفتند. بهادران # ~~جغتای چون شیر خشم آلود که عرم بهاری را پیش افکند یا اژدهای دمان که ~~قصد # ~~آهو کند یک یک را فرومی آوردند، چنانکه تا در دروازه همه راه ازکشته ~~پشته شده # ~~بود. # بعد از آن امیر صاحبقران [بفرمود] تا به آهنگ کورکه و برغو سراآن انداخته ~~به # ~~ترتیب روان شدند و در ساحت شهر یورتها آلیشمیشی کرده، مورچال فرود ~~آمدند. # ~~چون غبار اشهب شب بر ادهم روز محیط شد و شمع خورشید در فانوس شمط لیل ~~PageV01P245 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0267.jpg) # ~~غسق مختفی گشت، سیستانیان به هوس شبیخون بیرون آمدند. پیش از وصول # ~~ایشان امیر صاحب قران جار فرموده بود که مجموع خاص و عام از اتاقها ~~بیرون آمده # ~~مسلح و مکمل در پای چپر بنشینند و اگر شبیخونی واقع شود تا غرینش کورکه # ~~نشنودند خروش ms265 نکنند، چون آواز پای سیستانیان نزدیک رسید امیر صاحبقران # ~~بفرمود که ممر گذر ایشان را موازی هزار گز زمین خالی گذاشته در وسط ~~کراآن دو # ~~رویه صف کشیده بایستادند، و بهادران چنکداول چند قشون ترتیب نموده ~~مترصد # ~~جار کمین گردیدند. سیستانیان از غایت جهل جبلی دلیر و بی التفات خود را ~~بر چپر # ~~و خندق زده تا وسط کراآن که در سراپردهآ دولت بود، رسیده، جاهلانه از ~~اسپ و # ~~شتر و خیمه هرچه در نظر آمد به شمشیر و خنجر میانجیدند. بعد از آنکه ~~همه در # ~~قمرغهآ کراآن درآمدند به موجب فرمان نوبتیان درگاه کورکه را به دوال در ~~خروش # ~~آوردند. به یک بار باران شبه از سحاب کمان باریدن گرفت و سایهآ پر عقاب ~~ظلمت # ~~شب را خضاب کرد. سیستانیان از تاب خدنگ دلدوز و دم شمشیر جاندوز و دم # ~~نیزهآ] جهانسوز نیم روزرا در نیم شب مشاهده کردند. بعد از آنکه اکثر ~~ایشان به خرج # ~~رفت و اندکی جان از آن قربانگاه بیرون برد آنها را نیز سواران چنکداول ~~در زیر دست # ~~و پای اسپ گرفته تا کنار خندق قاعا صفصفا ساختند. # علی الصباح که زنگ ظلام از آئینهآ مهر زدوده شد و عقد جواهر خوشاب از ~~پرتو # ~~تیغ آفتاب گسیخته گشت، ملک قطبالدین سر عجز و اضطرار پیش افکنده دست # ~~تفکر بر پیشانی تحیر ستون کرد. یک دو لحظه از هرکس که مشورت طلبید سخنی ~~که # ~~بر مقتضای صلاح حال باشد نشنود، بعد از آن با خود مخمر کرد که دست از ~~داوری # ~~بازداشته در دامن دولت زند و سر پر غرور را بر آستانهآ سعادت نهد. ~~زیادت بر آن # ~~دغدغه به خود راه نداد و متوکلانه بر عزم بساط بوسی بیرون آمد. سلطان # ~~صاحب قران - انارالله برهانه - قلم عفو بر جرایم قدیم و جدید او کشیده ~~به خلعت # ~~خاص مخصوص گردانید، و فی الحال به عزیمت طوف اطراف بارو وخندق با # ~~معدودی اندک سوار شد. # جهال ms266 سیستان چون از سر بارو سواد چتر دولت بدیدند، از غایت نکبت دست # ~~تیر بر حضرت سلطان صاحب قران گشاده به یک بار دهل فروکوفتند. ناگاه ~~تیری بر # ~~سروی بریر خاص آمد، سلطان صاحب قران چون دید که به قضاء بد آرزومنداند ~~PageV01P246 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0268.jpg) # ~~عنان سلامت به طرف مقر سرور منحرف گردانید، و نهیب داد تا مجموع لشکر ~~از # ~~مورچالهای خود حمله نموده چه به طناب و چه به نردبان چون مرغ به بالا ~~رفتند. # ~~بعد از آن یاساق بزرگ به نفاذ پیوست تا یاساقیان تیغ کند بر خون ~~سپاهیان سیستان # ~~تیز کردند اما سایر اهالی شهر در سایهآ مرحمت مصون بماندند. # سلطان صاحبقران، ملک قطبالدین را با مجموع متمولان شهر به طرف # ~~سمرقند کوچانید و خود متوجه فتح گرمسیر و قندهار شد. تومان گرمسیری پیش ~~از # ~~وصول عساکر منصوره به طرف کیچ و مکران گریخته بود، امیرزاده امیرانشاه ~~را به # ~~طلب او فرستاد و خود به ضبط تخت سلیمان و هزارهآ اقا و سایر گرمسیرات ~~مشغول # ~~شد. امیرزاده میرانشاه به مدت پنجاه روز تومان را در ناحیهآ قندهار ~~بیافت و بکشت، # ~~و مراجعت نموده به حضرت اردو ملحق شد. پیش از وصول رایات همایون، # ~~جهانشاه جا کو و مبشر و اسکندر شیخی، قندهار را محاصره کرده بودند، بعد ~~از آنکه # ~~سی و هشت روز از طرفین مصافهای سخت واقع شد شهر فتح گردید. بر موجب # ~~فرمان بزرگ کوتوال را بردار زده تمامت باروها را عالیها سافلها ساختند. ~~سلطان # ~~صاحب قران را هوای فضای گرمسیرات خوش آمد و با مجموع امرا و شاهزادگان # ~~زمستان گاه دلپذیر قیشلامیشی کرده مدت آن زمستان مبارک را به صید و ~~شکار و # ~~جرغالانک بسر برد. چون نیر اعظم به نقطهآ اعتدال ربیعی رسید و موسم ~~قیشلاق # ~~نوبت به ایام یایلاق داد، سلطان صاحبقران با پانصد سوار ایلغار فرموده ~~روی به # ~~دارالسلطنهآ سمرقند نهاد. و از ساحهآ قندهار تا ساحل آمویه بیش از ده ~~نفر ms267 مصاحب # ~~حضرت نرسید، چنانکه به مدت چهارده روز به سمرقند نزول فرمود. # ذکر توجه سلطان صاحب قران # به طرف مازندران و فتح آن ممالک # چون امیر ولی یک دو کرت از جرگهای بزرگ، خود را به حسن حیل رهانید # ~~صلاح حال او در آن بود که پیرامون فضولی نگردد و خود را در ورطهآ هلاک ~~نیندازد. # ~~ترک شوخی خود نکرد و به کرات در پی انگیز آن شد که فتنهای در حرکت آرد. # ~~سلاطین فارس و عراق و آذربایجان را بر آن داشت که به اتفاق در یک موضع ~~PageV01P247 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0269.jpg) # ~~مجتمع شده روی به ماوراءالنهر نهند. چون در همهآ ایران زمین دو دل متفق ~~متوجه # ~~یک امر نبود و هیچ کس بر هیچ کس اعتماد نداشت آن تدبیر او به جائی ~~نرسید. # سلطان صاحبقران دانست که دفع او ضرورت است، بفرمود تا از مجموع # ~~ممالک لشکرهای گران در حرکت آیند. بعد از آن به اسم یایلامیشی متوجه # ~~یایلاقهای تخارستان گردید. در فضاء آن جلگه از کثرت سراپرده و خیام و ~~بارگاه و # ~~شادروان مجموع صحراها نمونهآ بهشت برین و رشک بتخانهآ چین گردید. رسول ~~شاه # ~~شجاع از فارس با تحف ملوکانه و هدایای بزرگانه برسید و دختر پسر او را ~~به جهت # ~~پیر محمد بن جهانگیر بیاورد. هرچند غالیه پزی و عطرآمیزی زلف پرچین ~~فارسیان # ~~آشوب در مشک چین میانداخت و رایحهآ کسمهآ قطاس آن شنگولان سلسله در # ~~گردن مهر و ماه میافکند، اما غمزهآ فتان ترکان، آتش در کشتهآ نادرودهآ ~~ایشان بزد و # ~~حسن عارضی هریک را عارض بتان جغتای بخیهای بر روی کار آورد، و آوازهآ ~~دروغ # ~~لولیان فارس را بیفروغ گردانید، اما مشاطهآ اخلاص شاه شجاع اصلاح آن ~~انفعال # ~~کرده به حلی نیکو بندگی حلهآ عذر بر روی کار کشید و محل قبول یافت. بعد ~~از # ~~چندگاه که طویهای بزرگ و جرغالانکها[ی] عالی به آخر آمد اغروقها به طرف # ~~دارالستبلطنه مراجعت نمود، سلطان صاحبقران لشکر به ms268 طرف مازندران کشید. # ولی در این کرت چون دانسته بود که فریب را مدخل نیست و عذر مسموع # ~~نخواهد بود، یک جهت آن شد که متوکلانه به قدر وسع و امکان کوشش نماید. ~~از # ~~حد کادکروش تا در استراباد مجموع راهها را ضبط نموده در هر مضیقی که ~~محل # ~~استحکام بود لشکری به جهت محافظت بگذاشت. سلطان صاحبقران یک یک # ~~آن همه عقدها را میگشاد و میگذشت، تا غایتی که چند کرت قراولان او با ~~قراولان # ~~سلطان صاحب قران شمشیرکاریها به ناموس کرده بعد از یأس عنان بازکشیدند. ~~هر # ~~روز لشکری بدان عظمت به واسطهآ راست کردن راه و بریدن جنگل بیش از یک # ~~فرسنگ کوچ نمیکردند. # چون مسافت بیش از چهار فرسنگ نماند، [امیر] ولی با خود مخمر کرد که # ~~دریائی از این زخار را بی آنکه نیم شبی از گوشهای شبیخون توان زد کاری ~~دیگر از # ~~پیش نخواهد رفت. قریب دوازده هزار سوار مرتب مکمل را به سه دفعه ~~بیاراست و # ~~قرار داد که هر دفعهای بر غولی بزنند و تا در روز به ضرب شمشیر دست سعی ~~PageV01P248 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0270.jpg) # ~~بجنبانند. بعد از آن خود غنیم درگاه دولت شده، چنانکه پروانه آهنگ شمع ~~کند یا # ~~گور به مقابلهآ پلنگ درآید، روان شد تا محمی قراول چنکداولان که موازی ~~نیم # ~~فرسنگ پیش راه یاغی را محافظت مینمود، آواز پای مخالف شنوده با باد هم ~~عنان # ~~اعلام بهادران گردانید. سلطان صاحب قران در دل آن شب دیجور که دیدهآ ~~اختر # ~~شبرو راه سپران گم کرده بود و چشم زمانه از روش فلک تند گرد خیره گشته ~~غبار # ~~ظلام از جیب ابر غالیهآ برف میریخت و پرویزن آسمان باران بلا به هر طرف # ~~می بیخت، به نفس مبارک خود سوار شده غول برانکغار را به امیرزاده ~~میرانشاه و # ~~لشکر خراسان مستحکم گردانید خدای داد حسینی را با سرداران ترکستان ~~نامزد # ~~قنبل جوانکغار گردانید و ایکو تیمور و عمر عباس و سایر ms269 تومانات ایو ~~اوغلانان را در # ~~مقابلهآ قلب بداشت. # چون صدمهآ مقدمهآ شبیخون نزدیک رسید وقیهآ سواران به زلزلهآ کورکه تا ~~دامن # ~~آسمان پیوست، نهیب گردان گردهآ گردون را بگسیخت و شیههآ اسپان چون صور # ~~اسرافیل مرده را با زنده درآمیخت، صاعقهآ تیغ درخشیدن گرفت و تگرگ تیر ~~جستن # ~~آغاز کرد. دلاوران جغتای دست از جان شسته روی به هر طرف که مینهادند، ~~اگر # ~~کوه بودی پای بر جای نمیماند، چندان که یک دو تنوره ایکرمیشی و ~~بلغاشمیشی # ~~کردند. مازندرانیان بیثبات روی از آن غرقاب گردانیده عنان هزیمت ~~بپیچیدند. ای # ~~بسا اسپ بی مرد که پای بر سر مرد بیاسپ مینهاد! و اسپ و مرد بسر در می ~~آمد، # ~~چنانکه روز رستاخیز ساعتی از آن شب نباشد و زلزلة الساعة از تفسیر ~~زلازل آن شب # ~~کنایتی نماید. اکثر لشکر مازندران در حفرات و وحل و جنگل هلاک و مستهلک # ~~تنید تل. # امیر ولی بعد از هزار حیله نیم رمقی را که از دم صد هزار تیغ به در آورده ~~بود خود # ~~را به استرآباد انداخت و بالفور زن و فرزند بیرون برده راه چلاو و ~~رستمدار پیش # ~~گرفت. علی الصباح کورکهآ نوبت به دوال دولت بخروشید و مقدمهآ صبح قدوم ~~روز را # ~~خیر مقدم گفت. قراولان لشکر به پیرامون استراباد تنوره زده بودند، ~~سادات و # ~~مشایخ واصول و اهالی به اتفاق استقبال کرده روی تضرع به درگاه نهادند. ~~سلطان # ~~صاحب قران مجموع ایشان را مستمال گردانید، اوچ قرابهادر را با اغروقها ~~در آن # ~~حوالی بگذاشت و امرا[ای] منکقلای را به تیکامیشی در مقدمه روان کرده ~~خود نیز PageV01P249 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0271.jpg) # ~~متعاقب حرکت فرمود. بعد از آنکه نام ونشان [امیر] ولی از حدود معموره ~~تا # ~~مطموره برسید و اثر خبر او منطفی شد نیکاولان روی به طرف ری نهاده ~~پولادقیا و # ~~سایر امرای ایغور را که در آن حوالی یورت و مقام داشتند به دست آورده ~~به درگاه # ~~فرستادند. # عمر عباس با سیصد ms270 کس تا دو فرسنگی سلطانیه تاخت کرد، در اثنای آن خبر # ~~شنید که کوتوال سلطانیه قلعه را به طرح گذاشته آهنگ تبریز کرده است. هم ~~آن کس # ~~را که این خبر گفت باشلاتمیشی کرده به سلطانیه آمد و بی منازعی در قلعه ~~رفت، و # ~~ضبط کرده با باد هم عنان خبر آن فتح به حضرت عرضه داشت کرد. چون کوتوال # ~~معین شد عمر [عباس] مراجعت نمود. سلطان صاحبقران یراق چنان دید که سارو # ~~عادل را که به شیراز ملتجی شیده بود، از شاه شجاع بطلبید و در سلطانیه ~~بنشاند. بعد # ~~از آنکه هنگام مراجعت نزدیک شد محمد سلطان شاه را با دو هزار کس در ~~نواحی # ~~مازندران بنشاند و خود به طرف سمرقند بازگردید. # جمعی انبوه به سارو عادل گرد آمد و اختیاری تمام به دست فروگرفت. چون # ~~طلیعهآ مطلع بهار از افق عالم طلوع کرد و صدمهآ سرمای دی منقضی شد محمد # ~~سلطان شاه با لشکرها که داشت به سارق قامیش ری آمد، و از آنجا حسن ~~جاندار و # ~~عثمان عباس و شیخ طوی بوقا قوچین با پانصد کس بر سر احشام کرهرود ~~فرستاد. # ~~به واسطهآ آنکه ایشان در تعجیل و احتیاط اهمال کردند مجموع احشام اتفاق ~~کرده # ~~مترصد جنگ شدند. بعد از محاربهآ بسیار یک دو نفر از امرای قوشون به قتل ~~رفت و # ~~دیگران خاسر و خایب بازگشتند. محمد سلطان شاه فی الحال هر سه سردار را ~~مقید # ~~کرده به سلطانیه فرستاد و خود بی آنکه با هیچ کس مشورت کند سوار شد. ~~مردمان # ~~تصور کردند که مگر بر سر احشام کرهرود خواهد رفت. او عنان عزیمت به ~~جانب # ~~آذربایجان کشید. و چون به سجاس رسید یکی را به نزد سارو عادل فرستاد ~~که: من # ~~به تبریز خواهم رفت، متعاقب من متوجه شو. بی آنکه جواب رسد مستعجلانه ~~فرو # ~~راند. # و به آوازهآ آنکه سلطان صاحب قران میرسد مکابره در تبریز درآمد و به ~~دولتخانه # ~~نزول کرده ms271 تخصیص مال امانی [کرده] وضع نمود. تا مدت هفده روز چندان مال # ~~بدین بهانه بستد که در حد حصر نیاید. بعد از آنکه مردمان را آوازهآ بعد ~~حضرت PageV01P250 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0272.jpg) # ~~سلطان صاحب قران و کیفیت قلت او معلوم شد هرکس از هر جانبی به قصد و ~~دفع # ~~روی نهادند. محمد سلطان شاه عاقلانه خیمه بیرون زد و به راهی که آمده ~~بود # ~~بازگردید. در عرض این همه روز سارو عادل به هزار سعی تا زنجان آمده ~~بود. محمد # ~~سلطان شاه او را به مراجعت پیغام کرده خود به بهانهآ آنکه تا مراغه ~~خواهد رفت # ~~عنان منحرف کرد. قضا را با بیست و پنج هزار نفر سوار بغداد و تجملات و ~~خزاین # ~~احمد بن اویس در جلگهآ لیلان فرود آمده بود، ناخبر نیم روزی بر سر ~~ایشان ریخت، # ~~و همه را تار و مار گردانیده و آن همه خزاین و نفایس را به یک دفعه ~~تصرف کرده هم # ~~در زمان بازگشت، و کیفیت آن فتح را عرضهداشت حضرت اعلی کرد. # سلطان صاحب قران در جلگهآ خوجان از توابع خراسان، فرود آمده بود که # ~~فرستادهآ محمد سلطان شاه برسید. خبر این فتح مهیج تعجیل شد و کوچ بر ~~کوچ # ~~روی به تبریز نهاد. چون به مرحلهآ اوجان نزول کرد احمد هنوز در تبریز ~~بود. همان # ~~لحظه به طرف نخجوان به در رفت. سلطان صاحب قران بعد از آنکه در تبریز ~~نزول # ~~کرد جهانشاه جاکو و شیخ علی بهادر و حاجی سیفالدین و سایر دیگر امرا را ~~با # ~~قریب پنجاه هزار سوار متعاقب احمد فرستاد. از غایت قدغه به حیثیتی فرود ~~آمدند # ~~که سی و یک نفر امیران قشون هرکس یک سواره بدو رسیدند. سهم و صلابت # ~~جغتای بر احمد چنان مستولی شده بود که با قریب بیست هزار سوار جراسون ~~که # ~~هریک در مجال فرصت خود را مقابل قشونی میدانستند، زهرهآ آن نداشت که به ~~قفا # ~~نگرد. # از جمله آن همه لشکر ms272 معروف تونکغر بسطام که یکی از مشاهیر آذربایجان # ~~است، با دویست کس از قفای اغروق بوکلامیشی کرده میرفت. تنها باز گردید ~~و # ~~خود را بر امرا بزد و بعد از یک حملهآ مردانه دیگر بار به هزیمتیان ~~ملحق شد. احمد # ~~چون وصول نیکاولان معلوم کرد به مثابتی قدم تعجیل در فرار بیفشرد که به ~~هیچ # ~~وجهی ملتفت اغروق وخزاین نفیسه نشد. امرا همه را ضبط کرده بعضی از ~~لشکرها # ~~را به محاصرهآ قلعهآ النجق گذاشته بعد از ضبط و نسق آن حدود به درگاه ~~بازگشتند. # جمعی از ملازمان سارو عادل یک دوکرت اعلام نواب کامکار گردانیده بودند که # ~~دل راست نسبت با توراء قاهره ندارد. سلطان صاحبقران التفات نکرد و با ~~وجود # ~~آن قراین بدو اعتماد نموده عمر عباس و آق تمور بهادر را با جمعی از ~~امرا و بعضی PageV01P251 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0273.jpg) # ~~لشکر او را باشلاتمیشی کرده از راه کردستان به طرف بغداد جابقین ~~فرستاد. با وجود # ~~آنکه راههای موافق نزدیک بود به بهانهآ تاخت بعضی از ولایات گرمسیر، در ~~موسمی # ~~که سم سموم، سنگ خارا را خاکستر میگردانید و تاب حرارت هوا، ماه را چون # ~~ماهی در تابهآ فلک بریان میکرد، لشکرها را بدان صوب دلالت نمود. از ~~امرا، عمر # ~~عباس و آق تمور بهادر و از سایر دیگر لشکرها به موازی مناصفه به خرج ~~رفت. با # ~~وجود آنکه در همه اوقات هریک نفر که از لشکر منصور ملتفت امری کلی میشد # ~~ناساخته بازنمیگشت در آن یورش جزوئی که به تذکار شاید از پیش نرفت. بعد ~~از # ~~معاودت فعلی چند نیز که موجب وحشت باشد ظاهر کردن گرفت چنانکه طمع # ~~کرد تا آذربیجان را بد و گذارند و یک دینار از هیچ جهتی تصرف ننماید. ~~بعد از ظهور # ~~این مالیخولیا، سلطان صاحبقران دانست که دماغ او مخبط شده است و قابل # ~~علاج نیست. خویشاوندانش را هریک به بهانهای متفرق گردانید و روزی معین # ~~بولجار فرمود که همه را در ms273 آن جای که باشند به یاساق رسانند، چنانچه در ~~یک روز # ~~یک لحظه تمام سیاست یافتند. # آن تابستان حضرت سلطان صاحبقران در نواحی تبریز بسر برد، و پاییز از راه # ~~نخجوان متوجه قلعه کرم و سورملو1 شده فتح نمود، و به قلعهآ قرص رفت. # ~~تفلیس را محاصره کرد و بگشود و بقراط گرجی را به اسلام آورد. بعد از آن ~~جهانشاه # ~~را به فتح لکزستان، و محمد درویش را به استخلاص شکی، و ارغون شاه و ~~رمضان # ~~خواجه را بر سر ایل تانکغوت، و محمد بیک بن موسی را به تاخت ایل اغجاب # ~~نامزد فرموده، خود دامن کوه البرز را شکار فرمود و متمردان را پایمال ~~میکرد. امرای # ~~ایلغار در شیروان ترازو2 و [در موضع] قبله از ایلغار به اردو پیوستند. ~~سلطان # ~~صاحب قران بعد از آن قلعهآ سرخ را استخلاص کرده در قراباغ نزول فرمود، ~~شیخ # ~~علی بهادر بعد از آن که تا حدود گیلان تاخت کرده بود در آن موضع ملحق ~~شد. # در اثنای آن قراولان که محافظت راه شروانات میکردند آمده بازنمودند که: # ~~لشکری بیگانه از آن طرف آب کر پیدا شد ندانستیم که چه لشکر است. سلطان # ~~صاحبقران، امیرزاده میرانشاه و شیخ علی و ایکو تیمور را به جهت تفحص ~~PageV01P252 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0274.jpg) # ~~فرستاد، قضا را لشکر توقتامیش بود. امیرزاده میرانشاه [مقدمهآ ایشان] ~~را بشکست و # ~~تا در بند باکو براند. بعد از آن سلطان صاحبقران، النجق1 را محاصره ~~فرمود و # ~~لشکرهای کوهستان را قرار داد که هم در شب از اطراف و جوانب به بالا ~~رفتند. # ~~اهالی آنجا را به غیر از اختیار نارین قلعه که به ستی قتال موسوم است ~~نماند. یکی به # ~~واسطهآ بی آبی و دیگر به جهت آنکه اختیار اورتاکیشک از دست ایشان رفته ~~بود # ~~زینهار خواسته متقبل شدند که علی الصباح به درگاه آیند. # قضا را آن شب بارندگی به عظمت دست داد چنانکه مجموع برکهها پرآب شد و # ~~فتح النجق ms274 متعذرگشت، محمد میرکه بن شیر بهرام را بر در قلعه بنشاند و ~~مراجعت # ~~نمود. # بعد از آن قلعهآ بایزید و قلعهآ آیدین را نیز بگشود. مصر بن قرا احمد ~~ترکمان که # ~~حاکم قلعهآ آؤنیک2 بود ملتفت استمالت نامههای اعلی نشد، و به امید ~~حصانت آن # ~~حصن حصین سر طغیان بر آسمان جبروت میسود. سلطان صاحب قران ملتفت # ~~محاصرهآ او ناشده روی به ارزروم و ارزنگان نهاد. طهرتن که والی ارزنگان ~~بود، با # ~~تحف وهدایای بسیار به حضرت پیوست. بعد از آن لشکرها به سه قسمت ایلغار # ~~کرده به طلب قرا احمد ترکمان شد. از آن جمله امیرزاده میرانشاه با لشکر ~~برانکغار # ~~برفت و احشام ترکمانان بسیار را تاخت و تاراج کرده بازگردید. و گروهی ~~دیگر # ~~محمد میر که بعد از جنگ و قتل بسیار از تنگنای شدت و زحمت خود را به ~~درگاه # ~~کشید. و گروهی دیگر شیخ علی هرغوئی نیز به زحمت بسیار به قرا احمد ~~رسید؛ و # ~~چون لشکرهای بولجار کرده با او نپیوستند کاری نکرد و مراجعت نمود. ~~متعاقب او # ~~جهانشاه برسید و او نیز بیش از اولجهای چند به دست نیاورد. # سلطان صاحبقران به نفس خود ولایت اخلاط را بگشود و با غنایم بسیار به # ~~اغروق پیوست. و به اتفاق متوجه قلاع وان و وسطان3 شد. ملک عزالدین شیخ ~~به # ~~درگاه ملتجی گردید. بعد از وصول او اهالی آن مملکت از غایت جهل مرکب ~~تمرد # ~~نمودند. بعد از بیست روز آن قلاع فتح شد و تمامت خرد و بزرگ آنجا به ~~سیاست # ~~رسید. حصانت آن قلاع در مجموع عالم شهرتی تمام دارد. بعد از آن حاکم ~~خوی و # ~~سلماس دزک نیز روی به درگاه دولت آورد و سیورغال یافت. PageV01P253 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0275.jpg) # ~~در اثنا معلوم شد که زین العابدین بن شاه شجاع تمرد نموده سر از ربقهآ ~~طاعت به # ~~در برد. سلطان صاحب قران عنان حرکت به فتح ممالک عراق و فارس کشید و از ~~راه # ~~همدان ms275 به جربادقان و از آنجا به دارالامان اصفهان آمد. بزرگان عراق ~~استقبال نمودند # ~~و موکب همایون به عمارت طوقجی فرود آمد. سلطان صاحب قران با معدودی # ~~اندک در شهر و بازار و محلات و طبرک اصفهان طوف کرده قرارداد که به اسم ~~نعل # ~~بها اهالی شهر وجهی چند بدهند. با وجود[ی] که اصول شهر ملازم اردو ~~بودند # ~~جهال دست آشوب جنبانیده جمعی از محصلان را بکشتند. غیرت سلطنت، # ~~سلسلهآ غضب را در حرکت آورد و یاساق شد که مجموع اهالی شهر را رطب و # ~~یابس به یاساق رسانیدند، چنانچه در تمامت ظاهر و باطن شهر قریب هزار ~~منار از # ~~سر بریده مرتفع شد. # بعد از آن به فارس آمد، پیش از وصول رایات نصرت شعار، زین العابدین، ~~شیراز # ~~را به طرح گذاشته راه شوشتر پیش گرفت. سلطان صاحب قران در ظاهر شهر ~~فرود # ~~آمد؛ فارسیان را امان داد و مال امانی در تحصیل محصلان کرد. ### | ذ کر آمدن # لشکر توقماق به ماوراء النهر به اغواء قمرالدین # و فتنهای که در ولایت اوزجند از حرکت مغول واقع شد # چون قمرالدین از مغولستان قطع طمع کرد به توقتامیش پیوست. بعد از آنکه # ~~لشکر تو قماق چنانچه سابقا ذکر رفت درکنارهآ رود گر از مقابل عساکر ~~منصوره منهزم # ~~شد، توقتامیش به جبر آن انفعال، قمرالدین را با آق خواجه اغلان از راه ~~ترکستان به # ~~ماوراءالنهر فرستاد. عباس و سلیمان شاه بن داود و برات خواجه کوکلتاش ~~با # ~~لشکرهای سمرقند در حدود طوی توبه که از مضافات ترکستان است، به ~~امیرزاده # ~~عمر شیخ پیوستند و روی به دفع توقماق نهادند. بعد از تعبیه صفوف معرکه # ~~امیرزاده عمر شیخ برحسب عادت خود عباس را در غول بداشت و با بهادران # ~~قراول در مقدمه خود را بر لشکر مخالف زد. یک دو کرت که چون شیر غرین از ~~چپ # ~~او] راست دشمن درآمده ایشان را بر هم زد او را با معدودی اندک در میان ~~گرفته ms276 PageV01P254 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0276.jpg) # ~~حلقهآ دوایر احاطه را تنگ میکردند و او روی به هر طرف که مینهاد مکابره # ~~لشکرهای مقابل را پای از جای میرفت. در اثنای این کشش و کوشش چون چند # ~~ساعت بگذشت و امرای سمرقند، کیفیت حال امیرزادگان معلوم نکردند هزار # ~~دغدغه دروغ و راست به خاطر هریک راه یافت، و عاقبت به تصور آنکه قضیه # ~~دیگرگونه شده است عنان گردان راه سمرقند پیش گرفتند. # امیرزاده عمر شیخ با قریب صد سوار در یمین و یسار مخالف حملههای [رستم # ~~و هنرهای اسفندیار] مینمود. چون از انهزام امرا خبردار گردید متعجب شد ~~و عنان # ~~به طرف غول خود معطوف ساخت. لشکر اوزجند را نیز در جرگه نیافت. از ~~مغابنهآ # ~~آن حرکت بی موقع بر خود بپیچید و یک دوکرت دیگر نیز به آن قدر معدود ~~اندک که # ~~داشت ایه امید آنکه در همان جنگگاه تلف شود و آن بی ناموسی با خود برد # ~~حملههای سخت بکرد. چون از حملهآ آن صد هزار] بیشتر به قتل آمدند مشفقی # ~~دست شفقت به عنان سعی او زد و از جنگگاه بیرون آورد. [امیرزاده عمر شیخ ~~به # ~~حیثیتی مست جنگ شده بود که بعد از آن که یک فرسنگ از جنگگاه بیرون آمد ~~به # ~~امرای سمرقند پیغام فرستاد که برخلاف این حرکت شنیع مجدانه سمرقند را ~~نگاه # ~~دارند] و خود راه اوزکند پیش گرفت تا [با لشکرگران به مدد ایشان رسد]. # پیش از وصول او جمعی از معتمدان که از جنگگاه گریخته جدا شده بودند بر # ~~مقتضای تصور کج خود آوازهای بد رسانیدند، چنانکه حرمهای امیرزاده عمر ~~شیخ # ~~شهر را بر جای گذاشته روی به کوهها نهادند. اهل شهر چند فرقه شده ~~برآشفتند. # ~~امیرزاده عمر شیخ با هفت سوار برسید و اهالی مملکت را تسکین کرده لشکری # ~~چند ترتیب نمود و متوجه سمرقند شد. در این حالت اینکهتورا با قریب بیست # ~~هزار سوار متوجه قصد ماوراءالنهر شده برسید و امیرزاده عمر شیخ، دفع ms277 او ~~را اهم # ~~دیگر مهمات دانسته عنان توجه از راه سمرقند به سمت ایشان راست کرد. ~~جمعی # ~~از بدفرصتان اوز کند مغول را باشلامیشی کرده از سیحون به گذار ~~گذرانیدند. # ~~امیرزاده عمر شیخ قمرغهآ مقابله ندید، به یراق ضبط شهر مراجعت نمود. # ~~اینکه تورا در ظاهر اندکان نزول کرده هر روز از طرفی جنگ به در شهر می ~~آورد و # ~~امیرزاده عمر شیخ با معدودی به غایت اندک که داشت استقبال مینمود و # ~~جنگها[ی رستمانه] میکرد. چون یاغی دید که بازگشت از محاصرهآ اوزکند ~~طرفی PageV01P255 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0277.jpg) # ~~نخواهد بست ولایتی چند را که بر ممر بود پایمال غارت کرد. [امیرزاده ~~عمر شیخ # ~~در چند فرسنگی شهر با دویست سوار برفت و به یک شبیخون، مجموع اسیران را # ~~از دست کفار خلاص داد.] # در این حین لشکر توقماق حوالی سمرقند و بخارا را احاطه کرده دست تخریب # ~~و تعذیب بر مسلمانان دراز داشتند. امرای سمرقند به مجرد ضبط نفس شهر ~~راضی # ~~شده متعرض دفع نمیگشتند. سلطان صاحبقران در حالت آنکه تمولات و # ~~تجملات حکام فارس و عراق را ضبط می فرمود چون خبر این آشوب به حضرتش # ~~برسید با باد هم عنان آن همه فتوحات را به طرح گذاشته لشکر به سمرقند ~~کشید و # ~~یحیی بن مظفر را در شیراز بنشاند و غیاثالدین شول را مستمال گردانیده ~~در # ~~ملازمت او بگذاشت، و پهلوان مهذب را تربیت فرموده در ابرقوه بنشاند. # چون خبر وصول رایات جهانگیر در ماوراءالنهر انتشار یافت متمردان گریز به # ~~هنگام را غایت پیروزی دانسته، هرکس به طرفی به مجرد آوازه، آواره ~~گشتند. # ~~سلطان صاحب قران لشکرها فرستاد که تا سرحد دشت قبچاق [ایشان را] ~~تیکامیشی # ~~کرده بسیاری را اسیر و دستگیر بیاوردند. از امرا، عباس پیش از وصول ~~رایات # ~~همایون به یک ماه مرده بود، اما دیگر امرا به واسطهآ آن حرکت شنیع که ~~کرده بودند # ~~مأخوذ و مخاطب شده به گناه خود رسیدند. # ذکر توجه سلطان صاحب ms278 قران به خوارزم # وکیفیت آعدن توقتامیش به ترکستان و منهزم گشتن او # [و بیان وقایعی که در آن مدت روی نمود] # چون لشکر توقماق عرصهآ ماوراءالنهر را خالی یافته آن همه خرابی کرده ~~بودند # ~~انتقام این حرکت شنیع را حضرت سلطان صاحب قران متوجه خوارزم شد. چون به # ~~بخارا رسید سیورغتمش خان به واسطهآ مرضی صعب که داشت بماند و نماند. # ~~چون لشکر منصوره به ناحیهآ سه پایه رسید، ایریغمش اغلان و سلیمان صوفی، # ~~خوارزم را به طرح گذاشته روی به دشت قبچاق نهادند. سلطان صاحب قران ~~بفرمود # ~~تا تمامت باروها را با زمین یکسان کرده مجموع متوطنان قبة الاسلام را ~~بعد از نهب و PageV01P256 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0278.jpg) # ~~تاراج به سمرقند کوچانید. امیرزاده میرانشاه و محمد سلطان شاه و ~~ایکوتیمور و # ~~شمسالدین اوچ قرا با جمعی امرا یاغی را تا قم کند تیکامیشی کرده ~~بازگردیدند. # در حین این خبر محمد میرکه بن شیر بهرام قتلانی که داماد حضرت بود، به # ~~وقت آنکه به طرف خوارزم متوجه شود از راه بازگردید و یاغی شد. امیرزاده ~~عمر # ~~شیخ با معدودی اندک در سمرقند بود. فی الحال کلیهآ خوانین و سایر امرا ~~جمع کرده # ~~لشکر بسیار سوار گردانید و روی به دفع او نهاد. او در کنار آب وخش قریب ~~سی # ~~هزار سوار جمع کرده بود تا راه مفازهآ خوارزم بگیرد. امیرزاده عمر شیخ ~~بالفور که # ~~رسید [به نفس خود باشلامیشی کرده] اسپ در آب راند و بی محابا بگذشت. ~~محمد # ~~میرکه [از هیبت آن یاساق] عنان برتافت و لشکرش متفرق شد. بعد از آنکه ~~این فتح # ~~گرامی میسر شد محمد میرکه را نیز دستگیر کرده [به درگاه] آوردند و به ~~سیاست # ~~رسید. # قومی از برالدایان که در نواحی قتلان متوطن بودند، به اتفاق محمد میرکه ~~یاغی # ~~شده بر سر جهانشاه جاکو آمده بودند. او با سیصد سوار از اول روز تا ~~نیمهآ شب # ~~جنگ میکرد. خواجه یوسف آپردی و پیرعلی تاز سلدوز به ms279 مدد رسیده به اتفاق # ~~امیر جهانشاه، یاغی را براندند و بسیاری از مخالفان پایمال نکبت گردید. # سلطان صاحب قران چون مقضی المرام از خوارزم مراجعت نمود در اواخر # ~~زمستان آن سال که لشکرها تارقال کرده بودند ناخبر آوازهآ وصول توقتامیش ~~گرم # ~~گردید. سلطان صاحبقران با وجود آنکه بیش از تخمین، چهار هزار سوار ~~همراه # ~~نداشت بالفور روی به دفع دشمن نهاد و به اطراف ایلچیان دوانید تا لشکری ~~که # ~~میسر شود جمع کند. قضا را شدت سرما و کثرت برف تا غایتی بود که مطلق # ~~وحوش و طیور در همه صحرا فسرده و مرده بودند، ناگاه خبر رسید که ~~ایلیغمیش # ~~اغلان با منکقلای توقتامیش در اوجک و زرنق فرود آمده است. سلطان # ~~صاحبقران تازیانهآ غضب بر مرکب غیرت گرم گردانیده روی به ایشان نهاد. ~~چون # ~~نزدیک رسید شیخ علی بهادر و تیمور قتلغ اغلان و کلاجه اغلان را هزار کس ~~مقرر # ~~کرد که از قفای یاغی موازی یک دو فرسنگ رفته راه گریز ایشان را گرفتند ~~و خود با # ~~سه هزار کس به شبگیر براند. هنوز مطلع شفق از افق مشرق نادمیده بر سر ~~دشمن # ~~رسید. صاحب قران از مساعدت سعادت و اتفاق حسنه امیرزاده عمر شیخ با ~~هزار PageV01P257 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0279.jpg) # ~~کس برسید. سلطان غازی وصول مقدم مبارکش را نتیجهآ دولت روزافزون دانسته # ~~بی توقف به صدای کورکه و برغو سراآن انداخته بر سر دشمن عنان ریز ~~برسید. # ~~توقماقان از کثرت شراب، مست طافح سر به بالین غفلت نهاده بودند که به ~~یک ناگاه # ~~چون مرده که بانگ صور سر از خاک بردارد به آواز طبل حربی و نای رزمی ~~سراسیمه # ~~از جای برجستند. نتیجهآ دولت بلند و خاصیت سعادت ارجمند دست مخالفان را # ~~چنان در آستین وهم خشک فروبست که هرکس به یاراق [یراق] گریختن خود # ~~مشغول شدند. قریب چهار هزار سوار چه اسیر و چه دستگیر و چه مقتول و چه # ~~مجروح گردیدند. از آن جمله بقیة السیفی ms280 چند که خود را از قمرغه بیرون ~~انداخت، # ~~پایمال نکال شیخ علی بهادر شد. چنانکه به غیر از نفس ایلیغمیش جان به ~~در نبرد. # ~~توقتامیش به مجرد همین یک شکست، دل شکسته شد و هم از راه که آمده بود # ~~بازگردید. نیکاولان لشکر منصوره تا چهل روز از قفای هزیمتیان ~~بازنگشتند، و # ~~میافکندند و میکشتند و میگرفتند تا تمام یاغی از سرحد مملکت بیرون نرفت # ~~عنان سعی نکشیدند. # بعد از آن لشکرهای اطراف و جوانب دور و نزدیک از ترک و تازیک برسید و # ~~جمعی گفتند که یورش دشت قبچاق اهم است، اما [امیرزاده عمر شیخ بگذاشت و # ~~عنان گیر] به [طرف] مغولستان دلالت کردند. سلطان صاحب قران مجموع ~~لشکرها را # ~~سی گروه گردانیده هر گروهی را به راهی فرستاد و محل بولجار تعیین نمود. ~~مدت # ~~هشت ماه آن یورش متمادی گشت و تمامت ایل و الوس مغول بالکلی در زیر دست # ~~و پای لشکر نیست و نابود گردید. بعد از آن حضرت سلطان صاحبقران به کام ~~دل # ~~و مراد خاطر مراجعت نموده در تاریخ سلخ رمضانالمبارک سنهآ احدی و تسعین ~~و # ~~سبع مایه (791 ه/ 1389 م) به دارالسنلطنهآ سمرقند نزول فرمود ومدت دو ~~سال # ~~متصل به هیچ طرفی یورش ناکرده مجموع اوقات را به عیش و طرب و داد و دهش # ~~و ضبط و نسق ممالک صرف گردانیده لشکرها را آسایش داد. # ذ کر توجه سلطان صاحب قران کرت الل # به صوب دشت قبچاق و کیفیت آن فتح مبارک # چون توقتامیش چند نوبت نسبت با حضرت سلطان صاحبقران بیادبی های ~~PageV01P258 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0280.jpg) # ~~موحش، چنانچه سابقا ذکر کردیم، مکرر کرد و هرچند که در مکاتبات و ~~مراسلات # ~~او را از حقوق قدیمه تذکار فرمود و مواعظ ونصایح نوشت به جائی نرسید، # ~~ضرورت را به جهت تدارک خواست که متوجه شود. لشکرها را به میعادی نزدیک # ~~جمع گردانید و به یراق دو ساله سراپردهآ سفر بیرون زد، چنانچه در وسط ms281 ~~زمستان # ~~سنهآ ثلاث و تسعین و سبع مایه (793 ه/ 1391 م) روز پنج شنبه ثانی عشر ~~صفر # ~~اغروق را از تاشکند بازگردانیده خود متوجه دشت قبچاق شد. چون به قصبهآ # ~~قراسمان نزول فرمود ایلچیان توقتامیش با مکتوبات لباسات آمیز مشتمل بر ~~انواع # ~~عذر و شفاعت برسیدند. سلطان صاحب قران التفات نفرمود و متوکلانه روی به ~~راه # ~~نهاد و هریک از آن ایلچیان را نفری به تومانی غجارجی کرده روانه شد. # در اثنای راه یکی از نوکران ایدکو بگریخت و توقتامیش را از وصول لشکر خبر # ~~کرد. سلطان صاحب قران چون به الوغتاق1 رسید به طول و عرض سی فرسنگ چهار # ~~روزه شکار انداخت بعد از قمرغه سان لشکر بطلبید و امرا و سرداران را که ~~سان # ~~درست داشتند به قدر مراتب هریک نوازش فرمود، و قراولان به جهت مقدمه ~~تعیین # ~~کرد. ناگاه نشان سه چهار آتشدان به نظر ایشان آمد اعلام حضرت کردند. ~~سلطان # ~~صاحب قران چند سوار را نامزد فرمود که از کنار آتشدانها پی زدند. آن پی ~~به سر # ~~پانزده آتشدان دیگر رسید. بعد از آن زبانگیران به تعصب که در چند جای ~~نازک # ~~کارهای بزرگ کرده بودند به بولغامیشی آن در روی صحرا متفرق شدند. از ~~جمله # ~~جمعی در میان آن صحرا الاجقی چند نشسته دیدند. کمین کردند تا شب به کام # ~~خاطر یکی را به دست آوردند. قضا را شخصی را گذر بر سر ایشان افتاد؛ ~~گرفته به # ~~درگاه آوردند. آن شخص گفت که: قریب یک ماه باشد تا از اردو جدا شدهایم ~~و خبر # ~~نداریم که کجاست. سلطان صاحبقران به کو چانیدن آن الاجقها مثال داد. # چون به رودخانهآ یاییق2 رسید سه گذار بود، یکی ایغریالی، و دوم بورکجک و # ~~سیوم چاپما کجک. با وجود آن سه گذار متوکلانه از جائی که هیچ آفریده ~~هرگز # ~~نگذشته بود از آن دریای خونخوار بگذشت. چون به کنار رودخانهآ سمر رسید # ~~قراولان آواز غلبهآ پای اسپ شنوده ms282 در حضرت عرضه داشت کردند. زبانگیران ~~نیر PageV01P259 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0281.jpg) # ~~متعاقب شخصی را به درگاه آوردند. آن شخص چنان تقریر کرد که: تا غایت ~~خبر # ~~وصول شما انتشار نیافته بود، نوکر ایدکو بیامد و از آن روز تا امروز ~~لشکرهای ما نیز # ~~جمع گردید، چنانکه سپاهی یاغی به دو مقدار شما باشد. توقتامیش میخواست # ~~که گذارهای یاییق را بر شما بگیرد. چون شنید که از بیراه عبور میکنید ~~متعرض # ~~نگشت». بعد از آن سلطان صاحب قران یاساق فرمود که لشکرها دایرهآ کرانات ~~را به # ~~چپر و گاوسپر و خندق محکم کرده فرود آیند. ناگاه قراولان خبر رسانیدند ~~که سواد # ~~سه قشون از دور پیدا شد. آن روز جیبهای بخش کردند و مردم را به اولکه و # ~~وعدههای خوب مستظهر گردانیدند. بعد از آن سلطان صاحب قران به نفس خود ~~به # ~~قراولگاه رفت. جمعی که نارین قراول بودند شخصی را گرفته بیاوردند. آن ~~شخص # ~~تقریر کرد که: شنودیم که در لشکرگاه شما از بیقوتی بی قوت شدهاند، و ~~میخواهد # ~~تا شما را پیشتر کشد و چنان کند که خود به خود از هم فرو ریزید. بعد از ~~آن یاساق # ~~شد که هیچ کس به شب آتش نیفروزد، و بعد از نماز شام هیچ آفریده از ~~کراآن بیرون # ~~نرود. و مبشر را به طلب خبر تحقیق پیش فرستاد. # گذار او بر بیشهای افتاد. ناگاه آواز غلبهای شنید. نوکران خود را بر جای ~~گذاشته # ~~به تفحص پیشتر آمد. چون سواد آن قوم را کم از خود مشاهده کرد بر سر ~~ایشان فرو # ~~راند و به یک دفعه چهل کس را دستگیر [کرده] به حضرت آورد. ایشان تقریر ~~کردند # ~~که: بولجار معین لشکر در قرخکول بود، به واسطهآ آن بیامدیم. موجب دیر ~~ماندن # ~~ایشان را معلوم نداریم. بعد از آن سلطان صاحبقران، جلال بن حمید را با ~~صاین # ~~تیمور و مولی و رغبنا ترخان1 پیش فرستاد و قرار داد که اگر دشمنی به ~~ایشان باز ms283 # ~~خورد احتیاط کنند تا کم از ایشان نباشد متعرض نشوند و اگر بیشتر بود ~~خود را به # ~~غول کشند. اتفاقا غلبهای مقابل ایشان شد. صاین تیمور پیش رفت و سخنی ~~چند # ~~که رسم قراولان باشد با ایشان گفت و شنود کرده مولی را به درگاه ~~بازگردانید. # ~~سلطان صاحب قران؛ ایکو تیمور را با تومانی که داشت کجیکه ایشان فرستاد. # ~~بازگشتند. ایشان به جای آن جماعت ایستاده نگاه کردند. دیدند که قریب سی ~~PageV01P260 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0282.jpg) # ~~قشون مرد مکمل در درهای کمین کرده ایستادهاند. یکی را بازگردانیده ~~اعلام ایکو # ~~تیمور کردند که: سواد دشمن به اضعاف مضاعفهآ ماست. یراق در آن است که ~~مردم # ~~خود را از آن وحلها گذرانیده به قفا نشینیم.» قراولان یاغی نیز سواد ~~ایشان را # ~~چاغلامیشی کرده بودند. فیالحال کمین گشاده حمله نمودند. ایکو تیمور بعد ~~از # ~~سعی بسیار که سه اسب او به تیر بیفتاد پیاده جنگ میکرد تا به ناشناخت ~~کشته شد # ~~و رمضان خواجه نیز شهادت یافت. # در حالت این شکست سلطان صاحبقران به نفس خود برسید و به مجرد # ~~مطالعهآ آن سواد یاغی منهزم شد. همچنین پنج روز هر روز توقتامیش سیاهی # ~~می نمود و لشکر جغتای را به خود کشیده یک منزل به قفا مینشست. روز ششم ~~که # ~~طلیعهآ طلوع صبح از مطلع مشرق طالع شد توقتامیش جهان در جهان یاسال ~~کرده # ~~چون کوه بیستون بایستاد. سلطان صاحب قران نیز نه غول در مقابلهآ او ~~تعبیه کرد. و # ~~در یک غول پادشاه سلطان محمود را با سلیمان شاه بن داود بداشت؛ و در ~~غول # ~~دوم امیرزاده محمد سلطان بن امیرزاده جهانگیر؛ و غول سیوم امیرزاده ~~میرانشاه را # ~~نامزد کرد؛ محمد سلطان شاه را هراول آن غول تعیین فرمود؛ و غول ~~جوانکغار را به # ~~امیرزاده عمر شیخ سپرده، قنبل آن غول به خدایداد حسینی محکم کرد؛ و خود ~~در # ~~غول اصل خیمهها بزد و فرود آمد. # این مصاف بزرگ در روز پانزدهم رجب سنهآ ms284 ثلاث و تسعین و سبع مایه (793ه/ # ~~(139 م) مطابق قوی ییل بود. نخست حاجی سیفالدین از قنبل برانکغار حمله # ~~کرد و قنبل جوانکغار یاغی را از جای بربود. به ولاء او جهانشاه بهادر ~~نیز غنیم خود # ~~را براند و بر توالی او امیرزاده میرانشاه نیز غنیم خود را بشکست. # قضا را توقتامیش پیش از وقوع معرکه به تواتر شنیده بود که بست امید لشکر # ~~جغتای به ضرب شمشیر امیرزاده عمر شیخ گرم و مستحکم است. خود با هر که # ~~درصدد نام و ناموسی بود آن غول را غنیم شده و به ناشناخت خود را بر ~~تومان # ~~سلد وز بزد و به یک حمله با اسپ و شتر و مرد و مرکب همه در زیر دست و ~~پای تار # ~~و مار گردانیده سلمیشی [کذا] کرد. سلطان غازی در حالت آنکه با آن غول ~~بزرگ # ~~خود عنان حرکت جنبانیده بود یکی از نزد امیرزاده عمر شیخ برسید و ~~کیفیهآ خرابی # ~~حال سلدوز و گذشتن توقتامیش به قفای غول جوانکغار بازنمود. امیرزاده ~~عمر PageV01P261 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0283.jpg) # ~~شیخ در مقابلهآ دشمن کیدرکو یاسال نموده به دست و گریبان جنگ و خونریزی # ~~مشغول بود که ناگاه سلطان غازی با جملهآ تومانهای غول بزرگ روی مدد ~~بدان # ~~صوب نهاد. پیش از وصول رایات نصرت شعار، امیرزاده عمر شیخ به ضرب # ~~شمشیر جهانگشای و کوپال خارهسای پای دشمن را از جای ربوده بود. ~~توقتامیش # ~~در حین این حصحص تنورهآ قمرغه آن شکار بزرگ را از اطراف و جوانب بر خود # ~~محیط دید] چهار تکبیر فنا بر فنای تخت دشت قبچاق دمیده عنان قرار به ~~دست # ~~فرار سپرد و استقامت چندین سالهآ آن الوس در سر شئامت حقناشناسی و ~~ناسپاسی # ~~او رفت. بعد از آن سیم ساقان بوقتاق پوش دشت قبچاق نالهآ زار به فلک ~~دوار # ~~پرآورده تنگ چشمان نازپرورد سرائی از سراپردهآ ناز به خاک مذلت و نیاز ~~افتادند، و # ~~مجموع پایتخت اوزبک در زیر دست و ms285 پای جغتای عالیها سافلها شد، چنانکه # ~~کمترین پیادهای که بر قوت یک شبه قادر نبود صاحب ده گله گردید و ~~فرومایه ترین # ~~سواری که یک دینار نداشت گنج شایگان به دست آورد. در حین مقابله رطلی ~~آرد # ~~جو به یک من نقرهآ طلغم دست نمیداد؛ بعد از چهار ساعت که این فتح میسر ~~شد # ~~صد گوسفند به درهمی و ده اسپ به دیناری کس نمی خرید. # امرای لشکر و سرداران هر کشور به مبارک باد آن فتح نثارهای سنگین و # ~~سوغاتهای رنگین پیشکش کردند و سلطان صاحبقران یک یک را به قدر کوچی که # ~~داده بودند به سیورغالات و انعامات مخصوص گردانید. و تیمور قتلغ اغلان ~~و ایدکو # ~~را به نوازش بسیار [محظوظ کرد و] مقرر کرد که قوم و قبیلهآ خود را ~~خداوندی کنند. # ~~آن حرام نمکان خود را به گوشهای کشیده سکهآ حرام نمکی را همچون ~~توقتامیش در # ~~حق الوس اوزبک کالنقش فی الحجر ثابت کردند. سلطان صاحب قران بر تخلف # ~~ایشان التفات ناکرده سالما غانما مراجعت فرمود. # [و در حین این یورش قمرالدین بد فرصتی کرده بر سر تومانهآ اوزجند آمده ~~بوده، # ~~چند پاره دیه را تاراج کرده به مغولستان مراجعت نموده بود. امیرزاده ~~عمر شیخ هم # ~~از وسط راه با معدودی اندک ایلغار فرموده به هوس ملاقات شاهزادگان ~~فروراند، # ~~چنانکه از غایت تعجیل که داشت یک سواره به اندکان نزول کرد. از مقدم ~~مبارک # ~~حضرتش حزن و غم به عیش و نعم مبدل گردید و مملکت بهم برآمده قرار یافت. ~~و # ~~بعد از چند روز که بعضی از لشکرها برسید متوجه مغولستان شد و به انتقام ~~آن PageV01P262 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0284.jpg) # ~~حرکت قمرالدین، دود از دودمان الوس برآورد. عوض هر گوسفندی رمهای و به # ~~جای هر نفری قیتولی را به اسیری بیاورد.] # سلطان صاحبقران بعد از نزول به دارالسلطنهآ سمرقند انگیز طویهای بزرگ # ~~پیش گرفت و به جهت فرزندزادگان خود حرمهای مناسب در حباله آورد، و تا ~~قریب ms286 # ~~یک سال همهآ اوقات مبارک خود را به عیش و جرغالانک مصروف گردانید. ### | ذکر توجه # سلطان صاحبقران بار دیگر به فتح ممالک ایران # آن را یورش پنج ساله خوانند] # بعد از آنکه ایام تنعم امتداد یافت و مدت جرغالانک به اطناب کشید، سلطان # ~~صاحب قران [را] هوس یورش ایران زمین دامنگیر شد و در روز جمعه خامس عشر # ~~رجب سنهآ اربع و تسعین و سبع مایه (794 ه/ 1392 م) مطابق پیچین ییل به # ~~اختیاری سعد و طالعی مسعود سراپردهآ سفر به صوب ایران زمین بیرون برده ~~به # ~~دارالعلم بخارا نزول فرمود. روز یکشنبه غرهآ رجب مزاج مبارکش از تأثیر ~~هوا # ~~انحرافی یافت، و با وجود تب محرقی که داشت کوچ فرموده به جوی زرد نزول # ~~کرد. خواتین [حرم] حرمت و شاهزادگان مسند دولت حاضر شده اطبا در معالجه ~~ید # ~~بیضا و معجز موسی نمودن گرفتند. دست بذل، قفل چندین سالهآ خزاین را به ~~پنجهآ # ~~صدقات فروپیچید و کف علماء اسلام به کلید دعا بند فروبسته قضا را گشاد ~~داد. # ~~چون اثر صحت و شرهآ شفا در بشرهآ مباری ظاهر شدن گرفت، لشکر منقلای در # ~~حرکت آمد وروز چهارشنبه عشرین رجب المرجب حضرت سلطان صاحب قران # ~~نیز به مبارکی سوار گردید. حرمهای شریفه با سایر اغروق مصاحب حضرت # ~~سلطنت پناهی شاهرخی - خلدالله ملکه و سلطانه - بازگشت. # چون رایات نصرت شعار به حدود گرگان و طبرستان رسید، لشکرها را به سه # ~~فرقه تعیین فرمود که راه و ممر مازندران را از بیشه و جنگل پاک ~~گردانیده روان # ~~رضا به دست قضا داد و محکم بایستاد. سلطان صاحب قران، پیرک پادشاه بن ~~لقمان PageV01P263 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0285.jpg) # ~~پادشاه را با سایر دریانشینان از راه بحیره با کشتیها روانه گردانید تا ~~راه بحر بر ایشان # ~~ببستند، و خود با سایر لشکرها از سه جانب احاطت کردند. روز اول شهر بند ~~مهانه # ~~سر فتح شد. سید کمالالدین دست ضرورت از محاربه کشیده داشت و با فرزندان ms287 # ~~استقبال نمود، سلطان صاحب (قران] سادات را معاف داشت و سایر دیگر ~~سپاهیان # ~~را به قتل آورد. # چون زمستان آن سال را در قیشلاق مازندران به سعادت و کامرانی گذرانید روز # ~~پنج شنبه بیست وچهارم صفر تغاغوییل، موافق سنهآ خمس و تسعین و سبع مایه # ~~(795ه/ 1383 م) لشکر منکقلای را به صوب فارس متوجه گردانید؛ و جهانشاه # ~~جاکو و یادگار برلاس و شمسالدین عباس و اوچ قرابهادر را با ثلثان لشکر ~~در اغروق # ~~گذاشته خود با ثلثی دیگر ایلغار فرمود. شاه سوار عراقی در باب الجنة به ~~دست # ~~منکقلای منصوره گرفتار شد و ارتق شاه، سلطانیه را به طرح بریخت و ~~بگریخت. # ~~بعد از فتح آن مواضع از راه چمچمال عقدهای کردستان را یک یک فتح نموده # ~~متوجه بغداد شدند. شیخ علی بهادر در منکقلای بود در اثنای آن یورش بر ~~دست # ~~فدائی کشته شد. بعد از آن عنان عزیمت رایات نصرت شعار از راه همدان و ~~لرستان # ~~به صوب خوزستان انحراف یافت. # [و امیرزاده عمر شیخ از راه کوشک چوبان از قلعهآ گیو که از مضافات ولایت ~~قم # ~~است، گذر فرمود و به ضرب شمشیر آن قلعه را فتح کرد. و از آنجا قلاع ~~حراه و # ~~فراهان را یک یک فتح کرده به حضرت پیوست. و بار دیگر از خرم آباد جدا ~~گردید. # ~~قلعهآ مانکره و احشام اکثر لرستان را تاخت نمود و به حضرت پیوست. بعد ~~از آن # ~~امیرزاده عمر شیخ با لشکرهای برانکغار از راه حویزه تا ساحل جزایر ~~میگشود. # ~~سلطان غازی از راه دیگر شوشتر فتح میفرمود، تا دیگر بار در ظاهر شوشتر ~~با هم # ~~پیوستند.] # بعد از آن مسعود سربدال را در شوشتر بنشاند و عنان توجه به طرف فارس # ~~کشید. قلعهآ سفید را که همیشه محل اعتماد سلاطین فارس است و زین ~~العابدین بن # ~~شاه شجاع آنجا محبوس بود به دو روز فتح نموده، زین العابدین را مستخلص # ~~گردانید. چون نزول مبارک به ms288 جویم حومهآ شیراز اتفاق افتاد شاه منصور از ~~مقابله با # ~~لشکرها برسید و در موضعی که به گود پاتیله مشهور است کمین کرد. آن روز ~~قراول PageV01P264 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0286.jpg) # ~~لشکر که عثمان بن عباس بود، با قراولان یاغی بازخورد و کمین کرد. ~~فارسیان غافل # ~~بر سر کمینگاه رسیده پی تازه دیدند که آمده و بازگشته است، متحیر ~~فروماندند. # ~~عثمان کمین بگشاد و ایشان را براند، و چهار سوار سردار را دستگیر کرده ~~به حضرت # ~~آورد. معأمعا شاه منصور با قریب چهار هزار سوار مکمل مرتب خارا، روی ~~ناموس # ~~جوی که هریک را از اقلیمی گزیده بود، برسید و فی الحال خود را چون ~~شعلهآ آتش # ~~بر غول بزرگ زده چون سوزن از حریر و چون باد از آبگیر از و سط قلبگاه ~~به در رفت # ~~و به قفاء لشکر گردید و بایستاد. سلطان صاحب قران روی یاسال به طرف او # ~~گردانید و صفوف را به کیجیکهای محکم مستحکم کرد. بار دیگر شاه منصور ~~چون # ~~بلای ناگهان زمین و زمان را درنوردیده خود را به قلبگاه زد و مکابره ~~متوجه پای چتر # ~~و سایهآ علم خاص گردید چنانکه از سهم آن حمله علمدار پای از جای خطا ~~کرده # ~~تغییر مکان نمود. # سلطان صاحب قران درع توکل در بر و مغفر تولا بر سر ایستاده بود که منصور # ~~برسید و مطلوب خود را به کام دل بازیافت و به ضربی هرچه تمامتر دو طعن ~~تیغ # ~~بی دریغ بر ترک تارک مبارک فرود آورده با باد اسپ درگذشت اما یک سر موی ~~از # ~~اعضای حضرت سلطان صاحب قران متغیر نگردید. چون شاه منصور دید که # ~~منصوبهآ غول به فیل بند و فرزین بند محکم است و قوشونات بسیار در عرصهآ ~~میدان # ~~به عری شاه غازی مستحکماند رخ برگردانید و عنان اسپ به طرف غول ~~برانکغار # ~~منحرف کرد. باران شبه از ابر کمان به حیثیتی باران شد و تگرگ مرگ به ~~مثابهای از # ~~سر پیکان ms289 جگردوز فروبارید که فارسیان فارس را چون غربال درهم دوخت. شاه # ~~منصور بیچاره با وجود آن همه جهد و کوشش و کشش [جان از کشتی] اجل بیرون # ~~نبرد و هم در آن کشا کش به زخم پراکنده سرنهاد. سر نازنینش را از تن ~~نازپرورد جدا # ~~کرده به حضرت آوردند. لشکر جغطای قیهآ ظفر به قبهآ اخضر رسانیده بقیهآ ~~اسیران را # ~~نیز به یاساق سپردند. # روز دیگر که مطلع صبح صادق از افق مشرق دم صفا زد، سلطان صاحب قران بر # ~~در دروازهآ سلم فرود آمد و شیراز را در قبضهآ تصرف فروگرفت و سایر دیگر ~~نواحی # ~~بازگذارند، مجموع به درگاه آمدند. و در روز دوشنبه رابع عشرین جمادی ~~الاخر PageV01P265 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0287.jpg) # ~~محبوس گردیده بعد از آن یک هفته هدف شمشیر یاساق شدند و مملکت فارس و # ~~عراق عجم و خوزستان از ساحل دریای حبشه و زنگبار و از ناحیهآ عدن تا ~~ممالک # ~~خراسان و قندهار به امیرزاده عمر شیخ تعلق گرفت. ### | قصهآ توجه بغداد # و استخلاص و کیفیت فتح آن # بعد از آن روز جمعه خامس رجب المرجب سلطان صاحب قران از شیراز کوچ # ~~کرده از راه اصفهان و جربادقان روی به سلطانیه نهاد و آذربیجان را به ~~امیرزاده # ~~میرانشاه داد. بعد از چند روز که در آن حدود مراسم عیش و وظیفهآ ~~جرغالانک به # ~~تقدیم رسید از راه قلاغای متوجه دارالسلام بغداد شد. شیخ نورالدین ~~عبدالرحمن # ~~بغدادی که یکی از اقطاب عصر خود بود، به رسالت بیامد. سلطان صاحبقران # ~~مقدم بزرگوار آن بزرگ را گرامی داشته بازگردانید، و بر اثر ایلغار ~~فرموده با باد # ~~هم عنان روان شد. قدغهآ تعجیل به مثابهای بود که سواران دو اسپه به گرد ~~گرد بارگیر # ~~جهان گرد نمی رسیدند. # روز شنبه بیستم شوال آن سال علی الصباح به ظاهر بغداد رسید، و سلطان احمد # ~~از دروازهای دیگر خود را به شط زد و روی به بر عرب نهاد. بهادران بر ~~اثر او اسپ ms290 در # ~~آب رانده چون برق از دجله عبور کردند، و از جمله عثمان بن عباس و ایباج ~~اغلان و # ~~سید خواجه بن شیخ علی بهادر به تیکامیشی فرو راندند. سلطان احمد از ~~فرات # ~~عبور کرده جسر بریده بود. امرا لحظهای به جهت احتیاط گدار معطل شدند. ~~ناگاه # ~~چهار عدد کشتی بی خداوند به دست آمد و از آب بگذشتند. همهآ راه از ~~خزاین و # ~~نفایس مملو بود. امرا ملتفت نمیشدند و میراندند، تا در دشت کربلا با ~~چهل و پنج # ~~نفر سوار برسیدند. سلطان احمد از قریب دو هزار سوار که همراه داشت با ~~دویست # ~~نفر خود را بر امرا زد. چون اسپ ایشان از حرکت مانده بود پیاده شده دست ~~شبه بر # ~~ایشان داشتند. در اثنای آن کشش و کوشش سلطان احمد با عثمان بن عباس ~~مقابل # ~~شد و شمشیری بر دوش او فرود آورد، چنانکه یک دست او از کار بماند. با ~~وجود # ~~آن زخم دندان تحمل بر لب توکل فروبرد و سر از پی او نداشت تا تمامت ~~اغروق او PageV01P266 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0288.jpg) # ~~را بازگردانید. # بعد از آن سلطان صاحب قران متوجه فتح تکریت شد، و آن حصن حصین را از # ~~دست قطاع الطریق مستخلص گردانید. ### | ذکر توجه # سلطان صاحب قران به طرف دیار بکر # و کیفیت فتح آن بلاد # بعد از فتح بغداد سلطان صاحب قران ایلچیان به احضار سرداران بلاد دیاربکر ~~و # ~~سالاران تراکمهآ آق قوینلو و قراقوینلو و سایر دیگر ترکمانان روان ~~گردانید. بعضی # ~~[که] روی انقیاد به درگاه نهادند سیورغالات یافته ایل و الوس ایشان ~~مصون و # ~~محفوظ ماند، و جمعی که تمرد نمودند تدارک ایشان واجب دانسته، عثمان ~~عباس # ~~را به واسطهآ آن زخم در اغروق بگذاشت و لشکرها را به چند دفعه نامزد ~~قلاع کرد. و # ~~خود همچنان قلعهآ کرکوک را بستد و به راه الطون [کبروک] روی به موصل ~~نهاد. # ~~بزرگان ترکمان مثل جهانگیر و پیرعلی و قزل میرعلی [و یار ms291 علی] بن قرا ~~احمد با # ~~سایر دیگر سرداران به درگاه پیوستند. بعد از آن ایلهای قراقوینلو و ~~یغاج قبغلو را # ~~تاخت نموده به روحه نزول فرمود و بستد. بعد از نوزده روز سلطان ارزن ~~نیز به درگاه # ~~ملتجی شد. # چون یک دو کرت سلطان عیسی ماردینی دم انقیاد زده و خود را از آسیب لشکر # ~~جهانگشای خلاص داده و تخلف کرده بود، عنان عزیمت به جهت فتح آنجا # ~~معطوف شد. سلطان عیسی با پیشکشها در ثامن عشرین ربیع الاول آن سال به ~~درگاه # ~~آمد. جمعی [که] به جهت تغار و سودا و معامله به ماردین میرفتند ~~کوتوالان منع # ~~میکردند. و این جرأت ایشان به واسطهآ آن بود که سلطان عیسی با ایشان ~~قرار داده # ~~بود که قطعا اختیار قلعه از دست ندهند و به مکتوب و سخن او ملتفت ~~نشوند. چون # ~~به تسامع تحقیق این معنی معلوم شد سلطان صاحب قران، سلطان عیسی را مقید # ~~گردانیده از ظاهر ماردین کوچ فرمود. # ~~ناگاه در غرهآ طلوع صبح جمعه حادی عشر ربیع الآخر به یک بار طوفان باد ~~و برق PageV01P267 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0289.jpg) # ~~را بدان حال گریه آمد و صرصر عاد باد سرد از جگر برکشید، و به یک لحظه # ~~دریاهای آب شرقا و غربا روان شد و فضای آن صحرا تا پشت گاو و ماهی تر و ~~ترید # ~~گردید، چنانکه در آن سرزمین پای وهم را مجال گذار و سوار اندیشه را ~~امکان رفتار # ~~نبود. هر اسپی که قدم بر لای زدی از بالای سمکش بگذشتی، و هر شتری که ~~یک # ~~سر موی از جاده بیرون آمدی تا موی سر فرورفتی. هرکه صاحب صد اسپ یا # ~~مصاحب یک درازگوش بود مساوی الحال و متساوی المال شده مآل به آنجا کشید ~~که # ~~جز بر یک عصا دسترس نماند. بسی از سپاهیان جلد که اسپ گرانمایه را در ~~دل آن # ~~گل جگر گسل هشته داخل جمع قارون نوشتند و بسیار کس که بر امید ms292 تغییر ~~هوا و # ~~تبدیل بلا، خیمه بر کنار راه زده بودند که بر جای گذاشته از همه ~~بگذشتند. بیسراکان # ~~عبادهای را کوه کوهان بر کوههآ کول گران شده بود و بدویان کیانی زین ~~ساغری از # ~~کیمخت پشتهآ پشت به شکم آمده بود: ### | بیت: # چون گرفتاران تیه مصر در طوفان غم # عالمی را دست بر سر، پای درگل مانده بود # ~~القصه، به هر وجه که بود افتان و خیزان خود را به ساحل سلامت رسانیدند. # ذ کر کیفیت حال امیرزاده عمر شیخ # در مملکت فارس و شهادت یافتن # بعد از آن که حضرت سلطان صاحب قران، امیرزاده عمر شیخ را در فارس بنشاند # ~~و خود به مبارکی متوجه دارالسلام بغداد شد، امیرزاده عمر شیخ آن ممالک ~~را ضبط # ~~نموده به محاصرهآ قلعهآ سیرجان متوجه شد [...] تا اغروق و فرزندان به ~~فارس آیند. # ~~چون ایلچی برفت و آغایان و فرزندان امیرزاده عمر شیخ را کوچانیده متوجه ~~فارس # ~~شد. چون امیرزاده عمر شیخ خبر وصول فرزندان شنید معاملهآ سیرجان را به ~~شاهان # ~~سیستان و ایدکو کرمان گذاشته متوجه فارس شد. چون به فارس رسید ایلچی از # ~~حضرت سلطان صاحب قران رسید که امیرزاده عمر شیخ متوجه اردوی اعلی شود. PageV01P268 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0290.jpg) # ~~امیرزاده اسکندر را در فارس گذاشته متوجه اردو شد و کوچ بر کوچ به ~~تعجیل تمام # ~~روانه گردید. # چون به نواحی کردستان رسیدند جمعی از سپاهیان آمدند و تقریر کردند که # ~~کلاتهآ خرماتو نام تغار نمی دهند و حکم نمیشنوند. امیرزاده عمر شیخ کس ~~فرستاد # ~~که کو توال آن قلعه حاضر شود، نیامد. بعد از آن خود سوار شد و روی بر ~~آن صوب # ~~نهاد. چون نزدیک رسید رعایای آنجا را وهم مستولی شد، از بیم جان دست به # ~~سنگ و تیر کردند. امیرزاده عمر شیخ تساهل انکار کرد، و سپر در سر گرفته ~~به خود # ~~نزدیک بارو رفت که مگر نصیحت، ایشان را از آن جهل مرکب باز آورد. ناگاه ~~تیر ms293 بلا # ~~از کمان قضا گشاد یافت و به سر آن شیر ژیان آمده به همان یک زخم هایل ~~هالک # ~~بپیچید و بر خود یکی آه کرد و از کار جهان دست کوتاه کرد. فریاد از ~~بهادران سپاه و # ~~دلاوران درگاه برآمد و به یک حمله آن خرابه را با خاک یکسان کردند. بعد ~~از آن یکی # ~~را به تعجیل روانهآ اردوی اعلی گردانیدند که خبر آن واقعه به حضرت ~~رساند؛ و # ~~استخوان امیرزادهآ عمر شیخ را به دارالملک فارس آوردند. # این خبر در ظاهر ماردین به حضرت سلطان صاحبقران رسانیدند. حضرت # ~~سلطان صاحبقران از این واقعه بسیار متألم شد و شرط عزا به جای آورد. ~~بعد از آن # ~~اوچ قرا را به فارس پیش فرزندان امیرزادهآ مرحوم فرستاده، خود نیز ~~عزیمت شام # ~~فسخ کرده به فتح بلاد جزیره مشغول شد. و در موصل قرلتای بزرگ فرمود و ~~دیگر # ~~بار متوجه ماردین شد و احاطه کرده فرود آمدند. روز دیگر که خروش خروس ~~صبح # ~~با نالهآ نای نوبت هم آواز شد و غلغلهآ کورکهآ جنگ، خفتگان خواب غفلت ~~را بیدار # ~~کرد هر کس از مورچال خود روی به جنگ نهادند. چون گلبانگ قیه و صفیر ~~نفیر در # ~~دامن آن کوه پرشکوه بپیچید اهل شهر بند رخت به قلعهآ کوه کشیدند. بسیار ~~کس در # ~~همان یک حمله به خرج رفت. سلطان عیسی بعد از خراب البصره شفیعان # ~~برانگیخت وکرم حضرت سلطان صاحبقران را عذرخواه خود گردانید، و به # ~~خلعت عفو سرافراز گشت. # بعد از آن رایات نصرت شعار شهر آمد را فتح کرده قلعهآ قراجه قیای را نیز # ~~بگشود. و چون قرایوسف پناه به کوههای سخت برده بود سلطان صاحبقران، # ~~جهانشاه بهادر و برهان اغلان و ایباج اغلان را با لشکری چند بر سر او ~~فرستاد و PageV01P269 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0291.jpg) # ~~کیجیکهآ ایشان امیرزاده میرانشاه را نیز فرستاد، و خود عنان عزیمت به ~~طرف اخلاط # ~~کشید، و در راه قلعهآ آیدین را نیز بستد. ms294 و امیر طهرتن ارزنجانی در آن ~~مرحله به # ~~حضرت پیوست. بعد از آن به محاصرهآ اونیک1 متوجه شد. مصربن قرا احمد ~~ترکمان # ~~در آن حصن حصین متحصن بود، و بر اعتماد حصانت آن سر طغیان برافراشت. ~~بعد # ~~از آنک قریب یک ماه قتل و کشش بسیار بین الجانبین واقع شد بعد از ~~اضطرار قلعه # ~~بسپرد. # بعد از آن بندگی حضرت اعلی خاقانی خلافت پناهی کشورگشائی معین الدنیا و # ~~الدین شاهرخ بهادر - خلدالله ملکه و سلطانه -را به حکومت توران زمین ~~بازگردانید. # ~~چون بندگی حضرت به مبارکی و طالع سعد بر سریر تخت ماوراءالنهر متمکن شد # ~~اعدای ممالک مثل قمرالدین و غیره که طالب فرصت میبودند، به تصور آنکه ~~چون # ~~حضرت سلطان صاحبقران عنان عزیمت به طرف ایران زمین گردانید ایشان # ~~غنیمت شمرده از گوشهآ کنارها دزدی و خرابی بنیاد کنند، چون معلوم کردند ~~که # ~~بخت آن ممالک به قدوم مبارک بندگی حضرت مشرف و مزین شد بی قرار قدم ~~فرار # ~~در صحرای فنا نهادند، همچو بنات النعش پراکنده شدند. # ذکر توجه سلطان صاحب قران # کرت دوم به فتح ممالک دشت قبچاق # چون خبر ضبط ممالک ماوراءالنهر حسب المفصل به حضرت سلطان # ~~صاحب قران برسید مطمئن القلب ومتسلی الخاطر به فتح بلاد ربع شمال متوجه # ~~شد. و نخست شمس الدین المالغی را به رسالت فرستاد و از عاقبت وخیم ~~مخالفت # ~~تنبیه فرموده حقوق قدیم را به یاد داد. توقتامیش کعبتین دغا در طاس وغا ~~انداخت # ~~و نرد نبرد فروچید. شمسالدین معلوم کرد که ایام دولت توقتامیش به لیالی ~~نکبت # ~~مبدل گردیده است. دم درکشید و چون رخصت یافت فی الحال مراجعت کرد. # ~~سلطان صاحبقران چون از دربند باب الابواب گذر فرمود و ایل و الوس قیتاق ~~را PageV01P270 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0292.jpg) # ~~پایمال جرگهآ بزرگ گردانید، در اثنای این حال ایلچی توقتامیش که متوجه ~~حضرت # ~~بود غلبهآ سواد لشکر دیده بی آنکه ملاقات کند هم از راه گریخت و باز ~~گردید. # توقتامیش چون از ms295 نزول بلای ناگهان و وصول قضای آسمان خبر یافت قازانچی # ~~را با لشکر منکقلای به محافظت گدار رودخانهآ قویسوی فرستاد. سلطان # ~~صاحبقران به نفس مبارک خود ایلغار نموده به شبگیر براند و در مقدمهآ ~~طلوع # ~~صبح بر سر قزانچی رسید. قزانچی عنان عزیمت از ممر بلا بتافت و رخت جان ~~به # ~~ساحل سلامت کشید. بعد از آن توقتامیش در کنار رودخانهآ ترک، برگ مرگ ~~ساخته # ~~مترصد جنگ بنشست. چون سواد رایات نصرت شعار از فضای صحرا پیداگردید، # ~~توقتامیش از هول آن به قفا نشست. سلطان صاحبقران بعد از عبور خبر یافت ~~که # ~~توقتامیش در کنار آب قورای به جمع کردن لشکر مشغول است. # قضا را عساکر منصوره را از بی قوتی، قوت فوت شده بود. به جهت مصلحت # ~~آزوقهآ لشکر بالارویهآ رودخانه روی به ولایت جولات نهادند. ناگاه از ~~کندلان کوه تا # ~~کوه سواد یاسال توقتامیش پیدا شد. به ضرورت سلطان صاحب قران نیز روی ~~نوره # ~~متوجه تنورهآ آن یاسال کرده بیست و هفت قشون به جهت کوماک جداگردانید. ~~ناگاه # ~~از قنبل جوانکغار خبر آوردند که کناچه اوغلان و ابرک بارک اغلان و] ~~اقطا و داود # ~~صوفی واوتورکه محمد از اوج برانکغار یاغی جدا شدهاند، کیفیت انگیز ~~ایشان # ~~معلوم نیست. سلطان صاحب قران با آن بیست و هفت قشون روی به مقابلهآ ~~ایشان # ~~نهاد. چون یاغی دید که آن شعبده ظاهر شد و منصوبه درنگرفت بازپس گشتند. ~~بعد # ~~از آن از قشونات بیست و هفت گانه دلاوران نامجوی روی به غول یاغی نهاده # ~~نزدیک رفتند. هراولان یاغی حمله کردند و آن جماعت را تا کیجیکه ~~براندند. شیخ # ~~نورالدین فدایانه از اسپ فروجست و به ضرب شمشیر راه بر بهادران اوزبک # ~~بگرفت. چون آن حرکت بدیهی او پسندیده نمود دیگر امرا نیز موافقت کردند ~~تا # ~~تهور اوزبکان از صدمهآ پیکان سندان شکاف فرو شکست. # بعد از آن غول بزرگ به تأیید دولت و تمهید نصرت، کوس و کورکه را در زلزله ms296 # ~~آورده به حرکت آمد. هرچند که سرداران دشت قبجاق و بهادران لشکر توقماق # ~~پشت در پشت حملههای درشت میآوردند آن عقده گشاد نیافت. در اثنای این # ~~مقاتله و محاربه جوانکغار دشمن از مقابلهآ غنیم انهزام یافت و تومانهای ~~قنبل و PageV01P271 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0293.jpg) # ~~مونچی برانکغار حلقهآ [احاطه در حلق یاسال غول تنگ کردن گرفت. خیره ~~رویان # ~~آهنین دل پولاد قیای جغطای، پای توکل بر زمین تحمل ستون کرده کوشش # ~~مینمودند] که نهیب ایشان شکیب از دل دشمن میگسیخت. بعد از آنکه نکبت # ~~یأس به خاطر مخالفان مستولی شد و داغ ناامیدی روی امید ایشان را سیاه ~~گردانید # ~~توقتامیش تازیانهآ حرمان بر اسپ فرارگرم کرد واهالی آن الوس معموره را ~~به دم # ~~شمشیر دلیران جغطای سپرده خود را به کنار سلامت افکند. # سلطان صاحبقران به نفس مبارک خود روی به تکامیشی نهاد و در کنار # ~~رودخانه ایتل مجموع الوس اوزبک را به زیر دست و پای فروگرفت. بعد از آن # ~~لشکرهای ایلغار بر یمین و یسار آن دشت متفرق شده تمامت بلاد روس و خزر ~~که # ~~در ممر واقع بود عالیها سافلها کردند. همچنین هر فوجی که روی به طرفی ~~مینهاد # ~~رطب و یابس را چون شعلهآ آتش که در بیشهای افتد تار و مار گردانیده ~~مراجعت # ~~مینمود. از کثرت غنایم و بسیاری کرانات که به دست آمده بود و رانده ~~بودند ساحهآ # ~~آن صحرا بزرگ به یورت لشکر وفا نمیکرد. # بعد از آنکه زمستان آن سال هم در آن نواحی به جهت قیشلاق یورت مناسب # ~~یراق دیدند و مدت قیشلاق در آن محل به خرمی و فیروزی برآمد جرگهآ ~~مراجعت را # ~~به عرض چهل فرسنگ بکشید، و ایل ماموقتو و غازی قومق و بالغجی را در زیر # ~~دست و پای گرفته حاجی ترخان و سرای برکه و سایر دیگر شهر و ولایت و ایل ~~و # ~~الوس را ضبط نموده می آمدند. ناگاه در میان راه شوخال مجوسی با اقوام ~~غازی # ~~قومق ms297 متفق شده ناخبر تاخت به کنارهآ کرانات اردو آوردند. سلطان ~~صاحبقران با # ~~پانصد سوار که در ملازمت رکاب همایون بودند بر سر ایشان رفت و شوخال ~~راکشته # ~~و دیگران را بسته به حضرت آوردند. سلطان صاحب قران مثال داد تا غازیان # ~~قوموقی را به انواع نوازش ایمن گردانیده، مجوسان را به تمام هدف شمشیر ~~قهر # ~~گردانیدند. در آن یورش مبارک مجموع طوایف البرزکوه را برحسب دلخواه ضبط # ~~نموده دل از فتح آن نواحی بالکلی جمع گردانید و از در بند بابالابواب ~~گذشته به # ~~شروانات نزول فرمود. # پیش از وصول مبارک، امیرزاده پیرمحمد را به شیراز بازگردانیده بود. قضا ~~را # ~~مجهولی چند بعد از نزول او به دارالملک، دارالعبادهآ [یزد] را به دست ~~فروگرفتند و PageV01P272 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0294.jpg) # ~~او به محاصرهآ آنجا متوجه شد. چون حصانت آن حصن حصین نه در آن نصاب بود # ~~که به سعی او فتح شود، سلطان صاحبقران، امیرزاده پیر محمد بن امیرزاده # ~~جهانگیر و اسکندر شیخی و ارغون شاه را با جمعی از امرا نامزد آن فتح ~~گردانید. # ~~بعد از آنکه شش ماه از مدت محاصره بگذشت و در یزد بالکلی قوت فوت شد، ~~آن # ~~متمردان خود را بیرون افکندند و دارالعباده از شر ایشان پاک گردید. بعد ~~از آن # ~~سلطان صاحب قران عنان ایلغار به دست تعجیل سپرده متوجه دارالسلطنهآ ~~سمرقند # ~~شد. # ذکر [توجه] سلطان صاحب قران ### | به فتح بلاد هند # چون از آن سفر مبارک به سریر سرور خود نزول کرد، بر آیینی که مقرر بود در # ~~جلگهآ کان کل فرود آمد و چندگاه به عیش و جرغالانک مشغول گردیده بعد از ~~آن به # ~~عزیمت فتح بلاد هند توجه نمود. در اثنای این حال اعلام کردند که جمعی ~~از # ~~مجوسان که به سیاه پوش موسوماند به حدود پنجاب متوطن شده اهالی آن ~~ناحیه # ~~را به تنگ آوردهاند. سلطان صاحب قران دفع ایشان را اهم مهمات دانسته ~~امیرزاده # ~~رستم و برهان اغلان را با جمعی امرا ms298 به دفع ایشان فرستاد. ایشان به ~~واسطهآ آنکه # ~~طریقهآ حزم را رعایت نکردند چشم زخمی رسید و منهزم بازگردیدند. بعد از ~~آن # ~~خود به نفس مبارک متوجه شد. قضا را درههای سخت و کمرهای درشت و # ~~گریوهای بلند و راههای تنگ پرخرسنگ دشخوار گذار ناهموار داشت. بعد از ~~آنکه # ~~آن همه را قطع فرمود به محلی رسید که درهای پربرف واقع شده، چنانک از ~~اول # ~~آفرینش عالم تا آن دم هیچ آفریده بر آن ممر اطلاع نداشت. سلطان صاحب ~~قران # ~~بفرمود تا آن برف را موازی پنج تیر پرتاب نغم زدند و نخست به جهت ~~استحکام # ~~محل پای محکم شد، تا بهادران دامن جهاد بر کمر جهد محکم کرده پیاده از ~~آن # ~~حفره به اندرون رفتند. سلطان صاحب قران نیز به موافقت مجاهدان آن ~~مجاهده را # ~~به جان خریداری کرده به تخته و طناب در آن حفره فروشد. PageV01P273 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0295.jpg) # قضا را در پای قلعهآ کتوره رودخانهای بود که قلههای کوه را از پای ~~میافکند و # ~~پیل منگلوسی را گذار نمی داد. سلطان صاحب قران بفرمود تا غراره و ~~شلیطهآ بارها # ~~را پرسنگ گردانیده به ترتیب در آن رودخانهآ خونخوار می چیدند، تا چنان ~~شد که # ~~قابل جسر بستن گردید. در حالت این عمل سیاه پوشان دست سنگ و تیر بر ~~لشکر # ~~اسلام داشتند، چنانکه تا یک روز و دو شب که آن جسر بسته شد قریب هزار ~~کس # ~~مقتول و مجروح گشت. بعد از آن دلیران پولادپوش چون کوه آهن از چهار طرف ~~آن # ~~قلعهآ بلند محیط شده روی به بالا نهادند. شعف ناموس اسلام و تعصب ننگ و ~~نام تا # ~~حدی بر ایشان مستولی شده بود که برگ سر و بیم جان نداشتند. قوت دین ~~احمدی # ~~و شوکت دولت محمدی مدد کرد و غازیان یکدل یک جهت خود را به سر آن کوه ~~پر # ~~شکوه رسانیدند. چون کفار را معلوم شد که به جنگ میسر نخواهد گشت فریاد ms299 # ~~الامان برآورده سخن صلح در میان آوردن گرفتند. در اثنای آن تردد پرچم ~~بیرق # ~~دولت و سنجق سعادت با اوج ملجاور مساوی شد و قیهآ مجاهدان با قلهآ کوه ~~هم آواز # ~~گشت. بعد از آن به یک طرفة العین همه را دست بسته به حضرت آوردند. بعد ~~از آن # ~~یاساق بزرگ نفاذ یافت که بی محابا مجموع ایشان را از اوج آن شاهق به ~~حضیض # ~~جهنم فروافکندند و شر ایشان از سر مسلمانان دفع گردید. # و از آنجا بندگی حضرت خلافت پناهی کشورگشائی معینالدنیا و الدین شاهرخ # ~~بهادر به حکومت هرات و خراسان و مازندران و تمامی آن ممالک را تعیین ~~فرمود و # ~~رخصت مراجعت فرمود. # رایات نصرت شعار را به صوب دهلی حرکت داد. در راه چند قلعهآ سخت، مثل # ~~تورونبای و دیبالپور1 که بر ممر واقع بود فتح فرموده، رودخانهآ سند را ~~جسر ببست و # ~~بگذشت. و از آنجا به سر قلعهآ پتنهیر2 گذار فرموده آن قلعه را نیز ~~مستخلص گردانید # ~~و سمانه و پانیپت را استخلاص فرموده از رودخانهآ جادون بگذشت و قلعهآ # ~~سرستی و حصار لونی را نیز بگشود. سلطان صاحب قران از آنجا با قریب سه ~~هزار # ~~سوار به اسم تفرج تا نزدیک دروازهآ دلی برفت. ملوی دهلوی بی التفاتانه ~~با مجموع # ~~خیول و فیول از دروازهها بیرون آمد. قضا را سهم و صلابت پیلان جنگی در ~~میان # ~~الوس جغطای نه چندان شهرت [داشت] که به وصف راست آید. سلطان ~~PageV01P274 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0296.jpg) # ~~صاحب قران به واسطهآ قلت عدد، عنان مراجعت بازپس کشید. هندوان به تصور # ~~آنکه مگر سهمی از ایشان یافته مراجعت میکنند تا قریب دو سه فرسنگ خود ~~را به # ~~صحرا کشیده میدانداریها کرده بازگشتند. # از مراجعت سلطان صاحبقران اردوئی بدان عظمت در گفت و گوی افتادند. # ~~هند وان محبوس که قریب پنجاه تومان بلکه بیشتر در خم خام قید مقید و ~~محبوس # ~~بودند، به یک بار غلبهای عام کرده در آن شدند که ms300 فتنهای انگیزند. حضرت ~~سلطان # ~~صاحب قران از سر قهر فرمان فرمود تا مجموع ایشان را به یاساق رسانیدند. # روز دیگر علی الصباح کورکهآ کوچ در غرینش آمد و صفوف نوره تعبیه شد و به # ~~یاسال در پای قصر جهان پناه نزول اتفاق افتاد. و روز دیگر که غرهآ غرای ~~مصباح # ~~صبح از مندیل قندیل مشرق اشراق کرد و روز عالم افروز کعبتین زرین ~~خورشید را در # ~~طاس فیروزهآ فلک مهره باز بغلطانید و دست زمانه عنان بهادران میدان ~~مبارزت را به # ~~پنجهآ قضا و قدر همدست کرد، خروش برغو و کورکهآ مصاف جگربند کوه قاف را # ~~شکاف کردن گرفت و غلغلهآ غرینش نام آوران زمین و زمان را به جنبش ~~درآورد. # ~~ملوی دهلوی به تصور دی روز فیلان جنگی را در برگستوان هندی مغرق کرده ~~با # ~~مجموع سوار و پیاده صفوف میمنه و میسره و قلب و جناح را ترتیب نمود و ~~در # ~~مقابل لشکر جرار بایستاد. # ~~نخست به سبب هیبت پیلان دیو پیکر عفریت منظر، بهادران لشکر متفکر # ~~می بودند، ناگاه طلیعهآ اختر ظفر از مشرق اقبال طالع شد و نهنگان شیردل ~~به یک # ~~هوی ترکانه غارت غور در صف هندوستانیان افکنده دمار از ایشان برآوردند ~~و پیلان # ~~بدان عظمت را با پیل تنان دهلوی به پی سپر بادپایان مغولی کردند و به ~~یک # ~~طرفة العین فضای آن صحرا از مقتول و مجروح سرخ و سیاه شد. ملو قلب ~~شکسته و # ~~جناح گسسته را بر جای گذاشته روی هزیمت به طرف لکنوت نهاد. اصول و ~~اهالی # ~~دلی صنادیق مصاحف و اعلام اسلام را به استقبال رایات ظفر نگار بیرون ~~آورده # ~~روی تضرع و زاری بر زمین فرمانبرداری نهادند. سلطان صاحب قران ترحم ~~فرمود، # ~~بیش از نعل بهائی علی الرسم از ایشان مطالبت نکرد. بعد از آن جمعی از ~~بهادران را # ~~تا کنار رودخانهآ گنگ بر اثر ملو فرستاد. # ~~و چون برحسب دلخواه مآل آن فتح گرامی به خیر انجامید، ms301 مدخرات خزاین و ~~PageV01P275 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0297.jpg) # ~~مرصعات دفاین چندین ساله را بر پشت پیلان محمودی به صوب سمرقند کشید و # ~~از آن وجه حلال، بنیاد مسجد جامع بزرگ که در آنجاست انشاء فرمود. و بر ~~پشت # ~~آن پیلان سنگهای تراشیده کشیده سطح و نطع آن عمارت را مجموع از سنگ ~~رخام # ~~مرتب گردانید. ### | ذکر توجه # سلطان صاحب قران به طرف شام و روم # که به یورش هفت ساله مشهور است # در آن حین که رایات ظفر نگار به فتح بلاد هند مشغول بود امیرزاده ~~میرانشاه در # ~~حین آنکه به بذل و سخاوت شهرت عام یافته سرداران دور و نزدیک را خاص # ~~الخاص خود گردانیده بود، ناگاه به جهت دفع ملال در جلگهآ مرند به شکار ~~مشغول # ~~شد. در اثنای قمرغه، قوچی سنگین را به هوای دست از زمین بربود و ~~میخواست # ~~که بر قربوس زین بدارد. اسپ از تندی رم خورد و او با آن قوچ بر زمین ~~آمد وتا # ~~قریب چهار ساعت بیهوش بیفتاد. طبیبی تبریزی در معالجه خیانت کرد1. چون ~~بهتر # ~~شد، در موسم تموزهوس یورش بغداد کرد، و چون برسید بی آنکه یک شب توقف # ~~نماید مراجعت نموده همهآ راه در آن هوای گرم به شرب عرق مداومت کردن ~~گرفت. # ~~این شیوه نیز مدد علت شد و دست به قتل بیگناهان برآورد. ناگاه بی جهتی ~~یکی را # ~~که قابل هزار تربیت بود گردن میزد و دم دیگر بی سببی آن را که هزار ~~وصله # ~~می بایست کرد به افراط انعام غنی و مستغنی میگردانید. # چون آوازهٔ‌ این حرکت انتشار یافت فتنههای گوناگون از هر طرف سر برزد و # ~~دشمنان مملکت به دوستکامی سرافراز گشتن گرفتند. از جمله سید علی شکی بر # ~~سر النجق آمد و طاهر بن احمد را از قید آن حصار خلاص داده محاصران را ~~تار و مار # ~~گردانید، و آن قلعه را که از غایت غلا به قلع نزدیک رسیده بود، از ~~انواع ذخایر مملو ms302 # ~~گردانیده، مستحفظان تازه زور بنشاند. [و] امیرزاده میرانشاه از انفعال ~~این حرکت PageV01P276 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0298.jpg) # ~~چون گرگ دیوانه پنجهآ قصد و دندان کینه با همه کس تیز کرد، تا جمعی از ~~معتمدان # ~~را [به تهمت سریره حرم خود را] نیست و نابود ساخت و امید واران قدیمهآ ~~خود را # ~~به واسطهآ آن، مقطوع الطمع گردانید. بعد از این [همه افساد آن سریره ~~میرانشاه # ~~بیچاره را چون نقطه محبوس دایرهآ انواع طعن گذاشته با باد هم عنان] با ~~جمعی [از] # ~~مفسدان [متوجه سمرقند شد و به تقویت حمایت پسر شوهر خود را به بغی متهم # ~~ساخت. سلطان غازی دانست که اگر توقف را مجال دهد معاملهآ آذربایجان به # ~~درازی خواهد کشید.] فی الحال خیام سفر بیرون زد و به بولجار تعجیل ~~لشکرها را # ~~جمع گردانیده روی به صوب آذربایجان نهاد. # قدغهآ یورش به حیثیتی بود که اکثر لشکر در آن سفر نان از بغل میخوردند و ~~به # ~~جز دیگ دست، دست هیچ کس به دیگ آش نمیرسید. چون به منزل صاین قلعه # ~~نزول افتاد، امیرزاده میرانشاه بدان نازنینی به حالتی به استقبال آمد ~~که دیدهآ بصیرت # ~~اولی الابصار از اعتبار آن تاریک شد. سلطان صاحبقران چون او را بدان ~~مرتبه # ~~خراب و بی آب دید دست حسرت بر سر زد و آب تأسف در دیده گردانید، اما ~~چون # ~~عنان اختیار از دست رفته بود چاره نداشت. بعد از آنکه در قیشلاق قراباغ ~~یورت # ~~زمستانگاه معین شد، سلطان صاحبقران هم در اوان شدت برد روی به غزات # ~~گرجستان نهاد و تا قلعهآ قراقلقانلو و درهآ خمشا و کوری [لوری] تاخت ~~فرموده # ~~بازگردید. # چون [فصل] بهار، نگارستان گرجستان را در کسوت سندس و استبرق مستغرق # ~~گردانید و داوج معلم کوهها را به طراز لاله بپیراست، سلطان صاحبقران ~~کرت # ~~دیگر عزم آن یورش را مصمم ساخته تا ابتدای ابخاز تاخت فرمود. اگرچه ملک ~~گرج # ~~رغبتی تمام به اطاعت و انقیاد داشت، اما از قضیهآ آنکه ms303 مبادا مسلمان ~~شود تمرد # ~~مینمود. به واسطهآ این لج مجموع تومانات گرج به خرج رفت. # بعد از آن حضرت سلطان صاحبقران را داعیهآ یورش شام دامنگیر شد و در # ~~دوازدهم ماه شعبان سنهآ اثنی و ثمان مایه (802 ه/ 1400 م) از بیلقان ~~متوجه ارز # ~~روم و ارزنگان گردید. احمد به اتفاق قرایوسف از بغداد با ایل و الوس ~~خود روی به # ~~روم نهاده به سیواس رسیده بود، خبر وصول حضرت سلطان صاحبقران بشنود. # ~~فی الحال به تاخت و تعجیل تمام خود را از آن مضیق بیرون انداخت. سلطان ~~PageV01P277 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0299.jpg) # ~~صاحب قران در بیست و پنجم ذی الحجه به ظاهر سیواس نزول فرمود. اهل قلعه # ~~چه به اعتماد آن حصن حصین و چه به امید مدد یلدرم بایزید خود را محکم ~~کرده به # ~~جنگ بایستادند. بعد از آنکه آتش جنگ مشتعل شد و دود فتنه به گردون رسید # ~~سلطان صاحبقران نیز همگی همت خود را مصروف آن ساخت که تا فتح نکند # ~~دست باز ندارد، چنانکه به نفس خود کیجامیشی کرده مجموع امرا و ارکان ~~دولت را # ~~شب و روز به کار نغم و انباشتن خندق بازداشت. پنجم ماه محرم سنهآ ثلاث ~~و # ~~ثمان مایه (803 ه/ 1400 م) سیواس را مستخلص گردانید و مجموع سپاهیان را # ~~زنده زنده در چاه نهاده به خاک بیانباشت؛ و تمامت شهر را به پایمال ~~سیاست عالیها # ~~سافلها گردانید. و در بیست و پنج محرم ملاطیه را نیز فتح فرمود. # بعد از آن روی به صوب حلب نهاد و تیمورتاش که والی حلب بود، قراولان # ~~بیرون فرستاده خود نیز در ظاهر شهر لشکرگاه زده بود. قراولان عساکر ~~منصوره با # ~~قراولان او مصاف دادند و تا در حلب ایشان را به زیر دست و پای گرفته ~~فرو # ~~می آوردند و میکشتند، تا حدی که بیش از معدودی اندک از ایشان خلاص نشد. # ~~روز دیگر تمورتاش به هوس مقابله یاسال کرده بیرون آمد و مصاف ms304 داد. هنوز ~~لشکر # ~~منکقلای حمله ناکرده عنان ریز راه گریز پیش گرفت. صدمهآ حملهآ جغطای ~~هیبتی در # ~~خاطر ایشان نشانده بود که از غایت ترس مرد بر سر مرد می افتاد تا بی ~~مبالغه از کشته # ~~پشتهای بزرگ شد و خندق مالامال گردید. بعد از آن تمورتاش به قلعه ~~گریخت. و # ~~روز سه شنبه یازده صفر قلعه نیز فتح شد و او مقید گشت. # بعد از آن بلاد و قلاعی که در ممر واقع بود مثل حما و سلیمه و حمص و ~~بعلبک # ~~مجموع بیزحمتی فتح میشد. فرج بن برقوق با لشکرهای مصر و شام در ظاهر # ~~محروسهآ دمشق نزول کرده بود. سلطان صاحب قران روز شنبه بیست و چهارم ~~صفر # ~~به دو فرسنگی شهر نزول کرد. قضا را سلطان حسین بن محمد بیک بن موسی که # ~~دخترزادهآ حضرت سلطان صاحب قران بود، بی سببی و جهتی از غایت مستی سوار # ~~شد و مکابرة به لشکر شام پیوست. فرج بن برقوق مقدم او را گرامی داشت و # ~~فی الحال اقطاعات و جامگیهای فاخر تعیین ا[نمود]. چون خیال شراب از سر # ~~سلطان حسین رفت و خود را در میان لشکر بیگانه دید دست تأسف به دندان ~~گرفت # ~~و به فکر مخلص خود مشغول شد. چون در هنگام ملاقات، فرج از او کیفیت ~~اوضاع PageV01P278 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0300.jpg) # ~~لشکر جغطای بازپرسید سلطان حسین گفت که: اگر ده هزار سوار مصاحب من ~~باشد # ~~جواب این لشکر بدهم. فرج بن برقوق آن سخن او را عین صدق تصور کرده روز # ~~دیگر با قریب پنجاه هزار سوار مرکب مسلح از اجناد شام و مصر یاسال کرده ~~بیرون # ~~آمد. # قضا را سلطان صاحب قران به جهت مصلحت علف کوچ فرموده متوجه حومهآ # ~~غوطه بود که قراولان جوانکغار از کیفیت حرکت یاغی اعلام کردند. سلطان # ~~صاحب قران با لشکرهای سوار از اغروق جدا شده بر طول راه مقابل دشمن ~~یاسال # ~~کرده بایستادند. جندیان شام نیز نیزه در نیزه بافته ms305 سپر در سپر کشیده ~~فوج فوج # ~~همچو دریای پر موج از کمینها به در آمدند. بهادران جغطای به جهت ~~استحکام # ~~یاسال عنان در عنان خود را محکم کرده دست به تیر [و] کمان بردند. در یک ~~لحظه # ~~آتش کارزار چنان برافروخت که دود از دودمانها برآمد. هرکس با غنیم خود ~~به جان # ~~کوشیده به دست و دندان سعی مینمودند که به یک ناگاه سلطان حسین با قریب # ~~هزار سوار خود را از قلبگاه دشمن بر وسط غول بزرگ زد. از آن همه اجناد ~~یکی را # ~~عرصهآ آن نبود که به هم پائی او تا محل موعد برسد، از آنکه بعضی در سر ~~تیر افتاده # ~~و بعضی پیش از آنکه تیر بدیشان رسد به قفا گریخته بودند. سلطان حسین یک # ~~سواره در میان صد هزار شمشیر و چماق معطل فروماند؛ بیچاره عنانگیر به ~~حضرت # ~~آوردند. لشکر شام چون استیلای جغطای را به حیثیتی که در تصور ایشان ~~نبود # ~~مشاهده کردند سر خجالت در پیش افکنده روی گریز به راه نهادند. # سلطان صاحب قران شاهزادگان را با امرا و جمهور لشکرها به تیکامیشی ~~فرستاد، # ~~تا به ناحیهآ قدس شریف ایشان را پیش انداخته یک یک فرومی آوردند، تا ~~فرج بن # ~~برقوق با معدودی اندک خلاص یافت. چون سلطان صاحب قران شهر دمشق را فتح # ~~فرمود، یزدگرد که کوتوال قلعه بود، دوال تمرد بر نقارهآ طغیان زده به ~~اعتماد حصانت # ~~آن حصن حصین به جنگ بایستاد. سلطان صاحب قران بفرمود تا لشکرها اطراف و # ~~جوانب قلعه را به چپر و ملجاور احاطه کرده به حفر نغم و ارتفاع منجنیق ~~مشغول # ~~شدند. قضا را برجی به غایت عالی بر رکن دروازه واقع بود. علی تاج ~~سیستانی و # ~~شاه سلیمان خراسانی با جمعی از سرداران سیستان و خراسان، نغم در پای آن ~~برج # ~~افکنده تمامت شاه دیوار را بر سر بیل پایهها معلق کرده بودند. پیش از ~~آنکه نفت و PageV01P279 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0301.jpg) # ~~آتش بکار برند ms306 به یک ناگاه بافتمان و دوزمان خشتها گبری منشق شد و به ~~یک بار بر # ~~سر ایشان فروریخت. قریب صد نفر مرد از کارکن و کارفرمای و سردار و پای ~~کار در # ~~زیر آن برج خرد شد. اما امیر یزدگرد از هول آن برج بر خود بلرزید و ~~فریاد الامان # ~~برآورده بیرون آمد. سلطان صاحب قران بفرمود تا آن قلعه را با خاک هامون ~~کردند. # بعد از آن فرمان شد که دست تخریب و تعذیب بر جبابرهآ شام نهاده چندان ~~هزار # ~~مال و نفایس و عرایس از ایشان بستدند که در وصف و تقریر نیاید. شامیان ~~بد نفس # ~~از لج آن، آتش در جامع عتیق زدند تا آنچه از تالان و تراش باز مانده ~~بود به آتش # ~~بسوخت. چون جابقینها از اطراف و جوانب با غنایم بسیار مراجعت کرده به ~~اردو # ~~پیوستند، سلطان صاحبقران نیز سالم و غانم روی مراجعت به راه نهاد. هرچه # ~~سرداران خراسان و مازندران که همراه بودند به تعصب تشیع حفرهآ گور ~~خانهآ معاویه # ~~و یزید وشمر ذی الجوشن -لعنة الله علیهم - وسایر ملاعین بنیامیه را با ~~خاک هامون # ~~گردانیدند، به لوث و روث بیانباشتند، چندان ذخیره از آن ممر به دست ~~ایشان افتاد # ~~که محاسب قیاس از شرح و بیان آن عاجز گردد. # بعد از آن حضرت سلطان صاحب قران شاهزادگان را با امرا نامزد ایلغار اطراف ~~و # ~~جوانب گردانید تا سراسر حوالی فرات را که یورت اصلی ترکمان بود، تاراج ~~کرده # ~~دستبردی بدیشان نمودند که تا انقراض عالم آن درد و مغابنه از گور ایشان ~~به در # ~~نرود. # بعد از آن عنان حرکت به طرف میردین کشید و نخست حوالی آنجا را به تمام # ~~عالیها سافلها ساخت و به غیر از قلهآ قلعهآ کوه یک وجب زمین بر جای ~~نماند. بعد از # ~~آن استماع افتاد که سلطان احمد بغدادی، فرج نام شخصی را با جمعی از ~~زناطره و # ~~رنود و اوباش در بغداد گذاشته ms307 و خود به در رفته، رستم و سلیمان شاه و ~~برنتق و # ~~صاحب اعظم جلال اسلام را نامزد فتح آنجا گردانید. واغروق سلطانیه را به # ~~بولجاری معین طلب داشت. فرج بغدادی چون سواد ایلغار لشکر جغطای را اندک # ~~دید به تصور غلط مکاتبات به حی و قبایل بر عرب نوشته مدد طلبید. اعراب ~~از # ~~چهار طرف مملکت به جوش آمده روی به طرف عساکر منصوره نهادند، امرا به # ~~جنگ ایشان مشغول شدند. فرج فی الحال کشتیها جمع گردانید تا جسر بسته از # ~~قفای لشکر جغطای درآید. بهادران دیدند که اگر اندک مکثی در جنگ واقع ~~شود از PageV01P280 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0302.jpg) # ~~پیش، اعراب و از قفا اوباش بغداد ایشان را به تنگ خواهند آورد، نخست به ~~اتفاق # ~~روی به دفع اعراب نهادند. چون یک دو حملهآ سخت به تکرار انجامید و چند ~~نفر از # ~~مبارزان عرب در سر تیر به خرج رفت به یک بار عنان انهزام برتافته متفرق ~~گشتند. # ~~بعد از آن روی به رنود کردند. هنوز یک دست شبه دلدوز ناریخته، آحاد و ~~اراذل # ~~لایموت و لایحیی راه گریز به طرف شهر تیز ساختند. چون امرا دیدند که ~~فتح بغداد # ~~بیش از حد ایشان است به ضرورت عرضه داشت حضرت اعلی گردانیدند. # سلطان صاحب قران اغروق بزرگ را به طرف یایلاق روان کرده خود با لشکرهای # ~~سیورغای متوجه دارالسلام گردید و قرار داد که عمر بن امیرانشاه به ~~دارائی سمرقند # ~~رود، و خلیل که در آنجا بود به محافظت سرحد مغولستان رود. چون سواد ~~عساکر # ~~منصوره پای در ساحهآ سواد دارالسلام نهاد، بار دیگر دریاهای سپاه چون ~~بلای سیاه # ~~در جوش [و خروش] آمده زمین و زمان پولادپوش گردید. دلیران تراش خوی و # ~~پرخاش جوی شقق شعف به سقف آسمان رسانیدند، و مبارزان اژدها جنگ غضنفر # ~~چنگ کمر کمین کین بر خفتان آهنین تنگ ببستند. تندباد فتنه و آشوب از ~~لگدکوب # ~~هیونان غبار حوادث برانگیخت و غمام غم تگرگ مرگ ms308 بر ترک و تارک اهل بابل # ~~فروریخت. بدبختان بغداد را سواد سودا به مثابهای در سویدا احاطت کرده ~~بود که # ~~قطعا فکر فرار در متخیلهآ ایشان نمیگذشت و قدم جهل بر محافظت بارو چنان # ~~محکم کرده ایستاده بودند که به غیر از مرگ در خیال ایشان نمیگشت. # ناگاه سواد چتر آسمان آسای کشورگشای از فضای صحرای بطحا پیدا شد و # ~~شکوه انبوهی سپاه کوه تا کوه فروگرفت و همچو قمرغهآ شکار یا دایرهآ فلک ~~دوار یا # ~~دور فتحهآ پرگار از یمین و یسار احاطه کرده فروآمدند، و فی الحال به ~~عمارت ملجاور # ~~و حفر نغم و انباشتن خندق و ترتیب منجنیق و عراده و رعد مشغول گشته به ~~کار # ~~محاصره پرداختن گرفتند. قضا را موسمی بود که تاب آفتاب عالم تاب تابهآ ~~اطباق # ~~زمین را در تب می داشت و دمهآ سم سموم حرور، روز روشن را تیره تر از شب ~~دیجور # ~~مینمود. بخار اراضی محرک یوم نطوی السماء شده و آفات سماوی حاملهآ حمل # ~~بلا و قضا گشته. در چنین حالتی مجموع امرا و شاهزادگان همه روز هدف ~~تگرگ # ~~تخش و باران سنگ شده به همگی همت متوجه قلع و قمع میبودند. بغدادیان ~~نیز # ~~به واسطهآ آنکه بیادبی بسیار از ایشان صادر شده بود، یک جهت هلاک شده ~~PageV01P281 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0303.jpg) # ~~کوشش و کشش میکردند. # چون حضرت سلطان صاحبقران دید که قضیهآ بغداد به سبب اوسال و اهمالی # ~~که در کرت اول دست داد بدان انجامید که یاغی سخت روی و گستاخ شد و کاری # ~~چنان خرد به غایت بزرگ گردید از ناموس دولت اندیشه مند گشت و به احضار # ~~اغروق مثال داد و فرمان فرمود که از دو طرف شهر جسرها بستند، و روز به ~~روز # ~~شعلهآ بلا بالاتر شد و آتش جنگ تیزتر گردید. چون مدت محاصره به هفتاد ~~روز # ~~رسید، نیم روزی که مستحفظان بارو به قیلولهآ عیلولهآ غفلت مشغول بودند ~~بهادران # ~~لشکر به یک بار فرودویده ms309 به طناب و نردبان خود را به بارو کشیدند. چون ~~غلغلهآ # ~~کورکه و قیهآ نعرهآ یاغی قاشتی از عام و خاص بزآمد، بغدادیان مسکین بعد ~~خراب # ~~البصره امان طلبیدن گرفتند. آن تضرع ایشان ایمان یأس فایدهای نداد. بعد ~~از # ~~اضطراب و اضطرار خود را در دجله انداخته دست به گردن هم [در] آورده فرا ~~آب # ~~گریختن گرفتند. کمانداران جغطای از سر تا پای شط و مقابلهآ جسرین، ~~غریقان را به # ~~تیر پیچیدند، چنانکه یک متنفس جان به در نبرد. بعد از آن به موجب یاساق ~~دست # ~~به قتل عام گشادند چنانکه از رطب و یابس قریب پنجاه تومان آدمی به قتل ~~آمد، # ~~چنانکه از صعوبت آن مصیبت تا دامن قیامت سینهآ بغداد چاک و جامهآ مصر ~~در نیل # ~~خواهد بود. # در حین این فتح امیرزاده پیرمحمد بن امیرزاده عمر شیخ و سلطان حسین و # ~~ابابکر و جهانشاه که هم از نواحی شام نامزد محاصرهآ النجق شده بودند، ~~خبر فتح آن # ~~قلعهآ متین وحصن حصین عرضه داشت کردند، وفرج بر فرج ونشاط بر نشاط # ~~افزود، و از وصول آن بشارت شادکامی بر شادکامی پیوست. و حضرت سلطان # ~~صاحبقران به طرف اردوهای بزرگ عنان مراجعت را انحراف داد. # ذکر متوجه شدن یلدرم [بایزید] # به جانب آذربیجان و کیفیت انهزام او # بعد از آنکه حضرت سلطان صاحبقران به اردوی مبارک ملحق شد، عرضه # ~~داشتی از سرحد ارزنگان رسید که یلدرم بایزید بن مراد چلبی با لشکرهای ~~روم و PageV01P282 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0304.jpg) # ~~افرنج از سیواس بدین صوب گذشت. سلطان صاحب قران فی الحال ایلچی به # ~~تعجیل تمام روان کرد که امیرزاده پیرمحمد و سلطان حسین و ابابکر و ~~جهانشاه از # ~~النجق به استقبال او بروند، و از غول شاه ملک را نیز به مدد فرستاده ~~قرار داد که اگر # ~~بلدرم [بایزید] مراجعت کند، امیر شاه ملک و سید خواجه بی توقف از قفای ~~او # ~~مکابره بروند و به هر جا که رسند شبیخون زنند و ms310 چنان کنند که البته در ~~آن شبیخون # ~~تا شمشیر بر طناب سراپردهآ او نزنند بازنگردند. # بیش از آنکه خبر وصول شاهزادگان به یلدرم بایزید رسد طهرتن بشنود و بدو # ~~پیغام داد که: لشکر جغطای قابل مقابله نیست و استحکام ممالک اسلام در ~~این # ~~جانب مطلقا به اهتمام تست. مبادا که شکستی بر تو عاید شود و ملال آن ~~اختلال بر # ~~ناموس دین محمد ظاهر گردد. یلدرم بایزید از او التماس نمود که به جهت ~~رعایت # ~~ناموس او به در آید و بعد از ملاقات به تشریف و انعام بسیار مراجعت ~~کند. طهرتن # ~~ملتمس او را مبذول داشت و چنان کرد. یلدرم [بایزید] او را نواخت بسیار ~~فرموده # ~~بازگردانید و بازگشت. عدالت او چنان بود که به آن همه لشکر در آمدن و ~~رفتن در # ~~ولایات آشنا و بیگانه یک توبرهآ کاه به تغلب و تصرف نستد و یک سر موی ~~آزار به # ~~هیچ مسلمان نرسانید. # بعد از آنکه او بازگشت، دوم شاهزادگان به ارزنگان رسیدند. طهرتن آنچه از # ~~کمیت و کیفیت یاغی معلوم کرده بود به عرض رسانید. شاهزادگان با وجود ~~آنکه # ~~لشکر یاغی نسبت با ایشان چون دریائی پهلوی رودخانهای یاکوهی در جنب ~~کاهی # ~~بود التفات ناکرده قراولان به تیکامیشی فرستادند، تا از حد سیواس ده ~~نفر سوار # ~~گرفته بازگشتند. یلدرم [بایزید] چون معلوم کرد در هزیمت تیزتر شد و روی ~~باز پس # ~~نکرد. # سلطان صاحبقران بعد از آن فتح در اوجان تبریز فرود آمده لشکرها را به # ~~ییلاقها متفرق گردانید. بعد از آنکه موسم تابستانگاه بسر آمد و باد ~~خزان دست # ~~تاراج به باغ و راغ دراز گردانید، سلطان صاحب قران متوجه قیشلاق قراباغ ~~شد. و در # ~~حین زمستان یک جهت گردید که به یورش توقماق حرکت فرماید. بعد از مشورت # ~~بسیار، این عزیمت فسخ گردید و روی به فتح گرجستان نهاد. در این کرت تا ~~به # ~~حدی خرابی کردند که یک دیه معمور و یک مزرعه مزروع ms311 در تمامت بلاد گرج و ~~PageV01P283 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0305.jpg) # ~~ارمن نماند. ملک گرگین پناه به ابخاز برد. چون هوای ابخاز در چلهآ ~~زمستان از غایت # ~~حرارت قابل اقامت نیست، سلطان صاحب قران به ضرورت از ناحیهآ ابخاز عنان # ~~عزیمت به صوب [ولایت] آق بوقا گرجی کشید و اغروق را به طرف سلطانیه # ~~بازگردانید. # به تواتر و تسامع شهرت یافته بود که اق بوقا اسپی لایق اصطبل خاصهٔ‌ ~~شریفه # ~~دارد و بی آنکه فتح قلعهآ او کنند به دست آوردن آن اسپ [امری] متعذر ~~است. و # ~~اصل کلی در آنکه قلعهآ او را محاصره نمیتوان کرد، آن است که در حوالی ~~آن قلعه # ~~بیش از هزار کس اقامت نتواند کرد. سلطان صاحب قران، امیرزاده اسکندر را ~~به فتح # ~~آنجا ایلغار کرده فرستاد. با وجود آنکه ارتفاع قلهآ آن قلعه پای بر سر ~~عقدهآ رأس و # ~~ذنب داشت و تیغهآ کوهش با تیغ مریخ همسری میکرد، و زعم ایشان آن بود که ~~اگر # ~~دین عیسی از تمام روی زمین فروچیده شود و طوفان نوح و صرصر عاد بار ~~دیگر # ~~تکرار یابد، گرد خلل به گرد ایشان نرسد، برخلاف تصور آن ملاعین چنان ~~اقتضا کرد # ~~که غنیمی از این به سر وقت ایشان افتاد. هر قلعهای که حصانت آن حصن ~~گرده کوه # ~~را در سلاسل میکشید و بر نیاسر چون گل خندان میشد به طرفة العین فتح # ~~می فرمود، و گرجیان را قاعا صفصفا میگردانید. چون اق بوقا به تنگ آمده ~~پای # ~~جهلش به سنگ برآمد، عاجز شد و آن مرکب دیو نهاد، پریزاد، صرصر بنیاد را ~~به # ~~حضرت فرستاده به تضرع و زاری پیش ایستاد. چون غرض سلطان صاحبقران از # ~~محاصرهآ آن قلاع این اسپ بود بیش از بیش متعرض نگشت و از سر خون ایشان # ~~درگذشت. # ذکر سبب توجه سلطان صاحب قران # به صوب ممالک روم و کیفیت فتح آن بلاد # چون حضرت سلطان صاحب قران چند کرت که عزیمت فتح روم مصمم ms312 فرمود # ~~و دیگربار فسخ کرد، مبنی بر آن بود که شهرت غزو و جهاد او در عالم ~~انتشاری تمام # ~~داشت، و یلدرم ابایزید] تصور میکرد که از کثرت لشکر او متوهم است و ~~پیوسته # ~~مکتوبات خشن و مراسلات وحشت آمیز مینوشت و میفرستاد و گریختگان درگاه # ~~را، مثل احمد جلایر و قرایوسف، پیش خود پناه میداد، چندان از این ~~حرکتها کرد PageV01P284 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0306.jpg) # ~~که دیگر محل اصلاح و موقع صلاح نماند. با امرا مشورت کرد و هیچ کس در ~~سر ملا # ~~هیچ نگفت. بعد از آن شمس الدین المالیغی را به اندرون فرستاده عرضه ~~داشت # ~~کردند که به حکم نجوم و [عرف] هجوم نکبت لشکر جغطای حاشا دولتهم از ~~یورش # ~~روم خواهد بود، والامر اعلی. # چون سلطان صاحب قران از وحشت این سخن موحش در قهر شد، شمس الدین # ~~المالیغی] از جواب فروماند. جلال اسلام حاضر بود. به زانو درآمد که اگر ~~صلاح # ~~باشد این یک یورش مبارک را برخلاف یاراق امرا و اختیار منجمان بکنیم که ~~امید از # ~~تأیید الهی آن است که هم روم فتح گردد و هم یلدرم [بایزید] به قید ~~تسخیر درآید. # ~~سلطان صاحبقران به سخن جلال [اسلام] متسلی شد و حکایت عمرولیث و # ~~مقابلهآ اسمعیل سامانی و فال زدن علی شیر فناکتی را به مثال بیاورد، و ~~یک رویه # ~~متوجه روم شد. در راه به جهت بخت آزمائی ملتفت محاصره حصار کماخ گردید ~~و # ~~به اسهل وجوه فتح گردید. در حین این فتح، ایلچیان یلدرم بایزید پیغام ~~صلح به # ~~استقبال آوردند. سلطان صاحب قران جواب فرمود که: حالیا چون لج شما باعث # ~~حرکت ما شد من بعد فسون و فسانه را مدخل نماند. و به همین جواب ایلچی ~~را # ~~پازگردانیده [متوجه شده] کوچ فرمود. # یلدرم بایزید نیز در مقابل متوجه گردید. سلطان صاحبقران [عنان] از سمت # ~~ممراو به طرف انکوریه کشید و فی الحال به محاصره مشغول شد. در حالتی که ~~اکثر # ~~بهادران به دست ms313 و تیغ روی به سر بارو نهاده بودند سواد لشکر روم پیدا ~~شد. سلطان # ~~صاحب قران دست از فتح قلعه بداشت و در مقابلهآ دشمن صفوف تعبیه کرده ~~فرود # ~~آمد. آن شب لشکرهای پیاده به موجب فرمان همایون در موضع جنگ خندقهای # ~~عمیق ترتیب کردند. و علی الصباح روز جمعه اول محرم سنهآ خمس و ثمان ~~مایه # ~~(805 ه/ 1402 م) [که] غرهآ صبح قیامت از افق مشرق بلا غرا شد و طرهآ ~~گیسوی # ~~زمانهآ شفق مطرا گردید خروش طبل جنگ صوراسرافیل را به نفیر آورد و ~~غلغلهآ نای # ~~رزم خلایق را روز رستاخیز یاد داد، بهادران آهن دل پولاد جگر یاسال ~~لشکر را به # ~~موجب یاساق بزرگ مرتب ساخته از اوج قنبل برانغار تا عطف دامن جوانکغار ~~به # ~~پنج غول و ده موچی مستحکم کردند هنوز مد نوره تمام کشش نیافته بود که ~~به یک # ~~ناگاه لشکرهای یاغی چون کوه گران یا ابر آتشفشان مغرق و مستغرق پولاد ~~فرنگ PageV01P285 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0307.jpg) # ~~بی درنگ برسیدند. # به دفعهآ اول سهم و صلابت ایشان بر لشکر جغطای چنان مستولی شد که اگر [نه # ~~مدار] ایشان برقرار حضرت سلطان صاحبقران میبود هیچ متنفس را مجال # ~~پایداری نمیماند. اما چون قاعدهآ طرید نبرد و میدانداری مردان مرد به ~~میان آمد و # ~~به مقیاس قیاس غنیمان جنگ همدیگر را موازنه کردند، قضیه منعکس شد و ~~هریک # ~~سوار از عساکر منصوره چون رستم و اسفندیار به نظر غنیم مینمود. بعد از ~~آنکه # ~~غرینش کورکه و کوس رویین در دماغها جای گرفت و شعاع پیکان چون آسمان # ~~پرستاره بر زمین و زمان محیط شد، رومیان را تحمل مقاومت نماند و پای ~~اقامت را # ~~بر رکاب فرار فشرده عنان هزیمت به اختیار قضا سپردند. جمعی که پشت ~~ایشان به # ~~رجولیت آن قوم گرم بود و امید سپاه و سپهبد بر استحکام آن جماعت ~~مستحکم، # ~~قضا را مقابل تیر دلدوز وشمشیر جهان سوز حضرت سلطان صاحبقران [افتادند، # ~~حضرت سلطان ms314 صاحبقران] بازوی کافر شکار و شمشیر نصرت شعار را در کار # ~~آورده همه را تار و مار گردانید و لاس اوغلی1 را که سردار و سالار آن ~~گبران نابکار # ~~بود، در اثنای مقاتله و محاربه به خرج کرد. و بر همین یک حمله پشت ~~ایشان را # ~~چنان بشکست که همه از هم فروریخته هرکس به طرفی گریختند. # بعد از آنکه آشوب جنگ فرونشست و غلغلهآ گیر و دار به آخر آمد یلدرم ~~بایزید # ~~را نیز اسیر و دستگیر به درگاه آوردند. سلطان صاحب قران به شکرانهآ آن ~~فتح مبارک # ~~شادکامی بسیار نموده وظایف شکر آفریدگار - عز شأنه - به تقدیم رسانید. ~~و # ~~فی الحال شاهزادگان را با جمهور امرا نامزد جابقین ولایات و فتح سواحل ~~بحر # ~~فرنک و قمع قلاع اطراف و جوانب روم معین گردانید، و معتمدان به ضبط و ~~نسق # ~~خزاین و دفاین که در دارالملک برسه بود فرستاد. # و خود به سمت راست کوچ بر کوچ یورش فرموده تا ازمیر که ابتدای سرحد # ~~فرنگ است، حرکت فرمود، و قلعهآ ازمیر فرنگان را محاصره کرد. قضا را ~~قلهای بود # ~~که شاهق الوند با وجود او خرسنگی نماید و دماوند نسبت با او کم از ~~فرسنگی آید؛ # ~~اوج تیغهآ او سر از گریبان توأمان بیرون برده و سایهآ دامن [او] دست در ~~کمر جوزا # ~~زده، و از اطراف و جوانب آن قلعهآ هایل دریای فرنگ محیط گردیده بود، ~~چنانکه PageV01P286 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0308.jpg) # ~~می همراهی جونگ یا کرب پای اندیشه بر ساحهآ او راه نداشت. # سلطان صاحب قران به حسن حیل و لطف تدبیر بالارهای بزرگ جمع کرده بر # ~~سرهای هریک لنگرها بسته روی آب را چون تختهآ زمین هموار گردانید، و ~~بدین # ~~ترتیب تا پای آن کوه جسری عظیم به طول هزار گز در عرض صد گز فروبست. و ~~بعد # ~~از آن نهیب داد تا بهادران کاردیده و نام آوران رزم آزموده از اطراف و ~~جوانب آن قلعه # ~~به اتفاق روی ms315 به بالا نهادند، چندان که باران تیر و صاعقهآ شمشیر و ~~تگرگ تخش و # ~~بلیت سنگ از اوج آن قلعهآ رفیع فرومی بارید. التفات ناکرده قدم جهاد و ~~اجتهاد پیش # ~~مینهادند تا عاقبت به یمن دولت بزرگ خود را به غایت ارتفاع آن قلعه ~~رسانیده به # ~~دست و شمشیر بالا رفتند. # فرنگان هرگز در هیچ تاریخ از هیچ آفریده مثل آن جرأت نشنیده بودند. از ~~هیبت # ~~آن فتح گرامی بالکلی به دست و پای فرومرده دست از جنگ بازداشتند. سلطان # ~~صاحبقران مجموع اهالی آن قلعه را قاعا صفصفا گردانیده برج و باروای] آن ~~را # ~~عالیها سافلها ساخت و ساکنان ازمیر، مسلمانان را که در عری آن نابکاران ~~نشسته # ~~شب و روز به غزاة مشغول بودند نواخت بسیار فرموده به اسلحه و امتعه و ~~اقمشه # ~~غنی و مستغنی گردانید. # بعد از آن عنان مراجعت به صوب ممالک ایران کشیده مجموع اقوام تاتار را که # ~~موازی ده تومان خانوار بوده باشند، از نواحی سوری حصار و آق شهر به طرف # ~~آذربایجان بکوچانید. و یلدرم بایزید را با خود میآورد که از ~~دارالسلطنهآ تبریز به # ~~اعزاز و اکرام تمام مقضی المرام بازگرداند. در راه قضای اجل تقاضا کرد ~~و دعوت # ~~حق را اجابت نمود. سلطان صاحب قران صندوق او را به برسه فرستاد؛ و ~~ممالک را # ~~بعضی بر اولاد او و بعضی بر اولاد قهرمان قسمت فرمود. و با غنایم بسیار ~~روی # ~~مراجعت به طرف یایلاق آلاتاق نهاده چند روزی به اردوی بزرگ در آن ~~جلگههای # ~~دلکش مقام کرد. # چون فتح گرجستان تمام کار نشده بود و سلطان صاحبقران را داعیهآ خاطر # ~~مبارک آن بود که تمامت آن دارالکفار را نیست و نابود گرداند یک دو کرت ~~که متوجه # ~~گشته بود به واسطهآ مهمات کلی نتوانست که به موجب دلخواه بدیشان ~~پردازد. # ~~چون دل از همهآ اطراف و جوانب بالکلی جمع کرد یک جهت قلع آن قلاع و قمع ~~آن PageV01P287 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0309.jpg) # ~~بقاع ms316 گردیده روی بدان صوب نهاد. # ذکر توجه سلطان صاحب قران # به فتح بلاد گرجستان و ابخاز # گرجستان مملکتی به غایت وسیع و عریض است، چنانکه از دارالملک تفلیس # ~~تا نهایت ابخاز به یک ماه تردد کنند و عرض آن از ارزنجان به دامن البرز ~~و لکزستان # ~~پیوندد. مابین این همه سرزمین کوههای رفیع و جلگههای وسیع و رودخانههای # ~~بزرگ و علفزارهای گشاده واقع است. و از جملهآ قلاع که دارند کمترین ~~قلعهای از آن # ~~در هیچ عصری فتح نشده است و پیوسته به امید حصانت آن قلاع با سلاطین # ~~ذوشوکت، مجادله و محاکا کردهاند. و دین مزخرف ایشان تا امروز در آن ~~حوالی # ~~باقی مانده. # سلطان صاحبقران از این بار یک جهت آن شد که نخست قلاع ایشان را # ~~مستخلص گرداند، و ابتدا به فتح قلعهآ تورال که استحکام آن بیش از حد ~~تحریر است # ~~مشغول گردید. چون موکب همایون از پیرامون آن قلعه محیط گشته فرود آمد، ~~قضا # ~~را از چهار طرف آن قلهآ هایل کوههای بزرگ بود بسیار و درههای ناهموار ~~بی شمار و # ~~کمرهای دشوار گذار به حیثیتی است که یک وجب زمین که لایق خیمه زدن یا # ~~نشستن باشد موجود نیست؛ با وجود آن چه به سنگچین و چه به شاخ بسته محل # ~~یکان خرگاه به هزار زحمت ترتیب کرده فرود آمدند. # سلطان صاحب قران مجموع سرکار خاص خود را به اهتمام فرزندان رجوع # ~~فرمود و جمیع سرداران لشکر را در اتمام آن مهم به مثابتی مشغول گردانید ~~که آرام # ~~روز و قرار شب نداشتند. تورال که صاحب قلعه بود، پشت به حصانت قلعه گرم # ~~کرده جنگی علیالرسم از طرف دروازه میکرد، و همه روز با مستحفظان دیگر ~~به # ~~سرودی که مخصوص ایشان است به عیش و شراب مشغول میبود. امرای خزر # ~~مثل امیر شیخ ابراهیم دربندی و کوستندل و سیدی احمد شکی و ایوان گرجی1 ~~بر PageV01P288 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0310.jpg) # ~~آن بودند که اگر لشکرهای روی زمین ms317 تا انقراض عالم لاینقطع محاصره کنند ~~فتح و # ~~تسخیر آن شاهق بلند میسر نشود و به مبالغه این معنی را به نزد امرا ~~تذکار میکردند، # ~~و به تسامع به عرض حضرت اعلی می رسید. # بنابر آن حضرت سلطان صاحبقران تلاش ناموس دولت کرده در فتح آن قلعه # ~~سعی میفرمود و مهندسان روی زمین را بر آن میداشت که در انگیز و تدبیر ~~ید # ~~بیضا می نمودند. فکر بعضی بر آن قرار گرفت که از یک گوشهآ او که قریب ~~یک هزار # ~~گز ارتفاع داشت ملجاور سربدالی میبستند، و جماعتی دیگر منجنیقها بکار ~~داشته # ~~معاملهآ محاصره مکث یافت و در متخیله هیچ متنفس یک سر موی از فتح آن ~~خیبر # ~~زمین مدخل نیافت. عاقبت یکی از لشکر مکریت راهی دزدیده از ممری به دست # ~~آورد که هرگز تصور اهل قلعه بر کیفیت آن راه مطلع نبود. بعد از آن به ~~عرض # ~~حضرت سلطان صاحبقران رسانید. سلطان صاحبقران در خفیه نردبانی به # ~~چهارصد پایه از چوب و طناب ترتیب کرده جری کوچک با طنابی ابریشیمین بدو # ~~داد تا بر سر کمر آن جر را محکم ساخت و به طناب آن نردبان را بالا ~~کشیده استوار # ~~گردانید، تا از اول شب بهادران شیردل به شمشیر و سپر یک یک بالا رفتن ~~گرفتند، تا # ~~اول طلوع سی و سه کس بالا رفته بود. # ناگاه اهل قلعه را از کیفیت آن حال خبر شد. یک دو ازناور که به هنگام کین # ~~آسمان را زمین خود میدانستند به تیغ کشیده پیش دویدند. یکی از بهادران # ~~جغطای در مقابلهآ او به شمشیر کشیده مترصد حرب بایستاد. چون یک دو ضرب ~~و # ~~طعن در میان آمد ازناور خواست که تغلب کند. دلاوری دیگر فرودوید و ~~چماقی بر # ~~کاسهآ زانو او حواله کرد که آن ملعون بسر درآمد. بعد از آن سایر دیگر ~~نام آوران سپر # ~~در سر کشیده به اتفاق دوان شدند. گرجیان از غایت سراسیمگی دست از ms318 جنگ # ~~بازداشته به زنهار پیش آمدند. بعد از آنکه این فتح میسر شد سلطان صاحب ~~قران با # ~~سرداران خزر و گرجستان بر دامن قلهای دیگر که بر قلعه مشرف بود نشسته ~~عیب و # ~~هنر هریک را مشاهده می فرمود. ناگاه جمهور یاساقیان از اطراف و جوانب ~~این کوه # ~~به دست و دندان برآمدن گرفتند چنانکه امرای هر سرحد که در مجلس همایون # ~~حاضر بودند از کیفیت آن حال متعجب شده متحیر فروماندند. بعد از آنکه ~~تورال را PageV01P289 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0311.jpg) # ~~با دیگر مستحفظان قلعه مقید به درگاه حاضر کردند بعد از عرض اسلام و ~~اصرار # ~~ایشان بر کفر امثال] عالی به نفاذ پیوست تا هم در [آن] مجلس همه را به ~~یاساق # ~~رسانیدند. # بعد از آن وی به هر قلعهای که در استحکام دماوند را طال بقاه میگفت و بر # ~~النجق قهقهه میزد به مجرد وصول و نزول تسلیم میفرمودند تا در اندک ~~فرصتی # ~~تمامت قلاع و جبال گرجستان را عالیها سافلها کردند و مقضی المرام عنان ~~مراجعت # ~~عساکر منصوره از آن صوب متوجه قیشلاق قراباغ شد. # و چون در حوالی بیلقان اتفاق نزول مبارک دست داد به مصلحت محافظت آن # ~~سرحد سلطان صاحبقران عمارت قلعه بیلقان را تجدید فرمود. بعد از آنکه آن # ~~مهم نیز متمشی شد و موسم قیشلاق تنگ گردید موکب همایون ملتفت قراباغ شد ~~و # ~~آن زمستان مبارک را در آن جلگهآ وسیع بسر بردند. # ذ کر سبب تمرد اسکندر شیخی # وقتل ملوک رستمدار # در بهار سال ست و ثمانمایه (806 ه/ 1403 - 1404 م) که وقت مراجعت به # ~~طرف دارالسلطنه نزدیک شد و سرداران عراق را فرمان عالی به نفاذ پیوست ~~تا # ~~هرکس برادری یا پسری، چه به اسم نوا یا چه به رسم ملازمت، همراه اردو ~~باشند، و # ~~همه به طوع و رغبت انقیاد نمودند، مگر ملوک رستمدار که به امید سختی ~~کوههای # ~~خود به تخلف میل کردند، چون معلوم شد همه به یاساق رسیدند، ms319 اما اسکندر # ~~شیخی به واسطهآ آنکه در آمل بود، کیفیت حال خود را قرینهآ معاملهآ ~~رستمداریان # ~~دانسته طغیان کرد. سلطان صاحبقران یک دو کرت به لطف و خوشی کسان به # ~~احضار او فرستاد و به جائی نرسید. # بعد از آنکه تمرد او به تحقیق پیوست سلطان صاحب قران لشکر به دفع او کشید # ~~و نخست به محاصرهآ فیروزکوه مشغول شد. چون دو روز از محاصره بگذشت و # ~~بهادران لشکر نیم شبی به یک نهیب شهربند را فتح کردند پسر او حسین که ~~کوتوال # ~~بود بی مشورت خویشاوندان به زیر دوید و خود را در ربقهآ انقیاد کشیده ~~از جرگهآ آن PageV01P290 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0312.jpg) # ~~متمردان اجتناب کرد. دست اهل قلعه از آن حرکت او از جنگ فروبسته شد و ~~قلعه # ~~تسلیم کردند. # سلطان صاحب قران اقوام تاتار را در حین این قضایا به طرف سمرقند کوچانیده # ~~بود. چون به حوالی دامغان رسیدند جهل جبلی ایشان را بدان داشت که ناخبر ~~از راه # ~~طغیان کرده خود را به طرف مازندران انداختند. سلطان صاحبقران جمعی را ~~به # ~~دفع ایشان فرستاد تا متغلبان را خرج کرده سایر دیگر اقوام ایشان را به ~~سمرقند # ~~براندند. # اما سلطان صاحب قران شنود که چلاویان بر لب آب هراس خود را در درهآ جهنم # ~~مستحکم کردهاند. سلطان صاحبقران روی بدیشان نهاد. چون سواد کوکبهآ چتر # ~~آسمان سای پیدا شد چلاویان جسرها را بریده به جنگ بایستادند. حضرت ~~سلطان # ~~صاحب قران با لشکرها در کنار آن رودخانه که قعرش از سینهآ گاو و ماهی ~~آب # ~~میخورد و موج او با اوج زحل همسری میکرد فرود آمده به تهیهآ جسر بستن # ~~مشغول گردید. از تأیید دولت ازلی و توفیق عنایت لم یزلی به مجرد وصول ~~رایات # ~~همایون مخالفان را طاقت مقاومت نمانده از کنار رودخانه به قفا نشسته ~~بودند، با # ~~وجود آنکه منازعی در مقابله نبود. # آن روز تا شب مجموع آبشناسان اردوی بزرگ سعی کرده بدان رودخانه گدار # ~~نیافتند. بعد ms320 از آن مهندسان اقلیدس شناس و مصنعان پرگار قیاس چنان یراق ~~دیدند # ~~که هم از این کنار جویهای بزرگ بر قرار دندانهآ طاق بندی چند طبقه بالا ~~بردند تا # ~~موازی ده گز مابین کنار آب و آن طاق بماند. بعد از آن جویهای دراز به ~~ترتیب # ~~فروچیده به خام گاو محکم کردند و جسر مرتب شد. # ~~در این فرصت [که اوقات] عساکر منصوره به بستن جسر مصروف بود مخالفان # ~~خود را به رستمدار کشیدند. سلطان صاحب قران در عقب ایشان بهادران ~~منکقلای # ~~پیش فرستاده خود نیز با لشکرهای غول متوجه گردید. قضا را درهای بود که ~~دو کوه # ~~رفیع به غایت بلند از دو طرف او مرتفع بود چنانکه از اول آفرینش عالم ~~تا این زمان # ~~برف و دمه از سر او یک دم کم نگردیده و پرتو آفتاب عالم تاب در او یک ~~زمان # ~~نتافته. مجموع لشکرها از مضیقی چنان گذشته به طریق کوهمال یمین و یسار # ~~رستمدار را در جرگه احاطه کرده، چلاویان چون خود را در معرض تلف دیدند ~~و PageV01P291 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0313.jpg) # ~~دانستند که این بلا به تدبیر وکوشش از سر ایشان دفع نخواهد شد، سردار ~~خود را با # ~~یک دو رفیق بیرون فرستاده خود به اطاعت و انقیاد پیش آمدند. چون سوابق # ~~خد متکاری نسبت به دولت قاهره داشتند کرم عمیم اقتضاکرد که جرایم ایشان ~~را به # ~~آب مرحمت محو گرداند؛ اما به واسطهآ آنکه رأس و رئیس آن فتنه زنده به ~~در رفته # ~~بود همه را خانه کوچ براندند. چون از آن درههای هایل و گریوهای هالک ~~بیرون # ~~آمدند سلطان صاحبقران حکومت مازندران را بر قرار قدیم به اولاد سید # ~~کمالالدین عبدالرحیم ارزانی داشت، وعنان ایلغار به صوب دارالسلطنهآ ~~سمرقند # ~~معطوف ساخت. ### | ذکر نزول # حضرت سلطان صاحب قران به دارالسلطنهآ سمرقند # وطویهای بزرگ که بعد از آن واقع شد # بعد از آنکه موکب همایون به کام دل و مراد خاطر در دارالسلطنهآ سمرقند ~~نزول # ~~اجلال ms321 فرمود و سایر شاهزادگان و امرا و جمهور لشکرها متعاقب و مترادف # ~~رسیدند، بعد از آن مخیم مبارک را با سرادق سعادت در ساحهآ کان کل زدند ~~و # ~~مجموع آقاخاتون و قیز کیلین و یوجین جلایر به موافقت اردوهای دولت در ~~آن # ~~فضای دلپذیر به یورت و باودال خود فرود آمده خرگاه [در] خرگاه و بارگاه ~~در بارگاه # ~~موازی ده فرسنگ به طول و عرض سواد اردو ساحت آن صحرای بزرگ را # ~~فروگرفت. فراشان درگاه بارخانهای پادشاهی را بیرون برده در صحن آن ~~صحرای # ~~دلپذیر اردوهای مرصع را که سر تنزیل «و جنة عرضها السموات و الارض» بر ~~عرض آن # ~~سرادق و خیام شامل است، بزدند. چنانکه در جنب دوایر هفت قبهآ بیستون ~~افلاک # ~~قبائی چند با طناب و ستون بر صفحهآ خاک مرتفع گردید. # شرفهآ هریک بر کنگرهآ سقف ایوان کیوان میسود و مرتبهآ سخن در مقابلهآ ~~آنها # ~~چون گسان در معرض یقین پست مینمود. میخ با سیروغ خرگاه شاهی پشت سمک # ~~را به خم آورد و سر سروغ درگاه پادشاهی شکم سماک را بهم درآورده نوک هر ~~اوغ # ~~سر از گریبان تونکلونک فلک اطلس برگرد و بر هر باغیش از سر باشباغی چرخ ~~PageV01P292 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0314.jpg) # ~~مقوس کدر کرد. پشیزهآ کرکوها نقطه بر اعیان ثابت بگرفت. ثقبه یایدوی دو ~~طرف # ~~حرف بر منطقة البروج شمرد. هیئة نزماغ خط مستقیم محور را از سمت بیفکند ~~و # ~~حرکت دیگر یج دایرهآ خارج مرکز را تقاطع داده بوسه گاه بوساغه صندلی بر ~~بالای # ~~کرسی نهاد. # بعد از تزیین و ترتیب اردوهای مکلل و اورکهای مرصع که فروش و اوانی # ~~گوناگون از دیبقی و دیبا و اکسون گسترده شد و کشکه و قوشغهای کمخا خان ~~بالیغی # ~~وکتان روسی چیده و فروچیده گردید. بعد از آن فرمان شد که اصناف طوایف ~~امم و # ~~اقسام اقصای بلاد عالم به رسم مملکت خود بنیاد آیین بستن و آرایش کردن ~~آغاز # ~~نهادند و به تعصب همدیگر چارطاقهای ms322 عالی و خاوارهای رفیع مرتفع ~~گردانیده به # ~~انواع تکلفات و تجملات غیرمکرر بیاراستند. هرکه هرچه میدانست و ~~میتوانست # ~~آن را بر طبق عرض نهاده باز مینمود. در هر قدمی محفلی و در هر وجبی ~~مجمعی، # ~~از فضلا و عقلاء طوایف بساط لمن الملک گسترده و منصوبهآ دعوی فروچیده و # ~~هنگامهآ کرم گرفته. عوام را نیز، چه تعلق خوبی در سر و چه تعصب محبوبی ~~با خود # ~~مخمر، سینه از داغ حسرت ریش و از شطرنج وصال رقعهآ خیالی در پیش؛ و ~~جمعی # ~~دیگر با نگاری ماه پیکر خود را به گوشهای کشیده و صراحی از راح مروح ~~پیش # ~~نهاده؛ و جمعی دیگر به مجرد مطالعهآ صفایح عارضهای گلگون و ملاحظهآ ~~قامتهای # ~~موزون ومشاهده بتان آزری و ملاعبهآ خوبان خاوری اکتفا کرده؛ القصه، ~~هرکس به # ~~موجب آنچه دلخواه خود است به کام خاطر و فراغ بال مایل عیشی و راغب ~~طربی # ~~گردیده عمر نازنین را در قدم نازنینان صرف میکرد. فرمان جهان مطاعی نیز ~~بر طبق # ~~مراد ایشان نفاذ یافت که در آن مدت هیچ آفریده متعرض حال هیچ طایفهای ~~نشود # ~~و بساط تکلیف و تکلف به تمام از میان برچینند تا همه کس به حسب آرزوی ~~دل و # ~~مراد خاطر بسر برند. # چون این طور و طریقه تا چهل روز امتداد یافت و هرکس چنانچه گفته شد # ~~کامرانی و شادکامی به افراط کردند، بعد از آن روزی مبارک اختیار نموده ~~به طوی # ~~بزرگ مشغول شدند. چون مسند تخت سلطنت به اورونق دولت آراسته شد و محل # ~~تجلس آقا خاتون و قیزکیلین به فروش و اوانی پیراسته گردیده سوچیان و ~~هراوچیان # ~~به امری که مأموراند قیام نمودن گرفتند. بوغتاق پوشان سراپردههای عصمت ~~و PageV01P293 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0315.jpg) # ~~طاق داران اردوهای دولت طاق بوغتاق را به درر و جواهر گرانبها مزین ~~کرده، نطاق # ~~طاقیها به لآلی قیمتی مکلل ساختند. و نازنینان نازپرورد از عین نازکی ~~چون نهال گل # ~~نیم تاج محرف بر گوشهآ ابرو ms323 نهاده و نازک دلان نازنین عطف سراندازی ~~ساده به شیوهآ # ~~نازش و کرشمهآ فرازش از یک طرف بناگوش فروشکسته؛ بعضی سروقدان سیم - # ~~سیما از غایت رعنائی و زیبائی یکان سوزن مجرد به خاتم فیروزهآ کانی یا ~~نگین # ~~یاقوت رمانی یا حبهآ درر عمانی بر حاشیهآ مقنعه فرو زده و به همان ~~یکدانهآ شیرین و # ~~بهانهآ رنگین شاه بازان روی زمین را در دام آورده، و برخی دیگر نظم ~~لآلی خوشاب را # ~~به عقد یواقیت مذاب به اسم ملک در سلک انتظام کشیده، و ملک حسن را بدین # ~~شیوه تملک نموده و به جلوه و جولان و غمزه و فتان و تبسم نهان مجنونان ~~مفتون و # ~~مفتونان مجنون را در آفت و مخافت افکنده، گاه به آواز حزین و لهجهآ ~~شیرین سرود # ~~ترکانه با ایالغوی مغولانه پرداخته وگاه به مدات و مرغولات، زهرهآ زهرا ~~را به یک # ~~نغمهآ دلپذیر مقید قید تسخیر ساخته، به هر نغمهای نغمی در سینه افکنده ~~و به هر # ~~زخمهای زخمی در جگر فروبرده. فراشان کریاس بار فراش دیوان داد گسترده و # ~~نقیبان درگاه کار طرح ساورین بر یمین و یسار فروچیده، یساولان عفریت ~~هیئت به # ~~کوپال یاسال امرای تومان را پیل مال کرده و ایوداچیان غضنفر هیبت چوب ~~رد بر # ~~سر راه سلاطین هر سرحد داشته، شکوه صلابت سلطنت شاهان بساط را پیاده # ~~مات کرده، و نهیب جاوشان دولت گردهآ گردان پولاد جگر را آب گردانیده، # ~~توشمالان اطراف و اکناف دور و نزدیک هریک به ساورین خود بنده وار قرار ~~گرفته، # ~~و سرداران اقصای آفاق از ترک و تازیک قدم طاعت بر سر اطاعت ثابت و راسخ # ~~داشته بعد از ترتیب و آیین این اساس و تمهید و تزیین این کریاس به موجب ~~فرمان # ~~همایون سادات کرام و مشایخ عظام و قضات اسلام و علمای ایام فرایض معروف ~~و # ~~سنن مشهور را بر مقتضای اجماع کافهآ انام به اتمام رسانیدند. غلغلهآ ~~تهنیت، زلزله در # ~~کاینات بیفکند ms324 و ساحت طویخانهآ مبارک از ترصیع نثار و تکلیل ایثار ~~میلامیل (و) # ~~مالامال گردید. # چون اشراف و موالی متفرق شدند و بساط تورا و یاساق فروچیده گشت، بار # ~~دیگر هر سری در پی تمنائی و هر سویدائی متوجه سودائی شده، به شیوهآ ~~مستی # ~~آتش در غوشهآ خودپرستی زاهدان زدن گرفت و هوای طرب خرمن ناموس ~~PageV01P294 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0316.jpg) # ~~مستوران را به باد داده حجاب صحو بالکلی محو شد. مجموع حواری و غلمان و # ~~پری [و] انسان دو فریق شده به رسم و توراه اتراک، تلاش قداقداغوی در ~~میان # ~~آورده، جیب و گریبان زمین و آسمان را از غالیه پختن و عبیر آمیختن و ~~عطر سودن و # ~~عنبر اندودن معطر و مروح گردانیدند. غزالان در ناز و تذروان در پرواز، ~~حوران در # ~~جولان و پریان در طیران آمده از غایت ذوق و فرح، بند سر آغوش بتان ~~سرمست به # ~~طرفی افتاده و عقد مقنعهآ صنمان را دست باد ازگوش و بناگوش فروگشاده، ~~بعضی # ~~به سرود دلپذیر زهره را در مندیل تسخیر کشیده و برخی به کرشمهآ عالم ~~گیر مشتری # ~~را اسیر خود کرده. شعاع مشاعل چون طلیعهآ صبح نوروز عالم افروز شده و ~~اشعهآ # ~~فوانیس ملون، ستاره را در روز نموده. مطربان عندلیب الحان، به زخمهآ ~~رود، ناهید # ~~را در چرخ آورده. یراوچیان ایالغو پرداز به مد و مرغول مغولی دلهای ~~معتدل مزاج # ~~را به حرارت درآورده. صدای شیدرغو و یاتوغان آتش در منقار موسیقار زده ~~و ادای # ~~قانون و کمانچه دود در دماغ عود افکنده؛ نی به قبول نفس کمربسته و چنگ ~~از سر # ~~تسلیم به دو زانو نشسته. غزالان غزلسرای دست افشان گردیده و سروقدان # ~~خورشید خد دامن کشان آمده، پریرویان در جلوه ناز، طاوس را از رقص ~~بازداشته و # ~~خرامیدن مشکمویان بقوله بند مغول آتش در شمامهآ عنبر سارا زده. # چون شب از غایت بگذشت و کوکبهآ عشرت به نهایت رسید، حجلههای دولت # ~~از محرم و نامحرم خالی گشت ms325 و شب قدر سعادتمندی، دامن به گریبان روز # ~~امیدواری متصل گردانید. چون اختر مسعود مقصود سر از جیب افق مراد ~~برآورد، # ~~ارغنون عشرت نوبت نوا به طبل بشارت سپرد. از اول طلوع آن صبح سعادت # ~~مجموع خاصان درگاه و مخصوصان بارگاه نثار تهنیت و تحفهآ مبارک باد پیش ~~آوردن # ~~گرفتند و انگیز جرغالانکهای گوناگون در میان آمده به شکرانهآ آن ~~کامرانی چنانچه # ~~قاعدهآ جهانبانی و آیین خسروانی است، درهای خزاین عامره و دفاین فاخره ~~را بر # ~~روی ارباب حاجات و اصحاب استحقاق بازکردند و وظیفهآ صدقات و خیرات # ~~لاکلام تمام به تقدیم رسید. بعد از آن حضرت سلطان صاحب قران رخصت فرمود # ~~تا اهالی ولایات واصول ممالک واطراف به اوطان مألوف خود معاودت و # ~~مراجعت نموده هرکس به کار خود مشغول گشتند. PageV01P295 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0317.jpg) # ذ کر توجه سلطان صاحب قران # به طرف ممالک خطای وبه رحمت پیوستن # بعد از آن سلطان صاحب قران از کامرانی به جهانبانی پرداخت و دربارهآ ملک ~~و # ~~ملت واستحکام دین و دولت، فکرهای صایب و رایهای پسندیده زدن گرفت. چون # ~~کمال عمر شریف به توأم تکمیل دولت خلود امتداد یافته تا این تاریخ زمام ~~زمانه را # ~~به حسب دلخواه در قید تصرف داشت و اعلام نصرت به اکناف بلاد واطراف # ~~ممالک ربع مسکون بر مقتضای مراد کشیده گردن سرداران پای بر جای هر ~~تختگاه # ~~را در ربقهآ انقیاد آورده [بود] خواست که در کبر سن به موجب نیتی که از ~~قدیم العهد # ~~به خاطر اشرف مؤکد و مخمر داشت عساکر منصوره را به صوب خطای کشیده آن # ~~سرحدها را از کفار پاک گرداند. # در آن باب به ارکان دولت و اعیان حضرت مشورت فرمود. مجموع متفق الکلمه # ~~به ترغیب آن اندیشه مبالغه نمودند. بعد از آن فرمان شد تا فراشان ~~بارگاه سراپردهآ # ~~سفر بیرون زدند، و غلغلهآ آوازهآ یورش در کاینات افتاد و دریاهای لشکر ~~به جوش # ~~آمدند. زیان زمانه به تفسیر آن زلزلة الساعة ms326 مشغول گردید و پای گردون ~~از تزلزل کوه # ~~و هامون بیجای شد. دوایر کورانات حلقه بر سطح سماوات تنگ آورد و غلبهآ # ~~تومانات زلزله درکاینات افکند. چون به صوب ترکستان نهضت فرمود، قضا را # ~~زمستان آن سال چنان بود که شدت سرما مغز استخوان گاو و ماهی را زیر هفت # ~~لحاف سمور زمین می فسرد، و کثرت برف هیأت کوهها را پست تر از زمین # ~~می شمرد. # حضرت سلطان صاحب قران در قصبهآ آق سولات یورت قشلاغ تعیین کرده نزول # ~~فرمود و دیگر لشکرها را سرتاسر سیحون و جیحون1 زمستان گاه قرار داد که ~~فرود # ~~آمدند. قضا را قرینهآ احکام قران علویین چون خاصیت خود را نسبت به زمین ~~و # ~~آسمان ظاهر کرده آسمان و زمین را به دم زمهریر و دمهآ تار و تیز در قار ~~و قیر کشید. # ~~بعد از آن اثر در خویشهای عالم و اطمینان حال بنی آدم کرده لب شادمان ~~آفاق را به PageV01P296 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0318.jpg) # ~~مسمار اندوه بستن گرفت. # و چون جهان بالکلی مستعد آشوب و قابل فتنه گردید و مادر دهر که مدتها # ~~سترون بود حاملهآ بلا شد، حضرت سلطان صاحب قران را مرضی که توأم آن ولا # ~~است طاری گشت، و در شب [چهارشنبه] چهاردهم شعبان سنه سبع و ثمان مایه # ~~(807 ه/ 1405 م) بعد از سه روز تب، جان نازنین را به تعب کل نفس ذایقة ~~الموت # ~~بسپرد. # و دولت بزرگ خود را به حضرت پادشاه اسلام، ظل ظلیل مالک علام، سلطان # ~~سلاطین جهان، خاقان خواقین زمان، ذوالقرنین، صاحبقران، نقاوهآ دودمان ~~کیان، # ~~سلطان بن سلطان معین الدوله والدنیا والدین ابوالفتح شاهرخ بهادر - ~~خلدالله تعالی # ~~فی بسیط الارض ملکه و سلطانه باقی گذاشت. ایزد تعالی و تقدس سایه چتر # ~~آسمانسای، فلک فرسای این حضرت را تا قیام ساعات بر سر مؤمنین و مؤمنات # ~~پاینده و مستدام دارد بالنبی و آله الاطهار. # ای نوبت تو گذشته از چرخ بسی %~% بینوبت تو مباد عالم ms327 نفسی # آوازهآ توبتت به هرکس برساد %~% از تو مرساد هیچ نوبت به کسی PageV01P297 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0319.jpg) # [فصلهائی در تاریخ امیر تیمور # که تنها در نسخهآ لندن موجود است]1 # طبقه در ذ کر سلطان غازی # و شرح جهانگیری که فرمود و فتوحاتی که کرد # مقدمهآ عنایات ازلی و فاتحهآ فتوحات لم یزلی چون بر مقتضای «تعز من تشاء ~~و # ~~تذل من تشاء بیدک الخیر»2 روی نمود و سعادت غیب از خزانهآ لاریب تجلی ~~زد و سر # ~~سریر سروری به سایهآ بلند پایهآ حضرت غازی سرافراز گردید، بعد از آنکه ~~شهر بلخ # ~~را استخلاص فرمود، خزاین و دفاین امیرحسین را بر سرداران سپاه و ~~بهادران درگاه # ~~گیتی پناه قسمت فرمود، و بعد از آن روی دولت به طرف دارالسلطنهآ سمرقند ~~نهاد و # ~~به جهت مقر عز خود باروئی عالی در گرد شهر بگردانید و ارگی بزرگ به جهت # ~~نشیمن خاص خود انشا کرده قصرهای رفیع مرتفع ساخت. # اما امیر موسی بعد از آنکه خبر فتح بلخ و قتل امیرحسین بشنید از کردهآ ~~خود # ~~متوهم شد و روی به ترکستان نهاد. در آن مملکت نیز نتوانست که اقامت کند ~~و از راه # ~~یایلاق روی به شبرقان نهاد و زنده حشم از جادهآ طاعت به راه عصیان و ~~طغیان # ~~دلالت کرد. زنده حشم بنیااد] بیادبی آغاز نهاد و دلانجی ارلاط را که ~~راه اخلاص و # ~~یک جهتی داشت بکشت و به قوریلتای ملتفت نگشت. هرچند ایلچیان متواتر و ~~PageV01P298 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0320.jpg) # ~~مترادف تردد کردند، گوش به سخن ایشان نکرد. کار به جائی رسید که سلطان ~~غازی # ~~با لشکرهای گران، شبرقان را محاصره فرمود. زنده حشم عاجزگشت و برادر ~~خود را # ~~با امیر موسی فرستاد و خود نیز متقبل شد که بعد از مراجعت سلطان غازی ~~متعاقب # ~~متوجه شود. حضرت سلطان غازی از آن همه افعال شنیعه هیچ بر روی امیر ~~موسی # ~~نیاورد، و عنان مراجعت به طرف سمرقند معطوف گردانیده، زنده حشم خلاف ~~کرد # ~~را تا ms328 حدود قهلقه تاراج کرد. # سلطان غازی لشکر به دفع او فرستاد و در حالتی که زنده حشم لشکرها را به # ~~جابقین متفرق کرده بود، چون سواد عساکر منصوره بدید ملتفت هیچ کس نشد و ~~به # ~~تعجیل تمام از جسر بگذشت و زنجیرها را گسیخته روی به شبرقان نهاد. # ~~جابقین چیان به تصور آنکه مگر جسر درست باشد روی بدان صوب نهادند. لشکر # ~~نیز به تکاتک ایشان میرسیدند. بیچارگان خود را از [و] هم تیغ در آب ~~ریختند و اکثر # ~~در آن ورطهآ خونخوار هلاک شدند. زنده حشم در شبورقان متحصن گردید. ~~سلطان # ~~غازی فرمان فرمود تا چاکو برلاس با لشکرهای قتلان، آن پاییز و زمستان ~~شبورقان را # ~~از دور محاصره کرد و در اول بهار که طعمه و علوفه محصوره تمام شد زنده ~~حشم به # ~~اطاعت بیرون آمد و در ملازمت چاکو برلاس به حضرت اردو ملتجی شد. سلطان # ~~غازی قلم عفو بر جرایم او کشیده در عوض شبرقان، اقطاعات نفیس ارزانی ~~نمود. # ذ کر توجه سلطان غازی به طرف مغول # و سبب قتل زنده حشم # بعد از آن امرای مغول را هوس توجه به طرف ماوراءالنهر پیدا شد و آوازهآ ~~حرکت # ~~ایشان گرم گردید. سلطان غازی با لشکرهای گران روی به دفع ایشان نهاد و ~~تا حدود # ~~یونعال و قوحقار رسیده، مجموع کفار را مقهور گردانیده با غنایم بسیار ~~مراجعت # ~~فرمود. چون به قصبهآ زرنوق که از مضافات ترکستان است، نزول همایون ~~اتفاق # ~~افتاد، قضا را خداوندزاده سید ابوالمعالی ترمذی و زندهحشم و شیخ ~~الاسلام # ~~ابواللیث سمرقندی و امیر موسی با جمعی از شریران در خفیه مشورت کرده ~~بودند PageV01P299 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0321.jpg) # ~~که نیم روزی ناخبر بر سر اردو فروریخته به قصد حضرت سلطان غازی تعجیل # ~~نمایند. قضا را یکی از اهل مشورت این کیفیت را به عرض رسانید. فی الحال ~~فرمان # ~~به نفاذ پیوست تا مجموع را در قید اسیری به حضرت آوردند و سر دیوان ~~بزرگ # ~~یرغو داشتند. ms329 # بعد از آنکه این گناه عظیم به ثبوت پیوست سلطان غازی بر نادانی ایشان # ~~ببخشود، اما ابوالمعالی را با شیخ ابواللیث سمرقندی مقرر فرمود که ~~متوجه سفر # ~~فساد به کرات و مرات زنده حشم بود او را مقید گردانیده به سمرقند ~~فرستادند تا در # ~~همان قید بمرد. # ذکر توجه سلطان غازی # نوبت اول به طرف خوارزم # در مدت این انقلاب، امیرحسین صوفی بن امیر نانکغدای، مال کات و خیوه را # ~~که از قدیم العهد تعلق به سلاطین چغطای داشت، به تغلب تصرف می نمود. ~~سلطان # ~~غازی در این وقت قاضی جلالالدین شهر سبزی را به طلب آن مال فرستاد. # ~~امیرحسین صوفی گوش به سخن قاضی نکرد و او را مقید گردانیده یک جهت # ~~خصومت شد. سلطان غازی بار دیگر به جهت اقامت حجت، مکتوبی نصیحت آمیز # ~~ارسال فرمود، هم فایده نداد. چون دید که سخن درنمیگیرد، با لشکرهای ~~گران # ~~متوجه گشت و در کنار قاوون اریقی نزول کرد. امیرحسین صوفی متحیر بماند ~~و از # ~~غایت توهم مصلحان برانگیخت. هنوز او در تهیهآ آن اسباب بود که سلطان ~~غازی # ~~قصبهآ کات را فتح فرموده اکثر نواحی در زیر دست و پای لشکر جرار عالیها ~~سافلها # ~~ساخت. امیرحسین در باب مصالحه ایلچیان گرم گردانید. در اثنای آنکه آن ~~مواضعه # ~~استحکام یابد، ناخبر با هر لشکری که داشت یاسال کرده برسید. سلطان غازی ~~با # ~~وجود آنکه ثلثان لشکرش به تراش و تالان رفته بودند با آن قدر که موجود ~~بود به # ~~معارضه بایستاد. هنوز اکثر صفوف تعبیه ناشده حسین صوفی منهزم گردید و ~~به # ~~عذرخواهی قیام نمود. بعد از آمد [و] شد بسیار، در اثناء آن حسین صوفی ~~وفات PageV01P300 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0322.jpg) # ~~یافت و اصول شهر، یوسف صوفی را بر مجلس امارت اجلاس کردند. سلطان غازی # ~~بر قرار اول طریق صلح را مسلوک داشته تعزیتنامهآ تهنیت آمیز ارسال ~~فرمود و # ~~دختر حسین صوفی را به جهت پسر خود خواستاری کرد. و چون از جانبین ms330 سخن # ~~وصلت استقرار یافت، سلطان غازی مراجعت فرمود. یوسف صوفی دیگربار بنیاد # ~~تخلف آغاز نهاد. ضرورت شد که دیگربار لشکرهای گران به قصد او در حرکت ~~آیند. # ~~چون سواد منقلای به حدود قصبهآ خاص رسید یوسف صوفی دیگربار به عذر و # ~~شفاعت، کسان پیش فرستاد و قبول کرد که متعاقب، دختر برادر خود را به ~~درگاه # ~~فرستد. سلطان غازی یادگار برلاس و اولجایتو اپاردی [را] به خو[ا]استاری ~~دختر # ~~فرستاد و خود بازگشت. # ذکر توجه سلطان غازی # کرت دوم به مغولستان # بعد از آنکه خاطر مبارک حضرت از معاملهآ خوارزم اطمینان یافت، به جهت # ~~مصلحت ضبط ایلهای مغول، عزیمت یورش لشکر همایون بدان صوب مصمم # ~~فرمود و نخست امیرزاده عمر شیخ و امیرزاده جهانگیر و شیخ محمد بیان و ~~عادل # ~~شاه با لشکرهای منقلای روانه گردانید، و خود نیز متعاقب روانه شد. قضا ~~را # ~~قمرالدین در موضعی که به قراتپه1 موسوم است لشکرگاه زده سایر سرداران # ~~مغولستان را به عزم یورش ماوراءالنهر ترغیب میکرد. چون خبر وصول رایات # ~~نصرت شعار شایع شد خود را در برکهآ عربان که سخت ترین کوهی است از ~~کوههای # ~~مغولستان محکم کرد. # سلطان غازی او را در آن درهآ هایل بپیچید و صلابتی نمود که قمرالدین را ~~مجال # ~~اقامت نماند و راه فرار پیش گرفت. سلطان غازی، حسین برلاس و عباس واوج # ~~قرابهادر را به تیکامیشی2 او فرستاد. قضا را موسم بارندگی و آبخیز بود. PageV01P301 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0323.jpg) # ~~یک طرفة العین او با اسپ در گردابی هلاک شدند. امرا به واسطهآ این معنی ~~بازگشتند # ~~و قمرالدین خود را به طرف اوج کشید، امیرزاده عمر شیخ با لشکرهای ~~منقلای سر # ~~در پی او نهاده معأمعا برسید. قمرالدین بیرون گریخت. امیرزاده عمر شیخ، ~~ایل و # ~~الوس او را تمام کوچانیده به حضرت آورد. سلطان غازی دختر امیر شمس ~~الدین، # ~~دلشاد آقا را که در حسن و ملاحت ضربالمثل عصر خود بود، در حباله آورد و # ~~سالما غانما مراجعت فرمود. ms331 مخصوصان سرایردهآ عصمت و مخدرات اوردهآ دولت # ~~تا دارالملک ازجند استقبال کردند. # عادل شاه جلایر که قصبهآ خجند اقطاع او بود، به بهانهآ توزقو و ساورین ~~رخصت # ~~طلبید وپیشتر برفت وتا وصول همایون اسباب طوی و پیشکش موکب مرتب # ~~داشت. قضا را با شیخ محمد بیان و تورکان ارلاط و جمعی از بدنفسان مقرر ~~کرده # ~~بودند که در اثنای طوی و آش نهادن و کاسه گرفتن، سلطان غازی را به ~~شمشیر # ~~فروگیرند. در اثنای تزیین ساورینات و ترتیب سوسنات، از قراین حرکات ~~ایشان # ~~چیزی چند سلطان غازی را معلوم شد، و پیش از آش کشیدن سوار گردیده روی ~~به # ~~راه نهاد. آن بدفرصتان متحیر فروماندند. زمستان آن سال بی آنکه طلب ~~کنند # ~~عادل شاه به حضرت آمد و مافی الضمیر خود را بی آنکه تفحص نمایند به طبق # ~~عرض نهاد. سلطان غازی را آن گمان به یقین پیوست و به تدارک ایشان مشغول ~~شد. # ~~والله اعلم. # ذ کر سبب مخالفت # عادل شاه جلایر و ساری بوغای # و کیفیت مآل حال ایشان # در بهار سال لو، مطابق سنهآ تسع و سبعین و سبع مایه (779 ه/ 1377 م) به # ~~واسطهآ حرکت خارج که چند کرت در غیبت سلطان از امیر یوسف صوفی صادر # ~~شده بود، خواست که او را گوشمالی دهد. مجموع سرداران دور و نزدیک را ~~طلب # ~~مضمون کلمات او معلوم شد که به قمع اعادی اتفاق ندارد. فرمان فرمود تا ~~او را PageV01P302 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0324.jpg) # ~~بی توقف به یاساق رسانیدند. بعد از آن عادل شاه و ساری بوغا را با بیست ~~هزار # ~~سوار نامزد یورش مغولستان ساخته، از مخصوصان خطای بهادر و ایلچی بوغای # ~~بهادر را مصحوب گردانید. # و اغبوغا [= آقبوغا] بهادر را در سمرقند بنشاند و خود با دیگر لشکرها ~~متوجه # ~~خوارزم شد. و چون رایات همایون به حدود سهبانه که فاصلهآ سرحد ~~ماوراءالنهر و # ~~سرحد خوارزم [است] برسید، ناخبر ترکان ارلاط نیم شبی با مخصوصان خود # ~~تازیانهآ طغیان ms332 بر اسپ عصیان گرم کرد و راه مخالفت پیش گرفته روی به ~~صوب # ~~فاریاب انهاد]. سلطان غازی در آن مرحله اقامت فرموده پولاد خزانچی را ~~بر اثر # ~~تورکان فرستاد. ناگاه ایلچی به تعجیل از طرف سمرقند عرضه داشت رسانید، # ~~مضمون آنکه [عادل شاه] و ساری بوغا یاغی شده خطای بهادر و ایلچی بوغای ~~را # ~~گرفته سمرقند را محاصره کردهاند. سلطان غازی عنان عزیمت خوارزم را به ~~طرف # ~~سمرقند منحرف گردانید و با باد هم عنان کوچ بر کوچ فرو راند. # عادل شاه و ساری بوغای یاسال کرده روی به مقابلهآ حضرتش متوجه شدند. # ~~سلطان غازی امیرزاده عمر شیخ با لشکرهای منقلای پیشتر فرستاده بود. چون ~~به # ~~حدود قصبهآ کرمینه رسید، سواد لشکر یاغی پیدا شد. امیرزادهآ عالمیان ~~عمر شیخ # ~~بهادر با مخصوصی چند قراول بیرون رفت و ناخبر در کمینگاهی که یک هزار ~~سوار # ~~مخالف مترصد بود بایستاده یاغیان کمین بگشادند، و زلزلهآ قیهآ ~~قیامتانگیز بر اوج # ~~گردون برآمد. شاهزادهآ عالمیان دانست که به غیر از حملهآ متوکلانه ~~چارهای نماند # ~~سپر در سر و سر در قربوس زین کشیده چون شیر خشم آلود به دست و شمشیر ~~خود # ~~را بر قلب مخالفان زد. چون شعله آتش که در ریشهآ بیشه افتد یاگرگ گرسنه ~~که بر گلهآ # ~~بیخداوند راه یابد همه را تار و مار گردانید و موازی یک فرسنگ براند. ~~چون مقدمهآ # ~~گریختگان به غول رسید و اجنحهآ صفوف از وقوع آن بلا آگاه شدند، هیچ کس ~~را # ~~مجال اقامت نماند و راه گریز پیش گرفتند. عادل شاه و ساری بوغا خود را ~~به صوب # ~~دشت قبچاق کشیدند. باقی متمردان هریک از گوشهای به در رفتند و مملکت از ~~شر # ~~ایشان خالی شد. PageV01P303 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0325.jpg) # ذکر نامزد شدن امیرزاده عمر شیخ # به دارائی دارالملک اندکان و # فتنهآ قمرالدین در آن ناحیه # چون فتح کلی از ممر اهتمام شاهزادهآ عالمیان میسر شد به اسم جلد و دوازده # ~~تومن ازجند به اقطاع ms333 حضرتش مقرر گردید و به موجب حکم جهان مطاع به جهت # ~~آن صوب متوجه گردید. در بهار آن سال قمرالدین با مجموع لشکرهای مغول ~~ناخبر # ~~تاخت بر تاخت روی به ازجند نهاد. امیرزاده عمر شیخ نیز مستعجلانه با آن ~~قدر # ~~سپاه که همراه داشت در کنار قرساب با او مقابله کرد. در حین آنکه صفوف ~~تعبیه # ~~شود هزار قداق که سان ایشان سه هزار سوار بود به یک دفعه متخلف شده با ~~یاغی # ~~ملحق گشتند. امیرزاده عمر شیخ به ضرورت از آن مقاتله منحرف گردیده به ~~قلاع # ~~جبال متحصن شد و کیفیت را به حضرت سمرقند بازنوشت. # سلطان غازی به تعجیل تمام توجه نمود. قمرالدین بعد از آنکه سه روز اقامت # ~~کرده بود بازگردید. هنوز از موضع آت باشی و ارپایازی ناگذشته سلطان ~~غازی # ~~متعاقب برسید. بهادران لشکر به قصد اولجه و تراش متفرق شدند و در سایهآ ~~چتر # ~~همایون بیش از سیصد کس نماند. قضا را قمرالدین با چهار هزار کس به ~~کمینگاه # ~~برسید. سلطان غازی با آن قدر مرد که داشت حمله نمود و او را تار و ~~مارکرد، و # ~~همچنان تا سنلکه یا غاج1 بر اثراو میرفت. عادل شاه و ساری بوغا در آن ~~ناحیه با او # ~~ملحق شدند و دیگربار مقابله کردند. در حملهآ اول خایب و خاسر راه هزیمت ~~پیش # ~~[گرفتند]. قمرالدین به هزار سعی و کوشش خود را به کناری بیرون انداخت و ~~بی # ~~خان و مان سر در بیابان نهاد. # اوج قرابهادر [با] قشون خود در قفای او روان شد وعنان ریز میرفتند، تا ~~حدی # ~~که مجموع حواشی و توابع هر دو جانب متفرق شدند. و قمرالدین با هشت کس # ~~همچنان میراند و میگریخت. اوج قرابهادر چون گرگ گرسنه تنها سر در پی او # ~~نهاد، تا حدی که زخم بر او و بر اسپ او واقع شد. قمرالدین عنان بازکشید ~~و به یک # ~~تیر اسپ او را سقط کرد. اوج قرابهادر از کوههآ ms334 زین بر کیمخت زمین ~~فروجست و PageV01P304 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0326.jpg) # ~~دست بر تیر برد. رفیقان قمرالدین خواستند که بهادر را در میان گیرند. ~~امتناع نمود و # ~~اورامیشی کرد. بهادر مجروح و پیاده بعد از سه روز به اردو پیوست. سلطان ~~غازی از # ~~راه اتاقم1 مراجعت فرمود. # امیرزاده جهانگیر به واسطهآ یورش باز مانده بود، در همان تاریخ وفات ~~یافت. # ذ کر فتح کاشغر به دست امیرزاده عمر شیخ # چون امیرزاده عمر شیخ به موجب اشارت عالی متوجه کاشغر شد، میرک آقا که # ~~وصف او سابقا گفته شده است، به استقلال و اختیار تمام در ظاهر شهر ~~قیتولی # ~~بزرگ زده بنشست. امیرزاده عمر شیخ از غایت دانستگی، قراولان او را در # ~~قراولگاهها بگرفت و ناخبر نیم شبی از اطراف و جوانب اردوی او درآمد. ~~میرک آقا # ~~از صدای سراآن سواران و غلغلهآ یرغو و نفیر کورکه از خوابگاه راحت ~~برجست. # ~~زد. امیرزاده عمر شیخ از در جواب داد. چون یلمان شمشیر از فرجهآ در به ~~اندرون # ~~رفت، میرک آقا دست بر وی زد و از جای برخاست. امیرزاده عمر شیخ از غایت # ~~لطف و مرحمت جبلی او را تسکین فرمود. جماعت گلینان2 و دختران به # ~~دست بوس مشرف شدند. از همه آن کراآن، خضر خواجه اوغلان و خدایداد و # ~~اغلان شیخ جان به در برد. باقی به تفصیل اسیر و دستگیر شدند. بعد از ~~آنکه چند # ~~روز در سر ضبط و نسق آن مملکت بگذشت، میرک آقا را با مجموع اهالی و ~~اصول # ~~کاشغر به طرف اوزجند آورد و قصبهای به جهت اقامت ایشان، رباط سرهنگ ~~نام، # ~~انشا فرمود و میرک آقا را به درگاه برد. بعد از سه سال بیچاره هم در ~~اردو وفات # ~~یافت. PageV01P305 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0327.jpg) # ذکر توجه امیرزاده عمر شیخ بر سر قمرالدین ### | مصاف اتاقم # سلطان غازی چون دید که وجود امیرزاده عمر شیخ درصدد آن شد که به خود # ~~سر اقالیم را به کلید تیغ گشاد میدهد و لشکرهای ms335 ممالک عالم را به یک ~~عطفه # ~~جمله پای از جای می برد، پشت امید به دولت جاوید او گرم گردانید. بر ~~سریر # ~~فراغت اقامت نمود و امیرزاده را با لشکری گران به مغولستان فرستاد. و ~~قمرالدین با # ~~جمعی از امرای مغول در اتاقم لشکرگاه زده نشسته بود. چون خبر وصول لشکر # ~~بشنود، به تصور آنکه سلطان غازی به نفس مبارک خود متوجه شده است بهم # ~~برآمدند. بعد از قوزغالمشی بسیار، معلوم کردند که امیرزاده عمر شیخ ~~است. از # ~~غایت کبر و نخوت دیگرباره تعبیه آراسته فرود آمدند. چند روز در کمین هم ~~نزول و # ~~ارتحال میکردند. عاقبت امیرزاده عمر شیخ به یک شبگیر از لشکر مغول ~~درگذشت # ~~می خواست با قفا نشنید. سواد صفوف معرکه بدید و چون مار زخم خورده بر ~~خود. # ~~پیچید. چون مجال یاسال متعذر بود، او به هزار حیله اندک مایه نوره درهم ~~کشید و # ~~به جنگ بایستاد. و امیرزاده عمر شیخ، گاه در اوج قنبول و گاه در وسط ~~هراول به # ~~نفس مبارک خود کیجامیشی میفرمود و هنری چند مینمود که داستان پرداستان # ~~در جنب آن به باد می رفت. به هرجا که حمله مینمود، قمرالدین سر راه ~~میبست و # ~~هرجا که قمرالدین روی مینهاد، امیرزاده به ضرب شمشیر چون شیر خشم آلود # ~~عرصهآ حرکت را بر او تنگ میگردانید. بیچاره هرچند که کوشش کرد عاقبت ~~تاب # ~~حملهآ امیرزاده نداشت، عنان بگردانید و سراسیمه حال راه فرار پیش گرفت. # در این فتح بالکلی قوت او منقطع شد و بقیهآ الوس مغول که از جابقین جغتای # ~~سالم مانده بود در آن فتح اسیر شد. بعد از آن قمرالدین را در هیچ موضع ~~از # ~~مغولستان مجال اقامت نماند. امیرزاده عمر شیخ از دختران نغوله بند مغول ~~که پری # ~~را از سیران و طاوس را از طیران در قید تسخیر میآوردند به جهت خاصهآ ~~شریفه # ~~جدا کرد. و از دیگر تنسوقات و تبرکات مغولستان، سوغاتهای نفیس و ~~بارلیغهای ms336 # ~~لطیف مرتب گردانیده روی به درگاه نهاد. از ابتدای آن تاریخ، غلام و ~~بردهآ مغول در PageV01P306 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0328.jpg) # ~~ماوراءالنهر و سایر بلاد انتشار یافت. # سلطان غازی از رشک آن فتح خواست که دیگر بار خود توجه نماید. فی الحال # ~~فرمود تا کورکهآ کوچ بر کوههآ همیون به تبرک بستند و رایات نصرت شعار ~~در حرکت # ~~آمد. هرچند که به تعجیل براند تا حدود یونغال و قوحقار که برسید اثری و ~~خبری از # ~~هیچ ایل نیافت. در حین مراجعت خبر رسید که توقتامیش اغلان از دشت قبچاق # ~~فرار نموده التجا به درگاه عالم پناه میآورد، و تومان تیمور اوزبک را ~~به استقبال # ~~فرستاد. و روانه فرموده عنان مراجعت به طرف دارالسلطنهآ سمرقند معطوف # ~~ساخت. # ذکر حقوقی که سلطان غازی نسبت با توقتامیش ثابت فرمود # وبیان کفران اودر عوض آنها # و مقاتلهای که میان سلطان و اروس خان واقع شد # چون توقتامیش به درگاه دولت رسید، سلطان غازی در احترام قدوم مبالغهای # ~~لاکلام به تقدیم رسانید مثل آنکه هم در مجلس اول از بارخانههای ~~پادشا[ها]نه و # ~~تجملات شاهانه با مرکوبات و ملبوسات به یک دفعه انعام فرمود و بالادست # ~~سراپردهآ خاص یورت او تعیین کرد. بعد از آنکه مهمات کلی و جزوی او را ~~به اتمام # ~~رسانید] مثال داد تا منشور حکومت ترکستان به نام او موشح گردید. چون # ~~تو قتامیش مقضی المرام به دارالسلطنهآ صاوران برسید، اروس خان را از ~~وصول او # ~~خبر شد. فی الحال پسر خود قتلغ بوقا اغلان را با لشکری چند به دفع او ~~فرستاد. # ~~توقتامیش نیز مستعد جنگ شده هم در حوالی صاوران با او مصاف داد. در ~~حالت # ~~جنگ و جدل تیری بر چشم قتلغ بوقا آمد و هلاک شد و هر دو لشکر بقایمی # ~~بریختند، چنانچه توقتامیش از هول آن رستاخیز تا سمرقند نایستاد و لشکر ~~مخالف # ~~نیز به واسطهآ قتل قتلغ بوقا اغلان، خایب و خاسر بازگشتند. # سلطان غازی دیگرباره توقتامیش را به ms337 تجمل و تکلف تمام بیاراست و جنانچه # ~~دلخواه او بود به صاوران فرستاد. اروس خان از مغابنهآ قتل پسر به جهت ~~انتقام، # ~~لشکر تمام بیاراست و پسر دیگر خود توقتاقیا را نامزد دفع توقتامیش ~~گردانید. PageV01P307 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0329.jpg) # ~~توقتامیش نیز مجموع لشکر سوار و پیادهآ ترکستان را به قدغهآ تمام بیرون ~~آورده از # ~~رودخانهآ جیر بگذشت و استقبال کرد. چون صفوف معرکه تعبیه شد و بهادران ~~آهن # ~~جگر، پولادپوش گشتند، سواد لشکر توقتامیش نسبت با لشکر مخالف کم از ~~ربعی # ~~بود. با وجود آن قلت، از کثرت خصم نیاندیشید و دست کشش را به کوشش ~~بگشاد # ~~و به حیثیتی جنگ کردند که هیچ کس از لشکر او کم از پنج و شش زخم نیافت. ~~بعد # ~~از آن همه کوشش چون تنورهآ نورهآ دشمن از اطراف و جوانب محیط شد و ~~حلقهآ # ~~قمرغه تنگ گردید، توقتامیش با وجود دو زخم که داشت بعد از شمشیرکاری ~~بسیار # ~~خود را به گوشهای فرا کشیده راه هزیمت پیش گرفت. # قازانجی بهادر که رکن اعظم لشکر اروس خان بود سر در پی او داشت و به سعی # ~~تمام تیکامیشی میکرد. توقتامیش چون به لب رودخانه رسید، اسپش از بسیاری # ~~جراحت بر وی درآمد. توقتامیش فروجست و جوشن با جامه و ترکش به جای # ~~بگذاشت و خود را به رودخانه افکند. قازانجی از قفا برسید و چون او را ~~چنان دید # ~~بیلکی خارا شکاف بر وی بگشود، چنانکه از چهار بند او ترازو شد. ~~توقتامیش سر به # ~~آب فروبرد و قدری فرا آب رفته خود را در پای بوتهآ نی محکم پنهان کرد و ~~توقتاقیا با # ~~سایر لشکرها چون برسید قازانجی کیفیت حال را بازگفت. توقتاقیا موازی یک # ~~فرسنگ در طول سواران را به جرگه براند تا باشد که او را به دست آورد. ~~با وجود آن # ~~سعی میسر نشد. بعد از آنکه سه روز بدین سبیل تفحص نموده نیافتند مأیوس # ~~بازگشتند. توقتامیش خود را به کناری ms338 کشید و از غایت الم زخم و شدت سرما # ~~خاشاک بر خود گرفت و از هوش برفت. بعد از یک هفته ایدکو برلاس که ~~داروغای # ~~صیرام بود به جهت تفحص مقتولان و مجروحان در گرد جنگگاه میگشت و کسی # ~~که قابل معالجه بود به صیرام می فرستاد. ناگاه در حین مراجعت گذر او بر ~~سر # ~~توقتامیش افتاد. چون تفحص کرد، رمقی از نفس او باقی بود. او را در ~~جامههای گرم # ~~بپیچید و شوربایی چرب به حلق او فروکرد. بعد از لحظهای به هوش آمد. ~~ایدکو از # ~~حیات او امیدوار شده به درگاه رسانید. # سلطان غازی بعد از تفقد و دلجویی بسیار جبران مافات فرموده بیش از آنچه ~~بود # ~~اعزاز و احترام فرمود. در اثنای این حال ایلچیان اروس خان کبک منکغوت ~~باشلیق # ~~با صد هزار سوار بیامدند و بازنمودند که اروس خان میگوید که: آهوی زخم ~~خورده PageV01P308 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0330.jpg) # ~~از جرگهآ شکار ما به دیار شما پناه آورده اگر سپردید فبها والا از حد ~~اوقیانوس و کفه تا # ~~حدود سغناق مجموع لشکر دشت قبجاق به حرکت خواهند آمد. محل مقابله را # ~~تعیین فرمایند. سلطان غازی از غایت غیرت بر خود بجوشید و نهیب داد تا ~~از # ~~نهایت قندهار تا حد ختن مجموع لشکرهای سوار و پیاده به بولجار معین جمع # ~~شدند و روی به دفع دشمن نهاد. # چون نزل لشکرگاه منصور به اترار واقع شد و اروس خان در صاوران فرود آمد، # ~~سرداران هر دو لشکر به ساختگی مقاتلهآ روز دیگر مشغول بودند که به یک ~~ناگاه # ~~تندباد دیمهری بنیاد حرکت آغاز نهاد و ابر آتشنشان به صاعقهآ برق جولان ~~کردن # ~~گرفت. نه به یک لحظه بلکه به یک دم دمه درگرفت که دمدمهآ طوفان نوح به ~~گرد # ~~رفت و زلزلة الساعة ساعت به ساعت به افزونی روی نهاد و صدمهآ باد سرد و ~~شدت # ~~برف و باران دست سعی مجدان جهان را در آستین کشید که مغزاستخوان هریک ms339 ~~در # ~~اندرون بر طاسهای زمستانی فسرده شد. و هیچ خیمه و خرگاه بر پای و جای ~~نماند. # ~~مدت چهار ماه متصل این طوفان زیادت میشد و بارندگی میافزود. چنانکه ~~مابین # ~~هر دو لشکر که موازی هفت فرسنگ باشد بیش از یک سالهآ راه شده بود و هیچ ~~یک # ~~مجال نداشتند که متعرض هم شوند. هرچند که زبانگیران هر دو طرف به هر دو # ~~طرف تردد میکردند میسر زبان گرفتن و خبر دانستن نمیشد. با وجود [آن] ~~محمد # ~~سلطان شاه کرتی و مبشر کرتی خود را بر صوب و عدغان [کذا] آراسته به ~~لشکر # ~~دشمن ملحق شد [ه] شخصی چند به درگاه آوردند اما هیچ خبری که موجب ~~اعتماد # ~~باشد معلوم نشد. # چون لشکر از عدم قوت، بی قوت شدند سلطان غازی آق تیمور را به جهت # ~~تحصیل تغار به اترار فرستاد. قضا را اروس خان از شدت سرما مراجعت کرده # ~~قراکیسک اغلان را قایم مقام خود گذاشته بود. قراکیسک اغلان ساتقین بزرگ ~~و # ~~ساتقین کوچک را که سرآمد بهادران اوزبک بود، با صد سوار به جهت ~~زبانگیری به # ~~طرف اترار فرستاد، و برزیگری، ایشان را در ظاهر شهر بدید و بر آق تیمور ~~بهادر # ~~اعلام کرد. آق تیمور بهادر با پانزده سوار غافلانه بر سر ایشان رفت و ~~خود را با آن # ~~جماعت نمود. به طرف اردو تمیشی عنان عزیمت بتافت و در وسط کوچههای # ~~باغها خود را به گوشهای کمین کشید. بوقی قان به امیدی تمام عنان ریز ~~بتاختند. PageV01P309 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0331.jpg) # ~~چون از کمینگاه بگذشتند، بهادر از قفا درآمد و همه را به ضرب شمشیر ~~فرود آورده # ~~خرده پایان را بکشت و بزرگان را به درگاه فرستاد، و سلطان غازی کیفیت ~~مجموع # ~~حالات را از ایشان معلوم کرد. # از جمله بازنمودند که تیمور ملک اغلان با ده هزار سوار در دو فرسخی ~~صاوران # ~~نشسته است. سلطان غازی، یاریق تیمور و محمد سلطان شاه و خطای بهادر با # ~~سیصد کس ms340 نامزد شبیخون ایشان کرد و قرار داد که دویست سوار از صاوران با ~~امرا # ~~ملحق شوند. نیم شبی که بر سر یاغی رسیدند، قضا را پیش از ملاقات ایشان ~~را خبر # ~~شد و جنگی سخت درگرفت چنانچه تا طلوع آفتاب به دست و دندان بهم ~~افتادند. # ~~در اثنای رد و حمل، تیری بر شقیقهآ خطای بهادر آمد و بالفور جان تسلیم ~~کرد. # ~~متعاقب او یاریق تیمور نیز کشته شد. ناگاه ایلچی بوقا بهادر با تیمور ~~ملک اغلان # ~~مقابل شد و تیری بر او بگشاد چنانکه ران اغلان به زین دوخته شد. اغلان ~~از تاب # ~~زخم بر یال اسپ افتاد و خود را به گوشهای کشید. بوقی قان منهزم شدند. ~~بعد از آن # ~~محمد سلطان شاه به کام دل و مراد خاطر بازگردید. چون خبر این به ~~قراکیسک # ~~اغلان رسید مراجعت کرد. سلطان غازی تا لشکرگاه دشمن بیامد و بر قاعدهآ ~~سنت # ~~مغول سراآن بینداخت و بازگردید. از مراکب آن همه لشکرها، بیش از ده ~~پانزده هزار # ~~اسپ نمانده بود. اکثر سپاه پیاده میآمدند. چون بولغاولان توقماق بعد از ~~تحقیق # ~~آنکه لشکر مراجعت کرد به اطمینان خاطر بازگشتند و الوس به یک بار آسوده ~~خاطر # ~~در اطراف و جوانب صحرا نزول کردند. # سلطان غازی بعد از آنکه یک هفته در سمرقند اقامت کرد بفرمود که تا گلههای # ~~امرا و خواتین را بیاوردند و مجموع لشکرها را سوار کرده به قلاووزی ~~توقتامیش # ~~دیگرباره تاخت فرمود و به سیزده روز در حدود قامیش بر سر الوس اروس خان # ~~برسید و چندان اولجه و غنیمت بگرفت که محاسب گمان از حساب آن عاجز آید. # ~~قضا را [اروس خان] در حین این حال وفات یافته، پسر او توقتاقیا را بر ~~سریر خانی # ~~نشانده بودند. سلطان غازی نظر بر آنکه حمل بر بدفرصتی نکنند بازگردید و # ~~توقتامیش را در صاوران بگذاشت. # چون سه ماه از سلطنت توقتاقیا بگذشت او نیز به شربت «کل نفس ذائقة الموت» ms341 # ~~مذاق جان را سرخوش کرد و اوران بزرگ به تیمور ملک اغلان رسید. تیمور ~~ملک PageV01P310 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0332.jpg) # ~~اغلان پیش از شروع در دیگر مهمات دفع توقتامیش را اهم دانسته لشکر به ~~صاوران # ~~آورد. بعد از مقاتله و محاربه دیگربار توقتامیش به انهزام و انکسار ~~متوجه حضرت # ~~سمرقند شد. چون چندگاه تیمور ملک سعی بسیار بنمود و مملکت را به حال # ~~استقامت آورد به تصور آنکه مخالفی در کمین منازعت ندارد، به عیش مشغول ~~شد # ~~و تا حدی در عشرت مبالغه میکرد که اختیارش از دست رفت و مزاج بالکلی به # ~~مداومت خمر معتاد شد. امرا نیز دست از مهمات کلی بازداشته جزویات را به ~~طرح # ~~گذاشتن گرفتند. عجزه از جور مستأکله مستهلک شدند و استیصال متغلبان از ~~غایت # ~~بگذشت. هرکس در پی تدبیر آن شدند که حاکمی به جهت حمایت نفس خود پیدا # ~~کند. چون آوازهآ این خبر به گوش سلطان غازی رسید، تومان تیمور و بختی ~~خواجه و # ~~ازبک تیمور و بیکی قوچین مقرر کرد که توقتامیش را در صاوران بر تخت ~~نشانند. # ~~مقوی دولت و مؤید سعادت مدد کرد و اکثر الوس فوج فوج بر توقتامیش ملتجی # ~~شدند، و چنانچه در ذیل اخبار او مندرج است، الوس جوجی بر وی مسلم شد. # ذکر توجه سلطان غازی به خوارزم # و استخلاص آن مملکت # چون در قدیم العهد جنگیزخان بر چهار پسر قسمت کرد و هر فرزندی را در # ~~مملکت فرزندی دیگر ملکی چند مقرر کرد تا به واسطهآ آن پیوسته در میان ~~ایشان # ~~ایلچیان متردد باشند، مبنی بر آن در خوارزم که مملکت جوجی است، کات و ~~خیوه # ~~را به جغطای داد. از ابتدای آن تاریخ تا زمان ظهور دولت سلطان غازی، ~~مال آن دو # ~~موضع بی تنقیصی میرسید. در ایام فترات حسین صوفی بن ننکغدای که حاکم # ~~خوارزم بود، به تغلب فروگرفت. سلطان غازی، قاضی جلال الدین شهر سبزی را ~~به # ~~طلب آن وجوه فرستاد و حسین صوفی ms342 گوش بر نصایح مولانا جلال نکرد و مقید # ~~گردانید. PageV01P311 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0333.jpg) # ذ کر کیفیت حال امیرزاده عمر شیخ # در ملک فارس و شهادت یافتن # بعد از آن که سلطان غازی حضرت امیرزاده عمر شیخ را در دارالملک فارس # ~~بنشاند وخود متوجه دارالسلام بغداد شد، امیرزاده عمر شیخ، مجموع سران و # ~~سرداران اطراف و اکناف به انعام عام و استمالتهای لاکلام در ربقهآ طاعت ~~آورد و # ~~قانون مملکت را بر قاعدهآ عدالت بنیاد نهاده مسند عدل را بر سند صحابهآ ~~کرام در # ~~دیوان مظالم گسترانید. داد مظلومان دادن گرفت و در اندک فرصتی به ~~حیثیتی، # ~~جذب خاطر خواص و عوام فرمود که الطاف او به محل مرهم فروماندگان شد و # ~~عنف به موقعش درمان درد درماندگان گردید. بعضی از سپاهیان منصوری که در # ~~قلاع جبال مثل حصن رنبه وفرگ وجسر سربند متحصن شده بودند، بعضی را به # ~~لطف در ربقهآ طاعت آورده، برخی را به قهر در قلادهآ اطاعت درآورد. بعد ~~از آن # ~~معتمدی را به احضار شاهزادگان به اندکان روانه گردانید و خود به ~~محاصرهآ قلعهآ # ~~سیرجان متوجه شد. # شاهزادگان فی الحال که خبر بشارت اشارت پدر بشنیدند، بار خانهآ سفر به # ~~کبتلکهآ عزیمت بیرون فرستاده، کوچ برکوچ روی به فارس نهادند. قضا را ~~موسمی # ~~بود که باد غالیه بار، طبله عطار را بر آتش و نسیم عنبر شمیم بهار از ~~روایح ریاحین # ~~صحاری و کوهسار باغ دماغ را مروح و معطر میگردانید. مغز خیال در تحقیق # ~~فی الشجر الاخضر نار شکوفه را شاهد حال گردانید. گلالهآ لاله شانه کاری ~~زلف # ~~بنفشه را اصلح الله شأنه میگفت. در این موسم دلکش جنت وش با دل مسرور و # ~~خاطر معمور چون آفتاب درفشان از افق مشرق اندکان متو جه تخت سلیمان ~~گشتند. # ~~چون خبر وصول شاهزادگان گرم گردید، امیرزاده عمر شیخ معاملهآ محاصرهآ # ~~سیرجان را به شاه شاهان سیستان و ایدکو کرمان رجوع کرده خود به تعجیل ~~تمام # ~~متوجه دارالملک شد. ms343 # از ساحت دارالامان اصفهان با عطف طراز دلنواز شیراز هنگامههای ملاعب و # ~~ملاهی ساختند. چون موکب همایون حضرت سلطان به ساحهآ قلعهآ استخر رسید # ~~امیرعلی سربندی دانست که امید خلاص او در کنف حمایت این حضرت خواهد ~~PageV01P312 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0334.jpg) # ~~بود. به رهنمونی دولت ملتجی شده و قلعه را سپرده روی به درگاه آورد. ~~مجموع # ~~اهالی شهر بشارت وصول قدوم مبارک پیش آمده وظیفهآ نثار و پای انداز و ~~طریقهآ # ~~اکرام و اعزاز به تقدیم رسانید. بعد از آن ایلچی از حضرت سلطان غازی ~~رسید و # ~~احکام به احضار امیرزاده عمر شیخ رسانید. امیرزاده عمر شیخ، تمامت ~~اختیار # ~~ممالک فارس و عراق را به اهتمام حضرت سلطان سپرده خود با امیرزاده ~~پیرمحمد # ~~متوجه درگاه گردید. # حضرت سلطان نیز بیش از آنکه در طی طوامیر تقریر و تحریر گنجد، همه روز در # ~~نسق جهانداری و ضابطهآ شهریاری بر سنت اسکندری دارایی خاص و عام # ~~می فرمود و با وجود صغر سن در امور کلی و جزوی چنان به غور میرسید و ~~احکام # ~~واجب الاتباع میفرمود که بسیار از یرلیغهای عالی که در آن تاریخ ارزانی ~~داشته بود # ~~و حکم خلود یافته، در این تاریخ، موازی بیست و یک سال مابین آن است، ~~امضا # ~~فرمود. از یمن مقدم همایونش، ساحت جنت سرای فارس و عراق، فردوس اعلا و # ~~نمونهآ جنت الماوی شد. # امیرزاده عمر شیخ، همچنان کوچ بر کوچ چون به ناحیهآ بغداد رسید به جهت # ~~دفع ملال در جنگلهای کردستان، جرگهآ شکار بینداخت. در حین آنکه بر اثر ~~شکاری # ~~می تاخت و خواست که خدنگ عقاب پر از شست دست فیاض بگشاید، ناگاه # ~~اسپ خطا کرد و وجود نازنینش از تخت زین بر تختهآ زمین آمد. لحظهای از ~~صعوبت # ~~آن الم بیهوش بود و از کوفتگی بر محفه نشست. هرچند راعدات و مسکنات به ~~کار # ~~می بردند ساکن نمیشد تا آن شب را بدان نوع بسر برد. چون طلیعهآ مهر ~~عالم افروز ms344 # ~~سر از جیب فیروزهآ روز برآورد، جمعی که به جهت تغار به یمین و یسار ~~تردد # ~~میکردند، تقریر کردند که کلاته خرماتو نام نافرمانی میکنند و در سپردن ~~تغار اهمال # ~~مینمایند. امیرزاده عمر شیخ هرچند که به احضار کوتوال آنجا مثال نوشت ~~تمشیت # ~~نکردند. از سر غضب تمام سوار شد و روی بدان صوب نهاد. # چون مقابل آن وحشت آباد رسید رعایای آنجا را وهم بیشتر شد و از غایت تنگ # ~~عقلی، دست به سنگ و تیر کردند. قضا را رفعت باروی آن خرابه تا آن حد ~~نبود که # ~~ده سوار را یک لحظه منع کند. امیرزاده عمر شیخ سپر از قورچی بستد و تا ~~نزدیک # ~~بارو برفت که مگر به نصیحت ایشان را از آن جهل مرکب بازآورد. ناگاه تیر ~~بلا از PageV01P313 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0335.jpg) # ~~کمان قضا گشاد یافت و بر سر شریان آن شیر ژیان آمده به همان زخم هایل ~~هالک. # بپیچید و بر خود یکی آه کرد %~% ز کار جهان دست کوتاه کرد # ~~فریاد از نهاد بهادران سپاه و دلاوران بارگاه برآمد و به یک حمله آن ~~خرابه را با خاک # ~~هامون کردند. # بعد از آن یکی به تعجیل روانهآ حضرت اردو گردانیده، استخوان حضرت مغفور # ~~سعید را به طرف دارالملک آوردند. القصه چون قاصد خبر گفت آن مصیبت بزرگ # ~~را در ظاهر ماردین به حضرت رسانید. چون کلیات در میان بود و کتمان آن ~~سر میسر # ~~نمی شید به عرض رسانیدند. سلطان غازی وفات خود را در ممات او دید و به ~~حیثی # ~~مدهوش افتاد که همه کس را گمانی دیگر شد. بعد از جزع و فزع بسیار بر ~~مقتضای # ~~صلاح وقت، عقل را مقتدی ساخت وچون شمع، سوز درون را به خندهآ بیرون # ~~بپوشید، و بر قرار هر روز دیوان داشته بوجنیان را اعزاز و احترام می ~~فرمود. بعد از # ~~دو روز اوج قرا را به ملازمت شاهزادگان فارس روان کرده، خود نیز عزیمت ~~شام # ~~فسخ ms345 کرد و به فتح بلاد جزیره مشغول شد. # و در موصل قوریلتای بزرگ فرمود و دیگربار متوجه ماردین گردید و احاطه ~~کرده # ~~فرود آمد. روزی دیگر خروش خروس صبح با نالهآ نای نوبت هم آواز شد و ~~غلغلهآ # ~~کبورکهآ جنگ، خفتگان خواب غفلت را بیدار کرد. هرکس از مورچال خود روی ~~به # ~~جنگ نهادند. چون گلبانگ قیه و صفیر نفیر در دامن آن کوه پرشکوه پیچید، ~~اهل # ~~شهر بند رخت به قلعهآ کوه کشیدند. بسیار کس در همان یک حمله به خرج ~~رفت. # ~~سلطان عیسی بعد خراب البصره شفیعان برانگیخت وکرم سلطان غازی را # ~~عذرخواهی خود گردانید، به خلعت عفو سرافراز گشت. # بعد از آن رایات نصرت شعار شهر آمد فتح کرده قلعهآ قراجه قیا را نیز ~~بگشود. # ~~چون قرایوسف پناه به کوههای سخت برده بود، سلطان غازی جهانشاه بهادر و # ~~برهان اغلان وایباج اغلان را با لشکری چند بر سر او فرستاد و کیجکهآ ~~ایشان # ~~امیرزاده میرانشاه را نیز فرستاد. و خود عنان عزیمت به طرف اخلاط کشید ~~و در راه # ~~قلعهآ ایدین نیز ستد و امیر طهرتن ارزنجانی در آن مرحله به حضرت پیوست. ~~بعد از # ~~آن به محاصرهآ اونیک متوجه شد. مصر بن قرا احمد ترکمان در آن حصن حصین # ~~متحصن بود و به اعتماد حصانت آن، سر طغیان برافراشت. بعد از آنکه قریب ~~یک PageV01P314 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0336.jpg) # ~~ماه قتل و کشش بسیار بین الجانبین واقع شد بعد از اضطرار قلعه بسپرد. ~~بعد از آن # ~~امیرزاده شاهرخ را به جهت ضبط و نسق ماوراءالنهر بازگردانید. # ذ کر وصول سلطان اسکندر به اردوی بزرگ # و کیفیت نامزد شدن حضوتش به محافظت # سرحد خطای ومغولستان # سلطان غازی چون امیرزاده شاهرخ را به سمرقند فرستاد با وجود آن هنوز # ~~دغدغه و تفرقه به جهت ماوراءالنهر داشت. در اثنای آن حال از مدبران ~~مملکت و # ~~مبشران سلطنت استفسار فرمود که چون فرزند مغفور مرحوم از فارس متوجه ~~اردو # ~~اعلا میشد ضبط آن ms346 همه ممالک عریض و وسیع به که رجوع کرده بود که در ~~حالت # ~~وقوع آن واقعهآ صعب چنان ضبط کرد که از هیچ گوشه فتنه ظاهر نشد و مغتنی # ~~دست از پای خطا نکرد. مجموع امرا و وزرا به زانو درآمده از کیفیت کیاست ~~و # ~~سیاست حضرت سلطان اسکندر شمهای در پایهآ سریر اعلا عرضه داشتند. سلطان # ~~غازی را از نهال آن بوستان جاه و جلال و هلال آسمان فضل و کمال امید ~~واری جبر # ~~اختلال حال شده شکر کریم متعال به تقدیم رسانید و فی الحال به احضار ~~حضرتش # ~~مثال ارزانی داشت. # چون به موجب امتثال آن فرمان حضرت سلطان کرد هم در مجلس اول سلطان # ~~غازی آثار رشد و جهانداری و قراین دولت و شهریاری در سیمای مبارکش ~~مشاهده # ~~فرمود و در ناصیهآ دولتمندش همان آیین تنبه و تهور اوان جوانی خود را ~~معاینه # ~~بدید. بی توقف بنیاد کار ماوراء النهر را بر حسن جد و لطف اجتهاد او ~~مقرر کرد. و # ~~چون به قوت نظری که در میان سلاطین متعارف است، قابلیت جهانداری و ~~قبولیت # ~~ایل سلطانی وجود شریفش را بیش از وسعت آن ممالک وسیع و مساند رفیع دید، # ~~خواست که مابین او و دیگر برادران و اعمام، خصوصیتی به تجدید حاصل شود ~~و # ~~سلسلهآ اخوخیت به مودت و محبت استحکام دیگر یابد و خاندان دولت که به ~~دو # ~~بطن منشعب شده بار دیگر پیوندی برومند گیرد. بنابر آن اتفاق حسنه و ~~اجتهاد # ~~مستحسنه بیکیسی سلطان را که محبوب و مرغوب حضرتش بود، نامزد حبالهآ ~~PageV01P315 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0337.jpg) # ~~سلطان اسکندر فرمود، و بدان بهانه مجموع مدخرات خزاین عامره و مدفنات ~~کنوز # ~~عالیه را به تمام وکمال در مدد خرج نواب حضرتش فرمود و به همگی وجوه و # ~~جملگی همت التفات باطن انور خود را مصروف حضرت بزرگوارش فرمود. و در # ~~خلوت خاص که به حضرت بیچونی دم اخلاص و اختصاص پیش میبرد، عهدنامهآ # ~~ولیعهدی خود را به ms347 جهت این مهدی آخرالزمان و هادی امین و امان از حضرت # ~~عالم الخفیات درخواست کرد، و به سر دل و نیت صادق بر اجابت و استجابت ~~آن # ~~دعوت مستجاب مبالغهها نمود، واین یوسف عزیز مصر، وجود خود را از حسد # ~~اخوان و قصد اقران و چشم زخم حدثان به پناه حفظ و حمایت ملک مستعان ~~سپرد. # ~~و بعد از چند مذت که به شکرانهآ آن بشارت مبارک، طویهای شاهانه و # ~~جرغالانکهای پادشاهانه بفرمود و مجموع امرا و سرداران سپاه و سایر ~~مقربان درگاه # ~~عالم پناه را به نوازش و عواطف بی نهایت مفتخر و سرافراز گردانید و ~~حضرت # ~~سلطان را بعد از آن که بر سر ملا و خلا داوهایی که مناسب احوال و ~~قرینهآ افعال # ~~دوست و دشمن بود گرانیده رخصت مراجعت داد و به دارایی ممالک ~~ماوراءالنهر # ~~فرستاد. # چون خبر وصول موکب همایون به دارالسلطنهآ سمرقند رسید، مجموع امرای # ~~دولت و امناء مملکت با تحف وهدایای فاخره متوجه استقبال شدند و جمیع # ~~مخدرات اردوی عزت و آقاخاتون سراپردهآ عفت و شاهزادگان خاندان رفعت، # ~~مقدم مبارکش را مغتنم و محترم داشته شکرانهها به ارباب استحقاق ~~رسانیدند. پیش # ~~از نزول این موکب، اراجیف مخالفان اطراف در میان بود، تا آن غایت که ~~امیرزاده # ~~شاهرخ را عرصهآ بیرون آمدن به کان کل و طوف باغات سمرقند متعذر بود. ~~چون # ~~سلطان برسید، هم در گرد راه در باغ جنت هوای فردوس فضای خاتون بزرگ # ~~بولونک خاتون فرود آمد و چنانکه دیو از وصول سلیمان و یاجوج و ماجوج از # ~~صولت ذوالقرنین متنفر شود، اعادی دولت متفرق گشتند. # و به تخصیص قمرالدین که به مجرد شنیدن خبر فقط افلاجی بر او مسلط شد که # ~~در ضمن آن به سقط رفت؛ و دیگر حیکسک اغلان که در عری توقتامیش خان بود ~~و # ~~تمچهآ الوس توقماق در سر داشته حدود یونس را تا ناحیهآ ترکستان به دست ~~فرو # ~~گرفته بود، پایمال عساکر منصوره شد. و ms348 بیواسطهآ بازوی کامکار و شمشیر ~~PageV01P316 # ![image filename](./0837MucinDinNatanzi.MuntakhabTawarikh_0338.jpg) # ~~خونخوار اعادی دولت نگونسار و بدخواهان مملکت تار و مار گردید. # حضرت سلطان همیشه در مجالس دولت و محافل خلوت امیرزاده شاهرخ را به # ~~آداب شهریاری و طریق جهانداری تحریص و ترغیب می فرمود و لذت حکومت و # ~~اختیار و شوکت و اعتبار را چه به جد و چه به هزل در خاطر او مینشاند تا ~~به هزار # ~~حیله از مرتبهآ صمت و غفلت به منزل نطق و حکمتش رسانید و اندک جرأتی که ~~در # ~~مزاج دارد از نتیجهآ رتبت آن تربیتهاست، چنانکه در اکثر اوقات ذکر آن ~~مقدمات را # ~~تا اکنون در خلا و ملا تلفظ کند. PageV01P317 ms349