######OpenITI# #META# Creator: escriptorium #META# Created: 2025-02-14T14:46:19.614542+00:00 #META# LastChange: 2025-02-14T14:46:19.614573+00:00 #META# transcription layer pk: 12804 #META# transcription layer name: kraken:all_arabic_scripts #META# avg transcription confidence: 0.9735571103211693 #META#Header#End# # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0021.png) # شکر و سپاس حضرت پروردگاری را که علام غیوب است و ستار عیوب # ~~کرد و شهسوار آفتاب را در میدان چهارم به جولان آورد. گاه رخسار ماه را # ~~چون پشت دلخسته ای که شام وصل به سحر کشیده باشد و شب خلوت به روز # ~~رسانیده2 [خمیده و کمان].4 از کمال قدرت به کواکب اسفید رنگ2 چهرهآ # # کبود صفت آسمان می آراید که %~% (انا زینا السماء الدنیا بزینة ~~الکواکب5) # # و از غایت صنعت عارض %~% سفید فام خوبرویان را به خال سیاه آراسته # ~~می گرداند که # ~~احسن8 تقویم] . # ~~بیافرید خدا خلق را به صورت نیک PageV01P003 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0022.png) ### | مجمع اواریخ حسنی # ~~روز شیلانت کزو صحن زمین پرمی شود آسمان استاده چون یاساولان در ساوری # # همتت طوی ملایک کرد در روز خروج %~% در فضاء عرصهآ کون ومکان شش دری # # هفت خان آمد درآن طوهفتخوان ازشش جهت %~% چارارکان را نوال آمدزیک خوان ~~گستری # # آسمان زان جاتبرک ساخت از خوانی دوقرص %~% گشت ایمن چون زمین از ~~فکرنانی وزری # ~~گربگویم قیصر و فغفوراز خدام تست مدح ایشان گفته باشم با چنین دولت وری # # گر کمال پادشاهی درجهان جسم است وجان %~% از قیاس حد و رسم عقل و حس ~~بالاتری # # أفتاب فضل حقی ، سایهآ لطف خدای %~% چرخ دنیا را مداری، قطبدین رامحوری # ~~هست کافر نعمتان راسر پر از سودا ولیک می کند با تیغ هندوی تواین ~~سوداگری # ~~دشمن ملکت زهر سولشکری بر هم زند چون گدای پرسه گردازلقمه های هردری # ~~ز کناری در جهانی دلدلای صفدر سوار وز میان آن دم برآری ذوالفقار حیدری # # تیغ راند بر زبان (تبت یدا هم اسرهم» %~% گرز گوید آن زمان ویل لهذا ~~العسکری # ~~آن زمان برهول جان برجسم جوهر ریزدل موزه برپا کفشی و دستار بر سر ~~معجری # # نی قرم چی دست گیردنی خم زوبینه پای1 %~% تیغ سر کش بسترد از شکل ~~خودومغفری # # قایدان فتحت آرند از اسیران جوق جوق %~% روبه دیوانت که داردوصفهای ~~محشری # # دست ها بر پس کفن ms001 درگردن وسر ها به پیش %~% خاک غم بررو نشسته در ~~امیدجان بری # # ز فلک آید ندا کی خسرو روی زمین %~% و ز فلک آید صداکی آن که برحق ~~داوری # ~~دولت پیل افکنت زوشاهرخ چون خسروان بیدق تدبیر می رانند و اسب داوری # # صیت تیغت سداسکندر کشیده گرد ملک %~% تا دگر برناید از یاجوج فتنه سر ~~شری # # گر عقاب انتقامت بازگردد سوی چرخ %~% نسرطایر را فرو مالد بسان تعدری # # بهر قطع گردن اعداء جاهت می کند %~% در غلاف حنجره تیغ زبانم خنجری # # چون کند طوفان نوح حادثه قصدجهان %~% کشتی اهل امان را هم چو جودی ~~لنگری # # ای جهانداری که ذوالقرنین عالم گیراگر %~% زنده بو دی، بودی از خیلت ~~یکی ازلشکری # # سالها شدتا که سنجر رفت ونامش زنده ماند %~% از دم فضل مسیحای کلام ~~انوری # # صد هزارت بندهٔ‌ مملوک پیشت از کرم %~% بر گذشته هر یک از غایاتو جاه ~~سنجری PageV01P004 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0023.png) # ~~گر بودصدانوری پیشت په مداحی کم است گرچه هر مر غی ثنای وصف گل گوید # به باغ %~% با چزبن فضل و کمال و علم ودانش پروری %~% هم چو بلبل کس نگویدو ~~صف گل برگطری # # پادشاها بندهآ درگاه تو ابن شهاب %~% آمده کرمانیانه تا که دروی بنگری # ~~هست افلاسی به غایت قرض واقع بیشمار # ~~کر به قدر همت عالی بیابه تربیت # ~~تا پری رویان دل اهل نظر غارت کنند # ~~بر خم زلف عروس دولتت از روی فتح # ~~سدرهآ عمر تو را بادا صد و ده منتها # ~~مزین و منور کود. # ~~به غایت کمال بود. # ~~شاخ شبابش در نکو ناسی نامی شد [با] ابناء عهد و اقران وقت مخالطت نمود ~~، PageV01P005 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0024.png) # ~~به کمال پادشاهی و جهانداری و جلادت حرکات و حسن اورتا و لطف محاضرت # ~~و فرط خردمندی بر چشم و دل اکابر عصر و پادشاهان جهان چنان محبوب و # ~~شیرین شد که هیچ حل و عقد امور ممالک بی مداخلت و مشاورت این حضرت # ~~نیست و نتواند بود. # و هر ms002 روز به قوت جد و معونت عقل پای به درجهٔ‌ رفیع تر می نهد و # ~~دست اقبال در دولت خانهٔ‌ تازه بر وی میگشاید. «وین هنوز اول آثار جهان # ~~افروز است». # و هر سحر از بهار اخلاق بزرگوارش نسیم الطاف زیادت می شود و # ~~هر شب انوار کواکب نامدار شمایل او شعاع افزون می دهد، تا چنان شود که # ~~کل اکابر جهان بریگانگی او متفق شوند. و آثار روز بهی در ناصیهٔ‌ ایام ~~مبارکش # ~~واضح ، وآن جا که اکفا واقران او به چیدن گل لذات از شاخ هوی اشتغال # ~~می نمودند او در طلب رفعت2 مناصب و ارتقاء4 مدارج جهانداری می پویید.4 ### | شعر5 # ~~هرگز نشود مرد به بازی بازی کاول نکند نشاط تیراندازی # تا به کرم شامل و عقل وافر دلهای خاص وعام را صید کرد و # ~~ممالک کرمان به پادشاهی و جهانداری آن حضرت مزین و مشرف گشت سالهای # ~~بسیار باقی باد. طوطی زبان دوست و دشمن را به ذکر خوب خویش گویا # ~~گردانید تا بر این جمله ترنم می کنند. ### | شعر # ~~مزین است و مشرف سریر سلطانی ز سایهٔ‌ شه گیتی سکندر ثانی # ~~غیاث دین6 که تعلم زرای او کردند شهان قواعد شاهی، رسوم سلطانی # ~~اهو المظفر کز حق برو مقرر گشت به تازه ملک جهان منصب جهان بانی ~~PageV01P006 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0025.png) # ~~شه زمانه محمد شهی که هست به وجه سزای حضرت او خاح ملیماتی # # سحاب دست زمان حاتم فریدون فر %~% که پای مرد کف اوست ابر نیسانی # ~~ستاره جیشی، سعد اختری که تیر فلک ستوده داور خورشیدفر که طلعت اوست # %~% یکی اثر ز اثرهای لطف یزدانی %~% به قصد دیدهآ اعداش کرده پیکانی # # شهی که هیکل رمحش عصای موسی وار %~% به سعی محر حسودش نمود ثعبانی # # شهی که سایهآ او در خورست گیتی را %~% چنانک در خور چرخ آفتاب نورانی # ~~لآلی ظفر [و] نصر و فتح را صدفی جهان پناها در چشم مملکت نوری به # هر طریق ز آفات ms003 ایمنی چون نیست %~% رفیق رایت و کوس تو حفظ سبحانی %~% به # اتفاق ، تو در چشم سلطنت جانی %~% جواهر خرد ورای و حزم را کانی # # عدو عدیل سواری ز لشکرت نشود %~% که هر گیاه نیارد نمود نعمانی # # محیط مر کز ملک تو دولت است چنان %~% که هست شامل خیر تو عون ربانی # علو جلال است اندر آن پایه سو شهان گردن کشان از آن مالند %~% ز روی # صدق به خاک ره تو پیشانی %~% که قاصر است از آن وهم و فکر انساتی # # مدار عالم عدل و سپهر مرحمتی %~% جهان موهبت جود و فضل احسانی # # دیار خطهآ اسلام را تویی معمار %~% سرای بارگه شرع را تویی بانی # # جهان گشای و عد و بند قاهری زان است %~% که داستان به جهان هم چو ~~پوردستانی # # خدای داد شهان را کمال داتابی %~% ولیک ازیشان رسم شهی تو به دانی # # تویی که لایق چبر و سپاه و مملکتی %~% تویی که درخور اورنگ و دادو ~~فرمانی # # کتاب خطبهآ هر جمعه را توی فهرست %~% خطاب سکهآ هر نقد را توتی عنوانی # # اگر ز جود شهان منکران کنند انکار %~% تو روز بذل ، شهان را دلیل و ~~برهانی # # به روزگار همایونت اهل دانش را %~% چه باشد ار زغم روردر بری # # ثنا و مدح طلب کن چوعالمت ملک است %~% که ذکر باقی بهرر عایم فانی # ~~خدا یگانا نظم و ثنا بسی کردند # ~~ولی که کرد چنین خدمتی که من کردم # ~~هی لطافت تازی و پارسی دارد # ~~به جز مدایح تو لاجرم کنون چا کر PageV01P007 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0026.png) ### | جامع التوریخ حسنی # ~~ز عندلیب نوایت سخافرست چو کرد به رسم بلبل بر گل، ترا ثنا خوانی # # اسیر زخم زمانه چودف شدست ، شود %~% که نای بنده ز چنگ زمانه بستانی # # همیشه تا رخ ارباب فضل نزد خرد %~% به تیرگی حقارت نباشد ارزانی # # رخ حسود تو بادا به تیرگی چون کفر %~% که روشن است به تو دیدهآ مسلمانی # اما صفت خلق و خلق این پادشاه که ms004 در کامرانیش زندگانی باد اگر جملهآ # ~~اصحاب عبارات و ارباب اشارات جمع شوند و دقایق سخن انگیزند آخرالامر # ~~قلم تحریر بشکنندا و انگشت تقریر بخایند و به عجز اعتراف نمایند. ### | شعر # همتش بر فلک سواری کرد اختران را زبون خواری کرد # آفتاب از شعاع او بگریخت شب در آورد و روز تاری کرد # و مخایی که اگر مزرعهٔ‌ دنیا را به اقطاع به سگ داری دهد در چشم # ~~مکرمت او آن به وزن سنجدی نسنجد و اگر جملهٔ‌ خزاین قارونی به هارونی # ~~بخشد در حوصلهٔ‌ قدر کنجدی نگنجد. ### | شعر # به سامان زو چنان شد کار کرمان که بد در عهد و دور آل سامان # به گیتی جاودان باداش ملکت همیشه در جهان باداش فرمان # و عقیدهٔ‌ این پادشاه بزرگوار از اول جلوس در تربیت2 اهل صلاح وتقویت # ~~دین داری و نصرت دین خدای4 و رونق دین مدی و تربیت علما و تقویت # ~~ضعفا متصور است. مبدأ آن که پادشاه مطلق شد که تا قیامت باقی باد آن ~~بود # ~~که چون حضرت سعید مرحوم شاهرخ بهادر طاب مثواه که جد بزرگوار این # ~~حضرت بود و از پادشاهانی که نظر ولایت داشتهاند و به درجهٔ‌[7] خلافت # ~~رسیده حضرت سعید مشار الیه بود که این فقیر که صاحب تصنیف این # ~~تواریخ4 است چند کرت کرامات از آن پادشاه زاهد عابد دیده نظر نمود و ~~PageV01P008 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0027.png) # ~~این شاهزاده را که تا قیام قیامت دولت در خاندان شریفش باقی باد، به ~~عراق # ~~روانه فرمود و هرچند در آن ولا رقم قم و همدان و آن سرحد بود اما نظر # ~~عراقین بود بلکه اقالیم سبعه. چون این شاهزاده به قم نزول فرمود مدتی # ~~که بگذشت قصهآ حاجی حسین روی نمود. حال آنکه حاجی حسین وپدر او # ~~بابا حاجی گاوروتی جماعتی بودند که مدت سی سال درمیانهآ عراق و خراسان # ~~و آذربایجان بودند. قلعهآ گاورو و درگزین همدان را فرو گرفته و با قرا ~~یوسف # ~~و ms005 اسکندر پسر اوحربها تمودند و تا بابا حاجی زنده بود با همه عالم یاغی ~~بود # ~~و چون او از میانه بیرون رفت حاجی حسین همان دردماغ مخمر داشت و طمع # ~~آن داشت که2 چون سایهآ چتر هایون این سلطان عادل آن جا رسید- مانند # ~~برف که بر قلهٔ‌ کوه باشد و خورشید انور بر او تاید چگونه بگدازد و محو # ~~شود و به زمین فرو شود - از حاجی حسین و اتباع او نه آثار ماند و نه ~~دیار. # شا هزاده سلطان اعظم بنفسه شمشیر زن و بهادر است. کسانی که در آن # ~~جنگ حاضر بودند اوصاف حمیده و ضرب تیغ بران که عمل فرموده تقریر می # ~~کردند این فقیر در صفت اسکندر ذوالقرنین یافت. دیگر شاهی را این قوت و # ~~قدرت نبوده. هرچند بهرام گور بهادر بود و بسیار کار کرده اما بدین صفت ~~که # ~~این حضرت شجاعت می نمایند «از کجا تا به کجا بی بصری نتوان کرد». ### | فیت # # قصهآ اسکندر و دارا گذشته این زمان %~% سالها بادا سریر دولت این ~~توجوان # # خادمش بهر ام و اسکندرمطیع ضرب وجود %~% خلق از عدلش همه هستنددرامن ~~وامان # # پاد باقی سال ها بر تخت دولت بی عدو %~% سایهآ عدلش بمانا برسر ~~کرمانیان # قصهآ اوصاف این شاهزاده بیش از آن است که به زبان قلم شرح آن توان # ~~نوشت. شمه ای اوصاف خادمان آن حضرت می رود : # چون آن حضرت از قصهآ حاجی حسین خاطر عاطر جمع فرمود وقت خروج # ~~عراق با امیر سعید شمس الدین حاجی محمد غنا شیرین مشورت کرد و رسول ~~PageV01P009 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0028.png) # ~~امد [و] شد کردا غایب آن عهد خادم سلطانی2 بسته شد. # حضرت شاهزادهٔ‌ عالمیان از قم به اصفهان آمد تخت مبارک در نقش جهان # ~~چار سوی زد و چون آثار جهان داری و سلطانی از جبین مبین آن حضرت می # ~~تابید که تا ابد تابان باد به هرجا که روی می آورد لاجرم چون اسکندر # ~~همه عالم مطیع ms006 می شدند و خواهند شد ، رسول به سوی امیر شهید آمد. # امیر در زمان لشکو کرد و در آن زمان حضرت شه در ری نزول فرمود # ~~و آوازهآ یاغیگری امیر مرحوم حاجی محمد در افتاد و مفسدان کرمان، انگیز # ~~لشکر کرده به در کرمان آوردن می کردند و حضرت شاهزادهٔ‌ زمان در آن # ~~زمان در شیراز نشسته نزدیک آنک شیراز بگیرند، که خبر حضرت شهرخیه که # ~~بنفسه می رسد [رسید]. # حضرت شاهزادهآ ایران و توران گر چه می توانست که [با] هزار سوار # ~~جواب دو لشکر چنان بگوید عزت نگاه داشت و گفت من تیغ بر روی جد # ~~خود نمی کشم. لشکر و مال نیم راه وداع4 کرد و به اختیار با محقر سواری # ~~وانهآ لرستان شدند. # چون این شاهزاده این حرمت نگاه داشت [و این راه خدا و خلق و صلهآ # ~~رحم نگاه داشت2 باری - عز اسمه- روی زمین او را کرامت فرمود [که به هر # ~~مقام که روی نهد فتح و بصرت پیشواز خواهد بود5] بدان محقر سوار ، که ~~این # ~~فقیر از عزالدین داروغهآ اردو بازار استماع کردم که هشتاد سوار و پیاده # ~~بودیم [و شاه آذر بایجان]6 جهانشاه پسر قرا یوسف را خبر شد هشت هزار ~~سوار # ~~فرستاد که با7 حضرت دست برد نمایند. ### | 6- داخل [ ] از نسخهآ «س». %~% 7 : بر PageV01P010 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0029.png) # ~~لب # چون شاهزاده را خبر شد با این سوار محقر مکمل گردید و کاری کرد که # ~~اگر رستم دستان زنده بودی هزار بار دستش ببوسیدی و در پایش افتادی و # ~~کمر غلامی بر میان بستی. القصه با این قدر سوار ، این هشت هزار سوار را # ~~زیر و زبر کرد و قریب مبالغی سوار از بزرگان به قتل آوردند و مبالغی ~~دستگیر # ~~کردند. اندک مردی از میانه کناره گرفتند و از تیغ و تیر1 فرار نمودند ، # ~~آن هم به یمن دولت روز افزون بود و افزون خواهد بود. # بعد از این فتح حضرت جد بزرگوارش دربیست و ms007 چهارم ذوالحجة موافق اول # ~~فروردین ماه جلالی سنهآ خمسین و شمانمائه روی زمین را به شاهزادهآ زمان ~~- # ~~که سالهای دراز و قرنهای بی شمار در سعادت و سریر سلطنت باقی و مستدام # ~~باد - حواله فرمود و خود زیر زمین اختیار کرد ، یعنی : ### | همیت # دولتش چون دید گردون گفت من پیرم کنون # گار ملک و دین بدین سلطان ورنا2 می رسد # القصه در این تاریخ رفتن شاه جهان شاهرخ بهادر ، این فقیر تاریخ گذشتن # ~~آن حضرت در دو بیت دارد : ### | شعر # # کی خسرو روزگار ، سلطان شه رخ %~% شاهی که فلک نهاد در پایش رخ # ~~در رفته زکاف4 و دال ذی الحجه ز هجردر زیر زمین نهفت آن خسرو رخ5 ~~PageV01P011 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0030.png) # # ید کو پسر غیاث الدین برلاس %~% م %~% به او] داروغگی رجوع # ~~فرموده بود ، و قم و نواحی از قدیم باز مردم آن ولایت داشتند و درین ~~تاریخ # ~~خواجه محمد قمی حاکم بود. # و چون از وفات حضرت صاحبقران اندک زمان بگذشت عالم پریشان شد # ~~و ازهر بن2 سنگی شریری سر بر آورد و برسر هر3 کویی سفله ای7 خروج کرد. # اول ملک عزالدین لرو جاعت احشام آن نواحی بر امیرزاده اسکندر عمر # ~~شیخ غلو کردند و آن امیر زاده ولایت همدان بگذاشت و به شیراز آمد پیش # ~~برادر بزرگ، و امیر زاده پیر محمد عمر شیخ او را گرامی داشت و سیور ~~غامیشی # ~~فرمود و بعد از خلعت طلا دوز و کمر مرصع واسب و شتر5 و خیمه و خرگاه # ~~و طبل خانه و قشون که انعام فرمود امارت و حکومت دارالعبادهٔ‌ یزد بدو # ~~تفویض فرمود. # و چون امیرزاده مشارالیه به یز سد و هشت ماه در یزد حکومت # ~~فرمود و خواجه غیاث الدین حافظ که به «حافظ ربی»6 مشهور بود از بیت ~~الحرام # ~~برسید و در زی مشایخ بود ، او را تکلیف فرمود نیابت7 سلطنت خود بدو ~~تفویض # ~~فرمود. و او مردی حافظ، حاجی، غازی، مستعد، دانشمند ، صوفی بود ms008 و # ~~به هفت زبان سخن گفتی و صاحب سیف و قلم بود و بسیار هنرمند و حکیم و # ~~در رای و تدپیر مملکت داری جالینوس و ابوزرجمهر وقت بود ، و قشون ~~جانباز # ~~که تمام در روز رزم مرد واسب دیو جامه8 می هوشیدند، در تومان جناب مشار # ~~الیه بودند. # و مصنف جامع التواریخ [حسن شهاب یزدی درین تاریخ]1 در سن بیست ~~PageV01P012 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0031.png) # ~~تاریح جماگت بعد وفات حضرت صاحب قرابی # ~~و چهار سالگی بود و جر1 تواچی تومان خواجه مشار الیه بود. # و خواجه پیر حسین تبریزی وزیر و صاحب مال حضرت امیرزاده مشار # ~~الیه پارهای بدمزاج افتاد و در مال و فرزندان مسلمانان طمع می نمود و ~~از هر # ~~طریق زمام احوال دراز می کرد. دو نوبت به در کرمان رفت و یک نوبت # ~~رفسنجان را بگرفت و امیر شیخ نامی را در قلعه بنشانده چون مراجعت په ~~یزد # ~~نمودند امیر زاده اید کو از کرمان لشکر کشید و قلعه بازستد و آن چماعت ~~را # ~~تاراج کرد. اما امیر شیخ را با تمام لشکری باز روانهآ یزد کرد. دیگر ~~ولایت # ~~کوبنان و بافق و بهاباد2 را تاخت کرد و ابرقوه4 و بهابادرا داروغه ~~نشانید # ~~284) و داخل یزد فرمود. # ز این حرکات ناملایم که بی خاطو عاطر امیرزاده پیر محمد بهادر می # ~~کرد ازاو ملول شد و امرا نیز در بند انگیز آمدند که او عجب کسی است ، # ~~اگر اورا بگذارند چون ازین قوی تر گردد قصد فارس کند . # حضرت امیرزاده پیر محمد اورا به لطایف حیل به شیراز طلبید . چون # ~~به شرف ملاقات مشرف شد اورا بگرفت و بند کرد ، و پیش از نزول # ~~مشارالیه به یزد امیری قدیم داشت اورا امیر تیمور ملک نام بود . اورا ~~به # ~~امارت یزد فرستاده بود و یزد را بدو داد . تیمور ملک را نیز پیش او # ~~بگذاشت : # چون جناب امیرزاده اسکندر را در شیراز بند کرد امیر علی ملک را به # ~~ایلچی ms009 گری هیش تیمور ملک فرستاد که ضبط یزد کند و امراء اسکندری را # ~~تمام بگیرد و بند کند و به شیراز فرستد. چون علی ملک بیامد و یرلیغ ~~همایون # ~~به تیمور ملک داد امر را طلب کرد و خلوت ساختند و فرمان مطاع بدیشان ~~PageV01P013 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0032.png) ### | جامع التواریج حسی # ~~یمودند ایشان سر به اطاعت در آوردند ، همه [را] بند کرده روانه شیراز ~~کرد . # و ایشان این جماعت بودند : امیر عبدالصمد وخواجه حافظ و امیر سلطان # ~~شاه و امیر طوطه و امیر داراب و امیر سیخواجه و امیر یوسف قرجی و امیر # ~~قادر یزدی1 و طاهر امیر فاضل و مولانا[حیدر ومهتر] حیدر2 فراش و امیر ~~علی # ~~اصفهانی و خواجه پیر حسین تبریزی وزیر، مجموع را بند کرد [و روانهٔ‌ ~~شیراز # ~~کرد و یزدرا ضبط داد3 . # ~~و تیمور ملک را طلب فرمود. چون5 امراء اسکندری را در آن گناهی نبود ~~ترحم # ~~پادشاهانه فرمود و همه را از بند بیرون آورد و هریکی را به میر خود ~~سپرد . # و برادر را امیر زاده پیر محمد [امیر زاده اسکندرا را] بند کرده روانهآ ~~هرات # ~~فرمود ، به حضرت شاهرخ بهادر. چون اورا به طبس گیلکی رسانیدند امیر ~~یوسف # ~~جلیل در سرحد بود [و] از قبل حضرت شاهرخی از اسکندر بند برداشت و اورا # ~~عزت داشت و طوی داد. هرچه کرد او از نهد بیرون نیامد و اجازت داد باسه ~~نفر # ~~چهره که همراه او بودندنمدها پوشیده متوجه عراق شدند واز ساغند8 به راه ~~بیابانق # ~~و نایین متوجه شیراز شد. مردم ساغند اورا خدمتهای نیکو کردند. اما به # ~~نایین1 که برسید اورا علوفه ندادند و قصد گرفتن او کردند. او از آن جا ~~گریزان # ~~به راه شیراز روان شد و چنان به شیراز درآمد که اورا کسی نشناخت و ~~پنهان # ~~بیامد تا به چهل استون10 ، و در بیغوله ای خزید و سر در نمد کشیده کنجی # ~~گرفت . PageV01P014 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0033.png) # ~~تاریخ جماعت بعد وفات حضرت صاحب قرانی ms010 # چهره امیرزاده پیر محمد او را بشناخت ، بیامد و عرضه داشت کرد که # ~~حال بدین منوال است . امیر زاده پیر محمد بنفسه1 متوجه او شد. چون ~~نزدیک # ~~و رسید سکندر در پای برادرافتاد و سر عجز و مسکنت در پای او نهاد . # امیرزاد[785) پیر محمد مردی حلیم رحیم بود اورا از خاک برداشت و در # ~~ر گرفت و روی او را به قبله مشرف فرمود و همان زمان به خلعت خاص و # ~~کمر مرصع و اسب و اسباب سرافراز گردانید. و اورا پیش عیال فرستاد وده # ~~نفر چهره مقرر کرد که ملازم او باشند و دیگر کسی گرد او نگردد و مدت # ~~چهار ماه اورا به همین طریق نگاه می داشت . # و اسکندر تحریک برادر در باب گرفتن کرمان می کرد تا عاقبت امیر زاده # ~~پیر محمد ترتیب لشکر مود، متوجه تسخیر کرمان شد و قریب سی هزار سوار # ~~و پیاده از شهر و ولایت فارس ویزد وابرقوه جمع کرده چون به تنگ شکم3 # ~~رسید از قضای قاضی الحاجات دو نو کرتازیک داشت که پسران عطار شیراز ~~بودند # ~~و ایشان را از درجه عطاری و طبیبی به درجهٔ‌ امارت و سرداری رسانیده ~~بود : # ~~یکی را حسین شربت دار و یکی[را] علی شربت دار گفتندی ، و حسین شربت دار # ~~قشون3 سوار گزین داشت و اختیار مملکت فارس فرو گرفته بود و علی شربت ~~دار # ~~نوابت5 سلطنت داشت و دایم ملازم بود . شیطان غرور دماغ حسین شربت دار # ~~را مخمر گردانیده ، [در] آن باقشون خود مکمل شده به در خرگه آن ~~شاهزادهٔ‌ # ~~مظلوم آمد و امیرزاده پیر محمد از این حال بی خبر، با ده کس در اندرون # ~~خرگه آمد و آن شاهزادهٔ‌ جوان فقیر6 را درتیغ بی دریغ گرفت . برادرش ~~علی PageV01P015 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0034.png) ### | جامع التواریخ حسی # ~~شربت دار1 دایم ملازم بودی خود را برسر آن شاهزاده انداخت و هرچند # ~~شفاعت درد نشنید و اول برادر را قتل کرد و بعد از ms011 آن شاهزاده را چند # ~~شمشیر زدو2 به قتل آورد2 به طمع سلطنت شیراز. # و امیرزاده اسکندر از این معنی خبر یافت ، چنان بی خود شد که مجال # ~~ابد که جامه پوشد . یک پای موزه پوشید و یک پای3 مجال نیفتاد با پیراهن # ~~وطاقیه سوار شد و متوجه شیراز گشت، که عیال او آن جابود. چون به شیراز # ~~رسید خواست که عیالان4 برداردو روی به هزیمت آورد . کلویان شیراز جمع # ~~شدند. کلو علا دین5 و سلیمان شاه قصاب و خواجه نورالدین کمال و سایر ~~کلویان # ~~و سرداران نگذاشتند و گفتند که حسین شریت دار عطار بچهآ شهرما است و ~~چنین # ~~غدری کرده و با ولی نعمت خود این دست برد ننموده و ما اورا به پادشاهی # ~~خود قبول نخواهیم کرد و با امیر زاده اسکندر بیعت کردند و اورا پادشاه ~~کردند # ~~و دروازه ها و باروی شهر مستحکم کردند . # چون دو روز بگذشت خواجه حسین بالشکر فارس برسید که جهت تسخیر # ~~و محاصرهٔ‌ کرمان یراق کرده بودند لشکری مکمل آراسته بر در شهر نزول # ~~کردند . دروازه ها بسته و بارو آراسته، و آواز دادند که شهر و مملکت از ~~آن # ~~اسکندر است. حسین شربت دار غدار را نمی خواهیم. 786] او عطار بچهآ ~~شهرما # ~~است ، هرگز او را به پادشا هی قبول نمی کنیم . امراو لشکری که این ~~شنیدند # ~~مجموع را خانه کوچ در شهر بود ، ده ده و بیست بیست می گریختند و در شهر # ~~می آمدند، چون نماز پیشین شد پنجاه سوار با حسین شربت دار بیش نماند . # ~~و نیز با آن سهتر سواران گریزان شد و بادو نوکر اورا در احشام بگرفتند ~~به # ~~شیراز آوردند . PageV01P016 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0035.png) # ~~تاریخ جماعت بعد وفات حضرت صاحب قرانی # اسکندر گفت ای بدبخت چرا با ولینعمت این غدر1 کردی گفت تورا باری # ~~بد نبود که به سلطنت رسیدی!. اسکندر فرمود که تا او را پاره پاره کردند # ~~و سر او را به هرات فرستاد ms012 و هر دستی2 وهر پایی به شهری فرستادند. و ~~اسکندر # ~~به اسم سلطانی یافت و بعد از آن او را به سلطان اسکندر خواندند . # و در آن وقت ابابکر نامی از قبل امیرزاده پیر محمد در یزد بود، و ~~امیردولتیار # ~~شاه منصور و امیر جانی بیک ، چون این خبر شنود یاغی شدند و یزد و قلعه # ~~را مستحکم و مضبوط گردانیدند . سلطان اسکندر لشکری آراسته به دریزد ~~قرستاد # ~~و سرداران4 لشکر امیر عبدالله پراونچی و امیر عیدالصمدهٔ‌ و امیر ~~عبدالرحیم و # ~~خواجه نظام الدین محمود خوارزمی وامیر کمیای وامیر خضر خواجه وامیر # ~~درویش محفه چی6 و سایر امرا و لشکری به دریزد آمدند و به محاصرهآ یز ~~دمشغول # ~~شدند و سلطان امکندر بالشکر فارس سوارو پیاده متوجه تسخیر اصفهان # ~~شدند # و در آن تاریخ اصفهان خالی مانده بود و خواجه احمد قاضی صاعد به طرف # ~~آذربایجان رفته بود و پسر سلطان زین العابدین شاه شجاع که از سلاطین ~~تبریز # ~~ست7 و او را سلطان معتصم8 نام بود با لشکری آورده، قضاء الله تعاللی ~~این # ~~دو لشکر در یک روز به حوالی اصفهان رسیدند . سلطان اسکندر در شهرستان # ~~کنارە9آ زنده رود فرود آمد و لشکرگاه ساخت و سلطان معتصم با لشکر تبریز ~~در # ~~آتشگاه یورت11 ساختند و هر دو شاهزاده به طمع ملک اصفهان آمده بودند .2 # و سلطان اسکندر کس نزد4 ]خواجه صاعد فرستد که اصفهان را به من ده ~~PageV01P017 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0036.png) ### | جامع آلتوارج حسی # ~~که برادرم امیرزاده1 رستم در خراسان است و ملک به من می رسد . اگر او ~~بیاید # ~~بدو دهم. # ~~خواجه احمد در جواب فرستاد که من از شما بی خبر بودم و مملکت از پادشاه # ~~خالی بود و من به آذربایجان رفتم و پسر سلطان زین العابدین که ~~پادشاهزاده # ~~این مملکت است و حق او است اورا آورده ام . اکنون شمادو پادشا هزادر2 # ~~اید ، بایک دیگر محاربه نمایید ، هر که را الله سبحانه و تعالنی کلاه ms013 ~~دولت # ~~برسرنهد و سعادتمند گردد ونصرت قرین شود ملکت از آن او است و من خادم # ~~و هوادار . ### | شعر # ~~روز دیگر کین جهان پر غرور یافت از سرچشمهآ خورشید نور # ~~از دو لشکرگاه آن دو شهر یار بانک کوسو نای آمدهم چوصور # ~~هر دو شاهزاده لشکر آراستند و صف کشیدند و جنگ مغلوبه روی نمود . ### | شعو # ~~بر آمد زهر سوی آواز کوس شد از گرد لشکر جهان آبنوس # ~~دم تیغ بر فرق سر جا کرفت سنانسینهآ مرد مأواگرفت2787 # ~~برست از همه دیدهها پر تیر بلارک روان گشت چون زمهریر # ~~نمودند گردان به گرز گران تباتاب8 چون پتک آهنگران # ~~بپیوست جنگیدر آن بوم ودشت که شد کار رستم همه سرگذشت # ~~جنگ و محاربه ای روی نمود که جنگ رستم واسفندیار و کاربیژن درمجموع کار ~~PageV01P018 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0037.png) # ~~تاربخ جماعت بعد وفات حضرت صاحب قرانی # ~~زارا افسانه گشت . از اول صبح تا نماز پیشین آن محاربه درمیان بود و ~~چون روز] # ~~به میان دو ننماز رسید3 آن شاهزادهآ مظلوم سعید محروم که به هزار امید ~~از # ~~مملکت تبریز آمده بود که در مملکت موروتی سلطنت کیرد و بر تخت اصفهان # ~~سلطنت عراقین، راند بهادران5 و شمشیرزنان در گرم محاربه بودند که مادی # ~~جوی آب پیش آمد. آن جوانبخت اسب خود را بجهانید، پیش کوبهآ زین اسب # ~~بر سینهآ بی کینهآ آن شاهزادهٔ‌ آزاده اثری کرد و از اسب درمیان خاک و # ~~گرد افتاد. جمعی سپاه سکندری رسیدندو سرمبارک آن سرافراز بر یدندو پیش ~~سلطان # ~~سکندر آوردند 8 # حون لشکر آذربایجان این خبر شنیدند امید از دولت و کامرانی بریدند و # ~~راه هزیمت برگزیدند و هر کس از گوشهای در خزیدند و آن مال و اسباب # ~~لشکر آذربایجان تمام دردست لشکریان سلطان اسکندر افتاد ولشکر مملو و ~~خوش- # ~~وقت شدند و سلطان اسکندر لجامریز بردر اصفهان راند . خواجه احمد صاعد # ~~دروازه ها در بست و از بارو دست به تیر و سنگ و زوبین کردند ms014 و بنیاد ~~محاربه # ~~شد و قلعه جنگ در پیوست و سلطان اسکندر به محاصرهآ اصفهان مشغول شد . # اما قصهآ محاصرهآ یزد # سه ماه دربندان بود و لشکر سکندری در چهارمنار و اهرستان مقام کردند # ~~و هر دو سه روز به در شهر می آمدند و سر جنگی می کردند . اما فتح میسر # ~~لمی شد. # تا از قضای سبحانی روزی ابا بکر از قلعه جهت مطالعهآ دروازهها و گرد ~~PageV01P019 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0038.png) # ~~شهر بیرون آمد که گرد دروازه1و بارو بگردد . نو کری قدییمی داشت که ~~امین و # ~~معتمد او بود و براو اعتماد کلی حاصل، نام او فرخشاه ، و او را قائم ~~مقام # ~~خود ساخت چون ابا بکر از قلعه به اندرون شهر آمد فرخشاه در قلعه که در # ~~اندرون شهر بود در بست و پل بر کشید و دروازهآ بیرون بگشاد و کس پیش # ~~امرا فرستاد . میانهآ روز امیر عبدالله و خواجه محمود خوارزمی سوار ~~شدند و # ~~متوجه قلعه گشتند . # فرخشاه ایشان را از دروازهآ قلعه به شهر در آورد وایابکر و دولتیار و # ~~حانی بیک و دیگر امرا گرفتار شدند . اما جانی بیک خلاص گشته بگریخت و ~~پیش # ~~سلطان سکندر رفت و امرا و خواجه نظام الدین محمود خوارزمی به ضبط ملک و # ~~مال یزد مشغول گشتند و ابابکر و دولتیار [را] با ده سردار به قتل ~~آوردند . ### | اما قصهآ اصفهان # سه سال متواتر جنگ بود . هر سال چون موسم بهار شدی[7888] سلطان # ~~سکندر لشکر کشیدی وبه محاصره مشغولشدی وسر زمستان رسیدی، از امرا بعضی # ~~در ورزنه بتشاندی وخود با سریر سلطنت فارس خرامیدی . # و در سال دوم محاصرهآ اصفهان جمع چهار پادشاه در اصفهان واقع شد6 . # ~~اول امیر زاده رستم بهادر از خراسان آمد، و دیگر امیرزاد، احمد برادر ~~او ، و # ~~سوم بایقرا7 که برادر هر دو بود ، و چهارم امیرزاده خلیل سلطان که از # ~~سمرقند هزیمت یافته برسید ، و ایشان هر چهار از سلطان اسکندر خایف ~~بودند # ~~و ms015 شیرمرد جگردار پهلوان که تاجیک به آن مردی در روی زمین نبود ، # ~~مایحتاج این چهار پادشاه سرانجام می نمود و با سلطان اسکندر محاربه می ~~نمود . # و چون سال دوم بگذشت و لشکر سکندری به شیراز رفتند آن شاهزادگان ~~PageV01P020 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0039.png) # ~~ذار بج جماعت بعد وقات حضرت صاحب قرانی # ~~هر سه از اصفهان بیرون آمدند : خلیل سلطان واحمد و بایقرا ، امیرزاده ~~رستم # ~~در اصفهان بماند . # ودرسال سیوم چون دیگر باره زمستان در رسیدوسلطان سکندر با سر یرسلطنت # ~~شیراز مراجعت تمود امیر صدیق را بالشکری در ورزنه بنشاند و امیرزاده ~~رسم # ~~را دو امیر بزرگ صاحب اختیار بودند: یکی را اصیل بیک و یکی را پیر # ~~حاجی نام بود . ایشان هر دو در قصد خواجه احمد صاعد بودند و امیرزاده # ~~رستم را بر آن داشتند که خواجه احمد صاعد را بکشت . چون آن مرد ~~مردانهٔ‌ # ~~یک جهت را قتل کرد1 . ### | شعو2 # پشت سپه گران سواری دارد نه هر که تو بینی اعتباری دارد # ~~حرکت آمد ، رگ جهالیت که اصل طبیعت مردم آن دیار است قوت گرفت و # ~~کتابت کردند و قاصدی به ورزنه پیش امیر صدیق فوستادند و او را به ~~اصفهان # ~~طلبیدند و # چون امیر مشارالیه بیامد به در شهو رسید باروها رخنه کردند و لشکر را # ~~در شهر بردند . امیرزاده اصیل بیک و پیرحاجی4 و سایر امرا که خاصگی او # ~~بودتد به هزار زحمت خود را از شهر به در انداختند و متوجه خراسان شدند، # ~~و اصفهان مسخر شد . وسلطان سکندر در عراق و فارس مستولی شد و دو نوبت # ~~عسا کر منصور به در کرمان کشید و PageV01P021 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0040.png) ### | جامع التواریج حسی # و میان سلطان سکندر وسلطان اویس اید کو به مصالحه قطع شد و هرساله1 # ~~مبلغی مال جهت پیش کش وصد سوار جهت یاساق لشکر می دادند و سلطان # ~~سکندر هر سال به وروجرد و خرماباد2 و نهاوند ولرستان بزرگ و کوچک # ~~رفتی وتمام آن حوالی تا ms016 در بغداد و کوه بیستون و تود و رودآور و الشتر4 # ~~و مجموع آن حوالی ایلغار نمودی. # و در آن تاریخ سال دوم وسیوم سلطنت سکندر مملکت آذربایجان و بغداد # ~~در تحت ایالت و سلطنت سلطان احمد بن سلطان اویس بغداد بود و میانهآ او # ~~789) و سلطان سکندر غایبانه محبتی پیدا شد و دایم ایلچیان از طرفین آمد ~~- # ~~شد گرفتند و پیشکش و بیلاک روانه بود چنان که سلطان سکندر یک نویت # ~~مهتر منصور فتح4 را به رسالت فرستاده بود سلطان احمد صد هزار دینار ~~کیکی # ~~به او انعام کرده بود و جهت سلطان سکندر پیشکش گران فرستاد از جواهر # ~~و طلا و خلعتهای زردوز3 و کمرهای مرصع واسب و استر و اشتر و خیمه و # ~~خرگاه و سراپرده و سایبان و کندلان ، و از جمله یک سراسب بازین مرصع # ~~که آن را «کمیت احمدی» گفتندی که جثە1آ او از اشتری کم نبود، و هر7 # ~~شب هجده من جو علیق آن اسب بود که می خورد. # ~~پیاده و چریک و نامبردار بود و در پنج سال سلطنت سلطان سکندر در تمام # ~~یورش همراه و تمام معاملات درمیان ، و خود دیده. # شنو ده کی بود مانند دیده نداند منزل آن کو نارسیده PageV01P022 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0041.png) # و در اثناء این تاریخ امیر قرا یوسف تر کمان که از غلامان6 سلطان اویس # ~~بود قوی شده بود و لشکر بسیار بر او جمع شده ، متوجه محاربهآ سلطان ~~احمد شد # # و آن شاه اصیل مستعد برخاصیت %~% که] مخدوم ومخدومزاده وشاه و ~~شاهزادهٔ‌ # ~~او بود کشت و بر او غالب شد و او را شهید گردانید.3 ### | ش # # که دید بنده که او غدر کرد با سلطان %~% که یافت از ستم و جور روزگار ~~امان # # که کردبد که نکویافت از حوادث دهر %~% که چیدگل که نه صد خار خورد ~~ازبستان # # هر آن که رحم ندارد به جای خلق خدا %~% یقین که رحم نیابد ز راحم و ~~رحمان # # کسی ms017 که حق نمک را نگه نکمی دارد %~% بود هر آینه زن سیرتی نه از مردان # # و لیک تخم بد آخر بدی بود بارش %~% نه نیک بیند آن5 را که باشد او ز ~~بدان # این قصه درین محل موقوف، که یک بند قصهآ امیر زاده میرانشاه # ~~و پسران او عمر و ابا بکر که آن در محل خود نیامد و شرح به زبان قلم # ~~تواریج نگذشت ، اما درین ولا نیز محل بد نیست. والله اعلم. # ~~تاریخ امیرزاده میران شاه و پسران : امیر زاده عمر و امیر زاده ابا بکر # مورخ اخبار چنین آورده که چون حضرت صاحبقران کشورستان از یورش # ~~هفت سالهٔ‌ شام وحلب وگرجستان و تاتار و آن اقالیم مراجعت فرمود وشهر و # ~~حصار بیلقان عمارت فرمود و ممالک بر شاهزادگان قسمت فرمود تبریز و ~~آذربایجان # ~~به شاهزاده میرانشاه و پسر بزرگ او عمر ارزانی داشت ، و امیرزاده ابا ~~بکر را # ~~بغداد و موصل و دیار بکر8و آن طرف بداد، وعراق و خراسان وری وما زندران # ~~بدان طریق که شرح او از پیش رفت. # سلطان احمد بغداد که از پیش حضرت صاحب قران رفته بود به طرف PageV01P023 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0042.png) # ~~روم واز روم به مصر و شام، چون خبر فوت آن حضرت شنید از شام و حلب # حمص [790] و حماا وآن ولایت لشکری بیشمار جمع کرد و عزیمت بغداد # ~~ممود. چون به حوالی بغداد رسید امیرزاده ابابکر به مقاومت بیرون رفت ~~ویک # ~~دو مصاف هر دو لشکر بایک دیگر بگشتند. امیرزاده ابا بکر دانست که # ~~با سلطن احمد در نبرد بیرون شد نیمی تواند مود ، بغداد را بگذاشت و ~~پیسن # ~~برادر و پدر رفت به تبریز. # چون یک دو ماهی در تبریز بود و امیرزاده عمر بزرگتر و حضرت # ~~صاحب قران آذربایجان بدو داده بود ابابکر را وجودی نمی تواند نهاد و پد # ~~نیز با عمر ارادت زیاد داشت. ابابکر طاقت نیاورد و جاعتی با خود بکی ~~گردانبد # ~~و قصد برادر ms018 کرد. پدر درمیان ایشان درماند و عمر را گفت اگر تو ازین ~~میان # ~~بیرون نتمی روی قصد هلاک تو دارد و چون من طرف ترا زیاده رعایت می کنم # ~~قصد من خواهد کرد. عمر گفت صلاح من چیست و کجا روم؟ گفت به اصفهان # ~~رو و از امیرزاده رستم مدد طلب. اگر او از برادران : پیر محمد و سکندر ~~مدد # ~~طلبد و لشکر عراق وفارس همراه تو بیایند شاید که دفع او توان کرد. # امیرزاده عمر به وصیت پدر در شب با جماعت ملازمان خاصه متوجه # ~~اصفهان شد واز برادر غیبت نمود. برادر آن معنی غنیمت دانست و به ~~استقلال # ~~سلطنت آذربایجان به دست فرو گرفت و پدر را نیز به4 کنج حضور نشاند’ # ~~امیرزاده عمر به اصفهان آمد. امیر زاده رستم او را گرامی داشت وطویهای # ~~گران9 کشبد، پیشکش از همه نوعی کرامند کشید و چون قصهٔ‌ حال نیکو # ~~تفحص6 نود پیش برادران ایلچی فرستاد و باز نمود که ابابکر بد مزاج است # ~~و او که با پدر و برادر خود این می کند چون، قوت زیادت کند ما را در ~~PageV01P024 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0043.png) # ~~تارجج جماعت بعد وفات حضرت صاحب قراتی # ~~عواق و فارس نگذارد. صلاح حال در آن است که لشکر فارس ویزد و ابرقوه # ~~جمع کنید و اگر از کرمان توانید مدد بستانید و هر سه برادران با ~~امیرزاده # ~~عمر اتقاق کنیم و برویم و او را از میان بر داریم واگر چنانکه بااین ~~نکنیم او # ~~آن بکند که در فکر کسی در نیامده باشد. # چون ایلچیان به فارس ویزد آمدند [و قصه عرضه داشتند هر دو را این # ~~معنی معقول نمود واز شیراز نیز ایلچی پیش سکندر آمد]1 و اتفاق نمودند و # ~~لشکر فارس ویزد و ابرقوه جمع شدند و از کرمان صد سوار و پنجاه پیاده # ~~تخش انداز و رعدانداز فرستادتد و لشکر فارس و عراق در جرفادقان جمع ~~شدند # ~~و متوجه آذربایجان گشتند. # چون به ms019 درگزین رسیدند لشکر تبریز با امیرزاده ابابکر و پدر میرانشاه # ~~در پای قلعهٔ‌ گاورود رسیده بودند ، چنان که میان دو لشکر پنج فرسخ ~~زیاده # ~~نماند. از طرفین فرود آمدند و آن شب طلایه بیرون کرده پاس داشتند و # ~~در روز دیگر چون خورشید جهانتاب از مشرق به خطاب ظهور کرد شاه زنگبار # ~~در حجاب بار پنهان شد. ### | ه # ~~دگر روز خورشید عالم شتاببر افراخت رایت ز روی خطاب # ~~یلان غرق فولاد و آهن شدند به ناورد کردن تموده شتاب791 ### | بیت # # روز دیگر کین سپهر تیز گرد %~% دشنه بر خون عزیزان تیز کرد # # صفدران بر بادپایان بر %~% سوار %~% خاک ره با خون خلق آمیز کردد # پادشاهان قصد خون هم دگر %~% لشکری بر فتح ، دندان تیز %~% کردا ~~PageV01P025 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0044.png) ### | جاسع التواریخ حسی # القصه چون آفتاب تابان بر بام فلک گردان برآمد ، هر دو لشکر را # ~~بیم1 جان تب آمد. هر دو لشکر مصاف کشیدند. لشکر فارس و عراق از پل # ~~آمدند و4 صف کشیدند و صحرای درگزین مصاف گاه شد. # و این ضعیف مصنف کتاب جامع التواریخ در قشون5 خواجه غیاث الدین # ~~زدند و گرد و طوفانی شد که جملهآ گردان و پردلان گرد سم ستوران شدند.6 ### | شعر7 # # شب و روز یکسان شد اندر جهان ز گرد %~% سم مر کب پردلان # # ز طوقان چنان8 گشت تاریک روز %~% که گفتی که شب گشت گیتی نروز # ~~زمین گشت گویی روان بر سما سما شد زمین دگر، برهوا # ~~سنان مونس سینه های سفید تبر کرد بیرون ز دلها امید # ~~سهم خدنگ شه پر عقاب جگرها بیالود خوناب ناب # بانگ کبرکا و افغان کوس %~% به دخمه بلرزید سلطان روس # ~~در اول گریزان عدوی عراق همی رفت و کم گشت آن طمطراق # # شده نیمهآ راست از جرم روز %~% که بیرون شد آن سرورکین فروز # ~~چو شد شاه و زو ماند خیل و سپاه زمین پر زر و نقره شد خاک راه ~~PageV01P026 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0045.png) # # تاریخ جماعت بعد وفات ms020 حضرت صاحب قرانی %~% 2 # ~~پنجاه هزار خانه احشام تبریزا و تراکمه وکردان بغداد همراه داشت چنان ~~که # ~~از هر طرف لشکر او سی فرسخ در زیر چهار پای ، و آدمی خرد و بزرگ از # ~~نقره و گاو وشتر و اسب و استر و هر نوع اقمشه و ظروف و فروش وغیره ، # ~~غیر از لشکر و سپاه و اسباب ایشان. و از تبریز و توابع ولواحق شهر به ~~شهر # ~~و موضع به موضع چریک و نام بردار ، چنین مالی و اسبابی در آن دشت ~~درگریز # ~~باشد و مکنت(؟)2 ، و لشکر عراق و فارس در افتادند و به تاراج وتالان ~~مشغول # ~~شدند و دست از جنک بداشتند. # سلطان سکندر به اغرق ابابکر رسید و قمای کلان او را اسیر گرفت # ~~و او به غایت صاحب جمال بود. او را که یافت خود را باز نیافت و او را # ~~برداشت. و او برادری داشت از او خوشکلتر3، چنان که در عراق به حسن # ~~و جال ایشان کسی“ ندیده بود. و خزانهآ خاصهٔ‌ ابابکر همراء سکندر، چون # ~~چنین طعمه ای یافت درمیان لشکر پراکنده5 شد و متوجه یزد شد. # مفسدان پیش امیرزاده پیر محمد آمدند وگفتند که سککندر رفت بدان # ~~عزم6 که در شیراز رود و شما را نگذارد و شیراز را فرو گیرد. پیر محمد ~~از عقب # ~~او روان شد.7 چون هر دو روان شدند8 و لشکر [2792 فارس ویزد درهم # ~~شکست نزدیک نماز پسین بود که9 امیرزاده ابابکر عودی با پانصد سوار # ~~مکمل سرخ پوش خود را بر لشکر عراق و فارس زد.10 # و لشکری هر چه با آن دو شاهزاده نرفته بودند به الجای جمع کردن ~~PageV01P027 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0046.png) # ~~مشغول بودند ، و امیر زادگان رستم و عمر شیخ1 و لشکر اصفهان به جنگ # ~~بایستادند و لشکر ابابکر سپاه عراق و فارس در هم کوفتند و در یک نفس # ~~چندین هزار سرا آدمی را در خاک هلاک انداختند. # و آن دو شاهزاده تا ms021 روز روشن بود پای بفشردند و چون شب در آمد # ~~ایشان را پای اقامت از دست برفت و سر خود گرفتند و مال و ارختهٔ‌ چهار # ~~پادشاه و لشکر عراق و فارس در آن وادی ریخته و مردم هر چه از ضرب تیغ # ~~خلاص یافتند سر پا برهنه گریخته، کسی7 بود که در نماز پیشین یک دو قطار # ~~شتر پر بار آنجا“ گرفته داشت غیر از مال خاصه که همراه داشت ، و چون # ~~آخر روز رسید اگر هر که5 زنده بود برهنه و زخمدار می گشتند. # اولا این ضعیف که تواچی لشکر یزد بود و یک6 دهجهآ خاصه داشت # ~~در نماز پیشین به غیر اسب و تیمه و دیگ رگ8 وارخته و اسلحهٔ‌ دهجه # ~~شش قطار پر بار ، سه کنیزک و دو غلام بر بالای9 شتران الجا گرفته. چون # ~~آخر روز رسید از دهجه شش نفر کشته افتاده و این فقیر با چهار نفر دیگر # ~~برهنه و زخمدار درمیان کشتگان بی وقار و خوار افتاده. # چون شب درآمد هر کس به هر طرف که توانست بیرون رفت و # ~~این فقیر با بیست و دو کس دیگر همه برهنه و زخمدار قریب پانزده فرسخ # ~~راه ، همهآ راه حرقین10 اقجه1! و اقمشه وارخته12 و اسلحه ریخته که هیچ ~~کس را # ~~از دهشت و هول جان قوت نبود که نبمد درست از آن میان برگیرد # ~~و در پوشد. PageV01P028 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0047.png) # ~~تاریخ جماعت بعد وفات حضرت صاحب فرانی # تا هفت روز در کوهها می گشتیم و به غیر علف و بیخ گزر کو هی # ~~خوردتی چیزی نیافتیم. روز هشتم تا به انکدان1 رسیدیم ، و خدا می داند ~~که # ~~به چه زحمت به یزد افتادیم و قریب پنجاه هزار آدمی در هلاک افتادند. ~~هیچ # ~~کس زنده بی زخمی از آن جنگ گاه بیرون نیامد. ### | شعر2 # # چنین است رسم جهان ای پسر %~% خنک آن که گیرد ز دنیا حذر # # گهی نوش بخشد گهی زهر ناب %~% گهی ms022 گشته معمور و گاهی خراب # # گهی پشت زین و گهی زین به پشت %~% گهی # ~~گهی دولت و یخت در عز و ناز # ~~اگر عافلی دل منه بر جهان # # که آخر نه در غصه و غم باند %~% کسی را که روزی به شادی4 نشاند # ~~بند کرد و به خراسان فرستاد، چنانکه در مقدمه ذکر آن رفت. و محمد ~~سوبدال4 # ~~به یزد فرستاد. # و دیگر [از وقایع این] # ~~تیریز[793] هزیمت کرده به راه یزد روان شد. PageV01P029 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0048.png) # ~~کرد. و امیر زاده ابابکر نیز کتابت کرد و مقامی طلبید که در آن جا ~~باشد1 # ~~و مقصود یزد ، که هم چنان که به اسکندر داده بود، به او دهد. جواب آمد # ~~که هر جا خاطرش خواهد برود که در این حوالی جایی که داد اخراجات و # ~~مصالح لشکر او سرانجام شود نیست. # به حسب ضرورت از یزد متوجه کرمان شد و در کرمان میرزا پیر ک # ~~مستولی بود. سلطان اویس اید کو را بر آن داشت که او را به شهر در آورند # ~~و بر قصر همایون او را بر تخت سلطنت کرمان بنشاندند، # چون یک ماهی در کومان بود و تمامی امرا مطیع و منقاد او ، روزی # ~~با سلطان اویس در صحبت شرب مشغول بودند. ناگاه به هزل میان سلطان اویس # ~~بگرفت و گفت تو بیش ازاینی ؟ ترا از این قصر می توان پرانید2. مصراع3 ، # ~~چنین باشد کسی کش بخت بر گشت0. ### | بیت4 # گر آید به مویی توانش کشد چو برگشت زنجیرها بگسلد # سلطان اویس آن مجلس به هزل بگذرانید. چون مجلس به آخر رسید سلطان # ~~و چون صبح شد در محلات جار رسانیدند که هر جا مردی بود از هفت ساله تا # ~~هفتاد ساله هر سلاح که باید بر گرفته روی در قصر آوردند. # ابا بکر با بیست کس در بالای قصر ماند. بنیاد عجز و مسکنت کرد و ~~PageV01P030 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0049.png) # ~~تاریخ جماعت بعد وفات حضرت صاحب قرانی # ~~و اسباب از ms023 همه جنسی سر انجام نمودند. و مقرر چنان شد که لشکری در هم # ~~بندند و او را باز کرمان فرستند. چون لشکر سر اتجام شد مراجعت فرمود و ~~به # ~~ولایت اربعهآ بم آمد. ودر شب کلکدان دروازهٔ‌ نرماشیر ببرید و در شهر ~~آمد و # ~~بم را بگرفت و اساسی وضبطی نهاد. این خبر به کرمان1 آمد. ### | نظم # ده آمد دگر ره ابابکر باز شد اندر ولایات4 بم سرفراز # گرفت آن ولایات وشد تخت او اگر یار گردد به او بخت او # و گر بخت بر گرددش چون یخست نیاید دگر هیچ کارش درست # بباید کنون فکر کارش نمود سپاهی بدان جا فرستاد زود # که تا اونگردد قوی حال وسخت شود یارش اقبال و همراه بخت # سلطان اویس وامراء کرمان در قلق واضطراب5 افتادند ودر روز تهیهآ # ~~اسباب لشکر کردند و لشکری جرار خونخوار به اتفاق سلطان حسین بن اید کو # ~~و امیر پیرکة روانه گودند. در کنار رودخانهآ عسکر و بیدوران مصاف شد # ~~و چیزی عجب روی کود. # ابابکر در مصاف به امیر پیرک رسید و کمر اوگرفت[792] و او را از زین # ~~بر کند و او،ا به قتل آورد و آن لشکر را تار و مار گردانید و [هر که] ~~زنده # ~~جان برد پیاده و خراب به کرمان آمد، مگر جوقی سوار که به امیر زاده # ~~سلطان حسین همراه بیرون رفتند به سلامت به کرمان رسیدند. این خبر به # ~~کرمان رسید.» PageV01P031 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0050.png) ### | جامع التواریخ حسی # امیر پیر ک قبیلهآ گران داشت. امیر شیخ حسن و بیک حسن و پسر و # ~~فرزندان و اتباع و غلبه جمع شدند و تعزیت گران بداشتند. ### | بیت # ~~پیرک بهادر آن که سر آن سپاه بودمیر بزرگ و نایب درگاه شاه بود # ~~شد کشته او به جنگ ابا بکر و مردمشمجموع در مصیبت و افغان و آه بود # چون از تعزیت فارغ شدند سلطان اویس با تمام لشکر سوار و پیاده یراق # ~~کرد و ms024 متوجه بح شد. هم در لب رودخانهٔ‌ عسکر مصاف شد. چون لشکر # ~~سلطان اویس غلبه بود و دولت او زیاده ، ابابکر را پای اقامت نماند. دست ~~از # ~~محازبه بداشت و سرخود گرفت و به راه جیرفتا روان شد. و چون بدانجا رسید # ~~امراء اوغان و جرمای3 و احشام و اعراب لشکری بر او جمع شد و قوت # ~~گرفت. # سلطان اویس به جانب جیرفت کشید و در فروند و قریهآ بالا در5 پای6 # ~~بر دامن پشتهآ شعیب نبی مصاف شد و محاربه و مقاتلهای بغایت صعب # ~~روی نبمود. ### | نظم # چو دولت نماند به تو آن9 به زور شود شیر درنده عاجز ز مور # به دولت توان بردکاری ز پیش %~% چو دولت نماند شود نوش نیش # کسی را که یاور نباشد خدای شود عاجز ار باشد او اژزدهای # ابا بکر را چون آخر دولت بود ووقت بیامد لاجرم کارش به هم بر آمد # # و مرکب بختش به سر در آمد و هزیمت نمود ، و آن لشکر %~% که] از هر جا ~~جمع # ~~آمده از هم فرو پاشیدند10 و هر یک به طرفی بیرون رفتند. PageV01P032 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0051.png) # ~~اریخ جماعت بعد وفات حضرت صاحب قرانی # چنان چه مصنف جامع التواریخ در قصیدهٔ‌ ممدوح در اول چامع گفته : ### | قطعه2 # ~~دشمن ملکت زهر سو لشکری بر هم زند چون گدای پرسه گرده از لقمه های هر ~~دری # ~~از کناری درجهانی، دلدل-ای- صفدر4سوارو زمیان آن دم برآری ذوالفقار ~~حیدری # همان روز از عقب او برفتند و هم در راه مردم میر پیرک او را به قصاص # ~~به قتل آوردند و او را در گنبد شعیب نبی3 دفن کردند و عاقبت درویشان # ~~نمدپوش او را دزدیده به سمرقند بر دند. # و سلطان اویس در کرمان به استقلال بماند و سلطان اسکندر در فارس و # ~~عراق و یزد و ابرقوه و کاشان پادشاه بود، و قم خواجه محمد قمی داشت. # سلطان سکندر دو سال متواتر قم را محاصره کرد و جابی ms025 نرسید. در سال # ~~سوم چون از ایلغار وروجرد و لرستان مراجعت نمود- و در آن سال امیر5 قرا ~~. # ~~یوسف تر کمان سلطان احمد را از میان برداشته و هادشاه آذربایجن شده و ~~به # ~~نهاوند آمد- و سلطان سکندر درکار بارو و خندق ساختن وروجرد بود و آن را # ~~شهری ساخت: # و قرار چنان بود که روز دیگر جنگ شود. امیر5 قرا یوسف خسته شده و # ~~خستگی [و] مرگ [و] آشوب در لشکر او افتاد و بازگشت و باتبریز رفت[795] # ~~و سلطان اسکندر از عقب تاد و رودآور و همدان، ایلغار کرد و بعد از آن ~~مراجعت # ~~مود. خبر رسید که خواجه محمد قمی درد مفاصل دارد و صاحبفراش است، امیر9 # ~~مقسومتر کمان درسلطانیه دم دوستی میزد: خواجه حافظ عرضه داشت سلطان # ~~کرد که صلاح آن است که سلطان به سلطانیه فرماید و با مقسوم دیدار کند ~~PageV01P033 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0052.png) ### | جامع التواریخ حسنی # ~~و عهد و پیمان نمایند که با اتفاق امراء متوجه قم شوند2 و به صلاح کار # ~~آخر شود. # بر آن مقرر شد و سلطان به سلطانیه رفت و جماعت امیر عبدالصمد وخواجه4 # ~~حافظ و میر یوسف جلیل وعبدالله پروانچی و امیر چولپان شاه با لشکری ~~متوجه # ~~قم شدند ، و خواجه محمد چون صاحب فراش بود در صلح کوفت و چون به # ~~ده فرسنگی قم رسیدند ساوری و پیشکش پیش کشیدند و امرا را دز دروازهآ # ~~ساوه فرود آوردند. اما در دروازهها بسته و برقرار مردم در8 بارو، و خضر # ~~تیرگر نامی بیرون می آمد و گفت و گویی آورد و ترددة می کرد و مفصود # ~~آن بود که مرض پای خواجه محمد صحت یابد ، دیگر [بار] بنیاد جنگ و # ~~محار به نما یند.7 # خواحه محمد حافظ این حال معلوم کرد. دیگر بار8 این ضعیف را پیش # ~~خواجه محمد فرستاد همراه خضر تیرگر، و سخن آنکه اگر راست می گوید و # ~~ما سر صلح دارد خواجه مظفر پراهانی که نایب و صاحب ms026 اختیار مهمات # ~~است - و تمام مهمات مالی و ملکی قم در دامن او بود- او را روانه ~~فرمایند تا # ~~قرار معاسلات آنچه صلاح طرفین باشد بازدید نماییم. # بر آن قرار روز دیگر خواجه مظفر را بیرون فرستاد. چون شرف10 پای # ~~بوس عالی جناب خواجه غیاث الدین محمد حافظ"1 دریافت میانهآ ایشان در ~~قدیم # ~~حقوق خادم مخدومی بود، بعد از اداء رسالت که در حضور امرا به عرض ~~رسانید # ~~بعد از آن خواجه حافظ او را به خرگاه خود برد وفصلی چند بر او خواند و ~~PageV01P034 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0053.png) # ~~تاریخ جماعت بعد وفات حضرت صاحب قرانی # ~~او را سوگند داد به طلاق و مصحف که تا سه روز دیگر قم را بسپارد و ~~دروازهآ # ~~بن گوش، بدو متعلق بود. شب سم خبر کرد و در صباح دروازهآ ان گوش بگشاد ~~و # ~~امرا و اشکر را در شهر برد وخواجه محمد و امیر محمود و مهتر شرف که ~~حاکم # ~~و صاحب اختیار قم بود و دیگر سرداران را در قلعه در بند کشیدند. و امیر # ~~محمود برادر زادهٔ‌ خواجه محمد به غایت خوش شکل و صاحب جمال بود ، و # ~~مقصود سلطان سکندر از قم او بود ، و از خوف بدنامی خود را از بام خانه # ~~بینداخت و هر دو قلم پای او خرد شد2 و در آن مرض وفات یافت. # و قم هرگز تا این3 تاریخ سم ستور بیگانه ندیده بودند. مال دویست سالهٔ‌ # ~~آن خاندان به دست نواب سکندری3 افتاد چنانکه شیخ العارفین حافظ شیرازی # ~~فرماید . ### | بهت # ~~دل بسی خون به کف اورد ولی دیده بریخت الله الله که تلف کرد وکه ~~اندوخته بود # وآن حضرت قوی حال شد و بنیاد ظلم نهاد و در اوایل هرکار که [796 # ~~می کرد به صلاح ومشورت سلطان اعظم5 شاهرخ بهادر می کرد و از سخن # ~~و صوابدید او بیرون می رفت. اما در آخر بدمزاج شد و در سنهٔ‌ اثنی عشر ~~و # ~~مائه خانی6 حضرت ms027 شاهرخیه7 ایلچی فرستاد جهت ترتیب او وصلاح9حال ممالک. PageV01P035 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0054.png) ### | جامع التواریخ حسنی # ~~او جواب ایلچی بد گفت و چماقی فوستاد که میانا ما و شما اکنون2 چماق و # ~~شمشیر است. # امراء حضرت مثل امیر مضراب و امیر3 علیکه و امیر فیروز شاه و # ~~سید فخرالدین سبزواری وزیر و دیگر امرا و شاهزادگان ، امیر الغ بیک و # ~~بایسنغر و ابراهیم سلطان و سیورغتمش ومحمد جوکی مجموع اجتماع کردند تا # ~~آن حضرت عساکر منصوره را به عراق کشید. # چون به ری رسید اسکندر را خبر شد. امراء خود را پیشواز5 فرستاد ، # ~~مثل امیر چلپان شاه6 و عبدالله پرواتچی و امیر فاضل و امیر یوسف جلیل و ~~سایر # ~~امراء قشون7 ایشان چون به ساوه رسیدند عساکر منصوره در ری بودند. حکایت # ~~غلیه و عظمت8 لشکر شاهرخیه معلوم کردند. قاصد پیش سلطان سکندر فرستادند # ~~که غلو لشکر وعظمت لشکر شاهرخیه چنان نیست که ما بدین لشکر مختصر # ~~توانیم دستبردی نمود. اگر حضرت سلطان بنفسه متوجه شود و لشکر تمام جمع # ~~شود شاید که مقاومتی تواند نمود. # سلطان در جواب فرستاد که اگر محاربه نکنند و مراجعت نمایند همه را # ~~هلاک کنم. امرا که این جواب شنیدند مضطر9 و حیران شدند. نه روی پیش # ~~آمدن بود10 و نه تهور باز گشتن. با یک دیگر مشورت کردند که ملازم حضرت # ~~شا هرخ شدن مصلحت11 است. PageV01P036 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0055.png) # ~~تاریخ جماعت بعد وفات حضرت صاحب قرانی # امیر یوسف جلیل - چون از آن حضرت به یاغی گری بیرون آمده بود و # ~~سکندر را ازبند رهانیده روی رفتن نداشت و سر در نمی آورد. او را ~~بگرفتند و # ~~بند کردند و مجموع سرداران با لشکری که همراه بود به پایبوس حضرت # ~~خاقانی مشرف شدند. عنایت و تربیت یافتند ، و یوسف جلیل را نیز از بند ~~بیرون # ~~کرد و عنایت فرمود و از آن معنی هیچ نگفت. # این خبر چون به سلطان سکندر رسید پشت دولت او بشکست. بنیاد # ~~اضطراب ms028 کرد و اولاد و احفاد1 امراء همه را قتل کرد ، حتی2 امیر ~~چلپانشاه4 # ~~را سه پسر بود در حد چهار سالگی و پنج شش سالگی ، فرمود که سروپای آن # ~~فلان بی گناه را گرفته2 و بر سنگ می زدند تا پاره پاره شدند. ### | بیت # هر که او نیک می کند یا بد نیک و بد هرچه5 می کند ، یابد # چون او بر آن طفلان رحم نکرد حق سبحانه و تعالی او را یه اعمال و # ~~نیت خود برسانید. # القصه حضرت شاهرخ بهادر عساکر منصور بر در7 اصفهان کشید و # ~~سکندر متحصن7 شد و لشکر همایون به محاصره مشغول شدند. # و در شیراز کلو بهاءالدین و سلیهانشاء قصاب و بعضی از کلویان # ~~یاغی شده ، خواستند که شیراز را به حضرت شاهرخی [797] سپارند ، از قبل ~~PageV01P037 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0056.png) # ~~سحمحم # ~~سلطان سکندر شیخ محمد سارغ1 وخواجه نورالدین کمال در شیراز بودند. # ~~اتفاق نمودند وکلو بهاءالدین وسلیمان شاه و متعلقان ایشان را به قتل ~~آوردند و # ~~شیراز را ضبط کردند. ### | فهت # شیراز پرغوغا شدست از فتنه چشم خوشت # توسم که آشوب لبت بر هم زند شیراز را # چون از دربندان اصفهان دو ماهی بگذشت شیخ محمد سارغ به حضرت # ~~شاهرخی عرضه داشت کرد که من ایلم وشیراز می سپارم . حضرت شاهرخ # ~~بهادر جماعت امراء بدین موجب روانه فرمود . امیر فضل الله و امیر ~~چولپان # ~~شاه زا فرستاد . ایشان چون به شیراز آمدند و روزی چند بر آمد شیخ محمد # ~~سارغ را حکومت ایشان دشوارمی نبمود . انگیز آن کرد که دیگر باره یاغی # ~~شود . خبر یافتند او را به قتل آوردند و ریسمان در سر پای او کردند و ~~تنهآ او # ~~را در تمام حوالی چهاربازار در آن جویها بکشیدند . # بعد از آن اسکندر را طاقت مقاومت ننماند . بگریخت و در بیست فرسنگی # ~~اسکندر را نیز بدو داد و او را میل کشید . # و حضرت شاهرخ بهادر متوجه2 شیراز شد وضبط شیراز نمود و امیر # ~~مضراب ms029 را ایالت شیراز رجوع فرمود که میر میران بود و متوجه یزد و # ~~ابرقوه شد . # چون مقدم همایون به میانهٔ‌ یزد و ابرقوه رسید از شیراز خبر آمد که # ~~امیر مضراب وفات یافت . # نشد هیچ کس دهر دون را خدیو اگر بود رستم و یا سام و گیو PageV01P038 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0057.png) # ~~تاریخ جهاعت بعد وفات حضرت صاحب قرآنی # در اول پری وار خود را نمود درآخر بود زشت خو همچو دیو # چون حضرت خاقانی شاهرخی به یزد رسید جهت سلط شیراز حضر ت # ~~شاهزادهٔ‌ عالمیان سلطان ابراهیم را روانه گردانید1 و خالوی خود امیر ~~محمد # ~~درویش راحکومت یزد داد وحکومت ابرقوه به امیر فیروز شاه و او از قبل ~~خود # ~~ترخان آقا را بنشاند . # و از کرمان امیر حسن به خدمت آمد و پیشکش اورد و پیشتر سلطان # ~~حسین و خواجه نظام الدین احمد داود را جهت مال آنجا روانه کرده بودند . # ~~امراء کرمان را اجازت فرمود و روانهٔ‌ خراسان شد . # سکندر از برادر امیرزاده رستم اجازت طلبید که من کورم و هیچ کار دنیا # ~~از من نمی آید . اگر رخصت فرمابی بروم و برسر قبر امام سهل علی بنشینم ~~و # ~~بقیت عمر به طاعت مشغول شوم . او را اجازت داد برسر مرقد سهل علی مقیم # ~~شد و یک چشمش قدری می دید. چون فصلی بدین برآمد ناگاه برادر بایقرا2 از # ~~خراسان پیش او آمد . اسکندر اورا گفت که4 ترا به شیراز می باید رفت که # ~~رسیدن و فتح شراز شدن همان است و امراء من تمام در شیراز اند و همه با ~~تو # ~~یکی شوند و من نیز از عقب تو می رسم[798]. بدین قرار او را روانه کرد. # با یقرا چون به حو الی شیراز رسید سلطان ابواهیم لشکر بیرون آورد و # ~~مصاف دادند . لشکر سلطان ابراهیم غیبت ننمودند و سلطان ابراهیم هزیمت # ~~یافته ، به ابرقوه آمد و بایقرا پادشاه شد و سکندر در عقب او روان شد. ~~برحسب ms030 # ~~قرار چون به گندمان رسید احشام قشقابی معلوم کردند . او را گرفته پیش ~~PageV01P039 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0058.png) ### | جامع التواریخ حسی # ~~آخری عزیمت1 عراق کرد . # چون موکب همایون به ظاهر شیراز رسید بایقرا را مجال مقاومت مآند . # ~~به پای بوس آمد و حضرت پادشاهزادهٔ‌ عالمیان با یسنغر بهادر او را ~~التماس # ~~بودند همه را به قتل آورد و فارس را دیگر ضبط نموده به سلطان ابراهیم ~~داد . # ~~و حضرت کشور گشانی به طرف کرمان نهضت فرمود. چون به رفسنجان رسید # ~~در عراق قحط بود و لشکر پرا کنده ، از رفسنجان به طرف کوبنان متوجه # ~~هرات شد ، # آن حضرت چون بر سریر سلطنت قرار یاقت جهت محاصرهٔ‌ کرمان لشکر # ~~بیعد2 فرموده ، و از سرداران امیرحسن صوفی ترخان و امیر علیکه و امیر # ~~ابراهیم جاکو، و موسی رگ مال و امیر غنا شیرین2 و سایر امراء قشون باسی # ~~هزار سوار [به] محاصرهآ کرمان روانه فرمود . # و چون به در کرمان آمدند پنج ماه آن گفت و گو درمیان بود ، و کرمان # ~~حصن حصین، و خندق سی گز به آب رسانیده و مردم سلطان اویس همه یک # ~~جهت، و به جنگ مطلق امکان گشادن نه- ، و هر چند لشکر غلبه بود ، و این # ~~فقیر تواچی لشکریزد وابرقوه بود و چهار صد و پنجاء مرد تخش انداز ورعد # ~~انداز آورده و هر چند کوشیدند به هم ننمی رسید ، بلکه از یک سر تیر کسی # ~~قوت رفتن پای بارو نداشت . # حصاری بر آورده سر در فلک تک خندقش بود پشت سمک # همه مردم جلد یکرو درو %~% به مردی8 مودند پیکار نو # القصه به جنگ و کوشش به هم تسخیر می شد9 و هر چند که لشکر PageV01P040 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0059.png) # ~~تاربخ جماعت بعد وفات حضرت صاحب قرانی # ~~بیرون غلیه بودند از دروازهٔ‌ پای غار تا برابر دروازهآ نحیران بیشتر ~~نداشتند . # ~~از مرد کان2 تا الله اکیر خالی بود. اما جهت رعایا که در زحست بودند # ~~سلطان ایل شد و بیرون آمد2 ms031 و با امرا بیعت کرد . # اول با امیر حسن صوفی در دروازهآ فریزن ملاقات کردند و عهد و سوگندشد. # ~~روز دوم با امیرزاده علیکه در دروازهآ سعادت ملاقات کرد و بیعت شد . ~~رور # ~~سوم با امیرزاده ابراهیم جا کو ملاقات شد و بیعت کردند. بعد از آن چنان ~~قرار # ~~شد که امیر شیخ حسن با امراء به حضرت خاقانی شاهرخی روند و بعد از آن # ~~سلطان اویس [ه79) برود . کرمان امن2 و استقامت یافت. # لشکر خراسان به اتفاق امیر شیخ حسن روانهآ دارالسلطنهٔ‌ هرات شدند و # ~~بعد از شش ماه سلطان اویس به راه سیستان روانهآ دارالسلطنه شد . چون به ~~بایهٔ‌ # ~~سریر اعلنی رسید و سیورغامیشی یافت و انواع تربیت و عنایت پادشاهانه # ~~دربارهآ او فرمودند حکم شد که او باز کرمان آید . # در این حالت از سمرقند حضرت پادشاهزادهٔ‌ عالمیان امیرزاده6 الغ بیک # ~~رسید . گفت سلطان اویس را چرا زنده گذاشته اید ؟ و سر او را که موی ~~نغوله # ~~بسته بود تراشیدند و دانه های در که در گوش او بود بیرون کردند و او را # ~~روانهآ سمرقند کرد و حکم شد که امیر موسنی رگ مال بیاید و باروی قلعهآ ~~کرمان # ~~را بکند و اتباع سلطان اویس خرد و بزرگ سوار و پیاده به خراسان # ~~روان کند . # و پنج ماه در کرمان بود . بعد از آن امارت و حکومت کرمان به اسم # ~~و لقبء امیر اعظم غیاث الدین غنا شیرین8 مقرر شد وآن حضرت به کرمان ~~PageV01P041 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0060.png) ### | جامع التواریخ حسی # ~~آمد و چون مردی پاک بود و دیندار مدت سی سال آن مملکت در تحت # ~~تصرف نواب آن حضرت و فرزندان او بود . # و ممالک خراسان و عراق و ماوراءالنهر تمام در تصرف نواب حضرت # ~~سلطنت ناهی شاهرخی آمد و # و کرت اول که متوجه آذربایجان شد قرایوسف در حیات بود . چون آن # ~~حضرت به سرحد آذربایجان رسید قوایوسف وفات یافت و آن مملکت در تحت # ~~تصرف ms032 در آمد . و چون به تبریز رسید و آن ولایت مسخر گشت جهت ضبط مال # ~~وامانی1 تبریز خواجه وجیهالدین2 سمنانی و خواجه شمس الدین عراقی مقرر # ~~قرمودند وحضرت خاقانی به ییلاق قره باغ فرمودند . # و از پسران قرایوسف ، سکندر خود را یک دو نوبت به لشکر شاهرخیه # ~~د ، اما : # چو قطره بر ژرف دریا بری به دیوانگی ماند این داوری # ~~بازنده پیل پشه چو پهلو همی زند گرجان به باد بر دهد الحق سزای اوست # بعد از آن گریزان به قلعهآ النجق رفت وامیرزادهٔ‌ اعظم جهانشاه در ~~قلعهٔ‌ # ~~قپلان بود و اسفندیار در بغداد بود . حضرت شاهرخی فصل تابستان در آن # ~~دیار آسایش یافت وچون اول پا ییز شد متوجه عراق وخراسان شد . # بعد از5 دو سال دیگر باره عزیمت تبریز فرمود و باز آن ولایت را مشرف و # ~~مزین فرمود و امیرزاده6 اسکندر در قلاع متحصن بود. # دیگر باره مطالعهآ آن دیار فرمود و در اول پاییز دیگر مراجعت نمود و # ~~در کرت آخر [که] دیگر باره بدان دیار فرمود، اسکندر متواری بود و روز ~~خود # ~~را برگوشهای در خرابی می کرد . در خاطر آن حضرت چنان آمد که از ~~PageV01P042 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0061.png) # ~~تاریخ جاعت بعد وفات حضرت صاحب قرانی # ~~برادران امیرزادها سکندر یکی را به ملطنت آن دیار مقرر فرماید . ~~امیرزاده # ~~جها نشاه در قلعهآ قپلان بود و رقم بر او زده شد . # امیر غناشیرین و امیر چقماق شامی و امیر شمس الدین حاجی محمد بن # ~~غنا شیرین را باسی هزار. 80] مرد به طلب او روانه کردند . چون # ~~به یک منزلی قلعه رسیدند حضرت امیر سعید شهید شمس الدین حاجی محمد با ~~پدر # ~~خود و امیر چقماق گفت اگر ما با این لشکر به پای حصار رویم او بترسد و # ~~بیرون نیاید . شما در این مسنزل ساکن باشید تا من با دو چهره به ایلچی ~~گری # ~~بروم و او را بیا ورم . بر آن قرار شد . # امیر مشارالیه باسه ms033 نو کر روانه شدوبه قلعه آمدو سه روز بااوصحبت داشت # ~~و او را به شرف بساط پای بوس حضرت خاقانی آورد و تربیت و عنایت ~~پادشاهانه # ~~یافت واو را به سلطنت آذربایجان مقرر فرمود و به خلعت پادشاهی مشرف شد # ~~و سوگند خورد و عهد کرد7 که هرگز تیغ بر روی آن حضرت و فرزندان و # ~~فرزندزادگان آن حضرت نکشد و هنوز تا این تاریخ پادشاه است . # و حضرت اقالیم پناهی به خراسان و عراق مراجعت فرمود و از سر # ~~استقلال به سلطنت ایران و توران مشغول شد و از هیچ طرف یاغی و منازعی # ~~نه. خود به طاعت و عبادت مشغول بود و امراء دولت و وزراء کافی به تخصیص # ~~خواجه پیر احمد خوافی2 در ضبط و نسق ممالک درکار. # تا چنان که در مقدمهآ تاریخ ذکر آن رفته ، توشقان5 ئیل موافق سنهآ # ~~خمس و اربعین ومائهآ خانیه، مطابق سنهآ خمسین و شمان مائه، که حضرت # ~~سلمطان اعلم اعدل اکرم غیات الحق و الدنیا والدین سلطال محمد به مشورت # ~~امیر اعظم شعس الدین حاجی محمد از قم به اصفهان آمد و بنیاد آشوب # ~~و گفت وگوی در عراق پیدا شد ، حضرت خاقانی شاهرخی معسکر همایون در # ~~حرکت آوردة و متوجه عراق شد. PageV01P043 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0062.png) ### | جامع التواریخ حسی # چون به ری رسید حضرت غیاثالدین محمد با معسکر منصور به شیراز # ~~رسیده [مقام] فرموده بود. خبر رسید که حضرت خاقانی بنفسه می رسد # ~~چنان که در اول جزو ذکر آن حضرت رفته و لشکر و مال بگذاشت و # ~~نا محقر سواران که عدد آن هشتاد نفر بودند و ایشان را لقب «جانباز»2 ~~نهاده ، # ~~متوجه لرستان شد، و آن شرح در جزو اول کتاب در آمده، مکرر نمی # ~~توان دردن. # القصه در روز نوروز ابتداء سال شقان ثیل. موافق سنهآ خمس و # ~~اربعین و مائه خانیه- حضرت خاقانی در ری به جوار رحمت حق واصل شد # ~~چنان که در مقدمهٔ‌ تاریخ گفته شد ms034 ، و سریر سلطنت بدان شاهزادهآ صاحب # ~~کمال ارزانی فرمود. رحمة الله علیه:3 # این خبر چون به شا هزاده رسید از سرفراغت و استقلال با سرتخت و مملکت # ~~موروثی آمد و عراق زمین از دولت آن حضرت نشو ونما یافت ، و چون به قم # ~~رسید از اطراف و جوانب بهادران و سرداران به پای بوس سریر اعلی مشرف # ~~می شدند و عنایت و تربیت پادشاهانه می یافتند. تا مو کب همایون به ~~اصفهان # ~~نزول فرمود به طلب امیر اعدل شمس الدین حاجی محمد غنا شیرین" فرستاد. # امیر سعید مرحوم یراق کرده متوجه شد و در گندمان به شرف پای # ~~بوس مشرف شد. حضرت سلطانی تتمام اختیار حل و عقد ممالک[801) در # ~~قبض کفایت آن امیر سعید نهاد و او را امیر امیران و سرداران ایران ~~گردانید # ~~و متوجه تخیر شیراز شد PageV01P044 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0063.png) # ~~تاریخ جماعت بعد وفات حضرت صاحب قرانی # و در آن تاریخ در شیراز امیرزا عبدالله از فرزندان سلطان ابراهیم بن # ~~میرزا شاهرخ پادشاه بود و لشکر سلطانی بدان نواحی رسید. او نیز لشکر # ~~فارس مقابل آورد و مصاف شد. اما چون سایهآ چتر همایون بر آن عساکر ~~تابید # ~~در حملهٔ‌ اول لشکر فارس هزیمت کردند. امیرزا عبدالله و دیگر امراء او ~~را # ~~دستگیر کردند و حضرت بر سریر سلطنت فارس اشتغال یافت و آن مملکت را # ~~به شرف سعادت مشرف و مزین فرمود و آن زمستان در فارس به عشرت # ~~مشغول بود. # و در بهار لوی ثیل2 سنهآ ست و اربعین ومائه خانیه عسا کر منصوره را # ~~به طرف همدان و ری نهضت فرمود و از طرف آذربایجان امیرزا جهانشاه # ~~بن امیر4 قرا یوسف با پنجاه هزار سوار به حوالی همدان آمده بود به قصد # ~~تسخیر عراق، و از سمرقند امیرزا الغ بیک و پسر کوچک او امیرزاده ~~عبدالعزیز # ~~به خراسان آمدند. # و حضرت پادشاهزادهآ عالمیان جلال الحق والدنیا [والدین] بابو بهادر خان # راه عزت هرات را بگذاشت ms035 و به استرآباد رفت. # چون حضرت سلطان غیاث الدین سلطان محمد به اول لرستان رسید در # ~~مزار خواجه حسن ماضی و لشکر جهانشاه در دو منزلی نزول فرموده، امیر ~~اعظم # ~~به صلاح آورد ، و میان ایشان بیعت رفته بود ، و جهانشاه از سخن امیر # ~~مشار الیه بیرون نمی رفت. باز به آذربایجان رجعت نمود. PageV01P045 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0064.png) # و امیرزا الغ بیک به هرات رسید ، در1 ضبط مال و ملک بود ، و [بابر # ~~به طرف سبزوار به ولایت خراسان رفت. # پار علی پسر میرزا2 اسکندر قرا یوسف در قلعهٔ‌ نرهتویه3 در بند بود ، # ~~خلاص یافته آمد و هرات را بگرفت و پادشاه شد. امیرزا الغ بیک به سمرقند # ~~رفت وحضرت بابر خان به هرات شد و یارعلی را بگرفت و به قتل آورد و # ~~باز در هرات وخواسان مستولی شد. # و حضرت سلطان محمد باز به سریر سلطنت فارس آمد و امیر شمس الدین # ~~حاجی محمد باز به کرمان رفت. # چون اول سال ئیلان ئیل3 موافق سنهآ سبع و اربعین و مائه5 خانی [شد # ~~سلطان محمد به طرف اصفهان عسا کر منصوره روانه کرد و اسیر شمس الدین # ~~رجوع بود. # و از طرف خراسان حضرت سلطان اعظم اعدل اکرم بابرخان معسکر8 # ~~جرد9 جام این دو لشکر مقابل شدند. لشکر حضرت امیر زاده بابر خان 80 ~~PageV01P046 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0065.png) # ~~تاریخ جماعت بعد وفات حضرت صاحب قرانی # ~~هریمت نمودند و سلطان غیاث الدین محمد و امیر شمس الدین حاجی محمدا را # ~~ایلغار کرده به هرات رسیدند و ولایت هرات و خراسان فرو گرفتند و به ضبط # ~~امور مشغول شدند و تا دهم ذی الحجهآ این سال در هرات بود ، و حضرت # ~~امیر زاده پابر خان در استراباد ، و لشکری بر2 او جمع شده. # حضرت سلطانی امیر شمس الدین حاجی محمد را با دیگر امرا و عساکر # ~~روانه کرد، و در نیمهآ ذی الحجة از هرات روانه شدند، و مدت چهار ماه و ~~نیم # ~~در مرو ms036 و سرخس و آن حوالی از عقب حضرت امیرزا بابر سلطان می گشتند # ~~تا در روز پنج شنبه دوم ربیع الاخر سنهآ اثنی وخمسین5 و ثمان مائه در ~~سرحدة # ~~استراباد در مشهد7 راز حضرت امیرزاده ابوالقاسم بابر بها در خال # ~~بالشکری جرار برسید و هر دو لشکر مصاف کردند. این کرت لشکر عراق # ~~هزمت یافت و امیر مغفور حاجی محمد در میانهٔ‌ جنگ شهید شد و سر او را # ~~پیش حضرت ابوالقاسم بابر بهادز خان آوردند. و دیگر نوکران وفادار که # ~~با آن امیر سعید وفاداری نبمودند گرفتار شده بودند، مثل امیر بابا حسن ~~بن # ~~یوسف جلیل و امیر پیرزادأ و امیر سلطان شیخ وامیر حسن لر والا10. امیر ~~پیرزاد # ~~را ابو القاسم بابر1 بهادر خان به جان امان داد وامیر حسن لر لطیفه گفت ~~و # ~~خلاص شد ، و آن جماعت دیگر را به قتل آوردند. ### | ت : اثنی وشین، صحیح اربع و خمسین است. PageV01P047 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0066.png) # # 55 %~% جامع التواریخ حسی # و از خاصان امیر حاجی محمدا خدای بردی که (الله بردی» مشهور بود # ~~و مرتضی قورچی2 و پادشاه اختهچی و حافظ ترکان4 و دیگر بهادران # ~~حاجی محمدی را به قتل آوردند. چنانچه شاعر در این معی می گوید4 : # ~~که ای مرد پردخته6 سر را ز باد بجز مرگ را کس ز مادر نزاد # ~~فراوان غم و شادمانی شمرد برفت و جهان را به دیگر سیرد # چون این کمینه که مصنف این جامع التواریخ است ، حسن بن شهاب # ~~شاعر منجم ، چهارده سال در رکاب آن شهریار بود و از دولت او بسیار # ~~حکومت کرده و نعمت خورده ، مرثیه ای گفته. این است که نوشته # ~~می شود : # مرثیهآ امبر شمس الدین حاجی محمد کومانی7 # ~~ای فلک کاری بکردستی که نتوان کردیاد دادمیخواهم زدستت پیش حق هر لحظه ~~داد # # شادی خلقی به غم دردی میدل راستی %~% زین غمت بادانصیب و کم شوی ~~ازدهرشاد # ~~پشت جاه و دولت خلق جهان بشکسته شدبشکند پشتت بدین ms037 سانگر بسازد. ...1 # # عالمی برهم زدیزین ماتحم جان سوزخلق %~% بسته کردی کاردرویشان که بودی ~~بر گشاد # # باد قهرت در چمن سرو روانی را فکند %~% کزروانی در قدومش صد ~~غبارازسرنهاد PageV01P048 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0067.png) # ~~تاریخ جماعت بعد وفات حضرت صاحب قرانی # # شمس دین1 حاجی محمد سرورخسرونشان %~% آن که از عدلش خلایق بود درامن ~~وامان # # روی گردون گشت ازین اندوه واین غم نیلگون %~% عقل پیدا کردازین اندیشه ~~انواع جنون # # عالمی پرفتنه گردید و جهازیشد خراب %~% رفت از دلهای مردم جملگی صبر و ~~سکون # ~~چرخ کژ2روگر چه این بازیچه پیدا کردباز # # زین خبر دلهای مردم خونشدوزین ر هگذر %~% همچوبارانی کزابر آید روانی ~~شد برون # # در عراق وفارس هر کس را که شد معلوم حال %~% زآتش این ماتم کبری دلش ~~گردید خون # # از که نالم وین شکایت از که جویم چونقضا %~% بود از امر الهی، نی ز چرخ ~~واژگون # ~~تا که دولت بودبرد ازجملگی گوی مراد # # آه وحسرت هرزمان ازدل بر آوردن چه سود %~% چون قضاء بدشدآن سردار مارا ~~رهنمون # # در بهشت خلد یارب باد جایش جاودان %~% گرچه اندر جنت آباد ست جای او ~~کنون # # میر با تدبیر و رای و شهریار بحر و بر %~% حاکم باعدل و داد و سرور ~~نیکو سیر # # جملهآ ایران زمین در ماتم آن شهریار %~% خوندل کردهروان ازدیده ودل بر ~~دیار # # خانهای نبود که در ایران زمین ازاین خبر %~% نیست اندر ماتم وخلقش ~~نگردیدند خوار # # آن رعیت پرور عادل دل نیکو ضمیر %~% آن مظفر فر یوسف شکل کیخسرو سوار # # حاکمی4 درد رعیترا چوافلاطون حکیم %~% شهر یاری5ضبط لشکر را چو ~~اسکندروقار # # گشت از اوظاهر کرامات 6کردن است %~% یافت کام دل فراوان، راند و دولت ~~بیشمار # ~~قاسم عمرش دریغا در قلم کسری تمود # ~~از چهل بگذشته و پنجاه کرده ناتمام # ~~روح قدسی خواست تا با روح او گیردقرار # ~~رفتو زاو نومید شد خلقی دریغ از رفتنش # # میر با صبر وقناعت صاحب خلق وحیا %~% آن که درایران ندیده مثل او کس، ~~پیشو ### | ملد %~% 4 ms038 PageV01P049 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0068.png) ### | جامع التواریخ حسنی # ~~سوز این اماتم ز دلهاکی روددرماه وسال تابود جسم وجسدها باشد آن اندر ~~خیال # # یاد اوضاع ملیحش2 هر که آرد در ضمیر %~% یا ز قد و قامتچون سروویاحسن ~~وجمال # ~~شمهای احوال4 آن سرور چو آید یاد کس ز آتش حسرتشود سوزان وافتددر ملال # # صد دریغ وآه هر دم در فراقش می زنم %~% نیست طاقت بیش ازین9 دل راونی ~~جان رامجال # ~~رفتنش در جنگ بابر ابن بایسنغر فتاد بعداز آن کش داد در جنگ فرح جرد ~~انفعال5 # ~~مردمش یاری نگردوهر یک از سوی گریخت او بمانده درمیان حرب و ضرب وقیل ~~وقال # ~~کرد کار رستم دستان میان آن گروه لیک چون دولت نماندش محوشد ذره مثال # ~~وز آدینه ربیع الآخر از ماه عرب در دوم ازسال هجری رفته ضادونون ودال # ~~میر مرحوم شهید رفته ناگاه از میان تلخ کرده عیش عالم خاصه بر کرمانیان # # یاربازفضل خودش درجنت المأوی بدار %~% یا رب افعال بد او را میاور در ~~شمار # ~~یارب ازچیزی کزوصادر شدهاز روی جهلخلق وحلمش جبراو فرمای وازوی در گذار # ~~یارب آن ساعت که بخشی مرشهیدان را عطا زان عطابر روح اوسردر کش و رحمت ~~ببار # # یارب آن وقتی که براهل زمین رحمت کنی %~% غرق گردانی به رحمت روح پاک ~~نامدار # ~~یارب آن دم کز کرم جان خلایق گستری نعمت دیدار گردانی نصیب6 شهریار # ~~هر نفس کزعمرآن سردار ایران گشت کم باد قرنی بر مزید عمر میر بختیار # ~~عدل قلدرویش عادل دل بماند قرنها تاتواندبود هردرویش ومسکین[راآمدار7 # ~~بندهآ خاص ز دربارش حسن ابن شهاب آن که اندر جملهٔ‌ حالات بود اندر ~~میان # از قضای ربانی و سیر کواکب آسمانی چون آن امیر سعید شهید [شد] سر # ~~و را پیش حضرت اعلی بابر خان نهادند و آن حضرت به عیش و حضور مشغول # ~~بود. و در آخر این روز حضرت سلطان محمد با سیصد سوار ایلغار کرده [804] # ~~برسید و خود را بر آن لشکر زد ، لشکری غافل- و ms039 تالان و تاراج وافر ~~یافته. # ~~هر کس به حال خود گرفتار و نزدیک شب شده و هیچ کس گمان نبرده که ~~PageV01P050 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0069.png) # ~~تاریج جماعت بعد وفات حضرت صاحب قرانی # ~~با سلطان محمد محقر سواری همراه است. هزیمت کردند و حضرت بابر خان از # ~~میان بیرون رفت و باز لشکری که در چاشتگاه اسیر بودند و برهنه و تالان ~~زده، # ~~باز به تالان و تاراج لشکر امیرزا بابر خان مشغول شدند و از این طرف # ~~لشکر عراق که از جنگ گاه گریزان شده بودند به اردوی حضرت سلطان محمد # ~~رسیدند و تمام بنه و اردوبازار تالان و تاراج کردند. الله اکبر از قدرت # ~~کردگار که در یک روز اردو و مال سه پادشاه که صد هزاران2 تومان از # ~~نقد واقمشه و چهارپای [بود] چنان تالان و تاراج شد که هیچ کس نداند3 # ~~که کجا رفت و که برد. # و سلطان محمد [با] محقر سواری به طرف عراق روان شد و امیرزا بابر خان # ~~باز به استاراپاد رفت و امیرزا علاء الدوله بن بایسنغر از کابل به هرات ~~آمد و # ~~حضرت مهدعلیا گو هر شاد آغاە آقا بیگی که حرم سلطان محمد بود و دیگر ~~حرمان # ~~و عورتان که هرات مانده بودند همراه به عراق آمدند.5 # اما قصهآ امیرزا الغ بیک و فرزندان چنان بود که خاطر امیرزا الغ بیک # ~~از پسر مهین امیرزا عبد اللطیف رنجیده بود و او در بلخ بود. قصد اوکرد ~~و حرم # ~~او را به6 به برادر خرد او امیرزا عبدالعزیز بخشید. میرزا عبداللطیف7 ~~در بلخ # ~~لشکری جمع کرد از آب عمویه8 بگذشت و به جنگ پدر رفت. # چون هر دو لشکر مقابل شدند امراه الغ بیک به غدر در آمدند و پدر # ~~امیرزا عبدالعزیز9 گرفتار شد و امیرزا عبداللطیف بر سویر سلطنت سمرقند ~~قرار # ~~یافت. و بعد از سه روز پدرش امیرزا الغ بیک را بیاوردند. فرمود که در ~~زمان # ~~او را هلاک کردند و ms040 برادر را فرمود که نفس او را به سه کرت پاره کردند # ~~و در آخر او را به قتل آوردند و10 شاعر گوید : PageV01P051 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0070.png) ### | جمع التواریخ حسنی ### | یت # # افسوس که ساغر از لبم باز گرفت %~% آوخ %~% که نواله از دهام بوبود # * و مصنف کتاب درین باب دو قطعه گفته : ### | المصنفه # ~~ای آن کسی که سروری و. ..آرزوست بگذر ازین حدیث و ، ازین فکر درگذر # ~~کین واجگون فلک نکند با کسی وفا، ... . . . . . .ه .. . . .. . ... # ~~زنهار ازین مشعبد بازنده کس ندید . . .. . .. . . . . . . . .... ... # ~~این حقه باز . . . بر چشم بند شوخ بسیار چون مرا وتو کردست خون جگر # ~~مهر و وفا ز گردش گردون طمع مکن فکری است این محال وخیالی است بی ~~ثمر # ~~گردون چنان به خلق نماید جهان سپر کز عشق او پسربکشد در زمان پدر # ~~در ییست ماه رفته به تاریح سال پار عبداللطییف و کشتن میر کلان نگر ### | لمصمنفه # ~~سرفرازا بشنو از من نکتهای شهد اگر نوشد کسی زین د هردون # ~~نوش اگر جوید کسی زین دهردون کاسهآ زهرش دهد اندر زمان # # ور شود روشن چراغ دولتی %~% کورگردد هم به یک. و ناگهان # ~~ور بخندد همچو کبک کوهسار بازگریان سازدش زین خاکدان # # شاه توران سرور با داد و دین %~% کش الغ بگ نام بود آن کاردان # ~~ابن شهرخ شهریار روم و چینآنکه بودش در جهان فرمان روان # # دانیال عصر و افلاطون دهر %~% آفتاب %~% مجلس %~% دانشوران # ~~در جهان حکمش روان اندر زمین نیک دانستی شمار آسمان # ~~سووران را بی سبب ببرید سر گردنان را کرد در بند گران # ~~مدت چل سال در تخت مراد کامرانی کرد آن سلطان نشان PageV01P052 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0071.png) # ~~اریج جماعت بعد وفات حضرت صاحب قراقی # ~~تا که اندر سال ضاد ونون ومیم سال «ماره از سال ترکی بی گمان # ~~آن جگرگوشه که بودش همچو جان یک زمان بر جان ندادش اوامان # ~~آنچنان رفت و عزیزش خوار شد با پدر آن با برادر همچنان # ای که عبرت می نگیری زین ms041 طریق # دانمت هستی بزرگ جاهلان # ~~القصه چون پدر و برادر را بدان طریق هلاک گردانید و پادشاه شد # ~~بعد از دو ماه با بعضی از امرا بدگمان شد. ایشان را نیز به قتل آورد و ~~اکابر # ~~و اشراف سموقند ازو هراسان شدند [و] انگیز کردند که چهرهای از آن # ~~میرزا عیدالعزیز برادر او بعد از قتل ملازم خود ساخته و از مقربان حضرت # ~~بود، او را بر کشتن عبداللمطیف تحریک کردند، و مبلغی خطیر تقبل نمودند، ~~و # ~~وعدهآ امارت ولایتی. در آن روزی که هنوز از قتل پدر و برادر چهار ماه ~~نگذشته # ~~که روزی سواره با سه چهار چهره به صحرائی می رقت که او پادشاهی صاحب # ~~کمال بود و علت مشایخ داشت. البته خلوت دوست داشتی. القصه سواره میرفت # ~~و آن عده از عقب روان. چوبهآ تیر در کمان نهاد و چنان بر میان پشت ~~عبداللطیف # ~~زد که از سینه چهار انگشت تیر بیرون آمد. بر خاک افتاد و هلاک شد. # ~~همه بد باشد سزای بد کردار. ### | بیت # چون ثواب و عقاب می بیی %~% نیک و بد را مخیری پس ازین # چون بد و نیک را سزابی هست زین میان مر دو را یکی بگزین # نیکویی کن جزای خویش بیاب یا بدی کر سزای خویش ببین # ~~مصنف کتاب گوید : # دو سه ماهی چو کرد سلطانی رفت ازین خاک تودهآ فانی # در جهان رگ شد دمی مالک شربتی خورد بر عقب هالک # دو سه مه ملک راند سلطان وار رفت آخر ز عالم غدار # ای جهان خس خس پرور %~% منبع %~% قتنه و مرکز شر PageV01P053 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0072.png) ### | جامع موار حسی # عاقبت نوش اوکنی چون ننگ # ~~بعد ازین تخت سمرقند از پادشاه خالی ماند. امیرزا عبدالله پسر ابراهیم # ~~سلطان بن شاهرخ بهادر در بلخ بود واکابر و اشراف سمرقند او را به ~~التماس # ~~طلب داشته ویر سریر سلطنت توران زمین تمکین دادند و آن ولایت را نیکو # ~~قرو گرفت و مردم ms042 . . . می نمود چزانچه مردم عراق سستولی شدند و اوضاع # ~~ظلم و جور ونسق در عراق زمین که در. . و بنیاد نهادند . اهل سمرقند # ~~به تنگ آمدند و از قفای امیر ابو سعید که با حضرت شهوخیه خوشی داشت او # ~~را از ترکستان دعوت کردند و آن سلطان غریب جوان مظلوم را در آن مصاف # ~~شهید کردند. # ناگهان چرخ دایره مثال (؟) کوفت بر عمر او دوال زوال # با اجل دفع می ندارد سود این دو سه روز شاد باید بود # عدل او پاسبان کشور بود جود او میزبان هر سر بود # روزگاری بدین صفت می بود تا از آن دودمان بر آمد دود # اژ دهابی است دهر،مردم خوار # نیست کس را به نزد اوزنهار # ~~این قضیه در لو[ی ائیل موافق سنهآ سبع[و] اربعین [و] مائه خانیه مطابق # ~~سنهآ اربع[و] خمسین [و ثما نمائة] واقع شد. PageV01P054 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0073.png) ### | 5و # در قصهٔ‌ سلطان اعظم اعدل اکرم بابر بهادر خان* # بعد از جنگ سلطان سعید شهید امیرزا محمد سلطان انارالله برهانه چنان # ~~بود که چون سلطان محمد علیه الرحمة با عراق آمد و امیرزا علاء الدوله ~~در # ~~هرات بود ، و امیرزا بابر خان1 از استراباد روانهٔ‌ هرات شد. چون بدان ~~حوالی # ~~رسید امیر علاءالدوله از هرات عزیمت به بلخ کرد و ایرزا بابر بهادر خان # ~~با سریر سلطنت موروتی رفت و آن زمستان در آن ملک به حضور مشغول بود # ~~و در میانهٔ‌ زمستان امیرزا علاءالدوله با پنج شش چهره گریزان2 به ~~حوالی # ~~هرات آمد به امید جمعی از امراء که با او مقدمه وعده کرده بودند و چنان # ~~یر نیامده # و اویس که سر شر آن عهد بود4 به قتل آورد و امیرزادە اعظم اعدل # ~~اکرم بابر خان امیرزا علاء الدوله را در قید آورد و او را مقید گردانید ~~و او را # ~~میل کشید. [805] # در قوی ییل موافق [سنهآ خمسین و مایثآه خانیه مطابق] سنهآ خمس و ~~PageV01P055 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0074.png) # ~~58 # ~~الدیان امیر ms043 جلال الدین قلدرویش عظم الله تعالی2 قدره والی و حاکم بود ~~و # ~~ضبط و تسق ولایت کرمان زمین به نوعی تمود که هیچ متنفس را مجال سخن # ~~نبود . # وهر جا مفسدی شریری بود از خوف عدل و سیاست آن حضرت مثل # ~~و مملکت معمور و لشکر آراسته و مردم خوش وقت. # ~~از خوف حضرت سعید شهید مغفور امیر اعظم شمس الدین حاجی محمد مجال نطق # ~~اعدل جلالی ، و هر روز الچی8 روانه می کردند و طلبی می کردند و اول # ~~بنیاد مکر و حیله و تزویر نهاد و اول لشکر طلبید. PageV01P056 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0075.png) ### | 5 # ~~و لشکری آراسته ، در صحبت امیرزادهٔ‌ اعظم مظفر منصور امیر مظفر الدین # ~~خواجه2 میرک و امیرزادهآ اعظم شمع جمع امرا نظام الدین2 احمد میرک # ~~وانه فرمود. # دیگر نوبت به طلب امیراعظم امیر4 غیاث الدین فضل الله پیرزاد5 که # ~~داماد حضرت امیرمشار الیه بود فرستادند. حضرت جلالی یراق و ساختکی او # ~~تمود و روانه گردانید. # القصه هر چه طلبیدند به اضعاف آن روانه فرمود و آخر حضرت جلالی # ~~معدلت شعاری طلب فرمودند. آن حضرت چون یک دل و یک جهت بود و # ~~هرگز نمک حرامی از ملازمان حضرت در وجود نیامده، یراق نمود و تتمهٔ‌ # ~~لشکری که در کرمان بودند ترتیب نموده با پیشکش از نقد و جنس همراه # ~~روانه شدند وسلطان غیاث الدین محمد در این حین به داراجرد آمده و جماعت # ~~برادران به شرف بساط بوسی مشرف شده ، آنجا بودند. # چون حضرت جلالی برسید آن شریران نابکار به کار در آمدند و بنیاد افساد # ~~و سخن چینی نهادند ، و آن پادشاهزادهآ جوانبخت تجربهآ روزگار7 نیافته، ~~حق # ~~خدمت قدیم [806] حضرت جلآلی4 که چندین سال با حضرت سعید مغفور # ~~امیرزا بایسنغر داشت و حق خدمت و مردانگی و یک جهتی امیراعظم سعید # ~~شممرالدین حاجی محمد که بنای سلطنت در یمن قدم او بود تتمام فرو گذاشت # ~~و بد سخن بدنفسان بی اعتبار نمک حرام که گفته اند ms044 که: PageV01P057 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0076.png) ### | جامع التوارج حسی ### | شعر # به یک نا تراشیده در مجلسی برنجد دل هوشمندان بسی # اگر بر که ای پر کنند ازگلاب سگی دروی افتد شود منجلاب # ~~کاربند شد و فرزندان حضرت سعید امیر اعظم غیاث الدین غنا شیرین : # ~~حضرت جلالی و حضرت شجاعی و حضرت مبارزی با مجموع1 امیرزادگان # ~~صاحب کمال با جمال را مجموع مقید ساخت و هر کسی را از آن شاهزادگان # ~~به شهری و قلعه ای روانه کرد. # تو که با دوست چنینی چه کنی با دشمن # ~~اما آن بی اصولی بر او9 مبارک نیامد و چون این جماعت رکن دولت و # ~~سلطنت او بودند و از این جاعت یکدل تر و یک جهت تر3 کسی تبود و بهدست # ~~خود دولت خود ملوث کرد و آن دولت و سلطنت را بقایی و ثباتی نماند ، و ~~عن # ~~قریب حق سبحانه و تعالی او را به دست برادر خود گرفتار کرد و بدین طریق # ~~که در تواریخ ثبت است انجامید. ### | شعرء # اگر بدکنش مرد زنهار خواه به گردون گردان بر آرد کلاه # زمانه به گردن در اندازدش به دست بدخویش بسپاردش # ~~چون آن حضرت را بدین نوع پیش بردند از داراجرد5 امیر عبدة خواجه # ~~و خواجه نظام الدین یحیی قمی و سالار حسن شهر بابکی7 را پیشتر8 به ضبط ~~PageV01P058 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0077.png) # ~~اموال مملکت کرمان روان کرد. و در کرمان حضرت امیر زادهآ اعظم غیاث ~~الدین # ~~جان درویش قانم مقام اوا بود. امیر عبد خواجه از پیش امیری باده سوار # ~~فرستاده که در نماز شام سیم ذی القعدهآ سنهآ اربع و خمسین و ثمانمائه ~~در شهر # ~~درآمدند ودر درب خبیص در خانهٔ‌ حضرت سعید مغفور خواجه تاج الدین2 # ~~عمادالاسلام فرود آمدند. واول اصحاب دیوان خواجه قوام الدین عبدالملک و # ~~شاه جلال الدین مظفر فیروز راطلب کردند و بعد از آن امیرزادهٔ‌ اعظم # ~~غیاث الدین جان درویش را طلب کردند.2 # چون هرگز در این دودمان رسم نتمک حرامی ms045 وبی قاعده (گی] نبود آن # ~~الچیان آمد. # چون نشان حضرت سلطانی بدان جناب5 نمودند فی الحال شهر وقلعه را # ~~بسپرد که یک موی به اعضای هیچ کس نجنبید و هیچ کس6 را ایذائی7 نرسید. # چون آن بزرگزاده8 این ترحم نمود بر خلایق آن دیار، لاجرم حق سبحانه # ~~و تعالی بعد از دو سال و چهار ماه چنان خواست که هم در نیمه شب دوشنبه # ~~بیست و دوم ربیع الاول سنهآ سبع و خمسین و ثمانماثه کلید فتح بردسیر ~~کرمان # ~~در قبضهآ مبارک او نهادند و ابواب سعادات گشوده شد و از درب دولت درآمد ### | شعر10 # ~~چو11 درویشانه[پ80] داداوملک کرمان نهاد او گردن اندر حکم سلطان # ~~چو آسان داد ملک و1 شاهی از دست در آمد هم به دستش نیز آسان13 ~~PageV01P059 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0078.png) # بعد از آن در روز بیست و یکم ذی القعدهآ سنهٔ‌ اربع [و] خمسین وتمان مائه # ~~امیر کمال الدین عبد خواجه وخواجه نظام الدین یحیلی قمی وسالار شوف ~~الدین # ~~حسن شهربابکی، رسیدند و تتمهآ امرا و اکابر که تابعان و هواخواه آن ~~خاندان # ~~سعادت یار7 مانده بودند در قید و مصادره کشیدند و هر مالی و اسبابی که # ~~درین سی سال آن جماعت به مردی و کفایت جمع کرده بودند باز گرفتند و شهر # ~~را ضبط نمودند . # و در یوم السبت بیست و چهارم محرم مذکور حضرت سلطنت پناهی # ~~غیاث الدوله والدین محمد مملکت بردسیر را مشرق فرمود ، چنانکه در اوایل # ~~جامع التواریخ به شرح گفته شده و قصاید و اوصاف حمیده به قلم در آمده. ~~دراین # ~~ولا اگر مکرر می نوشت محل نبود وبی قاعده می نمود . # مع القصه تا3 هجدهم صفر در کرمان در عیش و شادمانی گذرانید . روز # ~~هجدم رکاب همایون به جانب فارس نهضت فرمود . # در اوایل ذی القعدهٔ‌ سنهٔ‌ خمس و خمسین وثمان مائه از فارس معسکر # ~~همایون را در حرکت آورد و متوجه خراسان شد. چون به ری رسید حضرت # ~~سلطان اعظم ms046 اعدل اکوم بابر خان بزرگی به ایلچی گری روانه کرد و عذر # ~~خواهی نیمود که تو برادر بزرگی و ما ترا گردن می نهیم5. اگر خراسان را # ~~فقیر در خراسان باشد ، ومال پیشکش هر چه رغبت باشد بدهم و از ولایت # ~~خراسان هرجا که باید به هر که فرمایند تسلیم کنم . # آن حضرت قبول نکرد و در جواب روانه کرد[ که8] قهستان، خراسان و استر آباد ~~PageV01P060 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0079.png) # ~~فعل دوم # ~~بگذار و نفس هرات و حوالی2 وسرخس و آن طرف از آن امیرزا بابر خان # ~~باشد ، آن حضرت نیز قبول نکرد . # و قصه بدانجا رسید که سلطان محمد طلب جنگ کرد وروانه شد به تعجیل # ~~به سرحد استر آباد . و در رباط عشق هردو لشکر مصاف دادند و در یوم ~~السبت # ~~خامس عشر ذی الحجه سنهآ خمس و خمسین وثما نمانه محاربه [ای] روی نمود # ~~که جنگ اسفندیار ورستم پیش آن جنگ بازی نمود . امراء سلطان محمدی # ~~بعضی غدر نمودند و برگشتند و بعضی که بودند هزیمت گرفتند . آن سلطان # ~~با شجاعت با چند نفراز خاصان و جانبازان جنگ کردند تا حضرت سلطان زخم # ~~بسیار یافت و چهار انگشتش5 به تیغ افکنده بودند و نیکو مجروح شده بود . ~~درآن # ~~جنگ گاه به جوار حق پیوست7 ، نور الله قبره . # آن که شد پیش تخت او یکسر آسمان بنده و زمین چا کر # ای دریغا فر و جوانی او تیره شد آب زندگانی او # زندگانی چو باد برگذر است از ی بادی، این چه درد سر است # ای برادر ز بهر روزی چند دل درین کاروانسرای مبند ### | اوله # ~~شاهی که تخت ملک چواوپادشاأندید [808 ] کس مثل اوشهنشه فرمانرواندید # باجود او زمانه زلادا (؟) گله نکرد باخلق او هوا ز عقوبات10 کم ندید ~~PageV01P061 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0080.png) ### | جامع التواریخ مخسی ### | له4 # ~~چون جهان را گذاشت روزی چندیافت آخر ز چشم خلق گزند # ~~ای فلک چند ازین جفای تو چند وی جهان چند ازین بلای توچند ### | # # چند ms047 که چون گداست شاهانه (؟) عاقبت شد حدیث %~% افسانه # ~~هزاران هزار رحمت ایزدی نثار روح مقدس آن حضرت باد و بهشت عنبر # ~~سرشت مقام او . # ~~مرثیه و تاریخ آن حضرت که مصنفاین2 کتاب ابن شهاب در مقدمه ادا شده # ~~حاجت به تکریر نیست2 واوصاف آن حضرت بیش از آن است که به تقریر # ~~و تحریر شرح توان داد . اما درویشانه در خورد خود و آن چه از غیب روی # ~~مود نبشته شده و استاد میگوید : # ~~در ممالک نیافت عمر دراز رفت آخر از این سرای مجاز # ~~آخر ای روزگار عشوه فروش بیش از این در جفای خلق مکوش ### | وله5 # ~~رفت آن شهی که رستم این کارزار بود اعدای او همیشه از آن کار، زار بود # ~~دردور ملکخویش برایران زمین یقینصدگیوو طوس وبیژن واسفند یار بود # ~~باد اجل چو سرو امل کندش از چمن درمان چه سود؟ واقعه افتاد کار بود # ~~ای روزگار بوالعجب آخر چه لعبهاست بردی بد ناگد آن که یل روزگاربود # ~~رضوان الله علیه، ملکا پادشاها هزاران قنادیل نور [و] مشاعیل سرور به ~~روح # ~~و روان6 آن پادشاه عادل کریم حلیم رحیم ارزانی فرماید، و اورا در فردوس ~~اعلنی # ~~مقام باد . و هر ساعت که از عمرآن شهزاده کسریافت بر عمر و زندگانی و ~~مزید PageV01P062 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0081.png) ### | 69 # ~~فصل دوم # ~~معادت دو جهانی و نصرت و کامرانی سلطان سلاطین1، قهرمان الماء والطین ، # ~~آفتاب سلاطین عرب و عجم، اختر چشم معدلت، نگین خاتم شاهی، سایهآ لطف # ~~الهی پادشاه فلک اقتدارگردون شکوه ثریاگروه، نصرت شعار ظفر نگار کامکار ~~دولت # ~~یار، لشکر شکن دشمن شکار، عدل پرور نیک اختر پاک گوهر7 فرخ رخ افصح“ # ~~گفتار املح دیدار ، فرشته سیرت ستوده4 عقیدت4 پسندیده عادت ، سکندر بخت # ~~سلیمان تخت، فریدون فر، منوچهر چهر، سیاوش[وش]، جمشید وزیر، خورشید ~~سریر، # ~~خلافت پناه تاج بخش، کشورستان دریا دل فلک آستان، باسط امن و امان،6 ~~سلطان # ~~صاحب قران، ملاذ و ملجأ عالم و عالمیان، پشت و پناه اهل ms048 ایمان ، وارث ~~ملک # ~~سلیمان ، جلال الحق والدنیا والدین ابوالقاسم امیرزا بابر خان خلدالله ~~تعاللی # ~~ملکه و سلطانه وافاض علی العالمین بره و احسانه ، برکت باد و سایهآ چثر # ~~هما یون ان حضرت در بروبحر عالم مانند خورشید گردان و تابان باد و تفاد # ~~فرمانش در اقالیم عالم روان باد . ### | شعو2 # ~~آن که ایزدقدراورا همچواودارد بزرگ آن که دولت بخت اورا ~~همچواوداردجوان # ~~رونق و زینت بدو باشد جهانی را، بود چشم رازینت به توروجسم را رونق به ~~جان # این فقیر حقیر مصنف کتاب جامع التواریخ اقل عبادالله حسن بن شهاب # ~~الدین حسین8 الیزدی المعروف به ابن شهاب شاعر منجم بیی چند در اوصاف # ~~ملازمان آن حضرت نظم کرده [ه.8] انشاء الله تعالا که به نظر عنایت در # ~~او نگرد9 وبه سمع ارادت استماع فرماید10 وبرخاطر خوش آید، این کمینه را ~~همین # ~~قدر کفاف است . PageV01P063 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0082.png) ### | یت # تو بندگی چوگدایان به شرطمزد مکن %~% که دوست خود، روش بنده پروریداند ### | قصیده # ~~خسروایران و توران بابر بیسنغری؛ # ~~خسرو کو کب حشم کین سبزهزارنه سپهر # # پایگاه توسن جاه تو گردید آسمان %~% کهکشان راراه بو گردون5اعلا ~~کردهاند # ~~تا بود شمشیر عالم گیر اورا تاج سر # # چون توسلطانی فلک هرگز ندید از آدمی %~% بهر انسان تا به آدم عقد حوا6 ~~کردهاند # # بس جواهر بهرعزت حاملان پای عرش %~% کان نثار تخت بختت تا ثریا کردهاند # ~~تا ببیند7 آفتاب و ماه و کو کب دور تو از زمان آفرینش چشمها وا کردهاند # ~~تاهه دور بزم جامت می کشند ایاقیان8چرخ را زان رومرصع ساغر آساکردهاند # ~~در ازل از بحرجودت قطرهها افتادهاست برزمین ازفیض اواین هفت دریا ~~کردهاند # ~~بهرهآ کروبیان از باد9 گرم همتت شاخها برطارم گردون خضرا کردهاند # ~~نام صمصام تو مفتاح الاقالیم آمده بهرافعال، آن دمی کا وضاع اسما ~~کردهاند PageV01P064 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0083.png) # ~~فصل دو] # ~~غیرتت غیر ازجهان درعالم امکان براند کاسم عین غیرتت عین مسما کردهاند # ~~بود یرلیغ جهانبانی به نامت در ازل آب وآتش بردم تیغت گواهی ms049 می دهند ~~تا کنون بر صدر شاهی و سردرملطتت سالها شد کاهل دل زآوازهآ فضل وسخات ~~خسروا نصر من اللهت معین ویاورست فتح فرمایی و من صد فتحنامه نظم ونتر # ازخدا امیدمی دارم که صد شهر بزرگ %~% کز ی فتح قریبت2 قمع اعدا کردهاند # %~% خاکو باد از عدلشان []1 مزکی کردهاند %~% از قضا آن حکم را امروز امضا # کردهاند %~% پادشاهی ترا از حق تمنا کردهاند %~% چشم امید از رخ معبود4 # بینا کردهاند %~% اولا تبریز کز بهر تو غوغا کردهاند %~% تازی و فرسی ~~نویسم، واین مهیا کردهاند # ~~وانگهی برتخت بغدادت بگویم تهنیت برضمیر من نهان امروز پیدا کردهاند # ~~نقش سودای مدیح پایهآ تختت مرا ورنه چون گفتن توان وصف صفات حضرتت # %~% در ازل تصویر بر نقش سویدا کردهاند %~% ک و به اخلاق خدائیش محلا کرده ~~اند # # ادشاها نو عروس بکر فکرم9 در ازل %~% دز جمال حسن اوصاف تو زیبا ~~دردهالد # # تا بیابد یک نظر ازحضرتت چون آفتاب %~% زانکه فضل الله رادرفضل یکتا ~~دردهالد # # تا بگویندا هل تاریح جهان این سر که هست %~% درفلان تاریخ آین ستان ~~تماشا4 کردهاند # ~~ج بخش وتخت گیرودوست داروغیر کش قرنهازی زانگه شاهان این خترردهاند[. ~~81 # ~~بندهآ خود را حسن ابن شهابازروی لطف بندهٔ‌ خودخوان دهور، نام مولی ~~کردهآید # برعمر و دولت شاه فرمانروا بابر سلطان مزید بد و منالهای درار و ### | شعر # ~~هزار سال بمانی هزار.... . را ### | 9 # ~~شاها بقای عمر تو بادا هزار سال اقبال در پناه تو بادا کرار سال ~~PageV01P065 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0084.png) # ~~سالی هزار ماه ومهی صد هزار روز روزی هزار ساعت و ساعت هزار سال # آمین یا رب العالمین . وارحم بجودک عبدا قال آمینا . # و بعد از آن که قصهآ سلطان سعید آخر کرد رکاب همایون به جانب عراق # ~~مغول جانباز از قبل حضرت سلطان سعید مغفور حاکم بود. به خاطر در آورد # ~~که تمرد نماید وبزد را حصار کند . اصحاب دیوان . خواجه غیاث الدین # ~~مسعود2 بن خواجه ضیاء الدین امیر شاه و ms050 خواجه جلال الدین مرشد و خواجه # ~~همایونشاه شاه پیر علی که وزیر یزد بود و صاحب اختیار مملکت بودند اورا ~~برآن # ~~داشتند که در بهوی پادشاهان نتوان بست ، و ساوری و پیشکش ترتیب نمودند # ~~و تا ساغند پیشواز کردند ، و حضرت شاهزاده را در یزد در آوردند . # و امیر محمد چقماق شامی پیشکش گران کشید از نقد واقمشه واسب واسترو # ~~و اشترو خیمه و خرگاه و سایر تبرکات ، و دارالعبادهٔ‌ یزد به مقدم ~~شریفش مشرف # ~~و مزین شد و از خاص و عام زبان به ثنای آن حضرت برگشادند که . # ~~خداوندا ترا بادا اله العالمین یاور زتو هو دم به رونق تراساسشرع ~~پیغمبر # ~~همیشه تاجهان باشدبه ملکاندر ترایادا شرفاز پیش وتختازپس، بقا ودولتت ~~همبر # ~~به توقوت گرفت اسلام واز تو کفرشدزایل چرازیرا که تو هستی مخالفسوز ~~دین پرور # ~~نزاید دهرآبستن چو توفرزند نیکو کار نبیند5 چون تویی گردون به اقصای ~~جهان دیگر # ~~خدایا تا بود گیتی چنانبادا6 که پیوسته ز فر دولتت گردد به کامت گنبد ~~اخضر # ~~نهال دولت وبختت به ملک اندرجهان باداکه دربستان دهر آرد شرفشاخ سعادت ~~بر PageV01P066 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0085.png) # ~~فصل دوم # ~~اگر مشاطهٔ‌ طبعم ز لطفت تربیت یابد برونآرد ز هر پرده عروسی پرزرو ~~زیور # ~~همیشه تا به باغ اندربود برشاخ گل بلبل چنان چون فاخته نالد سحرگه بر ~~قد عرعر # ~~زلظفایزد بیچون مبادا خالی و تنها سرای و بارگاه تو ز عزو زینت، وزیور # ~~ترا باید به آسایش بقای عمر چندا نی که آنرا کرد نتوانندگردون حدوگیتی ~~مر # و درآن ناریخ در شیراز امیرغیاثالدین علی ترخان از قبل سلطان سعید حاکم # ~~بود، و درابرقوه مولانا هلال داروغه بود، و در کرمان سید میرک شروانی # ~~و در اصفهان امیر پیرزاد . و حضرت سلطانی بابری ضبط و داروغگی یزد را ~~به # ~~امیرزادهٔ‌ اعظم شمس الدین2 محمد چقماق شامی رجوع فرمود» ومیر مشار ~~الیه # ~~پسر خود را احمد میرک و امیر علیکه که از امراء امیر چقماق بودند قایم ms051 ~~مقام # ~~خود بنشاند وحضرت پادشاه زادهآ عالمیان متوجه شیراز شد، چنان که شاعر ~~گوید: # # همتش بر فلک سواری کرد [811] اختران را زبون خواری %~% کرد # ~~أفتاب از شعاع او بگریخت شب در آورد و روز تاری کرد # و در زمان توجه جهت ضبط اصفهان خواجه عادالدین8 محمود حیدر و امیر # ~~محمد خدای داد و پهلوان6 حسیندیوانه را روان7 فرمود و به طرف کرمان ~~ایلچی8 # ~~سلطان علی9 نام که ’مشهد علی،، نیزلقب داشت بیش سید میرک روانه کرد، # ~~و خود به سلامت و سعادت روانهآ فارس شد . # ایلچی چون به کرمان آمد سید میرک. چنانچه رسم باشد. ایلچی را تدارک # ~~فرمود و سکه و خطبه مملکت به نام آن حضرت زده، روانه کرد و محقر پیشکشی # ~~سر انجام نمود . نوکرامین10 خود را خواجه محمود شاه با ایلچی فرستاد. ~~اما به PageV01P067 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0086.png) ### | جامع التواریخ حسی # ~~قرار به عمارت قلعه و خندق و بارو مشغول بود وبر دم تمرد ومخالفت می # ~~استقلال یافت! # مصنف از زبان اهل فارس می گوید : ### | شعر6 # ~~خسرواگوی زمین در خم چوگان تو باد سطح ایوان فلک عرصهآ میدان توباد # ~~چرخ خود غاشیهآ مهر تو بردوش کشد ماه نو نعل سم ابرش یکران تو باد # ~~خصم از تشنگی ار برلبش افتاد زبان چشمهآ آب خورش تیغ سرافشان تو باد # ~~جرم سیمین مه و مهر زر اندود فلک هردو در بزم شربدان؛ ونمکدان تو باد # ~~زحل وشمس دو چوبک زن درگاه تواندتیر و مریخ یساقی5 و وشاقان6 تو باد # سریر سلطنت فارس به وجود مبارک حضرت سلطنت پناهی مشرف و مزین # ~~شد وشاهزاده به عیش و نشاط مشغول گشت. # قصه اینجا2 موقوف [بماند]، تاحال کرمان واحوال میرک شروانی وحکومت # ~~او بعضی گفته شود، والله اعلم بالصواب.8 PageV01P068 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0087.png) # قصهآ آمدن سید میرک شروانی به کرمان # از ابتداء سوم صفر سنهٔ‌ خمس و خمسین و تمانماله موالق قوی لیل ترکی # چون حضرت سلطان سعید انارالله برهانه از کرمان عزیمت شیراز فرمود ms052 در # ~~وایل که آل امیر سعید غناشیرین را مقید فرمود از اواجرد امیر عید4 # ~~خواجه و خواجه نظام الدین یحیی قمی و سالار حسن شهر بابکی به ضبط مملکت # ~~کرمان فرستاده بود. در زمان رفتن سلطان با عبد» خواجه سفارش اتباع # ~~غنا شیرین می فرمود او جواب بدگفت . حضرت سلطانی غضب فرمود و او را # ~~ادب بلیغ کرد و از حکومت معزول کرد و حکومت کرمان را به سید میرک # ~~شروانی رجوع کرد که دربارهٔ‌ او گفته اند . ### | شصر # نه چنان آمدی که بنمودی نا نموده ز دور به بودی PageV01P069 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0088.png) # هر دبا ی که چون تو شاه بود ده درم سیم کم عیار ارزد # لیکن امیدوار باید بود %~% که پس از مرگ تو هزارارزد # و آن بزرگ که اول شرح تاریخ او گفته می شود این است : # بدان که پدر مشارالیه امیر سید حسن بزاز بود و در شماخیا بزازی و # ~~درباس فروشی کردی و افلاسی به اعلی مرتبه داشت و از شماخی غیبت نمود # ~~هشروان رفت و بندگی سید میرک صغیر بود تخمینا ده ساله ، و در شروان # ~~پادشاه امیر خلیل دربندی بود و او را دو برادر بود[812]: یکی امیر ~~منوچهر و # ~~یکی امیر فرخ زاد. # امیر حسن ملازم امیر فرخ زاد بود و صاحب جمع !خراجات حاضر گشت # ~~و خدمی می کرد. میان برادران کدورت پدید آمد و میرزا خلیل برادر : # ~~منوچهر را به قتل آورد. او را پسری بودگشتاسف نام. و امیر فرخ زاد از ~~خون # ~~برادر، برادر زاده : گشتاسف و جماعتی را که بد و تعلق داشتند بر گرفت و ~~از # ~~.شروان غیبت نمود و به تبریز رفت پیش امیر جهانشاه. # چون شش ماه در آن دیار بود امیر خلیل به امیرزا جهانشاه دربارهآ او # ~~کتابت نوشت. چون میانهآ ایشان دوستی بود امیر جهانشاه خواست که این # ~~جماعت بگیرد و پیش امیر خلیل فرستد . این معنی دانسته بودند و از آن جا # ~~غیبت ms053 نموده به هرات به پایهآ سریر اعلی حضرت شاهرخ میرزا آمدند. ایشان # ~~وا عنایت وانعام و علوفه مقرر فرمود اما دخل به خرج ایشان وفا نمی کرد # ~~چون پدر سید میرک صاحب جمع بود از تجار ولایت شروان قرض می کرده # ~~و بندگی مخدوم زاده در حد کمال حسن بود و در مملکت هرات هر روز کفش # ~~یتیهانه پوشیدی و طاقیهآ یتیمانه برسر نهادی و در سرشور هرات در طوف ~~بودی و # ~~خواننده و هم صحبت خوش بودی. و محمد تبریزی در سرشور خرید و وروخت # ~~غله و اجناس کردی و خواجه زین العابدین دلال گندم بود. هم صحبتی ~~داشتند، # ~~و هر که خواستی که صحبت خوش دارد گفتی بهتر از میرک شروانی نیست. PageV01P070 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0089.png) # # صهآ آمدن سید میرک شروانی به گرمان %~% 4 # و امیر فرخزاد از این معی به غایت به تنگ بود و هرچند می گفت # ~~که این طور بگذار فایده نمی کرد و پدرش خردهای که از تجار قرض کرده # ~~نود از فرخ زاد طلب می کرد. # فرخ زاد پدر و پسر زا بدین بهانه ادب بلیغ کرد و از پیش خود براند. # ~~تا عاقبت گشتاسف ایشان را پیش خود برد و گشتاسف نیز به غایت صاحب جمال # ~~بود و سلطان محمد در هرات بودی و با گشتاسف صحبت فراوان داشتی و سید # ~~میرک ملازم گشتاسف بود و نمد تکیه او بر می داشت. # روزی امیرزاده محمد در باغ زاغان در خرگاه نشسته بود و صراحی پیش # ~~نهاده ، گشتاسف با مشارالیه تا به درون خرگاه رفت. میرزا محمد گفت ~~چهرهای # ~~خوش داری. گشتاسف خدمت کرد گفت لایق است بسپاریم و در مجلس # ~~پیشکش کرد. # چون آن حضرت به ولایت قم می فرمود سید میرک نیک در رسیده بود ، # ~~سلمطان او را با چند چهرهٔ‌ دیگر ملازم مولانای اعظم شرف الدین علی ~~یزدی # ~~فرمود تا مولانا را به قم آوردند. حضرت شاهرخ را خبر شد فرمود تا ms054 آن ~~چهرگان # ~~را در بند کردند ومدت دو ماه در بند ماند[ند] و بعد از آن به التماس، ~~ایشان را # ~~بیرون آوردند و از عقب سلطان به قم رفتند و از گه بازآن ملازم بود تا ~~این # ~~تاریخ که به حکومت کومان مقرر شد. # و از کرمان خواجهآ راست [2812قلم نیکو بود سالار شرف الدین حسن # ~~شهربابکی، واز یزد بزرگی بزرگ زاده نیک نفس که او را مولانا رکن الدین # ~~حسن یزدی گفتندی به اسم صاحب دیوانی وضبط و تحقیق سنوات گذشته به # ~~کرمان آمدند در قویئیل! ، و هم چنین مباشر وصاحب مال بودند تا زمانی # ~~که سلطان محمد به خراسان نهضت فرمود. # چون به ری رمید مفسدان دوکار سالار شرف الدین افساد نمودند . بهانه # ~~آنکه امیر اعظم شجاع الدین یار احمد یا او مقدمه دارد. سالار مذکور به ~~طلب PageV01P071 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0090.png) # ~~و فرستاده ، امیر مشار الیه در قم بود ، او را طلب کردندو در اصفهان ~~مقید # ~~و محبوس داشتند و نشن صادر شد تا در کرمان در شب چهارم ذی القعده سنهآ # ~~خمس و خمسین آن مرد بی گناه مسلمان را در کوشک جلال یساول در خوگاه # ~~خاصه به قتل آورد و سروتنهآ او را در درب زرند از درخت در آویختند و ~~بعد از # ~~آن سر او را روانهآ پایهٔ‌ سلطنی کردند. اما به یمن نیک نیامد و حضرت ~~سلطان # ~~به یک ماه نگذرانید، در بیست و یکم روز حضرت سلطانی را واقعهآ رباط عشق # ~~پیش آمد. و این فقیر مصنف را در کشتن سالار مذکور وحضرت سلطانی سه # ~~رباعی است . ### | تاریخ فوت # ~~نگذشته از آن به غیر کاف والفی # ~~ریک باعی می آورم : # به تاریخ فوت سلطان محمد # سلطان زمان محمد آن ماء معینآن خسرو باسریرو باتاج و نگین # شد نیمهآ ذی اجه ارآین دار قمارر مه نهاد رح ریر رمین PageV01P072 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0091.png) # القصه چون خبر به کرمان رسید تمام احوال و اوضاع تغییر هذیرفت. # ~~میرک شروانی ms055 به فنون قلبی و دغلی آراسته بود. کرمان را در سال پیشتر که # ~~داروغگی داشت به تواضع ظاهری فریفته ، و خواجه ضیاء الدین بعلیابادی را # ~~در قید متابعت خود در آورده و او را چنان از راه برده بود که شرح آن ~~طول # ~~و عرضی دارد. # خواجه مشار الیه از فکر عاقبت تغافل نمود و از حکام کرمان هیچ حبری # ~~و اثری نمی دانست ، به تصور آن که اگر موافقت با شروانی نناید و او را # ~~تمکین نکند مهم کرمان و حکومت معطل ماند. و نا گاه از اطراف و جوانب # ~~جماعت اجانب و بیگانگان هجوم نمایند، و ترا دگر آن میسر نشود . ~~بالضروره با # ~~میرک شروانی موافقت ننمودهآ، و پنداشت که قول و عهد او اصلی دارد. و # ~~به مقتنضی آنکه بزرگان گفته اند [،81] : # اذا جاء القضاء عمی البصر # قضا چون زگردون فروهشت پر همه زیر کان کور گشتند و کر # فی الجمله بساط حکومتی بینداختند و لشکریان کرمان چون سری نداشتند # ~~تصور رفاهیتی می نمودند. به صورت محبت ضرورت در کمند انقیاد او در ~~آوردند # ~~و به واسطهآ طمع دردام او افتادند. آری : ### | بهت # ~~در طمع اود که در دام غم افتاد جلال از هوا مرغ در آرد به سوی دام، طمع # چند روزی بدین منوال بگذشت و داروغکان مواضع تعیین کردند و هر # ~~روز سودای می پختند، و بنیاد گرفت وگیر شد، و دست در هر کس می زدند و # ~~وجهی می گرفتند. # از آن جمله خواجه شبلی قصاب را که درمیان ایشان در مملکت به مردی # ~~و سخن درستی و پهلوانی مشهور بود بگرفتند و خانهٔ‌ او را غارت کردند و ~~PageV01P073 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0092.png) # ~~بسیار ملالی بدو رسانیدند و وجهی تمام از و بستدند. هر روز به نو نقشی ~~بر # ~~روی کار پیدا می شد تا گرد بشکافت و آن [سرخ] قلب غدار ممک به حرام # ~~وفادار نوروزی که مدت یک قرن بیش تر بود که پروردهآ ms056 نعمت خاندان # ~~امیر مرحوم مغفور سعید غیات الدین غناشیرین و فرزندان او بود و به دولت # ~~ایشان از حضیض محنت به اوج حکومت رسیده - امراء کرمان را به تزدیر و # ~~قلای(؟) بد راه کرده به کرمان آورد و خواجه ضیاء الدین علا دین1و صواحب # ~~کرمان که در لشکر بودند از طرف یزد رسیدند. # وفادار چون به کرمان آمد قواعد ظلم و تزویر و ضوابط زندقه و تشویر # ~~بنهاد و میرک شروانی زمام اختیار مملکت به دست او داد و امارت دیوان # ~~به خواجه ضیاء الدین بعلیابادی وفادار و وزارت به ضیاء الدین علا دین و # ~~مولانا رکن الدین حسن یزدی وشاه جلال الدین مظفر فیروز قرار گرفت و # ~~صاحب خواجه قوام الدین عبدالملک جمع و خرج مملکت را ضیط می نمود # ~~چنان که در موجه اشراف باشند و دفاتر محاسبهآ اموال مملکت بدو متعلق ~~گشت # ~~و او خواجهآ به غایت مسلمان راست قلم نیک اعتقاد است. و خواجه غیاث ~~الدین # ~~پیر محمد کهبنانی تواچی لشکر شد وصاحب اعظم خواجه قوام الدین کوهی2 # ~~به نیابت حکومت و اموال و املاک خاصهآ شریفه ، و خواجه علا دین پسر # ~~ضیا دین علا دین متشی دیوان شد. # بدین ترتیب اساس مملکت نهادند و هر روز توجیهی و تخصیصی بر رعایا # ~~می کردند و مال قراری سالیانه از شتوی و صیفی ناکشته در وجه نهادند و # ~~بگرفتند و در آخر سال هر روز ده یکی می ستدند تا چهارده یک گرفتند. و # ~~گاهی به اسم چریک و گاهی به اسم مساعدت دست انداز بر رعایای فقیر می # ~~کردند. مردم را نه روی کریز و نه پای سیتز بود و حیران و مضطر مانده. PageV01P074 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0093.png) # ~~قصه آمدن سید میر کا شرواتی پدرمال # ~~در اثناء این قضایا امیر شمس الدین علی که داروغهٔ‌ کوهبنان بود و امیر # ~~عثان حاکم بلوک اقطاع و نواحی و امیر ابوالخیر جان قربانی داروغهآ ~~[815] # ~~بردسیر بود واید کو که میر دیوان ms057 و صاحب دفتر مملکت بود از راه راور به # ~~سرحد رسیدند . این خبر به شهر آوردند ، میرک شروانی امیر صالح ترکمان ~~را # ~~با صد سوار بفرستاد که ایشان را گرفته به شهر آوردند و به قلعهٔ‌ کوه ~~در بند # ~~کردند و نقد جنس هرچه بود بگرفتند . و بعد از آن هر چهار چنان گم شدند ~~که # ~~دیگر نام و نشان ایشان ننمود ، و افعال ایشان در زمان پیش تر ظلمی ~~داشتند # ~~و با خلق ناحق بسیار می کردند . لاجرم دیدند آن چه دیدند و درودند آن # ~~چه کشتند، چنان که گفته اند : ### | بیت # # اگر بدکنی کیفرش خود براست %~% نه چشم زمانه به خواب اندر است ### | # # چون ثواب و عقاب می بینی %~% نیک و بد را مخیری پس از این # ~~چون بد و نیک را جزای هست زین میان هر دو را یکی بگزین # # نیکویی کن سزای خویش بیاب %~% یا بدی کن جزای خویش ببین # ~~مؤلف گوید : ### | قطعه # ~~هر چار امیران دیار کرمان بوالخیر بدو اد کوو دیگر عثمان # # چارم چو شمس الدین علی یافت قرار %~% گشتند ز چشم اهل کرمان پنهان # ~~القصه ناپیدا شدند و یک متنفس بر ایشان نماز نگزارد، و گفته اند: ### | هت # ~~شر اندیش هم در سر شر شود چو کژدم که باخانه کمتر شود # ~~آن چه چندین سال کشته بودند درودند . # ~~چون درخبراست هرچه کاری دروی باری به همه حال نکوکاری به PageV01P075 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0094.png) # بعد از آن که ایشان بدین طریق گم شدند باز از راه بزد احمد میرک # ~~پسر امیر اعظم اعدل جلال الدین قلدرویش و سلطان عماد الدین احمد پسر # ~~کوچک امیر غیاث الدین غنا شیرین و سلطان احمد پسر امیر اعظم مبارزالدین # ~~پیر محمد غناشیرین مذکور یه رفسنجان رسیدند با صد سوار . خبر به کرمان # ~~آمد ، و ایشان سلطان بایزید را پیاده به کرمان فرستاده بودند که وضع ~~معلوم # ~~کتد که کرمان به دست چون توان آورد ، وی را بگرفتند و در بند ms058 و شکنجه # ~~کشیدند و از او اقرار گرفتند و بعد از آن اورا باسه نفر دیگر در روز ~~جمعه # ~~پیش از نماز در درب زرند به قتل آوردند . # چون میرزادگان بر رفسنجان آمد[ند] فرصت که داروغه رفسنجان بود خبر # ~~یه شهر فرستاد . سید میرک ، عبدالمؤمن و جمعی از بتعینان مثل محمد آزاد ~~و # ~~شعیب با دویست سوار روانه کرد تا ایشان راگرفته به شهر آوردند و در ~~قلعه # ~~شهر دربند کردند و در همان چند روز کار آن دو میرزادهآ صاحب جمال ~~نیکوسیرت # ~~بر طریق آن چهار پیشتر آخر کردند و هیچ کس ندانست که حال ایشان چه # ~~شد . سلطان احمد پسر پیر محمد را در خانهآ خواجه محمد تبریزی در بند ~~کردند # ~~و نگاه داشتند. # اما دریغ از آن دو میرزادهآ با کمال خوش صورت صاحب جمال نیکو سیرت # ~~پاک عقیدت صاحب السیف والقلم مستعد دانسته و نیک اختربی خجسته که # ~~آن ظالم خون گرفتهآ اوباش بازاری میرک سفجه علیه مایستحق اورا شهید کرد # ~~بی گناه ، نه شرم از خدا داشت و نه خوف از خلق. اندیشه از اتباع ~~بزرگوار و # ~~امراء کامیاب نکرد که انشاه الله تا قیام قیامت در دولت و کامرانی ~~باشند، که # ~~الیوم[816] از آل حضرت مرحوم مغفور امیر غیات الدین غناشیربن انارالله # ~~برهانه ده نفرشاه و شهریار هستند که هر یک در حد خود شاهی و شهریاری ~~اند # ~~و در میدان کین صد رستم واسفندیاری. اما گفته اند . ### | تحبوء # چنین باشد کسی کش بخت برگشت PageV01P076 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0095.png) # ~~و نیز گفته اند : # ~~چو تیره شود مرد را روزگار همه آن کند کش نیاید به کار # ~~و مصنف گوید در آن باب کهآن دو بزرگ، بزرگ زاده را ناچیز کرده # ~~و فکر خود نکرده : # ~~آن دو شهزادهٔ‌ کریم نهاد که فلک هر دو را به باد بداد # ~~ناگهان از قضا در افتادند هر دو در بند حاکم یداد # ~~هر دو را در نهان سیاست کرد وانگهی ms059 گشت از آن عمل دلشاد # ~~قتل آن هر دو کرد و مال ببرد سوخ عیار کرد پیش نهاد # # آن سگ بد فعال پر تزویر %~% با جفا، بی وفا وا بد بنیاد # ~~تشت در خون آن دو بدر منیر یار آن ظالم2 پلید نهاد # ~~بدهد حق جزای آن کردار نرسد هیچ کس بر آن فریاد # ~~بعد از ابن قصه که واقع شد حضرت معدلت پناء امیر اعظم اعدل شجاع # ~~الدین یار احمد بابیست سوار به سرحد کرمان رسید و در تمیز نزول فرمود و # ~~میرک سفجهٔ‌ شروانی را خبر شد . لشکری به اتفاق مبر شیخی و محمد آزاد # ~~بادویست سوار بکا ولی، فرستاد. چون آن حضرت خبر یافت متوجه ارزویه و # ~~صحراهر شد که با میر ناصرالدین صحرابری قرار اتفاقی داشت و دولت درکار # ~~بود . آخر روز از گذاره کوبان بگذشت . آن جماعت برسیدند در این نیمهآ ~~گذار # ~~توقف نمودند . از قضا برفی گران بیامد و گذار در بند شد، چنانچه دشمنان ~~PageV01P077 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0096.png) # ~~نتوانستند که از گذار بگذرند ، آن حضرت به سلامت بگذشت و با امیر # ~~ناصر الدین ملاقات شد و عهد تازه گشت . # و در آن حین حضرت بابر سلطان از یزد گذشته ، متوجه فارس گشت . آن # ~~حضرت متوجه اردوی همایون شد و در ولایت خفرک و مروست! به اردوی2 # ~~همایون ملحق گشت . واز آن طرف جناب امیر اعظم افتخارالامراء جلال ~~الدنیا # ~~والدین قلدرویش و امیر اعظم مبارزالذین پیر محمد برسیدند و احوال و ~~اوضاع # ~~آن بدخصال عرضه داشت پایهآ سریر اعلی گردانید[ند] که چنین حرکت های ~~ناسزا # ~~کرده و آن دو بی گناه را ناچیز کرده . حضرت بابر سلطان فرمود که شما ~~دیرست # ~~که از کرمان بیرون آمده اید و وقوف ندارید ، اگر جمعی که به تجدید از ~~آنجا # ~~بیایند و بگویند، باور توان کرد. چرا که شروانی مردی تاجیک است ، راه ~~آن # ~~ندارد که یاغی گری کند ، سکه و خطبه فرستاده و ایل است. حالیا صبر باید ms060 # ~~مود که یکی از میان کار بگوید . # در این حالت فرزند این حقیر مصنف کتاب سیدی علی وشیخ زادهٔ‌ همدانی # ~~شیخ ولی که از قبل مولانا محمد صدر به ضبط اوقاف کرمان آمده بود از راه # ~~سیرجان به اردوی همایون رسیده3 ، ایشان را به حضرت سلطانی بردند و قصه ~~و # ~~حالات و اطوار میرک سفجه و کشتن جماعت و بردن مال ایشان وغیره به # ~~شوح عرضه داشت پایهآ سریر[817] اعلی گردانیدند . حضرت سلطانی فرمود که # ~~ایشان را به دست امیرشیر حاجی سپارند که نگاه دارد و سه نشان به کرمان ~~نویسند: # ~~یکی آنکه میرک سفجه خود متوجه پایهآ سریر اعلی گردد ، ودیگر آنکه جاعت # ~~بندیان احمد میرک و سلطان احمد و سایر امرا روانه گرداند ، دیگر آنکه ~~مال # ~~جمال بیگم که از مدرسه و باغ لاچین بیرون آورده اند روانه گرداند . و ~~ایلچی # ~~جهانشاه نام5 بدین مهم به کرمان روان شد . PageV01P078 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0097.png) # # فصه آمدن سید میرک شیروانی به کرمان %~% 9 # چون میرک سفجه در مرد یک رنگ و یک جهت بود سه نشان را هریک # ~~عذری ناقص جواب گفت و یک ماه ایلچی رانگاه داشت ، بعد از آن روانه کرد. # ~~چون حضرت سلطن دانست که قصه راست است حکم یرلیغ نفاذ یافت که # ~~امییر شیر حاجی که رقم ایالت کرمان بر او بود متوجه محاصرهآ کرمان شود # ~~و پیر علی دامادش جهت یراق لشکر سیرجان و بلوک اقطاع1 به سیرجان آمد. # چون به سیرجان رسیدند محمد بابا و جنید و عبدل و پیر حسن ساردوبی و # ~~یوسف سلیهان و سعید بیشتی (؟) را در بند کشیدند و زر حواله بمودند. # در این حالت خبر رسید که لشکر ترکمان امیرزا هداغ2 پسر امیرزا # ~~جهانشاه قرایوسفی قم را محاصره کرده و آن چنان بود که بعد از قصهٔ‌ ~~واقعهٔ‌ # ~~حضرت پادشاه سعید ابیرز! محمد بعضی از امرا. امیر پیرزاد و امیر ~~عبدالرحمن و # ~~شیخ زاده و دیگر اسراکه روی درگاه سلطان بابر ms061 نداشتند به سلطانیه ~~رفتند، پیش # ~~امیر بوداق مذکور، و انگیز کرده که عراق خالی است و لشکر بابری اندک، ~~به # ~~قید در می توان آورد. او را به قم آوردند و جنگی ممظیم افتاد. امیر ~~زادهآ اعظم # ~~احمد میرک فیروز شاه قم را گذاشته ، به پایهآ سریر اعلی رفت. # خواجه نظام الدین یحیمل قمی روزی چند پای مردی بفشرد و اما لشکر # ~~تر کمان غلبه بودند . عاقبت مسخر کردند. چون این خبر به بابر سلطان ~~رسید # ~~فرمود که اول دفع این دشمنان باید نمود. فرمان نافذ گشت که امیر شیر ~~حاجی # ~~و جهاعت امرا به طرف قم روند. امیر پیر علی3 کوکلتاش را از سیرجان ~~روانهٔ‌ # ~~انجا کردند و فرزندان پسر مرحوم غنا شیرین رحمة الله علیه امراء نامدار ~~و # ~~شهریاران کامکار امیر اعظم جلال الدین قلدرویش و امیر اعظم شجاع الدین ~~PageV01P079 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0098.png) # ~~یار احمد و امیر اعظم مبارز الدین پیر محمه یه کرمان وسیرجان روانه ~~شوند # ~~و جهت حضرت شجاعی صد هزار دینار بر اموال ابر قوه و خرا و مروست # ~~اطلاق فرمود و حضرت مشار الیه بدان مهم مشغول گشت. # امیران اعظم امیر قلدرویش و امیر پیر محمد پیشتر به سیرجان رفتند. # ~~قلعه به دست امیر علی دلدلی2 بود ومنع می کرد ، به مقابله و محاربه ~~انجامید. # ~~بیر حسن ساردویی بر سر قلعه آمد و گفت نشان شما در متن ننوشته اند و # ~~خط منشی نیست ، بین السطور به خطی دیگر [م81] مجهول نوشته اند ، # ~~ما قلمعه تمی دهیم. # این خبر به کرمان رسید که محقر لشکری با ایشان است . جنید پسر # ~~حسام الدین با کلید قلعه پیش میرک سفجه آورد. خدمتش وفا دار نوروزی و # ~~صالح ترکمان و شعیب و خوش خبر و جماعتی دیگر، که هر کس را از کناری # ~~در آورده و میری بر تراشیده- میر لیاس سرکردهٔ‌ لشکر کرده روانهآ ~~سیرجان # ~~ساخت. چون به چهار گنبد رسیدند امیر مبارز الدبن پیر محمد التماس کرد ms062 ~~لشکر # ~~به من دهید که من بروم و بر ایشان زنم. # امیر اعظم جلال الدین قلدرویش رضا نداد . فرمود که هنوز وقت آن # ~~نیست صبر می باید کرد. حضرت مبارزی از این معنی رتجیده خاطر ، جهاعت # ~~خاصان خود را بر گرفت و به طرف شهر بابک رفت و جاعت اعراب که ملازم # ~~بودند سر خود گرفتند. امیر جلال الدین قلدرویش با امیر ناصر الدین صحرا ~~- # ~~بری و توکل محمود شجاع الدین وسایر احشام متوجه خفر شدند. لشکر کرمان # ~~از عقب به در خفر رفتند و جنگی سخت شد و نزدیک آن بود که لشکر تار ومار # ~~شود. امیر پیرولی پیر علی مزایی(؟) سیصد پیاده به مدد آورد. لشکر کرمان ~~از آن # ~~قوتی یافت وجان بیرون بردند. چون شب درآمد کلانتران خفر پیش حضرت ~~PageV01P080 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0099.png) # ~~امارت پناهی آمدند که مردم خانه کوچ ما در کوه اند و پیاده اند، اگر # ~~ما مقابل به جنگ مشغول می شویم پیادگان به کوه بر سر خانهها می روند و # ~~تالان می کنند، در حق ماترحمی می باید فرمود. حضرت امارت پناهی درشب از # ~~آنجا کوچ کرد و متوجه شهر بابک شد و تا روز بیست و چهار فرسخ برآمد و # ~~به طرف خرا و مروست روانه شد. # لشکر کرمان باز به سیر جان آمد . مردم آنجا ایشان را مدخل ندادند. # ~~وفا دار گفت تا ولایات را بتلانند و تاراج نمایند. قریب دویست هزار من # ~~غلهآ مسلمانان که در صحرا بود آتش زدند و هر چه یافتند از اقمشه و ~~چهارپای # ~~ببردند و بسیاری فرزند مسلمانان اسیر کردند. # آمیر جلال الدبن قلدرویش به مروست رفت و چون حضرت شهریاری # ~~سپه داری مملکت پناهی لشکر فتح آیین به عزم رزم کرمان و تسخیر مملکت # ~~موروتی که حسبا و نسبا بدان حضرت میرسد ترتیب فرمود. # ~~لشکرآن را ظفرلشکر کش ونصرت یزک نه یقین برطول وعرض آن سپه واقف نه شک # ~~از سنان نیزه هاشان درخطر روی ms063 سماک وزگزندنعل اسبان رخنه بر هشت سمک # به سعادت و اقبال از شیراز در قران حفظ واقف را نهضت فرمود. چون # ~~به خرا رسید نشان حضرت هادشاه روی زمین بابر سلطان در ایالت و تحصیل # ~~مال وجهاد اعراب و احشام ممالک عراق علاوهٔ‌ دیگر مکرمت سلطنت کرمان # ~~دربارهٔ‌ حضرت معدلت شعاری مشار الیه صادر گشته [819] ، و در سرچاهان # ~~اعراب ربیعه هزار خانوار جمع بودند. # چون آن حضرت در خیل ایشان نزول فرمود اول گردن به طاعت نهادند # ~~و هیشکش کشیدند و قرار مال دادند و بعضی از مال به وصول رسانیدند . # ~~در آخر تمرد نممودند. ویاغی شدند. حضرت شجاعی عاقل و زیرک و مصاف دیده # ~~بود. تحمل نمود و به خصومت نرسانید که گفته اند. PageV01P081 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0100.png) ### | بییت # # عاقل به وقت خویش تحمل کند ز خصم %~% بیهوده هر که خشم کند از جنون کند # # بی منفعت سخن نتوان گفت با کسی %~% ترک فضول عزت مردم فزون کند # # دادن عطا به ناکس و بر هر کس اعتماد %~% کردن اگر کسی کند از عقل دون ~~کند # ~~مست ارنه ای به هوش مکن هرچه ناسزاستافعال زشت مردم هشیار چون کند # ~~هر کودهد عنان دل خود بهدمت دیوپای از رکاب بر در دوزخ برون کند # به سعادت و سلامت از میان آن قوم بیرون آمد. رکاب نصرت شعار چون # ~~به رادانک رسید حضرت معدلت شعار تقویل دثار دواتیار صاحب قران نامدار # ~~امیر اعظم افتخار الامراء فی العجم جلال الدولة والدین قلدرویش از ~~سیرجان # ~~و خفر مراجعت نموده با حضرات ملاقات شد. اتفاقی که نزدیک خلق و # ~~خدای پسندیده است نموده ، خاطرها صفا پذیرفت. چنانچه گفته اند : # ~~حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت آری به اتفاق جهان می توان گرفت # و چون در موضع رادانک که هشت فرسنگی شهربابکا است مثل آفتاب # ~~و مشتری مقارنه فرمودند مصنف گوید . # ~~در خانهآ مشتری چو خور کرد قران روشن گردید از آن دو انور کرمان # ~~چه بود گر ms064 اتفاق باشد2گیرند به ضرب تیغ جملهٔ‌ ایران # بعد از آن که از جنقی و مشورت در حالات و معاملات تسخیر کرمان و # ~~ضبط و نسق آن فارغ شدند سخن جهاعت اعراب ربیعه4 درمیان آمد ، و # ~~با حضرات سواری دویست نفر زیاده نبود و اعراب هزار سوار بودند. حضرات # ~~فرمودند که ما را قصهٔ‌ کلی در پیش است. تسخیر کرمان که امیر زاده ~~PageV01P082 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0101.png) # # قصهآ آمدن سید میرک شیروانی به کرمان %~% 16 # ~~خلیل سلطان با سی هزر سوار و احشام نتوانست ما در مقابلهٔ‌ آن آمدیم ، ~~اگر # ~~از هزار سوار احتراز کنیم قصهآ مامشکل باشد. توکل1 بر حضرت حق سبحانه و # ~~تعالیا می کنیم و دولت آزمایی می کنیم چنان که قائل گوید : ### | شعر # # توکل به لطف خدابی کنیم بکوشیم و بخت آزمایی %~% کنیم # ~~ببینیم تا این شتابان سپهر درین داوری بر که گردد به مهر # # ز ماهر دو از چرخ گیتی فروز %~% که فیروز گردد، که برگشته روز # ~~که بر گردد از رزمگه سر بلند دل دوستان [ازا که گردد نژند # بر این یک رنگ و یک رو شدند و از رادانک الغار نمودند و تا سر # ~~چاهان که بیست و پنج فرسخ است رسیدند. در ساعت ملازمان به تیغ و سنان # # حمله کردند. شاعر گوید: %~% هیت # ~~بههر جا که ایشان نهادند ی تو گفتی در افتاد آتش به نی # ~~سر تیغ در چرخ مه تاب داد سنان باغ کین را به خون آب داد # ~~زمین را ز خون لاله گون ساختند همه اسب بر کشتکان تاختند # ~~چاک تبرزین و جرم کمان زمین گشت لرزانتر از آسمان[820] # بهادران نبرد آزمای از این جانب داد مردی و مردانگی دادندوبسی از # ~~سواران اعراب در خاک و خون میدان انداختند و هر سواری ز لشکر شجاعی # ~~بیست سی سوار را از پیش کرده مثل چوپان که گلد در پیش گیرد و راند # ~~می راندند و می بستند و می خستند. تا در ms065 یک دو ساعت دمار از آن جماعت # ~~برآوردند و از آن قوم بعضی کشته و بعضی خسته و بعضی بسته و بعضی # ~~گریزان شدند، و لشکر شجاعی غنیمت بسیار و مال بی شمار از اسبان و شتران ~~و PageV01P083 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0102.png) # ~~گوسفندان و اقمشه و ارخته یافتند. قتحی عظیم روی نمود و آن مقدمهآ ~~سعادت # ~~و نشان فرح گشت و به کام و مراد ماجعت نمودند. و در شهر بابک نزول # ~~قرمودند و فتح قلعهآ شهر بابک فتح دوم شد و از آنجا متوجه سیرجان شدند. # چون به حوالی آنجا رسیدند امیر علی دلدی، که در سیرجان کوتوال # ~~بود در شبانکاره بود، و پسر او در قلعة سیرجان. از شبانکاره متوجه قلعه ~~شده # ~~بدو رسیدند ، و بهادران لشکر تصرت شعار افتادند فتح سیم شد. چنانکه # ~~استاد گوید : # مر آید به مویی توانش کشد چو بر گشت زنجیرها بگسلد # بعد از آن اتفاق به سیرجان آمدند و چون پیشتر حضرت شجاعی # ~~حکومت آنجا کرده بود مردم خواهان آن حضرت بودند. چند روزی محمد بابا # ~~وکلانتران سر در نمی آوردند. مش2 فخرالدین که وکیل و کارکن آن حضرت # ~~«ود در شب حیله ساخت و آن جاعت را حلوای پالوده ، اسرار و نقشی در آن # ~~کرده بداد تا همه بیهوش شدند و از بیرون قلعه آن حضرت را خبر کرد . # ~~چند نفر از نوکران خاص آن حضرت را بر بالای قلعه کشید ، قلعه ای که # ~~به هنجاه هزار سوار و پیاده نتوان گرفت مسخر شد. و آن حضرت به استقلال ~~در # ~~قلعه قرار گرفت. سید میرک شروانی چون معلوم کرد هر چند سوار و بیاده # ~~که در کرمان بود با تمام اکابر و اشراف و چریک و نام بردار که در کرمان # ~~توانست بر نشاند و به طرف سیر جان روانه شد. # چون به قهستان رسید و استفسار لشکر نمود مجال مقاومت و مقاتلت ندید. # ~~حکم کرد که هر چند کاریز که یافتند انباشتند ms066 و هر خرمن که یافتند ~~سوختند # ~~و هر چه بود همه تالان کردند واز راه سروستان به قریهآ شتران رفت و # ~~خرمنهای مردم بسوختند. اما آتش در عمر خود زدند، و باز گشته عزیمت شهر # ~~کردند که گفته اند: PageV01P084 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0103.png) # گریزی به هنگام پیروزی است # خنک جان آن کس کش این روزی است # و چنان که شاه عشق بازی به زبان شیرازی گوید : # هر بی سرش مر نشا کرد %~% گربش کر شیر نر نشاکرد1 # چون از این تاریخ بیست روز بگذشت لشکر سیرجان واحشام جمع شده # ~~متوجه کرمان شدند [821]. سفجهآ میرک شروانی را خبر شد لشکری از کرمان # ~~به اتفاق صالح ترکمان وخضر الیاس و بعضی دیگر که هر یک از طرف آمده # ~~و از که ترنجی(؟) بر تراشیده روان کرد. # چون نزدیک گذار کوبان رسیدند از آن طرف امیرزادهٔ‌ اعظم مفخرالامراء # ~~فی العجم امیر مبارز الدین پیر محمد منقلای بود با اندک سواری برسید. # ~~بعضی از پیادگان لشکر خود را در اندرون گذار کمین گاه ساخته. چون لشکر # ~~کرمان صالح و دیگر لشکریان دلیر در آمدند بر تصور آنکه لشکر اندگی می . # ~~نهود غافل از آنکه در کمین کمر کین بسته اند حمله نمایند، تا که کمین # ~~برگشادند ، در اول حضرت مبارزی صالح و خضر الیاس را مقید ساختند و درهم # ~~کوفتند و تار ومار کردند و تمام لشکر را اسیر و تالان کردند و سیدی ~~احمد # ~~کریمی و برادر او [و] چهار نفر دیگر در مصاف به قتل آمدند و باقی ~~گرفتار # ~~روانه سیرجان کردند و فتجی عظیم روی نمود. # و از آن طرف جناب امیر زادهٔ‌ اعظم مظفرالدین خواجکه میرک و امیر # ~~غیاث الدین جاندرویش از راه یزد به انار و سرحد رسیدند و قلعةآ انار ~~رابه ملا # ~~زمان امیر اعظم جلال الداین ]قلدرویش1 سپارده بودند و آن حضرت اختمور # ~~اساول را کوتوال آنجا کرده بود. # چون امیر زادهٔ‌، مشار الیه برسید قلعه تسلیم نمود. تاج ms067 الدین اناری و # ~~کلانتران آنجا دو هوانی بودند و چنان ظاهر شد که کتابتی به کرمان کرده ~~PageV01P085 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0104.png) # ~~بودند. چون از این حال خبر شد ایشان را در بند کشیدند و مصادره و مال ~~بسیار # ~~بر ایشان حواله نمودند و در آخر بعضی را سیاست کردند. # ~~دوسه کرت رفسنجان و نوق را تاخت کردند و ازدر یزد تا حوالی کرمان # ~~را در تصرف آوردند و از کرمان خواجه محمد تبریزی به تاخت آن ولایت # ~~فرستادند. خواجکه میرک بهادر با محقر سواری خود را بر ایشان زد و به یک # ~~ساعت همه را تار و مار گردانید و ایشان گریخته و شکسته باز کرمان ~~آمدند. ### | قطعه # ~~مظفر سپهد ار گیتی نورد که از جان اعدا بر آورد گرد # ~~ز تبریزی و لشکر او تمام ناستاد کس پیش او در نیرد # ~~نشد پیش او هیچ پردل ز خوف کزو ضرب تیغ و سنانی نخورد # ~~چنین بود پو دل که درگاه کین زدی بر دوصد کس به تنها و فرد # ~~رسیدش بمیراث ملک و سپاه که مردست و آبا و اجداد مرد # ~~اکنون قصهآ اطراف به موجبی که ذکر رفته موقوف . چون حضرت بابر # ~~سلطان زمان توجه عراق لشکر خراسان را اجازت داد و محقری مردم که همراه # ~~بودند چون از لشکر تر کمان بی خبر بودند به طرف خراسان رفته ودند و # ~~تر کمانان از کار قم و کاشان باز پرداخته و آن ولایت را تسخیر نموده به ~~اصفهان # ~~آمدند، معلوم فرمود که اگر در عراق اقامت می فرماید موجب کم ناموسی # ~~خواهد بود که پادشاه بی لشکر جهانگیری می خواهد. # قطعه [822] # ~~شهریاری به ملکت است و سپاه نشود ی سپاه سرور شاه # ~~شاه با بر چو لشکری کم دید فارس بگذاشت ورونهاد به راه # ~~و در شیراز میرزادهٔ‌ اعظم سنجربن امیرزا احمد بن ابوالفتح به ایالت ~~مقرر PageV01P086 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0105.png) # ~~قصه امدک سید میر کسه شیروانی ب ذرمال # ~~قرمود و در ms068 شبانکاره امیرزادهآ کامکار الوند پسر اسکندر قرا یوسف را، و ~~چون به # ~~دارالعبادهٔ‌ یزد رسید امیرزاده خلیل سلطن دخترزاده2آ شاهرح [را]که در ~~بند بود # ~~بیرون آورد و گفت ترا در عراق قایم مقام خود می گذارم تا من لشکر ~~خراسان # ~~را ترتیب نمایم و از رله ری متوجه عراق شوم. وبه خلیل سلطان دست ایداز # ~~تمام کرد و مال بیحساب از اکابر واشراف و تجار یزد بگرفت و همه خانه # ~~کوچ به شیراز برد و از یزد ابو3 که خویش و از امراء میر چقماق بود به ~~ایلچی- # ~~گری به کرمان فرستاد و در کرمان حاکم وی را محبوس کرد و باز نفرستاد. # ~~و خلیل سلطان چون به شیراز رسید امیرزاده سنجر شیراز را بگذاشت و به ~~سیر جان # ~~آمد و امیر اعظم اعدل شجاع الدین یار احمد او را نوازش بسیار نمود و به ~~اتفاق # ~~امیر اعظم اقدم جلال الدین قلدرویش وامیر اعظم مبارزالدین پیر محمد ~~لشکری # ~~ترتیب . کرده ، متوجه کرمان2 شدند. # چون به چهارگنبد رسیدند ، از آن طرف لشکر تو کمان متوجه شیراز شده و # ~~چون حضرت شجاعی آنگاه که به طرف کرمان نهضت می فرمود در قلعهٔ‌ # ~~سیرجان امیر ناصرالدین صحرا بری را قایم مقایم خود گذاشته بود کتابت به ~~آن # ~~حضرت کرد و او را باز گردانید ، که از دو شاهزاده خائف بود. # آن سلسله باز ازهم فروگسیخت و چون حضرتشجاعی به سیرجان رسید اول # ~~امیرزا الوند برسید. در سیرجان مدخلی نتوانست ساخت. از آنجا به رفسنجان # ~~رقت و با او بعضی احشام شیراز همراه بودند. # حاعت قرلغ که سردار ایشان امیر علی سلطان فراهی گفتند و جاعت # ~~قفچاق که سردار ایشان را امیرزا علی قفچاق می گفتند. الوند اعلام میرک # ~~کرد که به کرمان آید و با او چون امیرزاده الوند به نخجیران رسیدند که # ~~به شهر در آید . PageV01P087 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0106.png) # غرهٔ‌ شوال [عید] رمضان سنة المذکور ، میرک کس فرستاد که باده نفر # ~~یاده به شهر ms069 نیاید . الوند چون این بشنود دانست که فکر اصلی چیست. # ~~یک شب باسی سوار آمد وگرد بارو و خندق گردید. دانست که این شهر را بدین # ~~دست انداز، بر رعایای فقیر حواله رفت. # ~~با آن لشکر بکود که اگر رستم زنده بودی تعجب نمودی، و پایندهآ مغول # ~~و چند تن کشته شدند . # ~~خراسان شد . # ~~اما با خندق و باروی کرمان چاره نداشتند . PageV01P088 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0107.png) # چون زمستان و سرما بود مردم فقیر روز وشب در بارو «الله یکی» می زدند # ~~و نان یک من به شش دینار بود و خلائق نیک مضطر و حیران بودند و چنان # ~~نمودند که حضرت سید طاهرالدین محمد پسر حضرت سید شمس الدین ابراهیم # ~~ممی کتانی باخلیل سلطان کرده و در آنجا ذکر کرده که کرمان حواله به # ~~تواست ، اگر یک پا بنشینی می توانی گرفتن. و نیز نمودند که این رباعی ~~نیز # ~~نوشته، این است: # ~~یا رب تو در این خطه خلیلی بفرست نمرودان را پشه چو پیلی بفرست # ~~فرعون نهاد شان زبردست شدند موسی و عصا و رود نیلی بفرست # بعد از آن که مردم کرمان بدین بلا گرفتار بودند چنان شهرت بافت که # ~~شیخ ضیاء الدین فضل الله که در پس دروازهآ فریزن در پرده است به جواب ~~خلیل # ~~سلطان رفت. خنجر کشیده بر سینهٔ‌ او نهاد که اگر از در کرمان نمی روی ~~این # ~~خنجر از پشت تو بیرون می کنم! در صبح همان روز کوچ کرد و به راه زرند # ~~و کوهبنان روانه شد و در چترود و ولایت زرند بسیاری خرابی واقع شد # و در زمان رفتن قرار نمودند به امیر مبارزالدین پیر معمد و شیخ # ~~بو اسحاقا به اتفاق میر فرخ زاد که شما در سیر جان باشید تا خبر من به ~~شما # ~~رسد. میرک به تصور آنکه از آن احشام جری می توان کرد و مالی به دست می # ~~توان آورد، ندانست که استاد گفته است : ### | لیت # ~~کار ms070 از لب خشک و دیدهآ تر بگذشت بر جان امید تیرماز پر بگذشت # و دیگر چنانکه قائلی دیگر نیز گفته است : ### | شعر PageV01P089 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0108.png) # هر چند سوار که داشت و نو کر بزرگ صاحب اختیار و امین حود که او # ~~اخواجه محمد تبریزی نام، ومیر محمد آزاد و عبدالمؤمن را با سیصد سوار # ~~مکمل از عقب ایشان روان کرد. [824] # و صبح جمعه دوازدهم ذی قعده لشکر مبارزی از کار واتف در تنگ # ~~حجین (؟) کمین کرده، لشکر کرمان خاطر جمع در آنجا در آمدند. چون سردار # ~~و صاحب اختیار تاجیک بود و رسوم جنگ و ضابطهآ آن نمی دانست پ سال کرده # ~~و خبر از دشمن ناگرفته به مقابلهٔ‌ لشکر رسید . # حضرت امیر بارزالدین پیر محمد جبا بپوشید و برسر سر پچ بسته، همچون # ~~نره شیر که درمیان گلهٔ‌ شکاری افتدبه اندک سواری آن هفتصد سوار مکمل ~~راتار و # ~~مار کرد و همان زمان عبدالمؤمن ومحمد آزاد [را] به قل آوردند و خواجه ~~محمد # ~~تبریزی را بگرفتند و سراین دو مقتول درگردن او آویختند و از جملهآ سیصد ~~سوار # ~~پنجاه کس با اسب به شهر رسیدند. باقی اسب و رخوت و اسلحه و هرچه داشتند # ~~حتی به ناموس زیر جامه های ایشان بیرون کردند! و لشکر مبرزی را چنین # ~~فتحی روی نمود و نصرتی چنین دست داد. و این هنوز اول آثار جهن افروزست. ### | وله # گشت فیروز آن مبارز دین آنکه رستم زبون بدش گه کین # نه یکی حمله لشکری بشکست تن تنها به رودبار حجین # دشمنان از صلابت آن شیر همچو روباه گشته زار و حزین # کرد حربی در آن مصاف هژ بر کامد از چرخ و از فلک تحسین # کشتنی 11 به تیغ سر بفکند شد ز خون لاله گونه روی زمین # واگرنه در آن ولا امیر علی فارسی می رسید و در میان جان آن لشکریان در # ~~ی آمد، جناب مبارزی همه را سیاست می فرمود. ولشکر مبارزی ms071 متوجه # ~~سیرجان شد . و از این طرف بعضی از امراء سنطان سعید که همراه امیرزا # ~~خلیل بودند باز ماندند و با میرک هم سوگند و هم بیعت شدند. از جمله ~~امیر PageV01P090 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0109.png) # ~~قصهآ آمدن سید میرک شیروانی به رمان # ~~شیخ بهلول ومیر پیر محمود و مولانا بلال را میر دیوان ساخت ومهر امارت # ~~نهادند . و آن دو غدار بد نقس به قرار به بد نفسی مشغول بودند و هر ~~ظلمی که # ~~سر توانستند در کار می آوردند و هر روز تحصیصی و قسمی نوعی بر رعایای # ~~فقیر می کردند و برسر [هر] مسلمان که ده دینار گمان می بردند انگیزی می # ~~کردند و باز می ستاندند1. خلایق نیک حیران و سرگردان بودند و آن ~~خواجهٔ‌ # ~~نیک نفس اصیل خوش خوی خوش شکل که به انواع نیکی و امانت و دیانت # ~~مشهور بود و در دیوان مثل مرهمی بود بر ریش خلایق در نیمهآ رمضان # ~~مذکور رنجور شد، مرض اسهال بر وجود مبارک او مستولی شد و صبح چهار # ~~شنبه هشتم ذی الحجهآ سنهآ ست و خمسین و ثمانمائه بهجوار رحمت ایزدی ~~واصل # ~~و متواصل شد . # و مصنف کتاب جهت آن جناب ترجیعی گفته در دیوان ثبت است. در این # ~~محل دو رباعی که در تاریخ زیاده محل نیست این است : ### | وله # ~~پیچین زسال ترک از این چرخ پرفتن رفت از سرای دنیی دون شمع انجمن # # رضوان زاشتیاق رخش هر دو پاو سر %~% بنهاد ورفت در عقب ر کن دین حسن # د ستو ر %~% زما نه %~% سر فراز %~% ایران # رکن دول و دین حسن آن صدر جهان # در هشتم ذی الحجة به نون واو و ضاد # رفت اوسوی فردوس نعیم از کرمان [825] # حمة الله علیه والغفران. # دریغ از آن خواجهآ صاحب خیر نیک اعتقاد و نیک نفس که از پدر پدران # ~~همه سولانا وقاضی القضات بزرگ و از والده، سادات رکنیه و شمسیه که وقت ~~و # ~~ساعت یزد و مدرسهآ ms072 چهار منار همه نتایج خیر و صدقهآ اوقاف آن بزرگان ~~است. PageV01P091 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0110.png) ### | جامع التواریخ حسنی # چون آن حضرت به جوار رحمت حق پیوست وزارت بر دو بزرگ راست قلم # ~~ماحب وجود قرار یافت : خواجه ضیاء الدین هبة الله وشاء جلال الدین ~~مظفمر # ~~فیروز، و آن دو بزرگ به جمع مال خاصه مشغول بودند. و باوجود این حالت # ~~وفادار نوروزی مهم اوقاف مملکت که حق سادات و قضات و موالی بود ودر # ~~دامن دولت جناب سیادت پناه تقوی شعار، مرتضی اعظم مجتبی اکرم2، افتخار # ~~آل طه و یس سلطان العلماء والحدثین، الواثق الی رحمة الله سید اصیل ~~الملة والدین # ~~عبدالله الحسینی الواعظ بود وکار موالی و مشایخ و فقرا به رواج و رونق ~~بود # ~~وفادار بیوفا به خود مخصوص کرد و از دست آن بزرگ بیرون آورد و اختیار # ~~وقف به اتفاق جناب مولانا اعظم اختیار الدین خانوکی که در این تاریخ ~~قاضی # ~~شافعی بود فروگرفت و آن بزرگ ظالم طبیعت به بهانة املاک مسلمانان داخل # ~~اوقاف گردانید و هرچه خواست به هر که خواست داد و میرک را برآن داشت # ~~که بروهاب ارباب وظایف خود نهاد و مستحقان مطلقا محروم ماندند. و اکثر # ~~ساقیان نهادند # و مصنف کتاب حسن بن شهاب که مدت سی سال در کرمان عامل و ضابط # ~~و عمید3 و وظیفه خوار وقف بود بواسطهٔ‌ بهانهٔ‌ آن که پسر این فقیر به ~~موجبی # ~~که در مقدمه ذکر رفت سخنی در اردو گفته بود - از وظیفهٔ‌ چندین ساله ~~معروم # ~~گردانید. و همه انگیز آن سرخ مقلوب بی وفاء بی حیا بود. و این فقبر به ~~شومی # ~~قدم نا مبارک از چندین جهت محروم گشت. واجب شد که این قصیده را به شرح # ~~نظم کند تا در روی روزگار باتی ماند و تا دامن قیامت. PageV01P092 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0111.png) # وضاع عمال اوقاف کرمان # در پیچین ئیل سوافق سنهآ احدی و خمسین و مائة خانی # ~~بیچین که رفته هشتصداوپنجاه وشش سالاز ms073 هجرت رسول امین نکو خصال # ~~کرمان به هم برآمده آشفته مردمش مجروح ابینوابی و مستغرق خیال # ~~جمع آمده زهر طرفی جوهری نفیس طرحی غریب ووضع عجیبی نموده راه میمر ~~غ وار در هوس افسر و مریر مست شراب بیخودی از غفلت وغرور قصر امید شان ~~که نه ی دارد ونه بن قمری ماده را که قرین هما کند غرق تصور بد و مغرور # عز و جاه امید آن به حضرت معبود بود و هست %~% کز استماع قصهآ آن می رسد # ملال %~% خرلیس (؟) هیش مردم نزدیک نود لال (؟) %~% مشغول جمع مال ولی غافل # از وبال %~% واقف نه از خار مغرق به انفعال %~% لیکن شکوهصعوهندارندویر # وبال[826] %~% گنجشک را به حضرت شاهین کجا مثال %~% اتممام آن یقین که بود # صورت محال %~% کین دولت دو روزه بود زود شان و بال # قومی که دخل کرده در اوقاف این دیار # هم وقفشان بر آورد از خان ومان دمار # ~~ما را وظیفه بود ز اوقاف سالها عالم اگرچه انس بدی یا گر اژدها # ~~یک جو وظیفه کم نگرفتم به هیچ دور من دزدگیر وقف و عسس شحنه بوده ام # هرکو شروع کرد در اوقاف بردسیر مال خدای و رزق فقیران مستحق %~% بس ده # وظیفه رشوه ز اوقاف مرتقا %~% افتاد در ضلالت جاوید و در بلا %~% و امسال # منع وقف کنندام] به منتها %~% ناحق خورند وقف در آرند در بها # ~~تاکی به سکرو حیله و تزویر زیستن شرمی ز خلق نی [وآخبر نی هم از خدا # ~~اوقاف کان قیول نکردند ملحدان این مرتدانخورند و برندش اهل ما(؟) # ~~هر جا فقیر و مستحق و عاجزی بود محروم گردد و نگنند درد او دوا ~~PageV01P093 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0112.png) # ~~بقعه خراب و خوار وخجل عالمان او وقفش به دست جمله لئیمان بی وفا # ~~گونی که نیست باور شان روز زستخیز و ایمان مگر درست نه در دین مصطفی # ای عاملان که دخل در اوقاف کرده اید # تقصیر کرده گاه و گه اسراف ms074 کرده اید # ~~هم وقفشان سزاا دهد وروح واقفان کین وقفها نموده وخود رفته از میأن # ~~دایم در آن امید که از نفع وقفشان روحی رسد ز روضهآ فردوس یا جنان # # جمعی پدید آمده از هر ولایتی %~% اوقاف ملکشان شده و بنده واقفان # # یک جو به مصرفی نرسد هیچ بقعه [ای] %~% گندم برند و نقره ز هر بقعه ~~ظالمان # ~~بقعه خرأب ووقف زهرسورود چه سود چون عالمان کنند در آخر همه زیان # ~~من نقطه وار دایرهآ وقف را محیط واکنون خوش است کم نگذارنددرمیان # ~~سی سال تا وظیفه خورو عاملم به وقف و امسال بر کنار به شومی عاملان # ~~من اختیار وقف کریمان گرفته ام گر اختیار فوت شود وقف گو ممان # ~~سر پیش پای من بنهد هر که اختیار دارد به وقفکی برد از دست بنده جان # در وقف ملک هر که گرفته است اختیار # یا ربشود چو خربر خرک همیشه خوار(؟)2 # ~~آن بی وفای گربه گرش هست اختیار بی اختیار بینمش آویخته به دار # # بی اختیار باد خدایا در این جهان %~% آن خر که دخل کرده بهرزق وظیفه ~~خوار # # خر کس وسیع کرده و بحکین (؟) جلدسرخ %~% وان گربه زردکرده بسی خلق را ~~زهار # ~~گشته بسی به فعل بد و خوی لیوگی خورده بسی منافع هر کس و ه دیار # # مغلوب سمرخ اشقر3 بدفعل بد مزاج %~% مفعول مادهطبع سگ روش [شوم] نابکار # ~~گه دعوی دیانت وگه خوی خوش نمود اما نهان به زیر عسل نیش و زهر مار # ~~زین شیوه های سستە سخت روشن است حاجت نه آکه من بنمایم به روزگار # # ای مدعی اهل نظر سهو می کنی %~% با اهل دل خصومت قلبی شوی فگار # ~~تاکی نموده گندم و جو داده در حضور تا چند نیت بودن وبر [بد] بود مدار ~~PageV01P094 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0113.png) # ~~تو دشمن منیآ و خدا و رسول اوهستم یتین و کرده ام این قول اعتبار # ~~دایم یقین چو دشحن این خاندان شدن روزی شود نه دیر ms075 دم تیغ ذوالفقار # ی بیخرد چگونه (تو] اتراک می کنی # در وقف گو بگو که چه ادراک می کنی # # امسال کار ملک رمیدست بانتظام[827 %~% زان او شدست کار همه خلق با نظام # # ما زمام مملکتی داده با کسی %~% کز رهگذار او نرمد هیچ کس به کام # # کا: امور ملکی و دینی بدان حقیر %~% کاریست آن نه کار لثآیمی است ~~ناتمام # ~~هر کو حفاظ2 بند خود و اهل خود نکردحفظ دگر کسی کند او را بود حرام # ~~زانرو که هر که حاکم قومیشد آن نکوستدر بند نیکنامی مردم بود مدام # ~~بی آنکه دانه نیک نماید به ظاهرا (؟) چون در رود حریف به نیکی فتد به ~~دام # ~~در جلد میش رفته گرازی بسان گرگ روبه صفت به حیله و تزویر صبح وشام # ~~ظاهر به لطف نور نماید به گاه گاه باطن همه مغرق بدفعلی وظلام # # ای مدعی که منکر اهل لطافتی %~% از قهر کردگار بیابی خوض ملام # ~~فی الجمله خواهمت که چو سالار بینمت وین از خدای باشدم امید، والسلام # نه عاملی ثه زاهد و مفتی بیا بگو # تأ چند می کنی تو درین وقف گفت و گو # ~~یا رب که وقف جمله سگان باد جان تو تاراج جملهآ مغولان خان ومان تو # # یا رب سیاهروی جهانی شوی [و] من %~% بینم مصیبت همگی خاندان تو # # یا رب که عن قریب اجل گرددت قرین %~% تیغ تیز پاره کند استخوان تو # # ای بوالحکم توراست مرادیدهای زبون %~% کز من به وی وظیفه برند همسران ~~تو # ~~از من ستانی و دگری را دهی بده چون داده ای مدام و ستد مغلمان تو # ~~خو کن بمانده یار قدیمی و چون خرت خوش بر نهاده بار وشده پاسبان تو # ~~حاجی کفش دوز سر بال (؟) شنودهام کو نیز بود از آن که بود در غمان تو ~~PageV01P095 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0114.png) # ~~18 # ~~یکباره شاه وکشتی میدان ز یاد رفت ما را به یاد مانده بسی دوستان نو # ~~صدق من آنکه هفتهآ دیگر ms076 شوی قتیل تو عکس این مغرق و سودا گمان تو # ظالم تو مال وقف ز من می کنی دریغ # مردان دین حواله تورا کرده اند به تیغ # ~~ای بیحیا وظیفهآ من مرده می کنی بازار گرم کرده ام افسرده می کنی # ~~از فضل کردگار نیم نا امید من گر تو ز ناکسی دلم آزرده می کنی # ~~ظاهر نمی توانی ظلمی نمود اما (؟)تو ظالم بطبعی و در پرده می کنی # ~~خواهم که گاوسان بر عصار بینمت گردی به خاک نکبت وبس اندوه(؟) می کنی # ~~با آن طلا و نقره که آوردی از هرات داری پیاز و پس طلب گرده می کنی # ~~مال هرات و فارس ربودی و بس نشد کرمان گرفته بس هوس جده1 می کنی # ~~داری [همی] طمع که کنی کار و نف نیک نه نیک می کنی که همه گنده می کنی # # هر چند اختیار نداری به نیم جو %~% بد نفسی علی حده از عاده می کنی # ~~با آنکه نیست یک سر موییت اختیار اوقاف و کار آن همه پژمرده می کنی # ~~گه عاملی به وقف و مربی اهل فضل گه ملحدی شوی طلب باده می کنی # تو از کجا و عاملی وقف از کجا # کایتد اهل دل به در تو به التجا # ~~یا رب سرت کنند چو خو کی ز تن جدا یا رب شوی گرفتهٔ‌ صد ربخ و صد بلا # ~~یا رب که خانمان وزن و بچهات امیر گردند و تو شوی به عقوبات مبتلا # ~~یا رب چنان که قصد من خسته میکنی قصدت [کتند] جملهآ اولاد مصطفی # ~~یا رب که من تمیرم و بینم زوال تو ای سرخ قلب احمق معروف بیوفا # ~~نه مرد4 و نه زنی نه مخنث بهیچ رو نگذاشتند در تن تو ذرهای حیا # ~~گر زانکه مرد بودی و بودیش مردمی درد فقیرو عاجز از او یافتی دوا]8 82] # ~~بر عکس گشته خلق جهانی از او ملولدر پرده قصد خلق کند او نه ms077 برملا ~~PageV01P096 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0115.png) # ~~وضع منافقان بود این ، وآن دغل تمام این وضع باشدش سگ سرخ وغابقا(؟) # ~~من ندانم از چه سبب می کنی بدی چون بد نکردهام به کس او بهیچ جا # ~~چون بد کند بدش رسد از چرخ عذر خواه زان رو که جمله کارکنانند بر سما # د میکنی که وقف بگیری ز مستحق # وانگه دهی به هر که دلت خواست غیرحق # ~~سال جهان چو هشتصدا وپنجاه وشش گذشت از هجرت رسول شد این تازه ~~سرگذشت # ~~اوضاع روزگار بر آشفته در جهان سلطان روزگار شمد چو فوت گشت # # عالم به هم برآمد و گریان از آن قبیل %~% نی بای رفتن از وی ونی طاقت ~~نشست # ~~جمعی شده امیر و سپهدار مملکت بالله اگر به خاطر کس این سخن گذشت # ~~کان گرجی یساقی مجهول بیوجود بر منصب امارت این مملکت نشست # ~~بد نفس را کسی که دهد اختیار ملک تخم بدی به عاقبت کار خود بکشت # ~~بد نفس را تصور آن کو کند بدی هر بد که مو رسد به کسی هست سرنوشت # ~~تخم بد آنکه کشت بر آورد هم بدی فی الجمله آن کنددر[و] آخر کسی که کشت # ~~دادش خدای دولت و کرد او حکومتی آخر مگر که حاکم اوقاف نیز گشت # ~~اما ز وقف حاصل او بیش از آن نشد کامد فرود برسر و ریشش هزار رشتا # بدبخت آنکه عامل اوقاف شد چنین # رفتش زدست دنیی وعقبی وعقل ودین # القصه این ضعیف مدت می سال در کرمان صاحب اختیار عمله ووظیفه خوار # ~~اوقاف کرمان زمین بود و صاحب وقوف رقبهٔ‌ وقف. چنان بود که هر کس که # ~~عامل اوقاف این مملکت شدی او را از ارشاد این فقیر گشاد مهمات وقف شدی. # چون در سال پیچین ثیل موافق سنهٔ‌ احدی و خمسین و ماثآهآ خانی که سید # ~~میرک شروانی داروغای کرمان بود و میر وفادار نوروزی را اختیار مملکت ~~کرمان PageV01P097 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0116.png) # ~~داده بتخصیص اوقاف ، و او چون ms078 بدنفس بد ذات بود درکار خلق البته گرهی # ~~انداختی و با این فقیر علی حده حسدی و شور مزاجی داشت . سخنی چند که # ~~در باب پسر این فقیر سیدی علی که در مقدمه ذکر آن رفته گفه بودند، آن ~~را # ~~دست آویز کرده خاطر سید میرک را با این فقیر بد گردانیدند و وظیفه (ای] ~~که # ~~در مدت سی سال در وقف می گرفت قلم نهادند و در آن سال هیچ از وقف بدین # ~~فقیر نرسید. # و این فقیر مقرر کرده بود که هر کس که وظیفهٔ‌ این فقیر کم کند # ~~به یک دینار یک بیت در صفت آن کس گفته می شود . وظیفه ششصد دینار کپکی # ~~بوده ، ابیات بسی می شد و شرح این جهاعت آنکه گفته اند که «چه جای هجو # ~~که اندیشه هم کرا نکند» . حالیا بدین قدر مختصر صلح شد و ترجیع آن ~~مقدمه # ~~رفت واین «نظیر» در مثنوی آورده می شود که شعرا نتوانند که رسوم و ~~قاعدهٔ‌ # ~~خود ترک کنند . # نظیر در مثنوی جهت عاملان اوقاف کرمان در پیچین ثیل نیز به اسم امیر # ~~وفادار نوروزی1 و شرکاء گفته می شود : # ~~سنهآ ست و خمسین و ثمانماثة که سرطان شده ثور از زاویه ز؟) # # پریشان شد [ه] از جفای فلک %~% اگرچه فلک پش من چون کلک [289] # # ولیک از جفای بسی بیوفا %~% که دارند بسیار بر خود روا # ~~نه خویش ونه توش2ونه یارونه دوست بغیر از کرمی که معبود اوست # ~~حوادث شد ازغیب و نقشی عجیب نمود از افق اختری بس غریب # ~~درختی که هر سال می داد بر بریدند به تیغ تیز (؟) و تبر # ~~مناخی که سی سال پرداختم به شومی بدخواه در باختم # # مرا مدتی بود کاشانه [ای] %~% چو مرغی که او راست آشانه [ای] # ~~هوا کرد (و] بگشاد و آمد فراز یکی کرکس اشقر از چرخ باز PageV01P098 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0117.png) # # لیئمی سگی سرخ غداره %~% [ی] %~% بخیلی بدا[ند]یش مکاره (ای # # منافق نهادی دغل دوستی ms079 %~% ز جلد سگش بر جبین پوستی # ~~مرا کرد از کار خود بی حضور چو وقتی عجب بود گشتم صبور # ~~مرا طمعه بد وقف کرمان زمین ز من بستد آن [طعمه را این] لعین # ~~در اوقاف چون دخل کرد آن پلید تو گفتی سگی بر مساجد برید # ~~چو شد گند اوقاف از آن نابکاربه خود گفتم اکنون شد آن اختیار # ~~چو رفت اختیارم به یک ره ز دست سر و های آن کار در هم شکست # ~~ضرورت من اوقاف بگذاشتم به دل تخم مهر عدو کاشتم # # که با آن سیه کاسهآ بی حیا %~% که یک جو نه مهرش بود نه وفا # # چه سازم که تا بامدادان مرا %~% که باشد دربن ره مرا رهنما # ~~دگر یاد آوردم از (سند باد نظیری که آورده بود اوستاد # # که باغی که دامنگه کوه بود %~% که در وی ز هر میوه انبوه بود # ~~بهشتی بد آن با غ بر روی دشت ز یک سوی صحرا و یک سوی دشت2 # ~~جداری شده واقع اندر میان به زیرش یکی موش را خان و مان # ~~وطن گاه آن موش بود از قدیم به عیش و نشاط او از آن هر دو نیم # ~~یکی ره به صحرا و کهسار بود یکی راه در باغ اشجار بود # ~~به باغ اندر آن میوه خوردی و گشت یکی طوف کردی به صحرا و دشت # # از آن خانه آن موش دلشاد بود %~% که آن خانه و باغش آباد بود # ~~زمانی به باغ اندرون میوه خوار زمانی شدی سوی صحرا برار(؟) # ~~بد آن موش را اندر آنجا حضور نبود از کسش هیچ نوعی نفور # ~~هه ناگا، روزی از آن کوهسار درآمد در آن خانهٔ‌ موش مار # ~~سیه سرخ ماری از آن کوه دور به سوراخ آن موش صاحب حضور # ~~خوش آمد مگر مار را جای موش به دل مهر آن خانه کرد او نقوش # ~~درآمد در آن باغ و آن میوه ها بسی خورد و ms080 آن مار شد اژدها PageV01P099 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0118.png) # ~~چو شد سیر آمد درون سرای بجنبید وخوش وقت شد زان هوای # ~~چو موش آمد و دید بر جای خویش یکی مار کز اژدها بود بیش # # پیچیده آن موش بر خود چو مار %~% که بر گشت بر من کنون آن مدار # ~~وطن گاه دیرینه رفتم ز دست مقامی که بودم سرای نشست # # کنون رفت باید به تدبیر کار %~% که آرم یکی دشمن از قصد مار # ~~که بردارد آن شوم را زان میان من اندر سرای خود آیم روان # # در آن باغ می گشت روزی سه چار تکاپوی در فکر و تدبیر %~% کاه # # سه روزی شد آن موش اندر کمین %~% که تا چون کند چاره خصمی چنین # ~~میان روز در باغ می گشت زار بریشان و سرگشته از جور مار # # درختی کلان دید و در سایه اش %~% زده حلقه آن مار و خسبید[ء] خوش # # وزان ده قدم دور تر برزگر %~% بخسبیده و بیل %~% بالین %~% مر # # دوان موش آمد بر باز یار %~% گهش رفت بر سینه گه بر کنار # ~~چو برزیگر از خواب بیدار شد روان گشت موش و بر مار شد # ~~بخسبید دیگر ره آن بیل زن دگر باره آن موشک پر فنن # ~~بیامد دکر باره بر وی دمید مزارع چو برخاست آن موش دید # ~~دوان شد دگر هاره زان راه باز بشد باغبان از بی او فراز # ~~بخسبید دیگر که خوابش گرفت فراز آمد و راه خوابش گرفت # ~~دگر باره بر روی او بر دوید چو بر خاست، آن برزگر7 موش دید # ~~سبک بیل بر داشت رفت از قفا روان موش می شد بر اژدها # ~~چو نزدیک آن هر دو شد بازیار دوان موش و نزدیک گردید3مار[830 # ~~مزارع نظر کرد و آن مار دید یکی اژدها آدمی خوار دید # ~~فرو کوفت بر فرقش آن بیل سخت ز قالب بپرداخت آن مار رخت # ~~چو کشته شد آن مار، موش دلیر به کاشانهٔ‌ خود در آمد ms081 چو شیر # ~~عدو کشته گردید2 و او یافت کام نشد سیر از آن دانه آمد به دام ~~PageV01P100 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0119.png) # ~~تو نیز این زمان خون گزار(؟) دمار گرفته سرای تو مانند مار # ~~طلب کن یکی را که کین آورد سگ سرخ را در کمین آورد # ~~نخست از در کردگار قدیم به صدقی درست و به طبعی سلیم # # بجو حاجت خود به صدق و نیاز %~% کهتا کار سازد مگر کارساز # ~~گمارد بدو مثل او بیخودی ترشروی تلخی بغایت بدی # ~~که تا داد من1 زو ستاند به تیغ ببرد سر شوم او بی دریغ # ~~و یا بر کشندش خدایا به حلق به عبرت که تا جمله بینند خلاق # ~~کسی کو بد اهل دل می کند بر خلق خود را خجل می کند # ~~مکن بد بتخصیص با اهل دل ز نیکی سر موی مهمل مهل # ~~بدان را بد آمد به پایین کار تو نیکی نما تا شوی رستگار # # بود وقف کرمان ز اندازه بیش %~% که کردند مردان در آن عهد خویش # # بدان تا که نفعی رسدشان از آن %~% نمودند این %~% وقفها واقفان ### | 4 # # کنون آمدستند جمعی %~% الدید %~% که هستند از مردی و دین بعید # # خداوند وقف کسان گشته اند اگرچه منی تخم %~% ناکشته اند # ~~برند و خورند و ببخشند نیز نه مردند و دین دار، هستند حیز # ~~گرفتنداوقاف را تولیت سزاوار قتلند و محتاج لت # ~~زین مرتدان بقعه ها شد خراب شده وقف کرمان بسان سراب # ~~که بنماید از دور آب کلان چو نزدیک رفتی نیابی نشان # ~~ولی بنده در وقف سی سال بود در اوقاف با جمع عمال بود # # نیامد چنین عاملی در میان %~% بد اندیش و بد نفس از ظالمان # ~~سگ بیوفائی، دغل دوستی گرازی ز خلقان برو پوسی # # چنان نیک بنماید او در مخن %~% که گوی که او هست شیخ کهن # ~~بظاهر نماید بر خلق نیک سیه تر درونش ز دپوار دیگ! PageV01P101 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0120.png) # ~~سخن تری (؟) و دل سیه همچو قیر ms082 بد اندیش مردم صغیر و کبیر # # بخیلی که گر آب سیری کند %~% به نان دست او کی دلیری کند # # ولی مردمش جمله صاحب کرم %~% دریغی نه از مردم %~% فی درم # # مگس گر ز خوانش1 برد ذره ای %~% کنته اهل بینشهمه بره ای # ~~وگر سایلی را بود زو امید نیابد جوی از سیاه و سفید # ~~به دشمن نیندازد از بخل تیر به توفیر گردد همی گرز گیر # ~~چنین ممسکی ملحدی را که دید که گردد همی مملکت را کلید # ~~بتخصیصأوقاف کاهل اصول فتادند در دست آن بوالفضول # # بود کار اوقاف کار کسی %~% که او را بود علم و دانش بسی # # کرم پیشهای مرد معنی بود %~% نه از جاهلی جمله دعوی بود # ~~کسی کز مغل باشد او را نژاد بود معدن بخل و کان فساد # ~~مغل اصل وگردنده باشد مغول به بد فعلی و حیله مانند غول # ~~چتین کس بر اشراف صاحبدلان بود قاسم و ضابط این و آن # # چراخون نگریند دانشوران %~% که پیدا شده پیشوایی چنان # # دهد آنچه بدهد به روی[و] ریا %~% که رویش سیه باد آن بی حیا # ~~مرا یافته وقف من می برد2غلط کرده او عرض خود می برد # ~~بد آن کس که محروم سازد مرا خوشا وقت آن تا نوازد مرا # ~~غریب وگرفتار درد عیال غریق غم و هم قرین ملال # ~~گذشته ز کارند اندر جهان مگر وقف کان باشدش قوت جان # ~~حلال است اوقاف من بر کسی ولی گنده شد چون در آمد خسی # ~~کسی کو کند قصد ارزاق من ندارد دگر آگه از باق من! # ~~که بوقی فرستم ز هجو قبیح که دیگر نگردد محیل و فصیح # ~~ز... خر و دست خرس و گراز زمیخ خراطی، خیار دراز [831] # # منارات تیریز و ملک عراق سوارخراسان %~% همه با چاق PageV01P102 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0121.png) # # که مغزش کند خرد و مالش برند بر افکنده و پایمالش %~% بر ند # # وگر حکه غالب شده وین خیال مودی وکردی %~% مرا پاتمال # ~~همان چیزها، دفع حکه ms083 نکوست عمل کن بدانها گرت آرزوست # ~~ولی با ضیا اندر این سو شریک همان دان که آن نیست وجه چریک # ~~چو زر برد دیوان به هم می برند سزد کین چنین تحفه پاهم خورند # ~~ضیا گر شریک تو در وقف نیست ولی با کسی بیش از وقف (؟) نیست # ~~علی حده او را در آرم به زین شوم کار لیکن به روی زمین # # زعیهانه آن گو پالان %~% کنم %~% به ضرب آن خر مایه نالان کنم # # از آن رو که آن ماده گاو خسیس %~% به بخل و به امساک باشد انیس # # وگر یا وفادار گویم نهان %~% که ای پیشوای همه ملحدان # # زبون کش من زار [را] می کشی %~% گرفتار غمخوار را می کشی # ~~بیابی عوض روح شیخ کبیر بزودی شوی در بلایی اسیر # ~~ندانم عداوت به من از چه رو است ولی دانم انکو به خود تند خوست # ~~بد اندیش ذاتی است آن بیوقا از آن رو که نبود درستش قفا # # قفا خورده بسیار و گردیده خوار %~% که تا صاحب جود گشت و وقار # ~~چو گردیده در کوچکی بی تمیز بزرگی شد و همچنان هست حیز # ~~که یک فعل مردانه ناید از او ندارد نگه خلق را آب و رو # # چو رفتش ز چشمان اشقر حیا %~% ز آن با کسی تیست او را وفا # ~~وفا دار گوید منم در جهان که هرگز ندیده وقا را نشان # ~~بود دشمن اهل بیت رسول خدا دشمنش باد و آل رسول(؟) # ~~خوارج چو بد گشت با خاندان کند تیغ قهرش دو نیم از میان # ~~منافق چو از راه دین دور گشت اگرچه درین ملک دستور گشت # ~~قرو گرددش عاقبت خان و مان نماند از او نام و نی هم نشان # ~~خدایا که بر جان آن نابکار بلا متصل ممجو باران ببار PageV01P103 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0122.png) # ~~بزیدی1 صفت را موالی (؟) مزید بهزندان کن (و] حشر او با یزید # # خدایا مده در چهان کام او %~% بر افکن ز روی زمین ms084 نام او # # دگر آن کسی کو بود یار او %~% کسانی که هستند وقا دار او # ~~مدد کار او هر که وقفم برید شود یا رب از دهر دون ناپدید # # هر آن کو مدد کار آن کار بود %~% به بد گفتن من خریدار بود # # کسی کاندر این فعل بد دلخوش است %~% کزین غم دل بنده در آتش است # # به آتش بسوزان تن و جان او شیاطین %~% بگیرند %~% ایمان %~% او # ~~نانی که صد کس به تاحق خورند دغل دزدکان نیز هر سو برند # ~~ز من باز گیرند و با ده عیال گذارند در سختی و در ملال # # وبانی چنین آن چنان ناکسان برند و گشایند %~% ما را %~% لسان # # که گوییم اوصافشان بی دریغ %~% حوالت %~% نماییمشان تیر و تیغ # # مرا این اجازت ز آل رسول %~% رسیدست و حق کرده صدقم قبول # # سخن هر چه آن بگذرد بر زبان %~% چو تیری رود راست سوی نشان # # امیدم چنان است بر دادگر %~% که او را ببیم یک از یک بیر # # همه کشته و خانمانها خراب %~% قبایلگرفتار %~% بند و %~% عذاب # # سخن گفته شد تیغ مردان دین %~% اگر مرد مردی در آخر ببین # # که آنکس که از من کند نان دریغ %~% خدا دارد از چسم او جان دریغ # # چه گویم کنون چتد گویم ازین %~% چه گویم بسی وصف چمع لعین # # خدا روزیح داد شصت وسه سال %~% بسی خرمی دیدم و بس ملال # ~~ولی یک جو از روزیم کم نشد نشد دشمن من که او گم نشد # ~~چو رزق همه خلق پیش خداست بزرگی کشیدن ز دونان چراست # # ز بهر دو نان خدمت دون مکن %~% بلا بر خود ای خواجه افزون مکن # ~~حوالات دشمن چو شد با خدا مرو شاعرا بیش ازین از قفا # # سپردیم بدخواه خود را تمام %~% به معبود و مقصود خود والسلام # ~~گذر کن ازین منزل ابن شهاب سخن گوی دیگربه رای صواب[832 PageV01P104 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0123.png) # دنبالهأ تاریخ # چون شرح حال مدعی که ایذاء رسانید گفته شد ms085 بیاییم باسر تاریخ. # چون امیر شیخ بهلول و جماعت مذکور را در دیوان نشاند وامیر صالح # ~~در کمان و خضر و الیاس از بند سیرجان خلاص گشته به کرمان [آمدند] میرک # ~~میر الیاس را با صد سوار و پنجاه پیاده به ولایت اربعهٔ‌ بم فرستاد و ~~فرمود که # ~~سیورغالات حناب سیادت ماب قطب الوقت امیو طاهر دین حسین باز گیرند و # ~~آن حضرت را خانه کوچ از بم اخراج کنند و به سیستان فرستند. امیر الیاس # ~~به ولایت اربعه رفت و مرتضی اعظم سید طاهر دین را به کرمان فرستاد و ~~باتمام # ~~فرزندان و خانه کوچ میر پیر محمد و کتابت که به میرزا خلیل سلطان کرده # ~~بودند داخل بودند. این جماعت [را] سفجه میرک حکم قتل فرموده. خواجه # ~~محمود ترشیی2 از ولایات خراسان حاضر بود التماس ننمود قرار شد که پیر ~~محمد # ~~داروغا بکشند و محمد درویش و جماعت در شکنجه کشیدند و طلب مال نمودند # ~~و حضرت امیر طاهر الدین در چله نشست. # آن قصه موقوف تا چه روی نماید. ثبت شود، انشاء الله تعالی. # و از طرف شیراز خواجه محمود شاه که پیش امیر بداغ4 به ایلچی گری # ~~رفته بود در روز دوشنبه ششم ذی الحجهآ مذکوره رسید و از امیر بداغ # ~~از امراء تر کمان امیر محمد ساروغ که پدر زن سید میرک بود با صد سوار ~~همراه # ~~این جماعت در روز پنجشنبه نهم شهر مذکور به کرمان رسید و هر نوبی # ~~ایشان در خانهٔ‌ خواجه و عملداری فرود آوردند که مایحتاج ایشان رانجام ~~PageV01P105 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0124.png) # ~~آوردند. # ~~شیر از کنند. ### | شعر # هر دم از این باغ بری می رسد تازه تر از تازه تری می رسد # ~~هانه به دست محصل گرفتار. # تا خود فلک از پرده چه آرد بیرون # ~~میرزا جهانشاه و پیر بداغ آن را صدق تصور می کردند. # ~~سلک تحریر در آید. PageV01P106 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0125.png) # ~~یزد فرستاد و چون یزد از منازع خالی بود از ms086 سر استقلال به حکومت آن خطه # ~~مشغول شد. # امیرزا خلیل سلطان که از محاصرهٔ‌ کرمان ملول شد به طرف کوبنان و # ~~بافق و بهاباد فرمود و آن دو ولایت در نحت تصرف، ملازمان آن حضرت # ~~درآمد و در بافق و بهاباد ساکن گشت و اعلام پایهآ سریر حضرت بابر سلطان # ~~کرد و تمام عراق در تحت تصرف ملازمان امیرزا جهانشاه درآمد و آن پادشاه # ~~در زمستان پیجین نیل در ری قشلاق فرمود. # و تمام این قصه موقوف تا به هر طریق که روی نماید شرح نوشته شود ، # ~~انشاء الله تعالی . ### | # ~~تر کمان [را] با صد سوار روانهآ کوبنان کرد به مقاومت گماشتگان خلیل ~~سلطان. # و در یوم الخمیس چهاردهم محرم مذکوره امیر شیخ بهلول و امیر مراد # ~~قلی که خالوی حضرت سلطان محمد بود و به ملازمت سید میرک آمده بود با # ~~دویست سوار روانه سیر جان کرد. صالح ترکمان چون به کوبنان رسید ~~گماشتگان # ~~امیرزا خلیل سلطان بعضی در بهاباد و بافق بودند عزیمت محاربه نمودند. # ~~صالح ترکمان را قوت مقاومت نبود. روز بیستم محرم خائبا2 خاسرا به کرمان ~~باز # ~~آمد و حضرت امیرزا خلیل سلطان به محاصرهٔ‌ یزد فرمود. # و از طرف سیستان در روز مه شنبه نوزدهم محرم ایلچی شاه حسین # ~~شاه سیستان آمده و سخن آنکه سکه و خطبه به اسم امیرزا بابر سلطان ~~بفرستد و # ~~مال را روانه کند. # و هم در این تاریخ جاعت امرا واصحاب مثل امیر اعظم جلال الدین # ~~قلدوریش وامیر شجاع الدین یار احمد و امیر مبارز الدین بیر محمد بهادر ~~در PageV01P107 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0126.png) ### | جامع التورایخ حسنی # ~~جیرفت اجتماع نموده ، احشام مثل اسیر اعظم ناصر الدین صحرابری وسالار ~~توکل[و] # ~~محمود شجاع الدین درانی و پسران قوام الدین سرو سالار بایزید و امیر ~~جمال # ~~الدین [و] شهاب الدین نصر وامیر همام الدین جرمایی وملک حسام الدین ~~میرو # ~~و سایر کلانتران بلوک افطاع از احشام و مواضع [در] اتفاق حضرت امراء # ~~یک دل ms087 و یک جهت کمر اطاعت بسته ملازم بودند، و محرم سنهآ سبع و خمسین # ~~و ثمانماثه در جیرفت به تهیه کردن ستوران و یراق و ترتیب معسکر همایون # ~~جهت محاصرهٔ‌ کرمان مشغول بودند. # و امیرشیخ بهلول در چهاردهم محرم به اتفاق مرادقلی ولشکری به طرف # ~~سیرجان رفته بودند. چون میدان سیرجان از شیران بیشهآ شجاعی و مبارزی # ~~خالی بود در ولایت سیرجان تاختی کردند و آنچه از دزدان آن دو کرت مانده # ~~یود به فالگیر رسید. # ایشان گاو و گوسفند مسلمانان که یافتند تاراج کردند و مولانا قاضی بهشت # ~~سیرجان را [34] به دست آوردند و آن پیر فقیر مظلوم را به ناحق به قتل # ~~آوردند و مراجعت نمودند ، چنانکه روز شنبه بیست و سوم محرم باز [به] ~~برد. # ~~سیر رسیدند و بزرگان گفته اند : ### | هیت # چو بیشه تهی گردد از نره شیر شغال اندر آید به بیشه دلیر # اما قصه چنان بود که چون امیر شیخ بهلول به قهستان سیرجان رسید # ~~کوسفند دو هزارسر و عوامل و حماری که در سر مواضع به زراعت مشغول بودند # ~~به تمام تاراج کردند و به راه سروستان روانه کردند. # چون لشکر به در بهشت رفت و چنانکه ذکر از پیش گذشت و کشتن قاضی ، # ~~چهارپایان خرد و بزرگ و هرچه در آن موضع یافتند براندند و چون دو ~~فرسنگی PageV01P108 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0127.png) # ~~از آن موضع دور شدند از قلعةآ جناب امیر شمس الدین محمد قدغو که نوکر ~~قدیمی # ~~امیر اعظم اکرم افتخارالامراء فی الزمان : # آنکه او را داده حق جود و سخا و ضرب تیغ # در شجاعت در سخاوت زو نشد چیزی دریغ # شهریار عرصه ، یار احمد شجاع شیر دل # آنکه از دستش درم ریزد چنانک از ابر میغ # المخصوص بعون وعنایت الملک الدیان امیر ابو المظفر شجاع الدین یار # ~~احمد - خلد الله ملکه - ودر قلعه کو نوال خبردار شد پنجاه سوار و پنجاه ~~پیاده # ~~از عقب روانه کرد. ایشان چوان] نزدیک رسیدند امیر ms088 شیخ بهلول چهل سوار # ~~همراه مال و بنه گذاشتند، و او از پیش رفته که گفته اند : ### | بیت # ~~گر یز ». به هنگام فیر وزی است خنک جان آن کس کش این روزی است # لشکری شجاعی همجو شیر ژیان در آن جماعت ریختند، و آن چهل سوار # ~~را دستگیر کردند و آخر بنە2آ امرا و مال مواضع به ضرب تیغ بران وتیر ~~پران باز # ~~سیرجان آوردند ومیر شیخ بهلول وامراء باق باز کرمان آمدند وگوسفندان # ~~و چهارپای که پیشتر از قهستان روانه کرده بودند به کرمان رسیدند. # و بعد از آن در روز دو شنبه دوم صفر مذکوره پیاده از انار و سرحد # ~~به کرمان آمد (ند] و خبر رسانیدند که جناب امیر اعظم اعدل اکرم ~~مظفرالدین # ~~خواجکه میرک که امیرزا خلیل سلطان او را همراه به در یزد برده و میر # ~~دیوان شده [. ..]4. # سید میرک فرمود که سیصد سوار به اتفاق و سر کرده[گی] امیر علی قبچاق4 ~~PageV01P109 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0128.png) # ~~و امراء قرلغ به طرف انار روانه گردد . # و در این روز از خبیس خبر رسید که شاه سیستان ملک قطب الدین که از # ~~محاربدآ بر ادر خود شاه حسین انهزام یانته بود با دویست سوار به خبیص ~~رسیده # ~~و رسل ورسایل روان کرده که داعیهآ ملازمت سید میرک شروانی دارم . # میر مشارالیه فرمود گماشتگان را روانه کرد که ملک قطب الدین با ده # ~~سوارمتوجه شهر شوند و همةآ لشکر بگذارد . ملک برحسب الفرمان2 با ده ~~سوار # ~~متوجه شهر شد . # چون ملک از میان آن لشکر منهزم سیستان بیرون آمد لشکریان خونخوار # ~~2835 در خبیص دست تسلط از آستین تغلب بیرون آوردند و در مال خبیص # ~~طمع کردند و بنیاد غارت و مصادره بر اشراف خبیص نهادند و خنق را در # ~~عقابین عقوبت کشیدند. # این خبر در یوم الخمیس پنجم صفر سنهآ سبع و خمسین و ثمانمائه به شهر # ~~بردسیر کرمان رسید. سید میرک امیر شیخ بهلول را و سایر امراء ms089 [را] با ~~سیصد # ~~سوار روانه کرد. روز دیگر به خییص رسیدند و جماعت به محاربه و مقاتله # ~~مشغول شدند در قصر سبز، و تا تیری درجعبه داشتند هیچ مدعی را به نزدیک # ~~نگذاشتند و چون تیر نماند از بام قصر سبز، خشت [کنده پرتاب] می کردند . # ~~جنگی مردانه کردند. اما گفته اند . # چو قطره بر ژرف دریا بری %~% به دیوانگی ماند این داوری # این جماعت متمردان پنجاه کس بیش نبودند و لشکر کرمان با شیخ بهلول # ~~سیصد کس، و حشر خلق خبیص از چهار طرف قصر سبز را بشکافتند و این ~~PageV01P110 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0129.png) # ~~خلعت1 بعضی به قتل آوردند و بعضی را دستگیر کردند و جماعتی از تجار هر- # ~~ولایت که در این ولا به خبیص آمده بودند همه را بتالانیدند چنانکه # ~~شاعر گوید : ### | ایت # ~~آنش ز سر شمع همه موم بسوخت و ز پرتو موم جمله پهلوم بسوخت # ~~این خود مثلی است گفته اند اهل قدیم کز شومی شوم جملهٔ‌ روم بسوخت # به واسطهٔ‌ یک چند مردم نا ملایم شرانگیز هزار فقیر هر یک از ولایت # ~~خراسان که شتری بار به قرض2 و هزار درویشی به خبیص آمده که ده منی # ~~خرما ببرند و به درویشی روزی گذارند در محل نقل افتاد. و امیر شیخ ~~بهلول، # ~~با شهر بر دسیر آمد و مال و اجناس تجار و جماعت آن سیستانیان را بند ~~کرده و # ~~بعضی از ایشان کشته شده سرها آورد و تجمل و رخت، درب زرند ساخت . # و امیر علی قفچاق و امرا که به طرف انار رفته بودند چون به پای قلعه # ~~رسیدند هر چند قلعه از امراء خالی بود و قصه بندگی امیر اعظم مظفرالدین # ~~خواجکه میرک معلوم نه که حال آن حضرت بر چه طریق است و جناب ولد # ~~امیر اعظم غیاث الدین غنا شیرین جان شیرین به ملازمت حضرت شجاعی رفته، # ~~امیر عالم امیر شیخ وسایر گماشتگان که مستحفظ قلعه بودند، هر یک در ~~بیشهٔ‌ # ~~کارزار ms090 شیر ژیان و در دریای معر که نهنگی جانستان، به مقاومت و مقابلت ~~مشغول # ~~شدند و از قلعه تیر و سنگ باران شد و هر تیر که انداختند یا بر سوار7 ~~آمد یا # ~~بر اسب و بسیار بردی مجروح شدند و هر چه از اشکر بیرون انداختند یا از # ~~لشکر قلعه در گذشت یا بر دیوار قلعه بند شد و هیچ کاری از پیش نرفت. ### | بیت # ز قلعه همه تیر بارید و سنگ نکردند آن شیر مردان درنگ # هر آن تیر کز قلعه انداختند ز لشکر یکی مرد انداختند # ~~کذا. شاید : «از این جماعت* . ### | - ت: مور. PageV01P111 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0130.png) # به هر سنگ کز برجی آمد فرود ز سرها روان کردخون همچو رود # ز قاروره وناوک و تیر [و] تخش %~% همه لشکری را رساندند بخش # بسی کشته گردید و بس خسته شد در صلح اندر میان بسته شد # چو سردار علی میر تفچاق بود جهان پهلوانی در آفاق بود[:3م # دلاور چو زخمی چنان صعب خورد دگر روی با جنگ قلعه نکرد # عنان را بپیچید و شد در گریز نیاورد دیگر در آنجا ستیز # القصه دو سه روزی در محاربه مبالغه می رفت تا آخر امیر علی قفچاقی که # ~~سردار آن لشکر بود تیری بر روی او آمد که از پس سرش سر بیرون کرد و # ~~لشکر اکثر مجروح شده بودند. عنان هزیمت گردانیده شد و خائباا خاسرا ~~ریزن # ~~گریزان دریوم الاحد پانزد هم صفر خراب وابتر ازشهر بردسیر کرمان آمدند ~~بحال # ~~دومتان (؟) و برقرار امیر اده خلیل سلطان بر محاصرهٔ‌ یزد مشغول شد و ~~در بزد # ~~ازقبل امیرزاده جهانشاه امیر قندان2 تر کمان و امیرقطب الدین ورزنه در ~~یزد بودند # ~~و در اصفهان خواجه عماد الدین محمود حیدر و اکابر آن ولایت حاکم بودند. # و در غرهآ صفر این سال خبر آمد که امیر محمدی پسر امیر جهانشاه به # ~~ایالت و ضبط اصفهان آمد و امیر بداغ به قرار بر تخت فارس ms091 قرار گرفته. # ~~«تا خود فلک از پرده چه آرد بیرون» . # چون معاسلهآ محاصرهآ یزد که امیرزادهآ اعظم خلیل سنطان نموده از # ~~ذی القعده تا بیستم صفر برتافت و گشادی نشد و تسخیر یزد به محاصره # ~~و مقابله کسی را میسر نمی شود ، و اعلام فارس کرده مدد طلبیدند ~~امیرزاده شاه # ~~پیر بدا غ از فارس متوجه یزد شد . این خبر چون امیرزاده خلیل سلطن ~~قتماع PageV01P112 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0131.png) # ~~نمود متوجه هایة سریر اعلی1 حضرت پادشاه زادة جهانیان با برسلطان شد و ~~حضرت # ~~امیر و امیرزادهآ اعظم مظفرمنصور امیر ظهیرالدین خواجکه میرک بهانار و ~~سرحد # ~~آمد و به ضبط ولایت مشغول شد . # و چون امیرزاده پیر بداغ2 به یزد رسید جماعت محاصرهٔ‌ بزد گذاشته رفته # ~~بودند. الچی روانهٔ‌ کرمان کرد سیدی احمد نام، و در روز پنجشنبه چهارم # ~~ربیع الاول سنه سبع و خمسین و ثمانمانه به کرمان رسید و نشان استالت و ~~ایالت # ~~کرمان به سید میرک قرستاد. # ایشان در این شادی و نشاط بودند که در روز شنبه ششم ربیع الاول از بم # ~~فرستادهٔ‌ میر الیاس آمد و خبر آورد که معسکر همایون نصرت شعار ظفر ~~نگار # ~~وارثان مملکت امیر اعظم اعدل اکرم جلال الدین قلدرویش و حضرت شهریار # ~~زمان نویین اعظم شجاع الدولة والدین یار احمد خلد الله ملکهما7 که تا ~~غایت # ~~در قشلاغ جیرفت و روبال بودندبم را محاصره نمودند و لشکریان آراسته # ~~از ترک و تاجیک و احشام کرمان زمین همراه اند. # و اصحاب کرمان وسید میرک چون این خبر بشنیدند به یکبار دست ایشان # ~~از کار برفت و سید میرک ازین معنی نیک بهم برزده شد و ندانست که چه ~~کند. # ~~ها امراء خود مشورت کرد و توقع آن داشت که این نوبت همچو هر بار [837 # ~~شیخ بهلول [و] ونادار نوروزی وسایر امراء [را] روانه کند وخود در قلعه ~~باشد. # امیر شیخ بهلول مردی دانسته بود. در جو ابگفت لشکر بی سردار کارنکند. # ~~قاعده آن ms092 است که تو خود همراه باشی تاجماعت امراء و سپاه در برابر تو ~~کاری # ~~کنند . چندان بگفتند که او را فایده بکرد. # و بحسب الضرورة رأی سید میرک شروانی برآن قرار گرفت که خود بالشکر ~~PageV01P113 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0132.png) # ~~به طرف بم جهت مدد الیاس توجه نماید. اشراف مملکت را از سادات و قضات و # ~~موالی و صواحب و اکثر اهالی کرماز، را جار رسانیدند که به اشکر می باید # ~~رفت و خود صبح روز دو شنبه بیستم ربیع الاول از شهر بیرون رفت و در # ~~بعلیباد منزل ساخت و معسکر در حوالی قوام آباد مقرر شد # اهالی مملکت کرمان را چون بهیچ نوع مخالفت میسر نبود به صورت # ~~موافقت نمودند وهمگی معنی برآن گاشتند که کی باشد که دیده های رمد فراق # ~~کشیدهآ ایشان به غبار موکب حضرات کامکار و شهریاران نامدار که خطهآ ~~کرمان # ~~از میمنت قدوم ایشان در کبار و صغار این بلده اثر نموده بود- کالعطشان ~~الی # ~~الماء الزلال - پیوسته مترصد می بودند که به مقتضی «ان مع العسر یسرا»2 # ~~کسی باشد که همای اوج دولت و سعادت باز جناح اقبال برمفارق ساکنان این # ~~مملکت بگستراند و نسیم صبا که انیس جان درد مندان و جلیس دل پژمان # ~~مستمندان است بوی پیراهن یوسف مصر شجاعت را به مشام روان ساکنان کلبهآ # ~~احزان کرمان که ایوب صفت فغان «انی مسنی الضر» از زبان صورت و معنی # ~~ایشان شب و روز به مسامع قاطعان قید افلاک می رسید رساند و عزیزان و ~~اکابر # ~~بیوسته از سر اخلاص فاتحه به صدق می خواندند و اکثر اهل دل به حسن # ~~موافقت یکدیگر متوجه گشته ، دیدهآ انتظار بر شاهراه اجابت گماشته ~~داشتند. # ~~و واقعات ملایم روی می نمود . # و سردم مملکت دو طایفه بودند: جمعی که درجادهآ حق شناسی و اخلاص # ~~حضرات ثبات، قدمی داشتند بر سبیل ضرورت روزگاری به تلخی می گذراندند و # ~~در هنگام فرصت و ملاقات با یکدیگر درد دل می ms093 گفتند و گوهر اشک به الماس # ~~مژگان می سفتند، و جمعی از اهل غرض «والذین فی قلوبهم مرض»4 که در ~~PageV01P114 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0133.png) # ~~کوچهآ حرام نمکی و غدر و لجاج ثابت بودند ، جد تمام و اجتهاد به نظام ~~می # ~~نمودند و دمار از روزگار رعایا بر می آوردند و به تصور آنکه مگر ازین ~~ورطه جان # ~~بیرون توانند برد معموری حال خود را در پی خرابی رعیت می جستند و هر ~~روز # ~~به نوعی انگیز توجیه و تخصیصی می کردند. تا بواسطهٔ‌ چهارده یک و ده نج # ~~و چریک و مساعدت و بهای غله و امثال آن حال1 مردم مملکت کرمان به ~~مرتبهٔ‌ # ~~مخمصه رسیده [838] و به یکبارگی مضطر و سراسیمه ناوک دعا در کمان اخلاص # ~~نهاده ، زبان هر یک به ذکر (انی مغلوب فانتصر»2 ناطق شده بود و پیوسته # ~~به دریوزه از اهل دل قیام می نمودند. # چون هلال اقبال مبارک ربیع الاول از تتق افق طالع شد گوییا از عالم غیب # ~~نوید استقامت و رفاهیت به گوش مسکینان می رسانیدند و حضرت سیادت منقبت # ~~سعادت رتبت، مخدوم مرتضی ممالک اسلام، [هادی] الانام والبحرالقمقام، ~~خلاصة # ~~نتایج اللیالی والایام، سلطان المحدثین، برهان المسفسرین، ناصح الملوک ~~والسلاطین، # ~~نادره عصر وزمان، اعجوبه دهر و اوان ، المعتصم حبل عنایة الملک الاله ~~سید # ~~اصیل الحق والشریعة والتقوی والدین عبدالله - ابد الله تعالی ظلال ~~ارشاده - # ~~که صیت کمال ایشان در اطراف ممالک خراسان و عراق و ایران و توران # ~~به مرتبه (ای) اشتهار یافته که به موجب (الشمس لا یخفی بکل مکان) جمیع # ~~خاص و عام متفق اللفظ والمعنی به علو مرتبه و سمو منزلت آن حضرت قایلند ~~و # ~~زبان قلم از عهدهآ تعداد کمالات ایشان بیرون نمی تواند آمد بجهت آنکه ~~مدتهاای # ~~مدید و عهدهای بعید است تاحقوق این خاندان حکومت و شهریاری در ذمت # ~~همت ایشان ثابت گشته و اکنون مدت پنج سال شد تا متوطنان خطهآ کرمان از # ~~انفاس متبرک ایشان محظوظ و ms094 بهره مند می شوند و در غیبت حضرات انواع # ~~تشویش و تفرقه به احوال ایشان راه یافته بود و به مقتضی آنکه : ### | نیت # ~~هر که او همرنگ یار خویش نیست عشق او جز رنگ و بوئی بیش نیست ~~PageV01P115 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0134.png) # به صنوف مضایق والوف مهالک گرفتاری داشتند، و باوجود دلداری # ~~هواداران و یک جهتان می فرمودند وعده و عهدهآ نجات و بشارت دو ستکامی # ~~و اههت مخادیم به گوش هر یک می رسانیدند. به دستور معهودی که ایشان را # ~~می باشد در ماه مبارک ربیع الاول قراثت میلاد حضرت نبوت شعار رسالت ~~دثار # ~~سیدالمرسنین وخاتم النبیین صلی الله علیه وسلم مشغول شدند و هر روزه در ~~مدرسهٔ‌ # ~~سلمانشاهیه که مسکن آن حضرت است از اول طلوع تاهنگام چاشت سلطانی مسامع # ~~مستمعان به درر و لئآلی سیرت محمدی مشرف می ساختند و نسخه1 «درج الدرر ~~فی # ~~میلاد سید البشره2 که مصنف ایشان است می خواندند و در هر مجلس علی رؤس # ~~الخلائق تسکین خلق کرمان می فرمودند و می گفتند البته امیدواری حاصل # ~~است که حضرت جلال احدیت لطیفه ای از غیب حواله فرماید که موجب # ~~استقامت و رفاهیت درویشان کرمان باشد و فاتحه می طلبیدند بدین بیت، # ~~غافلان را شرح مکنون خاطر خطیر و مضمون ضمیر منیر ایشان معلوم # ~~نیود ، اما صاحبان می دانستند که حضرت سیادت پناهی به چه حال اشارت # ~~ن فرماید. آری : ### | بیت [839] # رقیبان غافل وما را از آن چشم و جبین هر دم # هزاران گونه بیغام است و حاجب در میان ابرو # و بدان واسطه که راهها مسدود بود و قوافل منقطع و تسعیرات2 بالا # ~~کرفته واکثر مردم متفرق، خاطر مریدان و خادمان حضرت سیادت پناهی # ~~- در دیباجه این کتاب که نسخ متعددی از آن دردست است - سال تالیف آن ~~858 PageV01P116 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0135.png) # ~~هر ساله چگونه میسر شود که سفرهٔ‌ عروس نبوی کشیده شود و در هر # ~~محل به عرض ایشان می رسانیدند که امسال بطریق ms095 درویشانه فکری می- # ~~یاید کرد. # آن حضرت در جواب می فرمودند که خاطر جمع دارید که در این سال # ~~بهتر از پیشتر سفره خواهد بود و صاحب دولتی که حواله کشیدن این سفره # ~~و انعام این محطبه بدوست در راه است و می رسد و معتقدان مترصد می بودند # ~~که نتیجهآ این حکایت کی و چگونه روی نماید. # تا در روز دو شنبه مذکور جار رسانیدند که شما را همراه می باید بود. # ~~ایشان را در روز دیگر توقف واقع شد و داعیە اتمام نسخهآ میلاد داشتند. # صبح چهار شنبه دهم ماه آن حضرت در منبر بودند که پیادهآ قدغن رسید # ~~که حکم شروانی چنان صادر شده که هر کس امروز بیرون نیاید محل خطاب و # ~~عتاب شود. تمام خلق مملکت ملول شدند و حضرت سیادت مآبی مجلس دهم را به # ~~اتمام رسانیدند و در آن روز سخنان غریپ و حکایات عجیب فرمودند و در ~~اثناء # ~~مجلس با مستمعان گفتند خاطر جمع دارید که عنقریب معاودت روی می نماید # ~~وهم در این ماه ختم این نسخه خواهد شد و خم سخن به حکایت تاربج مسیلمهآ # ~~کذاب ظالم کردند و در باب ظلمه و ظلم آیات و احادیث بیان قرمودند و در # ~~آخر کلمات این آیه خواندند که : «فقطع دابر القوم الذین ظلموا و الحمد ~~لله # ~~رب العالمین»1 و بدین دو بیت مجلس به پایان آوردند که : ### | قمطه # سر دشمان تو استغفر الله که خود دشمنان ترا سر نباشد # سخن بر سر دشمنان قطع کردم که مقطع از این جای بهتر نباشد # و از سر قهر و غضب از منبر فرود آمدند و فی الحال متوجه لشکر شدند # ~~تمام خواطر متعلق بود که سرانجام این حالت چه خواهد بود. PageV01P117 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0136.png) # و در صبح جمعهآ دوازد هم ماه مذکور لشکر از حوالی قوام آباد به طرف # ~~ماهان رفتتد و تمام سادات و قضات و موالی و اهل اصول به اسم نامبردار ~~همراه، ms096 # ~~و چون این جماعت دو سال در دست ظام وستم اوگرفتار بودند و هر کجاکسی # ~~الاغی داشت از اسب واشتراز او به تعدی بارگرفته بود اکثر اشراف بعضی بر # ~~درازگوش و بعضی پیاده می رفتند. چنانک از اشراف تاجیک کسی که نامی بود # ~~بغیر از شاء جلال الدین مظفر فیروز کسی در شهر نبود و امیر جلال الدین # ~~عربشاه اصفهانی که شحنه بودی و مولانا بلال با چند سوار گذاشته ، و ~~باقی # ~~هر کس که اسمی داشت همراه او بود و یک هفته از شهر تا راین[840] # ~~که بیست و یک فرسخ است برفت و چند کرت عزم مراجعت نمود امیر شیخ # ~~بهلول او را نمی گذاشت که باز گردد. و هر روز جماعتی از لشکریان به طرف # ~~او می آمدند و به آن دولتمند سعادتیار پیوستند از سوار و پیاده ، و ~~لشکری # ~~گرسنه بی ترتیب ، و یک من جو به ده دینار و گندم به بیست و چهار دینار # ~~به دست نمی آمد. # و امیر صالح ترکمان که به طرف کوبنان وبافق وبهاباد رفته بود حضرت # ~~امیرزا خلیل سلطان یزد راگذاشته و به خراسان [نهضت فرموده و مسردم او ~~که دراین # ~~ولایت بودند برده و ولایت خالی بود . میر صالح آن دو ولایت را از نو ~~تاراج # ~~کرد و از دزد هر چه ماند به فالگیر رسید و در ولایت گماشته را گذاشت و # ~~مراجعت وده # و در یوم الخمیس هیجدهم ربیع الاول از عقب سید میرک شووانی متوجه # ~~لشکر بم شد و تتمهآ لشکریان که در شهر مانده و غله و برگی که طلب کرده # ~~بودند همراه برد: # و در تاریخ یوم السبت بیستم ربیع الاول مذگور صحرای کولوان که میانهآ # ~~ابارق ودارزین1 است هر دو لشکر مقابل شدند و میمنه و قلب و جناح آراسته ~~PageV01P118 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0137.png) # ~~کرده ، مبارزان به محاربه و مقاتله مشغول شدند. بهادران لشکر حضرت ~~معدلت # ~~شعاری شهریاری شجاعی خلد الله ایام دولته و ms097 معدلته که هر یک در بیشهآ ~~کارزار # ~~شیردمان و در دریای معر که نهنگ جانستان بودند در لشکر متمردان # ~~یاغی باغی ریختند و به یک ساعت دماراز آن لشکر بر آوردند و سید میرک # ~~شروانی و خواجه ضیاءالدین و علا دین و وفادار نوروزی و بعضی از لشکریان # ~~به قتل آمدند و باقی لشکر میرک ملازمان این آستان دولت آستان بودند، ~~بحسب # ~~الضروره ملازمت شروانی من کردند، چون آفتاب سعادت و لوای حضرت # ~~شجاعی از دور مشاهده کردند همچون گوی به سرگردان شد و خاک سم ستوران # ~~که گفته اند : ### | مصراع # چو آفتاب بر آید ستاره گم گردد # و دیگر گفته اند : ### | ابیت # درخشیدن ماه چندان بود که خورشید تابنده پنهان بود # القصه به یک نفس باد فتح وزید و چنان فتحی میسر شد و روز یک شنبه # ~~بیست و یکم ربیع الاول مذکور این بشارت به اهالی و رعایا رسید. از نو ~~جانی # ~~به تن باز آمد و روحی در تن همه کس قرار گرفت. # و در شب دو شنبه حضرت امیر زادهآ اعظم سلطان احمد بن امیر اعظم اعدل # ~~افتخار و سپهدار زمان مبارز الدولة والدین امیر پیر محمد بهادر و امیر ~~زادهآ اعظم # ~~شیخ حسن امیرک که در شهر مقید بودند خلاص یافتند و جاعتی از هواخواهان # ~~اتفاق [کردند] و در دروازهٔ‌ مردوکان1 که به دولت نیز می خوانند ~~بگشودند # ~~و پیشتر امیر زادهآ اعظم غیاث [841] الدولة والدین جان درویش میرک ~~رسیده # ~~بود چنانک این فقیر گفته : # ~~- این نام در صفحهٔ‌ 99ب نسخهآ اساس به شکل «مردگان» ضبط شده بود که ~~همان جا در # باورقی اشارت رفت. PageV01P119 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0138.png) ### | ت # شبت به خیر و دل و جان عارفان به فدایت # چه خوش شبیست [شبی]آخوش که تازه گشت برایت (؟) # خدا گرفت ز تو ملک و باز به تو سپرد(؟) # چه چاره است کسی را چو باز داد خدایت # ~~در آن شب[بود) که مملکت کرمان از مردو زن، خرد ms098 و بزرگتاروز به عیثق # ~~و نشاط و شاد کامی گذرانیدند و چون صبح سعادت از مشرق دولت طلوع کرد # ~~و آفتاب تابان بر بام قلک گردان، گردان شد در روز دو شتبه بیست و دوم # ~~ربیع الاول مذکور مقدم شریف حضرت امیر اعظم افتخار الامرا فی الزمان # ~~المخصوص بعنایة الملک الدیان امیرالامراء الکراما نامدار باوقار شجاع ~~الدولة # ~~والدین یار احمد خلد الله تعالی شأنه نزول فرمود و کرمان زمین ر! به ~~شعاع # ~~خورشید نور چهرهآ ماه سیهای خود مزین و مرفه گردانید تا مه خلق از # ~~میان چان گفتند : # ~~آنکه گر حاتمش گدا گردد زود باشد که با نوا گردد # ~~از چبنیش چو نور می تاید هر که با اوست با صفا گردد # ~~درد هر مستمند را درمان خاطر خسته را دوا گردد # ~~آشنای خدا است در ازل او زان جهت زود آشنا گردد # ~~هست امیدم که در عراق زمین شهریار است و پیشوا گردد ### | قصیده # ~~دمید صبح سعادت ز مشرق دل و جانبه تازه یافت دگر جان خلایق کرمان # ~~هزار شکر که آن تنگی و گرانی نرخ رسید تا شد از او خون ناکسان ارزان # ~~هزار شکر که کرمانیان خلاص شدند ز ننگ و نکبت شروانی خر نادان # ~~هزار شکر که آمد به ملک مالک ملک هزار شکر که شد جمله کارها سامان ~~PageV01P120 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0139.png) # ~~هزار شکر که درد دلی که بود گذشت ز یمن دولت و فر شجاع شد درمان # ~~سزد که لاله بروید ز خاک خشک کنون که آب جوی عدالت ز غیب گشت روان # # از این نشاط خلایق نه آنچنان سازند %~% که شرح شادی آن[را بر]آوری به ~~بیان # # چنین لطیفهٔ‌ شیرین کسی ندارد یاد %~% که تااید بود این قصه در کت به ~~میان # ~~خلاصة سخن این دعاه دولت شاه شجاع دولت ودین احمد ظفر فرمان # ~~که باز بار دگر کرد مملکت روشن به نور چهرهٔ‌ خورشید و شکل ماه نشان # # بکند بیخ ستم ، کشت ظالم وظلمش ms099 %~% مماند تا به ابد آتشیش در دامان # # به تیغ قهر سر دشمنان برید ازین %~% به زور لطف دل خلق گشت از او شادان # ~~به یادگار عزیزان به تخت بخت مدام به عز و ناز کانی تو2 شاد در کرمان # ~~خدای روز به روزت [همی] دهد دولت به هر کجا که روی یار و یاورت رحمان # چون سایه مرحمت آن عالیجناب شهرپار معدلت شعار مرحمت دثار بر سر # ~~اهالی و ساکنان این خطه عکس انداخت، هم در روز تغیر در تتمام اوضاع ~~مملکت # ~~روی نمود و از مال یک من بار و یک دینار کم نشد و از همه اجناس تسعیر # ~~کسر یافت و حضوری در خلایق کرمان باز دید4 آمد ، چنانکه مصنف گوید : # ~~دلشاد شوید مردم از جور زمان زان رو که ز ظالمان ننماندست نشان # ~~چون پرتو دولت خدایی برسید[»84] شد روضهآ فردوس دیار کرمان # سالهای دراز و قرنهای بیشمار بر سر[یر] سلطنت ایران زمین و درویشان # ~~عرصهآ کرمان پاینده و مستدام به عز و کامرانی و شادمانی باد، و هر روز ~~دولتی # ~~تازه و نصرتی بی اندازه و سعادت گردا[نا]د، و بر اعدا مظفر و منصور باد ~~، بحق # ~~محمد و آله اجمعین . ### | بیت # ~~هزار سال بمانی هزار معنی را که دردرازی عمرت هزار مصلحت است ~~PageV01P121 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0140.png) ### | 3 # ### | ملازما # در تاریخ بیسم صفر سنهآ خمس [و خمسین] و ثمانمائه موافق قوی تیل # ~~ترکی که مقدم شوم به کرمان آورد تا به تاریخ بوم السبت بیستم ربیع ~~الاول سنة # ~~سیع و خمسین و مانتمائه که به قتل آمد سدت دو سال و یک ماه در کرمان # ~~اختیار یافت و همه حرکات نامناسب نمود و در آن دو سال قریب بیست خون # ~~ناحق کرد و تخصیصاتا و توجیهات ناموجه بر رعایا و زیردستان حواله # # می مود و هر که را گمان اندک خرده[ای %~% می برد به اسم مساعدت از او ~~باز # ~~می گرفتند و عمارت قلعة مولانا و دیوان خانه ms100 و قصر و تخت قیروزی وغیره ~~بنیاد # ~~کرد و تمام مزارعان و مردم شهر دایم به قلان و بیگار گرفتار. و چون ~~حضرت # ~~سلطان سعید شهید به دار فنا رحلت قرمود اساس پادشاهی نهاد . # و آن دو بزرگ ظالم طبعیت که صاحب اختیار بودند هر زمان انگیزی # ~~و صنعتی پیدا می کردند و چون آن ظالمان ارباب مملکت بودند و غله و # ~~اجناس وافر داشتند رزق بندگان خدای تعالی جل حلاله تنگ کردند # ~~و نه خود می فروختند و نه انبار دیوان می گذاشتند که غله به نانبایان ~~دهند. PageV01P122 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0141.png) # و چون غلهٔ‌ بازار کرمان از قدیم الایام از انبار دیوان بود وآن منافقان # ~~انبار در بند کردند گرانی واقع شد و مدت یک سال فقیران کرمان یک من نان # ~~هده دینار استاندند] وگوشت به دوازده دینار و به هانزده دینار برسید ~~وسایر # ~~اجناس به همین طریق، هر چه یک دینار بود به یک دینار کپکی شد و خلایق # ~~کرمان روز و شب در بیحضوری و سوز وگداز گرفتار بودند تا عاقبت چنان ~~گرفتار # ~~شد و به قتل آمد که در مقدمه ذکر آن رفت و این همه به شومی و مرگ # ~~وفادار بود. # و وفادار نوروزی عقربی اشقر بود که پیش نهاد او می کرد و اما غلط # ~~درکارخانهٔ‌ الله تعالی روا نیست. هر چه کردند ب* ایشان عاید شد و در ~~یک زمان # ~~هر دو جزای خود یافتند که گفته اند : ### | بیت # شر انگیز هم در سر شر شود چر کژدم که با خانه کمتر شود # و چون او عقرب شکل و کزدم مناخ بود به هر فقیر که می رسید زخمی # ~~بدو می رسانید ، اگر کارگر می شد و اگر تمی شد [843] و او [بر]اصل خود ~~کار # ~~شی فرسود: ### | قطعه مناسب # ~~شنیدهام که یکی کژدمی زمسکن خویش یرون دویدو همیزد به هرچه اش آمدنیش # ~~به پیشش آمد سنگی عظیم منکر سخت هزار زخم براو زد که ms101 تا بگردد ریش # # بگفت سنگبه کزدم که خویش رنجه مدار %~% ز زخم نیش تومارا چه کم شود یا ~~بیش # ~~جواب داد چنین است و راست میگوی ولی پدید کند هر کس اصل طینت خویش # اما چون گفته اند که کژدم که محل خود را گذاشت و از سوراخ # ~~بیرون آمد راه باز وطن نمی برد و البته کشته می شود. آن گراز شغال # ~~طبیعت راهمین قصه پیش آمد و هر ظلم و تعدی که با خلایق کرده بود به یک # ~~بار جزا یافت و سزای خود دید، چون گفته اند: PageV01P123 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0142.png) ### | اطعه # ~~چون ثواب و عقاب می بینی نیک و بد را مخیری پس از این # ~~چون بد و نیک را جزائی هست زین میان هر دو را یکی بگزین ### | نیکوبی کن سزای خویش ببین # ~~و دیگر گفته اند : ### | هت # ~~د و نیک هر دو چو با خود کنی چرا نیک بگذاری و بد کنی # ~~و حضرت افتخار السادات و منبع السعادت سید نعمة الله می فرماید : ### | بت # ~~هر که او نیک می کند یا بد نیک و بد هر چه می کند یابد ### | 34 # ~~اگر بد کنش مرد زنهار خواه به گردون گردان بر آرد کلاه # ~~زمانه به گردن در اندازدش به دست بد خویش بسپاردش # ~~القصه بطولها هرچه کردند جزای آن، یافتند. وچون از آن دو بد فعل یکی # ~~بقدر حال نیک نفس تر بود ودر خون و مال خلق رغبت نمی کرد به جان امان # ~~یافت و از کشتن خلاص شد ، اما چون بخلی به أعلی مرتبه ملازم مزاج آن # ~~ممسک بود بر مال زدو هر چه از ظلم و غلهآ گران فروختن حاصل کرده بود # ~~به دفعات از او باز گرفتند. و البته کار و مهم بخلا در آخر این طریق ~~باشد که # ~~حضرت شاه مردان اسد الله الغالب علی بن ابی طالب - سلام الله علیه در ~~صد # ~~کلمه فرموده : بشر مال البخیل بحادث او ms102 وارث # ~~هر که را مال هست و خوردن نیست او از آن مال بهره کی دارد # # هتاراج حادثات دهد یا %~% به میراث خوار بگذارد # ~~م. طم) PageV01P124 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0143.png) # ~~فصل در طریقهٔ‌ حکومت و اطوار میرک شروانی و ملازمان # البخیل یستعجل1 الفقر یعیش فی الدنیا عیش الفقراء ویحاسب2 فی العقبیل # ~~حساب الاغنیاء4 : # هست مرد بخیل ره داده بخل را سوی خویشتن بشتاب # این جهان همچو مفلسانش معاش وان جهان چون توانگرانش حساب2 # دیگر ملازم او امیر الیاس بود واو مردی ترک بود. بغایت عاقل بود و # ~~در اوایل داروغاای] شهر و نوبت خاصهآ میرک شروانی داشت. # چون امیر شیخ بهلول و مولانا بلال و امیر پیر حود و مراد کلدی # ~~و سایر از لشکر امیرزا خلیل6 سلطان فرارجسته به شهر درآمدند امیر الیاس # ~~وا روانهٔ‌ ولایت اربعه کردند که محافظت قلعهٔ‌ بم کند و ضبط ولایت. ~~چون # ~~لشکر ظفر یار نصرت شعار حضرت شجاعی برسید [روزی] دو سه 8421] مقابله # ~~و محاربه مشغول شد، اما : # چو قطره بر ژرف دریا بری بهدیوانگی ماند این داوری # دانست که اگر سر در آستان این سعادت آشیان نمی نهد ترک سر میباید # ~~کرد و از پا در آمدن و دست از جان شیرین بداشتن. دل بر خدمت و ملازمت # ~~این بارگار کیوان پناه نهاد و قلعهٔ‌ بم بسپرد و تیغ و کفن برداشته ~~متوجه # ~~خدمت شدب حضرت سلاطین او را به عنایت و تربیت مشرف و مزین کردانیدند # ~~و خلعت زردوز وکمر و شمشیر دادند و به سلامت مانده و سر و مال # ~~بیرو برد : PageV01P125 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0144.png) ### | طعه # ~~هر که خواهد که سر و مال سلامت ببردگومده جانبحقرا به همه حال ز دست # ~~بود بی قسمت اگر خاطر خود ید کردی لیکمیدان که به نزد یک همه خلق بدست # ~~تو غم خود خور و بااهل سعادت پیوند که سعادت همه وابستهآ اهل خردست # دیگر مردی داشت که ملازم ما در او امیر جلال الدین عربشاه ms103 نام ، # ~~او را بر سرعمارت داشته، مجموع زعماء و مزارعان موضع به دست او[بود.] ~~هر روز # ~~دویست مرد بیگار از مواضع می گرفت و هیچ خوشتر از آن نبود که مردم از # ~~صبح تا شام بیگار[ی] می کردند. آنگاه سر مردی می گرفت و بعد از آن می ~~گذشت. # ~~و در آخر شحنکی شهر را هر روز هزار دینار قبول کرد و از رکن الدین حاجی # ~~بهاء دین باز گرفت. # اما در این شغل قدمی مبارک داشت که چون دو ماه بر آمد دولت # ~~میرک شروانی به سر آمد. واین رکن حاجی بهاء دین دلالی کاروانسرای # ~~یزد کردی ، مفلس بی باکی بود در کرمان. اول او را محصل زکوة و بیت ~~المال # ~~قرمود و بزرگی ساخت و در آخر سه چهار ماهی او را شحنه ساخت و باز آن # ~~شغل از او باز گرفت. # ایتر روزگار خالویی داشت او را کاظمی گفتندی او را صدر ساخت و پروانچی- # ~~گری و داروغگی خان و مان رجوع کرد و استاد می گوید : # تو آن صدر بدری که در مستراح اگر بد ریم همچو تو صد ریم # و مصنف گوید : ### | هت # کاظمی شاعری است هرزه درایخنکی گنده ای است خاله نمای # پیش شروانی او بغایت پیشغافل از زخمهای ضرب قفای # گشنه بسیار در طفولیت که نبودش جوی ز برگ و نوای # چون به کرمان رسید صدری گشت بنگر آن صد ریش ز بهر خدای PageV01P126 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0145.png) # ~~فصل در طریتهآ حکومت و اطوار میر ک شروانی و ملازمان # مع القصه جمعی اوباش تازیک بر جهیدهآ بازاری مدت دو سال و یک ماه # ~~کارش مجموع جورو آزار خدای و خلق ازین جماعت بیزار. # اگر به تاریخ این جهاعت مفصل مشغول شویم طویل گردد و این جماعت به آن # ~~نمی ارزند که نام ایشان ببرند. چنانکه رشتند دیدند حال خود را که # ~~یل چه رسیدند. ### | قطعه # دوسه روزی ظهور کرد اوباش ظلم کردند بر خلایق فاش # چون ms104 نه بر راه دین حق رفتندآن یتیمان خوش دل قلاش # بی وفا سرخ تخم حرام با سیه روی بد عمل آقاش # سر چو ازعدوشان (؟) بخوردسگی سگ صفت کارشان همه بر جاش # هزار انبار لعنت برظالمان و بیرحمان و جاهلان و فاسقان باد . ### | # باز آمدیم به سر قصهآ تازه - آمدن امیر اعظم اعدل افتخار الامراء فی ~~الزمان # ~~844] المخصوص بعنایة الملک الدیان ، السلطان العارفین والحاکمین ، جلال # ~~الحق والدنیا والدین، معزالاسلام والمسامین ، امیر قلدرویش خلدالله ~~ایام دولته # ~~و مرحمته واحسانه- در روز پنچشنبه بیست و پنجم ربیع الاول مذکور درقصر # ~~همایون نزول فرمود : # بروزی که نیک اختری یار بود نمودار دولت پدیدار بود # مهندس تأیید آسمانی تقویم سعادت را از جداول زیج عنایت استخراج کرده # ~~به اصطرلاب فتح و فیروزی ارتفاع اختر خجسته فال اقبال باز جست و طالع # ~~خجسته در در مدرسهآ آخر حمل و در قصر همایون ثور، مبارک و میمون باد. # ~~و واقع بسی امیدواری است کرمان وکرمانیان را به دوام ایام این دولت و ~~خلود # ~~روزگار این سلطنت که [بی] تکلف و مداهنه نسبت بادیگر روزگار و ازمنه ، ~~راست # ~~چنان است که حریم حرم با دیگر بلاد وامکنهآ بسیط زمین و زمان ، بساط ~~امن و PageV01P127 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0146.png) # ~~امان آراسته و ریاض احوال بنیاد و بلاد از خار تعرض و تفلب1 اهل فساد و # ~~عناد پراسته، نهاد آمال خلایقا از رشحات عدل میوه و قصود :: آورده و ~~مایهآ # ~~رفاهیت گسترده ، کشتزار آمل خاص و عام از قطرات غمام انعام دانهآ هر ~~مراد # ~~در خوشهآ آرزو برده ، از کجی راستی جز3 در زلف و ابروی خوبن اثری ~~نمانده # ~~و از فتنه و آشوب غیر از غمزه وطیره ماهرویان از جننبی خبر نرسیده. ### | شعر # ~~گردون فروگذاشت کمند از میان تیغ وایام بر گرفت زه از گردن کمان # ~~ایزد تعالی و تقدس کافهآ اهل اسلام را بتخصیص درویشان و فقیران # ~~دیار کرمان از میامن شفقت و مرحمت این دودمان نامدار، تا چرخ را مدار ms105 # ~~بود و ارض را قرار، ممتع و برخوردار داراد . بحق محمد وآله و اصحابه ~~اجمعین. # ~~و چون این دو شهریار معدلت شعار تخت ممالک کرمان زمین را به شکوه # ~~همایون زینت بخشیدند و بشارت دادند ### | بیت # ~~سریر سلطنت اکنون کند سر افرازی که سایه برسرش افکند خسر و غازی # ~~سالهای دراز و قرنهی بیشار این عادت و دولت در ابن دودمان بما نادو # ~~مجموع خانواده را هر یک هرساعت دولتی تازه و نصرتی بی اندازه، حق ~~سبحانه # ~~و تعالی ارزانی داراد . انشاء الله تعالی. ### | شعر # ~~خدایا بحاناد این دودمان به عز و به ناز و به أمن و امان # ~~به دولت همه از صغیر و کبیر شوند اندر این مملکت جمله پیر # ~~که هستند ایشان سزاوار تخت که مجموع گردیده فیروز بخت # ~~همه صاحب خلق و جود و سخا یکا یک به شاهی و میری سزا # ~~سزاوار شاهی ایران زمین هر آرندهٔ‌ تاج و ملک و مکین # ~~همه یافتد از پدر عز و جاه بصورت همه مثل خورشید و ماء # ~~خدایا که مجموع را، خوش بدار بفتح و سعادات در این دیار ### | کب چون. PageV01P128 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0147.png) # ما اساس امرا و وزراء وسایر # چون سریر سلطنت کرمان [بر] حضرت معدلت شعاری امارت مآبی شهریاری # ~~شجاعی قرار یافت در دیوان مالی و ضبط ممالک از امراء امیر وامیرزادةآ ~~اعظم # ~~افتخار الامراء فخر الدولة والدین جان احمد - زاد الله دولته - مصنف ~~کوید : # میر یران عرصه، جان احمد یار او در دو کون باد صمد # فتح فیروزیش بود دایم %~% یاد در حفظ و در پناه احد # ثانی . ا.ر اعظم مجمع کمالات صاحب السیف والقلم امیر شیخ سلطان بخشی # ~~که افصر تکلمین اتراک است ودر قسم دیوان و حساب و معاملهآ دیوان بغایت # ~~صاحب وتوف کاردان # میر اعظم جلال دین بخشی شیخ سلطان سرآمد2 جیشی # ثالثا - صاحب اعظم مفخر الاکابر والاشراف مجمع کمالات صاحب النظم # ~~والنتر والتیغ 4 والقلم خواجه نظام الدوله والدین عبد العلی ms106 . ### | فظ # ~~صاحب اعظم یگانه معدن جود و سخا آنکه دارد دانش و فضل و کمالات و حیا # ~~خواجهآ باجاه و تمکین ووفا عبدالعلی آنکه هست اندر کریمان سرفراز و ~~پیشوا # این سه بزرگ میر دیوان شدند که هر یک در طور خود ثانی نداشتند و # ~~خلایق مملکت کرمان از کنار آب سند تا کرمانشهان7 در امن و امان آمدند ~~به # ~~عدل و مرحمت حضرات و وزارت به دو بزرگ صاحب وجود اصیل مستعد که # ~~در این عرصه در عراق وخراسان نظیر نداشتند. PageV01P129 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0148.png) # و مصنف این جامع التواریخ ابن شهاب شاعر منجم یزدی مسافرت بسیار # ~~کرده و در هر شهر که رسیده اکابر آن شهر را پاییده و در محک، طبع ~~آزمایش # ~~تموده و عیار هر نقدی شناخته، مردم از مردم کرمان زمین بهتر، به مروت ~~وجود # ~~فضل و کمال خوش خوبی نیستند. # و در این تاریخ در کرمان بغیر از این دو بزرگ که مسند وزارت مشرف # ~~فرموده اند کسی دیگر که قابل این منصب باشد واقعا نبود. مقدم در این # ~~دیوان صاحب اعطم خواجه قوام الدولة والدین عبدالملک - عظم الله تعالی ~~قدره. ### | ط # ~~آصف ثانی وزیر نکته دان عبدالملک آنکه از یمنش خلایق هست درامن وأمان # ~~نیکنفس ونیک رای ونیک خوی خوبروی سرورصاحب وجود وآصف صاحب قران # و جناب صاحب اعظم افتخار الاکابر شاه جلال الدولة والدین مظفر فیروز- # ~~علی الله تعالی شأنه. ### | رباعی # ای آنکه ز چهره نور ماه افروزی گردیده تو را ز دهر دولت روزی # ای شاه کرم مظفری و منصور از جود به جمله سروران فیروزی # و دیوان لشکر و تواچی گری از امراء، امیرزادهآ اعظم کریم بهادر سرفراز # ~~امیر غیاث الدولة والدین جان درویش - زاد الله دولته . ### | لیت # ای جان جهان امیر نیکو اندیشسرخیل ممالکی ز بیگانه و خویش # ای سرور روزگار و ای شاه کرم سلطان صفتی و نام تو جان درویش # و امیر اعظم تبلخی2 بهادر در دیوان لشکر مهر نهادند. ms107 # # ای میر سپهدار تویی صاحب تیغ [847] %~% از جان عدو مدار شمشیر دریغ # ~~ت: مهلگ. # ~~ت : «تبخی. PageV01P130 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0149.png) # ~~هر چند تبلخی شده نامت از غیب بر نفع زبان تو بود همچون میغ # و از اصحاب قلم خواجه زادهٔ‌ اصیل دانای مستعد خوش خوی خوش گوی # ~~خوش روی به اسم ولقب صاحب اعظم خواجه قوام مسعود - عظم الله تعالی # ~~شأنه - ضابط دفتر مشغول شد و مرسومات تمام لشکر به قلم استصواب او بود ~~. # ~~ای خواجه کان کرم و معدن جود دارد زهنر هر آنچه خواهی موجود # ~~گردید تواچی عساکر در ملک خوش خوی قوام دولت و دین مسعود ### | وله # ~~ای صدر زمان قوام با دولت و دین مثلت به هنر ندیدم ای ماء معین # ~~هر نکته که در صحیفه داری7 به قلم یاقوت کند بر آن انامل تحسین # و انشاء دیوان و رسم منشیگر»، به اسم صاحب اعظم خواجه قخرالدین احمد # ~~مروارید قرار یافت، خواجهآ نیو اعتقاد، صاحب سلامت مستعد بود ، # ~~و مصنف گوید ب ### | 5 # ~~آن خواجه که خوش محاوره در دیدست رخسارهآ دلکشش چو روز عید است # ~~گر از کرمش خاک فرستد بر ما بهتر ز هزار لعل و مروارید است # و کرک یراق و ضبط خزانه و طشت خانه خواجهٔ‌ نیکو رأی نیک نفس # ~~کوتاه دست صاحب سلامت به اسم و لقب صاحب خواجه برهان الدین عبد الحمید # ~~قرار یافت. ### | ببیت # ~~آن خواجه که جاه و دولتش هست مزیدقفل سر بند بسته را اوست کلید # ~~با شد همگی خلق و حیا و احسان برهان دول نیک سیر عبد حمید # س PageV01P131 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0150.png) # بعد از این اساس دیوان وضبط مملکت، در تاریخ یوم الخمیس نهم ربیع الثانی # ~~حضرت امیر وامیرزادهآ اعظم افتخار الامراء فی العرب والعجم شهریار ~~نامدار # ~~ثریا کردار نصرت شعار ظفر نگار کامکار دولتیار لشکر شکن شیر شکار، ~~مبارز الدنیا # ~~والدین معز الاسلام والمسلمین، امیر پیر محمد بهادر. خلد الله ایام ~~دولته. # ~~به کرمان نزول فرموده و ms108 مملکت کرمان به یمن مقدم این سه شاهزاده بهشت # ~~برین شد ، مصنف جامع التواریخ گوید : # ~~روز عید است مگر یا شب نوروز دگر کامد آن شاه جهانگیر به کرمان زسفر # ~~همچویوسف که به یعقوب رسدباز رسید یا توگفتی که زچین آمده باز اسکندر # ~~شاد گشتند خلایق همه از آمدنش گشت آراسته از یمن قدومش کشور # سالهای فراوان و قر نهای بیپایان سعادت و سلطنت در این خاندان دولت # ~~باق و مستدام باد . بحق محمد و آله اجمعین. مصنف گوید : # ~~باد باقی سالها در سلطنت این دودمان باسعادت هم رکابوبخت و نصرت همعنان # ~~در سریر سلطنت ماند شجاع شیر دل قرنها در گشور کرمان بماند کامران # و منصب صدارت و ضبط و نسق دارالقضاء وامور شرعیه به جناب مولانا # ~~و صاحب جامع کمالات افتخار الاکابر والاشراف والحکام - خلد الله تعالی ~~ظلال # ~~جلال صدارته علی مفارق المسلمین - کمال الملة والدین حسین حکیم اعلی ~~الله # ~~تعالی شأنه [848] مقرر فرمودند . # صدارت پناها بمانی تو صد سال به عزو به تمکین و جاه و صدارت # به علم وبه تقوی وحکمت درین عصر چو تو نیست دانم بروی اشارت # ارسطوی دهری و بقراط ثانی %~% که باشد ز جاماس و سقراط عارت # سکندر صفت ملک جمشید ماند شجاع زمان خسرو شهریارت # به رفعت سکندر دمی بر ارسطو2 مراهاتف از عیب گفت این بشارت PageV01P132 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0151.png) # ~~اساس دیوان امرا ووزراء ### | و ایضا لمصنفه # ~~فراش ابر تا که زند قطره سوی بحر از بهر بر گرفتن ادراک خشک و تر # ~~ابر کفت که ناشر باران رحمتا ست پیوسته باد بر سر ارباب بحر و بر # ~~طونی عمر توکه سر از سدره بر کشد بادا همیشه سبز و سرافراز بال و بر # آسین یا رب العاامین. # در تاریخ مذکور که در مملکت کرمان به موجب شرح که در ما قبل # ~~بیان شده اساس سلطنت در مملکت نهاده شد و اصحاب مناصب که شرح داده شد # ~~هر کس از بهر استقلال ms109 به کام و هم مشغول شدند و حضرات اسیر اعظم اعدل # ~~اکرم افتخار الامراه ایران جلال الدولة والدین قلدرویش - خلد الله ~~تعالی ملکه- # ~~و امیر اعظم سپهدار مبارزالدین امیر پیر محمد بهادر به طوع و رغبت خاطر # ~~سلطنت و حکومت مملکت کرمان زمین بر حضرت شهر یاری معدلت بعاری # ~~مکومت دثاری شجاعی مسلم داشتند. # اما بعد چون قادر بیچون - جل جلاله و عم نواله - این قصبهآ خضراء را # ~~بی معلابی در هوا بر کشید و آن را محل ثواقب و منازل سیارات گردون پیای # ~~گردانید و ولابت دولت وخزانهٔ‌ نوربه خورشید جهان آرای ارزانی داشت ~~وحوالهآ # ~~نور جمله ستارگان بدو کرد تا پیوسته گرد سراپردهٔ‌ خورشید پروازمی کنند ~~وازنور # ~~طلعت او روی خویش می آرایند، پس هر یکی از ایشان که شعاع چشمهآ خورشید # ~~به رخسارهآ او تافت از جمال و کمال بهرهٔ‌ تمام یافت و از آفت ظلمت و ~~کدورت # ~~ایمن شد ، پس همچنانکه در عالم علوی [قادر بیچون- جل] جلاله - نور ~~ستارگان # ~~به خزانهآ دولت خورشیدی و [-]ا دولت جمشیدی خدایگان سلاطین نگین خاتم # ~~شاهی سایةآ لطف الهی ، چشم وچراغ ملوک عالم، نویین اعظم، شجاع الدولة # ~~والدین قطب الاسلام و المسلمین، منشأ انوار عدل و احسان، مبدأ آثار ~~الرحمة و # ~~الامتنان2، ابو المنصور شجاع الدین یار احمد بهادر - خلد الله ملکه و ~~سلطنته - # ~~ابن [الا] میر الاعظم السعید3 المرحوم غیاث الحق والدین غناشیرین بن ~~برهان PageV01P133 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0152.png) # ~~الدین کرد، تا هر که را چشم دولت بینا باشد از گرد سم سمند او کحل ~~دیدهآ بخت # ~~سازد ، گردون او را به مهر بنوازد و از ایوان تا به کیوان سر بر ~~افرازد. و ابن # ~~سعادت از خورشید با کمال و اقبال با جلال او می جویند، تا هر آن کس که ~~در # ~~آن حضرت پسندیده آمد گردون گردان به خدمتش کمربست و هر که در این # ~~درگاه محل قبول یافت محنت روزگار [849] روی از او بر تافت و دولت و بخت ms110 # ~~سوی او شتافت # حق تعالی این دولت و نعمت و آیر حرمت و حشمت تا دامن قیامت پا یند، # ~~داراد و شهر یار بزرگوار را در مملکت و جهانداری و صحت و کامکاری ~~سالهای # ~~بسیار زندگانی دهاد. چه نص تنزیل از روزگار مبارک خداوند عالم خبر ~~میدهد : # ~~و اما ماینفع الناس فیمکث فی الارض». توقیع لفظ نبوی از بهروزی2 شهریار # ~~زمان خبر می دهد که «خیر الناس من ینفع الناس4. # ~~و مصنف جامع التواریخ حسن بن شهاب الیزدی المعروف بابن شهاب منجم شاعر # ~~در صفت این شهریار قصیدهای گفته که از حروف مجموع آن بیرون می آید که : # ~~امیر زادهٔ‌ اعظم شجاع دولت و دین که شهریار زمان یار احمد است یقین ### | قصیده # ~~یا صبا به سر زلف یار چین بر چین که شد خجل ز نسمیش هزار نافهآ چین # ~~مهی که مهرشعاع گیرداز رخش هر صبح گدای بام درش شمسر و زهره و پروین # # یکی گذر سوی آن دلبر و بگو از من %~% که برده[ای] همگی عقل و هوشم ودل ~~ودین # ~~روا مدار که بی رأی عالم آرایت تو بارفیق خوش و شاد ومن نشسته غمین # ~~ز روی مرحمی کن نظر به حال گدا که شاه کشور حسنی بتا به روی زمین # ~~الف قد از خیالت چو نون شدم قامت درآ، دمی بنشین وگره گشا ز جبین ~~PageV01P134 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0153.png) # ~~اساس دیوان امرا و وزراء # # دات بسوزد اگر حال من کنی معلوم %~% که در درون سویدا غم تو گشته دفین # ~~همه مراد من ای دوست دیدن رویت روا بود که ببینم رخ چو ماء معین # ~~اگر تو رخ تنمائی بدین صفت که منم روم به داد به درگاه میر کروبین1 # # عظیم قدر بزرگی که مثل او نبود %~% به مصر وشام و عراق و بدچین ~~ودرماچین # ~~ظهور کو کب سعدش ز برج نصرت وبخت شدست ملک جهانرا از او سود دفین2(؟) # ~~ملازمان درش هر کسی سپهداری مباشران امورش به کف قلم ms111 ررین # # شجاع دولت و دبن شا هزادهآ اعظم %~% که شهریار زسن یار احمد ست بقین # # جهال ندیده چو او سروری سپهداری %~% که هست سلسلهآ دولتش چو حبل متین # ~~اگرچه خسرو پرویز شهره بود به جاه گشای دیده کنون، گو بیا و جاه ببین # # علمو همت و قدر بلند مرتبه اش %~% نه تاحدی است که شاعر وراکند تحسین # # دوای درد دل دردمند هر درویش %~% امین مضرتسلطان، شجا ع دولت و دین # # وصی شاه جهان واصل عنایت حق %~% که دارد امر کریمان زمین به زیر نگین # ~~تبالب است مدامش به دست جام مراد ملازمش همه غلمال بوند و حور العین # ~~لرحمش به فقیران برون زحد کمال تکلمش همه شایسته همچو در ثمین # # و گر پناه بدان آستانه برد کسی %~% به دست ار غم دشمن %~% صن حصین # ~~دل عدو شود از هیبتش چو قطرهآ آب ندیده است چواو شهریار با تمکین # ~~به یمن3 حشمت وجاهش [چو قطرهآ آبندیده است چو او شهریار با تمکین] # ~~نه کیقباد کهگر قیصرش [شود] دربان کمر ببندد و گردد ز خادمان مکین # ~~کجاست حشمت دارا و جاه اسکندر بود هر آینه شاه مرا هم آن و هم این # ~~شعاع تیغش اگر اوفتد به کوه روان گذرکند زدل سنگ همچو مور غمین(؟) # ~~همای همت عالیش اگر گشاید بال محقر آب بود مال و ملک روی زمین ~~PageV01P135 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0154.png) # ~~سوم سلطنت و رسم مملکت داری مگر کنند تتبع از او گهین و مهین # # بکی که روی ازین باب فتح بر تابد %~% یقین که در نظر اهل عالم است لعین # ~~یا خجسته خصالی که رفته صیت سخات به بر و بحر جهان تا به کشور سقسین # ~~ربوده تیغ جهانی که او سرا عدا در آن زمان که کشد ازمیانش ازسرکین # ~~روی لطف اگر هر کسی بظر فکند شود مصاحب خت و بهعز و نازا قرین # ~~که نیست بجز دیدن رخش از دور نصیب، زاذشب وروزم نشستهزاروحزین # # اگر قبول نظر اوفتم زهی ms112 دولت %~% وگر نیوفتم افتم از آن نظر غمگین # ~~نظر به غیر رخ دولتش به کس نکنم وگر بود نظرم نیستم به غیر دوبین # # یقین که هر که برد التجا بدان حضرت %~% ز کیمیای سعادت مسش شود سیمین[. ~~85] # ~~پا رفیع جنابی که سایة قدرت گذشته است به عز و شرف ز علیین # # روا مدار شها کین غریب پیچاره %~% که هست بر در بارت ز خادسان حزین # # اسیر در کف نا اهل دون شود مجروح %~% که چرخشان بنهاده بدورها اکین(؟) # ~~چه2 آن سگم به جفا نیش غم زده بردل دل رمیده و شوریده گشته است بدین # # مرا [تو] از در دولت سرای ده3 مددی %~% که اجر هر دو جهانی میسر ست ~~بدین # # دوای درد دل اهل دل بکن که ز دل %~% بود حیات همه جسم را و تن رنگین3 # ~~سر سجود و تکرم بر آستانه شاه نهاد ابن شهابی یزدی مسکین # ~~تن ضعیف بجز خون دل نیاوردست به شعر و بر سخن شاعر منجم بین5 # # یکی نظر به کرم سوی مادح ار فکنی %~% به خلعتی تن لاغر کند به بار سمین # # قدیم ذات خدایا به حق معدلتت %~% به حق صدر رسل سید قبول امین # # م علوم6 الهی سراج راه امم %~% که بود نعل براقش فراز فرق بطین (؟) # # نوا دهی ز نواهای خویش بر7 ممدوح %~% ایا کسی که کنون حاضری بگوآمین! # ~~و سلم تسلیما کثیرا! PageV01P136 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0155.png) # در معرفی آل شیرین # *چون این فقیر حقیر محتاج الی رحمة الله تعالی حسن بن شهاب بن حسین # ~~الیزدی المعروف المشهور بابن شهاب شاعر منجم را در خیال آمد که جامع # ~~التواریخی جمع کند که ابتداء آن از بیرون آمدن حضرت آدم صفی - رضوان ~~الله # ~~علیهم اجمعین - باشد الی غایت یومنا هذا1 که زمان سلطنت حضرت پادشاه و # ~~پادشاهزادهآ عالمیان خسرو کشورستان رستم عهد وزمان سلطان ~~[السلاطین]قهرمان # ~~الماء و الطین ، حضرت شاه کیوان رفعت بابر سلطان - خلد الله تعالی ملکه ~~و # ~~سلطانه - و مجموع حالات و ms113 احوال واوضاع خلفا و سلاطین روزگار را که مدت # ~~شش هزار و نهصد و چهل و چهار سال در روی زمین روی موده یعضی بشرج و # ~~بعضی مجمل در آن جامع باز نماید ، در ابتداء تاریخ به اسم و لقب ~~پادشاهزادهٔ‌ # ~~سعید شهید سلطان غیاثالدین محمد بنیاد کرد و همان طریق روی نتمود که # ~~تاریخ جها نگشای آل چنگیز خان که مصنف بهاسم و لقب سلطان سعید غازان3 # ~~خان ابتدا کرد تاریخ به اتمام نرسیده آن پادشاه به جوار رحمت حق واصل ~~شد و # ~~و در زمان برادر اولجایتو سلطان تمام شد ، این جامع التواریخ حسنی ~~راهمان # ~~قصه روی نیمود که حضرت سلطان محمد- انار الله برهانه- در متتصف ذی ~~الحجه # ~~سنهآ خمس و خمسین وشماممائة مواقق قوی ثیل به جوار رحمت حق پیوست و # ~~در زمان سلطنت سلطان، سلاطین، قهرمان المآءو الطین، خسووگیتی ستان، پشت ~~و # ~~پناه عالم وعالمیان ، ابو المظفر بابر بهادر خان و به اسم ولقب آن حضرت ~~ممام PageV01P137 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0156.png) # ~~شد که سالهای بیشمار و قرنهای روزگار هر سریر سلطنت پاینده و مستدام ~~باد و تا # ~~قیام قیامت دولت و سلطنت اقالیم سبعه در این خاندان بماناد ، بحق محمد ~~و آله1. # ~~مغفور امیر اعظم غیاثالدین غنا شیرین آمده بود خواست که در این جامع # ~~به شرح بیان کند و از ده نفر امیر و امیر زاده که هر یک شهریاری و ~~مپهداری # ~~اند که هر یک بقدر ثانی ندارند هر یک را آنچه مقدور باشد اوصاف حمیده و # ~~خصلت پسندیده به شرح گفته شود تا در روی روزگاروآتا قیام قیامت اوصاف ~~این # ~~دودمان باتی ماند. اکنون هر یک در محل خود گفته آید. # اول حضرت امیر اعظم افتخارالامراء فی العرب والعجم ، معدلت شعار # ~~مکرمت دثار، شهریار فریدون فر ، رافع رایت الخلافة بالعدل و الاحسان، ~~راقم # ~~آیات الرحما- (؟) ، جلال الحق و الدنیا والدین ابوالفتح قلدرویش بهادر # ~~خلد الله تعالی شأنه و ملکه و مزید سعاد ته4 # ~~خجسته ذات شریفش بصورت ms114 بشری تبارک الله، گویی که رحمتیست جسیم # ذات ملک صفاتش جامع اصناف فضایل و کمالات و منبع انواع فواضل و # ~~مکرمات، ورای مشکل گشایش در کشف خفیات رموز و حل معضلات امور # ~~کاشف سر (نور علی نور] : ### | ط # ~~ملک صورتی سیرتش ز آب و گل پراز هوش مغزو پر از رای دل # # بپوشد ز اخیار سر آن قدر4 %~% که رایش نگردد از آن باخبر # ~~- بحق حح و اله تدازدنا ایتجا در کستخه ش مونجوداست. PageV01P138 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0157.png) # ~~در معرفی آل شیر ین # ~~ر نظر دیدهوران اطراف واکناف ممالک به نیکو تر وجهی جلوه داده، # ~~لا خبر بعد انمعاینه. ### | هیت # # چه گویم در اوصاف ابن سرفراز %~% که هست آن جناب از صفت بی نیازا # ~~مصنف گوید : # ~~هزار سال بماند جلال شیر صلایت بهعزو جاه و جلالت بخرمی[وآبه راحت # # گرفت ملک کریمان که بود وارثشرعی %~% امید آنکه بیابد به دهر جاه خلافت # ~~جهان به کام مرادششود امید چنانست رسد عدوای] ورا در زمانه محنت و آفت # و باز فرزندان ارجمند سعادت یار نصرت شعار آن حضرت که هر یک # ~~شهریاری و سپهداری اند در این روزگار بی مثل و مانند ، که گفته اند . ### | فبیت # از آن پر هنر بی هنر چون بود که آموزگارش فریدون بود # اول اکمل اولاد حضرت امیر و امیرزادهٔ‌ اعظم غرهٔ‌ جبین آفرینش، # ~~روشنی دیدهآ دانش و بینش، خلاصهٔ‌ کارخانهآ ایجاد و تکوین، صورت لطف ~~رحمت # ~~رحم الواحمین. # نشانند، شاه و ستاننده گاه روان گشته فرمانش بر مهر و ماه # نگه دار کرمان و هشت مهان سر سرفرازان و میر زمان # وارت ولایت کرمان، دوای درد بیچارگان، امیر زادهآ خسرو نشان ، المؤید # ~~من السماء ، المظفر علی الاعداء ، غیاث الدولة والدین ابو المظفر ~~خواجکه # ~~میرک-خلد الله تعالی ظلال جلال مرحمته و احسانه. # مصنف گوید : PageV01P139 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0158.png) # # خدایا به رحمت نظر کرده [ای %~% که این سایه بر کشور افکنده[ای] # ~~دعا گوی این دولتم بنده وار به رحمت تو این سایه، پاینده ms115 دار # ~~صفت شجاعت و ضبط مملکت و بهادری و رای و تدبیر و دانش وعقل و # ~~کفایت این شاهزاده زیادت از آن است که زبان قلم و بیان هر متکلم از ~~عهدهٔ‌ # ~~شرح آن بیرون تو[اند] آمد. مصنف گوید: [852] # ~~چه وصفت کند بنده ابن شهاب که آید به شرح کمالت صواب # ~~زبان عاجز آید ز اوصاف تو مگر خصات تو زند لاف تو # ~~دگر امیر زادهآ جوانبخت سرفراز سعادت، یار سپهدار نامدار ، جلال الدولة ~~و # ~~الدین جان درویش میرک - اعلی الله تعالی فی الخافقین شأنه. # # سرور نامدار با %~% تمکین میر اعظم غیات دولت و دین # ~~شیر زاده دلاور منصور شهریار زمان و میر زمین # ~~جان جانان که هست جان درویش مفخر دهر میرزاد گزین # ~~دگر امیر زادهآ اعظم صاحب ستوده1 سیرت بسندیده خصال ، افتخار الامراء # ~~فی الزمان، المخصوص بعنایة الملک2 الدیان، مظفر الدنیا والدین جان ~~احمد- خلد # ~~الله] آیام دولته : # # آفتاب سپهبدان جهان %~% میر زاده %~% یگانهآ %~% دوران # # صقدر روزگار جان احمد %~% میر دیوان کشور کرمان # ~~دیگر شهریار زادهآ سعادت یار، صفدر روزگار، صاحب عز و وقار ، خردمند # ~~هوشیار، معز الدنیا والدین سلطان محمد- زاد الله دولته : # ~~سلطان زمان محمد نیک خصال خورشید صفت خسرو با جاه وجلال4 PageV01P140 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0159.png) # # # در معرفی آل شیرین %~% 14 # # ام به کام او شود آخر کار %~% یا رب که به کام دل بماند عد سال # ~~معدلت شعاری حکومت دثاری جلالی صد سال بعد از این تاریخ به دولت و # ~~کامکاری پیرگردند، و مجموعهآ این شاهزادگان را هر روز دولتی تازه و ~~نصرتی # ~~ی اندازه بر مزید گردد ، و یرحم الله عبدا قال آمینا1 ### | PageV01P141 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0160.png) # عالات اقالیم سبعه # اکنون آمدیم با سر تاریخ که بعد از این روی نماید. # چون در ماه مبارک رجب المرجب سنهٔ‌ سبع و خمسین و ثمانمائة به موجبی # ~~که شرح تواریخ در مقدمه [به] تحریر پیوست اساس حکومت به دیوان مملکت # ~~کرمان نهاده شد، در هرات و خراسان زمین از لب آب ms116 عمویه2 تا به ولایت # ~~ری وزابلستان در تحت سلطنت حضرت پادشاه [و پادشاه] زادهآ عالمیان خسرو # ~~کشور گشای ابوالقاسم بابر سلطان بود و آذربایجان از در روم وشام و ~~بغداد # ~~و مجموع عراق عرب و عجم و فارس در تحت تصرف حضرت سلطان2 کیتی. # ~~ستان بودند و از فرزندان آن حضرت در اصفهان پادشاهزادهٔ‌ کامکار شهریار # ~~نامدار میرزا محمدی بر سریر سلطنت قرار یافته و در شیراز حضرت پادشاه # ~~اعظم شهریار مکرم ابوالمنصور پیر بداغ به سلطنت و کامرانی مشغول ، # ~~و در یزد از قبل میرزاجهانشاه امیرعبدالغفار که از امراء صاحب اختیار ~~اوبود # ~~والی بود و ضبط ملک و مال دار العبادهآ یزد و صدر وزارت در دامن دولت # ~~حضرت آصفی اسلام پناهی سلطان الوزراء صاحب اعظم خواجه شمس الدین # ~~محمد قباییآ نهاد و خواجهٔ‌ نیک اعتقاد و نیک نفس مسلمان طبع پاک دین ~~بود و PageV01P142 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0161.png) # ~~با خلایق یزد به حسمن خلق وکم طمعی و کوتاه دستی معاش می کرد، چنانکه # ~~ردم [843] یزد از او شاکر و خشنود بودند. # هر چند مصنف جامع التواریخ در کرمان متوطن بود اما روز وشب # ~~به جهت جمع کردن تواریج به استفسار حالات اقالیم سبعه مشغول بودو ~~[استفسار] # ~~اخبار سلاطین و امراء و وزرا از مسافران و مردم آینده و رونده می بمود. # مصنف جامع راست : # ~~کسی که طالب چیزی بود زبیش و ز کمطلب کند همگی آن ز هر کسی رسدش" # مقصود آنکه اگر خود2 آن خواجهٔ‌ بزرگوار ندیده از احوال و اوضاع او # ~~که از فرزند ارجمند خود سیدی غیاث الدین علی که مدت یک سال و نیم # ~~در یزد مصاحب او بود استماع نموده و غایبانه معتقد و دواتخواه شده و ~~ذکر # ~~جمیل آن حضرت و نیکی و حسن سیرت آن حضرت به حسن لطف در تواریخ # ~~کرده بوده3، مصنف گوید : ### | شعر # ~~هر که باشد نیک، نیکی بیند از چرخ بلند نیک شونیکی گزین گرزانکه هستی ~~هو شمند # ~~وآنکه ms117 بد کرداو ندید اندر دوعالم غیربد بگذراز بد کردن ای عاقل ره نیکی ~~پسند # ~~شو1 قبای نیکنامی جوی تا آصف شوی و رکنی بد یابی از چرخ فلک دایم گزند # ~~از بدی گرچند روزییابی از گردون امان زان مشو ایمن که دارددهر با توریش ~~خند # و ابرقوه به دست جان درویش تواچی و میر ترخان بود از قبل بابرسلطان، # ~~امیر علی مماش (؟) و میر سیدی علی و سایر امراء. در آخر امیر جان درویش ~~PageV01P143 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0162.png) # ~~و ترخان به تنگ آمدند و خلایق ابرقوه از قحط و تنگی اکثر بمردند و بعضی # ~~به اطراف سرگردان وبی نواحی گردیدند و امرا عرضه داشت بابر سلطان کردند # ~~و مدد طلبیدند. # آن حضرت امیر احمد پیرزاد با صد سوار مدد فرستاد. چون به ابرقوه # ~~آمد و چند روزی بود میانهآ جان درویش و احمد پیرزاد در صحبت شرب گفت و # ~~گویی واقع شد. باز گرگ آشتی کردند و احمد پیرزاد باز2 وثاق خود رفت. # جان درویش از عقب او به خانهآ او رفت و به شرب مشغول شدند . # ~~احمد پیرزاد [او را] در آن مجلس به قتل آورده1 امیر ترخان را مقید ~~گردانید و # ~~اهرقوه را فرو گرفت. اما در ابرقوه از رعایا قریب چند کسی بیش نمانده ~~مگر # ~~جغتای یا علوفه خوار، و مال عالم موجود مگر قوت که کم یانت می شد، # ~~چنانک برگ درختان از رز و تود وغیره یک من به شش دینار بود و اگر # ~~ستخوان خرما یافت شدی یک من به ده دوازده دینار میخریدند، و هر جا ~~انبان # ~~کهنه و چرم و سفرهٔ‌ کهنه بود بخوردند. # احمد پیرزاد طرح صلحی درمیان انداخت و گفت ابرقوه می سفارم و # ~~قرار شد که اردو بازار میان شهر و لشکرگاه بزنند و مردم شهر و بیرون ~~روزی # ~~چند با یکدیگر سودا و معامله کنند تا خاطر قرار گیرد و بایگدیگر آشنا ~~شوند. # ~~بعد از آن امراء تر کمان به ms118 شهر در آیند. بنا بر آن، چند روزی اردو ~~بازار بر در # ~~شهر زدند و از طرفین آمد شدی و سودایی می کردند. # احمد پیرزاد شبی بیرون آمد و شبیخون زد و تمام اردو بازار تالانید و # ~~نعمتی وافر به شهر در آورد [854] و باز همان طریق در بندان و محاربه و # ~~مقابله و محاصره در کار بود تا زمان این تاریخ، سلخ رمضان سنه سبع ~~وخمسین و # ~~ثانهائه هجریة نبویه درمیان است. «تا خود فلک از برده چه آرد بیرون،. PageV01P144 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0163.png) # ~~مالات اقالیم سبعه # ~~ریغ از ابرقوه جنت نسیم که از لشکر ترکمان شد خراب # # ان شد بساتین و باغات او %~% که در بادیه قلب گرما سراب ### | PageV01P145 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0164.png) # مدیم با سر رشتهآ تاریخ دار الامان کرمان # چون حضرت شجاعی اساس امور مملکت بازدید کرد، و ضبط دیوان و # ~~مهات ملکی به موجبی که در مقدمهآ تاریخ شرح داده شد سرانجام تموده ، ~~طرح # ~~او در اول حال کج افتاد، نوکر قدیمی که او را ومحمد قدنغوه گفتندی به ~~حضرت # ~~پادشاهزادهآ عالمیان بابر سلطان فرستاد و صورت حال و مژدهٔ‌ فتح نسخة ~~کرمان # ~~و نصرت یافتن بر اعداء به عرض رسانید و مام آن فتح به خود مخصوص کرد. # ~~لاجرم عنایت و تربیت درب رة او فرمودند و یرلیغ همایون صادر شد که ~~حکومت # ~~و ایالت کرمان و حکومت ولایت شبانکاره و ولایات آن فرمان یافته # ~~صادر شد. # محمد قدلغو به اتفاق نو کر حضرت سلطنت پناهی بابر سلطان استاد علی # ~~تیرگر نام ، در دهم جمادی الثانی این سال به کرمان رسانیدند و حضوری و # ~~جمعیت درمیان خلایق پیدا شد. چرخ گژ رفتار عادت قدیم درمیان آورد و ~~خاطر # ~~حضرات به اندک حرکات ناملایم گرد آلودشد و مفسدان سخن چین هر کس به ~~صلاح # ~~خود و افساد خوش آمد گفتن بنیاد بد نفسی کردند. حضرت شجاعی چون # ~~هنوز جوان بود و تجربهٔ‌ روزگار نیافته به سخن هر کس فریفته ms119 شد و باد # ~~غرور حکومت او را از جادهٔ‌ روت و نگاه داشتن صله رحم و راه و رسم کوچک # ~~بزرگی بیرون ببرد ، چنانکه استد گوید : ### | شعر # ~~به کارهای گران مرد کار دیده فرست که شیر شرزه در آرد به زیرخم گمند # ~~جوان اگرچه قوی یال و بیلئن باشد به جنگ دشمن از هول بگسلد پیوند ~~PageV01P146 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0165.png) # ~~تاریخ دارالامان کرمان # ~~نبرد پیش مصاف آزموده معلوم است چنانکه مسئلهٔ‌ شرع پییش دانشمند # عاقیت افساد مفسدان اثر کرد و کدورت درمیانهآ حضرات باز دید آمد : # کدورت چو پیدا شد اندر میان نماند کس از هر طرف شادمان # چو پیدا شود در میانه نفاق بود دوستان را ضرورت فراق # دل دوستان چون پریشان شود به شادی غم و غصه جوشان شود # مبادا کسی را قرین بدسگار که بدخواه ویران کند جمله کار # اول حال خاطر حضرت حکومت شعاری مملکت پناهی جلالی غبار آلوده # ~~شد و از قصر همایون باز قریهٔ‌ نو فرمیتن فرمودند و چون بلوک ماهان ~~خاصهٔ‌ # ~~ملازمان آن حضرت بود بر سبیل زیارت بدان طرف فرمودند و امیرزادهٔ‌ # ~~اعظم، رستم روزگار، اسفندیار کارزار، امیر میارزالدین پیر محمد بهادر، ~~روز وشب # ~~به عشرت مشغول شده ، پروای کاینات تداشت ، اما رعایت ادب می کرد # ~~ملازمت حضرت جلالی صاحب قرانی به تقدیم رسانید و هر چند که حضرت # ~~شجاعی نقد وجنس و تبرکات روانه می کرد قبول نمیفرمود و باز می فرستاد # ~~855] و مفسدان از زبان جناب مشارالیه سخنان نامناسب به عرض # ~~می رسانیدند و یک نوبت که ملاقات شد در مجلس عیش ناملایمی به ظهور # ~~پیوته # حضرت شجاعی آن حضرت را سهروزی در قصر سبز مقید فرمود و باز په # ~~تداوک مشغول شد، و انواع تلطف فرمود. حضرتمبارزی از شهر بیرون رفت و در # ~~قریة فریزن مقام فومود و همان طریقهٔ‌ اولی درکار بود تابدآنجا رسید که ~~جناب # ~~مشارالیه را کرةبعد اخوی مقید فومود. اماچون ذات شریف حضرت شجاعی مظهر # ~~لطف بود ms120 در روز پنجم باز آن حضرت را تدارک فرمود و خلعت و کمر شمشیر # ~~طلا و انواع تبرکات از هر نوع گذرانید و حکومت ولایت اربعهآ بم فرمود. PageV01P147 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0166.png) # در این حین خبر رسید که امیرزادهٔ‌ اعظم مظفر منصور شهریار شیر شکار # ~~کشور گشای نامدار غیاثالدنیا والدین خواجکه بهادر از قلعهآ انار و سرحد # ~~بیرون آمده متوجه بافق و بهابادست که در ولایت آن حضرت است و به ولایت # ~~کوینان فرمودهٔ‌ خواجهگری می کند. حضرت شجاعی از این معنی به تنگ # ~~آمدند و در آن معامله مضطرب و حیران بود که چه تدبیر کند. از انار ~~خواجه # ~~حسام الدین چهره که حضرت شهریاری غیاثی چون عزیمت بافق و بهاباد می ~~فرمود # ~~و را امین و صاحب اختیار کرده بودند خبر فرستاد که بیایند قلعهآ انار # ~~سپاریم ، و با جمعی تمک به حرام بد فعل اتفاق نموده آغاز این غدر کرده # ~~فاصدی روانه کردند. # حضرت شجاعی عزیمت انار و سرحد کرد، چون به انار رسیدند آن ناکسان # ~~بدین فعل ناپسندیده قیام نمودند. هر چند که بیان چهره بهادر جهد کرد # ~~که قلعه نگاه دارند آن فداییان نابکار نشنودند و قلعه تسلیم کردند و هر ~~مال # ~~که حضرت غیاثی به ضرب مردی از یزد و اطراف جمع کرده تصرف نمودند # ~~و هر کس که یک رنگ و یک جهت حضرت غیاثی شهریاری بودند روانڈآ کرمان # ~~کردند، و در انار امیر شیخ حسن را در قلعه بنشاندند. توقع بود که متوجه # ~~بافق و بهاباد شوند و حضرت شهریاری غیایی را به دست آورند، قوت مقاومت ~~و # ~~مقابلت در خود مشاهده ننمی کردند. بعد از تأمل بسیار در آن مهمرأی ~~شجاعی بدان # ~~قرار گرفت که امیر زادهآ اعظم جلالالدین جان درویش را که برادر غیاثی # ~~دود باقشون خاصهآ خود متوجه شود و آن حضرت را به حسن لطف به شهر آورد. # حضرت شجاعی در این ضبط مشغول بود. در شهر امیر شیخ سلطان ms121 بخشی # ~~که میر دیوان بود قایم گذاشته، امیر رستم شعار، بهادر روزگار ، ~~مبارزالدین # ~~یر محمد ملازمان خاصهٔ‌ خود را برداشته متوجه قریة العرب شد. # امیر شیخ [سلطان] بخشی خبر یافت امیر زیرک[بن] میر سماق و امیر خدای # ~~ویردی و امیراید کو تیمور که از امراء قدیم این خاندان بودند به بکاولی ~~روانه کرد # ~~که آن حضرت بازگردانند ایشان چون به قریة العرب رسیدند [855] با حضرت ~~PageV01P148 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0167.png) # ~~مبارزی ملاقات کردند. پرسید که به چه کار آمدهاید ؟ ایشان جواب مجهول # ~~گفتند. او دریافت که از عقب او رفته اند. فرمود که ما بر سر عمارت ~~وزراعت # ~~خود آمده ایم و با کسی کاری و مهمی نداریم. # ایشان بحسب الضرورة خایبا خاسرا مراجعت مودند. چون ایشان باز # ~~آمدند حضرت مبارزی متوجه ولایت اربعهٔ‌ بم شد. در شب به در قنعه رسید. # ~~غیاث الدین کمال و جمعی از هوا خواهان در قنعه بودند. آن حضرت را به ~~قلعه # ~~در آوردند و به یک دم فتحی چنان روی نمود. مصنف گوید: # ~~به هر دیار که نصرت شعار روی نهاد کلید فتح ، در دولتش به رو بکشاد # ~~لوای بخت و سعادت چو سایه گستر شد عدو ذلیل شد و یافت از زمانه مراد # # محمد ست مبارز ، چگونه نبود فتح %~% زغیب حضرت عزت چنین چو1 نامش دند # # یقین که رستم عهد خودست در مردی %~% که داد مردی و مردانگی در عالم داد # مع القصه چون حضرت مبارزی عرصهٔ‌ ولایت اربعه بیم به مقدم شریف مشرف # ~~و مزین فرمود و بیرم صوفی که در آن حین در آنجا بود و دیگر متمردان در # ~~قید اسر کرد واز سر استقلال به حکومت و ضبط آن ولایت مشغول شد . از # ~~این طرف حضرت شجاعی مراجعت فرموده به شهر باز آمدند و جاعت که از # ~~قلعهٔ‌ انار آورده مقید گردانید و بیان چهره بهادر را که ملازم حضرت ~~غیاثی # ~~بود در نادادن قلعه سعی7 نموده و محمود زی تراب که ms122 از ملازمان حضرت ~~مبارزی # ~~بود هر دو را به یک دم به قتل آورد و لشکری آراسته و جبه خانهآ مکمل در # ~~رکاب همایون امیر زاده اعظم شهریار نبیرهٔ‌ مکرم مظفرالدین جان احمد. ~~زاد الله # ~~سعادته- و امیر شیخ سلطان بخشی و امیر تبلخی3 و امیر ابابکر که امراء ~~صاحب # ~~اعتبار حضرت شجاعی بودند و چشم و چراغ آن حشم روانه بم فرمود. ایشان # ~~متوجه شدند و به محاصرهٔ‌ بم مشغول شدند. PageV01P149 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0168.png) ### | جاخ التواریخ حسنی # ز این طرف امیرزادهٔ‌ اعظم شهریار محترم مظفر منصور شیر شکار نویین # ~~و بیزژن روزگار غیاث الدولة والدین المخصوص بعون وعنایت رب العالمین # ~~خواجکه بهادر، چون با برادر جانی امیر زادهٔ‌ کامکار افتخار الامراء ~~بختیار # ~~جلال الدولة والدین جان درویش بهادز ملاقات اتفاق افتاد و از روی صلاح # ~~مشورت نمودند حضرت غیاثی شهریاری فرمود که عم بزرگوار شجاع نامدار # ~~طاریقهٔ‌ مروت1 فرو گذاشت کرده و رعایت صلهٔ‌ رحم می کند ، ما اکر به ~~شهر # ~~ی روم به چشم حقارت در ما می نگردو ما را طاقت این مذلت نیست ، # ~~نا او ملاقات نمی کنیم و به مردانگی با او می کوشیم، چنانگ شاعر می ~~گوید : # ~~گردن چرا نهیم جفای زمانه را منت چرا کشیم به هر کار مختصر # ~~دریا و کوه و دشت گذاریم [و] بگذریمسیمرغ وار زیر پر آربم خشک وتر # ~~یا بر مراد بر سر گردون نهیم پای یا مرد وار بر سر همت کنیم سر # بعد از این تقریر و مشورت هر دو شاهزاده یک دل و یک جهت شدند و # ~~توکل2 بر حضرت حق سبحانه و تعالی بمودند [85] و روی امید به قبلهآ مراد # ~~اورده متوجه شدند و تسخیر مملکت را کمر سعی و اجتهاد در بستند، چنانک # ~~شاعر گوید : # ~~دو دوست باهم اگریک دلند در همه حال هزار طعنهٔ‌ دشمن به نیم جو نخرند # ~~گر اتفاق نمایند [و] عزم جزم کنند سزد که پردهٔ‌ افلاک را زهم بدوند # ~~مثال ms123 آن بنمایم ترا ز مهرهآ نرد یکان یکان به سوی خانه راه می نبرند # ~~ولی دو مهره چو هم پشت یکدگر گردند دگر به پنجهآ دشمن بهیچ رو نخورند # ~~مع القصه متوجه زرندشدند[و] به مرغرار مشیز فرمودند. # در این تاریخ حضرت معدلت شعار مکرمت دثار نویین اعظم ، شهریار # ~~مکرم، صاحب قران روزگار، جهاندار نامدار، جلال الدولة والدین قلدرویش ~~به زیارت # ~~ماهان فرموده. خبر به شهر رسید که حضرت مخدوم زادگان به اتفاق به مشیز ~~PageV01P150 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0169.png) # ~~تاریخ دارالامان درمال # ~~قرمودند . حضرت شجاعی از این خبر نیک بی حضور و برهم زده شد . لشکری # ~~به طرف ماهان روان کرد که حضرت جلالی شهریاری را به شهر آورند # ~~و مقید سازند و این بی مروتی علاوه1آ دیگرها کند. # چون آن حضرت در پناه طلعت حق - سبحانه و تعالی - است وصبر و شکر # ~~پیشهآ خود ساخته وخانهٔ‌ دل را از غیر حق پرداخته، لاجرم حق تعالی ~~ابواب # ~~سعادات به روی مبارک او بگشاد و فتح وفیروزی روی بنمود، به طریقه [ای] ~~گه # ~~در خیال هیچ افریده در نیاید و در ضمیر هیچ متنفس روی ننها ید. # القصه حضرت جلالی را دو حال روی نمود : یکی دغدغهٔ‌ فرزندان ارجمند # ~~سعادتیار که هر یکی به نوعی خاطر آارده و بیحضور شدند واز مال و ملک # ~~موروثی دور شدند، دیگر آنکه باوجود تحمل بی مروتیها خیال آن بی ادبی- ~~که در # ~~خیال نبود کردن - عرق غیرت در جنبیدن آمد و با دو نفر نوکر خاصة محمد ~~جان # ~~قربانی یساول وعبد خواجه چهرهٔ‌ خاصهٔ‌ قدیمی سوار شد ومتوجه فرزندان # ~~ارجمتد سعادتیار نصرت شعار گشت و در مشیز میان خورشید و ماه و مشتری # ~~مقارنه فرمود ، و در زمان قاصدی به نزدیک امیرزادگان کامکار دشمن شکار # ~~مظفرالدولة والدین جان احمد روانه فرمودند. چون شاهزادهآ جوانبخت آن ~~قصه # ~~معلوم فرمود انفاق باحضرات فرض2 و واجب دانست . # و در این حین حضرت شجاعی پروانچه [ای] روانه کرده که محاصرهآ بم بگذارند ms124 # ~~و مزاحم نشوند و مراجعت نمایند . در خالت مراجعت حضرت امیرزادهٔ‌ نصرت # ~~قرین مظفرالدین جان احمد جماعت امراء : امیر شیخ سلطان بخشی و امیر ~~تبلخی # ~~و ابابکر وشاه میر یساول واسماعیل چهره و هر کس که در آن لشکر اسمی ~~PageV01P151 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0170.png) # ~~داشت مقید فرمود و لشکر و جباخانه را تمام و مکمل همراه متوجه حضرات ~~شد. # ~~و حضرت معدلت شعاری شهریاری جلالی به اتفاق شاهزادگان گلهآ اسبان که در # ~~مرغزار کارزار بودند [858] به دست شیخ تیرک گله بان و قیتماس براندند و # ~~احشام جلایر7 و ایرنجی که در حوالی کارزار و رود خبر متفوفض شده (؟) به ~~پای # ~~بوس آمدند و لشکر عظیم جمع آمد[ه، روانهآ] ماهان شدند و در مزار شاه ~~نور # ~~الدین نعمة الله - علیه الوحمة - حضرت امیرزادهآ جوانبخت مظفرالدین جان ~~احمد # ~~پا لشکر و جباخانه به خدمت رسید و لشکری جمع آمد که چشم دهر در آن # ~~میران ماند. و به مبارکی وطالع سعد متوجه تسخیر کرمان شدند. # و روز دو شنبه دوازدهم شعبان المعظم سنهٔ‌ سبع و خمسین و ثمانمایهآ هجریة # ~~نبویه موافق تخاقوی نیل4 سال ترک بر در شهر نزول کردند، و حضرت # ~~شج عی دروازه های شهر تمام به خشت و گل برآورد ، به غیر از دروازهٔ‌ ~~پای غار # ~~و دروازهٔ‌ بیرون قلعه کوه، و برج و بارو1 آراسته کرد و خلایق «ر از ~~ترک و # ~~تاجیک بر بارو کردند و در روز اول سر جنگی کرده شد . اما یو حشم هنوز # # در بنکویه5 و حامد آباد بودند، باز مقام فرمودند و همان روز خبر ر. %~% ~~که هادشاه # ~~زاده سلطان سنجر بن امیرزا احمد بن امیرزا عمر شیخ بن امیر تیمور ~~گورکان # ~~می رسد که به اتفاق حضرات تسخیر عراق نمایند وعراق و فارس از ترکمان # ~~باز گیرند، ولله داد نوکر استاد علی تیرگر که ایلچی بابر سلطان بود به ~~غدغن # ~~روانه کردند که زود برسد. # مصنف گوید: # ~~هرزمان از نوگلی می روید از ms125 باغ جهان می زند دزد حوادث هر زمان ~~برگاروان # ~~گوبیا قطع حضور وجمعیت کردند خلق با که بر گردید بکلی طالع کرمانیان ~~PageV01P152 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0171.png) # ~~هر زمان از نو بلایی میرسد این شهر را طع کشته شادی و زید به هرساعت ~~غمان # ~~شادی بفرست یارب مردم این ملک را وز بلای حادثه می دار شان اندر امان # در این تاریخ که لشکر حضرت معدلت شعاری امارت پناهی جلالی وحضرات # ~~امیرزادگان نه روز در حوالی ملک به مح صره مشغول بودند و هر روز مقابله ~~[ی] # ~~به خیر می گذشت و از شهر حضرت شجاعی فرهوده بود که پنجاه پیادهآ شول و # ~~سیستانی بر قلعهٔ‌ ماران که دروازهٔ‌ پایا غار واقع است و دشمن قلعه ~~توه است # ~~به نگهبانی واستحفاظ آن جا مشغول باشند و در شب دو شنبه بیست و یکم # ~~شعبان] سنهآ مذکوره حضرت معدلت شعاری جلالی صد پیاده از معسکر نصرت # ~~قرین روانه فرمود که بر قلعهٔ‌ ماران برآمدند و بر مرآن پیادگن ریختند ~~و بعضی # ~~را دستگیر کردند و چهار نفر به قتل آوردند و یکی را از بالای کوه به ~~زیر # ~~انداختند که مجموع اندام او در هم شکست و باقی مردم زخمدار و مجروح به ~~شهر # ~~گریختند و آن نشانهآ فتح و ظفر شد که تا بنماد کرمان نهاده هرگز کسی را ~~فتح # ~~قلعهآ ماران بدین طریق نشد و آن روز تا مماز پیشین در دروازهآ پای غار ~~و فریزن # ~~مقاتله ومحاربه بود و هر طرف مردمی زخمی می شدند. اما با خندق و باروی. # ~~کرمان مشکل کاری بیرو شد می شد(؟) و آن حصنی بود که بارو وبرجهایش # ~~چون مصاعد همت و قواعد دولت [859] حضرت شهریاری جلالی در غایت # ~~بلندی و نهایت استواری و حصاری از علو کنگره و قدر سایش، ایوان کیوان # ~~در خجلت و شرمساری ، اساس عمارتش بر سرکوهی بلند مشید گشته و شرفات # ~~بارویش و بروج از طاق منطقة3 البروج گذشته . ### | کیت ms126 # ~~سر کشی کز تندیش گشتی فلک راقرطه چاک از سمک پیوسته ارکان رفیعش تا ~~سماک # ~~برفراز باروی او پاسبان در نیمه شب ماه را چون جسم ماهی دیدی ازسوی ~~مغاک # ~~گرنشستی فی المثل برسطح دیوارش مگس بایش از نرمی بلغریدی و افتادی ~~بخاک # - ت : کرسایش . PageV01P153 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0172.png) # مع القصه آن روز بدان طریق گذشت. اما حضرت معدلت شعاری جلالی و # ~~حضرات امیرزادگان که هر یک شیر بیشهآ شجاعت و نهنگ معر کهآ محاربتند # ~~به تدارک محاربه و مقابله مشغول گشته چپرها و خرک و نردبان ترتیب ~~فرمودند # ~~و معسکر همایون نصرت قرین در فریزن ورقاباد و فرمیتن نزول فرموده، در ~~شب # ~~سه شتبه ببست و نهم شعبان المعظم سنهآ مذ کوره بهادران معسکر نصرت شعار # ~~چپرها و خرکها برگرفته متوجه کنار خندق در دروازه فریزن رفتند و هیج ~~دقیقه # ~~ز شرائط پهلوانی و بهادری فرو نگذاشتند و سه خرک به پای باروآی] # ~~دروازه رسانیدند: یکی بر در دروازه و یکی بر راست و یکی بر چپ، هر یکی ~~چهار برج # ~~درمیان، و ساباطها! برآن بستند از چوب خر پشته که هر ساباطا قریب صد ~~نفمر # ~~مرد در او می گنجید و از بالای بارو سهاه شهر دست به تیر و سنگ و تخش # ~~و رعد انداختن کردند و آن شب تا روز محاربهای رفت که هرگز کسی ندیده # ~~و نشنیده ، و چندان رعد و تخش باریدن گرفت که تصور آن بود که از ابر # ~~محاربه در عوض باران سنک و تخش و رعد می بارد. # و تمام خلایق کرمان آن شب از وهم آن محارهه قرار و آرام نگرفتند و # ~~مجموع مردم مملکت امید از عمر و مال پبریدند و به تضرع و زاری به حضرت # ~~باری می زاریدند. # خلق شهر از غیبت آن گفت و گو جمله سوی حضرت آوردند روی # آمد از هر خانه فریاد و فغان سیل خون از دیدهها می شد روان # ~~دیده های گریان و ms127 سینه های نالان به درگاه ملک دهان می نالیدند. # مصنف گوید : # دگر روز چون گنبد لاجورد بر آورد و بنمود یساقوت زرد # ز شهر و ز بیرون مقاتل شدند دلیران به میدان روز نبرد # ~~-ت: صابطها. 2. صاباط PageV01P154 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0173.png) # سپاه نصرت شعار جلالی، سوار وپیاده روی جلالت به محاربه در آوردند و # ~~بعضی در اندرون خرک و بعضی چپرها بر گرفته برلب خندق به محار به در ~~آمدند # ~~و از بالای بارو رعد و تخش باریدن گرفت و جنگ در پیوست که جگر خلایق # ~~کرمان از هیبت آب می شد و تا نماز پیشین در آن محاربه بودند. # چون میانهٔ‌ روز لشکر حضرت جلالی مراجعت نمودند و هر کس در مقام # ~~خود قرار گرفتند ضیاء الدین بعلیابادی که از دودمان حضرات بود و او را ~~به جان # ~~860) بودند (؟) خواست که روی دستی نماید و همچنان که سید میرک # ~~شروانی را فریفته و اختیار ملک به دست فروگرفته حضرت شجاعی را نیز به ~~دست # ~~فروگیرد مکری و حیله[ای] بنیاد نهاد و چاخوها آورد تا برج میانهآ ~~دروازهآ # ~~قریزن و فرمیتن سوراخ کردند که برابر یک خرک بود و به خندق در آمدند # ~~و از طرف بیرون در پای خرک نقب زدند و پای خرک خالی کردند و در # ~~خندق کشیدند و از طرف دست راست دروازه آن خرک را نیز در کاویدن # ~~گرفتند . # و معسکر همایون حضرت جلالی از این معنی بیخبر ، و دروازهآ فویزن # ~~بگشودند و محمد تبریزی و حیدر باتانی با صد پیاده بیرون رفتند و لشکر # ~~حضرت جلالی خیر یافته سوار و پیاد، به محاربه در آمدند و باز معر کهآ ~~محاربه # ~~گرم شد و لحاف لحاف کشان، رعد انداز شهر به روعن نفت آلوده در خرک # ~~در دروازه انداختند و آتش در زدند و خرک سوخته شد و از بارو تخش و # ~~رعد و سنگ و تیر و ناوک باریدن گرفت و آتش مقابله و محاربه دم ms128 به دم # ~~گرمتر و مهیب تر گشت. # مصنف گوید: # ز کین ابروی سروران چین گرفت سر باره از تیر برچین گرفت # پپوشید باران سنگ آفتاب ز پیکان فرو ریخت پر عقاب PageV01P155 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0174.png) # محاربه[ای] درگرفت (که] هرگز کسی مثل آن ندیده ، و از طرفین # ~~بسیار مردمی مجروح شدند، چنانکه در شهر چند کس که بر سبیل ماشا آمده # ~~بودند به زخم تیر کشته شدند، و آن روز تا شام جنگ بود. اما چون خر کها # ~~تلف شد مردم شهر ایمن شدند و چون شب در آمد معسکر حضرت جلالی # ~~مراجعت نمودند. آن شب مردم از خوف خرک و ساباط1 ایمن شده بودند ، # ~~رامی روی نمود و دغدغه کمتر شد. ### | شعر # دگر روز چون چشمه آفتاب %~% فروشست از چشمها گرد خواب # شه خاور از پرده بالا گرفت %~% زمین از ثری تا ثریا گرفت # روز چهار شنبه سلخ بود بعضی در آن بودند که رمضان است و در تقویم # ~~غره بود. اما چون رعیت را هلال میسر نشد بر سلخ شعبان قرار گرفت و از # ~~طرفین هیچ گفتوگو صادر نشد و حضرت شجاعی به انعام دادن چاخویان و # ~~اکلکای اسفاهیان مشغول بود. # بعد از آن از ابتداء یوم الخمیس غرهآ رمضان هر روز پیادگان بیرون نزدیک # ~~دروازه می آمدند و از شهر نیز بعضی بیرون می رفتند و سر پایی می گشتند # ~~و یک زمان تیر ریز می شد و از طرفین قایم باز می گشتند. # و در روز سه شنبه ششم رمضان هیادگان سیستانی و اصفهانی بیرون رفتند # ~~و پیادگان بیرون آمدند و به محاربه مشغول شدند و سواران مکمل در کمین و # ~~مجموع در این مقابله منتظر که چگونه شود و چه حادثه ای روی نماید و # ~~حربی عظیم واقع شد و تمام لشکریان مشغول بودند. ### | ست # شده گردن از شصت گردان گره دهان کرده سوفارها بر زره # ز زاغ کمان گشته پران عقاب دل دشمنان دیده و تیر خواب ms129 # در حالت محاربه[ای] چنین، چون حضرت معدلت شعاری جلالی صاحب PageV01P156 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0175.png) # ~~قرانی بود و در این تاریخ کو کب [891] بخت و سعادت و نصرت آن حضرت # ~~در مقارنهٔ‌ سعدین و اوج شرف واقع، پهلوان بهرهآ سیستانی با سی نفر ~~پیاده از # ~~شهر روی گردان شده به های بوس آن حضرت مشرف و مزین گشتند و این # ~~نشانهآ فتح و ظفر بود، چنان که مصنف گوید : # چو گردد کسی را سعادت قرین در آرد ممالک به زیر نگین # چو در دهر گردد کسی بخت یار عدو گردد اندر برش خوار و زار # همه دشمنان نزد او سر نهند رخ بخت بر خاک آن در نهند # و از این طرف نواب حضرت شجاعی مکری اندیشیدند به تقریر ضیاءالدین # ~~بعلیا بادی که لشکر حضرت جلالی صاحب قرانی به حرب این طرف مشغولند # ~~و گاه اسبان و گوسفندان در سردربند و حوالی قوام آباد و باغ سر آسیاب ~~می # ~~چرند. اگر جماعتی از آن طرف بیرون روند شاید که فتحی توان کرد. # ~~دروازه الله اکبر بگشودند و حیدرباتانی و پنجاه پیاده بیرون رفتند به ~~سر دربتد # ~~و باغات حوالی قوام آباد، و از اسبان احشام جلایر و ایرنجی که می ~~چریدند # ~~صد و ده اسب براندند و سه گله گوسفند روانهآ شهر شدند و گله بانان این ~~خبر # ~~به حضرات رسانیدند. # سواران معسکر نصرت شعار مانند برق از عقب در آمدند، اسبان به شهر # ~~در آمده بودند. اما گلە گوسفندان را بازگردانیدند و به اردو بردند و ~~حضرت # ~~شجاعی از آوردن اسبان بسیار بشاشت نمود و آن را فتحی عظیم دانست. # اما به خاطر این فقیر مصنف جامع تواریخ ابن شهاب شاعو منجم مورخ # ~~چزن در آمد که آمدن اسبان به شهر دلیل آن بود که لشکر حضرت نصرت # ~~شعاری صاحب قرانی جلالی به شهر در خواهند آمدن که بنای دولت سعادت # ~~بر سر اسب است. چون اسبان در آمدند البته صاحبان اسب ms130 و دیگر اسبان از # ~~عقب در خواهند آمدن ، و نظر اهل دل کج نرود و هرچه به خاطر درویشان # ~~در آید چنان شود. PageV01P157 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0176.png) ### | شعر # ~~صاحبدلان هر آنچه بگویند چنان شود وزصدق دل هرآنچه بجویند آن، شود # ~~اهل نظر به خاک اگر شان نظر فتد خاک ار چه چهره زرد بود ارغوان شود # ~~خورشید را به کوه چو افتد نظر بسی سنگ سیاه از نظر لعل کان شود # القصه چون حضرت صاحب قرانی مملکت بناهی جلالی پیوسته در راه دین # ~~و طاعت رب العلین به صدق درست و اخلاصی خااص مشغول بودند و باحق- # ~~سبحانه و تعالی - نیازی داشت و همواره به عدل و احسان موصوف بود و ~~واقعا # ~~به شرع و عرف وارث مملکت بود[و] حسبا و نسبا بدو می رسید، الله سبحاند # ~~و تعالی - ابواب فتج و سعادت بگشود و پیادگان که مستحفظ قلعهٔ‌ کوه ~~بودند # ~~در نارین قلعه هفت نفر بیعت کردند و با یکدیگر هم سوگند شدند بدین ~~تفصیل: # ~~ههلوان محمود رجب و محمد برادر او و شاه حسین و ابوسعید و اید کو و # ~~خان سعید و سلمان ، و غیر از ایشان سی نفر دیگر پیاده بودند . اما از ~~این # ~~معنی بیخبر بودند ، و پیرعلی تیرانداز خراسانی [802] کو توال بود و # ~~یک جهت حضرت شجاعی و در ضبط و استحفاظ قلعه به جان می کوشید و # ~~مردم از گفت و گوی و تغلب او نیک در تنگ بودند. # در شب پنجشنبه بیستم رمضان المبارک بعد از نماز خفتن از راه2 پشت # ~~قلعهآ گورستان جهودان خان سعید پیاده را فرو فرستادند که به حضرت معدات # ~~جلالی آمد و عرضه داشت که قلعه می سفاریم و مردم جلد همراد کنید که # ~~هم امشب ایشان را از راه عقب قلعه بر کشیم. # حضرت صاحب قرانی معدلت شعاری جلالی تصدیق نمی فرمود. از عقب # ~~اید کوی پیاده آمد. حضرت معدلت شعاری جلالی صد پیاده روانه کرد و در # ~~قلعه ms131 یکی از پیادگان[که] سی نفر بودند با پیر علی تیر اندازگفت که خان ~~سعید # ~~از پشت قلعه فرو رفت. پیر علی اضطرابی پیدا کرد و ابوسعید پیاده که میر ~~PageV01P158 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0177.png) # ~~تاریخ دارالامان کرمان # ~~دهجه بود گرفت و درگنبد کرد و می گفت که ترا خواهم کشت و پهلوان # ~~محمود و محمد برادر او و شاه حسین پیش خود نشاند و زمان زمان تهدید و # ~~وعید می داد که فردا پا شما چنین و چنین کنم و شما را مجموع به کشتن ~~دهم # ~~و قضاء الله هر روز و هر شب زره می پوشید و مکمل می شد و در آن شب # ~~پیراهن و فرجی خود رنگ بوشیده و نشسته و زمان زمان در خواب می رفت # ~~از هیبت بر می جست. ناگاه پیاده ای گفت آغا! لشکر یاغی از کوه بالا آمد # ~~به پای بارو رسید. بیرعلی را قلق و اضطرابی هیدا شد و دست پاچه گشت . # ~~ندانست که چه کند. # شاه حسین گفت آغا! سر فرود آر و هنگر که راست است. او سر از بارو # ~~برو کرد. پهلوان محمود رجب که پسر زن او بود شمشیر کشید و بر میانهٔ‌ # ~~دوش و گردن او چنان زد که یک وجب در نشست. او باز گردید و دست # ~~در گریبان محمود زد و در یکدیگر گردیدند. محمد برادر محمود او را # ~~ضرب تیغی دیگر زد. او از هول جان متوجه پشت دروازه گشت که حضرت # ~~شجاعی را خبر دهد. ایدکوی پیاده او را ضربتی دیگر ازد]. چون ضرب تیغ # ~~چنان خورد در خاک اوفتاده و سر او را جدا کردند. سایر پیادگان چون چنان # ~~دیدند حضرت نصرت شعاری صاحب قر انی جالالی هه های بارو قلعه رسیده ~~بود8. # ~~آن مردان مردانه وگردان قرزانه که چنان خیری در بارهآ خلایق کرمان ~~نمودند و # ~~صد هزار ادمی از تنکی و زحمت دربندان رها شدند که اکر هر یکی هفت حج # ~~یاده ms132 به جای می آوردند این ثواب نداشتند، همچنان که خواجه عماد فقیه # ~~ارماید : ### | بیت # طواف کعبهآ دل گر میسرت گردد عماد حج پذیرفته در جهان این است # چون طواف یک دل این اثر دارد طواف صد هزار دل بنگر که چه اثرها # ~~کند، مصنف گوید: 8632] # جهان پهلوانان بارای و هوش %~% که گشتند با یکدگر ستر هوش PageV01P159 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0178.png) # نمودند کاری که از شادیش ز افلاک و انجم بر آرد خروش # حضرت شجاعی خبردار شد ، بر در ناری قلعه1 آمد و آواز داد که پهلوان # ~~بیر علی مردانه باشا ایشان سر هیر علی فرود انداختند و آواز دادند که ~~شهر # ~~شهر بابر سلطنن و شمشیر شمشیر امیر اعظم جلال الدین قلدرویش بهادر. # ~~حضرت شجاعی دانست که کار از دست رفت. در قلعهٔ‌ شهر بگشود واز دروازهآ # ~~الله اکیر بیرون رفت و به خاطر در آورد که ما را از راه سیرجان طلب ~~خواهند # ~~داشت . از راه زرند از طرف آب نیل بیرون رفت و متوجه قلعة انار شد. و ~~آن # ~~شیر مردان برسر باروی آمدند و نود کس از لشکر نصرت شعاری شهریاری # ~~جلالی را بر بالای قلعه کشیدند و در دروازهآ بیرون قلعه بگشودند و به ~~مبارکی # ~~و طالع سعد حضرت معدلت شعار امارت دثار نویین اعظم، ملک الامراء فی ~~الزمان، # ~~المخصوص بعون عنایة الملک2 الدیان، جلال الحق والدنیا والدبن ~~معزالاسلام # ~~والمسلمین # سرور نیک رای نیک اندیش %~% میر میرآن عرصه قلدرویش # ~~خلد الله تعالی ملکه- و حضرات امیرزادگان کامکار کامران مانند اختران ~~مسعود # ~~گرد خورشید برآمده در قلعه در آمدند و «رب انزلنی منزلا مبارکا وانت ~~خیر # ~~المنزلین»2 ادا فرمودند. و چون معلوم فرمودند که حضرت شجاعی از دست # ~~بیرون رمته جتاب امیرزادە اعظم مظفرالدین جان احمد را به بکاولی با ~~جمعی سوار # ~~روانه فرمودند. ### | ابیت # کر آید به مونی توانی کشید %~% چو هر گشت زنجیرها بگسلد # واقعا حضرت شجاعی به غایت بی مروتی نموده و از کوچه انصاف بیرون # ~~رفته ms133 بود. مملکت کرمان حق. سبحانه و تعالی. از غیب بی زحمت محاصره # ~~نصیب شد و به سعی و جد و اتفاق حضوات میسر گشته، جانب حضرات به ~~PageV01P160 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0179.png) # ~~تریخ دارالامان کرمان # ~~یکبار قروگذاشت کرده و رعایت ادب و صلهٔ‌ رحم نگاه نداشت و حضرت جلالی # ~~که به جای پدر و مخدوم حقیقی بود و تسخبر ملکت به برکت همت و یمن # ~~طلب و رأی و تدبیر آن حضرت میسر شد و جدوجهد شاهزادگان نصرت قرین ، # ~~باوجود آنکه اختیار حکومت ملک و مال و خزابن بر او مسلم داشته، خواست # ~~که مجموع را مروم سازد و مردم بیگانه را بنوازد و لاجرم غیرت خدایی ~~نگذاشت # ~~که حق ناحق گردد و مال و ملک نصیب حضرت صاحب قرانی جلالی و # ~~فرزندن و سپاه آن حضرت شد و هم بدان طریق به دست آمده از دست برفت . ### | شعر # ~~آسان به دست آمد و آسان زدست رفت دولت بلند گشت ولی زود پست رفت # ~~ههدی که بسته بود در آخر شکسته شد آن عهد بسته را چودر آخر شکست رفت # عاقبت حق در مر کز خود قرار گرفت و چون شکر نعمت به تقدیم رسانیده # ~~نشد و کفران نعمت روی نمود آن نعمت به زحمت مبدل شد و آن کسی که # ~~اندک زحمتی کشیده در ناز و نعمت مستغرق [864] # هر که را نعمتی شود روزی %~% شکر آن واجب است دانستن # و شکر هر نعمی هر چند مقدور بنی آدم نیست که شکر تعمت الله تعالی # ~~به جای آوردن و از هزار هزار فضل و کرامت که حضرت عزت بابندهآ خود # ~~کرده از عهدهٔ‌ یک نعمت بیرون آید، آن قدر هست که هر نعمت که بدین # ~~کس رسید آن را بچیزی که رضای حق تعالی در آن است صرف کند که نوعی # ~~از شکر1 باشد و البته آن نعمت بر مزید گردد که نص کلام مجید ست «لئن # ~~شکرتم لا زیدنکم ولئن کفرتم ان ms134 عذابی لشدید»2 مصنف گوید . # شکرحق [کن که] برمزیدشود %~% نعمتی کان خدای داد ترا # زانکه گر شکر نعمتش نکنی %~% به یقین حق کند عذاب4 ترا PageV01P161 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0180.png) ### | جامع التواریخ حسنی # مع القصه مملکت به قبضهآ اقتدار عدل و احسان حضرت صاحب قرانی # ~~وارث مملکت کومان، معدلت شعار خسرو نشان، بانی امن و امان، نویین اعظم # ~~نیک اندیش جلال الدوله والدین قلدرویش - خلد الله تعالی ظلال جلال ~~مرحمته # ~~و احسانه - در آمد و آن حضرت عدلی و سیاستی بنیاد نهاد که مردم عدل ملک # ~~عادل و دیگر عادلان و هادشاهان که [در] کشور به عدل مشهور[بودندفراموش] # ~~کردند و به دعاء جان درازی و مزید دولت و ازدیاد سعادت آن حضرت # ~~مشغول شدند. # مصنف گوید : # عدل و احسان نمود چندانی %~% که خلائق شدند ازو راضی # چون بدیدند عدل او مردم %~% شد فراموش عادل ماضی # روز پنجشنبه هشتم رمضان المبارک بر سر حکومت کرمان قرار یافت و # ~~روز جمعه از نان و گوشت و مجموع نعمتی هر چه به ده دینار یافت نمی شد # ~~به سه چهار دینار منادی فرمود و از هیبت و سیاست آن حضرت هیچکس را قوت # ~~و قدرت نبود که یک جو زیاده و کم از فرموده عمل کند یا تجاوز فرموده # ~~نماید . و از کردهٔ‌ بد مجموع خلق از سهاهی و عمل پیشه و رعایا در گذشت ~~و # ~~سایهآ عفو و مرحمت به حال خرد و بزرگ مملکت بگسترانید. # و در روز فتح بعضی از لشکری غریب که به شهر در آمده بعضی رعایا # ~~1 تعرض رسانیده و تالان شکل کرده بنیاد تغلبی و تصرفی نهادند ، و حضرات # ~~امراء باوقار شهریاران شیر شکار امیر اعظم غیاث الدین خواجکه بهادر و ~~امیراعظم # ~~جلال الدین جان درویش میرک سوار و هیادهٔ‌ خاصه آن روز تا شب ده کرت # ~~گرد محلات شهرگردیدند و منادی فرمودند که وای بر کسی [به] که خانهآ ~~رعایا # ~~تعرض رسانند و مزاحم کسی شوند. و پنج شش ms135 نفر از مردم بل کاوارا که # ~~می کردند که باز می گرفتند و به خداوند آن می داد[ند]. PageV01P162 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0181.png) # ~~تاریخ دارالامان کرمان # ~~مصنف گوید : # عدل قلدرویش عادل دل چنان کرد اقتضا[865] # کز رعایای کریمان از توانگر و ز گدا # هیچ کس یک جو نگیرد از کسی از روی ظلم # ور کند ظلمی کسی، افتد به صد رنج و بلا # عدل این سرور بود بر ریش مردم مرهمی # درد مردم را بود عدلش بمانند دوا # ~~حضرات امیرزاده ها و جاعت هواخواهان یک جهت که حضرت شجاعی # ~~درزمان عبور معسکر همایون به حوالی شهر مقید فرموده بود مثل شهویار ~~نبیرهٔ‌ # ~~نیکو عقیده، خورشید اوج حکومت واختر برج ایالت ومکرمت ، مهر سپهر # ~~شهر یاری ، معزالدنیا والدین سلطان محمد و امیرزادهآ کامکار درویش اسم ~~خسرو # ~~شعار، امیر شمس الملة والدین درویش محمد میرک و سایر امراء بهادران و ~~یک # ~~جهتان مثل امیر افریدون ایجی1 و امیر زیرک بن امیر سماق وههلوان درویش ~~علی # ~~قساب و اختمور یاساول و غیره ، مجموع را به عنایت و مرحمت مواظبت و # ~~مصنف گوید : # غم وشادی از کردگار است و بسبود حق به هر حال فریادرس # گهی شادی آرد گهی غم دهد گهی پبیش بخشد گهی کم دهد # افعال ما جمله آید پدید نباشد بدی را بجز بد کلید # اما نمک حرامان حق ناشناسان را که سالها تربیت کرده و پروردهآ نمک # ~~خاندان حضرت شهریار ایران و توران امیر شمس الدولة و الدین حاجی محمد - # ~~علیه الرحمة والغفران - بودند هر یک را سزای مناسب دادند و جزای افعال ~~بد # ~~ایشان بهایشن رسانیدند. مثل ضیاء الدین بعلیابادی که تربیت کرده و بر ~~کشیدهآ # ~~آن حضرت بود و چون سید میرک شروانی بدید به یکبار حق نمک فراموش کرد ~~PageV01P163 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0182.png) # ~~و صاحب اختیار مواح بی مزاج (؟) شروانی ، و مال1 و ملک بکلی دست فرو ~~گرفت # ~~و با وقادار غدار نابکار نوروزی بد روزی انفاق نموده و دختر او به ms136 ~~فرزند ارجمند # ~~سعادت یار نیکو شعار خود صاحب اعظم خواجه غیاث الدین سعید داد که # ~~خاک های سگان درگه سعید2 از سرور یش آن دو [بد] کیش بهتر که مثل گو هری # ~~که از سنگ خارا بیرون آمده یا دردانه[ایکه از صدف ی بها حاصل شده یا # ~~توری که از سنگ در آتش زنه پیدا گشته، مصنف راست # سعید نکو روی درویش دوست یقینم که خاکش به ازخون اوست # ز مردان دین یافتست او نظر ازآنش همه خوی و خصلت نکوست # بواسطهٔ‌ این وصلت بایکدیگر اتفاق نمودند و شروانی احمق بی بصیرت را # ~~از راه ببردند و چنان صاحب اختیار شدند که شروانی هیش ایشان مثل طفلی ~~بود # ~~که در مکتب، استاد تختهٔ‌ ایجد خواند. و اول او را بر آن داشتند که ~~فرزندان # ~~و اتباع حضرت سعید امیر غیاث الدین غنا شیرمن بسیارند و مجموخ قصد ~~کرمان # ~~دارند، از ابن طایفه هر کدام که بیابید از میان بر می باید داشت تا به ~~جای # ~~866) که فرزندان دو شاهزادهٔ‌ صاحب جمال با کمال شهید کرد و از امراء # ~~که ذکر ایشان به مفصل اسامی در مقدمه گذشته و از نو کران بسیار، ~~بحمدالله # ~~تعالی آن خونهای ناحق نخسبید و اول شروانی و وفادار نوروزی قصاص رسیدند ~~و # ~~این بزرگوار بی اعتبار نابکار را که به جان امان دادند و پردهٔ‌ عفو بر ~~جرایم او # ~~کسترانیدند و به محقر مالی از او راضی شدند و اورا درمیان در آوردند و ~~ها مکر و # ~~هد نفسی مشغول گشت، به قصد جان خلق کرمان کمر بست و چون از حضرت # ~~جلالی خایف و ترسان هود و از جزای کردار بد خود در وهم، هیش حضرت # ~~شجاعی هرگاه که درد بی نوایی و بی قوتی مردم کرمان کسی شرضه می داشت # ~~دی گفت که کرمانیان تشنیع بیقاعده بسیار کنند، کرمان را یک سال نگاه می ~~PageV01P164 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0183.png) # ~~توان داشت و اگر کسی را طاقت ms137 نباشد بمیرد سر لنگش گیرند و در خندق # ~~ندازند، تا باشد که غله و اجناسی- که از حصة وقف مسلمانان که به تزودر ~~و # ~~تقلب بهدست قروگرفته و حاصل کرده و از آب و زمین دیوان برده تسعیری یا ~~بد # ~~و مالی که به عوض خون نامبارک داده باز جای کند و کمر شمشیر طلا باز # ~~د. کون بسته و دروازهٔ‌ پای غار به خود محصوص کرده، و نو کری بد نفس # ~~شریر ناپاک بی بک داشت که «قطب شول» می گفتند برسر سردم و رعایای # ~~کرمان گذاشته که از دروازهٔ‌ فرمیتن تا پای قصر سبز شب همه شب بر مر # ~~کدخدایان که در بارو بودند می گشت و کسیرا در خواب نمی گذاشت و # ~~و دشنامهاآو] فحش به کد خدایان میداد، و اگر کسی در خواب میرفت مشعلهٔ‌ # ~~آتش بر سر ایشان می ریخت . چنانچه مصنف گوید : # قطب شول ید قعال (؟) پلید آنکه بودش همه خصال یزید # شکر کاندر شکنجه اش دیدم %~% که به ضرب شکنجه زار برید # مع القصه چون آن کرت خلاص یافتو به قتل نیامدوهیچ تجر به نیافت و # ~~ز کوچهآ پد نفسی وظلم در نگذشت این نوبت گوش و بیی و بی پا در باخت # ~~و خان و مانش به تالان عام ویران گشت ، تا به حدی که ده خانه و باغچه و # ~~حهام که در عرض سی سال از وجه حرام و مردم بیگار وظلم درهم ساخته یک گز # ~~زمین معمور نگذاشتند و از دویست جفت در که در این عمارات از درخت وقف و # ~~دیوان و ارباب تراشیده بر نشانده یک وجب درست نماند و هرتخته ای یکی ~~برد وهر # ~~یک من جو و گتدم که از املاک مردم از وقف و دیوان و ارباب به مکرو # ~~تزویر جمع کرده هر یک من کسی ربود و چنان تالانیدند که هیچکس # ~~ندانست که که پرد، و هر یک دینار که از بهای اجناس و غلهآ ms138 گران فروختن # ~~و مرسوم و معماری عمل نا کرده و هر رشوهآ خلایق که جهت چریک و نام # ~~بردار و زر مساعدت که به ظلم بر مردم حواله می نتمودند درهم آورده بود ~~هم # ~~به ضرب شکنجه و حق السعی محصلان آنچه ظاهر بود از او باز گرفتند. ~~چنانچه # ~~مصنف گوید : # هر آن کس که بد کرد بد دید باز %~% نیاید ز نیکان بد ای سرفراز[87] ~~PageV01P165 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0184.png) # # نگه دارحق ک %~% زینهار برو %~% ولی نعمت خود %~% پساز # # وگر حق نعمت تبه می کنی %~% در افتی %~% هبدبختی و ربخ آز # ~~ولی نعمت از بدکنش فارغ است غنی نیست از مفلسان بی نیاز # ~~مکن چون ضیا دین نمک را حرام چو او جماگی گوش و بینی مباز # ~~بسی زین چنین قصه در خاطر ست مرا تجربه گشته عمری دراز # و کمال دولت و مزید سعادت حضرت جلالی بیش از آن که اگر هزار # ~~از این منافقان از دولت خانه روی گردان شوند و التجا به دیگری برند بر ~~خاطر # ~~عاطر غباری در آید، یا این آستان دولت آشیان را از خادمان یکجهت وفادار # ~~جان سپار خالی. این دو بدبخت روی از این دولت بگردانیدند سزای خود # ~~بحمدالله تعالی که از این صاحب دولتان دیدند و اگر آن دو بدبخت رفتند ~~ده # ~~سعادتمند کمر خدمت درمیان جان بستند و از اندوه و ملال دهر رستند، و # ~~مصنف گوید: # ~~یعنی از جملهٔ‌ شیران که درین بیشه درند گر شغالی دو سه رفتند نشد بیشه ~~تهی # ~~باغ را گر نبود خار خسک هاکی نیست سیب و امرود بماناد و دگر نارو بهی # شرح حال ناکسان نابکار از این [بیش] گفتن طبع اهل نظر را ملول کند # ~~اما غیبت بدان و ظالمان کردن خصلت اهل احوال شده، اما بچه جای هجو که # ~~اندیشه هم کرا نکنده. PageV01P166 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0185.png) # دیوان ملکی ومالی # ~~آمدیم باز به سر قصهآ بعد از این، و اساس دیوان ملکی و مالی. # ~~در ms139 این تاریخ حکومت و ضبط این نلکت بر حضرت صاحب قران خسرو # ~~نشان ، سلطان الامراء برهان الاتقیاء ، نویین اعظم صاحب السیف و القلم، ~~بر # ~~آرندهآ طبل و علم، خسرو اختر حشم، جلال الدنیا والدین معزالاسلام ~~والمسلمین: # ~~عادل و هوشیار خیر اندیش میر با عز و جاء قلدرویش # ~~به سر شاهزادگان صد سال باد باقی به نصرت و اقبال # ~~آمین یا ربالعالمن - قرار یافت : # ~~حضرت شاهزادهآ عالمیان شیر بیشهآ مردانگی نهنگ دریای فرزانگی ، # ~~رستم زمان، اسفندیار دوران، باسط امن و امان، درد هر بیچاره و دردمندان ~~را # ~~درمان ، غیاثالدنیاو الدین ابوالمظفر خواجکه بهادر- اعظم الله قدره را ~~میر # ~~میران و ضابط1 مال و ملک کرمان مقرر فرمود و زمام حل و عقد و امر و نهی # ~~به قبضهآ کافی کفایت آن حضرت باز داد. # ~~مصنف گوید : # ~~واقعا شایستهآ ملک است ومال خواجهآ میرک امیر بختیار # ~~آنکه ضرب تیغ تیرش روز حرب می بر آرد از عدوی خود دمار # ~~گر به کین سوی غضنفر بگذرد مثل روباهی از او جوید فرار PageV01P167 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0186.png) # ~~شکر حق گو در کریمان شد دگر میر میران و گرفت او اختیار # ~~دیگر امیرزادهٔ‌ باتمکین، سپهدار نصرت قرین، المخصوص بعنایة # ~~وب العالمین ، مظفرالدنیا والدین جهان احمد بهادر. عظم الله تعالی شانه ~~. را # ~~میر دیوان و صاحب تومان ساخت [و] مهر امارت نهاد. # ~~مصنف گوید: # ~~باد باقی سالها جن احمد اندر مملکت در بساط عز و جاء وشادی و نیک اختری # ~~خسرو ملکملاحت صاحب سیف وقلم منبع جود و سخاوت، در درج سروری # ~~باد اندر سایة جاه جلالی سال و ماه ماه مهر افروز و خورشید بساط صفدری ### | 860 # ~~دیگر امیر زادهٔ‌ شجاع شیر شکار صاحب وجود سعادتیار جلال الدواه جان # ~~درویش میرک را میر دیوان مالی و لشکر ساخت. # ~~مصنف گوید : # ~~میر زاده غیاث دولت و دین شهریار زمان و میر زمین # ~~آنکه در جاه و منزلت دارد عزت و جاه و نصرت و تمکین # ~~از همه چیز عمرش ms140 افزون باد این دعا از من ، از فلک آمین # ~~دیگر امیر زادهٔ‌ صاحب کمال ، افتخارالامراء به حسن مقال ، خورشید1 # ~~حاه و حلال، شهریار نببره خسرو مثال، کیوان رفعت مشتری خصال، بهرام # ~~صوات آفتاب جال، الواثق بعنایة الملک الصعد، اختیارالدنیوالدین ~~عبدالصمد بن # ~~سلطان محمد. زادالله ایام دولتهرا حکومت بلوک حومه و ملازمت خاصة شریفه # ~~امر فرمود : # ~~میر کیوان رفعت یوسف جمال مهر مه رخسارهآ ناهید حال # ~~شهر هار شیر زاد شیر دل میر زادی کو بود خسرو مثال # ~~ل خورشید. PageV01P168 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0187.png) # ~~دیوان ملکی و مالی # آن محمد سیرت احمد طریق آن مظفر فر کیخسرو خصال # سالها در شادی و کام و مراد %~% ماند لندر سایهآ لطف و جلال # و دیگر از امراء جلایر1 وایرتجی که سردار این دو حشم یزدند و از # ~~خوف لشکر ترکمان به اتفاق شاهزادهٔ‌ نامدار خلیل سلطان که در پیچین ثیل # ~~موافق سنهآ احدی و خمسین ومأی ه خانی به محاصوهآ کرمان آمده بودند و ~~چون # ~~امیرزا خلیل سلطان متوجه محاصره دارالعبادة یزد میشد این احشام را به ~~امیرزادهآ # ~~اعظم سپهدار محترم امیر مبارزالدین پیر محمد بهادر سپرده و آن جنگ جحیم # ~~که روی نمود که به شرح تاریخ شروانی هزیمت می فرمودند در مقدمه # ~~گذشته ، و بعد از آن در مرغزار کارزار و رود خبر مقام داشتند. # چون حضرات به محاصرهآ کرمان و حرب شروانی می فرمودند در رکاب # ~~حضرات آمدند و چون فتح شروانی روی نتمود هان مقام جهت ایشان مقرر # ~~فرمودند تابدبن تاریخ که معسکر نصرت قرین عزیمت مملکت کرمان فرمودند # ~~در رکاب همایون بودند. # چون فتح مملکت شد از امراء احشام دو گس را میردیوان مقرر قرمودند # ~~که مهر امارت نهادند : یکی میرزا محمد علی و یکی میر هندو که هر بکی با ~~یک # ~~قشون مردم خود در شهر آمدند وهمهآ احشام بامقام علف خواری که داشتند ~~رفتند. # اساس دیوان از امراء بر این ترتیب نهاده شد و وزراء دیوان چون آن ms141 # ~~دو خواجهآ صاحب وجود نیک اعتقاد صاحب سلامت راست قلم در محل خطاب # ~~بودند با ایشان محاسبهٔ‌ وزارت پنج شش ساله و تقبل در میان پود. # در این تاریخ صدر وزارت مملکت در تاریخ دهم رمضان المبارک مذکور # ~~بر عالی جناب صاحب اعظم افتخار اکایر و الاشراف، الواثق بعون وعنایة ~~الملک # ~~المعبود ، خواجه غیاث الدین بیر محمود ین الصاحب السعید المغفور خواجه # ~~برهان الدین کوبنانی قرار یافت وجناب مشار الیه مردی صاحب سلامت ~~PageV01P169 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0188.png) # ~~نیکنفس راستقام خوش خوی .ستعد کاردان بود ، چنانکه مصنف گوید : [869 # ~~چو یافت کار وزارت به امر حی ودود به صدر صاحب تمکین غیاث دین محمود # ~~بیافت مسند دیوان دگر ز نو نوبت خواص و عام همه یافتند ازو مقصود # ~~به علم و دانشو تدبیرو رای ملکگرفت نکرد تاجر بی مایه از تجارت سود # و دیوان لشکر و ضبط تواچی گری معسکر همایون به جناب صاحب # ~~اعظم افصح المسلمین فی ترکی وتازی و فارسی ، ملک الحاج فی الحرمین1 # ~~خواجه برهان الدین عبدالحمید رجوع فرمودند. واقعا جوانی نیک نفس، حایم، # ~~مستعد، مردم دار، پر خاصیت که در خط ترکی و فارسی نظیر نداشت و به کمال # ~~رای [و] تدبیر آراسته. # مصنف گوید: # آن خواحه که. بشاش چو نوروز و چو عیدست # اطالع فرخنده و با بخت سعید ست # خلق و کرم و حلم و حیا دارد و تمکین # برهان دول نیک سیر عبد حمید ست # چون اساس دیوان وضبط مملکت قرار یاقت در هجدهم رمضان خبر رسید # ~~از راور که حضرت پادشاهزادهٔ‌ جهان سلطان جلال الدین سنجر بن شاهزاده # ~~میرزا احمد بن شاهزادهٔ‌ سعید مغفور شهید عمرشیخ بهادر بن امیر بزرک ~~قطب # ~~الحق والدنیا والدین امیر تیمورکورکان به راور رسید و متوجه تسخیر عراق ~~و # ~~فارس است و اول به کرمان می آیند که یراق معسکر همایون کنند. خلایق # ~~کرمان چون مارگزیده بودند # و در این سال تخاقوی ثیل در مدت هفت ماه سه چهار انقلاب ms142 کشیده # ~~بغایت اضطرابی در مردم افتاد و بنیاد اراجیف گفتن نهادند، حضرت معدلت # ~~شعاری صاحب [قرانی ] بنا بر تسکین رعایا، سیادت منقبت، سعادت مرتبت، ~~مخدوم PageV01P170 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0189.png) # ~~دیوان ملکی و مالی # ~~مرتضی ممالک اسلام، سلطان الاولیاء فی اللیالی والایام، سید طاهر الدین ~~محمد، # ~~و حضرت مرتضی اعظم ، مجتبی اکرم ، سلطان المحدثین ، برهان المفسرین، # ~~ناصح الملوک و السلاطین، نادرهٔ‌ عصر و زمان، اعجوبهآ دهر واوان، ~~المعتصم یحیل # ~~عنایة الملک الاله ، اصیل الحق و الشریعة و التقوی والدین عبدالله . ~~ابد # ~~الله تعالی ظلال ارشاده. و مرتضی اعظم ، مجتبی اکرم1 ، افتخار سادات ~~العرب و # ~~العجم، صاحب الصدق والزهد والتقوی، سلطان العارفین، امیر معز ~~الدنیاوالدین # ~~حسین، اعز الله انصاره - و دیگر سادات و موالی2 را روانه فرمود. # چون سادات با حضرت سلطان جلال الدین سنجر ملاقات کردند و در طرح # ~~و اوضاع مجلس دیدند به نور معرفت ظاهر و باطن دانستند که مهم بدین که # ~~مذاق3 طرفین است به هم نممی رسد مراجعت فرمودند. و حضرت سلطان سنجر # ~~عید صیام در چترود فرمودند ویوم الاحد سوم شوال در حوالی کنکرود و # ~~شاه آباد نزول فرمودند و اصحاب حضرات مملکت را ضبط فرموده بود[ند]و برج # ~~و بارو و دروازهها را به مرد و اسلحه مضبوط و آراسته فرمودند. ### | فعر # چه آید پدید از افلاک از بد و نیکها به کرةآ خاک # و دربندانی بسیار دشوار شد[ . 87] هیچکس نه غله و نه اجناس داشت و # ~~مردم مضطر و حیران. شب هر شب در بارو «الله یکی، می زدند ودر طلب # ~~قوت متغلبه گرفتار، هر کس به نوعی ، و حضرت معدلت شعار به عدل و احسان # ~~و طاعت و صدقات مشغول. # و در روز دو شنبه بیست و پنجم شوال ابتداء ختم هانا فتحنا، کردند و چون # ~~ختم به اتمام رسید حضرت جلالی صاحب قرانی مبلغ یکهر اردینار کپکی به ~~دست مبارک PageV01P171 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0190.png) # ~~خود بر علما و حفاظ و مشایخ و فقرا صدقه فرمودند. # از در ms143 روز سه شنبه که روز وقفیهآ حضرت ملک عادل تورانشاه است # ~~سیادت منقبت سلمطان العحدثین برهان المفسرین مرتصی اعظم ، الواثق ~~بعنایة # ~~الملک الاله، امیر اصیل الملة والدین عبدالله وعظ فرمودند و دعا جهت ~~خلاص # ~~خلایق فرمودند وحضرت صاحب قرانی جلالی از صفای خاطر وصدق وافر به وعظ # ~~فرمودند و بعد از وعظ باز ختم «انا فتحناء فرمودند و بعد از ختم باز ~~مبلغ # ~~یک هزار دینار کپکی در مجلس به حفاظ و فقراء و مساکین صدقه فرمودند. # و روز چهارشنبه بیست و هشتم که بیست و پنجم دربندان بود در # ~~دارالسیادهٔ‌ آثار حضرت رسالت علیه افضل الصلوة و اکمل التحیات گشادند ~~و # ~~ختمات «انا فتحنا» و «لا اله الا الله» کرده و حضرت سیادت پناه مرتضی ~~ممالک # ~~اسلام سید اصیل الدین عبدالله وعظ فرمودند ، و حضرت معدلت شعار جلالی # ~~بعد از خدمات شیلان کشیدند و باز یک هزار دینار کپکی به دست مبارک # ~~صدقه فرمودند. # اما خلایق بغایت مضطر و پریشان و سرگردان بودند و نه غله و ته # ~~اجناس یافت می شد. اگر کسی را آردیا گوشت اسب یا شتر یافت می شد به # ~~هیمه و خاشاک در می ماند و مردم نیک به جان رسیده و حالت مخمصه بود. # و حضرت سلطنت پناهی سنجری از سر تمکین و وقار در قوام آباد در باغ # ~~فرستاده که ضبط ولایت می نمودند و التفات به شهر و هر که در شهر بود # ~~نیاز به حضوت بی تیاز کارساز بنده نواز برداشته می زاریدند. PageV01P172 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0191.png) # ~~بر مقتضای مزاج ملازمان پایهآ سریر اعلی تبود مهم یه مدعای حضرت جلالی # ~~و اصحاب شهر به هم نکمی رسیده # واضطراب خلایق از حد در گذشت و هیچ کس چارهآ آن نتمی توانست # ~~کرد. حق سبحانه و تعالی سببی ساخت و ابواب فتح بگشود و جماعتی که # ~~حضرت جلالی ایشان را مقید فرموده یود مثل [81] امیر محمود شاه شیرازی # ~~و پهلوان محمد تبریزی و قلی ms144 اختاجی واحمد دیوانه و سایر تاتائیان که در ~~شهر # ~~بودند بعضی دربند و بعضی متواریان قدابی اتفاق نمودند. # و از ولایت فارس خواجه ای بود به تازه به کرمان رسیده که به اسم و لقب # ~~خواجه همام الدین و در دیوان حضرت جلالی به بتکچی گری و کرک یراق مشغول # ~~شده و مردی کهنهآ کار دیده بود. در روی کار و معاملهآ خواجه غیات الدین ~~پیر محمود # ~~وزارت او نظر کرد داتست که نفعی نخواهد بود و بیم هزار افسادست در میان # ~~حاعمت، چنانکه مشهور شد که یکصد و بیست کس هم چانغی و عهد و # ~~بیعت اند ، مرتب و مسبب شد و جواسیس و منهیان به کتابت خواجه همام ~~الدین # ~~بتردد شعدند. # و چون حضرت سلطنت پتاهی در مجمو ع علوم ماهر و دانسته : بتخصیص # ~~علم نجوم که اختیار ساعت مناسب و زمان مسعود نگاه داشته ، شب شنه هشتم # ~~ذی القعدةآ سنهآ سبع وخمسین و تمانمائةمواقق تخاقوی ییل ترکی موافق آمد ~~معسکر # ~~همایون آن شب پنج دروازه از پای غار تا شاهجان جنگ در انداختند2 و در ~~شهر # ~~جماعت مفتحان (؟) آنچه دربند بودند سوهانها تیز کرده بدیشان رسانیده ~~بودند # ~~بندهای خود را بسائیدند واکثر درعسسخانه در زرند در بند بودند. چون ~~بندها # ~~از خود برداشتند بیرون آمدند. در پس دروازهٔ‌ شاهجان مقرر بود ، چهل ~~نفر # ~~جمع شدنه و دروازه را پهلوان محمد تبریزی بهتبر قفل بشکست و ریسمان پل ~~PageV01P173 # ![image filename](./0878IbnShihabYazdi.JamicTawarikh_0192.png) # ~~ییریدند و پل انداخت و امیر محمد بیک را با دویست سوار به شهر در ~~آوردند و # ~~به پشت دروازهآ الله اکبر رفت و آن در بگشودند. # چون حضرت سلطنت شعاری خاقانی سنجری- خلدالله تعالی ملکه و سلطانه- # ~~به مبارکی و طالع سعد در آمد و مملکت به نور قدوم مشرف و مزین گردانید # ~~هر چند که آن حضرت عادل و رعیت پرور بودند اما لشکر بیگانه [از] هردست # ~~در شهر ریختند و بسیار خرای روی ننمود. چنانکه در تمام ms145 شهر یک درب دکان # ~~نگداشتند که از آلات وادوات و افزار هیچ دکان از هیچ قسم ، وبا خانه ~~های # ~~مسلمانان به تالان و تاراج واقع شد که کسی شرح تواند داد یا دیده باشد ~~مگر # ~~کسی که تواریخ کرمان خوانده باشد که در سیصد و پنجاه سال قبل از این # ~~تاریخ که زمان فرزندان سلطان طغرل بن ملک مد بن ارسلانشاه بن کرمانشاه # ~~ابن قاورد بن میکائیل بن سلجوق که ایشان از آل سلجوق بودند واز طغرل # ~~چهار پسر مانده بود شاهزاده بهرامشاه و ارسلانشاه و تورانشاه و ~~ترکانشاه # ~~تا بدان روز که احشام خراسان جماعت غز بدین ولایت آمدند [872] و مدار # ~~بر خوابی کرمان گرفت و قحط و تنگی بجایی رسید که سگ و آدمی در # ~~ویرانهها جنگ می کردند، اگو سگ غالب می آمد آدمی می خورد و اگر آدمی # ~~غالب می آمد سگ می خورد و این شرح در جامع التواریخ در محل خود به شرح # ~~مثبوت استه # ~~محمد و آله اجمعین الطیبین الطاهرین وسلم تسلیما کثیرا. PageV01P174 ms146