######OpenITI# #META#Header#End# ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0006.png) ~~استا(110 : به کسر همزه(2) ستایش1 و به فتح (2) نام () کتاب (8) مغان (2) که آن را # تفسیر زند خوانند (7].2 ~~إلوا له) صبر3 که آن را هندوی کنوار4 گویند 97. ~~انکزوا (5210 جایی که گوسپندان باشند و به کاف و زای پارسی و به فتح کاف نیز # گفتهاند [11]. ~~آنوشا مذهب گبران و بعضی به واو پارسی خواندند (12).6 PageV01P097 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0007.png) # به معنی با و کلمهآ تعجب، چنانچ هیهی گویند. ~~آسا [2] مانند وشکل(2) وشان(2) و آسایش وفاژه. # : آواز را گویند (5). # نان خورش(2 وبی فرمانی (. # : پدر. ~~إجرا 87 : وظیفه و سرماهی و روزینه که کسی را [دهند] واین لفظ عربی است. ~~آنا (9]2 : مادر. ~~ایا (3210 کف دست (1). # به معنی ای ویا، واین حرف نداست(12]. ~~آما [3] : آراینده و تمام کننده(14) و پرکننده و بردارنده (15). ~~آب آسیا (216 آسیای است که به زور روش آب بگردد. ~~آل[17] آلوده کننده وآلاینده. ~~افدستا (18] : شگفت و ستایش و افتدستا4 نیزگویند (19].5 ~~افسا (20] افسونگر و این لفظ را مرکب استعمال کردهاند چنان که مارآفسا. ~~أقسطاء : نام حکیم(2) ونام کتاب. ~~آرا : آراینده واین لفظ را جز مرکب استعمال نکردهاند (22). ~~آشنا ضد بیگانه و شناور کردن در آب (23].7 PageV01P098 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0008.png) # 95 ~~آهن ربا(1 : آن سنگی است که آهن را رباید و آن را به زبان عرب مغناطیس1 گویند12 ~~آندا اندایش کننده و کاه گل کردن(3). ~~آرغا (3) : جوی آب. ~~آیا افسوس و به معنی یا وای مردمان (5]. ~~آنکشتوا 61] آن نان که به انگشت پخته باشند و به کاف پارسی هم آمده است(17. ~~اقلیمیا (8] نام دختر آدم علیه السلام (19 که هابیل (10) را به(1) نکاح داده بودند وریم # زر و نقره که در تداوی به کار میآیند (2.12 ~~ایلیا بیتالمقدس. ~~ازدها واژدرها : مار نر بزرگ با چهار پای(12) که عرب آن را ثعبان خوانند (13). ~~آزیرا (15) به معنی زیرا که. ~~ایرا : به معنی 161] زیرا. ~~اسما : نام عورتی که (1) معشوقهآ (18) سعد3 بود و نام زن امیرالمؤمنین حسن ~~آفزا201) افزاینده. علی رضوان الله علیهما ms001 ونام بنت ابی بکر وبنت عمیس والفاظ نیزل9). ~~( ال ندارد ) بن با ختلی رم الو در وک تعویفه ابه غبن معجمه وبه قاف یکی لزافلاط عوام التما نوفعه شده لسقهة ~~[3] ب: تعریف به این صورت آمده است: «کاهگل کننده و کاهکل کردن و اندایشگر». [4] ب: ندارد. [5] ب: تعریف به این ~~صورت آمده است: «حرف نداست چنان که آیا و آی و یآ»0 [6] ب: انکشتوا0 [7) ب: «به کاف پارسی» در آول تعریف آمده ~~است. [8] ب: [قلیمیا. [9]ا: «علیه السلام» را ندارد. [10] آ: هبیل. [11] آ: ندارد [12] ب: «و ریم.. میآیند» را ندارد. ~~[13) ب: «با چهار پای» را ندارد [14]آ: «که.. خواند» را ندارد. [15] آ: ندارد. [16] ب: «به معنی» را ندارد. [17]ا: ~~«عورتی که» را ندارد. [18]آ: معشوق. [19]آ: «بود... نیز» را ندارد. [20] آ: ندارد. ~~1. معرب، مأخوذ از یونانی. 2. در برهان قاطع: «اقلیمیا: ... یکی از اجزای داروی چشم است...». ~~3. سعد و اسماء از عشاق شعر عرب که نام آنها در شعر فارسی نیز آمده است. ~~4. در شرفنامه در بخش وژههای ترکی آمله است؛ ولی مصحح در حاشیه اشاره کرده که این واژه در فرهنگهای ترکی یافت نشده، و ~~مدلرالافاضل آن را فارسی دکر کرده استه در لغتنامه «اکب» ضبط شله به معنی لب ویتی برای آن از خسروانی آودده شله لسته PageV01P099 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0009.png) ~~آندوب! : درد (که پوست را تباه 2 و آواره کند (2. ~~آذرگشسپ2 : نام آتشکدة مغان (8) بود در بلخ که ذوالقرنین آن را خراب کرد و گنجی # که در او بود برداشت(6. ~~آئین گشسپ() نام پادشاهی بود(5) ~~إزجاسپ(4) نام پادشاه توران که دختران گشتاسب را اسیر کرده بود. ~~آشؤب : موج2 وفتنه و شور و شیفتگی و خشم و غوغای حوادث111. ~~آفراسیاب : نام پادشاه ترکستان (1) که سیاوش را کشت و(12 او را رستم به سبب # بیژن (12 کشت.3 ~~آشکوب : پوشش خانه که عرب آن را17 سقف خوانند (15) و آسمان(16) و بعضی(17) # به سکون شین معجمه و به غیر مد همزه نیز (18) خوانند. ~~آب ms002 : نام ماه رومی () است(2) و آن مدت ماندن(21) آفتاب در برج اسد است و # آبرویی(2) ووزن ووقر(22) و رونق وزیبایی(24) و آبداری و حشمت نیز(25). ~~آسیاب آن اسیا که به زور روش آب گردد261) و آن را آب آسیا(27) نیز گویند. ~~ازدب (24] : به معنی مگیر و مکش.2 PageV01P100 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0010.png) ~~اسلاب 7]1 نام گیاهی است که بر درخت پیچد. ~~آسیب : پرتو که عرب آن را صدمت«) خوانند و اهل (2) هند آن را(2 دهکه (2 # گویند. ~~الب دلیر و دلاور (2) به بای پارسی نیزگویند. ~~اشهب اسب خنگ و نوعی از عنبر سپید و خالص27. ~~أصطرلاب «4] نام ساز منجمان است که از چوب مدور با سوراخها و رقمهای هندسه # میسازند و بدان ارتفاع کواکب گیرند. ~~فتاب پرست گل نیلوفر و جانوری است مانند کرفش که آن رادر عرب حربا خواند(2. ~~آفتاب پرست ل9 ~~ازدی بهشت : نام ماه پارسی17] است(1 و آن مدت بودن آفتاب در برج ثور است و # آن وقت (13) فصل بهار است. ~~آهخت به معنی کشید 16) و برآورد(5). ~~آخت [16] : مثله. ~~آت [17] به فتح همزه اسب و به کسر همزه سگ.3 ~~آنفشت پرده وتنستهآ عنکبوت (18). PageV01P101 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0011.png) ~~اندربایست«1 حاجت وبایسته. ~~اندوخت«1 : حاصل کردن و گرد کردن و جمع کردن و به معنی ماضی نیز آید ای # حاصل کرد و گرد کرد و جمع کرد. ~~الچخت(17 : طمع وتوقع () والخچت به تقدیم خانیز آمده است(5) ~~آنزروت صمغی است که بدان زر حل کنند.1 ~~أسطقسات به زبان رومی (12 اربع عناصر») راگویند. ~~آفروخت10] : روشن کرد وسوخت. ~~افراخت17] : بلند کرد و برآورد وبالاکشید. ~~ابافت(10] جامه بت وجامهآ سفت[1]. ~~آکفت (1] : بلا ورنج باشد(1).2 ~~آب دست : وضو و شستن دست (1) و استنجا کردن به آب و شیرین کار و # پاکدست. ~~آشفت (15] : یعنی [6] تند [1] و خشمناک (28 و پرغصه شد[19]. ~~آذرمی دخت2 نام دختر پرویزشاه که شش ماه ملک راند و فرخزاد او را کشت(2). ~~ازقت27»2 به زبان ترکی(22) پشت راگویند (22). ~~الفخت گرد کردن و حاصل کردن26] و این ms003 طریق امر است ای گرد کن و جمع # کن (2 و به معنی ماضی نیز آید ای گرد کرد [26].5 ~~أوتء : آتش وتلخه (2) و شرم (28) باشد 297]. PageV01P102 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0012.png) ~~قدر واندازه و(2) بلندی وعظمت وبویا (3]1 ~~: ناهمتا1) وضد و یک طبع از چهار طبایع (] وعناصر اربع و به غیر مد # و به سکون خاء نیز آمده است (6]. ~~جمع کردن و گرد کردن (1) و اینجا طریق امر است یعنی گرد کن 47) و # جمع کن. ~~رودة (9) گوسپند به (1) گوشتابه پرکرده که آن را جگزا گده گویند و آن # طعامی است که روده را به برنج و جگر (1) پر کرده در تنور بریان # میکنند و میخورند و عرب آن را عصیب خوانند (12]. ~~سگانگور که آن را سگپستان نیز(2) گویند و آن میوهای است معروف # که درون لزج دارد (14. ~~پرندهای است.2 ~~بیرون کشیدن و بیرون روی.3 ~~آن استخوان بلند که در (6] بندگاه میان (1) بازو و ساعد است 10 که 17 # عرب آن را مرفق خوانند. PageV01P103 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0013.png) ~~: کرگ (11 آهنی کژ (] که بر سر چوبی راست (2) کرده باشند تا بدان # پارههای یخ کشند آگج نیز آمده است«12 ~~آنجوج : روی و اندام با هم چین گرفته و شکنجاندام و گرفته روی و به جای جیم # دویم به خاء هم خوانند (5).2 ~~اوج (2 : بلندی وبلندی هوا. ~~آهنج4 : انداختن. ~~آآماج له : با7] جیم عربی (1] و پارسی نشانهآ تیر17] و آن خاک بلند (12] که بر او # نشانهآ تیر (12) نهند. ~~لیج : به معنی هیچ است17). ~~لیرج : نام پسر فریدون که والی ترکستان بود (225 و نام مردی و نام بوزنه (16]. # : گوشتپارة بلند که بر تن مردم برآید و عرب آن را (17) ثولول (18) و 17 # به(20) هندوی (2) مسا4 خوانند [22). # : نام مهتر(23) نوح علیه السلام5 PageV01P104 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0014.png) ~~آوخ(11 : آه(2) و دریغ وافسوس. ~~آخ (3) آفرین و ستایش و مکرر آخ آخ نیز آمده است. ~~أصطرخ 12 نام شهری است در ولایت روم1 و به غیر همزه نیز آمده است (15. # عصیب طعامی که ms004 جگر و برنج در روده پرکرده در تنور بریان کنند و # آن را جگرآکده نیز گویند. ~~اخ آخ (7 :ستودن. ~~آمؤد له] یعنی (9] آراسته و ساخته کرده و پرکرده.3 ~~آباد آبادان وآفرین وهمیشه[10]. ~~آذرآباد نام ولایت و آتشکدهآ مغان. ~~آزند :زیرک و هوشمند.4 ~~آفنل [11] خصومت و جنگ[2]. ~~آب کند آن خای (13که 0» از سیلاب بر زمین (10) افتد وابکیر خرد(12. ~~آهنجد 15 یعنی اندازد و جنبد. ~~آرد »18] : یعنی19] تواند. ~~آؤرند [20) زیبایی وفر. ~~ایزاد «2] خدای عزوجل. PageV01P105 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0015.png) ~~استخوانرند جانوری ( است که استخوان کهنه (2) خورد و آن را (2) همای گویند و # آن سعد ومبارک است20). ~~ارجمند : عزیز وگرامی (). ~~آزند(2) : کل میان دو خشت(7) و گل میان آب و گویند (18 گلی که در میان دو # خشت باشد 7) و عرب آن را ملاط خوانند و به غیر مد نیز آمده # است(10].1 ~~آورد(1 به فتح وضم واو10) جنگ به مبارزت و کارزار و حملهگاه و کوشش. ~~اند : به معنی چند و[13] عدد 19] مجهول که میان سه (15) و ده بود و سخن # شک گفتن(16) در شمار. ~~اینند : همان اند را است11]. ~~اند 187] به زبان ترکی سوگند بود. ~~آفرند2 مهتری و فر و زیبای و در بعضی نسخه به زای معجمه افزند (319 # گفته201) است. ~~ایمد به فتح وکسر همزه سپار (2) و آن 220) آهن پاره (22) است که بدان زمین # زراعت پاره کنند و هندوی آن را پهالی 24)2 گویند و به رای مهمله نیز # خوانند [2].5 PageV01P106 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0016.png) ~~افد 7]1 شگفت و بعضی افتد با تاء گویند(2]2 # نام کوهی است بلند. ~~امرؤد (4] : نام میوهای است. ~~اوزید 3 فروزیب(5) و خداع وفریب. ~~آزاد آن که بنده نبود و عتیق و جوانمرد و(2) درختی است و گویند (10 درخت # سرو وسوسن و درخت(5) نم4 ودرخت9) خرمارا(10] هم 17) گویند. ~~اراوند5 دجله را گویند12]. ~~اروند فر وزیبایی و نام کوهی است در راه همدان. ~~اسفندارمد : نام ماه پارسیان () که در آن ماه آفتاب به حوت باشد (12) و مذ به ذال ms005 # معجمه نیز آمده است (. ~~اهنود اول روز از فوردیان. ~~ارد بیست و پنجم روز از ماه. ~~اشتود [16] : دوم روز فوردیان. ~~إسفندمد سیوم روز از فروردین و قیل«1) سیوم روز از فوردیان و بعضی مذ [5) به # ذال معجمه خوانند. ~~اشتاد 17] بیست وششم روز از ماه. ~~أور مزد[2] مشتری را گویند «2) و اسدی گوید اول روذ از ماه پارسیان است و آن را # هؤرمزد و هرمزد و آورمزد نیز گویند 21). PageV01P107 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0017.png) ~~آفریدگار7 : پدیدآرندهآ همه. ~~آذر(10] نام روز جشن مغان. ~~آغار : زمینی که نم در او فرورفته باشد و آنچه نیک سرشته باشد و حرکت # چنانک گویند آغار یعنی بدحرکت3 و به غیر مد همزه نیز خوانند (17). ~~آثبر کلبتین که هندوی آن را سنداسی4 گویند. ~~آژیر(12] : زیرک و هوشمند و پرهیز و هشیار کردن لشکر و بانگ زدن و غلبه. ~~آفدر برادرزاده و خواهرزاده.5 ~~آیار نام ماه رومیان و آن مدت بودن آفتاب در برج ثور است. ~~انیر : پرکردن و گل تر و خشک و گویند چیزی که در بام اندازند و میان دیوار # بدارند از کاه و گل و گویند انبیره به آخر های دوم معنی دارد و به غیر # هاء پر کردن است [6.12 PageV01P108 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0018.png) ~~آنگار(] تصور کردن وبدان و شده گیر.1 ~~خشت پخته، چنانک گویند گچ آگور ( کردهاند یعنی بالای(2) خشت # گچ مالیدهاند. ~~: باد.2 ~~: مارنربزرگ. ~~یاد که عرب آن را حفظ خوانند. ~~: آتش. ~~: نام ماه پارسی () و آن مدت ماندن (4) آفتاب در برج قوس است. این را # پارسیان یک ماه شمرند و آذر( ماه گویند و نام پدر ابراهیم # علیهالسلام[10].3 ~~آمار17] :حساب وشمار. ~~آمارگیر (14 محاسب و هر دولغت بی مد نیز آمده است. ~~خانه،2 بیفکندن، چنانک گویند اوبار11 یعنی افکن و فروبر و انباشتن # نیز147]. ~~: آرنده و یقین و بیار و صاحب چیزی چنانک گویند دلاور و جنگاور و # این لفظ مفرد در ترکیب نیاید الا مرکب (18]. PageV01P109 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0019.png) # : تاج. # : نام ماه رومیان و آن مدت ماندن ms006 10) آفتاب در برج حوت است. ~~افزار خوشبوی که در دیگ اندازند(2) و آلت(7] چیزی (5). ~~اخگر1] : شراره وانگشت افروخته(). ~~آآثر کرة آتشین 8) که عنصر اعلی است فی فلک چهارم ). ~~ایمر : آن آهن که مزارعان بدان زمین زراعت (10] پاره میکنند «11) و آن را سپار # خوانند (12] و هندوی آن را پهالی (2) گویند و بعضی به جای حرف راء # دال خوانند (1.17 # : ...ررا گویند واین لفظ عربی است. ~~افمر : آن جانور (16 که مانند سگ 11) در عهد سلواشاه2 پیدا شده بود. ~~اسیر گرفتار و بند کرده(18) و بنده. ~~أشتزخار(1) : گیاهی است خاردار که اشتران را خورانند و هندوی آن را جواسه3 # گویند و به غیر همزه نیز آمده است. ~~اغیار(:2»2 : دشمن و آن که دوست نباشد. ~~آفشار : آن که دزد را جای دهد5 و شپیلنده و سخت کننده(«2). ~~إنسیر[2 داروی کیمیا. PageV01P110 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0020.png) # جیگهر(]1: نام آن که اول تیر راست کرد(10. ~~ایرجی گهر(1] ~~آرشی هنر نام مردی که در کمان تیر اول انداخت و تیر او بی خطا بود(3). ~~افسار آنچه بدان اسبها 1) بندند و آن را سرافسار نیزگویند. ~~آهون بر نقاب وحفرهزن(5) و سمج کاونده(16. ~~آق سنقر (17 نام پرندهای است مثال شاهین و باز غایت دلیر که سپید باشد و به استعارت # روز را نیز گویند و نام غلام ترکان و به غیر مد همزه نیز آمده است. ~~آوار له] حساب، آمار مثله و آواره نیز گویند 0]. ~~آزور : نیک حریص و این لفظ مرکب است نه مفرد(1] ~~آمؤزگار[1 آموزنده و معلم و شاگرد و پندپذیر[12]. ~~آخؤر(12] جای بستن اسبان و علفگاه ستوران و جای آب خوردن ایشان و به غیر # واو آخر آخر بیشتر مسطور است. ~~آبخور[1] جایی که آب خورند چنانک حوض و جوی و چشمه و امثال آن و مقام. ~~ألثر : نشستن [1].2 ~~اندایشگر : کاه گل کننده (1] ای(1] گچگر. ~~آنبار 187) :پرکننده و آکینده وتودهآ چیزی. ~~اسفندار : نام ماه پارسی19) است(2) و آن مدت بودن (2) افتاب در برج حوت است. PageV01P111 ![image ms007 file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0021.png) ~~اسفندیار [1) : نام پسر گشتاسپشاه که رویینتن بود و به دست رستم کشته شد و به # جای حرف فاء به بای پارسی اسپندیار نیز خوانند. ~~اختر فال نیک و بخت و(2] ستاره و کوکب سیار (2] و نام (4] فریشته (5]) است16 # که آمین (1 گوید 8). ~~اذفر97] نوعی از مشک خالص و نوعی از عنبر خالص و این لفظ عربی است. ~~ازدشیر17] : نام پسر ساسان بن ساسان که او را اردشیر بابک گفتندی و نام پسر # شیرویه بن پرویزشاه و بعضی گویند به یای پارسی است. ~~آبگیر حوض و بندآب و جوی و مقامی که آنجا آب ناسازوار باشد 1). ~~ایدر به فتح دال«1 اینجا و این جهان(12) و اینک و اکنون (12) و بایای پارسی # هم خوانند (18) و به کسر همزه نیز گفتهاند (22. ~~ائرمان خوار(11): حسرت خوار. # : سرشک آتش. ~~أسگدارو اسکدر(1): الاغ که به هر فرسنگی(2) توشه و اسب برای او مهیا (2) دارند تا به هر # فرسنگی از این اسب فرود آید و بر آن نشیند(27). ~~ارزه گر(2] : کاه گل کننده یعنی(2) گچگر. ~~زمان خوار( : حسرت خوار. ~~آهار بت جامه که در ریسمان تنسته کرده و جامهآ بافته مالند تا سفته نماید261]. ~~آستر بطانهآ 25) قبا ولباچه 28) و مانند آن وبه غیر مد اصل لغت است 21]. ~~انبیر1 : آگش و پرکردن عدم. PageV01P112 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0022.png) ~~اندوز :حاصل و گردکننده و چیزی دورکتده چنانک گویند فلان غماندوز # است یعنی غم دورکننده است10. ~~اورمز : مشتری. ~~اسپروز به سکون رای مهمله و همزة مکسور نام کوهی است. # :سی عدد. ~~اتسز(3) : نام پادشاه عجم. ~~افروز روشن کنده و تابان کنده () و سوزندةآ آتش (5) و چراغ وجز آن 2 و به # معنی امر نیز آمده است یعنی روشن کن و بسوز11. ~~ازز بها8 وقیمت وارزش ورواج 97]. ~~ابریز(10] : خالص.2 ~~ایجاز(10] وانجاز3 نام ولایت ترکان است «1]. ~~آنباز(13] : شریک. ~~آبخاز : نام ولایتی17 است که در(18 آن[16] بیشتر طایفهآ ترسایان و(1) مغان # ساکناند. ~~آییژ4187 شرارة آتش و نام(9] دارویی(20] است(2) که آن را حکما(1) بوماذران # خوانند(23) ms008 و قیل[24) با(225) زای مهمله شرارة آتش است و با26] زای # پارسی271) معجمه بوماذران. PageV01P113 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0023.png) ~~ارنواز : نام زن() ضحاک ماران(2). ~~آز (3] : حرص وآرزوی وهوا و هوس وطمع221. # : اندوه وغم.1 ~~اندرز : وصیت ای کاری به عهدهآ کسی کردن (5) و پند61) و نصیحت(). ~~أشتزغاز : نام گیاهی است که شتر را نیک فربه کند و آن را هندوی جواسه2 # گویند8]. ~~افراز : بلندکننده و فرازکننده (9] و برآرنده (1] و به معنی امر نیز آید (1 یعنی # بلند کن و برآر(1] وفراز کن(1). ~~البزز : نام کوهی بزرگ در ملک عجم است(17). ~~الدکز نام پادشاهی است که قزلارسلان پسر او بود (15). ~~افواز : نام ولایتی است که هوای عفن دارد و به سبب وبا و طاعون (216 خراب # است. ~~إنتکز : نام پادشاه خوارزم. ~~أغز : دهان.3 ~~ایاز[1] : نام خواص4 سلطان محمود، انارالله برهانه، که هم خواص و هم # معشوق بود. PageV01P114 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0024.png) ~~اسپریس (1) : معرکه و میدان()، اسپریرا به جای سین دوم رای مهمله هم(1 گویند( و # به فتح وضم همزه(9) هم() خوانند(4) اسبریر4)، وبه کسرپ نیز خوانتد20. ~~اندلس (21 نام ولایتی است قریب(11] زمین مشرق. ~~اوس : امیر [12).2 ~~آبنوس نوعی از چوبهای سیاه سخت و ابلق نیز میباشد. ~~اسکندرؤس نام پسر سکندر 121] و گویند نام مادر اسکندر16] هم (1) بود. ~~آفسوس دریغ وحسرت وسخر [16]. ~~آس : آسیا و درخت مورد3 که هندوی آن را موریون [؟]2 گویند و آس کردن # غله وامرود10. ~~آبس5 : نام شهری است. ~~آلماس جوهری است سپید درخشنده قیمتیتر از همهآ جواهر و از غایت # سخت باشدل1 که از آن نگین سازند و تیغ را بدان آب دهند 10. ~~أقلیدس نام کتاب اشکال و نجوم و حکمت21) وحساب که غایت مشکل # است2] و نام حکیمی که واضع اوست و بعضی(22] به شین معجمه # نیز(23] خوانند[22]. PageV01P115 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0025.png) ~~آرشطا طالشس وآرسطوی(0: نام حکیمی بزرگ () است (2) که استاد و استادزادة سکندر بود وهم # وزیر بود. ~~أشطقس به زبان رومی ماده و اصل هر چیزی و عنصر. ~~اغالش (9 شورش و ms009 کسی را برشورانیدن یعنی برای جنگ گرم کردن61. ~~أقلیدش 10 : نام کتاب اشکال و نام حکیمی است و به سین مهمله نیز آمده است. ~~آوباش مردمان دنی8] و کوچه گرد97) ورند و لولی(10) وعوام 1]. ~~اگنش[2 : پرکردن دیوار و جزآن و به مد همزه و کاف مفتوح (2) نیز آمده است(1). ~~آرش نام مردی که تیر او دور و بی خطا رفته و او سلاح دار طهماسب بود و تیر # حکمت راست (15 کرده بود (16]. ~~آذرخش10 : آن آتش که از آسمان افتد یعنی (18] صاعقه 197). ~~آلایش : عیب وآلودگی وخیانت. ~~التمش1 : شصت عدد [20). ~~آندایش : کاه گل که آن را[21) گچ گویند (22). ~~آغوش : : آگوش، آن را کنار گویند [23]. # ش 2271: نام حکیم (2) که ندیم سکندر3 بود. ~~ارسمندش1 PageV01P116 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0026.png) ~~اکدش : آن 10 مرد(2) که از جانبی ترک بود و از جانب مادر و یا پدر (3) هندو بود # و اسب(2] که از جانبی ترکی و از جانبی تازی بود. ~~آرش پهنای دو دست چون مردم (5) فراز کنند 21]. ~~اخفش نام مردی صاحب لغت وقاری و نحوی و شپرک(. ~~المش : نام بزرگی (8]. ~~آسایش : آسودگی و آرام وقرار. ~~آرایش : آراستگی و پیراستگی 97]. ~~ابرش (1] نوعی از رنگ اسب که سپید و اندکی سیاه باشد و به استعارت صبح را # و روزگار را نیز گویند. PageV01P117 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0027.png) # : سردی که از کسی در دل افتد. ~~انجوغ ترنجش و ترنجیده و گرفتهروی و شکنجاندام و انجوج به جای غین # جییم نیز آمده است(2). ~~ألاغ : آنک برای او اسب و توشه و آب (2) مهیا دارند تا زود به جایی (4) که # نامزد کردهاند برسد (5). ~~ارآوغ وآرغ(6 : بادی که از غایت سیری به آواز شکم به دهن برآید 17 و هندوی آن را # دکار1 گویند 81]. ~~ألغ2 : بزرگ(1) وصاحب وخداوند(1) ~~اسپرسف3 : میدان معرکه. ~~أسقف : نام حاکم ترسایان و انجیل خوان و زنجیرپوش ایشان (21. ~~آصف : نام وزیر مهتر سلیمان علیه الصلوة(13) والسلام. ~~المالق : نام ولایت ترکان است(12. ~~آملاق : نام ولایتی است در ترکستان.6 ~~ایلاق : نام ولایت ترکان146]. ~~ایق 5157 ms010 پای. PageV01P118 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0028.png) ~~آثمای 7] قی و بوی دهن21].1 ~~آنک 3] آبله وآمله 2]2 که بر اندام افتد []. ~~ای 61] آفت وبا مد و کاف مفتوح نیز آمده است7). ~~اسک : بریدی وقاصدی والاغی. ~~اشپرک گیاهی است زرد 8] که بر آن 7] ابریشم و جامه (1) زرد و سبز رنگ (1 # کنند و آن را زریر نیز گویند «12]. ~~آژیرای بانگ سواران و بعضی به یای عربی خوانند (12) و به غیر 14) مد همزه نیز # آمده است. ~~آلچیچک نام پادشاهی (15] است (16]. ~~آلک 3177 : پنجاه عدد 187]. ~~ایدونک چنین که و اکنون که و به ] همزة مکسور 21) و یای پارسی () نیز # آمده است.4 ~~آییک نام پادشاهی است(22)5 ~~استخوانرنک (23] همای و به کاف پارسی نیز. PageV01P119 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0029.png) # : کرم شبتاب و علتی است که برروی اطفال حادث شود از گرمی(). # : نم و باران به قطرههای باریک و برف«1). ~~آموزناک : خدای عزوجل و معلم علوم وآداب. ~~آفتاب گردی : آفتاب پرست وا2اعرب17) آن را حربا خوانند وآن جانوری است(8) زشت(16 ~~آتابک ادب آموز کودکان و پادشاه شیراز نیز (1). ~~ای1 : دو عدد. ~~آهک (4] : چونه2217 وخشت پخته و شکسته(1). ~~آشتک (1] : آن جامه که بچهآ طفل(12] را در آن(12) پیچند. ~~آشک : آب گریه و آب چکان و خوی که چکد(1). ~~انمک : به زبان ترکی (15 نان را گویند(16]. ~~اژدهای : ضحای ماران. ~~آندیک : باشد که. ~~اخکوژنک : مادة گویک گریبان یعنی جوزگره3 و قیل کاف اول و زاء هر دو پارسی و # بعضی به واو پارسی خوانند(17).2 ~~اسیری (18] : درخت خربزه.5 ~~آنک به معنی آن است ببین و این اشارت بر دوری است. ~~اینک (19) : به معنی این است. PageV01P120 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0030.png) ~~أشترگا وبلنگ بهیمه است وحشی که آن را شترگاو گویند و عرب آن را زرافه گویند(]. ~~آونگ رسنی باشد ( که به جایی آویزند و(2) بر آن خوشههای انگور آویزند تا # خشک شوند (2] و هر چیزی نیز بر آن آویزند (5) و آن را به تازی (2] # معلاق خوانند و اهل هند آن را بلگنی (17 گویند (18. ~~افرن : فروزیبایی.2 ~~آژآنگ 140 شکنج روی ms011 و اندام یعنی چین روی و اندام 1] و چین دو گونه و # پیمانهپای باشد و گویند که چین دوم3 به زای عربی است«11. ~~آرنگ 126] : نام (13) میوهای است.4 ~~اوشنگ همان آونگ است یعنی معلاق 15]. ~~آدرنگ (15) و آذرنگ (16 هلاک و رنج و دمار و به غیر مد نیز آمده است17). ~~آزنگ هشیار 18 و زیرک و هوشمند5 و ابروگرهزده. ~~آشنگ نام پادشاهی است.6 PageV01P121 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0031.png) ~~ارزنی(1) و ازتنگ :هر دو لغت نام نسخهآ تصویر و نقاشی که مانی نقاش ساخته است و # در وی کل قواعد تصاویر آورده است(2). ~~استرنگ مردم گیاه و آن گیاهی است 41] که به صورت مردم (5) در زمین خلخ و # یغما7 وچین وختن21 میروید و هرکه آن را برکند درحال بمیرد ) و # آن را عرب یبروح (1) خوانند (1) و به مد همزه نیز آمده است (21. ~~اورنک تخت پادشاهی(12). ~~اژرنگ «1 و آژرنگ : آن خیار که سبز بود(14).1 ~~آهنگ قصد ومیل وآواز سرود نرم(15). ~~ارژنگ (16] : نام مردی2 بزرگ(1 که با رستم جنگ کرده بود و هم 18) رستم دستان # گشتش (18]. ~~استخوان رنگ : پرندهآ سعد که آن را [20) همای خوانند و آن سعادتبخش است، بر # کسی که سایهآ او افتد اهل دولت گردد و به جای کاف پارسی حرف دال # مهمله استخوان رند(21) نیز آمده است [و] لغتی اصح [است] 227). ~~[1]ب: ندارد [2] ب: تعریف به این صورت آمده است: «نام نکارنامه مانی نقاش در صورتگری و به جای ثاء حرف زای ~~پارسی ارژنگ نیز آمده است؛ اما در استعارت ییشتر به ثاء آمده است در اشعار؛ مگر به نادر». [3] آ: اشرنگ. [4] آ: «و... ~~است» را ندارد [5] ب: آدمی. [6] ب: «خلخ و یغما» راندارد. [7] آ: ندارد. [8] آ: «و هر... بمیرد» را ندارد. [9] آ: یبروج. ~~[10] ب: گویند. [11] ب: «و به غیر مد همزه نیز گویند». [12] ب: پادشاه. [13] ب: ندارد. [14] ب: تعریف به این ~~صورت آمله است: «آن خیار که سیز بود و به غیر مد همزه لغتی است». [15] ب: «... آواز نرم در پردهآ ms012 سرود». [16] ب: ~~آثرنگ. [17] ب: پهلوان. [188] آ: «با... هم» راندارد [19] ب: «.. هم به دست رستم کشته شد». [20] آ: «پرنده... را» را ~~ندارد [21] ب: استخوان برند [22]آ: «خوانند... اصح» را ندارد [23] ب: رومیان. ~~1. «آزرنک» مصحف «آنرنگ» است و معنی خیار سبز که به این کلمه دادهاند بیشک اشتباهی است که ظاهرا نخست ~~صاحب ادات الفضلارادست داده است. و منشا آن اشتباه، کلمهآ بادرنگ بوده که برای تعین وزن آذرنک در نسخهای دیده و ~~آن را معنی کلمه آنرنک تصور کرده و شاید در آن نوشته بوده است آنرنک بر وزن بادرنک به معنی خیار سبز، و کاتب «بر ~~وذن» را از قلم انداخته بوده است (لغتنامه زیر آزرنگ). ~~2. لرژنکدیو در داستان هفت خوان رستم در شاهنا مه یکی از دیوان مازتدوان واز سرداران دیو سید است. PageV01P122 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0032.png) ~~أوزول شتاب و به فتح همزه نیز گویند و اژول به غیر واو اول نیز آمده است(1!1 ~~آخال سقط یعنی چیزی افکندنی (). # آروغ. ~~اغال (2]3 تیز کردن کسی بر جنگ و آک و تضریب (5). ~~آلی (6] ماهی درمدار.4 ~~آبجل (57 :نام پادشاه 8) جابلسا. ~~آمل نام شهری است در ولایت خراسان ]. ~~اکلیل تاج و نام منزل ماه است[1]. ~~أدویل و ازدبیل ~~آردویل و اردبیل نام شهری است در ملک ترکستان 10]. # : ریمی که از جراحت خون فراهم آید و درونپر شود و (1) آن سرما که بر # ریش زند و ریش را بیاماساند و آن سردی که از نظر ماه بر ریش افتد و # آن 131) بهیمه را بمیراند و ستیم به غیر همزه نیز آمده است17]. # : بیشهآ شیر. # معتمد را گویند [15. PageV01P123 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0033.png) ~~آشام10 ~~أندام کاری که به نظام آید و عضو مردم (2). ~~أشتلم ستم و چیزی به زور ستدن از کسی و گروگان کردن و به زور کسی را بر # چیزی داشتن و به غیر همزه نیز گویند27). ~~أقنوم نام کتاب جهودان و10 اصل جوهر و نصاری گویند خدای جوهر واحد # است و سه اقانیم است و ms013 از وجود او علم و حیوة است وجود را آب گویند # وعلم را ابن و حیوة را روح القدس خوانند واین خلاف مذهب است ). ~~ازروم : نام شهری است. ~~آزرم : عدل وصلح وانصاف و نرمی و مهربانی و آهستگی و شرم(6. ~~ادنم : سختیان خوشبوی که از تاب سهیل در این، رنگین و خوشبوی # میشود و پوست و چرم هر چیزی1. ~~اسیزغم گیاهی است خوشبوی که آن را 87] ریحان گویند 7) و قیل بری2[1]. ~~آلم الم :یعنی125) فوج فوج وزودزود و گروه گروه12) و پیابی. ~~[11ا: سر مدخل نوشته نشده است؛ ب: ندارد [2] ب: تعریف به این صورت آمده است: «آرستگی کار و عضو مردم». [3] ب: ~~تعریف به این صورت آمده است: «به زور چیزی از کسی ستدن و به زور کسی را بر چیزی داشتن و ستم کردن و گروکان کردن و ~~به غیر مد همزه نیز خواند». [4] آ: «نام.. و» را ندارد [5] ب: «ونصاری.. مذهب است» را ندارد. [6] ب: تعریف به این ~~صورت آمله است: «عدل و نرمی و آهستگی و انصاف و نگامداشت و مروت و شرم و نیکی و مهربانی». [7] ب: تعریف به این ~~صورت آمده است: «پوست و سختیان». [8] آ: «کیاهی.. را» را ندارد 9]آ: ندارد؛ ب: «و به غیر مد همزه نیز خوانند» آخر ~~تعریف آمله لسته [10] ب: «وقیل بری» را ندلرد؛ آ: در نسخه «قید بیری» آمده است؛ ولی چون در ادات الفضلا «سپرغم: .. ~~واهل هند بری خوانند» آمده است (p. 90 وقذلaeya)، به «قیل بری» تصحیح شد. (11] ب: ألمألم [1] ب: ندارد [13] ~~ب: لاکروه گروه» را ندلرد [14] ب: «بسباس.. هندوی» را ندارد [15] ب: جای؛ آ: جاءتیری (نک: دیران، ص 101)166] ~~ب: ندلرد ~~1. شاید تصحیف «ارزروم» باشد در قسم دوم همین فرهنک به همین صورت نیز آمده است. ~~2anraii samowen, Babai: Iindorbasil (ictieyerrey Clessieal riimddielGglisa) ~~3. در هر دو نسخه به این صورت ضبط شله؛ ولی در فرهنگها، «آنگدان» به معنی بسباس آمده است. # a abi : aee (te ms014 pioe) (temie,ma y gr7et cteesieal aiodledalia). PageV01P124 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0034.png) # 121 ~~انجمن () جمع گروه مردم و مجلس مردمان. ~~آنگذان درخت انگزد و«2) به تازی انجدان (3) خوانند (2].1 ~~اهرمن (5) :ممدود و غیرممدود(2) دیو و طایفهآ ثنویه گویند که نام افریتنده شر و # ظلمت است () و اهریمن به زیادت یای پارسی نیز آمده است 5] و # آهرمن به سکون هاء نیز آمده است 7]. ~~آهون (210 :نقب یعنی سمج که در زمین یا در دیوار زده باشند[1. ~~ایوان صفه و طاق و نشستگاه و جایگاه(1) بلند و بلندی(1) و کوشک17) و به # کسر همزه نیز گویند (1). ~~ایران (16] :نام ولایتی است. ~~آمؤن پر و نام لب آبی است که میان خراسان و ماوراءالنهر است زیر ترمد و # خوارزم میرود و آمو به غیر نون نیز گویند177]. ~~آخشیجان 187] : اضداد یکدیگر و چهار طبایع. ~~آئتین 19]2 نام پدر فریدون پادشاه ایرانزمین. ~~اردن (20] پالا و آنکه آن را پتگیر گویند و قیل کفلیز که آن را هندوی پونه2 گویند و # با مد نیز گویند (2). ~~انکلیون نقش4 وکتاب ترسایان است[2). PageV01P125 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0035.png) # : ملمع کردن. ~~آنباشتن و آنباردن (2) : پرکردن جای عمیق به چیزی. ~~آندابیدن]. : گه گل کردن. ~~انکیختن() برشورانیدن و از جای بجنبانیدن. ~~آبشتن (5) : نهفته جای و نهفتن1.1 ~~آسالیون2 :تخم کرفس کوهی که آن را1] به تازی فطر2287 و سعتر 2297 گویند(1). ~~ایزان] سزاوار و مستحق وخاندان.5 ~~إکسون جامهای(1) است ابریشمی(12) سیاه که بیشتر از آن کسوت سلاطین کنند215. ~~آویشن : گیاهی است که به زلف مانند کنند و به (15) تازی (16) آن را سعتر 1 # گویند218. ~~آرؤن : صفتهای خوب. ~~أنیران17 : سیام روز از ماه. ~~آلان نام ولایتی است121 از ترک(21) و بعضی گویند نام شهری است«22). ~~الپ أزسلان(1 ~~آلپازسلان(1): نام پادشاهی است ونام مردی دلاور. ~~اران : نام ولایتی است. PageV01P126 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0036.png) ~~آسݣون(1 : دریایی است. ~~انبان آوندی از پوست بزغاله که در او نان نهند و هر چیزی در او کنند و # پوست گاو دباغتداده20]. ~~انجامیدن «2] آخر شدن کار به نظام. ~~اشنان (4] گیاهی است ms015 خوشبوی که بدان دست شویند بعد طعام (5) تا چربش(2) # را() ببرد. ~~آون )1 ده. ~~آران (9] : آب (2.21 ~~ایمن نام بیابانی است1) که موسی علیه السلام گوسپندان در آن[1) چرانیدی17) # و همان جا اتباع موسی علیه السلام را درد زه گرفته بود چون در طلب # آتش رفت، آتشی بر درخت دید هرچند که دست انداخت به دست # نیامد و بالاتر رفت و آن نور تجلی بود(14]. ~~آب دستان ~~آب دستان: آفتابه ومطهره ~~ایتگین : خداوند و خانهدار واین از (15] اسامی (16) ترکان است(1). ~~آختن و آهختن : برون 8) کشیدن وبرآوردن. ~~آگین 17 : پر ومالامال. ~~آرمیدن (20] ساکن شدن و آرام گرفتن. ~~آذزیایگان«21] و آذزابادگان: نام ولایتی است [22]. PageV01P127 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0037.png) # ستانهآ در که عرب آن را سده و عتبه خوانند. ~~آغشتن : ترکردن وآلودن. # کالا. # حامله (7] وباردار شدن. ~~آشفتن (15 : شوریده شدن و دیوانه وعاشق شدن و جنبانیده شدن و موج زدن61). ~~آشیان7] : خانهآ پرنده. ~~آمؤدن (5] : پرکردن1 و آراستن و آمیختن. ~~ارطیون 7] زیرک ودانا و کاردیده و نام حکیمی از روم(21. # : به زاری بانگ کردن. # : نام ولایتی است. ~~آنجختن (2 : برجستن. ~~اوثولیدن : انگیختن 19) وبرغلانیدن(12] وشتابی کردن(1].4 ~~فسایندن به قوت افسون زهر مار از وجود مارگزیده دور کردن. ~~افزودن : زیادت کردن. ~~آنا من «19][؟] :زیادت و بسیار. ~~آبان[20] : نام ماه پارسیان (2) است (22] و آن مدت بودن آفتاب در برج عقرب # است وآن هوای زمستان است23). ~~آثآین (2 : رسم. ~~آودن5 PageV01P128 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0038.png) ~~آذرهمایون(1] نام دختری ساحره از نسل سام که در آتشکده سپاهان جادوی میکرد و # خود را اژدها ساخت و بلیناس حکیم جادوی او را باطل کرد و او را در # نکاح خود آورد و از او جادویها آموخت. ~~أفلاطؤن نام حکیمی که استاد ارسطالیس 25) بود در علم سرود و فلاطون به غیر # همزه نیز گویند و فلاطن به غیر واو نیز گویند(2). ~~آن1 : نمک. ~~آسگن 0]2 : آسیا و مورد. ~~ادکن جامهآ رنگین (3) ستبر و خاکستررنگ. ~~ارغیدن دوشیدن و نوشیدن و خروشیدن (316 ~~ارکان «17 : عناصر اربع. ~~استرون ل4] ms016 زنی نازاینده که عرب آن را عقیمه گویند و به غیر همزه نیز آمده است. ~~اردوان نام پادشاهی است از آل گشتاسپ17]. ~~إرمن (10) نام ولایتی است در پایهآ کوه ارسلانشیر و نام پادشاهی از ایران. ~~آفرین 17] : ستایش و رحمت و آفریننده. ~~آذریؤن (12] و آذرگون : نام گلی است سرخرنگ و نام دختر پادشاهی (0. ~~آردن 1 چیزی است مانند کفلیز که سوراخهای بسیار دارد و بدان روغن و شکر # صاف کنند و بعضی گویند پالاون که بدان آرد میده بیزند و آن را تنکبیز # نیز گویند و به غیر مد همزه نیز گویند. PageV01P129 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0039.png) # : روشن کردن و سوختن آتش و چراغ و جزآن و به غیر همزه نیز آمده است7). ~~افرندون () : نام پادشاهی که ضحاک را بکشت و به پادشاهی نشسته پانصد سال # ملک راند و به مد همزه و به غیر همزه نیز آمده است[7). ~~اغالیدن(11 : برشورانیدن کسی را(8) ~~افشزدن و آفشارکن (16: شپلیدن و سخت کردن و استوار داشتن(7). ~~افرون ل4] زیادت و به غیر همزه نیز آمده است. ~~ازغوان : گلی است سرخ. ~~ازمان[1] : حسرت. ~~آندخسیدن : پناه گرفتن. ~~آففان : ناله وگریه ونعره و شور وفریاد1). ~~آزغنون « وازغن(: سازی است رومیان را و گویند همه مزامیر را گویند و قیل سازی است که هفتاد # دختر در بهار وقت صبح گویند1 و درعید خاص برای جشن17 کردهاند15). ~~امون(6) شتری که امن باشد از ضعیفی او در رفتن. ~~ایمن1 : دل آسوده (18) و نارنج وبیبیم. ~~ارزن : غلهای () است سرخ باریک دانه که آن را پارسی گاورس (2) و که # عرب آن را دخنه گویند «2] و هندوی (22) چینه2 گویند. PageV01P130 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0040.png) ~~قسم اول ~~افسردن : منجمد») شدن و سرمازده شدن و سرد() و بسته شدن از سردی مثل یخ»). ~~افشاندن 26] : ریختن. ~~افشانیدن (15) :مثله. # ریزنده و ریزان و به غیر همزه نیز خوانند. ~~افساندن 7] : افشاندن غله [8]. ~~افزولیدن ل] برانگیختن و بعضی(1] به جای فاء واو نیز((1) خوانند 10. ~~آفسون کلمات هندوی وغیر آن(1) که معزمان147] و ساحران در حصول ms017 # اغراض به(15) کار بندند و فریب و دمدمه[16). ~~اکندن پر کردن و انباشتن. ~~آونگان «17] : آویزان وآویخته. ~~اکدشان آن ترکان که از طرفی هندو 18) بوند و از طرفی ترک و آن اسبان که از # طرفی هندی 17 و از طرفی (20] ترکی (21) باشند (22). ~~آکوان (23) نام آن دیو سپید که او را رستم کشته. ~~آکنون (24] این زمان. # : پیشانی. ~~الختن 241]2 طمع کردن [وا] ألچختن به تقدیم جیم پارسی نیز آمده است. ~~الکیان «2] : نام کتابی3 است تصنیف بوعلی سینا و آن را سمع الکیان نیز گویند. ~~الفقدن (28) و الفختن گرد کردن و حاصل کردن و جمع کردن «2]) و کسب کردن. PageV01P131 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0041.png) ~~128 ~~آمیان1 : همیانی جامگی() که در وی(2) سیم اندازند. ~~آلتون2 : زر. ~~اندوختن واندوزیدن (2) جمع (کردن وحاصل کردن. ~~آهنجیدن کشیدن وانداختن (5) ~~آفراشتن و افراختن (2: آویختن(1) و بلند (4) برآوردن و آهختن وبرکشیدن (9). ~~ارمغان [1] : تحفه (1) و فتوح که 10) در میان آمده (13) و تحفههایی که از آوردگی # غارت«1 کسی را بر سبیل یادگار (18) بفرستند و تحفه که برای دوستان # از سفر بیارند (16]. ~~آلاون (1)[]: : ساز مطرب ~~ایدون : چنین واکنون3 و بعضی به همزه مکسور و با یای پارسی بخوانند (218. ~~آذین : آرایش وقبهای که بدان شهر و سرای بیارایند 219. ~~اوزن : افکننده(2] ودلیر (2). # پرکردن و انباشتن و فروبردن. ~~إیزمان(23] : چیزی عاری و دریغ(24) و حسرت. ~~اینان [25] : یعنی این کسان والله اعلم. ~~أستون : بالار(26]. PageV01P132 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0042.png) ~~ازغاو : جوی آب. ~~ارسطو 7 نام حکیمی مشهور که وزیر سکندر بود و آرشطاطلیس نیز گویند. ~~اشتو انگشت آتش و بعضی به فتح همزه گویند[2].1 ~~انذرو(3) : پازهر. ~~أسو [2] به فتح وضم همزه ربایش یعنی ربودن و به شین معجمه نیز گویند (5].2 ~~انکگشتو نام طعامی است و گویند 62] مالیده است و چنگال 1]. ~~آلو نام 8] میوهای است در ملک بالا.3 ~~آمیزه مو(9] مردم 101] دوموو17] عرب آن را121] کهل خوانند «13]. ~~آهو عیب و گرفتار ومقید 140]. ~~آمو پر و نام لب آبی است که زیر خوارزم و ترمد میرود 1. ~~آرزو (21] تمنا بردن و کشش خاطر. ~~ایسو «17) نام ms018 ولایت روسیان 187] است 2197. PageV01P133 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0043.png) # : سیاهی دان که آن را(1] دوات گویند(» و(3) عرب آن را (12 محبره خوانند. ~~ایارده! تفسیر زند و نیز گویند که نسک لب [؟] است و آن کتابی است که # مغان می خوانند و گویند که از صحف منزل است (5). ~~آنشته (6 مشکک زیرزمین که هندوی آن را موته2 گویند74) و بعضی به فتح نون # گویند]. ~~آسه کشت کرده برای(] زراعیت. ~~آکشته : در محکم بسته و استوارکرده و به غیر مد نیز آمده است[1. ~~آغشته آلوده و ترکرده و آمیخته و زمینی بود آب داده(1). ~~ایشه (12 جاسوس کردار و چاپلوس و به مد همزه و کسر یاء نیز خوانند و در # بعضی فرهنگنامه به سین مهمله نبشتهاند (13).3 ~~آسعده (12] : هیزم نیم سوخته و به لغتی ممدود است و به فتح سین و سکون غین و # در بعضی نسخه به شین معجمه آورده است (15). ~~آنیسه و انسنه (6) سیاهی کتابت کردن آبکی بسته شود و به دشواری حل شود (17]. PageV01P134 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0044.png) ~~آسمانه سقف خانه که هندوی (1 آن را چهات «2»1 خوانند. ~~آژده (3] رنگ کرده و به غیر مد همزه نیز خوانند. ~~آزاده (4] جوانمرد و اصیل وحلالزاده. ~~آسیمه شیفته و خیره و شوریده سر و دیوانه مزاج را گویند [5]. ~~انجیره در کون را گویند یعنی مقعد و بعضی به جیم پارسی گفتهاند (6]. # اشتر آبکش و گویند اشتر آسیاکش و گویند شتری که از رنج بار # کشیدن موی اندام ریخته بود و پوستش بیموی شده و شکم2 را نیز انبره # گویند و دره کوه را نیز گویند و به ضم باء نیز آمده است(1]. ~~آهیانه : کاسهآ سر 5) و بعضی کام را گویند 7] که عرب آن را حنک و (1) به # هندوی11] تالو3 گویند. ~~ایغده [12] :بیهودهگوی و سبکبار) و بعضی با17] یای فارسی خوانند [5]. ~~دیوانه و حساب و دور شدن از جای و به غیر مد نیز خوانند(16). ~~آراسته و تمام و آمیخته (17) و پرکرده.2 ~~کاه گل و نام درختی ms019 که جلوزه میوة اوست 2187. ~~اورة قبا ولباچه و امثال آن 17]. ~~اخسمه(2] شرابی که از جو و ارزن کنند یعنی بوزه و به شین معجمه نیز خوانند و # آخسمه به مد و فتح خاء و سین نیز خوانند و بعضی به کسر سین # خوانند و در بعضی نسخه اخسیمه به زیادت یاء نبشته است[2]. PageV01P135 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0045.png) ~~اخکوژنه 17 : گویکی (1 گریبان یعنی ماده انگلهآ () جوزگره نر که گویک در وی کنند # در پیراهن و فرجی و قبای نرمینه و بعضی به کاف پارسی خوانند49]. ~~آرینه آلتی که بدان آسیا را دندانه راست کنند و آن را آسیازنه نیز گویند و قیل # اژینه منقار آسیا را گویند یعنی بدانچه دندانهآ سنگ آسیا تیز کنند (5) ~~انکثبه : برزگری پرمایه و صاحب خدمتکاران و بعضی انگشته به تاء گفتهاند(26. ~~آغازه 9] : نوعی از ساز کفشگران است. ~~اغردها : جامهآ تنگ وتازه. ~~اهنجه (4] پهناکش جولاهه آنک حایکان وقت بافتن در جامه زنند. ~~آنبارده : پرکرده و بانعمت که عرب آن را بطر خوانند و آشر نیز خوانند (9). ~~اساسه2 التفات وواپس(1) نگریستن به گوشهآ چشم. # : مرد(12] جنگاور. ~~ازغنده [113 خشمناک مرد 1. ~~افروشه : نام حلوای که از دلیدة گندم سازند و قیل با مد همزه نوعی از حلوا از # دلیدة گندم و به غیر مد دلیدةآ گندم (5). ~~آلففده : کسب کرده و گردکرده و حاصل کرده(26. ~~آلفخته (17 جمع وحاصل کرده. ~~ازکاره3 جریده شمار و چون که گذشتههایی بگویند، گویند ازکاره میکنند [218. PageV01P136 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0046.png) ~~آرامیده (1] : آرام گرفته و آرمیده به غیر الف هم خوانند. ~~ایوره1 : آرسته. ~~آگنه [222 پنبه که در(2) میان و استرو آوره(2) در آرند (5) و آن را حشوگویند (12 ~~آفتابه [7] : مشربه. ~~انجره (4] آن را به تازی قریض (] خوانند. ~~اوره توی بالایین از لباچه وقبا(10]. ~~آنداوه ماله، آلت اندایش «1 ~~اشنه (12] گیاهی که بعد طعام خوردن دست بدان شویند تا چربش را بیرد و آن را # اشنان نیز گویند 15]. ~~اندخسواره «12 پشتیوان که در پشته است بدو بارگذارند3 و حصار ms020 و جای استوار که بدان # پناه گیرند و پناه آن و آندخشواره به شین معجمه و به رای مهمله لغتی است18). ~~آبرهه نام سرلشکر اصحاب فیل که برای خراب(6) کردن خانهآ(1) کعبه یک(8] # پیل (19] سپید (20) آورده بود و آن پیل را محمود نام بود «2). ~~آزده (2) رنده کرده و سوهانزده و رنگ کرده و به غیر مد نیز گویند و سکون زاء.4 ~~إیرمان خانه این جهان وخانهآ عاریتی. PageV01P137 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0047.png) ~~آسیه () : نام زن فرعون که پوشیده ایمان آورده بود به موسی علیه السلام (2). ~~ایمه : ای فلان(3).1 # :نام ولایتی است. ~~آکنده پرکرده و انباشته و آخور (5) اسبان. ~~آندوخته : گردکرده و جمع کرده(6 و حاصل کرده(2. ~~آنکله جوزگره(8] و مادهآ جوزگره را نیز گویند (9). ~~آفگانه : بچهآ به (10) ناقصمدت از شکم عورت(11) افتاده (212. ~~آمنزه : دوموی و مردکهل2 وسیاه و سفید به هم آمیخته (1). ~~آلوه[12] عقاب وآن پرندهای است معروف (15). ~~أوشه گیاهی است که کمانگران آن را(16) بر بازوی فرو(17) آمده بندند و آن را # اشنه (18) نیز خواند 1) و عرب آن را اشق گویند (3.220 ~~اوشه (2»2 به فتح وضم همزه ربایش. ~~آب خانه : قدم جا. ~~آرمیده[22] : مختصر آرامیده است. ~~آستانه [23] ~~تستانه (13) اسفل در. ~~أستوه تنگآمده و کاهلی گرفته و ستوهآمده (2) و به غیر همزه نیز خوانند (25. ~~اسکندریه (2 : نام شهری است در کنار دریای فرنگ بناکردهآ سکندر. PageV01P138 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0048.png) # 135 ~~افرانچه (1]1 نام ولایتی است در ملک بالا «222 و به غیر الف نیز آمده است «2. ~~آبستنگاه (4) جایی نهفته و خلوتخانه و قدم جا و به شین معجمه نیز آمده است و # بعضی به غیر نون هم میخوانند [5]3 ~~آماده (6] ساخته برای کاری را و پرداخته و موجود شده7]. ~~اماره 87] : حساب. ~~اسوده (] آسایشیافته و پوستسوده و پوسیده و کهنه.4 ~~آسماندره : راه کهکشان که عرب آن را مجرة گویند [10]. ~~ابله : آن دمیدگی که از کثرت سیر () پیادگی (11) بر 10 کف پای افتد 10 و # امثال آنکه بر تن مردم از علتی خیزد (15]. ~~آشتینه بیضهآ مرغ. ms021 ~~آنوشه پادشاه نوجوان5 وتر و تازه را گویند وخوش(62). ~~امنه 176] پشتوارهآ هیزم وبه 187] مد همزه نیز خوانند. ~~آوزدگاه جای جنگ و بعضی به ضم واو گفته17]. ~~آتشکده (20) : آتش خانه. ~~آهاه217) : نام آوازه. ~~ابره 62226 :نیش کژدم و سر سوزن. PageV01P139 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0049.png) ~~اکفته(11: رنجیده. ~~آهخته و آخته [2) بیرون(2) کشیده و برآورده. ~~آندوده1] : ملمع کرده. # : سوخته و روشن کرده. # : از سردی بسته شده. # : سخت کرده و شپلیده. ~~فراشته 8) : بالاکشیده و بلندکرده. ~~افراخته ( : بلندکرده. # : افسونگر. ~~آیینه : بند میان ران ساق پای و آهنی صیقل داده که در وی روی بینند(10). ~~اخچه مال (12) درم ودینار وامثال آن (12). ~~آبکینه : الماس(1) وشیشه. # : دیوانه و شوریده حال و غضبناک. ~~آشیانه (16] : خانهآ مرغ. ~~أنبیره : آن کاه که به17) وقت پوشش بر بام اندازند ول10) بالای آن گل اندازند و در میان # دیوار در آرند17) تا دیوار(20) محکم(6) شود(2) و هندوی"2) آن رادابه2 گویند[24). ~~أبله (25 : نادان. ~~امله (26) : دمیدگی سرخدم که بر اندام پدید آید از علت باد و جز آن و نام میوة # دشتی که سرد باشد.3 PageV01P140 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0050.png) ~~آمیزه موی ( مردم دوموی و کهل. ~~آی میوهای است زرد که آن را به تازی سفرجل گویند و آن ماند سیب # است قدری بزرگ اگر زن حامله خورد فرزند خوش خوی و خوش طبع # زاید (2). # چوب بازوی در و به کسر همزه نیز گویند().1 ~~اسپری(4 به آخر آمده و روانه (5]. ~~اندروایی (6] : آرزومندی و نیاز. ~~آمای آراینده و ساخته کننده و پرکننده. ~~آگهی17 :خبر. # مانند و آسوده شونده. ~~آوای 197 : آواز. ~~ابکنی (1)[؟] : گره محکم. ~~آموی (1) پرکرده و ساخته و آراسته و نام جوی بزرگ. # : شش. ~~آندای که گل (12) و گه گل کننده یعنی گچ و گچگر7]. ~~کرمی :بیست عدد (16]. ~~افضلی خاقانی را گویند 16). ~~ازرقی ( نام شاعری متقدم. ~~آغانی نوای 17] سرود و شهرود[2]. PageV01P141 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0051.png) # : زیادتی چیزی. # : زیادت کننده. ~~اسدی2 : نام شاعر، شاعری طوسی. ~~آسی7 : طبیب و آس کنندة دارو(5 ~~آرای (2 : آراینده. ~~آزمغانی و ازمقانی(: یادگاری که از غنیمت کسی ms022 را بر سبیل هدیه بفرستند و آنچه از سفر ~~آرمغانی و ازمقانی1 # آرند و طریق تحفه کسی را بفرستند 8). ~~آی! : ماه. ~~أخطیل : نام شهر خوبان. ~~افسؤسی11 : مسخره3 ~~انباری : ای«1) پرکنی. ~~آنباردگی پری نعمت که عرب آن را«1 اشر11) خوانند. ~~ازمی : نام شهری است. # : هفت. ~~إنتگئنی خانهداری و خداوندی و صاحبی ]. ~~آلای(16 : آلوده کننده وآلاینده11). ~~افسای18 : افسونگر کامل. PageV01P142 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0052.png) # : بگذار و گذارنده (12 ~~بݣیاسا :تملیت گلیم. ~~بؤحنا «2] نام مردی انجیل خوان که انجیل بوحنا بدو نسبت دارد و نام یحی است و به # زبان سریانی بوحنامی گفتد و صحیح آن است که یوحناست بهیای منقوطین. ~~بؤیا (3) :خوش بوی. ~~پذیرا () قبول کردن (5]) و قبول کننده و شنوندة سخن و فرمان بردار و شنوانیده و # روانشونده(6) وپیش آینده 2). ~~بغراله] :خوک نر. ~~پروا پرواز2 وقدرت و فراغت و قصد و پرداخت و پرورش و انگیختن و پیدا # کردن [؟] وکشیدن و برگ دادن و از پیش [؟] وساختن و دور کردن[؟]7!. ~~بیغا (310 : طوطی ~~پالا چکاننده217 و صاف و نرم کننده و پالاینده(1) و افزون کننده.4 ~~پارسا «13). : پرهیزکار. # روزنی که بر رخ باد نهند.5 PageV01P143 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0053.png) # : بیابان ومیدان وصحراودشت. # : هیز(7) وعنین(2). ~~بحیرا : نام راهبی که بر سر کوه برای ملاقات پیغامبر علیه السلام صومعه # ساخته ومنتظر بود (2). ~~بخارا (8) : نام شهری است در ملک بالا.1 ~~بزنا(6] : جوان. ~~بنلوا : داروفروش و پیلور به جای الف به () حرف (5) رای مهمله (9) نیز آمده # است. ~~پنشوا(11] : امام وپیشروقوم. ~~پؤرسقا (1] : مردی عالم و زاهد که به عشق دختر مجوسی از دین برگشته بود و بعد # نکاح باز ایمان آورد. ~~برشجا نام مقامی است میان ایران و توران «12. ~~بسا[1] : به معنی بسیار آمده است. ~~بعرا (14 : نام پادشاه (15] خوارزم وآن (16) کلنگ که در پریدن171) پیشرو کلنگان # دیگر باشد (18) و نوعی از طعامها ونام دشتی197 است. ~~بانوا نام مردی که بعد از بی21] نوایی شدید (2) تونگر2 شده بود. ~~بغرا[22] : شتراست.3 ~~بالا قد (22) وقامت مردم (24) و بلند وبلندی (2) و بر[22). PageV01P144 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0054.png) ~~پایاب بن ms023 آب که آشنا نکنند ( و مردم به غیر کشتی عبره کند(1. ~~پایشیب(3] عقبهای است دشوار به مکه که آنجا رمی جمار میکنند. ~~باب پدر. ~~پرتاب(7) پریدن و انداختن تیر و جز آن. ~~بنوراسپ(8) ده هزار اسب و نام ضحاک ماران. ~~بؤب بساط وفرش را گویند (2]. ~~بتکوب(27 آچاری است که از شیر و جغرات میسازند و در آن جوزمغز # میاندازند و آن ترش میباشد و گویند طعامی است که از جوزمغز و # سیر و ماست میکنند و بعضی به جای باء دوم تاء خوانند بتکوت و این # در استعمال نیامده است. ~~بت 87] آهار جولاهه که بر تارجامهآ مالیدهآ جامه بافند تا سفت و روشن شود. ~~بت 97] صورت سنگ و چوب و جز آن و شاهد. ~~برؤت [10] سبلت یعنی موی لب مرد117] و دهن1 و پیرامن دهن و غرور (1. ~~پوست1] عیب2 وبالینه3آ مغز. ~~بیدخت زهره و اقلیم پنجم که به زهره منسوب است 22. PageV01P145 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0055.png) ~~بیخست1 : به ضم وفتح خاء محبوس و بند و چیزی که از بن یکبارگی برکنده باشد # که آن را عرب مستأصل خوانند11. ~~بست() کوه و هر چیزی که بسته باشند. ~~بزگشت2 معاذالله و مبادا که بعضی با بای پارسی خوانند (3). ~~بحشت « وبجست4) : آواز هر چیزی باشد(16. ~~بزغست : ترهای است بهاری که آن را چهارپایان نیز 18) خورند (8) و به جای باء واو # ورغست نیز آمده است(1). ~~بخت (211 چرم (1 موزه وکفش وپای افزار باشد. ~~برنجاست(10]) : بومادران وبه جای رای مهمله (1) به 10) لام خوانند (19) بلنجاست نیز(16) # گویند177]. ~~بندخت : چهره. ~~پلشت(18] :پلیدوبه فتح لام (19 نیز خوانند(20). ~~پردخت«2] : فراغ وخالی«2] شدن از کار و ساختن «22) گویی مختصر پرداخت (22) # وبه معنی ماضی نیز آید یعنی فارغ شد و ساخت (25). ~~پخت(72] : لج را گویند یعنی لگد زدن.2 ~~پست10) :کوتاه و چیزی بود که با زمین راست و برابر بود در بلندی و شیبی و # هرچه ارتفاع ندارد. PageV01P146 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0056.png) # آرد جوبریان کرده. ~~بیات «1]1 :ایزد تعالی را گویند. ~~پای بست (2] مقید ms024 و گرفتار و زنی که شوهرش به غیر طلاقداده گذاشته جایی برود. ~~باریست(3)2 چیزی را با چیزی بستن و پیوند کردن و نسبت کردن چیزی را با چیزی # دیگر و حوالت کردن و بستن و چفسانیدن. ~~بیامخت(4] :مختصر بیاموخت. ~~بکشت [15]3 یعنی فرود برد. ~~برآشفت 121 یعنی دیوانه شد و خشمناک و پر12 غصه شد. ~~بخت (4] شوهر وروزی و دولت و اقبال و تونگری. ~~بایست(] : باید. ~~برگاشت [10] برگشته است در شاهنامه.4 ~~پشت(] :قوت وپشتی. PageV01P147 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0057.png) # : پیدا کردن و اکثر به زای پارسی خوانند. ~~برخفج : دیو ستنبه و آن (2) گرانی که در خواب بر مردم افتد و آن را کابوس # گویند(2). ~~بفج : آن 1] خیو که به وقت سخن کردن (5) از دهن بیرون افتد و آب ستبر که # از دهن بیرون افتد از خشم (6) و آب ستبر که از چشم فروهشته باشد7). ~~بلوج : آن8) پارة گوشت که بر سر خروس رسته باشد و آنچه بر سر تیزنای # طاق وایوان و مانند آن راست(9) کنند و دزد[10). ~~بلنج : قدرت(1) واندازةآ هر (12] چیزی. ~~بج (13 : اندرون دهان(12]. ~~برنج : آن باشد که برای تاریکی یا کوری(16) به دست بردن و آوردن بیند (17). ~~بج 8 : رخ وبعضی به فتح باء گویند10. ~~باج آنچه از ابناء سبل زیردست به زبردستی بستانند و آنچه متغلب بر عاجز # مقرر کند و(20] آنچه از تجار بر سر کالا بستانند درراه(21] و خراج ودادن225). ~~ییروج (2 مردم گیاه و آن گیاهی است که در زمین ختن به صورت آدمی میروید و # بعضی گویند به جای بای اول یای منقوطین و به حای مهمله لغتی # صحیح است. ~~پازاج : با بای پارسی2] دایه که تعهد(25) بچه(26] کند و در نسخه با جیم پارسی # وزای معجمه است پاژاچ و گویند این درستتر است[37). ~~پخج 4 : پخش یعنی217) هرچه پهن شود بر زمین31] به زیر پای چون میوه پخته # که پای بر او نهند و3) گویند که [از] پست کردن (32) پخچ شد. PageV01P148 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0058.png) ms025 ~~بارنج 17 : مرغ ضعیف. ~~بلخج زاگ سیاه که 3) بدان خضاب کنند 7]. خربزة نارسیده که بدان شراب خورند و بعضی به جیم پارسی گفتهاند(). # : افشردن. ~~برخچ : زشت. # تاب و پیچش و بند(). ~~بؤغنج : سیاهدانه را گویند87]. ~~باکنج (9)[؟] : سیر. ~~پسیچ(10] : به صدق واندیشه«1) و آهنگ و قصد و ساختگی« وتیت و عزم[12. ~~بازنیچ : رشتهآ درشتی که دختران آویزند و بر آن نشینند و بازی کنند و آن را # هندوی پینگهه 2»2 گویند و وازنیچ به واو اول نیز خوانند(3.25 ~~بسنج (16] : یعنی وزن کن. ~~برنج (17) روی 87] وجسد.4 ~~پارنج (19 مزدوری و پای مزد وجزا واجرت. PageV01P149 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0059.png) ~~: جواب. ~~: آبی غلیظ که از چشم بیرون آید و(1) بر موة چشم پدید آید و در گوشهآ # چشم تیز و0) خشک شود و آن را پیخال نیز گویند (2) و عرب آن را # رمص(7) خوانند.1 ~~: آوند شراب ونام شهری(5). ~~: ستایش و پسند و آفرین چنانک گویند آخاخ(.2 ~~بزند «2 : گیاهی است خوشبوی بهاری که آن را برغست گویند و چهارپایان را بخورانند # و بعضی به بای پارسی مفتوحه گفتهاند و به زای پارسی هم آمله است.3 ~~بؤزمند گیاهی است ] خوشبوی. ~~بنداد : بنیاد. ~~بند 7] : مکر. ~~برد[1) : آن باشد که گویند () از راه دور شوو بردابرد همین را گویند(12). ~~بذرود : ترک(1] ووداع و به کسر نیز گویند (14). ~~بؤد (15 : خف و آن گیاهی است آبی نیک نرم و آن را نیم سوخته کنند و در چقمق # نهند و آتش از سنگ و آهن در او افتد و سوخته گردد و به غیر واو بد هم # گویند و بعضی پود با باء و واو هر دو پارسی خوانند [16]. PageV01P150 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0060.png) ~~بدکند «1]1 : رشوت. ~~بام زد (2)2 بنگ زدن. ~~بیهود (2 برهود«212 است یعنی (8] بیفایده و جامه که (ا از نقش آتش رنی زرد # نماید و هرچه بدینسان (1) زرد شود 8] و سوده شود ) و(1] چنان که # به(11) هیچ کار نیاید. ~~برازد زیبا ولایق وزیبنده و بعضی به کسر باء هم خوانند ms026 «12).4 ~~پالاد اسب جنیبت121) وقیل به غیر حرف پارسی (). ~~باد آوزد [15) نام گنجی است که خسرو پرویز یافته بود در دریا چند کشتی پر از زرو # متاع غریب. ~~بیرزد دارویی است که آن را بریزه نیز گویند و آن را(6) بر دمیدگی«1) مالند تا # به شود بر [آن] مگس ننشیند و رویگران برای وصل به کار بندند و آن را # به تازی قنة (18] خوانند 197]. ~~بنیاد بنا وبیخ وماده و(20) اصل هر چیزی. ~~بشکلید 217] یعنی نشان کرد20) ورخنه کرد و سر ناخن و[] یا 27] انگشت در او29] افکند.5 PageV01P151 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0061.png) ~~بیست و دوم از ماه و بیشتر (1) به ذال معجمه گویند (2). ~~نام «2] کتاب مغان است 17 که زرتشت حکیم در احکام آتش پرستی ~~تصنیف کرده است (8) و اسدی گوید صحف [6] ابراهیم و موسی # است6»1 و گویند87) آن (1] تفسیر (10) زند (11) است. ~~: چویی است «1] که از [1 پس در افکنند تا کسی باز نتواند کرد و عرب # آن را مترس گویند [12]. ~~: پاس (18) و نگاهبان و پاسبان و گویند پادشاه2 یعنی نگاهبان بزرگ و # جهانبان وقیل رمهآ گاوان (12].3 ~~یعنی افزون شد و برآمد.4 ~~خف که زیر چقمق نهند تا زود آتش در او گیرد و به غیر حرف پارسی # نیز خوانند. ~~برهود 17) جامه که از نقش آتش رنگ گرفته باشد. ~~: غلیواز و نصیحت(30) و قیل با بای عربی 217) غلیواز و به بای پارسی # نصیحت[22). ~~پرند 10] : گوهر شمشیر. ~~حریر چینی و تنک و بینقش (24]. PageV01P152 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0062.png) ~~پانید شکری است مثل شکر برگ و آن شکری است که در کهسار به شکل # برگ راست میکنند و آن را شکر قلم نیزگویند و آن جلابی1 است از آن # قند یعنی عصارة قند چون منجمد و منحل [؟]0) شود پانید از او # سازند[2] و(3) به (4) تازی (5] آن را فانید گویند [2. ~~پاغند »1 :پنبهآ زده و گردکرده برای ریسیدن را و به زیادت هاء نیز خوانند یعنی پاغنده. ~~پولاد (8) گوهر آهن و آهن گوهردار و جزآن. ~~پرغند نام درختی ms027 است و بعضی به بای عربی گویند17]. ~~پرزهود جامه است که از نقش آتش رنگ زرد [1) نماید [1) و هرچه نزدیک # سوختن رسد زرد گردد و بعضی به بای عربی گویند. ~~بزآمؤد یعنی پر کرد2 و آراسته (1] و ساخته کرد[12]. ~~بود هستی ومایه [14]. ~~پود [5) ضد تار یعنی ریسمانی که از آن ماشوره میسازند و بدان میبافند. ~~برید(16] قاصد و پیک و متفحص. ~~بفشارد 16] یعنی بیفشرد و چست و سخت کرد و استوار کرد. ~~برند (18] : سوهان 197).3 ~~بخرد به فتح و به کسر باء(20) دانا و هوشیار و عاقل. ~~بید هوش(42 وعود25) و نام(22) درختی است بیبار که برگهای او به خنجر # و پیکان ماند و پیوسته در لرزه میباشد29) و آن هژده(28) نوع است. PageV01P153 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0063.png) # : دور کردن و نرم کردن و گداختن و چکانیدن و صاف کردن. ~~برومند برخوردار و سودمند(2] و باردار و محکم(22. ~~بشکزد یعنی رابنی [؟]4) و یعنی بشکست(5) وشکار کرد. # نام پادشاهی است. ~~پید[2] درختی است که بار نیارد. ~~پارئد1 نام مطرب خسرو پرویز است (8 که سرود با سجع گفتی و آن سرود را # خسروانی نام بود97]. ~~بند : نام ولایتی2 است وقیل10] محبوس و مطمع(1) و قوس و محبت و # گرفتاری(17) وطلب وتوقع وخیال(1) وقید(12]. # نوعی از جامههای پوشش زمستانی. ~~بوند مردی با(15) هستی16).3 ~~بیجاد(1) سنگ کهربا و به زیادت های آخر بیجاده نیز آمده است. ~~بیشند8] چیزی است از خرما که از آن رسن سازند و آن را کبال خوانند. PageV01P154 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0064.png) ~~غرنده و آنچه به غره و از ابر و جز آن [برمی خیزد]1) و بعضی(0) به ضم باء ~~نیز(3) خوانند(2] وقیل به فتح باء و بوختور(9) به دو واو نیز غرنده است(2). ~~آن دود که از دیگ پخته و از جایهای عفن برآید و در زمستان از دهن ~~مردمان77] و از آب روان (8] برآید. ~~: بیرون. ~~ددهای است معروف مثل شیر و نام سلاح رستم. ~~به کسر باء فریشتهآ باران و نبات وگویند() نام ms028 میکانیل علیه السلام(12) ~~است (14]. ~~فرسب(5] وستون که بالای پهنا نهند2 و(16] آن دار ستبر که برای 19) ~~سقف کند 21. ~~فصلی است معروف که آفتاب بر نقطهآ حمل آید تا آن زمان که برج ثور ~~و جوزا را بگذارد از این هر سه بروج منصرم باشد و این مدت سه ماه ~~است و نیز نام خانهای است در ترکستان و نام آتش خانه و نام بتخانه ~~است و نام رودباری است و [شهری] در هندستان3 و نام جزیره4 است ~~و گیاهی که آن را گاوچشم5 گویند و گل زرد [19]. PageV01P155 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0065.png) ~~: نصیب وحصه وبهره به زیادت هاء نیز خوانند والله اعلم. ~~: چوی(1) راگویند12 که در17 میان دیوار برآرند5) و به بای پارسی نیز گویند(6. ~~: دمل (وبه ضم 8) باء نیز گویند (9). ~~دمیدگی اندام. ~~طعامی (10) که از میدة بریان کرده پزند و (1] عرب آن را عصیره و هندوی # کاچی(112 گویند(12]) و بعضی 14) به واو پارسی و به ضم باء گویند(15). ~~: نوعی از بار درخت که آن را به زبان هندوی بهلاوان2 گویند. ~~: لفظی است مطابع فلان (11] چنان 187] است که 19) گویند (20) فلان و(21) # بهمان20) وبستار هم(23) گفتهاند(24). ~~: بالای (28]) هر (26] چیزی وتن 277) و بالای مردم وسینه (28) و کنار مردم و # نزدیک و پیش29) ومیوهآ درخت از خوردنی و غیر آن (3) و نفع و پهنای # جامه و جزآن37) و بلندی و پستان زن جوان و علتی که اسب را حادث # شود 3317 وبار هر چیزی 33) و زمینی 321) رانده4 و چیزی برنده و امر # است از بردن یعنی ببر35). ~~میوه وکرت و حمل(26) و بارنده و حمل قماش که بر ستور بندند(37) و # تنگی جامه و جز آن 5380 و بزرگ چنانک گویند بارخدای و بر عام پیدا PageV01P156 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0067.png) # : دوغ بسته وجغرات چکیده را گویند(1 # : پسر وفرزند ونادان. ~~پهناور( : هرچه عرض آن فراخ بود و گشاده. ~~پنکار جنگ و مرد جنگی و به فتح باء هم آمده است(5) ~~پیشگار[116 آن که از صاحب خود کار برگیرد. ~~پنلور ms029 طبیب و داروفروش و به الف آخر پیلوا نیز آمده است(1). ~~بزدبار : یعنی4] بارکش و جفاکش و برندة بار29) و حلیم و گران بار و غم خوار(21). ~~برزگر17 : مزارع. ~~پی سپر : به ضم سین(17) پای مال کرده و زیر پای کرده221. ~~بادغر : جایی که باد بزد «1] و علتی است که در گلوی آدمی پدید آید و آن # بیشتر در گلوی اهل فرغانه مثل بادنجان پیدا شود و بیشتر بدان هلاک # شوند(18).2 # بوماذران و به زای معجمه لغتی اصح است. ~~پیشیار :پیشاب11 بیمار ودلیل (18) که بر طبیب برند. ~~بادبر : فرفرة چرم1 که آن را هندوی201) پهرکی4 گویند و لتو217)5 نیز (27). ~~بارگئر(2 اسب عاریتی که برای سواری به کسی دهند. ~~پاسپار و پاسار لگد (2] را گویند (28. PageV01P158 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0068.png) ~~پزوار پرورش و دلیل که بر طبیب برند و افزونی( و خانهآ تابستانی(). ~~یئ مر(3] بیشمار و بیحد و بیاندازه. # خدمتکار4) پرستنده و کنیزک. # : پیوند. # قبول کننده و به جاآرنده72). ~~پیرار :آنکه بیش از پارسال گذشته بود و آن روز که بیش از دی گذشته بود8].2 ~~پیامبر( پیغامبر و پیک و خبردار. ~~پایر3 نام تیرماه آن ماه آفتاب در سرطان باشد و زمستان [؟] تیز101). ~~پار سال گذشته. ~~بادگیر[11] آن روزن که بر رخ باد نهند. ~~بادفر آن بادپرزن (12) بزرگ که به (1) ریسمان بندند12) [وا] به سقف آویزند # و بجنبانند تا همه را باد رسد. # صاحب مرتبه بزرگ. ~~باقدر4 نام مردی و کلنک. ~~پرکر (1] طوق(1) و پرگار که بدان دایره کنند و بعضی به کاف پارسی هم # گویند(18]. ~~پرندآور : تیغ گوهردار. ~~پندار : تکبر و خود را بزرگ و نیکو پنداشتن و به معنی (1) دانستن و گمان # بردن[20] نیز آمده است27]. PageV01P159 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0069.png) # پرورش کننده و به معنی امر یعنی پرورش کن. ~~پزگار10) : قلم آهنی که بدان دایره کشند و دایره را نیز گویند. # سیوم روز گذشته یعنی پیش از دی یک روز. ~~پغارا : چویی که در میان شکاف آن چوب نهند که پاره (2) میکنند تا ms030 زود(5) # شکافته شود (6) و آن را (7) فانه نیز گویند و بعضی به کسر پاء گویند(8). ~~بؤتیمار10 : صیاد مرغ آبی و ماهی خور را [گویند]. ~~بادر[1] : نام تب و سرخباده.2 ~~پایدار : همیشه. ~~پذرفتار(1 # ار10] میانجی وضمان وقبول کننده. ~~پسندر و پسرندر1)2 : پسرزن از شوی سابق. ~~باختر مغرب وبعضی(1) مشرق را10 هم (15 گویند؛ اما اصح اول است(16). ~~بادانجیر177 : نام درختی است. ~~پییدانجیر(8) :نام درختی است. ~~پزمر انتظار و بعضی به بای عربی گفتهاندل19 و به زای معجمه هم[2) # گویند(2]. ~~پدرندره : شوی مادر که نه پدر بود (22). ~~پسزگیر (2 پسرخوانده و متبنی و آنک [وا را به پسری گیرند. PageV01P160 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0070.png) ~~زیبای و ماله که بدان گهگل کنند و بالایی مردم (1 و کشت و کشاورزی10] و # تخم [3].1 ~~بلند4]) وبلندی بالای مردم و بالای(5) تنهآ درخت و بلندی مجرد و پارة61] # زمین که آن را هندوی میهی2 گویند(22. ~~بازو و باز پرنده معروف که شکار بدان کنند(8] و بسته17] گشاده و نام # شکره1) و رجعت ورشی(1) که آن را تازی باع گویند(12) و باج و بازنده11] # و به زای فارسی "1 باج که از تاجر ستانند (15) و گزید یعنی (14) جزیه 17) و # خراج و رشوت که متغلب بر عاجز نهد18]. ~~جوال دوز و بعضی به ضم باء گویند [2]. ~~مهمانی و(21) شراب ونبیذ«22] و غم واندوه و این در رسالة نصیر است # و گویند سهیکی باشد بر کرده2 و مهمانی (23]).1 ~~علف و بعضی به بای پارسی گویند[27). ~~: زیبا.6 ~~:کهنی پوشیدنی یا گستردنی که لونی پس از لونی بود و به جیم پارسی # نیز آمده است [26]. PageV01P161 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0071.png) ~~پروز : پیوند که در جامه کنند(2 و نیز(2) جامهآ گستردنی و پوشیدنی و که(3) # لونی پس از لونی دیگر) [بود] و آرایش پوستین که به (5) دامن و سر # آستین بدوزند (22 و جامه به هر رنگی که گرد جامه بدوزند یعنی وصله و # پیوند277 و قیل به غیر حرف پارسی است 87). ~~پیواز : شپرک) و آن ms031 راشب بازه نیز گویند و عرب آن را خفاش و خطاف گویند1101 ~~: زمین پشتهبلند و دک(12) بلند و گویند دکی که جوی آب آن را پاره # میکند و بیرون میآید و بعضی به بای پارسی گویند. ~~: گرد بر گرد لب و قیل میان لب و بینی و زنخ و گویند دهن از بیرونسوی # است. ~~پالیز : کشت خربزه وکشت ترهکاری و مانند (15] آن. ~~پیرؤز : مبارک(16] وفره کننده و[17] مظفر. ~~پنفوز کله و گرداگرد دهان و قیل 1 آن «1] مرغان را منقار بود و جانوران دیگر # را20) و چهارپایان«2) را بیرون از (22) دهان و به بای عربی نیز گویند و به # واو پارسی هم آمده است(23). ~~پثواز آرامگاه 2) و سه چوبهآ کبوتران و جانوران و به بای عربی نیز خوانند (25) # وپدواز به جای تاء (16] دال مهمله(27) نیز خوانند 287). ~~پزواز 297] پرورش2 و پریدن و جای آرام.3 PageV01P162 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0072.png) ~~پزیؤز گرداگرد دهن. ~~بایز 220 آفتاب در سرطان (2). ~~باییز[3) ماه [را] گویند یعنی تیرماه و بعضی به بای پارسی نیز گویند و قیل با هر # دو حرف پارسی پاییژ همان بایز است. ~~پژڑ(7) کهنه و نرم و سر کوه و زمین پشته بلند و سر کوه و زمین پشتهخفته3 و # گویند بژ به بای عربی نرم و سر کوه را گویند و قیل به غیر حرف پارسی # سر کوه و نرم را گویند. ~~پرز : پرزهآ چیزی (5]. ~~بزگریز(6 باد خزان. # گوسپند کوهی 1]. # بوماذران را گویند. ~~بوز تنهآ درخت وقیل (9] با واو پارسی. ~~بیفروز101] روشن کردن و سوختن و این طریق امر است ای روشن کن و بسوز و # تابان کن. ~~بؤستان آفروز گلی است مانند تاج خروس و سرخرنگ 0؛ اما بوی خوش (1) ندارد. ~~پرداز[2) خالی کنده و سازنده و فارغ کننده و طریق امر نیز ای خالی و فارغ کن و # بساز. ~~پرونز نام خسرو که پسر هرمز بن نوشیروان بود(1). PageV01P163 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0073.png) ~~بلکس7] : سر20] دیوار. ~~بالوس : کافوربوی (2] و به بای پارسی و شین معجمه نیز ms032 گویند (1.12 ~~بزجاس (5 : نشانهآ تیر که بند باشد بر نیزه ویا بر چوی یعنی آماج. ~~بامس پای بسته نه به بند کردن بلک کسی که از آنجا نه خوش باشدش رفتن و # نه میتواند بودن چنانک گویی فلان پایبسته است و به کسر میم هم # آمده است[6].2 ~~بخس : پژمرده شدن(1) چیزی است8] که غژم329 بود و عشوه و گداز و # سستی(1). ~~بؤس7 پوسانه بود و (12) فروتنی کردن و به زبان چرب (3) کسی را فساییدن 216 # و فریفتن وبعضی به بای پارسی خوانند (15)4 ~~بالنؤس (16] : ولایت قندهار. ~~پزواس : بسودن و هرچه آن را ببسایی بگویند(1) بپرواسید218) به بای پارسی # است10] و پرداختن و بسیار[2].6 PageV01P164 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0074.png) ~~برنوس (1) و برونوس «2): نام سری از سران لشکر وقیل به شین معجمه است«3. ~~بزطاس نام مردی مبارز و نام شهری است در ولایت() روس و قیل(9] نام ولایت # ترکان است121. ~~بلؤس 14) : فریب وعشوه.1 ~~پیس 7] پیست 97) و رنگ سپید با رنگ دیگر آمیخته11) و خرمای ابوجهل که از # پوست او رشته سازند و زهر.2 ~~پزداس [321 بسودن و پرداختن و بسیار. ~~پلاس گلیم و پشمینهآ کمینه که درویشان پوشند و رسن که از شنی4 سازند # کبود رنگ(12]. ~~پاس16، نگاهداشتن و هفت نیم طاس [؟]. ~~بؤس : بوسه دادن [214. ~~بوقبیس (5] : کنیت کوهی بزرگ است در حوالی کعبهآ معظم زاده الله شرفا و تعظیما. ~~برجیس1 : مشتری. ~~بلیناس نام حکیم15) جادو که خاصهآ اسکندر بود ). ~~بلقیس 147] : نام حرم مهتر سلیمان پیغامبر علیهالسلام که در شهر سبا پادشاهی # داشت. # گلیم ترسایان و کلاه دراز پشمین. ~~بؤفراس [21] نام شاعری متقدم. PageV01P165 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0075.png) ~~162 ~~بسباس ( چیزی است خوش بوی که هندوی آن را(2) جاوتری(12 گویند (2). ~~بزرس (15 : یعنی بپرس است121. ~~بس به معنی بسیار و بسنده و کافی. # ش ~~بؤش(1 : کرول8] فر(1) راگویند. ~~براش فروافشاندن (1] و پاشیدن و آورگی و به بای پارسی نیز گویند و قیل # پریشان هم از بریش است«21. ~~پریش همان بریش 12] است وبه کسرتین نیز خوانند (12]. ~~بندش باغره که ms033 از درد علتی در وجود غلولهای خرد پدید آیند. ~~بجش : نرمهآ بینی وسستی. ~~برارش1 به ضم و کسر باء گدازش176] و به کسررای دوم نیز187). ~~برینش : بریدن شکم که پیچد17) و براندن آن.2 ~~بزخاش21 جنگ و کارزار و شور و فریاد و به بای پارسی نیز خوانند «21) ~~بش : بند آهنی و یا سیمین و یا مسین «2] که بر صندوقها [2) نهند 240] و بر # درها زنتد و به (25]) مسمار (26] بدوزند272] از بهر (28] محکمی. PageV01P166 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0076.png) ~~بش17) طرف کمر و موی گردن اسب و فرومایه از هر چیزی«1) و ناقص و به # بای پارسی نیز آمده است22). ~~بالش : مسند وبالشت. ~~پرندؤش آن () شب که پیشتر از دوش گذشته است (5] و عرب آن را بارحة # الأولی خوانند21]. ~~پرستش1 نماز وعبادت وخدمت. ~~بدکنش 87 بدکار و بدکردار. ~~پالش1 : افزایش وافزونی. ~~پاش به معنی اسم فاعل است یعنی9) ریزنده و افشانده(1] و به معنی امرای # بریز وبیفشان (1] نیز آید «12]. ~~بادکش : بادبیزن (13). ~~پالوش کافور مغشوش وقیل به سین مهمله (1].2 ~~پالاش (1]3 پیمانهای که از شاخ گاویا از چوب سازند و بدان شراب خورند. ~~پاداش جزای نیکی و بدی (16). # زهر و خرمای ابوجهل که از پوست او رسن سازند و قیل به سین مهمله # است و در بعضی نسخه به نون اول نیش هم آمده است.2 # رنج وعشوه 187) وگداز. PageV01P167 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0077.png) # گلی است از جنس سوسن که () بعضی() آن را آسمان گون نیز(3) # خوانند(7] وبر(8] کنارهآ او62) نقطهآ() سیاه است و کناره رخنهآ کوچک و آن # را پیغولوش به باء و واو دوم پارسی نیز خوانند و به فتح باء نیز آمده # است87]. ~~پؤزش : عذر وبهانه و معذرت(9) وحجت و شفقت(21. ~~پزوهش : بازپرس و بازجست و گفتوگوی(12) و نصیحت(12) و تفحص(14 و # تجسس و به زای پارسی هم خوانند(18). ~~بوفروش : عطار. ~~بنلکوش : نیلوفر و نام گلی است و نام(16) دارویی است خوش بوی(17] که آن را # عورات بسایند و در سر اندازند و آن رال28 هندوی197) نکه21]2 ms034 گویند. ~~بنفش نام گلی است کبود رنگ که اندکی به سرخی زند و نوعی از جامهآ # نرمینهآ آسمان گون سرخوا هم که در فرنگ بافند و رنگ کبود سرخوا # هم27). ~~بننش(2 : بینایی ظاهر وباطن. ~~بنیوش237 به معنی بشنو و گوش دار. ~~بدخش :نام ولایتی که لعل از آن زمین خیزد253) و(28) لعل بدخشانی. ~~برنش(2 فرونشاندن و پاشیدن و به کسرتین نیز خوانند.4 PageV01P168 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0078.png) # 165 ~~بکتاش نام پادشاه خوارزم است(1. ~~پیشکش : خدمتی و هدیه 2) و سلامی و تحفه و مژدگانه ویادگار وخراج(2. ~~بحش حصه و نصیب و بخشنده وقسمت کننده و طریق امر نیز21). ~~دبیر(5] و ماشورهآ ریسمان خام(26 که زنان بر سر(7) دوک پیچند و4] مثل # بیضه سازند. ~~: رود آب 97]1 و غوک2 وبند آب. ~~: زنگ آب [11]4 و غوک. ~~اسپرک و آن گیاهی است که جامهها و ابریشم بدان سبز کتند و به ضم # باء وفتح تاء نیز گویند(12]. ~~قدحی که از سرون گاو یا از چوب پاککرده سازند و بدان سهیکی # خورند یعنی شراب مثلث و گویند شاخ گاو باشد پاک کرده چون پیمانه # یا رطلی و به فتح لام نیز گویند و به بای پارسی هم آمده است و قیل به # فتح لام ولایتی است در شمال و این را به امالت به کسر باء خوانند بالغ # واین صحیح است. ~~حلقهآ پولاد که بدان آهن بزدایند و آن را عرب مصقله خوانند و به ضم # باء نیز گویند و بعضی به بای پارسی مکسور و مضموم نیز خوانند (18). PageV01P169 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0079.png) ~~بزماق (18 : دست.1 ~~بلاق (6] : ازارپایچه.2 ~~بؤق : آلتی دراز برنج که به دمیدن او [بانگ] بلند برآید و اهل هند آن را # برغون3 گویند (7). ~~براق87 نام اسبی که در شب معراج پیغامبر بر او سوار بودند. ~~بیرق17] جامهای که بر علم آویزند. ~~بهق : نام(10 علتی است که از باد حادث شود و(1) نقاط سرخورم (12) بر اندام # وروی(1) مردم (1) پیدا آید (19). ~~بیهق (16] : نام شهری است. ~~بیدق 17] پیاده وپیاده ms035 شطرنج نیز187). ~~بؤرق42197 : حلوایی وطعامی است. ~~بغلطاق(2] یکتای پوشیدنی.5 PageV01P170 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0080.png) ~~بک : بی (] هنری و رعنایی.1 ~~بشی ژاله و نمی که بر زمین(2] افتد وزمین را سبید کند (2] و110 برف و به # معنی «باشد که» نیز آید (5]) وعشق2 و درختی است معروف و خمره3 # که در وی سرکه و شراب اندازند61]. ~~بردی افسانه ولغز و جنسی است از معما(] و بعضی به ضم باء گویند 8] و # در فرهنگنامه است نردک به نون لغز و افسانه.2 ~~بوی 7] کلمهآ اشتیاق یعنی مگر که و (1 باشد که و غلهزاری که جایی پنهان # کنند[1] و بر سر او خاشای اندازند[12].5 ~~برندی پشتهآ [12) کوه خرد که در میان دشت باشد 171]. ~~بسک نام (5) گیاهی است که عرب (16 آن را اکیل الملک(1] خوانند. ~~بسک :دستهآ جوو گندم دروده. ~~بشتک 2187 خمره و به فتح باء نیز گویند. ~~بلشی 62197 چوب بریان یعنی چویی که در بریان کنند و به تنور 201] نهند (21). PageV01P171 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0081.png) ~~بساک : تاجی که از گلها و سپرغمها() بافند و به سر بنهند 2) و آن را هندوی # سهره (22)1 گویند. ~~بچشک(17 طبیب و گیافروش (5) و داروفروش و به کسر باء و جیم نیز خوانند(6). ~~بلؤنک(22 : شمشیر چوین و به ضم باء(8) نیز گویند90) ~~بنجک پاغندة بزرگ از پنبهآ زده که هندوی آن را گاله3 گویند و(10] بندک(11) نیز # گویند [12). ~~بای : بیم و التفات یعنی واپس نگریستن]. # : پارهای از خوشهآ انگور و خرما و در لسان شعراهر دو باء و کاف پارسی # کرده است.5 ~~بنجسک(8] گنجشک خانگی که به تازی آن را عصفور خوانند و به شین معجمه نیز # خوانند. ~~ییلک161) : تیر نیم شکاری. ~~بهرک(17] ریم وگره6 که در تن افتد. ~~بوک «18) : ترة آی باشد که بدو آتش زنند یعنی خف بعضی به بای پارسی هم گویند. ~~بلک گنجشک (219 طرفه باشد [20]. PageV01P172 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0082.png) ~~باسک7] فاژه و بعضی به ضم سین گویند (2]. ~~برمک نام مردی جوانمرد (3) بزرگ(2] آتش پرست و آن ملکی بود (5). ~~برک(6] ms036 ستاره که آن را سهیل گویند و ولایتی است که قطب جنوی آنجا نموده # میشود و گویند ستارهآ بزرگ و آن قطب است و بعضی سهیل را گویند # و به بای پارسی نیز آمده است(1). ~~بابک نام پادشاه پارس که ل8] نبسهآ دخترین7) او را اردشیر بابک خوانند (1). ~~پشک سرگین تر17] گوسپند و] اشتر10) و امثال آنکه عرب آن را بعره خوانند. ~~پییرک 1] گیاهی است که همیشه در آب روید و هر سوی که آفتاب بگردد آن # گیاه روی آرد (18) یعنی(16] نیلوفر [17]. # خرچنگ که عرب آن را سرطان خوانند و آن جانوری آبی است. ~~پرکوی1 : عمارت. ~~بچرک2 .19 سخره باشد چه به قهر چه به خوشی211. # :بند انگشت. ~~پک غوکی (2]. ~~پوهک 217] :هدهد. ~~بؤیک دختر دوشیزه. ~~پیؤک3 :عروس. PageV01P173 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0083.png) ~~بلو1 نشستگاه چوین که بالای بام بود و آن را هندوی چهجه221آ گویند و # بعضی بکول3 گفتهاند به لام آخر و واو پارسی چهجه[2) و خایسک # بزرگ و به بای پارسی نیز گویند(23. ~~پلالک(1) : جنسی از پولاد (5) و پولاد گوهردار و گوهر تیغ16 و به لغتی(7) پلارک10 # به رای مهمله گویند17]. ~~بلنکی مشک (10] ~~انگ مشک[1: گیاهی است درهند خوشبوی که در هندوی آن را تلسی4 گویند. ~~پای (51 : بند انگشت و نیز گویند پاشنهآ پای و بعضی به کسر باء گویند. ~~پؤشک : گربه است(12) به لغت ماوراءالنهر 132). # ترجمان یعنی بیان کننده و این لغت به بای پارسی نیز آمده است. ~~بیانک (15] : کاهی که از آن بوریا سازند و آن را هندوی کوند7 گویند. ~~بلغای(16] : بت ساده [؟] وفتته وبلا وشور و خویی [؟]. ~~پشلنک(10)4 : افتاده. ~~پنک خایسک بزرگ آهنگران که بدان آهن بکوبند (8 و آن را هندوی هتون و # کهن [؟] گویند17].. ~~بپزشک (2 طبیب و بعضی به زای پارسی خوانند. PageV01P174 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0084.png) ~~پیک خبربر17 و قاصد و برید[2]. ~~بوری (3)1 کمان نداف. ~~پاوچک (2] سرگین گاوان که در دست خشک شود(5]. ~~بنک :درخت خرد. ~~بیناسک (6] :دریچه. ~~بؤک (27 آنچه بر اونان نهند و ms037 در تنور زنند. ~~پاوچی 8]3 : سرگین زده. ~~پاک تمام وبی کدورت و بیعیب وطاهر و فارغ»] و پاکیزه و نمازی(1. ~~بک :بزرگ وصاحب. ~~پیسراک 117)4 اشتر جوان باربر ونر. ~~پالنگ پای افزار چرمین و دریچهآ خرد.5 ~~پتنگ «12] دریچه و به نونین پننگ6 نیز خوانند. ~~برگ : کار3 و ورق درخت و طاقت و(1) اسباب و ساز114 و ساختگی و # استعداد[215 وتوشه. PageV01P175 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0085.png) ~~بشنگ : سوراخ کن نجار یعنی نهانی (1 درودگر (2) که چوب را (3) بدان سوراخ ~~کنند و سوراخ کن بنا که دیوار را «) بدان سوراخ کند (5) و به بای پارسی ~~نیز خوانند(2). ~~ییگ «2 : پارهای از خوشهآ خرما و انگور و پپتک و پنتک به هر دو باء پارسی نیز ~~گویند8. ~~درای یعنی جرس و کلند و ذخیره و بعضی بزنگ که کلند است به ~~زای97] معجمه گویند و برنگ که ذخیره است به دوضمت گویند[10]. ~~ددهای است درنده و آن [1] دشمن شیر است(12] یعنی(13] ببر و چرم شیر ~~و پلنگینه وزرافه و پرنده3 است126). ~~پاچنگ(9) دریچهآ خرد غیرمشبک که در دیوار کنند و بدان سوی پنهان نگرندا16) و ~~پای افزار چرمین4 و خیار بزرگ و خوشهآ انگور که خرد باشد5 و پاشنگ(17 ~~به شین معجمه نیز خوانند و به بای عربی باشنگ هم خوانند(18].6 PageV01P176 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0086.png) ~~بهشت گنگ دارالملک افراسیاب که پادشاه ترکستان بود1. ~~بی برگ(2] بیتوشه و بیساز و بینوا و فقیر و بی چیز. ~~پاهنگ1 خوشهآ انگور و خیار که به جهت تخم بزرگ کند و پاشنگ و پاچنگ2 # نیز همین معنی دارد (3). ~~پالهنگ قودکش یعنی آن (2) دوال که بر گوشهآ لگام بسته بود(8] چون سوار از # اسب فرود آید(2] آن را1) به دست گیرد و راه کاهکشان. ~~پاسنگ 187 وزنی که بدان هر دو پلهآ ترازو مقابل نشیند. ~~پرنگ 7] به فتح و کسر رای مهمله برنج که پیتل(31 گویند. ~~بدری اسب سرکش تیزرو و بیفرمان«1]. ~~بستر آهنگ (]: لحاف. ~~بیدبرگ جنسی (12 از پیکان تیره 14 و ms038 پیکان مانند برگ بید (15]. ~~بادرنگ : ترنج وخیار بزرگ(6]. ~~پشنگ«17] نام پهلوانی بزرگ و پشن به غیر کاف نیز گویند. ~~بانگ 287 : آواز سرود و آواز هر چیز. PageV01P177 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0087.png) ~~بشل : درآویز. ~~بجال : انگشت افروخته. ~~بال : بازوی آدمی و شهپر مرغان. ~~بشول(1] : دیدن ودانستن. ~~بشکل : کزک کلیدان. ~~ییل چویی که بدان کشتی رانند و آلتی است که بدان کلوخهای کشت # بشکنند و آلتی است ترهکاران () را مانند میتین (3) سرپهن و دستهآ او # راست بر هیئت بیل کشتی و نام 14 سلاح پوشیدنی1 است و قیل بیل به # یای منقوطین پارسی نام چوب کشتی راندن است و نوعی از سلاح # پوشیدنی است [و] پیل به بای پارسی آلت تره کاران است (5). ~~بهل (2 : فروگذار وعفوکن ورهاکن. ~~پل پاشنهآ پای وقیل به بای () عربی (8]. # به معنی بهل یعنی فروگذار و دور کن17]). ~~بلگل : آب شیرگرم و به فتحتین نیز خوانند و بعضی بلکک2 به دو کاف آخر # گویند[1]. ~~بدسکال بداندیش و بدخواه و بدگوی و بدکننده[1). ~~بشکول : جلدی.3 ~~یرول : پستان نرم و در لسان الشعرا(12) نارپستان مسطور است (12) وفندق که # بدان بازی کنند.4 PageV01P178 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0088.png) ~~پچول : شتالنگ پای1] و قیل به جیم عربی صحیح است(2]. ~~پرغول دلیده گندم و حلوایی که عامهآ خلق آن را افروشه(2) خوانند و به نخجوان # آن را() فرقوط (5)1 خوانند (16 و آن«] از جو نیز بود وقیل با واو4) عری. ~~پکؤل «9] نشستگاه چویین که بر بام برآرند و آن را هندوی11 چهجه2 گویند[1]. # بند آب و به واو نیز گویند و از اینجاست پل خنیور3 [وا] پل صراط. # :پل را گویند. ~~پئخال «12] پس افکنده مرغ که عرب خرء خوانند و پیخ چشم. ~~پردال پرگار که بدان دایره کشند []. ~~بلبل جانوری است زیبا و خوش آواز که بر آواز او مردمان و جانوران دیگر # مبتلا شوند و آن وقتی سراید که بهار و(16) شکوفه آید زیرا که بر گلی[1] # خوش بوی عاشق میشود 18) و متصل آن گل مینشنید ms039 و لهجه میکند # و آن را عرب صلصل گویند 19. ~~بشکال هوای باران را گویند[20). PageV01P179 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0089.png) ~~بلخم : فلاخن. ~~بادزنام : سرخ باده وپت2 [وا] صفرا. ~~بیاگنم : ای () پرکنم. ~~بیرم : سنبه. ~~بؤم : مرغکی مشهور است (2) که شب پرد و روز کور باشد (3) و در خرابه # ماند(7] وشوم است(5) و زمین نارانده از بنیاد 6] و زمین [7] خرابه. ~~بزم مهمانی و مجالس جشن وشادی و شراب خوردن 8). ~~بشترم ( :. دمیدگی اندام و قیل به سین مهمله نیز آمده (10] است. ~~بخم : نام ولایتی است که آنجا مشک خیزد. ~~بشتالم : طفیلی. # : بامداد و بالینه3آ صفه وبانگ (1].4 ~~پذرام همیشه و1) مبارک و سعد و نیکو و خرم 120) و آراسته و با 12) آسایش و # جای آرام (و قیل با بای پارسی مفتوح و مکسور آراسته و نیکو و خرم)(15) # چون باغ و مجلس و خانهآ آراسته و در فرهنگنامه5 است پدرام به بای # پارسی مفتوح جای آرام و آسایش و این را پدرار6 به رای آخر نیز # گویند(6). ~~پیام17 : پیغام. ~~براهام : نام مردی جهود که لبنک سقا غلام او بود در عهد بهرام گور. PageV01P180 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0090.png) # 177 ~~بقم : دار پرنیان که بدان جامهآ سرخرنگ (1 کنند و آن را دم الأخوین نیز # خوانند(2) و هندوی منجیته1 گویند و سرخی روی عروسان که از غازه یا # از حنا کنند[3).2 ~~پریشم ابریشم و تارهای چنگ و رباب که از ابریشم سازند. ~~رود باب(212 و بانگ بلند و نام قصبهآ کرمان و دوم(5] تار رباب که با هم # باشند نزدیک زیر 21]. ~~دمچیساخت و آنچه زیر دم اسب مثل دوال باشد. ~~: نام پهلوانی است بزرگ297. ~~برسم تاجی که وقت طعام فراز کردن پیش پادشاهان (1) بر سر چاشنی گیر17، # نهند واین رسم خاصهآ خسرو پرویز بود.4 ~~ییغام(2 رسالت و قاصدی و پیام به غیر غین نیز گویند. ~~:ترس. ~~بکرم5 : زحمت. ~~پؤر ملجم(3 عبدالرحمن کشندة امیرالمؤمنین علی رضی الله عنه. ~~بادام چشم معشوق(12) و میوة مشهور. ~~زکم( بی کار و به بای پارسی هم ms040 خوانند. PageV01P181 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0091.png) ~~بزمایون : نام ماده گاو2) که فریدون را شیر داده بود(3) و آن را برمایه نیز گویند. ~~بزمکان7)1 موی زهار. ~~بزمکان«1 ~~بنگشتن (9 : فرود بردن وقیل به ضم کاف پارسی است و بعضی به باء و کاف هر دو # پارسی خوانند(2). ~~برزین :نام12] آتشکده ونام پهلوانی2.28 ~~بهمن : نام ماه پارسیان و آن مدت بودن آفتاب در برج 97] دلو باشد (1) و دوم # روز از ماه پارسیان و نام گیاهی که آن را هندوی اسکند31 گویند125) و # آن دو گونه است سرخ و سپید و نام پسر اسفندیار رویینتن(12). ~~بنوان : خرمنبان یعنی نگاهبان خرمن و خریف و به فتح باء (14) نیز گویند. ~~بیان (1 نام پهلوانی که بر منیژه دختر افراسیاب عاشق شده بود و افراسیاب او را # در چاه زندان کرده بود و رستم خلاص داده بود. ~~پیمان : عهد ومیثاق(16]. ~~بکهوجتان4 خرپشته و به واو پارسی و به فتح هاء نیز گویند177]. ~~برغمان اژدر 187) و ماربزرگ. ~~بزیون درد که پوست را آواره کند و بعضی به بای پارسی گویند197]. ~~پخشان : گدازان. PageV01P182 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0092.png) ~~پخشیدن(12 خود را رنجانیدن. ~~بهین تونگری و نیکوترین ویافت.2 # سر باز زدن از خوردن از غایت سیری و این لغت با کاف پارسی # مکسور و مفتوح«2] است و(8) در فرهنگنامه3 آورده است(12. ~~بتگن نوعی از ساز برزگری2) است یعنی تختهآ سپار28 که هندوی آن را 7] # پروتهه5 گویند(1 و صحیح آن است که ماله است و به کاف پارسی # مکسور بیشتر خوانند و قیل به فتح کاف پارسی ساز برزگری است. ~~بؤکان : زهدان. ~~بلگن : سر دیوار را گویند. ~~برؤسان 117]6 گروههای آدمی11. ~~بؤمهن : زلزله. ~~ببربیان(13) نام قبای رستم و دیبای منقش یعنی جوشن14] که در روم بافند و # فردوسی7 گوید خفتان رستم یعنی جوشن رستم که پلنگینه بود. # دژم یعنی(15) غمگین و اندوهگین و آرزومند و مخمور و به باء و زاء # پارسی هم گویند 8.2161 PageV01P183 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0093.png) ~~پروهیدن17 : بازپرس وتفحص کردن و حجت کردن. ~~بریزن غربال ms041 و به بای پارسی نیز خوانند. ~~پزویزن : نیز غربال است (22. ~~بان : عطری است مثل عود.1 ~~برنون دیبای تنگ و بربون به باء نیز خوانند (4].2 ~~بلسان : نام ولایتی3 است و(8] نام درختی است در مصر که از او روغن چکد # (6 و آن را روغن بلسان خوانند (7) و آن مفید است (8). ~~باژیان طایفهایاند که ایشان را ترکان نیزگویند.4 ~~برشجان7] نام مقامی است میان ایران وتوران. ~~بخجوان6 : نام ولایتی است. ~~بارمان نام مردی از پهلوان لشکر. ~~بشیون : فربه وبزرگ(10]. ~~برترین : بالایین. ~~بکتوسن7 نام مردی دانا. # : طایفه ایاند(12) لااعتبار وبیابانیان نیز گویند (12). ~~بؤن(15] زهدان (16] ورودة گوسپند که سرگین در او بود. ~~بهکزین آن که سیم را نیک سره کند و آن که نیکوتر اختیار کند. PageV01P184 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0094.png) # 181 ~~به آفرین : نام خواهر اسفندیار که ارجاسپ گرفته بودا و نیکوترین ستایش. ~~بسؤریدن2 نفرین کردن. # :بشوریدن). ~~پشتیوان حصار وقوت دهنده [2]. ~~بلندین پیرامن در و به بای پارسی مفتوح نیز گویند(2). ~~باتتنگان : بادنجان. ~~بادبان پیش و پس گریبان و بازافکنی پوستین 4]. ~~باد فرزوردین و باد برین بادی که از جانب مشرق3 آید یعنی باد صبا (5]. ~~بامیان نام شهری است که آن را2]) به غلط نویسان و زشتنویسان تشبیه کنند.4 ~~پالودن خلاصه 7] و صاف کردن 8] و نرم کردن و گداختن و چکیدن«] و از # کدورت روشن کردن. ~~پالاییدن (21 نرم وصاف کردن و گداختن و چکانیدن و افزون کردن.5 ~~پاشیدن(1] :ریختن. ~~پیسن : آنچه (12) از درخت خرما که 120) از آن رسن سازند و آن را کباک6 گویند # و به شین معجمه نیز گویند[14]7 . ~~پؤزن (1] زمین پاک کرده و به زای پارسی نیز خوانند[].8 PageV01P185 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0095.png) ~~پرچین :خاری است که گرد بر گرد کشت و باغ و بارگاه برای محافظت راست # کنند و باری که بر بند کمر سخت کنند(1].1 ~~پایئدان0) میانجی و20) عرب آن را() ضمان خوانند () و پایندانی میانجی گری را # گویند(6]. ~~پیراستن( : زیادتی بریدن و نازیبا دور کردن و آراستن. ~~پؤن : نمدزین.2 ~~بریزنان3 بیزنده و ms042 به بای پارسی نیز گویند. # : حریر سبز(4) و منقش. ~~: دیبای تنگ و به بای پارسی و به زای پارسی هم آمده است(10).5 ~~پرداختن [ خالی وفارغ کردن و ساختن و ساخته شدن و باکسی درساختن. ~~: عبادت کردن. ~~پیغون هرزه وپیمان وعهد وشرط. ~~پالاون چیزی است مانند12) کفلیز14 با سوراخهای بسیار که حلواییان(15] # روغن و شکر بدان صاف کنند و آن را پالونه نیز گویند و هندوی پنه6 # گویند و قیل آن که بر آن چیزی پالایند یعنی تنکبیز که هندوی آن را # هانک7 گویند [16]. # : دالان بزرگ. PageV01P186 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0096.png) ~~پنگان طاس (!که از روی سازند (] که آن را به هندوی(2] تهال1 گویند 20 ~~پرپهن تخم جفرج که به تازی آن را بقلة الحمقاء گویند و هندوی لونگ2 یعنی # سیاه نمناک و تخم او سیاه باشد و مغز او سپید و بعضی گویند پریهن # همان گیاه است که تخم او را کلنکک گویند (5). ~~پروین 61 ثریا که آن را کوهان ثور نیز گویند. ~~پیؤکان(327 عروس و عروسی4 و به کاف پارسی نیز آمده است و عروسی را بیوکانی # گویند. ~~پرهون دایره ماه و آفتاب و کمرگاه 8) و آرایش5 و بر و بعضی به بای عربی و # مضموم گفتهاند 7). ~~پارگین حوض ناودان و گرمابه که آب گنده و غساله در آن جمع شود(10. # نام مقامی است نزدیک نیشابور. ~~پایؤن «12]7 : پیرایه. ~~پایان(13] : آخر کار وصف نعال. ~~پرمون (14] : آرایش8 وعلف وبر.9 PageV01P187 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0097.png) ~~بزهان(]1 : آرزوی و بعضی به 2) زاء و بای(2) پارسی هم ") خوانند.2 ~~پخشاتیدن3 : کسی را در رنج داشتن. ~~باستان : قدیمه وکهنه. ~~بابزن : سیخ کباب (8). ~~بشکردن شکستن و شکار کردن و خوردن. ~~بیلبان 4) : ساقی.2 # : باد بزنده. ~~بادخون : بادگذار(8. ~~بن : بیخ وبنیاد وتنهآ درخت وته و پایان و9) درخت(1]. # : باغبان. # : اول ونخست کار120). ~~بیؤباشتن فروشدن وفروبردن وفرود آوردن14) و افکندن و پرکردن15) و انباشتن16). ~~بنشاختن : بنشاندن. ~~برزن : کوچه و محلت(17). ~~برین : بزرگ(18) وبالایی 1) وبرترین. # لعبتان که دختران از جامه سازند و بدان بازی کنند و ms043 آن را هندوی # گری6 گویند(2). PageV01P188 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0098.png) ~~بهرمان 7] معصفر (12 ~~بهرمان27 ~~پالئزبان باغبان و مزارع ترهکاری(22 و به یای (2) پارسی نیز. ~~پالئدن افزودن (5] و بزرگ شدن (3.12 ~~پایین برابر و پیش و پایان و پای (7) صف آخرین8. ~~پاییدن(9] قرار وثبات گرفتن. ~~پیرامن و پیرامونگردابرگرد(1) هر چیزی. ~~پالان [1] افزونشونده4 وبارکش خر وستور وشتر (12)5 ~~پیران : نام وزیر افراسیاب.6 # نام منزلی از منازل قمر که آن را پروین و ثریا خوانند16). ~~بیران خرابه. ~~بمان به معنی بگذار. ~~بشدن : برفتن. ~~بؤسحاقان نام (15) قومیاند فحاش. ~~بنوشتن پیچیدن وراه رفتن [2) ونبشتن. ~~بخشودن خراشیدن7 و بخشیدن(1] و عفو کردن 8] و رحمت کردن بر کسی(19) # وعطا کردن(2). ~~برجمان [؟] مهرهآ سپید. PageV01P189 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0099.png) ~~پؤستین :عیب و پوستی گران مایه(). ~~پهن10) : فراخ. ~~پایندگان2 : چنانک عرش و کرسی و بهشت و دوزخ و آنچه فانی نشود(12. ~~جغرات چکیده که عرب آن را ماقوط خوانند و جغراتی (5) که چکزدها16 # باشند و مسکه هنوز بیرون نیاورده. ~~مقتدی و متابع. ~~:کلوخ را گویند والله اعلم8. ~~خرمن ول9) به ضم باء نیز خوانند. ~~دستهآ هاون که عرب آن را مقمع خوانند و آن سنگی است211 دراز که بر # آن دارو و جز آن سحق کنند[1] ودبهآ روغن ریز است و دبهآ گلابیان که # بدان گلاب در آوند کنند و آنچه طریق قبه بر سر چیزی باشد چنان که(12] # بر سر تازیانه و عصا باشد(13) و بر بادسنجان14] و آنچه مانند آن باشد(215 # و به کسر باء نیز خوانند. ~~نام موضعی است [درا ولایت شروان(16. ~~: زخ وبه بای پارسی نیز گویند1. ~~نوعی از خیار است.1 ~~حرام زاده و ازراه برگرفته. PageV01P190 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0100.png) ~~جامهآ باریک و به بای پارسی نیز خوانند (11 ~~گاو که بدان جفت کشاورزی رانند. ~~هدهد که آن را مرغ سلیمان خواند[2] [و به] واو اول عربی نیز خوانند[2). ~~مرد درشت و بزرگ و ضابط و توانا و دلاور و آن را پهلوان نیز گویند(2] و # خانهآ پادشاه3 وجنب (5). ~~: سیرم. ~~بزوازه5 خوردنیای باشد ms044 که بعد رفتن قومی یا در غیبت قومی پزند (2] و آن # آتش که پیش 12 عروس افروزند 87). ~~برواره راهی که برای در آمدن در 9] خانه به غیر در (10] بود و حجرهای بالاترین # حجرة دیگر بود «21 و گدارهآ چهارپهلو و این (12) را برباره به جای واو # باء(13) نیز خوانند. ~~بخنوه «14]6 : برق (5 و به ضم باء ونون (216 و به سکون واو(17) نیز گویند 8). ~~بلاده فاسدکار و دشنامده.7 ~~باشامه 197) : سرپوشی (2 چو(21] دامنی و چادر و ردا. ~~بلایه : نابه کار و دشنامده.8 PageV01P191 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0101.png) ~~بسغده : سازگاری و مرد ساخته شده برای کاری را. ~~بیخسته : درمانده و به ضم خاء نیز گویند (). ~~بنه : متاع ورخت و کالا(2) و خانه1 را گویند چنان که بنگاه یعنی جای رخت # و بندار یعنی خانهدار(3). ~~بفشه : سبزهای7] است که در آب روید و منبر(5) کبودرنگ دارد 161 و خوشبوی # و خم دار ( که وی را 187 به رکوع و سجود و گوش و چشم و مراقبه # نسبت کنند و به دوتایی و کبودی (29 و گویند کبود گلی است [10] که # اندکی به سرخی زند. ~~باشره زمین کشتزار و قیل به سین مهمله 17).2 ~~بابؤنه شکوفه که به هندوی آن را1 کونیلی2412 گویند و به تازی بابونج خوانند218. ~~بزغه آنچه شاخ درخت(15) بر او افکنند (216. ~~باره : اسب 11) و حصار وسوی وشهر 18] و مشهور 19 شده وحجره و # حجرة بالای کوه(20] ودست4 وباب [21) و کرت. ~~بامه5 : درازریش. ~~باخسه برواره آنکه(22) از غیر راه جای درآمدن خانه بود. ~~بزیشه کنجد آردکرده و گویند کنجاره(23) و به بای24] پارسی نیز گویند. PageV01P192 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0102.png) ~~پاره : رشوت. ~~بؤره(1 : شکر صاف بسته. ~~بندیمه [2] گویک گریبان و بندمه نیز گویند (3] # ریم که [از] خون (2) شود و به بای پارسی نیز گویند. # : چوبدستی.1 ~~بخیده : پنبه و پشم زده و ازهم جداکرده. ~~بؤزمه گیاهی است خوش بوی. ~~بشنجه : مالهآ آهار که آن را(12 هندوی کوچی2 گویند و به فتح شین نیز گویند(2. ~~بونده 40] مرد ms045 باهستی و به فتحتین نیز خوانند.3 ~~برکنه (9] ذریره که آن خوش بوی است بر عطاران و به باء و کاف پارسی(10) و به17] # کسر باء نیز آمده است[12).4 ~~پرکنده (12] :مختصر پراگنده است. ~~بره بچهآ گوسپند ومیش نر(14). ~~پالوانه (5215 مرغکی (216 است مقدار گنجشک سپید و سیاه و کوتاهپای که بر درخت # و دیوار نشیند19] و اگر بر زمین نشیند(18) به دشواری تواند(19] پرد(2). ~~بسته حریر منقش و(2] آنکه عطاران مشک در او بندند و تنگ شکر و آنچه # دراو چیزی بندند. PageV01P193 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0103.png) ~~بسوده 10] : دستزده و سفته و کهنه شده را گویند. ~~باشکؤنه ( بازگونه را گویند یعنی بازگردانیده که به تازی مقلوب گویند (3). ~~: سوراخی ویا7) دری که از خانهها و کاخها سوی کوی و بازار بود قفس ~~پرندگان(5] نیز16) و به بای پارسی نیز گویند7) و بعضی(8) به فتح باء نیز ~~گویند7]. ~~: شاخ درخت و زراعت و در فرهنگ نامه است برزه، ماله. ~~بلکیله (210 روغن با کتخشیر آمیخته. ~~پوست خام بی چربو که آن را سیرم خوانند و به یای دونقطه17] یشمه نیز ~~گویند(312 و در بعضی نسخه (13] به سین مهمله است. ~~: کزک کلیدان و فخر قواس به بای پارسی مفتوح گفته است 70 و # بشکنه به جای لام به نون نیز آمده است. ~~گوی بازی کردن که اهل هند آن را لتو5 خوانند و آن چوب مانند کفچه # که بر آن غازیان گویبازی کند و عرب آن را طبطاب خوانند و قیل (15 # به بای پارسی نیز خوانند (16). ~~نام دارویی است که آن را اکلیل الملک [1) گویند«218. PageV01P194 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0104.png) ~~: زمین پشتهبلند و میوهای(2) است کرد و خوش بوی که مزه آن چون # خربزه است و آن را هندوی بهتل(13 گویند و خربزه از اینجا گویند[4] # یعنی بزة کلان. ~~نام میوهای است که دهن معشوق را بدان نسبت دهند. ~~نوعی از ابریشم کمینه که161 آن را هندوی پوته2 گویند() و آن خرقه که # [از] پرکالههای سه گوشه یا ms046 چهارگوشه خرد خرد [کرده] بدوزند87] برای # زیبایی و نشان9) و سوراخ کن درودگر.3 ~~دشت11) و نیستان و جنگل و مسکن ددگان و نام(1) سازی است چون # چنگ و رباب.4 ~~قصد ونیت [] کرده و ساخته و مستعد [14] شده. ~~مقمع یعنی(115) آن سنگ دراز که بدان دارو و جزا16) آن بکوبند17) و آس # کنند ودستهآ هاون[18].5 ~~: خرمن.6 ~~مهرههای استخوان پشت که عرب21) آن را صلب خوانند. ~~چیزی است که میان تیغهآ کارد و دسته وصل کنند و چرمی که در آن # دامن خیمه دوزند [21].7 PageV01P195 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0105.png) ~~بنله (1] : زمین گشاده و خشک که () در میان دو شاخ لب(2) آب بود1 و نوعی از # گیاه دارو. ~~بازنچه : آنچه بدان بازی کنند و سخره کنند 7). ~~بخته (8] میش و هر چیزی پوستبازکرده. ~~بؤزه : تنهآ درخت.2 ~~بویه 61] : آرزومندی.3 ~~بوته (1] : آنچه در اوزر و نقره گدازند. ~~بادفره :گردک چوین که کودکان با رشتهآ ریسمان بسته بگردانند و آن را هندوی # لتو4 گویند8. ~~بارگاه 97] جای بار دادن پادشاهان. ~~بادرؤزه : جامهآ کهنه که عرب آن را بدله خوانند و هرچه آن را مردم به (10) دوام # به(1] کار بسته باشند (12] و به غیر دال نیز آمده است چنان که بارؤزه (13]. ~~باذرنسه (14) چوی است میان سوراخ کرده که بر سر عمود خیمه کنند تا خیمه به پای # شود و چرمی گردبریده که زنان بر سر دوک وصل کنند و عرب آن را # فلکه خوانند. ~~بزرسته : گیاه تنه دار و غیر تنهدار. ~~پرنشیده (18) : پریشان و برافشانده. ~~پراشیده : از هم(6 جداکرده. ~~پرداخته (17) خالی کرده و آراسته و ساخته و فارغشده و مرتب و موجود کرده 187). ~~باه شهوت و شهوتافزا و پشتپری و جای منی197]. PageV01P196 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0106.png) ~~بززده :بلندشده و ساخته و برمالیده (] ~~بزبسته جماد و آنچه بیفزاید چنان که مروارید و گوهر و جزآن(2).1 ~~بادآوله «2] و بادآبله آبلهآ هلاک که آن را باد لوط خوانند. ~~باده (2] : شراب انگوری. ~~باخه (5] نام جانوری است آبی که آن را سنگپشت نیز گویند و عرب آن را ms047 # سلحفات گویند و کشف نیز خوانند. ~~پنچه طره موی عذار عورات که بر کلهها برای(2) زیبابی نهند و پیشانی و10 گیاهی # است که بر هر درختی] که پیچد آن را9] خشک گرداند و عرب(21 آن را # لبلاب1) وعشقه خوانند وهندوی آکاس بیل2 وتویج2214 گویند. ~~پذیره رفتن پیش کسی و پیش آمدن121 و امر کسی را قبول کردن و پیش رونده # و قبول کننده14] وراه گذر و به معنی فاعل نیز آید (15). ~~پئلسته رخساره و دندان پیل و به فتح نیز آمده است[16). ~~پالگانه دریچه و آن دری که کوچک باشد و مشبک هم گویند و پادگانه4 به دال # مهمله به جای لام نیز خوانند[17]. ~~پالانه 10] نشستگاه چوین که بالای بام برآرند و آن را هندوی چهجه5 گویند. # چیزی که در جامه ویا در17] ازاربند گره بندند و به یاء پیرزه(20) نیز گویند(2). PageV01P197 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0107.png) ~~: معامله2 ولختی زمین. ~~: بهره. ~~: ریم و اصل ابریشم و اسدی نبشته است که پیله آن بادامچه(2) باشد که تخم ~~ابریشم اندر او باشد3 و به بای عربی ییله گیامدارووریم که از خون میشود147. ~~: شکسته.4 ~~بعضی به شین معجمه گفتهاند که زهر است و آنچه از درخت خرما از # آن رسن سازند؛5 اما به باء ویاء هر دو پارسی و به سین مهمله ابلق # یعنی سپید و سیاه به هم آمیخته را گویند و آنچه از درخت خرمای # ابوجهل که از آن رسن سازند و زهر و پیسی (6] و مار ابلق(7).6 ~~سخت کهنه و نزدیک به (8) ریزیدن شده و آماسیده (27.29 ~~تفحص و بازجست و بازپرس و بازجوینده و گوینده و به زای پارسی # هم خوانند و قیل با زای پارسی صحیح است (11]. PageV01P198 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0108.png) ~~آنکه در میان آید برای نفاذ حکم و کرمی که بر چراغ افتد و شغال و # روباه 17].1 ~~بالونه وپالوانه پالاون و آن چیزی است مانند(2) کفلیز حلواییان از آهن[2) که بدان شکر() # و روغن و جلاب(5) صاف کنند سوراخهای بسیار دارد(6] ms048 هندوی پونه7»2 # گویند8] و قیل پالونه شراب را هم گویند که صاف بود97].3 ~~پاده (10] گوبان و نگهبان [و]2 رمهآ گاوان و از اینجاست که گوبان را پادبان «51 # گویند. ~~بالوایه6 :پرندهای است که آن را (12] فراشتک نیز گویند و عرب خطاف خوانند(12] # و به بای پارسی نیز خوانند (12). ~~:اتهام دروغ (15 کردن (6) و بهانه آوردن و دروغ گفتن و مکر کردن (10. ~~: پایهآ نردبان. ~~پرؤلیده بسوده187 و پژمرده و نرم شده. ~~: سلهآ (19] قماش وسبد [20] وبقچهآ جامه. ~~بنواره (2) : غریب و تنها و به بای عربی نیز گویند و به غیر هاء پیوار نیز آمده # است[22].7 ~~:پارة چرم وجامه. ~~چرانیده و فربه کرده. PageV01P199 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0109.png) ~~باتله : آوند آهنی گشادهدهن که حلواییان در [آن] حلوا و شیرینی راست کنند # و آن را کژغان و تابه خوانند و هندوی کراهی1 گویند (1]. ~~پاخره : نشستگاه که برای نشستن (2) بر (2) ستانهآ (4) در راست میکنند (5] و آن را # چوتیره(226 نیز8) خوانند (8). ~~پاینده7) : همیشه وباقی. ~~پادشاه[1] : نگهبان بزرگ. ~~پره : دایرة لشکر که گرد شکار کشند و در جنگ نیز کشند و یا به گرد چیزی # کشند و سازی است از آن درودگران3 و دندانهآ کلیدان «1). # یده (17]عابد وخدمتکار. ~~پرستنده(1] # ه وبیرایه(12): آرایش وزیب و نیکوی17]. ~~پیراه وبیرایه (2 ~~پیمانه (15] آنچه بدان غله و شراب و جزآن پیمایند. ~~پالؤده به زر اندوده4 و مروق کرده و صاف و خلاصه (1) کرده و چکانیده و نام # حلوایی است و نرم کرده و گداخته 10). ~~پززه (187) ابریشم پاره که از جامهآ دیبای فرسوده بردارند. ~~پوشنه سرپوش هر چیزی چون چادر و جز آن 17]. PageV01P200 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0110.png) ~~پؤیه(1 : رفتار. ~~پؤیه 1): رفتار. ~~پایه(2) معروف ومرتبهآ نزدیک پادشاه ~~پایگاه و پایه گاه(3 مرتبه وصف نعال. ~~بیهوده2) جامهآ نیمسوخته که به هیچ (5) کار نیاید و سخن لایعنی و(1 بیفایده و # ناحق (7]. ~~پیشگاه صدر و جام خانه که بر صدر فراز کنند(8) و زیلوچهآ فرازکرده7). ~~بشخاله [121 تبشی که بر (21 روی از تب و جز آن 10) برآید «1). ~~بتیاره و بیتاره ms049 [12] ~~ثیاره وبیتاره (12) هر دولغت(15) بلا وفتنه و محنت (16] و10) چیزی که دشمن دارندش. ~~پاشنه [18] : عقب پای. ~~پالنده اسب جنیبت2 وافزاینده3 وصافی شونده و صافی کننده. ~~پالیده (20) : افزاییده.4 ~~پخته (2] نوعی از شراب انگور که می جوشانند و آن را پختج نیز گویند. ~~پده (22) درختی است که بار ندارد. ~~پده(233) آن جامهآ نیم سوخته که زیر چقمق نهند تا آتش زود افتد و آن گیاه آی # نرم که نیم سوخته کرده در چقمق نهند. ~~بکره 226)5 چرخ جولاهه و آن آلتی است از چوب که در او رشته آویزند و بدان آلت # بافتن جامه بندند و هندوی آن را کل6 گویند و آن به وقت بافتن بگردد[25]. PageV01P201 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0111.png) ~~پؤسانه : فروتنی کردن و به زبان شیرین کسی را فریفتن. # : گنده وسخت کهنهشده(1]. ~~پوسیده(1) : نزدیک ریزیدن شده و کهنه. ~~پنغاره (3) : سرزنش وطعنه و پیغام گزار(4) ~~بهمنچنه (8 : دوم روز از بهمن ماه و آن روز موسم اهل عجم(6] و آن(1) روز جشن # مغان7] است ودر آن9) روز در(210 طعام بهمن سپید و بهمن(21 سرخ # بیندازند(12). ~~بهنانه : کلیچه و بوزنه و به بای پارسی نیز خوانند(13). ~~بوسه «1)1: زنبور انگبین. ~~بادگانه (5] : دریچه. ~~پنغوله : گوشهآ هر چیزی (16]. ~~پتواسته (1 : برج فصیل حصار. ~~یزیشه ل5)2 کنجد پاک کرده4 ~~برزماله 517 : راه پی سپر و آلت برزگران که آن را سپار نیز خوانند و بدان زمین کشت # راست کنند. ~~پاغنده(2) : پنبهآ زده و با هم پیچیده(2) و گردکرده برای ریسیدن [22). PageV01P202 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0112.png) ~~باشنامه وباجنامه7]1 : لقب. ~~بیجاده : کهربای سرخ و مردم(2) بیراه(2). ~~پزوهنده(2) جستوجوی کننده و نصیحتکننده و سخن گو و حجتنای و # تفحص کننده. ~~پناهنده (5] پناهجوینده و پناهگیرنده و بدان کسی که پناه گیرند و کسی که از او پناه # جویند و خدای را نیز گویند. ~~پردخته 61] پرداخته و خالی کرده و فارغ شده از کاری. ~~بتکده : بتخانه. ~~بادآفره 19] جزا و مکافات وعقوبت؛ بادافراه به زیادت الف نیز خوانند 8. ~~برکه حوض خرد وبند آب. ~~براده سونش وریزةآ ms050 [1) هر چیزی[1]. ~~برمه (12] نام آلت درودگران که بدان هر چیزی را سوراخ کنند و عرب آن را مثقب گویند. ~~برمایه (1] نام آن ماده گاو که فریدون را به شیر او پرورده بودند و آن را برمایون 217 # نیز گویند. ~~بزغاله [15] بچهآ گوسپند. ~~بفته (16] مختصر بافته است. ~~به نیکو [و] نام میوهای (1] است 8 که مثل سیب باشد (1] [و] که از آن # شراب سازند [20]. ~~بزنامه عنوان وسرنامه [2]. PageV01P203 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0113.png) ~~: درهم و پژمرده(2) # منت نهادن و تفاخر کردن و لقب نیک نهادن یا بد، و تکبر (3). ~~گوسپند نر که بازیگر آن را مرکب بوزنه میسازد1 و بچهآ بوزنه. ~~بلبله کوزهای با نول (5) دراز و قیل اندوه نیز2.1 ~~بزمخیده : فرزند عاق وبیفرمان. ~~برآموده 7 : پیراسته و آراسته و تمام کرده و پرکرده3 وآمیخته. ~~بهره بخش که عرب آن را حصه8] و نصیب خوانند0). ~~پنشه(10] : زهر و آنچه از درخت خرما از آن رسن سازند.4 ~~بهینه 10 : نیکوترین11). ~~بله 0)5 : راه گذری. ~~: فدای یعنی(1) آنچه بدل جان کسی را (18 دهنداء1]. بعضی به زای # معجمه و به زای پارسی خوانند[17).6 ~~: کارگاه بافندگان28 که آن را هف(1] خواند(220) و آن چویی(2] که # وقت(22) بافتن بر جامه میزنند[23]. ~~: اسب وقیل24) اسب بارگیر است(25) و اسب سواری(22) و توانایی و # قوت277] و مجال. PageV01P204 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0114.png) # 201 ~~پارگی قحبگی و روسپی راگویند (). ~~بارگی 7]1 یعنی شاهدبازی. ~~پهلوانی(2 پهلوی و پارسی و بزرگی و قوت و سری2). ~~بالانی (5) :اسب بارگیر2 وقد. ~~بنیغی 361 دفع کردن. ~~پالانی اسب کندرو و اسب2) بارگیر. ~~بپای (8] یعنی بمان و همیشه باش. ~~بتکچی7] : نویسنده.4 ~~پی سنت5 و عصب و نشان پای و پس17) پای و قصد17) و دنبال و کرت و # به معنی از برای(12) و بریدن پایهای اسب(12). ~~پالای اسب کندرو و اسب جنیبت و بارگیر و پالاینده و1]) صاف و نرم کننده و # گدازنده و بیزنده (215 و افزون کننده 161]6 و چکاننده. ~~بیروزی فرهی کردن بر خصم 175) و ظفر وروابی حاجت ms051 و غالب شدن و یافتن # فتح(18]. ~~پای توانایی و استواری و قرار 197] و طاقت و بنیاد (20] و قوت (3). ~~17] ب: «و... گویند» را ندارد [2) ب: ندارد [3] ب: پقلوی. [] ب: تعریف به این صورت آمده است: «ترکی و پهلوانی ~~و بزرگی و قوت». [5] ب: ندارد. [6] ب: ندارد. [7] آ: ندارد. [8] ب: ندارد. [9] ب: بتکچی. [10] آ: ندارد. [11] ب: ~~ندارد. [12] ب: «و کرت... برای» را ندارد. [13] آ: «و... اسب» را ندارد. [14] ب: «اسب کندرو... پالاینده» را ندارد. ~~[15] ب: «گذارنده و بیزنده» را ندارد. [16] آ: «افزون کننده» را ندارد؛ ب: در جای دیگر نیز آمده است: «پالای اسب ~~جنیبتی و اسب چست و فزاینده و صافی شونده و صاف و نرم کننده و چکاننده». [17] آ: «فرهی... خصم» را ندارد [18] آ: ~~«وغالب... فتح» را ندارد. [19] آ: «و... قرار» را ندارد. [20] آ: ندارد. [21] ب: ندارد. ~~1. نک: «کنغاله» در همین فرهنک. ~~2. در لغت فرس (اسدی 1): «بالای: جنیت بود و بارکی..»؛ در تصحیح مجتبای و صادقی: «بالای: اسب چنیت ~~باشد...». ~~3. در زفالن، شرفنامه و مدارالافاضل «بیغی» به معنی دفع آمده است. در لغتنامه همین کلمه به نقل از ناظمالاطباء به ~~معنی دفع و درد و عزل آمده است. ~~4. در شرف نامه نیز «بتکچی: نویسنده» (نک: «بتک» به معنی نامه و کاتب در لغتنامه). # 6 نک: حاشیة سرمدخل «بالیده درهمین فرمنک. PageV01P205 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0115.png) # : عروس. ~~پیؤگانی : عروسی (2). ~~پایندانی : میانجی گری و(2) عرب آن را7) ضمانت(5] خوانند(2. ~~بلخی(1) : آوند شراب.2 ~~پردگی : پردهدار و پردهداری و خدمتکاران خاص و پرده سرود8) و(9) زنی مستوره101) # که همیشه(11) در پرده باشد و روی به کسی ننماید و چیزی مستور (12). ~~پنداری(2 تصورکنی و گمان بری. ~~بهی : نیکویی و زیبایی14) و بهتری(15) و نام میوهای(16] است که از آن شراب # سازند(17). ~~پلنگی ( پوست پلنگ و پوست شیر و نام جنسی از جامهآ دورنگ و آن پوشش # زمستان است. ~~پامردی(19) میانجیشده کسی را، از کسی درخواست کردن و رهاییدن. ~~بینوای( بی چیزگی و بیتوشگی و فقر. ~~بختی7 اشتر بزرگ ms052 و فربه و تیزرو. ~~بادیمانی بادی است که از جانب یمن آید و گل از آن باد بوی میگیرد. # : نام دیوی مهیب که رستم کشت. ~~بخردی دانایی و هوشیاری و به فتح باء نیز گویند 24). ~~بدخشی لعل بدخشانی. ~~پذیرای :قبول کننده و پیش آینده و پیش کسی رونده و شنوندة سخن فرمان بردار. ~~بؤذری : نام شاعری. ~~پکری24 پرگیری تیر [؟]. PageV01P206 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0116.png) ~~بزخفجی : ستنبگی و ستیزه کاری. ~~بزنایی :جوانی. ~~بیدطبری0 : نام درخت(2) بید(2) است(2) و آن یکی(5) از هفده بید است(2) و آن سرخ # است 71]. ~~بینیازی 87 تونگری که عرب آن را غنا خوانند. ~~بهروزی (4)] سعادت و نیکروزی. ~~پیکانی(10) نوعی از لعل است(11) و نوعی از نوش دارو(12). ~~پیابی (12 :توالی وبی بر پی. ~~پنشی و پیشدستی(14]) : سبقت وچالاکی. ~~پیرای (15) : آراینده. ~~پرزوای (16] :پرواز و حاجت وغرض و فراغت.1 ~~بؤی میل(17) و امید ومحبت وطمع وطبع18) و خوی و پس1) روی2 و # شمهآ گل وجزآن و(20) به واو پارسی(2) نیز خوانند[22). ~~برومندی برخورداری و بارداری [23). ~~برزگری و بززیگری24): زراعت کردن (2] ~~پزواری(26) پرورده وفربه کرده. ~~االماب ند طبر ی ا2ا ب درخت3) ب تدلردة ) ( ندرد آها ا اوآن یکی» وا تلدد (122 نقلارد(2 ب: «و- ~~است» را ندارد. 86] آ: ندارد. [9] آ: ندارد [10] ب: پیکانی. [11] آ: ندارد [12] ب: «و.. نوش دارو» را ندارد [13] آ: ~~ندارد. [14] آ: ندارد. [15] آ: ندارد. [16] ب: ندارد. [17] ب: ندارد. [18] ب: ندارد. [19] آ: یمن. [20] ب: «و شمه. ~~و» را ندارد. [21] ب: «به واو پارسی» اول تعریف آمده است. [22] ب: «نیز خوانند» را ندارد [23] ب: ندارد 241آ: ~~ندارد [25] آ: ندارد، ب: در حاشیه نوشته شده است: «بززگر: مزارع و آنچه در این نسخه نوشته لغت عوام است»0[26] ب: ~~ندارد [27)] ب: تعریف به این صورت آمده است: «دیواری سخت کرده با گلابهآ استوار». ~~1. نکه «پروادر همین فرمنکه در زفان کویه «پروا: پرواز و فراغت و قصد و پوداخت و پرودش، ویعضی بای عری کویند». ~~2. در شرفنامه نیز به این معنی آمده است. PageV01P207 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0117.png) ms053 ~~: سنگی است که [از آن] سرمه سازند و در چشم کنند برای روشنای # چشم و سنگ بصری به آب انگور آسش (0) کرده(2). ~~طایفهآ آتش پرست یعنی نصرانی(3). ~~خبزدوک منقش. ~~: علم خانهآ رومیان در صورتگری و نام حکیم").2 ~~: روشنی.3 PageV01P208 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0118.png) ~~:نایاب ودشواریافت(2]. # روشنایی و فروغ مصقول و گرمی آتش و گرمی آفتاب و تافتن و روی # گردانیدن و بارکشی و توانایی و تحمل و هوش و پیچ (2). ~~تبست چیزی (4] ازکارافتاده و تباه شده. ~~ترت1 به زیان(5] [آمده]2 را گویند(2. ~~تملیت : بار اندک که بر پشت(7) ستور سواری بندند4] و پالان7) و تنبلیت11) نیز # گویند [1]. ~~تنست 10] تار ریسمان و جز آن وضد پود.3 ~~تبت(] :نام ولایتی است که زعفران و مشک از آن زمین خیزد و به بای مشدد # نیز خوانند145]. ~~بانگ و مشغله یعنی غلبه(2.215 ~~:افشردن و اشتلم(16) و فراهم نشاندن گوبی که بتج یعنی فراهم نشان و # ترنج)] نیز آمده است187]. PageV01P209 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0119.png) ~~ترقند : زرق وتزویر و محال و هرزه) و گزاف و حرکت(10) و تبند(2،213 به باء # نیز گویند146]. ~~ترکند : همان ترفند است یعنی(15) مکر و حیله وتزویر وهرزه(22. ~~تکند : خانهآ مرغ وآشیانه177) و بعضی18] به کسر خوانند17). ~~تزمد (20] نام شهری است. PageV01P210 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0120.png) ~~تود : نام درختی است که میوه شیرین بار آرد و برگهای او کرم بیله # میخورد217 و ابریشم در شکم او میشود و عوام توت گویند (2]. ~~نند (3) توانا وفربه وجنبان وعظوب 71) وجهنده. ~~تربد نام دارویی است چون نی میانه خالی (5) که برای اسهال شکم خورند و # تربدنی نیزه1 را نیز گویند (2] و هندوی آن را نسوت2 خوانند 110. ~~تنؤمند زورمند (8) وتوانا و دانا و تن درست 9) وقوی(1]. ~~تاسید [1] ای گونه روی سیاه3 شد. ~~تبید از جای برجست. ~~تتبد : مکر وحیله وخاموشی و سحر(412 و به لام تنبل5 نیز گویند 12). ~~تتبد (14] خاموش و خاموش بودن. ~~تن زد (10] در خانه نشست. ~~تسد 61[؟)] : آهن. ~~تنریشد (1)[؟] : سرزنش # : سرزنش. ~~تخم جهود 187] :پراکنده و پریشان.6 PageV01P211 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0121.png) ~~تثر : آنچه در سقف بود ms054 و نام مرغی است و فصل خزان و نصیب و تیرکشی # و سیزدهم روز از ماه بودن آفتاب در برج سرطان و آن ماه پارسیان است # وعطارد را گویند و آن چوب بزرگ که بدان بام خانه پوشند(11. ~~تتدر : بلبل1 و رعد غرنده و تندر به فتح دال و تندؤر به زیادت واو نیز # خوانند(2). ~~تفور : گل خازه23 که عرب آن را طین خوانند و بعضی به زای معجمه # گویند(4]. ~~تآیر : نام مرغکی(9] است. ~~تبر(12 : آلتی است مشهور که بدان درخت ببرند و سلاحی است که بدان جنگ # کنند. ~~تاتار(1) : نام زمینی است مشک خیز. ~~تار تنستهآ جامه(4] که ضد پود است و تاریک و تارک سر. # رسنی بود که چون بار بر چهارپای نهند بر آن بندند. ~~تثدیور(10 : برجستن و به واو پارسی و دال مفتوح نیز خوانند تندیور (1). ~~ثور : نام ولایتی است2] که [1) آن را177) توران نیز (1] گویند و پسر فریدون و # نام گیاهی که ترمس (16] گویند[1]. PageV01P212 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0122.png) ~~تزمشیر نباتی است که از وی اکسیر (1 زرا حاصل شود (2). ~~تتر :نام ولایتی است که مردمان آنجایی شجاعاند(2) و این مختصر تتار # است 41). ~~تباشیر : نام(9) دارویی است سپید و(16 سرد2 و) روشنی اول صبح.3 ~~تنگبار در آن جایی که کسی را بار نباشد (8]. # :بینمک. # : قطب. ~~تگاور : اسب وشتر (1] رونده وتیزرو[12). ~~تناور تن درست و با قوت و جثهآ بزرگ و تنه دار [12]. ~~تبار :خیل خانه. ~~تیمار تعهد (14] و غم خوارگی ونگاهداشت هر چیزی[15. ~~تارمار [16] زیر وزبر کردن. # مرغی است که در باغها نشیند و110 خوش آواز است؛ اما اندک پرد و # به زای معجمه ترژ نیز آمده است 187). ~~تونگر 17] حراجی.7 ~~تبفور 21]8 گرداگرد دهن وروی. PageV01P213 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0123.png) ~~: آتش دان. ~~تنگار(2) : سهاگه.2 ~~تارتار پارهپاره(2) وذره ذره کردن) و ریسمان(9) ~~تاج ور 6] : پادشاه و خداوند تاج. ~~: مرغکی (7) است سپید و کوچک 8] در (9) وقت بهار در باغها نشیند و # آواز خوش دارد(10) و اندک پرد و به زای مهمله هم گفتهاند(11). ms055 ~~حاصل کننده و گشنده (13) و آنچ از کسی به کسی رسیده باشد باز (21 # بدو بازرسانند (15) و جستن وکشیدن و دوختن و پوست درختی است # که آن را بر(6) کمان پیچند 172) و قیل پوست درخت به واو عربی است.3 ~~: دانهآ انگور یعنی 8) هستهآ او که در میان غژم 197] باشد(2). ~~: نام ماه رومی (2) و آن مدت بودن آفتاب در برج سرطان است و آن ماه # گرم است«22). PageV01P214 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0124.png) ~~ترکتاز : تاختن چیزی و غارتگر وشتابرو«1. ~~تیز2) جلد و چست و چالاک و شتابرو و برنده و نوعی از مزهها چون مزة # پرک و زنجبیل و فلفل(3» و جز آن و چیزی که برنده و سناندار باشد # چون تیغ وسنان نیزه و جز آن. ~~تنگ بیز21]1 غربال که از موی دم اسب سازند و بدان میده بیزند. ~~تاز فرومایه وسفله (5) وتاختن61] و تازنده ورونده(). ~~تیز 187 بادی که از راه مقعد برون آید. ~~تز اول برگ گیاه که نو برآید. ~~تگ وتاز تگاپوی کردن 97). ~~تکس ( هستهآ انگور که در میان غژم باشد.2 ~~تیس بزنر1 کشن3 که پیش رمهآ گوسپندان (1) شده (12) میرود و آن را عرب # نهاز خوانند. ~~تزس سپر جیوش14) و زمین سخت(15). PageV01P215 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0125.png) # : گرفتن و ستدن2 و زایده و هر چیزی بریده که بتراشند. # : توانایی وقوت. ~~تاجتاش (2] : پادشاه وهم تاج. ~~تش : تیشهآ بزرگ و به ضم تاء نیز خوانند (5). ~~تفتیش 11 : تفحص وتجسس وباز پرس کردن. ~~تکش : دانهآ انگور و هستهآ او که در غزم باشد[2 و به سین مهمله نیز خوانند(8).3 ~~تگش نام ترکی از ترکان.4 ~~تنکلوش(1 علم خانهآ ترکان در صورتگری و نیز به زیادت الف آخر چنان که # تنگلوشا نیز آمده است.5 ~~تشویش1 : پریشانی وابتری. # : روشنی. # : هیزم (12) سخت(17 که آتش او تیز باشد (1) ودیر ماند(6.16 # شعاع آفتاب و ماهتاب و شعاع صبح و سر کوه و تیز کارد شمشیر یک # روی و دوروی [1].7 PageV01P216 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0126.png) ~~: درختی است که آن را غضا(1) گویند[2. ~~: کشاورزی. PageV01P217 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0127.png) # : درخت ms056 انگور. # : بیرونداشت(1] عمارتها(2). ~~تهک (3] تهی و برهنه و تهک اتباع آید چنانک رسم است و بعضی به کاف # پارسی خوانند.1 ~~تتبوک جناغ زین و دریچهآ زین مرکبان) و تنبک(5) به غیر واو نیز آمده است.2 ~~تکوک صراحی سفالین ویا زرین و یا سیمین(2] بر [صورت آوند]2 چینی و بهصورت # گاووماهی سازند و در بعضی نسخه تکرک به رای مهمله نبشته است7).2 ~~تمؤک و تلوی (4) : هر دولغت(1) نشانهآ تیر و هدف. ~~تلک ادرک و دانه که به تازی جلبان خوانند و هندوی لوییا(10]5 گویند (11). ~~ترندک صعوه یعنی سریچه و در نسخه به رای مهمله است و بعضی به دو # کسرت خوانند ترندک(12).6 PageV01P218 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0128.png) # 215 ~~بزتک : تدرو وقیل به زای معجمه(21 [وا] به زیادت واو پارسی نیز گویند(210 ~~تریای (3] : پایزهر. ~~ترتک (4) کرم گندم خوار و قیل(5] به زای معجمه تژتک نیز آمده است و قیل تردک # و تژدک4 به جای تاء دال مهمله کرم گندم خوار است(12. ~~تبؤرای آوندی است () که پنیره5 و جز آن در او اندازند و به تازی آن را کربال6 # گویند(8) و گویند(9) تبوراک(1) بدانچ(1] آرد بیزند(12). ~~تارک «13] :خود وفرق سر. ~~تازیک نام ولایتی7 و طایفهآ ترک یعنی(1] آن (18) بچهآ عربی که در عجم بزرگ # شود و این اصل 16) ترکان را و تاجیک هم آمده[1 است.8 ~~تمنک 187]9 رستنی است سرخ وام 19] و ترش مزه و به کاف پارسی نیز آمده است. ~~تاوی10 گاو جوان (20]. ~~تفک «2] آن نی نیزهآ خالی که بدان به دهن غلوله(22) اندازند و کرفش و جز آن # بزنند. PageV01P219 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0129.png) ~~تتتای1 : نام پادشاهی و نام مردی. ~~تزی(1 : نام ولایتی است و کسی که در آن ولایت زاده بود، اصلی است تیرانداز # وغارتگر. ~~تری(1) بازماندن از چیزی و سوزة کلاه و خود. ~~ترفجک(2) : چادر2 وشکنج اندام. ~~ترشک «1 :نام جانوری3 ومزهآ ترش. ~~تاپای (8) : تپیدن(6) وسوز. ~~تزترک : پرندهای است ماننده1آ] سریچه.4 ~~تردک (8] : گوبازی.5 ~~تگزی : زاله. ~~ترک : خود آهنی که عرب آن را مغفر خوانند9). ~~تگ ms057 : بن چاه و بن[1) حوض وقعر117] آب و قعر دریا و به کسر تاء نیز # خوانند2) ودویدن اسب وجز آن 121). ~~تورنگ : تذرووکبک و به ضم تاء [و] به واو پارسی نیز خوانند(14). ~~ترنگ تارک سر و غرقاب(625 و آواز کمان که وقت فرستادن تیر خیزد و آواز # تیغ که وقت زدن برآید(16) وقیل به کسرتین آواز کمان است. PageV01P220 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0130.png) ~~ترنگاترنگ : آواز کمان و آواز زخم تیر و تیغ و بیشتر به کسرتین مستعمل است0. ~~تهگ :تهی27) و برهنه.1 ~~تلنگ (2] حاجت وگویند به ضم تاء وفتح لام (2). ~~تنگ جوال و خروار شکر و جز آن و درهآ کوه و شکمبند اسب و ضد فراخ و # مایهآ گردآوردا5) چنانک گویند [تنگه یعنی مهر و]ا پیش(1) و نزدیک و # بسیار87). ~~تازنگ2 : پیل پایه. ~~تونگ3 گنجینه و بعضی توبک به باء و کاف عربی گویند7]. ~~تمنگ2 چیزی است سرخ از رستنیها به طعم ترش که (1] از درخت آرند. ~~تنگی تنگ یعنی117) بسیار بسیار. ~~تسنگ(512 : آواز چنگ. ~~22 ب: تعریف به این صورت آمده است: «به کاف پارسی نیز آمده است». [2] ب: خالی. [3] ب: تکنی. [4] ب: «و ~~گویند... لام» را ندارد. [5] آ: «باشه که گردآورده». در زفان گویا؟ «مایهآ گردآورد چنانک کویند تنگه یعنی مهر». [6] نک: ~~اتنگ» در زفان گویا [7] آ: بیر. [8] ب: تعریف به این صورت آمده است: «نزدیک و یکجا و درة کوه و خروار شکر و بار ~~ستور و بسیار». [9] ب: «و... کویند» را ندارد. [10] آ: ندارد [11] آ: ندارد [12] ب: ندارد [13] ب: «و... کوند» را ~~ندارد. ~~1. نک: «تهک» در همین فرهنگ. ~~2. در شرفنامه: «تاریگ: پیلیایهآ دیوار و در لسان الشعراتازنگ... مندرج است». ~~3. نک: دییران، ص 294؛ نیز «تونک» در لغت نامه. ~~در شرفنا یه «تمیی ل و در برهان «اتیک» به همین معنی آمده است. در لغتنامه زیر تمیی انزوده شله است که کویا ~~«تمیک» تصحیفی از تمشک است. در لسان الشعرا «نمتک» به معنی چیزی سرخ مانند مرجان آمده و نذیر ms058 احمد در حاشیهآ ~~آن به نقل از لغت فرس، صحاحالفرس، فرهنگنامة فخر قواس و زفان کویا افزوده که «نمتک» زعرود بود به تازی و آن ~~میوهای است کوچک و سرخ. ~~5 شاید تصحیف «ترنک» باشد. در لغت نامه زیر «ترنک» به نقل از فرهنکهای مختلف آمده است که «ترنکه آواز تار به ~~هنگام نواختن ساز است. ~~6. در زفان گو یانیز: «تاپال: . تاپان نیز گویند». PageV01P221 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0131.png) # : دنبهآ سرزن1 که تازی ( کبش گویند (2) و قیل به کسر تاء (3). # : خروگاو جوان. ~~تکل جوانی را گویند که 7) خطش هنوز (5) به (6) تمام ندمیده باشد (7). ~~تویل : پیشانی از افراز (8) سر. ~~تراول2 : برگ گیاه. # پشتهآ گل و جز آن(1) وبلندی و کوه خرد. ~~تمول3 : نشانهآ تیر و آماج و هدف و در بعضی نسخه به جای لام کاف نبشته # است تموک.4 ~~تبال10] : مردکوتاه. ~~تبل (2 کینه. ~~تنبل : مکر و حیله وخاموش(1) و سحر و مرد هیچ کاری و بعضی به جای لام # دال مهمله خوانند تنبد(15].5 ~~تل (616 :لکنهآ زبان وسوخته زبان و گژمژ. # سرای(11) و خانه و کاروان سرای. ~~تهم4 بیهمتا به بزرگی و قامت. ~~تتم (1 تری7 وآن [20] ترشاوه است معروف «2) PageV01P222 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0132.png) # : اصل هر چیزی. # : آن بخار که چون0) ابر بود؛ ولیکن بیشتر(2) بر زمین نزدیک(11 بود و # عرب آن را(5) ضباب خوانند و هندوی دهؤنور2 گویند(6]. ~~ترنم(17) آواز نرم از رباب و چنگ و مانند آن و آواز مرغان خوش الحان. ~~تیرم له :مرغی است.3 ~~تان 7 : دهن و به معنی تو و تو را و شما و شما را نیز آید. ~~تاوان [1] : غرامت. ~~تربن4 زمین سخت. ~~ترن گلی(1) است که آن را(17] نسترن نیز گویند [1]. ~~تؤشگان حمام که آنجا آتش سوزند یعنی آتشدان گرمابه و ترشگان به رای # مهمله به جای واو نیز خوانند147].5 ~~تهمتن پادشاه15] و پهلوان و خداوند سپاه گران12) و رستم دستان(1) و صاحب قوت(5). ~~تریان 197] نوعی از[20] سبد21) که از بید بافند. PageV01P223 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0133.png) ~~تفسیدن(1: سخت گرم ms059 شدن # : غارت کردن و به شتابی رفتن و بر سپاه دشمن و دیه و شهر زدن. ~~تنیدن ] تنسته کردن و پیچیدن. ~~توسن : اسب کرة(7 تند(5) [و] نارام کرده(6) و سرکش. ~~توان10 : قوت وتوانابی. ~~تازیان87] اسبان تازی و مرد شتاب رونده و تازان. ~~ترنیان 97] : همان تریان است و نیز طبقی که آن را آسمان تریان گویند و نوعی از # سبد بید است. ~~تؤبان ازار کشتی گیران 11) کوته یعنی شلواری تنگ و کوته و چابک117]. ~~تفتن : جگرگرم شدن. ~~تافتن(12 سوختن وروشن کردن و شدن و پیچیدن و گردانیدن و بارکشی و تحمل کردن. ~~تنبان : به ضم وفتح تاء12] ازار کشتی گیران کوته(15) و چابک و به جای نون واو # نیز گویند(16). ~~تززفان :ترجمان یعنی بیان کنده و بیان کردن و تزفان178) به غیر رای مهمله نیز # آمده است187]. ~~تکنسین 10 : نام بزرگی از ترکان است. ~~تؤران : نام ولایتی است. ~~تریدن(20) بیرون کشیدن و چکیدن. ~~تزکمان طایفهایاند از ترکان دلیر و بیصورت2]) و چالاک و بدخوی(22] که(23) # بیشتر باجبانی و شبانی کنند(24). PageV01P224 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0134.png) ~~تکین نام پهلوانی است و نام پادشاهی و نام بزرگی از بزرگان ترکان، بزرگان را # بچهآ تکین خوانند و پیالهآ شراب1 و به کاف پارسی هم گویند(1. # : ده هزار سوار. ~~تن زدن خاموش بودن و بر جای ماندن و قرار کردن (2) و گوشه گرفتن«2). # رودهآ گوسپند وزهدان. # ستد را بازدادن و کین کشیدن[5]. ~~ردامن فرومایه وآلودة معاصی (6]. ~~تراویدن 9 چکانیدن و ترشح کردن و بیرون کشیدن. # :سر باززدن. ~~تحمین (1 به گمان سخن گفتن. PageV01P225 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0135.png) ~~تونگو : همان(1) حجام است و به فتح تاء نیز خواند2). ~~تیهو(2) مرغی است خردتر از گنجشک. ~~تدزو جانوری است سپید خوشرفتار و نازک و زیبا و قیل دراج و به ذال # معجمه نیز گویند[2). ~~تگاوا : زمینی که در او آب زود کم شود(5) و جا(16 به جا بماند. ~~تسو(7] چهار جو که به پهنا نهند و به تازی آن را طسوج خوانند.2 ~~تزبو ms060 : جامهآ باریک وسفت. ~~تنو : توانایی.3 ~~تنکو] نام پادشاه خطا وختن. ~~تدکو (8) خط ناتمام دمیده. ~~تاو طاقت197 وتوانایی وقوت(1). PageV01P226 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0136.png) # 223 ~~ترغده(1 گرفته و ترنجیده و هر مفصلی و عضوی که از دردی حرکت و کار() نتواند # کرد گویند ترعده شده است و بعضی به فتح تاء و سکون راء گویند(]. ~~تووه1 جفت یعنی ضد طاق (7) ~~تؤره :فرزند عزیز (5].2 ~~تریوه راه پشته پشته و قیل به یای پارسی. ~~تنده غنچه که از او برگ بیرون زند(6]. ~~تلوسه26) غلاف کارد و غلاف دانهآ خرما و غلاف تیغ و قیل به واو پارسی و به # فتح نیز گویند و به فتحتین نیز آمده است و این بار3 خرماست 87]. ~~تؤره جانوری است که شب بانگ کند و آن را شغال نیز گویند و قیل به واو # پارسی7]. ~~تله دام که عرب آن را فخ گویند. ~~تندیسه [10] صورت و به یای پارسی هم آمده است17]. ~~تنیده (1] پیچیده و تنسته کرده. ~~تننده 10] : عنکبوت. ~~تزه دندانهٔ‌ کلیدان 1) وغنچهآ درخت[415 ~~تفسه کلفه5 که بر (16] روی مردم برآید 217. PageV01P227 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0137.png) ~~فته و تفسیده: مردم جگر) گرم شده و چیزی سخت گرم و سرخشده(12. ~~تفته (3] : پرده وخانهآ (2] عنکبوت یعنی پردة او(5). ~~توانجه (6] طپانچه و به جیم پارسی نیز خوانند و تمانچه نیز گویند7).1 ~~تشه پیمانهآ روغن. ~~تفشیله (8) : گوشت و گندنا ) و جوز مغز و بیضه یکجا به دیگ (1] کرده و (11] # پخته یعنی از این همه خوردی پزند 12) آن را تفشیله گویند (12).2 ~~تلنه3 : حاجت وقیل به فتح تاء وسکون لام. ~~تماخره 12] : سخر. ~~تخله : نعلین وعصا و به خای مفتوح نیز آمده است (5). # : مزدآسیا17] واجرت آسیاراست کردن و به رای187] مهمله197] نیز خوانند[2). ~~تونکه (32]2 گنجینه و بعضی به کاف پارسی خوانند و به غیر هاء نیز آمده است. ~~ترفنده : ترش5 وعورت6 وگزاف(22) و هرزه(22) و به غیر هاء نیز آمده است (22). ~~تفسیله نام جامهای است کسوت زمستانی (2). ~~تافته [26] : پیچیده و گرم شده و روشن شده. ~~ترانه نوعی از ms061 سرود [و] از نواخت(2). ~~تروشه نام میوهای است.7 PageV01P228 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0138.png) ~~تواهچه (1] گوشت نرم پخته و تباهچه هر دو لغت با جیم پارسی نیز گویند.1 ~~تاه توی باشد یعنی پرده2) چنانک گویند(3) دوتاه یعنی دوتوی(2) و نیز # کنایت کننده گویند تاهی و دوتا را نیز دوتاه گویند (5).2 ~~تهیشه نام شهر فریدون و در بعضی نسخه تهشیه3 کرده است(2. ~~تیره 71] تاریک و باکدورت وضد صاف. ~~توباره : بز نر. ~~ترینه نوعی از طعامها که عرب87) آن را عونسه4 خوانند. ~~تسمه5 چرم خام بی چربو29 چون سیرم. ~~تگزدانه (1 غلاف دانهآ انگور.6 ~~تالواسه : اندوه. ~~تابخانه آن خانه که در دیوارهای او بعضی محل شیشه نهند() تا هرچه بیرون # خانه(12] بود از درون خانه(12] همه121) نماید(15) و روشنایی آفتاب(16] # در176] خانه افتد و گرمابه218. ~~تابه 197] آنچه بر اونان پزند. ~~تلوسه 21] : غم واندوه و تاباک. ~~توره شکال (21» یعنی «22) [آن] که بر دست وپای (12) اسب (17) نهند. PageV01P229 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0139.png) ~~تبیازه : تب و( لرزه1 # : باطل(1) و ازکارافتاده که به هیچ کار نیاید و فاسد و بد(). ~~تبخاله تبشی که بر روی مردم از تب برآید و بعضی گویند پیسی که بر روی و # گردن برآید و آن را هندوی سیهوه [؟] وسیم2 گویند(2). ~~برنجیده (5) :ترشروی و گرفته روی و شکنجزده روی و پیشانی. ~~تتسته : تار یعنی ضد پود(3.6 ~~تبیره طبل ودمامه(] ودهل. ~~ترزده : قباله وقبض 87] ~~تخمه : اصل ونسل وتبار10]. ~~تن زده خاموش و درخانهنشسته (1). ~~تکرده (1 : کوزة شراب.4 ~~تشی خارپشت که آن را10) روباه ترکی نیز گویند «12). ~~تلی دستافزار52 حجام و سازدان حجام (15). ~~تلنکی : حاجتمند. ~~تنکنای (1] راهی تنگ که میان دو کوه بود و تنگچه.6 PageV01P230 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0140.png) # 227 ~~تگری ترکان ( خدای عزوجل (1) راگویند. ~~تری(3) ترشاوه است که در دیگ اندازند. ~~تؤزی تودری نام گیاهی است که لعل و سپید میباشد (5]. جامهای است گران مایه چنانک مدور و ملمع و معرج تابستانی(). ~~تای طاقه (6] از جامه وکاغذ وتری 77). ~~تالکی :گشنیز دشتی. ~~تردامنی 47) گناه کاری و آلودگی و معیویی. # : مهمانی.2 # :خالی. ms062 ~~تیرگی 17 تاریکی به کاف پارسی است و کدورت و ضد صاف. ~~تازی عربی و اسب آنجایی و غارتگری (12]. PageV01P231 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0141.png) ~~جوکؤب ( چیزی کوفته در هاون ریزهریزه کرده. # :وزیر گشتاسب و او نیک منجم بود و بعضی به بای [پارسی خوانند]. ~~جلوچوب : سیخ آهنی و چوبی(12 گوشت بریان کردن16 و بعضی واو آول هم # پارسی خوانند(5. ~~جناب(6] : آستانه. ~~جگرتاب ( : اندوه وعشق وسوز. # ت ~~جقجقات (24 نام آواز. ~~جفت : آلت کشاورزی وضد طاق17]. ~~جمست جوهری است فرومایه و(1) کبود«1 که اندکی 127) به سرخی زند. ~~جرست آواز بر هم سودن دندان و جزآن. ~~جست (13 به معنی ماضی آید یعنی جهید و خلاص یافت ورها شد. ~~جعبوت حشوآ کده یعنی(12) پنبه آکده و به ضم جیم و سکون غین نیز گویند(15) # وگویند(16 به (1 جیم پارسی مفتوح وغین ساکن (18) است (14). ~~جفت21) : نوعی از انگور است.3 PageV01P232 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0142.png) # : آن «1) پارة گوشت سرخ (1 که بر سر 0 خروس رسته (8) است (12 و آنچه # بر سر ترکها کنند و بر 8) تیزنای طاق و محراب (8] و ایوان و خود # وصل کنند(9) ومانند آن (1) برای زیبای (1). ~~جاوزد3 سپید خار14] و بعضی به زای معجمه خوانند (18. ~~جلوند : چراغ. ~~جند 61] نام شهری است و قیل به جیم پارسی. ~~جساد [17] زعفران. ~~جاوید همیشه وآن جهان. ~~جلد 2187 : چست و چالاک و چابک. ~~جوشید 197] یعنی خشک شد و تفته شد. ~~جکز آگند (20] : امعاء گوسپند به گوشتابه و جگر) پر کرده مییزند(22) و10) آن را عرب # عصیب خوانند و بعضی به جیم پارسی و کاف اول عربی خوانند27)،2 PageV01P233 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0143.png) ~~جذر ( : شتر(2) چهارساله واسب چهارساله1 ونام حساب«). # : نام شاعری متقدم. ~~مجزدر (4] : آنچه از پیه و دنبهآ گداخته بماند و قیل به جیم پارسی و زای پارسی.3 ~~جبرور4 : خارپشت که آن را روباه ترکی خوانند (6) [و] عرب آن را قنفذ و هندوی # سیبی5 گویند (1. # : اسب4] بودل) که روی و شکم و(10) دست وپای او همه(11) سپید باشد(12). ~~جوزهر26 عقدة فلک که آن ms063 را رأس خوانند. ~~جویبار : جایی که جویهای بسیار یکجا باشند(1]. ~~جؤریور( : تذرو. ~~جالشگر : مبارز162] و دلیر(1) وقیل187) به جیم پارسی نیز10). ~~جانور201) : هرچه جان دارد. ~~جانوسیار 7 نام کشندهآ داراست. ~~جوذر یعنی (22) جوبه جو.8 ~~جغفر نام مردی بزرگ(10] و زیرک (24) و گیس و(28) به انواع هنر(2) آراسته و نام # صحابهآ رسول علیهالسلام و نام مردی که علی را رضی الله عنه بکشت # [؟] ونام271) مردی کیمیای که زر خالص بدو نسبت کنند. PageV01P234 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0144.png) ~~جان شکر «1] شکارکنندة جان وشکنندة جان. ~~جشمار(2)1 آنچه بر بام نهند. ~~جور(3) :پیالهآ می. ~~عوان و شرطه (1 یعنی خیار آن کس2 و آن مخیر گردانیدن است(5) و قیل # به غیر حرف پارسی[16 ~~سنگ بالینه3آ هاون و بعضی از چوب میسازند و بعضی رنگ آلایند 10) # و بدان غله کوبند و قیل هاون چویین و سنگی که بدان غله کوبند8). ~~: باز سپید. ~~سازی است مطربان را مثل رباب و طنبور4 وقیل نوعی از هنرها دروضع # تارهای چنگ و رباب و آن بر سه نوع است جفتساز و یکنیم ساز و # سازراست 117]. ~~میوة مشهور است که آن را جوز مغز و جوز پارسی نیز گویند و اهل # هند آن را اخروت5 خوانند. ~~17) ب: جالشکر [] ب: ندلرد. [3] ب: تدارد 4]ا: شرط. [5] ب: «و.. است» راندرد [6]2: «و- پارسی» را ندلرد ~~[] آ: آلاینده. [8] ب: تعریف به این صورت آمده است: «آنچه در آن غله کوبند و آن از سنک و چوب بود و هندوی آن را ~~اوکهلی6 کویند». (9)] ب: ندارد [10] ب: ندارد.117]آ. سارداست. [12] ب: ندارد [13] ب: این فصل راندارد PageV01P235 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0145.png) ~~علت غر که در حلق بود و بیشتر به گردن مردمان جیلان و فرغانه و آن # دیار بود چون بادنجان بزرگ از تن مردم بروید و بریدن مخاطره بود و به # جیم پارسی نیز خوانند (1. ~~: گوارش که از شکر و عود سازند. ~~: توده(2) و انبار غلهآ پاک کرده() در خرمن و به جیم پارسی هم گویند(5. ~~جادوگر مست و سرکش و ms064 زنبور نیلوفری(1.16 ~~: خرامیدن به اسب سوار و جولان کردن اسب و مبارزت و جنگاوری و # با جیم پارسی نیز خوانند. ~~: چویی بود که بدان بر گردن ستوران جفت و گردنکش بندند و آن را # یوغ) خوانند و هندوی چوسره2 گویند47]. ~~نوعی از اسباب زاید زین و آن رکابپوش است و آن را جناخ3 به خای # آخر نیز خوانند و جناق هم گویند و غاشیه(10). PageV01P236 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0146.png) ~~جفاجف (17) :آواز زخم تیغ و تیر که پیابی بر تن رسد. ~~جلف (2) مسخره و بیباک و سفیه و تهی(2) دست2). # : شیرزنه یعنی چوبی که بدان جغرات را چک زند و مسکه برآند. # :گروه وفوج. # : نوعی از پوشش. ~~ججؤشک بلبله یعنی کوزة با نول دراز و به فتح جیم نیز گویند (2. ~~ججوسک 11) گویک گریبان یعنی مادة جوزگره (8) و به فتح جیم نیزگویند 17]. ~~جدانک کوزه گردانک11) که دو کوزه یکی بر سرنی بگرداند(1] و دوم به رشته15] # و آن نوعی [12] از بازی «14] است. ~~جپلک (5»2 : به ناشایسته آلوده شده و به جیم پارسی نیز خوانند. ~~جنگلوی : کسی که (16) دست و سر فرود(17) زانو نهاده نشسته 187 را گویند17. ~~جمشاک و جمشک : فرهی و پیش دستی و جنبانی3 و کفش و به لغتی جیم و کاف پارسی # گویند و جمتک4 به تاء نیز آمده است [20]. PageV01P237 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0147.png) ~~جنبانیدن جغرات با شیرزنه تا مسکه برآید (2). ~~جلک : مرغی است کوچک(3). ~~گل. ~~جلؤنک : درخت خربزه و به جیم پارسی نیز آمده است(5) ~~جمبک(64[؟] نوعی از بازی است. ~~جامهغوک زنگ ویهم [؟] آب که در پای آشناگر پیچد و آن را سوال(217 گویند (8) ~~جیرجنگ آلت چرمین مثل ذکر 7] که زنان شوخ (1] بدکاره (11) به کار بندند و با # یکدیگر فراهم آیند و آن را مجاجنگ نیز گویند (12]. ~~جوسنگ ( : سنگی که بدان چیزی آس کنند و بکوبند3 و چیزی برابر وزن جو. ~~: نام پادشاه هند نزدیک سند که واضع دهل شاهی بود(1) و نام پادشاه15 # چین.4 ~~: مثل(16) گونی و تنگ(1) که بدان[8] جو19) و ms065 غله و کاه201) و خوید پر # کرده(21) از جایی به جایی22) آرند(23) بر پشت ستور نهاده241) و هاون # غله کوفتن وجوکوب(28).5 PageV01P238 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0148.png) ~~جگل (]1 نام شهری است که خوبان آنجایی مشهورند و بعضی به جیم پارسی خواند. ~~جلاجل 21 زنگل (3) یعنی (2) جرس خرد که هندوی آن را کهنوکهر2 گویند و به # کسر جیمین گویند(5] ~~جام(2 نام پسر نوح که بعد از طوفان زنده مانده بود و قیل حام به حای مهمله # صحیح است.3 # پیاله. ~~جذراصم7 در تختهآ خاک عدد هشت را گویند و در تحریر عددی که از او هیچ # مخرجی نخیزد چون یازده و جز آن و گویند حسابی که سخت مشکل # است که آن را جز صاحب مجسطی کسی نگشاده است. ~~جمجم له کفش جامگی که7] درویشان پوشند(1] و به جیم پارسی نیز گویند(1]. ~~جم جمشیدشاه و مهتر (12) سلیمان را گویند (1) علیه السلام. ~~جمشید «14)4 شاه که واضع [...] و جز آن (818 بود و او را ضحاک ماران کشت. PageV01P239 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0149.png) # انبانچهآ مزین را گویند و جدتین (2»] به دال نیز گویند (2). # جهیدن ورها شدن و به ضم جیم طلب کردن. ~~جهان بان : پادشاه جهان(3). ~~جهانیان : مردمان وخلایق(2). ~~جوزن : ساحر و افسونگر 0] وجادو87]. ~~جوهزیان 7 قومیاند خلاف مذهب که خداوند را جوهر گویند.3 ~~جولان(10] : خاکی که بادش از روی زمین بردارد و دوانیدن و جنبانیدن اسب. ~~جزغان10] طغرای مغلان. ~~جوشن : آهنین«12)؛ نوعی از سلاح پوشیدنی (12). ~~جاوندان(11) و جاودان : همیشه وآن جهان (5). ~~جلبابن(16) : کرفش که آن را اجمود5 خوانند و بعضی چلپاسهء به جیم پارسی گویند # وسین آخر. ~~جالشگران(1 مبارزان که در جنگ اسبان دوانند. PageV01P240 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0150.png) ~~جمهلو :مشنک 27 و کتک [212 # : تذرو.3 ~~جؤجو : پاره پاره و ذره ذره جوبه جو مثله(3 ~~جادو «4) : ساحر. ~~جلو (5) چوب بریان (6). ~~جشینه : آنچه چرم4 رنگ 7] بود. ~~جؤسه کوشک و آنچه بر او برآرند8). ~~جشه :پیمانهآ روغن. ~~ججهؤدانه چربروده و قیل چربرودة بریان کرده 9) و نام درختی است که بار # نمیآرد و علک5 ms066 خوردنی صمغ اوست(1. ~~جزدره آنچه از دنبه و پیه گداخته بماند و بعضی به فتح جیم گویند و به غیر # هاء نیز گویند و بعضی به جیم و زای پارسی گویند 61 ~~جیوه : سیماب. PageV01P241 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0151.png) ~~اجله : سماروغ و آن نباتی است که تخم ندارد و از جایهای عفن و روفته # مانند چتر برآید و آوند شراب و در نسخه به دال نبشته است جلده و به # تشدید لام نیز آمده است (). ~~جنبنده (2] : جانور. ~~جکاشه (22 : خارپشت(2). ~~جکیده (5)1 : جغرات چکزده تا از او مسکه کشند. ~~جمجمه (6]2 : کفش جامگی درویشان. ~~جفاله2 : گلهآ مرغان. ~~جزمه»] : اسب خنگ. ~~جره 47) باز سپید وباز شهین. ~~جبجله 7 : یخ که بر روی جوی [بسته]2 میشود چون مردم بر او بگذرد از خشکی # در آن بیفتد و هیچ حرکت نتواند کرد و پای لخشان میرود و با هر دو جیم # وبابای پارسی بیشتر خوانند و در نسخه به دال نبشته است جبجده.5 ~~جوزینه : لوزینه وشوربای جوز[1]. ~~جفته (0 خمیده و دوتا گشته و کژشده و طاق که در بناها کنند و گونهای از تخت # است و طاق انگور6 و به جیم پارسی نیز آمده است. ~~جزده «12] : اسب خصی و [زرد]1 رنگ بود که آن را به تازی هجین گویند. PageV01P242 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0152.png) ~~جوبینه (17 مرغی است بزرگ سپیدپای و گردن دراز که به تازی او را کاروانک # گویند و به جیم پارسی نیز گویند. ~~جبه (2) دارویی است که آن را چوک1 گویند. ~~جوانه (] جوانی دیده.2 ~~ججفته سرین مردم 6] و سرین هر چیز(5] و هر دولگد اسب وستور21]. ~~جدکاره راههای مختلف. ~~جؤدره 76] : نام مبارز زنگیان.3 ~~جامه آوندی مانند کوزه که شراب در وی کند و هر آوندی که بود و جام # شراب (8] وپیاله 29. ~~جاودانه () : همیشه. ~~جسته [11] : پای کوب که زغند زند و معلقزن و نوعی از سرود است.4 ~~جندره 126] : شیر.5 ~~جفرسته : ماشوره وبه جیم پارسی و به فتح راء نیز خوانند27. PageV01P243 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0153.png) ~~: درختی که عرب آن ms067 را آراک و هندوی پیلوا خوانند (1). ~~: روحانی و پری و جنایت کننده و دوست از جان. ~~جی نام ولایتی است در سپاهان(3). ~~جان پری71 : آتش.2 ~~جنتی (8[؟] کژمژنویس و خط پریان نویس. ~~صلیب(6] آن[7] سه گوشه [است] که له] از نقره و زر و مس و چوب و # امثال آن97] [می سازند] که برهمنان(1] و هندوان2217 در زنار میبندند(12) # ونییز(1) خطهایی11) که وقت پرستش(10) بر زمین162) پیش بت میکشند16] # وصفت گیسو و بتکده2187. ~~: جامهآ پشمین وابریشم جوکیان و متکاء و قرطهآ جوکیان و پوشش # ترسایان که هندوی آن را کنتها4 گویند «1). ~~چهارپای مثل اسب و ستور و مانند آن[20]). # غلیواز وقیل به زای عربی 27 PageV01P244 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0154.png) ~~چرخشت : چرخ انگورمال که به تازی آن را معصر گویند و بعضی به جیم عربی # گویند و در نسخه به سین مهمله نبشته است17]. ~~چست چالاک و جنبان و تنک1 درگرفته (2). ~~چعبوت «3] پنبه آکده وقیل به جیم عربی. ~~چنگال خوست: مالیده وراه مالیده. ~~چفت خم دیوار() که در عمارت(5) و غیر آن برآرند و خمیده نیز(2]. ~~چکوچ17 سنبهآ تیز کردن آسیا و به جیم آخر پارسی هم خوانند 8. ~~چاچ نام شهری است در ملک بالا (229 که کمان آنجایی مشهور است. ~~چج (1 بدانچه (11) غله افشاند 15 و آن را هندوی حیاج3 گویند(17. # آتش زنه که بعضی چقمق 117 گویند وترکان قولق4 خواند چمخاخ (18 # نیز گویند[16]. # آواز زخم تیغ به وقت زدن[17]. PageV01P245 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0155.png) # : آن که آب چشم او همان بر مژگان او«2) خشک شود.1 # : دایرهآ جامه و رقص و نوعی از کمان وآلت ریسیدن() ریسمان و آنچه # بگردانند و فلک70]. # : شماری که کم از ده باشد و(9] نام شهری است (22 و شمار غیرمعین(2. # یعنی از زمین برداشت. ~~چزغند چراغ و چراغدان و جگرآکده که عرب آن را9] عصیب(1) # گویند[11].3 ~~چمند : اسب کاهل 10) و چابک خوار 126). ~~چکاد پیشانی و سر کوه و میان تارک سر. ~~چغد : کنگرة حصار وپرندهای (1) است شوم (15) که ms068 شبها آواز کند ومردمان # تفال گیرند (6]. ~~چهرزاد16) نام [همای]2 دختر بهمن. ~~چمید : یعنی خرامان شد ). ~~چبید (14 یعنی میل (2) کرد5 و به بای پارسی صحیح آمده است. PageV01P246 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0156.png) ~~چالشگر17 بسیار مبارزت کنده و اسبراننده در معرکه و بعضی به جیم عربی # خوانند. ~~چور(2) : تذرو و جوزبور (3) با هر دو واو پارسی و جیم عربی نیز تذرو است و # چورپؤر هر سه حرف پارسی همان تذرو است. ~~چقمارا گرز آهنی «4] وعمود []. ~~چغر61] ترسیدن و التفات نمودن() یعنی به گوشهآ چشم نگریستن(1] و غوک7).2 ~~چنگار پنج پایه 101) یعنی (1] سرطان. ~~چهر «12] روی و پیکر. ~~چکندر[212 میوهای است مثل گونگلو؛3 اما بزرگ و سپید و در شاخی بیست و پنج # است، چغندر و چغند4 به غیر راء نیز گویند و قیل گونگلو است 5.17 ~~چنبؤر : قودکش. ~~چیر(15) توانا (6) و دلیر و به یای پارسی بیشتر آمده است(17]. ~~چپدار سرموزه که عربی (18) آن را 197) جزموق گویند 201) و بعضی به نون آخر # گویند چپدان «21). ~~چنار درختی است پنجه دار که بار نیارد (22]. PageV01P247 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0157.png) ~~چنبر : آنچه مدور و حلقه دار (1 باشد و فلک (2). ~~چشم سار27) جایی که چشمههای بسیار با سبزه باشند و چشمهآ روان. ~~چزدرز7) آنچه از پیه و دنبهآ گداخته بماند و قیل به غیر حرف پارسی(5].1 ~~چر1ء : آواز. ~~چفز غوک و آواز غوک به سکون غین 1]. ~~چرز : سرخاب و خرچال نیز گویند و عرب شواز2 خوانند و قیل لکلک و # بعضی گویند جانوری است که آن را کهرموره3 گویند 8). ~~جهرهباز7 مشعبد که روی خود چند گونه نماید. ~~چاهیؤز[1] خاری آهنی(1) که بدان دلواز چاه برون کشند و آن را چاه جوی نیز گویند. ~~چنکز(10) نام پادشاه مغولان. ~~چهارمغز(1 : میوهای است که آن را هندوی اکهروت4 گویند و جوز پارسی هم گویند. PageV01P248 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0158.png) # ش ~~چخش باد (1 غر که در (2) گلوی مردم مانند کدو از گوشت(2 پدید (10 آیدا(5] و # قیل به جیم عربی (6. ~~چاؤؤش نقیب که پیش سلطان، وقت بار، ms069 بانگ کند7]. ~~چهاربالش 287 مسند و تخت و چهار عناصر و چهار حد عالم. ~~چالش :خرامیدن با ناز و رفتار اسب و جولان کردن اسب و جنگ کردن و # بعضی به جیم عربی خوانند90) # غ # آنچه بدان جغرات زنند و آن را شیرزنه گویند [210. ~~چپاغ نوعی از ماهیهاست (11].1 ~~چزغ شکره است که عرب آن را صقر خوانند. # حرف القاف [1] ~~چارطاق : نام خیمه است. ~~چقماق وچقمق : آتشزنه. ~~چقاچق زخم تیر و تیغ که پیاپی بر تن رسد. # ک [13] PageV01P249 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0159.png) ~~چفؤک : پرندهای است که عرب(1) آن را قبره خوانند(2) و مانورک نیز گویند(3) و # اهل هند مثرة1 گویند(2) و بعضی گویند چککاول2 است(5) و به واو # پارسی نیز خوانند (6) ~~چزی10 : آواز زخم تیغ وسلاحی که آن را چکر3 گویند. ~~چزی(4) ریم جامه و ریم تن و مانند آن. ~~چکاچک و چاکاچای(1) و چکاچای : آواز زخم تیغ و تیر (1) که به وقت زدن (1) بر تن مردم2127 # پیاپی رسد. ~~چلوی : رسنی که بر() گردن اسبان 12) بندند و به جیم عربی نیز خوانند (15).4 ~~چمشاک و چمشک(4): کفش وفرهی و جنبانی.5 ~~چمتک(17] : فرهی و پیشدستی و جنبانی.6 # : منقار مرغ. ~~چیزک17] ~~چیزک 110: خارپشت.8 ~~چروک نانی که فرود بهت9 پایچه نهند. ~~چڑی(20] خارپشت که عرب آن را قنفذ خوانند. ~~چلای «102 خبزدوک (2) [و] گوی گردانک 10) که آن را در عرب (24] جعل گویند[28) # و در هند کیروره11 گویند266). PageV01P250 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0160.png) # 247 ~~چلک (2 وقیل چکک به دو کاف مرغی1 است خرد و دوک ابریشم «2) # درخت خربزه و بعضی به جیم عربی گویند. # پرندهای است که سینهآ بلند دارد. ~~چلک (5) دوال2 ابریشم و کفچهآ دیگزن(6] و قیل به سکون لام کفچهآ دیگزن و # به فتح لام دوال ابریشم و بعضی به کسر جیم گویند (7). ~~چک287 قباله و بیع نامهآ خانه که آن را عرب صک خوانند 7]. ~~چزیک چیزی از غلوطه پرسیدنی که عرب آن را لغز و ابده خوانند و لاغ (10 که # اهل هند آن را ms070 پهیلی3 گویند1). # :به معنی چنانک. ~~چیچک گل که در گلستان باشد 212. ~~چپلک : کسی که دست و سر فرود زانو نهد و بنشیند 211 و به ناشایسته # آلوده شده (15) و بعضی به جیم عربی گفتهاند (5.16 ~~چچک(1 رخساره و خال و گل که عرب آن را وزد خوانند. ~~چکاوک «18] : پرندهای است آبی که آن را117) سرخاب گویند (2) و نام 2) ساز مطربان # مثل چنگ و چکاو به غیر کاف دوم نیز آمده است«22). ~~چکوی همان سرخاب است و نیز گیاهی است(23]. PageV01P251 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0161.png) # : چست( و چالاک و جنبان و سختیکش و جلد و تازیانه. ~~چالای جنبان وجلد(2). ~~چشمک() غمزه واشارت به چشم. ~~چکوک( : گیاهی است. ~~چفشاگ (8) : فرهی و پیشدستی و جنبانی2 وکفش و به لغتی به جیم و کاف عربی # گویند و چمشک و چمتک هم گویند. ~~چنگ نوعی از مزامیر و دست مردم و چنگل پرندگان و به معنی اعتصام نیز # آمده است 21]. ~~چرنگ« : آواز هر چیز. PageV01P252 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0162.png) # 249 ~~چرغول زبان بره و آن دارویی است مشهور (.1 ~~چشم آغیل : به گوشهآ چشم نگریستن به خشم(2) و بعضی به یای پارسی خوانند(2. # خرام(2] با ناز و به معنی امر نیز آید(5). ~~چشم بنام :تعویذ دفع چشم زخم(26. ~~چرم4 پوست حیوان وزه کمان. ~~چرغون نام دارویی است که آن را4) زبان بره نیز گویند] و به لام آخر نیز آمده # است[10].3 ~~چپدان [11) سرموزه و به رای مهمله نیز آمده است. ~~چوبلین4 : آنچه بدان پنبه و(2] دانهآ پنبه () کشند 14) و به جیم عربی هم گویند(18. ~~چربیدن غالب شدن (16] وفره172] آمدن وزبان بره «18].5 ~~چونان 197] به معنی چنان. ~~چخیدن [20] بحث وگفت وگو کردن. ~~چمان خرامان با ناز [21). PageV01P253 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0163.png) # : باغ وراه در میان باغ که از هر دو جانب شاخهای درختان بر فرود آمده # باشند و سایه انداخته و گلستان(22. ~~چخین : ریمگین. ~~چمیدن : خرامیدن به ناز(2. ~~چنستان : لغز و معما ولاغ(). ~~ججندن (8) وچنیندن4: میل کردن10. ~~چگن 10 : کشیده کرده و زردوزی کرده و ms071 به زیادت یاء چگین نیز آمده است. ~~چوپان گلهبان اسبان و چهارپایان97) و شبان و نگهبان(1] ~~چین : شکنج پیشانی و شکنج روی و اندام و نام17] شهری و ولایتی و چیننده # گل وجز آن10. ~~چیدن() برداشتن و برکردن چیزی به دست از زمین. ~~چنزو خارپشت و چیزبو2 نیز گویند 16 که عرب آن را قنفذ خوانند و قیل هر # چهار حرف پارسی (10. ~~چشم آرو : آنچه در باغ وکشت(16 و بر بام برای دفع چشم زخم بنا[17] کنند. ~~چغو »8 : نوعی از پوشش غازیان روز جنگ.3 PageV01P254 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0164.png) ~~چامه شعر و نظم و به جیم عربی هم آمده است«1.2 ~~چوبینه پرندهای است که آن را (2) کاروانک گویند (13. ~~چلباسه کرفش (4) و به بای پارسی نیز گویند (5].2 ~~چفته 61] خمیده و کژشده و دوتاگشته. ~~چوزه (17 بچهآ نوزاد 8) مرغ 7) که آن را به تازی (1) فروجه () خوانند 17]. ~~چهره (12] :روی وصورت. # به معنی زیرا که. # : دلاور وغالب وشوخ 1). ~~چمانه : نیم (16) کدوی خالی و(1) خشک کرده (18) که بدو(19) شراب (2) خورند # وپیاله. ~~چمنده «2] : به ناز خرامنده. ~~چرونده چاره جوی و دونده. ~~چغزواره (22] گیاهی است که همیشه(22) در «2) آب روید25) و در پای آشناور بیاویزدا2) # وزنگ آب [27) و هندوی آن را سوال3 گویند 287]. ~~چارپاره :چهار قطعه چوب که زنگیان به دو دست زنند و بر آواز آن رقصی # کتند[29]. PageV01P255 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0165.png) # : جدایی از چیزی و(1) تدبیر. # : نوعی از «) ساز مطربان مثل رباب خرد (3) که به کمانچه بنوازند(2). ~~چزده : پوست. ~~چفریده : ترسیده (5). ~~چراغله : شبتاب (6]کرم76]. ~~چراغواره و چراغ بایه (5) : آنچه (1) مثل طاق که (1) در وی (1) چراغ نهند. ~~چزدره(12] آنچه از پیه گداخته و دنبهآ گداخته بماند و قیل به غیر حرف پارسی.1 ~~چیجله : سخت[12) لشن که 17) به مجرد پای نهادن (1) بلغزد. ~~چفرسته (16] : ماشوره یعنی پهونکنی(221 وقیل به جیم عربی است (8) و به 19 فتح # رای مهمله(20). ~~چارتاره نوعی از ساز(2) مطربان مثل 22) رباب. ~~چشم بد نامه(2) : تعویذ دفع چشمزخم. ~~چم چزغه «2) تازیانه. PageV01P256 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0166.png) ~~خلولیا آنچه 61 که «2 ms072 او را همه تصرف کنند و مانعی نباشد. ~~خنیا سرود مطرب (8) ونوا7]. ~~خانه خدا یعنی [10] خداوند خانه. ~~خوا به کسر (1] مزه (12) و به ضم آنچه بدان روز بگذرانند. ~~خارا سنگ سخت و جامهآ صاجی2 وعتابی (13). ~~خطا 146] نام شهری است در ترکستان که مشک از آنجا خیزد. # مروارید و جوهر (5) درفشنده (16) و آبدار و به واو پارسی نیز خوانند. # گرداب3 و زمینی که چون در وی پای نهند فرودتر رود و عرب وحل # گویند وهندوی دلدل4 11]. PageV01P257 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0167.png) ~~خوست : راه مالیده22) و کوفته وجزیره(2). ~~خشت زوبین وسنان و سلاحی مثل زویین(). ~~خاریست یعنی سیله2 آن خارها که بر گرد کشت و نی3 بود برای محافظت (5) ~~خاربشت : جانوری که بر پشت خار دارد و آن را هندوی بهی2 گویند(2). ~~خربست(؟] گل تروسخت. # : گیاهی است خوردنی ترش مزه که به تازی بقلة الحمقاء گویند واهل # هند لونگ (528 خوانند 17]. # دیو ستنبه که مردم را11) در خواب فرو(11] گیرد و بعضی به سکون فاء و # جیم پارسی گویند و قیل به فتح خاء و جیم عربی (12) گرانی خواب # است که آن را کابوس نیز خوانند [12].6 PageV01P258 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0168.png) # 255 ~~خودخروچ : تاج خروس. # : نفع وناز وطرب. ~~خؤچ تاج خروس و گوسپندسواری کودکان که آن را هندوی ایرکه1 کویند(2. ~~خروچ (3) : خروس. ~~خراج (4] آنچه اهل قصبه پادشاه را هر سال خدمتی دهد و غالب بر مغلوب نهد # وآن را ساو(8) و دخل و خبره نیز خوانند و این لغت عربی است. ~~خلج(2 گروهی از ترکان اصل و ولایت. ~~خچچ( :جانوری است. ~~خزداد : نام ماه پارسیان و آن مدت ماندن(8) آفتاب در برج1) جوزاست وهفتم # روز3 از ماه نیز [10]. ~~خرد 1 گل توده کرده و خره بها4 نیز گویند126]. ~~خاد : غلیواز. ~~خزند [513 گیاهی است مانند اشنان 19]. ~~خوند (65 به معنی تند است و گویند تندخوند، ترتومرت، تارومار همه به یک PageV01P259 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0169.png) # : کشتزار جو. # : دوازدهم روز از ماه.1 ~~خزسند : قانع و آن که(2) همیشه خوش() باشد. ~~خرد ms073 : عقل ودانش ). ~~خردمید (8] : عاقل ودانا. ~~خد [6] : رخساره. ~~خود : بیضهآ مرغ2 و ترک که وقت جنگ بر سر نهند(2. ~~خوزد لا : خورش. ~~خانغرد 7] خانهآ تابستانی (1] خان غرده مثل «1). ~~خط بعداد (1) : خطی است که از رو بر سر پیاله میکشند و بر سر پیاله (12 کی خسرو # همان بود. ~~خیرهخند 10 هر خندگی و به غصه و سخر خندیدن. ~~خشیشار3 مرغکی است تیرهگونآبی سرسپید و بزرگ و بعضی شین دوم مهمله 15) # خوانند و بعضی خشنشار به نون خوانند (16]. ~~خنیور(17)2 : قیامت5 ومزارع.6 PageV01P260 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0170.png) ~~خنور(1) :کندو و گویند رخت و کالا و آوندهای مطبخ چون خنبره و از کاسهآ # سفالین و آبگینه و جز آن1 و به واو پارسی نیز خوانند (1). ~~خواربار [3) آنچه بخورند(2) و گندم و نام خطهای است نزدیک ری.2 ~~خوار (9] آنچه بدان روزگار بگذرانند و نام کوشک بهرام3 و مزه. ~~ختار پاک کردن کشت و باغ از گیاههای خودروی. # گل وطین(] و تودة گل وگل سخت تر(1) وعامه 8]) به زیادت هاء خره # نیز (9) گویند. ~~خستر جانور (1) خزنده و اقرارکننده4 وقیل به واو آخر است(1). ~~خزر نام ولایتی است در کرانهآ دریا از آن ترکان و قندز آنجا خیزد(12) و(1) آن # را (14] خزران (15] نیز گویند (16. ~~خوش گوار شیرین وزودهضم (17). ~~خرده گیر عیبگیر و نکته گیر. ~~خیزگیر و خیزهگیر (18]: بازیای است در ملک بالا.5 ~~خیره سر (19) : بسیارگوی. ~~خنجیر بوی چربی که وقت سیخ پختن میآید و دود آن[22. ~~ختنبر مرد لافی که مفلس باشد و به تونگری لافد [2]. PageV01P261 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0171.png) # : مطبخی ونان یز(). ~~خواستار : خواهنده«2) و طالب چیزی(7). ~~خریر(8] : گیاهی است.1 ~~خشکار : نان ریزه و در اصل خشک آردبود؛ دال از خشک آرد حذف شده استا16. ~~خور آفتاب وخورش و خورنده27. ~~خاگسار :خوار و گردآلوده (8] و آن که او را جز در صف نعال جای نبود (9). ~~خشکامار آن علت که بدان شکم بزرگ شود و هرچند که آب خورد تشنهتر شود و(10] # سیر نگردد و آن را عرب استسقا2 خوانند و هندوی ms074 جلندهر3 گویند17). ~~خوار : حقیر واندکمایه(12) وفرومایه وذلیل (13) وخورنده 17). ~~خارخار چیزی در دل خلیدن (1] [و] خلجان (16]. ~~خنیاگر مطرب وستاینده به سرود 11. ~~خنجر187. : دشنه. ~~خیبر 17] نام قلعهای که علی فتح کرده(20) بود. ~~خیرخیر : مکدر و مکابره وزور زور[2). ~~خاور : مشرق و بعضی 220] مغرب را نیز 22) گویند. ~~خیارجنبر[2] دارویی است و آن بار درختی دشتی است که هندوی آن را کرماله4 گویند.5 PageV01P262 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0172.png) ~~خاز : ریم اندام. ~~خؤز نام شهری است در ملک بالا (1) و قیل ولایتی است و آن را به خوبان # نسبت کنند و خوزستان نیز گویند(2). ~~خریواز «3)2 : شپرک. ~~خز«] جامهآ ابریشم گران مایه. ~~خربیواز و خربوز(5): پرندهای است بی پر که اهل هند آن را گادل3 خوانند و قیل (2] همان«1 # شپرک است (4). ~~خرخیز نام ولایت 9) ترکان و بعضی گویند به رای مهمله است(1]. ~~خانه خیز 17] آنچه از خانه خیزد و در بسیار خانه باشد و آنچه در خانه توان ساخت. ~~خشنواز «1] نام والی هیاطله وهیاطله نام شهری است(1). ~~خیز کوه4 آب یعنی 14] موج آب و خیزنده [5). ~~خزگواز چوبدستی (16) که بدان گاو(17) و خر رانند و آن را غبازه نیز گویند و # گوازخر هم گویند 18]. ~~خرز197] نام شهری است.5 ~~7»آ: «ملک با واو». [2] ب: تعریف به این صورت آمده است: «نام شهری است که بنات و خوبان آنجایی مشهورند».36] ~~ب: خریواز؛ با «خربیواز» با هم سرمدخل شدهاند. [4] ب: ندارد. [5] ب: ندارد. [6] آ: «پرنده... قیل» را تدارد. 71] ب: ~~ندارد. [8] ب: ندارد. [9] ب: «ولایتی است». [10] ب: «ترکان... است» را ندارد. [11] ب: ندارد. [12] ب: خوش نواز. ~~[13) ب: «و... است» را ندارد. [14] آ: «کوه آب یعنی» را ندارد. [15] ب: «آب و خیزنده» را ندارد. [16] ب: «جوسهآ ~~دستی». [17] ب: ندارد. [18] ب: «و آن... کویند» را ندارد. [19] آ: ندارد. [20] آ: ندارد. ~~1. نک: حاشیهآ مدخل «آلو» در همین فرهنگ. ~~2. به این صورت در فرهنکها دیده نشد (نک: «خربیواز» در همین فرهنگ). ~~4. در شرفنامه: «کوههآ آب». برو لم مهله ) لاه ا وله ل لل3.6 ~~5. این کلمه در حدود ms075 العالم ومعجم البلدان نیامده است وظالهرأتصحیف خزرباید باشد (معین، ص 732)، PageV01P263 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0173.png) ~~خدیس7 : کدبانوی(2] و خداوند خانه و در بعضی نسخه شین معجمه آورده # است.1 ~~خسیس « : ناکس و سبکسار. ~~خس : ریزهآ کاه و چوب که خرد(] شده (5) و به هم آمیخته باشد و خاشاک (6) و # مرد کوهی2 و مرد سبکسار8) و ناکس 8] راگویند (9]. ~~خرس (1 : درندهای است معروف [و] سیاه با مویهای بسیار و دراز. ~~خراس7 : آسیایی که گاو و خر بگرداند. ~~خرهکس (1] : مبارک. ~~خروس11 مرغ ماکیان نر. ~~خلالوش : غلبه ومشغله وغلغله 17]. ~~خراش نابه کار و خراشیدن به ناخن و انداختن یعنی سقط (5). ~~خروش : فریاد با(6] گریه وشورش(1) مردم دون 2187. ~~خیش جامهآ کتان پنبه آکدة(20) بافته. ~~خمجش ( علت غر که در گلوی مردم پیدا شود مثل بادنجان و آن بیشتر خلق # فرغانه را باشد و به تقدیم جیم نیز آمده است [22]. PageV01P264 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0174.png) ~~خدیش کدبانو (] و خداوند خانه «2). ~~خارکش (3) : سرموزه که عرب آن را جرموق خوانند و خرکش به غیر الف(2) نیز # همان سرموزه (5] است21]. ~~خفاش 77) : شپرک. ~~خوش مادرزن و مادر شوهر و خوشی و خشکی. ~~خواجهتاش : همسر وهم خیل وهم خواجه ول8) بار یک خانه و خداوند خانه17). ~~خیل تاش (10] : بار یک خیل1 وهمسر وهم خیل. ~~خندهخریش (] سخر وفسوس. ~~خیره کش 121] # (212: شوخ چشم وضعیفکش. ~~خلیش (13) : خلاب ووحل. ~~خامش وخموش141]:خاموش وساکت بودن. ~~خارکش [15] : هیزم کش. ~~خویش (1 :قریب. ~~خون سیاوش گیاهی1) است سرخ رنگ (18 که بدان جامه را1 رنگ (:2] کنند (2) و # آن را دار پرنیان نیز گویند و عرب آن را بقم گویند (22) و شراب سرخ و # سرخی وروشنی صبح (23]. ~~خارش (22) خراشیدن به ناخن و جز آن. # ف PageV01P265 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0175.png) ~~خفچاق : نام بیابانی است واصل ترکان. ~~خوزنق : نام قصر پادشاهی است مشهور در ملک بالا.2 # ک ~~خبی(4] : فشردن گلووتاسه. ~~خنجک و خنبک(36: به فتح و کسر خاء خارخسک و سیاهدانه که آن را حبة الخضراء و # بطم217 و خرنوب و خروب گویند و نوعی از پوششهای درشت5 و # خنجک ms076 غلهای است که آن را کلهتی6 گویند 40]. ~~خزسک (8) بازیای است که کودکان بازند و آن را هندوی هوبزی [؟] گویند. ~~خشتک (10 : سوزهآ جامه. ~~خلشک (1 : کوزة رنگ کرده که دوشیزگان خلخ(12) کنند و گل ناپختهآ # رنگ کرده[13]. PageV01P266 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0176.png) ~~خروک17 و خزچوک (» و خزچکوک3: گیاهی است و گویند خزچوک همان خنجک3 است و قیل # نوعی از پوشش درشت4 و سنگشکن که آن را کلتهی5 گوید و قیل # گیاهی است که اهل هند آن را بهتل6 و گوبهی7 خوانند و به شیرآوران # دهند (3). ~~خشوی حرام زاده و خشتوک8 هم گویند(]. ~~خبای (8] شبگاه گوسپندان با چهار دیواری که سرش گشاده باشد و به بای پارسی # نیز آمده است [6]. ~~خورمک7 مهرهای87] است9] که از(1) بهر دفع چشمزخم بر گردن کودکی) بندند. ~~خنک (12] سرد نفس زدن و خوشی و خویی باد گفتن یعنی طویی لک ای خوشی # باد مر تورا وخویی باد مر تورا 21). ~~خیک : نان بزرگ. ~~خسری 10] کوهان موی.9 ~~خمی [15] : آواز و بانگ و 61] دست بر دست (1) زدن و دف دراز درویشان (18]. PageV01P267 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0177.png) ~~خرای(1] ~~خرک بدانچه دیوار را سوراخ کنند1 و چوبکی که بدان گناهکار را زنند2 و # چو بکی که زیر تارهای رباب و بربط و طنبور و عود نهند و خر را نیز # گویند (). ~~خزکوشی زبان بره و آن گیاهی است که اطلاق شکم را بازدارد (3). ~~خاشای : ریزههای کاه و جعر و خاکی (2) بههم آمیخته (5]. ~~خایسک (2] پتک 1] که بدان آهنگران آهن کوبند و زرگران زر و نقره کوبند و آن را # عرب مطرقه خوانند و پتک خرد که بدان از یک سوی او میخ استوار # کنند و از دیگر سوی میخ نعل اسب بکشند و آن بر ترکشبندان # باشدل38 ~~خدوی : خجل وشرمنده. ~~خبردوی : کرم سرگینغلتانک( که عرب آن را جعل خوانند و دیلمک4 نیز گویند(21. ~~خشک(1] بی نعمت و بیطاقت و مجرد و ضد تر. ~~خاکنمک نام بازی ای است. # مشک بزرگ و شرابدان خماران که شراب در وی کرده ms077 به جاها برند[12] # که آن را هندوی پکهال5 گویند [13. PageV01P268 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0178.png) ~~خنگ (2 ~~خنگ «2) رنگ اسب معروف و در اصطلاح اسب (2) [سفید] راگویند. ~~خزچنگ پنج پایک که عرب آن را سرطان خوانند (4). ~~خرسنگ غلولهآ منجنیق خرد 8). ~~خدنگ نوعی از درخت است که از آن زین میسازند و از چوب او کلک نیز # میسازند و آن کلک نیز نیک استوار و خوب میباشد (12 ~~خارج آهنگ () آواز بیساز و بی پرده و درشت و زشت. ~~خثل له) نام ولایتی است و آن را ختلان نیز گویند. ~~خول (9)1 دراج سپید که آن را کبک انجیر گویند و خول به ضم خاء و سکون واو # نیز گویند و بعضی گویند جانوری مانند عصفور است که به تازی آن را # صفرد خوانند و قیل به ضم خاء و واو پارسی است؛ اما بیشتر به # فتحتین2 خوانند(10). ~~خل (1] نیش و خار وخلنده وخلیدن. ~~خرغول گیاهی است که آن را(1) زبان بره نیز گویند و در بعضی نسخه چرغول3 # به جای خاء جیم پارسی نیز آمده است(13. ~~خرچال 10] پرندهآ آبی است که آن را سرخاب خوانند. PageV01P269 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0179.png) # : کزو(1 ضد راست است(2) و کژپای (3). ~~خال (7] : نقطهآ سیاه ودرویش1 و پارسایان2 وبرادر مادر ونهال(5)3 ~~خلخال(12 ~~خال21): پایورنجن. ~~خیم : خوی وطبع وجراحت و ریزش4 شکنبه() ورودگانی. # : جراحت. # به فتح خاء خرپشته و خستگی6 و ایوان و حلقه و شکن و دو تو و # کندی7 و خم به کسر خاء ریم چشم و اندام و خم به ضم خاء آوند # بزرگ که در او شراب اندازند و سرکه اندازند و هر چیزی در وی کنند87). # کمند و چرم نادباغتداده و هرچه97] ناپخته101) باشد1) و شراب انگوری # ومردم بیتجربه125). ~~خلم (1 : آب بینی که ستبربود. ~~خورم : خوش وشاد117. ~~خرام : رفتار با ناز. PageV01P270 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0180.png) ~~خزان (1 : هشتم روز از شهریور که مدت بودن آفتاب در برج میزان است و گویند # سیوم روز از ماه و بعضی گویند هژدهم روز ms078 از ماه مذکور و آن روز جشن # مغان است و گویند خزان مدت بودن آفتاب در سه برج است میزان و # عقرب وقوس و آن مدت سه ماه است و آن هنگام برگریز است(2). ~~خورخجیون (3) نام دیوی است از زمره1 شیاطین و قیل به کسر خای ثانی (). ~~خوش دامن «5) خشویعنی مادر زن و مادر شوی. ~~خون سیاوشان چوبی است که بدان جامه سرخ (6) رنگ کنند و آن را دار پرنیان نیز # گویند و عرب آن را 77] بقم خوانند (8] و اهل هند منجهیته3 خوانند 9]. ~~خوب کلان نام دارویی است ای بذرالحیة17]3 ~~خوان «1] : خوانچه. ~~خرزین (12) مقامی بلند از چوب سازند و بر آن زین نگاه دارند. ~~خفقان (13] حرکت دل و زحمتی است که از خون فاسد حادث شود و دل در # حرکت آید. ~~خستن (11] مجروح کردن. ~~خنشان (15] میمون و مبارک و بعضی به فتح خاء و سکون نون گویند و قیل به کسر # خاء وسکون نون (4.6 # : برجستن. PageV01P271 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0181.png) ~~خرغون : نام شهری است.1 # :تودةآ غلهآ مالیده.2 ~~خیزران : نام درختی است که از آن دست کلندران راست کنند3 و تازیانه و آن # سرخ بید4 است و عوام آن را بیت5 گویند و نام ولایتی است(2). ~~خزران(1) نام ولایتی است در کنارهآ دریا (4) و نام چوی است که عوام آن را بیت6 # خوانند (8]. ~~خسیدن خاییدن وفروبردن پی(26. ~~خسان [] مردمان کمینه و سبکسار. # : ترکردن وتر شدن. # : ترکردن. ~~خارستان(1] زمینی که در او درختان خاردار باشد. ~~خویشاوندان (1): قرابتان. ~~خزدبین (1 : دانا وباریکبین و مدقق[12) ~~خیروان : نام14) قصبهآ شیروان8] که مولد خاقانی است؛ لقب کرده است به آن[16].7 PageV01P272 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0182.png) ~~خندستان : سخر وفسوس ولاغ0) و استهزا(2]. ~~خرکمان کارهای لایعنی و کاری سخت دشوار(2 و کمان بلند. # :فریاد و شور کردن با گریه. ~~خرامیدن (5] به ناز رفتن. ~~خوالستان : دوات [6]. # جامهآ درشت و پشمینه و پوستین درشت وزشت و سخت. # جامهآ کهنه و پوده و ریمگین. ~~خماهن مهرهای97) است از سنگ(1] سیاه که از وی نگینی کنند و ms079 در بعضی # اندک(11) به (12) سرخی نیز2) میزند 12 و آوند کفش دوزان (15].1 ~~خان : کاروان سرای و مهمانسرای16) وخانهآ زنبوران(1) و مرتبهآ اوسط18) ازل19) # ملوک[20]. ~~خاندان (21) خیل خانه. ~~خاقان (22] : پادشاه چین. ~~خوزستان :نام ولایتی است که خوبان آنجایی مشهورند و شکر آنجا معروف # است[23]. ~~خفتان : نام(2) سلاحی است پوشیدنی که روز جنگ پوشند و سلاح رستم (29. ~~خاوران نام ولایتی است در زمین مغرب (26). ~~خاتون 27] ..2 ~~خثلان 287] : نام ولایتی است. ~~ختن 20 نام ولایتی است در ترکستان و آنجا مشک خیزد. PageV01P273 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0183.png) # 1)خداوند ومهربان و پادشاه. # : دنبالهآ کشتی و تنهآ درخت بیت.1 ~~خلتبان (3)2 :احمق وخرطبع وزن طبع. ~~خش دامن «1 : خشوی یعنی مادرزن و و خوش نیز. ~~خشینان (8)3 : مرغی است بزرگ هیکل. ~~خارکن (12 : نام نواست. ~~خسن (1 آنچه به جهت طاق بستن بدارند. ~~خستو (4) : مقر 9) و جانور(1) خزنده5 ~~خدو(1 اثر چیزی از مزه.6 ~~ختو(1] : شاخ افعی یا ماهی که آن را ماهی وال گویند. ~~خیو«1 لعاب وخلم بینی یعنی آب ستبر که از بینی میرود. ~~خگاو7 : نام زمین (12) است. ~~خو : یک مشت (1] از آب و غله و جز آن11) و گیاه خودروی که از کشت # دور کنند و این را به ضم خاء نیز گویند16). PageV01P274 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0184.png) ~~خدیو17 پادشاه و صاحب(2) و خداوند و وزیر(2) و کدخدای و بعضی(7) به کسر # خاء نیز (5) خوانند. ~~طبع و منش(6) وانس وعادت و گیاه خودروی که از کشت دور کنند6). ~~نام گلی است زرد و قیل گل کنیر1 است. ~~خسرو پادشاه و نام پادشاهی است(]. ~~خشو(10] : خرما. ~~خشمارو«1 : آنچه بر بام نهند بهر دفع چشمزخم و این بیشتر به جیم پارسی # خوانند.2 ~~خشتک ازار و زیرکش ازار و زیرکش جامهآ پوشیدنی یعنی خشتک که # عامه(13] سوزه و کوزه گویند(14].3 ~~خلم یعنی آب بینی و(15) هرزه و کمشده(16] و چویی(1) که بدان سفینه # رانند8) و دردی 19) که (20) ناگهان خیزد از بندگاه تن مردم (2) و خلیدن # وقیل به غیر تشدید لام 227). ~~:میخانه. ms080 ~~خلم که از بینی بیرون آید و خلنده. PageV01P275 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0185.png) ~~خشتوانه(1) پشمینه و پارههای(2) کرباس و برد و پشمینه که درویشان و بلادریان1 # پوشند و مویهای آویخته باشد و در بعضی نسخ به سین مهمله آمده # است2.136 ~~خشته مفلس وبیبرگ وقیل به کسر خاء(2). ~~:فشردن گلو و تاسه و تالواسه. ~~: گل سرشته. ~~خرده عیب و نکته و شرارة آتش و تفسیر زند که آن را پازند3 نیز (5] گویند(6) و # ریزهآ هر چیزی() و باریکی نکته 8). ~~سنگ سخت و نوعی از پشمینه و خارا یعنی جامهآ ابریشمی صاحبی و # عتابی(9]. ~~گل که عرب آن را طین خوانند و خر 10) به غیر هاء نیز گویند (11). ~~خاشه : ریزههای سرگین و کاه و مثل آن بههم آمیخته که آن را (12) خاشاک # گویند(13]. ~~خزفه سبزی ای6 است ترش که آن را پرپهن گویند و «15] عرب آن را (16] بقلة # الحمقاء[1] گویند (18] وهندوی (19) لونیه 201]4 خوانند (2). PageV01P276 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0186.png) ~~خشاره پاکیزه کردن پالیز از سبزه (1) و پاک کردن باغ و راغ و زرع و کشت بود از # گیاه خودروی و گویند خشاره کرد (2].1 ~~خرؤه (3) خروس و جمله وحشی و خره به غیر واو نیز گویند []. ~~خشینه (15 :سپیدرنگ مرغی است که وقت بهار به باغها نشیند (2.2 ~~خوچه تاج خروس و بعضی به واو پارسی خوانند (7). ~~خسته خزندگان3 وزخمخورده و تخم درخت87. ~~خروهه(9] مرغی که بر دام (1] بندند تا مرغان بر او جمع آیند که آن را به تازی # ملواح خوانند(211. ~~خفه : سرفه وفشردن گلو[12]. ~~خیزیده (13) نام بازیای است که میبازند و این را دؤداله و دودوله2 نیز گویند و # خاکنمک12) و کؤهامؤی نیز خوانند و بعضی به جای یاء نون گویند # خیزنده (15]. # دانا در کار سرود و خوبگوی (16] و به (17) سرود ستوده و مرد 0) # مشهور و معروف 197] و پسندیده.5 ~~خبوه (20] محکم و استوار و خبوک به کاف آخر نیز گویند و قیل خبره به کسر خاء # و به جای واو به رای مهمله استوار است [21]. PageV01P277 ![image ms081 file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0187.png) ~~خجاره (1] : اندک و به ضم() خاء نیزگویند. ~~خجسته (2): مبارک. ~~خنبره (2] خمرة آچار راگویند (5) ~~خواره (2] : کله(2) وقبه وپرده2 وطعام وخورنده(8) ~~خحه 7] : آفرین وخوش. # : عیب ونکته. ~~خواسته «1] : مال ومطلوب. # : خون که آب گردد و اشک خونین. ~~خواجه(12) : وزیر وخداوند. ~~خوره(14] : علتی است. ~~خقده (5] : کژشده. ~~خذره (16 : پارة آتش که آن را شراره و شرر خوانند. ~~خیره شوخ و بیباک و سرکش چنان که گویند خیرهسری یعنی سرکشی178] و # بیشرمی و بیباکی و تاریک و ریم(18) و آشکارا کردن چیزی و سست # شدن و حیران و در خواب شدن اعضا و تندی3 (19]. ~~خززه آلت لاشه و مرد و هر آلتی دراز (2]. # : خواهرزن. ~~خزنده [22] نام جانوری است ز حشرات که در زمین مسکن دارد. ~~خرخشه جنگ (23) و خصومت و مجادلهآ «22] لایعنی. PageV01P278 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0188.png) ~~خروسه 17] آن گوشتپارة بلند (2) که بر ختنه گاه زنان برآید «2) و پوست بالینهآ ذکر # است که به ختنه دور کنند ( ~~خرئده بنده و کنیزک بچه و دختر نارسیده که به بها بستانند (5]. ~~خودکامه 166 خود مراد و خودخواه. ~~خرابه جویی که از او آب بازگیرند و ورغش بندند آن گاه از بن2 او خوارخوار # همی پالاید و خورابه به واو نیز آمده است7). ~~خودخروه تاج خروس و گلی است 8] که آن را بوستان افروز خوانند. ~~خدیمه3 نام پادشاهی است97] که او را خدیمه آبرش خوانند[1). ~~خفیده مشهور ومعروف و پسندیده.4 ~~خوالسته :دوات 17]. ~~خرمهره جرس بزرگ و بوق و مهره کمینه که در گلوی خر بندند و مهرة سپید # دریایی که به دمیدن آواز بلند برآید و آن را وقت جنگ نیز میدمند و # بیشتر بر جوکیان باشد و آن را هندوی...() گویند121). ~~خایگینه :خایهآ ریز. ~~خفته [14] :خمیده. ~~خفاجه PageV01P279 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0189.png) # : خرمگاه(1. ~~خربنده آن که تیمارداری () خربه جمیع باب(3) کند. ~~خیشخانه [2] : خانه که (8) از جامهآ خیش (سازند تا سرد شود(7). ~~خروه(4] خروس که عرب آن را دیک خوانند. ~~خبیره (] و خبیوه: جمع حساب و تودة ریگ؛ هر دولغت (1 با یای ms082 پارسی است217. ~~خبیره ( و خبیوه ~~خاتوله : دویی1 ودغانی و مکر وفریب وعشوه(1) و دغاباز(13). ~~خاده چویی 0 که بر آن جاروب بندند (15) و (16) دیوار 177) و سقف (18] و # خانه197] بدان 207] پاک کنند. ~~خرزفره : درختی است که از خوردن آن خر بمیرد و عرب آن را دفل خوانند 217) # [و] هندوی آن را کنیر2 گویند (22). ~~خنبه : صفه وطاق (22). ~~خوارمایه[24] اندکمایه و خوار و حقیر. ~~خایه : بیضه. ~~خانقاه (25] عبادت جای. ~~خریزه (2 : بکر.3 ~~خامه PageV01P280 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0190.png) # 277 ~~خوی خود (1) آهنی که در جنگ پوشند () که عرب آن را مغفر گویند (3. ~~خوالی دود آتش و دود آب1 و بخار که از جایهای عفن برآید(4] و مطبخی. ~~خوی (1 : نام شهر است خرد. ~~خی 67]2 نام محلتی است در سپاهان. ~~خیره سری77 شوخی و سرکشی و بیباکی و بیشرمی. ~~خسروانی نام نوایی(5) است مسجع19 وضع کردة باربد مطرب(1) خسرو پرویز17). ~~خشی : سپیدرنگ [12].3 ~~خدای (13] اسم پارسی تعالی و فرمان فرمای و پادشاه و صاحب خداوندی. ~~خودروی نام گلی است و نام گیاهی است و آنچه در کشت و باغ ناکاشته روید و # دور کنندش [14]. ~~خهی1 پستدیدن وستودن و به معنی زهی. ~~خانی حوض خرد و چاه مربع وژرف و چاه مدور نیز و چشمه71]. ~~خارای عتایی16] ~~خارای عتابی[1] جامهای است مخطط قیمتی. ~~ختلی 7 فریبنده و اسب ختلانی. ~~خانه خدای 14] خداوند خانه. ~~خوی21 : طبع (2) وسرشت«22) خاصیت وعادت وانس وعرق 10). ~~خزری221) آن که از شهر خزران باشد و خزرانی نیز گویند. ~~خرگهی(25 :خرمگاهی. PageV01P281 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0191.png) ~~دزوا : معلق و متعلق وحاجت و نگون آویخته و بازآگونهکرده و دربا1 ودلوا17 # نیز(2. ~~دندا[3] : مکر باشد.2 # : حصار شاور. ~~دیؤیا : عنکبوت و تننده(5) را گویند(6. # : خشم آلوده. ~~دارا : دارندهآ همه (] و نام پادشاه (9) ایران[10] که در حرب سکندر کشته شد(211. ~~دریزا (5 عیب و بعضی به زای پارسی خوانند. ~~دهکیا دهقان و بزرگ12] دیه و خوط127] و آن که کمتر از رای بود(6.25 ~~دییا [16] جامهآ ابریشمی که عرب آن را حریر خوانند. ms083 ~~دیرمینا () نام بتخانهای است عجیب وآسمان.7 # : بهیمه18 و حیوانی(1] شیرور(20] و آنچه دوشیده باشد(21) و شیرة خرمای # پخته(22). PageV01P282 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0192.png) ~~داراب : نام پدر دارا.1 ~~دزیاب دریافتن و یاری کردن و مدد (] و معونت و تدارک کردن و این به معنی # امر است (2). ~~دؤلاب(3) چرخ که بدان آب از چاه کشند و چرخ جولاهه و بکماهل [؟] آب. ~~داب عادت و پیوسته کاری کردن و رنج دیدن و() پیدا کردن کر و فر.2 ~~دخت [5] :دختر. ~~دست چهار بالش و پیشگاه و اندازه و مایه و فیروزی3 مقام و یک بار باختن # قماربازی و فرهی و فیروزی و توانایی و یک قبا و سه تیر و صدر و # جنبش وسبقت[6]. ~~دوتخحت6] نوعی از سریر است که بیشتر پادشاهان دارند و بر آن دو آدمی خسپند. ~~دارات [8]) : بزرگی. ~~درشت 0] : سخت و ناهموار. ~~دشت(210 بیابان وصحرا. ~~درست«1] : تنگهآ (1] زر. ~~دهشت [12] : بیم وترس. ~~دزبایست : حاجت. ~~دیوسپست گیاهی است که عرب «1] آن را حندقوق (18 و ذرق (12 خوانند. ~~دیودولت دشمن و176] دولت عاریتی187] و مدبر 1]. PageV01P283 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0193.png) # : گیاهی است. # جانوری است معروف. ~~داج : سیاهی27 و تاریکی(7]) شب(5]. ~~دزژهوج : بیتالمقدس را گویند(16. ~~دواج7] : تخت2 وجامهآ شاهان. ~~دیوکؤرج (4][؟]: دیگ. ~~دیوکورج ~~دیوکلوج1 : بچهآ مردم که دیو بدل کرده باشد و به واو دوم و جیم پارسی نیز گویند(10). ~~دیواج گیاهی است ترش که برای موشان استعمال کنند. ~~دزج در آنچه زرینه نهند «12] و درجک نیز گویند [13). ~~درج( خط نقش آمیز و نام مقامی است بالای نه فلک و نبشتن. ~~دوخ(19 لخ که بچگان در شب برات سوزند و قیل گیاهی است که در آب روید # و از او بوریا بافند و عرب آن را حصیر گویند و اهل [هند] پتیره4 خوانند # و به غیر واودخ نیز آمده است(216. ~~دزواخ آن که از بیماری به شده و خاسته171) باشد و [به] درستی18] [رسیده]5 # که(19] عرب آن را[20) غلظه6 خوانند(21]. PageV01P284 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0194.png) # : خرابه(1) و زمینی2) سنگستان و ناهموار2) و خارستان و ms084 چراکاه. ~~دند ابله و بی باک مردم(2) و خودکام(5) و نام گیاهی است و آواز دهل(2. ~~دیوند :نام دارویی است. ~~درند شکل وسان72 وساز4). ~~درد شراب انگوری9] و شرابی(1] که در(1] ته خم و صراحی(1) باشد(1) و # شراب آخر دور و تیرهرنگ21]. ~~درخورد (5] زیبا ولایق و به غیر دال نیز آمده است. ~~دد وحوش(16] بیابانی درنده و بهایم(1). ~~دژآباد 187] :خشم آلوده 187). ~~دماوند (20) نام کوهی است که چاه هاروت و ماروت در آن کوه است1 و قیل نام # ولایتی. ~~دمید 217] یعنی از زمین تخم رست و از شاخ گل شگفت. ~~دؤ شاد (22) : آفتاب وماهتاب. ~~دند (23] : آواز دهل. ~~دند دند 246] : نام آواز دست. ~~دؤد (25] : کرم وزاغ. ~~داشاد عطا وبخشش (26) وعدل وانصاف(17). PageV01P285 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0195.png) ~~دریند : کوه(12 وقلعهای که در سرحد ولایت نصب کنند و هندوی آن را تهانه2 # گویند (2) ونام شهری است. ~~دیویاد : گردباد. ~~دستبرد (3) : چابکدستی و فرهی(12) وقوت وقدرت. ~~دست بند (5) : مراقبه و دست بستن به ادب بر ناف و دست گرفتن و قید و گرفتار. ~~دعد (6] : نام معشوق رباب. ~~دیویید : جمشیدشاه را گویند[). ~~درؤد آفرین، دعا ودرودن کشت و زرع. ~~داد1] : انصاف وعدل ودهشت. ~~داشتر[10] : تنور خشت و گویند داش به غیر تاء وراء صحیح است.3 ~~دادر : برادر (1 ودادگر (2). # یاری دهنده و دست گیر. ~~دار و گیر : فرمان دهی وسیاست1) وامر ونهی وکر وفر وعظمت (15). ~~دادار خدای را گویند یعنی دهندهآ داد[16]. ~~دوار17] نام زحمتی است که همیشه سر بگردد و آن را دوران سر گویند. ~~ده وگیر187 : دادن وستدن و گذاشتن و هزاهز و فرماندهی و گرفتن 1]. ~~دیر (20] معبد ترسایان. PageV01P286 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0196.png) ~~داور : حاکم و دادده(1). # :دایه.1 # :بادی که از جانب غرب (7) آید. ~~درخور (5 : لایق وزیبا20). ~~دروگر !7 مختصر درودگر است. ~~دستور : وزیر. # دارنده و نام چویی که بدان سیاست کنند. ~~دریابار نام شهری است(9) بزرگ101) و دریایی بزرگ. ~~در [11] : دهن و دروازه وباب. ~~دسار [12] میخ آهنی. ~~دلاور(2] مزدآور وپردل وشجاع. # :معشوق. # فرماننویس سلطان و هندوی نویس و ms085 انگشت سوخته.2 ~~دلگیر(1 ناخوش و بیرونق و خرابه. ~~دسمر نوعی از غله است و گویند شاخل که به هندی ارهر3 گویند «1. ~~دنبر نام مقامی 18 است 197]. # :نام شهری است. ~~دؤبیکر (21] برج جوزا را گویند. PageV01P287 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0197.png) ~~دیمر : رخساره. ~~دختتدر«) : دخترزن ودختر شوهر(2). ~~دنثذدان آفریز :خلال. ~~دالیؤز(3]1 : فراشتک. ~~دمساز0] یار موافق وانیس و جلیس و همنشین. # : قلعهآ بلند برکوه (9) و حصار بلند بر کوه(16. # : شکاف. ~~دهاز :به فتح و کسر دال بانگ و فریاد و غار و دره و قیل (15 به کسر دال بانگ و # فریاد و به(9) فتح دال غار و دره.2 ~~دژ11] :خشم وبد. ~~دژبراز خشم آلوده وعیب. ~~دزأویز درافتاد و جنگ. PageV01P288 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0198.png) ~~داس : آلتی(1) است(1) آهنی کژ) که بدان کشت پخته و(1) کاه و جوو کندم(5]) # میبرند(6] وعرب آن را منجل خوانند16). ~~دقیانوس 187 : نام پادشاهی است. ~~دیس شکل وسان 97] و مانند وهمتا(10). ~~دبؤس (1 سر کوپال و .. یر را هم گویند و کتک و چوب کوته که بدان کسی را # بزنند. # ش ~~داش :تنور خشت پخته وکاس12). ~~درؤش کلک که حجام زند و به واو پارسی نیز گویند(11). ~~دخش ودغش 10] : آغاز کار.1 ~~درفش به فتح و کسر دال علم که بر نیزه آویزند و آلت آهنی که بدان چرم # سوراخ کنند وقیل به ضم دال علم نیزه و به فتح دال آلت چرمدوزان(15. ~~دزیوش درویشی و گدایی و به واو پارسی هم آمده است16). ~~دستکش قاید نابینا2 وطالب وخواهنده. ~~دست خوش1دستمال و آنچه دست آن را خوش کند و مقبول دست. ~~درخش 17 : برق وصاعقه[20). ~~درفش 27 : کز.3 PageV01P289 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0199.png) # : کتف وکنار (2 و شب گذشته. ~~دودگش1 : آن روزن که دود از او بیرون رود. # : شراب خوار. ~~دندان پریش : خلال. ~~دزدکوش : حاسد وبدگوی. ~~دلکش(] : شوقانگیز و آن که دل سوی آن مایل باشد. ~~دورباش : بانگی62) که پیش پادشاه وقت بار دادن کنند و آلتی است از زریان77) که # پیش پادشاه بر دست نقیب یا حجاب ms086 باشد و آهی که به حسرت کنند(28. ~~دهش : دادن(9) و بخشش را گویند(10). ~~دغ11 : لق1 وهرجا که موی نباشد. ~~درنغ آمده است (12]. افسوس و حسرت و درنگ (12) و اندوه کردن و به زیادت الف آخر نیز ~~داغ : نشان سوز1) ورنج وعیب (15) ~~دماغ مقام مغز سر وعقل وهوش وتکبر. PageV01P290 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0200.png) ~~دسؤی هیزم باریک و بعضی به واو پارسی و دال مفتوح خوانند (2). ~~دروی به ضم دال همان دسوک است 3). ~~دک (4] زمین سخت که بر آن (5) بی پیدا نشود (2] و شق کوه که بلند باشد(7) و # کوه نرم وخرد و کوه پهن[8].3 ~~دیلمک خبزدوک که عرب آن را جعل خوانند0). ~~درسنجک 101] نام پرنده است و بعضی به واو ورسنجک4 گویند. ~~دشک ] رشتهآ 127) جامه دوختن درزی و به سین مهمله هم آمده است(). ~~دژک : گرهی [که] از کثرت تاب در رشته افتد16) و هندوی آن را کپرهی5 # گویند(15]. ~~دیو کرم (6] چوب خوارک[17) که از زمین خیزد. PageV01P291 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0201.png) # : زنبور سیاه که چوب را سوراخ سازد و مسکن کند.1 # : سرودگوی. ~~درجک1] : طبلی مربع که در او زرینه بدارند. ~~دؤک آلت آهنی و چوین (5) که بدان ریسمان پیچند(6). ~~دستک] هر دودست87] بر هم زدن چنانک آواز آید. # مع کاف الفارسی ~~دانگ(9] : ششم حصهآ درم. ~~دم گزگ صبح کاذب وپیش از آن(1 که عرب آن را ذنب السرحان خوانند (1). ~~دنگ نقطه ونشان و گویند زنگ و دیوانگی و بیهشی (12].2 ~~دودآهنگ : و دودهنگ نیز آمده است؛ سوراخ دودکش باشد (12]. ~~دشنگ بند آب وآنچه شاخ خرما بر او باشد. ~~دلنگ هم به معنی دشنگ است؛ اما دلنگ میتین سنگشکنان16) را هم گویند # یعنی سیک آهنین [و]ا هندوی آن را سبل3 گوند (15). ~~درهوخت گنگ(12) : بیتالمقدس راگویند «1) ~~درنگ 181] : آهستگی. ~~درنگ (29 # ی197)2 همان درنگ است. ~~دلتنگی (2] اندوهگین و گرفته دل. PageV01P292 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0202.png) ~~داهل : علامتهایی( است(10 که بر زمین اندازند(») و بالای(1 آن دام گسترانندا5] # تا نخجیر از داهل(16 نرمد1 و آهنگ دام کند و در او افتد و ms087 در تاجین # [داهول]2 وزن معمول نبشتهاند(7]. ~~کنگل ابله ونادان و بیاندام. ~~دل (328 غلولهآ بیماری که در شکم باشد(9) یعنی رسولی4 و به تشدید لام هم # آمده است[10]. ~~دارخال درخت نونشانده یعنی نهال17]. ~~دغل درختان بسیار و سیم و زر قلب و مردم قلب و شخصی معطل و # خرمهره127]. # : روباه. # :قبیله. ~~دغل (615 : عیش فراخ. ~~دخل 11] خراج و خدمتی که زیردست مرزبردست را هر سالی دهد و حاصل. ~~دخل17] مال چند می به هم آورده و جمع زراعت و هر دفینه [؟]. ~~دنبال 187] : دم وپی وعقب. ~~دمال [19] : خشاره. PageV01P293 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0203.png) ~~دوال(1] : درة (2) چرمین که بدان طبل و دهل(2) زنند و دمامه را هم گویند و دوال # کمر6]. ~~دلال ناز وحسن(5) وکرشمه. ~~دؤل : مرد سفله. ~~دستمال [2] : زبون و گرفتار. ~~دلدل(4 : نالهآ درد. ~~دیهیم ل4 : به کسر دال هم خوانند چتر و تاج و تخت هر سه معنی دارد. ~~داهیم : کله9آ) مرصع به جواهر و دیهیم نیز گویند (1). ~~دزم : اندوهگین و سرمست و فرو1] افکنده سر(12) و اندیشهمند وتند و # مخمور. # : نقش ونقش سکهآ پادشاه1 و مهری از نقره مثل تنگه. # : نخجیر و جانوری نادرنده چون آهو و گور14] و شکال و روباه و امثال # آن(15 و بدانچه جانوری بندند و آلت ماهی گیران و صیادان مشهور[16]. ~~دیلم (10 : پرندهای است شوم.2 ~~دیلم (5 : نام ولایتی(1) است که مردمان آن را(220) موی درهم آمیخته میباشد(21) و # پیچان چون برگ بنفشه227) و نیز گویند(23) اصلی است جنگ جوی و # تناور و پهلوان و جای گرد آمدن موران و جای آب خوردن[24].3 PageV01P294 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0204.png) # دمهآ آهنگران و نفس و افسون و سحر(4]) و چاپلوسی و فریب1 و دهن و # سخن و دمیدن. ~~درهم پیچیده وابتر2 وبیهوش3 و آمیخته وتند(5). ~~دژخیم زشتروی161 و بدخوی و خشمناک(1) و تنگحال8] و بخیل. ~~دمبدم (4 و دمادم به هر دم زدنی(10) و پیاپی. ~~دمادم :متعاقب117 وپیاپی. # ن ~~دزغان : نام (12] شهری است سوی سمرقند. ~~دمان :دمنده وتند وسخت حمله. ~~دین ms088 (13) بیست و چهارم روز از ماه. ~~دامیدن برابر چیزی شدن و زبر (14] چیزی شدن. ~~دارآفرین4 تکیهگاه که (5) عرب آن را(16] جلفق (17] خوانند (18]. ~~دزالوانه دریغ وحسرت (21. ~~دژرویین201) نام قلعهای است که ارجاسب داشت و اسفندیار به راه هفتخوان رفت # و آن را خراب کرد. ~~دؤن (2] سفله و فرومایه و سبکسار. ~~دؤدمان تبار وخیل خانه ونسل. PageV01P295 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0205.png) # : سوزن. # : دامن هر چیزی(1. ~~دار پرنیان بقم که بدان جامه سرخ کنند(2). ~~دامغان (2. : نام ولایتی است. ~~داستان«7] : افسانه و حکایت و سرود. ~~دستان نام پدر رستم و افسانه و سرود(5) و داستان(6) و مکر و حیله و دغا و هر # دودست(7). ~~دستارخوان (4] : کندوری وسفره. ~~درسنان [؟] گورستان. ~~دیلمان : پهلوان1 واصلی است7]. ~~دیدبان (10] : ناظر نیک وبد و مخبران. ~~دودافکن : ساحر و افسونگر وجادو1) و حیله گر ومکار[1]. ~~دفقان : برزگر(12) وخوط(14 و خمار(15) و نام(16) مردی بود(17) راوی(18) قصص # سیر ملوک(19). ~~دوسیدن چفسیدن. ~~دؤستگان : آن که اورا از جان عزیزتردارند. ~~درفشان روشن وتابان. ~~درخشان (2] مثله. ~~درفشیدن # فشیدن(2) تابان وروشن شدن. ~~درخشیدن(23) مثله. ~~درودن و دریدن2] غله پخته از کشت بریدن(2] که آن را عرب حصاد خوانند[ء2). PageV01P296 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0206.png) # 293 ~~دمیدن ( : رستن وبرآمدن. ~~دهستان : نام ولایتی است. ~~کهون (2) یاد کردن.1 ~~کرغلبکن دری چون پنجره یا جعفری که در او همه26) از بیرون(7] نماید و بعضی # به کاف پارسی خوانند و در بعضی نسخه درغیبکن2 کرده است(8]. ~~دالان دهلیز. ~~دبستان 61] : مکتب. ~~درمان 7] : داروودوا. ~~دشن 87] : ایثار. ~~دمن [9] خرایه(1] در صحرا و جز آن17] و انبار(12)3 ~~درزن [12] زنی که از زنان ترکستان بود.4 # : دشنام و فرهی5 و دیوار گل و نوبت حریف در نردبازی که بر گرو # چیزی زیادت کند و در بازیهای دیگر نیز (1). # بریدن کشت که پخته باشد و درودن هر غله (2. # میومای ماند نازک و دسته گل و جزآن که برای بویدن در دست دارند(1). # خشم و تندی 6.2187 PageV01P297 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0207.png) ~~عددده و دایه و کنیزک. ~~گردباد وپیمانهآ شراب. ~~به ضم دال سنگ و به فتح گستاخی کردن ms089 و گستاخ(2) و هارهای گل1 # بسیار(3) فراهم آورده. ~~دوسنده چفسنده و زمین چرب) ولخشان و چفسان(5) و به فتح دال نیز گویند. ~~آن که خود را چیزی داند و نبود و مکر ورزد. ~~دیگیایه دیگدان آهنی با سه پایه67] و جز آن7. ~~گیاهی است که به جامه آویزد و آن را8) سگک2 و خنجره329 نیز گویند # و به زای پارسی نیز آمده است(10] و قیل آنچه مانند موی خوک از سر # کاه برآید و هندوی آن را سرواله4 خوانند117). ~~چوب اندام خارک [که] آن را کو بچه5212 گویند و کرم آبی دراز که بدان # خون کشند و کرمی است که در زمین میماند، بیشتر چوب و پشمینه # را بخورد(13] و هندوی جوک6 گویند[14]. PageV01P298 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0208.png) # گورخانه و مدفن گبران7) و گنبد که بر سر گور بود و گویند دخمه[2] # جایگاهی بود چهار گوشه کاویده و(2) زبر2) او پوشش کرده و نردبانی و # دری در وی نهاده، هر آدمی که از گبران() بمیرد در تابوت کنند6) و10 # در آن جای(8) نهند9] و آن را سردابه هم گویند. ~~دوره : پیمانهآ شراب. ~~دله دلق و آن جامه است با(10] مویهای آویخته که درویشان دارند و نیز # گربه1آ دشتی که آن را 1 به تازی دلق1 خوانند. ~~دژئنه2 :غدود. ~~دژگامه و دژاگامه خواجه وزاهد. ~~درونه : کمان نداف. ~~دنه به ضم دال نغمه (12)، به فتح دال (17) بسنده ونعمت(15).3 ~~دوزنه : نیش پشه ونیش(16] زنبور. ~~دره راه باریک در(7) میان دو کوه و دهن4 و شکنبه. ~~دنبره «18] : طنبور. ~~درغاله راه در کوه و به کسر دال نیز خوانند47. ~~درمنه (20] گیاهی است مانند عود خوشبوی که اسبان خورند(21) و به تازی آن # را222] شیح وشیحه خوانند. PageV01P299 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0209.png) # : دختر بکر و شوی دست نازده (2). ~~دفنه نوعی از جواهر کم ارز. ~~دوشه (3) : آوندی که در آن شیر دوشند. ~~دودله : نام (]) بازی ای است که به تازی آن را(5) قله گویند و دوداله و دودواله1 و # دواله نیز گویند. ~~دمسیچه ms090 : مرغی است معروف که زمان زمان دم به (2) زمین زند. ~~دهن دره و دهان دره : دهن از هم باز شدن از کاهلی که آن را() فاژه گویند (18. ~~دنگلاله آبی که از سرما27 از ناودان تا زمین بیفسرد[10] و بسته گردد («1]. ~~دؤشاخه نام پیکانی است و آن تیر که در او پیکان دوشاخه (12] وصل کنند و آن را # مقراضه گویند (12). ~~دراجه : صندوقی که در زیر آن شده به حصار برروند[1] تا نقب(15 کنند(216 و # خرک حصار و چو بکزن و مادةآ دراج(17).2 ~~دمنه نام شغالی دانا و معروف187) ~~دقه 17] نام نوعی از آلت جولاهه. ~~درخت سنبه : زنبور سیاه که چوب را سوراخ کند و پرندهای(2) است زیبا(2) که # هندوی(22) آن را23) کته پهور3 گویند. ~~دزسه عفو کردن گناه. ~~داسکاله عصای سرگژ و داس رزپیرای. ~~دالیؤزه2 : فراشتک. PageV01P300 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0210.png) ~~جامهآ دیبا و آن(1) نرمینه است(2). ~~دملابه :غلتیدن و دم23 گردانیدن سگ زیر پای(2] مربی خود و ظاهر کردن # اخلاص(5) وهواخواهی با عجز تمام(2). ~~دستینه توقیع و مثال و دستوانه و یاره که از زر و نقره و مس سازند و در دست17 # پوشند. ~~دمدمه هلاک کردن و نگونسار () کردن و فریب و عشوه و افسون. ~~دجله : جوی آب و دریا. ~~جانوری است از گربه بزرگ[تر] و قیل گربهآ دشتی. ~~برف1 و مشک چرمین که بدان زرگران97) و آهنگران(1) آتش دمند. ~~دریؤزه جستن از درها(1) یعنی(12) کدیه کردن() ودرونزه نیز آمده است(1). ~~دنبه [] مرغ و دمکی و دم دنبکی(16] و فریب وعشوه177]. ~~اصل و خاندان و پسر مهتر و فرزند و تبار و دود چراغ که بسته شود(18). ~~دبیله غلوله که در شکم و در(19) اندام دیگر(20) از علت خیزد. ~~نعلین گرد2] و مدور که در(22) پای پیلان228] اندازند25) تا زمین(13) دور # توانند(6) رفت و پای آبله نشود و مانده نشود(27)2 و آوندی28] مثل سبو # از خامینه4 که در وی روغن و جز آن297] اندازند(30) و به تشدید باء نیز # آمده است. PageV01P301 ![image ms091 file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0211.png) ~~کهره : تیغ ودشنه وخنجر. ~~دغدغه 7] غلغلیج2] [یعنی] دست در بغل کسی به بازی(3) کردن که بدان آدمی # بخندد4] که هندوی آن را گدگلی1 گویند(5]. ~~دده جانوری(6) درنده و وحشی) چون شیر و یوز و پلنگ8) و گرگ9) و # جز(10] آن و به غیر های آخر نیز آمده است17). ~~دژاگاه[12) : خشم آلوده. ~~دهن ملازه (13 : گوشت آویزان که در دهن14 است و آن را هندوی کاگلا2 گویند. ~~دؤخته(18] [بیوند] داده وواصل(16) کرده. ~~دی : نام ماه پارسیان و آن مدت بودن آفتاب در برج(17) جدی است؛ پارسیان # یک ماه شمرند18) و آن ماه19) زمستان و عین(20) سرماست و نهم2) # روز3 از ماه نیز. ~~دژخی0 گرفتهروی و بندیان4 و به کسر دال نیز گویند. ~~دؤرای نای ونوعی از ساز مطربان است. ~~دورنگی نفاق و منافقی[22]. ~~دشنگی دنیا و روزگار و به سکون شین 20) نیز گویند [25]. PageV01P302 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0212.png) ~~دؤلی دغابازی. ~~دوری(1) و دؤرؤی گلی است زرد و لعل و مرد منافق. ~~دمسازی :محبت و موافقت در جمیع چیز121. ~~داهگی پرستاری و دایگی و کنیزگی(2). ~~داریوی عود تیلیه1 و به واو پارسی هم(2] آمده است (5]. ~~دوالی نام مردی(16 ملکزادة7) ارمنی که سکندر نوشابه بدو داده بودل18. ~~دولتی :صاحب دولت. ~~دؤبی دغا و منافقی و دودلی9] و تردد[10]. ~~دارای دارنده و نام پادشاهی که پسر بهمن بود[1). # سفله[12) وفرومایه(12) و بخیل وستیهنده و سبکسار2]. ~~دبیقی نوعی از دیبای تنگ و رنگی(15). ~~داوری خصومت وحکومت وقضیه (216 وعدل. ~~دؤستگانی پیالهای که از دور خود، دوست را12) دهند. ~~دیوبای : عنکبوت. ~~دری پارسی وکوهی. ~~درای جرس و آوازکننده و گوینده 187). ~~دهدهی زر ونقره خالصه 197) و تمام عیار. ~~ده پنجی : زرونقرة قلب که نیمی مس و نیمی زریانقره باشد و(2) کم عیار و مغشوش27). ~~دستنبؤی : آنچه از عطر ویا22) گل و میوة خوشبوی(22) برای بوی کردن به دست # دارند و به واو پارسی نیز خوانند241]. PageV01P303 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0213.png) # : رضا واجازت. ~~دوستکامی : بدانچه دوستان شاد شوند و با دولت و نعمت ms092 و شاد و خوش بودن «). ~~دشمن کامی( # می(2)کارهای کسی بر مراد دشمنان شدن. ~~رخشا : رخشان(3). ~~روهینا : نوعی از(] پولاد بران و روهننیا به دویاء نیز آمده است(5). ~~رعنا :زنی سست و آراسته و خودرای(16 و گلی است زرد و قیل گل لعل(7).1 ~~روا لهم نافذ وروان9] وبا رونق وروایی و جایز2101. ~~ریاب : نام مردی عاشق دعد2 بود و باران17]3 ~~راهب مجاور و خادم بتخانه. ~~رکاب : نام پیاله است. ~~( ب: تعریف به این صورت آمده است: «کارها بر مرلد دوستان شدن و با دولت و نعمت شدن که بدان دو ستان شوند ». ~~[2]آ: ندارد [3] ب: رخشا. [4] آ: ندارد [5] ب: گویند. [6]آ: ندارد. [7] آ: «و قیل گل لعل» را ندارد. [8] ب: روانا. [9] ~~ب: «نافذ وروان» را «فراوان» نوشته است. [10] آ: ندارد. [11] ب: تعریف به این صورت آمده است: «نام مردی که برزنی ~~عاشق شده بود که دعد نام داشت و باران». ~~1. کلی که از اندرون سرخ و از پیرون زرد باشد (لغت نامه زیر رعنا). ~~2. اگرچه شعرای فارسی ریاب و دعد را عاشق و معشوق قرار داده ماند مجنون و لیلی، اما اصلا دعد و رباب نام دوزن بود ~~(نذیر احمد 1، ص 178). ~~3. در فرهنکها به معنی ابر سفید آمده است. PageV01P304 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0214.png) ~~رست یعنی(1) رسته() و خلاص یافتها2) ورهاشده14 وصف وبه ضم راء دلیر و # روییده و برآمده از زمین (5). ~~رماست گونهای6] از علک رومی است7] و آن صمغی است. ~~رغست1 نام(8) گیاهی9] است. ~~راست نام پردهآ سرود(1) و درست وتحقیق وضد کژ(1]. ~~جگرآکده که عرب12] آن را عصیب خوانند و به فتح راء و کسر واو و # سکون یاء12) نیز گویند و در بعضی نسخه به جای یاء نون رونج 15] # نبشته [16] است.2 ~~گیاهی است که به تازی آن را (17) ریباس گویند (8) و هندوی چکری3 # خوانند و به یای عربی نیز آمده است 197]. ~~جنس مادة(20) سره و بیغش(2) و تنگه (22) و سیم وزر خالص (12) و # درم ودینار (24) وروان. ~~روایی و رونق(25) هر ms093 چیزی. PageV01P305 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0215.png) ~~رواد جایی که آنجا پشتههایی() بود(2) و فراز و نشیب بسیار باشد(3) و آب # روان و سبزه بر آن رسته باشد و به ضم راء نیز گویند و راود به تقدیم # الف7) نیز آمده است. ~~ریوند نام(5] دارویی است که چرندگان را مستی(16 آرد و آن سرد است. ~~رشواد1 نام مردی است(7). # جوانمرد وبخشنده 8) ودانا. # : حکیم ودانا و پهلوان. ~~ریشخند : سخر وفسوس وخنده. ~~رند منکری که انکار او از زیرکی9) و کیاست بود نه از جهل و حماقت و # مرد(10] شراب خواره و شاهدباز و کوچه گرد117). ~~رؤد : تارهای رباب و چنگ(12) و طنبور(12) و جزا1) آن و جوی آب و رود و # سرود(15). ~~رند (1 : تراش چوب که باریک و سپید از رنده زدن فرود آید و رنده زدن بر # چوب. ~~رمید 14) :یعنی برفت و گریخت. ~~رامشگر : مطرب را گویند(19]. ~~2) ب یفت ما. بن بداشد [3) ب بود (4 ب ایه مقدیم الفها راندارد اه اة تلرد لع الذ مسی ا1الة نلرد ل1 ~~آ: ندارد. [9]آ: ازیرکی. [10] ا: تدارد. [11] آ: ندارد [12]آ: ندارد. [13] ب: ندارد. [14] ب: امثال. [15] آ: «و رود و ~~سرود» راندارد. [16] آ: ندارد. [17] آ: ندارد [18] ب: «یا بندی» را ندارد 197]آ: «راکویند» راندارد. ~~1. نک: «رشنواد» در زفان گویا وفرهنکهای دیگر. 2. مصحف «زوار» است (معین، ص 967). PageV01P306 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0216.png) ~~راهوار ورهوار :اسب وشتر(1) رونده وبسیاررو(2) وتیزرو(2) وراسترو(2. ~~رستگار (5] رهاننده و رهاشده و خلاصیافته (16 ~~رهدار : راهزن وراهنشین (7] و نگاهبان راه 8). ~~راویز اشترغاز وآن گیاهی است که شتران خورند(2 و از بیخ او آچار کنند[10). ~~ریماز :جامه. ~~ریژ مراد و هوا و کام(1 ورخت و ریسمان1 و قیل بازای (10 عربی ویای«12 # پارسی است(14]. ~~راز سر نهان(15) و پوشیده و سخن پنهانداشته(16) و بنا که عمارت کند و نام # شهری177). ~~رز انگور و درخت انگور187) و رنگ کننده 2197. ~~رسن باز طایفهایاند از بازیگران که بر رسن روان شوند و آن را گداغازیان نیز # گویند 21) که هندوی بیدنی [؟]2 ms094 گویند [2). ~~رنگرز : رنگریز 22) که عرب آن را صباغ گویند(222. ~~رستخیز و رستاخیز(22) : روز (15) قیامت ورستن وخاستن [26]. ~~ریز219] : ریزه وریز شده. PageV01P307 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0217.png) ~~رس گلوبند زنان و رسنده و پخته (1). ~~رویناس گیاهی است سرخ که بدان جامه رنگ کنند و آن را روین نیز گویند و # عرب بقم خوانند و هندوی مجیته (12 گویند (2). ~~رؤشناس : آشنای خلق ووجیه. ~~رؤس1) : نام ولایتی است. # ش ~~رخش : قوس الله (5] وقوس وقزح () قوس مطلق() ومانند وعکس وروشنی. ~~رخش : نام اسب رستم و مطلق اسب تیزرو18. ~~رش بازوول9) مسافت میان دو دست[10] چون فراز کنی217 و به تازی آن را[12) # باع12) گویند(14) یعنی آگوش فراز کرده(15] و سرشک باران2 خردقطره و # جامه است16) و هژدهم روز از ماه نیز[17). ~~راش : انبار غله. ~~روش : خوی ورفتار ورسم 18) وطریق وطور. ~~رامش : شادی(19) و طرب وسرود. # ف (20) ~~تدلرد (ا بجیت اماب ولو حدریبه کر یدنة را ندارد (ل ندلرد اه ) به مدلرد [وال ندارد 9 ب تدلرده ~~[8] آ: ندارد، ب: تعریف به این صورت آمده است: «اسب تیزرو و نام اسب رستم». [9] آ: ندارد. [10] ب: «درازی دو ~~دست». [11] ب: کنتد. [12] آ: «آن را» را ندارد. [13] آ: باغ0 [14]: ب: خوانند. [15] آ: ندارد. [16] آ: «جامه است» را ~~ندارد [17]ا: ندارد. 187] آ: ندارد. [19] آ: شهری (نک: زفان کویا. [20] ب: بعد از فصل «ش» اول فصل «حرف ~~الغین» آمله است. [21] آ: جاء بتیری؛ ب: جای بتری. ~~1. نک: «بقم» در همین فرهنگ. 2. «رش» به معنی «سرشک باران» عربی است. ~~نک: «انکلان» در همین فرهنک. PageV01P308 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0218.png) ~~برنده به حضرت عزت و نام مقامی است(1) بالای نه فلک (2) و بساط و # بالش وسبزهزار (3) ومرغزار 2). ~~: آنچه در دیوار عمارت بیرونداشت برای نشست مردم راست کنند و این # در عمارت خراسان است (5]. ~~دامن کوه به جانب صحرا و بن کوه16 و زمین کشت ودشت و صحرا(). ~~: همان آروغ است. ~~کسی 18 که از تندی(9] و خشم آلودگی با خود به آهستگی سخن به نرم # نرم (10) بگوید(11) گویند ms095 فلان میرکد «12 یا گویند فلان «12) رک است. ~~: دنبهآ سرزن 15) و کاسه که آن را(15) به تازی جفه2 خواند. ~~به فتح زای پارسی 16) و به ضم نیز (1) شخیدن3 واز جایی (8) فرود # خزیدن و گناه کردن ولغزیدن 117). ~~: ریم وژولیدگی 21]. ~~غیرت و حسد و نام(2) کرمی است که به تازی(2) آن را2] صواب3 خوانند. ~~کودک و نام مردی 26]5 PageV01P309 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0219.png) ~~سخنی است به جای ویحک، به یای پارسی نیز آمده است. ~~راوک : شراب انگوری () خالص (2) و صاف کرده (7) که (5) بید (6) سوخته در ~~خم اندازند؛ آنچه در او کدورت باشد هم در ته خم نشیند و صاف بالا # برآید 17] وآن را راوق (1) نیز گویند. ~~[97... : نادرست و باریک و کهنه شده. ~~رجک (10) : آروغ و بعضی به کاف پارسی گویند. # مع الکاف الفارسی ~~رنگ بز کوهی و سرخ گونه و مکر و خیانت و عیب(11) و شرمندگی و # اندکمایه خشم با خجالت به هم و حیات و خوشی و فایده و روش و # سیرت و شیرینی کار و گونه و گوزن و آهو و آنچه در دشت(12] باشد و # گاودشتی1) و جلاجل وقیل به زای معجمه جلاجل2 است (12). ~~رجگ (5] : آروغ و به کاف عربی نیز آمده است. PageV01P310 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0220.png) ~~رزم فرمانبر(1) و نرم گردن و نام غازیای () است(2) از زمین هند و بیست # ویکم روز از ماه.1 ~~:جنگ و جنگ جای «2].2 ~~آهسته و فرمان بردار و راضی و مطیع و نرمدل (5). ~~رسام (6) آهنگر استاد و کاونده که در نقاشی بود(). ~~ره انجام اسب واشتر تیزرو(8) و جزآن 0]. ~~رستم : نام پهلوان مشهور و او (1) پسر دستان بن (11) سام بود و روستم به # زیادت واو پارسی نیز آمده است121). ~~رمهآ گوسپندان و گاوان 122] و جز آن (17] ورمیدن (15). ~~ریم1 :شوخ اندام وجامه. ~~دوغ ستبر مانند پینو1] و پنیر نیز 18]. ~~آن سیم که پیش از مزد به مزدوران دهند و امروز آن را بیعانه و پیمانه3 و # تقدمه (19] گویند. PageV01P311 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0221.png) ~~روین : رویناس(1؛ گیاهی است سرخ (2) که ms096 بدان جامه و ابریشم (3) لعل (14 # کنند و هندوی آن را منجته (5]1 گویند. ~~راسن گیاهی است دشتی (2] و گویند سبزه که در 7) میان پیاز و سیر کارند (8) # وقیل پیاز خودرو(9) دشتی. ~~روان : به ضم وفتح راء جان[10). ~~رستن : گزیدن و گزیدگی217 ورهایی127] ~~رستن(12 برآمدن گیاه و سبزه و موی و جزآن. ~~ران : درخت انگزد و انگزد را نیزران «12] گویند و ران ماده3 نیز گویند [15). ~~رائین نوعی از سلاح پوشیدنی است(6) که مبارزان بر هر دو ران پوشند و # عوام(17) آن را راک (8 [؟] گویند 147). ~~رشن] آن حسد که محب بر محبوب برد و غیرت و رشک. ~~رهین : گروگان. ~~رفبان : نگاهبان و زاهد و مجاور و خادم بتخانه و کلیسای نصرانی. ~~رؤبین : آنچه(2) از روی ساخته باشند و از (2) جسد5 و برنج (22) و هفت جوش # نیز (2). ~~راستین راست وبرحق(24) و سزاوار و تحقیق (25). ~~روبین تن( اسفندیار بن گشتاسب. ~~رمیدن نفرت گرفتن و گریختن و رفتن271) و بیهوش شدن. PageV01P312 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0222.png) # 309 ~~ریمن بیفرمان17 و سرکش و جادوی(2) و به یای عربی نیزا2] آمده است(2]. ~~رنگروان (5) آن ریگ نقرهگون که مانند آب() روان است و در آن سکونت هیچ # جانوری نیست و هر چشمه77) که از آن ریگ میزاید آب() بالاتر و # سیماب فرود میباشد؛ هرکه آن آب میخورد7] بمیرد و قیل ریگی است # تافته و گرم در بیابانی عفن که مردم را از غایت عفونت هلاک میکند و # آن از غایت جوش زمین روان است2107. ~~رخشان «1] : نیک روشن و رخشنده. ~~رزین (12 : استواررای. ~~رؤشنان : کواکب. ~~رهنمون (2 راهنما(17) وآموزندة علم وهنر (15. ~~راستان : صدیقان وانبیا و اولیا(16). ~~رهزن : مطرب. ~~رخان [17) هر دورخساره. ~~رهروان 187 سالکان. # : بازی و مکر وحیله197] و بیهودگی. # : نام خزندهای است که دشمن مار است و هندو آن رال(2) نول1 گویند(12. # کثرت از آمد و(22) شد خلق و بانگ نقیبان وقت سواری که پیش پادشاه # زنند[22). # نادان وابله 24) و احمق. PageV01P313 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0223.png) ~~رؤمه موی زهار و به واو ms097 پارسی نیز خوانند(1). ~~رنکاسه خارپشت که به تازی آن را قنفذ گویند(2) و به شین معجمه هم گویند(3). ~~رنشیده(] ریشهآ دستار که چشمه چشمه(5) کنند یعنی کبود و سبز6] و سپید [سازند].1 ~~رافه گیاهی است کوهی همچو سیر که بریان کنند و77 بخورند. ~~رنذه (4 : با 97] ذال معجمه کودک2 و هرچه در نهایت خردی بود و(10) ریزه با (1) # یای پارسی و به (12) زای(12] معجمه نیز آمده است.3 ~~رفوشه16 : برچیدن پی و گیاه4 وسبخن5 ~~رنبه آلتی دراز 15] که بدان زمین کاوند6 و موی زهار. ~~رده صف وفوج وبرج.7 ~~رنده گیاهی است بهاری و دستافزار درودگران نیز که بدان چوب هموار کنند. ~~رشاشه قطرة باران باریک و افشاندن قطرات آب(16]. ~~رؤمیه] نام شهری بناکردهآ نوشیروان. ~~روده 7) سرگین دان حیوانات و تارهای چنگ و رباب و زه کمان. ~~ره سیرت و پارسایی و گرایش به نیکی و از اینجاست که زاهد ترسایان را # رهبان گویند.8 PageV01P314 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0224.png) ~~ره 17] سرود و پردة سرود و روش و طریق نیک و کرت و بار چنانک گویند # دگر ره یعنی دگر بار. ~~راوماده (2] به فتح و کسر واو(3 انگزد. ~~راه نام نوا41) و نام پردة سرود. ~~رشهاو رشهه (225 قطرة باران باریک. ~~رکوه به فتح و کسرراء ابریق و مطهره و پارة جامه(22. ~~روان خواه گدایی که از درها بجوید. ~~رده با زای پارسی و عربی آن رسن که به یک سر او به جایی بسته باشند و # سر دوم به جایی دیگر بندند و بر آن جامه و جز آن اندازند و آن را آونگ # نیز گویند و هندوی بلگنی3 گویند11). ~~رهزده آزرده راه و کوفته و ماندهشده. ~~رؤدابه 47] نام مادر رستم که دختر مهراب والی (9] کابل بود و عاشق زال شده بود. ~~رمه اجتماع(1 گاوان7 و گوسپندان و نخجیر و حیوانات دیگر و گله7) و # ثریا وبزغاله را نیز گویند. ~~رحبه : نام محلتی است (13] در بغداد. ~~رزمه جنگ و جای جنگ4 و بقچهآ جامه و ms098 پشتواره. ~~رقیه5 افسون وعزیمت121] و سحر. ~~رکاسه (15] : روباه ترکی. # گندنا و آن سبزی است که در پیاز کارند 161]. PageV01P315 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0225.png) # : رودگانی و دوال. ~~ریوخه (1) : خوشی 2) وذوق وجماع.1 ~~رفیده ضمان.2 ~~رسیده(2] : پخته وبالغشده. ~~رمیده () نفرت گرفته و گریخته و رفته و وحشت گرفته. ~~رسته (5] : از زمین برآمده. ~~رسته 67] : رهاشده ونجاتیافته. ~~روی : مس با قلعی آمیخته که از آن طاسک و امثال آن بسازند و عرب آن را # صفر خوانند و8] هندوی بهنکار 9)2 گویند. ~~رؤسهی قحبگی را گویند وزن قحبه (210. ~~رؤباه ترکی1 : خارپشت. ~~رمانی[2 یاقوت به رنگ دانهآ انار و گرد. # : نام شهری است. ~~رهی بنده وناله4 ورهایی. ~~رکوی پارة جامه کهنه و پوسیده (10) و ریزیده و چادر یک تخته. ~~روسی نسبت به (18) روس و جامهای(1] است سرخ. ~~راهوی و رهایی11) هردو») نام پردة سرود است1). ~~راهوی ورهای1 ~~رؤشنی : آهن گوهرداره و خلاصه (20) و جلا وضیا (2). PageV01P316 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0226.png) ~~رستی : نان وحلوا نیز«]. ~~رسمی خدمتکاران مقرب. ~~رشتی : خاکروب. ~~روستای دهقان و مسلمانی(2) که در دیه ماند (3. ~~رهایی (2) خلاص و نجات از بند (5). ~~رستگاری : نیز خلاص (6]. ~~رازی آن که از شهر () ری باشد. ~~رامشی :مطرب. ~~روای رونق وروانی ونفاذ (18 وعدل. ~~راه خسروانی : نام نوایی(9) است(1) خسروانی(1) وضع باربد(12. ~~روبه بازی : مکر و حیله و نیرنگ ودغا127 وفریب. ~~روکایی [؟] غلیواز. ~~رؤی پیش وسبب وجهت171]. ~~رودگانی (15] : روده. # : نان خورشی است لطیف. # : مانند زاهد. # نام دختر حیره18 که در غایت حسن بود و چند سال ملک رانده بود(15). # نام تفسیر زند و زند کتابی است در آتش پرستی10. # نام دختر پادشاه عرب که آن[2) را خدیمه121آ ابرش خواندندی و او # عاقلهآ روزگار(22] بوده است. PageV01P317 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0227.png) ~~: سیاهی که بدان بنویسد«2 و به ضم زاء (2] نیز گویند (8). ~~چشمهآ آب(6] و قعر و عمق و بن آب() و نیز آبی باشد که از سنگی یا از # چشمه(8 یا از97] زمینی پیدا آید اندک یا بسیار101] چنان که هرگز نایستد. ~~: آب زر حل کرده و(1) شراب سرخ12) و ms099 زعفرانی. ~~آن آب که در او137] زهر تعبیه کرده باشد16) و بدان تیغ و پیکان(15) را # آبدار کنند و آن آب که بدان گردهآ پنیر بندند. ~~زفت : بخیل وگرفته روی وقیرا16).1 ~~زفت فربه و ستبر و پر و تناور و مزة تیز چنان که پلپل دراز(1). ~~زهشت دم که به تازی آن را18) نفس خوانند و بعضی17) به کسر هاء نیزل2) # گویند(2). ~~زمخت چیزی(22) درشت و سخت و گره بسته. ~~ززدشت(22) و ززتشت و زراتشت و زرادشت و ززدهشت«11: هر پنج لغت نام مردی حکیم (2) و # ساحر که دین مغی پیداکردهآ او(26) است و او در آتش پرستی کتابهایی217) # تصنیف کرده است چون28) زند و پازند و زندستا و استا و امثال آن و او # به دروغ دعوی خدایی217] و پیغامبری میکرد[3). PageV01P318 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0228.png) # تسبیحی که به زر و ابریشم آمیخته بافته باشد (1) و آن را () ززبافت نیز # گویند. ~~زادخوست : پیر سال خورده. # :قیر وقطران. ~~زنج : شطرنجی.1 ~~زمنج (2) : پرندهای(5) است سیاه از غلیواز بزرگ [ترا و درنده و بعضی آن ر(2 زنج # خوانند. ~~زونج جگرآکده که عرب آن را(7) عصیب خوانندل5] و روده9) و بعضی به رای # مهمله گویند [10] و بعضی به جای نون یاء خوانند.2 ~~زیچ :لاغ وسخروراه نفس ورشتهآ بنا و کتاب استخراج منجمان10]. ~~زاج زاگ که هندوی آن را (12) پهتکری (12)3 گویند. ~~زج :تیر پرتاب. ~~زنخ ~~( بن باقد (12ا لن وا2 ر اندلرد ال تدلوده (4 بب ذلنج (8ا: بونلص اوالذ دان راه وانشلاد 110: الن واه را ~~ندارد. [8] ب: گویند. [9]آ: زوده. [10] ب: گفتهاند. [11] ب: «و کتاب استخراج منجمان» را ندارد [12]ا: «آن را» را ~~ندارد. [13] آ: بهنکری. [14]ا: ندارد. [15]آ: دقت. ~~1. «زنج» به معنی شطرنجی در فرمنکها نیامده است. شاید در این میان مدخلهای افتاده باشد (نک: «زیلو»، «زیلوچه»، ~~ز یلوج» به معنی گلیم شطر نجی در لغت نامه). ~~2. پازویج» مصحف است، درصورتی که از نظر آوای مبدل «زونج» نباشد در بعضی از نسخههای لغت فرس ms100 ضبط شده ~~است (صادقی 10، ص 77). (eieey azraa, ceemieel nioaied gisb ل لذلان3 PageV01P319 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0229.png) # : آنچه مثل آمله1 بر روی و اندام مردم پدید آید و آن را عرب(1) ثولول # خوانند و هندوی مسا2 گویند2) و آواز حزین37) و بانگ زاری و آواز(4) # چنگ و رباب و ساز و اندازه.3 # : گوشتپارهای که بر تن مردم بلند برآید و آواز حزین و بانگ زاری و قیل # به زای عربی آواز حزین و بانگ زاری. ~~زند : نام کتاب مغان است در آتش پرستی(2) تصنیف زرتشت(1) حکیم و قیل # صحف ابراهیم3 را گویند و چقمق یعنی آتش زنه287 را نیز97) گویند. ~~زوهمند : کشت بالیده و افزوده و به واو پارسی هم گویند101) و قیل به واو پارسی # خداوند زور وتوانا وقیل زهمند17] به غیر واو زورمند و توانا و باقوت(12). ~~زغنده : بانگ سخت وبرجستن. ~~زامیاد بیست وهشتم روز از ماه. ~~زریوند (13 : نام ملکزادة مازندران که گیلی بود و بعضی به یای پارسی خوانند147). ~~زرود نام مقامی است بیآب در بیابان به(1) راه کعبه. ~~زاد فرزند و تولدا16) وزاده و زادن و آزاد و سنجی [؟]. ~~زراوند : نام 11) گیاهی است (18) تلخ. PageV01P320 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0230.png) ~~زژرد(11 :بسیار خوردن. ~~زند (2] : مهیب و عظم و کهنه و نام جوی است در ملک عجم و پاره را گویند. ~~ژندزند (3) : پارهپاره. ~~ژندرود نام جویی است که نزدیک صفاهان است2] یعنی همان ژند است(5. ~~زرنباد (6 نام (2] دارویی است خوشبوی8) که هندوی آن را() کچور2 گویند. ~~زیاد نوعی از منسوبهآ نردبازی11] است(1) که هر نقش که در کعبتین افتد[1] # در وقت باختن(13) یکی از آن12) زیادت بازند و نام مردی بد(15 که زن # زید را بر زنا تسلیم کرده بود(6). ~~خدمتکاران بندیان17) و زندانیان و قیل خدمتکاران از آن بندیان که تعهد # و خدمت بندیان کنند8) و به بعضی19) ضم زاء هم(2) گویند و بیمار # نیز[21).3 ~~زنبل و آن مربعی است به(2) دو بازو که بدان خاک و گل و سرگین # کشند ms101 و گل کش خشتپزان[22) که2] آن را منقل(25)2 گویند(16 و # انگشتدان را نیز گویند و نوعی از آلات جنگ. PageV01P321 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0231.png) ~~زاور : زنده [ونیز]() زهره را گویند وسیاه ~~زرنر : گیاهی است زرد که بدان جامه زرد کنند و آن را [اسپرک] (2) گویند (13. ~~زنخیرا تختهآ سپار3 که بدان زمین زراعت راست کنند و اهل هند آن را پروتهه3 # گویند و به فتح زاء نیز خوانند و در بعضی نسخه به جای خاء جیم # نبشته است. ~~زکفر1 : شکیبایی.2 ~~ازبان بر(8) : عطا و جواب که مدعی را مستور شگفت آرد. ~~زمهریر : سرمای سخت. ~~زییر : نام یار رسول الله(6) علیه السلام(11 ~~زاغر : حوصلهآ مرغ وگویند سنگدانه است و غین مضموم و زای پارسی هم # آمده است. ~~زاستر : جدا و دورترویک سو. ~~زبر(8 : یاد وبالا. ~~زال زر : نام پدر رستم. ~~ازبونگیر :عاجز وضعیفکش. ~~زغیر : تخم کتان. ~~زیگر : کسی که(9) باد اندر دهن افکند و دیگری سر انگشتان بر هر دو کلهآ او # زند تا باد به آواز از دهن او[10] بیرون رود. PageV01P322 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0232.png) ~~زغار : نعره و فریاد وبانگ حزین. ~~زینهار امان و اکنون و این زمان و تعجیل و زنهار به غیریاء(1) نیز آمده است(). ~~ژکور دزد و گرفته [روی]1 وزفت و بخیل. ~~زرور : سرمهآ چشم و گرفتهروی و دزد2 و به زای پارسی نیز آمده است و به واو # پارسی هم آمده است. # : نام تار رباب و آواز نرم. ~~زار جای و گریه و اندوه و ناله و سبزه و درختان(2). ~~زمح بلور زاگ سپید که هندوی پهتکری3 گویند(2]. ~~زواغار : نام مغی(5) است.4 ~~زنگار نوعی از رنگ سبز و زنگ آهنی(16 و روشنی ماهتاب.5 # هر سبزه که بی مزه باشد و بیبهره7 و بیهوده6 را نیز گویند و رستنی # بشکال47]. ~~(1) ب: «به غیر یاء»ا را ندارد ] ب: کویند [13ا: «سبزه ر درختان » واندارد (4] ب : خواشد [5]ا: نوشته نشده استه ~~[6] ب: آهن. [7] آ: بی مهره. [8] ب: پشکال. [9] ب: زاؤش. [10]آ: «و... گویند» را ندارد. PageV01P323 ![image ms102 file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0233.png) ~~زردکوش : حاسد و بدخواه و دزد«1. ~~زوش(1] : تند و گرفتهروی و برنجیده1 و زودخشم(2) و سختطبع و به واو # پارسی نیز گویند. ~~زرئ کفش(8 نوعی از کفشهای شاهانه که از زر و دیبا سازند و جز پادشاه نپوشد. # بوریاباف و بوریای نخ23 و به لغتی به یای عربی هم آمده است و به فتح # زاء نیز خواند6). ~~ززف3 : عمق وغور عظیم که دور اندر بود چون مغاک و چاه() و معنی باریک. ~~زندباف وزندواف : عندلیب وبلبل وقیل به زای پارسی است8]. ~~زغنک4 : هکک 17که عرب فواق خوانند. ~~زنک قطرة باران و بعضی به زای پارسی خوانند. ~~زاک کسیس5 که هندوی پهتکری6 خوانند. PageV01P324 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0234.png) ~~به ضم زاء زرچوبه1] و گلهآ اسب و درختی است کوهی که بار نیارد و # هیزم را شاید و سخت چوب باشد و آتش او بسیار روز بماند و قیل به # فتح زاء(2) خردل1 و درخت کوهی و زرچوبه و به ضم زاء گلهآ اسبان137. ~~خردل2 که هندوی رایی3 گویند. ~~پیخال چشم که از بخار چشم خیزد و روشنی ماهتاب و جز آن و # شراب و گویند آبی چون زنگ است و جلاجل زنگلی و زنگار آهن و # نای حبشی(8] یعنی نفیری و نام ولایتی که زنگبار خوانند و گویند(2) به # زای پارسی جلاجل4 است. ~~: هکک که عرب (4) فواق خوانند و بعضی به کاف عربی8] مجزوم و ~~سکون غین گویند زغنک. ~~: زمین ریگناک و به غیر کاف زراغن نیزگویند. ~~: قطرة باران.5 ~~انگشت سوخته که به تازی فحم خوانند (29 و به زای پارسی نیز گویند و ~~گفتهاند که لفظ زکال به زبان ارمنی (610 است و به جای زاء نون و به ~~کاف پارسی نیز خوانند. ~~راز که به تازی بنا خوانند. PageV01P325 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0235.png) ~~زنبل : آلت جنگ است و نیز مربعی است با دو بازو و گلیمی و مشکی از دو # سر چوب در او بسته و بدان خاک و گل کشند1] و گلکش0) # خشتپزان ms103 که عرب آن را منقل1 خوانند و رفتن یکی در پیش و یکی در # پس(1) است) و آن را زنبر نیز گویند. ~~زاخل : درخت اک.2 ~~زنبیل خرقه و خریطه که درویشان گدایی دارند و در او هر چیز اندازند. ~~زال :پیر کهنه ونام پدر رستم. ~~زاؤل و زایبل(5) : نام شهری است و اصلی است. ~~زلازل زنگله که آن را جلاجل3 نیزگویند و جنبیدن و زلزله. ~~زعلول (14 : بچگان. ~~زغدل4 : مثله. # بج بود چنانک وقت سخن کردن گوشت دهن او از 1) درون بیرون رود # واندرون دهن نیز. ~~رنروبم4 نام تارهای رباب. ~~زقوم : نام پادشاه عراق5 ونام بادیهای است.6 PageV01P326 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0236.png) ~~زاولستان و زابلستان] : نام ولایت رستم. ~~زدودن روشن کردن و زنگ دور کردن از آهن. ~~زبین : آنکه پشت(2) پای زنند و قیل زنبن1 به تقدیم یاء (3). ~~ازکان از خود رمیده و کسی که در خود همیدید2 وقیل به ضم زاء. ~~زیبان :زیبا وخوب. ~~زیرقان (4] کواکب زهره و قمر. ~~زبون شتر لگدزن مر دوشنده را و راغب و خریدار و گرفتار و اسیر(8] و عاجز # و مقید وقیل (2) زیردست(7) وبی چاره. ~~ززفین زنجیر آهنی باشد که بر درها زنند 8] و حلقه در او افکنند17]. ~~زرهکران(10] نام شهری است و قیل به کاف پارسی است. ~~زنگه شاوران «1) # نگه شاوران(1) نام پهلوانی است بزرگ«212. ~~زرافین : زنجیر راگویند. ~~زؤزن :نام ولایتی است. ~~زمن روزگار وزمان حال. ~~زمن جایمانده و دوال پای و اهل زمین. ~~زاقدان زهدان که به تازی رحم خوانند. ~~زغن : غلیواز. ~~زراغن زمین ریگنای [13]. ~~زهدان : رحم عورت خواند «1 که نطفه در آن قرار می کیرد(25. ~~زوبین سلاحی است 61] باستانی مثل سل [17]2 هندوی. PageV01P327 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0237.png) ~~تهدید و تهدد باشد و ترسانیدن. ~~تند و خشم آلوده چون شیر و امثال آن و والان1 بزرگ و خرد. ~~حاسدان و بدگویان. ~~بندیخانه و محبس والله اعلم(1. ~~: گیاهی است مشهور و قیل صمغی است که به تازی عنزرؤت خوانند و # بر آن زر حل کنند 2) و ms104 به فتح جیم نیز گویند. ~~دیوچهآ آبی که بدان خون کشند و بعضی به سکون رای21) مهمله خوانند. ~~: گل تر و خشک وقیل به ضم زاء و واو پارسی آمده است. ~~: پیر کهن سال. ~~: شطرنجی و زیلوچه(2]. ~~: میوهای است. ~~زیوده گندنا و آن سیر است که میان پیاز کارند و به فتح زاء نیز آمده است. ~~زله : کرمی است که در گرمابهها باشد و به شب فریاد کند و آن را خنیاگر(24 # خوانند و آنچه پس خورده گدایان از کندوری برگیرند و این به تشدید است. ~~زکاشه2 : خارپشت و به زای پارسی نیز گویند. ~~زموده : نگار ونقش. ~~زغوته 7 فاشورهآ ریسمان که زنان بر دوک مثل بیضه سازند. ~~ازکاره گران ولجوج یعنی ستیهنده[10) و بعضی با زای پارسی مضموم گویند. PageV01P328 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0238.png) ~~نام زن امیرالمؤمنین هارونالرشید خلیفهآ بغداد و او بهغایت پارسا و ~~عاقله بود. ~~سنگچه و مشک باد دردمیده برای آشنا کردن در آب و سناهی71 که در ~~او شراب اندازند2 و قطرهای باشد که بامداد از خنکی بر سبزهها نشیند. ~~تختبند و آن یک پارهآ آهنی است که بر گردن و پای زندانیان زنند «1] و ~~زولانه به واو پارسی نیز آمده است و بعضی گویند که بند آهنی با دو ~~حلقه گرد پای زندانیان کنند (2) و آن را هندوی بیری21 گویند. ~~جرس خرد یعنی جلاجل که هندوی کهونکهر4 گویند و به غیر هاء ~~زنگل نیز آمده است [12. ~~زاری کردن. ~~دام و قج 10) ول4) بهیمی که ) زرد و سپید گردن دراز باشد و بر او مردم ~~سوار شدن[10] نتواند و((11 اگر سوار شود درحال پس بیفتد و ~~فرش گستردنی و نوعی از جامهآ رنگین و قیل به تشدید رای مهمله جامهآ ~~رنگین منقش گستردنی (17].5 ~~طعامی که عرب (12) فرزره6 خوانند و غنده آرد خمیرکرده که برای نان ~~پختن14] سازند و به ضم زاء (15) نیز آمده است. PageV01P329 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0239.png) ~~زخاره : شاخ درخت. ~~زدوده زنگ دورکرده و روشن کرده(2). ~~زؤلیده [به] ms105 یکدیگر آمیخته و به دست مالیده و گردآلوده. ~~زهازه :تنگ تنگ و برابر و نیک نیک و از هر سویی زهی گفتن.1 # پاداش نیکی و آفرین و ستایش و کرانهآ هر چیزی و به معنی شاد باش و # خوش باش نیز. ~~زیوخه : خوش(3) و ذوق جماع و به واو پارسی نیز آمده است و بعضی به رای # مهمله گویند. ~~زواره[12 : نام پهلوانی است. ~~ژنده کهنه گشته و ستبر و عظیم و مهیب و بزرگ و دلق (5] با مویهای آویزان # که درویشان پوشند. ~~زرکازه3 گل غونه که سرخی و سپیده بر روی عروسان مالند. ~~زغاره : نعره وفریاد4 ونان گاورس و قیل ژغاره به زای معجمه نان گاورسین(2. ~~ززوه (57 : سر کوه و بلندی و اوج و تارک کوه و جز آن و بعضی به زای پارسی # گویند. ~~زراچه مردی زنگی مبارز. PageV01P330 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0240.png) ~~زندتیجی جامهای است مثل آبافت. ~~زارقی [؟] : نام میوهای است. ~~زبان طؤطی نام گیاهی است.1 ~~زورقی :کلاه. ~~زیانی2 موکلان دوزخ که عذاب کنند. ~~زاری : گریه با نوحه. ~~زای : زاینده. ~~زدای روشن کننده وصیقل کننده. # خراج و گزیده و باج و خالص و ریزهآ زر و سونش هر چیزی. # اندیشه و خیال ناصواب و خلل دماغ وجنونت() عشق و محبت ومایهآ # خشکی طبع و علتی از خون فاسد وتب و اخلاط سوخته و # خریدوفروخت ودیوانه. # نان خورشی(2) با گوشت که از سرکه و نبات و میوه خشک میپزند و آن # را سرکه ابا نیز گویند. # آلت کرا3 یعنی آلت حجام و نام موضعی است در راه خانهآ 11) کعبه و # نام عمهآ شیرین[]؛ او را مهین بانو گفتندی2.161 PageV01P331 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0241.png) ~~سکؤبا : زاهد و(1) عالم ترسایان و نام دیری است ترسایان را1 ~~سارا : خالص و نام زن مهتر ابراهیم علیه السلام و نوعی از عنبر خالص. ~~سکارا2 : چنگل خون مالیده. ~~سینا سوراخ کننده(2)2 و نام کوه طور ولقب مردی حکیم. ~~ستا ستایش و ستاینده و نام ساز مطرب21) مثل رباب با سه ms106 تار. ~~سروبا بخاسته 6] و [از] کدیه(5) برونآمده. ~~سیبا (212 : شراب صاف انگوری. ~~سوئدا1] : نقطهآ دل و آن میانهآ دل است که عشق و محبت آنجا قرار گیرد. ~~سوفرا (5)5 : نام وزیر قبادل9]. ~~سلاء نام نوای گریستن و آواز دردادن. ~~سبا : نام شهر بلقیس. # : گیاهی است مثل پودنه که دایگان عورات حامله را به جهت اسقاط # حمل دهند و برای دفع جادوی و سحر نیز به کار آید و هر عورتی که آن # را با کافور بخورد عقیم گردد. # پوستین جانور سیاه و آن نرم و گرم و گران مایه است و آن را ملوک # پوشند ونام ولایتی است7 ونوعی از رنگهای اسب. PageV01P332 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0242.png) ~~سقلاب(1] نام ولایتی است در ملک بالا1 جانب شمال. ~~سهراب(2) : نام پسر رستم. ~~سراب زمین شورستان(3) سپید که از دور مثل آب نماید و نباشد. ~~سرخاب سپیدی و سرخی که بر روی عروسی(2) بمالند(5) و آن را گل گونه نیز # گویند (6) و شراب سرخ و جانوری است() آبی. ~~سرداب آن خانه که مخصوص برای سرد کردن آب سازند و آن را سردابه نیز # گویند وخانهآ تابستانی و آب سرد. ~~سیب سرگشته و نام میوهای (8) است. ~~سزکؤب منازع زیردست وغالب. ~~سلب پوشش و لباس و گویند پوشش و سلاح غازیان و هر نوعی9] جامهآ # پوشیدنی. ~~سهل عرب نام مردی که آن را سهل تستری گویند.2 ~~سیماب(1] : زیبق. ~~سپست : سبزهای که تنه ندارد و گیاهی است که به تازی رطب خواند و بعضی # به کسر باء خوانند. ~~سبست [11] بوی ناخوش و پلید و به بای پارسی نیز خوانند. ~~سؤمنات نام ولایتی است و(12 بتخانهای است در زمین گجرات. ~~سمؤت فتراک زین و آن حلقه و دوال است که بدان هر چیزی بندند. ~~سویست غفلت وناآگاهی. PageV01P333 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0243.png) ~~سوغات : راهآوردة مسافر برای دوستان و فرزندان به طریق یادگار که از سفر چیزی # بیارد. ~~سقزلات : جامهآ پشمینهآ فرنگی. ~~سفت : کتف ودوش. ~~سزنبشت : حکم ازلی که بر آن قلم رانده شده ms107 است. ~~سزکنشت : قصه وافسانه و ماجرای گذشته. ~~سربست : پوشیده و سرا و مشکلی که گشادن نتوانند و مهرکرده و بسته. ~~سیوخت چیزی را در چیزی در آوردن به زور. ~~سنگپشت : باخه که عرب آن را سلخفات خوانند 0]. ~~سرشت : گرد و خاک و مایهآ طبع و هر چیزی با هم2] آمیخته و ترکرده (3). ~~سین دخت : نام زن مهراب. ~~سرخشت7 : نوعی() سلاح(8) زدنی() است که شیر بدان14 کشند. PageV01P334 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0244.png) ~~سارج1 : شارک. ~~سنخج2 : تنگی نفس و به فتح سین نیز گویند و بعضی به جیم پارسی کویند(1. ~~سفج خربزهآ خرد نارسیده (2) که آن را بشکنند و در آن(2) شراب خورند و به # جیم پارسی هم گویند. ~~سمچ نقب و حفرهآ زده در زمین و کندیده3 چون خانهآ کرده. ~~سپنج پانزده و خانهآ عاریت(2) و خانهآ (8] سبیلی که در او کاروان فرود آیند و # باز از آنجا کوچ کنند و خانهآ سبیلی و این جهان نیز(16. ~~سرای سپنج 276 خانه و سرای سبیل که در او قرار نگیرند و این جهان. ~~سرغوچ سرپوش دختران که هندوی آن را 87 گونچی5 گویند و بعضی به واو # پارسی خوانند. ~~ساج درختی راست قامت است 7] و زیبا که از چوب او عمارت کنند (10]. ~~سنج دو طاس رویین که وقت نوبت زدن و جز آن بر هم زنند و از آن # آواز17) موزون (13) می خیزد (14) و وزن کننده (15) و به معنی امر نیز باشد # یعنی وزن کن. ~~سمج ناخوش وبد وزشت. ~~سجایج (16]6 گردک12] گلین گرد و پهن 2. PageV01P335 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0245.png) ~~ستیخ راستایستاده یعنی چیزی راست به قد و1 چون ستون وقامت و مانند آن. ~~سلخ ل خراشیدن پوست و پوست کشیدن(3) و دور کردن41) و کشتن(5) و خون # ریختن وذبح کردن(6) و ماه نو. ~~سنگلاخ : زمین سنگستان و سخت و سنگ دار() و ناهموار. ~~سخ(4) : خوش وخرم. ~~سرشاخ : آن (8) چوب که بدان بام پوشند و سرهای ایشان(10) بیرون عمارت بود. ~~: شعر ونظم و به ذال معجمه (1) نیز ms108 گویند 125] و سرود به غیر الف (12) # هم 171 گویند (1]. ~~: گیاهی است دراز در (6 میان آب که در پای آشناور آویزد و آن را # هندوی سوال1 گویند و ریسمانی که در بازیها به پای اندازند و به فتح # راء مهمله (17) نیز گویند و بعضی سربد2 به جای نون (18) به باء خوانند. ~~: مرغ ) سنگ خوار(20). ~~خرمن ماه که اهل عرب (21) آن را هاله (22) گویند 23) و آن رسن که در # بازیها به پای آویزند و قیل سابورد3 است (22). ~~: حرام زاده و بچهای (25) که از کوی برگیرند و بپرورند 261) و عرب آن را # لقیط خوانند (27) و نام ولایتی است 28) و نام رودی بزرگ (29) است # که201) در حد خراسان میرود «31]. PageV01P336 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0246.png) ~~: سرمایی(1) سخت تا اگر کسی را سرما () زند گوید(2 سجیده شده است # و گویند روزی سجاید یعنی نیک سرد شود و بعضی به شین معجمه # گویند. ~~نام میوهای است مثل کنار و آن را سنجد جیلان (5) و سنجد مسیلان1 # هم گویند و به تازی عناب خوانند و آن غایت سرد است. ~~تحمل و گوشهنشینی(16 و فروتنی و راه سلوک2 و به معنی بداد و تسلیم # کرد. ~~چیزی زیر پای آورد و پای مال کرد. ~~به معنی زیر پای آرد و پای مال کند. ~~سازی است به شکل نای ترکی که آن را سپید مهره نیز گویند و آن را وقت # جنگ دردمند و آوازی مهیب برآید9] و نام حصاری است(10 در ایران زمین3 # و نام باغی که از همه باغهای ملک بردع بهتر است و بزرگتر1].2 ~~:ساده. ~~: گنه که در اندام سگ چفسد و خون او خورد (1].5 ~~: نوعی از هفده بید که آن را عوام بیت گویند و از آن دسته (1) تازیانه PageV01P337 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0247.png) ~~سایورد(2 : خرمن ماه و بعضی به شین معجمه خوانند و آن صحیح است. ~~سپهبد : سپهسالار(2). ~~ستاوند : صفهآ بلند. ~~سیلاب کند : آبگیر و رود خرد(2) و آنجا که از کثرت سیلاب مغاک افتد. ~~سهل الوندا : نام کوهی (7) است ms109 بلند (5]. ~~سرآمد : بزرگ و سر [شد]2 و آخر وتمام رسیدن. ~~سوش بند : شترگیاه. ~~سکار انگشت افروخته و نیز (21) طعامی است و گویند (2) مالیده.3 ~~سنار زمین که آب او تنگ بود و به گل نزدیک بود 8) و کشتی را بگیرد و آب # اندک که 97) کشتی در آن (1)] نرود. ~~ساسر : کلک قلم ونیز به ضم و به کسر سین است(11). ~~سر کفشی که از پشمینه و مویینه سازند و شارک12»2 و به فتح سین نیز آمده # است(13. ~~سار[17] مانند وجای وشارک. PageV01P338 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0248.png) ~~سمر : مالهٔ‌ 7] خرد آهار. ~~سنگور : بادریسهآ دوک و مرغی است. ~~سپار به ضم و کسر سین چرخ انگورمال و گاوآهن که بدان زمین زراعت پاره # کنند وقیل به ضم سین چرخ انگورمال و به کسر سین گاوآهن. ~~سریر : قوس الله وتخت وکرسی. ~~سغر جانوری است که بر پشت او مانند تیرهاست1) و چون سگ را بیند # اندام خود بجنباند چنان که یک خار از اندام او بجهد و سگ را مجروح # گرداند و آن را هندوی سیهی1 گویند3. # : شش و نیم درمسنگ. ~~سیفور نوعی از دیبای سیاه. ~~سگسار :حریص وطالب دنیا. ~~سمر21] : افسانه ولب.2 ~~سبکسر : شتابکار و متهتک. ~~سنجار نام شهری بناکرده سنجر و نوبتزن و نوبت که وضع سنجر است.3 ~~سزعشر (5] : ده آیت که چون کودک را به دبستان16) مینشانند اول همان ده آیت # می آموزند و خلیفه () نیز و اول تختهآ خاک. ~~سوار ) : دستورنجن. ~~سؤر عروسی و مهمانی ختنه وشادی. ~~سرور بزرگ و سر9] وصاحب. ~~ساغر : پیالهآ شراب. ~~سمندر به فتح و ضم دال و سمندور به فتح و ضم میم موش که پیوسته در آتش # باشد و گویند جانوری آتشی است که منشا او هم از آتش است. PageV01P339 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0249.png) ~~سیسنبر : گیاهی است (1) پازهر که زهر (2) کژدم را دفع کند. ~~سزبهسر (2 و سراسر : ازیک سر (2] تا دوم سر و همه. ~~سفتهگر : آن که مروارید و بسد را از حجریان سوراخ کند. ~~سقنقؤر (5] آن ریگ ماهی ms110 که برای قوت باه خورند. ~~سکجگر دلاور وسختیکش وغردل (1.16 ~~سکنکور : سگپستان. ~~سامؤر2 : سنگ الماس. ~~سدیار زمین پاره کرده برای کشاورزی و قیل به شین معجمه شدیار صحیح # است. ~~سمنار3 نام کوشک و قصر بهرام و نام بنا که کوشک خورنق ساخت7). ~~سدیر4 : کوشک وقصر بهرام. ~~سکار : چنگال. ~~سنقر : شاه طیور و آن پرندهای9] است درنده و بدان شکار کنند و نام غلام # ترک. ~~سمؤر نام موینهای گرانمایه سیاه 11) و نرم و گرم. ~~سقوطر نام شهری است(1) که صبر (12] از آنجا خیزد. ~~سردار خداوند و بزرگ و مهتر و پادشاه و دلیر و سر. # قاصد و پیغام گزار و نوای مرغ.4 PageV01P340 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0250.png) ~~سرز : ماله []. ~~سیز تیر که آن بفرستند(2] و قیل به یای عربی.1 ~~سبزدرسبز : نام نوا. ~~سزافراز گردن کش. ~~ساز آلت مطربان مثل چنگ و رباب ومانند آن و استعداد و نفع و ساز و # اسباب و ساختگی. # عضوی است نزدیک جگر که هندوی تلی2 گویند. ~~سپؤز(3) چیزی را در چیزی به زور درآرنده. ~~ستیز ستیهندگی و مکایده و ستیزنده. ~~سکز3 نام کوهی است در ولایت رستم دستان.3 ~~سریر سرافرازه نام آن حصار که در آن جام و تخت کی خسرو است و قیل نام آن # ولایت است. PageV01P341 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0251.png) ~~سپاس منت و پاکی و پاکیزگی و در استعمال به ضم سین میآید. ~~ساونس آن پنبه آکده که در جنگ از آن سلاح سازند. ~~سپس پستر. ~~سؤس نام (1) درختی است و نام جانوری ابریشم خوار. ~~سزپاس : لخت باشد که آن را عمود و گرز خوانند و قیل به آخر(2) شین معجمه. ~~سقلیس نام شهری() که آبادان کردة سکندر است(2). ~~سندس : دیبای تنگ. ~~سالؤس فریبنده و چربزبان و چاپلوس. ~~سبؤس سبوسهآ خوردنی و بورة1 میده. ~~ساس : کدیه. ~~سؤس : سوسمار و(5) آن (] جانوری است که پیه او به جهت فربهی خورند و # نام جانوری ابریشم خوار274. ~~سلس2 : سیلاب. ~~سندزس : نام مردی3 و چوی گهرباوام که کمانگران از آن روغن کنند ms111 8] و # سندروس به واو نیز آمده است7]. ~~سرؤش :فریشته و نام مهتر(10] جبرئیل علیه السلام و سروشه به زیادت(11) هاء در # آخر نیز گویند. ~~سرؤش : هفدهم روز از ماه است. ~~سبرش : دامنی زنان و بعضی به بای پارسی گویند. ~~سونش : براده وریزه. PageV01P342 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0252.png) ~~عروسک و آن کرمی است به رنگ قطیفهآ لعل در هوای بشکال(1 پیدا # شود(122 و نام پسر کیکاوس (3). ~~دعای نیک و ستودن و آفرین. ~~: گرز ولخت. ~~: معروف. ~~: اندیشه. ~~سماروغ : رستنیای است که تخم ندارد و در جایگاه عفن و نمناک و سایه روید # مانند چتر و آن را چترمار نیز گویند و به زای اول زماروغ نیز گویند. ~~: پوشش گنبد. ~~ستاغ21 شیرآور حیوان و کره نازین کرده. ~~ستیغ2 راستایستاده چون قامت ستون و جز آن. ~~سپریغ خوشهآ انگور سبز که پربار باشد و به فتح سین نیز خوانند. ~~: بوریا.3 ~~سیمرغ علم بزرگ و پرنده است. PageV01P343 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0253.png) ~~سیک1 : زردی کشت. ~~سنک : پارسی ژاله. ~~سؤلک2 : زردی کشت. ~~سارخک3 : پشه«1). ~~سؤتانک نفس بینی و بعضی سؤنانک4 به نونین گویند. ~~سثرنگ : مردم گیاه. ~~سکک[؟] : آواز سرود نای و مسکک و جز آن. ~~سچک : با جیم پارسی مضموم و مفتوح هکک که به تازی فواق خوانند و # گتحشیر یعنی شیر که در دوغ دوشند و به فتح سین نیز گویند. ~~سنکزی (] : بادریسهآ دوک و سنکوک5 به واو نیز خوانند. ~~سرک سپیده(3) و سرخی که آن را غازه گویند. ~~سپنتاک سپیده و به فتح سین نیز گویند. ~~سزک جدری که به تازی حصبه خوانند 1] و به هندوی سیل.6 ~~ستای شاخ نو که از بن (8) درخت و ریاحین روید. ~~سزمامک نام بازیای است که کودکان بازند و آن چنان است که یکی بر پشت # دیگری سوار شود و در محل میعاد ببرد و آنجا فرود آرد 21]. PageV01P344 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0254.png) ~~سرونک : شورش و در بعضی نسخه سزوتک(] و سروتک(11 به جای نون تاء و # واو پارسی آورده است.1 ~~سکسک[3] : اسب میانه رو. ~~سرشک آزاد ms112 درخت و آن درختی است که گلهایش سپید21) بود و لطیف و # کوچک به سرخی گراید(5) و چیزی مانند قطرههای باریک از باران68) و # از آب چشم 77) وشرارهآ آتش. ~~سکلک ناودان که هندوی موری2 گویند سلکک به دو کاف آخر نیز گویند و # قیل به شین معجمه است.3 ~~سباروک و سماروک کبوتر و بعضی به شین معجمه و به واو عربی خوانند. ~~سیلک کرم گندم خوارک (28 و بعضی سیسک هم گویند. ~~سنکی 97]4 مشنگ (1) و نام غلهای است که هندوی کلاو5 خوانند و بعضی به کسر # سین خوانند و در نسخه سنکل6 با جزم لام کرده است. ~~سیسک کرم گندم خوارک«1 و نام غلهای است که آن را مشنگ خوانند. ~~سمک رعنایی و بهتری و بیهنری.7 ~~سؤسک جانوری کوچک که آن را تیهو خوانند. ~~سالوی(12] : راهزن و چاپلوس. ~~سنزنک8 پوستینی [12) است سخت سرخ و بعضی به کاف پارسی معرب خوانند. PageV01P345 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0255.png) ~~سگک1 : گیاهی است که در جامه آویزد و آن را جتجره3 نیز خوانند 0). ~~سراهنگ و سرهنگ : پیشرو لشکر و بزرگ و سرلشکر. ~~ستزگ :خشمناک و تند و بزرگ جته (2) و دلاور و ستیزنده. ~~سنجک3 روغن و چوب باریک که بر آن22) فتیله جنبانند. ~~سنگ : وزن ووقر وگرانی. ~~سؤگ ماتم و گریهآ ماتم و مصیبت(2] و ترک اسباب عیش [پس] از مرگ18 # عزیزان و مژه و موی(6).4 ~~سیخول :روباه ترکی و به واو پارسی نیز گویند و بعضی سیجول5 به جیم گویند. ~~سندل : کفش. ~~سفال استخوان جوز شکسته یعنی هستهآ جوز و فندق و پسته و مانند آن6 و # پرکالهآ آوند گلین و گل پخته. ~~سکال اندیشه و میل7 وکرده و گفتن8 است و اندیشنده و گوینده. PageV01P346 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0256.png) ~~سبل زاندة موی که در چشم پیدا شود یعنی پروال.1 ~~سلسگل2 گیاهی است که در جامه آویزد و بعضی سگک(] و سگل نیزگویند. ~~سنبل گیاهی است مانند موی و خوشبوی که به هندوی چهر22 گویند. ~~سرخیل (3) سرلشکر و بزرگ ms113 خیل و سرگروه. ~~کوهی است در ماوراءالنهر که ابن(2]) مقنع حکیم بر او ماه برآورده (5) # بود و آن ماه را (6] سیام و ماه 11) کاشغر (8] و ماه نخشب و ماه کش نیز # گویند و آن چهار شهر را روشن کردی و مقنع حکیم به دروغ دعوی # پیغامبری کرده بود و آن ماه معجزهآ خود ساخته بود. ~~ریش که بر او سرما زند و بیاماسد (1] و آن ریم که بر سر جراحتگاه # فراهم آید و خون در او پر گردد و استیم 1) به همزه اول نیز گویند. ~~اندک و بعضی به واو پارسی خوانند. ~~خانهای که زیر زمین کنده و راست کرده باشند و نقب و حفره و نام # پهلوانی است(12]. ~~کرمی است که میپرد و قیل جانوری است معروف. ~~نوعی از ساز برزگری[12) است که آن را بتگن گویند و ماهی سیم گون. ~~ترس وحصه وتیر. PageV01P347 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0257.png) ~~سرنشم ~~سرسام خلل دماغ و آماس سر که از گرمی بود و درد(2] کند و روشنایی آفتاب # و ماهتاب و روشنایی آتش دیدن نتواند بلکه بگریزد. # : زر1 ونام جد رستم دستان و نام پسر نوح علیه السلام و مرگ. ~~سموم باد گرم سخت که آدمی را و حیوان را هلاک کند و باد گرم که درختان # را و سبزه را خشک گرداند(4). ~~سجام : آفت سرما که به میوه4) رسد و به شین معجمه صحیح است. ~~ستام ساخت زین از زر ونقره. ~~سزکم به غیر علم کاری کردن. ~~سبپده دم : صبحدم و سرخ رو پری(2.15 ~~سرانجام عاقبت کار. ~~سپزغم(6 : گیاهی است خوشبوی که آن را ریحان گویند و سپرم نیز آمده است. ~~سان مانند ورسم و سنگی که بر آن کارد تیز کنند. ~~سترون نازاینده و به کسر سین هم گویند. ~~ستؤدان1 گورخانه باشد که گبران به گورستان خود سازند تا هرکه بمیرد در آن # خانه دفن کنند و بعضی گویند که مردگان 87] را تابوت کرده آنجا نهند. ~~سفتین : نام ولایتی است از ترکستان ms114 که آنجا مشک و خوبان باشند. ~~سؤزیان : سرمایه وغم خوار. ~~سمان بیست و هفتم روز از هر ماه. PageV01P348 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0258.png) ~~سوین : آبدان سگ. ~~ساوین سبدی که در او پنبه نهند. ~~سرشکوان پرده عروس و کله و حجلهآ عروس و به ضم نیز گویند و قیل به کاف # پارسی و سرشکون به غیر الف هم آمده است. ~~سوسن گلی است(1) سپید اندکی به سرخی زند و برگهای آن مانند زبان است. ~~سامان اندازه وحد و درخورد (2) وقرار پذیرفته. ~~سالیؤن تخم کرفش (3 کوهی. ~~سکزن نوعی از تیر است. ~~سرغین نای ترکی و به فتح و کسر سین نیز گویند. ~~سرؤن آنچه از بالای ران باشد یعنی سرین و شاخ گوزن و گاو و گوسپند) و # شاخ هر دابه و به فتح سین نیز(5) گویند. ~~سمنگان نام شهری در توران زمین. ~~ساتکین (2] پیاله و خمره شراب و به کاف پارسی نیز آمده است. ~~سبدچین باقیات میوه و انگور که در باغ جا به جای مانده بود. ~~سپستان و سک پستان و سنگ پستان : میوه است که از درون او10) لزج(4) است و به هندوی # لسوره1 گویند. ~~سفن پوست ماهی دریا و آن پوستی درشت باشد که بر قبضهآ شمشیر پیچند # و سنگ فسان و سوهان. ~~سفتن تراویدن وسوراخ کردن. ~~سیبوسن2 : اسپغول. ~~سیستن :جستن. ~~سماطین PageV01P349 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0259.png) # : سوراخ کننده وسنان. ~~ستان : سرافراز() و نگونآویخته و باژگونه و قیل روی راست افتاده و # راستافتاده20) و بر پشت غلتیدن و جای. ~~ستازن : مطرب. ~~سگ جان : سخت جان و پردل2 وقویدل. ~~سقزلاطون3 جامهآ پشمینهآ فرنگی گرانمایه. ~~سنبلستان نام اسپغول است ودرون تخم او تلخ است و قیل زهر در میان سنبل # روید4 وسنبل زار. ~~سقلاطؤن : همان سقلاط است. ~~سرپایان خود آهنی و شمله و(2] عمامه. ~~سکیزیدن : برجستن ستور. ~~سپاهان نام شهری است که دجال از آن ولایت (] خیزد. ~~ستردن : دور کردن. ~~ستودن بیان محاسن کسی کردن. ~~سکالئدن اندیشیدن و گفتن. ~~سندان آهنی مربع که بر آن ms115 آهن کوبند گویند(2]. ~~سیاوشان گیاهی است سرخ یعنی بقم. ~~سکاهن1 سرکه که کفشگران از آهن و قند سازند و چرم را بدان سیاه کنند و زنگ # و برادة آهن.5 ~~سختن وسنجیدن : وزن کردن. ~~سیلان : نام ولایتی است. ~~سیحون لب آب گنگ6 وقیل نام جویی بزرگ است. PageV01P350 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0260.png) ~~سپردن راه رفتن و پایمال کردن. ~~سمن گلی است سبید به غایت خوشبوی یعنی چنبیلی1 و بعضی گویند چنپه02. ~~سن سن :یعنی تو تو. ~~سرایئدن [3) سرود گفتن و سخن کردن و در پرده سرود خواندن و نوازدن. ~~سیوختن : در آوردن چیزی در چیزی. ~~سمین 71] : فربه. ~~سیستان : نام ولایتی است. ~~ساسان : نام پسر بهمن. ~~سروستان :نام نوای خسروانی. ~~سیسخان[؟](5)3 پیل را گویند و نام ولایتی است(16 و نام شهری. ~~سیسخان [؟] 5 ~~سالیان سالها وهمیشه و کهنگان. ~~سحبان نام فاضلی فصیح. # نان پخته و تختهآ نان و به فتح سین نیز گویند. # : انگشتو17؛ آن طعامی است چنانک انگشت4 و به کسر سین نیز گویند. # :به ضم وفتح سین طعامی آشامیدنی که آن را اکرا لها گویند و رشته ل1) # نیز گویند؛ سمنوا101] به زیادت الف آخر نیز گویند. # بدانچه غله افشانند که آن را سازی مذری () گویند. # : نام مردی.5 PageV01P351 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0261.png) # : طعامی است. ~~سرو سرون حیوان. # : آب را گویند به زبان ترکی. ~~سناو[1] : سونش. ~~ساو2 :چیزی که زیردستی مرا2) زبردستی را هر سال بدهد و آن را خراج و عبره # نیز خوانند76]. ~~سالآو (5]2 : زخ(] وپالو نیز گویند. ~~سرو درختی است راست(1) قامت و بیبار. ~~سبزغو3 نای ترکی که از مس سازند. # : دهم روز از بهمن 4) ماه و آن روز جشن مغان است. ~~سزونسه2 و سونسه : قوس قزح. ~~سماخجه سینه بند زنان و به فتح سین نیز آمده است9]. ~~سفچه (1] خربزهآ خام که بشکنند«21 و بدان شراب بخورند. ~~سکیله : هکک(1 که به تازی فواق خوانند و به کسر سین نیز آمده است. ~~سپاسه (1] منت نهادن بر کسی. ~~سوخته آن که جگر او از حرارت فاسد ms116 شده باشد و دردی شراب که بعد[14) # چکانیدن (5] بیرون اندازند و خف [16].5 PageV01P352 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0262.png) ~~سیؤخته : خف و آن گیاهی است آبی نرم که نیم سوخته کرده در چقمق نهند تا # آتش زود افتد. ~~به ضم سین حلقهآ زرین و سیمین و آهنین و مسین و امثال آن که در # گوش اندازند و سوراخ کرده از مروارید و بسد و جز آن و به فتح سین # کسی (] که از او به جایگاه (2) چیزی (2) بستانند و به دیگر جای دهند # یعنی هندی1 و نوعی از پیکان تیر.2 ~~سیاه چرده : سیاه پوست وسیاهوام. ~~نی 4] که بدان ریسمان تنسته تنند و درکشند. ~~بچهآ حرام زاده و لقیط (8] و از کوی برگرفته. ~~سرخزه (6] زحمتی است که کودکان را برون آید و آن را جدری1] خوانند8] و # عرب9] حصبه گویند و قیل به11] زای عربی ودر(1) بعضی نسخه # سرخشره3 (12 به زیادت شین معجمه و رای مهمله آورده است؛ اما اول # اصح وسرخژ به غیر هاء وشین (13] هم گویند. ~~: لجوج و ستیهنده5 و دیوی 1] که در خواب مردم را فروگیرد و آن را # کابوس نیز گویند و هندوی اتهاره6 گویند. ~~: آماده. ~~گلهآ اسبان و گوسپندان و چهارپایان دیگر. ~~سونش زر و قراضه و نام قصبه و نام پادشاهی است. PageV01P353 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0263.png) # : چادر که هندوان پوشند و رشوت. ~~سؤسه : سیسک() گندم خوراک و آن کرمی است گندم خوار(2). ~~سکرفیده (3)1 : اسب که در سر آید و سکرفنده نیز2) گویند. ~~سکیزیده : اسب وستور (5] که در سرآید و جهنده. ~~سؤکه2 : سوراخ بن وسوراخ آلت. ~~سفاه3 : لشکر و سپاه و به ضم وفتح سین نیز گویند. ~~سکاجه ستنبه و کابوس که مردم را در خواب فرو (6) گیرد و سکاجره4 به زیادت # رای مهمله نیز خوانند. ~~سنبه و سکنه : گردبر خیام5 که به تازی بیرم خوانند. ~~سنجه سنگوزن(] و نام شخصی.6 ~~ستاره قبهای (8] است که برای خفتن زنند تا مگس و پشه نرنجاند و نام سازی # است(1) از جنس رباب ms117 سه (10] تار و درفشنده آسمان و آستانه. ~~سغبه : آرزو7 و چربوو به چیزی فریفته. ~~ستاه8 : نام پردهای(1] است در سرود و سه تو و سه عدد. ~~ستؤده (12] : ذکر نیکویی کسی کردن و مرد اوصاف حمیده. ~~سردابه آن خانه که برای سرد کردن آب راست کنند و خانهآ تابستانی که نیک # سرد بود. ~~سراینده (12) : سرودگوی و راوی [1] و گوینده. ~~11»2، سیس.[2] ب: تعریف به این صورت آمده است: «کرم کندم خوار». [3] 2، ب: شکزقیده. [4) ب: هم. [5] ب: ندارد. ~~61]آ: فرود. [7] ب: زن. [8]آ: قبه. [9] آ: ندارد. [10] آ: ندارد. [11] آ: پرده. [12] ب: ستوده. [13] ب: ندارد. [14] آ: ~~راوکی (نک: شرف نامه). PageV01P354 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0264.png) ~~سریچه17] پرنده است که هندوی مموله (22 گویند. ~~ساره :نام زن مهتر ابراهیم علیه السلام. ~~سرین137[؟] به کاف پارسی [؟] سر1] وریش وسرین. ~~سبوسه پوست گندم از آرد میده که در بیختن بیرون میآید و بفا2 که در سر # میشود. ~~سته :انگور. ~~سفته کسی را که چیزی جای بدهند و دیگر جایگاه بستانند و آن را هندوی # هندی3 گویند (5]. ~~سمانه : نام پرندهای است. ~~سارجه(6] :سارک 7]. ~~سمه به کسر و فتح سین زنگ آب و مالهآ (8 آهار خرد و قیل به کسر سین # زنگ آب و به فتح سین مالهآ 7] آهار خرد. ~~سخره لاغ و سخر و بی کاری که به غیر اجرت کارکنان اند [1]. ~~سدیایه هزارپایه که هندوی آن را کان کهجوره2 گویند. ~~سرخاره سوزن زرین که زنان مقنعهآ سر بدان دوزند تا از سر نیفتد (). ~~سیه خانه بندی خانه127) و خانهآ نامبارک و خانهای که صاحبش بخیل و شوم باشد. ~~سرریزه گیاهی است خوشبوی و قیل سرزیره به تقدیم زای معجمه به یای # عربی صحیح است. ~~ساقه آن لشکر که در عقب سراپردهآ خاص(17) فرود آیند12) و زیر علم (15). # نام دختر پادشاه یمن که زن کی کاوس بود. PageV01P355 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0265.png) # فرهنگ مفتاح الفضلا ~~سنبه : گردبر خیام و آلت آسیا تیز کردن. ~~سربوشنه :سرپوش مثل دامنی و طبقپوش. ~~سره راست وبیعیب ms118 وخالص. ~~سارقیه نام موضعی است در راه خانهآ 0) کعبه. ~~سمچه : نقبزده. ~~سامه : عهد وسوگند. ~~سحکاسه : ژاله وقیل«] به شین اول معجمه. ~~سنه : لعنت وبانگ اسب وآواز اسب.1 ~~سله زنبیل و سبد خرد که در او مار بدارند (3). ~~ساده : بینقش و نقشبست چینی و مردم بیریش و بی کدورت و احمق نیز. ~~سزده2 : مزد آسیا. ~~سرزده بیهوش و مبهوت و بسیارگردنده. ~~سغرنه : روباه ترکی. ~~سراسیمه :سرگردان7) و تافته و درهم شده(] و بی سامان گشته و پریشانشده و به # غیر الف(2) سرسیمه نیز گویند. ~~سغدیانه : مطربانه وشراب.3 ~~سماکاره : پیش کاره و چاکر. ~~ستؤه : به واو پارسی تنگ آمدن و سیر[7] شدن و عاجز شدن. ~~سفله : فرومایه وسبکسار 8] و خسیس وزله بند. ~~سکامه4 نامراد و بدروزی. ~~ستؤنه «] سینه وستون[1]. ~~سنگچه : ژاله. PageV01P356 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0266.png) # 353 ~~سفته نوعی از پیکان است(]. ~~سبک سایه : تعجیل کننده. ~~سبیکه کالبد ریختهآ زر ونقره. ~~سخته و سنجیده وزن کرده. ~~سباده و سنباده[2): سنگ فسان (3). ~~سگرنه : خارپشت. ~~سکاشه (4] :مثله. ~~سؤغه [8] آن مرسوم که غازیان(2 از حصهآ غنایم خود نویسندگان را دهند. ~~سرکشته حیران ومتردد و پریشان و دیوانه. ~~سلاله نبسه و نسل و گل() وسال.2 ~~ساسی : گدای. ~~سای : ساینده وسودن 28. ~~سپزگی : سختی9 و رنج و درد و سیزگی3 به یاء نیز آمده است. ~~سهیکی : شراب مثلث. ~~سابری :جامهای [10] است تنگ. ~~سکزی4 نام کوه رستم و ساکنان آن1] کوه را سکزیان گویند. ~~سرنای نام (12] نای ترکی. PageV01P357 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0267.png) ~~سبوزی : روغن کنجد.1 ~~سپوزی ای به عنف درآری؛ از تصاریف فعل از سپوختن آید چنان که دوزی از # دوختن و توزی از توختن است (1). ~~سازگاری و سازواری: موافقت در کارها و در مزاج طبعی(2) نیز (3). ~~سپجی : عاریتی و سبیلی. ~~سپنجی سرای1) دنیا و سرای سبیلی و عاریتی. ~~سبیده بالانی: صبح کاذب. # صبح صادق.2 ~~سابی3 : کهنه ودیرینه. ~~ساری : شارک. ~~ساتگی : قدح شراب بزرگ. ~~سامری نام زرگری ساحر که در عهد موسی علیه السلام از زر غنایم (5) گوساله # ساخته بود(6) و به خاک سم ms119 اسب مهتر(7) جبرثیل علیه السلام(8) پرکرده # و به بانگ آورده بود (9)؛ خلق بدان فریفته کرده11) و بعضی قوم موسی را # گوساله پرست کرده و این قصه مشهور است(11]. ~~سترگی«2 دلیری و خشمناکی و تندی و نسل سام نریمان4.1137 ~~سیمای(12 گونه ونشان روی. ~~سامی : بلند. ~~ساری(112 رونده و شاری.5 PageV01P358 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0268.png) # 355 ~~سپری تمام شدن و آخر رسیدن(1) مدت و نوعی از تیر است « با سه پر.1 ~~سریری : پادشاه سریر سرافراز.2 # نووجوان واین صفت درخت سرواست(3). ~~سرائیلی 314 قومیاند نادان واحمق. ~~سرباری تکبر و منی4 وآن که بار بر سر برد(5) ~~سرسری آسان وسهل و مردم فرومایه. ~~سلاحی : سلاح دار. ~~سؤری نام گلی است خوشبوی سرخ. # بزرگی و مهتری. ~~سالؤسی نام گلی است5«2؛ تملق و چاپلوسی و دغا و مکر و ریا 4. ~~سرسبزی جوانی وتری و تازگی 97]. ~~ساقی محبوب وآن که همه[1 را شراب نوشاند. ~~سماعیلی طایفهایاند [1] که عمود اسب میپرستند. ~~سماری : کشتی. ~~سلطقی نوعی از پوشش قلندران است (12] کوتاه با درهای بسیار از هر چهار # سوی آویخته (12]. ~~سلمی یار و محب ومعشوق «1) ونام زنی است(18). ~~سنجلی [؟] : خار سیاه. ~~سرابی :خانگی و اهل خانه و سریچه(. ~~سغدی PageV01P359 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0269.png) ~~سزوری 1]: مهتری وبزرگی. ~~سیهگاری17) گناه کاری و بدکاری. ~~سیهگاری ~~سپندگاری110 نیکوکاری. ~~سندگاری1 ~~شغا تیردان یعنی طبلکی (7] ترکش و به فتح شین نیز گویند. ~~شوا (3 : ریم اندام و شوخگنی2 دست و پای (6] که از کثرت کار ستبر و سخت و # درشت گردد و والان 0] خرد (8).3 ~~شمولخا4 کفش. ~~شیربها دستپیمان که در کار خیر مادر و پدر دختر را از جانب پسر (9) دهند. ~~شیدا : دیوانه و کوچه گرد و دله 101) زده و عاشق 1). ~~شمیرا :نام مهین بانو عمهآ شیرین. ~~شکیبا : صابر. ~~شیوا : زبان فصیح(12) وقیل به یای عربی. ~~شفبا ( : اسب خنگ. PageV01P360 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0270.png) ~~شهاب نام ستارهای است که چون دیو سوی آسمان رود مثل هوای در هوا از # کرة اثیر بجهد بر آن دیو(].1 ~~شیب سررشتهآ تازیانه و چمچرغهآ(2] او و آواز ms120 زخم(2) تازیانه و فرود چیزی. ~~شاداب تر و تازه و شراب و سیراب و قیل (2) به ذال معجمه است(8) سیراب(6). ~~شتزب (2 : پلنگ. ~~شرب جامهای 18 است باریک ابریشمی. ~~شبتاب : کرمی است که پشت97 تابان نماید و آن را آتشک نیز گویند. ~~شغب شورش [1) و ناله وغلبه وفریاد ونعره. ~~شکوب : دستار. ~~شکراب (11] : شربت. ~~شکرخواب خواب خوشی و آن خواب که بعد صبوحی کنند. ~~شباب «12] : نام پردهآ سرود است. ~~شتفت پوشش خانه یعنی 1 سقف وبلندی و به فتح شین نیز گویند و بعضی # شفت2 به غیر تاء اول نیز گویند 15]. ~~شویست3 علاج وافسون و پراکندگی و بعضی به یای پارسی گویند. ~~شنفت [15 :شنیدن. ~~شگفت PageV01P361 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0271.png) ~~شویست() : پراکندگی(12 ~~شویست(1 ~~شست نشتر حجامان وآلت ماهی گرفتن(2) از7) آهن(5) کژ به رشته بسته بود(16 # و گرفت سوفار به وقت تیر بر زه نهادن و افریشم جنگ(2.27 ~~شبت (8] : والان خرد3 ~~شایشت : شاید وباید). ~~شکست : تافتن و فاوه (220 کردن و پاره کردن و آمیختن و گریخت و هزیمت # لشکر. ~~شوکت(1 : بزرگی و فرو زورمندی. ~~شفت جامهآ همواره وبامایه.5 ~~ششنجانج ~~ششنجانج (: گردک گلین و گرد گلین گرد(12) و پهن و به جیم پارسی نیز گویند و در # بعضی نسخه شسخانچ به غیر نون اول و به خاء نبشته است و به 121) # جیم آخر (15 پارسی آورده است.7 # علتی است که آن را 161 هندوی بده8 گویند. PageV01P362 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0272.png) # چین که بر روی و اندام و بر جامه1] افتد و گره ابروی و گره پیشانی و # کنجلک و مار سیاه1.127 # زمین سخت بر کوه. # : شارک. # شرز3 سرایچه و خیمه(14. ~~شکوخ : کسی(5) که پایش بلغزد و اسبی که از کوچکی (4 به سر آید و بیفتد. ~~شؤخ ریم اندام و ریمی( که در تن و جامه باشد (8) و مردم بیشرم و دیده باز # و بیباک و آن پوست که بر دست و پای از کثرت کار ستبر و سخت # شود و آن را هندوی کرا4 ms121 گویند و شخ به غیر واو نیز (9) گویند(1). ~~شاماخ نام غلهای است «11] خرددانه چون کال.5 ~~شخ زمین سخت که پی نگیرد در دشت و کوه (12] و ریم اندام و جامه و # دامن کوه ودشت (13]. ~~شاخ : پیالهآ دراز. ~~شاخشاخ کثرت گریه و اشک6 و پارهپاره و بالاتر. ~~(1)2 «و بر جامه» را ندارد [2)، ندارد. [3) آ: ندارد [4) ا، ندارد [5] ب: اسمی: [6]ب: کوچکی.1] آ: مریمی. [8]ب: ~~... وریم جامه و جز آن...».[9] ب: هم [10] ب: آمله است. [11]آ: ندارد [12] آ: «در... کوه» را نلارد [13] ب: «و ~~ریم... دشت» را ندارد [14] آ: «اسب یا مردم» را ندارد. ~~1. در فرهنکها به معنی مار سرخ آمده است (نک: لغتنامه). 2. نک: «سارج» به همین معنی در لغتنامه ~~3. در شرفتامه: «شرج: بند عییه و خیمه». # 4eaad, m.air: ase bead (eioey ezrt Cyeesieaileread agn) ~~5. در زفان گو یا با همین تعریف آمده است: «نام غلهای است خرددانه چون کال». ~~6. به معنی کریه و اشک در فرهنگهای دیگر دیده نشد. PageV01P363 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0273.png) ~~شخود چیزی که آن به ناخن برند.1 ~~شمید ~~شمید: بیهوش شد. ~~شایوزد و شادوزد خرمن ماه و آفتاب. ~~شند : منقار مرغ. ~~شمشاد (] : درختی است راست قامت که چیزی دارد مانند زلف. ~~شید [2] : آفتاب. ~~شاگمند نمد بز که از وی برگستوان سازند. ~~شلند] جانوری است از خزندگان و بعضی شکند(3) به کاف گویند. ~~شهرود 2 ساز رومیان است مثل بربط و طنبور (5) و نام لب آبی است. ~~شکرد : یعنی شکار کرد و شکست. ~~شنبلید گلی است زرد و غالب ظن گل شملیت است(6. ~~شکرخند ( از خوشی تبسم کردن و لبخندان شدن. ~~شاد87] شراب و مطرب3 وبیغمی که با فرج باطن باشد. ~~شجد : سرمای سخت. ~~شگاد97) و شغا : نام برادر رستم که رستم را کشت و او او را کشت(1).4 ~~شخشید : ای ( از جای فروتر (12) خزید. ~~شملید : شملیت. ~~شادروان مزوارید (13)]: نام نوای خسروانی وضع باربد مطرب (12]. ~~شد به معنی رفت. PageV01P364 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0274.png) ~~شاهد خوبروی و مراد«). ~~شب گزد دزد و ms122 شپرک.1 ~~: به امالت شین اجرت از اندازة کار کم دادن و ندادن(1) اجرت کار(2 نیز # که هندوی آن را بیگار2 گویند. ~~همان شاگار است بر وزن بیکار. ~~آشناگر3 و جایی که کسی آنجا نایستد و خرابی.4 ~~درختی (16 است سخت چوب که پیشهوران از آن دستهآ آلتها «] سازند # وآن 87] میانه بالا و9) راستقامت است و به لغتی شین مفتوح هم آمده # است (21 و آن را شمشاد نیز گویند [21. ~~گره که در اندام [به] سبب کار افتد و آن را شغه نیز گویند. ~~زمین به گاوآهن پاره کرده و شکافتن(1) به جهت زراعت چنان که گویند # فلان کوه111) وفلان دشت شیار(18) است. ~~نام(17) ولایتی است بر کنارة لب آب ماوراءالنهر و از آن سوی بیابان # ریگ است و بر آن همه کافرند و در او جولاهگان بسیارند. PageV01P365 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0275.png) ~~362 ~~شدیار :به کسروضم شین زمین به جهت زراعت پاره کرده و رانده. ~~شبهر : نول صقر(1) ~~شبانآؤر : شپرک. ~~شار : بنای بلند وخوب (2) ونامور. ~~شؤشتر2] و ششتر به غیر واو نام موضعی است در ترکستان1 و شوشر2 نیز گویند و # آنجا نمونهآ جامه میخیزد که آن را ششتری گویند (4). ~~شنلور3 بادریسهآ خیمه و قیل به جای لام کاف عربی است. ~~شبکؤر (8] : دوک4 وآن که (6 به شب کور باشد. ~~شاخسار آن جای که شاخهای بسیار رسته باشند و انبوهی شاخهای درخت. ~~ششدر خانهای است در نردبازی که آن را مردارخانه نیز گویند 77). ~~شمر : حوض خرد. ~~شبر 47] : نام حسن علی رضی الله عنه. ~~شبیر : نام حسین علی رضی الله عنه. ~~شیبور : نای (1] ترکی و شهنای. ~~شاپؤر : نام پادشاه (1) بزرگ«12) و آفتاب و ماهتاب.5 ~~شیرگیر آغاز هستی و جوانی باقوت.6 PageV01P366 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0276.png) ~~قسم اول ~~شرشور مرغی است مانند گنجشک. ~~شهیر (1 : پر (2) باز وپرنده.1 ~~شناور : آشناگر. # کشندهآ حسین علی. ~~شاهوار : در(4) گران مایه و بزرگ و بیش بها و آبدار. ~~شهوار همان شاهوار است. ~~شادخوار :شراب خوار و سیراب و تازهروی. ~~شبگیر :صبحدم ونام ms123 نوا. ~~شهریور نام ماه پارسیان وآن مدت بودن (5) آفتاب در برج سنبله است. ~~شهریار : پادشاه. ~~شکر :شکننده و شکارکننده. ~~شهسوار آن که در سواری چست باشد. ~~شمگیر : نام سر (6] لشکری. ~~شهرزؤر نام شهری است نزدیک بابل. ~~شوریز2 همان شونیز3 است (8) یعنی سیاهدانه و نام دارویی است و) بعضی به # واو پارسی گویند. ~~شؤمیز زمین پاره پاره کرده به جهت زراعت و به فتح شین و واو عربی مزارع PageV01P367 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0277.png) ~~شوتیز : سیاهدانه. ~~شب آویز : صبح.2 ~~شیشهباز 2] : آفتاب ونام بازیای که شش بیضه در شیشه کنند و ببازند 3). ~~شش انداز(4] ماهتاب و بازیای که شش بیضه در شیشه کنند و ببازند.3 ~~شکرریز گریهآ (5] شادی و عروسی و جلوه 47] و ریختنی وقت جلوه(2 و کابین (8] # و شیرین سخن. ~~شیراز : شیر که بر دوغ دوشند و آن را کتخشیر خوانند و هندوی گوجها 49 # گویند و نام شهری معروف. ~~شبدیز نام اسب خسرو که شیرین داده بود و اسب سیاه وشب. ~~شهباز : باز سپید. PageV01P368 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0278.png) ~~: نی (1 که بدان پنبه کگرد کنند و شاخ درخت و شنش به جای فاء نون نیز # آمده است. ~~شاخ هر درختی که باشد و به ضمتین و سکون شین(2) آخر نیز گویند و # شفشه به هاء نیز شاخ درخت را گویند 0]. ~~فرود خزندگی 2] از جای خود و پوستین و جامهآ کهنه (5]. ~~پستان سست و افتاده و عضوی از اعضای مردم و حیوان که در شکم # است. ~~: سرون گاو که بدان جنگ کنند و شغه به هاء نیز گویند. ~~: آن پوست که بر تن از کثرت کار ستبر و سخت شده باشد و مردم # بی شرم و بیباک و ریم که بر اندام و جامه نشیند. ~~زرافه3 و قیل(]) جانوری است درازگردن. ~~:آب خوش و شیرین و نام شربت نایاب (8) و لفظ مبالغه. PageV01P369 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0279.png) ~~شف : شبکوری.1 ~~شکاف : رخنهآ درازدهن و رخنه کننده و تیر(2.1 ~~شگرف : بزرگ و باحشمت و باشکوه و لطافت و شگفت و زیبا ms124 و عجب و طرفه. ~~شفاف[2) : چیزی صاف و لطیف که ماورای خود را حاجت نباشد. ~~شغف [3] : عشق ومحبت وشوق. ~~شندف : دهل وطبل. ~~شفشف : شاخ درخت. ~~شغاف : نام کوه.3 ~~شاف : داروی دفع درد چشم. # ک ~~شلی : گلی سیاهوام که پای از او نتوان کشید و خلاب تیره که عرب وحل # گویند و هندوی دلدل.4 ~~شفک و شغک : نابهکار و بیهنر و جلف یعنی تهی و نادان را نیز گویند. ~~شفک و شغکه ~~شؤلک و شنلوی ~~شؤلک و شنلوک گردة دوک یعنی بادریسهآ دوک که هندوی پهرکی6 گویند. ~~شب چراغک2): کرم شبتاب. ~~شبتک : آنکه به بازی لگد بر سینه زنند. ~~شبک : دوک و بادریسهآ دوک و به فتح شین نیز گویند. ~~شؤشک رباب چهارتاره و مرغکی که آن را تیهو خوانند(5) ~~شاشک : همان شؤشک است. ~~شکانک سنگدانهآ مرغ و به لغتی به کسر شین گویند. PageV01P370 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0280.png) ~~شامای : بزنرا و سینهبند زنان. ~~شچک هکک(] که عرب فواق خوانند و به کسر شین نیزگویند. ~~شرک آبله(2) که در اندام کودکان پدید آید و آن را به زبان2) تازی حصبه خوانند # و هندوی بودری2 گویند وآبله که در دست و پای افتد و به فتح شین نیز # گویند. ~~شیشک سبزک 4) یعنی عکه (5) و بعضی گویند تیهوست. ~~شرک جامهای است (2] که بدان دارو بندند. ~~شری :دام. ~~شنل : خوشه. ~~شتاک «] شاخ نو [که] از ریاحین و از درخت برآید نازک و تر و تازه و آن را # خوردستان () نیز گویند. ~~شوالک پرندهای (9] است سرخ و گویند مرغی است که هر زمان رنگ بگرداند # وعرب آن را بوبراقش گویند. ~~شرفای آواز دم3 شتر واسب و جز آن در رفتن [10]. ~~شبان فریوی«1: شب پرک.2 ~~شارخک پشه و قیل به سین مهمله صحیح است. ~~شک شک : آواز پای دونده. ~~شکویه زور وحشمت وقوت. PageV01P371 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0281.png) ~~شکزبزگ : نوعی از شکر صاف کرده و از او پرکالههای دراز و پهن بسته و آن را # شکرقلم نیز خوانند و بعضی به غیر ms125 حرف پارسی گویند (3). ~~شرنگ زهر وخربزهآ (4] تلخک(5) و به (6] فتح شین نیز گویند. ~~شنگ : درخت سرو2 و مردم شوخ و دزد و راهزن72) و مکابرهگر و خوب. ~~شالهنگ و شالنگ(4: گروگان. ~~شفترنگ بار درخت است مانند شفتالو؛ بیشتر سرخ و سپید بود. ~~شهلنگ(9] : رسن تاب. ~~شالنگ [10] : نیز رسن تاب است(1. ~~شب آهنگ : صبح و ستارة شبکش و شبان گاه و مرغی که شب آواز کند. ~~شفشاهنگ نداف و کمان نداف و مشتهآ او و شاخسار و تختهآ آهن با سوراخهای # مختلف گشاده و باریک «12] که تارهای زر و نقره و آهن (1) در آن (12) # سوراخها (15) کشند و محک.3 ~~شبرنگ (12 : اسب سیاه4 ونام گلی است. PageV01P372 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0282.png) ~~شنگل : دزد و راهزن و به ضم شین نیز گویند و قیل بر وزن بلبل«11 ~~شاخل2 نوعی از غله است() که آن راهندوی ازهر3 گویند و بعضی به ضم خاء گفتهاند. ~~شنکل دانهآ انگور() ونوعی از () غله (5) است (12 که آن را مشنگ خوانند 10). ~~شمل پای افزار چرمین. ~~شکول «228 :جلدی و چالاکی. ~~شال گلیم7] خرد وفخر قواس(] گوید(1 که (12] شال (13) نمدی 10) که به [15] # زیر برگستوان کنند یعنی جل نمد که زیر برگستوان کنند[16]. ~~شمایل خصایل خوب و نیکویها و بادهای سرد که از شمال آید[1]. ~~شکال «18] رسن و19] قید و زانوبند شترو پایبند اسب و خر که عرب آن را عقال گویند. ~~شیخؤل روباه ترکی و به سین مهمله نیز خوانند (2). ~~شکل ناز و حرکات لطیف وصورت زیبا217) و کرشمه 227). ~~شکل مانند وسان وهیئت وصورت(22) و بی جان و خلاب تیره(2).5 ~~شل (25) از[2]) اسلحه»2] است24] مثل زویین و بازوی شکسته و دست خشکشده # وقیل به کسر شین زوین 21) [وا] نیزهآ خرد (3] و به فتح شین بازوی # شکسته و بال شکسته[31]. PageV01P373 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0283.png) # : شبانگاه و نام ولایتی است. ~~شاهقام نوعی از مزامیر است1 و در شطرنجبازی شه طلبیدن و شه در شه کردن # ومات کردن است (2]. # پای افزار چرمین و به ضم شین نیز ms126 گویند. ~~شؤم« نحس و نامبارک. ~~شوم() : یعنی بروم. ~~شکزقلم نوعی از شکر صاف کرده و پرکالههای پهن و دراز بسته و آن را گعب # غزال و شکربرگ(8]) نیز گویند. ~~شبم : سرد. ~~شلغم گیاهی است مشهور که (2] مفید است7] که 87 آن را گونگلو2 گویند. ~~شیم ماهی سیم گون97] و نام جویی است. ~~شجام آفت سرما که به میوه رسد و میوه را(1] خشک کند (11]. ~~شییم(12 یعنی شیفته شوم و این به یای پارسی است. ~~شاه سپرغم (2 : سبزه (1) است خوش بوی که آن راریحان خوانند(1) و سپرغم نیزگویند[16]. ~~شبنم» افشک که به شب بر سبزه افتد. PageV01P374 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0284.png) # 371 ~~شان زنبورخانه و به معنی ایشان و ایشان را است(1. ~~شریان (2) :رگ دل. # : گیاه شنی. ~~شیان : جزا ومکافات. ~~شایان درخور وزیبا و بایسته 21). ~~شبستان :خوابگاه پادشاهان() و حرم سلطان و جای که شب بخسید5] ~~شبیخون لشکرکشی کردن بر دشمن است(2] به شب و جنگ0]. ~~شکوخیدن (4] به سر آمدن اسب. ~~شگون :جانوری است 7) از جنس(1) شکالان(1) وقیل(1) پرنده است و بعضی10) # به فتح شین نیز(12) گویند(15].1 ~~شلون [16 همان شگون است. ~~شؤتن (1 نام مردی است 187].2 ~~شابران نام ولایتی است و شاوران نیز گویند. ~~شخیدن3 و شخشیدن : از جای فروتر خزیدن و لغزیدن و گناه کردن. ~~شبان گوبان و قیل شپرک. ~~شجن : راه. ~~شخولیدن 7 چیزی به ناخن کندن و صفیر زدن. ~~شجودن :مثله [2). ~~شادرزوان پرده و بساط و جامهخانه(2) و پلاس که بر در آویزند و نام نوای خسروانی. PageV01P375 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0285.png) ~~شمیدن : بیهوش شدن و به جای ماندن و رمیدن. ~~شفتن : تراویدن جراحت.1 ~~شایگان گنج پرویز و مال بسیار ذخیره کرده و عیب شعر. ~~شیون : گریهآ ماتم و فریاد وزاری و ماتم 27. ~~شاهین خار ترازو و ترازوی خاردار و دستهآ ترازو و سیماب2 و شکره (2) درنده. ~~شؤرستان کوهستان و زمینی که در او خاک شوره باشد و آنجا هیچ سبزه نروید131. ~~شمن : بتپرست و حوض (2].3 ~~شماسیان قومی از آفتاب ms127 پرست. ~~شاریدن(2 : تراویدن جراحت. ~~شاهجان4 : نام شهری است. ~~شزوان (6] : نام شهری و نام پادشاهی. ~~شمعون نام برادر یوسف علیه السلام و نام مردی بزرگ که در عهد مهتر(7) عیسی # علیه السلام بود. ~~شهلان5 : نام ولایتی است و نام کوهی است و قیل به ثاء ثهلان است. ~~شکن :پیچ زلف و لحن سرود بزمی و خم و چین. ~~شاشیدن کمیز دادن8] و آب افشاندن (9) ~~شزوین خاقانی که در اصل شروانی بود و ضابط شروان نیز.6 ~~ششیستان زن پستان افتاده ونرم پستان(1). ~~شکوهیدن» سخن کسی در گوش کردن و عظمت خویش با خصم ظاهر کردن در PageV01P376 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0286.png) ~~شیشو : پرندهای است خرد که آن را(11 تیهو خوانند(11 ~~شاشو گیاهی است که تخم او به دارو کار آید. ~~شاهدارو(3] : شراب. ~~شامبانو (12 و شهربانو : نام عورتی و(2) نام دختر نوشیروان1 که در عهد خلافت امیرالمومنین (12 # عمر14) رضی الله عنه8] اسیر شده بود و گویند(9] آن نام زن[1] # امیرالمؤمنین( حسین بود رضی الله عنه (1). ~~شؤشو 13]2 : نام آواز است. ~~شببو گلی است زرد. ~~شکافه زخمهای که بدان رود 12] و رباب زنند (1]. ~~شفانه مرغی است مقدار غلیواز که (2 سر او و [بال او] 10) چهار رنگ دارد و # گویند جانوری است بزرگ[تر] از غلیواز 187. ~~شفته تراویدة از جراحت وجز آن.3 ~~شخولیده :پژمرده. ~~شکوه محلت خرد و قیل 197) دیه پست چنانک کلاته (2 دیه بلند را گویند.4 ~~شؤره خجل وبعضی [21) به فتح شین(22) نیز (23) گویند (22). ~~شیتله5 PageV01P377 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0287.png) ~~شنوشه : عطسه و به لغتی سین دوم مهمله آمده است.1 ~~شته : انگور و شبینه2 را نیز شته گویند و به شین مهمله نیز شبینه آمده 217. ~~شیدانه «2)3 میوهای (2] است که آن را عناب خوانند و گویند فندق4 است(2). ~~شکوخیده و شکوخنده: اسب (5) که در سر آید و بلغزد(6. ~~شنه و شیهه : آواز بانگ اسب و اشیهه به همزة اول نیز گویند(1. ~~شغه 4] گره که در دست و پای از کثرت کار افتد. ~~شمغنده(4) : بویناک و به فتح ms128 غین نیز گویند و گویند آدمی بویناک یعنی بویی که از # اندام آدمی آید. ~~شاهنده(210 صالح ونیکوکار و شاهنده نیز گویند. ~~شمیده (1] بیمزده(12) و بیهوش شده. ~~شله (12) جامهآ عورت که بر شرمگاه عورت باشد و شرمگاه مجرد و سرگیندان و # جایی خاک و پلیدی که در کویها جمع شود.5 ~~شانه 16] خانهآ زنبوران شهد و دست افزار جولاهه و کتف. ~~شمه (5] : ملایی6 شیر. PageV01P378 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0288.png) ~~شارویآه و شیرویه(1): نام پسر خسرو پرویز که پدر را کشت. ~~شبیازه : شپرک. ~~شوله «2] نام منزل قمر در عقرب. ~~شکاونه (3] کاوندهآ زمین و جز آن. ~~شکوفه و شکفته 21: برگ نو و گل دهانبسته که از شاخ برون آید و کلهایی که بعد ریختن # آن میوه پدید آید و گل ناشکفته و برگهای نو تازه که سر برون زنند. ~~شفشه (5] :شاخ درخت. ~~شمسه آن قرص که در مساجد (16 بر سر(7] محراب و نیز(8) نای طاق راست # کنند 9) و گوهری بزرگ که در وسط عقد بود(21. ~~شبغاره جایگاه گوسپندان و به زای معجمه نیز خوانند(1). ~~شبیره : شپرک. ~~شبانه خماری و شبینه. ~~شؤشه پشته و سونش و ریزه هر چیزی و سلک1 زر و سبیکهآ زر (12) و کالبد # ریختن زر (12) و نقره171) و زر در کالبد ریخته و سبزه و شهیدانه2 که بر # سر گور شهیدان نهند [15) و مصلا تربت. ~~ششدره نام مردارخانه است در نردبازی 161) که به کعبتین بازند که چون مهره در # آن خانه افتد بازی بسته شود و دنیا نیز به اعتبار شش جهات171). ~~شکشته 187] تنگ آمده و شرمنده و منهزم و منکسر و پارهشده و آمیخته. ~~شبانگاه و شبانگه شب ووقت درآمدن شب «1]. PageV01P379 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0289.png) ~~شترکربه مخالف ونامتجانس و غیرمناسب(. ~~شرزه درندهای (2) است غالبتر از شیر. ~~شزوه نام مردی ارمنی مبارز لشکر روم. ~~شکرفنده : اسب به سرآینده. ~~شکنجه(2] : عذاب ونام (2) آلت مجلدان (8]. ~~شناه : آشنا کردن در آب. ~~شکاه1 : تیردان. ~~شؤره خاک نمکین و شور که آنجا هیچ تخم نروید62]. ~~شاره : آن جامهآ لعل و ms129 تنک11 که57 گرد شمع درپیچند(19 تا باد نشکند و # منجنیق.2 ~~شخوده (1) : به ناخن کندیده. ~~شعشعه 17] : روشنایی و درفشیدن و شعاع و جلا. ~~شاهراه : یعنی(12) راه13) گشاده و فراخ و مشهور که اهل هند آن را راج پنته3 # گویند(12) و شهره (15) نیز آمده است[16]. ~~شمامه گلدسته و غلولهآ عنبر و کافور و جز آن که بدان بوی کنند 171]. ~~شبه مهرهای187] سیاه از سنگ که اندکی به (19] سرخی زند 201). ~~شکوه بزرگی وعظمت و هیبتناکی و حشمت. ~~شاماخچه و شاماگچه: سینه بندزنان. ~~شنکله دانهآ انگور وریشهآ دامن. PageV01P380 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0290.png) # 377 ~~شنکه : نره یعنی ذکر. ~~شنکاسه ژاله. ~~شلخه1 : فلاخن. ~~شنکرفه2 کرم کشت خوار. ~~شیشه3 :زنبور سیاه. ~~شادگؤنه :جامهآ خواب.4 ~~شکربوره بورة نبات و قیل(1) حلوای است و گویند به بای پارسی شیرینی است # مانند سنبوسه خرد در او حلوا پرکرده که غایت لذیذ بود(7) و # شکربسته(3)5 ~~شاهانشاه و شاهنشاه و شاهنشه و شهنشاه و شهنشه(): پادشاه (9) فرمانده فرماندهان. ~~شراره : سرشک آتش. ~~شیبه6 : تازیانه. ~~شعوذه 21] :بازی.7 ~~شغده8 : سوخته. ~~شیفته دیوانه مزاج و عاشق26 ومبتلا. ~~شبگاه جایی که شب کنند. ~~شیرزنه آنچه بدان جغرات را حل ل5) زند و آن را هندوی() روی9 گویند. ~~شکنبه (10] چیزی است در شکم حیوان که طعام در وی قرار میگیرد. PageV01P381 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0291.png) ~~شهبوی : نام گلی است خوش بوی و دودرنگ1 و عنبر. ~~شؤی3 : شوخگنی پای. ~~شبی نوعی از پوستین است(1). ~~شاه بؤی عنبر ونام گلی است 21). ~~شکیوی2 بانگ (2) شکشک پای 170 رونده. ~~شماخی نام قصبهای (5] است نزدیک شروان. ~~شوی والان خرد وقیل به کسر شین21] # : شبانه. ~~شهری : اهل شهر. ~~شنکی شوخی و دزدی و رهزنی.4 ~~شکاری17 آنکه شکار کند از یوز و شیر و شکره و جزآن. ~~ششتری و شوشتری() : جامهآ نرمینه که در شوشتر بافته باشند. ~~ششتری و شؤشتری ~~شببازی7 بازیای که بازیگران به شب بازند. ~~غؤشا(10) : سرگین گاوان که خشک شده باشد. ~~غیلا نام دیوی است11]. ~~غورا5 باقله و انگور خام6 و شب تاریک.7 PageV01P382 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0292.png) ~~شور و ms130 غلبه و جمع شدن آدمیان برای جنگ کردن که هندوی آن را # گهنیر1 گویند17. ~~: آنکه زیر زنخ زنان بلندی مثل سیب و ترنج میباشد و گرد او طوقی # مدار (2) زیبا بود و گوشت آویزان که زیر گلوی گاو میباشد و غبب(2) # نیز گویند. ~~:خوشهآ انگور و به خشم آمده.2 ~~نام درختی است (5]) بیبار که آن را پده گویند. ~~زاغ سیاه و شب.3 ~~سخن یاوه و بیهوده و چیزی از کارمانده که عرب آن را سقط خوانند و # بیشهآ شیر و مجرد شیر.4 ~~غوشت : برهنهآ مادرزاد. ~~غلت [6] غلتیدن و به فتح غین نیز گویند. ~~غرشت : آواز اسب. ~~غرسات5 : سست. PageV01P383 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0293.png) ~~غارج : شراب بامداد خوردن یعنی شراب صبوحی. ~~غلفلیج چون سر انگشت به زیر بغل کسی بزنند و او بخندد () و آن را هندوی # گدگدی1 گویند و بعضی به کسر هر دو غین خوانند و بعضی به جیم # پارسی گویند و بعضی غین دوم را به میم بدل کنند غلملیج خوانند. ~~غریفج : خلاب وخلیش. ~~غلج گره محکم که آسان نگشاید و به جیم پارسی هم گویند. ~~غنج خود را کشیدن از طالب و ناز و کرشمه. ~~غناج : ناز و کرشمه کننده. ~~غنج :سرین مردم وسرین چهارپایان. ~~غلیواج غلیواز. # : زنی که به شرط بکارت خواهند و نباشد و گویند زنی که دوشیزه # عروس کنند ونباشد. # خانهآ تابستانی. # گلهآ گاوان و جای دیوان و درخت بلند. # :چیزی باهم شده را گویند. # غرید4 یعنی زنی که دوشیزه خواهند و نباشد. PageV01P384 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0294.png) ~~کایان1 چیز و پسربچه221 و چاه به غایت عمیق و ژرف وبیبن. ~~به فتح غین دبه [خایه]، هندوی کوره [؟] لگویند] و(1) بادی که اندر # دهن افکند و دیگری به سر انگشتان بر کلهآ او بزند تا باد بیرون رود. ~~گوک () آب در دشت و سیل گردآمده و مغاک بافندگان.3 ~~نام شهری و محلتی در سمرقند. ~~گردبرآمده و علت چشم و عداوت و اندوه. ~~سرخی که بر روی عروسان مالند تا سرخ نماید ms131 و آن را غازه و کلغونه 5) # نیز گویند. ~~زنار و پاره جامهٔ‌(2) زرد که یهود بر کتف دوزند. ~~: رغم (8. ~~آن که به حسن اخلاق غم و اندوه از دلها برده) شاد کند. ~~: فریفتن. ~~قومیاند1 از(10) ترکان ظالم و بیداد که بر خراسان دست یافته بودند و # به زور گرفته. PageV01P385 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0295.png) ~~غراش : خشم(1). ~~غاش : فتنه و پلیدطبع و شور و غلبه وغوغای سخت وکسی که کسی را # دوست دارد گویند عاشق غاش شده است. ~~غوش چوی است سخت که مطربان از آن زخمه سازند و سلاحگران تیر # کنند. ~~غاؤش(1) خیاری که برای تخم بدارند تا بزرگ شود و خوشهآ انگور که هنوز خرد # بود. ~~غنجموش : غوک. ~~غیش1 : بدحال وبیشهآ دده2 وغم و اندوه بسیار و انبوه و هر چیزی بسیار. ~~غالوی(12 : مهرة کمان گروهه() یعنی غلولهآ سنگین و گلین خرد که به کمان گروهه5) # اندازند وآن را عوام (2) غلول3 گویند. ~~غزتک4 : بانگ نرم در گلو وقت گریه. ~~غسای : گیاه عشقه که هندوی آن را آکاس بیل 910 گویند. PageV01P386 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0296.png) ~~غسک : کرمی است که در خوابگاه باشد و آن را أودس«1 گویند. ~~غدرک و غدرنک سلاح پوشیدنی که آن را گدر2 خوانند و گذرک3 نیز گویند. ~~غدنی : بیاندام وابله ). ~~غؤشای سرگین گاوان که در دشت خشک شده باشد و آن را پاچک نیز گویند. ~~غنکی : چوب بزرگ عصاران که هندوی آن را( لاته2 گویند و نام شهری است # در ولایت خراسان (2).5 ~~غارشنگ6 چویی که بدان گاوان را برانند. ~~غرنگ آواز نرم که از گریه و زاری در گلو خیزد. ~~غول : دیو بیابانی (5) که مردم را بیراه برد(6] و هلاک کند. ~~غؤل « شبانگاه گوسپندان در دشت 27. ~~غل بند و زنجیر وطوق (1) آهنی وزاولانه [10]. ~~غلغل نوا(11] زدن وشور وغوغا و انبوهی. ~~غزال : آهوبره. ~~غربال آلتی که بدان آرد بیزند. ~~غالول (12]7 کمان گروهه (13] که آن را غلول خوانند. ~~(1) ب: أورس: (2]ا: آبد 3) ب: لآن واه را ندارد (2) ب: لو خواسان » رانداود ms132 الا ا یانکه ا(عا به: کد 18ب: PageV01P387 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0297.png) # :خوشهآ انگور و به خشم آمدن و گویند صره یعنی خوشهآ انگور(1 بود و # دانهآ انگور که شیره و تکز(2) و تخم اندرون وی باشد.2 # میش دشتی و گویند کوهی و قیل گوسپندسواری کودکان که هندوی آن # را(2) انرک216 گویند. ~~غلبکن : دری چون پنجره و یا جعفری که در او(8] هرکه باشد بنماید و بعضی به # کاف پارسی مکسور گویند(6) وغین مضموم خوانند. ~~غرویزن غربال و خلاب سیاه4 وغریزن5 به فتح و کسر غین نیز گویند. ~~غرنزآن خلیش سیاه که بگندد(7] و خلاب. ~~غریوان : فریادکنان با گریه. ~~غن : چوب بزرگ عصاران که هندوی لاته6 گویند و این بیشتر به کاف # پارسی آخر است یعنی(8) غنگ. ~~غلیون7 : گل سیاه که زیر آب بود و به یای پارسی نیز آمده است. ~~غارنقون : داروی دفع اطلاق شکم. ~~غریدن و غرنبیدن : آواز بلند برداشتن در گلو به خشم. ~~غصبان منجنیق بزرگ و با غضب. ~~غنودن :خفتن. PageV01P388 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0298.png) ~~مقام وجای غم و نهانخانه که در زمین راست کنند) و نام شهری که # [به] نام ارشاد آبادان کردهاند(2) و قیل(2) نام کوشکی که اولش4] # شادی آباد2 نام بود. ~~حرام زادگان و مخنثان و نادانان (5] و غربچگان(2. ~~زنان بدکاره. ~~: زن بدکاره(). ~~غرو : خالی و(4) نی که به تازی آن را قصب خوانند و آن میان خالی بود ( و # کلک را نیز غرو(10) گویند. ~~غوو غیو غلبه و شورش و به یای پارسی نیز گویند. ~~غالو3 مهرهآ کمان گروهه [1) و گویند کمان گروهه(1) مجرد. ~~غزغاو قلآدة پرچم.4 ~~غریو[ فریاد با گریه و آواز نرم در گلو با گریه وهای و هوی 19] PageV01P389 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0299.png) ~~غیشه : گیاهی است که بتابند و از آن جوال سازند و گویند که مانند گیاه حصیر(21 # است که ستوران خورند و جوال کاه کشان و بعضی به سین مهمله گویند.1 ~~غوشنه : گیاهی است که به تری بخورند و به خشکی اشنان سازند یعنی # دستشوی و ms133 گویند که اشنان نوعی از سماروغ است.2 ~~غیه : پیچ سپر و نیم حلقه و میان حلقهآ پوشیده و مانند دینارها که از زر بر روی # سپر نصب کنند برای زینت (2). ~~غؤزه (2 : بار پنبه. ~~غمنده : غمگین. ~~غنچه : گل ناشکفته یعنی گلی.3 ~~غنوده نیم خفته. ~~غلبه سبزک که آن را عکه و عقعق خوانند و آن را شوم گیرند. ~~غنده عنکبوت بزرگ و پاغنده که هندوی گاله4 گویند. ~~غنفره پلید1) طبع وابله گیر5 و عجمی و زبون گرفتن. ~~غراشیده : خشم آلوده. ~~غداره (5] : پنگان بزرگ6 و این را غراده و غراره 62) هم گویند و قیل دبهآ برنجین و # فخر قواس گوید غژاره7 به زای معجمه مانند شریطه است. PageV01P390 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0300.png) ~~: چوی است که بدان خر رارانند یعنی چوبدستی باریک و گوازه (2) نیز # گویند و به ضم غین هم گویند. ~~: بانگ3) به تشنیع وبه خشم زدن. ~~غزواشه 21] گیاهی است که کفشگران و حایکان از آن مکنسه سازند و در لیف # مالند و هندوی آن را کونچی (5]1 خوانند و در بعضی نسخه غراوشه به # تقدیم الف نبشته است. ~~سر به آب فرود بردن که عرب غوطه (6 وغوصه گویند. ~~: سازی است ] مطربان را و نام بازی 7] است که به تازی آزجوجه [10»2 # خوانند[11]. ~~مخنث (12) ونادان و پسربچه وزن بدکاره [12].3 ~~خایه و کسی که باد اندر دهن افکند و دیگری به سر انگشتان بر هر دو # کلهآ اوزند تا باد از او بیرون زند. ~~علت غر که زیر گلو پیدا آید.5 ~~آن که صحبت او و دیدار او ناقض غم و اندوه بود. ~~غراده 6110 سلاحی است (5] مانند خود. ~~آواز حلق. ~~انگور خام نارسیده که ترش باشد و [نا ]پخته7 نیز. ~~: سرخی و سبیدی که بر روی عورتان مالند تا سرخ نماید و غلغونه و # گلغؤنه و کلگونه همان غازه است. PageV01P391 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0301.png) # نوعی از عطریات که اندکی به سیاهی میل دارد. # غلاف زین که از چرم بود و نام قیامت است. ~~غزاله ms134 : آهوبره وصراحی و ماشوره(1). ~~غلها : نام شهری. ~~غمزه پلک زدن به ناز و حرکت مژگان. ~~غلبه شور و(2) دست یافتن. ~~غاوجی2 صبوحی یعنی شراب صبوحی خوردن و بعضی غارجی به رای مهمله # گفتهاند[3). ~~غزتیجی2 : سرمارا گویند در عراق عجم(). ~~غیلاقی (5 : آن تیر(2) که در شهر غیلاق4 سازند و آن نیک(7) سبک و سنگشکن باشد. ~~غؤشای سرگین گاوان که در دشت خشک شده (8) باشد. ~~غنچه کبک دری: نام نوای خسروانی.5 ~~غازی7] قصدکننده(10) بر دشمن و شکنندة کافران. ~~غاری17] آن که در غار باشد. ~~غوانی زنی که بی پیرایه خوب باشد. # : دمه و آن زحمتی است که 10 در مردم از باد «12) شود «21 و قیل به فتح # فاء برف وبه کسر فاء زحمت دمه. PageV01P392 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0302.png) ~~:بالا وپیش و میان و کنج1 و به معنی بر و در و درهم و برهم و مختصر # فراخ و تمام و پوشیده و فراپوشی (1) یعنی تمام (2) پوشیده2 و گویند که # این کلمه(2) به معنی پیش و بر و در و نزدیک و دور آمده است. ~~: شرمنده. ~~: فراخی. ~~زیادت کتنده و به معنی زیادت کن نیز گویند(5). ~~فرسب (16 جامهای باشد که بدان بام پوشند و آن چوب ستبر که بر آن (7) سقف # کنند و به بای پارسی نیز خوانند.3 ~~فراسیاب نام پادشاهی است و آفراسیاب نیز به همزه گویند. ~~فریب غافل گردانیدن خصم را به دغا. PageV01P393 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0303.png) # : بیکاری و خالی. # : تار جولاهه که ضد پود است بعضی به ضم فاء گویند. # : ماهتاب. ~~فرنج پیرامون دهان یعنی گردبرگرد دهان و دیو ستنبه که در خواب گیردا و # بعضی به دوفتحت گویند و به جیم فارسی(1] پیرامون دهان. ~~فنج (2) : دبهآ خایه وزشت.2 ~~فلج کلیدان در یعنی غلق(2) در وقفل1). ~~فج : فروهشتهلب. ~~فزهانج3 : شاخ بزرگ که در او شاخ دیگر در (5) کنند تا شاخ نو دیگر دهد. ~~فرخح : کفل() اسب وزشت. ~~فزغانح2 ماده) گاو خرد که نیک فربه شده باشد. ~~فزکامخ آن شیره که بر ms135 خوردی ریزند. ~~فراخ : گشاده وبسیار. ~~فرخ مبارک و میمون وسعد. ~~فرخ ل نام پادشاهی. PageV01P394 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0304.png) ~~فرچخ1] : میانهآ زیر 2). ~~فرخ (3 : جوزه مرغ. ~~فرسخ (2 مسافت سه میل وفرسنگ. ~~: سبزهای است که بیشتر میان آب روید و همهوقت تازه باشد و عرب آن # را آثل2 خوانند. ~~گیاه عشیقه3 و آن گیاهی است گندندنی(5)2 و(2) بوی ناخوش دهد و # او(27 را فغند5 خوانند و هندوی آکاس بیل6 گویند. ~~شکاری7 و منجمدشده و بعضی به شین گویند. ~~جای گذر آب چه بر دیوار چه بر زمین. ~~پرچین یعنی خاربست که برای محافظت گردبرگرد کشت و باغ کنند و # بعضی به فتح غین هم گویند. ~~به دو فتحت و به لغتی به دو کسرت زغند زدن و برجستن و به فتح و # ضم غین نیز آمده است. ~~:فریفته وغرهشده. ~~:دریدن ودریده. ~~چویی که پس در نهند برای استواری. ~~سخت کهنه و سوده 9) و ریزیده شده. PageV01P395 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0305.png) # : دانا و خردمند. ~~فید (1 : نام مقامی است در بیابان راه کعبه. ~~فارد : نام مردی خطاط، بی مثل و یگانهآ دهر(2). ~~فرند گوهر شمشیر. ~~فاتید شکر صاف کرده و پرکالهها در آن31) پهن بسته که در کهستان سازند و آن # را پانیذ نیز گویند. ~~فتالید به معنی ریخت وافشاند (2). ~~فرؤد : نام پسر سیاوش. # پنبهدانه. ~~فتدا : بادرنگ. ~~فزد(16[؟] : قصهخوان. ~~فزد([؟] : بوالهوس. ~~فزغر : زمین تکاو (5) یعنی زمینی که در او آب رود و کم شود و جای به جای # بماند وحوض. ~~فزغار چیزی به آب ترکرده و نیک ترشده و سرشتهشده. ~~فیاوار : شغل وکار و بعضی به کسر فاء گویند. ~~فرنر2 گیاهی است خوشبوی و بعضی رای اول معجمه خوانند 7] و آن # گزره11) و سرزیره و بوزمه گویند. # مژدگانی و عطای شعر و شاگردانه (1) و به زای معجمه هم گویند. PageV01P396 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0306.png) # فسوس وسخر. ~~فریورا : آن که راه راست دارد اندر دین و گویند فرنوری کیش وفریوزدین. ~~فرفور :بینوا.2 # : لقب7] پادشاه هند. ~~فرفر بادزنه و گله وران.4 ~~فرخار ms136 بتخانه و نگارخانه و نام شهری که خوبان آنجایی مشهورند و آراسته و # نام بت.5 ~~فزوار خانهآ تابستانی که بالاتر باشد و گداره چهار پهلو و به معنی اکنون.6 ~~فرسنگسار سنگی بزرگ [که] بر سر راه به پای کنند. # بزرگی و زیبایی و شکوه و حشمت. ~~فففور : پادشاه چین. ~~فرویشکار7 غافل وفراموش کننده وفرش.8 ~~فسردر9 چویی که پس در نهند تا کسی باز کردن نتواند. ~~فنجار10 علت دمه و به غیر راء نیز آمده است. ~~فدر11 : دیوخانه. ~~فراخور :لایق وسزاوار. ~~فسار :سرافسار اسب وخر(2]. PageV01P397 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0307.png) ~~ففیاز : مزدگانی و شاگردانه و عطای شعر و این را نؤدارانی نیز گویند و بعضی # به رای مهمله فغیار گویند21). ~~فزواز3 گداره چهارپهلو، بعضی به رای مهمله گویند. ~~فریز کباب خشک و گیاهی است خوشبوی و قدید41) و در بعضی نسخه به # فتح فاء ویای پارسی است و در نسخه زای پارسی است. ~~فراز بستن و گشادن و گستردن و بالای چیزی و نزدیک و بلندی و پیش. ~~فلزز چیزی خوردنی که در جامه و یا در ازاربند و یا(5) در رکوی گره بندند در # کهستان و این را بدرزه و بیرزه4 وفلرزنگ هم گویند. ~~فرامزز : نام پسررستم. ~~فیرؤز آن که حاجت او روای یافته باشد و مظفر. ~~فرر گیاهی است تلخ که درد شکم را ببرد. ~~فرؤز روشنکننده و سوزنده و به معنی روشن کن و بسوز. ~~فرییوز(6 نام عورتی. ~~فراونز پیوند پارههای نرمینه که برای زیبایی در دامن و جز آن بدوزند. ~~فاژ همان فاژه است که به کاهلی دهن باز گردد. PageV01P398 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0308.png) ~~: نام مردی پهلوان دانا که در لشکر دارا (10 بود و او رایزن دارا بود (3) و # فرابزز1 به الف نیز گویند. ~~فسؤس سخر و حسرت و به همزة مفتوح افسوس نیز گویند. ~~فزناس نیم خواب و غفلت ونادانی طبع و اندک خواب. ~~فلاطوس2 : نام مردی مبارز. ~~فیلقوس و فیلیقوس3: نام حکیمی بزرگ و فیلاقوس نام پدر اسکندر که ms137 ضابط یونان بود10) ~~فزفؤریوس (5] : نام حکیم سکندر. ~~فؤردیس5 نام ماه محرم. ~~فرنگیس نام دختر فراسیاب که زن سیاوش بود. ~~موهایی که سر از دامنی پوستین بیرون آورد(12. ~~رخت وبریان. ~~پوز«7] اسب و موی گردن اسب و مانند و دنبالهآ هر چیزی 8) و به بای # پارسی پش نیز آمده است7]. ~~: دم اسب و جز آن و گویند موی گردن اسب و دنبالهآ هر چیزی و به بای # پارسی پش نیز آمده است. PageV01P399 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0309.png) ~~فزویش : غفلت وکاهلی وعطلت و ملتوی شدن کاری. ~~فشارش : شپیلیده وشپیلیدن و افشاندن(1).1 ~~فراپوش : تمام بپوش.2 ~~فیلقوش2 :استوارکار و حکیم و دانا و زیرک. ~~فراش : پروانهآ چراغ. ~~فاش : پراکنده و گشاده و پیدا. ~~فرامش وفزمش وفزموش : مختصر فراموش است. ~~فریکیش4 نام کنیزک شیرین و قیل فرنگیس صحیح است21). ~~فیساغورش( # نورش(2)5 نام حکیم که چنگ و بربط ساخت. ~~فزش : گستردنی. ~~فغ : آن دوست که به جای معشوق(2) دارند وبت تراشیده و بت (5) رنگی. ~~فراغ باد سرد و فرصت و خوشی باطن (6) و بیغمی7). ~~فارغ پرداخته ای خالی کرده و بیکار. ~~فروغ روشنایی وسوختن97) نیز باشد(10]. PageV01P400 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0310.png) ~~فغاک : ابله و حرام زاده. ~~فرنجک :دیوخانه و دیو ستنبه و به فتح جیم نیز کویند «) و قیل فرنجدا به دال # مهمله در آخر دیو ستبه است، فرنجک به دو ضمت نیز گفتهاند و به # غیر کاف هم گویند[2].2 ~~فراشتک «2] : پرندهای است که آن را هندوی چمچرک (222 گویند و عراب خطاف # خوانند. ~~فراخواک4 و فرخوای5 : کوشتابه. ~~فتراک سموت(8) زین که بدان هر چیزی بندند[6) و آن کزک آهنی یا حلقهآ آهنی # با رسنی در پس کوههآ زین موصل بود77). ~~فراشتوک همان فراشتک است. ~~فدرؤنک مترس که در حصارگیریها کنند و در وقت جنگ سنگ بزرگ بر سر # کنگرههای حصار مینهند تا هرکه زیر حصار آید بدان سنگش هلاک # کنند[8].6 ~~فیلی تیر 29 بدخشانی با پیکان دوشاخه. ~~فرمؤک گردکان7 که بچگان بر وی(1) رشته پیچند و بگرداند و آن را هندوی ms138 # لتو8 گویند. PageV01P401 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0311.png) ~~فنی (1] : پوستین روباه. ~~فرفرک پرنده باریک پر(2) که هندوی آن را بهنبهیری(3)1 گویند.2 ~~فریوک3 شپرک با کاف آخر پارسی().2 ~~فلرزنگ چیزی که در ازاربند یا در چیزی (5] گره بندند از خوردنی و جزآن. ~~فرسنگ : سه کروه. ~~فرهنگ دانش و بزرگی وعقل و(6] ادب. ~~فدرنگ چوبی که پس در نهند و دستور 7). ~~فرنگ : نام شهری است. ~~فزغول تن زدن و تأخیر در کاری. ~~فل چوب درخت آبی و بیخ نیلوفر (18. ~~فزخال موی فروهشته. ~~فتال : بازگشتن و بریدن واز هم بشکستن چیزی و زره(59 و درخت نونشانده. ~~فؤل6 : نامه. ~~فول :باقلی. PageV01P402 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0312.png) # : دلتنگی وفروماندگی. ~~فرنم1 : پیرامون(1 دهن. ~~فام : گونه ومانند. ~~فرکن : جوی آب. ~~فراکن1 : بلند. ~~فرهنگیان : ادیبان ودانایان. ~~فؤردین آفتاب در برج حمل است که پارسیان یک ماه شمرند. نوردهم روز ازهر ( ماهی است (7) که فزؤزدین گویندش (8) و آن بودن ~~فراشیون2 کیاهی است که او را گندتای (12 کوهی 110 گویند و به تازی صدف # الارض خوانند وبعضی گویتد که آن علقم (4] است. ~~فرقیون : صمغ مازریون که هندوی انجرب3 گویند11. ~~فغسان4 : بتخانه. ~~فاشرستین سپندان5 سوختنی و قیل قاشرشین است. ~~فریغون نام مردی است. ~~فرمگن دلتنگ و فرومانده. ~~فوران ولایت قنوج.6 PageV01P403 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0313.png) ~~فروزان : تابان وروشن وسوزان. ~~فروماندن : سرگشته و متحیر شدن () و عاجز و بی چاره گشتن(). ~~فوردیان : پنج روز آخر آبان ماه که آفتاب در برج عقرب بود و آن روز جشن مغان # است. ~~فتالیدن فشاندن وریختن. ~~فاتولیدن یک سوشدن و دورتر شدن و راست کردن1 و قیل به واو پارسی است. ~~فثریدن : فسوس و استهزا کردن و پرنعمت بودن و شدن و قیل به غیر حرف # پارسی وفریدن2 نیز گویند. ~~فیجن گیاهی است که آن را سداب گویند. ~~فرزان حکمت و استواری در کار. ~~فرسودن سخت کهنه و ریزیده شدن. ~~فلاخن :آنچه بدان سنگ خرد(3] اندازند. # خدمتی و سلامی دادن. ~~فسان سنگی که بدان تیغ و کارد و جزآن تیز کنند و چرخ سمباده که ms139 هندوی # کهرسان3 گویند. ~~فراوان : بسیار. ~~فرجان4 پرگار. ~~فلخیدن پنبه از پنبهدانه جدا کردن. ~~فنودن غره وفریفته شدن. ~~فریدون(] : نام پادشاهی. ~~فرزانگان دانایان و حکیمان. ~~فزودن زیادت کردن. PageV01P404 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0314.png) ~~فشاتیدن «] ریزانیدن و ریختن. ~~فشاندن (12 : ریختن. ~~فشان(3) :ریزان. ~~فغان 6]) فریاد و بانگ و نعره ~~فلاطون و فلاطن (8) : نام حکیم سکندر. ~~:گله اسبان و ستوران و شکار و در بعضی نسخه صحیح فسیله به لام # آورده است. ~~زشت و پلید و به لغتی عندلیب1 است. ~~:بیهوده و بعضی به ضم فاء گویند. ~~چویی که پس در نهند برای محکمی و بعضی به رای اول مهمله گویند # وآن اصح است. ~~گدارهآ چهارپهلو که در عمارت نهند و گنجینه و خانهآ تابستانی که بالای # بام بود. ~~: نانهای [کهم] از نشاسته به جهت لوزینه بر سنگ پزند وآن را قطیف # خوانند [7]. ~~فرؤمایه «4] کمینه وفقیر. PageV01P405 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0315.png) # : زیبایی وزینت و بزرگی. ~~فلاته حلوای شیر و به فتح فاء نیز گویند. # : بیل چوین که بدان کشتیها رانند و بعضی(2) به فتح فاء نیز(2) خوانند27. # : لعنت ونفرین. # غالب شدن وزیادت آمدن و افزونی و ظفر. ~~فروهیده : فرشته2 وفروهشته (5].3 ~~فله شیر بهیمهآ نوزاد که به مجرد آتش رسیدن بندد و جغراتی که زود بندد و # دارویی که به هندوی بهلی 261 گویند و به فتح فاء نیز گویند. ~~فانه چویی که میان چوب نهند و یا زیر ستونی به وقت پاره کردن و شکافتن # نهند و بعضی گویند فانه آن چویی که در درها میخلانند تا در به 7) # تعجیل نگشاید و نتواند شکست و اسدی گوید (8) فانه (9) بغار5 است # یعنی چوبی بود که در (10) شکاف چوی شکافته نهند و محکم کنند تا # چوب درحال شکافته شود. ~~فگانه : بچه که از شکم خام رود. ~~فراسوده : فرسوده یعنی کهنه و ریزیده و خلل پذیرفته. ~~فسرده بربسته یعنی منجمد(11] شده از سردی. ~~فسرده (12] :شکاری6 و بربسته. ~~فاغره نوعی از عطر است؛ دانهای مقدار نخود پوستشکافته و سخت. ~~فاغیه گل حنا ms140 (12] و حنای [14] گل کرده وشکوفه. PageV01P406 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0316.png) ~~فیدافه (12 نام عورتی صاحبتخت(2) و به ذال(2) معجمه نیز گویند (12. ~~فلخیده پنبهآ زده و پنبهدانهآ جداکرده. ~~فواره آن چاه حکمت که به غیر رسن و دلو آب از او بیرون آرند. # نام شهری است و سرود و شعبهآ نهاوند. ~~فرؤزنه آنچه بدان آتش افروزند ابتدان.2 ~~فروجه (15 : جوزة مرغ. ~~فرسته رسول و پیک و فرستاده و پیغام آور. ~~فرزانه : دانا وحکیم. ~~فتته «6] شیفته ومبتلا وشورانگیز وبلا. ~~فرهخته وفراهخته : باادب و خوبروی.3 ~~فرفره چرمی گرد که کودکان در او رشته اندازند و بگردانند. ~~فلکه 11] : بادریسهآ دوک و بادریسهآ خیمه و ناف و تیر دوشاخه.4 ~~فرزخاله راست فروهشته.5 ~~فرخنده (] مبارک وفرخ. ~~فلخوده : پنبهدانه. PageV01P407 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0317.png) ~~فزسای : کهنه کننده و سوده کننده. ~~فرهی7 افزونی وفیروزی و زیبایی. ~~فزیی : فربهی. ~~فرزانگی : دانایی و حکمت بود (2). ~~گیاهی است که آن را هلندوز 3) گویند و بعضی به بای عربی گویند. ~~خوط وپهلوان و سرقوم ورنآیس قوم. ~~نوعی از علکهای رومی است و کیه نیز گویند و گیا به کاف پارسی # گیاه ودهن[5]. ~~پارة خوشهآ خرماست و ابله و نادان و درستتر آن6] است که کانا # چوب بن خوشهآ خرماست.1 ~~جای گوسپندان و طاق دیوار. ~~نانی بود که از کنجد و از(7] شکر پزند و آن شیرینی است و گویند # حلوایی است که عرب آن را ناطف خوانند. ~~سختی و رنج باشد که به کسی رسد و افشردن گلو. ~~مرغ ویا چیزی که بریان کنند و بر آتش بگردانند و به لغتی کاف پارسی # هم آمده است و بعضی به کسر کاف و دال خوانند و قیل با کاف پارسی # مفتوح گردانک(9] رباب و به کسر کاف پارسی مرغ سیخ کرده. ~~چهار طبع وقیل با کاف پارسی]. PageV01P408 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0318.png) ~~گما : به ضم وفتح کاف راف و آن ترشی است و گویند جاوتری(») وقیل به # فتح کاف آستین رفیده.2 ~~کبلا3 وکیلا4 لحام2) را گویند که بدان کفشیر کنند یعنی بدانچه ms141 پیوند زر وسیم کنند. ~~کدنخدا :خدا(13، خداوند خانه وعیالدار. ~~کرا :مختصر هرکه را. ~~کجا : مختصر هر کجا. ~~کلا : غوک. ~~کهربا و کاهریا سنگی زرد است که دافع یرقان است. ~~کرا حجام و بعضی گویند به کاف عربی حجام است5 و به کاف پارسی # غلام هندوی یعنی کته.6 ~~کیبا «4]7 شکرآکده8 که عرب آن را عصیب خوانند. # مزروع زمین 51). ~~کرادا9 چوب زیرین در. ~~کسیلا110 : دارویی است که هندوی کهیلا11 گویند و کسیکا [؟] و گمیکا [؟] نیز # گویند. # :سازی است از آن درودگران. PageV01P409 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0319.png) ~~کلیسیا # : حکیم ودانا و ستاره شمر و صاحب کشف و کودک1 بی گناه. ~~کیمیا : علم اکسیر. ~~کنب چیزی که از آن رسن سازند 7]. ~~کب اندرون رخ و بعضی به بای پارسی گویند. ~~کا فزکوب2 : تازیانهآ غازیان و گرز. ~~کارآب : یعنی کار شراب خوردن. ~~کامیاب آن که حاجت او بر مراد او برآید. ~~کؤشتاشب «2: احتلام. ~~کلپ : منقار مرغ ~~کلوخ کوپ : آلتی است از چوب با دستهآ گرانسر که بدان گچ و2) خشت کوبند و # هندوی آن را دهونسا21]2 گویند. ~~کشتاسپ نام پادشاه است(5) که پدر اسفندیار بوده است. PageV01P410 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0320.png) # 407 # نحل (1) انگبین یعنی زنبور و بعضی به دو کسر گویند. ~~کفیت ازهم بازشده و ترقیده. ~~کاشت گردانیدن1 و کاشتن تخم. ~~کافت به معنی شکافت و کاویدن. ~~کؤت : سرین. ~~کت یعنی (2) تاج وتخت هندوان(2) میان بافته.2 ~~کاست [4]) یعنی کم و نقصان شد. ~~کنشت بتخانهآ گبران و ترسایان. ~~کرفت :پلید. ~~کمیت شراب سرخ ورنگ اسب (5. ~~کؤرشت :دیمین چوب3 که بدان کودکان بازی کنند و آن را هندوی دنداموهی4 # گویند(26 و قیل با کاف پارسی نیز خوانند. ~~کثلت «5 : پارهپاره. ~~کسست 87]6 : از هم باز شد (9] و شکست. ~~کلات دیهی که بر بلندی باشد یا بر کوهی آبادان یا خراب. ~~12 نجل [2)ا، ندارد 36]ا، ب: لتخت ومندوان» .(17ا: کمانت. ا5ابن است (ماب : خواقلد 110 گلته [5) ~~ب: گسست. [9] ب: شده. ~~1. به معنی «روی برگردانید» محرف «گاشت» است (لغتنامه زیر کاشت). ~~2. در ms142 فرهنگنامة فخر دواس: «کت: تخت هندوان میان بافته». «کت» از وازة هندی کهات یا کهت کرفته شده؛ اما در این ~~معنی مستعمل نیست. کهات یا کهت به معنی تخت خواب و «کت» به معنی تخت زرین یا تخت شاهی آمده. معنی ~~لکت» که قواس نوشته از این لحاظ درست نیست که او «کت» را مترادف کلمهآ هندی میداند که میان بافته باشد، و حتی آن ~~را مخصوص به هندوان میداند؛ اما بیت شاهد با این معنی مناسبتی ندارد در صحاحالفرس به معنی تخت آمله و همین ~~بیت فرخی که قواس درج نموده، در این فرهنگ نیز شاهد آمده است؛ اما این واژه در زفان گویا به این صورت شرح شله ~~است: «تاج و تخت و در فرهنگنامهآ فخر دواس کت تخت هندوان باشد میان بافته، گویی تفریس کهت است». صاحب ~~زفان گویا در معنی «کت» تاج را افزوده و واضح است که این اشتباه فاحشی است. واژآة «کت» نه مخصوص به هندوان ~~است و نه مترادف کلمهآ هندی که به معنی تخت خواب آید. و «کت» را با تاج هیچ مناسبتی نیست (نذیر احمد 2، ص 21). ~~3. نک: لغتنامه زیر الک دولک. ~~(eteny ezurar, Cleessieelrradrard121iat قا صلعنه iی6: ~~5. نک: «کتلة» در لغت نامه. 6. مصحف «گسست» است. PageV01P411 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0321.png) ~~کشت : زراعت. ~~کیمخت : آن پوست فرخج اسب و خر که به دباغتدادن دانه دار بود. ~~کوهرحمت : نام کوهی است. ~~کونج : سیاهدانه. ~~کلوج : بدلکرده(1 و نانریزه و به جیم پارسی نیز گویند و گویند بچه که دیو # بدل کرده باشد. ~~کنج1 بیرون کشیدن و باکاف و جیم پارسی احمق و خودستا. ~~کؤکنج2 : قولنج وآن نام علتی است از باد. ~~گبج(1 : خردم بریده31) و چهارپایی که زیر دهانش بیاماسد آنکه گویند کبجه(2) # شده است از ستور و خر و مردم خودستا و احمق3 و بعضی به جیم # پارسی گویند.4 ~~کولنجه : آتشدان و به واو پارسی نیز گویند. ~~کؤلانج : حلوایی است که اهل هند آن را لاپز ms143 ولابرآ و لابرن نییز گویند و در # بعضی نسخ(5) گولانچ7 به هر سه حرف پارسی آورده است. ~~گرج زخمهآ گریبان و به ضم کاف و جیم پارسی نیز گویند. ~~کرنج چیزی است که خرمن را بدان اندازند و کنج خانه8 و خانهآ کوچک 61] و # خانهآ خرمن. PageV01P412 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0322.png) ~~سبد گرمابه بانان و گویند سبد کناس (1) و بعضی به کسر کاف و فتح لام # خوانند و بعضی به جیم پارسی نیز گویند(2). ~~قلاب کزک آهنی که بر سر چوی استوار کرده که (2) بدان یخ کشند و # مانند یخ وفقاعیان و سقا[یان] نیز دارند. ~~خرمای ابوجهل وزهر (4). ~~:خس ووبش.1 ~~:ساز گازر. ~~: گوشه. ~~کاچ کاچک یعنی تارک سر و سیلی زدن پس قفا. ~~کئچ پراکنده و احمق وخودستا.3 ~~کوچ بلؤچ3 دزدان. ~~کؤچ کاژ چشم که عرب آن را حول خوانند و به جیم عربی نیز خوانند و لوچ # به جای کاف لام نیز آمده است. ~~کالؤچ خرد و گویند انگشت کهین پای و کبوتر. ~~کلخچ : ریم اندام وریم() دست یعنی شوخ1) و چرک که بر دست و اندام مردم9 # باشد و در نسخه است که کلخچ7] احمق و معجب و خودستابود.5 PageV01P413 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0323.png) ~~کؤچ : رحلت وکوف یعنی جغد شوم ~~کریج خانهآ کوچک و خانهآ خرمنبان که در خرمن سازند و گوشهآ خانه و # کلوچ و چیزی که خرمن را بدان اندازند و217 به جیم عربی نیز آمده # است «2].1 ~~کابلیچ : انگشت کهین پای. ~~کلیواچ وبش که آن را عرب خس خوانند و قیل اصح به جیم عربی است(2.3 ~~کلوچ» : نانریزه. ~~کلؤچ : بچهآ بدلکرده. ~~کاربیچ آن جامه که زردوزان و کشیده گران آن را لفاف سازند. ~~گبح خردم بریده و چهارپای که زیر دهانش آماسیده باشد گویند کبچه شده # است.3 ~~کلج سبد گرمابه بان و سبد (5) کناس و به کسر کاف نیز گویند. ~~کزچ : زخمهآ گریبان وبعضی (6] به جیم عربی نیز71) خوانند 8]. ~~کیچ نوعی از نرمینهآ معروف است. # ترشی شیر مثل پنیر که جغرات ms144 و شیر آمیخته کنند که عرب آن را اقط # گویند و کشک یعنی پنیر و شیر که بر دوغ دوشند. # گیاهی است کبود و فخر قواس به دو کاف کاگؤخ (1)2 در فرهنگنامهآ # خود () گفته (12] است. PageV01P414 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0324.png) ~~کخ :آنچه کودکان را بدان ترسانند از صورت زشت نگاشته (1) و جز آن که # هندوی آن را گهوگهو122 خوانند (2) و گخ زنده دیوار2 را نیز خوانند (2. # : خانهآ بیروزن. ~~کولخ3 : آتشدان. ~~کیرخ4 : رحل که بر آن کتاب و مصحف (15 دارند (2] و بخوانند (. ~~گزخ نام محلتی است در شهر بغداد و در آن کوشکی بلند و بزرگ است و آن # مسکن پادشاه شهر است 8]. ~~گفبد مرد کوهنشین از زهاد و عباد و دهقان.5 ~~گراد جامهآ کهنه و پارهپاره97) و گراده به های آخر نیز گویند (10). ~~کبد گوشت آور یعنی فربه (11]. ~~کلوند6 مرسله باشد از لوز و انجیر و گوز و آنچه بدین ماند و نام کوهی است10]. ~~کهبد7 درم گزین پادشاه یعنی ناقد و محصل نیز. ~~کزمند ([13] شتاب. ~~کلوخ : پارهآ خشت و پارة گل خشت وغلولهآ گلین. PageV01P415 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0325.png) ~~کاخ : کوشک و ایوان بلند و بزرگ و خانهآ بیسقف با چهار دیوار چنانک # کودکان از ریگ برآرند و بدان بازی کنند. ~~کاشخ1 : دشمن پوشیده. ~~کافد به معنی شکافد بود. ~~گزد کشت شالی و تره کاری و نام قومی که در وقت ضحاک پیدا آمده بود. ~~کرؤد جایی2 که آب از او به دشواری کشند. ~~کلند میتین یعنی سبل (31 وسوراخ کن. ~~کند نام ولایتی است که بادام آنجایی نیکو باشند و قیل نام شهری است. ~~کفچلیزد4 خزندهای (2) است با دم سرخ که هندوی آن را بهینی (2)5 گویند و قیل به # جای دال کاف کفچلیزک (7] است. ~~کید (8] نام پادشاه قنوج. ~~کبؤد : نام گلی است و رنگ () آسمان گون. ~~کیقباد : نام پادشاهی. ~~گشواد اصلی است بزرگ و مشهور.6 ~~کزد : شاخ ناکشته که پیرایند. ~~گشاد یعنی باز کرد و خندید و فتح کرد و شست ms145 کمان با تیر.7 ~~کفید یعنی از هم باز شد و ترقید. PageV01P416 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0326.png) ~~کبؤدر : کرمی خرد است که در شب پیدا باشد ] و گویند کرمی خرد است که # ماهی خورد و اسدی گوید کرمی باشد که به خود اندر آب رود.1 ~~کزگر تاج وچتر2 به فتح کافین. ~~کیفر پشیمانی و سنگ که بر سر کنگرة حصار نهند و پاداش و جزا و مشک # دوغ و گویند آلتی بود دوغیان را که اندر او () دوغ کنند و آن مانند # تغاری(3) باشد و گویند کیفر حیف باشد. ~~کدیور برزگر و دهقان و مزارع71] و باغبان و خانهدار. ~~گشتر (5]) : خار سیاه. ~~کگنگار مار پوستافکنده و به لغتی کاف مفتوح است[26. ~~کیار :کاهلی و گیاهی است. ~~کنور کندوی غله و آن همچوخم میباشد. ~~کلاور :غوک. ~~کندؤر2 درختی است که به درخت پسته ماند؛ اما او را میوه و تخم (] نباشد و # به تازی لبان گویند. ~~کزگسار نام ولایتی است و نام پهلوانی(8) که با(11 اسفندیار در(1] راه دژ1] # هفتخوان همراه(12) بود (12) و بعضی گویند کوکسار4 است به واو # پارسی و هر دو کاف عربی(14. ~~کاخره علت (15) یرقان. # دشت و درة کوه 121] و زمین سخت. PageV01P417 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0327.png) ~~کاسهگر : نام مطربی است (1 که واضع قول بود. ~~کنداور«] : مرد جنگی و پهلوان (3). ~~کیکیر : رستنیها. ~~کشکنجیر نوعی از طهو1 و آنچه بدان سنگ بزرگ اندازند و بعضی به جای شین # باء نبشتهاند و کبکنجیر کردهاند و کبکنجیر نوعی از کبک است (4). ~~گفتار(5] ددهای است که اهل هند آن را جرکه2 گویند (6]. ~~کشتر3 : انگور خام. ~~کشمر : نام شهری است که آن را کشمیر گویند. ~~کردگار آن که همه از اوست و برآرندة کارهاست12). ~~کراگر جانوری است سیاه و سپید و قیل8] کلاغ و به ضم هر دو کاف نیز # خوانند (9]. ~~کؤکاره : ساز کار (21 گازر. ~~گر(11 نام(12) جوی بزرگ است که(12) نزدیک بردع است (12). ~~کندؤر : مصطکی. ~~کاشغرو کازغر ~~کاشغرو کازغر : نام شهری است(15 که از نور ماه ابن ms146 مقنع روشن گشتی (12] و قیل (1) # نام ولایتی (18) است. ~~کبر : دارویی است در خراسان و گویند (19] میوهای (20) است که آچار (21) # کرده تا حد ملتان میآرند و عرب آن را آصف خوانند.6 PageV01P418 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0328.png) ~~کوهسار زمین سنگستان و جایی که کوههای بسیار باشند. ~~کنار موز و درختی مشهور که عرب آن را سدره گویند[]. ~~کبک انجیر (2] پرندهای است تیزپر و بلندپرواز و گویند دراج سبید و طیرا بزرگ که # بدان سنگ بزرگ اندازند. ~~کتخشیر(3] جغراتی که نمک و شیر و روغن در او اندازند و بخورند و بعضی به # جای کاف لام خوانند «4].2 ~~کردار :مانند وفعل بد ونیک. ~~گوکسار (5]3 نام مردی تورانی که اسفندیار را به دژ رویین از راه هفت خوان رهنمایی # کرد. ~~کانور :کندوی غله. ~~کفشیر آنچه بدان پیوند زر و سیم کنند. ~~کفگیر(6] نوعی از آلات حلواییان که بدان شکر و روغن صاف کند وآن رخنهها # دارد. ~~کیدر4 غول بیابانی (). ~~کنبور فریبنده. ~~کشور هفتم حصهآ زمین آبادان (5) که عرب آن را اقلیم خوانند. ~~کؤکنار : خشخاش. ~~کارگر (9] کاری و کارکننده و اثر آن. ~~کامگار (1] آن که همهآ کارها بر حسب مراد و مقصود او برآیند و قوی. ~~کمر «1] زرکمر و کمربند و میان. PageV01P419 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0329.png) ~~کاریز جوی سرپوشیده و سربسته و در اسدی است که آب() باشد بر(2) زمین # که از جای به جایها برند.1 ~~کاز صومعهای بر سر کوه و بعضی گویند کاف پارسی است 2). ~~کلوخ انداز شرابی که در آخر هفتهآ ماه 41) شعبان پیاپی (5) خورند و آن شرابی که # مدتی بی ناغه خورند و آن را سنگانداز نیز گویند [6). ~~کراز : کوزهآ سرتنگ و تب؛ ولیکن(1] تبی2 باشد(8] که وقت ولادت زنان را # باشد. ~~کیز : نمد. ~~کرؤز : طرب و نشاط وشادی و به واو پارسی نیز گویند. ~~کاناز بن خوشهآ خرما و کناز نیز آمده است17). ~~گناز(10) همان کاناز است. ~~کنلیز گیاهی است و در اسدی است کیکیز به دو کاف مکسور و(11] یای(12] # اول پارسی رستنی ms147 است زیبا.3 ~~کریز کنج خانه و پر ریختن بازوی13) باز و باشه و فریصه و معنی فریصه با صاد # مهمله آن است که دستها زیر پایها بندند و یا دست و پای بندند.4 PageV01P420 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0330.png) ~~زراعت گر و باغبان « و دهقان و به ضم کاف نیز گویند «1) ~~نام گیاهی خوشبوی(2) است که در دیگ کنند(2]. ~~بیخ درخت هر چیزی(5) وضد راست. ~~کلیک(2 یعنی کاژچشم (1) که (18 عرب آن را اخول گویند (1]. ~~: بچهای که هنوز زبانش نادرست و تل باشد و گره زبان و لکنت (1] و # سوخته زبان و خط نادرست«1].1 ~~: موی پیچیده و ریم تن و ریم(1 اندام وریم [1) جامه و بعضی به کاف # مضموم گویند(12) و به لغتی کاف پارسی و قیل باکاف عربی مضموم و # مفتوح ریم اندام و به کاف پارسی مفتوح موی پیچه (15). ~~گیاهی (16] است باریک که در زمین نمناک باشد و 10) هندوی (8) آن را # کانس3 گویند و آن را از غایت باریکی به مژگان تشبیه کردهاند. ~~نام پادشاهی بزرگ است 201) و قیل [2] نمرود.2 PageV01P421 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0331.png) ~~کالوس : مردم خربط یعنی مسخره و متهور و متهتک. ~~کماس : کوزههای پهن و گرد بر مثال کشف چه از چوب و2] چه از سفال # چنانک اگر(22) خواهند از زیر(4) بغل در (5) آویزند (2]. ~~کیؤس : کزک.1 ~~کابؤس : دیو ستنبه. ~~گؤس طبل12) بزرگ و دغا 228 و به واو عربی نیز خوانند و گویند لؤس به لام # دغا وفریب است97]. ~~کرفس : دارویی است که اگر کژدم گزیده را (1] خورانند (1] در (12) حالی 12) # بمیرد و گویند که آن«1] اجمود است (15). ~~گزگس جانوری است مثل عقاب. ~~دین و مذهب و تیردان و طبلک ترکش (16 و موی و زلف3 و نام ولایتی # است2171. ~~صفت و رنگ و به لغتی کاف مضموم 1] هم گویند وبعضی به 1] # کاف پارسی گویند 201]) و کاویش به یای پارسی«2) نیز گویند (22].2 ~~به ضم وفتح دال پاغنده و بعضی به کسر دال و بعضی به فتح کاف # گفتهاند[23]. PageV01P422 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0332.png) ~~کزیش جانوری ms148 است(1) مکروهشکل (12 چون مار کوتاه با (2] دست و پای و«12 # سبک رود و بیشتر در ویرانهها باشد هر که را گزد دندان او در زخمگاه # ماند. ~~کربایش1 : کرفش. ~~کراوش :چرخ روغنگران. ~~کرش2 :چهاردهم روز از ماه. ~~کاش : افسوس ودریغ. ~~کشیش مهتر و متعلم (5) ترسایان که آتش پرستی و آفتاب پرستی آموزد(. ~~کوبش کوفتن ولت کردن 17). ~~کشش کمان کشیدن و ناز کردن و به ناز رفتن و عشق و هوای باطن 8) و سفر # دور راه (9) رفتن بی ناغه و منزل دراز کشیدن و هر چیزی کشیدن(10]. ~~کش ناز و(1] کشیدن خود را به ناز و شادان و دست در بغل کسی(1) کردن # وخوش رفتن. ~~گش (12] 2.25) # ملاح3 وامر ونهی و فرمایش از دو سوی14) و فرمان دهی(4.15 ~~کش مکش 161] # گش(16] یعنی کشاکش از دوسوی. ~~کاویانی درفش175]: علم فریدون که کاوة آهنگر از پارة چرم که در ساق خود پیچیدی «18] # ساخته بر سر فریدون داشته بود. ~~کنش آتش خانهآ مغان و جای پرستش گبران و اصل و کردار مردم. PageV01P423 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0333.png) ~~کفلیوش نوعی از زردوزیها با قطیفه و قاقم و جواهر مرکبکرده(1) که بر # فرخج(2] اسبان پادشاهان میپوشانند 2) از بهر زینت(2). ~~گشاگش فرمایشهای توبرتو و فرمایش از (5) هر سوی و کشیدن از دو سوی(6). ~~گزگش1 : ترکش. ~~کالؤش2 : کافور مغشوش. ~~گبش(1 گوسپند نر بزرگ 8) که پیش رمه شده میرود و گوسپند دیگر نیز و این # لغت عربی است. ~~گؤش کوشنده و به معنی امر9] بکوش(21 نیز آید (11]. ~~کاهش نقصان(12] وکم شدن (12). ~~کوشش7 در هر کاری جهد بلیغ نمودن. ~~کاوش1 کاویدن و بحث کردن در امور دین و غیره. # : پیخال چشم و آب بخار چشم که پیخال بندد و به جای یاء نون نیز # آمده است گنغ (3.16 # تار افریشم و گویند اصل افریشم و کرمی که آن را پیله گویند و بعضی # به فتح کاف نیز گویند (1). # گیاهی است که کمانگران بر بازوی فرودآمده بندند و آن را اوشه گویند # وبه تازی ms149 آوشق4 خوانند. PageV01P424 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0334.png) ~~: آوازی که از جنبانیدن کله گاو خیزد و هندوی جکال (1) گویند. ~~: زاغ سیاه. # اک ~~کاوای هرچه از میان تهی باشد یعنی خالی؛ بعضی کاف پارسی گویند؛ اما # کاف عربی صحیح است 4). ~~کاک و کیک مرد فربه (5) و مردم چشم و قرص (16. ~~کابک خانهآ کبوتر ویا ( جای 8] مرغ خانگی و مانند زنبیلی که از میان تهی # باشد و آن را 97) در خانه بیاویزند تا کبوتر در وی بچه کشی (1] کند و # کابوک به زیادت واو نیز (1] همان کابک«12] است(2). ~~کلیی کاژچشم که یک را دو بیند و عرب14) آن را احول (18) خوانند. ~~کوی : ترهای (14] است که به خوردن آن بر مردم (1) خواب غالب (8) آید (4) و # طبیعت او(2) سرد وتر (21) است. ~~گوی کمان و بعضی به کاف اول پارسی گویند (2). PageV01P425 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0335.png) ~~کلبی (1]1 : کریج خرمندار یعنی خانهآ نگاهبان خرمن و آن خانهای است 21) # کوچک(2) که در خرمن گاه برآرند و بسازند و خرمن بر او اندازند (2). ~~کلککنک2 : تخم خفرج که آن را لونگ3 گویند (9) ~~کراک جانوری است از مرغان سیاه و سپید درازدم که بر کرانهآ آب نشیند و دم # بلرزاند؛ مقدار فراشتک است و گرک نیز گویند. ~~گریشک جوزهآ هر چیزی و مردم 61 جنگی و پهلوان. ~~کشتی خبزدوک (27 و در نسخه گیشتک4 به زیادت یاء و به شین (8] معجمه # خبزدوک منقش(9] کرده است. ~~کری : محلوقسر(10) یعنی سر1) گل و بعضی به کاف اول مفتوح گویند مردم # چشم. ~~گلک بغل یعنی ابط وبه لغتی کاف مضموم. ~~گندی نانریزه(12 وبه فتح دال هم گویند. ~~کبیتک سنبهآ تیز کردن آسیا و بعضی به فتح کاف و کسر باء گویند و فخر قواس # کیتنک5 کرده است. ~~گورک : سنگ گازر.6 ~~کزدک7 افسانه ولغز واغلوطه پرسیدن. ~~کوژانوی (13) : پرة کلیدان. PageV01P426 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0336.png) # 423 ~~:پرندهای (1) است چون فاخته سپید (2) باشد (3) و رنگهای خوب دارد و # خوش رفتار و آتش خوار و کبک دری آنکه در دره کوهها باشد «2]. ~~بی موی و نیشتر ms150 و زخم نیشتر حجام ودندان1 واحول (5. ~~گچ 161 :مشگدر و آن جانوری است آبی که مشک درد و قیل کچل به لام آخر # صحیح است. ~~گمسک0] کتخشیر که با جغرات و شیر راست میکنند و بعضی به شین معجمه # گویند و لمشک به لام اول صحیح است. ~~جانوری است خرد و مردم چشم وقیل به کسر کاف مردم چشم است. ~~چیزی نو و تحفه و نوباوه 87]. ~~کدینهآ گازر که بدان جامه کوبد. ~~[کبک] انجیر.3 ~~: پارهپاره. ~~:خرد. ~~استوار ایستادن5 ونی. PageV01P427 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0337.png) ~~کنگ : مردم فربه و درشت و قدآور و خم خورده و دوتو.1 ~~کلنگ : سوراخ کلیدان.2 ~~گلنگ کلند وآن آلت گل کاران است که بدان (1) زمین کاوند. ~~گناونگ3 شحنه وزمین دار و مرزبان. ~~کلاسنگ : فلاخن. ~~کلنگ؟ : بند آب بود. ~~گلنگ میتین ورسن بند ورشته«).5 ~~گوهنگ : برج 6.3 ~~کلنگ جانوری (4) است بزرگ. # ل ~~کاکل : آن کلک خالی که در میان آب روید و آن را کاس2 خوانند و موی بچه. ~~کاچال8 آلات خانه از هرگونه. ~~کچل جانوری است که مشک درد و آن را(9] مشکدر نیز گویند[6]. ~~گشیل و گسل( دفع کردن و به کاف پارسی نیز(8) آمده است. ~~کشاخل10 : نوعی از غله است. PageV01P428 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0338.png) # 425 ~~کغب غزال : شکری است که مقوی باه است و مقوی دل و دماغ است و آن را # شکر برگ و شکر قلم نیز گویند. ~~کیال نام مردی بدمذهب احمق. ~~کال :نوعی از گلها. ~~کلال (1) بالای پیشانی و میانهآ تارک. ~~کنجال وکنکال (2)[؟]: فقیر افقر. ~~کل : سر بیموی. ~~کنجال (3] هر تخمی که روغن از وی کشند و روغنی که() از وی بیرون آورده # باشند و کنجاره نیز گویند. ~~کؤل خزانهآ آب وجغد1 وکتف. ~~کیل : آرزوومیل.2 ~~کفل :ران وسرین. ~~کسل (5] گسستن 2 و شکننده و ازهم بازکنده(.3 PageV01P429 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0339.png) ~~کوبیم1 گیاهی است که در شدیار) یابند و قیل به واو عربی. ~~کنام بیشهآ شیر وبیشهآ ددگان. ~~کام مقصود و مراد و درون دهن. ~~کم کم آواز پری ms151 باد چون بجنبانند2 و آواز کافتن نقب. ~~کام ناکام : ضرورت و(2) ناچار 2) و بی شبهه27] و بی خطا و بی مقصود. ~~کزطزخون وکرترخون (8: عاقرقرحا. ~~کوفجان قفس و پنجره3 ~~کویین4 چیزی است مانند [کفهآ]5 ترازو از خوص بافته که [برزک] آس کرده # عصاران در او نهند و از آن در تنگبیز 62 کنند تا روغن بیرون آید و # گونن7 نیزگویند. ~~کرستون : کپان ترازوی زرین باشد. ~~کلن باغره و بعضی به کاف پارسی خوانند. ~~کشخان قرطبان و روادار. ~~کیاخن آهستگی و نرمی14 در کار و استوارکاری. PageV01P430 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0340.png) # 427 ~~کیکن (1) : تاریکی. ~~کریان :فدا. ~~کماجران1 : بر آنچه (2) نان نهند و در تنور زنند. ~~کامران (3) بزرگ() و سرور و آن که (5) کارهای او بر مراد و مقصود او (6ابرآید. ~~کشن(2] انبوه و بسیار و به کاف پارسی صحیح آمده (8] است. ~~کعبتین ساز نردبازی و9) مثل قرعهآ خرد که بدان بازند و بر آن عدد داو(1) # نگاشتهاند. ~~کشیشان(1] زاهدان ترسایان. ~~کشان خیمهآ گرد و بلند.2 ~~کاغیدن : نالیدن. ~~کؤهان بلندی پشت اشتر و دو شانهآ « گاو و بلندی میان دوشانهآ گاو که عرب # آن را سنام خوانند. ~~کلان بلند و بزرگ و میانهآ (1] تارک.3 ~~کشکین آن نان که از باقلی و جوو نخود و گندم و از هر گونه غله یکجا کرده # پزند. ~~کمین : دزدیده216 و پنهان بر خصم زدن و به قصد دشمن در گوشهای # پنهان شده ماندن و نقصان. ~~کیوان زحل. ~~کیان پادشاهان جبار و این جمع کی(18 است. ~~کودن اسب پالانی و کندرو. ~~کوردین : گلیم. PageV01P431 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0341.png) ~~کزگان1 : نام ولایتی است وقیل نام بیابانی است. ~~کلبتین 7 : سنداسی2 آهنی. ~~کفتن () : از هم بازکردن وترقیدن. ~~کفیدن : مثله. ~~کثران : دارویی است سیاه که بر شتران گرگین مالند و آن را قطران نیز(12 خوانند # به(7) تازی. ~~کدن (8] و گون روستایی است که آنجا روز عاشوراده هزار مرد گرد آیند (6) و هیز. ~~کدین (7] عمود چوب که بر آن 87) جامه کوبند. ~~گیان() : خیمهآ گرد.4 ~~کانؤن آتشدان و منقل ms152 و نام ماه رومی (10). ~~کبؤدان5 : سیاهدانه. ~~کپان : آن ترازو که یک پله دارد و به جای پلهآ دوم مغند آهنی بود و خار ترازو # که در آن ناره باشد (1 و به بای عربی نیز خوانند. ~~کوکان :ساز گازر وقیل به واو عربی. ~~کزغان : آوند آهنی که در او هر چیزی بریان کنند. ~~گفگشان و کاه گشان : راهی است بر آسمان که به شب نمودار شود (112 اندکی سبید و به تازی # مجره خوانند. ~~کسیختن : گسستن وشکستن. ~~کاستن (12) و کاهیدن : نقصان شدن(17). ~~کتایون نام عورتی تاج دار. PageV01P432 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0342.png) ~~کزگدن نام جانوری(1) است بزرگ(2) که طرف شیب باد میشود و میان پیشانی # یک شاخ دارد(3) که پیل(1) لقمه است (115 و به زبان هندوی او را گیندا2 # گویند (16. ~~کرمان : نام شهری است. ~~کران : کناره ودور. ~~کنعان نام پدر نمرود و نام شهری که مهتر یعقوب در او(] بود. ~~کزگساران ل4)3 :نام ولایتی است. ~~کرازان خرامان به ناز و به کاف پارسی نیز خوانند. ~~کریمان17] جد اعلای رستم.2 ~~کسستن [10]5 شکستن و از هم باز کردن. ~~کابین مهر زن که وقت عقد معین کنند. ~~کنشتو : انگور خام. ~~کنبتو (17][؟] دغدغه کردن که هندوی گدگدی6 گویند. ~~کذبانو :عروس خانه. ~~کیلو7 خزینهآ آب و قیل به واو عربی اصح است. ~~کنو شنی است که از پوست تنهآ او رسن و رشته سازند. PageV01P433 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0343.png) ~~کگشو : باخه. ~~کزباشوا : کرفش. ~~کندو غول بیابانی و بعضی به کاف پارسی گویند(). ~~کندرو : مصطکی. ~~کالیو احمق ودیوانه و سرگشته2) و بهیای پارسی و به یای آخر2] نیز آمده است2). ~~کیتو (5. : پرندهای (6] است که سنگ خوراک خوانند. ~~کیبو2 پرندهای() است که آن را دینارسر خوانند. ~~کنو پرندهای8) است بیابانی که آن را سنگ خوراک گویند و قیل به ضمتین # است. ~~کاهو جنازهآ گبران و گیاهی است که چرنده را مستی آرد و خواب آرد 9]. ~~کیخسرو : نام پادشاهی(1 است17) ~~کوکبه بردابرد پادشاه ودبدبهآ لشکر3 واجتماع لشکر وفوج. ~~کادیوه4 سرگشته و دیوانه ms153 و احمق و در بعضی نسخه (12) به جای دال لام # نبشته(12) است وکالیوه کرده است 127]. ~~کاوه نام آهنگری که درفش کاویان (15) به جهت افریدون ساخته بود. ~~گلاوه(2) ریسمانی که بر ریسمان گردانک پیچند «11) و آن را هندوی آتی5 گویند و # ریسمان بر دوک پیچیدهشده 2187 که مثل 19] بیضه ساخته باشند. PageV01P434 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0344.png) ~~کارتته : شنبلید. ~~کلاله : پنچهآ () زلف که هندوی آن را مهرلی () [؟] گویند و موی پیشانی و به # کسر کاف نیز گویند. ~~کجاوه و کژاوه عماری شتر و محمل (2) و محافه(2) که آن را هودج گویند. ~~کفه (5] : پله ترازو. ~~کاشانه :خانه. ~~کرته پیراهن که عرب آن را قرطه خوانند. ~~کلابه آلت چوین که بر آن ریسمان و ابریشم پیچند و آن را هندوی پرتی (2] # گویند. ~~کنیسه جای پرستش گبران. ~~کؤبله شکوفه وسوارگان آب و قفل. ~~کمانه کاریزگن و کمانی که بدان برمه پیچند و بگردانند تا سوراخ شود. ~~کنغاله () روسپی و قحبگی و بارگی2 را گویند و نام ) کوهی است.3 ~~کزره گیاهی است خوش بوی که آن را سرزیره97] گویند. ~~کماسه کوزه چویین پهن[1] که درویشان دارند یعنی کجکول. ~~کمان گروهه کمان خرد «1] که بدان غلوله سنگین و گلین اندازند و آن را هندوی # غلول4 گویند 12]. ~~کوکله : هدهد. ~~کمان مهره همان کمان [) گروهه است. PageV01P435 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0345.png) ~~کوکه : پیش آهنگ زین(1) و موج آب و قیل به واو پارسی. ~~کاریزه1 دانهآ معصفر. ~~کنجده : عنزروت. ~~کوبنه 2]2 : شکوفه. ~~کوالیده2 : غلهآ مالیده. ~~کشته : زراعت کرده. ~~کرته : اشترخار. ~~کرته گیاه جاروب که هندوی پنلو «22 گویند و درختی است خرد و خاردار # که به هندوی جواسه5 گویند. ~~کؤبه گیاهی است4] شیرین که مردمان خورند6 و بدانچه هر چیزی بکوبند و # آن را عرب مدق خوانند. ~~کبچه : خردم بریده و آماس که زیر دهن چهارپایان باشد. ~~کؤره سیلاب کنده و گوشده و گل در او مانده و سیلاب و آتش دان زرگران که # هندوی بهیتی7 گویند (8). ~~کابکنه8 : مرغی است سبز. ~~کرایه مرغی است سیاه. ~~کالیوزه9 ms154 نوعی است از فراشتک. PageV01P436 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0346.png) # 433 ~~کلازه سبزک که (1 به فتح کاف نیزگویند. ~~کاغنه : عروسک.1 ~~کربشه : کرفش. ~~کلته : پیر آزرده و حیوان دم بریده و چهارپای و دام.2 ~~کلوته : سرپوش دختران یعنی (2) به هندوی گونچی3 گویند 2) و سراسری # دامنی وحلقهآ دام. # نوعی است از پای دام.4 ~~کلاله (2] موی خم خورده و پیچهآ کنگرهدار. ~~کانه کسی چون با کسی به سری و بلندی(5) همی کوشد گویند کانه میکند. ~~کاتوره : سرگرانی5 و سرگشتگی. ~~کاکره (6] : عاقرقرحا1 بود. ~~کله پرده و پشهخانه و قبه که برای زینت در شهر در مهمانی و کار خیر # شاهزادگان برآرند از جامهآ سرخ و آن را عرب آذین (8] گویند.6 ~~کلبه ذکان خرد و حجره وگوشهآ خلوت. ~~کزیده7 :ترسیده. ~~کسته8 آسانی و به شین معجمه هم مسطور است7]. PageV01P437 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0347.png) # : نان که از جوو گندم و باقلی یک جا کرده پزند. ~~کالیده موی در هم کشیده (2) شده. ~~کندامؤیه موی مادرزاد (2]. ~~کوبله (1 موی کله و به کاف پارسی نیز آمده است. ~~کؤنسته سرین و دوکونه و به واو عربی نیز گویند. ~~کندواله و کنداواله مردی قوی خلقت (15) و فربه و درشتاندام. ~~کلندره : مرد 21] درشتاندام. ~~کهبله نادان مزاج واحمق طبع. ~~کامه : خواست. ~~کفه[7] : آنچه در اودانه بود. ~~کفته : ازهم بازشده و) بازکرده و ترقیده و شکسته (9] و کفیده نیز گویند (10] و # شکافته و شکفته (1]. ~~کاینه2 امر کردن بدان که از من چشم مگردان. ~~کفیده ازهم باز شده وترقیده (12). ~~کوازه3 نان نیم پخته. ~~کچیرده و کچیره2 : پیشوا. ~~کبیده دلیده و درشته وقیل به فتح (12] کاف و کسر باء(14]. ~~کازه صومعهای بر سر کوه و به غیر هاء نیز آمده است. ~~کالفته PageV01P438 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0348.png) ~~کارنامه علم خانه و جنگنامه و قصه.1 ~~کبیسه نقصان وزیادت ایام سال. ~~کدوتیمه27 آن نیمی (2) کدو که پیاله سازند و شراب خورند(2). ~~کشفته : پژمرده. ~~کازه :جای.2 # :خانه وکلیدان. ~~کازه3 : نشستگاه چویین. ~~کبازه2 کمان خرد و لیزم و گمانده5 نیز گویند. ~~گراسه : مصحف. ~~کزه : ملازه و آن ms155 گوشتی آویزان است در دهن که عرب آن را لهات خواند و # هندوی کاگلا6 گویند و چویی که به کلیدان فروفتد تا در نتوان گشادن. # کوزهآ به آب پر کرده و به شین معجمه نیز گویند. # : کوزهآ سرتنگ. ~~گماسه کوزهآ شبانان. ~~کلنبه غلولهآ حلوا و جز آن وکدو.8 ~~کندوله (] کندوی غله. ~~کراده جامهآ کهنه و پاره پاره67]. PageV01P439 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0349.png) # : سوسمار. ~~گنانه (1] به کسر کاف(2] و به فتح کاف ترکش1 و به ضم کاف کهنه و کاریزگن.2 ~~کشه : فکندة پالان وخط. ~~کنده :به فتح کاف خندق و به ضم کاف چوب خشک و بیل3 چوبین و # ماشورة(3) ریسمان.4 # : شیشهآ حجام. ~~کرشمه : ناز. ~~کره بچهآ اسب و چیزی گرد چنان که زمین و آسمان. # جانوری است خرد که در چهارپایان افتد. # : خرد 2). # : آزار (] دل که پنهان دارند. ~~کله : بیوفا. ~~کلیره : نادرست5 و ابو بکر ربابی(2].6 ~~کنبوره(1 : فریبنده. ~~کراشیده : تباه و پریشان شده. ~~کلاته دیه بلند و خرد و جایگاه ملوک. ~~گویاره7 گلهآ گاو7] وخر(9]. PageV01P440 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0350.png) ~~کودره : مرغی است آبی. ~~کابیله : هاون. ~~کاسکینه ( : سبزک. ~~کازه و کاشه : دام و پناه که از شاخهای درخت سازند و(1) وقت صید کردن در پناه آن # میمانند و صید میگیرند. ~~کنده جای برآمدن گل و بنیاد غنچه1 که بر شاخ میباشد و آلتی است«) از # چوب بزرگ که پای مجرم در او قید کرده بدارند و به زبان هندوی او را # کهوره2 گویند (2]. ~~کاخه : باران. ~~کززخمه آواز بیساز و بیپرده و زشت و سخن درشت و ناروان. ~~کشتی ~~کافوری اقحوان (8) و آن سبزهای است که آن را بابونه نیز گویند و گل لعل3 ~~کی : پادشاه بزرگ و جبار. ~~کانای4 : ابله ونادان. ~~کزنی گل ترو خشک وقیل کاف(6 پارسی وفتح نون. ~~کوها مؤی بازیای است که آن را دودداله 54 گویند. ~~کنداوری دلیری و مردانگی و دانایی و دعوی. ~~کؤرگانی6 سختیان و بعضی به کاف پارسی8] هم گویند. PageV01P441 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0351.png) ~~کرایی1 حجام وحجامت. # : بخیلی وزفتی. ~~گبی : بوزنه. ms156 ~~کشوزخدای : پادشاهی(1) که صاحب اقلیم باشد. ~~کاسموی موی خوک. ~~کاستی : نقصانی وکمی. ~~کنک دری آن کبک که (2) در درهها و کوه باشد و دست(2) کاتب. ~~کاهی : زردرنگ و خشک. ~~کزای(7) : حجام. ~~کذخدای :خداوند خانه. ~~کرای : پیغام کردن(25 وسود ونفع. ~~کامرانی کارها بر حسب مراد خود کردن. ~~کریزی فریضی5 که باز را دهند و پیری ضعیف. ~~کخلی جامهای (2] است سیاه که در فرنگ بافند.6 ~~کسنی گیاهی است تلخ و به امالت یاء71) نیز خوانند. ~~کشتی آن پیاله که بر شکل کشتی سازند(8). ~~کیلی7 طایفه ایاند از گلیم پوشان. ~~کرهنای : بوق ونای ترکی. ~~گیانی اصل و() نسل پادشاهان فرس(1). ~~کیابی1 خوط وسر و بزرگ. PageV01P442 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0352.png) ~~نوعی از علکهای رومی است و گیاه و سبزه و خوط و پهلوان1 و دهن2 # و محبت 17]3 و گیه نیز گویند21]. # مرغ ویا چیزی که بریان کنند و بر آتش بگردانند و سیخ4 و گردانک[2] # رباب و بعضی به کسر کاف و دال خوانند و قیل به فتح کاف«14 گردانک # رباب وبه کسر کاف سیخ بابریان.5 ~~: آن سیر (5] که در پیاز کارند. ~~غلام هندی یعنی کته.6 ~~: نشتر حجام وگزنده. ~~گردان [6]. # میل کننده و قصدکنده و قبول کننده و به معنی امر نیز آید یعنی میل # کن(7) وقصد کن وقبول کن. ~~گواه بود. ~~: جوزبویا.7 ~~طعامی است مشهور. ~~[1: لو خوط محبت» راندرد [2] ب: خواند [213: کردرنک. (214: «وداله فتح کاف» راندارد [5] ب: سبزه 66] ~~آ: گرداگرد آن. [7] ب: ندارد. [8] آ: ندارد [9]آ: ندارد. ~~1. به معنی «خوط وپهلوان» در زفان گویا و شرف نامه نیز آمله است. ~~2. در شرفنامه نیز به معنی «دهن» آمده است (نک: «کیا» به این معنی در لغتتامه). ~~3. به معنی «محبت» در فرهنگهای دیگر دیده نشد. ~~4. در نسخهمای مختلف لغت فرس هر دو معنی «مرغی یا چیزی که بر آتش بریان کتد» و «سیخی باشد که مرغی یا ~~چیزی بدان بر آتش بریان کنند و بگردانید» آمده؛ اما فقط معنی آخر درست است (صادقی 9، ص 167). ~~5. در زفان ms157 گویا؛ «گردنا: بابزن را گویند یعنی سیخ کباب». ~~6. نک: لاکرا» در همین فرهنگ. 7. نک: فرهنگ فلرسی معین. PageV01P443 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0353.png) ~~کؤشاسب : آن که او(1) را خطش ندمیده(2) باشد و احتلام و گوشتاسب(122 نیز آمده # است. ~~گؤراب سراب که در بیابان شوره) در هوای گرما از غایت تابش همچو آب از # دور نماید و چون نزدیک روند هیچ نباشد. ~~گلاب : آب گل که چکانند. ~~گوداب :طعامی که در تنور زیر بریان پزند و عرب جؤذاب گویند. # ت ~~گاوپشت چیزی است مثل پالان. ~~گزیت جزیه. ~~گشت (15] دیدن. ~~گشت به سین مهمله وای2 وزشت. ~~گویست : کوفتگی61. ~~گنگ بهشت : شهری است در حد مشرق نزدیک چین0). ~~گنگ دزهوخت(2 : بیتالمقدس. # ج ~~گولانچ( : حلوایی است که اهل هند آن را لابر و لابزن4 گویند و بعضی به جیم # عربی(10 هم خوانند. ~~کرنج ( PageV01P444 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0354.png) ~~گؤزآهنج : بدانچه مغز از جوز بیرون آرند.1 ~~گنگ دزهوج (2 : بیتالمقدس و بتخانه. ~~گلاچ3 :حلوایی است که از قطایف () و گلاب سازند. ~~گنچ3 :احمق وخودستا. ~~نوعی از هفده بید و کرمی که (2] از خارها خانه سازد5 وقیل 10 شاخی # که در بن تنهآ درخت بید تر و تازه برمیآید و زود نمو میگیرد و غایت # نازک است. ~~کرم بید (5]6 کرمهاییاند که بر درخت بید میباشند. ~~پهلوان ومرد جنگی. ~~جزیه و(6) به معنی اختیار کرد و بزرگ گردانید و به فتح کاف به معنی به # دندان گرفت 7]. ~~به معنی گاینده87] ~~تار ابریشم به غایت باریک و غبار خاک و ناچیز و گردنده و اندوه و] غم. ~~: دارویی است سرخ و زرد که در کیمیا کار آید و در کان او مشعلهآ آتش # خیزد. ~~خراج وجزیه و آنچه زبردستی از زیردستی هر سال بستاند(21. ~~کنج بادآورد[1] ~~کنج بادآورد(1) گنجی بسیار و شایگان که کی خسرو در زمین نهان«1 کرده بود و آن بر # دست خسرو پرویز رسید و نام نوای خسروانی. PageV01P445 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0355.png) # : آن بادی که غلتان برآید. ~~گزند «2] : آفت وزیان و(2) چشم زخم. ms158 ~~گزار :حوصلهآ مرغ که هندوی پوته1 گویند. ~~گور : بهیمهآ دشتی است و تربت و بهرام گور(2] بن یزدجرد را نیز گویند (5]. ~~گواشیر نام ولایتی است و نام مردی.2 ~~گزار :ترنجیدگی اندام3 ونشتر حجام. ~~گوار سبدی که بدان خاک و میوه و جز آن بردارند. ~~گیسؤدار مولازاده و ستارگان ذوات الأذناب. ~~کونر زمین شوره 6] و سراب وبیابان(7] بی آب و بینبات4 و مردم پیشکار. ~~کستر فرازکننده و خار 8) سیاه. ~~گاوسر نوعی از گرز که بر 97] مثال سر گاو فریدون ساخته بود و آن را گاوپیکر # نیز گویند[1). ~~گزگر به زبان ترکی خدای را گویند و گزوگر به زیادت واو نیز گویند2117. ~~گنجؤر : خازن. ~~گاؤسار نام گرز فریدون و جاهل.5 ~~گثر خود آهنی و خفتان و آتش پرست. ~~گار :خداوند و این استعمال نشود مگر مرکب. ~~گوهر و کوهر وگهر به غیرواو[1) جوهر واصل هر چیزی وهنر وخوی ولطافت وعنصر. PageV01P446 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0356.png) ~~گزیر و گزر : چاره. ~~خارش اندام و آمله ( که در اندام برآید. ~~: فرمانده(2) و کارگن و سخن گوینده و آراینده. ~~گرنج شیر1 : شیربرنج. ~~گردبر : سنبهآ خیام. ~~گؤذر : جوذر (3). ~~گزگر باقلی. ~~گوار : هاضم وسبد. ~~صومعهای بر سر کوه و به کاف عربی هم(1 آمده است.2 ~~:نام پهلوانی (5) بود21]. # خوک نر و مردم دلیر و توانا و بیل چویین که بدان زمین زراعت پاره # کنند. ~~به دندان گرفتن و گزیدن و مقراض زرگران180 ~~چوبدستی رمه راندن. ~~:زیرک و دلیر و دانا. ~~جوز پارسی که آن را اکهروت211 گویند و به واو عربی نیز آمده است. ~~نام درختی است که عرب آن را طرفا خوانند و آن بیبار است. ~~: اراقت. PageV01P447 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0357.png) # : موی پیچیده و ریم تن و جامه و بعضی کاف مضموم گویند و قیل # گرس به کاف پارسی موی پیچیده و به کاف عربی ریم تن و اندام و # گورس1 همان گرس است. # : ارزن به (1] هندوی چینه2 گویند(2) ~~گوارش : آن دارو که هاضم (2) را قوت دهد. ~~گزارش گفتن و آراستن و ms159 اداکردن. ~~کززش :تظلم وزاری نمودن. ~~کواش : صفت ورنگ. ~~کونش : آوند دوغ وقیل به سین مهمله و گاویش نیز گویند. ~~گزایش : گزیدن. ~~گرایش میل وقصد کردن. ~~گش : نازان ومتکبر(2) وشادان ورفتار باناز. ~~گزایش (5 : درد خرد3 وپیچش.2 ~~کش بلغم. PageV01P448 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0358.png) ~~گریشتک2 مغاک وقیل به جای تاء نون است و کاف دوم هم پارسی. ~~گلشای بازوی در.3 ~~گوی مغاک خرد. ~~گوش خزی کرمی است با بسیار پای که«2) هندوی کان کجوره"22 گویند. ~~گویی جوزگره و مادةآ او؛ باکاف پارسی آخر70). ~~گنگ : بیتالمقدس و بهارخانهای (9) است در ترکستان و نام شهری و نام # جزیره و نام لب آبی بزرگ. ~~گلبانگ آواز بلبل و بانگ درویشان که در(6] وقت شام کنند.5 ~~گلرنگ یعنی 77] سرخ رنگ. ~~گزگی ددهای 8] است دشتی. ~~گریشنگ ]: مغای. ~~گیرنگ نام شهری که قاضی آن شهر[1] مردمان را... یر نمودی. ~~() ا کناف، ب کزاف ا آء ندلر ب کالن کهجوده (2) ب «با آخوه انطلده ال1: بتهار خله [2]1: تنلود »1) PageV01P449 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0359.png) ~~گول پشمینهای است با مویهای آویخته که درویشان دارند و آن را دلق نیز # گویند. ~~گزدنگل دیوث و بیاندام و ابله و قیل () کاف اول عربی است. ~~کسیل دفع کردن و به یای پارسی اصح آمده(2) است و گسل نیز.1 ~~گؤل : جغد ونادان. ~~گؤیال : گرز و چقمار2 یعنی عمود و نام گرز (2) و نام مبارزی از خویشان شاه # روس. ~~گوی انکل : مادة جوزگره که در گریبان بود و بیشتر به فتح کاف دوم خوانند. ~~گال : نوعی از غلهآ باریک. ~~گل : نام سرودی که در بهار به شب گویند و گل لعل«. ~~گاؤدم : سلاحی2 است و نای ترکی و بوق مهین (8] که آن را هندوی (2) بهیر5 # گویند1). ~~گش خرام رفتار به ناز و تکبر وخرامان به ناز. ~~گورچشم نوعی از دیبای منقش و قیل نام نقش 8] دیبا و حریر است. ~~گام رفتار وپای نهادن بود. PageV01P450 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0360.png) ~~گزم زحمتی است و اندوه و غم و(1دل (2) گرفتگی. ~~گاوچشم « : نام گلی است زرد. ms160 ~~گستهم2 نام سلاحدار خسرو پرویز بن هرمز. ~~گزم شتاب و تند وجوشان و روایی و رونق وسوزان نیز. ~~گیهان (5] : دنیا. ~~گشن : انبوه وبسیار. ~~گزاونگان1 :شتاب وتعجیل. # سرکشان و سران و دلیران. # :عرش وآسمان. ~~گزگن :شتاب211 درمل 7] درنگ7]. ~~گزدکان : جوز ولتو.3 ~~گزین به (1] فتح کاف به دندان گرفتن«1 و به ضم کاف اختیار کرده و کننده. ~~گیاخن : به «1 نرمی و آهستگی کاری کردن و استواری کار و به کاف عربی نیز # آمده است [212. ~~گوارون «1] علت درد که پوست را درشت گرداند. ~~گوزن (15] : گاو کوهی (16) و آن مرار 10) بخورد و تریاک در گوشهآ چشم او جمع # شود و آن یک شاخ دارد 187].5 PageV01P451 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0361.png) ~~فرهنگ مفتاح الفضلا # صراحیای که صورت گاو سازند. ~~گیلان : نام ولایتی است. ~~گراییدن میل کردن وقصد کردن(2). ~~گرویدن ایمان آوردن. ~~گلخن : جاروب(1.3 ~~گورخان پادشاه ختن. ~~گرزن :نیم تاج به جواهرنشانده. ~~گشن جفتی گرفتن حیوانات و فحل. ~~گؤبان : شبان. # نام بازیای است که در خراسان بازند. ~~کلبن (5 : نهال گل وباغ وگل ها3.6 ~~کلنکبین : آن شهد که در آن گل پرورده کنند7). ~~گلکون : سرخ ونام اسب خسرو پرویز. ~~گوان (8] : پهلوانان17]. ~~گزدن : سروسرکش. ~~کلشن باغ و گلشتان نیز باغ است که در آن گل باشد (1). # بدلی داشته و بند وقید کرده. # :نام ولایتی است و قیل به کاف اول عربی ودوم پارسی. ~~گزگین حیوانی که از علت گر و خارش موی اندامش ریخته باشد و پوستش # آواره شده باشد. ~~گاواهن (1 آلتی آهنی (1 که بدان زمین زراعت پاره کنند. PageV01P452 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0362.png) ~~یعنی قبول کن 0). # صراحی که به صورت گاو از زر و نقره سازند. ~~:مغاک. ~~: نام پهلوانی است. ~~: پرچم موبینه. ~~گونه : نشان ورنگ و شکل و ساز. ~~گؤزه (2] بار پنبهآ نرمه یعنی جوزق. ~~گوزئنه (3] جوزینه و لوزینه نیز گویند و آن حلوایی است که از جوز و بادام سازند # 2) وقیل با(9) واو پارسی است(6]. ~~گوش خیه 27 گوش خزک و آن کرمی است باله پایهای بسیار که ms161 به هندوی # کانکجهوره3 گویند 9). ~~کزئده اختیارکرده. ~~کؤرشکاونه (10] [کفن دزد] []. ~~گریوه(1] : دک بلند دوشق و آن دک بلند که لب آب یا جوی آن را از کثرت قوت # آب از میان دو پاره کرده بیرون آمده باشد و کوه سربلند. ~~کلیچه ونان 12]. PageV01P453 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0363.png) # : جوزگره. ~~گراره1 برکه که با() تخته در سقف نهند. ~~گردابه پیچش آب که در جوی بزرگ میباشد و هرکه در او افتد غرق گردد و # آن را ورطه نیز گویند. ~~گززه نوعی از مار وگرز20). ~~گویله2 : موی کله. ~~گاده : گاییده. ~~کنبده گل ناشکفته. ~~کنجه : نام قصبه. ~~کوازه : مزاح (3) وطعنه کردن. ~~گیله؟7] قصبهای است در اقصای ولایت گیلان. ~~کوبیازه سبزیای است مثل تره که بلخیان خورند. ~~گواره3 سبدی که بدان خاک و میوه بردارند. ~~کوارنده : هاضمه. ~~کزارنده گوینده و شرح دهنده و آراینده و اداکننده (5]. ~~کلگونه گلغونهآ سرخ و سپید که بر روی عروسان مالند و آن را غازه نیز گویند. ~~کاه : تخت وجای ووقت. ~~گاززگده خانهآ گازر و جایی که خم گازر باشد و جای جامه گستردن. ~~کرفته : طعنه وتشنیع وسخن ثقیل وسخت. ~~گاژه4 وسمه و داغ که زنان بر روی از دوده یا از سرمه کشند و غازه (2]. ~~گیبانه ([8] مهتر سلیمان5 علیه السلام 87]. PageV01P454 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0364.png) # سخن دروغ وبیثبات. # غلولهآ سنگین و گلین که به کمان گروهه اندازند و به فلاخن نیز اندازند(2). # چرم گرگ و پوست درشت و نام پوستین است. # : رمهآ اسبان. # ی ~~گؤش ماهی : صدف وپیاله. ~~گزبزی :زیرکی. ~~گؤرگانی1 :سختیان. ~~گزگی مکابره و دلیری ([3). ~~گزای : گزنده. ~~گرای میل وقصدکننده. ~~گری : یعنی 4) گریه کن. ~~کزنی(1 : گل تر(6] و خشک وقیل کاف عربی و به 1کسرنون. ~~کلایی : حجام.2 ~~گردنای : آنچه کودکان بدان بازی کنند و به هندوی لتو3 خواند و آنچه کودکان بر # آن رفتن آموزند 87). ~~گشی ناز و خرامش و تکبر. ~~گرامی :عزیز و بزرگ. ~~گیایی7 خوطی و سری2 و بن گیاه. ~~گنلی (10) : گیلانی. PageV01P455 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0365.png) ~~لالا : غلام و مروارید بزرگ و آبدار.1 # : نام حکیم.2 ms162 # : نام شخصی صاحب کتاب ترسایان. ~~لکا(1 : سختیان سیاه ولک(2)2 سرخرنگ(3). PageV01P456 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0366.png) # عمودی که بدان جنگ کنند و گرز و کتاب1 و پاره و بزدن«1!2 # خود و عراده3 که وقت جنگ کار آید «2). # : رخ. ~~لفچ لب فروهشته و ستبر و پرکالهآ گوشت بیاستخوان و کسی که در خشم # باشد ولب را فرودهد[2]. ~~لولانج7 :حلوایی است. ~~لخچ زاک سیاه که بدان چرم رنگ کنند. ~~لوچ کاژچشم یعنی احول. PageV01P457 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0367.png) # : زمین سنگستان و سخت که پی نگیرد و جای بیابان. # : دوخ که از آن بوریا بافند و کودکان در شب برات آن را به روغن ترکرده # بسوزند و مرد محلوق.1 # : دیبای تنگ و بنیاد و دیوار.2 ~~تباء : آلت جفت ستور کشاورزی که بدان زمین زرعت پزه کنند. ~~نویر : دیگ مسین بزرگ. ~~وید آن که اهل خرابات را مهمان طفیلی باشد. ~~انجوزه و لازوز : رنگی است() معروف. PageV01P458 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0368.png) ~~لهاور(1 : نام شهری است. ~~لر نام شهری است و(2) گوی آب(2 و بره و کام و توان(1.2 ~~التخشیر2 جغرات که نمک و شیر و روغن در آوند اندازند و بخورند. ~~لورآور دبهآ خامین3 که در اوروغن اندازند و دبهآ برنجین بزرگ. ~~لمتر : جوانمرد.2 PageV01P459 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0369.png) ~~لؤش : خلابی که پای از او به دشواری توان (1 کشید (2) و کژدهان و شیرین و # چرب چه سخن چه لقمه (3).1 ~~لاش : لاغروردی وقیل به معنی غارت وعام2 نیز آمده است. ~~لقؤماخش (21 نام پدر ارسطو. PageV01P460 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0370.png) ~~لک فریک1 : بیهنری و بضاعت مزجات. ~~لی غلوله و سرخی رنگ کردن پشم و چرم و جزآن. ~~لورک کمان نداف و قیل به واو پارسی. ~~لیک2 لمشک : کتخشیر. مردم چشم و قیل به کافین کیک این صحیح (1 است. ~~لتینک3 سنبهآ تیز کردن آسیا و به یای پارسی نیز خوانند. ~~لشک درختی است نازک4 و به معنی پاره پاره نیز آمده است. ~~لمک : نام پدر نوح علیه السلام. ~~لگ لگ پرندهای (2) است آبی که او را لکلک میگویند(12. PageV01P461 ![image ms163 file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0371.png) ~~لوغیدن «] : دوشیدن وآشامیدن و جوشیدن.1 ~~لهفتان لعبتان دختران که از جامه سازند مثل آدمی و بدان بازی کنند. ~~لوریان طایفهآ بازیگران که به مهرة بلور بازند. ~~لبنان نام کوهی است که آنجا بیشتر اولیا بودهاند (2). ~~لاکن نام کوهی است نزدیک روس. ~~لکن :2 نام طبقی بزرگ است و طشتی و طبقی که زیر شمع نهند (3). ~~لشن ( بینقش (5) و هموار. ~~لادن : لبان 26 وعود و عنبر وقیل خوشبوبی است که از موی ریش و ران بز # حاصل میشود. ~~لایین11 جامهآ درویشان. ~~لاچین : آلاچی85) ونام مردی. ~~لبیدن به غصه وخشم سخن آمیخته) گفتن. ~~لیان : تابش وفروغ. PageV01P462 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0372.png) ~~لابه عجز نمودن در کاری و فریفتن و چاپلوسی کردن که آن را هندوی # هاهره1 گویند 17]. ~~لخلخه مشکدان و غلولهآ عنبر و مشک. ~~الفچه گوشت بیاستخوان ولب فروهشته و ستبر. ~~لویشه : غلهآ کوفته. ~~لاله گیاهی است سرخ که در دامنههای کوه روید و آن مانند گل سرخ # [است] که در دامنههای کوه روید و آن ماند گل سرخ خشخاش # میباشد و درون نقطهآ سیاه دارد 2). ~~لخشه : شعلهآ آتش. ~~لویشه :لگام و دوال که در دهن اسب به جای لگام پوشاند(2. ~~لنبه مرد فربه و درشت. ~~لؤشانه2 چرب و شیرین، چه سخن چه لقمه. ~~لامه چیزی که از بالای سر تا دم بپیچند. ~~لانه : کاهل وبیکار. ~~القومه نام حکیمی و نام پدر ارسطو. ~~لؤره سیلاب کنده و زمین گوشده. ~~التره دریده و پارهپاره. ~~لکانه جگرآکده وروده وعصیب. ~~لاشه خر پیر لاغر (4]. PageV01P463 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0373.png) ~~: کاوا و باران که آب در کویها روان شود2 و خلاب و جامهای (11 است # نرمینه، رنگین و تنک که در چین بافند. ~~: بازیگر(2) و جذام وبرص. ~~تختهای که جولاهه زیر پای دارد و جامه بافد. ~~ماخولیا و مالیخولیا : خلل دماغ و خشکی دماغ و بیهوده گویی و سودا و صفرا0). ~~مؤمیا دارویی است که آدمی مرده را(5) در شهد تا صد سال (6] پرورده کنند و # بر هر حاجتی(7) که بمالند ms164 یا بر زخمی که بمالند درحال(8) فراهم # شود97]. ~~مزوا : فال نیک. ~~مرغوا : فال بد. ~~مزقشیشا (10] : سؤون ماکهی3 و آن سنگی است که در کیمیا به کار بندند «1). ~~مدارا : آهستگی ونرمی. ~~مانا باشد که و پنداری که(1) و مگر4 که (12]. ~~مزدم گیا گیاهی است که به صورت آدمی در چین و ختن و خلخ و یغما از # زمین12) روید و هرکه آن را برکند درحال بمیرد و آن از جهت کیمیا و # محبت و عداوت کاری(15] آید و آن را استرنگ (16) نیز19] گویند و عرب # آن را یبروح 180] گویند 10]. PageV01P464 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0374.png) ~~سبز وکبود و شیشهآ سبز. ~~: نام مردی [که] صاحب مذهب ترسا بود و مجتهد و فقیه علوم دین # ایشان بود. ~~نام شهری است و نمازگاه. PageV01P465 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0375.png) ~~منج : دارویی است که آن را ریوند گویند. ~~مزتاج : نام اسب.1 ~~منسوج : جامهآ ابریشم(1) وزربفت. ~~مشنج مگس سبز که گوشت تباه کند. ~~منج :زنبور سیاه(2) یعنی زنبور انگبین و مگس سبز که گوشت را تباه میکند. ~~مج : راوی. ~~مفراج : نام پادشاه زنگ (2.2 ~~ملخح دارویی است که آن را ریوند گویند.3 ~~معلاچ گوی بازی که در وی جوزبازی کنند. ~~مریخ : شراب سرخ و آتش و نام کوکبی است. ~~مخ لگامی که بر اسب سرکش نهند تا نرم و رام شود و مغز و زنبور و # خلاصه. ~~ماخ سیم نبهره و ناسره کرده و مرد منافق. ~~ملخ( پرندهآ خرد کشتخوار معروف است و نام موضعی است در راه خانهآ PageV01P466 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0376.png) ~~: جنبید وخزید. ~~دانشمند مغان و دانا و حاکم آفتاب پرستان. ~~خانه و عشرتگاه و مهمانی و به سکون یاء هم استعمال آمده است. ~~: حاجتمند و غمگین. ~~عود تیلیه (244 و نوعی از هفده بید. ~~نام ماه پارسی و آن مدت بودن آفتاب در برج اسد است. ~~خداوند وصاحب و(8) فاضل6) هر چیزی واین لفظ (1 بیشتر مرکب # استعمال شود چنان که خردمند و غیر آن87]. ~~: تخت و محافه 7) وعماری و گهواره و تابوت ms165 و بساط شامی. PageV01P467 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0377.png) ~~مغفر ~~مؤسیقار : نام نوای و پرده1 سرود و نام سازی است که از پارههای نی خالی # بسازند و مطرب را نیز گویند(1. ~~مسمار میخ و به زنجیر بستن و میخ زدن تیر. ~~مسمر : به(2) میخهای زر و نقره آراسته و استوارکرده. ~~مستار :نام دارویی است. ~~مزمر(3 :خرمگس که گوشت را7) تباه کند و قیل به هر دو زای معجمه پارسی # مژمژ صحیح است. ~~مرغزار صحرایی که در او سبزه رسته باشد. ~~مشکدر جانوری است که مشک را میدرد. ~~ماشؤر چیزی که به هم آمیخته باشد 5]. ~~مششدر : مردارخانه در نردبازی که چون مهره آنجا افتد فرود آمدن نتواند. ~~مگسگیر : عنکبوت. ~~منوچهر نام پسر ایرج بن فریدون پادشاه ایران. ~~مادندر[6] زن پدر. ~~مادرگیر : مادرخوانده. ~~مندؤر غمگین و نام ناحیتی() و نام ولایتی است4. ~~مهار7] : رشتهای که در بینی شتر کشند [10]. ~~مناور نام شهری است نزدیک ختن. ~~منهر : جوان.3 PageV01P468 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0378.png) ~~مهماز« : آن میخ آهنین که زیر جناخ (7) زین استوار کتند چون اسب را رکاب # کند آن میخ بخلد و اسب بجهد و آن را مفمیز29) به یای پارسی نیز # گویند. ~~: شکاف. ~~زمین رانده و مزروع و آبادان. ~~دبر (2) و مخرج آدمی. ~~:انگور خشک. ~~: قدم جا. ~~:نام کنیزک شیرین. ~~جمع مکن وحاصل مکن. ~~مزبر2 و مزمز : خرمگس. ~~چیزی است مانند ابر که هوا را بگیرد و هندوی دهنور3 گویند و آنچه از # ملوک4 بچکد آن را نیز مژگویند (6]. PageV01P469 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0379.png) ~~مرس : نام مغی است.1 ~~مس2 سببی ( که پایبند مردم شود و پایبست. ~~مجوس : قومی آتش پرست. ~~مرکس(1) آنچه هوا را تاریک بکند و آن برف باریک است همچو ذرات پنبه و نم و # نم(3) از آن برف(7) بود. ~~مزنکوش گیاهی است(8] غایت سبز و زیبا و خوشبوی(26و سبزه و زمین سبزهدار(2. ~~مکش : ناخوشی.4 ~~مشوش ابتر و پریشان وپیچان. ~~منش : طبع (5) و سرشت و همت و عقل و شک و بزرگی و گرسنگی.5 ~~مشمش : زردآلو. ~~مفوش : مانند ماه. PageV01P470 ![image ms166 file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0380.png) # آتشپرست و میفروش و آن طایفهآ گبراناند که امروز خود را در دین # ابراهیم علیه السلام(2) گویانند (2).1 ~~مانای باشد که و پنداری که و مگر که. ~~مانوی2 پرندهای (4] است که عرب آن را قبره (18 خوانند(12! ~~مانآؤری : دارویی است. ~~مری زبانک دارویی است که آن را خوب گلان 0) گویند. ~~مزدک مردی بود در غایت فصاحت و کمال کیاست و مذهب اباحت او بنیاد # نهاد ول) او را نوشیروان (9) با هشتاد هزار مردکشت.3 ~~مامک : مادر. ~~مشتک بازی است.4 ~~مشکنک جانوری است مانند کبک. ~~مجرک5 : سخره وبیگار. ~~مکوی نام آلت جولاهه که از چوب میباشد و در او ماشوره (1) کنند و بدان # جامه بافند. ~~مک ای بچوش6 و زویین. ~~منجک آنچه بازیگران بدان قلم از دوات و سنگ از طاس و امثال آن بجهانند. PageV01P471 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0381.png) ~~منبک1 آن گیاه که از او (1 جاروب سازند و اهل هند آن را بیلن (2)1 گویند(2). ~~مینک3 همان منبک است. ~~مردک مردکوته قد وحقیر. ~~مشبی روزن فراخ که در عمارت دارند و سوراخ. ~~مشکک : موتهه(2).2 ~~مسکک5 کزک از شاخ دمکی [؟] میان خالی که از او آواز خوش برآید به دمیدن # وآن بر شهنایان6 باشد. # : پرة قفل.7 # : فلاخن. ~~مزدریگ8 میراث که بعد مردن ماند. # : ماه. ~~مچاچنگ :..یر چرمین که زنان شوخ آن را به (6) کمر بندند و [با] یکدیگر فراهم # آیند و آن را سعتره نیز گویند. ~~مجزگ] سخره و بیگار وقیل به کاف عربی اصح است.9 ~~مشنگ : دزد و راهزن و نوعی از غله. ~~مشتنک :مثله.10 PageV01P472 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0382.png) ~~: سرمه چوب آهنی و چویین 2) که بدان سرمه در دور(2) چشم کشند و # بر تختهآ خاک(5) نقش ارقام هم بدان نویسند و مناره را نیز میل گویند و # شهیدانه3 و مسافت یک کروه نیز و بدانچه چشم کور کند. ~~: شراب. ~~پیچهآ موی که بر سر() عروسان بافند. ~~: پر ولبالب. ~~: کشش خاطر ورغبت وقصد. ~~نام موضعی است نبردگاه سکندر و دارا.4 ~~: دزد و راهزن. ~~:مثله. ~~خط ms167 مدور که آن را مندله گویند (. ~~غلام بزرگ به مرتبه. PageV01P473 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0383.png) # : مرهم یعنی علاج و دارویی است برای(1) فراهم آمدن جراحت و زخم # و ریش و جز آن به کار آید (2). # : شمع. ~~مؤلوزن : سنگیزنا وجوکی. ~~ماکان : نام ولایتی است. ~~مهرکان شانزدهم روز از (2) مهر ماه و آن خزان است و بعضی گویند که آن روز # جشن مغان است و قیل موسم اهل عجم است و آن بودن آفتاب در # برج(4) میزان است وفصل خریف است. ~~مززکون2 : ...یر که عرب آن را ایر گویند (5). ~~مزیدن (6 : جوشیدن.3 # نام گاوی که آفریدون را شیر او پرورده بود. # : اسباب(9]) خانه. ~~مچیدن(1 : دیدن. ~~مجیدن17) جنبیدن و خزیدن.5 ~~میزبان (12] صاحب مهمانی و آن که [2) مهمان را خواند. PageV01P474 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0384.png) # 471 ~~مؤیان 7] : گریان. ~~مازندرون (2] : نام ولایتی است. # نام آلت درودگران. ~~مخران [4) : نام معبد ترسایان ونام مردی از زقاد ترسایان ونام صاحب دیر. # گورستان. # : چوشیدن. # مبارک وسعد. # آلت آهنی دراز که بدان زمین کند و به هندوی آن را سابل1 گویند. ~~مظران (9] نام حاکم وزاهد ترسایان که زنجیر پوشیدی. ~~مفلحان 1101 نام لب آبی است در ملک بالا.2 ~~مؤبیدن گریستن و نوحه کردن. ~~مؤژان چشم خوب وغلتان. ~~میهن : پسر وفرزند و خانمان وزاد3 و(1) خویش وجای (1) قوام ومسکن4 و # خوش خوی.5 ~~میزیدن : کمیز (13] کردن. ~~معن : نام رای زن امیرالمومنین منصور که در سخاثانی حاتم (1) بود. # : پایبند. ~~مهین : بزرگترین. ~~مرزبان زمین دار و نگاهبان و مالک زمین. ~~مفیلان نام درختی خاردار. ~~مهان PageV01P475 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0385.png) ~~میدان : آوند شراب. ~~مهرجان : روزی را گویند که فرهاد در آن روز کشته شد. ~~ممان : یعنی مگذار. ~~مسن : سنگ افسان. ~~مینو : بهشت و مقام سبزهدار (2) وباغ. ~~مازو چوبک پشت1 یعنی مهرههای استخوان پشت و صلب(3. ~~ماشو :گلیم وتنگبیز. ~~مشکو حرم (2]) و کوشک شیرین و نام بتخانهای است (1). ~~مؤلو : ناقوس است و سنکی267 جوکیان و آهن تیز.3 ~~مزو نام شهری است در ملک بالا 7).4 PageV01P476 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0386.png) ~~مغکده : میخانه. ~~مقراضه نوعی از پیکان دوشاخه. ms168 ~~ملازه پاره گوشت که در دهن مردم آویزان است و آن را هندوی کاگلا گویند(1. ~~مرسله : گلوبند و مقدم(2). ~~مشغله : بانگ وفتنه و شور و غوغا. ~~مزده : بشارت وخبر خوش. ~~مسته :طعمهٔ‌ 31] شکره 41]. ~~مشاهره2 قبا و پوشش دیگر و(5] مشهره (26 نیز گویند. ~~مازه چوبک پشت4 ومهرههای استخوان صلب. ~~ماهیانه5 نوعی از نان خورش که از ماهی پزند. ~~ماشه : انگشتبر6 زرگر و آهنگر که به هندوی سنداسی7 گویند. ~~ماله سمهآ جولاهه که بدان تار جامه را آهار دهند و آن را هندوی کونچی817 # گویند. ~~ماهه :برمه. ~~ماشؤره : ریسمان بر دوک پیچیده که زنان مثل بیضه بر دوک (4) راست کند و # ریسمان با هم کرده از پود ) که برآن11) بافند و نیزنام بازی است. ~~مراغه[ :غلتیدن. ~~میره PageV01P477 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0387.png) ~~ماهؤیه : نام عامل یزدجرد نوشیروان() ~~مته : برمهآ (2) سوراخ کردن چوب و جزآن. ~~مخیده ومخنده: خزنده و جنبنده و فرزند عاق. ~~میلاوه(2) شاگردانه و مژدگانی و نودارانی ). ~~میانه جوهر بزرگ میانه هار و جز آن. ~~ماریه نام عورتی است که ماریهآ قبطیه گفتندی(5) از حرم پیغامبر علیه السلام16. ~~ماهچه سوزهآ خرد که در پیراهن و جز آن دوزند. ~~مشخبته حلوایی است که [1) آن را مشاش گویند. ~~مغنده نوعی از علت که آن را هندوی رسولی2 گویند. ~~مبیزه3 نام دختر افراسیاب. ~~مزیده : بازی است. ~~مؤسه : زنبور. ~~مؤسیچه مرغی است سپیدوام شبه قمری 28. ~~مهواره : سرماهی. ~~ماخچه] : سینه بند. ~~مرخشه :نحس وبد و در بعضی نسخه به سین مهمله نبشته است. PageV01P478 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0388.png) # 475 ~~مجسطی : نام کتاب حکمت و اشکال وحساب مشکل. ~~مشرفی (1) : شمشیر رومی. ~~مای (2) نام ولایتی است. # : روشنایی. ~~مقتفی نام خلیفهای(2) است که در عرب بود (5). ~~مژدگانی : شادیانه وعطای شعر. ~~مستصی 67] نام خلیفهای است که در 71] عرب بود (8). ~~مانی به امالت یاء (9) نام حکیمی(1 که در نقاشی استاد بی مثل(1) بود. ~~ماکانی طایفهایاند از ساکنان ماکان. ~~ماخچی آن اسب که از جانبی تازی(1 و از جانبی ترکی(1) بود و آن را ازغونک12 و # اکدش ms169 نیز (15) گویند. ~~مری : به امالت یاء(16) ستیزه کردن و برابری جستن و بعضی گفته است این15 # به (18) یای پارسی صحیح (19) است. ~~مشکؤی : حرم سلطان و حرم خانه 21) و کوشک و بتخانه. ~~ماه جلالی 27 ماههای پارسی چنان که فروردین و اردیبهشت تا آخر. ~~مهرگانی(22 شانزدهم روز از ماه مهر و نام خزان. ~~مهدی نام مردی از آل امیرالمؤمنین علی کرم الله وجهه که در وقت خروج # دجال در جهان پیدا خواهد شد و اسلام را قوت خواهد داد (22) و مهتر # عیسی را نیز گویند(14) علیه السلام و پادشاه صاحبتخت(25). ~~مهری اسمی از اسمهای چنگ است(26]. ~~مزغزی طایفه ایاند واهل مرو[27]. PageV01P479 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0389.png) # :علم سرود. ~~مزدکی : قومی که پس روی(1) مزدک کردند و در دین او شدند و آن دین اباحت # بود. ~~مارماهی(2] نوعی از ماهی دراز به شکل مار که معروف است. ~~مهستی نام مطربی است مشهور.1 # باب النون مع الألف ~~ننبا (8] : باد سخت و کژرو. ~~ثیا : جد وخال 121. ~~نکیسا نام مطرب شیرین. ~~ناخدا مهترکشتیبان1] وجهاز ].2 # : نیشتر حجام. # : طباخ ونان پز (1. # نواخت و آواز سرود و اسباب و ساز و مایه (12) و توشه. ~~نؤشگیا گیاهی است که 13] پازهر همهآ زهرهاست (15). ~~نبا قرآن مجید را گویند. # :نشتر. ~~نارا5 : انکار کردن. ~~نشا 62171 موضعی است در حدود خانهآ کعبه. PageV01P480 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0390.png) ~~از کیش به کیش شونده1 و مذهب گبران2 و نغوشاک به زیادت کاف نیز # آمده است(]. ~~: خالص و آن چهاردندان که بر آن() طعام وجزآن (2) می خایند(2) و آن # را یشک خوانند و آن گوک که بر پشت اسب از فربهی افتد (5]. ~~گرو باختن نردبازی و (6] آن مال که در نردبازی به() گرو در میان نهند # تا از دو حریف هرکه بازی فره کند آن مال ببرد8]. ~~نام ولایتی است و قیل) نام شهری است در ولایت زنگبار(1) وحبش1). ~~: ترسه 12] وهیبتناکی (12]. ~~: نایافت. PageV01P481 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0391.png) ~~: نیلک که به دو ناخن بر اندام محبوب زنند و عرب آن را قرص خوانند. ~~:نم. ms170 ~~گیاهی است که بر هر درخت که پیچد خشک گرداند و عرب آن را # عشقه خوانند17). ~~شطرنجی1 و نهالچه و نوعی از جامههای گران مایه است(2) و یک تار # افریشم(3) خام. ~~: مصلی وسجاده. ~~نیزه خرد که آن را زوبین گویند و نیم نیزه [و] تبر بزرگ(2). PageV01P482 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0392.png) # 479 ~~نهازید : ای ( ترسید. ~~نهاوند : نام پردهآ سرود. # : خداوند زور [2]. ~~نیازمند : حاجتمند. # : یعنی [2) شنید. ~~نزند سرافکنده و سرگشته«2 وفرومانده. ~~نهاد : بنیاد ورسم. ~~ناهید کوکب (5) زهره. # اصل و[6) نسل وبه کسرنون نیز گویند. ~~نوند اسب وقاصد وشترونام کوه. ~~نوید مژده و آگاهی دادن از شادی. # : بن خرما. ~~نؤشاد : نام بتخانه ونام ولایتی است وقیل به فتح نون وبه غیر حرف 4) پارسی. ~~نشید آواز خواندن غزل و شعر و نظم که با لهجه خوانند. ~~ثیارد نتواند. ~~نرد بازیای است که به مهره و کعبتین بازند و تنهآ درخت. ~~نسرد2 : سایه گاه. ~~نارد جانوری خرد که خونهای بهایم و حیوانات (1) خورد و آن را کنه نیز # گویند. ~~نبرد :جنگ. PageV01P483 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0393.png) ~~نهمار : چیزی بسیار و عظیم از کار(1 و غیر آن و هر چیزی بسیار و بیاندازه121 و # عجب و پندار27) و بی مقدار و بی شمره27) و کاهش1 وضرورت2 و بیمر(5). ~~ناگزیر : ناچار وضرورت. ~~نارور : نارپستان. ~~نگوسار : نگون () و سر زیر پای بالا و سر فرود(17 افکنده 140. ~~نؤدر نام پادشاه که بعد منوچهر (1] به پادشاهی(10] نشسته (1) بود. ~~تیسابور نام شهری است در ملک بالا (12].3 ~~نفیر : فریاد و ناله و آواز بلند[12] و سلاحی خرد برنجین (1) که حبشیان دارند # وپیش سلاطین دمند (15]. ~~نار انار وپستان نوبرآمده. ~~نشخوار آن کاه که پس خوردهآ چهارپایان (12) بود(17]. ~~نسیر4 و به زیادت میم نسیرم هم آمده است سایهگاه 17] ~~نوار آن رسن که بار بر ستور بر آن(19] استوار کنند تا نیفتد. ~~نوش آذر : نام آتشکدهآ مغان. ~~نهار گرسنه و گداخت و کاهش و گدازش[2). ~~نابه کار27 بدکردار. ~~نازکور بخیل. ~~ناگزر ناچار وضرورت [22). PageV01P484 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0394.png) ~~ناهار(1) : ناشتا (2) [و] از ms171 سحرگاه باز گرسنه. ~~تیمؤر : ذکر. # : نام نوا.1 ~~نور(3 : شکوفه. ~~نخچیر آهو و گویند جانوری است دشتی وصید و شکار(. # زمین شوره. # : نشتر حجام. ~~نشابؤر (] : نام شهری است. ~~نسطور(6] نام مردی صاحب مذهب ترسایان. ~~نام بردار (7) :نام دار و مشهور ونیکنام. ~~نامور و نام آور 47]) ~~نامورو نام آور(28 آن که آوازة او به همه جای رسیده باشد. # : پرستش و زمین بوس و سجده بکردن. # :حاجت. # : نام روزی است(1) که در آن روز(1 آفتاب در برج17) حمل میآید وآن # اول روز ماه فروردین جلالی() است و آغاز(17) فصل(18) بهار از آن # روز(16 است(1] و آن روز جشن خلایق (18) و غیر آن (19 است. # : گوسپند نر بزرگ پیشرو گله [20]. PageV01P485 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0395.png) ~~نؤآموز کودکی که آن را آغاز در دبستان انداخته باشند و یوز و شکره که آن را # ابتدا به اولی دهند17). ~~نخیز : کمین. ~~نوز : مختصر 0) هنوز است(3) ~~ناز :فخر و مباهات و کرشمه و نازکی و آسایش(2) و عیش و نام درختی # است (5]. ~~نوخیز(2) آغاز و جوان و نوخاسته. ~~ناژ درختی است خوشبوی در غایت شهره (1) و به زای عربی نیز آمده # است و نازک شاخ و قیل 87) درخت صنوبر 97) است(10) یعنی درخت # جلغوزه را نیز گویند [1]. ~~نوز درختی است خوش بوی. ~~نواساز مطرب که رباب و چنگ و غیر آن نوازد«12]. ~~نهاز126] : ترس. ~~نواز نوازنده سرود و به معنی بنواز نیز باشد11). ~~ثیمروز :نام ولایتی است (1 از آن ترکان و نام گلی است و نام آفتاب و میان # روز161]. # چویی دراز میانخالی که ترسایان برای نماز میزنند و به آواز بلند # می گویند نقس یا گویند الناقوس نقسا10]. # گرداگرد دهن و میان لب و190] بینی. ~~(1 «و یوزمه دمند» را ندارد [] آ: ندارد (3]ا، ندارد [7لاب: ندارد ا5) ب: «و نام درختی است» راندارد [6اب: PageV01P486 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0396.png) ~~نیا أوس 127 جای پرستش مغان. ~~نزگس گلی است که چشم را بدو نسبت کند و آن زرد و سپید است و به ms172 فتح # گاف نیز آمده است (2). ~~نامؤس : ننگ و نام و بزرگی(«2]. ~~نسناس :دیورا گویند(2). ~~نفیس (5) : نقشبست چینی. # ش ~~تیایش زاری و نیازمندی ودعا. ~~نیش نشتر حجام وخار کژدم و زنبور[6]. ~~نؤش آب حیات و شیرین و پای زهر و آشامنده (7]. ~~تیش (8) : زهر و خرمای ابوجهل2 و به جای نون بای پارسی پنش نیز آمده است. ~~ییؤش : شنونده وبشنو. ~~نانمش (9)3 بیرهی کردن. ~~نش سایهآ کلاه وسایه گاه [1]. ~~2) ب ناوس: [) ب: قعرییف به اتن صودت آمد اصته: اعلی است سحد ودر میان آن کلی دیکر است زد و شع آنلا ~~به چشم نسبت کردهاند». [3] آ: ندارد. [4] آ: «را گویند» را ندارد [5] آ: نقیس؛ ب: ندارد [6] ب: «... خار زنبور و خار ~~کزدم». [] ب : ندارد. [8] ب: ندارد. [9] آ: سرمدخل افتاده است. [10] آ: ندارد [11] آ: پبیمانآد؛ ب: تعریف به این ~~صورت آمده است: «پیمانهای که بدان غله پیمایند و عرب آن را قفیز خواند». ~~1. نک: «نااوس» در لغت نامه. ~~2. در برهان نیز به معنی «خرما» آمده است (لغتنامه زیر نیش؛ نک: «پیش» در همین فرهنگ). ~~3. در لسان الشعرا «نانمش: وزن نازوش، یعنی بیراهی کردن، از جهان چیزی ندیده». شاید «بی راهی کردن» معنی کلمهآ ~~لنازوش» باشد، ومعنی «نانمش» از جهان چیزی ندیده، در زفان گویهآ «نانعش: از جهان چیزی نلیله». PageV01P487 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0397.png) ~~: قحفی(1) بود(2) که بر آن(2) شراب خورند(2) و قدح(5) و طاس که بدان(2] # شراب خورند. ~~نام موضعی است نزدیک خفجاق.2 ~~نوف آواز گنبد و کوه که عرب آن را صدا خوانند و بانگ ستور. ~~نسف نام شهری است وقیل نام ولایتی است(1).3 ~~ناف : میانهآ هر چیزی 8]. ~~[نداف]7] : پنبهزننده که عرب آن را حلاج خوانند. ~~نجف نام مقامی است در ملک عرب(10]. ~~: حاجیان ومقامهایی7 اند10) در حج4 و نام کتابی(1) است(1) و جزوی(8) # از کتاب اخبار16) گبران که آن را سورهسوره و جزءجزء میخوانند[17] و # غله عدس. ~~: درختی است خوش بوی که آن را ناژ 18) گویند. ~~ابله وحرام زاده. PageV01P488 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0398.png) # 485 ~~نغؤشاک(] ms173 از کیش به کیش شونده1221 و مذهب گبران.2 ~~نلشک :قرص [3) دارو.3 ~~نلک؟ ادرک ودانهآ حلبه 4]. ~~تیشک5 همان قرص دارو[5] است. ~~نبسنک (66 پارهای از خوشهآ انگور و خرما و بعضی به کاف پارسی مفتوح و به # سکون سین(7) گویند. ~~نمؤشک 8] : مرغی است. ~~نمتک چیزی سرخ باشد مثل بسد1]. ~~نستای : پیچاک شکم. ~~ناک مشک (10] مغشوش یعنی آن مشک که در او جگر سوخته و جز آن «1 # آمیخته باشند. ~~ناجرمک [12] نام مردی از زهاد ترسایان و خادم معبد اینان و قیل 127) بتخانهنشین را # گویند 14]. ~~نچک : نوعی از سلاح زدنی است و به جای نون باء نیز خوانند (215. ~~نفزی 161 خوب و لطیف و نام میوهای مشهور که بیشتر در هند باشد. ~~نوک 177] نول هر چیزی. PageV01P489 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0399.png) # : بیر.1 # به دو ناخن گرفتن اندام محبوب(1. # : خداوند و صاحب چیزی و این لفظ مفرد استعمال نشود مگر مرکب # چنان که گویند (2) هوسناک و جز آن (2). # : حج گزارنده و زاهد(7). ~~تیملنگ قربان ترکش و سلاحی که بر هر دوران پوشند و آن را رکاول2 گویند (5) ~~نبسنگ 61]2 : پارهای از خوشهآ خرما. ~~نان خزچنگ(7)) : ماهتاب. ~~نارنگ (8] : میوهای است سرخرنگ و شیرین. ~~نهنگ17] : شیر آبی وتیغ. ~~تیرنگ جادوی(1) و سحر ودورنگ و مکر(1) و به فتح نون هم (1) آمده است. ~~ننگ (13] : عیب وعار. ~~نام وننگ (16) : بزرگی و هنرمندی و وقر و احتشام و شرم را گویند. ~~نؤرنگ(18 رنگ نو که بر چیزی کرده باشند و تازهرنگ. PageV01P490 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0400.png) ~~: درخت نونشانده (1 ~~: نام پادشاه ترک و قیل(1) به تقدیم یاء ینال (1 است10 ~~نام مردی بزرگ و صاحب سپاه (5]. ~~جویی بزرگ نزدیک مصر و رنگ کبود1. ~~انگشت سوخته که عرب آن را فحم (2) خواند و قیل 47) به غیر حرف # پارسی است و به جای نون زای معجمه زگل نیز آمده است17]. ~~نی میان خالی و نام پرندهای (10] است خرد که آن را تویی2 گویند و # نالیدن. ~~نیلک که گوشت و پوست مردم 17) به سر دو انگشت بگیرند ms174 و بیفشرند # وآن از بهر نیشانی بر اندام محبوب زنند. ~~: شست ماهی گرفتن. ~~دو چیز که به یکدیگر گیرند [1]. ~~پوشش نردبان. ~~آن که هنوز خطش تمام ندمیده باشد. ~~: کوتاه. ~~: منقار پرنده(12]. PageV01P491 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0401.png) ~~نافزجام : لغو و ناهنگام وبی عاقبت و بیهوده و آن که عاقبت کار او بد بود(1). ~~نسیرم و نسرم سایه گاه که آنجا گرمای آفتاب نیفتد و روشندان. ~~نمانم : به معنی (2) نگذارم. # : تری وافشک و اثرآب. # مثل دود که در بشکال(2) در هوا پیدا آید () و آن را به هندوی نهور (5) # گویند(12. # میان تیغ و جزآن که عرب آن را قراب خوانند. # بن خرما و به واو پارسی نیز آمده است. ~~نغام3 : تیرهگون ودشت.4 ~~ننگنام() حشمت و بزرگی و اصل و ناموری. ~~نغم5 : کاویدن و سوراخ کردن (5) و سمج کاویدن 9) وحفره زدن(10). ~~تیرم : نام جد رستم. # :نامرادی. PageV01P492 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0402.png) ~~نوان :نالیدن و جنبیدن بر خویشتن ماند جهودان روز شنبه و آگاهی و # دوتوی و کوژ و نگون7) و بالیدن () وکشت 12 بالیده ورسیده (7) و # پختهشده و درخت بلاغترسیده (5]1 و دیرینه. ~~نارپستان زنی پستان نو برآمده و در آغاز جوانی. ~~نریمان : نام و(6] جد رستم. # مطرب و سرودگوی. ~~نالان پیرفرتوت4) و ناتوان وضعیف و کوزپشت ولاغر و نالنده از دردو جزآن7 ~~نفرین (21 لعنت کردن و بد گفتن و طعنه(11) و تشنیع کردن. ~~ثؤشیدن : شنویدن 12 وگوش کردن سخن. ~~نؤرهان و نؤراهان(13]مزدگانی و سلامی و عطای شعر. ~~ناودان : آبریز. ~~نهنبن سرپوش دیگ و سرپوش هر آوند که باشد 146). ~~نوشتن نوردن (15] [و] پیچیدن و راه رفتن. ~~نوشتن کتابت کردن و نبشتن(6] و پیچیدن. ~~نوردن ونوردیدن (1] پیچیدن وراه رفتن. ~~نغزخوالان2 : جواین.3 ~~نون :در حال. ~~نویان مانند طبقی که از بید بافند. ~~نارون درختی است راستبالا (18) و سخت چوب که پیشهوران از چوب او # دستههای آلات خود راست کنند. ~~نخچوان نام ولایتی است و نام جابی. PageV01P493 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0403.png) ~~نزیدن : بیرون کشیدن. # : ترسیدن. ~~تیلکون بنفشه وقیل () گلی است کبود(2) که آن ms175 را21] به گوش نسبت کنند.1 ~~نیستان(] بیشه که در او بیشتر درختان (12 نی نیزه (7) به یکدیگر بافته باشند و بیشهآ # شیر(8) و بیابان نی نیزه 97). ~~ناگزاران : ناچار وضرورت. ~~انازتینان(1] نازکتنان(1 و به نازپروردگان «12). ~~تیسان() نام ماه رومی و آن مدت بودن آفتاب در برج حمل است و آن ماه بهار و # هوا ابر است و نیز بارانی که در آن ماه بارد از آن هر قطره که در دهن # صدف افتد مروارید شود و آب (1] آن باران بسیار منافع دارد و آن را # باران نیسان خوانند (15). ~~ناردان : دانهآ نارا16) ونوعی از انار ترش17) و به استعاره شراب راودندان را نیزگویند 2. ~~نشاختن : نشاندن. ~~نسترن گلی است در ملک بالا (19]2 غایت زیبا چنان که شهاب مهمره [2) # گوید21) بیت: «ساق و سرین وسینه و سیما و ساعدت!سیماب و سیم # وسوسن ونسرین ونسترن» [22].3 ~~نشورندن «22)2 ~~نشوریدن 23]2 نفرت گرفتن و پرهیزیدن. PageV01P494 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0404.png) ~~نشوا لشن ولخشان وبعضی(2] به سین7) مهمله نیز(5) گویند(2. # مفرحی است 71 مرکب به چند دارو(8) و پای زهر و شراب(29. # نام حلوایی است که از جوز پارسی و آب انگور و روغن و نبات سازند. ~~نسطو [10]2 : نام مجتهد ترسایان وقیل نسطور به رای آخر صحیح است. ~~نؤو : خرمای تر. ~~نارخو : گل انار. ~~تیشو : به کسر و به فتح نون نیز آمده است و با یای پارسی و عربی نشتر # حجام(11]. ~~تیو[2] : پهلوان و] بزرگ. ~~تیرو زور وتوانایی (1) وقوت. ~~ناو (15 نام آلت خرآس است. PageV01P495 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0405.png) ~~نشکرده : به فتح و کسر نون(1 آلت آهنی است (12 که (3) چرم دوزان (2]) بدان چرم # برند (5] و آن را هندوی (6] رانپی1 گویند. ~~نوشته(1 : نبشته و پیچیده. ~~نهفته پوشیده و پنهان کرده. ~~ناسره (8) : قلب وبد. ~~نبیره : پسر پسر(1) و نبسه و به یای پارسی نیز آمده است(1). ~~نشانه هدف و آماج و مشهورشده و مقام ملامت و مردم حادثات رسیده نیز117). ~~نشانهگاه 10] مقام ملامت و مردم حادثه رسیده و ملامتزده و ms176 جایی که هدف کنند. ~~نوباوه : تحفه وچیزی نوو جدید و طرفه. ~~نستوه : جنگآور ودلیر. # پوستین روباه و آن غایت نرم و گرم و(2) قیمتی است. # هدیهآ کودکان که بعد اتمام 1) سی پاره یا کلام الله بر تخته (1] مینگارند # به رنگهای مختلف(16] و افسون و تعویذ که18) به زعفران نبشته باشند187). ~~نسیله2 : جنگی (19 و جنگآور3 وگلهآ اسبان. ~~نوکیسه (2 خودنمای و بیمایه و نوتونگر و نادیده. ~~نوگواره : سختگوی و بسیارگوی. ~~نرگسه ستاره «21) است و نام گلی است و آنچه «22] به شکل گلها که (22) از # چوب و گچ در سقف خانه برای زیبایی کنند. # سخن باریک و خلاصهآ سخن 20) و سخن که در دل زنند (25]). PageV01P496 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0406.png) ~~نایزه سوراخ1 و آنچه ابریق و مشربه را باشد که بدان راه آب ریزند و هندوی # آن را نالکا2 گویند 0]. ~~نبرده مرد مبارز و جنگ آور. ~~ناف هفته :روز سه شنبه. ~~نامه : کتاب ومکتوب. ~~نبهره : درم ناسره. # موج آب ودندانهآ کلیدان3 و ذکر. ~~نوجبه : سیلاب. ~~نهاله کمینگاه صیاد که وقت صید کردن در او نهان 0) شود و به فتح نون نیز # آمده است.4 ~~نابغه نام شاعری عربی (2) است متقدم. ~~نزه تیر سقف خانه وقیل(]) به زای پارسی است(5). ~~نله5 شست ماهی گرفتن. ~~نغنغه6 گوشت آنچه جانب فرود دندان بود. ~~نوده :فرزند عزیز. ~~نزاده (6] اصیل و از نسب پاک. ~~نواشته ]7 خشت و خمیده و چفته (8] زده و کژ. ~~ناره زبان8 کپان یعنی خار ترازوی زرگران. PageV01P497 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0407.png) ~~نوزده و نوشته(: پیچیده وتنه پیراهن ().1 ~~نغوشه : دل کسی(2) از بیم227 شکستن و از کیش به کیش شونده (5).3 ~~نوشه] قوس قزح که آن را عوام کمان رستم گویند. # : ناله وخروش ونوحه. # : گدای شوخ وفحل(6. ~~نشیمه پوست خام پیراسته یعنی سیرم 7). ~~نایره5 : نام آلت جولاهه است47). ~~نفحکله جوز سخت 9] که آن را هندوی اکهروت6 گویند. ~~نارد کنه [10] : . پشه که آن را عرب قراد خوانند «1]. ~~نان خواه (1] : تخمی است گوارندة طعام و مفید که هندوی آن را(12) ms177 جواین7 گویند[14]. ~~نثیم خایه (18) گنبد را میگویند. ~~ناوه جویک8 پشت و آنچه خمیر در او کنند و چوب میان خالی کرده که بدان # ناوک اندازند. ~~نواجسته : باغ نونشانده. ~~تیازنده : یعنی [16] نیفکنده.9 PageV01P498 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0408.png) ~~: گریستن در گلو و سخن کسی در گوش کردن. ~~نام موضعی است در راه کعبه1 و قیل(1 نام چاهی2 است و نوعی از # رنگ اسب وسیم (2). ~~نوبت و پاس داری(2). ~~آن پوست تنگ که آن«4] از بیغولهآ چشم بر دیده (5) برود. ~~کوزه ومشرابه (2]. ~~نیای است 87] میان (1] خالی که شبانان در دشت نوازند و از آن آواز # خوش برآید و اهل هند آن را بانسلی3 گویند و بعضی گویند شبانان پارة # برگ در دهان گیرند و آن برگ در دو سفال درآرند و بدمند آواز موزون # خیزد و در بعضی نسخه به جای نون بای پارسی کرده است(1].2 ~~: شنیده. ~~ناسوراخ کرده از مروارید و امثال آن. ~~217 ب: «بعضی کوییند». [2] ب: «ونوعی.. سیم» راندارد [3]آ: پاسه. [4] ب: ندارد [5]آ: «بر دیده» را ندارد [6]ب: ~~شرابه. [7)] ب: تیشه. 82] ب: ندارد [4]آ: ندارد [10] آ: «و اهل -. کرده است» راندارد [11] : ندارد [12] ب: نابخردی. ~~[13]آ: ندارد. [14] ب: اضطراب. PageV01P499 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0409.png) # : منکر که انکار آرد. ~~نای ترکی7 نوعی از مزامیر است (2] که به (2] وقت جنگ بر در پادشاهان نوازند و از # آن آواز بلند خیزد (2]. ~~نای نوعی از مزامیر که چوب آبنوس میان خالی کنند و نه سوراخ و بدمند # آواز غایت خوش و بلند برآید (5). ~~نابی : نایزن. ~~نوی : مردی یازنی (6 که از شهر یا از ولایت (7) نوب1 باشد و نوب نام ولایتی # است در ملک حبشه 8. ~~نی نوعی از مزامیر و آن چوی باشد خالی 97]. ~~نای : گلو که(1] عرب آن را(1] حلقوم خوانند (12). ~~نودارانی مژدگانی وعطای شعر و شاگردانه. ~~نسطوی(12)2 : نام ترسایی. ~~نوی : به کسر وفتح نون قرآن مجید و نبی به جای واو باء نیز آمده است 12). ~~نوی : تازگی و جوانی. ~~نوای نواخت سرود و تونگری و مایه(15) و اسباب(16) ms178 و روزی و ساز و توشه177). ~~نامی نامور ونام دار. # : قرآن مجید. ~~نرسی :نام پسر گودرز و نام مردی وزیربچه و نام مردی دانا. ~~نظارکی : بیننده ودیدن 27. ~~ناپزوای(2) بیقدر وبیقیمت و بی حاجت. PageV01P500 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0410.png) ~~نیازمندی حاجتمندی. ~~تیایشگری(2) : دعا و تضرع وزاری عذر. ~~نفیری(3) نوعی از مزامیر که در وقت سواری پادشاهان در وقت جنگ زنتد. ~~نهاری(7) چیزی خوردن در روزه. ~~(11ا، ندارد. [2) ا: ندارد. [3] ب: ندارد. [4] ب: ندارد [5] ا: ویلاء ب: ندارد [6]ا: «وپس و گشاده» راندارد ~~1. در شرفنامه: «ویدان .. پیدا، وید و هویدا بمثله و درد که به تازی الم خواند و به معنی نقصان نیزآید». ~~2. شاید مصحف «وجا» باشد. ~~3. مصحف «کست» یا «گست» به معانی زشت، شرم آور، ناپاک و فرومایه (لغتنامه). ~~4. احتمالا این تعریف برای یک بیت یا مصراع خاص نوشته شده است که در آن کلمههای «دیک» و «کست» آمده بوده ~~(چون لکست» فقط به معنی زشت است؛ نه به معنی دیک زشت). PageV01P501 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0411.png) ~~وشؤیست( ~~وشویست(11: فسون (2) وعلاج وپراکندگی. ~~وزت2 تهی از پوشش و برهنه. ~~وزغست گیاهی است که آدمیان نیز خورند و به جای واو باء برغست (2) نیز (] # خوانند (5). خورة حیوانات نیز آمده است (3.16 ~~وزتاج گیاهی است که همواره در آب روید و آن را نیلوفر گویند. ~~ورتیج پرندهای() است که آن را ولج (8) گویند و عرب آن را سلوی خوانند. ~~ورحچ : زشت و پلید. ~~وازتج رسنی و رسته 97] که دختران و کودکان (10] یک سر او (1] به جایی (12 # بندند14] ودوم سر او [12] به (15) جایی (16] دیگر [21 آویزند «218 و بر او 197] # بنشینند (20) و بجنبانند و بازی کنند و آن را هندوی (21) پینگهه 22)5 # گویند«2). ~~وادیچ خنبه7 که انگور بر او اندازند و آن جای که انگور رسته بود «24]. ~~ولج : پرندهای (25) است مشهور (26] که عرب آن را سلوی خوانند 29]. PageV01P502 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0412.png) ~~ولید : نام پادشاه یمن.1 ~~وهمند2 : کشت بالیده. ~~والاد وواد3 : عمارت گلین. ~~ورشتاد : وظیفهآ هر روز. ~~وشناد (1 بسیار هر چیزی و ms179 به سین مهمله (2] نیز(2) آمده است. ~~واخید یعنی (4) از هم جداکرد(5) ~~ود دانا و حکیم و عاقل و به جای واورای مهمله رد(16نیز آمده است. ~~وزید(1 :یعنی باد بزید. PageV01P503 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0413.png) # : نام رود ماوراء النهر و اقبال کننده در کاری و ادعاکننده. # به معنی باز. # : دانهآ انگور. ~~واپس به معنی بازپس. ~~والیس : نام حکیم سکندر. ~~وسواس : سرفه2آ پیرایه وصیاد وسگ و دیو. ~~وادی عروس نام بیابانی است در راه کعبه. ~~ورس :بند ورشتهآ ریسمان ومانند آن. PageV01P504 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0414.png) ~~بند آب و بند رود خرد و کشت و دهقان و غوک1 و به سکون راء نیز # آمده است. ~~: آروغ و به زبان هندی هخکی2 است. ~~پوستین غایت نرم وقیمتی. ~~خدمتکار درویشان و غلام ایشان. ~~نام جزیرهای است از جزایر دریا و در آنجا درختی است که او بر # صورت دو آدمی نر و ماده و طول او مقدار یک بدست باشد و از فرود # تا به ناف یکدیگر متصل و بالاتر از آن علی حده به مواجههآ یکدیگر و تا # آنکه بار او بر درخت است سخن میگوید و میجنبد و چون از # درخت جدا کنند، بمیرد و سخن نگوید و نجنبد و گویند نام آن درخت # واق است. ~~نام مردی که عاشق عذرا بود و آن که بر بکر قادر شدن نتواند. ~~وباسک4 ~~(1]2: این فصل راندارد [2)6 این فصل را ندلرد [3) ا: این فصل راندلرد ~~1. به معانی «دهقان و غوک» در فرهنکهای دیگر دیده نشد؛ به معنی «غوک» احتمالا مصحف «وزغ» است. ~~2.ieudi: علا Iieouem (Oleienoeyy furod, Ceeiaieel nimadieol gllt) ~~3. ممکن است «وشمک» مصحف «شمل» باشد (تذیر احمد1، ص 351). ~~4. احتمالا تصحیف «اباسک» است، واو عطف را شامل لفظ کرده آد در لسلن الشعراهم هر دو آمده است. فرهنگنامه ~~فخر قواس فقط «باسک» را دارد (همو3، ص 32). PageV01P505 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0415.png) ~~پیوند و آرایش پوستین که در دامن و گریبان و هر آستین در رقعهها4 دوزند. ~~آن رسن که یک سر او ms180 به جایی و دوم سر او به جایی بندند تا خوشههای ~~انگور تر بر او اندازند و خشک کنند و آن را آونگ نیز گویند و اهل هند ~~بلگنی5 خوانند. ~~: درویش وگدا. PageV01P506 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0416.png) # بخار که از آب گرم و ریگ و طعام گرم و از زمین گرم خیزد و آن را # هندوی بهاپه1 گویند. # گونه ومانند ودین.2 # : آماس را گویند. ~~ورستان3 :امت. ~~وززیدن اقبال کردن در کاری و ادعا کردن و کاری کردن. ~~ورسن : بند ورشته. ~~ورفان (3) : شفیع و خواهش کننده. ~~وارن : آرنج دست. ~~وارؤن نحس وبدخوی و بدبخت. ~~واخیدن از هم جداکردن. ~~واچیدن : دانه به منقار و یا به دست گرفتن و از زمین برداشتن و هر چیزی از # زمین برکردن. ~~وامران4 : گیاهی است. ~~وزیدن : آواز باد و آسیب باد و بزیدن به جای واو باء نیز آمده است. ~~النبانه نام کوهی است که ابدال و اوتاد آنجا عبادت کنند. PageV01P507 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0417.png) ~~ویره : درخت خربزه. ~~والده : مثله.3 # ریش که عرب آن را جراحت خوانند. ~~وسینه (212 : جوشن. ~~وارونه] نحس وبدبخت. ~~وزبوشنه چادر و دامنی و سرپوش زنان. ~~ورده : برج.5 ~~ورنجه نام مردی آلانی که مبارز لشکر روس بود. ~~وشکزده چست و ساخته با جد و توش (5] و به سین مهمله نیز آمده است (2) و # بعضی گویند به شین معجمه با جد و توش و به سین مهمله چست و # ساخته [].6 PageV01P508 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0418.png) ~~ولغونه 1 : سرخی و سپیده که بر روی عروس مالند تا زیبا نماید و آن را گل گونه # نیز خوانند. ~~واقصه1 نام مقامی است در سرحد دریای مکه. ~~وحشینه :سپید. ~~ویزه خالص وخاصه وخلاصه. ~~ویده چاره جستن.3 # به معنی آه و دریغ. # : خشم. ~~وسمه داغ4 وسنگی5 سبز که ترکان بدان ابرو کشند. ~~وشنگه (2] عورت [مرد]6 و مردم با جد وتوش.7 ~~وشکله : دانهآ انگوری. ~~أدجه الز انجاما آخر الین نصل بتبه فدن هارد ()ا رنه لنکة ذهلن کویار ه نتعم یر همن تزرهع ) ب: ~~این فصل ms181 را ندارد. ~~1. نک: «واقصة» در لغت نامه. ~~2. در زفان گویا آمده است: «وخشینه: مرغی است سبید، وقت بهار در باغها نشیند». این کلمه به همین شکل در ~~مؤید الفضلا، فرهنگ جهانگیری و برهان قاطع آمده است؛ اما واضحا این مصحف ولژة «خشینه» است و واوعطف را جزء ~~کلمه پنداشتهاند. ظاهرا این اشتباه نتیجهآ غلط خوانی مندرجات زیر از فرهنگنامهآ فخر قواس است: «تز: مرغکی بود کوچک ~~و خشینه یعنی سپید، وقت بهار در باغها نشیند» (نذیر احمد1، ص 22) . صاحب زفان گویا «وخشینه» را کلمه جداگانهای ~~دانسته و به معنی پرنده آورده؛ حالآنکه قواس فقط تزرا شرح داده است؛ «خشینه» صفت آن مرغ است یعنی او سفید است ~~(همو2، ص 43). بدین ترتیب، در اثر غلط خوانی، کلمهای نادرست به وجود آمله و در فرهنگهای بعدی تکرار شله ~~است. در این فرهنگ «خشینه» به معنی مرغ سپید آمده است. ~~3. در زفان گو یا نیز: «چاره جستن»؛ ولی در برهان به معنی «چاره جسته» از مصدر ویدن و ویدیدن. ~~4. در شرف نامه: «داغ کردن»؛ در مدارالافاضل: «داغ و برک نیل که بدان موی و ابرورنک کنتند و همان صحیح است». ~~5. در یکی از نسخههای ذفان گویا «رنگی سبز» آمده است (هموا، ص 354). ~~6. در زفان گویا «وشنگه: عورت مرد یعنی ...یر». ~~7. به معنی دوم «وشکرده» است؛ کر زفان کویا «وشکرده: به کسر واو، چیزی با جد و کوشش، و کویند با توش و پوش ~~یعنی کر و فر و توانای» (نیز نک: «وشکرده» در همین فرهنگ). 8 شاید مصحف «تشی» باشد. PageV01P509 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0419.png) ~~وسنی : انباغ یعنی دو زن که در حبالهآ یک مرد باشند از آن یک زن مرد (1 را # وسنی باشد یعنی سوکن.1 ~~وایاوای : شور و غوغای واقعهزدگان. ~~واهی : گمراه.2 ~~وای : آه و دریغ و نالهآ مصیبترسیدگان و دردمندان و نفرین کردن بر کسی. ~~وشی نوعی از جامههای نرمینهآ منقش است. # باب الهاء مع الألف(2) # ساخت زین و اسب تند زین کرده ms182 و دوال تیغ.3 ~~هیجا : جنگ. ~~همانا پنداری وبدانی و مگر و باشد و گویی. ~~همیلا : نام کنیزک شیرین. ~~همتا جفت و برابر و هم جنس وهمزاد و همسر و مانند و مثل. ~~همجا : ملامت. ~~ها : اینک. ~~هوا : میان آسمان و زمین و یاد و عشق و محبت و حرص و هوس و آرزو و # کام(2) وضایع.4 ~~هوندا : سخت آشکارا. ~~[1]آ: مردم. [2] ب: این فصل راندارد. [3]آ: هنکام [4] ب: این فصل را ندارد. ~~1. کلمه هندی است (نک: «انباغ» در همین فرهنگ). 2. در شرفنامه و مدار الافاضل به همین معنی آمده است. ~~3. در فرهنگهای دیکر به معانی ساخت زین رآواز مهیب و هلیله آمده است (نک: لغتنامه)، ~~4. به معنی ضایع «هبا» آمله است. PageV01P510 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0420.png) # : همه آرایش وزیور و زیب عروس و هفت ستاره در هفت افلاک و عدد # چهل ونه بر حکم ضرب. ~~هرات نام شهری که آن را هری گویند. ~~هرهفت تمام آرایش و زیور وزیب عروس. ~~هملخت : کفش. ~~هنگفت :جامهآ سفت () و سبزه و گیاهی است که آن را تره بهاری گویندا و # بعضی هتگفت2 به جای نون تاء گویند. ~~همدست همسر در مرتبه و موافق. ~~هدج (322 بیتالمقدس را گویند و بتخانه نیز. # : اسب نیک. # نصب نیزه و علم بودن(2) و راست باز کردن اگر چیزی برزمین افکنی و # راست بایستد گویند هچ کرده است. ~~هیلاج (5 رسول اصل وعطیهآ عمر که بر حکم طالع بود. ~~هودج(16 جهاز مادهشتر آراسته به عماری که آن را محافه گویند. ~~هیچ(7 چیزی نه و خالی. ~~(ا شفت2) ب: نلالد [3) ب تناده (2) بة ود اه) بن تلاه اء انب نلادلد 2ل متی (2 ر کرنده را ~~ندارد. ~~1. به معنی دوم در فرهنکها دیده نشد؛ «هنگفت» به معنی کنده و ستبر و ضخیم باشد و این معنی را بر جامه و پارچه ~~پوشیدنی بیشتر اطلاق کنند (آنتدراج). ~~2. به احتمال قوی مصحف «هنگفت» است (لغت نامه زیر هتگفت). ~~3. شاید مصحف «هوخ» یا «دژهوخت» باشد. ms183 ~~4. مصحف «میدخ» است (نک: «هیدخ» که ممکن است در اصل «یدق» باشد در لغتنامه). ~~5. نک: حاشیهآ «هیدج» در همین فرمنگ. PageV01P511 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0421.png) ~~هیربد : خادم آتشکده. ~~هرمزد : نام ستارهای(1) است4) که آن را مشتری گویند و نام پسر نوشیروان عادل(2). ~~هنکارد1 تندی. ~~هلد :به مغنی() فروگذارد. ~~هزیر پلنگ2 و بعضی گویند(8] شیرنر. ~~همیدر : همین جا6) وهمچنین و همین زمان و قیل به یای پارسی. # : یخ. ~~هریر : زیرک و هوشمند و نیکو وفرخ و هشیار. ~~هنگامهگیر : بازیگر. ~~هؤر : آفتاب و ستارهای که بعد از هزار سال برآید. ~~هنوار : برابر وهمیشه. ~~هشیوار : هشیار. ~~هشدار : به 5) معنی (1] هشیار باش. ~~هودر : زشت. ~~کفت صدر3 ~~هفت صدر3 نام موضعی است. ~~هیر : آتش. ~~هزاردر4 : هزاردستان. ~~12] ستاره [2)ا ندرد [3) ب: ندرد [2) ب: «به معنی» راندارد [5]ل: «بعضی کوند» رانداره [6آب: ممآنجا 87] PageV01P512 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0422.png) ~~هزاهز(3) آنچه در خاطر ترس آردوقت جنگ و جنبش لشکر از بیم. ~~همباز : شریک. ~~هندؤدراز حبشی وتیره. ~~هریز فرخ و نیکو وقیل به آخررای مهمله صحیح(2) است.2 ~~هاژ :حیران وفرومانده. ~~هرماز3. بتخانهای که در او هر جنس17) صورت نقش کردماند(9) کسی که # حاجت داردا26 بر یکی صورت نظر بگمارد درحال آن صورت 12) در # جنبش آید چون بجنبد موم بر آن زنند درحال آن صورت مسخر گردد و # بدان قوت هرچه بخواهد بکند. ~~هزمز :نام پادشاه(8) که پسر نوشیروان بود. ~~هفت تثلی دز یعنی [10] هفت[1 آسمان. ~~هلندوز گیاهی است. ~~(1 ب: اسمعیل0[2] ب: هزا کز [3) ب: اصح (5)ا جن (5) ب اکرده باشند»: [2] بة «لنه باشد».11: هقلر. ~~صورت» را ندارد. [8] ب: پادشاهی. [9] ب: انوشروان. [10] ب: ندارد [11] آ: ندارد. ~~1. در لغت فرس (اسدی 1): «منجار کسی باشد که راه بکذارد و برابر راه همی دود»؛ «هنجار: راهی بیداه باشد که جاله ~~نبود» (همو2). ~~2. نک: «هژیر» در همین فرهنگ. 3 نک: «هرمان» در همین فرهنی. PageV01P513 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0423.png) ~~هؤش : هشیاری وذهن. ~~هش : بیداری دل. ~~هراش قی و پری دهن و به زای معجمه نیز گویند.2 ~~هؤش : مرگ وهلاکت. ~~هپاک : تارک سر. ms184 ~~هزای ابله ونادان که زود فریفته شود. ~~هؤلک : بازی ای است در ملک بالا3 و با واو پارسی گردون بازی. ~~هسک بدانچه غله افشانند(2] وآن را هندوی چهاج4 گویند(). ~~هاتلک8 به معنی بشتاب. PageV01P514 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0424.png) # آن هفت ستارة ثابت که عرب آن را بناتالنعش(1 خوانند و آن دوآند # یکی را کبری گویند و2) دوم را صغری خوانند و دو ستاره از نعش که # مقدماند آن را فرقدان خوانند. # زیرکی و هوشیاری و ادب. # :برابر و همسر و هم شکل. # نام پادشاهی() است(1] متقدم که پسر سیامک بود از نسل کیانیان 8، ~~هول1 کتف و دوش و قیل به واو پارسی. ~~هلال : ماه نوو (2 نام پادشاه قیروان2 و نام غلام علی مرتضی رضی الله عنه.3 ~~هال : آرام وقرار. ~~هیکل :شخص و صورت و جثهآ بزرگ و بتخانه و بهارخانه و شکوه و شکل و # اسب سرکش. ~~هلهال : غربال. ~~همال همتا وهمسر وانباز. ~~هل به معنی فروگذار. ~~هایل4 : نام غولی هولناک. ~~هزیل : لاغر. ~~هدل 526 دارویی است تلخ و نافع. ~~()آ: الذمش. [2] ب: ندارد (3) ب: پادشاه [4] ب: تدارد [8)1: «از نسل کیانیان» راندرد [6]2: «ماه نوده را ندلرد ~~[7] آ: هرل. ~~1. شاید به معنی کتف و دوش مصحف «کول» باشد. 2. به این معنی در فرهنگ ها دیده نشد. ~~3. در مدارالأفاضل: «هلال: ... ونام غلام مغیره که یکی از اصحاب بود.. وغلام خوبرو وقیله است لز هوازن .». ~~4. «هایل» صفت است به معنی ترسانتله و هولناک. ~~5. در دستورالأفاضل: «هدل: کیاه تلخ عرف ککرونده». در مدار الا فاضل اشاره شده است که این کلمه عربی است. PageV01P515 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0425.png) ~~هلاهل : گشنده(1) و نوعی از زهر. ~~هزقل : نام پادشاه روم. ~~هبل : بتی که در ایام جاهلیت در کعبه بود(2) ~~هروتوم ( : اسپغول که آن را7] عرب بذر قطونا1 خوانند. ~~هزارجشم :نام زحمتی است که بر پشت بیرون آید و آن را عرب سرطان گویند(5] و # بعضی دندارو2 را گویند و قیل اصح به های آخر است. ~~همدم : مصاحب وملازم. ~~هلم(2 ms185 : بیا. ~~هروم نام شهری است که آن را() بردع گویند 8). ~~هنگام : وقت. ~~هفت خوان نام راهی است و هفت عقبه که در هفت منزل راه دژ رویین است. ~~هرین : آوا (9] و(1) ساخت زین3 وآواز (11 جلاجل. ~~هون : زمین کشت با کلوخ(12). ~~هامؤن(13) زمین هموار وصحرا ودشت و دامن کوه. PageV01P516 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0426.png) ~~همایؤن : مبارک وسعد. ~~هازئدن : نگریستن. ~~همیدون هم اکنون و همچنین و همیشه و به یای پارسی نیز آمده است. ~~هزمان مختصر هر زمان است. ~~هارؤن نقیب و قاصد و شتر که در گلوی او جلاجل بندند و نام برادر مهتر # موسی ونام خلیفهآ بغداد. ~~هین (] بشتاب و تعجیل باش و سیلاب و به معنی هی. ~~هین وهین به معنی این و این وهی وهی. ~~هشتن(2] : فروگذاشتن. ~~هان بدان و آگاه باش و بکن و بشتاب و هی. ~~هین هین : نام آواز (2]) است. ~~هاون سنگی است در میان کاویده که در او() سرمه و ادویهها آس کند و # غله بکو بند. ~~هیؤن : اشتر واسب.1 ~~همدان (5] : نام شهری است(6]. ~~هرمان عمارتی است استوار و قوی در مصر که پیش از طوفان ساختهاند و در # او مصور جمله (1 صورتهاست و آن را حکیم ساخته است و در او # کتابها داشته است چون کسی را حاجت افتد بر یک صورت نظر # گذارد (8) آن صورت درحال در جنبش آید آن کس درحال بر وی موم # زند نقش آن صورت بر آن موم آید() و مسخر او شود بعد (10 به واسطهآ # او کارهای او به اتمام رسند. ~~همکنان همه کس(1] و به کاف پارسی نیز(10] خوانند.2 PageV01P517 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0427.png) ~~هوشازده [اسبان وشتران بهغایت تشنه] 20). ~~[هویه](3]1 دوش وکتف و حمایل.2 ~~هزوانه : بیمارستان. ~~هزینه آنچه بدان روز بگذرانند یعنی راتب و نفقه. ~~هزکاره تتره3 که بیشتر حلواییان دارند. ~~هزارچشمه زحمتی که بر پشت بیرون آید و آن را سرطان گویند1) و بعضی دندارو2 # گویند. ~~هرزه بیهودهگوی (] و گزاف (2]. # خرمن ماه وآفتاب. # : نام منزلی است. # : نام شهر ms186 هریو. ~~هیمه گوشتابه و هیزم و چوب خشک و قیل به یای پارسی هیزم و به یای # عربی گوشتابه. ~~هندوانه خربزه(57 وقیل گلینگرا(615 PageV01P518 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0428.png) ~~همواره و هماره : همیشه ودایم. ~~هامه : سر وپیشانی . ~~هرآینه : ناچار. ~~هوبیله1 ریم اندام و ریم جامه و جزآن. ~~هشته : فرو71) گذاشته. ~~هنگامه مجمع بازیگران وانجمن افسانه گویان و محفل قصه خوانان. ~~هایاهای (2) و های هؤی و هایاهوی : شور و غوغای شادی و میزبانی و قیل هایاهای شور و غوغای # واقعه زدگان. ~~هایهای : زود زود. ~~هلی : فروگذاری. ~~همای نام خواهر اسفندیار و نام دختر بهمن که او را هم بهمن در حبالهآ () # خود آورده بود و حامله شده (5) و پسر زاده(2) و نام او داراب بود و نام # جانوری سعد که استخوان خورد. ~~هم بؤی2] هم خوی وهم روش (]. ~~هزارمیخی خرقهآ درویشان. ~~هندی : نام پهلوانی که از ریسیدهآ مادر خود میخوردی و پوشیدی. ~~هندی تیغ دورویه و پولاد هند و نام ملکزاده و نسبت به هند. ~~هوای : آرزو و حرص وعشق و هوس وکام ~~هری نام شهری است. ~~هستی موجودات. PageV01P519 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0429.png) ~~: شور وغلبه ونعرة () روز محشر. ~~: شتابی. ~~هیهی افسوس ومنع کردن و دریغ خوردن و حسرت. ~~هی منع کردن و هوی (2) منع () کسی را از کاری و تنبیه و اشارت سوی # کسی جنبانیدن(7]) [وا] هلا ودریغ نیز (5). ~~هکری2 : کشت که از باران آب خورد و عرب آن را لحق3 خوانند. ~~هکوی : سرگشته و متردد. ~~هلوی گردونبازی. ~~: نام برادر یوسف. # غارت و تاراج و غارتگر6 و نام شهری است که آنجا مشک7 خیزد. ~~قوت و محل وزهره و مجال واندازه.8 ~~: شب تاریک و شب بیستم و هشتم9 و نام شبی تاریک است که در # سالی یک بار آید و آن وقتی که آفتاب در برج قوس باشد و جمله برجها # طیر کنند و هرکه در آن شب زاده شود بدخوی و بدبخت یا خنثی شود. PageV01P520 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0430.png) ~~یعقوب نام صاحب مذهب ترسایان و مجتهد و صاحب ms187 قول ایشان و کبک(21 ~~یعسوب27) نام شاه زنبوران که پیش امیرالمؤمنین علی رضی الله عنه ایمان آورده بود. ~~یاب :یابنده. ~~یبروج3 مردم گیاه و آن گیاهی است به صورت دو آدمی پشت بر پشت یکدیگر # میروید و برای کیمیا کار آید و آن در چین است هرکه آن را برکند بمیرد # و آن را آسترنگ نیز گویند و قیل یبروح به حای41) مهمله صحیح است. ~~یلواج به فتح لام و به سکون پیغامبر. ~~یفتنج4 مارزرد. ~~یج به زانو نشاندن شتر [وا سخن که پنهان گویند.5 ~~یأجؤج مأجوج: آجار.6 ~~یاسج به ضم و کسرسین مهمله تیر با پیکان10 و به جیم پارسی نیز خوانند. PageV01P521 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0431.png) ~~یارد : به معنی تواند. ~~یاکند یاقوت. ~~یازد به معنی میل کند و قصد کند و در چیزی دست زند. ~~ایک نورد یعنی یک طریق و یکشکل و یکپیچ. ~~یزدجزد نام پادشاه عجم27) ونام پسر نوشیروان عادل(3). PageV01P522 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0432.png) ~~برو به زبان ترکی. ~~یاور یاری ده و یاریگر. ~~یرمر : انتظار. ~~یار صاحب و محب و آن که به کار آید. ~~یکسر : از یک سر تادوم سر،2 تنها و ناگهان و همه. ~~:ستاره است و نام بزرگ.4 ~~قصد و میل کننده و به معنی امر نیز آید ای قصد کن(7) و میل کن. ~~: خررنگ 1] ~~جستن و درندة (8] مشهور و سگ کوچک و بعضی گویند به واو پارسی # جستن است و به واو عربی پلنگ و قیل به هر دو حرف آمده است و # گریز 667 را نیز گویند. PageV01P523 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0433.png) ~~طرف بر کمر پرچین گذارد().1 ~~جستن را میگویند (.2 ~~: زنجیر3 وچوی که بر گردن هر دو گاو کشاورزی مینهند و آن را جغ # نیز گویند و(2] خل2).4 ~~: بند آب ورود(5). ~~: میوه. ~~: قبای پاچاک و آن را یلمه نیزگویند «1. # پاسبان و نگاهبان شب. ~~: نام غلام ترکان. PageV01P524 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0434.png) ~~یرنداق [11 دوال کفش دوختن و دوال رودگانی.2 ~~یغلق :پیکان تیر وتیر. ~~یاخلق3 : روشنایی. ~~یلاق نام پادشاهی است و نام ms188 غلام ترکان.34 ~~یشک : یکی از چهار دندان آدمی و شیر و سگ و جز آن که عرب آن را ناب # گویند و هر چهار را انیاب(2) گویند(3). ~~یشکوی5 مرد جلد وقوی و سختی [کش] نیز. ~~یکشک (614 چوب (5) بریان کردن. ~~یندک7 : پنبهآ زده و پیچیده. ~~یکایک : به (2] معنی (] یکیک و همه و ناگهان. ~~یمای نام پادشاهی است و نام بندهآ قیصر روم. ~~یؤزک سگ خرد که کبک را از سوراخ پاک گزد. ~~یؤک چیزی است که بر اونان نهند و در تنور زنند. ~~یلک کلاه پادشاهی است. PageV01P525 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0435.png) ~~یشل : درآویز. ~~یشکول2 : مرد جلد (1 وقوی وسختی لکش]10). ~~یغلول3 : اسب همواررووکواکب. ~~یؤدل4 ~~یزمل5 : ریگستان. ~~یمل : نام مقامی است. ~~یال : گردن مردم و حیوانات و موی گردن اسب و جز آن.. ~~ینال : نام بندهآ سنجر 3] است. ~~ایل : پهلوان توانا ودلیر. ~~یکدل : موافق. # : بیپدر و بیبهره؛ اما از آدمیان بیپدر و از چهارپایان بیمادر و از # جواهر بی مثل وقیمتی. # : نامی از نامهای ترکان است و خانهآ تابستانی با دیوارهای مشبک و # گروهی آن را جعفری گویند. PageV01P526 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0436.png) ~~یاسمین[3] نام گلی است زیبا در ملک بالا3 وقیل گل جنبه(.2 ~~یاسمن 5 نام گلی است خوش بوی و قیل گل جنبه().5 ~~یمن : نام شهری. ~~یؤن نمدزین. ~~یؤنان : نام ولایتی. ~~یازیدن میل وقصد کردن ودست زدن. ~~یازان میل وقصدکنان. ~~یزدان خدای را گویند و قیل خدای باطل را نیز گویند. PageV01P527 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0437.png) ~~یخچه :ژاله وقیل دیو ستبه نیز.1 ~~ایلده[؟] : مسجد. ~~یکدله موافق. ~~یلمه قبا. ~~یاوه : گم کردن راه و سخن فحش. ~~یافه : مثله. ~~یهودانه :آن پاره جامهآ زرد ویا کبود که جهودان بر کتف دوزند تا از دیگران فرق # باشد17)2 # :مثله. # : آرزوی وقیل یوبه4 آرزوی0). ~~ایکره : به معنی (7] یک بار. ~~یغعله (8]6 : نردبان. ~~یؤزه 7181 شکربسته و قیل پوزه1) به بای 40] پارسی. ~~یشمه چرم خام راست کرده و پیراسته و سیرم.8 ~~[] ب: ندارد (2] ب: آرزو [t3ا یراغه [4] ب: «به معنی» را ندلرد [5] ب: ms189 یغله (6]آ: یوزه [7] آ: یوزه [4] آنیای. ~~1. به معنی «دیو ستبه» در فرهنگ ها دیده تشد. ~~2. در مدار الأفاضل: «یهودانه: آن پارة جامهآ زرد یا کبود که جهودان برای فرق مسلم و جهود بر کتف دوزند...». ~~3. احتمالا تصحیف است؛ در شرفنامه: «یوبه: آرزوو امید و بویه...». ~~4. تصحیف است از «بویه» (لغتنامه زیریوبه). 5. نک: «یراعة» در لغتنامه. ~~6. شاید تصحیف «پغنه» باشد. 7. نک: «شکربوره» در همین فرهنگ، نیز «شکر بوزه» در لغتنامه. ~~8. در شرفتامه: «یشمه: چرم خام بی چربو چون سیرم و امثال آن»؛ در زفان گو یانیز همین است. ~~9. به معنی «ظفر و پیروزی» در فرهنکهای دیگر دیله نشد. PageV01P528 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0438.png) # 525 ~~یارای : محل و مجال واندازه وتوانایی.1 # : ذخیره وناخورده. # زبانی است از آن یهودیان. ~~یحیی نام مردی بزرگ و سخی که وزیر هارون رشید بود( و او را یحمی خالد # برمکی گفتندی2 و نام پیغامبری و به فتح یای دوم نیز خوانند. ~~یلی : پهلوانی. ~~یتاقی : پاسبان شب. ~~یؤزی3 : خوره. ~~یاری : به کار آمدن کسی را و محبت والله اعلم بالصواب0 # تمتم تمت تمام شد. PageV01P529 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0440.png) ~~آذرآسا«2) ~~آذرآسا20): مانند آتش. ~~آب آذرآسا«2] شراب سرخ وگرم وتیز.1 ~~ابوالعلاء : پالوده. ~~م القوی : سکبا. # : آفتاب.2 ~~امالقری : آش ومکه وسورهآ فاتحه.3 ~~ابوالحیا عثمان عفان رضی الله عنه. ~~امی گویا محمد علیه السلام.4 ~~آستان فنا ~~آستان فنا : دنیا. # : دنیا. ~~آتش سودا یعنی تیزی فکر ومحبت و سوز عشق. ~~آتشی را یعنی شیطان را. ~~ابوالهیجاء یعنی علی رضی الله عنه. PageV01P531 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0441.png) ~~آب آسیا یعنی آسیایی که در کرانهآ 1 آب روان نصب کنند و آن به زور روش آب # بگردد. ~~آتشین دواج سراپا : یعی شراب سرخ وآفتاب.1 ~~الف استوا یعنی خط استوا.2 ~~آب آتش نمایعنی شراب سرخ.3 ~~آب آتش نما ~~اصل حیا عثمان عفان رضی الله عنه. ~~آتشپا : یعنی شتاب و گرم رو. ~~ام الظباء0 : یعنی دشت. ~~ام السماء : راه کهکشان. ~~ایرمانسرا یعنی این جهان وجای عاریت.4 ~~انگشتنما یعنی مشهور و معروف همهآ عالم. ~~اولاد الزنا ms190 یعنی حشرات زمانه که در بشکال5 پیدا آیند و از تاب سهیل بمیرند(6.22 ~~اجل گیا : زهر.7 ~~آب و آتش یک جا : یعنی شراب لعل وآبگینه سپید. ~~اهل عبا یعنی خاندان علی رضی الله عنه. گویند پیغامبر علیه السلام وفاطمه و # علی رضی الله عنه واولاد او. ~~فسون مسیحا یعنی معجزة عیسی علیه السلام در احیای اموات.8 ~~آب فنا : یعنی تیغ. PageV01P532 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0442.png) # ب ~~ابوعجب بزغالهآ بریان کرده. ~~آشوب آب یعنی موج آب. ~~ابوتراب : کنیت علی رضی الله عنه. ~~آب گون حجاب عنی آسمان.1 ~~آذرگشسپ نام آتشکدة مغان. ~~آتش اصلاب یعنی آب منی و شهوت مردان.2 ~~آتش بر آب :یعنی تیغ وخنجر. ~~آتش و آب شراب سرخ وشیشهآ سپید و تیغ وخنجرتیز0). # کنیت بازیگران. # : باران.3 ~~اهل تواب یعنی صلحا وعباد وزقاد. ~~اوج آفتاب یعنی درجهای است در برج سرطان که در آن اوج( افتاب [است]. ~~ابن العنب : می انگوری. ~~آتش صلب : یعنی آفتاب. ~~آب رونق و جاه وفیض وعطا و رحمت وسخن آب. ~~آب طرب :یعنی شراب. PageV01P533 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0443.png) ~~آتشین آب : یعنی می انگوری و اشک خونی و اشک غمزدگان. # : نام پادشاهی. ~~آسیاب که به زور آب روان بگردد و آن را آب آسیا نیز گویند. ~~ابن طاب نوعی از خرما از مدینه. ~~آخردست یعنی آخر وقت ونهایت و انجام. ~~آزردهپشت : یعنی کوزپشت و دوتا و پیر نگون. ~~ابرمجنت یعنی فراق واندوه ومشقت.1 ~~آفتاب پرست: نیلوفر وحربا. ~~آب عشرت : می انگوری. ~~آبده دست : یعنی محمد علیه السلام و هرکه از او آرایش صدر باشد.2 ~~آب درجوی توست : ای دولت و بخت و اقبال و فرماندهی( و حل عقد(2) و امور خلایق بر # دست توست. ~~امانت کجاست: ای محبت وعلم کجاست. ~~آفتاب هویت ~~آفتاب هویت: شهرت اثبات ذات باریتعالی.4 ~~آسمان صفت # صفتای کامکار وقادر5 PageV01P534 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0444.png) # 531 ~~ازدست رفت یعنی بیهوش شد و تفته(1) شد و رفت. ~~آبت زیر کاه است یعنی رونق و جاه تو خسپوش «2] است.1 ~~اینت به معنی اینک ms191 واین توراست و زهی [و] عجب. ~~الف نقش بست یعنی هرچه اول آفریده شد.2 ~~ازدست دهر جست یعنی مرد. ~~از صورت خواری بشست: یعنی عزیز گردانید و زینت داد.3 ~~آستان برخاست یعنی بکند و مستور(2) و معدوم شد.2 ~~آستان برخاست ~~اقصی الغایت # غایتیعنی نهایتترین نهایت.5 ~~ازگلها گلاب انگیخت: یعنی گریست.6 ~~اژدها رایت یعنی علم سیاه منقش که به صورت اژدر بر سر علم نیزه آویزند. ~~ابلق به دست یعنی براق به دست. ~~آب از سرگذشت یعنی در هلاکت افتاد وبی چاره شد. ~~این تیره دولت این جهان. ~~از مروارید برگل خوشه بست : یعنی غایت بسیار گریست.7 ~~آبدست وضو و استنجاکردن به آب و شیرین کار و پاک (1. ~~آزرمید خت [] : نام دختر پرویزشاه. ~~آذرپرست(6] یعنی آتش پرست. PageV01P535 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0445.png) ~~اریعین صباح یعنی آن چهل صبح که طینت آدم گذشت.1 ~~این مستراح یعنی دنیا. ~~انیس الأرواح :یعنی انگور. ~~ابن صبح : آفتاب. ~~آتش صبح یعنی روشنایی صبح و آفتاب و گرمی و روشنایی آن. ~~ام الفرح : کورآب که آن را سراب نیز خوانند. ~~آینهآ چرخ # خیعنی ماه وآفتاب. ~~این خشن هزارمیخ یعنی این فلک و این شب.2 ~~آتش چرخ یعنی کرة آتش و چرخ اثیر و آفتاب. ~~ابلق چرخ :یعنی روزگار. ~~آبنوسی شاخیعنی ناروشنا3 ~~اژدهای چرخ ~~اژدهای چرخ یعنی عقدة رأس وذنب وتنین. ~~این به صبا داده شاخ یعنی بهرة نوداده.4 PageV01P536 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0446.png) ~~آب در جگرندارد یعنی سخت بینوا و تنگ دست و بی مایه گشته«1 ~~آهو به تو باد یعنی مقید و گرفتار توباد. ~~آیی و سنگی ندارد یعنی وزنی [و] وقری و گران باری ندارد. ~~ازگاو به مرغ آمد 21): یعنی از خیک در بطک آمد.1 ~~ازبط به ماهی شد یعنی در پیاله رسید. ~~آب مروارید یعنی علتی که چشم را حادث میشود و پرده بر مردمک دیده پیدا # میشود و آب سپید که در چشم فرود میآید و جلای(2) در و نام نوا. ~~از کام نهنگ برآورد یعنی به قوت تیغ ms192 چیزی از کسی بستد.2 ~~آب گرد یعنی آن دریا که ورا بر چین است.3 ~~آب داد یعنی اعتبار نهاد. ~~آب روی برد یعنی اعتبار برد. ~~آهوشد : یعنی بگریخت. ~~آتش قند یعنی سرخی لب. ~~آتش خرشید یعنی سوز عشق و گرمی آفتاب. ~~آتش زد یعنی ترک کرد و در غضب آورد و سوخته و خراب کرد. ~~آتش بنشاند یعنی اشتها ببرد. ~~از گرد عدم شانه کرد یعنی موجود کرد و آفرید و ظاهر شد.4 ~~ازپشت سیاه زین فروکرد یعنی شب کوتاه شد.5 ~~ازگل او برخورند یعنی از شفاعت او بهرهمند شوند.6 PageV01P537 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0447.png) ~~ازجای برد یعنی حیران وبیقرار کرد. ~~آفتاب زرد یعنی زعفرانی و خربزه و آفتاب وقت عصر. ~~آهن سنجر(1) نخورد یعنی زخم سکهآ او نخورد و زحمت سلاسل او نکشید.1 ~~از پشت کوه چادر احرام کشید: یعنی برف را در گداز آورد.2 ~~اندود : یعنی کاهگل کرد. ~~آب منجمد یعنی تیغ وپیالهآ بلور ویخ. ~~آب منعقد : مثله. ~~آب رسانید یعنی گریست. ~~آب به دل میشودیعنی سردی در دل میافتد. ~~آرایش خورشید عنی نام نوای خسروانی. ~~آب کند :آبگیر و گوک و مغاک که از قوت و کثرت آب در زمین افتد. ~~استره لیسید : یعنی دلیری و گستاخی کرد. ~~آفتاب به دیوار رسید : یعنی آخر رسید و تمام شد و نزدیک فنا رسید. ~~ابروان را زه درافکندیعنی به ناز و حرکت ابروان را گره افکند.3 ~~از پنبه بناگوش کفن پوش شد: یعنی موی سپید دمید.2 ~~ابروی حبش به چین درآمد: یعنی هلال فرود آمد و بینور شد.5 ~~الماس سیمایی زره پوشد: یعنی از مهابت آب شود و در لرزه آید.6 ~~ارغوان را نیلوفر بدل کرد : یعنی سرخروی را کبود کرد به زخم طپانچه.7 PageV01P538 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0448.png) ~~از باد بر خاک خواهد افتاد: یعنی از اسب بر زمین خواهد افتاد.1 ~~ازماه «1] پروین گشاد : یعنی خندید.2 ~~ام القلاید : شارستان [2) زرین.3 ~~ازپوست بیرون آمد : رنجید ورفت و مرد. ~~ادب آوازه کرد یعنی ادب بلند آوازه ms193 کرد و نام آور شد.4 ~~ابرش خورشید یعنی آسمان.5 ~~آیت مقصود یعنی آیت اطیعوا الله تا[...] منکم.6 ~~آتش از او یافتند # از اویافتند یعنی رونق از اویافتند.7 ~~آتش بیداد یعنی رونق ظلم. PageV01P539 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0449.png) # فرهنگ مفتاح الفضلا ~~آب لالهآ تر یعنی شراب( سرخ1 ~~آفتاب زحل خور : آتش.2 ~~آب جگر یعنی خون و آب گریهآ مغمومان. # اقوت وار یعنی شراب سرخ. ~~آب زر یعنی شراب زعفرانی. ~~آب نار :یعنی شراب سرخ. ~~آتش تر : مثله وآب لعل. ~~آتش شجر شراب و آن آتش که موسی را به کوه طور راه نمود. ~~آتش زر یعنی رونق زر. ~~ایرجی گهر(2] : نام مردی که اول تیر او ساخت.3 ~~آرشی هنر نام مردی که تیر اول او در کمان انداخت. ~~بای (12 گلوگیر # (3 گلوگیریعنی نعمتهای دنیاوی و شادی که بر موت دشمن کنند.4 # : مثله. # : یعنی ماه نو.5 ~~از سرم مگذر : یعنی مرا محروم مگذار (5] ~~از این در یعنی از این حال و از این جنس و ره و غرض و گفتار. ~~از دست مگذار62: یعنی ضایع مگذار و اگر لطف نکنی جفا هم مکن.6 ~~این دیوگوهر : یعنی فلک. ~~این نه دیر : یعنی نه فلک و نه کواکب. ~~آتشین سیر یعنی آفتاب وروز. PageV01P540 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0450.png) ~~ابلق دهر یعنی روز و شب و روزگار. ~~آبگیر حوض و جوی و بند آب و مقامی که آنجا آب ناسازگار باشد. ~~آمارگر : محاسب ودبیر. ~~نفاس بحر آن عده دار بکر می انگوری.2 یعنی دمهای ا دریا که با بخار بر میآید از کرمی آفتاب در وقت شام1 ~~آفریدگار پدیدآرنده همهآ خلق. ~~آستان غرور :یعنی دنیا. ~~ارزهگر کاهگل کننده یعنی گچ کننده. # حفرهزن که آن را عرب نقاب گویند. # کاه گلگر یعنی گچگر. # یعنی همزادان (2) و هم عهدان. ~~آتش آب پرور یعنی تیغ.3 ~~آتش خوار :یعنی رشوت خوار. ~~آتشین نثار یعنی اشک مغمومان.2 ~~آتشین زار یعنی آه مظلومان و آه عاشقان. ~~آبگون حصار: یعنی آسمان. ~~آب گون سریر ~~ابوالسرور خوش بوی. ms194 # : شهد. ~~ابوصابر : نمک. ~~اشاق5 امور : غلام حوروش وخوب صورت. PageV01P541 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0451.png) ~~آهوی روز : یعنی آفتاب. ~~اهل تمیز یعنی آن که نیک از بد جداکند. ~~اختر سرسبز یعنی ستارةآ سعد وفال سعد.1 ~~آشتی انگیز یعنی آن که میان دو کس به صفا و اصلاح درآید. ~~آب رز :یعنی شراب. ~~اشترغاز نام گیاهی است که آن را جواسه2 گویند. # سن ~~ابودرس3 : کنیت فرج عورت. ~~بوالعباس ترشروی و گرفتهروی و کنیت ذکر. ~~ابوالعباس : دستشوی. ~~آتشلباس : یعنی لعل پوش. ~~ابوالحارس : کنیت طبیب. ~~ابن عرس1] : خرس و شغال وراسو. ~~آستین بوس یعنی دستبوس خلفا. ~~آستین بوس یعنی دانا و ماهر. PageV01P542 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0452.png) ~~آب و آتش یعنی غضوب وتفت مزاج وصراحی پرشراب لعل نیز. ~~ابروی حبش1 : یعنی هلال. ~~از جوی زر آتش کش یعنی از صراحی زرین می سرخ بخور. ~~آیینهآ یوسفیان پیش یعنی آفتاب. ~~اولین نقش :یعنی حکم ازلی. ~~آب در آتش یعنی مزاج گرم سردی گرفت. ~~اندوه کش :غم خوار وغم زدا. ~~ازرقپوش یعنی معشوق و صوفی و ملک وزمین سبز. PageV01P543 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0453.png) ~~آن مطبخی باغ عنی آفتاب1 # ف ~~آب لطف : یعنی فیض ورحمت وعطا. ~~آبگون صدف یعنی آفتاب وآسمان.2 ~~آتش دوزخ علف : یعنی تیغ.3 ~~اولین حرف :یعنی الف وحکم ازلی. ~~آخرین حرف ~~اخرین حرف یعنی یاء وسرانجام کار. ~~ابن کثیف ~~ابن کثیف: یعنی دنیا. ~~آصف : نام بزرگی از وزرا که غایت حکیم و کریم بود. ~~اسیرطبع مخالف یعنی گرفتار نفس اماره.4 ~~ازماهی درکف یعنی از پیاله بر دست. ~~امیر صاحب دلق5 : یعنی عمر رضی الله عنه. ~~آب شقایق : یعنی می سرخ وخون. ~~ابا اسحاق : عزرائیل. ~~ایلاق : نام ولایت ترکان است. ~~املاق نیز نام ولایتی است.6 PageV01P544 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0454.png) ~~آتش مشرق یعنی سرخی شفق سحروروشنای صبح وآفتاب.1 ~~آهوی مشرق یعنی آفتاب.2 # ی ~~آب خشک : یعنی مجرد آب بی مأکولات.3 ~~این کهن گرگ یعنی فلک ودنیا.4 ~~اورهآ فلک (1] : یعنی عرش. ~~ابنان خای : آدمیان. # به معنی باریک و باشد که. # یعنی ستارگان. ~~آهوی فلک : یعنی آفتاب. ~~آهوبرةآ ms195 فلک : مثله. # یعنی حلم بشر وثبات زمین. ~~اسیران خاک یعنی تن پرستان و مردگان.5 ~~اصل داران پاک یعنی انبیا واولیا.6 ~~اهل ریگ یعنی خلق عالم ومطمعان() وحریصان جهان.7 ~~آهوی فترای یعنی مقید و گرفتار و مأمور.8 ~~استخوان(3) بزرگ یعنی از اصل ونسب بزرگ. PageV01P545 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0455.png) # : تتماج. # : یعنی رأس (1 و ذنب وتنین فلک.1 ~~آب آتش رنگیعنی شراب سرخ وخون. ~~آفتاب گردک یعنی آفتاب پرست. ~~آموزنای یعنی خدای تعالی و معلم علوم وادب. ~~این دو سرو هرمین2)[؟] خاک: یعنی اربع عناصر. ~~اشترگاوپلنگ : بهیمهای است وحشی که آن را اشترگاو نیز گویند و عرب آن را زرافه # خوانند. ~~آب گلرنگ :یعنی شراب سرخ و اشک. ~~استخوان رنگ : نام جانوری که آن را همای گویند. ~~ابن اللیل : ماهتاب.2 ~~ایلول : نام ماه رومی و آن مدت بودن آفتاب در برج سنبله است. ~~اخطل : نام شاعری متقدم. ~~آخرین تحویل: روز قیامت.3 # روز قیامت.3 ~~ابناء السبیل همراهان در سفر. ~~ابن السبیل : مرد سفری. ~~افضل الأشکالیعنی شکل مدور مثل دینار زر. ~~ابوالفضائل: شوربا. ~~ابوجمیل :تره. PageV01P546 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0456.png) ~~آتش سیال : یعنی شراب سرخ.1 ~~آینه پیل : یعنی بانگ پیل.2 ~~اخترعقری فعل یعنی عبارت از تیغ.3 ~~اردویل : نام ولایتی است. ~~آب سیر آتش فعل یعنی اسب خوش رفتار و تیزرو( و پاخوش.2 ~~آتش قندیل یعنی رواج ورونق (2) قندیل. ~~امیرالنخل علی رضی الله عنه. ~~فلاک ظل یعنی سختی حمایت. ~~ابوالفضل نام کارکن سلطان محمود غازی.5 ~~اختا سهیل آن دو ستاره که آن را شعریان گویند. ~~ابن طلل یعنی دنیا و آسمان دنیا وتن. ~~آب نیل یعنی سیاهی که بر آن کتابت کنند. PageV01P547 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0457.png) # :نان میده. # مغز استخوان ومی. ~~ابر کرده چشم # چشمیعنی گریان شده و اشکریخته. ~~اقصی العالم : یعنی کرانهآ آبادانی و نهایت آن. ~~آستان عدم یعنی دنیا وموت. ~~آب گون جام : یعنی آسمان. ~~آب گون دام ~~اسب دشمن به سرشود نه به دم: یعنی به سر آید و بلوکد نه دنبال او گیرد.1 ~~بردست گیرم : تمام کنم.2 ~~الم الم ms196 :یعنی فوج فوج وزودزود و پیاپی. ~~اقنوم :اصل جوهر ونام کتاب اقانیم جمع. ~~آزروم3 :نام شهری است وقیل نام موضعی است. ~~آب مریم یعنی شیرة انگور. ~~آتشین زمزم : یعنی آفتاب. ~~آب از جگربخشم : یعنی غنادهم.4 ~~آتش مجسم یعنی تیغ5 ~~ام ملدم ~~افعی زرفام : یعنی کلک قلم.6 ~~افکندهسم اسب کهررنگ(1] و از رفتار ماندهشده.7 PageV01P548 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0458.png) # 545 ~~افسردیراعظم یعنی آفتاب.1 ~~آینهآ ایام یعنی آفتاب وماه. ~~آهوی کاسک توام یعنی اسیر پیالهآ توآم. ~~این نیم [؟] : یعنی آفتاب. ~~این قبای معلم : یعنی فلک.2 ~~اوج اخترپنجم یغنی برج اسد که اوج مریخ در اوست. ~~اولوالعزم شش پیغامبر و آن پیغامبر ما و نوح و هود و شعیب و دو پیغامبر دیگرند # علیهم السلام. ~~از زانو قدمی ساختم یعنی برای سفر دل از مراقبه قدم ساختم.3 ~~از پوست بیرون آمدم یعنی فانی شده و خندهزنان آمدم. ~~او آب من و من خاک اویم: یعنی او آبروی دهنده من و من فرمانبر وعاجز وافتادة اویم.2 ~~افلاطون نام حکیم اسکندر. ~~انگشتزن یعنی امان خواه. ~~آبدستان : آفتابه. ~~ارغیدن دوشیدن و نوشیدن.5 ~~آذرگون نام گلی است سرخ. ~~ابوفرعون : انگور سیکی10][؟]. ~~ابرنیسان : آن ابر که در ماه نیسان ببارد و آن بارانی است که در وقت بودن آفتاب # در حمل میبارد و از آن هر قطرهای که در صدف افتد مروارید شود. PageV01P549 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0459.png) ~~آب حیوان:یعنی آب«2. ~~آب حیوان ~~از گیله به گیلان شدن: از دنیا سفر کردن سوی عدم و سفر دور.1 ~~ابوالامن : سیری. ~~انگشت برلب ماندن: عنی حیرت و تعجب ماندن. ~~آب کهن یعنی شراب دیرینه.2 ~~ازبن دندان یعنی غایت اطاعت و فرمان بری و از خاصهآ قوت خود. ~~آتش انگیختن یعنی فتنه وشور. ~~آبگینه برالماس زدن: یعنی ضعیفی را با قوی ملاقی شدن.3 ~~از مروارید برگل خوشه بستن : یعنی غایت گریستن و زاری کردن.4 ~~آتش خانهآ دوران یعنی دنیا و کرة10) آتش و فلک چهارم. ~~از نرگس ارغوان را آب دادن: یعنی گریستن و بر رخ اشک ms197 ریختن.5 ~~ازپای درآمدن # پای درآمدنیعنی از مرتبهآ بلند فرود افتادن و مردن. ~~اشک گوزن : یعنی پای زهر همهآ زهرهاست. ~~افسرده شدن ~~فسرده شدنمنجمد شدن، فروبسته شدن و سرمازده شدن. ~~افشاندن : یعنی افشانیدن غله. ~~آب از سرگذشتن یعنی هلاک شدن و از حد درگذشتن و غرق شدن. ~~این سیه جامه عروسان : یعنی مردمک چشم.6 ~~الفغدن یعنی الفخت کردن و گرد کردن و کسب کردن. ~~آیینهآ چین : یعنی آفتاب. ~~این طاس نگون یعنی آسمان. PageV01P550 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0460.png) ~~آشفتن شوریده شدن و جنبانیده شدن(1 ~~آذربایگان و آذرآبادگان : نام ولایتی است. ~~انگیختن یعنی برشورانیدن. ~~صل فساد جهانیعنی قوم نوح و قوم هود که در عهد عاد بودند.1 ~~آذرهمایون نام دختری ساحره از نسل سام که در آتشکدة صفاهان جادوی کرده # به صورت اژدهای آتشین شده بود و او را بلیناس حکیم در نکاح آورده بود. ~~آبزن یعنی آرام ده.2 ~~آب خزان یعنی باران فصل خزان. ~~آب دندان :یعنی تیزی و آبداری دندان و چیزی مفت و آسان و ضعیف و عاجز.3 ~~آتش رو جهان یعنی طبع ملانکه. ~~آتش نیسان یعنی رونق بهار.4 ~~ابنای جهان یعنی کانی و نباتی و حیوانی. ~~نس وجان یعنی آدمیان و پریان. ~~افلاکیان یعنی کافر5 و طایفهآ افلاکیه و ملانکه نیز و ستارگان. ~~افعی قربان یعنی کمان.6 ~~ارغوان تن یعنی مریخ.7 ~~استاد هفتسرای رخشان: یعنی مشتری. ~~خور سنگین(2 یعنی مقام بی منفعت و با مشقت و سختی و محنت و کعبه.8 ~~آخور سنگین (2] PageV01P551 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0461.png) ~~ارکان اربعهآ عناصر. ~~آستین دو برفشان یعنی رقص کن.1 ~~اسرار زمین :رستنیها. ~~آه عنبرین : یعنی آه دودناک. ~~اهل درون # ن یعنی محرم اسرار. ~~آمدگان 6 یعنی موجودات.2 # فتهرویانیعنی انگشتان افروخته. ~~آشفته رویان ~~امیر آب حیوانیعنی خضر علیه السلام. ~~آستانهآ گردون یعنی آسمان دنیا. ~~انجمن کهکشان عنی راهی سپید در شب بر آسمان نماید و عرب آن را مجره گویند. ~~ازکلان یعنی از خلق واز دولت. ~~آواز دو سندان ~~آواز دو سندان یعنی آواز(1) دوسم اسب. ~~ابوحیان ms198 : نام زاهد توریت خوان.3 ~~احمد حسن وزیر سلطان محمود غازی. ~~دیم میکران یعنی شفق.4 ~~از لباس نفس عریان یعنی از انیت بیرون آمده.5 ~~اشک شکرین یعنی گریهآ شادی.6 ~~آهوی شیرافکن: یعنی ساقی و معشوق و چشم شاهد. ~~آبستن فریادخوان(] یعنی بربط.7 PageV01P552 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0462.png) ~~آینه بندد آسمان یعنی آفتاب پیدا آرد.1 ~~آب دهن بر چیزی زدن یعنی ترک و حقارت ( آن چیز کردن و دل بر آن چیز سرد کردن. ~~از راه رفتن یعنی فریفته شدن و بیراه شدن. ~~این پیرزن :یعنی دنیا.2 ~~آتش عبقری گون یعنی تیغ مصقل.3 ~~آتش گردون : آفتاب.4 ~~آهنی آشیان یعنی انگشتدان.5 ~~ابوسلیمان :یعنی خروس. ~~آب کار بردن یعنی قیمت و وقر کسی دور کردن. ~~آب کار انگیختن: مثله. ~~ازدست شدن # یعنی در خشم شدن و رفتن کار از دست. ~~آبدستان یعنی شیرین کاران. ~~استخوان در نواله دادن یعنی غایت خواری و امانت کردن.6 ~~آخته گردانیدن یعنی کشیدن و مستعد شدن. # من سرد کوفتن یعنی بیفایده و بیغرض ولایعنی کاری کردن. ~~آهن سرد کوفتن ~~آشنای نان یعنی کسی که برای نان با مخلوق آشنایی کرده باشد.7 ~~آسمان مردان یعنی منجمان و ستاره شمران. ~~ابن یامین نام برادر یوسف علیه السلام. ~~این افعی زمردین: یعنی آسمان.8 PageV01P553 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0463.png) ~~انگشت به دندان بردن : یعنی غایت تعجب وحیرت. ~~از پوست بیرون آمدن یعنی بیرون افتادن حال پوشیده و راز دل. ~~(0..(1 یعنی مستعد و ساخته و منتظر شدن. ~~آب بردن یعنی خجل وبیقرار کردن. ~~آتشین پای شدن: یعنی شتاب وتعجیل شدن. ~~آب در دهن: یعنی آرزوبردن. ~~آستین بردامن افشاندن: یعنی رفتن به سفر و قصد کردن در کار به تعجیل و ترک کردن. ~~آب خوش خوردن : یعنی آسودگی وراحت و خوشی. ~~از پای درافتادن و درغلتیدن : یعنی از محل بزرگ و مرتبهآ عالی افتادن. ~~آتش به سربررفتن عنی در شور وغضب و گرم شدن. ~~انگشت در حشرنهادن یعنی به زور از کسی چیزی ستدن. ~~آبشناسان یعنی شیرین کاران و مداحان ms199 و دانایان. ~~ازهم شدن # شدن یعنی جدا شدن از یکدیگر. ~~آختن : کشیدن وبرآوردن. ~~اندوزیدن و اندوختن: یعنی جمع کردن. ~~انگشت نیل نهادن یعنی خراب کردن و سوختن.1 ~~آهخته کردن : یعنی کشیدن و مستعد شدن. ~~ایرمان : یعنی عاریتی. ~~اطفال دبیرستان یعنی کودکان. ~~از دست رفتن : یعنی کار از دست رفتن و از خود برفتن و بیهوش شدن و بیخود # شدن و از حال گذشتن و رنجیدن و بی جا شدن. ~~از غیبه پوست گشادن: یعنی آشکارا و پیدا کردن حال پوشیده را. ~~اشتلم کردن : یعنی شور و غوغای بیقیاس کردن و به ستم بر یکی دروغ بستن فعلی # بد و چیزی از کسی به زور ستدن و گروگان کردن. PageV01P554 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0464.png) ~~اسماعیلی کردن یعنی خودرا قربان کردن. ~~از چهارفرس پیاده شدن: یعنی از چهار طبع. ~~آب ازدیده گشتن یعنی غایت ترس و شرمندگی. ~~آتشی از تو در دل من محبتی و سوزی.1 ~~از حمل شاد شدن یعنی از بهار ونوروز. ~~انگبین بردو ترانگبین: یعنی در عراق و مصر شبنم بر درختان خاردار میافتد و آن سخت # شیرین است. ~~از خانقاه بر دروازه شدن : یعنی از این عالم بر آسمان رفتن. ~~آستینی افشاندن یعنی ترک() چیزی کردن و مگس پرانیدن و رقص کردن. ~~ابلق مطلق عنان ~~ابلق مطلق عنان روزگار و اسب خوشعنان سبکرو.2 ~~آتشی را از أنا گفتن یعنی شیطان را از «أنا خیر منه» گفتن.3 ~~ایامالرهان یعنی روزهایی که در آن روزها اسبان به گرودوانند. ~~الماس در جگر شکستن : یعنی درد و غم و محنت رسیدن.4 ~~این کل زرین : آفتاب. ~~امانت داریزدان یعنی پیغامبر علیه السلام5 ~~ابر مصری پیرهن یعنی پشمینهپوش.6 ~~آهنین کوس 1]یعنی سخت آوازه.7 ~~آوازه برپای اشتر شدن : یعنی جنبان و تیز و چالاک. # ستره( لیسیدن یعنی دلیری کردن و گستاخی کردن و مکابره کردن. PageV01P555 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0465.png) ~~افسون خواندن یعنی محبت ومیل جستن. ~~اساس برگاو زمین بردن: یعنی استواری و استحکام عمارت و بنیاد.1 ~~ازپای افتادن یعنی درماندن ms200 و معدوم و تلف شدن. ~~آب شدن : یعنی از شرمندگی و خجالت گداختن. # ت ماندن یعنی از ملک و اسباب و رخت و مایه جدا ماندن و بی اسبابی. ~~از رخت ماندن ~~ازدهان ماربیرون آمدن: یعنی راست و نیکو و خوب و سیاه و ارزان و صاف.2 ~~آتش سخن یعنی گرم مزاج و در جوش و شور.3 ~~آب محابا ریختن و آب بردن: یعنی بیوقر و بیقیمت و بیآب کردن.4 ~~ارزن زرین یعنی قطرات شراب زعفران و سرخ.5 ~~آسمان را به موی بر سر آویختن: یعنی جور و حوادث آسمانی به کسی رسیدن. ~~ازدست شدن # ن یعنی از غرض ماندن و رفتن چیزی از دست. ~~آستین کوتاه کردن یعنی دست کشیدن از چیزی و از دنیا نیز. ~~ازگوش گوهرکشیدن یعنی به شنیدن نشستن(1) و پیدا کردن کلام. ~~از فربهی چربزیان شدن: یعنی از قوت و استعداد و مایه چاپلوسی کردن.6 ~~آب پیکران یعنی ستارگان. PageV01P556 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0466.png) ~~آب فتنهآ تیره # ب فتنهآ تیره یعنی فتنه فروش است.1 ~~آب زهره : یعنی شراب.2 ~~آب فسرده ~~آب فسرده: یعنی بلور وتیغ. ~~آب سیه یعنی آب طوفان و شراب و هرآبی که به محل() خسف بیرون آید. ~~آتش یی زیانه : یعنی می انگوری لعل و یاقوت وعقیق سرخ3 ~~این کوه : یعنی فلک. ~~این دو سه ویرانه ده(2: یعنی دنیا و قالب زهاد و عشاق.4 ~~این گل پرورده یعنی قالب بشر. ~~ازدهان ماربیرون آمده یعنی راست که هیچ کژی در او نباشد. ~~این آب کوثر کاسه یعنی آفتاب و ابر بهاری نیز.5 ~~ابعاد ثلته یعنی طول وعرض وعمق جهان. ~~اقبال یک هفته # فتهیعنی اقبال چند روز.6 ~~آبگینه خانه یعنی عرش و افلاک و تاب خانه و شیشه. ~~ارزن ریزه یعنی قطرات باران و جرعه.7 ~~استخوان افشانده یعنی تخم خرما کاشته.8 ~~آستین افشانده ~~ستین افشانده یعنی ترک کرده و مگس پرانیده و دست جنبانیله در سخن و رقص # کرده. PageV01P557 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0467.png) # فرهنگ مفتاح الفضلا # یعنی زنبورخانه. ~~ادب ms201 آوازه : یعنی بلند آوازه.1 # یعنی نام یکی از چهار اصول.2 ~~اهل مخرقه جوکیان.3 ~~آبکامه سرکهآ هندوی.4 ~~افریقیه : نام موضعی در فرنگ. ~~آب آتش زده اشک گرم.5 ~~ابن دایه : یعنی زاغ. ~~اجل گیاه : یعنی زهر.6 ~~آرام گاه یعنی آن جهان. ~~از گرد راه یعنی میانهآ راه.7 ~~آتشپره یعنی کرم شبتاب.8 ~~اندروا کرده : یعنی معلق وپابالابرده. ~~ارواح تیره یعنی ارواح کافران.9 ~~آتشین کاسه : یعنی آفتاب.10 ~~ازتگ اسب و گردراه: یعنی از شتابی و تعجیلی. ~~ایارده تفسیر زند واوستا[2].11 PageV01P558 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0468.png) ~~آتشزده یعنی سوخته وخراب و ویران(. ~~ابن مقله مردم چشم و نام مردی خوش خط. ~~ام طلحه : کنیت شپش. ~~آفتاب به شب آراسته: یعنی علم سیاه با نقش زرین.1 ~~ایرمان خانه یعنی خانهآ عاریتی و این جهان. ~~آفتاب به دیوار رسیده: یعنی به آخر رسیده تمام شد. ~~آرشه بلندی کمان. ~~آب صبوحی :یعنی شراب. ~~آب آتش زای یعنی می سرخ و اشک مغمومان.2 ~~آب درجوی یعنی دولت و کامرانی () و فیروزی و فرماندهی درذات. ~~آتش موسوی یعنی آن آتش که موسی به کوه طور پرستیده بود و می سرخ3 ~~آتش جام زیبقی ~~آتش جام زیبقی آن می سرخ که در پیالهآ بلور خورند.4 ~~آتش هندوی یعنی تیغ ومثل آن. ~~از آن جهانی یعنی در معرض موت(3]. ~~آهنی کرسی یعنی سندان(7). ~~ابلق عمرهنیءیعنی ایام برخورداری. ~~آتش پارسی تبخاله که از تبش پرآب دمیدگی پدید آید5 PageV01P559 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0469.png) ~~فرهنگ مفتاح الفضلا # : نام شاعری است. ~~اعشی : نام شاعر. ~~اژدهای حمیری ماران ضحاک.1 ~~اکدش روحانی یعنی دل.2 ~~اغانی سرای : یعنی سرودگوی. ~~آهستهرای : یعنی دانا وباقوت و سکون. ~~آب دستی یعنی شیرین کاری. ~~ایوب خوزی نام وزیر منصور. ~~اعجمی گنگ. ~~اولین رایتی یعنی اولین مخلوقات.3 ~~آخرین آیتی # خرین آیتی: یعنی آخرین انبیا. # یعنی از چه جهت وسبب. # یعنی سخن گوی و بیروی و مکابره گر. ~~ایرمان سرای یعنی خانه و سرای عاریتی و جای غارت و تاراج و این جهان را نیز گویند. ~~ازهردری : از هر جنبی ms202 ورهی. ~~ام هانی سرای یعنی خانهآ خواهر علی رضی الله عنه که حرم پیغامبر علیه السلام بود. ~~الف کوفی # ییعنی کنایت از ذکر است. ~~اجرام عالم علوی یعنی ستارگان.4 ~~آهوی یعنی عیب. # بهای موسی یعنی عصای موسی که بهصورت اژدها شده سحر فرعون فروبرد و تیغ ~~اژدهای موسی PageV01P560 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0470.png) ~~[2) ... یعنی استوار و محکم و ثابت. ~~بادپیما یعنی یاوه گوی و محالسخن0 و بیهوده گوی. ~~بی محابا : یعنی یکهسر کردن و بی درنگ و بی تأمل درآمدن و بیمهری کردن. ~~باد صبا : یعنی () باد مشرق. # یعنی الخصوص و مخصوص و پس چیزی. ~~پیل بالا یعنی سخت بسیار و بیاندازه. ~~پای ترسا یعنی پیالهآ بزرگ و بهت.1 ~~بکران سما یعنی ستارگان. ~~پیرسبا مهتر سلیمان. ~~بانوا نام مردی که بعد بینوایی شدید تونگر شده بود. ~~پرعنقا :ماه. ~~بؤرجا2 یعنی سفره و خوان طعام آراسته. ~~بارجا یعنی جای بار دادن. ~~پیشرو سپاه صحرا یعنی گورخروگوزن.3 ~~پیشرو(ا لشکرصحرا : مثله. ~~بادپروا یعنی روذنی که بر رخ باد نهند.4 ~~پنج نوبت لایعنی کلمهآ طیبه.5 ~~پنج نوبت لا ~~بیسروپا یعنی بی خبر وبیتاب و بیهوش و شکسته دل. ~~( أله مع الالف م نوضع نفت أحی ل ال یودنح تقد بب ملد اه و رجاء بدند لش جل سن 1 PageV01P561 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0471.png) ~~پیرکشته غوغا عثمان عفان رضی الله عنه1 ~~بانگ معزا یعنی آواز تعزیت و گریه و زاری ماتم.2 ~~پورسقا : نام مردی است عالم و زاهد که به عشق دختر مجوس از دین برگشته # بود بعد نکاح باز ایمان (1) آورد. ~~باغ سخا یعنی دنیا و مردم.3 ~~بستهآ گهواره یعنی اسیر و گرفتار محبت دنیا.4 ~~برج ثریا یعنی دهان معشوق و برج ثور.5 ~~به عودی شب یلدا : یعنی به سیاهی شبی که نامش یلداست و آن تاریکتر از همهآ # شبهاست. ~~پنج دعا : یعنی پنج نماز.6 ~~بوالهیجا کنیت امیرالمؤمنین علی رضی الله عنه و مردم جنگ جوی.7 ~~باحورا آن پانزده روز را گویند که آفتاب در قلب اسد باشد و ms203 آن هنگام غایت # گرماست و نیز نام منزلی است در راه خانهآ کعبه که از غایت گرمی نام # کردهاند.8 ~~بادمجرا جای جریان باد.9 ~~بیضا : نام شهری است. ~~پیوند اشیا یعنی اشیائی که بدان بچه در رحم موجود گردد. PageV01P562 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0472.png) # نام شخصی شاعر همعهد خاقانی.1 # یعنی بی چیز(1 و درمانده و بیاسباب. # : نام پارهزمینی نزدیک کعبه(1) است و آن سیلابفراخ است و سنکر یزهها # بسیار است. # کنیت عثمان عفان رضی الله عنه. # لب ~~بنتالعنب : شراب انگوری. ~~بوالعجب : بازیگری و شگرفی. ~~بیضهآ غراب :یعنی ستارگان. ~~بادام نیم خواب یعنی مردم چشم.2 ~~پیر سراندیب یعنی مهتر آدم علیه السلام.3 ~~باداب : یعنی باد سرد. ~~به زیر رکاب یعنی زیردست و فرمان بردار. ~~بچهآ ناب مروارید روشن و آبدار.2 ~~بیضه خوار غراب) عنی ابوجهل و شب و زاغی که بیضههای خود خورد5 ~~بیضه در آب یعنی ستارگان طلوع نمی کنند و برنمی آیند.6 ~~بولهب نام مردی که «تبت یدا» در حق اوست. ~~پای شیب عقبهای است دشوار و آن مقام شیطان است برای آنکه آنجا (1 رمی PageV01P563 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0473.png) ~~برآب : یعنی بر شکل وبر روش. ~~برروی آب : یعنی پیدا. ~~بوتراب کنیت امیرالمؤمنین علی رضی الله عنه. ~~بیوراسب یعنی ده هزار اسب و نام ضحاک. ~~بیجادهآ مذاب10: یعنی شراب سرخ وخون. ~~بدخش مذاب : مثله.1 ~~بیجاده آب ~~یجاده آب یعنی آب سرخ زردوام. ~~پردهآ چابکرقیب: عنی بیوقر وبیوزن.2 ~~به هم درشکست یعنی به هم درآمیخت. ~~بیضه در کلاه شکست : یعنی حیله و چشمبندی و بازی و بوالعجبی کرد.3 ~~پیرگوژپشت یعنی آسمان. ~~پای آن نیست # ای آن نیستامکان و مجال وقدرت نیست. ~~بدرالأطعمه: یعنی نمک. ~~پارهپوست : یعنی درفش کاویان که کاوة(2) آهنگر برای فریدون ساخته بود.2 ~~پای در شمشیراست: یعنی آهسته و ساکن میرود. ~~پنج انگشت ~~پنج انگشت نام گیاهی است که تشنگی نشاند. ~~پشت به پشت(3) یعنی نسب قدیم و بزرگان. PageV01P564 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0474.png) ~~پیروزه طشت: عنی آسمان.1 ~~بردوش احمد دار دست : یعنی متابع محمد صلی الله ms204 علیه وسلم.2 ~~بالش پوست3 # پوست3 عیب وبالینه4آ مغز. ~~بام بنشست یعنی بام خراب شد.5 ~~پختگان حقیقت: عنی واصلان حق.6 ~~بکری رحمت یعنی نخستین رحمت. ~~برکوفت :شاد شد. ~~پیشدست یعنی سابق وقوی و صدرنشین. ~~به دندان نداشت یعنی ذخیره نداشت. ~~بردست نیستیعنی در تصرف و ملک و فرمان نیست. ~~بردست نیست # آدمیت () رنگ و بوی دین و لطافت تن. ~~بوی آدمیت 17) ~~بو بایست ازدست آلوده: یعنی از قیدت و بندت خلاص. ~~بستهآ آفات یعنی مبتلای آفت.7 ~~پایبست : یعنی مقید و گرفتار و زنی که شوهرش به غیر طلاق داده گذاشته جایی # برود. ~~بازیست چیزی با چیزی بستن و حوالت کردن و نسبت کردن چیزی را با چیزی # وچفسانیدن وبستن. ~~باد بروت یعنی غرور ودم 0). ~~برشکست یعنی هلای کرد و به معنی نومید و محروم کردن نیز آمده است. PageV01P565 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0475.png) ~~به قایم ریخت: یعنی مغلوب و عاجز شد به اعتبار آنکه چون در باختن شطرنج با # حریف غالب به حیله (1) قایم شود مهره از دست بریزد یعنی قایم شد و # این عجز است.1 ~~پل بست : یعنی امید و طمع بست. ~~بیامخت : یعنی بیاموخت. ~~به جای نیزه به دست عصا گرفت: یعنی غایت ضعیف و پیر دوتا و گوژپشت شد و از جوانی و # دلیری بازماند و به معنی مرگ و هلاکت نیز آید. ~~به پا خاست : تعجیل وسبک. ~~بادولت (2) یعنی عالم گرد و سخی. ~~با رکاب تو خاک است یعنی با رکاب تو مطیع است.2 ~~باد دردست یعنی خالیدست. ~~پنج نوش(3) سلامت: یعنی حواس خمس باطن.3 ~~به جیحون نشست یعنی دریا را عبور1) کرد. ~~بادام دو مغزاست یعنی ترقیده است.4 ~~بیت الحیات برج طالع مولود.5 ~~برآشفت یعنی تند و پرغصه شد و دیوانهوش گشت. ~~بولهبان وقت یعنی مخالفان و منکران دلایل (5) محسوس (26 [و] منقول وجز آن. ~~پشت یعنی پناه وقوت وپشتی. PageV01P566 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0476.png) ~~پردخت و پرداخت : یعنی فارغ شد و خالی شد. ~~برمیان بست یعنی مستعد و ساخته شد. ~~بریخ ms205 نبشت یعنی بی ثبات و غیراعتبار وبیغرض. # نج و پارنج پای مزد و جزا و پاداش و مزدوری و اجرت قدمرنجه. ~~پای رنج و پارنج ~~پنبهآ حلاج یعنی مایهآ منصور حلاج.1 ~~پای برگنج یعنی غنی و با ناز و نعمت و بینیاز و امیدوار.2 ~~بسنج یعنی وزن کن. ~~بادسنج یعنی خام طمع و متکبر و مغرور و بیهوده گوی. ~~بوغنج :سیاه دانه. ~~باد مسیح یعنی دم عیسی در احیای اموات. ~~برهان مسیح :مثله.3 ~~برید صبح باد سحرگاه وباد صبا.4 ~~بروج صبح یعنی ظلمت شب [؟]. PageV01P567 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0477.png) ~~بادبان چرخ: یعنی ماهتاب.1 ~~به صبا داده شاخ یعنی سبزة نوزاده.2 # نیاد عمر بریخ یعنی عمر استواری و ثبات ندارد.3 ~~بادیهآ ( دیولاخ :یعنی دنیا وغرور.4 ~~بلخ : آوند شراب و نام شهری. ~~برآمود یعنی آراست و پر کرد5 و ساخته و پیراسته کرد. ~~بدرود کرد یعنی وداع کرد و ترک کرد. ~~بردابرد یعنی بانگ پیش پادشاه وقتی بار میکنند و «دور» بسرایند (2) و # فرمان دهی. ~~پای بیفشارد یعنی پای در رکاب آورد و بر اسب سوار شد. ~~بی افشرد یعنی پای بر زمین سخت استوار کرد و ثابتقدم ماند. ~~پای به سنگ آمدیعنی منتبه و هشیار شد. ~~برسر آمد یعنی بزرگ و سر شد و به معنی آخر رسیدن هم آمده است. ~~باد سرد یعنی نومیدی و به حسرت و به افسوس آه برآوردن (2). ~~بچگان خورشید یعنی لعل و یاقوت و زمرد و گوهر و گیاههای نورسته. ~~پیمانه پرشد یعنی شد وآخر رسید. ~~بنفشه گون مهد یعنی زمین. # سید یعنی به روشنایی و بزرگی و به معرفت رسید.6 ~~به چراغی رسید PageV01P568 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0478.png) # 565 ~~بازخورد یعنی بازرسید و ملاقات کرد. ~~پیل نهاد یعنی شه شطرنج کرد. ~~بیش خورد یعنی بسیارخوار و بیضهدار. ~~پارهآ زرد یعنی زنار که یهودان بر کتف دوزند تا فرق باشد میان مسلم و یهود. ~~یرهشت خلد :یعنی رضوان. # رزمین آمدیعنی از مرتبهآ بلند به خواری و عجز فرود افتاد.1 ~~پای برزمین ms206 آمد ~~براو می چکد یعنی گمان میبرد و یقین میشود.2 ~~بشکرد :یعنی بشکند. ~~برنجد یعنی عاجز شود و مانده. ~~برهآ گوسپند :یعنی برج حمل. ~~برنیاید یعنی دیدن نتواند و بار(1) ندهد. ~~برید شب گرد :یعنی ماهتاب. ~~پهلو کرد :یعنی برگشت. ~~رسه حرف آمدیعنی فهم کرد و مطلع شد و به معنی عیب کردن نیز آمده است. ~~برسه حرف آمد ~~پیرکهنزاد یعنی مهتر خضر علیه السلام و پیر بسیارساله را نیز گویند. ~~پیرسال خورد ~~پیرسال خورد: یعنی پیر بسیارساله. ~~به کواکب سترد(2)یعنی به کواکب روشن کرد.3 ~~بانگ برابلق زند یعنی روزگار را زجرکند.4 ~~برباد داد یعنی ناچیز کرد و ضایع کرد. ~~به سرتازیانه بخشید : یعنی به اشارت سر تازیانه عطا کند و این غایت عظمت [است].5 ~~پشت پای زد یعنی رد کرد و ترک کرد و حقارت کرد. PageV01P569 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0479.png) ~~بی مزد یعنی بیوقر و بیقیمت و بیوزن. # نفاق آمد یعنی دولت حجاب آمد.1 ~~پیشنهاد : یعنی مقدمه. ~~به سلام آید ...1). # :یعنی ذخیره کرد. ~~پای مرد یعنی شفیع. ~~بچهآ نو برآورد یعنی نتیجهآ نو برآورد.2 ~~پرباز کرد یعنی قصد پریدن کرد. ~~برفلان چکید یعنی وصمت بر فلان کردند. ~~باغ سبید نام باغی است مشهور در ولایت بردع و آن باغ از همه بزرگتر37) و # خوبتراست.3 ~~پشه که غزاکرد ~~پشه که غزاکرد یعنی پشهای که مغز نمرود خورد.4 ~~پیراهن کاغذ یعنی شعاع آفتاب5 وعبارت از تظلم. ~~بار من افکند # دیعنی گناهان من بیامرزید. ~~به شکرگشتهاند یعنی به تواضع و چربزبانی غالب شدهاند. ~~بوی سلیمان شنید()6: دولت سلیمان دید (]. ~~پورقباد ~~پورقباد یعنی نوشیروان. ~~پای آن ندارد یعنی قوت وتوانایی و قدرت ندارد. PageV01P570 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0480.png) ~~بشکلید به آهن کشید یعنی در زنجیر و زاولانه کشید.1 : یعنی نشان (کرد و رخنه کرد و سر ناخن انگشت در او افکند. ~~برج قید : نام برج حصار دربند است. ~~برروی آب شد: یعنی پیداشد. ~~پای به دامن کشید یعنی در گوشهای نشست. ~~پشم شد پراکنده شد. ~~بیجاده شد یعنی ms207 بیراه شد و زرد شد. # وی آب آمدیعنی ظاهر شد و موت فرعونیان آمد. ~~برروی آب آمد ~~بزم احمد یعنی معراج رسول علیه السلام و مجلس او.2 ~~پروابی ندارد پشت پای دید یعنی از خجالت سر فرود [آورد]. یعنی در غایت فحل و قدرت و فراغ و قوت و فرحت آید (10 ~~بیرون شد : یعنی گریخت ورفت. ~~بام زد3 یعنی بانگ کرد. ~~پوست سگ بر روی کشید : یعنی بی شرمی کرد و مکابره کرد. ~~پشت بازکرد :یعنی ترک داد. ~~پشت دست گزید یعنی بر غضب شد و حسرت کرد. ~~به گل درندارد یعنی به قالب ندارد. ~~برقدم خاک زدیعنی خادم بشر گردانید.2 ~~به خم درشد ~~خم درشدیعنی در مراقبه شد.5 ~~پنج و یک برگرفته باد یعنی شش جهات برخاسته باد و جهان خراب باد6 PageV01P571 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0481.png) ~~پای ندارند : یعنی قوت و توانایی و طاقت و زور ندارد. ~~بشد :یعنی رفت. ~~بمرد :یعنی بمیرد. ~~برآمود1 یعنی پرکرد و آراسته و ساخته کرد. ~~پیش خورد یعنی من قبل زخم خورده و مغلوب گشته است.2 ~~پری زاد : نام کنیزک شیرین. ~~باددستی جود یعنی عالم گردی و همه جارسیدگی آوازة عطا. ~~به زیر زین کشیدیعنی سواری (1 یافت و مستعد و آراسته و ساخته شد. ~~پای گری نیابد یعنی اثری و شتابی نبیند. ~~پاسدار یعنی تصدیق دارنده. ~~بادسر : یعنی تکبر. ~~پیشگاه نشور یعنی آن جهان.3 ~~بردبار :یعنی بارکش وباربرنده. ~~برگ این کار یعنی اسباب این کار و استعداد این ساز. ~~بیضهآ زر : ستاره و آفتاب.4 ~~پی سپر یعنی پای مال. ~~بدگوهر و بدگهر یعنی بداصل و بدکردار. ~~پردهدار : یعنی اسرار شب. PageV01P572 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0482.png) ~~پیش افتاد کار یعنی اندیشهآ آینده و آخر. ~~پیکرزر یعنی آفتاب. ~~بستهسر :یعنی پوشیده وغیرشایعی. ~~پیرایه بند مهر :یعنی تقدیر. ~~بادغر یعنی جایی که باد ببزد. ~~پذیرفتار میانجی وقبول کننده. ~~بردر :یعنی در دهن وبر لب. ~~پسرگیر بردهشناسان کار : یعنی پسرخوانده و لفیت.2 یعنی عارفان واصحاب خواست وارباب وصول الی الله1 ms208 ~~بی سپر یعنی عاجز وزنهارخواه. ~~برپای دار : قایم دار. ~~بادبر : فرفره. ~~بردار :یعنی دور کن و برکن. ~~پایدار همیشه و آنچه همیشه ماند. ~~یی مر یعنی بیحد و بیشمار خلد. ~~برد سیر یعنی همیشگی یافت. ~~بداختر[] یعنی مدبر و شوم (1) و بدبخت ونحس. ~~برهآ عافیت نزار یعنی پارسایی و تن درستی و سلامتی وبیغمی ضعیف است.2 ~~پیکور یعنی شتابرو و بینشان و ناپیدا. ~~برکنده سر یعنی قد و مرتبه فرود آمده. ~~پورهاجر اسماعیل علیه السلام. ~~بحر نهنگ آثار4 یعنی تیغ. PageV01P573 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0483.png) ~~570 # : نام دریایی است و فلک. ~~پود وتار : یعنی انتظام امور. ~~بیضهآ کافور یعنی تودهآ برف. ~~بساطی سازی از رخسار: عنی سجده کنی و در مراقبت شوی.1 ~~بر من مگیر یعنی بر من خطا اضافت مکن. ~~پشت اشقر یعنی روز.2 ~~پاکبر یعنی تمام برنده. ~~پویانهزبر : اسب. ~~بیرق نور :یعنی عمود صبح. # باز(1) سپهر یعنی آفتاب وروز.3 # :یعنی فرشتگان مقرب. ~~بادگیر آن روزن که بر رخ باد نهند. ~~پایهدار صاحب مرتبهآ بزرگ. ~~برندآور : تیغ گوهردار. ~~بوالبشر : آدم علیه السلام. ~~بیست ویک پیکر: یعنی بیست و یک ستارة شمالی معروف. ~~پل آبگون آتشبار : یعنی گرة اثیر.4 ~~بحر مسجور یعنی دریای جوشان.5 ~~بحر مسجور # ر یعنی گوهر ولعل.6 ~~بچهآ حور ~~پروانهآ شیر یعنی روباه وشگال.7 PageV01P574 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0484.png) ~~برخط میدار سر یعنی اسیر محبت میباش.1 ~~باحور پانزده روز را گویند که آفتاب در قلب اسد باشد وآن غایت گرماست و # نیز نام منزلی است در راه خانهآ کعبه که از غایت گرمی نام او کردهاند. ~~پیشار یعنی پیشاب مردم که بر طبیب برند.2 ~~باعث لیل ونهار یعنی حضرت عزت و آفتاب نیز.3 ~~بوتیمار یعنی صیاد و مرغ آبی. ~~بی11) جگر یعنی بی شبهه و بی درنگ و بی تعجب.4 ~~پورآزر : ابراهیم علیه السلام. ~~بینور یعنی قلندر ابروتراش. ~~پهلوی لاغر یعنی بیرواج و بیوزن و حقیر. ~~بیفروز یعنی روشن کن و بسوز. ~~بشنیدن بوی فلان چیز یعنی شنیدن نام و آوازه و نیکنامی ms209 وامید. ~~پادشاه نیم روز باشد بوسه خیز: یعنی یکدیگر را پای بوسیدن و لب بوسیدن. ~~بوستان افروز یعنی نام گلی است مانند تاج خروس سرخ وبیبوی. ~~پرورش آموز یعنی آموزندة علم وادب واصحاب(2) مجاهده ومعرفت. ~~پاکباز یعنی مقامر تمام باز و آن که عشق حقیقی بازد. ~~پردگی رز یعنی می انگوری. ~~پنج روز یعنی بیان مدت عمر است. ~~پردهدوز یعنی پوشنده و به معنی ساتر باش. PageV01P575 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0485.png) ~~بردالعجوز(1) یعنی هفت روز باشد و آن آخر سرماست و اول روز وقتی باشد که ماه # شباط رومیان بیست و ششم باشد و در آن وقت آفتاب در آخر حوت # باشد. ~~بیاساز[؟] : نام ولایتی است. ~~بیفراز یعنی برآور و بلند کن و بالا برآر. ~~پردهشناس یعنی آن که پردههای سرود بشناسد. ~~بئس اللباس یعنی بدکسوت و زشتپوشش و آن که بدی آشکاراکند. ~~بچهآ طاووس : عبارت از آتش است. ~~بوالهوس :یعنی فضول و خامهوس. ~~بوفراس نام شاعری متقدم بود. ~~بررس یعنی پیرس. ~~بوقبیس کنیت کوه بزرگ نزدیک مکه و قبیله. ~~بیر خسیس شیطان وزحل. ~~باغ قدس یعنی بهشت. ~~برپشت من نویس یعنی سنت آن بر من گیر و بر من نه. ~~پیش کش : یعنی خدمتی وسلامی و تحفه و مزدگانه و یادگار و خراج. ~~برج آتش یعنی حمل واسد وقوس. ~~ییخویش یعنی بی هوش و بی خرد. ~~بوفروش : یعنی عطرفروش. PageV01P576 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0486.png) ~~پیلگوش نام گلی است و نیلوفر و داروی است که هندوی آن را نکها خوانند و # عورات آن را بسایند و در سر اندازند و آن غایت خوش بوی میباشد. ~~ییتبش یعنی بی گرسنگی و بیروشنایی. ~~پیشهآ آتش یعنی کار شیطان.2 ~~پیربرناوش یعنی فلک و زحل ودنیا3 ~~پیل آب کش : یعنی ابر. ~~برون جنبش یعنی برتر فلک و ازل.2 ~~پیلگون فرش :یعنی زمین. ~~بحرکش یعنی دریا آشام و شراب خوار.5 ~~پایهآ فیروزه فرش یعنی مرتبهآ آسمان.6 ~~بادکش : بادبیزن. ~~پاکفروش7 : یعنی عطار. ~~1. نک: «پیلگوش» در قسم اول همین فرهنگ. ~~2. «تیزتکی بیشهآ آتش ms210 بودا بازنمانی زتک، آن خوش بود» (نظامی، ص 51). ~~.«بیری عالم نکر و نتکی اش اتا نقریی به جواند نگی اش ابر کف این بیر که برنارش استادسنهآ کل می نکری وآتش ~~است» (همو، ص 89- 90). ~~4. «پایه قدر و کمال تو برون از جنبش امایهآ حلم و وقار تو فزون ازآرام» (انوری، ص 323). ~~5. «این کوه زهرهدل که نهنکی ست بحرکش ادر نوش خنده یین که چه زهر غمان کشد» (خاقانی، ص 763). ~~6 «چون گل ازین پایهآ فیروزهقرش ادست به دست آمد تا ساق عرش» (نظامی، ص 17). ~~7. در قسم اول همین فرهنگ «بوفروش» به معنی عطار و نیز در قسم دوم به معنی عطر فروش آمله است. ~~8 «به هفت نوبتی چرخ و به پنج نوبت فرض ابدین دوصبح مدقد زآش و سیماب» (خاقانی، ص ا5). PageV01P577 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0487.png) ~~برآمیغ : یعنی برآمیز. ~~بیابان بیداغ یعنی بیحد و بیپایان و بیعیب. ~~بیجاده گون تیغ خون آلوده. ~~بوقحاف2 : کنیت ابو بکر صدیق رضی الله عنه. ~~باد درکف : تهی دست. # کرسی شرف یعنی آفتاب در حمل.3 ~~بهترین خلف() یعنی محمد علیه السلام. ~~به رغم الف : عبارت از مخالفت وخوار کردن و بینی گستردن و حسد کردن. ~~پایباف یعنی جولاهه. PageV01P578 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0488.png) ~~بیل معلق ~~بردود کردن با قاف یعنی بلند برآمدن و همه جا رسیدن و علم دادن وآکاهانیدن. ~~بطریق نام مردی از قوم ترسایان که پلاس پوش و غارنشین و زاهد و عابد # ترسایان بود. ~~بواسحاق نام مردی که صاحب خاتم فیروزه بود و سلیمان را نیز گویند # علیه السلام. ~~بیست و یک اشاق : یعنی بیست و یک ستاره شمالی هر یکی بهصورت حیوانی مختلف # است. ~~به جفت وطاق یعنی تنها وجمع و ابروان.2 ~~برق شدن پای براق عنی شتاب وتعجیل راندن اسب.3 ~~بوتهآ خای یعنی تن مردم.4 ~~پنبه زار فلک : راه کهکشان.5 ~~بوسهآ خشک یعنی مجرد بوسه و خدمت بی طمع. ~~بسترآهنگ : یعنی لحاف. ~~بیدبرگ یعنی جنسی از پیکان مثل برگ بید و پیکان زر. ~~باغ ms211 طاووس ملائک : یعنی آسمان. PageV01P579 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0489.png) ~~برید فلک: یعنی ماه. # : مثله. ~~پرگارتنگ : آسمان. # نابا پلنگ یعنی روزگار نامحافظ و بیمروت و بیدرنگ و بیمهر.1 ~~یی محابا پلنگ ~~پلنگ مشک نام گیاهی است خوش بوی که آن را هندوی تلسی2 گویند. ~~بازیچهآ روم و زنگ یعنی مسخرة روزگار.3 ~~بی سنگ یعنی بیوقر وزن و سبک و غمناک و اندیشمند و بی چاره و بی تدبیر و # فرومانده. ~~پردهدار فلک : یعنی ماه. ~~بزغالهآ فلک یعنی برج جدی. ~~پیلهآ فلک : یعنی صحن فلک.4 ~~بازار خاک # خاک یعنی عظمت بشر.5 ~~پشت ملک [قوت ملک و آن که قوام ملک را بدو بود]0. ~~براق چهارم فلک(2]: یعنی آسمان هفتم. ~~پستهآ عنابرنگ: یعنی لب لعل.6 ~~باد جنیبتکش خاک: یعنی متابع و مأمور.7 ~~بهشت گنگ : نام دارالملک افراسیاب. ~~بدرگ : سرکش و تیزرووتند و بی ضبط. ~~برهآ فلک :برج حمل. PageV01P580 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0490.png) ~~پای پیل : نام سلاحی است زدنی و بیل بای نیز گویند و پیالة شراب وصراحی # شراب. ~~بنت الجبل : آواز صدای کوه ~~بوالفضول آن که فضولی کند و خامخیال. ~~بوالفضایل خداوندان فضل. # یعنی بدین اندیشه و فکر. # یعنی باد شتابان. ~~پلنگ اسیل یعنی عزرانیل علیه السلام. ~~بقم بانیل یعنی شادی با غم وعروسی با ماتم.1 ~~بستان خلیل : یعنی آتش. ~~پای شمال در گل یعنی باد شمالی نمیوزد.2 ~~پردل یعنی استوار و پرزور و دلاور و جمع و غنی و آن که بی طمع باشد و # جوان مرد که بی اندیشه بخشش کند. ~~بددل یعنی ترسنده و هراسان و نامرد و هیبت خورده. ~~پای عدل یعنی قوت عدل. ~~پای عقل یعنی قوت عقل وحرف لام. ~~باسگ به جوال یعنی با هم خانهآ بدخوی یکجا. ~~بحردمان زیبق عمل یعنی ابر بارنده.3 ~~باردل :یعنی غم واندوه. ~~پشتهآ گل یعنی کوه وزمین بلند از ربع مسکون. ~~پروبال یعنی قوت و بازوی پرنده. PageV01P581 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0491.png) ~~پرستندهآ خیال: یعنی شاعر. ~~بیتالمال : یعنی خزانه پادشاه اززکات و برج دوم از طالع.1 ~~براق جم یعنی ms212 باد تندرو.2 ~~بردست گیرم: یعنی تمام کنم. ~~پیرتعلیم : یعنی معلم واستاد.3 ~~بوالکرم : سخی و صاحب مرتبه و بزرگ. # یعنی دجال وشیطان و کورچشم.2 # : یعنی عرش. # : عبدالرحمن بن ملجم کشنده امیرالمؤمنین علی رضی الله عنه. ~~بسته رحم یعنی عقیم که از زادن بازمانده باشد. ~~باغ ارم باغی که شداد عاد در بهشت خود ساخته بود و گویند ارم باغی است # از همهآ باغهای بهشت بزرگ و خوب. # یعنی کرانهآ دام و نوعی از دام است. ~~بوالحکم : ابوجهل. ~~بوتمام : نام شاعری. ~~بنگزیردم : چاره نیست مرا.5 ~~بازپس برم یعنی از غایت بازگردم. ~~به سرتازیانه بستانم : یعنی از غایت عظمت وفرماندهی و قوت به غیر تیخغ فتح کنم6 PageV01P582 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0492.png) ~~پایهآ این کار ندارم یعنی قدرت و محل ندارم. ~~بریک رقم یعنی مأمور و منقاد حکم. ~~پشتگرم یعنی غایت شهوت.1 ~~بوالقاسم : کنیت محمد علیه السلام. ~~بید خام : یعنی عود خام. ~~بوالحسن کنیت مردی خوبصورت و ترکبچه و کنیت علی رضی الله عنه. ~~بوالحزن : صاحب اندوه. ~~بناتالعین آب چشم و اشک. ~~بچهآ طاووس علوی آشیان: آتش افروخته.2 ~~بوقلمون آفتاب پرست و جامهآ هفترنگ که در روم بافند. ~~بیابانیان طایفه ایاند که اعتبار ندارند. ~~باد فروردین بادی که از جانب مشرق آید و آن را باد صبا نیز گویند. ~~به گزین یعنی آن که سیم را نیک سره کند و آن که نیکوتر اختیار کند. ~~بیوباشتن یعنی فروشدن و فرود آوردن و انباشتن. ~~بنشاختن یعنی بنشاندن. ~~برانداختن یعنی لازم مقیم شدن [؟] وثابت شدن [9] وحساب وشمار کردن و # گفتن ورای زدن و اندازیدن. ~~برسر موی گرفتن یعنی غرض چندان نداری به مقدار سر موی هم از کسی گرفت مکن.3 ~~به آتش خواستن رفتن یعنی به تعجیل رفتن و سبک بازآمدن و معاندی آوردن.4 PageV01P583 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0493.png) ~~بانگ به گلاب و به طبرزد زدن : یعنی از گریه چشم را و از گفتار لب را بازداشتن.1 ~~بر شکر از بادام [آب] برفتن2: 210. ~~بحل کن : یعنی عفو کن و گذار. ~~بمان ms213 : یعنی بگذار. ~~برخوردن به کمال رسیدن وصاحب تمتع شدن و بهرهور شدن. ~~بوسحاقان قومی فاحش فحشاند که جز فحش نگویند. # یردوال زدن یعنی طبل ودهل زدن وقت کوچ و جنگ.3 ~~برتبیردوال زدن ~~بیضهآ آسمان # 5 یعنی آفتاب و ماهتاب. ~~بن دامان یعنی زمین.4 ~~بر آخور سنگین ~~برآخورسنگین یعنی در محنت و سختی و اندوه و فقر.5 ~~پشت پای زدن یعنی رد کردن و ترک دادن و تحقیر داشتن. ~~پشت پای زدن ~~به مشک آرایش کافور کردن: یعنی اندام را با موی سر پوشیدن و آراستن.6 ~~به زانو نشستن(1)، به قایم ریختن: یعنی عجز پیش آوردن و مغلوب شدن و روی گردانیدن از حریف # در مکابره به اعتبار آنکه چون در باختن شطرنج با حریف غالب به # حیله قایم شود مهره از دست بریزید یعنی قایم شده و این بازی # عجزات و مغلوب شدن. ~~برحرف انگشت نهادن: یعنی عیب کردن. ~~به کام دشمنان شدن یعنی حادثه افتادن که بدان خصمان شاد شوند. ~~به کام دوستان شدن یعنی به مراد و مقصود رسیدن و به شادی پیوستن که بدان دوستان شوند. PageV01P584 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0494.png) ~~برروی از گوهر خوشه بستن: یعنی غایت گریستن و باریدن اشک کریه و بسیار کریستن. ~~بنوشتن یعنی پیچیدن وراه رفتن. ~~بی زمین بعنی بی کشت. ~~باد سلیمان :یعنی باد صبا. ~~بادسران یعنی متکبران. ~~باردرموج گشادن در دنیا اقامت کردن1 ~~بار درافکن یعنی مقیم شوو سبک بار باش. ~~بارزمان یعنی جفای روزگار. ~~بذل سیمین یعنی بخشش بسیار. ~~به بوی نفس مکن جان یعنی جان را پسرو نفس مکن.2 ~~بن دامان شبستان کن: یعنی مراقبه کن.3 ~~بادام شکوفه فشان یعنی چشم گریان. ~~برآب فلان یعنی مانند فلان.4 ~~بینورکن یعنی بمیران و بی ایمان کن. ~~بکر مشاطهآ خزان: یعنی می انگور5 ~~برسرزنان یعنی دست بر سر زنان. # یعنی ذخیره و فرمان برداری. ~~یی سران یعنی آنان که تربیت از مادر و پدر و استاد نیافته باشند. ~~به سربردن : یعنی وفاکردن و به ms214 اتمام رسانیدن. ~~برگل این مهره زن یعنی بر زمین زن.6 ~~برزگاو گردن ~~برزگاو گردنیعنی برج ثور. PageV01P585 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0495.png) ~~یی زبانان : یعنی گنگان و کم سخنان. ~~بوی فلان یعنی آوازه و بوی و به معنی میل نیز آمده است. ~~به زیان آوردن # زبان آوردنیعنی سخن گشاده کردن. ~~به تر[؟] زده نهادن یعنی به بازار چون دارالضرب. ~~برآن(1 درآوردن یعنی به سوراخ که مهرهسای کنند در مهره. ~~به مشت خود یافتن : یعنی در ملک و قبض خود. # شدنیعنی بیاصل و بیراه و کاهربا شدن. ~~بیجاده شدن ~~به زبان گوی گشتن یعنی رضاطلب و فرمان بردار و تملق نمودن. ~~به چرمه تنگ بستن و هرانهادن: یعنی بر اسبی [چون] شیر جنگی و پرزور و خشمناک ساخت و # زین افکندن.1 ~~بر چمان مهرهآ سپید به تیغ کردن: یعنی به زخم تیغ چیزی شکستن. ~~بیمارخیزان # انیعنی بیماران.2 ~~بر آتش آب زدن ~~برآتش آب زدن یعنی به چاپلوسی و سخنهای شیرین کسی را از خشم بازداشتن. ~~بر آتش رفتن یعنی غایت نرمی و آهستگی و کاهلی در رفتار. ~~بنات نعش را پروین کرنن یعنی تفریق را جمع کردن.3 ~~بر عقیق الماس داشتن یعنی لب به دندان گزیدن.4 ~~به غصه ومانع شدن : 1. ~~بهزمان به معنی به هر زمان. ~~پیراستن یعنی زیادتی بریدن و نازیبا دور کردن و آراستن. ~~پالیزبان یعنی باغبان. ~~بالیدن یعنی افزودن PageV01P586 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0496.png) ~~پایین پیش تخت و مسند و هر چیزی و برابر. ~~پردهشناسان یعنی شناسندگان پردههای سرور و نواو محرمان. ~~پنج کعبتین یعنی پنج نماز.1 ~~پای به سنگ آمدن یعنی منتبه و هشیار شدن. ~~پنبه درگوش نهادن یعنی شنیده ناشنیده کردن و خاموش ماندن0 و متحمل. ~~پشتهآ زعفران یعنی انگشتان افروخته. ~~پرده برانداختن یعنی پرده دور کردن و حجاب از میان برداشتن. ~~پای علم بربدخواه رسیدن: یعنی به زخم نیزه دشمن براندن (2.2 ~~پای استوار کردن یعنی در کاری قوی و محکم بودن. ~~پای درسنگ آمدن یعنی مهمی و کاری دشوار پیش آمدن. ms215 ~~بای در گل ماندن یعنی مقید و پای بسته و جای مانده شدن و از کاری بازماندن و گرفتار و # عاجز شدن. ~~پل شیروان (3] نام مقامی است. ~~پای دامن یعنی آن محل از دامن که بر زمین برسد. ~~پای پس آوردن یعنی ترک کردن. ~~به عجز به دامن یعنی به عزلت وجر.3 ~~پاتابه گشادن یعنی از سفر بازماندن و مقیم شدن. ~~پای ماچان : یعنی جزای گناه وشاقان و آن چنان است که در صف نعال به یک پا # ایستاده کنند. ~~پشت چمن یعنی صحن چمن. ~~پردهنشینان ~~پرده نشینان یعنی ملاتکه و محرمان خلوت. ~~پور آبتین :فریدون. PageV01P587 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0497.png) # یعنی اعراض کردن. ~~پهلو دادن مثله. ~~به چشم گشادن یعنی به نظر لطف غم دور کردن. ~~پیلبان : ساقی. ~~پیکارپرستان یعنی جنگ جویان. ~~پنج ارکان یعنی کلمه ونماز وروزه وحج وزکات. ~~بام نه ایوان یعنی نهم فلک.1 ~~پنج ارکان یعنی پنج رکن و پنج بنای مسلمانی و پنج وقت نماز. ~~پیروزه پنگان : یعنی آسمان.2 ~~پوستین : عیب. ~~پیردهقان یعنی شراب انگوری. ~~پیکانگان یعنی آفتاب و ستارگان که مدد کانیاند.3 ~~پنبه شدن یعنی پراکنده شدن و گریختن. ~~پنبه شدن : یعنی منکر شدن. ~~پشم شدن یعنی پراکنده شدن. ~~پلنگان گوزنافکن یعنی مردان دین و زانران کعبه.4 ~~برپای نشستنیعنی ایستاده شدن. ~~پیکان در آتش افکندن یعنی عبارت از تیز کردن و آب دار کردن پیکان است. ~~پای مراد سبک شدن یعنی زود رسانیدن به مقصود. ~~پای داشتن یعنی ثابتقدم ماندن و اختیار کردن. ~~پیشوای فرستادگان : پیغامبر علیه السلام.5 PageV01P588 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0498.png) ~~پولادسنجان ~~پولادسنجان یعنی دلاوران.1 ~~پری زادگان یعنی خوبان. ~~پنبه ازگوش کشیدن : یعنی هشیار و منتبه شدن. ~~پس زانو شدن # بس زانو شدنیعنی سر در مراقبه آوردن. ~~به عذر آستین افشاندن یعنی عذر قبول کردن. ~~پای به دامن درآوردن یعنی گوشه گرفتن و از کار بازآمدن. # تهی کردنیعنی خود را از شرم و ترس کسی دزدیدن و کشیدن و عطف کردن و ~~پهلوتهی کردن # روی گردانیدن و رفتن ms216 از کسی. ~~پیشانی را با زانو زناشویی کردن: یعنی در مراقبه رفتن و به اندیشه فروشدن. ~~پشت به دیوار زدن یعنی غایت عجز و خجالت وغصه کردن. ~~پهلو زدن یعنی برابری و دعوی و همسری کردن. ~~پای خالی کردن ~~بای خالی کردن یعنی عزیمت نمودن و راه رفتن.2 ~~پنبه کردن یعنی ناپیدا کردن و دور برانیدن. ~~پهلو بربسترنهادن یعنی خفتن. ~~پای به سنگ(1 رسیدن یعنی هوشیار و متبه شدن. ~~پایندگان : یعنی چنان که عرش و کرسی و بهشت و دوزخ وآنچه فانی نخواهد شد. ~~پهلو نزارکردن یعنی غایت قلق از عشق و ضعف و مهابت هم آمده. ~~پیراهن قباکردن یعنی جامه پاره پاره کردن. ~~پروین سهیل پران شرارههای آتش.3 ~~پنبه برپشت گاو افکندن: کوچ و عزیمت و رحلت کردن. ~~بیشهستان جایی که بیشهها بسیار باشد چنان که نیستان و خارستان. ~~پامردی کردن یعنی به جهت کسی درخواست کردن از کسی. PageV01P589 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0499.png) ~~پشت پای خاریدن یعنی در اندیشهآ معانی فروشدن. ~~پشت حلقه کردن یعنی اطاعات وفرمان برداری و خدمت و تعظیم کردن. ~~پشت دست خاریدن: یعنی خجالت و شرمندگی. ~~پیمانه پرشدن یعنی آخر رسیدن عمر وتمام شدن. ~~پیمان شکستن یعنی عهد شکستن. ~~پاسبانی ازهندوی دو چشم گشادن: یعنی دو چشم کور کردن.1 ~~پشت افراشتنیعنی اطاعت و خدمت و فرمان برداری کردن. ~~پشت افراشتن # ت گرم داشتن یعنی قوت دادن و پشتی کردن و یاریده شدن. ~~پشت گرم داشتن ~~پنبه دهان یعنی گنگ و آن که در جمع به شرم سخن نگوید. ~~پرده دریدن یعنی سر یکی فاش کردن. ~~پل شکستن یعنی هلاک شدن و نومید گردانیدن. ~~پاشیدن :یعنی بپراکندن و افشاندن و ریختن هر چیزی. ~~بوالمحجن نام شجاعی در عرب بود.2 ~~باژه گشادن یعنی به آرزوی و به خوشی چیزی طلبیدن. ~~بادبان : مقداری جامه که پس قفا بازگونه افتد و آن را بازافکن و مقلب گویند و # بیشتر پوستین را باشد. ~~به انگشت پای شمردن یعنی به خواری و حقارت ms217 شمردن. ~~پای در رکاب آوردن : یعنی تعجیل عزیمت کردن. ~~پهلو راست خاستن یعنی کار به مراد شدن.3 ~~پای باز کشیدن ~~پای باز کشیدن یعنی ماندن از رفتن و نشستن در مقام. ~~پیش کاررفتن یعنی تدبیر و اندیشه کردن هم از اول. ~~برباد شدن یعنی خوش و فرحت و تکبر و خودبین. PageV01P590 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0500.png) ~~پیردبستان یعنی تجاربدیده و استاد. ~~پیرکهن یعنی چرخ آسمان. ~~پای به زیارت دیده رفتن یعنی آنچه دیده میدید پای بر آن رسید و قصد کرد ~~پا از رشته بر پا گرفتن یعنی مأمور و مطیع بودن. ~~پای ثابت سپردن یعنی پای بدان پایمال کردن و غایت عرضه است. ~~پنجه گشادن یعنی به دعوی و قوت و زور پیش ایستادن. ~~پی بردن :یعنی دانستن و دریافتن و دنباله کردن ورفتن پای. ~~به ابرویی زابرو چین گشادن: یعنی به اشارت اندوه دور کردن. ~~پولادسخن یعنی خلاصه واستوار وصیقل.1 ~~به زیر پنجه بنمودن: یعنی دستبرد. ~~پردهنشین :یعنی پوشیده و بکران. ~~پارنج دادن یعنی پای مزد و رنج برد در طلب چیزی. ~~بقراطیان اهل حکمت وفلسفه. ~~پر ریخته شدن ~~پر ریخته شدنیعنی از پریدن بازماندن. ~~پوست از غیبه گشادن: یعنی سرپوشیده را گشادن و آشکارا کردن. ~~به وقایه دادن یعنی پیش کش و خدمتی. ~~بازخوردن یعنی باز رسیدن و ملاقات کردن. PageV01P591 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0501.png) ~~بانگ روارو یعنی نفخ صور و بانگی که به وقت سواری پادشاه زنند. ~~براین گاو :یعنی بر گاوزمین. ~~باکو نام موضعی که در خراسان است.1 ~~بنه دنبال او :یعنی متابع او باد. ~~پای گشاده یعنی گریزنده. ~~پای گشاینده یعنی گریزاننده. ~~بادیهده یعنی حق تعالی و پادشاه بزرگ. ~~براین سفره :یعنی بر فلک. ~~بارنامه یعنی لقب نیک وبد و منت و تکبر. ~~یی دیده :یعنی بیشرم. # یعنی حجاب برداشته. ~~بچگان دیده :یعنی قطران اشک.2 ~~پنج شعبه یعنی پنج حواس و پنج انگشت.3 ~~به ماهی دان شده یعنی به برج حوت رفته.4 ~~بریخته یعنی پیچیده.5 ~~پنجاهه یعنی چلهآ نصاری که ms218 پنجاه روز در حجره نشینند. ~~با هر فسرده یعنی با هر بیدرد.6 PageV01P592 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0502.png) ~~بخت نرماده یعنی بختی که او را ثبات نباشد.1 ~~به دو لاله یعنی به دو لب.2 ~~به عدم بازده یعنی نیست و نابود کن.3 ~~به قلم بازده یعنی درکش و محوکن. ~~پنج نوبتپناه یعنی به صلوات خمسه پناهنده.4 ~~برکمرکوه یعنی بر بلندی کوه و آسمان چهارم. ~~ییتوشه یعنی فاسق و بیذخیره. ~~پیرچهل ساله یعنی عقل و ملائکه.5 ~~بنت الشفة یعنی سخن. ~~پاچاه : یعنی کارگاه جولاهه6 ~~باطیه : پیالهآ شراب. ~~بررسته یعنی نبات و سبزه. ~~بربسته یعنی جمادی مثل گوهر و مروارید و جزآن. ~~به هدیه(1) و به وقایه و به شکرانه: یعنی پیش کش و سلامی و خدمتی.7 ~~بدین سکه یعنی بدین قوت و سکه.8 ~~بادروزه (2] یعنی جامهآ کهن و سخت پوسیده. ~~برسرآمده یعنی بزرگ و سر [وا] صاحب شده و کامل و داناشده. ~~پهلوفربه یعنی توانا ولایق قربان و آسوده و غنی و ملوک نیز. ~~بیجاده شده یعنی بیاصل و بیراه و کاهربا شده. PageV01P593 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0503.png) ~~بختی بخت سربه کوهان کشیده: یعنی سرکشی و سری کرده و روی گردانیده. ~~به زیر زین کشیده یعنی سواری یافته و مستعد و آراستهشده. ~~پیشانی ماه : یعنی آسمان. # لان گردنده: یعنی ابر. ~~پیردژ آگاه یعنی دانا وعاقل.1 # عتهیعنی پردههای آسمان گشاده و حجاب از میان برداشته. # :یعنی درهم و پژمرده. ~~پاس داشتن دشنه یعنی کاری فرمودن و کردن و تیغ در دست کردن. ~~بادهخانه : یعنی خمارخانه. ~~به درآورده یعنی بیرون کشیده. ~~پرمگس ریخته ~~پرمگس ریختهیعنی پر مگس دور کرده و مگس از پریدن عاجز شده. ~~پس افکنده یعنی ذخیره کرده و پیخال مرغان و جز آن. ~~برکشیده برآورده و بلند گردانیده. ~~برزده یعنی بالابرآورده. ~~به سرآمده یعنی اسب لوکیده وافتاده. ~~پدیده شده : یعنی پیش آمده. ~~پژوهنده :یعنی تفحص و تجسس کنده و نصیحت کننده و سخن گوینده و # حجتناک. ~~پناهنده : یعنی پناه گیرنده و پناهجوینده و بدانچه پناه گیرند و ms219 حق تعالی را نیز # گویند. ~~باد در کلاه یعنی بیثبات و نااستوار و ناپای دار. ~~بادپیشه یعنی گردان و متحرک و شتاب رو.2 PageV01P594 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0504.png) ~~پرند گوهری !1 # وهری17] یعنی شمشیر آماده و پرداخته. ~~بیخطری : یعنی بی وقری و بیوزنی [و بی ازودی، بلااعتباری. ~~بادام ساقی یعنی چشم محبوب. ~~به زبان گوی یعنی فرمان بردار و رضاطلب بر آنچه گوین و تملق نمودن. ~~بلندین چیزی یعنی پیرامن و گرد چیزی. ~~بوم سرای :جهان خراب. ~~به زناری یعنی حیله وحرکت. ~~بوجعفر البواقی: یعنی: # :یعنی ترب. ~~بویحیی :یعنی عزرائیل. ~~پشت ماهی یعنی روی زمین. ~~بارگی گوهر واسب و مجال(] [وا] قدرت. ~~پای مردی یعنی قوت کسی را میانجی شده از کسی رهانیدن و درخواست کردن. ~~ببیوسی یعنی برای طعمه خورانیدن گربه را و یوز را طلبیدن.1 ~~بادیمانی بادی است که از سوی یمن میآید و گل از آن باد بوی گیرد. ~~بساط ظلمانی یعنی زمین. ~~باقصی الغایات اقصی یعنی غایت برترین محل. ~~ییسنگی یعنی بیقیمتی و بیوزنی و بیوقری و سبکی و تنهای و خرابی و # غمهای سخت. PageV01P595 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0505.png) # : یعنی بازیگری. # یعنی رسیدن آوازةآ عطا به هر ولایتی و عالم گردی و تهیدستی. ~~بهشتی روی یعنی امرد بیریش و ساده و خوب و عورت خوبصورت. ~~پولادغندی نام دیوی که رستمش کشت. ~~پای پیل می یعنی می بر قرابه. ~~بی سروپای یعنی بی خبر و شکستهدل. ~~پرده وخالی یعنی شب وابر سیاه. ~~پرده گشای یعنی آشکاراکننده و خالق. ~~بوخلافی : یعنی شیطان. ~~برماه مشک داری یعنی خط سیاه بر روی خوب داری.1 ~~پیوسته گری یعنی پیوندگری. ~~بر آب خط کشیدن به چربزیانی: یعنی از سخن بازداشتن به شیرین کلام و چربی. ~~پای کشتی یعنی پیالهآ شراب که به طریق کشتی است و کشتی تخت نیز. ~~بدلگامی یعنی سرکشی و بیفرمانی و توزیدن اسب. ~~یی زیانی :یعنی عجز. ~~پوزشگری : یعنی تملق و چاپلوسی و عجز وزاری و دعا و عذرانگیزی. ~~پیک رایگانی یعنی باد ms220 و ماه وسوداگر. ~~بالش عالی یعنی مسند. ~~به صورنیم شبی یعنی به آه نیم شبی.2 ~~به خاک افکنده داری: یعنی مظلومی داری. ~~بچهآ خونی یعنی اشک خونی. ~~به کار آی یعنی به شراب مشغولی. ~~برهنه سری یعنی احرام بستن. ~~بلادری یعنی معجونی است که از بلادر سازند. PageV01P596 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0506.png) ~~بی آیی : ناپاکی. ~~برق روانی پیادگانی که به شتاب رواناند.1 ~~برج آذری یعنی مثل آتش چنان که حمل واسد17) و قوس2 ~~پرنیانخوی یعنی نرم خوی. ~~بچهآ طاووس (2) علوی عنی آفتاب و آتش ویاقوت.3 ~~بلندی گرای یعنی طالب مراتب و به مرتبه رسنده. ~~برقع کحلی یعنی شب. ~~بوی یکرنگی یعنی محبت بیریا21) و یکدلی وبی طمع. ~~بکرپوشیده روی یعنی شراب.4 ~~پیردوموی :یعنی زمانه. ~~بادیهپیمای :یعنی سیاح. ~~با خطری یعنی در بلا وتعجب. ~~بارکش آزادپی یعنی آن که احتمال جفا کند و چهارپای بار. ~~برمشکوی مشک مالی یعنی جنسی از مزامیر است و نام نوایی خسروانی5 ~~پردگی پردهدار و پردهداری و خدمتکاران خاص و پرده سرود. ~~بهیبیکری :یعنی خوبصورتی. ~~برهان عیسی یعنی معجزهآ عیسی در احیای اموات. ~~پلنگی یعنی پلنگی پوست و پوست شیر و نام جنسی از جامهآ دورنگی و آن # پوششی است زمستانی و درندگی و بی مروتی نیزآمده است. PageV01P597 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0507.png) ~~پیشانی # یعنی پای رنج و رنج برد و مزدوری. ~~پردگی یعنی زنی که همیشه در پرده باشد و به نامحرم روی ننماید و چیزی # مستور. ~~بردیمانی یعنی نوعی از جامهآ یمنی. ~~برنایی یعنی جوانی. ~~پرستشگری # ی یعنی خدمتکاری. # دومغزی : یعنی غایت پری و لطافت.1 ~~بادام دومغزی ~~بوذری : نام شاعری بزرگ. # ی: نام درخت سرخ بید. ~~بید طبری ~~بساط قرمزی : یعنی رنگین و خوب. ~~باغ چهل گری آن باغ که در او چهل تخته زمین باشند و در هر تخته درختان و سبزة # مختلف باشند. ~~برج کسری : نام برج شهر دربند. ~~پلنگ گوهری # وهری یعنی بلندهمتی.2 ~~باد آذری یعنی باد خزان که در آذر ماه بزد که آفتاب در برج ms221 قوس باشد. ~~پیلپای نام سلاحی است زدنی و صراحی شراب و پیالهآ بزرگ. ~~باد ساری یعنی دم عیسی علیه السلام. ~~پرطوطی یعنی آسمان و سبزهآ صحرا. ~~بی سنگی یعنی بی چارگی و ناتوانایی و فروماندگی و بی تدبیری و عجز روزی. ~~بوسه جای یعنی جای بوسه. ~~بوسهبوی یعنی محبت و طمع و طبع و خوی و پس روی و شمهآ هر چیزی. ~~بیضهآ خاکی یعنی زمین. PageV01P598 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0508.png) ~~تنگیاب یعنی نایاب و دشوار. ~~تشنه لب آرزومند وخواهان و طالب. ~~تختهآ حساب # حسابیعنی تختهآ خاک.4 ~~تارسپهربا پود است یعنی سپهر قایم است.5 ~~تتگنای ظلمت # ی ظلمت یعنی دنیا وقالب بشر.6 ~~تسع آیات یعنی نه آیت که در شان موسی علیه السلام منزل شده بودند و آن عصاو # ید بیضا وقحط وطهق [؟] وطوفان وجراد وقمل وضفادع است. PageV01P599 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0509.png) ~~تخت عاج : یعنی سرینهای زنان وقت مجامعت و تختی که از دندان پیل ساخته # باشند وروز را هم گویند. # صراحی وغبغب راگویند. ~~ترازوی نارنج یعنی ترازو که کودکان از دو پوست نارنج سازند.1 ~~تل زرنیخ یعنی انگشتان افروخته. ~~تیر چرخ یعنی تیری که به کمان چرخ اندازند و عطارد. ~~ترکان چرخ : یعنی سبع سیاره.2 ~~ترک چرخ : یعنی مریخ. ~~تنین چرخ : صورت اژدها که در آسمان است و رأس و ذنب نیز. ~~تا چه سردارد یعنی تا چه اندیشه دارد. ~~تیغ خورشید : روشنایی آفتاب. ~~تا خط بغداد یعنی پر ومالامال. PageV01P600 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0510.png) ~~ترک معربد یعنی مریخ. ~~تیره شد یعنی شرمنده شد. ~~تقویم انجم را راه زد یعنی از کار بازداشت و بیمایه کرد1 ~~تشریح نهاد یعنی دریافت بنیاد خلقت خود.2 ~~ترازوی کافور مشک سنجید: یعنی روز سپید سیاه شد. تخته که بر آن نرد بازند.2 ~~تبربر نارون گستاخ میزد: یعنی سخنهای درشت بی دریغ گفت و سخت گستاخی کرد و بی رویی # کرد.4 ~~تخم جهود یعنی پراکنده و پریشان.5 ~~تن زد یعنی در خانه نشست و گوشه گرفت و خاموش ماند. ~~تنگروی کرد یعنی ms222 بیفرمانی کرد.6 ~~تیشه برپای خود زدیعنی خود را زیان کرد و در حق خود لازد. ~~تاسید یعنی گونه روی سیاه7 شد. ~~تتگ آمد یعنی فاژه () شد، تافته [وا] پرغصه شد. ~~تن درداد یعنی راضی شد. ~~ترکرد یعنی پیش آورد و خرج کرد[؟]. ~~تعبیه کرد یعنی آمیخته شد و درآورد. ~~تشنه جگر ریگزا : یعنی متعطش و آرزومند و مایل و سخت حریص8 PageV01P601 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0511.png) ~~تتگبار : یعنی آن جایی که کسی را در آنجا بار نباشد و پادشاهی که نادر بار # دهد. ~~تگاور یعنی اسب تیزتگ و بادپای و رونده. ~~ترازوی زر یعنی روشنی صبح یا آفتاب و ماهتاب.1 ~~تاج دوپیکر :یعنی آفتاب.2 ~~تناور یعنی درشت. # : یعنی آفتاب. ~~تارتار : یعنی پارهپاره(2) و ذرهذره. ~~تخم بوالبشر یعنی آدمی. ~~تختهآ سپار(3) : یعنی چوی است در صنعت زراعت که اهل هند آن را پروتهه 220 # گویند (]. ~~تیرباران سحر : یعنی آه سحر.4 ~~ترک اشقر یعنی مریخ5 ~~تیغ سحر :یعنی روشنایی صبح کاذب. ~~تودهآ کافور یعنی برف. ~~تذروزرین پر یعنی آفتاب وآتش.6 ~~تفته جگر یعنی مدقوق وعاشق و تفسیده. PageV01P602 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0512.png) ~~تگ و تاز : تگاپوی و تاختن. ~~ترکتاز : یعنی آفتاب. ~~تازه کردن سوز یعنی رنج سوز باز دوباره مستقیم شد. ~~ترکی انداز یعنی تیرانداز و صاحب کمان. ~~تنک بیز یعنی چیزی است مثل غربیل بزرگ که از موی بافند و بر آن میده و جز # آن بیزند و آن را هندوی هانگ1گویند. ~~تیزسیر :یعنی زودسیر. ~~ترک سپهر : یعنی مریخ. PageV01P603 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0513.png) ~~ترکی فلک : یعنی مریخ وآفتاب. ~~تنگی تنگ یعنی بسیار بسیار. ~~تختنشنیان خاک : یعنی خلفا وسلاطین و ارواح و بشر وعباد.1 ~~تنگ :خروار وضد فراخ. ~~ترنگاترنگ یعنی آواز کمان و آواز زخم تیر وتیغ. ~~تیرفلک : یعنی عطارد. ~~تسبیح فلک : یعنی شکل ثریا.2 ~~تاج دار فلک آفتاب. ~~تختهآ اول : یعنی الف وباء وتاء، آول آفرینش ولوح محفوظ. ~~توفیر سورة الأنفال یعنی بیان قسمت غنایم که در این سوره است.3 ~~تیره گل یعنی ماه.4 ~~تنگ دل یعنی اندیشه مند ms223 و بخیل. PageV01P604 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0514.png) ~~تنگ چشم : یعنی کوردل (1 و حریص و بخیل و نوتونگر ونادیده ~~تهی چشم یعنی مثله. ~~تیغ ستم : رونق ظلم. ~~تن دهم یعنی راضی باشم. ~~تن زنم :یعنی خاموش باشم. ~~ترک خط پنجم :یعنی مریخ. ~~توالید التوأمان یعنی دو بچه از یک شکم مادر یکبارگی زاده باشند و نام صنعت الشعر. ~~تن زدن یعنی خاموش ماندن و برجایی ماندن و فرار کردن و در خانه نشستن. ~~ترازوی پولادسنجان یعنی دستهای غازیان و تیغ تیز.1 ~~تیغ درانداختن # نداختنیعنی به مکابره درآمدن. ~~تنگدستان یعنی بینوایان و بخیلان. ~~تراش کردن یعنی تواضع کردن و خواستن و دق. ~~تنگ گشادن یعنی از عزیمت بازماندن واز سواری فرونشستن. ~~تهتک کردن یعنی سبکی در غضب کردن.2 ~~تخت... (2) ~~[21... یعنی بیفرمانی کردن و برگشتن. PageV01P605 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0515.png) ~~هم تازیانه : یعنی شریک. ~~هم پنجه یعنی هم قوت و هم زور. ~~هفت پرده وشش ...(2): شش جهت وقیل هفت اندام مردم. ~~هم کیسه : یعنی هم صحبت و موافق و انیس در طعام. ~~هفت قلعه و هفت خرگاه و هفت سراچه: هفت آسمان. ~~هزار چشمه(2) نام بختکی است.2 ~~هیضه :پری طعام و بدهضمی. ~~هندوانه خربزه (5] وکلینکره.3 PageV01P606 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0516.png) ~~هفت خلیفه :هفت اعضا. ~~هزار آهو بره :ستارگان.1 ~~هفت ده هفت کواکب سیاره و هفت اقلیم زمین.2 ~~هفت ونه : آرایش عروس. ~~هرهفت کرده یعنی تمام آرایش کرده و زیوربسته. ~~همگونه مانند و هم جنس و هم رنگ. ~~هندوی یکسواره : قلم. ~~هفت سیاره : هفت کواکب. ~~هم گوشه : یک جا.3 ~~هفت نیلی یعنی هفت آسمان. ~~هزارمیخی :خرقهآ درویشان هندوی. ~~هفتم سرای زحل سیمای. ~~همدمی مصاحبت وملازمت. ~~هم کدروهم صفی : شمره ~~هزاران حلی ستارگان ثوابت.5 ~~هایاهای شتابی و تعجیلی و نام آواز است. ~~هویاهوی :مثله. ~~هفت گنبد کحلی هفت آسمان. PageV01P607 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0517.png) ~~یک رکاب : یعنی یک سوویک رخ. ~~یک رقیب که خدای عزوجل. ~~یک دانه یاقوت: آفتاب.1 ~~ایک « کف دست(2) : یعنی یک مشت خای. ~~یک سبلت[؟) گوشهآ فطرت آدم علیه السلام. ~~یرلقافات[؟] امرفکار. PageV01P608 ![image ms224 file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0518.png) ~~یک شد یعنی آمیخته شد. ~~یکنورد : یعنی یک طریق. ~~یکی در سیاه « یکی در سپید: یکی در شب یکی در روز و یکی در نیکی ویکی در بدی ویکی # در جوانی و [یکی درا پیری. ~~یارد به معنی تواند. ~~یازد : قصد [کند]. PageV01P609 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0519.png) # : به معنی یکیک وهمه. ~~یکایک ~~یکسوارهآ فلک: آفتاب.1 ~~یتاق فلک : زحل. ~~یکرنگ یعنی مخلص و بریک حال و یک طریق. ~~ایکدل موافق در کاری و بااخلاص. ~~یکحال یعنی همیشه یکسان. ~~یک قیام یعنی مهتر آدم علیه السلام که اول همهآ آدمیان است و از این قیام # آفرینش آدم مراد است.2 ~~ییروح الصنم7): مردمگیا. ~~یکسر رفتن یعنی بی محابا و بیدرنگ و بی تأمل درآمدن. ~~یکهآ (2) خیبرستانعلی رضی الله عنه. ~~یوسف زرین سخن یعنی صبح که دمش هم به زر توان نبشتن.3 PageV01P610 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0520.png) ~~یک عهد شدن و یکدست گشتن: یعنی متفق و یکدل بودن. ~~یکسو کردن یعنی یک جانب و یک مشرق کردن و برداشتن و دور کردن و یکرخ(«1 # کردن. ~~یرقان زحمتی است که مردم رازرد کند. # یعنی جریده و فرد وتنها. ~~یوسف او از(3] چه افتاده : یعنی تن بی جان و مردهآ او. ~~یک دوخته (4] یعنی یکرنگ و یکروی و بی محابا. ~~یکسواره یعنی مجرد وتنها و آفتاب نیز. ~~یک آبه یعنی یک طریق شده و یکی شده. ~~یک ره :یک بار (5].1 ~~یهودیانه یعنی به رسم یهود و هم چو...160. ~~یله کرده رها کرده. ~~یک رشته : یعنی یک حال ویک طریق. ~~یاقوت سربسته1] معشوق. ~~یهودانه آن پاره جامة زرد و کبود که یهودان بر کف دوزتد تا از نیکران فرق PageV01P611 ![image file](./0893IbnDawudShadiabadi.MiftahFudala_0521.png) # مجال و محل. ~~ید بیضای موسی عنی معجزهآ مهتر موسی علیه السلام. ~~یکرکایی : یعنی مجردی و امن و تردد و یک سوشدن. ~~یک روی : مخلص. ~~یاوری : یاری. ~~یا وه گوی : بیهوده گفتن. ~~یحی : نام مردی که در سخاوت[... و] وزیر هارون رشید بود. ~~یکسوی یعنی یک جانب داشت و یکرخ. ms225 PageV01P612