######OpenITI# #META# title: haftowrang #META# ed_info: Ed. n.n. (n.d.), , Ganjoor corpus: n.n.. #META# url: https://ganjoor.net/jami/7ourang/ #META#Header#End# ### | [ 7 - 1 ] # 1 لله الحمد قبل کل کلام %~% به صفات الجلال و الاکرام # 2 هر چه مفهوم عقل و ادراک است %~% ساحت قدس او از آن پاک است # 3 به هوا و هوس در او نرسی %~% تا ز لا نگذری به هو نرسی # 4 ای همه قدسیان قدوسی %~% گرد کوی تو در زمین بوسی! # 5 پرتو روی توست از همه سو %~% همه را رو به توست از همه رو # 6 قطع این ره به راه‌پیمایی %~% کی توان گر تو راه ننمایی # 7 بنما ره! که طالب راهیم %~% ره به سوی تو از تو می‌خواهیم # 8 احدی لیک مرجع اعداد %~% واحدی لیک مجمع اضداد # 9 اولی و تو را بدایت نی %~% آخری و تو را نهایت نی # 10 ذات تو در سرادقات جلال %~% از ازل تا ابد به یک منوال # 11 بر تو کس نیست آمر و ناهی %~% همه آن می‌کنی که می‌خواهی # 12 ای جهانی به کام از در تو! %~% کام خواهم نه دام از در تو # 13 به جوار خودم رهی بنمای! %~% در حریم دلم دری بگشای! # 14 غایب از من مرا حضوری بخش! %~% به سروری رسان و نوری بخش! # 15 هر چه غیر از تو ز آن نفورم کن! %~% پای تا فرق غرق نورم کن! # 16 چند باشم ز خودپرستی خویش %~% بند در تنگنای هستی خویش # 17 وارهانم ز ننگ این تنگی! %~% برسانم به رنگ بی‌رنگی! # 18 می‌پرد مرغ همتم گستاخ %~% در ریاض امید شاخ به شاخ # 19 که ز بام تو دانه‌ای چینم %~% یا ز نامت نشانه‌ای بینم # 20 ای که پیش تو راز پنهانم %~% آشکارست! تا به کی خوانم # 21 بر تو این نامه پریشانی %~% چون تو حرفا به حرف می‌دانی # 22 چون کند دست قهرمان اجل %~% طی این نامه خطا و خلل # 23 ز آب عفوش ورق بشوی نخست! %~% پس به کلک کرم که در کف توست # 24 بهر آزادی‌ام برات نویس! %~% وز خطاها خط ms001 نجات نویس! PageV07P001 # 1 جامی از گفت و گو ببند زبان! %~% هیچ سودی ندیده چند زیان # 2 پای کش در گلیم گوشه خویش! %~% دست بگشا به کسب توشه خویش! # 3 روی دل در بقای سرمد باش! %~% نقد جان زیر پای احمد پاش! # 4 فیض ام‌الکتاب پروردش %~% لقب امی خدای از آن کردش # 5 لوح تعلیم ناگرفته به بر %~% همه ز اسرار لوح داده خبر # 6 قلم و لوح بودش اندر مشت %~% ز آن نفر سودش از قلم انگشت # 7 از گنه شست دفتر همه پاک %~% ورقی گر سیه نکرد چه باک # 8 بر خط اوست انس و جان را سر %~% گر نخواند خطی از آن چه خطر # 9 جان او موج خیز علم و یقین %~% سر لاریب فیه اینست این! # 10 قم فانذر حدیث قامت او %~% فاستقم شرح استقامت او # 11 جعبه تیر مارمیت کفش %~% چشم تنگ سیه دلان هدفش # 12 وصف خلق کسی که قرآن است %~% خلق را وصف او چه امکان است # 13 لاجرم معترف به عجز و قصور %~% می‌فرستم تحیتی از دور PageV07P002 # 1 ای کشیده به کلک وهم و خیال %~% حرف زاید به لوح دل همه سال! # 2 گشته در کارگاه بوقلمون %~% تخته نقش‌های گوناگون! # 3 چند باشد ز نقش‌های تباه %~% لوح تو تیره تخته تو سیاه # 4 حرف‌خوان صحیفه خود باش! %~% هر چه زائد بشوی یا بتراش! # 5 دلت آیینه خدای‌نماست %~% روی آیینه تو تیره چراست # 6 صیقلی‌وار صیقلی می‌زن! %~% باشد آیینه‌ات شود روشن # 7 هر چه فانی از او زدوده شود %~% وآنچه باقی در او نموده شود # 8 صیقل آن اگر نه‌ای آگاه %~% نیست جز لا اله الا الله # 9 لا نهنگی‌ست کاینات آشام %~% عرش تا فرش درکشیده به کام # 10 هر کجا کرده آن نهنگ آهنگ %~% از من و ما نه بوی مانده نه رنگ # 11 هست پرگار کارگاه قدم %~% گرد اعیان کشیده خط عدم # 12 نقطه‌ای زین دوایر پرکار %~% نیست بیرون ز دور این ms002 پرگار # 13 چه مرکب درین فضا چه بسیط %~% هست حکم فنا به جمله محیط # 14 گر برون آیی از حجاب تویی %~% مرتفع گردد از میانه دویی # 15 در زمین و زمان و کون و مکان %~% همه او بینی آشکار و نهان # 16 هست از آن برتر آفتاب ازل %~% که در او افتد از حجاب خلل # 17 تو حجابی ولی حجاب خودی %~% پرده نور آفتاب خودی # 18 گر زمانی ز خود خلاص شوی %~% مهبط فیض نور خاص شوی # 19 جذب آن فیض یابد استیلا %~% هم ز لا وارهی هم از الا # 20 نفی و اثبات بار بربندند %~% خاطرت زیر بار نپسندند # 21 گام بیرون نهی ز دام غرور %~% بهره‌ور گردی از دوام حضور # 22 هم به وقت شنیدن و گفتن %~% هم به هنگام خوردن و خفتن # 23 از همه غایب و به حق حاضر %~% چشم جانت بود به حق ناظر # 24 سکر و هشیاری‌ات یکی گردد %~% خواب و بیداری‌ات یکی گردد # 25 دیده ظاهر تو بر دگران %~% دیده باطنت به حق نگران PageV07P003 # 1 سر مقصود را مراقبه کن! %~% نقد اوقات را محاسبه کن! # 2 باش در هر نظر ز اهل شعور! %~% که به غفلت گذشته یا به حضور! # 3 هر چه جز حق ز لوح دل بتراش! %~% بگذر از خلق و جمله حق را باش! # 4 رخت همت به خطه جان کش %~% بر رخ غیر خط نسیان کش! # 5 در همه شغل باش واقف دل! %~% تا نگردی ز شغل دل غافل! # 6 دل تو بیضه‌ای‌ست ناسوتی %~% حامل شاهباز لاهوتی # 7 گر ازو تربیت نگیری باز %~% آید آن شاهباز در پرواز # 8 ور تو در تربیت کنی تقصیر %~% گردد از این و آن فسادپذیر # 9 تربیت چیست آنکه بی گه و گاه %~% داری‌اش از نظر به غیر نگاه # 10 بگسلی خویش از هوا و هوس %~% روی او در خدای داری و بس! PageV07P004 # 1 آن بود اختیار در هر کار %~% که بود فاعل ms003 اندر آن مختار # 2 معنی اختیار فاعل چیست %~% آنکه فاعل چو فعل را نگریست # 3 ایزد اندر دلش به فضل و رشاد %~% درک خیریت وجود نهاد # 4 یعنی آن‌اش به دیده خیر نمود %~% کید آن علم از عدم به وجود # 5 منبعث شد از آن ارادت و خواست %~% کرد ایجاد فعل بی کم و کاست # 6 درک خیریت اختیار بود %~% و آن به تعلیم کردگار بود # 7 هر چه این علم و خواست شد سبب‌اش %~% اختیاری نهد خرد لقب‌اش # 8 وآنچه باشد بدون این اسباب %~% اضطراری‌ست نام آن دریاب! # 9 باشد از اختیار قدرت دور %~% فاعل آن بود بر آن مجبور # 10 هر که در فعل خود بود مختار %~% فعل او دور باشد از اجبار # 11 گرچه از جبر فعل او دورست %~% اندر آن اختیار مجبورست # 12 ورچه بی‌اختیار کارش نیست %~% اختیار اندر اختیارش نیست PageV07P005 # 1 شیوه واعظ آن بود که نخست %~% فعل خود را کند به قول درست # 2 چون شود کار او موافق گفت %~% گرد دهد پند غیر نیست شگفت # 3 زشت باشد که عیب خودپوشی %~% واندر افشای دیگران کوشی # 4 شب عمرت به وقت صبح رسید %~% صبح شیب از شب شباب دمید # 5 چرخ گردان جز این نمی‌داند %~% کسیا بر سر تو گرداند # 6 به طبیبان میار روی و مجوی! %~% دارویی کان سیاه سازد موی # 7 هست عیبی به هر سر مو شیب %~% اینت یک پیری و هزاران عیب! # 8 می‌کنی از بیاض شعر اعراض %~% روز و شب شعر می‌بری به بیاض # 9 گاه می‌خواهی از مداد امداد %~% می‌کنی شعر را چو شعر سواد # 10 چون زمانه سواد شعر ربود %~% خود بگو از سواد شعر چه سود # 11 چه زنی در ردیف قافیه چنگ %~% کار بر خود کنی چو قافیه تنگ # 12 هست نظمی لطیف عمر شریف %~% که‌ش مرض قافیه‌ست و مرگ ردیف # 13 دل گرو کرده‌ای به نظم سخن %~% فکر کار ردیف و قافیه کن # 14 ms004 کاملان چون در سخن سفتند %~% اعذب الشعر کذبه گفتند # 15 آنچه باشد جمال آن ز دروغ %~% پیش اهل بصیرتش چه فروغ PageV07P006 # 1 «شعر در نفس خویشتن بد نیست» %~% پیش اهل دل این سخن رد نیست # 2 «ناله من ز خست شرکاست» %~% تن چو نال‌ام ز شر ایشان کاست # 3 پیش از این فاضلان شعر شعار %~% کسب کردی فضایل بسیار # 4 مستمر بر مکارم اخلاق %~% مشتهر در مجامع آفاق # 5 همه را دل ز همت عالی %~% از قناعت پر از طمع خالی # 6 وه کز ایشان بجز فسانه نماند %~% جز سخن هیچ در میانه نماند # 7 لفظ شاعر اگر چه مختصرست %~% جامع صد هزار شین و شرست # 8 نیست یک خلق و سیرت مذموم %~% که نگردد ازین لقب مفهوم # 9 شاعری گرچه دلپذیرم نیست %~% طرفه حالی کز آن گزیرم نیست # 10 می‌کنم عیب شعر و می‌گویم! %~% می‌زنم طعن مشک و می‌بویم! # 11 طعنه بر شعر هم به شعر زنم %~% قیمت و قدر آن بدو شکنم # 12 چکنم در سرشت من اینست! %~% وز ازل سرنوشت من اینست! PageV07P007 # 1 ترک آزار کردن خواجه %~% دفتر کفر راست دیباجه # 2 منکر آمد به پیش او معروف %~% شد به منکر عنان او مصروف # 3 نفس محنت گریز راحت‌جوی %~% داردش در ره اباحت روی # 4 گاه لافش ز مذهب تجرید %~% گه گزافش ز مشرب توحید # 5 از علامات عقل و دین عاری %~% مذهبش حصر در کم آزاری # 6 ورد او از مباحیان کهن: %~% کس میازار و هر چه خواهی کن! # 7 نسبت خود کند به درویشان %~% دم زند از ارادت ایشان # 8 هر که درویش از او بود بیزار %~% کی ز درویش آید این کردار # 9 نیست درویشی این که زندقه است %~% نیست جمعیت این که تفرقه است # 10 دلش از سر کار واقف نه %~% معرفت بی‌شمار و عارف نه # 11 همچو جوز تهی نماید نغز %~% لیک چون بشکنی نیابی مغز # 12 لفظ‌ها پاک و معنی‌اش گرگین ms005 %~% نافه چین لفافه سرگین # 13 نافه نگشاده مشک افشاند %~% ور گشایی جهان بگنداند # 14 آنکه شرع خدای ازوست تباه %~% نیست گویا ز سر شرع آگاه # 15 کرده در کوی و خانه و بازار %~% شرع و دین را بهانه آزار # 16 کار باطل کند به صورت حق %~% برد از شرع مصطفی رونق # 17 می‌کند پایه شریعت پست %~% تا دهد دایه طبیعت دست # 18 میر بازار و شحنه شهر است %~% شرع از او او ز شرع بی‌بهره‌ست # 19 فی المثل گر یکی ز عام الناس %~% بفروشد سه چار گز کرباس # 20 خالی از داغ صاحب تمغا %~% در همه شهر افکند غوغا # 21 اول از شرع دست موزه کند %~% زو سؤال نماز و روزه کند # 22 بعد از آن‌اش سوی عسس خانه %~% بفرستد برای جرمانه # 23 خصم دین شد به حیله و دستان %~% ای خدا داد دین از او بستان # 24 شرع را خوار کرد خوارش کن! %~% شرم بگذاشت شرمسارش کن! PageV07P008 # 1 قصه عاشقان خوش است بسی %~% سخن عشق دلکش است بسی # 2 تا مرا هوش و مستمع را گوش %~% هست ازین قصه کی شوم خاموش # 3 هر بن موی صد دهانم باد! %~% هر دهان جای صد زبانم باد! # 4 هر زبانی به صد بیان گویا %~% تا کنم قصه‌های عشق املا # 5 آنکه عشاق پیش او میرند %~% سبق زندگی از او گیرند # 6 تا نمیری نباشی ارزنده %~% که به انفاس او شوی زنده # 7 هست ازین مردگی مراد مرا %~% آنکه خواهند صوفیان به فنا # 8 نه فنایی که جان ز تن برود %~% بل فنایی که ما و من برود # 9 شوی از ما و من به کلی صاف %~% نشود با تو هیچ چیز مضاف # 10 نزنی هرگز از اضافت دم %~% از اضافت کنی چون تنوین رم # 11 هم ز نو وارهی و هم ز کهن %~% نگذرد بر زبانت گاه سخن: # 12 «کفش من» «تاج من» «عمامه من» %~% «رکوه من» «عصا و جامه من» ms006 # 13 زآنکه هر کس که از منی وارست %~% یک من او را هزار من بارست # 14 صد من‌اش بار بر سر و گردن %~% به که یک بار بر زبانش من! PageV07P009 # 1 خرسی از حرص طعمه بر لب رود %~% بهر ماهی گرفتن آمده بود # 2 ناگه از آب ماهی‌ای برجست %~% برد حالی به صید ماهی دست # 3 پایش از جای شد در آب افتاد %~% پوستین ز آن خطا در آب نهاد # 4 آب بس تیز بود و پهناور %~% خرس مسکین در آب شد مضطر # 5 دست و پا زد بسی و سود نداشت %~% عاقبت خویش را به آب گذاشت # 6 از بلا چون به حیله نتوان رست %~% باید آنجا ز حیله شستن دست # 7 بر سر آب چرخ‌زن می‌رفت %~% دست شسته ز جان و تن می‌رفت # 8 دو شناور ز دور بر لب آب %~% بهر کاری همی شدند شتاب # 9 چشمشان ناگهان فتاد بر آن %~% از تحیر شدند خیره در آن # 10 کن چه چیز است مرده یا زنده‌ست %~% پوستی از قماش آگنده‌ست # 11 آن یکی بر کناره منزل ساخت %~% و آن دگر خویش را در آب انداخت # 12 آشنا کرد تا به آن برسید %~% خرس خود مخلصی همی طلبید # 13 در شناور دو دست زد محکم %~% باز ماند از شنا شناور هم # 14 اندر آن موج گشته از جان سیر %~% گاه بالا همی شد و گه زیر # 15 یار چون دید حال او ز کنار %~% بانگ برداشت کای گرامی یار! # 16 گر گران است پوست بگذارش! %~% هم بدان موج آب بسپارش! # 17 گفت: «من پوست را گذشته‌ام %~% دست از پوست بازداشته‌ام» # 18 پوست از من همی ندارد دست %~% بلکه پشتم به زور پنجه شکست!» # 19 جهد کن جهد ای برادر! بوک %~% پوست دانی ز خرس و خیک ز خوک # 20 نبری خرس را ز دور گمان %~% پوستی پر قماش و رخت گران # 21 نکنی خوک را ز جهل خیال %~% خیکی ms007 از شهد ناب مالامال # 22 گر تو گویی: «ستوده نیست بسی %~% که نهی خرس و خوک نام کسی» # 23 گویم: «آری ولی بداندیشی %~% که‌ش نباشد بجز بدی کیشی # 24 جز بدی و ددی نداند هیچ %~% مرکب بخردی نراند هیچ # 25 خرس یا خوک اگر نهندش نام %~% باشد آن خرس و خوک را دشنام!» # 26 ای خدا دل گرفت ازین سخن‌ام! %~% چند بیهود گفت و گوی کنم # 27 زین سخن مهر بر زبانم نه! %~% هر چه مذموم از آن امانم ده! # 28 از بدی و ددی مده سازم! %~% وز بدان و ددان رهان بازم! PageV07P010 # 1 چون شد این اعتقادنامه درست %~% باز گردم به کار و بار نخست # 2 کار من عشق و بار من عشق است %~% حاصل روزگار من عشق است # 3 سر رشته کشیده بود به عشق %~% دل و جان آرمیده بود به عشق # 4 به سر رشته خود آیم باز %~% سخن عاشقی کنم آغاز # 5 آن نه رشته سلاسل ذهب است %~% نام رشته بر آن نه از ادب است # 6 این مسلسل سخن که می‌خوانی %~% هم از آن سلسله‌ست تا دانی! # 7 تا نجوشد ز سینه عشق سخن %~% نتوان داد شرح عشق کهن # 8 می‌زند جوش عشق‌ام از سینه %~% تا دهم شرح عشق دیرینه # 9 گر مددگار من شود توفیق %~% که کنم درس عشق را تحقیق # 10 بهر آن دفتری ز نو سازم %~% داستانی دگر بپردازم PageV07P011 # 1 بشنو ای گوش بر فسانه عشق! %~% از صریر قلم ترانه عشق! # 2 قلم اینک چو نی به لحن صریر %~% قصه عشق می‌کند تقریر # 3 عشق مفتاح معدن جودست %~% هر چه بینی به عشق موجودست # 4 حق چو حسن کمال اسما دید %~% آنچنان‌اش نهفته نپسندید # 5 خواست اظهار آن کمال کند %~% عرض آن حسن و آن جمال کند # 6 خواست تا در مجالی اعیان %~% سر مستور او رسد به عیان # 7 چون ز حق یافت انبعاث این خواست %~% فتنه عشق و عاشقی برخاست ms008 # 8 هست با نیست عشق در پیوست %~% نیست ز آن عشق نقش هستی بست # 9 سایه و آفتاب را با هم %~% نسبت جذب عشق شد محکم PageV07P012 # 1 قطره چون آب شد به تابستان %~% گشت آن آب سوی بحر روان # 2 وز روانی خود به بحر رسید %~% خویشتن را ورای بحر ندید # 3 هستی خویش را در او گم ساخت %~% هیچ چیزی به غیر آن نشناخت # 4 گاه او را عیان به صورت موج %~% دید هم در حضیض و هم در اوج # 5 متراکم شد آن بخار و از آن %~% متکاون شد ابر در نیسان # 6 متقاطر شد ابر و باران گشت %~% رونق افزای باغ و بستان گشت # 7 قطره‌ها چون به یکدگر پیوست %~% سیل شد بر رونده راه ببست # 8 سیل هم کف‌زنان خروش‌کنان %~% تافت یکسر به سوی بحر عنان # 9 چون به دریا رسید کرد آرام %~% شد درین دوره سیر بحر تمام # 10 قطره این را چو دید نتوانست %~% کردن انکار دیده و دانست # 11 کوست موج و بخار و سیل و سحاب %~% اوست کف اوست قطره اوست حباب # 12 هیچ جز بحر در جهان نشناخت %~% عشق با هر چه باخت با او باخت # 13 از چب و راست چون گشاد نظر %~% غیر دریا ندید چیز دگر # 14 همچنین عارفان عشق آیین %~% در جهان نیستند جز حق بین # 15 دیده جمله مانده بر یک جاست %~% لیکن اندر نظر تفاوتهاست PageV07P013 # 1 در نواحی مصر شیرزنی %~% همچو مردان مرد خودشکنی # 2 به چنین دولتی مشرف شد %~% نقد هستی تمامش از کف شد # 3 شست از آلودگی به کلی دست %~% نه به شب خفت و نی به روز نشست # 4 قرب سی سال ماند بر سر پای %~% که نجنبید چون درخت از جای # 5 خفته مرغش به فرق فارغبال %~% گشته مارش به ساق پا خلخال # 6 شست و شو داده موی او باران %~% شانه کرده صبا چو غمخواران # 7 هیچ گه ز ms009 آفتاب عالمتاب %~% سایه‌بانش نگشته غیر سحاب # 8 لب فروبسته از شراب و طعام %~% چون فرشته نه چاشت خورده نه شام # 9 همچو مور و ملخ ز هر طرفی %~% دام و دد گرد او کشیده صفی # 10 او خوش اندر میانه واله و مست %~% ایستاده به پا نه نیست نه هست # 11 چشم او بر جمال شاهد حق %~% جان به توفان عشق مستغرق # 12 دل به پروازهای روحانی %~% گوش بر رازهای پنهانی # 13 زن مگوی‌اش! که در کشاکش درد %~% یک سر موی او به از صد مرد! # 14 مرد و زن مست نقش پیکر خاک %~% جان روشن بود از اینها پاک # 15 کردگارا مرا ز من برهان! %~% وز غم مرد و فکر زن برهان! # 16 مردی‌ای ده! که رادمرد شوم %~% وز مرید و مراد فرد شوم # 17 غرقه گردم به موج لجه راز %~% هرگز از خود نشان نیابم باز PageV07P014 # 1 معتمر نام مهتری ز عرب %~% رفت تا روضه نبی یک شب # 2 رو در آن قبله دعا آورد %~% ادب بندگی بجا آورد # 3 ناگه آمد به گوشش آوازی %~% که همی گفت غصه‌پردازی # 4 کای دل امشب تو را چه اندوه است %~% وین چه بار گران‌تر از کوه است # 5 مرغی از طرف باغ ناله کشید %~% بر تو داغی بسان لاله کشید # 6 واندرین تیره‌شب ز ناله زار %~% ساخت از خواب خوش تو را بیدار # 7 یا نه یاری درین شب تاریک %~% از برون دور و از درون نزدیک # 8 بر تو درهای امتحان بگشود %~% خوابت از چشم خون‌فشان بر بود # 9 بست هجرش کمر به کینه تو را %~% سنگ غم زد بر آبگینه تو را # 10 چه شب است این چو زلف یار دراز %~% چشم من ناشده به خواب فراز # 11 قیر شب قید پای انجم شد %~% مهر را راه آمدن گم شد # 12 این نه شب هست اژدهای سیاه %~% که کند با هزار دیده نگاه # 13 تا به دم درکشد ms010 غریبی را %~% یا زند زخم بی‌نصیبی را # 14 منم اکنون و جان آزرده %~% زو دو صد زخم بر جگر خورده # 15 زخم او جا درون جان دارد %~% گر کنم ناله جای آن دارد # 16 کو رفیقی که بشنود رازم %~% واندرین شب شود هم آوازم # 17 کو شفیقی که بنگرد حالم %~% کز جدایی چگونه می‌نالم # 18 هرگزم این گمان نبود به خویش %~% کیدم اینچنین بلایی پیش # 19 ریخت بر سر بلای دهر مرا %~% داد ناآزموده زهر مرا # 20 هر که ناآزموده زهر خورد %~% چه عجب گر ره اجل سپرد # 21 چون بدین جا رساند ناله خویش %~% کرد با خامشی حواله خویش # 22 آتش او درین ترانه فسرد %~% شد خموش آنچنان که گویی مرد # 23 معتمر چون بدید صورت حال %~% بر ضمیرش نشست گرد ملال # 24 کنهمه نالش از زبان که بود %~% و آنهمه سوزش از فغان که بود # 25 چیست این ناله کیست نالنده %~% باز در خامشی سگالنده # 26 آدمی یا نه آدمی‌ست پری‌ست %~% کآدمی وار گرد نوحه‌گری‌ست # 27 کاش چون خاست از دلش ناله %~% ناله را رفتمی ز دنباله # 28 تا به نالنده راه یافتمی %~% پرده راز او شکافتمی # 29 کردمی غور در نظاره‌گری %~% دست بگشادمی به چاره‌گری # 30 چون بدین حال یک دو لحظه گذشت %~% حال آن دل‌رمیده باز بگشت # 31 تیز برداشت همچو چنگ آواز %~% غزلی جانگداز کرد آغاز # 32 غزلی سینه‌سوز و دردآمیز %~% غزلی صبرکاه و شوق‌انگیز # 33 حرف حرفش همه فسانه درد %~% نغمه محنت و ترانه درد # 34 اولش نور عشق را مطلع %~% و آخرش روز وصل را مقطع # 35 در قوافی‌ش شرح سینه تنگ %~% بحر او رهنما به کام نهنگ # 36 گه در او ذکر یار و منزل او %~% وصف شیرینی شمایل او # 37 گه در او عجز و خواری عاشق %~% قصه خاکساری عاشق # 38 گه در او محنت درازی شب %~% عمر کاهی و جانگدازی شب # 39 گه در او داستان روز فراق %~% حرقت داغ ms011 شوق و سوز فراق # 40 آن بزرگ عرب چو آن بشنید %~% جانب او شدن غنیمت دید # 41 تا شود واقف از حقیقت راز %~% رفت آهسته از پی آواز # 42 دید موزون جوانی افتاده %~% روی زیبا به خاک بنهاده # 43 لعل او غیرت عقیق یمن %~% شکر مصر را رواج‌شکن # 44 جبهه رخشنده در میان ظلام %~% همچو پر نور آبگینه شام # 45 بر رخش از دو چشم اشک‌فشان %~% مانده از رشحه جگر دو نشان # 46 داد بر وی سلام و یافت جواب %~% کرد بر وی ز روی لطف خطاب # 47 که «بدین رخ که قبله طلب است %~% به کدامین قبیله‌ات نسب است # 48 بر زبان قبیله نام تو چیست %~% آرزویت کدام و کام تو چیست # 49 دلت این گونه بی‌قرار چراست %~% همدمت ناله‌های زار چراست # 50 چیست چندین غزل‌سرایی تو %~% وز مژه خون دل گشایی تو» # 51 گفت: «از انصار دارم اصل و نژاد %~% پدرم نام من عتیبه نهاد # 52 وآنچه از من شنیدی و دیدی %~% موجب آن ز من بپرسیدی # 53 بنشین دیر! تا بگویم باز %~% زآنکه افسانه‌ای‌ست دور و دراز # 54 روزی از روزها به کسب ثواب %~% رو نهادم به مسجد احزاب # 55 روی در قبله وفا کردم %~% حق مسجد که بود ادا کردم # 56 بستم از جان نماز را احرام %~% کردم اندر مقام صدق قیام # 57 به دعا دست بر فلک بردم %~% پا به راه اجابت افشردم # 58 عفوجویان شدم به استغفار %~% از همه کارها و آخر کار # 59 از میان با کناره پیوستم %~% به هوای نظاره بنشستم # 60 دیدم از دور یک گروه زنان %~% سوی آن جلوه گاه گام‌زنان # 61 نه زنان بل ز آهوان رمه‌ای %~% هر یکی را ز ناز زمزمه‌ای # 62 از پی رقصشان به ربع و دمن %~% بانگ خلخال‌ها جلاجلزن # 63 بود یک تن از آن میان ممتاز %~% پای تا سر همه کرشمه و ناز # 64 او چو مه بود و دیگران انجم %~% او پری ms012 بود و دیگران مردم # 65 پای از آن جمع بر کناره نهاد %~% بر سرم ایستاد و لب بگشاد # 66 کای عتیبه! دل تو می‌خواهد %~% وصل آن کز غم تو می‌کاهد # 67 هیچ داری سر گرفتاری %~% کز غمت بر دلش بود باری # 68 با من این نکته گفت و زود برفت %~% در من آتش زد و چون دود برفت # 69 نه نشانی ز نام او دارم %~% نه وقوف از مقام او دارم # 70 یک زمان هیچ‌جا قرارم نیست %~% میل خاطر به هیچ کارم نیست # 71 نه ز سر خود خبر مرا نه ز پای %~% می‌روم کوبه کوی و جای به جای» # 72 این سخن گفت و زد یکی فریاد %~% یک زمانی به روی خاک افتاد # 73 بعد دیری به خویش باز آمد %~% رخ به خون تر ترانه‌ساز آمد # 74 شد خروشان به دلخراش آواز %~% غزلی سینه‌سوز کرد آغاز # 75 کای ز من دور رفته صد منزل! %~% کرده منزل چو جانم اندر دل! # 76 گرچه راه فراق می‌سپری %~% سوی خونین‌دلان نمی‌گذری # 77 خواهشم بین مباش ناخواه‌ام! %~% کز دو عالم همین تو را خواهم # 78 بی‌تو بر من بلای جان باشد %~% گرچه فردوس جاودان باشد # 79 چون بزرگ عرب بدید آن حال %~% به ملامت کشید تیر مقال # 80 کای پسر زین ره خطا بازآی! %~% جای گم کرده‌ای به جا بازآی! # 81 توبه کن از گناهکاری خویش %~% شرم‌دار از نه شرم‌داری خویش! # 82 نه مبارک بود هوس بر مرد %~% مردی‌ای کن ازین هوس برگرد! # 83 گفت کای بی‌خبر ز ماتم عشق! %~% غافل از جانگدازی غم عشق! # 84 عشق هر جا که بیخ محکم کرد %~% شاخ از اندوه و میوه از غم کرد # 85 به ملامت نشایدش کندن %~% به نصیحت ز پایش افگندن # 86 مشک ماند ز بوی و لعل از رنگ %~% فلک از جنبش و زمین ز درنگ # 87 لیک حاشا که یار دل‌گسلم %~% رخت بربندد از حریم دلم # 88 حرف مهرش که در ms013 دل تنگ است %~% همچو نقش نشسته در سنگ است # 89 آمد از عشق شیشه بر سنگ‌ام %~% به ملامت مزن به سر سنگ‌ام! PageV07P015 # 1 خسرو صبح چو علم برزد %~% لشکر شام را به هم برزد # 2 هر دو کردند از آن حرم بشتاب %~% چاره‌جو رو به مسجد احزاب # 3 تا به پیشین قدم بیفشردند %~% در طلب روز را به سربردند # 4 ناگه از ره نسیم یار رسید %~% آن گروه زن آمدند پدید # 5 لیک مقصود کار همره نی %~% خیل انجم رسید و آن مه نی # 6 با عتیبه سخن‌گزار شدند %~% قصه‌پرداز آن نگار شدند # 7 که: «برون برد رخت ازین منزل %~% راند تا منزل دگر محمل # 8 روی خورشید قرب غیم گرفت %~% راه حی بنی سلیم گرفت # 9 گرچه بار رحیل ازین جا بست %~% طالب وصل توست هر جا هست # 10 چون سمن تازه و چون گل بویاست %~% نام او از معطری ریاست» # 11 نام ریا چو آمدش در گوش %~% از سرش عقل رفت و از دل هوش # 12 پرده از چهره حیا برداشت %~% شرم بگذاشت وین نوا برداشت # 13 کای دریغا! که یار محمل بست %~% بار دل پشت صبر را بشکست # 14 آمدم بر امید دیدارش %~% تافت از من زمانه رخسارش # 15 معتمر گفت با وی از دل پاک %~% کای عتیبه مباش اندهناک! # 16 کنچه دارم از ملک و مال به کف %~% گرچه اسباب حشمت است و شرف # 17 همه صرف تو می‌کنم امروز %~% تا شوی بر مراد خود فیروز # 18 دست او را گرفت مشفق‌وار %~% برد یکسر به مجلس انصار # 19 گفت بعد از سلام با ایشان %~% کای به ملک صفا وفا کیشان! # 20 این جوان کیست در میان شما %~% چیست در حق او گمان شما # 21 همه گفتند: «با جمال نسب %~% هست شمعی ز دودمان عرب» # 22 گفت کاو را بلایی افتاده‌ست %~% در کمند هوایی افتاده‌ست # 23 چشم می‌دارم از شما یاری %~% و از سر مرحمت مددگاری # 24 ms014 بهر مطلوبش اختیار سفر %~% بر دیار بنی‌سلیم گذر # 25 همه سمعا و طاعة گویان %~% معتمر را به جان رضا جویان # 26 بر نجیب‌اشتران سوار شدند %~% متوجه بدان دیار شدند # 27 می‌بریدند کوه و صحرا را %~% پرس پرسان دیار ریا را # 28 تا به منزلگهش پی آوردند %~% پدرش را از آن خبر کردند # 29 کردشان شاد و خرم استقبال %~% با کسان گفت تا به استعجال # 30 فرش‌های نفیس افگندند %~% نطع‌های عجب پراگندند # 31 هر کسی را به جای وی بنشاند %~% وز ثنا گوهرش به فرق فشاند # 32 آنچه حاضر ز گله بود و رمه %~% کشت و پخت و کشید پیش همه # 33 معتمر گفت کای جمال غرب! %~% همه کار تو در کمال ادب! # 34 نخورد کس ز سفره و خوانت %~% تا ز بحر نوال و احسانت # 35 حاجت جمله را روا نکنی %~% آرزوی همه عطا نکنی! # 36 گفت کای روی صدق روی شما %~% چیست از بنده آرزوی شما # 37 گفت: «هست آنکه گوهر صدفت %~% اختر برج عزت و شرفت # 38 با عتیبه که فخر انصارست %~% نیک‌کردار و راست گفتارست # 39 گوهر سلک اتصال شود %~% رازدار شب وصال شود» # 40 گفت: «تدبیر کار و بار او راست %~% واندرین کار اختیار او راست # 41 با وی این را بگویم از آغاز %~% آنچه گوید به مجلس آرم باز» # 42 این سخن گفت و از زمین برخاست %~% غضب‌آمیز و خشمگین برخاست # 43 چون درآمد به خانه ریا گفت %~% کز چه رو خاطرت چنین آشفت # 44 گفت: «از آن رو که جمعی از انصار %~% به هوایت کشیده‌اند قطار # 45 همه یکدل به دوستداری تو %~% یک‌زبان بهر خواستگاری تو» # 46 گفت: «انصاریان کریمان‌اند %~% در حریم کرم مقیمان‌اند # 47 از برای چه دوستدار من‌اند %~% وز هوای که خواستگار من‌اند» # 48 گفت: «بهر یگانه‌ای ز کرام %~% عالی اندر نسب عتیبه به نام» # 49 گفت « من هم شنیده‌ام خبرش %~% نسبتی نیست با کسی دگرش # 50 چون کند وعده در وفا ms015 کو شد %~% وز جفای زمانه نخروشد» # 51 پدرش گفت: «می‌خورم سوگند %~% به خدایی که نبودش مانند # 52 که تو را هیچ‌گه به وی ندهم %~% نقد وصلت به دامنش ننهم # 53 واقفم از فسانه تو و او %~% وآنچه بوده میانه تو و او» # 54 گفت: «با وی مرا چه بازارست %~% که از آن خاطر تو دربارست # 55 نه خیالی ز روی من دیده‌ست %~% نه گیاهی ز باغ من چیده‌ست # 56 لیک چون سبق یافت سوگندت %~% به اجابت نمی‌کنم بندت # 57 قوم انصار پاک دینان‌اند %~% در زمان و زمین امینان‌اند # 58 بر مقالاتشان مگردان پشت! %~% رد ایشان مکن به قول درشت! # 59 مکن از منع کامشان پر زهر! %~% گر نمی‌بایدت گران کن مهر! # 60 نرخ کالا ز حد چون در گذرد %~% رغبت از جان مشتری ببرد» # 61 گفت: « احسنت خوب گفتی خوب %~% کم فتد نکته اینچنین مرغوب!» # 62 آنگه آمد برون و با ایشان %~% گفت کای زمره وفاکیشان! # 63 کرد ریا قبول این پیوند %~% لیک او گوهری‌ست بی‌مانند # 64 مهر او هم به قدر او باید %~% تا سر او به آن فرو آید # 65 باشد او گوهری جهان‌افروز %~% کیست قائم به قیمتش امروز» # 66 معتمر گفت: «آن منم اینک! %~% هر چه خواهی ضمان منم اینک!» # 67 خواست چندان زر تمام‌عیار %~% که مثاقیل آن رسد به هزار # 68 بعد از آن نیز ده هزار درم %~% سیم خالص نه بیش از آن و نه کم # 69 جامگی صد ز بردهای یمن %~% صد دیگر از آن فزون به ثمن # 70 نافه‌ها مشک و طلبه‌ها عنبر %~% عقدهای مرصع از گوهر # 71 معتمر گفت با سه چار نفر %~% زود کردند بر مدینه گذر # 72 هر چه جستند حاضر آوردند %~% مجلس عقد منعقد کردند # 73 عقد بستند آن دو مفتون را %~% شاد کردند آن دو محزون را # 74 بعد چل روز کز نشاط و سرور %~% حال بگذشتشان بدین دستور # 75 داد اجازت پدر که ریا را %~% ماه شهر ms016 و غزال صحرا را # 76 به عروسی سوی مدینه برند %~% وز غریبی ره وطن سپرند # 77 بهر وی خوش عماری‌ای پرداخت %~% برگ گل را ز غنچه محمل ساخت # 78 با دو صد عز و حشمت و جاهش %~% کرد سوی مدینه همراهش # 79 هر دو با هم عتیبه و ریا %~% شاد و خرم شدند ره‌پیما # 80 معتمر با جماعت انصار %~% تیز بر کار خویش شکرگزار # 81 که دو عاشق به هم رسانیدند %~% دل و جان‌شان ز غم رهانیدند # 82 همه غافل از آن که آخر کار %~% بر چه خواهد گرفت کار قرار # 83 ماند چون با مدینه یک فرسنگ %~% جمعی از رهزنان بی‌فرهنگ # 84 بر میان تیغ و در بغل نیزه %~% وز کمر کرده خنجر آویزه # 85 همه خونین‌لباس و دزدشعار %~% همه تیغ‌آزمای و نیزه گذار # 86 غافل از گوشه‌ای کمین کردند %~% رو در آن قوم پاک‌دین کردند # 87 چون عتیبه هجوم ایشان دید %~% غیرت عاشقی در او پیچید # 88 شد چو شیران در آن مصاف دلیر %~% گاه با نیزه گاه با شمشیر # 89 چند تن را به سینه چاک افگند %~% چون سگان‌شان به خون و خاک افگند # 90 آخر از زخم تیغ صاعقه‌بار %~% داد آن قوم را چو دیو فرار # 91 لیک نامقبلی ز کین داری %~% ضربتی زد به سینه‌اش کاری # 92 قفس‌آسا به تن فتادش چاک %~% مرغ او کرد رو به عالم پاک # 93 دوستان در خروش و گریه چو میغ %~% که: «برفت از جهان عتیبه دریغ!» # 94 گوش ریا چو آن خروش شنید %~% موکنان بر سر عتیبه دوید # 95 دید نقش زمین نگارش را %~% غرق خون نازنین شکارش را # 96 گشته از چشمه‌سار سینه تنگ %~% خلعت سروش ارغوانی رنگ # 97 دست سیمین خضاب از آن خون کرد %~% چهره گلگونه جامه گلگون کرد # 98 چهر بر خون و خاک می‌مالید %~% وز دل دردناک می‌نالید # 99 کای عتیبه! تو را چه حال افتاد %~% کآفتاب تو را زوال افتاد # 100 سیرم ms017 از عمر بی‌لقای تو من %~% کاشکی بودمی بجای تو من! # 101 عقل بر عشق من زند خنده %~% که بمیری تو زار و من زنده # 102 این بگفت و ز جان برآورد آه %~% رفت با آه جان او همراه # 103 زندگی بی‌وی از وفا نشمرد %~% روی با روی او نهاد و بمرد # 104 ترک هجران‌سرای فانی کرد %~% روی در وصل جاودانی کرد # 105 دوستان از ره وفاداری %~% برگرفتند نوحه و زاری # 106 لیکن از نوحه در کشاکش درد %~% هر چه کردند هیچ سود نکرد # 107 چون کند طوطی از قفس پرواز %~% به خروش و فغان نیاید باز # 108 عاقبت لب ز نوحه دربستند %~% بهر تجهیزشان کمر بستند # 109 دیده از غم پرآب و سینه کباب %~% پاک شستندشان به مشک و گلاب # 110 از حریر و کتان کفن کردند %~% در یکی قبرشان وطن کردند # 111 در ته خاک غرق خونابه %~% تا قیامت شدند همخوابه PageV07P016 # 1 بعد شش سال معتمر یا هفت %~% به سر روضه نبی می‌رفت # 2 راه عمدا بر آن دیار افگند %~% بر سر قبرشان گذار افگند # 3 دید بر خاک آن دو انده‌مند %~% سر کشیده یکی درخت بلند # 4 چون به عبرت نگاه کرد در آن %~% دید خط‌های سرخ و زرد بر آن # 5 بود زردی ز رویشان اثری %~% سرخی از چشم خونفشان خبری # 6 با کسی گفت ز آن زمین بشگفت: %~% «چه درخت‌ست این» به حیرت گفت # 7 که: «درختی‌ست این سرشته عشق %~% رسته از تربت دو کشته عشق # 8 بلکه بر خاک آن دو تن علمی‌ست %~% بر وی از شرح حالشان رقمی‌ست # 9 ز اهل دل هر که آن رقم خواند %~% حال آن کشتگان غم داند» # 10 جانشان غرق فیض رحمت باد! %~% کس چو ایشان ازین جهان مرواد! PageV07P017 # 1 زنگی‌ای روی چون در دوزخ %~% بینی‌ای همچو موری مطبخ # 2 ننمودی به پیش رویش زشت %~% لاف کافوری ار زدی انگشت # 3 دو لبش طبع‌کوب و دل رنجان %~% همچو بر ms018 روی هم دو بادنجان # 4 دهنش در خیال فرزانه %~% فرجه‌ای در کدوی پردانه # 5 دید آیینه‌ای به ره برداشت %~% بر تماشای خویش دیده گماشت # 6 هر چه از عیب خود معاینه دید %~% همه را از صفات آینه دید # 7 گفت: «اگر روی بودی‌ات چون من %~% صد کرامت فزودی‌ات چون من # 8 خواری تو ز بدسرشتی توست! %~% بر ره افگندنت ز زشتی توست!» # 9 اگرش چشم تیزبین بودی %~% گفت و گویش نه اینچنین بودی # 10 عیب‌ها را همه ز خود دیدی %~% طعن آیینه کم پسندیدی # 11 مرد دانا به هر چه درنگرد %~% عیب بگذارد و هنر نگرد PageV07P018 # 1 بود در دل چنان که این دفتر %~% نبود از نصف اولین کمتر # 2 لیک خامه از جنبش پیوست %~% چون بدین جا رسید سر بشکست # 3 چرخ اگر باز بگذرد ز ستیز %~% سازدم گزلک عزیمت تیز # 4 دهم از سر تراش آن خامه %~% برسانم به مقطع این نامه # 5 ورنه آن را که خاطر صافی‌ست %~% اینقدر هم که گفته شد کافی‌ست # 6 هم برین حرف این خجسته کلام %~% ختم شد والسلام والاکرام! PageV07P019 # 1 حمد ایزد نه کار توست ای دل! %~% هر چه کار تو بار توست ای دل! # 2 پشت طاقت به عاجزی خم ده! %~% و اعترف بالقصور عن حمده! PageV07P020 # 1 بود در مرو شاه جان زالی %~% همچون زال جهان کهنسالی # 2 روزی آمد ز خنجر ستمی %~% بر وی از یک دو لشکری المی # 3 از تظلم زبان چو خنجر کرد %~% روی در رهگذار سنجر کرد # 4 دید کز راه می‌رسد سنجر %~% برده از سرکشی به کیوان سر # 5 بانگ برداشت کای پریشان کار %~% کوش خود سوی سینه‌ریشان دار! # 6 گوش سنجر چو آن نفیر شنید %~% بارگی سوی گنده‌پیر کشید # 7 گفت کای پیرزن! چه افتادت %~% که ز گردون گذشت فریادت # 8 گفت: «من رنجکش یکی زال‌ام %~% کمتر از صد به اندکی سال‌ام # 9 خفته در خانه‌ام سه چار یتیم %~% دلشان بهر نیم نان ms019 به دو نیم # 10 غیر نان جوین نخورده طعام %~% کرده شیرین دهان ز میوه به نام # 11 با من امسال گفت و گو کردند %~% وز من انگور آرزو کردند # 12 سوی ده جستم از وطن دوریی %~% تن نهادم به رنج مزدوری # 13 دستم اینک چو پنجه مزدور %~% ز آبله پر چو خوشه انگور # 14 چون ز ده دستمزد خود ستدم %~% پر شد از آرزویشان سبدم # 15 با دل خرم و لب خندان %~% رو نهادم به سوی فرزندان # 16 یک دو بیدادگر ز لشکر تو %~% در ره عدل و ظلم یاور تو # 17 بر من خسته غارت آوردند %~% سبدم ز آرزو تهی کردند # 18 این چه شاهی و مملکتداری‌ست %~% در دل خلق تخم غم کاری‌ست # 19 دست از عدل و داد داشته‌ای %~% ظالمان بر جهان گماشته‌ای # 20 گرچه امروز نیست حد کسی %~% که برآرد ز ظلم تو نفسی # 21 چون هویدا شود سرای نهفت %~% چه جواب خدای خواهی گفت # 22 دی نبودت به تارک سر تاج %~% وز تو فردا اجل کند تاراج # 23 به یک امروزت این سرور که چه %~% در سر این نخوت و غرور که چه # 24 قبه چتر تو گشت بلند %~% سایه ظلم بر جهان افگند # 25 تو نهاده به تخت پشت فراغ %~% میوه عیش می‌خوری زین باغ # 26 بیوگان در فغان ز میوه‌بری %~% تو گشاده دهان به میوه‌خوری # 27 چشم بگشا! چون عاقبت‌بینان %~% بنگر حال زار مسکینان!» # 28 شاه سنجر چون حال او دانست %~% صبر بر حال خویش نتوانست # 29 دست بر رو نهاد و زار گریست!!! %~% گفت با خود که این چه کارگری‌ست # 30 تف برین خسروی و شاهی ما!! %~% تف برین زشتی و تباهی ما!! # 31 شرم ما باد از این جهانداری!! %~% شرم ما باد از این جهانخواری!! # 32 ما قوی شاد و دیگران ناشاد!! %~% ما خوش آباد و ملک ناآباد!! PageV07P021 # 1 در رهی می‌گذشت پیغمبر %~% با گروهی ز دوستان همبر # 2 دید قومی گرفته ms020 تیشه به دست %~% گرد سنگی بزرگ کرده نشست # 3 گفت کاین دست و پا خراشیدن %~% چیست و این سنگ را تراشیدن # 4 قوم گفتند: «ما جوانانیم %~% زورمندان و پهلوانانیم # 5 چون به زورآوری کنیم آهنگ %~% هست میزان زور ما این سنگ» # 6 گفت: «گویم که پهلوانی چیست %~% مرد دعوی پهلوانی کیست # 7 پهلوان آن بود که گاه نبرد %~% خشم را زیر پا تواند کرد! # 8 خشم اگر کوه سهمگین باشد %~% پیش او پشت بر زمین باشد» PageV07P022 # 1 پیش سوداییان تخت جلال %~% نیست جز تاج جود راس‌المال # 2 گر نه سرمایه تاج جود کنند %~% کی ز سودای خویش سود کنند # 3 معنی جود جیست بخشیدن! %~% عادت برق چیست رخشیدن! # 4 برق رخشان کند جهان روشن %~% جود و احسان جهان جان روشن! # 5 پرتو برق هست تا یک دم %~% پرتو جود تا بود عالم! # 6 گرچه یک مرد در زمانه نماند %~% وز جوانمرد جز فسانه نماند # 7 تا بود دور گنبد گردان %~% ما و افسانه جوانمردان! # 8 رفت حاتم ازین نشیمن خاک %~% ماند نامش کتابه افلاک # 9 هر چه داری ببخش و نام برآر %~% به نکویی و نام نیک گذار! # 10 زآنکه زیر زمردین طارم %~% نام نیکو بود حیات دوم # 11 هر چه دادی نصیب آن باشد %~% وآنچه نی حظ دیگران باشد # 12 بهره خود به دیگران چه دهی %~% مال خود بهر دیگران چه نهی PageV07P023 # 1 حاتم آن بحر جود و کان عطا %~% روزی از قوم خویش ماند جدا # 2 اوفتادش گذر به قافله‌ای %~% دید اسیریی به پای سلسله‌ای # 3 پیشش آمد اسیر بهر گشاد %~% خواست زو فدیه تا شود آزاد # 4 حاتم آنجا نداشت هیچ به دست %~% بر وی از بر آن رسید شکست # 5 حالی از لطف پای پیش نهاد %~% بند او را به پای خویش نهاد # 6 ساخت ز آن بند سخت آزادش %~% اذن رفتن بجای خود دادش # 7 قوم حاتم ز پی رسیدندش %~% چون اسیران به بند دیدندش ms021 # 8 فدیه او ز مال او دادند %~% پای او هم ز بند بگشادند PageV07P024 # 1 بود در عهد بوعلی سینا %~% آن به کنه اصول طب بینا # 2 ز آل بویه یکی ستوده خصال %~% شد ز ماخولیا پریشانحال # 3 بانگ می‌زد که:«کم بود در ده %~% هیچ گاوی بسان من فربه # 4 آشپز گر پزد هریسه ز من %~% گرددش گنج سیم کیسه ز من # 5 زود باشید حلق من ببرید! %~% به دکان هریسه‌پز سپرید!» # 6 صبح تا شام حال او این بود %~% با حریفان مقال او این بود # 7 نگذشتی ز روز و شب دانگی %~% که چو گاوان نبودی‌اش بانگی # 8 که: «بزودی به کارد یا خنجر %~% بکشیدم که می‌شوم لاغر!» # 9 تا به جایی رسید کو نه غذا %~% خوردیی از دست هیچ کس نه دوا # 10 اهل طب راه عجز بسپردند %~% استعانت به بوعلی بردند # 11 گفت: «سویش قدم نهید از راه %~% مژده‌گویان! که بامداد پگاه # 12 می‌رسد بهر کشتن‌ات به شتاب %~% دشنه در دست خواجه قصاب» # 13 رفت ازین مژده زو گرانیها %~% کرد اظهار شادمانیها # 14 بامدادان که بوعلی برخاست %~% شد سوی منزلش که: «گاو کجاست» # 15 آمد و خفت در میان سرای %~% که «منم گاو هان و هان پیش آی!» # 16 بوعلی دست و پاش سخت ببست %~% کارد بر کارد تیز کرد و نشست # 17 برد قصاب‌وار کف سوی‌اش %~% دید هنجار پشت و پهلویش # 18 گفت کاین گاو لاغر است هنوز %~% مصلحت نیست کشتن‌اش امروز # 19 چند روزی‌ش بر علف بندید! %~% یک زمان‌اش گرسنه مپسندید! # 20 تا چو فربه شود برانم تیغ %~% نبود افسوس ذبح او و دریغ # 21 دست و پایش ز بند بگشادند %~% خوردنیهاش پیش بنهادند # 22 هر چه دادندش از غذا و دوا %~% همه را خورد بی‌خلاف و ابا # 23 تا چو گاوان از آن شود فربه %~% شد خود او از خیال گاوی به! PageV07P025 # 1 جامی! از شعر و شاعری بازآی! %~% با خموشی ز شعر دمساز آی! ms022 # 2 شعر شعر خیال بافتن است %~% بهر آن شعر مو شکافتن است # 3 به عبث شغل مو شکافی چند %~% شعرگویی و شعربافی چند # 4 هست همت چو مغز و کار چو پوست %~% کار هر کس به قدر همت اوست # 5 نه چه گفتم چه جای این سخن است %~% رای دانا ورای این سخن است # 6 کار فرخنده گشته از فرهنگ %~% کارگر را در او چه تهمت و ننگ # 7 همت مرد چون بلند بود %~% در همه کار ارجمند بود # 8 کار کید ز کارخانه خیر %~% در دو عالم بود نشانه خیر # 9 مدح دونان به نغز گفتاری %~% خرده‌دان را بود نگونساری # 10 همه ملک جهان حقیر بود %~% زآنکه آخر فناپذیر بود # 11 با دهانی ز قیل و قال خموش %~% می‌کنم از زبان حال خروش # 12 آن خروشی که گوش جان شنود %~% بلکه اهل خرد به آن گرود # 13 بر همین نکته ختم شد مقصود %~% لله‌الحمد والعلی والجود PageV07P026 ### | [ 7 - 2 ] # 1 ای به یادت تازه جان عاشقان! %~% ز آب لطفت تر زبان عاشقان! # 2 از تو بر عالم فتاده سایه‌ای %~% خوبرویان را شده سرمایه‌ای # 3 عاشقان افتاده آن سایه‌اند %~% مانده در سودا از آن سرمایه‌اند # 4 تا ز لیلی سر حسنش سر نزد %~% عشق او آتش به مجنون در نزد # 5 تا لب شیرین نکردی چون شکر %~% آن دو عاشق را نشد خونین جگر # 6 تا نشد عذرا ز تو سیمین‌عذار %~% دیده وامق نشد سیماب‌بار # 7 تا به کی در پرده باشی عشوه‌ساز %~% عالمی با نقش پرده عشقباز # 8 وقت شد کین پرده بگشایی ز پیش %~% خالی از پرده نمایی روی خویش # 9 در تماشای خودم بی‌خود کنی %~% فارغ از تمییز نیک و بد کنی # 10 عاشقی باشم به تو افروخته %~% دیده را از دیگران بردوخته # 11 گرچه باشم ناظر از هر منظری %~% جز تو در عالم نبینم دیگری # 12 در حریم تو دویی را بار نیست %~% گفت و گوی اندک ms023 و بسیار نیست # 13 از دویی خواهم که یکتای‌ام کنی %~% در مقامات یکی جای‌ام کنی # 14 تا چو آن ساده رمیده از دویی %~% «این منم» گویم «خدایا! یا توئی» # 15 گر منم این علم و قدرت از کجاست %~% ور تویی این عجز و سستی از که ~~خاست PageV07P001 # 1 ضعف پیری قوت طبعم شکست %~% راه فکرت بر ضمیر من ببست # 2 در دلم فهم سخندانی نماند %~% بر لبم حرف سخنرانی نماند # 3 به که سر در جیب خاموشی کشم %~% پا به دامان فراموشی کشم # 4 نسبتی دارد به حال من قوی %~% این دو بیت از مثنوی مولوی: # 5 «کیف یاتی النظم لی و القافیه %~% بعد ما ضعفت اصول العافیه» # 6 «قافیه اندیشم و دلدار من %~% گویدم: مندیش جز دیدار من!» # 7 کیست دلدار آنکه دل‌ها دار اوست %~% جمله دل‌ها مخزن اسرار اوست # 8 دارد او از خانه خود آگهی %~% به که داری خانه او را تهی # 9 تا چون بیند دور ازو بیگانه را %~% جلوه‌گاه خود کند آن خانه را # 10 خاصه نظم این کتاب از بهر اوست %~% مظهر آیات لطف و قهر اوست # 11 در ثنایش نغز گفتاری کنم %~% در دعایش ناله و زاری کنم # 12 چون ندارم دامن قربش به دست %~% بایدم در گفت و گوی او نشست ~~PageV07P002 # 1 چون رسیدم شب بدین جا زین خطاب %~% در میان فکر تم بربود خواب # 2 خویش را دیدم به راهی بس دراز %~% پاک و روشن چون ضمیر اهل راز # 3 ناگه آواز سپاهی پرخروش %~% از قفا آمد در آن راهم به گوش # 4 بانگ چاووشان دلم از جا ببرد %~% هوشم از سر قوتم از پا ببرد # 5 چاره می‌جستم پی دفع گزند %~% آمد اندر چشمم ایوانی بلند # 6 چون شتابان سوی او بردم پناه %~% تا شوم ایمن ز آسیب سپاه # 7 از میان شان والد شاه زمن %~% آن به نام و صورت و سیرت حسن # 8 جامه‌های خسروانی در برش %~% بسته ms024 کافوری عمامه بر سرش # 9 تافت سوی من عنان خندان و شاد %~% بر من از خنده در راحت گشاد # 10 چون به پیش من رسید آمد فرود %~% بوسه بر دستم زد و پرسش نمود # 11 خوش شدم ز آن چاره‌سازیهای او %~% شاد از آن مسکین‌نوازیهای او # 12 در سخن با من بسی گوهر فشاند %~% لیک ازینها هیچ در گوشم نماند # 13 صبحدم کز روی بستر خاستم %~% از خرد تعبیر آن درخواستم # 14 گفت: این لطف و رضاجویی زشاه %~% بر قبول نظم من آمد گواه # 15 یک نفس زین گفت و گو منشین خموش! %~% چون گرفتی پیش در اتمام کوش! # 16 چون شنیدم از وی این تعبیر را %~% چون قلم بستم میان تحریر را # 17 بو کز آن سرچشمه‌ای کین خواب خاست %~% آید این تعبیر ازینجا نیز راست ~~PageV07P003 # 1 شهریاری بود در یونان زمین %~% چون سکندر صاحب تاج و نگین # 2 بود در عهدش یکی حکمت‌شناس %~% کاخ حکمت را قوی کرده اساس # 3 اهل حکمت یک به یک شاگرد او %~% حلقه بسته جمله گرداگرد او # 4 شاه چون دانست قدرش را شریف %~% ساخت‌اش در خلوت صحبت حریف # 5 جز به تدبیرش نرفتی نیم‌گام %~% جز به تلقینش نجستی هیچ کام # 6 در جهانگیری ز بس تدبیر کرد %~% قاف تا قاف‌اش همه تسخیر کرد # 7 شاه چون نبود به نفس خود حکیم %~% یا حکیمی نبودش یار و ندیم # 8 قصر ملکش را بود بنیاد سست %~% کم فتد قانون حکم او درست # 9 ظلم را بندد به جای عدل کار %~% عدل را داند بسان ظلم عار # 10 عالم از بیداد او گردد خراب %~% چشمه‌سار ملک دین از وی سراب # 11 نکته‌ای خوش گفته است آن دوربین: %~% «عدل دارد ملک را قائم نه دین» # 12 کفر کیشی کو به عدل آید فره %~% ملک را از ظالم دیندار به # 13 گفت با داوود پیغمبر خدای %~% کامت خد را بگو ای نیک رای! # 14 کز عجم چون ms025 پادشاهان آورند %~% نام ایشان جز به نیکی کم برند # 15 گر چه بود آتش پرستی دینشان %~% بود عدل و راستی آیینشان # 16 قرنها زایشان جهان معمور بود %~% ظلمت ظلم از رعایا دور بود # 17 بندگان فارغ ز غم فرسودگی %~% داشتند از عدلشان آسودگی PageV07P004 # 1 چون به تدبیر حکیم نامدار %~% یافت گیتی بر شه یونان قرار # 2 یک نگین‌وار از همه روی زمین %~% خارجش نگذاشت از زیر نگین # 3 شه شبی در حال خویش اندیشه کرد %~% شیوه نعمت‌شناسی پیشه کرد # 4 خلعت اقبال بر خود چست یافت %~% هر چه از اسباب دولت جست یافت # 5 غیر فرزندی که از عز و شرف %~% از پس رفتن بود او را خلف # 6 در ضمیر شه چون این اندیشه خاست %~% گفت با دانای حکمت‌پیشه راست # 7 گفت: ای دستور شاهی پیشه‌ات! %~% آفرین بادا! بر این اندیشه‌ات! # 8 هیچ نعمت بهتر از فرزند نیست %~% جز به جان فرزند را پیوند نیست # 9 حاصل از فرزند گردد کام مرد %~% زنده از فرزند ماند نام مرد # 10 چشم تو تا زنده‌ای روشن بدوست %~% خاک تو چون مرده‌ای گلشن بدوست # 11 دستت او گیرد اگر افتی ز پای %~% پایت او باشد اگر مانی به جای # 12 پشت تو از پشتی‌اش گردد قوی %~% عمرت از دیدار او یابد نوی # 13 دشمنت را شیوه از وی شیون است %~% خاصه گویی بهر قهر دشمن است ~~PageV07P005 # 1 کرد چون دانا حکیم نیک‌خواه %~% شهوت و زن را نکوهش پیش شاه # 2 ساخت تدبیری به دانش کاندر آن %~% ماند حیران فکرت دانشوران # 3 نطفه را بی‌شهوت از صلبش گشاد %~% د رمحلی جز رحم آرام داد # 4 بعد نه مه گشت پیدا ز آن محل %~% کودکی بی‌عیب و طفلی بی خلل # 5 غنچه‌ای از گلبن شاهی دمید %~% نفحه‌ای از ملک آگاهی وزید # 6 تاج شد از گوهر او سربلند %~% تخت گشت از بخت او فیروزمند # 7 صحن گیتی بی وی و چشم فلک %~% بود آن ms026 بی‌مردم این بی‌مردمک # 8 زو به مردم صحن آن معمور شد %~% چشم این از مردمک پر نور شد # 9 چون ز هر عیب‌اش سلامت یافتند %~% از سلامت نام او بشکافتند # 10 سالم از آفت تن و اندام او %~% ز آسمان آمد سلامان نام او # 11 چون نبود از شیر مادر بهره‌مند %~% دایه‌ای کردند بهر او پسند # 12 دلبری در نیکویی ماه تمام %~% سال او از بیست کم ابسال نام # 13 نازک‌اندامی که از سر تا به پای %~% جزو جزوش خوب بود و دلربای # 14 بود بر سر فرق او خطی ز سیم %~% خرمنی از مشک را کرده دو نیم # 15 گیسویش بود از قفا آویخته %~% زو به هر مو صد بلا آویخته # 16 قامتش سروی ز باغ اعتدال %~% افسر شاهان به راهش پایمال # 17 بود روشن جبهه‌اش آیینه رنگ %~% ابروی زنگاری‌اش بر وی چو زنگ # 18 چون زدوده زنگ ازو آیینه‌وار %~% شکل نونی مانده از وی بر کنار # 19 چشم او مستی که کرده نیمخواب %~% تکیه بر گل زیر چتر مشک ناب # 20 گوشهای خوش نیوش از هر طرف %~% گوهر گفتار را سیمین‌صدف # 21 بر عذارش نیلگون خطی جمیل %~% رونق مصر جمالش همچو نیل # 22 ز آن خط او چه بهر چشم بد کشید %~% چشم نیکان را بلا بی‌حد کشید # 23 رشته دندان او در خوشاب %~% حقه در خوشابش لعل ناب # 24 در دهان او ره اندیشه کم %~% گفت و گوی عقل فکرت پیشه کم # 25 از لب او جز شکر نگرفته کام %~% خود کدام است آن لب و شکر کدام # 26 رشحی از چاه زنخدانش گشاد %~% وز زنخدانش معلق ایستاد # 27 زو هزاران لطفها آمد پدید %~% غبغب‌اش کردند نام ارباب دید # 28 همچو سیمین‌لعبت از سیم‌اش تنی %~% چون صراحی برکشیده گردنی # 29 بر تنش بستان چو آن صافی حباب %~% که‌ش نسیم انگیخته از روی آب # 30 زیر بستانش دلش رخشنده نور %~% در سپیدی عاج و در نرمی سمور # 31 ms027 هر که دیدی آن میان کم ز مو %~% جز کناری زو نکردی آرزو # 32 مخزن لطف از دو دست او دو نیم %~% آستین از هر یکی همیان سیم # 33 آرزوی اهل دل در مشت او %~% قفل دلها را کلید انگشت او # 34 خون ز دست او درون عاشقان %~% رنگ حنایش ز خون عاشقان # 35 هر سر انگشتش خضاب و ناخضاب %~% فندق تر بود یا عناب ناب # 36 ناخنانش بدرهای مختلف %~% بدرهای او ز حنا منخسف # 37 شکل او مشاطه چون آراسته %~% از سر هر یک هلالی کاسته # 38 چون سخن با ساق و پای او رسید %~% ز آن زبان در کام می‌باید کشید # 39 زآنکه می‌ترسم رسد جایی سخن %~% کن سخن آید گران بر طبع من # 40 بود آن سری ز نامحرم نهان %~% هیچ کس محرم نه آن را در جهان # 41 بل که دزدی پی به آن آورده بود %~% هر چه آنجا بود غارت کرده بود # 42 در بر آن سیمین‌صدف بشکافته %~% گوهر کام خود آنجا یافته # 43 هر چه باشد دیگری را دست زد %~% بهتر از چشم قبولش دست رد # 44 شاه چون دایه گرفت ابسال را %~% تا سلامان همایون فال را # 45 آورد در دامن احسان خویش %~% پرورد از رشحه پستان خویش # 46 روز تا شب جد او و جهد او %~% بود در بست و گشاد مهد او # 47 گه تنش را شستی از مشک و گلاب %~% گه گرفتی پیکرش در شهد ناب # 48 مهر آن مه بس که در جانش نشست %~% چشم مهر از هر که غیر از او ببست # 49 گر میسر گشتی‌اش بی هیچ شک %~% کردی‌اش جا در بصر چون مردمک # 50 بعد چندی چون ز شیرش باز کرد %~% نوع دیگر کار و بار آغاز کرد # 51 وقت خفتن راست کردی بسترش %~% سوختی چون شمع بالای سرش # 52 بامداد از خواب چون برخاستی %~% همچو زرین لعبت‌اش آراستی # 53 سرمه کردی نرگس شهلای او %~% چست ms028 بستی جامه بر بالای او # 54 کردی آنسان خدمت‌اش بیگاه و گه %~% تا شدش سال جوانی چارده # 55 چارده بودش به خوبی ماه رو %~% سال او هم چارده چون ماه او # 56 پایه حسنش بسی بالا گرفت %~% در همه دلها هوایش جا گرفت # 57 شد یکی صد حسن او و آن صد هزار %~% صد هزاران دل ز عشقش بیقرار # 58 با قد چون نیزه بود آن دلپسند %~% آفتابی گشته یک نیزه بلند # 59 نیزه‌واری قد او چون سر کشید %~% بر دل هر کس ازو زخمی رسید # 60 ز آن بلندی هر کجا افگند تاب %~% سوخت جان عالمی ز آن آفتاب # 61 ملک خوبی را به رخها شاه بود %~% شوکت شاهی (به) او همراه بود # 62 گردن او سرفراز مهوشان %~% در کمندش گردن گردنکشان # 63 پاکبازان از پی دفع گزند %~% از دعا بر بازویش تعویذبند # 64 پنجه‌اش داده شکست سیم ناب %~% دست هر فولادباز و داده تاب # 65 گوش جان را کن به سوی من گرو! %~% شمه‌ای از دیگر احوالش شنو! # 66 لطف طبعش در سخن مو می‌شکافت %~% لفظ نشنیده به معنی می‌شتافت # 67 در لطایف لعل او حاضر جواب %~% در دقایق فهم او صافی چو آب # 68 چون گرفتی خامه مشکین رقم %~% آفرین کردی بر او لوح و قلم # 69 جانش از هر حکمتی محفوظ بود %~% نکته‌های حکمت‌اش محظوظ بود ~~PageV07P006 # 1 صبحدم چون شاه این نیلی تتق %~% بارگی راندی به میدان افق # 2 شه سلامان مست و نیم خواب %~% پای کردی سوی میدان در رکاب # 3 با گروهی از نژاد خسروان %~% خردسال و تازه‌روی و نوجوان # 4 هر یکی در خیل خوبان سروری %~% آفت ملکی بلای کشوری # 5 صولجان بر کف به میدان تاختی %~% گوی زرین در میان انداختی # 6 یک به یک چوگان‌زنان جویای حال %~% گرد یک مه حلقه کرده صد هلال # 7 گرچه بودی زخم چوگان از همه %~% بود چابک‌تر سلامان از همه # 8 گوی بردی از همه ms029 با صد شتاب %~% گوی مه بود و سلامان آفتاب # 9 آری آن کس را که دولت یار شد %~% وز نهال بخت برخوردار شد # 10 هیچ چوگان زیر این چرخ کبود %~% گوی نتواند ز میدانش ربود PageV07P007 # 1 از کمانداران خاص اندر زمان %~% خواستی ناکرده زه چاچی کمان # 2 بی مدد آن را به زه آراستی %~% بانگ زه از گوشه‌ها برخاستی # 3 دست مالیدی بر آن چالاک و چست %~% تا بن گوش‌اش کشیدی از نخست # 4 گاه بنهادی سه پر مرغی بر آن %~% رهسپر گشتی به هنجار نشان # 5 ورگشادی تیر پرتابی ز شست %~% بودی‌اش خط افق جای نشست # 6 گرنه مانع سختی گردون شدی %~% از خط دور افق بیرون شدی PageV07P008 # 1 بود در جود و سخا دریا کفی %~% ملکش از بحر عطا دریا کفی # 2 پر شدی از فیض آن ابر کرم %~% عرصه گیتی ز دینار و درم # 3 بزم جودش را چو می‌آراستم %~% نسبتش با معن و حاتم خواستم # 4 لیک اندر جنب او بی قال و قیل %~% معن باشد مبخل و حاتم بخیل # 5 بسکه دستش داشتی با بسط خوی %~% تافتی انگشت او از قبض روی # 6 قبض کف گر خواستی انگشت او %~% خم نکردی پشت خود در مشت او PageV07P009 # 1 چون سلامان را شد اسباب جمال %~% از بلاغت جمع در حد کمال # 2 سرو نازش نازکی از سر گرفت %~% باغ لطفش رونق دیگر گرفت # 3 نارسیده میوه‌ای بود از نخست %~% چون رسیدن شد بر آن میوه درست # 4 خاطر ابسال چیدن خواست‌اش %~% وز پی چیدن چشیدن خواست‌اش # 5 لیک بود آن میوه بر شاخ بلند %~% بود کوتاه آرزو را ز آن کمند # 6 شاهدی پر عشوه بود ابسال نیز %~% کم نه ز اسباب جمال‌اش هیچ چیز # 7 با سلامان عرض خوبی ساز کرد %~% شیوه جولانگری آغاز کرد # 8 گاه بر رسم نغوله پیش سر %~% بافتی زنجیره‌ای از مشک تر # 9 تا بدان زنجیره داناپسند %~% ساختی پای دل شهزاده ms030 بند # 10 گاه مشکین موی را بشکافتی %~% فرق کرده ز آن دو گیسو بافتی # 11 گه نهادی چون بتان دلفروز %~% بر کمان ابروان از وسمه توز # 12 تا ز جان او به زنگاری کمان %~% صید کردی مایه امن و امان # 13 برگ گل را دادی از گلگونه زیب %~% تا بدان رنگش ز دل بردی شکیب # 14 دانه مشکین نهادی بر عذار %~% تا بدان مرغ دلش کردی شکار # 15 گه گشادی بند از تنگ شکر %~% گه شکستی مهر بر درج گهر # 16 تا چو شکر بر دلش شیرین شدی %~% وز لب گویاش گوهر چین شدی # 17 گه نمودی از گریبان گوی زر %~% زیر آن طوق مرصع از گهر # 18 تا کشیدی با همه فرخندگی %~% گردنش را زیر طوق بندگی # 19 گه به کاری دست سیمین‌بر زدی %~% ز آن بهانه آستین را برزدی # 20 تا نگارین ساعد او آشکار %~% دیدی و کردی به خون چهره نگار # 21 گه چو بهر خدمتی کردی قیام %~% سخت‌تر برداشتی از جای گام # 22 تا ز بانگ جنبش خلخال او %~% تاج در فرقش شدی پامال او # 23 بودی القصه به صد مکر و حیل %~% جلوه گر در چشم او در هر محل # 24 صبح و شام‌اش روی در خود داشتی %~% یک دم‌اش غافل ز خود نگذاشتی # 25 زآنکه می‌دانست کز راه نظر %~% عشق دارد در دل عاشق اثر # 26 جز به دیدار بتان دلپذیر %~% عشق در دلها نگردد جای گیر PageV07P010 # 1 چون سلامان با همه حلم و وقار %~% کرد در وی عشوه ابسال کار # 2 در دل از مژگان او خارش خلید %~% وز کمند زلف او مارش گزید # 3 ز ابروانش طاقت او گشت طاق %~% وز لبش شد تلخ شهدش در مذاق # 4 نرگس جادوی او خوابش ببرد %~% حلقه گیسوی او تابش ببرد # 5 اشک او از عارضش گل‌رنگ شد %~% عیشش از یاد دهانش تنگ شد # 6 دید بر رخسار او خال سیاه %~% گشت از آن خال ms031 سیه حالش تباه # 7 دید جعد بیقرارش بر عذار %~% ز آرزوی وصل او شد بیقرار # 8 شوقش از پرده برون آورد لیک %~% در درون اندیشه‌ای می‌کرد نیک # 9 که مبادا گر چشم طعم وصال %~% طعم آن بر جان من گردد وبال # 10 آن نماند با من و عمر دراز %~% مانم از جاه و جلال خویش باز # 11 دولتی کن مرد را جاوید نیست %~% بخردان را قبله امید نیست PageV07P011 # 1 چون سلامان مایل ابسال شد %~% طالع ابسال فر خفال شد # 2 یافت آن مهر قدیم او نوی %~% شد بدو پیوند امیدش قوی # 3 فرصتی می‌جست در بیگاه و گاه %~% یابد اندر خلوت آن ماه راه # 4 تا شبی سویش به خلوت راه یافت %~% نقد جان بر دست پیش او شتافت # 5 همچو سایه زیر پای او فتاد %~% وز تواضع رو به پای او نهاد # 6 شه سلامان نیز با صد عز و ناز %~% کرد دست مرحمت سویش دراز # 7 چون قبا تنگ اندر آغوشش گرفت %~% کام جان از چشمه نوشش گرفت # 8 داشت شکر آن یکی شیر این دگر %~% شد به هم آمیخته شیر و شکر # 9 روز دیگر بر همین دستور بود %~% چشم‌زخم دهر از ایشان دور بود # 10 روز هفته هفته شد مه ماه سال %~% ماه و سالی خالی از رنج و ملال # 11 همتش آن بود کن عیش و طرب %~% نی به روز افتد ز یکدیگر نه شب # 12 لیک دور چرخ می‌گفت از کمین: %~% نیست داب من که بگذارم چنین ! # 13 ای بسا صحبت که روز انگیختم %~% چون شب آمد سلک آن بگسیختم! # 14 وای بسا دولت که دادم وقت شام %~% صبحدم را نوبت او شد تمام! PageV07P012 # 1 چون سلامان شد حریف ابسال را %~% صرف وصلش کرد ماه و سال را # 2 باز ماند از خدمت شاه و حکیم %~% هر دو را شد دل ز هجر او دو نیم # 3 چون ز حال او خبر جستند باز ms032 %~% محرمان کردندشان دانای راز # 4 بهر پرسش پیش خویش‌اش خواندند %~% با وی از هر جا حکایت راندند # 5 شد یقین کن قصه از وی راست بود %~% داستانی بی‌کم و بی‌کاست بود # 6 هر یک اندر کار وی رایی زدند %~% در خلاصش دستی و پایی زدند # 7 بر نصیحت یافت کار اول قرار %~% کز نصیحت نیست بهتر هیچ کار # 8 از نصیحت تازه گردد هر دلی %~% وز نصیحت حل شود هر مشکلی # 9 ناصحان پیغمبران‌اند از نخست %~% گشته کار عقل و دین ز ایشان درست ~~PageV07P013 # 1 «دیده اقبال من روشن به توست %~% عرصه آمال من گلشن به توست # 2 سالها چون غنچه دل خون کرده‌ام %~% تا گلی چون تو به دست آورده‌ام # 3 همچو گل از دست من دامن مکش! %~% خنجر خار جفا بر من مکش! # 4 در هوای توست تاجم فرق‌سای %~% وز برای توست تختم زیر پای # 5 رو به معشوقان نابخرد منه! %~% افسر دولت ز فرق خود منه! # 6 دست دل در شاهد رعنا مزن! %~% تخت شوکت را به پشت پا مزن! # 7 منصب تو چیست چوگان باختن %~% رخش زیر ران به میدان تاختن # 8 نی گرفتن زلف چون چوگان به دست %~% پهلوی سیمین‌بران کردن نشست # 9 در صف مردان روی شمشیر زن %~% وز تن گردان شوی گردن‌فکن # 10 به که از گردان مردافکن جهی %~% پیش شمشیر زنی گردن نهی # 11 ترک این کردار کن! بهر خدای %~% ورنه خواهم زین غم افتادن ز پای # 12 سالها بهر تو ننشستم ز پا %~% شرم بادت کافکنی از پا مرا» # 13 چون سلامان آن نصیحت گوش کرد %~% بحر طبع او ز گوهر جوش کرد # 14 گفت: «شاها! بنده رای توام %~% خاک پای تخت‌فرسای توام # 15 هر چه فرمودی به جان کردم قبول %~% لیکن از بی‌صبری خویش‌ام ملول # 16 نیست از دست دل رنجور من %~% صبر بر فرموده‌ات مقدور من # 17 بارها با خویش اندیشیده‌ام %~% در خلاصی زین بلا پیچیده‌ام # 18 لیک چون ms033 یادم از آن ماه آمده‌ست %~% جان من در ناله و آه آمده‌ست # 19 ور فتاده چشم من بر روی او %~% کرده‌ام روی از دو عالم سوی او # 20 در تماشای رخ آن دلپسند %~% نه نصیحت مانده بر یادم نه پند!» # 21 چون شه از پند سلامان شد خموش %~% شد حکیم اندر نصیحت سخت کوش # 22 گفت: کای نوباوه باغ کهن! %~% آخرین نقش بدیع کلک کن! # 23 قدر خود بشناس و مشمر سرسری %~% خویش را! کز هر چه گویم برتری # 24 آنکه دست قدرتش خاکت سرشت %~% حرف حکمت بر دل پاکت سرشت # 25 پاک کن از نقش صورت سینه را! %~% روی در معنی کن این آیینه را! # 26 تا شود گنج معانی سینه‌ات %~% غرق نور معرفت آیینه‌ات # 27 چشم خویش از طلعت شاهد بپوش! %~% بیش ازین در صحبت شاهد مکوش! # 28 بر چنین آلوده‌ای مفتون مشو! %~% وز حریم عافیت بیرون مشو! # 29 بودی از آغاز عالی‌مرتبه %~% برفراز چرخ بودت کوکبه # 30 شهوت نفس‌ات به زیر انداخته %~% در حضیض خاک بندت ساخته # 31 چون سلامان از حکیم اینها شنید %~% بوی حکمت بر مشام او وزید # 32 گفت: «ای جان فلاطون از تو شاد %~% صد ارسطو زیر فرمان تو باد! # 33 من نهاده روی در راه توام! %~% کمترین شاگرد در گاه توام! # 34 هر چه گفتی عین حکمت یافتم %~% در قبول آن به جان بشتافتم # 35 لیک بر رای منیرت روشن است %~% کاختیار کار بیرون از من است!» ~~PageV07P014 # 1 هر کجا از عشق جانی در هم است %~% محنت اندر محنت و غم در غم است # 2 خاصه عشقی که‌ش ملامت یار شد %~% گفت و گوی ناصحان بسیار شد # 3 از ملامت سخت گردد کار عشق %~% وز ملامت شد فزون تیمار عشق # 4 بی‌ملامت عشق جان‌پروردن است %~% چون ملامت یار شد خون خوردن است # 5 چون سلامان آن ملامت‌ها شنید %~% جان شیرینش ز غم بر لب رسید # 6 مهر ابسال از درون او نکند ms034 %~% لیک شوری در درون او فکند # 7 جانش از تیر ملامت ریش گشت %~% در دل اندوهی که بودش بیش گشت # 8 می‌بکاهد از ملامت جان مرد %~% صبر بر وی کی بود امکان مرد # 9 می‌توان یک زخم خورد از تیغ تیز %~% چون پیاپی شد چه چاره جز گریز # 10 روزها اندیشه کاری پیشه کرد %~% بارها در کار خویش اندیشه کرد # 11 با هزار اندیشه در تدبیر کار %~% یافت کارش بر فرار آخر قرار # 12 کرد خاطر از وطن پرداخته %~% محملی از بهر رفتن ساخته PageV07P015 # 1 چون سلامان هفته‌ای محمل براند %~% پندگویان را بر او دستی نماند # 2 از ملامت ایمن و فارغ ز پند %~% بار خود بر ساحل بحری فکند # 3 دید بحری همچو گردون بیکران %~% چشم‌های بحریان چون اختران # 4 قاف تا قاف امتداد دور او %~% تا به پشت گاوماهی غور او # 5 کوه پیکر موج‌ها در اضطراب %~% گشته کوهستان از آنها روی آب # 6 چون سلامان بحر را نظاره کرد %~% بهر اسباب گذشتن چاره کرد # 7 کرد پیدا زورقی چون ماه نو %~% برکنار بحر اخضر تیزرو # 8 هر دو رفتند اندر او آسوده‌حال %~% شد مه و خورشید را منزل هلال # 9 شد روان از بادبان پر ساخته %~% همچو بط سینه بر آب انداخته # 10 راه را بر خود به سینه می‌شکافت %~% روی بر مقصد به سینه می‌شتافت # 11 شد میان بحر پیدا بیشه‌ای %~% وصف آن بیرون ز هر اندیشه‌ای # 12 هیچ مرغ اندر همه عالم نبود %~% کاندر آن عشرتگه خرم نبود # 13 نو درختان شاخ در شاخ اندر او %~% در نوا مرغان گستاخ اندر او # 14 میوه در پای درختان ریخته %~% خشک و تر بر یکدگر آمیخته # 15 چشمه آبی به زیر هر درخت %~% آفتاب و سایه گردش لخت لخت # 16 شاخ بود از باد دست رعشه‌دار %~% مشت پر دینار از بهر نثار # 17 چون نبودی نیک گیرا مشت او %~% ریختی از فرجه انگشت او # 18 گوییا باغ ms035 ارم چون رو نهفت %~% غنچه پیدایی‌اش آنجا شکفت # 19 چون سلامان دید لطف بیشه را %~% از سفر کوتاه کرد اندیشه را # 20 با دل فارغ ز هر امید و بیم %~% گشت با ابسال در بیشه مقیم # 21 هر دو شادان همچو جان و تن به هم %~% هر دو خرم چون گل و سوسن به هم # 22 صحبتی ز آویزش اغیار دور %~% راحتی ز آمیزش تیمار دور # 23 نی ملامت‌پیشه با ایشان به جنگ %~% نی نفاق‌اندیشه با ایشان دو رنگ # 24 گل در آغوش و خراش خار نی %~% گنج در پهلو و رنج مار نی # 25 هر زمان در مرغزاری کرده خواب %~% هر نفس از چشمه‌ساری خورده آب # 26 گاه با بلبل به گفتار آمده %~% گاه با طوطی شکرخوار آمده # 27 گاه با طاووس در جولانگری %~% گاه در رفتار با کبک دری # 28 قصه کوته دل پر از عیش و طرب %~% هر دو می‌بردند روز خود به شب # 29 خود چه ز آن بهتر که باشد با تو یار %~% در میان و عیب‌جویان بر کنار # 30 در کنار تو به جز مقصود نی %~% مانع مقصود تو موجود نی PageV07P016 # 1 شه چو شد آگاه بعد از چند گاه %~% ز آن فراق جانگداز از عمرکاه # 2 ناله بر گردون رسانیدن گرفت %~% وز دو دیده خون چکانیدن گرفت # 3 گفت کز هر جا خبر جستند باز %~% کس نبود آگاه ز آن پوشیده‌راز # 4 داشت شاه آیینه‌ای گیتی نمای %~% پرده ز اسرار همه گیتی گشای # 5 چون دل عارف نبود از وی نهان %~% هیچ حالی از بد و نیک جهان # 6 گفت کن آیینه را دارید پیش ! %~% تا در آن بینم رخ مقصود خویش # 7 چون بر آن آیینه افتادش نظر %~% یافت از گم گشتگان خود خبر # 8 هر دو را عشرت کنان در بیشه دید %~% وز غم ایام بی‌اندیشه دید # 9 با هم از فکر جهان بودند دور %~% وز همه اهل جهان یکسر نفور ms036 # 10 هر یکی شاد از لقای دیگری %~% هیچشان غم نی برای دیگری # 11 شاه چون جمعیت ایشان بدید %~% رحمتی آمد بر ایشانش پدید # 12 بی‌ملامت کردن خاطر خراش %~% هر چه دانستی ز اسباب معاش # 13 یک سر مویی فرو نگذاشتی %~% جمله را آنجا مهیا داشتی # 14 ای خوش آن روشندل پاکیزه‌رای %~% کاورد شرط مروت را به جای # 15 هر کجا بیند دو همدم را به هم %~% خورده جام شادی و غم را به هم # 16 اندر آن اقبالشان یاری کند %~% واندر آن دولت مددکای کند # 17 نی که از هم بگسلد پیوندشان %~% وافکند بر رشته جان بندشان # 18 هر چه بر ارباب آفات آمده‌ست %~% یکسر از بهر مکافات آمده‌ست # 19 نیک کن! تا نیک پیش آید تو را %~% بد مکن! تا بد نفرساید تو را # 20 شاه یونان چون سلامان را بدید %~% کو به ابسال و وصالش آرمید # 21 عمر رفت و زین خسارت بس نکرد %~% وز ضلالت روی خود واپس نکرد # 22 ماند خالی ز افسر شاهی سرش %~% تا که گردد سر بلند از افسرش # 23 بر سلامان قوت همت گماشت %~% تا ز ابسال‌اش به کلی بازداشت # 24 لحظه لحظه جانب او می‌شتافت %~% لیک نتوانستی از وی بهره یافت # 25 تشنه را زین سخت‌تر چبود عذاب %~% چشمه پیش چشم و لب محروم از آب # 26 بر سلامان چون شد این محنت دراز %~% شد در راحت به روی وی فراز # 27 شد بر او روشن که آن هست از پدر %~% تا مگر ز آن ورطه‌اش آرد بدر # 28 ترس ترسان در پدر آورد روی %~% توبه کار و عذرخواه و عفو جوی # 29 آری آن مرغی که باشد نیک‌بخت %~% آخر آرد سوی اصل خویش رخت ~~PageV07P017 # 1 چون پدر روی سلامان را بدید %~% وز فراق عمر کاه او رهید # 2 بوسه‌های رحمتش بر فرق داد %~% دست مهر از لطف بر دوشش نهاد # 3 کای وجودت خوان احسان را نمک! %~% چشم انسان را ms037 جمالت مردمک! # 4 روضه جان را نهال نوبری %~% آسمان را آفتاب دیگری # 5 باغ دولت را گل نوخاسته %~% برج شاهی را مه ناکاسته # 6 عرصه آفاق لشکرگاه توست %~% سرکشان را روی در درگاه توست # 7 پای تا سر لایق تختی و تاج %~% نیست تاج و تخت را بی تو رواج # 8 تاج را مپسند بر فرق خسان! %~% تخت را در زیر پای ناکسان! # 9 ملک ملک توست بستان ملک خویش! %~% ملک را بیرون مکن از سلک خویش! # 10 دست ازین شاهد پرستی باز کش! %~% شاهی و شاهدپرستی نیست خوش # 11 دور کن حنای این شاهد ز دست! %~% شاه باید بود یا شاهدپرست ~~PageV07P018 # 1 کیست در عالم ز عاشق خوارتر %~% نیست کار از کار او دشوارتر # 2 نی غم یار از دلش زایل شود %~% نی تمنای دلش حاصل شود # 3 مایه آزار او بی گاه وگاه %~% طعنه بدخواه و پند نیک‌خواه # 4 چون سلامان آن نصیحت‌ها شنید %~% جامه آسودگی بر خود درید # 5 خاطرش از زندگانی تنگ شد %~% سوی نابود خودش آهنگ شد # 6 چون حیات مرد نی درخور بود %~% مردگی از زندگی خوشتر بود # 7 روی با ابسال در صحرا نهاد %~% در فضای جان‌فشانی پا نهاد # 8 پشته پشته هیزم از هر جا برید %~% جمله را یک جا فراهم آورید # 9 جمع شد ز آن پشته‌ها کوهی بلند %~% آتشی در پشته کوه او فکند # 10 هر دو از دیدار آتش خوش شدند %~% دست هم بگرفته در آتش شدند # 11 شه نهانی واقف آن حال بود %~% همتش بر کشتن ابسال بود # 12 بر مراد خویشتن همت گماشت %~% سوخت او را و سلامان را گذاشت # 13 بود آن غش بر زر و این زر خوش %~% زر خوش خالص بماند و سوخت غش # 14 چون زر مغشوش در آتش فتد %~% گر شکستی اوفتد بر غش فتد # 15 کار مردان دارد از مردان نصیب %~% نیست این از همت مردان غریب # 16 پیش صاحب همت ms038 این ظاهر بود %~% هر که بی‌همت بود منکر بود PageV07P019 # 1 باشد اندر دار و گیر روز و شب %~% عاشق بیچاره را حالی عجب # 2 هر چه از تیر بلا بر وی رسد %~% از کمان چرخ پی در پی رسد # 3 ناگذشته از گلویش خنجری %~% از قفای او در آید دیگری # 4 گر بدارد دوست از بیداد دست %~% بر وی از سنگ رقیب آید شکست # 5 ور بگردد از سرش سنگ رقیب %~% یابد از طعن ملامتگر نصیب # 6 ور رهد زینها بریزد خون به تیغ %~% شحنه هجرش به صد درد و دریغ # 7 چون سلامان کوه آتش برفروخت %~% واندر او ابسال را چون خس بسوخت # 8 رفت همتای وی و یکتا بماند %~% چون تن بی‌جان از او تنها بماند # 9 ناله جانسوز بر گردون کشید %~% دامن مژگان ز دل در خون کشید # 10 دود آهش خیمه بر افلاک زد %~% صبح از اندهش گریبان چاک زد # 11 ز آن گهر دیدی چو خالی مشت خویش %~% کندی از دندان سر انگشت خویش # 12 روز و شب بی‌آنکه همزانوش بود %~% از تپانچه بودی‌اش زانو کبود # 13 هر شب آوردی به کنج خانه روی %~% با خیال یار خویش افسانه گوی # 14 کای ز هجر خویش جانم سوخته! %~% وز جمال خویش چشمم دوخته! # 15 عمرها بودی انیس جان من %~% نوربخش دیده گریان من # 16 خانه در کوی وصالت داشتم %~% دیده بر شمع جمالت داشتم # 17 هر دو ما با یکدگر بودیم و بس! %~% کار نی کس را به ما ما را به کس! # 18 دست بیداد فلک کوتاه بود %~% کار ما بر موجب دلخواه بود # 19 کاش چون آتش همی افروختم! %~% تو همی ماندی و من می‌سوختم! # 20 سوختی تو من بماندم این چه بود %~% این بد آیین با من مسکین چه بود # 21 کاشکی من نیز با تو بودمی! %~% با تو راه نیستی پیمودمی! # 22 از وجود ناخوش خود رستمی! %~% عشرت جاوید در پیوستمی! PageV07P020 # 1 ms039 چون سلامان ماند ز ابسال اینچنین %~% بود در روز و شبش حال اینچنین # 2 محرمان آن پیش شه گفتند باز %~% جان او افتاد از آن غم در گداز # 3 گنبد گردون عجب غمخانه‌ای‌ست! %~% بی‌غمی در آن دروغ افسانه‌ای‌ست! # 4 چون گل آدم سرشتند از نخست %~% شد به قدش خلعت صورت درست # 5 ریخت بالای وی از سر تا قدم %~% چل صباح ابر بلا باران غم # 6 چون چهل بگذشت روزی تا به شب %~% بر سرش بارید باران طرب # 7 لاجرم از غم کس آزادی نیافت %~% جز پس از چل غم یکی شادی نیافت # 8 شه سلامان را در آن ماتم چو دید %~% بر دلش صد زخم رنج و غم رسید # 9 چاره آن کار نتوانست هیچ %~% بر رگ جان اوفتادش تاب و پیچ # 10 کرد عرض رای بر دانا حکیم %~% کای جهان را قبله امید و بیم! # 11 هر کجا درمانده‌ای را مشکلی‌ست %~% حل آن اندیشه روشندلی‌ست # 12 سوخت ابسال و سلامان از غمش %~% کرده وقت خویش وقف ماتمش # 13 نی توان ابسال را آورد باز %~% نی سلامان را توان شد چاره‌ساز # 14 گفتم اینک مشکل خود پیش تو %~% چاره‌جوی از عقل دوراندیش تو # 15 رحمتی فرما! که بس درمانده‌ام %~% در کف صد غصه مضطر مانده‌ام # 16 داد آن دانا حکیم او را جواب %~% کای نگشته رایت از رای صواب! # 17 گر سلامان نشکند پیمان من %~% و آید اندر ربقه فرمان من # 18 زود باز آرم به وی ابسال را %~% کشف گردانم به وی این حال را # 19 چند روزی چاره حالش کنم %~% جاودان دمساز ابسال‌اش کنم # 20 از حکیم این را سلامان چون شنید %~% زیر فرمان وی از جان آرمید # 21 خار و خاشاک درش رفتن گرفت %~% هر چه گفت از جان پذیرفتن گرفت # 22 خوش بود خاک در کامل شدن %~% بنده فرمان صاحبدل شدن # 23 بشنو این نکته! که دانا گفته است %~% گوهری بس خوب و زیبا سفته ms040 است: # 24 «رخنه کز نادانی افتد در مزاج %~% یابد از دانا و دانایی علاج!» ~~PageV07P021 # 1 چون سلامان گشت تسلیم حکیم %~% زیر ظل رافتش شد مستقیم # 2 شد حکیم آشفته تسلیم او %~% سحرکاری کرد در تعلیم او # 3 باده‌های دولت‌اش را جام ریخت %~% شهدهای حکمت‌اش در کام ریخت # 4 جام او ز آن باده ذوق‌انگیز شد %~% کام او ز آن شهد شکر ریز شد # 5 هر گه ابسال‌اش فرایاد آمدی %~% وز فراق او به فریاد آمدی # 6 چون بدانستی حکیم آن حال را %~% آفریدی صورت ابسال را # 7 یک دو ساعت پیش چشمش داشتی %~% در دل او تخم تسکین کاشتی # 8 یافتی تسکین چو آن رنج و الم %~% رفتی آن صورت به سر حد عدم # 9 همت عارف چو گردد زورمند %~% هر چه خواهد آفریند بی‌گزند # 10 لیک چون یک دم از او غافل شود %~% صورت هستی از او زایل شود # 11 گاه گاهی چون سخن پرداختی %~% وصف زهره در میان انداختی # 12 زهره گفتی شمع جمع انجم است %~% پیش او حسن همه خوبان گم است # 13 گر جمال خویش را پیدا کند %~% آفتاب و ماه را شیدا کند # 14 نیست از وی در غنا کس تیزتر %~% بزم عشرت را نشاط‌انگیزتر # 15 گوش گردون بر نوای چنگ اوست %~% در سماع دایم از آهنگ اوست # 16 چون سلامان گوش کردی این سخن %~% یافتی میلی به وی از خویشتن # 17 این سخن چون بارها تکرار یافت %~% در درون آن میل را بسیار یافت # 18 چون ز وی دریافت این معنی حکیم %~% کرد اندر زهره تاثیری عظیم # 19 تا جمال خود تمام اظهار کرد %~% در دل و جان سلامان کار کرد # 20 نقش ابسال از ضمیر او بشست %~% مهر روی زهره بر وی شد درست # 21 حسن باقی دید و از فانی برید %~% عیش باقی را ز فانی برگزید # 22 چون سلامان از غم ابسال رست %~% دل به معشوق همایون‌فال بست # 23 دامنش ز ms041 آلودگی‌ها پاک شد %~% همتش را روی در افلاک شد # 24 تارک او گشت در خور تاج را %~% پای او تخت فلک‌معراج را # 25 شاه یونان شهریاران را بخواند %~% سرکشان و تاجداران را بخواند # 26 جشنی آنسان ساخت کز شاهنشهان %~% نیست در طی تواریخ جهان # 27 بود هر لشکرکش و هر لشکری %~% حاضر آن جشن از هر کشوری # 28 ز آنهمه لشکر کش و لشکر که بود %~% با سلامان کرد بیعت هر که بود # 29 جمله دل از سروری برداشتند %~% سر به طوق بندگی افراشتند # 30 شه مرصع افسرش بر سر نهاد %~% تخت ملکش زیر پای از زر نهاد # 31 هفت کشور را به وی تسلیم کرد %~% رسم کشورداری‌اش تعلیم کرد # 32 کرد انشا در چنان هنگامه‌ای %~% از برای وی وصیت‌نامه‌ای # 33 بر سر جمع آشکارا و نهفت %~% صد گهر ز الماس فکرت سفت و گفت: ~~PageV07P022 # 1 «ای پسر ملک جهان جاوید نیست %~% بالغان را غایت امید نیست # 2 پیشوا کن عقل دین‌اندوز را! %~% مزرع فردا شناس امروز را! # 3 هر عمل دارد به علمی احتیاج %~% کوشش از دانش همی گیرد رواج # 4 آنچه خود دانی روش می‌کن بر آن! %~% وآنچه نی می‌پرس از دانشوران! # 5 هر چه می‌گیری و بیرون می‌دهی %~% بین که چون می‌گیری و چون می‌دهی! # 6 کیسه مظلوم را خالی مکن! %~% پایه ظالم به آن عالی مکن! # 7 آن فتد در فاقه و فقر شگرف %~% وین کند آن را به فسق و ظلم صرف # 8 عاقبت این شیوه گردد شیونت %~% خم شود از بار هر دو گردنت # 9 جهد کن! تا هر خطا و هر خلل %~% گردد از عدلت به ضد خود بدل # 10 خود تو منصف شو چو نیکو بندگان %~% چیست اصل کار گله یا شبان # 11 باید اندر گله سرهنگان تو را %~% بهر ضبط گله یکرنگان تو را # 12 چون سگ گله ترا سر در کمند %~% لیک سگ بر گرگ نی بر گوسفند # 13 بر ms042 رمه باشد بلایی بس بزرگ %~% چون سگ درنده باشد یار گرگ # 14 از وزیران نیست شاهان را گریز %~% لیک دانا و امین باید وزیر # 15 داند احوال ممالک را تمام %~% تا دهد بر صورت احسن نظام # 16 مهربانی با همه خلق خدای %~% مشفقی با حال مسکین و گدای # 17 لطف او مرهم نه هر سینه‌ریش %~% قهر او کینه کش از هر ظلم‌کیش # 18 منبهی باید تو را هر سو بپای %~% راست‌بین و صدق‌ورز و نیک‌رای # 19 تا رساند با تو پنهان از همه %~% داستان ظلم و احسان از همه # 20 قصه کوته هر که ظلم آیین کند %~% وز پی دنیات ترک دین کند # 21 نیست در گیتی ز وی نادان‌تری %~% کس نخورد از خصلت نادان بری # 22 کار دین و دینی خود را تمام %~% جز به دانایان میفکن! والسلام! PageV07P023 # 1 باشد اندر صورت هر قصه‌ای %~% خرده‌بینان را ز معنی حصه‌ای # 2 صورت این قصه چون اتمام یافت %~% بایدت از معنی آن کام یافت # 3 کیست از شاه و حکیم او را مراد %~% و آن سلامان چون ز شه بی‌جفت زاد # 4 کیست ابسال از سلامان کامیاب %~% چیست کوه آتش و دریای آب # 5 چیست ملکی کآن سلامان را رسید %~% چون وی از ابسال دامان را کشید # 6 چیست زهره کآخر از وی دل ربود %~% زنگ ابسال‌اش ز آیینه زدود # 7 شرح او را یک به یک از من شنو! %~% پای تا سر گوش باش و هوش شو! PageV07P024 # 1 صانع بیچون چو عالم آفرید %~% عقل اول را مقدم آفرید # 2 ده بود سلک عقول ای خرده‌دان! %~% و آن دهم باشد مؤثر در جهان # 3 کارگر چون اوست در گیتی تمام %~% عقل فعال‌اش از آن کردند نام # 4 اوست در عالم مفیض خیر و شر %~% اوست در گیتی کفیل نفع و ضر # 5 روح انسان زاده تاثیر اوست %~% نفس حیوان سخره تدبیر اوست # 6 زیر فرمان وی‌اند اینها همه %~% غرق احسان وی‌اند ms043 اینها همه # 7 چون به نعت شاهی او آراسته‌ست %~% راهدان از شاه او را خواسته‌ست # 8 پیش دانا راهدان بوالعجب %~% فیض بالا را حکیم آمد لقب # 9 هست بی‌پیوندی جسم‌اش مراد %~% آنکه گفت این از پدر بی‌جفت زاد # 10 زاده‌ای بس پاکدامان آمده‌ست %~% نام او ز آن رو سلامان آمده‌ست # 11 کیست ابسال این تن شهوت پرست %~% زیر احکام طبیعت گشته پست # 12 تن به جان زنده‌ست جان از تن مدام %~% گیرد از ادراک محسوسات کام # 13 هر دو ز آن رو عاشق یکدیگرند %~% جز به حق از صحبت هم نگذرند # 14 چیست آن دریا که در وی بوده‌اند %~% وز وصال هم در آن آسوده‌اند # 15 بحر شهوت‌های حیوانی‌ست آن %~% لجه لذات نفسانی‌ست آن # 16 عالمی در موج او مستغرق‌اند %~% واندر استغراق او دور از حق‌اند # 17 چیست آن ابسال در صحبت قریب %~% و آن سلامان ماندن از وی بی‌نصیب # 18 باشد آن تاثیر سن انحطاط %~% طی شدن آلات شهوت را بساط # 19 چیست آن میل سلامان سوی شاه %~% و آن نهادن رو به تخت عز و جاه # 20 میل لذت‌های عقلی کردن است %~% رو به دارالملک عقل آوردن است # 21 چیست آن آتش ریاضت‌های سخت %~% تا طبیعت را زند آتش به رخت # 22 سوخت ز آن آثار طبع و جان بماند %~% دامن از شهوات حیوانی فشاند # 23 لیک چون عمری به آتش بود خوی %~% گه گه‌اش درد فراق آمد به روی # 24 ز آن «حکیم‌اش» وصف حسن زهره گفت %~% کرد «جان»اش را به مهر زهره جفت # 25 تا به تدریج او به زهره آرمید %~% وز غم ابسال و عشق او رهید # 26 چیست آن زهره کمالات بلند %~% کز وصال او شود جان ارجمند # 27 ز آن جمال عقل نورانی شود %~% پادشاه ملک انسانی شود # 28 با تو گفتم مجمل این اسرار را %~% مختصر آوردم این گفتار را # 29 گر مفصل بایدت فکری بکن %~% تا به تفصیل آید اسرار کهن ms044 # 30 هم بر این اجمال‌کاری این خطاب %~% ختم شد والله اعلم بالصواب ~~PageV07P025 ### | [ 7 - 3 ] # 1 بسم الله الرحمن الرحیم %~% هست صلای سر خوان کریم # 2 فیض کرم خوان سخن ساز کرد %~% پرده ز دستان کهن باز کرد # 3 بانگ صریر از قلم سحرکار %~% خاست که: بسم‌الله دستی بیار! # 4 مائده‌ای تازه برون آمده‌ست %~% چاشنی‌ای گیر! که چون آمده‌ست # 5 ور نچشی نکهت آن بس تو را %~% بوی خوشش طعمه جان بس تو را # 6 آنچه نگارد ز پی این رقم %~% بر سر هر نامه دبیر قلم # 7 حمد خدایی‌ست که از کلک «کن» %~% بر ورق باد نویسد سخن # 8 چون رقم او بود این تازه حرف %~% جز به ثنایش نتوان کرد صرف # 9 لیک ثنایش ز بیان برترست %~% هر چه زبان گوید از آن برترست # 10 نیست سخن جز گرهی چند سست %~% طبع سخنور زده بر باد چست # 11 صد گره از رشته پر تاب و پیچ %~% گر بگشایند در آن نیست هیچ # 12 عقل درین عقده ز خود گشته گم %~% کرده درین فکر سر رشته گم # 13 آنکه نه دم می‌زند از عجز کیست %~% غایت این کار بجز عجز چیست # 14 عجز به از هر دل دانا که هست %~% بر در آن حی توانان که هست # 15 مرسله بند گهر کان جود %~% سلسله پیوند نظام وجود # 16 غره‌فروز سحر خاکیان %~% مشعله‌سوز شب افلاکیان # 17 خوان کرامت‌نه آیندگان %~% گنج سلامت‌ده پایندگان # 18 روز برآرنده شب‌های تار %~% کار گزارنده مردان کار # 19 واهب هر مایه که جودیش هست %~% قبله هر سر که سجودیش هست # 20 دایره‌ساز سپر آفتاب %~% تیزگر باد و زره‌باف آب # 21 عیب نهان‌دار هنرپروران %~% عذرپذیرنده عذر آوران # 22 سرشکن خامه تدبیرها %~% خامه کش نامه تقصیرها # 23 ایمنی وقت هراسندگان %~% روشنی حال شناسندگان # 24 تازه کن جان نسیم حیات %~% کارگر کارگه کاینات # 25 ساخت چو صنعش قلم از کاف و نون %~% شد به هزاران رقمش رهنمون # 26 نقش نخستین ms045 چه بود زان جماد %~% کز حرکت بر در او ایستاد # 27 کوه نشسته به مقام وقار %~% یافته در قعده طاعت قرار # 28 کان که بود خازن گنجینه‌اش %~% ساخته پر لعل و گهر سینه‌اش # 29 هر گهری دیده رواجی دگر %~% گشته فروزنده تاجی دگر # 30 نوبت ازین پس به نبات آمده %~% چابک و شیرین حرکات آمده # 31 برزده از روزنه خاک سر %~% برده به یک چند بر افلاک سر # 32 چتر برافراخته از برگ و شاخ %~% ساخته بر سایه‌نشین جا فراخ # 33 گاه فشانده ز شکوفه درم %~% گاه ز میوه شده خوان کرم # 34 جنبش حیوان شده بعد از نبات %~% گشته روان در گلش آب حیات # 35 از ره حس برده به مقصود بودی %~% پویه‌کنان کرده به مقصود روی # 36 با دل خواهنده ز جا خاسته %~% رفته به هر جا که دلش خواسته # 37 خاتمه اینهمه هست آدمی %~% یافته زو کار جهان محکمی # 38 اول فکر آخر کار آمده %~% فکر کن کارگزار آمده # 39 بر کف‌اش از عقل نهاده چراغ %~% داده ز هر شمع و چراغ‌اش فراغ # 40 کارکنان داده به عقل از حواس %~% گشته به هر مقصد از آن ره‌شناس # 41 باصره را داده به بینش نوید %~% راه نموده به سیاه و سفید # 42 سامعه را کرده به بیرون دو در %~% تا ز چپ و راست نیوشد خبر # 43 ذائقه را داده به روی زبان %~% کام ز شیرینی و شور جهان # 44 لامسه را نقد نهاده به مشت %~% گنج شناسائی نرم و درشت # 45 شامه را از گل و ریحان باغ %~% ساخته چون غنچه معطر دماغ # 46 جامی اگر زنده دلی بنده باش! %~% بنده این زنده پاینده باش! # 47 بندگی‌اش زندگی آمد تمام %~% زندگی این باشد و بس والسلام! PageV07P001 # 1 ای صفت خاص تو واجب به ذات! %~% بسته به تو سلسله ممکنات! # 2 کون و مکان شاهد جود تواند %~% حجت اثبات وجود تواند # 3 دایره چرخ مدار از تو یافت ms046 %~% مرحله خاک قرار از تو بافت # 4 عرصه گیتی که بود باغ‌سان %~% تربیت لطف تواش باغبان # 5 بلبل آن طبع سخن پروران %~% در چمن نطق زبان آوران # 6 اینهمه آثار که نادر نماست %~% بر صفت هستی قادر گواست # 7 رو به تو آریم که قادر تویی %~% نظم کن سلک نوادر تویی # 8 باغ نشان گر ندهد زیب باغ %~% باغ شود بر دل نظاره داغ # 9 ور دهدش جلوه به هر زیوری %~% هر ورقی باشد از آن دفتری # 10 بودی و این باغ دل‌افروز نی %~% باشی و میدان شب و روز نی # 11 ای علم هستی ما با تو پست! %~% نیست به خود هست به تو هر چه هست # 12 هست توئی هستی مطلق تویی! %~% هست که هستی بود الحق تویی! # 13 نام و نشانت نه و دامن کشان %~% می‌گذری بر همه نام و نشان # 14 با همه چون جان به تن آمیزناک %~% پاک ز آلایش ناپاک و پاک # 15 نور بسیطی و غباری‌ت نه! %~% بحر محیطی و کناری‌ت نه! # 16 نیست کناری‌ت ولی صد هزار %~% گوهرت از موج فتد بر کنار # 17 با تو خود آدم که و عالم کدام %~% نیست ز غیر تو نشان غیر نام # 18 گرچه نمایند بسی غیر تو %~% نیست درین عرصه کسی غیر تو # 19 تو همه جا حاضر و من جابه‌جا %~% می‌زنم اندر طلبت دست و پا # 20 ای ز وجود تو نمود همه! %~% جود تو سرمایه سود همه! # 21 هستی و پایندگی از توست و بس! %~% مردگی و زندگی از توست و بس! # 22 جامی اگر نیست ز بخت نژند %~% چون علم خسروی‌اش سربلند # 23 از علم فقر بلندی‌ش ده! %~% زیر علم سایه پسندی‌ش ده! # 24 ای ز کرم چاره‌گر کارها! %~% مرهم راحت‌نه آزارها! # 25 عقده گشاینده هر مشکلی! %~% قبله نماینده هر مقبلی! # 26 توشه‌نه گوشه‌نشینان پاک! %~% خوشه‌ده دانه‌فشانان خاک! # 27 بازوی تایید هنرپیشگان! %~% قبله توحید یک‌اندیشگان! # 28 شانه زن زلف عروس بهار! ms047 %~% مرسله بند گلوی شاخسار! # 29 پای طلب راه گذار از تو یافت %~% دست توان قوت کار از تو یافت # 30 بلکه تویی کارگر راستین %~% دست همه دست تو را آستین # 31 نیست درین کارگه گیر و دار %~% جز تو کسی کید از او هیچ کار # 32 روی عبادت به تو آریم و بس! %~% چشم عنایت ز تو داریم و بس! # 33 در کف ما مشعل توفیق نه! %~% ره به نهانخانه تحقیق ده! # 34 اهل دل از نظم چون محفل نهند %~% باده راز از قدح دل دهند # 35 رشحی از آن باده به جامی رسان! %~% رونق نظمش به نظامی رسان! # 36 قافیه آنجا که نظامی نواست %~% بر گذر قافیه جامی سزاست # 37 این نفس از همت دون من است %~% وین هوس از طبع زبون من است # 38 ورنه از آنجا که کرم‌های توست %~% کی بودم رشته امید سست # 39 صد چو نظامی و چو خسرو هزار %~% شایدم از جام سخن جرعه‌خوار # 40 بر همه در شعر بلندی‌م بخش %~% مرتبه شعر پسندی‌م بخش # 41 پایه نظمم ز فلک بگذران %~% خاصه به نعت سر پیغمبران # 42 اختر برج شرف کاینات %~% گوهر درج صدف کاینات # 43 جز پی آن شاه رسالت‌مب %~% چرخ نزد خیمه زرین‌طناب # 44 جز پی آن شمع هدایت‌پناه %~% ماه نشد قبه این بارگاه # 45 تا نه فروغ از رخش اندوختند %~% مشعله مهر نیفروختند # 46 رشحه جام کرمش سلسبیل %~% مرغ هوای حرمش جبرئیل # 47 ای به سراپرده یثرب به خواب! %~% خیز که شد مشرق و مغرب خراب # 48 رفته زدستیم برون کن ز برد %~% دستی و بنمای یکی دستبرد! # 49 توبه ده از سرکشی ایام را! %~% بازخر از ناخوشی اسلام را! # 50 مهد مسیح از فلک آور به زیر! %~% رایت مهدی به فلک زن دلیر! # 51 شعله فکن خرمن ابلیس را! %~% مهره شکن سبحه تلبیس را! # 52 ظلمت بدعت هه عالم گرفت %~% بلکه جهان جامه ماتم گرفت # 53 کاش فتد ز اوج ms048 عروجت رجوع %~% باز کند نور جمالت طلوع # 54 دیده عالم به تو روشن شود %~% گلخن گیتی ز تو گلشن شود # 55 دولتیان از تو علم بر کشند %~% ظلمتیان رو به عدم درکشند # 56 جامی از آنجا که هوادار توست %~% روی تو نادیده گرفتار توست # 57 گر لب جانبخش تو فرمان دهد %~% بر قدمت سر نهد و جان دهد PageV07P002 # 1 پیشترین نغمه باغ سخن %~% هست نسیم چمن‌آرای «کن» # 2 هست سخن پرده کش رازها %~% زنده کن مرده آوازها # 3 نغمه خنیاگر دستان‌سرای %~% مرده بود بی‌سخن جانفزای # 4 چون به سخن باز شود ساز او %~% جان به حریفان دهد آواز او # 5 مطرب خوش لهجه آن در نواست %~% گنبد فیروزه از آن پر صداست # 6 خیز و به گلزار درون آ یکی! %~% نرگس بینا بگشا اندکی! # 7 از پی گوشی که کند فهم راز %~% بین دهن گل چو لب غنچه باز # 8 سوسن آزاد و زبان در زبان %~% مرغ سحرخیز و فغان در فغان # 9 کاشف اسرار و معانی همه %~% عرضه ده گنج نهانی همه # 10 این همه خود هست ولی ز آدمی %~% کس نزده بیش در محرمی # 11 کشف حقایق به زبان وی است %~% حل دقایق ز بیان وی است # 12 چنگ سخن گرچه بسی ساز یافت %~% از دم او نغمه اعجاز یافت # 13 گرچه سخن هست گره‌ها به باد %~% در گرهش بین گره صد گشاد # 14 طرفه عروسی که ز زیور تهی %~% آید از او دلبری و دل‌دهی # 15 چونکه به زیور شود آراسته %~% طعنه زند بر مه ناکاسته # 16 چون گهر نظم حمایل کند %~% غارت صد قافله دل کند # 17 چون کند از قافیه خلخال پای %~% پای خردمند بلغزد ز جای # 18 چون ز دو مصراع کند ابروان %~% رخنه شود قبله پیر و جوان # 19 من که ز هر شاهد و می زاهدم %~% عمرتلف کرده این شاهدم # 20 عقد حمایل که به بر جلوه داد %~% عقده صبر از دل ms049 و جانم گشاد # 21 دل که گرانمایه ز اقبال اوست %~% طوق‌کش حلقه خلخال اوست # 22 ابروی او گرچه نپیوسته است %~% راه خلاصی به رخم بسته است # 23 روز و شب آواره کوی وی ام %~% شام و سحر در تک و پوی وی‌ام # 24 شب که مرا دل سوی او رهبرست %~% کرسی‌ام از زانو و پای از سرست # 25 از مدد همت والای خویش %~% بر سر کرسی چو نهم پای خویش # 26 باز کشم پای ز دامان فرش %~% سر به در آرم ز گریبان عرش # 27 جامه جسم از تن جان برکشم %~% خامه نسیان به جهان درکشم # 28 بلکه ز جان نیز مجرد شوم %~% جرعه‌کش باده سرمد شوم # 29 باده ز جام جبروتم دهند %~% نقل ز خوان ملکوتم دهند # 30 ساقی سلسال‌ده‌ام سلسبیل %~% مطربم «آواز پر جبرئیل» # 31 ساقی و مطرب به هم آمیخته %~% نقل معانی همه جا ریخته # 32 بهره چو برگیرم از آن بزمگاه %~% از پی رجعت کنم آهنگ راه # 33 هر چه رسد دستم از آن خوان پاک %~% زله کنم بهر حریفان خاک # 34 بر طبق نظم به دست ادب %~% بر نمطی دلکش و طرزی عجب # 35 پرده ز تشبیه و مجازش کنم %~% تحفه هر محفل رازش کنم PageV07P003 # 1 قافیه‌سنجان چو در دل زنند %~% در به رخ تیره‌دلان گل زنند # 2 روی چو در قافیه‌سنجی کنند %~% پشت برین دیر سپنجی کنند # 3 تن بگذارند و همه جان شوند %~% کوه ببرند و پی کان شوند # 4 گوهر این کان همه یک‌رنگ نیست %~% لؤلؤ عمان همه هم‌سنگ نیست # 5 گوهر و لعل از دل کان می‌طلب! %~% هر چه بیابی به از آن می‌طلب! # 6 هر که به خس کرد قناعت خسی است %~% به‌طلبی کن که به از به بسی است # 7 ناشده از خوی بدت دل تهی %~% کی رسد از نظم تو بوی بهی # 8 هر چه به دل هست ز پاک و پلید %~% در سخن آید اثر آن پدید ms050 # 9 چون گره نافه گشاید نسیم %~% غالیه بو گردد و عنبر شمیم # 10 شاهد پرورده به صد عز و ناز %~% بیش به مشاطه ندارد نیاز # 11 بر رخش از غالیه مشکسای %~% خوب بود خال ولی یک دو جای # 12 خال که از قاعده افزون فتد %~% بر رخ معشوق نه موزون فتد # 13 خال جمالش به تباهی کشد %~% روی سفیدش به سیاهی کشد # 14 این همه گفتیم ولی زین شمار %~% چاشنی عشق بود اصل کار # 15 عشق که رقص فلک از نور اوست %~% خوان سخن را نمک از شور اوست # 16 جامی اگر در سرت این شور نیست %~% خوان سخن گربنهی دور نیست # 17 مرد کرم‌پیشه کجا خوان نهد %~% تا نه ز آغاز نمکدان نهد PageV07P004 # 1 شاهد خلوتگه غیب از نخست %~% بود پی جلوه کمر کرده چست # 2 آینه غیب‌نما پیش داشت %~% جلوه‌نمائی همه با خویش داشت # 3 ناظر و منظور همو بود و بس ! %~% غیر وی این عرصه نپیمود کس # 4 جمله یکی بود و دوئی هیچ نه %~% دعوی مائی و توئی هیچ نه # 5 بود قلم رسته ز زخم تراش %~% لوح هم آسوده ز رنج خراش # 6 عرش قدم بر سر کرسی نداشت %~% عقل سر نادره‌پرسی نداشت # 7 سلک فلک ناظم انجم نبود %~% پشت زمین حامل مردم نبود # 8 بود درین مهد فروبسته دم %~% طفل موالید به خواب عدم # 9 خواست که در آینه‌های دگر %~% بر نظر خویش شود جلوه‌گر # 10 روضه جان‌بخش جهان آفرید %~% باغچه کون و مکان آفرید # 11 کرد ز شاخ و ز گل و برگ و خار %~% جلوه او حسن دگر آشکار # 12 سرو نشان از قد رعناش داد %~% گل خبر از طلعت زیباش داد # 13 سبزه به گل غالیه تر سرشت %~% پیش گل اوصاف خط او نوشت # 14 شد هوس طره او باد را %~% بست گره طره شمشاد را # 15 نرگس جماش به آن چشم مست %~% زد ره مستان صبوحی‌پرست # 16 فاخته با طوق ms051 تمنای سرو %~% زد نفس شوق ز بالای سرو # 17 بلبل نالنده به دیدار گل %~% پرده گشا گشته ز اسرار گل # 18 کبک دری پایچه‌ها برزده %~% زد به سر سبزه قدم سرزده # 19 حسن ز هر چاک زد القصه سر %~% عشق شد از جای دگر جلوه‌گر # 20 حسن ز هر چهره که رخ برفروخت %~% عشق از آن شعله دلی را بسوخت # 21 حسن به هر طره که آرام یافت %~% عشق دلی آمده در دام یافت # 22 حسن ز هر لب که شکرخنده کرد %~% عشق دلی را به غمش بنده کرد # 23 قالب و جان‌اند به هم حسن و عشق %~% گوهر و کان‌اند به هم حسن و عشق # 24 از ازل این هر دو به هم بوده‌اند %~% جز به هم این راه نپیموده‌اند # 25 هستی ما هست ز پیوندشان %~% نیست گشاد همه جز بندشان PageV07P005 # 1 روز بهان فارس میدان عشق %~% فارسیان را شه ایوان عشق # 2 پیش در پرده‌سرائی رسید %~% از پس آن پرده‌نوائی شنید # 3 کز سر مهر و شفقت مادری %~% گفت به خورشید لقا دختری # 4 کای به جمال از همه خوبان فزون! %~% پای منه هردم از ایوان برون! # 5 ترسم از افزونی دیدار تو %~% کم شود اندوه خریدار تو # 6 نرخ متاعی که فراوان بود %~% گر به مثل جان بود ارزان بود # 7 شیخ چو آن زمزمه راگوش کرد %~% سر محبت ز دلش جوش کرد # 8 بانگ برآورد که: ای گنده پیر! %~% از دلت این بیخ هوس کنده‌گیر! # 9 حسن نه آنست که ماند نهان %~% گرچه برد پرده جهان در جهان # 10 حسن که در پرده مستوری است %~% زخم هوس خورده منظوری است # 11 تا ندرد چادر مستوری‌اش %~% جا نشود منظر منظوری‌اش # 12 جلوه که هر لحظه تقاضا کند %~% بهر دلی دان که تماشا کند # 13 تا ز غم عشق چو شیدا شود %~% کوکبه حسن هویدا شود # 14 جامی! اگر زنده بیننده‌ای %~% در صف عشاق نشیننده‌ای # 15 سرمه ز ms052 خاک قدم عشق گیر! %~% زنده به زیر علم عشق میر! PageV07P006 # 1 یوسف کنعان چو به مصر آرمید %~% صیت وی از مصر به کنعان رسید # 2 بود در آن غمکده یک دوستش %~% پر شده مغز وفا پوستش # 3 ره به سوی مهر جمالش سپرد %~% آینه‌ای بهر ره آورد برد # 4 یوسف از او کرد نهانی سؤال %~% کای شده محرم به حریم وصال! # 5 در طلبم رنج سفر برده‌ای %~% زین سفرم تحفه چه آورده‌ای # 6 گفت: «به هر سو نظر انداختم %~% هیچ متاعی چو تو نشناختم # 7 آینه‌ای بهر تو کردم به دست %~% پاک ز هر گونه غباری که هست # 8 تا چو به آن دیده خود واکنی %~% صورت زیبات تماشا کنی # 9 تحفه‌ای افزون ز لقای تو چیست %~% گر روی از جای به جای تو کیست # 10 نیست جهان را به صفای تو کس %~% غافل از این تیره دلان‌اند و بس!» # 11 جامی ازین تیره دلان پیش باش! %~% صیقلی آینه خویش باش # 12 تا چو بتابی رخ ازین تیره‌جای %~% یوسف غیب تو شود رونمای PageV07P007 # 1 شیر خدا شاه ولایت علی %~% صیقلی شرک خفی و جلی # 2 روز احد چون صف هیجا گرفت %~% تیر مخالف به تنش جا گرفت # 3 غنچه پیکان به گل او نهفت %~% صد گل راحت ز گل او شکفت # 4 روی عبادت سوی مهراب کرد %~% پشت به درد سر اصحاب کرد # 5 خنجر الماس چو بفراختند %~% چاک بر آن چون گل‌اش انداختند # 6 غرقه به خون غنچه زنگارگون %~% آمد از آن گلبن احسان برون # 7 گل گل خونش به مصلا چکید %~% گفت: چو فارغ ز نماز آن بدید # 8 «اینهمه گل چیست ته پای من %~% ساخته گلزار مصلای من» # 9 صورت حال‌اش چو نمودند باز %~% گفت که: «سوگند به دانای راز # 10 کز الم تیغ ندارم خبر %~% گرچه ز من نیست خبردار تر # 11 طایر من سد ره نشین شد چه باک %~% گر شودم تن چو قفس چاک ms053 چاک» # 12 جامی از آلایش تن پاک شو! %~% در قدم پاکروان خاک شو! # 13 باشد از آن خاک به گردی رسی %~% گرد شکافی و به مردی رسی PageV07P008 # 1 زنده‌دلی از صف افسردگان %~% رفت به همسایگی مردگان # 2 پشت ملالت به عمارات کرد %~% روی ارادت به مزارات کرد # 3 حرف فنا خواند ز هر لوح خاک %~% روح بقا جست ز هر روح پاک # 4 گشتی ازین سگ‌منشان تیزتگ %~% همچو تک آهوی وحشی ز سگ # 5 کارشناسی پی تفتیش حال %~% کرد از او بر سر راهی سؤال # 6 کاینهمه از زنده رمیدن چراست %~% رخت سوی مرده کشیدن چراست # 7 گفت: «بلندان به مغاک اندرند %~% پاک نهادان ته خاک اندرند # 8 مرده دلان‌اند به روی زمین %~% بهر چه با مرده شوم همنشین # 9 همدمی مرده دهد مردگی %~% صحبت افسرده‌دل افسردگی # 10 زیر گل آنان که پراگنده‌اند %~% گرچه به تن مرده به جان زنده‌اند» # 11 جامی از این مرده‌دلان گوشه‌گیر! %~% گوش به خود دار و ز خود ~~توشه‌گیر! # 12 هر چه درین دایره بیرون توست %~% گام سعایت زده در خون توست ~~PageV07P009 # 1 ای به زبان نکته گذار آمده! %~% وی به سخن نادره‌کار آمده # 2 نقطه نطق است تو را بر زبان %~% گشته از آن نقطه زبان‌ات زیان # 3 گر کنی آن نقطه ازین حرف حک %~% بر خط حکم تو نهد سر ملک # 4 هر که درین گنبد نیلوفری %~% افکند آوازه نیکوفری # 5 نیکوئی فر وی از خامشی‌ست %~% خامشی‌اش تیغ جهالت‌کشی ست # 6 گفتن بسیار نه از نغزی است %~% ولوله طبل ز بی‌مغزی است # 7 غنچه که نبود به دهانش زبان %~% لعل و زرش بین گره اندر میان # 8 سوسن رعنا که زبان‌آور است %~% کیسه‌تهی مانده ز لعل و زرست # 9 منطق طوطی خطر جان اوست %~% قفل نه کلبه احزان اوست # 10 زاغ که از گفتن‌اش آمد فراغ %~% جلوه‌گر آمد به تماشای باغ # 11 خست طبع است درین کهنه کاخ %~% حوصله تنگ و حدیث فراخ ms054 # 12 چرخ بدین گردش و دایم خموش %~% چرخه حلاج و هزاران خروش # 13 رسته دندانت صفی بست خوش %~% پیش صف آمد لب تو پرده کش # 14 کرده زبان تیغ پی یک سخن %~% چند شوی پرده‌در و صف‌شکن # 15 گرچه سخن خاصیت زندگی‌ست %~% موجب صد گونه پراکندگی‌ست # 16 زندگی افزای دل زنده را! %~% ورد مکن قول پراگنده را! # 17 هر نفسی از تو هیولی‌وش است %~% قابل هر نقش خوش و ناخوش است # 18 گر ز کرم نقش جمالش دهی %~% منقبت فضل و کمالش دهی # 19 بر ورق عمر تو عنوان شود %~% فاتحه نامه احسان شود # 20 ور ز سفه داغ قصورش کشی %~% در درکات شر و شورش کشی # 21 خامه کش صفحه دین گرددت %~% میل‌زن چشم یقین گرددت # 22 لب چو گشائی گرو هوش باش! %~% ورنه زبان درکش و خاموش باش! # 23 دل چو شود ز آگهی‌ات بهره‌مند %~% پایه اقبال تو گردد بلند # 24 بر سخن بیهده کم شو دلیر! %~% تا که از آن پایه نیفتی به زیر ~~PageV07P010 # 1 بسته به صد مهر بر اطراف شط %~% عقد محبت کشفی با دو بط # 2 شد به فراغت ز غم روزگار %~% قاعده صحبتشان استوار # 3 روزی از آنجا که فلک راست خوی %~% گشت ز بی‌مهریشان کینه‌جوی # 4 طبع بطان از لب دریا گرفت %~% رای سفر در دلشان جان گرفت # 5 کرد کشف ناله که :«ای همدمان! %~% وز الم فرقت من بی‌غمان! # 6 خو به کرم‌های شما کرده‌ام %~% قوت ز غم‌های شما خورده‌ام # 7 گرچه مرا پشت چو سنگ است سخت %~% دارم ازین بار دلی لخت لخت # 8 نی به شما قوت همپایی‌ام %~% نی ز شما طاقت تنهایی‌ام» # 9 بود ز بیشه به لب آبگیر %~% چوبکی افتاده چو یک چوبه تیر # 10 یک بط از آن چوب یکی سرگرفت %~% و آن بط دیگر سر دیگر گرفت # 11 برد کشف نیز به آنجا دهان %~% سخت به دندان بگرفتش میان # 12 میل سفر کرد به میل ms055 بطان %~% مرغ هوا گشت طفیل بطان # 13 چون سوی خشکی سفر افتادشان %~% بر سر جمعی گذر افتادشان # 14 بانگ بر آمد ز همه کای شگفت! %~% یک کشف اینک به دو بط گشته جفت! # 15 بانگ چو بشنید کشف لب گشاد %~% گفت که: «حاسد به جهان کور باد!» # 16 زو لب خود بود گشادن همان %~% ز اوج هوا زیر فتادن همان # 17 ز آن دم بیهوده که ناگاه زد %~% بر خود و بر دولت خود راه زد # 18 جامی ازین گفتن بیهوده چند %~% زیرکی ای ورز و لب خود ببند! # 19 تا که درین دایره هولناک %~% از سر افلاک نیفتی به خاک PageV07P011 # 1 هست یکی نیمه عمر تو روز %~% نیمه دیگر شب انجم فروز # 2 روز و شب عمر تو با صد شتاب %~% می‌گذرد آن به خود و این به خواب # 3 روز پی خور سگ دیوانه‌ای %~% خفته به شب مرده کاشانه‌ای # 4 روز چنان می‌گذرد شب چنین %~% کی شوی آماده روز پسین # 5 شب چو رسد شمع شب‌افروز باش %~% همنفس گریه جانسوز باش # 6 روز و شبت گر همه یکسان شود %~% بر تو شب و روز تو تاوان شود ~~PageV07P012 # 1 ای به سرت افسر فرماندهی! %~% افسرت از گوهر احسان تهی! # 2 زیور سر افسر از آن گوهرست %~% خالی از آن مایه دردسرست # 3 کرده میان تو مرصع کمر %~% مهره و مار آمده با یکدگر # 4 لیک نه آن مهره که روز شمار %~% نفع رساند به تو ز آسیب مار # 5 تخت زرت آتش و گوهر در او %~% هست درخشنده چو اخگر در او # 6 شعله به جان در زده آن آتشت %~% لیک ز بس بیخودی آید خوشت # 7 چون به خودآیی ز شراب غرور %~% آورد آن سوختگی بر تو زور # 8 هر دمت از درد دو صد قطره خون %~% از بن هر موی تراود برون # 9 سود سر ایوان تو را بر سپهر %~% شمسه آن گشته معارض به مهر # 10 ms056 قصر تو چون کاخ فلک سربلند %~% حادثه را قاصر از آنجا کمند # 11 حارس ابواب تو بر بدسگال %~% بسته پی حفظ تو راه خیال # 12 لیک نیارند به مکر و حیل %~% بستن آن رخنه که آرد اجل # 13 زود بود کید اجل از کمین %~% شیشه عمر تو زند بر زمین # 14 نقد حیات تو به غارت برد %~% خصم تو را بخت بشارت برد # 15 کنگر کاخ تو به خاک افکند %~% تاق بلندت به مغاک افکند # 16 افسرت از فرق فتد زیر پای %~% پایه تخت تو بلغزد ز جای # 17 روزی ازین واقعه اندیشه کن! %~% قاعده دادگری پیشه کن! # 18 ظلم تو را بیخ چو محکم شود %~% ظلم تو ظلم همه عالم شود # 19 خواجه به خانه چو بود دف‌سرای %~% اهل سرایش همه کوبند پای # 20 شهری از آسیب تو غارت شود %~% تات یکی خانه عمارت شود # 21 کاش کنی ترک عمارتگری %~% تا نکشد کار به غارتگری # 22 باغی از آسیب تو گردد تلف %~% تات در آید ته سیبی به کف # 23 میوه و مرغ سرخوانت مقیم %~% از حرم بیوه و باغ یتیم # 24 مطبخی‌ات هیمه ز خوی درشت %~% می‌کشد از پشته هر گوژپشت # 25 باز تو را میرشکاران به فن %~% طعمه ده از جوزه هر پیرزن # 26 بارگی خاص تو را هر پسین %~% کاه و جو از تو بره خوشه‌چین # 27 گوش کنیزان تو را داده بهر %~% از زر دریوزه گدایان شهر # 28 وای شبانی که کند کار گرگ %~% همچو سگ زرد شود یار گرگ PageV07P013 # 1 بود یکی شاه که در ملک و مال %~% عهد وزیری چو رسیدی به سال # 2 دست قلمساش جدا ساختی %~% چون قلم از بند برانداختی # 3 هر که گرفتی ز هوا دست او %~% پایه اقبال شدی پست او # 4 دست وزارت به وی آراستی %~% جان حسود از حسدش کاستی # 5 روزی ازین قاعده ناپسند %~% ساخت جدا دست وزیری ز بند # 6 دست بریده به هوا ms057 برفکند %~% تاش بگیرند صلا در فکند # 7 چشم خرد کرد فراز آن وزیر %~% دست دگر کرد دراز آن وزیر # 8 دست خود از بی‌خردی خود گرفت %~% بهر وزارت ره مسند گرفت # 9 تجربه نگرفت ز دست نخست %~% دست خود از دست دگر نیز شست # 10 جامی از آن پیش که دست اجل %~% دست تو کوتاه کند از عمل # 11 دست امل از همه کوتاه کن %~% در صف کوته‌املان راه کن PageV07P014 # 1 زاغی از آنجا که فراغی گزید %~% رخت خود از باغ به راغی کشید # 2 زنگ زدود آینه باغ را %~% خال سیه گشت رخ راغ را # 3 دید یکی عرصه به دامان کوه %~% عرضه‌ده مخزن پنهان کوه # 4 سبزه و لاله چو لب مهوشان %~% داده ز فیروزه و لعلش نشان # 5 نادره کبکی به جمال تمام %~% شاهد آن روضه فیروزه‌فام # 6 فاخته‌گون جامه به بر کرده تنگ %~% دوخته بر سدره سجاف دورنگ # 7 تیهو و دراج بدو عشقباز %~% بر همه از گردن و سر سرفراز # 8 پایچه‌ها برزده تا ساق پای %~% کرده ز چستی به سر کوه جای # 9 بر سر هر سنگ زده قهقهه %~% پی سپرش هم ره و هم بیرهه # 10 تیزرو و تیزدو و تیزگام %~% خوش‌روش و خوش‌پرش و خوش‌خرام # 11 هم حرکاتش متناسب به هم %~% هم خطواتش متقارب به هم # 12 زاغ چو دید آن ره و رفتار را %~% و آن روش و جنبش هموار را # 13 با دلی از دور گرفتار او %~% رفت به شاگردی رفتار او # 14 باز کشید از روش خویش پای %~% در پی او کرد به تقلید جای # 15 بر قدم او قدمی می‌کشید %~% وز قلم او رقمی می‌کشید # 16 در پی‌اش القصه در آن مرغزار %~% رفت براین قاعده روزی سه چار # 17 عاقبت از خامی خود سوخته %~% رهروی کبک نیاموخته # 18 کرد فرامش ره و رفتار خویش %~% ماند غرامت‌زده از کار خویش ~~PageV07P015 # 1 نقش سراپرده شاهی‌ست حسن %~% لمعه خورشید الهی‌ست حسن ms058 # 2 حسن که در پرده آب و گل است %~% تازه کن عهد قدیم دل است # 3 ای که چو شکل خوشت آراستند %~% فتنه ارباب نظر خواستند # 4 قد تو سروی‌ست بهشتی‌چمن %~% روی تو شمعی‌ست بهشت‌انجمن # 5 صورت موزون تو نظم جمال %~% مطلع آن جبهه فرخنده فال # 6 جبهه‌ات از نور چو مطلع نوشت %~% ابرویت از نور دو مصرع نوشت # 7 سطری از ابروی تو خوشتر نبود %~% لیک کج آمد چو به مسطر نبود # 8 بهر تماشاگری روی خویش %~% آینه کن لیک ز زانوی خویش # 9 نیست به تو همقدمی حد کس %~% سایه تو همقدم توست و بس! # 10 صد پی اگر همقدم فکر و رای %~% از سرت آییم فرو تا به پای # 11 یک به یک اعضای تو موزون بود %~% هر یک از آن دیگری افزون بود # 12 جلوه حسن تو در افزونی است %~% آینه چونی و بیچونی است # 13 قبله هر دیده‌ور این آینه‌ست %~% منظر اهل نظر این آینه‌ست # 14 صورت چونی شده از وی عیان %~% معنی بیچون شده در وی نهان # 15 جلوه این آینه نوربار %~% از نظر بی‌بصران دور دار! # 16 چهره نهان دار! که آلودگان %~% جز ره بیهوده نپیمودگان # 17 چون به جمال تو نظر واکنند %~% آرزوی خویش تمنا کنند # 18 با تو به جز راه هوا نسپرند %~% جز به غرض روی تو را ننگرند ~~PageV07P016 # 1 رونق ایام جوانی‌ست عشق %~% مایه کام دو جهانی‌ست عشق # 2 میل تحرک به فلک عشق داد %~% ذوق تجرد به ملک عشق داد # 3 چون گل جان بوی تعشق گرفت %~% با گل تن رنگ تعلق گرفت # 4 رابطه جان و تن ما ازوست %~% مردن ما زیستن ما ازوست # 5 مه که به شب نوردهی یافته %~% پرتوی از مهر بر او تافته # 6 خاک ز گردون نشود تابناک %~% تا اثر مهر نیفتد به خاک # 7 زندگی دل به غم عاشقی‌ست %~% تارک جان در قدم عاشقی‌ست PageV07P017 # 1 نقش شفانامه عیسی‌ست این %~% یا رقم ms059 خامه مانی‌ست این # 2 غنچه‌ای از گلبن ناز آمده %~% یا گلی از گلشن راز آمده # 3 صبح طرب مطلع انوار اوست %~% جیب ادب مخزن اسرار اوست # 4 نظم کلامش نه به غایت بلند %~% تا نشود هر کس از آن بهره‌مند # 5 سر معانی‌ش نه ز آنسان دقیق %~% که‌ش نتوان یافت به فکر عمیق # 6 لفظ خوش و معنی ظاهر در آن %~% آب زلال است و جواهر در آن # 7 شاهد اسرار وی از صوت حرف %~% کرده لباسی به بر خود شگرف # 8 بسته حروفش تتق مشک‌فام %~% حور مقصورات فی‌الخیام # 9 ماشطه خامه چو آراستش %~% از قبل من لقبی خواستش # 10 تحفةالاحرار لقب دادمش %~% تحفه به احرار فرستادمش # 11 هر که به دل از خردش روزنی‌ست %~% هر ورقی در نظرش گلشنی‌ست # 12 کرد مجلد سوی جلدش چو میل %~% داد ادیم از سر مهرش سهیل # 13 زهره شد از چنگ خوش آوازه‌اش %~% تار بریشم ده شیرازه‌اش # 14 باش خدایا به کمال کرم %~% حافظ او ز آفت هر کج‌قلم! # 15 ظلمت کلک وی ازین حرف نور %~% دار چو انگشت بداندیش دور # 16 شکر که این رشته به پایان رسید %~% بخیه این خرقه به دامان رسید ~~PageV07P018 ### | [ 7 - 4 ] # 1 ای حیات دل هر زنده دلی %~% سرخ رویی ده هر جا خجلی # 2 چاشنی‌بخش شکر گفتاران %~% کار شیرین کن شیرین کاران # 3 بر فرازنده فیروزه‌رواق %~% شمسه زرکش زنگاری‌تاق # 4 تاج به سر نه زرین‌تاجان %~% عقده بند کمر محتاجان # 5 جرم بخشنده بخشاینده %~% در بر بر همه بگشاینده # 6 ابر سیرابی تفتیده‌لبان %~% خوان خرسندی روزی‌طلبان # 7 گنج جان‌سنج به ویرانه جسم %~% حارس گنج به صد گونه طلسم # 8 دیرپروای به خود بسته دلان %~% زود پیوند دل از خود گسلان # 9 قفل حکمت نه گنجینه دل %~% زنگ ظلمت بر آیینه دل # 10 مرهم داغ جگر سوختگان %~% شادی جان غم اندوختگان # 11 نقد کان از کمر کوه گشای %~% صبح عیش از شب اندوه نمای # 12 مونس خلوت تنهاشدگان ms060 %~% قبله وحدت یکتاشدگان # 13 تیر باران فکن از قوس قزح %~% از صفا باده ده از لاله قدح # 14 پرده عصمت گل پیرهنان %~% حله رحمت خونین کفنان # 15 خانه نحل ز تو چشمه نوش %~% دانه نخل ز تو شهد فروش # 16 لب پر از خنده ز تو غنچه به باغ %~% داغ بر سینه ز تو لاله راغ # 17 غنچه‌سان تنگدل باغ توایم %~% لاله سان سوخته داغ توایم # 18 هر چه غیر تو رقم کرده توست %~% گرچه پرورده تو پرده توست # 19 چند بر طلعت خود پرده نهی %~% پرده بردار که بی‌پرده بهی! # 20 تازه‌رس قافله بازپسان %~% به قدمگاه کهن بازرسان! # 21 بانگ بر سلسله عالم زن! %~% سلک این سلسله را بر هم زن! # 22 عرش را ساق بجنبان از جای! %~% در فکن پایه کرسی از پای! # 23 بر خم رنگ فلک سنگ انداز! %~% رخنه‌اش در خم نیرنگ انداز! # 24 رنگ او تیرگی است و تنگی %~% به ز رنگینی او بیرنگی # 25 هست رنگ همه زین رنگرزی %~% دست نیلی شده ز انگشت گزی # 26 مهر و مه را بفکن طشت ز بام! %~% تا برآرند به رسوائی نام # 27 پرده پرده‌نشینان ندرند %~% وز سر پرده‌دری در گذرند # 28 کمر بسته جوزا بگشای! %~% گوهر عقد ثریا بگشای! # 29 زهره را چنگ طرب‌زن به زمین! %~% چند باشد به فلک بزم‌نشین # 30 چار دیوار عناصر که به ماه %~% سرکشیده‌ست ازین مرحله گاه # 31 مهره مهره بکن‌اش از سر هم! %~% شو از آن مهره‌کش سلک عدم! # 32 آب را بر سر آتش بگمار! %~% تا شود آگه از او دود بر آر! # 33 ز آتش قهر ببر تری آب! %~% بهر بر عدمش ساز سراب # 34 باد را خاک سیه ریز به فرق! %~% خاک را کن ز نم توفان غرق! # 35 نامزد کن به زمین زلزله‌ها %~% ساز از آن عالیه‌ها سافله‌ها! # 36 گاو را ذبح کن از خنجر بیم! %~% پشت ماهی ببر از اره دو نیم! # 37 هر چه ms061 القصه بود زنگ نمای %~% همه ز آئینه هستی بزدای! # 38 تا به مشتاقی افزون ز همه %~% بنگرم روی تو بیرون ز همه # 39 نور پاکی تو و عالم سایه %~% سایه با نور بود همسایه # 40 حق همسایگی‌ام دار نگاه! %~% سایه‌وارم مفکن خوار به راه! # 41 معنی نیک سرانجامی را %~% جام صورت بشکن جامی را! # 42 باشد از سایگیان دور شود %~% ظلمت سایگی‌اش نور شود # 43 آرد از رنگ به بیرنگی روی %~% یابد از گلشن بیرنگی بوی PageV07P001 # 1 شب که زد تیرگی مهره گل %~% قیرگون خیمه ز مخروطی ظل # 2 چون مشبک قفس مشکین رنگ %~% گشت بر مرغ دلم عالم تنگ # 3 بر خود این تنگ‌قفس چاک زدم %~% خیمه بر طارم افلاک زدم # 4 عالمی یافتم از عالم پیش %~% هر چه اندیشه رسد ز آن هم بیش # 5 عقل معزول ز گردآوری‌اش %~% وهم عاجز ز مساحت گری‌اش # 6 نور بر نور چراغ حرمش %~% فیض بر فیض سحاب کرمش # 7 سنگ بطحاش گهروار همه %~% ابر صحراش گهربار همه # 8 برسرم گوهر و در چندان ریخت %~% که مرا رشته طاقت بگسیخت # 9 حیفم آمد که از آن گنج نهان %~% نشوم بهره‌ور و بهره‌فشان # 10 گوش جان را صدف در کردم %~% جیب دل را ز گهر پر کردم # 11 بازگشتم به قدمگاه نخست %~% عزم بر نظم گهر کرده درست # 12 هر چه ز آنجا گهر و در رفتم %~% همه ز الماس تفکر سفتم # 13 بس سحرها که به شام آوردم %~% شام‌ها همچو شفق خون خوردم # 14 مرسله مرسله بر هم بستم %~% عقد بر عقد به هم پیوستم # 15 سبحه‌ای شد پی ابرار تمام %~% خواندمش سبحةالابرار به نام # 16 می‌رسد عقد عقودش به چهل %~% هر یک از دل گره جهل گسل # 17 اربعین است که درهای فتوح %~% زو گشاده‌ست به خلوتگه روح # 18 گرت این سبحه اقبال و شرف %~% افتد از گردش ایام به کف # 19 طوق گردن کن و آویزه گوش! %~% به دو صد ms062 عقد در آن را مفروش! # 20 بو که چون سبحه در آئی به شمار %~% رسدت دست به سر رشته کار # 21 چرخ کحلی سلب ازرق‌پوش %~% همچو ابنای زمان زرق‌فروش # 22 سبحه عقد ثریا در دست %~% خواست بر گوهر این سبحه شکست # 23 گفتم این رشته گوهر به کفت %~% که بود نقد بلورین صدفت # 24 گرچه بس لامع و نورافشان است %~% نور این سبحه دو صد چندان است # 25 نور آن روی زمین را بگرفت %~% نور این کشور دین را بگرفت # 26 نور آن چشم جهان روشن کرد %~% نور این دیده جان روشن کرد # 27 گرچه آن گوهر بحر کهن است %~% این نور آیین در درج سخن است # 28 گرچه در سلک زمان آن پیش است %~% چون درآری به شمار این بیش است # 29 گرچه آن را نرسد دست کسی %~% بهره‌ور گردد ازین دست بسی # 30 گرچه آن هموطن ماه و خورست %~% این به خورشید ازل راهبرست PageV07P002 # 1 ای قوی ربقه اخلاص به تو %~% خلعت لطف سخن خاص به تو # 2 بحر معنی ز سخن پرگهرست %~% هر یک آویزه گوش دگرست # 3 در بلورین صدف چرخ کهن %~% نیست والا گهری به ز سخن # 4 سخن آواز پر جبریل است %~% روح‌بخش دم اسرافیل است # 5 سخن از عرش برین آمده است %~% بهر پاکان به زمین آمده است # 6 نیست در کان گهری بهتر از این %~% یا در امکان هنری بهتر از این # 7 نامه کون به وی طی شده است %~% آدمی آدمی از وی شده است # 8 فضل کلک و شرف نامه به اوست %~% عقل را گرمی هنگامه به اوست # 9 گر نبودی سخن تازه‌رقم %~% نشدی لوح و قلم لوح و قلم # 10 قلم و لوح به کار سخن‌اند %~% روز و شب نقش نگار سخن‌اند # 11 به سخن زنده شود نام همه %~% به سخن پخته شود خام همه # 12 طبع ما خرم از اندیشه اوست %~% خرم آن کس که سخن پیشه اوست ms063 # 13 شب که از فکر سخن پشت خم‌ایم %~% فرق را کرده رفیق قدم‌ایم # 14 حلقه خاتم صدق‌ایم و یقین %~% دل نگین حرف سخن نقش نگین # 15 زیر این دایره بی سر و بن %~% نتوان مدح سخن جز به سخن # 16 مدح‌گویان که فلک معراج‌اند %~% گاه مدحت به سخن محتاج‌اند # 17 حامل سر ودیعت سخن است %~% رهبر راه شریعت سخن است # 18 جلوه حسن ز وصافی اوست %~% سکه عشق ز صرافی اوست # 19 سخن از چشمه جان گیرد آب %~% زر رخشان ز شرر یابد تاب # 20 آب آن روضه دین افروزد %~% تاب این خرمن ایمان سوزد # 21 ای بسا قفل درین کاخ دو در %~% که کلیدش نتوان ساخت ز زر # 22 لب به افسون سخن آلایند %~% آن گره در نفسی بگشایند PageV07P003 # 1 سعدی آن بلبل «شیراز سخن» %~% در گلستان سخن دستان زن # 2 شد شبی بر شجر حمد خدای %~% از نوای سحری سحرنمای # 3 بست بیتی ز دو مصراع به هم %~% هر یکی مطلع انوار قدم # 4 جان از آن مژده جانان می‌یافت %~% بر خرد پرتو عرفان می‌تافت # 5 عارفی زنده‌دلی بیداری %~% که نهان داشت بر او انکاری # 6 دید در خواب که درهای فلک %~% باز کردند گروهی ز ملک # 7 رو نمودند ز هر در زده صف %~% هر یک از نور نثاری بر کف # 8 پشت بر گنبد خضرا کردند %~% رو درین معبد غبرا کردند # 9 با دلی دستخوش خوف و رجا %~% گفت کای گرم روان! تا به کجا # 10 مژده دادند که: «سعدی به سحر %~% سفت در حمد یکی تازه گهر # 11 نقد ما کان نه به مقدار وی است %~% بهر آن نکته ز اسرار وی است» # 12 خواب‌بین عقده انکار گشاد %~% رو بدان قبله احرار نهاد # 13 به در صومعه شیخ رسید %~% از درون زمزمه شیخ شنید # 14 که رخ از خون جگر تر می‌کرد %~% با خود آن بیت مکرر می‌کرد ~~PageV07P004 # 1 ای درین کارگه هوش‌ربای %~% روز و ms064 شب چشم نه و گوش‌گشای! # 2 نه به چشم تو ز دیدن اثری %~% نه به گوش‌ات ز شنیدن خبری # 3 چند گاهی ره آگاهان گیر! %~% ترک همراهی بیراهان گیر! # 4 پرده از چشم جهان بین کن باز! %~% بنگر پیش و پس و شیب و فراز! # 5 بین که این دایره گردان چیست! %~% دور او گرد تو جاویدان چیست! # 6 بر سرت چتر مرصع که فراشت! %~% بر وی این نقش ملمع که نگاشت! # 7 مهر را نورده روز که کرد! %~% ماه را شمع شب‌افروز که کرد! # 8 کیست میزان نه دکان سپهر! %~% کفه سازنده آن از مه و مهر! # 9 عین ممکن به براهین خرد %~% نتواند که شود هست به خود # 10 چون ز هستی‌ش نباشد اثری %~% چون به هستی رسد از وی دگری # 11 ذات نایافته از هستی بخش %~% چون تواند که بود هستی‌بخش # 12 نقش بی‌خامه نقاش که دید %~% نغمه بی‌زخمه مطرب که شنید # 13 ناید از ممکن تنها چون کار %~% حاجت افتاد به واجب ناچار # 14 او به خود هست و جهان هست بدو %~% نیست دان هر چه نپیوست بدو! # 15 جنبش از وی رسد این سلسله را %~% روی در وی بود این قافله را # 16 همه را جنبش و آرام ازوست %~% همه را دانه ازو دام ازوست # 17 او برد تشنگی تشنه نه آب %~% او دهد شادی مستان نه شراب # 18 غنچه در باغ نخندد بی او %~% میوه بر شاخ نبندد بی او # 19 از همه ساده کن آیینه خویش! %~% وز همه پاک بشو سینه خویش! # 20 تا شود گنج بقا سینه تو %~% غرق نور ازل آیینه تو # 21 طی شو وادی برهان و قیاس %~% تو بمانی و دل دوست‌شناس # 22 دوست آنجا که بود جلوه‌نمای %~% حجت عقل بود تفرقه‌زای # 23 چون نماید به تو این دولت روی %~% رو در آن آر و به کس هیچ مگوی! # 24 زآنکه از گوهر عرفان خالی %~% به بود کیسه استدلالی ms065 PageV07P005 # 1 داشت غوکی به لب بحر وطن %~% دایم از بحر همی راند سخن # 2 روز و شب قصه دریا گفتی %~% گوهر مدحت دریا سفتی # 3 گفتی: «از بحر پدید آمده‌ایم %~% زو درین گفت و شنید آمده‌ایم # 4 دل ازو گوهر دانایی یافت %~% تن از او دست توانایی یافت # 5 هر کجا می‌گذرم اوست همه %~% هر طرف می‌نگرم اوست همه» # 6 ماهی‌ای چند رسیدند آنجا %~% وز وی این قصه شنیدند آنجا # 7 عشق بحر از دلشان سر برزد %~% آتش شوق به جان‌شان در زد # 8 پای تا سر همگی پای شدند %~% در طلب مرحله پیمای شدند # 9 برگرفتند تک و پوی نیاز %~% بحرجویان به نشیب و به فراز # 10 گاه در تک چو صدف جا کردند %~% گه چو خس رو به کنار آوردند # 11 نه نشان یافت شد از بحر نه نام %~% می‌نهادند به نومیدی گام # 12 از قضا صیدگری دام نهاد %~% راهشان بر گذر دام فتاد # 13 یکسر آن جمع به دام افتادند %~% تن به جان دادن خود دردادند # 14 صیدگر برد سوی ساحلشان %~% ساخت بر خشک‌زمین منزلشان # 15 چند تن کوشش و جنبش کردند %~% خزخزان روی به بحر آوردند # 16 نیم مرده چو رسیدند به بحر %~% جام مقصود کشیدند به بحر # 17 دانش و بینششان روی نمود %~% کنچه می‌داد نشان غوک چه بود # 18 زنده در بحر شهود آسودند %~% غرقه بودند در آن تا بودند PageV07P006 # 1 ای پر از فیض وجود تو جهان! %~% غرق نور تو چه پیدا چه نهان! # 2 مایه صورت و معنی همه تو %~% با همه بی‌همه تو ای همه تو! # 3 بی‌نصیب از تو نه چندست و نه چون %~% خالی از تو نه درون و نه برون # 4 متحد اولی و آخری‌ات %~% متفق باطنی و ظاهری‌ات # 5 کرده‌ای در همه اضداد ظهور %~% هیچ ضد نیست ز نزدیک تو دور # 6 جامی از هستی خود پاک شده %~% در ره فقر و فنا خاک شده # 7 در ms066 بقای تو فنا می‌خواهد %~% وز فنا در تو بقا می‌خواهد # 8 از خود و کار خودش فانی دار! %~% و آن فنا را به وی ارزانی دار! # 9 چون فنا شد به بقایش برسان! %~% بر سر صدر صفایش بنشان! # 10 کن به صافی صفتان رهبری‌اش! %~% متصف ساز به صوفی گری‌اش! PageV07P007 # 1 پور عمران به دلی غرقه نور %~% می‌شد از بهر مناجات به طور # 2 دید در راه سر دوران را %~% قائد لشکر مهجوران را # 3 گفت کز سجده آدم ز چه روی %~% تافتی روی رضا راست بگوی! # 4 گفت: «عاشق که بود کامل‌سیر %~% پیش جانان نبرد سجده به غیر» # 5 گفت موسی که: «به فرموده دوست %~% سرنهد هر که به جان بنده اوست» # 6 گفت: «مقصود از آن گفت و شنود %~% امتحان بود محب را نه سجود!» # 7 گفت موسی که: «اگر حال این است %~% لعن و طعن تو چراش آیین است # 8 بر تو چون از غضب سلطانی %~% شد لباس ملکی شیطانی» # 9 گفت کاین هر دو صفت عاریت‌اند %~% مانده از ذات ملک ناحیت‌اند # 10 گر بیاید صد ازین یا برود %~% حال ذاتم متغیر نشود # 11 ذات من بر صفت خویشتن است %~% عشق او لازمه ذات من است # 12 تاکنون عشق من آمیخته بود %~% در غرض‌های من آویخته بود # 13 داشت بخت سیه و روز سفید %~% هر دم‌ام دستخوش بیم و امید # 14 این دم از کشمکش آن رستم %~% پس زانوی وفا بنشستم # 15 لطف و قهرم همه یکرنگ شده‌ست %~% کوه و کاهم همه همسنگ شده‌ست # 16 عشق شست از دل من نقش هوس %~% عشق با عشق همی بازم و بس! PageV07P008 # 1 ای درین دامگه وهم و خیال %~% مانده در ربقه عادت مه و سال # 2 حق که منشور سعات داده‌ست %~% در خلاف آمد عادت داده‌ست # 3 چند سر در ره عادت باشی %~% تارک تاج سعادت باشی # 4 کرده‌ای عادت و خو پرده خویش %~% باز کن خوی ز خو کرده ms067 خویش! # 5 لب و دندان و زبانت دادند %~% قوت نطق و بیانت دادند # 6 تا شوی بر نهج صدق و صواب %~% متکلم به اسالیب خطاب # 7 نه که بیهود سخن سنج شوی %~% خلق را مایه صد رنج شوی # 8 ای خوش آن وقت که بی‌فکر و نظر %~% برزند خواستی از جان تو سر # 9 کوه اگر بر تو کشد تیغ به جنگ %~% با مرصع کمر از دم پلنگ # 10 دست خود در کمر آری با کوه %~% در دلت ناید از او هیچ شکوه # 11 خون لعل از جگرش بگشایی %~% نقد کان از کمرش بربایی # 12 ور بگیرد ره تو دریایی %~% قله موج به گردون سایی # 13 جرم سیاره چو گوهر در وی %~% ماهی چرخ شناور در وی # 14 ز آن کنی همچو صبا زود گذار %~% نکنی لب‌تر از آن کشتی‌وار # 15 هر چه القصه شود بند رهت %~% روی برتابد از آن قبله گه‌ات # 16 یک به یک را ز میان برداری %~% قدم صدق به جان برداری # 17 پا نهی نرم به خلوتگه راز %~% چنگ وحدت ز نوای تو بساز # 18 ور بود تا ارادت ز تو سست %~% سازش اندر قدم پیر درست! # 19 باش پیش رخش آیینه صاف! %~% برتراش از دل خود رنگ خلاف! # 20 شو سمندر چو فروزد آتش! %~% باش در آتش او خرم و خوش! PageV07P009 # 1 صادقی را غم شبگیر گرفت %~% صبحدم دست یکی پیر گرفت # 2 کمر خدمت او ساخت کمند %~% بهر معراج مقامات بلند # 3 پیر روزی دم عرفان می‌زد %~% گوی اسرار به چوگان می‌زد # 4 سامعان جمله سرافکنده به پیش %~% از ره گوش برون رفته ز خویش # 5 آمد آن طالب صادق به حضور %~% که به فرموده‌ات ای چشمه نور # 6 خشک و تر هیمه همه سوخته شد %~% تا تنوری عجب افروخته شد # 7 بعد ازین کار چه و فرمان چیست %~% آنچه مکنون ضمیرست آن چیست # 8 پیر مشغول سخن بود بسی %~% در جوابش نزد ms068 اصلا نفسی # 9 کرد آن نکته مکرر دو سه بار %~% پیر زد بانگ که: «این نکته گزار # 10 چند با ما کنی الحاح چنین %~% رو در آن آتش سوزان بنشین!» # 11 باز دریای صفا پیر کهن %~% موج زن گشت به تحقیق سخن # 12 موج آن بحر به پایان چون رسید %~% یادش آمد ز مقالات مرید # 13 گفت: «خیزید! که آن نادره فن %~% کرده در آتش سوزنده وطن # 14 زآنکه عقد دل او نیست گزاف %~% با من آن سان که کند قصد خلاف» # 15 یافتندش چو زر پاک عیار %~% کرده در آتش سوزنده قرار # 16 آتش‌اش شعله‌زنان از همه سوی %~% بر تنش کج نشده یک سر موی ~~PageV07P010 # 1 ای دل اهل ارادت به تو شاد! %~% به تو نازم! که مریدی و مراد # 2 خواهش از جانب ما نیست درست %~% هر چه هست از طرف توست نخست # 3 تا به ناخواست دهی کاهش ما %~% هیچ سودی ندهد خواهش ما # 4 گر به ما خواهش تو راست شود %~% مو به مو بر تن ما خواست شود # 5 دولت نیک سرانجامی را %~% گرم کن ز آتش خود جامی را # 6 در دلش از تف آن شعله‌فروز %~% هر چه غیر تو بود جمله بسوز! # 7 بود که بی‌دردسر خامی چند %~% پا ز سر کرده رود گامی چند # 8 ره به سر منزل مقصود برد %~% پی به بیغوله نابود برد # 9 درزند آتش هستی تابی %~% ریزد از توبه بر آتش آبی PageV07P011 # 1 ای رقم کرده تو حرف گناه! %~% نامه عمرت ازین حرف سیاه! # 2 وای اگر عهد بقا پشت دهد %~% مرگ بر حرف تو انگشت نهد # 3 گسترد دست اجل مهد فراق %~% وز فزع ساق تو پیچد بر ساق # 4 دوستان نغمه غم ساز کنند %~% دشمنان خرمی آغاز کنند # 5 وارثان حلقه به گرد سر تو %~% حلقه‌کوبان ز طمع بر در تو # 6 از برون سو به تو گریان نگرند %~% وز درون خرم وخندان نگرند # 7 ms069 هیچ تن را سر سودای تو نه! %~% هیچ کس را غم فردای تو نه! # 8 پیش از آن کیدت این واقعه پیش %~% به که از توبه کنی چاره خویش # 9 دامن از نفس و هوا در چینی %~% پس زانوی وفا بنشینی # 10 هر چه بد باشد از آن بازآیی %~% عقد اصرار ز دل بگشایی # 11 ز آنچه بگذشت پشیمان باشی %~% اشک اندوه ز مژگان پاشی # 12 ره به سر حد خطا کم سپری %~% سوی اقلیم جفا کم گذری # 13 چند باشی ز معاصی مزه کش %~% توبه هم بی‌مزه‌ای نیست بچش! # 14 ملک از عصمت عصیان پاک است %~% دیو کافرمنش و بی‌باک است # 15 نکند طبع ملک میل گناه %~% ناید از توبه گری دیو به راه # 16 چهره پر گرد کن از خاک نیاز! %~% مژه از خون جگر رنگین ساز! # 17 جامه خود چو فلک‌زن در نیل! %~% به درون شعله فکن چون قندیل! # 18 ز آتش دل شده‌ام گرم نفس %~% در گنه‌سوزی‌ام این آتش بس! PageV07P012 # 1 می‌شد اندر حشم حشمت و جاه %~% پادشاوار وزیری بر راه # 2 گرد او حلقه مرصع کمران %~% موکبش ناظم عالی گهران # 3 دیدن حشمت او باده اثر %~% چشم نظارگیان مست نظر # 4 هر که آن دولت و شوکت نگریست %~% بانگ برداشت که: «این کیست این کیست» # 5 بود چابک‌زنی آنجا حاضر %~% گفت: «تا چند که این کیست» آخر # 6 رانده‌ای از حرم قرب خدای %~% کرده در کوکبه دوران جای # 7 خورده از شعبده دهر فریب %~% مبتلا گشته به این زینت و زیب # 8 زیر این دایره پر خم و پیچ %~% مانده‌ای از همه محروم به هیچ # 9 آمد آن زمزمه در گوش وزیر %~% داشت در سینه دلی پندپذیر # 10 بر هدف کارگر آمد تیرش %~% صید شد کوه‌سپر نخجیرش # 11 همه اسباب وزارت بگذاشت %~% به حرم راه زیارت برداشت # 12 بود تا بود در آن پاک حریم %~% همچو پاکان به دل پاک مقیم # 13 ای خوش آن ms070 جذبه که ناگاه رسد %~% ذوق آن بر دل آگاه رسد # 14 صاحب جذبه ز خود بازرهد %~% وز بد و نیک خرد باز رهد # 15 جای در کعبه امید کند %~% روی در قبله جاوید کند PageV07P013 # 1 بود مردانه‌زنی در موصل %~% سر جانش به حقیقت واصل # 2 همچو خورشید منث در نام %~% لیک در نور یقین مرد تمام # 3 رو به مهراب عبادت کرده %~% چاک در پرده عادت کرده # 4 نه ره خورد به خود داده نه خفت %~% خاطرش فرد ز همخوابی و جفت # 5 مالداری ز بزرگان دیار %~% در بزرگی و نسب پاک‌عیار # 6 کس فرستاد به وی کای سره‌زن! %~% در ره صدق و صفا نادره‌فن! # 7 ز آدمی فرد نشستن نه سزاست %~% آنکه از جفت مبراست خداست # 8 سر نخوت مکش از همسری‌ام %~% تن فروده به زنا شوهری‌ام # 9 مهرت ای رابعه مصر جمال %~% هر چه خواهی دهم از مال و منال # 10 شیر زن عشوه روبه نخرید %~% داد پیغام چون آن قصه شنید # 11 که: «مرا گر به مثل بنده شوی %~% همچو خاک‌ام به ره افکنده شوی # 12 همگی ملک شود مال توام %~% دست در هم دهد آمال توام # 13 لیک ازینها چو غباری خیزد %~% وقت صافم به غبار آمیزد # 14 حاش لله که به اینها نگرم %~% راه اقبال به اینها سپرم # 15 پایه فقر بود وایه من %~% کی فتد بر دو جهان سایه من # 16 مهر هر سفله کجا گیرم خوی %~% سوی هر قبله کجا آرم روی» PageV07P014 # 1 شحنه‌ای گفت که عیاری را %~% مانده در حبس گرفتاری را # 2 بند بر پای برون آوردند %~% بر سر جمع سیاست کردند # 3 شد ز بس چوب چو انگشت سیاه %~% لیک بر نمد از او شعله آه # 4 رخت از آن ورطه چو آورد برون %~% پیش یاران ز دهان کرد برون # 5 درم سیم به چندین پاره %~% بلکه ماهی شده چند استاره # 6 محرمی کرد سالش کاین چیست %~% بدر کامل شده ms071 چون پروین چیست # 7 گفت جا داشت در آن محفل بیم %~% زیر دندان من این درهم سیم # 8 در صف جمع مهی حاضر بود %~% که بدو چشم دلم ناظر بود # 9 پیش وی با همه بی‌باکی خویش %~% شرمم آمد ز جزع ناکی خویش # 10 اندر آن واقعه خندان خندان %~% بس که در صبر فشردم دندان # 11 زیر دندان درمم جوجو شد %~% سکه درهم صبرم نو شد # 12 صبر اگر چند که زهر آیین است %~% عاقبت همچو شکر شیرین است # 13 مکن از تلخی آن زهر خروش %~% کآخر کار شود چشمه نوش PageV07P015 # 1 ای ز بس بار تو انبوه شده %~% دل تو نقطه اندوه شده! # 2 خط ایام تو در صلح و نبرد %~% منتهی گشته به این نقطه درد # 3 نه برین نقطه درین دایره پای! %~% گرد این نقطه چو پرگار برآی! # 4 بو که از غیب نویدی برسد %~% زین چمن بوی امیدی برسد # 5 هست در ساحت این بر شده خاک %~% عرصه روضه امید فراخ # 6 کار بر خویش چنین تنگ مگیر! %~% وز دم ناخوشی آهنگ مگیر! # 7 گر بود خاطر تو جرم‌اندیش %~% عفو ایزد بود از جرم تو بیش # 8 نامه‌ات گر ز گنه پر رقم است %~% نامه‌شوی تو سحات کرم است # 9 گر چو کوهی‌ست گناه تو عظیم %~% کاهش کوه دهد حلم حلیم # 10 چون شود موج زنان قلزم جود %~% در کف موج خسی را چه وجود # 11 هیچ بودی و کم از هیچ بسی %~% ساخت فضل ازل از هیچ کسی # 12 از عدم صورت هستی دادت %~% ساخت از قید فنا آزادت # 13 گذرانید بر اطوار کمال %~% پرورانید به انوار جمال # 14 در دلت تخم خدادانی کاشت %~% دولت معرفت ارزانی داشت # 15 یافت تاج شرف سجده سرت %~% زیور گوهر خدمت کمرت # 16 بر تو ابواب مطالب بگشاد %~% صید مقصود به دست تو نهاد # 17 به همین گونه قوی دار امید %~% که چو افتی به جهان جاوید # 18 بی ms072 سبب ساخته گردد کارت %~% بی درم سود کند بازارت # 19 بردرد پرده شب نومیدی %~% صبح امید کند خورشیدی # 20 ای بسا تشنه‌لب خشک‌دهان %~% بر لب از تشنگی افتاده زبان # 21 مانده حیرت زده در صحرائی %~% چرخ طولی و زمین پهنائی # 22 خاک تفسیده هوا آتشبار %~% بادش آتش زده در هر خس و خار # 23 نه در او خیمه بجز چرخ برین %~% نه در او سایه بجز زیر زمین # 24 سوسمار از تف آن در تب و تاب %~% همچو ماهی که فتد دور از آب # 25 ناگهان تیره سحابی ز افق %~% پیش خورشید فلک بسته تتق # 26 بر سر تشنه شود باران‌ریز %~% گردد از بادیه توفان‌انگیز # 27 رشحه ابر کند سیرابش %~% سایه آن برد از تن تابش # 28 وی بسا گم شده ره در شب تار %~% غرقه در سیل ز باران بهار # 29 متراکم شده در وی ظلمات %~% منقطع گشته شبه‌های نجات # 30 دام و دد کرده بر او دندان تیز %~% اژدها بسته بر او راه گریز # 31 بارگی جسته و بار افکنده %~% دل ز امید خلاصی کنده # 32 ناگهان ابر زهم بگشاید %~% نور مه روی زمین آراید # 33 ره شود ظاهر و رهبر حاضر %~% راهرو خرم و روشن خاطر # 34 آنکه زین گونه کرم آید از او %~% ناامیدی‌ت کجا شاید از او # 35 روز و شب بر در امید نشین! %~% طالب دولت جاوید نشین! # 36 فضل او کآمده در شیب و فراز %~% آشناپرور و بیگانه‌نواز # 37 هر که ره برد به هم‌خانگی‌اش %~% نسزد تهمت بیگانگی‌اش PageV07P016 # 1 پیری از نور هدا بیگانه %~% چهره پر دود ز آتش‌خانه # 2 کرد از معبد خود عزم رحیل %~% میهمان شد به سر خوان خلیل # 3 چون خلیل آن خللش در دین دید %~% بر سر خوان خودش نپسندید # 4 گفت: «با واهب روزی بگرو! %~% یا ازین مائده برخیز و برو!» # 5 پیر برخاست که: «ای نیک‌نهاد! %~% دین خود را به شکم نتوان داد!» # 6 با لب ms073 خشک و دهان ناخورد %~% روی از آن مرحله در راه آورد # 7 آمد از عالم بالا به خلیل %~% وحی کای در همه اخلاق جمیل! # 8 گرچه آن پیر نه در دین تو بود %~% منع‌اش از طعمه نه آیین تو بود # 9 عمر او بیشتر از هفتادست %~% که در آن معبد کفر افتاده‌ست # 10 روزی‌اش وانگرفتم روزی %~% که: نداری دل دین‌اندوزی! # 11 چه شود گر تو هم از سفره خویش %~% دهی‌اش یک دو سه لقمه کم و بیش # 12 از عقب داد خلیل آوازش %~% گشت بر خوان کرم دمسازش # 13 پیر پرسید که: «ای لجه جود! %~% از پی منع عطا بهر چه بود» # 14 گفت با پیر خطابی که رسید %~% و آن جگر سوز عتابی که شنید # 15 پیر گفت: « آنکه کند گاه خطاب %~% آشنا را پی بیگانه عتاب # 16 راه بیگانگی‌اش چون سپرم %~% ز آشنایی‌ش چرا برنخورم» # 17 رو در آن قبله احسان آورد %~% دست بگرفت‌اش و ایمان آورد PageV07P017 # 1 بوتراب آن گهر بحر شرف %~% کبرو یافت از او خاک نسف # 2 با خود آن دم که جهادی‌ش نماند %~% مرکب جهد سوی اعدا راند # 3 چون شد از هر دو طرف صفها راست %~% بانگ جنگ‌آوری از صفها خاست # 4 آمد از بارگی خویش به زیر %~% با دلی همچو دل شیر دلیر # 5 زیر پهلو ز ردا فرش انداخت %~% تیغ همخوابه سپر بالین ساخت # 6 شد میان دو صف آنگونه به خواب %~% که شنیدند نفیرش اصحاب # 7 مدت خواب چو گشت‌اش سپری %~% از سپر جست سرش دورتری # 8 پشتی لشکر بیداران شد %~% رخنه‌بند صف همکاران شد # 9 سائلی گفت که: «در روز نبرد %~% که ز هیبت بدرد زهره مرد # 10 دارم از خواب تو بسیار شگفت!» %~% شیخ خندان شد از آن نکته و گفت: # 11 «گر بود ایمنی‌ات روز مصاف %~% کم ز شب‌های عروسی و زفاف # 12 ز قدمگاه توکل دوری %~% قائمی بر قدم مغروری # 13 مرد را که‌ش نه به ms074 دل زنگ شکی‌ست %~% بستر خواب و صف جنگ یکی‌ست # 14 کار اگر مشکل اگر آسان است %~% همه با فضل ازل یکسان است # 15 چون تو را عقد یقین آمد سست %~% هر چه آید به تو از سستی توست» ~~PageV07P018 # 1 ای دلت شاه سراپرده عشق %~% جان تو زخم بلاخورده عشق # 2 عشق پروانه شمع ازل است %~% داغ پروانگی‌اش لم یزل است # 3 بیقراری سپهر از عشق است %~% گرم رفتاری مهر از عشق است # 4 خاک یک جرعه از آن جام گرفت %~% که درین دایره آرام گرفت # 5 دل بی‌عشق تن بی‌جان است %~% جان از او زنده جاویدان است # 6 گوهر زندگی از عشق طلب! %~% گنج پایندگی از عشق طلب! # 7 عشق هر جا بود اکسیر گرست %~% مس ز خاصیت اکسیر زرست # 8 عشق نه کار جهان ساختن است %~% بلکه نقد دو جهان باختن است # 9 عشق نه دلق بقا دوختن است %~% بلکه با داغ فنا سوختن است # 10 عاشق آن دان که ز خود بازرهد! %~% نغمه ترک خودی سازدهد # 11 نه ره دولت دنیا سپرد %~% نه سوی نعمت عقبا نگرد # 12 قبله همت او دوست بود %~% هر چه جز دوست همه پوست بود # 13 آنچه با دوست دهد پیوندش %~% شود از فرط محبت بندش # 14 ترک خشنودی اغیار کند %~% به رضای دل او کار کند # 15 هر دم‌اش حیرت دیگر زاید %~% هر نفس شوق دگر افزاید PageV07P019 # 1 والی مصر ولایت ذوالنون %~% آن به اسرار حقیقت مشحون # 2 گفت در مکه مجاور بودم %~% در حرم حاضر و ناظر بودم # 3 ناگه آشفته جوانی دیدم %~% نه جوان سوخته جانی دیدم # 4 لاغر و زرد شده همچو هلال %~% کردم از وی ز سر مهر سؤال # 5 که: «مگر عاشقی ای شیفته مرد! %~% که بدین گونه شدی لاغر و زرد» # 6 گفت: «آری به سرم شور کسی‌ست %~% که‌ش چو من عاشق رنجور بسی‌ست» # 7 گفتمش: «یار به تو نزدیک است %~% یا چو شب روزت از ms075 او تاریک است # 8 گفت: «در خانه اوی‌ام همه عمر %~% خاک کاشانه اوی‌ام همه عمر» # 9 گفتمش: «یک‌دل و یک‌روست به تو %~% یا ستمکار و جفاجوست به تو» # 10 گفت: «هستیم به هر شام و سحر %~% به هم آمیخته چون شیر و شکر» # 11 گفتمش: « جا افتاده » %~% « جا افتاده » # 12 لاغر و زرد شده بهر چه‌ای %~% سر به سر درد شده بهر چه‌ای» # 13 گفت: «رو رو که عجب بی‌خبری! %~% به کزین گونه سخن درگذری # 14 محنت قرب ز بعد افزون است %~% جگر از هیبت قرب‌ام خون است # 15 هست در قرب همه بیم زوال %~% نیست در بعد جز امید وصال # 16 آتش بیم دل و جان سوزد %~% شمع امید روان افروزد PageV07P020 # 1 خارکش پیری با دلق درشت %~% پشته‌ای خار همی برد به پشت # 2 لنگ‌لنگان قدمی برمی‌داشت %~% هر قدم دانه شکری می‌کاشت # 3 کای فرازنده این چرخ بلند! %~% وی نوازنده دل‌های نژند! # 4 کنم از جیب نظر تا دامن %~% چه عزیزی که نکردی با من # 5 در دولت به رخم بگشادی %~% تاج عزت به سرم بنهادی # 6 حد من نیست ثنایت گفتن %~% گوهر شکر عطایت سفتن # 7 نوجوانی به جوانی مغرور %~% رخش پندار همی‌راند ز دور # 8 آمد آن شکرگزاری‌ش به گوش %~% گفت کای پیر خرف گشته خموش! # 9 خار بر پشت زنی زین سان گام %~% دولتت چیست عزیزی‌ت کدام # 10 عمر در خارکشی باخته‌ای %~% عزت از خواری نشناخته‌ای # 11 پیر گفتا که: «چه عزت زین به %~% که نی‌ام بر در تو بالین نه # 12 کای فلان! چاشت بده یا شام‌ام %~% نان و آبی (که) خورم و آشامم # 13 شکر گویم که مرا خوار نساخت %~% به خسی چون تو گرفتار نساخت # 14 به ره حرص شتابنده نکرد %~% بر در شاه و گدا بنده نکرد # 15 داد با اینهمه افتادگی‌ام %~% عز آزادی و آزادگی‌ام» PageV07P021 # 1 ای که از طبع فرومایه خویش %~% می‌زنی گام پی وایه خویش! # 2 خاطر از وایه ms076 خود خالی کن! %~% زین هنر پایه خود عالی کن! # 3 بهر خود گرمی جز سردی نیست %~% سردی آیین جوانمردی نیست # 4 چند روزی ز قوی‌دینان باش! %~% در پی حاجت مسکینان باش! # 5 شمع شو! شمع که خود را سوزی %~% تا به آن بزم کسان افروزی # 6 با بد و نیک و نکوکاری ورز! %~% شیوه یاری و غمخواری ورز! # 7 ابر شو! تا که چو باران ریزی %~% بر گل و خس همه یک‌سان ریزی # 8 چشم بر لغزش یاران مفکن! %~% به ملامت دل یاران مشکن! # 9 درگذر از گنه و از دگران! %~% چو ببینی گنهی درگذران! # 10 باش چون بحر ز آلایش پاک! %~% ببر آلایش از آلایشناک! # 11 همچو دیده به سوی خویش مبین! %~% خویش را از دگران بیش مبین! # 12 بس عمارت که بود خانه رنج %~% بس خرابی که بود پرده گنج # 13 بت خود را بشکن خوار و ذلیل! %~% نامور شو به فتوت چو خلیل! # 14 بت تو نفس هواپرور توست %~% که به صد گونه خطا رهبر توست # 15 بسط کن بر همه کس خوان کرم! %~% بذل کن بر همه همیان درم! # 16 گر براهیمی اگر زردشتی %~% روی در هم مکش از هم‌پشتی! # 17 باز کش پای ز آزار همه! %~% دست بگشای به ایثار همه! # 18 هر چه بدهی به کسی باز مجوی %~% دل ز اندیشه آن پاک بشوی! # 19 آنچه بخشند چه بسیار و چه کم %~% نیست برگشتن از آن طور کرم # 20 طفل چون صاحب احسان گردد %~% زود از داده پشیمان گردد # 21 هر چه خندان بدهد نتواند %~% که دگر گریه کنان نستاند # 22 تا توانی مگشا جیب کسان! %~% منگر در هنر و عیب کسان! # 23 عیب‌بینی هنری چندان نیست %~% هدف قصد جوانمردان نیست # 24 هر چه نامش نه پسندیده کنی %~% بهتر آن است که نادیده کنی # 25 دل ز اندیشه آن داری دور %~% دیده از دیدن آن سازی کور # 26 بو که از چون تو نکو ms077 کرداری %~% به دل کس نرسد آزاری PageV07P022 # 1 ای گرو کرده زبان را به دروغ! %~% برده بهتان ز کلام تو فروغ! # 2 این نه شایسته هر دیده‌ورست %~% که زبانت دگر و دل دگرست # 3 از ره صدق و صفا دوری چند %~% دل قیری رخ کافوری چند # 4 روی در قاعده احسان کن! %~% ظاهر و باطن خود یک‌سان کن! # 5 یک‌دل و یک جهت و یک‌رو باش! %~% وز دورویان جهان یک سو باش! # 6 از کجی خیزد هر جا خللی‌ست %~% «راستی رستی! نیکو مثلی‌ست # 7 راست جو راست نگر راست گزین! %~% راست گو راست شنو راست نشین! # 8 تیر اگر راست رود بر هدف است %~% ور رود کج ز هدف بر طرف است # 9 راست رو! راست که سرور باشی! %~% در حساب از همه برتر باشی! # 10 صدق اکسیر مس هستی توست %~% پایه‌افراز فرودستی توست # 11 اثر کذب بود «هیچکسی» %~% به «کسی» گر رسی از صدق رسی # 12 صبح کاذب زند از کذب نفس %~% نور او یک دو نفس باشد و بس # 13 صبح صادق چون بود صدق‌پسند %~% علم نورش از آن است بلند # 14 دل اگر صدق‌پسندی‌ت دهد %~% بر همه خلق بلندی‌ت دهد # 15 صدق پیش آر که صدیق شوی %~% گوهر لجه تحقیق شوی # 16 آنست صدیق که دل‌صاف شود %~% دعوی او همه انصاف شود # 17 وعده او به وفا انجامد %~% دلش از غش به صفا آرامد # 18 در درون تخم امانت فکند %~% وز برون خار خیانت بکند # 19 برفتد بیخ نفاق از گل او %~% سرزند شاخ وفاق از دل او PageV07P023 # 1 آن عرابی به شتر قانع و شیر %~% در یکی بادیه شد مرحله‌گیر # 2 ناگهان جمعی از ارباب قبول %~% شب در آن مرحله کردند نزول # 3 خاست مردانه به مهمانیشان %~% شتری برد به قربانیشان # 4 روز دیگر ره پیشینه سپرد %~% بهر ایشان شتری دیگر برد # 5 عذر گفتند که: «باقی‌ست هنوز %~% چیزی از داده دوشین امروز» # 6 گفت: «حاشا که ms078 ز پس مانده دوش %~% دیگ جود آیدم امروز به جوش» # 7 روز دیگر به کرم‌ورزی پشت %~% کرد محکم شتری دیگر کشت # 8 بعد از آن بر شتری راکب شد %~% بهر کاری ز میان غایب شد # 9 قوم چون خوان نوالش خوردند %~% عزم رحلت ز دیارش کردند # 10 دست احسان و کرم بگشادند %~% بدره‌ای زر به عیالش دادند # 11 دور ناگشته هنوز از دیده %~% میهمانان کرم ورزیده # 12 آمد آن طرفه عرابی از راه %~% دید آن بدره در آن منزلگاه # 13 گفت: که این چیست زبان بگشودند %~% صورت حال بدو بنمودند # 14 خاست بدره به کف و نیزه به دوش %~% وز پی قوم برآورد خروش # 15 کای سفیهان خطااندیشه! %~% وی لئیمان خساست‌پیشه! # 16 بود مهمانی‌ام از بهر کرم %~% نه چو بیع از پی دینار و درم # 17 داده خویش ز من بستانید! %~% پس رواحل به ره خود رانید! # 18 ورنه تا جان برود از تنتان %~% در تن از نیزه کنم روزنتان # 19 داده خویش گرفتند و گذشت %~% و آن عرابی ز قفاشان برگشت PageV07P024 # 1 این محیط کرم‌ات عرش صدف! %~% عرشیان در طلب‌ات باد به کف! # 2 ما که لب تشنه احسان توایم %~% کشتی افتاده به توفان توایم # 3 نظر لطف بدین کشتی دار! %~% به سلامت برسانش به کنار! # 4 خیمه ما به سوی ساحل زن! %~% صدف هستی ما را بشکن! # 5 پرده ظلمت ما را بگشای! %~% صفوت گوهر ما را بنمای! # 6 جامی از هستی خود گشته ملول %~% دارد از فضل تو امید قبول # 7 بر سر خوان عطایش بنشان! %~% دامن از گرد خطایش بفشان! # 8 بنگر اندوه وی و شادش کن! %~% بنده‌ای پیر شد آزادش کن! # 9 بینشی ده که تو را بشناسد %~% نعمتت را ز بلا بشناسد # 10 کمر خدمت طاعت بخش‌اش! %~% افسر عز قناعت بخش‌اش! PageV07P025 # 1 ای درین خوابگه بی‌خبران! %~% بی‌خبر خفته چو کوران و کران! # 2 سر برآور! که درین پرده‌سرای %~% می‌رسد بانگ سرود از همه جای ms079 # 3 بلبل از منبر گل نغمه‌نواز %~% قمری از سرو سهی زمزمه‌ساز # 4 فاخته چنبر دف کرده ز طوق %~% از نوا گشته جلاجل زن شوق # 5 لحن قوال شده صومعه‌گیر %~% نه مرید از دم او جسته نه پیر # 6 مطرب از مصطبه دردکشان %~% داده از منزل مقصود نشان # 7 بادنی بر دل مستان صبوح %~% فتح کرده همه ابواب فتوح # 8 عود خاموش ز یک مالش گوش %~% کودک آساست بر آورده خروش # 9 چنگ با عقل ره جنگ زده %~% راه صد دل به یک گهنگ زده # 10 تائب کاسه شکسته ز شراب %~% به یکی کاسه شده مست رباب # 11 پیر راهب شده ناقوس‌زنان %~% نوبتی مقرعه بر کوس‌زنان # 12 بانگ برداشته مرغ سحری %~% کرده بر خفته‌دلان پرده‌دری # 13 موذن از راحت شب دل کنده %~% کرده صد مرده به یا حی زنده # 14 چرخ در چرخ ازین بانگ و نوا %~% کوه در رقص ازین صوت و صدا # 15 ساعی ترک گران‌جانی کن! %~% شوق را سلسله‌جنبانی کن! # 16 بگسل از پای خود این لنگر گل! %~% گام زن شو به سوی کشور دل! # 17 آستین بر سر عالم افشان! %~% دامن از طینت آدم افشان! # 18 سنگ بر شیشه ناموس انداز! %~% چاک در خرقه سالوس انداز! # 19 نغمه جان شنو از چنگ سماع! %~% بجه از جسم به آهنگ سماع! # 20 همه ذات جهان در رقص‌اند %~% رو نهاده به کمال از نقص‌اند # 21 تو هم از نقص قدم نه به کمال! %~% دامن افشان ز سر جاه و جلال! PageV07P026 # 1 جامی این پرده‌سرایی تا چند %~% چون جرس هرزه‌درایی تا چند # 2 چند بیهوده کنی خوش‌نفسی %~% هیچ نگرفت دلت چون جرسی # 3 ساز بشکست چه افغان است این %~% تار بگسست چه دستان است این # 4 نامه عمر به توقیع رسید %~% نظم احوال به تقطیع رسید # 5 تنگ شد قافیه عمر شریف %~% دم به دم می‌شودش مرگ ردیف # 6 سر به جیب و همه شب قافیه‌جوی %~% تنت از معنی باریک چو ms080 موی # 7 گر شوی سوی مقاصد قاصد %~% باشی آن را به قصاید صاید # 8 مدح ارباب مناصب گویی %~% فتح ابواب مطالب جویی # 9 گه پی ساده‌دلی سازی جا %~% بر سر لوح بیان حرف هجا # 10 گه کنی میل غزل‌پردازی %~% عشق با طرفه غزالان بازی # 11 گه پی مثنوی آری زیور %~% بر یکی وزن هزاران گوهر # 12 گه ز ترجیع شوی بندگشای %~% عقل و دین را فکنی بند به پای # 13 گاهی از بهر دل غمخواره %~% سازی از نظم رباعی چاره # 14 گاه با هم دهی از طبع بلند %~% قطعه قطعه ز جواهر پیوند # 15 گه به یک بیت ز غم فرد شوی %~% مرهم دیده پر درد شوی # 16 گه کنی گم به معما نامی %~% خواهی از گمشده‌نامی کامی # 17 گاهی از مرثیه ماتم داری %~% وز مژه خون دمادم باری # 18 بین! که چون سهم اجل را قوسی %~% کرد گردون ز پی فردوسی # 19 با دل شق‌شده چون خامه خویش %~% ماند سرریز ز شهنامه خویش # 20 ناظم گنجه نظامی که به رنج %~% عدد گنج رسانید به پنج # 21 روز آخر که ازین مجلس رفت %~% گنج‌ها داده ز کف مفلس رفت # 22 گرچه می‌رفت به سحرافشانی %~% بر فلک دبدبه خاقانی # 23 گشت پامال حوادث دبه‌اش %~% بی‌صدا شد چو دبه دبدبه‌اش # 24 انوری کو و دل انور او %~% حکمت شعر خردپرور او # 25 کو ظهیر آنکه چو خضر آب حیات %~% کلک او داشت نهان در ظلمات # 26 هر کمالی که سپاهانی داشت %~% که به کف تیغ سخنرانی داشت # 27 شد ازین دایره دیر مسیر %~% آخرالامر همه نقص‌پذیر # 28 کرد حرفی که رقم زد سعدی %~% بر رخ شاهد معنی جعدی # 29 صرصر قهر چو شد حادثه‌زای %~% آمد آن جعد معنبر در پای # 30 حافظ از نظم بلند آوازه %~% ساخت آیین سخن را تازه # 31 لیک روز و شب‌اش از پیشه کمند %~% ز آن بلندی سوی پستی افگند # 32 پخت از دور مه و گردش ms081 سال %~% میوه باغ خجندی به کمال # 33 لیک باد اجل آن میوه پاک %~% ریخت در خطه تبریز به خاک # 34 آن دو طوطی که به نوخیزیشان %~% بود در هند شکرریزیشان # 35 عاقبت سخره افلاک شدند %~% خامشان قفس خاک شدند # 36 کام بگشا! که شگرفان رفتند %~% یک به یک نادره‌حرفان رفتند # 37 زود برگرد! چو برخواهی گشت %~% زین تبه حرف که فرصت بگذشت # 38 کیست کز باغ سخنرانی رفت %~% که نه با داغ پشیمانی رفت PageV07P027 # 1 چون سنائی شه اقلیم سخن %~% راقم تخته تعلیم سخن # 2 خواست گردون که فرو شوید پاک %~% رقم هستی‌اش از تخته خاک # 3 بر سر بستر کین افکندش %~% همچو سایه به زمین افکندش # 4 لب هنوزش ز سخن نابسته %~% داشت با خود سخنی آهسته # 5 همدمی بر دهنش گوش نهاد %~% به حدیثش نظر هوش گشاد # 6 آنچه از عالم دل تلقین داشت %~% بیتکی بود که مضمون این داشت # 7 که: بر اطوار سخن بگذشتم %~% لیک حالی ز همه برگشتم # 8 بر دلم نیست ز هر بیش و کمی %~% بجز از حرف ندامت رقمی # 9 زانکه دورست درین دیر کهن %~% سخن از معنی و معنی ز سخن # 10 سخن آنجا که شود دام‌نمای %~% صید معنی نشود گام گشای # 11 معنی آنجا که کشد دامن ناز %~% گفت و گو را نرسد دست نیاز # 12 سخن آنجا که شود تنگ‌مجال %~% مرغ معنی نگشاید پر و بال # 13 معنی آنجا که نهد پای بلند %~% از عبارت نتوان ساخت کمند # 14 پایه قدر سخن چون این است %~% وای طبعی که سخن آیین است # 15 لب فروبند که خاموشی به! %~% دل تهی کن که فراموشی به! PageV07P028 # 1 ای رهائی ده هر بیهوشی! %~% مهر بر لب نه هر خاموشی! # 2 به هوای تو سخن کوشی ما %~% به تمنای تو خاموشی ما # 3 گر تو در حرف نهی لطف شگرف %~% لجه‌ای ژرف شود چشمه حرف # 4 بعد توست اصل همه تنگی‌ها %~% قرب تو مایه ms082 یکرنگی‌ها # 5 دل جامی که بود تنگ از تو %~% عندلیبی‌ست خوش آهنگ از تو # 6 بال پروازش ازین تنگی ده! %~% نکهت‌اش از گل یکرنگی ده! # 7 دوز از تار فنا دلق او را! %~% برهان از خود و از خلق او را! # 8 عیبش از بی‌هنران سازنهان! %~% وز گمان هنرش باز رهان! # 9 تا ز عیب و هنر خود آزاد %~% زید اندر کنف فضل تو شاد PageV07P029 # 1 ای ز گلزار سخن یافته بوی! %~% وز تماشای چمن تافته روی! # 2 بلبل دل شده مشتاق چمن %~% نکته‌خوان گشته ز اوراق سمن # 3 هر ورق کز سخن آنجاست رقم %~% نسخه صحت رنج است و الم # 4 دیده بر دفتر جمعیت نه! %~% الم تفرقه را صحت ده! # 5 باش با دفتر اشعار جلیس! %~% انه خیر جلیس و انیس # 6 دفتر شعر بود روضه روح %~% فاتح غنچه گل‌های فتوح # 7 هر ورق را که ز وی گردانی %~% گل دیگر شکفد گر دانی # 8 خواهی آن رونق باغ تو شود %~% نکهت‌اش عطر دماغ تو شود # 9 خاطر از شوب غرض خالی کن! %~% همت از صدق طلب عالی کن! # 10 از درون زنگ تعصب بزدای! %~% بر خرد راه تامل بگشای! # 11 مگذر قطره‌زنان همچو قلم! %~% همچو پرگار به جادار قدم! # 12 زن به گردآوری معنی رای! %~% گرد هر نقطه و هر نکته برآی! # 13 بحر هر چند که کان گهرست %~% صدف او ز گهر بیشترست # 14 اصل معنی‌ست منه! تا دانی! %~% در عبارت چو فتد نقصانی # 15 عیب اگر هست کرم ورز (و) بپوش! %~% ورنه بیهوده چو حاسد مخروش! # 16 چون تو از نظم معانی دوری %~% زین قبل هر چه کنی معذوری # 17 هرگز از دل نچکاندی خونی %~% بهر موزونی و ناموزونی # 18 مرغ تو قافیه آهنگ نشد %~% خاطرت قافیه‌سان تنگ نشد # 19 پس زانو ننشستی یک شب %~% دیده از خواب نبستی یک شب # 20 تا کشی گوهری از مخزن غیب %~% سر فکرت نکشیدی در جیب # 21 تا ms083 دهد معنی باریکت روی %~% نشدی ز آتش دل حلقه چو موی # 22 به که از کجروی‌ات دم نزنیم %~% ور دو صد طعنه‌زنی هم نزنیم ~~PageV07P030 # 1 دامت آثارک ای طرفه قلم! %~% دام دل‌ها زدی از مسک رقم # 2 نقد عمرست نثار قدمت %~% نور چشم است سواد رقمت # 3 مرغ جان راست صریر تو صفیر %~% وز صفیر تو در آفاق نفیر # 4 مرکب گرم عنان می‌رانی %~% خوی‌چکان قطره‌زنان می‌رانی # 5 بافتی بر قد این حورسرشت %~% حله از طره حوران بهشت # 6 این چه حور است درین حله ناز %~% کرده از دولت جاوید طراز # 7 هر دو مصراع ز وی ابرویی %~% قبله حاجت حاجت‌جویی # 8 چشمش از کحل بصیرت روشن %~% نظر لطف به عشاق فکن # 9 طره‌اش پرده‌کش شاهد دین %~% خال او مردمک چشم یقین # 10 لب او مژده‌ده باد مسیح %~% در فسون‌خوانی هر مرده فصیح # 11 گوشش از حلقه اخلاص گران %~% دیده عشق به رویش نگران # 12 خرد گام‌زن از دنبالش %~% بیخود از زمزمه خلخالش # 13 یارب! این غیرت حورالعین را %~% شاهد روضه علیین را # 14 از دل و دیده هر دیده‌وری %~% بخش توفیق قبول نظری! # 15 از خط خوب کن‌اش پاینده! %~% وز دم پاک طرب‌زاینده! # 16 لیک در جلوه گه عزت و جاه %~% دارش از دست دو بی‌باک نگاه! # 17 اول آن خامه‌زن سهونویس %~% به سر دوک قلم بیهده‌ریس # 18 بر خط و شعر وقوف از وی دور %~% چشم داران حروف از وی کور # 19 فصل و وصل کلماتش نه بجای %~% فصل پیش نظرش وصل نمای # 20 گه دو بیگانه به هم پیوسته %~% گه دو همخانه ز هم بگسسته # 21 نقطه‌هایش نه به قانون حساب %~% خارج از دایره صدق و صواب # 22 خال رخساره زده بر کف پای %~% شده از زیور رخ پای آرای # 23 ور به اعراب شده راه‌سپر %~% رسم خط گشته از او زیر و زبر # 24 گه نوشته‌ست کم وگاه فزون %~% گشته موزون ز خطش ناموزون # 25 یا ms084 بریده یکی از پنج انگشت %~% یا فزوده ششم انگشت به مشت # 26 دوم آن کس که کشد گزلک تیز %~% بهر اصلاح نه از سهو ستیز # 27 بتراشد ز ورق حرف صواب %~% زند از کلک خطا نقش بر آب # 28 گل کند خار به جا بنشاند %~% خار را خوبتر از گل داند # 29 حسن مقطع چو بود رسم کهن %~% قطع کردیم بر این نکته سخن PageV07P031 ### | [ 7 - 5 -yusof-zoleykha ] # 1 الهی غنچه امید بگشای! %~% گلی از روضه جاوید بنمای # 2 بخندان از لب آن غنچه باغم! %~% وزین گل عطرپرور کن دماغم! # 3 درین محنت‌سرای بی مواسا %~% به نعمت‌های خویش‌ام کن شناسا! # 4 ضمیرم را سپاس اندیشه گردان! %~% زبانم را ستایش‌پیشه گردان! # 5 ز تقویم خرد بهروزی‌ام بخش! %~% بر اقلیم سخن فیروزی‌ام بخش! # 6 دلی دادی ز گوهر گنج بر گنج %~% ز گنج دل زبان را کن گهر سنج! # 7 گشادی نافه طبع مرا ناف %~% معطر کن ز مشکم قاف تا قاف! # 8 ز شعرم خامه را شکرزبان کن! %~% ز عطرم نامه را عنبرفشان کن! # 9 سخن را خود سرانجامی نمانده‌ست %~% وز آن نامه بجز نامی نمانده‌ست # 10 درین خم‌خانه شیرین‌فسانه %~% نمی‌یابم نوایی ز آن ترانه # 11 حریفان باده‌ها خوردند و رفتند %~% تهی‌خم‌ها رها کردند و رفتند # 12 نبینم پخته این بزم خامی %~% که باشد بر کف‌اش ز آن باده جامی # 13 بیا ساقی رها کن شرمساری! %~% ز صاف و درد پیش آر آنچه داری! PageV07P001 # 1 به نام آنکه نامش حرز جان‌هاست %~% ثنایش جوهر تیغ زبان‌هاست # 2 زبان در کام کام از نام او یافت %~% نم از سرچشمه انعام او یافت # 3 خرد را زو نموده دم به دم روی %~% هزاران نکته باریک چون موی # 4 فلک را انجمن‌افروز از انجم %~% زمین را زیب انجم ده به مردم # 5 مرتب‌ساز سقف چرخ دایر %~% فراز چار دیوار عناصر # 6 قصب‌باف عروسان بهاری %~% قیام‌آموز سرو جویباری # 7 بلندی‌بخش هر همت‌بلندی %~% به پستی‌افکن هر خودپسندی # 8 ms085 گناه آمرز رندان قدح‌خوار %~% به طاعت‌گیر پیران ریاکار # 9 انیس خلوت شب‌زنده‌داران %~% رفیق روز در محنت‌گذاران # 10 ز بحر لطف او ابر بهاری %~% کند خار و سمن را آبیاری # 11 وجودش آن فروزان آفتاب است %~% که ذره ذره از وی نوریاب است # 12 ز بام آسمان تا مرکز خاک %~% اگر صد پی به پای وهم و ادراک # 13 فرود آییم یا بالا شتابیم %~% ز حکمش ذره‌ای بیرون نیاییم PageV07P002 # 1 دلا تا کی درین کاخ مجازی %~% کنی مانند طفلان خاک‌بازی # 2 تویی آن دست‌پرور مرغ گستاخ %~% که بودت آشیان بیرون ازین کاخ # 3 چرا ز آن آشیان بیگانه گشتی %~% چو دونان جغد این ویرانه گشتی # 4 بیفشان بال و پر ز آمیزش خاک %~% بپر تا کنگر ایوان افلاک! # 5 ببین در رقص ارزق‌طیلسانان %~% ردای نور بر عالم‌فشانان # 6 همه دور شباروزی گرفته %~% به مقصد راه فیروزی گرفته # 7 یکی از غرب رو در شرق کرده %~% یکی در غرب کشتی غرق کرده # 8 شده گرم از یکی هنگامه روز %~% یکی را شب شده هنگامه‌افروز # 9 یکی حرف سعادت نقش بسته %~% یکی سررشته دولت گسسته # 10 چنان گرم‌اند در منزل‌بریدن %~% کزین جنبش ندانند آرمیدن # 11 چه داند کس که چندین درچه کارند %~% همه تن رو شده رو در که دارند # 12 به هر دم تازه‌نقشی می‌نمایند %~% ولیکن نقشبندی را نشایند # 13 عنان تا کی به دست شک سپاری %~% به هر یک روی «هذا ربی» آری # 14 خلیل آسا در ملک یقین زن! %~% نوای «لا احب الافلین» زن! # 15 کم هر وهم ترک هر شکی کن! %~% رخ «وجهت وجهی» بر یکی کن! # 16 یکی دان و یکی بین و یکی گوی! %~% یکی خواه و یکی خوان و یکی جوی! # 17 ز هر ذره بدو رویی و راهی‌ست %~% بر اثبات وجود او گواهی‌ست # 18 بود نقش دل هر هوشمندی %~% که باید نقش‌ها را نقشبندی # 19 به لوحی گر هزاران حرف پیداست %~% نیاید بی‌قلمزن یک الف ms086 راست # 20 درین ویرانه نتوان یافت خشتی %~% برون از قالب نیکو سرشتی # 21 به خشت از کلک انگشتان نوشته‌ست %~% که آن را دست دانائی سرشته‌ست # 22 ز لوح خشت چون این حرف خوانی %~% ز حال خشت‌زن غافل نمانی # 23 به عالم اینهمه مصنوع ظاهر %~% به صانع چه نه‌ای مشغول‌خاطر # 24 چو دیدی کار رو در کارگر دار! %~% قیاس کارگر از کار بردار! # 25 دم آخر کز آن کس را گذر نیست %~% سر و کار تو جز با کارگر نیست # 26 بدو آر از همه روی ارادت! %~% وز او جو ختم کارت بر سعادت! PageV07P003 # 1 دل فارغ ز درد عشق دل نیست %~% تن بی‌درد دل جز آب و گل نیست # 2 ز عالم رویت آور در غم عشق! %~% که باشد عالمی خوش عالم عشق # 3 غم عشق از دل کس کم مبادا! %~% دل بی‌عشق در عالم مبادا! # 4 فلک سرگشته از سودای عشق است %~% جهان پر فتنه از غوغای عشق است # 5 می عشقت دهد گرمی و مستی %~% دگر افسردگی و خودپرستی # 6 اسیر عشق شو! کآزاد گردی %~% غمش بر سینه نه! تا شاد گردی # 7 ز یاد عشق عاشق تازگی یافت %~% ز ذکر او بلند آوازگی یافت # 8 اگر مجنون نه می زین جام خوردی %~% که او را در دو عالم نام بردی # 9 هزاران عاقل و فرزانه رفتند %~% ولی از عاشقی بیگانه رفتند # 10 نه نامی ماند از ایشان نی نشانی %~% نه در دست زمانه داستانی # 11 بسا مرغان خوش‌پیکر که هستند %~% که خلق از ذکر ایشان لب ببستند # 12 چو اهل دل ز عشق افسانه گویند %~% حدیث بلبل و پروانه گویند # 13 به گیتی گرچه صدکار آزمایی %~% همین عشقت دهد از خود رهایی # 14 بحمد الله که تا بودم درین دیر %~% به راه عاشقی بودم سبک سیر # 15 چو دایه مشک من بی‌نافه دیده %~% به تیغ عاشقی نافم بریده # 16 چو مادر بر لبم پستان نهاده‌ست %~% ز خونخواری ms087 عشقم شیر داده‌ست # 17 اگر چه موی من اکنون چو شیرست %~% هنوز آن ذوق شیرم در ضمیرست # 18 به پیری و جوانی نیست چون عشق %~% دمد بر من دمادم این فسون عشق # 19 که: «جامی چون شدی در عاشقی پیر %~% سبک‌روحی کن و در عاشقی میر! # 20 بنه در عشقبازی داستانی! %~% که ماند از تو در عالم نشانی # 21 بکش نقشی ز کلک نکته‌زایت! %~% که چون از جا روی ماند به جایت» # 22 چو از عشق این نوا آمد به گوشم %~% به استقبال بیرون رفت هوشم # 23 بجان گشتم گرو فرمانبری را %~% نهادم رسم نو سحرآوری را # 24 برآنم گر خدا توفیق بخشد %~% که نخلم میوه تحقیق بخشد # 25 کنم از سوز عشق آن نکته‌رانی %~% که سوزد عقل رخت نکته‌دانی # 26 درین فیروزه گنبد افکنم دود %~% کنم چشم کواکب گریه‌آلود # 27 سخن را پایه بر جایی رسانم %~% که بنوازد به احسنت آسمانم PageV07P004 # 1 سخن دیباچه دیوان عشق است %~% سخن نوباوه بستان عشق است # 2 خرد را کار و باری جز سخن نیست %~% جهان را یادگاری جز سخن نیست # 3 سخن از کاف و نون دم بر قلم زد %~% قلم بر صحنه هستی رقم زد # 4 چو شد قاف قلم ز آن کاف موجود %~% گشاد از چشمه‌اش فواره جود # 5 جهان باشان که در بالا و پستند %~% ز جوشش‌های این فواره هستند # 6 گهی لب را نشاط خنده آرد %~% گه از دیده نم اندوه بارد # 7 ازو خندد لب اندوهمندان %~% وزو گریان شود لب‌های خندان # 8 بدین می شغل‌گیری ساخت پیرم %~% به پیرافشانی اکنون شغل گیرم # 9 دهم از دل برون راز نهان را %~% بخندانم بگریانم جهان را # 10 کهن شد دولت شیرین و خسرو %~% به شیرینی نشانم خسرو نو # 11 سرآمد دولت لیلی و مجنون %~% کسی دیگر سر آمد سازم اکنون # 12 چو طوطی طبع را سازم شکرخا %~% ز حسن یوسف و عشق زلیخا # 13 خدا از قصه‌ها چون «احسن»اش ms088 خواند %~% به احسن وجه از آن خواهم سخن ~~راند # 14 چو باشد شاهد آن وحی منزل %~% نباشد کذب را امکان مدخل # 15 نگردد خاطر از ناراست خرسند %~% اگرچه گویی آن را راست مانند # 16 ز معشوقان چو یوسف کس نبوده %~% جمالش از همه خوبان فزوده # 17 ز خوبان هر که را ثانی ندانند %~% ز اول یوسف ثانی‌ش خوانند # 18 نبود از عاشقان کس چون زلیخا %~% به عشق از جمله بود افزون زلیخا # 19 ز طفلی تا به پیری عشق ورزید %~% به شاهی و امیری عشق ورزید # 20 پس از پیری و عجز و ناتوانی %~% چو بازش تازه شد عهد جوانی # 21 بجز راه وفای عشق نسپرد %~% بر آن زاد و بر آن بود و بر آن مرد # 22 طمع دارم که گر ناگه شگرفی %~% بخواند زین «محبت نامه» حرفی # 23 به دورادور اگر بیند خطایی %~% نیارد بر سر من ماجرایی # 24 به قدر وسع در اصلاح کوشد %~% وگر اصلاح نتواند بپوشد PageV07P005 # 1 درین نوبتگه صورت پرستی %~% زند هر کس به نوبت کوس هستی # 2 حقیقت را به هر دوری ظهوری‌ست %~% ز اسمی بر جهان افتاده نوری‌ست # 3 اگر عالم به یک دستور ماندی %~% بسا انوار کن مستور ماندی # 4 گر از گردون نگردد نور خور گم %~% نگیرد رونقی بازار انجم # 5 زمستان از چمن بار ار نبندد %~% ز تاثیر بهاران گل نخندد # 6 چو «آدم» رخت ازین مهرابگه بست %~% به جایش «شیث» در مهراب بنشست # 7 چو وی هم رفت کرد آغاز «ادریس» %~% درین تلبیس خانه درس تقدیس # 8 چو شد تدریس ادریس آسمانی %~% به «نوح» افتاد دین را پاسبانی # 9 به توفان فنا چون غرقه شد نوح %~% شد این در بر «خلیل الله» مفتوح # 10 چو خوان دعوتش چیدند ز آفاق %~% موفق شد به آن انفاق «اسحاق» # 11 ازین هامون شد او راه عدم کوب %~% زد از کوه هدی گلبانگ «یعقوب» # 12 چو یعقوب از عقب زین کار دم ms089 زد %~% ز حد شام بر کنعان علم زد # 13 اقامت را به کنعان محمل افکند %~% فتادش در فزایش مال و فرزند # 14 شمار گوسفندش از بز و میش %~% در آن وادی شد از مور و ملخ بیش # 15 پسر بیرون ز «یوسف» یازده داشت %~% ولی یوسف درون جانش ره داشت # 16 چو یوسف بر زمین آمد ز مادر %~% به رخ شد ماه گردون را برادر # 17 دمید از بوستان دل نهالی %~% نمود از آسمان جان هلالی # 18 ز گلزار خلیل الله گلی رست %~% قبای نازک‌اندامی بر او چست # 19 برآمد اختری از برج اسحاق %~% ز روی او منور چشم آفاق # 20 علم زد لاله‌ای از باغ یعقوب %~% ازو هم مرهم و هم داغ یعقوب # 21 غزالی شد شمیم‌افزای کنعان %~% وز او رشک ختن صحرای کنعان # 22 ز جان تو بود بهره مادرش را %~% ز شیر خویش شستی شکرش را # 23 چو دیدش در کنار خود دو ساله %~% دمید ایام زهرش در نواله # 24 گرامی دری از بحر کریمی %~% ز مادر ماند با اشک یتیمی # 25 پدر چون دید حال گوهر خویش %~% صدف کردش کنار خواهر خویش # 26 ز عمه مرغ جانش پرورش یافت %~% به گلزار خوشی بال و پرش یافت # 27 قدش آیین خوش رفتاری آورد %~% لبش رسم شکر گفتاری آورد # 28 دل عمه به مهرش شد چنان بند %~% که نگسستی از او یک لحظه پیوند # 29 به هر شب خفته چون جان در برش بود %~% به هر روز آفتاب منظرش بود # 30 پدر هم آرزوی روی او داشت %~% ز هر سو میل خاطر سوی او داشت # 31 جز او کس در دل غمگین نمی‌یافت %~% به گه گه دیدنش تسکین نمی‌یافت # 32 چنان می‌خواست کن ماه دل‌افروز %~% به پیش چشم او باشد شب و روز # 33 به خواهر گفت: « %~% # 34 ندارم طاقت دوری ز یوسف %~% خلاصم ده ز مهجوری ز یوسف # 35 به خلوتگاه راز من فرستش! %~% به مهراب نیاز ms090 من فرستش!» # 36 ز یعقوب این سخن خواهر چو بشنید %~% ز فرمانش به صورت سرنپیچید # 37 ولیکن کرد با خود حیله‌ای ساز %~% که تا گیرد ز یعقوب‌اش به آن باز # 38 به کف زاسحاق بودش یک کمربند %~% # 39 کمربندی که هر دستش که بستی %~% ز دست‌اندازی آفات رستی # 40 چو یوسف را ز خود رو در پدر کرد %~% میان‌بندش نهانی ز آن کمر کرد # 41 چنان بست آن کمر را بر میانش %~% که آگاهی نشد قطعا از آنش # 42 کمر بسته به یعقوب‌اش فرستاد %~% وز آن پس در میان آوازه در داد # 43 که: «گشته‌ست آن کمربند از میان گم» %~% گرفتی هر کسی را ز آن توهم # 44 به زیر جامه جست و جوی کردی %~% پس آنگه در دگرکس روی کردی # 45 چو در آخر به یوسف نوبت افتاد %~% کمر را از میانش چست بگشاد # 46 در آن ایام هر کس اهل دین بود %~% بر او حکم شریعت اینچنین بود # 47 که دزدی هر که گشتی پای گیرش %~% گرفتی صاحب کالا اسیرش # 48 دگر باره به تزویر آن بهانه %~% چو کرد آماده بردش سوی خانه # 49 به رویش چشم روشن شاد بنشست %~% پس از یک‌چند اجل چشمش فروبست # 50 بدو شد خاطر یعقوب خرم %~% ز دیدارش نسبتی دیده بر هم # 51 به پیش رو چو یوسف قبله‌ای یافت %~% ز فرزندان دیگر روی برتافت # 52 به یوسف بود هر کاری که بودش %~% به یوسف بود بازاری که بودش # 53 به یوسف بود روحش راحت‌اندوز %~% به یوسف بود چشمش دیده‌افروز # 54 بلی هر جا کز آن‌سان مه بتابد %~% اگر خورشید باشد ره نیابد # 55 چه گویم کن چه حسن و دلبری بود %~% که بیرون از حد حور و پری بود # 56 مهی بود از سپهر آشنایی %~% ازو کون و مکان پر روشنایی # 57 نه مه هیهات! روشن آفتابی %~% مه از وی بر فلک افتاده تابی # 58 چه می‌گویم چه جای آفتاب است! ms091 %~% که رخشان چشمه‌اش اینجا سراب است # 59 مقدس نوری از قید چه و چون %~% سر از جلباب چون آورده بیرون # 60 چو آن بیچون درین چون کرده آرام %~% پی روپوش کرده یوسف‌اش نام # 61 به دل یعقوب اگر مهرش نهان داشت %~% وگر کردش به جان جا جای آن داشت # 62 زلیخایی که در رشک حورعین بود %~% به مغرب پرده عصمت‌نشین بود # 63 ز خورشید رخش نادیده تابی %~% گرفتار خیالش شد به خوابی # 64 چو بر دوران غم عشق آورد زور %~% ز نزدیکان نباشد عاشقی دور ~~PageV07P006 # 1 چنین گفت آن سخن‌دان سخن‌سنج %~% که در گنجینه بودش از سخن گنج # 2 که در مغرب زمین شاهی بناموس %~% همی زد کوس شاهی نام تیموس # 3 همه اسباب شاهی حاصل او %~% نمانده آرزویی در دل او # 4 ز فرقش تاج را اقبال‌مندی %~% ز پایش تخت را پایه بلندی # 5 فلک در خیلش از جوزا کمربند %~% ظفر با بند تیغش سخت‌پیوند # 6 زلیخا نام زیبا دختری داشت %~% که با او از همه عالم سری داشت # 7 نه دختر اختری از برج شاهی %~% فروزان گوهری از درج شاهی # 8 نگنجد در بیان وصف جمالش %~% کنم طبع آزمایی با خیالش # 9 ز سر تا پا فرود آیم چو مویش %~% شوم روشن ضمیر از عکس رویش # 10 ز نوشین لعلش استمداد جویم %~% ز وصفش آنچه در گنجد بگویم # 11 قدش نخلی ز رحمت آفریده %~% ز بستان لطافت سر کشیده # 12 ز جوی شهریاری آب خورده %~% ز سرو جویباری آب برده # 13 به فرقش موی دام هوشمندان %~% ازو تا مشک فرق اما نه چندان # 14 فراوان موشکافی کرده شانه %~% نهاده فرق نازک در میانه # 15 ز فرق او دو نیمه نافه را دل %~% وز او در نافه کار مشک مشکل # 16 فرو آویخته زلف سمن‌سای %~% فکنده شاخ گل را سایه در پای # 17 دو گیسویش دو هندوی رسن‌ساز %~% ز شمشاد سرافرازش رسن‌باز # 18 فلک درس کمالش کرده تلقین %~% نهاده ms092 از جبینش لوح سیمین # 19 ز طرف لوح سیمینش نموده %~% دو نون سرنگون از مشک سوده # 20 به زیر آن دو نون طرفه دو صادش %~% نوشته کلک صنع اوستادش # 21 ز حد نون او تا حلقه میم %~% الف‌واری کشیده بینی از سیم # 22 فزوده بر الف صفر دهان را %~% یکی ده کرده آشوب جهان را # 23 شده سین‌اش عیان از لعل خندان %~% گشاده میم را عقده به دندان # 24 ز بستان ارم رویش نمونه %~% در او گل‌ها شکفته گونه گونه # 25 بر او هر جانب از خالی نشانی %~% چو زنگی بچگان در گل‌ستانی # 26 زنخدانش که میم بی‌زکات است %~% در او چاهی پر از آب حیات است # 27 به زیرش غبغب ار دانا برد راه %~% بود گرد آمده رشحی از آن چاه # 28 قرار دل بود نایاب آنجا %~% که هم چاه است و هم گرداب آنجا # 29 بیاض گردنش صافی‌تر از عاج %~% به گردن آورندش آهوان باج # 30 بر و دوشش زده طعنه سمن را %~% گل اندر جیب کرده پیرهن را # 31 دو نار تازه بر رسته ز یک شاخ %~% کف امیدشان نبسوده گستاخ # 32 ز بازو گنج سیمش در بغل بود %~% عیار سیم پیش آن دغل بود # 33 پی تعویذ آن پاکیزه چون در %~% دل پاکان عالم از دعا پر # 34 پری‌رویان به جان کرده پسندش %~% رگ جان ساخته تعویذبندش # 35 ز تاراج سران تاج و دیهیم %~% دو ساعد آستینش کرده پر سیم # 36 کف‌اش راحت‌ده هر محنت‌اندیش %~% نهاده مرهمی بهر دل ریش # 37 به دست آورده ز انگشتان قلم‌ها %~% زده از مهر بر دل‌ها رقم‌ها # 38 دل از هر ناخنش بسته خیالی %~% فزوده بر سر بدری هلالی # 39 به پنج انگشت مه را برده پنجه %~% ز زور پنجه مه را کرده رنجه # 40 میانش موی بل کز موی نیمی %~% ز باریکی بر او از موی بیمی # 41 نیارستی کمر از موی بستن %~% کز آن مو بودی‌اش بیم گسستن ms093 # 42 ز دست‌افشار زرین پس خمش شو! %~% بیا وین سیم دست‌افشار بشنو! # 43 نداده در حریم آن حرمگاه %~% حصار عصمتش اندیشه را راه # 44 سخن رانم ز ساق او که چون است %~% بنای حسن را سیمین ستون است # 45 بنامیزد! بود گلدسته نور %~% ولی از چشم هر بی‌نور مستور # 46 صفای او نمود آیینه را رو %~% درآمد از ادب پیشش به زانو # 47 از آن آیینه هم‌زانوی او شد %~% که فیض نوریاب از روی او شد # 48 به وی هر کس که هم‌زانو نشیند %~% رخ دولت در آن آیینه بیند # 49 قدم در لطف نیز از ساق کم نیست %~% چون او در لطف کس صاحب قدم نیست # 50 ندانم از زر و زیور چه گویم %~% که خواهد بود قاصر هر چه گویم # 51 پر از گوهر به تارک افسری داشت %~% که در هر یک خراج کشوری داشت # 52 در و لعل‌اش که بود آویزه گوش %~% همی برد از دل و جان لطف آن هوش # 53 اگر بگسستی‌اش گوهر ز گردن %~% شدی گنج جواهر جیب و دامن # 54 مرصع موی بندش در قفا بود %~% هزاران عقد گوهر را بها بود # 55 نیارم بیش ازین از زر خبر داد %~% که شد خلخال و اندر پایش افتاد # 56 گهی از عشوه در مسندنشینی %~% به زیبا دیبه رومی و چینی # 57 گهی در جلوه ایوان خرامی %~% ز زرکش حله مصری و شامی # 58 به هر روز نوی کافکنده پرتو %~% نبوده بر تنش جز خلعتی نو # 59 ندادی دست جز پیراهنش را %~% که در آغوش خود دیدی تنش را # 60 سهی سروان هواداری‌ش کردی %~% پری‌رویان پرستاری‌ش کردی # 61 ز همزادان هزاران حورزاده %~% به خدمت روز و شب پیشش ستاده # 62 نه هرگز بر دلش باری نشسته %~% نه یک بارش به پا خاری شکسته # 63 نبوده عاشق و معشوق کس را %~% نداده ره به خاطر این هوس را # 64 به شب چون نرگس سیراب خفتی %~% سحر ms094 چون غنچه خندان شکفتی # 65 بدین‌سان خرم و دلشاد بودی %~% وز آن غم خاطرش آزاد بودی # 66 که‌ش از ایام بر گردن چه آید %~% وز این شب‌های آبستن چه زاید ~~PageV07P007 # 1 شبی خوش همچو صبح زندگانی %~% نشاط‌افزا چو ایام جوانی # 2 ز جنبش مرغ و ماهی آرمیده %~% حوادث پای در دامن کشیده # 3 درین بستان‌سرای پر نظاره %~% نمانده باز جز چشم ستاره # 4 سگان را طوق گشته حلقه دم %~% در آن حلقه ره فریادشان گم # 5 ستاده از دهل کوبی دهل‌کوب %~% هجوم خواب دستش بسته بر چوب # 6 نکرده موذن از گلبانگ یا حی %~% فراش غفلت شب‌مردگان طی # 7 زلیخا آن به لب‌ها شکر ناب %~% شده بر نرگسش شیرین شکرخواب # 8 سرش سوده به بالین جعد سنبل %~% تنش داده به بستر خرمن گل # 9 ز بالین سنبلش در هم شکسته %~% به گل تار حریرش نقش بسته # 10 به خوابش چشم صورت‌بین غنوده %~% ولی چشم دگر از دل گشوده # 11 درآمد ناگه‌اش از در جوانی %~% چه می‌گویم جوانی نی که جانی # 12 همایون پیکری از عالم نور %~% به باغ خلد کرده غارت حور # 13 کشیده‌قامتی چون تازه‌شمشاد %~% به آزادی غلام‌اش سرو آزاد # 14 زلیخا چون به رویش دیده بگشاد %~% به یک دیدارش افتاد آنچه افتاد # 15 جمای دید از حد بشر دور %~% ندیده از پری نشنیده از حور # 16 ز حسن صورت و لطف شمایل %~% اسیرش شد به یک‌دل نی به صد دل # 17 ز رویش آتشی در سینه افروخت %~% وز آن آتش متاع صبر و دین سوخت # 18 بنامیزد! چه زیبا صورتی بود %~% که صورت کاست واندر معنی افزود # 19 از آن معنی اگر آگاه بودی %~% یکی از واصلان راه بودی # 20 ولی چون بود در صورت گرفتار %~% نشد در اول از معنی خبردار # 21 همه دربند پنداریم مانده %~% به صورت‌ها گرفتاریم مانده PageV07P008 # 1 سحر چون زاغ شب پرواز برداشت %~% خروس صبحگاه آواز برداشت # 2 سمن از آب شبنم روی ms095 خود شست %~% بنفشه جعد عنبر بوی خود شست # 3 زلیخا همچنان در خواب نوشین %~% دلش را روی در مهراب دوشین # 4 نبود آن خواب خوش بیهوشی‌ای بود %~% ز سودای شب‌اش مدهوشی‌ای بود # 5 کنیزان روی بر پایش نهادند %~% پرستاران به دستش بوسه دادند # 6 نقاب از لاله سیراب بگشاد %~% خمارآلوده چشم از خواب بگشاد # 7 گریبان مطلع خورشید و مه کرد %~% ز مطلع سرزده هر سو نگه کرد # 8 ندید از گلرخ دوشین نشانی %~% چو غنچه شد فرو در خود زمانی # 9 بر آن شد کز غم آن سرو چالاک %~% گریبان همچو گل بر تن زند چاک # 10 ولی شرم از کسان بگرفت دستش %~% به دامان صبوری پای بست‌اش # 11 فرو می‌خورد چون غنچه به دل خون %~% نمی‌داد از درون یک شمه بیرون # 12 دهانش با رفیقان در شکرخند %~% دلش چون نیشکر در صد گره بند # 13 زبانش با حریفان در فسانه %~% به دل از داغ عشق‌اش صد زبانه # 14 نظر بر صورت اغیار می‌داشت %~% ولی پیوسته دل با یار می‌داشت # 15 دلی کز عشق در دام نهنگ است %~% ز جست و جوی کام‌اش پای لنگ است # 16 برون از یار خود کامی ندارد %~% درونش با کس آرامی ندارد # 17 اگر گوید سخن با یار گوید %~% وگر جوید مراد از یار جوید # 18 هزاران بار جانش بر لب آمد %~% که تا آن روز محنت را شب آمد # 19 شب آمد سازگار عشقبازان %~% شب آمد رازدار عشقبازان # 20 چو شب شد روی در دیوار غم کرد %~% به زاری پشت خود چون چنگ خم کرد # 21 ز ناله نغمه جانکاه برداشت %~% به زیر و بم فغان و آه برداشت # 22 که: «ای پاکیزه گوهر! از چه کانی %~% که از تو دارم این گوهرفشانی # 23 دلم بردی و نام خود نگفتی %~% نشانی از مقام خود نگفتی # 24 نمی‌دانم که نامت از که پرسم %~% کجا آیم مقامت از که پرسم # 25 اگر شاهی تو ms096 را آخر چه نام است %~% وگر ماهی تو را منزل کدام است # 26 مبادا هیچ کس چون من گرفتار! %~% که نی دل دارم اندر بر نه دلدار # 27 کنون دارم من در خواب مانده %~% دلی از آتشت در تاب مانده # 28 گلی بودم ز گلزار جوانی %~% تر و تازه چو آب زندگانی # 29 به یک عشوه مرا بر باد دادی %~% هزارم خار در بستر نهادی» # 30 همه شب تا سحرگه کارش این بود %~% شکایت با خیال یارش این بود # 31 چو شب بگذشت دفع هر گمان را %~% بشست از گریه چشم خون‌فشان را # 32 به بالین رونق از گلبرگ تر داد %~% به بستر جان ز سرو سیمبر داد # 33 شب و روزش بدین آیین گذشتی %~% سر مویی ازین آیین نگشتی PageV07P009 # 1 خوش است از بخردان این نکته گفتن %~% که: مشک و عشق را نتوان نهفتن! # 2 اگر بر مشک گردد پرده صد توی %~% کند غمازی از صد پرده‌اش بوی # 3 زلیخا عشق را پوشیده می‌داشت %~% به سینه تخم غم پوشیده می‌کاشت # 4 ولی سر می‌زد آن هر دم ز جایی %~% همی کرد از درون نشو و نمایی # 5 گهی از گریه چشمش آب می‌ریخت %~% به جای آب خون ناب می‌ریخت # 6 به هر قطره که از مژگان گشادی %~% نهانی راز او بر رو فتادی # 7 گهی از آتش دل آه می‌کرد %~% به گردون دود آهش راه می‌کرد # 8 بدانستی همه کز هیچ باغی %~% نروید لاله‌ای خالی ز داغی # 9 کنیزان این نشانی‌ها چو دیدند %~% خط آشفتگی بر وی کشیدند # 10 ولی روشن نشد کن را سبب چیست %~% قضاجنبان آن حال عجب کیست # 11 همی بست از گمان هر کس خیالی %~% همی کردند با هم قیل و قالی # 12 ولی سر دلش ظاهر نمی‌شد %~% سخن بر هیچ چیز آخر نمی‌شد # 13 از آن جمله فسونگردایه‌ای داشت %~% که از افسونگری سرمایه‌ای داشت # 14 به راه عاشقی کار آزموده %~% گهی عاشق گهی معشوق ms097 بوده # 15 به هم وصلت‌ده معشوق و عاشق %~% موافق‌ساز یار ناموافق # 16 شبی آمد زمین بوسید پیشش %~% به یاد آورد خدمت‌های خویش‌اش # 17 بگفت: «ای غنچه بستان شاهی! %~% به خاری از تو گلرویان مباهی! # 18 دلت خرم لبت پر خنده بادا! %~% ز فرت بخت ما فرخنده بادا! # 19 چنین آشفته و در هم چرایی %~% چنین با درد و غم همدم چرایی # 20 یقین دانم که زد ماهی تو را راه %~% بگو روشن مرا تا کیست آن ماه! # 21 اگر بر آسمان باشد فرشته %~% ز نور قدسیان ذاتش سرشته # 22 به تسبیح و دعا خوانم چنان‌اش %~% که آرم بر زمین از آسمان‌اش # 23 وگر باشد پری در کوه و بیشه %~% عزایم خوانی‌ام کارست و پیشه # 24 به تسخیرش عزیمت‌ها بخوانم %~% کنم در شیشه و پیشت نشانم # 25 وگر باشد ز جنس آدمیزاد %~% بزودی سازم از وی خاطرت شاد» # 26 زلیخا چون بدید آن مهربانی %~% فسون پردازی و افسانه‌خوانی # 27 ندید از راست گفتن هیچ چاره %~% گرفت از گریه مه را در ستاره # 28 که: «گنج مقصدم بس ناپدیدست %~% در آن گنج ناپیدا کلیدست # 29 چه گویم با تو از مرغی نشانه %~% که با عنقا بود هم آشیانه # 30 ز عنقا هست نامی پیش مردم %~% ز مرغ من بود آن نام هم گم # 31 چه شیرین است عیش تلخکامی %~% که می‌داند ز کام خویش نامی # 32 ز دوری گرچه باشد تلخ کامش %~% کند باری زبان شیرین ز نامش» # 33 زبان بگشاد آنگه پیش دایه %~% ز هم‌رازی بلندش ساخت پایه # 34 به خواب خویشتن بیداری‌اش داد %~% به بیهوشی خود هشیاری‌اش داد # 35 چو دایه حرفی از تومار او خواند %~% ز چاره‌سازی‌اش حیران فروماند # 36 بلی این حرف نقش هر خیال است %~% که: نادانسته از جستن محال است! # 37 نیارست از دلش چون بند بگشاد %~% به اصلاح‌اش زبان پند بگشاد # 38 نخستین گفت کاینها کار دیوست %~% همیشه کار دیوان مکر و ریوست # 39 به ms098 مردم صورت زیبا نمایند %~% که تا بر وی در سودا گشایند # 40 زلیخا گفت: «دیوی را چه یارا %~% که بنماید چنان شکل دلارا # 41 تنی کز شور و شر باشد سرشته %~% معاذ الله کز او زاید فرشته» # 42 دگر گفتا که: «این خوابی‌ست ناراست %~% که کج با کج گراید راست با ~~راست» # 43 دگر گفتا که: «هستی دانش‌اندیش %~% برون کن این محال از خاطر خویش!» # 44 بگفتا: «کار اگر بودی به دستم %~% کی این بار گران دادی شکست‌ام # 45 مرا تدبیر کار از دست رفته‌ست %~% عنان اختیار از دست رفته‌ست # 46 مرا نقشی نشسته در دل تنگ %~% که بس محکمترست از نقش در سنگ» # 47 چو دایه دیدش اندر عشق محکم %~% فروبست از نصیحت گویی‌اش دم # 48 نهانی رفت و حالش با پدر گفت %~% پدر ز آن قصه مشکل بر آشفت # 49 ولی چون بود عاجز دست تدبیر %~% حوالت کرد کارش را به تقدیر ~~PageV07P010 # 1 خوش آن دل کاندر او منزل کند عشق %~% ز کار عالم‌اش غافل کند عشق # 2 در او رخشنده برقی برفروزد %~% که صبر و هوش را خرمن بسوزد # 3 زلیخا همچو مه می‌کاست سالی %~% پس از سالی که شد بدرش هلالی # 4 هلال‌آسا شبی پشت خمیده %~% نشسته در شفق از خون دیده # 5 همی گفت: «ای فلک! با من چه کردی %~% رساندی آفتابم را به زردی # 6 به دست سرکشی دادی عنانم %~% کزو جز سرکشی چیزی ندانم # 7 به بیداری نگردد همنشینم %~% نیاید هم که در خوابش ببینم» # 8 همی گفت این سخن تا پاسی از شب %~% رسیده جانش از اندوه بر لب # 9 ز ناگه زین خیالش خواب بربود %~% نبود آن خواب بل بیهوشی‌ای بود # 10 هنوزش تن نیاسوده به بستر %~% درآمد آرزوی جانش از در # 11 همان صورت کز اول زد بر او راه %~% درآمد با رخی روشن‌تر از ماه # 12 نظر چون بر رخ زیبایش انداخت %~% ز جا برجست و سر در پایش ms099 انداخت # 13 زمین بوسید کای سرو گل‌اندام! %~% که هم صبرم ز دل بردی هم آرام # 14 به آن صانع که از نور آفریدت %~% ز هر آلایشی دور آفریدت # 15 که بر جان من بیدل ببخشای! %~% به پاسخ لعل شکربار بگشای! # 16 بگو با این جمال و دلستانی %~% که ای تو وز کدامین خاندانی # 17 بگفتا: «از نژاد آدم‌ام من %~% ز جنس آب و خاک عالم‌ام من # 18 کنی دعوی که: هستم بر تو عاشق! %~% اگر هستی درین گفتار صادق # 19 حق مهر و وفای من نگه‌دار! %~% به بی‌جفتی رضای من نگه‌دار! # 20 مرا هم دل به دام توست در بند %~% ز داغ عشق تو هستم نشان‌مند» # 21 زلیخا چون بدید آن مهربانی %~% ز لعل او شنید آن نکته‌دانی # 22 سری مست از خیال خواب برخاست %~% جگر پرسوز و دل پرتاب برخاست # 23 به دل اندوه او انبوه‌تر شد %~% به گردون دودش از اندوه برشد # 24 زمان عقل بیرون رفت‌اش از دست %~% ز بند پند و قید مصلحت رست # 25 همی زد همچو غنچه جیب جان چاک %~% چو لاله خون دل می‌ریخت بر خاک # 26 گهی از مهر رویش روی می‌کند %~% گهی بر یاد زلفش موی می‌کند # 27 پدر ز آن واقعه چون گشت آگاه %~% دواجو شد ز دانایان درگاه # 28 به تدبیرش به هر راهی دویدند %~% به از زنجیر تدبیری ندیدند # 29 بفرمودند بیجان ماری از زر %~% که باشد مهره‌دار از لعل و گوهر # 30 به سیمین‌ساقش آن مار گهرسنج %~% درآمد حلقه زن چون مار بر گنج # 31 چو زرین‌مار زیر دامنش خفت %~% ز دیده مهره می‌بارید و می‌گفت: # 32 «مرا پای دل اندر عشق بندست %~% همان بندم ازین عالم پسندست # 33 سبک‌دستی چرخ عمرفرسای %~% بدین بندم چرا سازد گران پای # 34 به این بند گران پا بستن‌ام چیست %~% بدین تیغ جفا دل خستن‌ام چیست # 35 به پای دلبری زنجیر باید %~% که در یک لحظه هوش از من رباید # 36 ms100 اگر یاری دهد بخت بلندم %~% بدین زنجیر زر پایش ببندم # 37 ببینم روی او چندان که خواهم %~% بدو روشن شود روز سیاهم» # 38 گهی در گریه گه در خنده می‌شد %~% گهی می‌مرد و گاهی زنده می‌شد # 39 همی شد هر دم از حالی به حالی %~% بدین سان بود حالش تا به سالی ~~PageV07P011 # 1 زلیخا یک شبی نی صبر و نی هوش %~% به غم همراز و با محنت هم آغوش # 2 کشید از مقنعه موی معنبر %~% فشاند از آتش دل خاک بر سر # 3 به سجده پشت سرو ناز خم کرد %~% زمین را رشک گلزار ارم کرد # 4 شد از غمگین دل خود غصه‌پرداز %~% به یار خویش کرد این قصه آغاز # 5 که: «ای تاراج تو هوش و قرارم! %~% پریشان کرده‌ای تو روزگارم # 6 مبادا کس به خون آغشته چون من! %~% میان خلق رسوا گشته چون من! # 7 دل مادر ز بد پیوندی‌ام تنگ %~% پدر را آید از فرزندی‌ام ننگ # 8 زدی آتش به جان چون من خسی را %~% نسوزد کس بدین سان بی‌کسی را» # 9 به آن مقصود جان و دل خطابش %~% بدین‌سان بود تا بربود خواب‌اش # 10 چو چشمش مست گشت از ساغر خواب %~% به خوابش آمد آن غارتگر خواب # 11 به شکلی خوب‌تر از هر چه گویم %~% ندانم بعد از آن دیگر چه گویم # 12 به زاری دست در دامانش آویخت %~% به پایش از مژه خون جگر ریخت # 13 که: «ای در محنت عشقت رمیده %~% قرارم از دل و خوابم ز دیده! # 14 به پاکی کاینچنین پاک آفریدت %~% ز خوبان دو عالم برگزیدت # 15 که اندوه را کوتاهی‌ای ده! %~% ز نام و شهر خویش آگاهی‌ای ده!» # 16 بگفتا: «گر بدین کارت تمام است %~% عزیز مصرم و مصرم مقام است # 17 به مصر از خاصگان شاه مصرم %~% عزیزی داد عز و جاه مصرم» # 18 زلیخا چون ز جانان این نشان یافت %~% تو گویی مرده صد ساله جان یافت # 19 ms101 رسیدش باز از آن گفتار چون نوش %~% به تن زور و به جان صبر و به دل ~~هوش # 20 از آن خوابی که دید از بخت بیدار %~% اگر چه خفت مجنون خاست بیدار # 21 کنیزان را ز هر سو داد آواز %~% که: «ای با من درین اندوه دمساز! # 22 پدر را مژده دولت رسانید %~% دلش را ز آتش محنت رهانید # 23 که آمد عقل و دانش سوی من باز %~% روان شد آب رفته جوی من باز # 24 بیا بردار بند زر ز سیم‌ام %~% که نبود از جنون من بعد بیم‌ام» # 25 پدر را چون رسید این مژده در گوش %~% به استقبال آن رفت از سرش هوش # 26 به رسم عاشق اول ترک خود کرد %~% وز آن پس ره سوی آن سرو قد کرد # 27 دهان بگشاد آن مار دو سر را %~% رهاند از بند زر آن سیمبر را # 28 پرستاران به پایش سر نهادند %~% به زیر پاش تخت زر نهادند # 29 پری‌رویان ز هر جا جمع گشتند %~% همه پروانه آن شمع گشتند # 30 به همزادان چو در مجلس نشستی %~% چو طوطی لعل او شکر شکستی # 31 سر درج حکایت باز کردی %~% ز هر شهری سخن آغاز کردی # 32 حدیث مصریان کردی سرانجام %~% که تا بردی عزیز مصر را نام # 33 چو این نامش گرفتی بر زبان جای %~% درافتادی به سان سایه از پای # 34 ز ابر دیده سیل خون فشاندی %~% نوای ناله بر گردون رساندی # 35 به روز و شب همه این بود کارش %~% سخن از یار راندی وز دیارش ~~PageV07P012 # 1 زلیخا گرچه عشق آشفت حالش %~% جهان پر بود از صیت جمالش # 2 به هر جا قصه حسنش رسیدی %~% شدی مفتون او هر کس شنیدی # 3 سران ملک را سودای او بود %~% به بزم خسروان غوغای او بود # 4 به هر وقت آمدی از شهریاری %~% به امید وصالش خواستگاری # 5 درین فرصت که از قید جنون رست %~% به تخت دلبری ms102 هشیار بنشست # 6 رسولان از شه هر مرز و هر بوم %~% چو شاه ملک شام و کشور روم # 7 فزون از ده تن از ره در رسیدند %~% به درگاه جمالش آرمیدند # 8 یکی منشور ملک و مال در مشت %~% یکی مهر سلیمانی در انگشت # 9 زلیخا را ازین معنی خبر شد %~% ز اندیشه دلش زیر و زبر شد # 10 که با اینان ز مصر آیا کسی هست %~% که عشق مصریان ام پشت بشکست # 11 به سوی مصریان‌ام می‌کشد دل %~% ز مصر ار قاصدی نبود چه حاصل # 12 درین اندیشه بود او که‌ش پدر خواند %~% پدروارش به پیش خویش بنشاند # 13 بگفت:«ای نور چشم و شادی دل! %~% ز بند غم خط آزادی دل! # 14 به دارالملک گیتی شهریاران %~% به تخت شهریاری تاجداران # 15 به دل داغ تمنای تو دارند %~% به سینه تخم سودای تو کارند # 16 به سوی ما به امید قبولی %~% رسیده‌ست اینک از هر یک رسولی # 17 بگویم داستان هر رسول‌ات %~% ببینم تا که می‌افتد قبول‌ات # 18 پدر می‌گفت و او خاموش می‌بود %~% به بوی آشنائی گوش می‌بود # 19 ز شاهان قصه‌ها پی در پی آورد %~% ولی از مصریان دم بر نیاورد # 20 زلیخا دید کز مصر و دیارش %~% نیامد هیچ قاصد خواستگارش # 21 ز دیدار پدر نومید برخاست %~% ز غم لرزان چو شاخ بید برخاست # 22 به نوک دیده مروارید می‌سفت %~% ز دل خونابه می‌بارید و می‌گفت: # 23 «مرا ای کاشکی مادر نمی‌زاد! %~% وگر می‌زاد کس شیرم نمی‌داد! # 24 کی‌ام من وز وجود من چه خیزد %~% وز ین بود و نبود من چه خیزد» # 25 به صد افغان و درد آن روز تا شب %~% درونی غنچه‌وار از خون لبالب # 26 سرشک از دیده غمناک می‌ریخت %~% به دست غصه بر سر خاک می‌ریخت # 27 پدر چون دید شوق و بیقراری‌ش %~% ز سودای عزیز مصر زاری‌ش # 28 رسولان را به خلعت‌های شاهی %~% اجازت داد پر از عذرخواهی # 29 که هست ms103 از بهر این فرزانه فرزند %~% زبانم با عزیز مصر در بند # 30 بود روشن بر دانش‌پرستان %~% که باشد دست دست پیش‌دستان # 31 رسولان ز آن تمنا درگذشتند %~% ز پیشش باد در کف بازگشتند PageV07P013 # 1 زلیخا داشت از دل بر جگر داغ %~% ز نومیدی فزودش داغ بر داغ # 2 بود هر روز را رو در سفیدی %~% بجز روز سیاه نامیدی # 3 پدر چون بهر مصرش خسته‌جان دید %~% علاج خسته‌جانیش اندر آن دید # 4 که دانایی به راه مصر پوید %~% علاجش از عزیز مصر جوید # 5 ز نزدیکان یکی دانا گزین کرد %~% به دانایی هزارش آفرین کرد # 6 بداد از تحفه‌ها صد گونه چیزش %~% به رفتن رای زد سوی عزیزش # 7 پیامش داد کای دور زمانه %~% تو را بوسیده خاک آستانه! # 8 به هر روز از نوازش‌های گردون %~% عزیزی بر عزیزی بادت افزون! # 9 مرا در برج عصمت آفتابی‌ست %~% که مه را در جگر افکنده تابی‌ست # 10 ز اوج ماه برتر پایه او %~% ندیده دیده خور سایه او # 11 کند پوشیده رخ مه را نظاره %~% که ترسد بیندش چشم ستاره # 12 جز آیینه کسی کم‌دیده رویش %~% بجز شانه کسی نبسوده مویش # 13 نباشد غیر زلفش را میسر %~% که گاهی افکند در پای او سر # 14 جمال او ز گل دامن کشیده %~% که پیراهن به بدنامی دریده # 15 نپوید در فروغ مهر یا ماه %~% که تا با او نگردد سایه همراه # 16 گذر بر چشمه و جوی‌اش نیفتد %~% که چشم عکس بر رویش نیفتد # 17 سرافرازان ز حد روم تا شام %~% همه از شوق او خون‌دل آشام # 18 ولی وی در نیارد سر به هر کس %~% هوای مصر در سر دارد و بس # 19 عزیز مصر چون این قصه بشنود %~% کلاه فخر بر اوج فلک سود # 20 تواضع کرد و گفتا: «من که باشم %~% که در دل تخم این اندیشه پاشم # 21 ولی چون شه مرا برداشت از خاک %~% سزد گر بگذرانم سر ms104 ز افلاک» # 22 چو داناقاصد این اندیشه بشنید %~% به سجده سرنهاد و خاک بوسید # 23 که: «ای مصر از تو دیده صد عزیزی! %~% ز تو کشت کرم در تازه‌خیزی! # 24 مراد وی قبول خاطر توست %~% خوش آن کس کو قبول خاطرت جست! # 25 چون آن میوه خورای خوانت افتاد %~% به زودی پیش تو خواهد فرستاد» ~~PageV07P014 # 1 چو از مصر آمد آن مرد خردمند %~% که از جان زلیخا بگسلد بند # 2 خبرهای خوش آورد از عزیزش %~% تهی از خویش و پر کرد از عزیزش # 3 گل بختش شکفتن کرد آغاز %~% همای دولتش آمد به پرواز # 4 ز خوابی بندها بر کارش افتاد %~% خیالی آمد و آن بند بگشاد # 5 بلی هر جا نشاطی یا ملالی‌ست %~% به گیتی در ز خوابی یا خیالی‌ست # 6 زلیخا را پدر چون شادمان یافت %~% به ترتیب جهاز او عنان تافت # 7 مهیا ساخت بهر آن عروسی %~% هزاران لعبت رومی و روسی # 8 نهاده عقد گوهر بر بناگوش %~% کشیده قوس مشکین گوش تا گوش # 9 کلاه لعل بر سر کج نهاده %~% گره از کاکل مشکین گشاده # 10 ز اطراف کله هر تار کاکل %~% چنان کز زیر لاله شاخ سنبل # 11 کمرهای مرصع بسته بر موی %~% به موی آویخته صد دل ز هر سوی # 12 هزار اسب نکوشکل خوش‌اندام %~% به گاه پویه تند و وقت زین رام # 13 ز گوی پیش چوگان تیزدوتر %~% ز آب روی سبزه نرم روتر # 14 اگر سایه فکندی تازیانه %~% برون جستی ز میدان زمانه # 15 چو وحشی‌گور در صحرا تک‌آور %~% چون آبی‌مرغ رد دریا شناور # 16 شکن در سنگ خارا کرده از سم %~% گره بر خیزران افکنده در دم # 17 بریده کوه را آسان چو هامون %~% ز فرمان عنان کم رفته بیرون # 18 هزار اشتر همه صاحب شکوهان %~% سراسر پشته‌پشت و کوه کوهان # 19 ز انواع نفایس صد شتروار %~% خراج کشوری بر هر شتر بار # 20 دو صد مفرش ز دیبای گرامی %~% چه ms105 مصری و چه رومی و چه شامی # 21 دو صد درج از گهرهای درخشان %~% ز یاقوت و در و لعل بدخشان # 22 دو صد طبله پر از مشک تتاری %~% ز بان و عنبر و عود قماری # 23 به هر جا ساربان منزل‌نشین شد %~% همه روی زمین صحرای چین شد # 24 مرتب ساخت از بهر زلیخا %~% یکی دلکش عماری حجله اسا # 25 مرصع سقف او چون چتر جمشید %~% زرافشان قبه‌اش چون گوی خورشید # 26 برون او درون او همه پر %~% ز مسمار زر و آویزه در # 27 فروهشته در او زربفت‌دیبا %~% به رنگ دلپذیر و نقش زیبا # 28 زلیخا را در آن حجله نشاندند %~% به صد نازش به سوی مصر راندند # 29 به پشت بادپایان آن عماری %~% روان شد چون گل از باد بهاری # 30 هزاران سرو و شمشاد و صنوبر %~% سمن‌بوی و سمن‌روی و سمن‌بر # 31 بدین دستور منزل می‌بریدند %~% به سوی مصر محمل می‌کشیدند # 32 زلیخا با دلی از بخت خشنود %~% که راه مصر طی خواهد شدن زود # 33 شب غم را سحر خواهد دمیدن %~% غم هجران به سر خواهد رسیدن # 34 از آن غافل که آن شب بس سیاه است %~% از آن تا صبح چندن ساله راه است # 35 به روز روشن و شب‌های تاریک %~% همی راندند تا شد مصر نزدیک # 36 فرستادند از آنجا قاصدی پیش %~% که راند پیش از ایشان محمل خویش # 37 به سوی مصر جوید پیشتر راه %~% عزیز مصر را گرداند آگاه # 38 که: آمد بر سر اینک دولت تیز %~% گر استقبال خواهی کرد برخیز! # 39 عزیز مصر چون آن مژده بشنید %~% جهان را بر مراد خویشتن دید # 40 منادی کرد تا از کشور مصر %~% برون آیند یکسر لشکر مصر # 41 ز اسباب تجمل هر چه دارند %~% همه در معرض عرض اندر آرند # 42 برون آمد سپاهی پای تا فرق %~% شده در زیور و زر و گهر غرق # 43 غلامان و کنیزان صد هزاران ms106 %~% همه گل چهرگان و مه عذاران # 44 غلامانی به طوق و تاج زرین %~% چو رسته نخل زر از خانه زین # 45 کنیزانی همه هر هفت کرده %~% به هودج در پس زربفت پرده # 46 شکرلب مطربان نکته‌پرداز %~% به رسم تهنیت خوش کرده آواز # 47 مغنی چنگ عشرت ساز کرده %~% نوای خرمی آغاز کرده # 48 به مالش داده گوش عود را تاب %~% طرب را ساخته او تارش اسباب # 49 نوای نی نوید وصل داده %~% به جان از وی امید وصل زاده # 50 رباب از تاب غم جان را امان ده %~% برآورده کمانچه نعره زه # 51 بدین آیین رخ اندر ره نهادند %~% به ره داد نشاط و عیش دادند # 52 عزیز مصر چون آن بارگه دید %~% چو صبح از پرتو خورشید خندید # 53 فرود آمد ز رخش خسروانه %~% به سوی بارگه شد خوش روانه # 54 مقیمان حرم پیشش دویدند %~% به اقبال زمین‌بوسش رسیدند # 55 تفحص کرد از ایشان حال آن ماه %~% ز آسیب هوا و محنت راه # 56 به فردا عزم ره را نامزد کرد %~% وز آن پس رو به منزلگاه خود کرد ~~PageV07P015 # 1 عزیز مصر چون افگند سایه %~% در آن خیمه زلیخا بود و دایه # 2 عنان بربودش از کف شوق دیدار %~% به دایه گفت کای دیرینه‌غمخوار # 3 علاجی کن! که یک دیدار بینم %~% کزین پس صبر را دشوار بینم # 4 نباشد شوق دل هرگز از آن بیش %~% که همسایه بود یار وفا کیش # 5 زلیخا را چو دایه مضطرب دید %~% به تدبیرش به گرد خیمه گردید # 6 شکافی زد به صد افسون و نیرنگ %~% در آن خیمه چو چشم خیمگی تنگ # 7 زلیخا کرد از آن خیمه نگاهی %~% برآورد از دل غم‌دیده آهی # 8 که واویلا عجب کاری‌م افتاد! %~% به سر نابهره دیداری‌م افتاد! # 9 نه آنست این که من در خواب دیدم %~% به جست و جوش این محنت کشیدم # 10 نه آنست این که عقل و هوش من برد %~% عنان ms107 دل به بی‌هوشی‌م بسپرد # 11 نه آنست این که گفت از خویش رازم %~% ز بیهوشی به هوش آورد بازم # 12 دریغا! بخت سست‌ام سختی آورد %~% طلوع اخترم بدبختی آورد # 13 برای گنج بردم رنج بسیار %~% فتاد آخر مرا با اژدها کار # 14 چو من در جمله عالم بیدلی نیست %~% میان بیدلان بی‌حاصلی نیست # 15 خدا را این فلک بر من ببخشای! %~% به روی من دری از مهر بگشای! # 16 به رسوایی مدر پیراهنم را! %~% به دست کس میالا دامنم را! # 17 به مقصود دل خود بسته‌ام عهد %~% که دارم پاس گنج خود به صد جهد # 18 مسوز از غم من بی دست و پا را! %~% مده بر گنج من دست اژدها را! # 19 همی نالید از جان و دل چاک %~% همی مالید روی از درد بر خاک # 20 درآمد مرغ بخشایش به پرواز %~% سروش غیب دادش ناگه آواز # 21 که ای بیچاره روی از خاک بردار! %~% کزین مشکل تو را آسان شود کار # 22 عزیز مصر مقصود دل‌ات نیست %~% ولی مقصود او بی‌حاصل‌ات نیست # 23 ازو خواهی جمال دوست دیدن %~% وز او خواهی به مقصودت رسیدن # 24 مباد از صحبت وی هیچ بیم‌ات! %~% کزو ماند سلامت قفل سیمت # 25 کلیدش را بود دندانه از موم! %~% بود کار کلید موم معلوم! # 26 زلیخا چون ز غیب این مژده بشنود %~% به شکرانه سر خود بر زمین سود # 27 زبان از ناله و لب از فغان بست %~% چو غنچه خوردن خون را میان بست # 28 ز خون خوردن دمی بی‌غم نمی‌زد %~% ز غم می‌سوخت اما دم نمی‌زد # 29 به ره می‌بود چشم انتظارش %~% که کی این عقده بگشاید ز کارش ~~PageV07P016 # 1 عزیز آمد به فر شهریاری %~% نشاند از خیمه مه را در عماری # 2 سپه را از پس و پیش و چپ و راست %~% به آیینی که می‌بایست آراست # 3 ز چتر زر به فرق نیک بختان %~% بپا شد سایه در زرین‌درختان # 4 ms108 طرب‌سازان نواها ساز کردند %~% شتربانان حدی آغاز کردند # 5 کنیزان زلیخا خرم و خوش %~% که رست از دیو هجران آن پریوش # 6 عزیز و اهل او هم شادمانه %~% که شد زین‌سان بتی بانوی خانه # 7 زلیخا تلخ‌عمر اندر عماری %~% رسانده بر فلک فریاد و زاری # 8 که ای گردون مرا زین‌سان چه داری %~% چنین بی‌صبر و بی‌سامان چه داری # 9 نخست از من به خوابی دل ربودی %~% به بیداری هزارم غم فزودی # 10 گه از دیوانگی بندم نهادی %~% گه از فرزانگی بندم گشادی # 11 چه دانستم که وقت چاره‌سازی %~% ز خان و مان مرا آواره سازی # 12 مرا بس بود داغ بی‌نصیبی %~% فزون کردی بر آن درد غریبی # 13 منه در ره دگر دام فریب‌ام! %~% میفکن سنگ در جام شکیب‌ام! # 14 دهی وعده کزین پس کام‌یابی %~% وز آن آرام جان آرام یابی # 15 بدین وعده به غایت شادمانم %~% ولی گر بخت این باشد چه دانم! # 16 برآمد بانگ رهدانان به تعجیل %~% که اینک شهر مصر و ساحل نیل # 17 هزاران تن سواره یا پیاده %~% خروشان بر لب نیل ایستاده # 18 ز بس کف‌ها زر و گوهر فشان شد %~% عماری در زر و گوهر نهان شد # 19 نمی‌آمد ز گوهر ریز مردم %~% در آن ره مرکبان را بر زمین سم # 20 همه صف‌ها کشیده میل در میل %~% نثارافشان گذشتند از لب نیل # 21 بدین آرایش شاهانه رفتند %~% به دولت سوی دولت‌خانه رفتند # 22 سرایی بلکه در دنیا بهشتی %~% ز فرشش ماه خشتی مهر خشتی # 23 به پای تخت زر مهدش رساندند %~% گهروارش به تخت زر نشاندند # 24 ولی جانش ز داغ دل نرسته %~% از آن زر بود در آتش نشسته # 25 مرصع تاج بر فرقش نهادند %~% میان تخت و تاج‌اش جلوه دادند # 26 ولیکن بود از آن تاج گران سنگ %~% به زیر کوه از بار دل تنگ # 27 فشاندندش به تارک گوهر انبوه %~% ولی بود آن بر او باران اندوه # 28 ms109 در آن میدان که را باشد سر تاج %~% که صد سر می‌رود آنجا به تاراج ~~PageV07P017 # 1 چو دل با دلبری آرام گیرد %~% ز وصل دیگری کی کام گیرد # 2 زلیخا را در آن فرخنده‌منزل %~% همه اسباب حشمت بود حاصل # 3 غلامی بود پیش رو عزیزش %~% نبود از مال و زر کم هیچ چیزش # 4 پرستاران گل‌بوی گل‌اندام %~% پرستاری‌ش را بی‌صبر و آرام # 5 کنیزان دل آشوب دل آرای %~% پی خدمتگری ننشسته از پای # 6 سیه فامانی از عنبر سرشته %~% ز شهوت پاک‌دامن چون فرشته # 7 مقیمان حریم پاکبازی %~% امینان حرم در کارسازی # 8 زلیخا با همه در صفه بار %~% که یک‌سان باشد آنجا یار و اغیار # 9 بساط خرمی افکنده بودی %~% درون پرخون و لب پرخنده بودی # 10 به ظاهر با همه گفت و شنو داشت %~% ولی دل جای دیگر در گرو داشت # 11 به صورت بود با مردم نشسته %~% به معنی از همه خاطر گسسته # 12 ز وقت صبح تا شام کارش این بود %~% میان دوستان کردارش این بود # 13 چو شب بر چهره مشکین پرده بستی %~% چو مه در پرده‌اش تنها نشستی # 14 خیال دوست را در خلوت راز %~% نشاندی تا سحر بر مسند ناز # 15 به زانوی ادب بنشستی‌اش پیش %~% به عرض او رسانیدی غم خویش # 16 ز ناله چنگ محنت ساز کردی %~% سرود بی‌خودی آغاز کردی # 17 بدو گفتی که: «ای مقصود جانم! %~% به مصر از خویشتن دادی نشان‌ام # 18 عزیز مصر گفتی خویش را نام %~% عزیزی روزیت بادا! سرانجام! # 19 به مصر امروز مهجور و غریب‌ام %~% ز اقبال وصالت بی‌نصیب‌ام # 20 به نومیدی کشید از عشق کارم %~% سروش غیب کرد امیدوارم # 21 بدان امیدم اکنون زنده مانده %~% ز دامن گرد نومیدی فشانده # 22 به نوری کز جمالت بر دلم تافت %~% یقین دانم که آخر خواهم‌ات یافت # 23 ز شوقت گرچه خونبارست چشمم %~% به سوی شش جهت چارست چشمم # 24 تویی از هر دو عالم آرزویم ms110 %~% تو را چون یافتم از خود چه جویم» # 25 سحر کردی بدین گفتار شب را %~% نبستی زین سخن تا روز لب را # 26 چو باد صبح جستن کردی آغاز %~% بر آیین دگر دادی سخن ساز # 27 چه گفتی گفتی: «ای باد سحرخیز! %~% شمیم مشک در جیب سمن‌بیز # 28 به معشوقان بری پیغام عاشق %~% بدین جنبش دهی آرام عاشق # 29 ز دلداران «نوازش نامه» آری %~% کنی غم‌دیدگان را غم‌گساری # 30 کس از من در جهان غم‌دیده‌تر نیست %~% ز داغ هجر ماتم‌دیده‌تر نیست # 31 دلم بیمار شد دلداری‌ام کن! %~% غمم بسیار شد غمخواری‌ام کن! # 32 به هر شهری خبر پرس از مه من! %~% به هر تختی نشان جو از شه من! # 33 گذار افکن به هر باغ و بهاری! %~% قدم نه بر لب هر جویباری! # 34 بود بر طرف جویی زین تک و پوی %~% به چشم آید تو را آن سرو دلجوی» # 35 ز وقت صبح تا خورشید تابان %~% به جولانگاه روز آمد شتابان # 36 دلی پردرد چشمی خون‌فشان داشت %~% به باد صبحدم این داستان داشت # 37 چو شد خورشید شمع مجلس روز %~% زلیخا همچو حور مجلس‌افروز # 38 پرستاران به پیشش صف کشیدند %~% رفیقان با جمالش آرمیدند # 39 به آن صافی‌دلان پاک‌سینه %~% به جای آورد رسم و راه دینه # 40 به هر روز و شبی این بود حالش %~% بدین آیین گذشتی ماه و سالش # 41 به سر می‌برد از این سان روزگاری %~% به ره می‌داشت چشم‌انتظاری # 42 بیا جامی! که همت برگماریم %~% ز کنعان ماه کنعان را بیاریم # 43 زلیخا با دلی امیدوارست %~% نظر بر شاهراه انتظارست # 44 ز حد بگذشت درد انتظارش %~% دوابخشی کنیم از وصل یارش PageV07P018 # 1 دبیر خامه ز استاد کهن زاد %~% درین نامه چنین داد سخن داد # 2 که یوسف چون به خوبی سر برافروخت %~% دل یعقوب را مشعوف خود ساخت # 3 به سان مردم‌اش در دیده بنشست %~% ز فرزندان دیگر دیده بربست # 4 گرفتی با وی آن‌سان ms111 لطف‌ها پیش %~% که بر وی رشکشان هر دم شدی بیش # 5 درختی بود در صحن سرای‌اش %~% به سبزی و خوشی بهجت‌فزای‌اش # 6 ستاده در مقام استقامت %~% فکنده بر زمین ظل کرامت # 7 پی تسبیح هر برگش زبانی %~% بنامیزد! عجب تسبیح خوانی! # 8 به هر فرزند که‌ش دادی خداوند %~% از آن خرم درخت سدره مانند # 9 همان‌دم تازه شاخی بردمیدی %~% که با قدش برابر سرکشیدی # 10 چو در راه بلاغت پا نهادی %~% به دستش ز آن عصای سبز دادی # 11 بجز یوسف که از تایید بخت‌اش %~% عصا لایق نیامد ز آن درخت‌اش # 12 شبی پنهان ز اخوان با پدر گفت %~% که: «ای بازوی سعی‌ات با ظفر جفت! # 13 دعا کن! تا کفیل کار و کشت‌ام %~% برویاند عصایی از بهشت‌ام # 14 که از عهد جوانی تا به پیری %~% کند هر جا که افتم دستگیری # 15 دهد در جلوه‌گاه جنگ و بازی %~% مرا بر هر برادر سرفرازی» # 16 پدر روی تضرع در خدا کرد %~% برای خاطر یوسف دعا کرد # 17 رسید از سدره پیک ملک سرمد %~% عصایی سبز در دست از زبرجد # 18 نه زخم تیشه ایام دیده %~% نه رنج اره دوران کشیده # 19 قوی‌قوت گران‌قیمت سبک‌سنگ %~% نیالوده به زنگ روغن و رنگ # 20 پیام آورد کاین فضل الهی‌ست %~% ستون بارگاه پادشاهی‌ست # 21 چو شد یوسف از آن تحفه قوی‌دست %~% ز حسرت حاسدان را پشت بشکست # 22 به خود بستند ز آن هر یک خیالی %~% نشاندند از حسد در دل نهالی ~~PageV07P019 # 1 شبی یوسف به پیش چشم یعقوب %~% که پیش او چو چشمش بود محبوب # 2 به خواب خوش نهاده سر به بالین %~% به خنده نوش نوشین کرد شیرین # 3 ز شیرین خنده آن لعل شکرخند %~% به دل یعقوب را شوری در افکند # 4 چو یوسف نرگس سیراب بگشاد %~% چو بخت خویش چشم از خواب بگشاد # 5 بدو گفت:«ای شکر شرمنده تو! %~% چه موجب داشت شکر خنده تو» # 6 بگفتا: «خواب دیدم مهر ms112 و مه را %~% ز رخشنده کواکب یازده را # 7 که یک‌سر داد تعظیمم بدادند %~% به سجده پیش رویم سر نهادند» # 8 پدر گفتا که: «بس کن زین سخن بس! %~% مگوی این خواب را زنهار! با کس! # 9 مباد این خواب را اخوان بدانند %~% به بیداری صد آزارت رسانند! # 10 ز تو در دل هزاران غصه دارند %~% درین قصه کی‌ات فارغ گذارند # 11 نیارند از حسد این خواب را تاب %~% که بس روشن بود تعبیر این خواب» # 12 پدر کرد این وصیت لیک تقدیر %~% به بادی بگسلد زنجیر تدبیر # 13 به یک تن گفت یوسف آن فسانه %~% نهاد آن را به اخوان در میانه # 14 شنیده‌ستی که هر سر کز دو بگذشت %~% به اندک وقت ورد هر زبان گشت # 15 چه خوش گفت آن نکوگوی نکوکار %~% که: «سر خواهی سلامت سر نگه‌دار!» # 16 چو اخوان قصه یوسف شنیدند %~% ز غصه پیرهن بر خود دریدند # 17 که: «یارب چیست در خاطر پدر را %~% که نشناسد ز نفع خود ضرر را # 18 به هر یک‌چند بربافد دروغی %~% دهد ز آن گوهر خود را فروغی # 19 خورد آن پیر مسکین زو فریبی %~% شود از صحبت او ناشکیبی # 20 کند قطع نکو پیوندی ما %~% برد مهر پدر فرزندی ما # 21 پدر را ما خریداریم نی او %~% پدر را ما هواداریم نی او # 22 اگر روزست در صحرا شبانیم %~% وگر شب خانه‌اش را پاسبانیم # 23 بجز حیلت‌گری از وی چه دیده‌ست %~% که‌ش این سان بر سر ما برگزیده‌ست # 24 چو با ما بر سر غمخوارگی نیست %~% دوای او بجز آوارگی نیست» # 25 به قصد چاره‌سازی عهد بستند %~% به عزم مشورت یک جا نشستند # 26 یکی گفت:«او ز حسرت خون ما ریخت %~% به خون‌ریزی‌ش باید حیله انگیخت» # 27 یکی گفت: «این به بیدینی‌ست راهی %~% که اندیشیم قتل بیگناهی # 28 همان به که افکنیم‌اش از پدر دور %~% به هایل وادی‌ای محروم و مهجور # 29 چو یک چند اندر ms113 آن آرام گیرد %~% به مرگ خویشتن بی‌شک بمیرد» # 30 دگر یک گفت:« قتل دیگرست این! %~% چه جای قتل از آن هم بدترست این! # 31 صواب آنست کاندر دور و نزدیک %~% طلب داریم چاهی غور و تاریک # 32 ز صدر عزت و جاه افکنیم‌اش %~% به صد خواری در آن چاه افکنیم‌اش # 33 بود کآنجا نشیند کاروانی %~% برآساید در آن منزل زمانی # 34 به چاه اندر کسی دلوی گذارد %~% به جای آب از آن چاهش برآرد # 35 به فرزندی‌ش گیرد یا غلامی %~% کند در بردن وی تیزگامی» # 36 ز غور چاه مکر خود نه آگاه %~% همه بی‌ریسمان رفتند در چاه # 37 وز آن پس رو به کار خود نهادند %~% به فردا وعده آن کار دادند ~~PageV07P020 # 1 حسدورزان یوسف بامدادان %~% به فکر دینه خرم‌طبع و شادان # 2 زبان پر مهر و سینه کینه‌اندیش %~% چو گرگان نهان در صورت میش # 3 به دیدار پدر احرام بستند %~% به زانوی ادب پیشش نشستند # 4 در زرق و تملق باز کردند %~% ز هر جایی سخن آغاز کردند # 5 که: «از خانه ملالت خاست ما را %~% هوای رفتن صحراست ما را # 6 اگر باشد اجازت قصد داریم %~% که فردا روز در صحرا گذاریم # 7 برادر یوسف آن نور دو دیده %~% ز کم‌سالی به صحرا کم رسیده # 8 چه باشد که‌ش به ما همراه سازی %~% به همراهی‌ش ما را سرفرازی» # 9 چو یعقوب این سخن بشنید از ایشان %~% گریبان رضا پیچید از ایشان # 10 بگفتا: «بردن او کی پسندم %~% کز آن گردد درون اندوه‌مندم # 11 از آن ترسم کزو غافل نشینید %~% ز غفلت صورت حالش نبینید # 12 درین دیرینه‌دشت محنت‌انگیز %~% کهن گرگی بر او دندان کند تیز» # 13 چو آن افسونگران آن را شنیدند %~% فسون دیگر از نو دردمیدند # 14 که: «آخر ما نه ز آن‌سان سست راییم %~% که هر ده تن به گرگی بس ~~نیاییم» # 15 چو ز ایشان کرد یعقوب این سخن گوش %~% ز عذر انگیختن گردید ms114 خاموش # 16 به صحرا بردن یوسف رضا داد %~% بلا را در دیار خود صلا داد ~~PageV07P021 # 1 چو پا بر دامن صحرا نهادند %~% بر او دست جفاکاری گشادند # 2 ز دوش مرحمت بارش فکندند %~% میان خاره و خارش فکندند # 3 بدین‌سان بود حالش تا سه فرسنگ %~% از او صلح و از آن سنگین‌دلان جنگ # 4 ازو نرمی وز ایشان سخت‌رویی %~% ازو گرمی وز ایشان سردگویی # 5 ز ناگه بر لب چاهی رسیدند %~% ز رفتن بر لب چاه آرمیدند # 6 چهی چون گور ظالم تنگ و تیره %~% ز تاریکی‌ش چشم عقل خیره # 7 مدار نقطه اندوه دورش %~% برون از طاقت اندیشه غورش # 8 دگر بار از جفاشان داد برداشت %~% به نوعی ناله و فریاد برداشت # 9 ولی آن ساز تیز آهنگ‌تر شد %~% دل چون سنگ ایشان سنگ‌تر شد # 10 چه گویم کز جفا ایشان چه کردند %~% دلم ندهد که گویم آنچه کردند # 11 کشیدند از بدن پیراهن او %~% چو گل از غنچه عریان شد تن او # 12 فروآویختند آنگه به چاهش %~% در آب انداختند از نیمه‌راهش # 13 برون از آب در چه بود سنگی %~% نشیمن ساخت آن را بی‌درنگی # 14 شد از نور رخش آن چاه روشن %~% چو شب روی زمین از ماه روشن # 15 شمیم گیسوان عطرسایش %~% عفونت را برون برد از هوایش # 16 ز فر طلعت او هر گزنده %~% سوی سوراخ دیگر شد خزنده # 17 به تعویذ اندرش پیراهنی بود %~% که جدش را ز آتش مامنی بود # 18 فرستادش به ابراهیم رضوان %~% از آن رو شد بر او آتش گلستان # 19 رسید از سدره جبریل امین زود %~% ز بازوی وی آن تعویذ بگشود # 20 برون آورد از آنجا پیرهن را %~% بدان پوشید آن پاکیزه تن را # 21 از آن پس گفت: «ای مهجور غمناک! %~% پیامت می‌رساند ایزد پاک # 22 که روزی این خیانت‌پیشگان را %~% گروه ناصواب‌اندیشگان را # 23 ز تو دل‌ریش‌تر پیشت رسانم %~% فکنده پیش‌سر پیشت رسانم # 24 ز جبریل ms115 این سخن یوسف چو بشنود %~% ز رنج و محنت اخوان برآسود # 25 به تسکین دادن جان حزینش %~% ندیم خاص شد روح‌الامین‌اش PageV07P022 # 1 سه روز آن ماه در چه بود تا شب %~% چو ماه نخشب اندر چاه نخشب # 2 چو چارم روز ازین فیروزه‌خرگاه %~% برآمد یوسف شب رفته در چاه # 3 ز مدین کاروانی رخت‌بسته %~% به عزم مصر با بخت خجسته # 4 ز راه افتاده دور آنجا فتادند %~% پی آسودگی محمل گشادند # 5 به گرد چاه منزلگاه کردند %~% به قصد آب رو در چاه کردند # 6 نخست آمد سعادتمند مردی %~% به سوی آب حیوان رهنوردی # 7 به تاریکی چاه آن خضر سیما %~% فرو آویخت دلو آب پیما # 8 به یوسف گفت جبریل امین خیز! %~% زلال رحمتی بر تشنگان ریز! # 9 ز رویت پرتوی بر عالم افکن! %~% جهان را از سر نو ساز روشن! # 10 روان یوسف ز روی سنگ برجست %~% چو آب چشمه و در دلو بنشست # 11 کشید آن دلو را مرد توانا %~% به قدر دلو و وزن آب دانا # 12 بگفت امروز دلو ما گران است %~% یقین چیزی بجز آب اندر آنست # 13 چو آن ماه جهان‌آرا برآمد %~% ز جانش بانگ «یا بشری» برآمد # 14 «بشارت! کز چنین تاریک چاهی %~% برآمد بس جهان‌افروز ماهی» # 15 در آن صحرا گلی بشکفت او را %~% ولی از دیگران بنهفت او را # 16 نهانی جانب منزلگه‌اش برد %~% به یاران خودش پوشیده بسپرد # 17 بلی چون نیک‌بختی گنج یابد %~% اگر پنهان ندارد رنج یابد # 18 حسودان هم در آن نزدیک بودند %~% ز حال او تفحص می‌نمودند # 19 همی بردند دایم انتظارش %~% که تا خود چون شود انجام کارش # 20 ز حال کاروان آگاه گشتند %~% خبرجویان به گرد چاه گشتند # 21 نهان کردند یوسف را ندایی %~% برون نامد ز چاه الا صدایی # 22 به سوی کاروان کردند آهنگ %~% که تا آرند یوسف را فراچنگ # 23 پس از جهد تمام و جد بسیار %~% میان کاروان آمد ms116 پدیدار # 24 گرفتندش که: «ما را بنده است این %~% سر از طوق وفا تابنده است این # 25 به کار خدمت آمد سست‌پیوند %~% ره بگریختن گیرد به هر چند # 26 در اصلاح‌اش ازین پس می‌نکوشیم %~% به هر قیمت که باشد می‌فروشیم» # 27 جوانمردی که از چه برکشیدش %~% به اندک قیمتی ز ایشان خریدش # 28 به مالک بود مشهور آن جوانمرد %~% به فلسی چند مملوک خودش کرد # 29 وز آن پس کاروان محمل ببستند %~% به قصد مصر در محمل نشستند # 30 چو مالک را برون از دست‌رنجی %~% فروشد پا از آن سودا به گنجی # 31 به بویش جان همی پرورد و می‌رفت %~% دو منزل را یکی می‌کرد و می‌رفت # 32 به مصر آمد چو نزدیک از ره دور %~% میان مصریان شد قصه مشهور # 33 که: آمد مالک اینک از سفر باز %~% به عبرانی غلامی گشته دمساز # 34 بر اوج نیکویی تابنده‌ماهی %~% به ملک دلبری فرخنده‌شاهی # 35 عزیز آنگه ز مالک شد طلبکار %~% که‌ش آرد تا در شاه جهاندار # 36 بگفتا: «ز آمدن فکری نداریم %~% ولی از لطف تو امیدواریم # 37 که ما را این زمان معذور داری %~% به آسایش درین منزل گذاری # 38 بود روزی سه چار آسوده گردیم %~% که از رنج سفر بی‌خواب و خوردیم # 39 غبار از روی و چرک از تن بشوییم %~% تن پاکیزه سوی شاه پوییم» # 40 عزیز مصر چون این نکته بشنید %~% به خدمتگاری شه بازگردید # 41 به شاه از حسن یوسف شمه‌ای گفت %~% به غیرت ساخت جان شاه را جفت # 42 اشارت کرد کز خوبان هزاران %~% به دارالملک خوبی شهریاران # 43 همه زرین کله بنهاده بر سر %~% همه زرکش قبا پوشیده در بر # 44 چو گل از گلشن خوبی بچینند %~% ز گلرویان مصری برگزینند # 45 که چون آرند یوسف را به بازار %~% کنندش عرض بر چشم خریدار # 46 کشند اینان بدین شکل و شمایل %~% به دعوی داری‌اش صف در مقابل # 47 شود گر خود بود مهر ms117 جهان‌گرد %~% ازین آتش‌رخان بازار او سرد # 48 به چارم روز موعد یوسف خور %~% چو زد از ساحل نیل فلک سر # 49 به حکم مالک آن خورشید تابان %~% به سوی نیل حالی شد شتابان # 50 قبای نیلگون بسته به تعجیل %~% چو سیمین سروی آمد بر لب نیل # 51 به جای نیل من بودی چه بودی %~% ز پابوسش من آسودی چه بودی # 52 چو گرد از روی و چرک از تن فروشست %~% چو سروی از کنار نیل بررست # 53 ز مفرش دار مالک پیرهن خواست %~% به جلباب سمن گل را بیاراست # 54 کشید آنگه به بر دیبای زرکش %~% به چندین نقش‌های خوش منقش # 55 فرو آویخت زلفین دلاویز %~% هوای مصر راز آن شد عنبرآمیز # 56 بدان خوبی‌ش در هودج نشاندند %~% به قصد قصر شه مرکب براندند # 57 نمود از قصر بیرون تختگاهی %~% که شاه آنجا کشیدی رخت گاهی # 58 به پیشش خیل خوبان صف کشیده %~% پی دیدار یوسف آرمیده # 59 قضا را بود ابری تیره آن روز %~% گرفته آفتاب عالم‌افروز # 60 چو یوسف برج هودج را بپرداخت %~% چو خور بر چشم مردم پرتو انداخت # 61 گمان ناظران را کآفتاب است! %~% که طالع گشته از نیلی سحاب است # 62 ز حیرت کف‌زنان اهل نظاره %~% فغان برداشتند از هر کناره # 63 بتان مصر سردرپیش ماندند %~% ز لوحش حرف نسخ خویش خواندند # 64 بلی هر جا شود مهر آشکارا %~% سها را جز نهان بودن چه یارا ~~PageV07P023 # 1 زلیخا بود ازین صورت تهی‌دل %~% کز او تا یوسف آمد یک دو منزل # 2 به صحرا شد برون تا ز آن بهانه %~% ز دل بیرون دهد اندوه خانه # 3 گرفت اسباب عیش و خرمی پیش %~% ولی هر لحظه شد اندوه او بیش # 4 چو در صحرا به خرمن سیل‌اش افتاد %~% دگرباره به خانه میل‌اش افتاد # 5 اگر چه روی در منزلگه‌اش بود %~% گذر بر ساحت قصر شه‌اش بود # 6 چو دید آن انجمن گفت: «این چه غوغاست %~% که ms118 گویی رستخیز از مصر ~~برخاست!» # 7 یکی گفت:«این پی فرخنده نامی است %~% بساط عرض عبرانی غلامی است # 8 زلیخا دامن هودج برانداخت %~% چو چشمش بر غلام افتاد بشناخت # 9 برآمد از دلش بی‌خواست فریاد %~% ز فریادی که زد بی‌خود بیفتاد # 10 روان هودج کشان هودج براندند %~% به خلوت‌خانه خاص‌اش رساندند # 11 چو شد منزلگه‌اش آن خلوت راز %~% ز حال بی‌خودی آمد به خود باز # 12 ازو پرسید دایه کای دل‌افروز! %~% چرا کردی فغان از جان پرسوز # 13 بگف: «ای مهربان مادر چه گویم %~% که گردد آفت من هر چه گویم # 14 در آن مجمع غلامی را که دیدی %~% ز اهل مصر و وصف او شنیدی # 15 ز عالم قبله گاه جان من اوست %~% فدایش جان من! جانان من اوست # 16 ز خان و مان مرا آواره او ساخت %~% درین آوارگی بیچاره او ساخت» # 17 چو دایه آتش او دید کز چیست %~% چو شمع از آتش او زار بگریست # 18 بگفت: «ای شمع سوز خود نهان دار! %~% غم شب رنج روز خود نهان دار! # 19 بود کز صبر امیدت برآید %~% ز ابر تیره خورشیدت برآید PageV07P024 # 1 چو یوسف شد به خوبی گرم‌بازار %~% شدندش مصریان یک‌سر خریدار # 2 به هر چیزی که هر کس دسترس داشت %~% در آن بازار بیع او هوس داشت # 3 شنیدم کز غمش زالی برآشفت %~% تنیده ریسمانی چند می‌گفت: # 4 «همی بس گرچه بس کاسد قماشم %~% که در سلک خریدارانش باشم!» # 5 منادی بانگ می‌زد از چپ و راست: %~% «که می‌خواهد غلامی بی‌کم و کاست» # 6 یکی شد ز آن میانه اول کار %~% به یک بدره زر سرخ‌اش خریدار # 7 از آن بدره که چون خواهی شمارش %~% بیابی از درستی‌زر هزارش # 8 خریداران دیگر رخش راندند %~% به منزلگاه صد بدره رساندند # 9 بر آن افزود دولتمند دیگر %~% به قدر وزن یوسف مشک اذفر # 10 بر آن دانای دیگر کرد افزون %~% به وزنش لعل ناب و در مکنون # 11 ms119 بدین قانون ترقی می‌نمودند %~% ز انواع نفایس می‌فزودند # 12 زلیخا گشت ازین معنی خبردار %~% مضاعف ساخت آنها را به یک‌بار # 13 خریداران دیگر لب ببستند %~% پس زانوی نومیدی نشستند # 14 عزیز مصر را گفت: «این نکورای! %~% برو بر مالک این قیمت بپیمای!» # 15 بگفتا: «آنچه من دارم دفینه %~% ز مشک و گوهر و زر در خزینه # 16 به یک نیمه بهایش برنیاید %~% ادای آن تمام از من کی آید» # 17 زلیخا داشت درجی پر ز گوهر %~% نه درجی بلکه برچی پر ز اختر # 18 بهای هر گهر ز آن درج مکنون %~% خراج مصر بودی بلکه افزون # 19 بگفتا کاین گهرها در بهایش %~% بده! ای گوهر جانم فدایش! # 20 عزیز آورد باز ازنو بهانه %~% که دارد میل او شاه زمانه # 21 بگفتا:«رو سوی شاه جهاندار! %~% حق خدمتگزاری را به جای آر! # 22 بگو بر دل جز این بندی ندارم %~% که پیش دیده فرزندی ندارم # 23 سرافرازی فزا زین احترام‌ام %~% که آید زیر فرمان این غلام‌ام! # 24 به برجم اختر تابنده باشد %~% مرا فرزند و شه را بنده باشد» # 25 چو شاه این نکته سنجیده بشنید %~% ز بذل التماسش سر نپیچید # 26 اجازت داد حالی تا خریدش %~% ز مهر دل به فرزندی گزیدش # 27 به سوی خانه بردش خرم و شاد %~% زلیخا شد ز بند محنت آزاد # 28 که: بودم خفته‌ای بر بستر مرگ %~% خلیده در رگ جان نشتر مرگ # 29 درآمد ناگهان خضر از در من %~% به آب زندگی شد یاور من # 30 بحمد الله که دولت یاری‌ام کرد %~% زمانه ترک جان آزاری‌ام کرد # 31 جمادی چند دادم جان خریدم %~% بنامیزد! عجب ارزان خریدم PageV07P025 # 1 چو دولت‌گیر شد دام زلیخا %~% فلک زد سکه بر نام زلیخا # 2 نظر از آرزوهای جهان بست %~% به خدمتکاری یوسف میان بست # 3 مذهب تاج‌ها زرین کمرها %~% مرصع هر یک از رخشان گهرها # 4 چو روز سال هر یک سیصد و شصت %~% مهیا کرد و فارغ ms120 بال بنشست # 5 به هر روزی که صبح نو دمیدی %~% به دوشش خلعتی از نو کشیدی # 6 رخ آن آفتاب دلفریبان %~% نشد طالع دو روز از یک گریبان # 7 چو تاج زر به فرقش برنهادی %~% هزاران بوسه‌اش بر فرق دادی # 8 چو پیراهن کشیدی بر تن او %~% شدی همراز با پیراهن او # 9 مسلسل گیسویش چون شانه کردی %~% مداوای دل دیوانه کردی # 10 شبانگه که‌ش خیال خواب بودی %~% ز روز و رنج او بی‌تاب بودی # 11 بیفگندی فراش دلپذیرش %~% نهادی مهد دیبا و حریرش # 12 فسون خواندی بسی و افسانه گفتی %~% غبار خاطرش ز افسانه رفتی # 13 چو بستی نرگسش را پرده خواب %~% شدی با شمع همدم در تب و تاب # 14 دو مست آهوی خود را تا سحرگاه %~% چرانیدی به باغ حسن آن ماه # 15 گهی با نرگسش همراز گشتی %~% گهی با غنچه‌اش دمساز گشتی # 16 گهی از لاله‌زارش لاله چیدی %~% گهی از گلستانش گل چریدی # 17 بدین افسوس پشت دست خایان %~% رساندی شب چو گیسویش به پایان # 18 به روزان و شبان این بود کارش %~% نبود از کار او یک دم قرارش # 19 غمش خوردی و غمخواری‌ش کردی %~% به خاتونی پرستاری‌ش کردی # 20 بلی عاشق همیشه جان فروشد %~% به جان در خدمت معشوق کوشد # 21 به مژگان از ره او خار چیند %~% به چشم از پای او آزار چیند # 22 به جسم و جان نشیند حاضر او %~% بود کافتد قبول خاطر او PageV07P026 # 1 سخن‌پرداز این شیرین‌فسانه %~% چنین آرد فسانه در میانه # 2 که پیش از وصل یوسف بود روزی %~% زلیخا را عجب دردی و سوزی # 3 ز دل صبر و ز تن آرام رفته %~% شکیب از جان غم فرجام رفته # 4 نه در خانه به کاری بند گشتی %~% نه در بیرون به کس خرسند گشتی # 5 مژه پر آب و دل پرخون همی رفت %~% درون می‌آمد و بیرون همی رفت # 6 بدو گفت آن بلنداقبال دایه %~% که: «ای ms121 مه پایه خورشید سایه # 7 نمی‌دانم که امروزت چه حال است %~% که جانت غرق دریای ملال است # 8 بگو کین بیقراری از که داری %~% ز نو رنجی که داری از که داری» # 9 بگفتا: «من ز خود حیرانم امروز %~% به کار خویش سرگردانم امروز # 10 غمی دارم ندانم کین غم از چیست %~% ز جانم سر زده این ماتم از کیست» # 11 چو یوسف همنشین شد با زلیخا %~% شبا روزی قرین شد با زلیخا # 12 شبی پیش زلیخا راز می‌گفت %~% غم و اندوه پیشین باز می‌گفت # 13 زلیخا چون حدیث چاه بشنید %~% بسان ریسمان بر خویش پیچید # 14 فتاد اندر دلش کن روز بوده‌ست %~% که جانش در غم جانسوز بوده‌ست # 15 حساب روز و مه چون نیک برداشت %~% به پیش او یقین شد آنچه پنداشت # 16 بلی داند دلی کگاه باشد %~% که از دل‌ها به دل‌ها راه باشد # 17 شنیده‌ستم که روز کرد لیلی %~% به قصد فصد سوی نیش میلی # 18 چو زد لیلی یکی نیش از پی خون %~% به وادی رفت خون از دست مجنون # 19 بیا جامی ز بود خود بپرهیز! %~% ز پندار وجود خود بپرهیز! # 20 مصفا شو ز مهر و کینه خویش! %~% مصیقل کن رخ آیینه خویش! # 21 شود چشم دلت روشن بدان نور %~% نماند سر جانان بر تو مستور ~~PageV07P027 # 1 به حکم آنکه امت‌پروری را %~% شبان لایق بود پیغمبری را # 2 ز یوسف با هزاران کامرانی %~% همی زد سر تمنای شبانی # 3 زلیخا آن تمنا را چو دریافت %~% به تحصیل تمنایش عنان تافت # 4 نخستین خواست ز استادان آن فن %~% که کردند از برایش یک فلاخن # 5 رسن همچون خور از زر تافتندش %~% چو گیسوی معنبر بافتندش # 6 زلیخا نیز می‌پخت آرزویی %~% که: گنجانم در او خود را چو مویی # 7 چو نتوان بی‌سبب خود را در او بست %~% ببوسم گاه گاه‌اش ز آن سبب دست # 8 دگر می‌گفت: این را چون پسندم %~% که یک مو ms122 بار خود بر وی ببندم # 9 وز آن پس داد فرمان تا شبانان %~% رمه در کوه و در صحراچرانان # 10 جدا سازند نادر بره‌ای چند %~% چو گردون چر بره بی‌مثل و مانند # 11 چو آهوی ختن سنبل‌چریده %~% ز گرگان هرگز آسیبی ندیده # 12 زره‌سان پشمشان چون موی زنگی %~% ز ابریشم فزون در تازه‌رنگی # 13 میان آن رمه یوسف شتابان %~% چو در برج حمل خورشید تابان # 14 زلیخا صبر و هوش و عقل و جان را %~% سگ دنباله‌کش کرده شبان را # 15 نگهبانان موکل ساخت چندی %~% که دارندش نگاه از هر گزندی # 16 بدین‌سان بود تا می‌خواست کارش %~% نبود از دست بیرون اختیارش # 17 اگر می‌خواست در صحرا شبان بود %~% وگر می‌خواست شاه ملک جان بود # 18 ولی در ذات خود بود آن پری‌زاد %~% ز شاهی و شبانی هر دو آزاد ~~PageV07P028 # 1 زلیخا بود یوسف را ندیده %~% به خوابی و خیالی آرمیده # 2 بجز دیدارش از هر جست و جویی %~% نمی‌دانست خود را آرزویی # 3 چو دید از دیدن او بهره‌مندی %~% ز دیدن خواست طبع او بلندی # 4 به آن آورد روی جست و جو را %~% که آرد در کنار آن آرزو را # 5 بلی نظارگی کید سوی باغ %~% ز شوق گل چو لاله سینه پر داغ # 6 نخست از روی گل دیدن شود مست %~% ز گل دیدن به گل چیدن برد دست # 7 زلیخا وصل را می‌جست چاره %~% ولی می‌کرد از آن یوسف کناره # 8 زلیخا بود خون از دیده ریزان %~% ولی می‌بود ازو یوسف گریزان # 9 زلیخا رخ بر آن فرخ‌لقا داشت %~% ولی یوسف نظر بر پشت پا داشت # 10 زلیخا بهر یک دیدن همی سوخت %~% ولی یوسف ز دیدن دیده می‌دوخت # 11 ز بیم فتنه روی او نمی‌دید %~% به چشم فتنه‌جوی او نمی‌دید # 12 نیارد عاشق آن دیدار در چشم %~% که با یارش نیفتد چشم بر چشم # 13 زلیخا را چو این غم بر سرآمد %~% به اندک فرصتی ms123 از پا درآمد # 14 برآمد در خزان محنت و درد %~% گل سرخش به رنگ لاله زرد # 15 به دل ز اندوه بودش بار انبوه %~% سهی‌سروش خمید از بار اندوه # 16 برفت از لعل لب آبی که بودش %~% نشست از شمع رخ تابی که بودش # 17 نکردی شانه زلف عنبرین‌بوی %~% جز از پنجه که می‌کندی به آن موی # 18 به سوی آینه کم روگشادی %~% مگر زانو که بر وی رو نهادی # 19 ز سرمه ز آن سیه چشمی نمی‌جست %~% که اشک از نرگس او سرمه می‌شست # 20 زلیخا را چو شد زین غم جگر ریش %~% زبان سرزنش بگشاد بر خویش # 21 که: ای کارت به رسوایی کشیده! %~% ز سودای غلام زرخریده! # 22 تو شاهی بر سریر سرفرازی %~% چرا با بنده خود عشق‌بازی # 23 عجب‌تر آنکه از عجبی که دارد %~% به وصل چون تویی سر در نیارد # 24 زنان مصر اگر دانند حالت %~% رسانند از ملامت صد ملال‌ات # 25 همی گفت این ولیکن آن یگانه %~% نه ز آن‌سان در دل او داشت خانه # 26 که‌ش از خاطر توانستی برون کرد %~% بدین افسانه دردش را فسون کرد # 27 زلیخا را چو دایه آنچنان دید %~% ز دیده اشک‌ریزان حال پرسید # 28 که: «ای چشمم به دیدار تو روشن! %~% دلم از عکس رخسار تو گلشن! # 29 دلت پر رنج و جانت پر ملال است %~% نمی‌دانم تو را اکنون چه حال است # 30 تو را آرام‌جان پیوسته در پیش %~% چه می‌سوزی ز بی‌آرامی خویش # 31 در آن وقتی که از وی دور بودی %~% اگر می‌سوختی معذور بودی # 32 کنون در عین وصلی سوختن چیست %~% به داغش شمع جان‌افروختن چیست # 33 به رویش خرم و دلشاد می‌باش! %~% ز غم‌های جهان آزاد می‌باش!» # 34 زلیخا چون شنید اینها ز دایه %~% سرشکش را دل از خون داد مایه # 35 ز ابر دیده خون دل فروریخت %~% به پیشش قصه مشکل فروریخت # 36 بگفت: «ای مهربان مادر! همانا %~% نه‌ای چندان به ms124 سر کار دانا # 37 نمی‌دانی که من بر دل چه دارم %~% وز آن جان جهان حاصل چه دارم # 38 ز من دوری نباشد هیچ گاه‌اش %~% ولی نبود به من هرگز نگاهش # 39 چو رویم شمع خوبی برفروزد %~% دو چشم خود به پشت پای دوزد # 40 بدین اندیشه آزارش نجویم %~% که پشت پاش به باشد ز رویم # 41 چو بگشایم بدو چشم جهان‌بین %~% به پیشانی نماید صورت چین # 42 بر آن چین سرزنش از من روا نیست %~% که از وی هر چه می‌آید خطا نیست # 43 به رشکم ز آستین او که پیوست %~% به دستان یافته بر ساعدش دست» # 44 چو دایه این سخن بشنید بگریست %~% که با حالی چنین مشکل توان زیست # 45 فراقی کافتد از دوران ضروری %~% به از وصلی بدین تلخی و شوری # 46 غم هجران همین یک سختی آرد %~% چنین وصلی دو صد بدبختی آرد # 47 زلیخا با غمی با این درازی %~% چو دید از دایه رحم چاره‌سازی # 48 بگفت: «ای از تو صد یاری‌م بوده! %~% به هر کاری هواداری‌م بوده! # 49 قدم از تارک من کن به سویش! %~% زبان من شو و از من بگوی‌اش! # 50 که: ای سرکش نهال نازپرورد! %~% رخت را از لطافت ناز پرورد # 51 عروس دهر تا در زادن افتاد %~% ز تو پاکیزه‌تر فرزند کم زاد # 52 کمال حسن تو حد بشر نیست %~% پری از خوبی تو بهره‌ور نیست # 53 زلیخا گرچه زیبا دلربایی‌ست %~% فتاده در کمندت مبتلایی‌ست # 54 ز طفلی داغ تو بر سینه دارد %~% ز سودایت غم دیرینه دارد # 55 به ملک خود سه‌بارت دیده در خواب %~% وز آن عمری‌ست مانده در تب و تاب # 56 کنون هم گشته زین سودا چو مویی %~% ندارد جز تو در دل آرزویی # 57 چه کم گردد ز جاه چون تو شاهی %~% اگر گاهی کنی سویش نگاهی» # 58 چو یوسف این فسون از دایه بشنود %~% به پاسخ لعل گوهربار بگشود # 59 به دایه گفت: ms125 کای دانا به هر راز! %~% مشو بهر فریب من فسون‌ساز! # 60 زلیخا را غلام زر خریدم %~% بسا از وی عنایت‌ها که دیدم # 61 گل و آبم عمارت‌کرده اوست %~% دل و جانم وفاپرورده اوست # 62 اگر عمری کنم نعمت شماری %~% نیارم کردن او را حق‌گزاری # 63 ولی گو: بر من این اندیشه مپسند! %~% که سر پیچم ز فرمان خداوند # 64 ز بدفرمای نفس معصیت زای %~% نهم در تنگنای معصیت پای # 65 به فرزندی عزیزم نام برده‌ست %~% امین خانه خویشم شمرده‌ست # 66 نی‌ام جز مرغ آب و دانه او %~% خیانت چون کنم در خانه او # 67 به سینه سر از اسراییل دارم %~% به دل دانایی از جبریل دارم # 68 اگر هستم نبوت را سزاوار %~% بود ز اسحاق‌ام استحقاق این کار # 69 معاذ الله که کاری پیشه سازم %~% که دارد از ره این قوم بازم # 70 که من دارم ز فضل ایزد پاک %~% امید عصمت نفس هوسناک # 71 چو دایه با زلیخا این خبر گفت %~% ز گفت او چو زلف خود برآشفت # 72 خرامان ساخت سرو راستین را %~% به سر سایه فکند آن نازنین را # 73 بدو گفت: «ای سر من خاک پایت %~% سرم خالی مبادا از هوایت! # 74 ز مهرت یک سر مویم تهی نیست %~% سر مویی ز خویش‌ام آگهی نیست # 75 اگر جان است غم‌پرورده توست %~% وگر تن جان به لب آورده توست # 76 ز حال دل چه گویم خود که چون است %~% ز چشم خون‌فشان یک قطره خون است» # 77 چو یوسف این سخن بشنید بگریست %~% زلیخا آه زد کاین گریه از چیست # 78 مرا چشمی تو چون خندان نشینم %~% که چشم خویش را در گریه بینم # 79 چو یوسف دید از او اندوه بسیار %~% شد از لب همچو چشم خود گهربار # 80 بگفت: «از گریه ز آنم دل شکسته %~% که نبود عشق کس بر من خجسته # 81 چو زد عمه به راه مهر من گام %~% به دزدی در جهان‌ام ms126 ساخت بدنام # 82 ز اخوانم پدر چون دوستر داشت %~% نهال کین من در جانشان کاشت # 83 ز نزدیک پدر دورم فکندند %~% به خاک مصر مهجورم فکندند # 84 شود دل دم به دم خون در بر من %~% که تا عشقت چه آرد بر سر من» # 85 زلیخا گفت کای چشم و چراغم! %~% فروغ تو ز مه داده فراغ‌ام # 86 ز من کز جان فزون می‌دارم‌ات دوست %~% گمان دشمنی‌بردن نه نیکوست # 87 مرا از تیغ مهرت دل دو نیم است %~% تو را از کین من چندین چه بیم است # 88 بزن یک گام در همراهی من! %~% ببین جاوید دولت خواهی من! # 89 جوابش داد یوسف کای خداوند! %~% منم پیشت به بند بندگی بند # 90 برون از بندگی کاری ندارم %~% به قدر بندگی فرمای کارم! # 91 خداوندی مجوی از بنده خویش! %~% بدین لطف‌ام مکن شرمنده خویش! # 92 کی‌ام من تا تو را دمساز گردم %~% درین خوان با عزیز انباز گردم # 93 مرا به گرکنی مشغول کاری %~% که در وی بگذرانم روزگاری # 94 چو صبح ار صادقی در مهر رویم %~% مزن دم جز به وفق آرزویم! # 95 مرا چون آرزو خدمتگزاری است %~% خلاف آن نه رسم دوستداری است # 96 دلی کو مبتلای دوست باشد %~% مراد او رضای دوست باشد # 97 از آن یوسف همی داد این سخن ساز %~% که تا در خدمت از صحبت رهد باز # 98 ز صحبت داشت بیم فتنه و شور %~% به خدمت خواست تا گردد از آن دور ~~PageV07P029 # 1 چمن پیرای باغ این حکایت %~% چنین کرد از کهن پیران روایت # 2 زلیخا داشت باغی و چه باغی! %~% کز آن بر دل ارم را بود داغی # 3 به گردش ز آب و گل سوری کشیده %~% گل سوری ز اطرافش دمیده # 4 نشسته گل ز غنچه در عماری %~% به فرقش نارون در چترداری # 5 قد رعنا کشیده نخل خرما %~% گرفته باغ را زو کار بالا # 6 بسان دایگان پستان انجیر %~% پی طفلان ms127 باغ از شیره پر شیر # 7 بر آن هر مرغک انجیرخواره %~% دهان برده چو طفل شیرخواره # 8 فروغ خور به صحنش نیم‌روزان %~% ز زنگاری مشبک‌ها فروزان # 9 به هم آمیخته خورشید و سایه %~% ز مشک و زر زمین را داده مایه # 10 گل سرخش چو خوبان نازپرورد %~% به رنگ عاشقان روی گل زرد # 11 صبا جعد بنفشه تاب داده %~% گره از طره سنبل گشاده # 12 سمن با لاله و ریحان هم آغوش %~% زمین از سبزه تر پرنیان‌پوش # 13 به هم بسته در آن نزهتگه حور %~% دو حوض از مرمر صافی چو بلور # 14 میان‌شان چون دودیده فرقی اندک %~% به عینه هر یکی چون آن دگر یک # 15 نه از تیشه در آن زخم تراشی %~% نه از زخم تراش آن را خراشی # 16 تصور کرده با خود هر که دیده %~% که بی‌بندست و پیوند آفریده # 17 زلیخا بهر تسکین دل تنگ %~% چو کردی جانب آن روضه آهنگ # 18 یکی بودی لبالب کرده از شیر %~% یکی از شهد گشتی چاشنی گیر # 19 پرستاران آن ماه فلک مهد %~% از آن یک شیر نوشیدی وز این شهد # 20 میان آن دو حوض افراخت تختی %~% برای همچو یوسف نیک‌بختی # 21 به ترک صحبتش گفتن رضا داد %~% به خدمت سوی آن باغش فرستاد # 22 صد از زیبا کنیزان سمن‌بر %~% همه دوشیزه و پاکیزه گوهر # 23 چو سرو ناز قائم ساخت آنجا %~% پی خدمت ملازم ساخت آنجا # 24 بدو گفت: «ای سر من پایمالت %~% تمتع زین بتان کردم حلالت» # 25 کنیزان را وصیت کرد بسیار %~% که: «ای نوشین لبان زنهار زنهار! # 26 به جان در خدمت یوسف بکوشید! %~% اگر زهر آید از دستش بنوشید! # 27 ولی از هر که گردد بهره‌بردار %~% مرا باید کند اول خبردار # 28 همی زد گوییا چون ناشکیبی %~% به لوح آرزو نقش فریبی # 29 که را افتد پسند وی از آن خیل %~% به وقت خواب سوی او کند میل # 30 نشاند خویش را ms128 پنهان به جایش %~% خورد بر از نهال دلربایش # 31 چو یوسف را فراز تخت بنشاند %~% نثار جان و دل در پایش افشاند # 32 دل و جان پیش یار خویش بگذاشت %~% به تن راه دیار خویش برداشت ~~PageV07P030 # 1 شبانگه کز سواد شعر گلریز %~% فلک شد نوعروس عشوه‌انگیز # 2 ز پروین گوش را عقد گهر بست %~% گرفت آن صیقلی آیینه در دست # 3 کنیزان جلوه‌گر در جلوه ناز %~% همه دستان‌نمای و عشوه‌پرداز # 4 همه در پیش یوسف کشیدند %~% فسون دلبری بر وی دمیدند # 5 یکی شد از لب شیرین شکر ریز %~% که کام خود کن از من شکر آمیز # 6 یکی از غمزه سویش کرد اشارت %~% که ای ز اوصاف تو قاصر عبارت # 7 مقامت می‌کنم چشم جهان‌بین %~% بیا بنشین به چشم مردم آیین! # 8 یکی بنمود سر و پرنیان‌پوش %~% که این سرو امشب‌ات بادا هم آغوش! # 9 یکی در زلف مشکین حلقه افکند %~% که هستم بی سر و پا حلقه مانند # 10 به روی من دری از وصل بگشای! %~% مکن چون حلقه‌ام بیرون در جای! # 11 بدین سان هر یکی ز آن لاله‌رویان %~% ز یوسف وصل را می‌بود جویان # 12 ولی بود او به خوبی تازه‌باغی %~% وز آن مشت گیاه او را فراغی # 13 بلی بودند یک‌سر مکر و دستان %~% به صورت بت به سیرت بت‌پرستان # 14 دل یوسف جز این معنی نمی‌خواست %~% که گردد راهشان در بندگی راست # 15 بدیشان هر چه گفت از راه دین گفت %~% پی نفی شک اسرار یقین گفت # 16 نخستین گفت کای زیبا کنیزان! %~% به چشم مردم عالم عزیزان! # 17 درین عزت ره خواری مپویید %~% بجز آیین دینداری مجویید # 18 ازین عالم برون ما را خدایی‌ست %~% که ره گم‌کردگان را رهنمایی‌ست # 19 پرستش جز خدایی را روا نیست %~% که غیر او پرستش را سزا نیست # 20 به سجده باید آن را سر نهادن %~% که داده سر برای سجده دادن # 21 چرا دانا نهد پیش کسی ms129 سر %~% که پا و سر بود پیشش برابر # 22 بود معلوم کز سنگی چه خیزد %~% ز معبودی‌ش جز ننگی چه خیزد # 23 چو یوسف ز اول شب تا سحرگاه %~% به وعظ آن غافلان را ساخت آگاه # 24 همه لب در ثنای او گشادند %~% سر طاعت به پای او نهادند # 25 یکایک را شهادت کرد تلقین %~% دهان جمله شد ز آن شهد شیرین # 26 زلیخا جست وقت بامدادان %~% به یوسف راه خرم‌طبع و شادان # 27 گروهی دید گرداگرد یوسف %~% پی تعلیم دین شاگرد یوسف # 28 بتان بشکسته و بگسسته زنار %~% ز سبحه یافته سر رشته کار # 29 زبان گویا به توحید خداوند %~% میان با عقد خدمت تازه‌پیوند # 30 به یوسف گفت کای از فرق تا پای %~% دشوب و درام و درای! # 31 به رخ سیمای دیگر داری امروز %~% جمال از جای دیگر داری امروز # 32 چه کردی شب که از وی حسنت افزود %~% در دیگر به خوبی بر تو بگشود # 33 بسی زین نکته با آن غنچه‌لب گفت %~% ولی او هیچ ازین گفتار نشگفت # 34 دهان را از تکلم تنگ می‌داشت %~% دو رخ را از حیا گلرنگ می‌داشت # 35 سر از شرمندگی بالا نمی‌کرد %~% نگه الا به پشت پا نمی‌کرد # 36 زلیخا چون بدید آن سرکشیدن %~% به چشم مرحمت سویش ندیدن # 37 ز حسرت آتشی در جانش افروخت %~% به داغ ناامیدی سینه‌اش سوخت # 38 به ناکامی وداع جان خود کرد %~% رخ اندر کلبه احزان خود کرد ~~PageV07P031 # 1 چو با آن کشته سودای یوسف %~% ز حد بگذشت استغنای یوسف # 2 شبی در کنج خلوت دایه را خواند %~% به صد مهرش به پیش خویش بنشاند # 3 بدو گفت: «ای توان‌بخش تن من! %~% چراغ افروز جان روشن من! # 4 گر از جان دم زنم پرورده توست %~% ور از تن شیر رحمت خورده توست # 5 چه باشد کز طریق مهربانی %~% به منزلگاه مقصودم رسانی # 6 چه پیوندی نباشد جان و دل را %~% چه خیزد از ms130 ملاقات آب و گل را» # 7 جوابش داد دایه کای پریزاد! %~% که نید با تو از حور و پری یاد! # 8 جمال دلربا دادت خداوند %~% که برباید دل و دین خردمند # 9 به کوه ار رخ نمایی آشکارا %~% نهی عشق نهان در سنگ‌خارا # 10 چو بخرامی به باغ از عشوه کاری %~% درخت خشک را در جنبش آری! # 11 بدین خوبی چنین درمانده چونی %~% چرا چندین کشی آخر زبونی # 12 به رفتار آور این نخل رطب بار! %~% به راه لطفش آر از لطف رفتار! # 13 زلیخا گفت کای مادر چه گویم %~% که از یوسف چه می‌آید به رویم! # 14 نسازد دیده هرگز سوی من باز %~% چسان جولان‌گری با وی کنم ساز # 15 نه تنها آفتم زیبایی اوست %~% بلای من ز ناپروایی اوست # 16 جوابش داد دیگر باره دایه %~% که: «ای حور از جمالت برده مایه! # 17 مرا در خاطر افتاده‌ست کاری %~% کز آن کار تو را خیزد قراری # 18 ولی وقتی میسر گردد آن کار %~% که سیم آری به اشتر زر به خروار # 19 بسازم چون ارم دلکش بنایی %~% بگویم تا در او صورت گشایی # 20 به موضع موضع از طبعش هنر کوش %~% کشد شکل تو با یوسف هم آغوش # 21 چو یوسف یک زمان در وی نشیند %~% در آغوش خودت هر جا ببیند # 22 بجنبد در دلش مهر جمالت %~% شود از جان طلبکار وصالت # 23 ز هر سو چون بجنبد مهربانی %~% برآید کارها ز آن‌سان که دانی» # 24 چو بشنید این حکایت را ز دایه %~% به هرچ از زر و سیم‌اش بود مایه # 25 بر آن دست تصرف داد او را %~% بدان سرمایه کرد آباد او را # 26 چنین گویند معماران این کاخ %~% که چون شد بر عمارت دایه گستاخ # 27 به دست آورد استادی هنرکیش %~% به هر انگشت دستش صد هنر بیش # 28 به رسم هندسی کار آزمایی %~% قوانین رصد را رهنمایی # 29 چو از پرگار بودی خالی‌اش مشت ms131 %~% نمودی کار پرگار از دو انگشت # 30 چو بهر خط ز طبعش سر زدی خواست %~% بر او آن کار بی‌مسطر شدی راست # 31 به جستی بر شدی بر تاق اطلس %~% بر ایوان زحل بستی مقرنس # 32 چو سوی تیشه کردی دستش آهنگ %~% ز خشت خام گشتی نرم‌تر سنگ # 33 به طراحی چو فکر آغاز کردی %~% هزاران طرح زیبا ساز کردی # 34 به سنگ ار صورت مرغی کشیدی %~% سبک سنگ گران از جا پریدی # 35 به حکم دایه زرین‌دست استاد %~% زر اندوده‌سرایی کرد بنیاد # 36 در اندرهم در آنجا هفت خانه %~% چو هفت اورنگ بی‌مثل زمانه # 37 مرتب هر یک از لون دگر سنگ %~% صقالت دیده و صافی و خوش‌رنگ # 38 به هفتم خانه همچون چرخ هفتم %~% که هر نقشی و رنگی بود از او گم # 39 مرصع چل ستون از زر برافراخت %~% ز وحش و طیر زیبا شکل‌ها ساخت # 40 به پای هر ستونی ساخت از زر %~% غزالی ناف او پر مشک اذفر # 41 ز طاوس‌های زرین صحن او پر %~% به دم‌های مرصع در تبختر # 42 میان آن درختی سر کشیده %~% که مثلش چشم نادر بین ندیده # 43 ز سیم خام بودش نازنین ساق %~% ز زر اغصانش از پیروزه اوراق # 44 به هر شاخش ز صنعت بود طیار %~% زمرد بال مرغی لعل منقار # 45 بنامیزد! درختی سبز و خرم %~% ندیده هرگز از باد خزان خم # 46 در آن خانه مصور ساخت هر جا %~% مثال یوسف و نقش زلیخا # 47 به هم بنشسته چون معشوق و عاشق %~% ز مهر جان و دل با هم معانق # 48 اگر نظارگی آنجا گذشتی %~% ز حسرت در دهانش آب گشتی # 49 همانا بود سقف آن سپهری %~% بر او تابنده هر جا ماه و مهری # 50 عجب ماهی و مهری! چون دو پیکر %~% ز چاک یک گریبان بر زده سر # 51 نمودی در نظر هر روی دیوار %~% چو در فصل بهاران تازه گلزار # 52 به هر ms132 گل گل زمینش بیش یا کم %~% دو شاخ تازه گل پیچیده با هم # 53 ز فرشش بود هر جایی شکفته %~% دو گل با هم به مهد ناز خفته # 54 در آن خانه نبود القصه یک جای %~% تهی ز آن دو درام و درای # 55 چو شد خانه بدین صورت مهیا %~% به یوسف شد فزون شوق زلیخا # 56 بلی عاشق چو بیند نقش جانان %~% شود ز آن نقش حرف شوق خوانان # 57 از آن حرف آتش او تازه گردد %~% اسیر داغ بی‌اندازه گردد # 58 چو شد خانه تمام از سعی استاد %~% به تزیین‌اش زلیخا دست بگشاد # 59 زمین آراست از فرش حریرش %~% جمال افزود از زرین سریرش # 60 قنادیل گهر پیوندش آویخت %~% ریاحین بهر عطرش در هم آمیخت # 61 هه بایستنی‌ها ساخت آنجا %~% بساط خرمی انداخت آنجا # 62 در آن عشرتگه از هر چیز و هر کس %~% نمی‌بایست‌اش الا یوسف و بس # 63 بر آن شد تا که یوسف را بخواند %~% به صدر عزت و جاه‌اش نشاند # 64 ز لعل جان‌فزایش کام گیرد %~% به زلف سرکشش آرام گیرد PageV07P032 # 1 ولی اول جمال خود بیاراست %~% وز آن میل دل یوسف به خود خواست # 2 به زیورها نبودش احتیاجی %~% ولی افزود از آن خود را رواجی # 3 ز غازه رنگ گل را تازگی داد %~% لطافت را نکو آوازگی داد # 4 ز وسمه ابروان را کار پرداخت %~% هلال عید را قوس قزح ساخت # 5 نغوله بست موی عنبرین را %~% گره در یکدگر زد مشک چین را # 6 ز پشت آویخت مشکین گیسوان را %~% ز عنبر داد پشتی ارغوان را # 7 مکحل ساخت چشم از سرمه ناز %~% سیه کاری به مردم کرد آغاز # 8 نهاد از عنبر تر جابه‌جا خال %~% به جانان کرد عرض صورت حال # 9 که رویت آتشی در من فکنده‌ست %~% بر آن آتش دل و جانم سپندست # 10 به مه خطی کشید از نیل چون میل %~% که شد مصر جمال آباد از ms133 آن نیل # 11 نبود آن خط نیلی بر رخ ماه %~% که میلی بود بهر چشم بدخواه # 12 اگر مشاطه دید آن نرگس مست %~% فتاد آنجاش میل سرمه از دست # 13 به دستان داد سیمین پنجه را رنگ %~% کز آن دستان دلی آرد فراچنگ # 14 به کف نقشی زد او را خرده‌کاری %~% کز آن نقش‌اش به دست آید نگاری # 15 به فندق گونه عناب تر داد %~% به جانان ز اشک عنابی خبر داد # 16 نمود از طرف عارض گوشواره %~% قران افکند مه را با ستاره # 17 که تا آن دولت دنیا و دینش %~% به حکم آن قران گردد قرین‌اش # 18 چو غنچه با جمال تازه و تر %~% لباس توبه‌تو پوشید در بر # 19 مرتب ساخت بر تن پیرهن را %~% ز گل پر کرد دامان سمن را # 20 شعار شاخ گل از یاسمین کرد %~% سمن در جیب و گل در آستین کرد # 21 ندیدی دیده گر کردی تامل %~% بجز آبی تنک بر لاله و گل # 22 عجب آبی در او از نقره خام %~% دو ماهی از دو ساعد کرده آرام # 23 ز دستینه دو ساعد دیده رونق %~% ز زر کرده دو ماهی را مطوق # 24 رخش می‌داد با ساعد گواهی %~% که حسنش گیرد از مه تا به ماهی # 25 چو بر نازک تنش شد پیرهن راست %~% به زرکش دیبه چینی بیاراست # 26 نهاد از لعل سیراب و زر خشک %~% فروزان تاج را بر خرمن مشک # 27 شد از گوهر مرصع جیب و دامان %~% به صحن خانه طاووس خرامان # 28 خرامان می‌شد و آیینه در دست %~% خیال حسن خود با خود همی بست # 29 چو عکس روی خود دید از مقابل %~% عیار نقد خود را یافت کامل # 30 به جست و جوی یوسف کس فرستاد %~% پرستاران ز پیش و پس فرستاد # 31 درآمد ناگهان از در چو ماهی %~% عطارد حشمتی خورشید جاهی # 32 وجودی از خواص آب و گل دور %~% جبین و طلعتی ms134 نور علی نور # 33 زلیخا را چو دیده بر وی افتاد %~% ز شوق‌اش شعله گویی در نی افتاد # 34 گرفتش دست کای پاکیزه سیرت! %~% چراغ دیده اهل بصیرت! # 35 بیا تا حق‌شناس‌ات باشم امروز %~% زمانی در سیاست باشم امروز # 36 کنم قانون احسانی کنون ساز %~% که تا باشد جهان گویند از آن باز # 37 به نیرنگ و فسون کز حد برون برد %~% به اول خانه ز آن هفت‌اش درون برد # 38 ز زرین در چو داد آن دم گذارش %~% به قفل آهنین کرد استوارش # 39 چو شد در بسته از لب مهر بگشاد %~% ز دل راز درون خود برون داد # 40 جوابش داد یوسف سرفکنده %~% که:«ای همچون من‌ات صد شاه بنده! # 41 مرا از بند غم آزاد گردان! %~% به آزادی دلم را شاد گردان! # 42 مرا خوش نیست کاینجا با تو باشم %~% پس این پرده تنها با تو باشم» # 43 زلیخا این نفس را باد نشمرد %~% سخن گویان به دیگر خانه‌اش برد # 44 بر او قفل دگر محکم فروبست %~% دل یوسف از آن اندوه بشکست # 45 دگر باره زلیخا ناله برداشت %~% نقاب از راز چندین ساله برداشت # 46 بگفت: «این خوشتر از جان! ناخوشی چند %~% به پایت می‌کشم سر سرکشی چند # 47 تهی کردم خزاین در بهایت %~% متاع عقل و دین کردم فدایت # 48 به آن نیت که درمانم تو باشی %~% رهین طوق فرمانم تو باشی # 49 نه آن کز طاعت من روی تابی %~% به هر ره برخلاف من شتابی» # 50 بگفتا: «در گنه فرمان بری نیست %~% به عصیان زیستن طاعت‌وری نیست # 51 هر آن کاری که نپسندد خداوند %~% بود در کارگاه بندگی بند # 52 بدان کارم شناسایی مبادا! %~% بر آن دست توانایی مبادا!» # 53 در آن خانه سخن کوتاه کردند %~% به دیگر خانه منزلگاه کردند # 54 زلیخا بر درش قفلی دگر زد %~% دگرسان قصه‌هاش از سینه سر زد # 55 بدین دستور از افسون فسانه %~% همی بردش درون خانه به ms135 خانه # 56 به هر جا قصه‌ای دیگر همی خواند %~% به هر جا نکته‌ای دیگر همی راند # 57 به شش خانه نشد کارش میسر %~% نیامد مهره‌اش بیرون ز شش در # 58 به هفتم خانه کرد او را قدم چست %~% گشاد کار خود از هفتمین جست # 59 بلی نبود درین ره ناامیدی %~% سیاهی را بود رو در سفیدی # 60 ز صد در گر امیدت برنیاید %~% به نومیدی جگر خوردن نشاید # 61 دری دیگر بباید زد که ناگاه %~% از آن در سوی مقصد آوری راه ~~PageV07P033 # 1 سخن پرداز این کاشانه راز %~% چنین بیرون دهد از پرده آواز # 2 که چون نوبت به هفتم خانه افتاد %~% زلیخا را ز جان برخاست فریاد # 3 که: «ای یوسف! به چشم من قدم نه! %~% ز رحمت پا درین روشن حرم نه! # 4 در آن خرم حرم کردش نشیمن %~% به زنجیر زرش زد قفل آهن # 5 حریمی یافت از اغیار خالی %~% ز چشم حاسدان دورش حوالی # 6 درش ز آمد شد بیگانه بسته %~% امید آشنایان ز آن گسسته # 7 در او جز عاشق و معشوق کس نی %~% گزند شحنه آسیب عسس نی # 8 رخ معشوق در پیرایه ناز %~% دل عاشق سرود شوق‌پرداز # 9 هوس را عرصه میدان گشاده %~% طمع را آتش اندر جان فتاده # 10 زلیخا دیده و دل مست جانان %~% نهاده دست خود در دست جانان # 11 به شیرین نکته‌ای دلپذیرش %~% خرامان برد تا پای سریرش # 12 به بالای سریر افکند خود را %~% به آب دیده گفت آن سر و قد را # 13 که ای گلرخ به روی من نظر کن! %~% به چشم لطف سوی من نظر کن! # 14 مرا تا کی درین محنت پسندی %~% که چشم رحمت از رویم ببندی # 15 بدین سان درد دل بسیار می‌کرد %~% به یوسف شوق خود اظهار می‌کرد # 16 ولی یوسف نظر با خویش می‌داشت %~% ز بیم فتنه سر در پیش می‌داشت # 17 به فرش خانه سرکافکند در پیش %~% مصور دید ms136 با او صورت خویش # 18 ز دیبا و حریر افکنده بستر %~% گرفته یکدگر را تنگ در بر # 19 از آن صورت روان صرف نظر کرد %~% نظرگاه خود از جای دگر کرد # 20 اگر در را اگر دیوار را دید %~% به هم جفت آن دو گلرخسار را دید # 21 رخ خود در خدای آسمان کرد %~% به سقف اندر تماشای همان کرد # 22 فزودش میل از آن سوی زلیخا %~% نظر بگشاد بر روی زلیخا # 23 زلیخا ز آن نظر شد تازه‌امید %~% که تابد بر وی آن تابنده‌خورشید # 24 به آه و ناله و زاری درآمد %~% ز چشم و دل به خونباری درآمد # 25 که ای خودکام! کام من روا کن! %~% به وصل خویش دردم را دوا کن! # 26 به حق آن خدایی بر تو سوگند! %~% که باشد بر خداوندان خداوند! # 27 به این حسن جهانگیری که دادت! %~% به این خوبی که در عارض نهادت! # 28 به ابروی کمانداری که داری! %~% به سرو خوب‌رفتاری که داری! # 29 به آن مویی که می‌گویی میان‌اش! %~% به آن سری که می‌خوانی دهان‌اش! # 30 به استیلای عشقت بر وجودم! %~% به استغنایت از بود و نبودم! # 31 که بر حال من بیدل ببخشای! %~% ز کار مشکلم این عقده بگشای! # 32 ز قحط هجر تو بس ناتوانم %~% ببخش از خوان وصلت قوت جان‌ام !» # 33 جوابش داد یوسف کای پری‌زاد ! %~% که نید با تو کس را از پری یاد # 34 مگیر امروز بر من کار را تنگ! %~% مزن بر شیشه معصومی‌ام سنگ! # 35 مکن تر ز آب عصیان دامنم را! %~% مسوز از آتش شهوت تنم را! # 36 به آن بیچون که چون‌ها صورت اوست! %~% برون‌ها چون درون‌ها صورت اوست! # 37 ز بحر جود او گردون حبابی‌ست! %~% ز برق نور او خورشید تابی‌ست! # 38 به پاکانی کز ایشان زاده‌ام من! %~% بدین پاکیزگی افتاده‌ام من # 39 که گر امروز دست از من بداری %~% مرا زین تنگنا بیرون گذاری # 40 بزودی کامگاری بینی ms137 از من %~% هزاران حق گزاری بینی از من # 41 مکن تعجیل در تحصیل مقصود! %~% بسا دیراکه خوشتر باشد از زود! # 42 زلیخا گفت کز تشنه مجو تاب! %~% که اندازد به فردا خوردن آب # 43 ز شوقم جان رسیده بر لب امروز %~% نیارم صبر کردن تا شب امروز # 44 ندانم مانعت زین مصلحت چیست %~% که نتوانی به من یک لحظه خوش زیست # 45 بگفتا: «مانع من ز آن دو چیزست %~% عقاب ایزد و قهر عزیزست # 46 عزیز این کج‌نهادی گر بداند %~% به من صد محنت و خواری رساند # 47 برهنه کرده تیغ آنسان که دانی %~% کشد از من لباس زندگانی # 48 زهی خجلت! که چون روز قیامت %~% که افتد بر زناکاران غرامت # 49 جزای آن جفاکاران نویسند %~% مرا سر دفتر ایشان نویسند» # 50 زلیخا گفت: «از آن دشمن میندیش! %~% که چون روز طرب بنشیندم پیش # 51 دهم جامی که با جانش ستیزد %~% ز مستی تا قیامت برنخیزد # 52 تو می‌گویی: خدای من کریم است! %~% همیشه بر گنهکاران رحیم است! # 53 مرا از گوهر و زر در خزینه %~% درین خلوت‌سرا باشد دفینه # 54 فدا سازم همه بهر گناه‌ات %~% که تا باشد ز ایزد عذرخواه‌ات» # 55 بگفت: «آن کس نی‌ام کافتد پسندم %~% که آید بر کسی دیگر گزندم # 56 خصوصا بر عزیزی کز عزیزی %~% تو را فرمود بهر من کنیزی # 57 خدای من که نتوان حق‌گزاری‌ش %~% به رشوت کی سزد آمرزگاری‌ش # 58 به جان دادن چو مزد از کس نگیرد %~% درآمرزش کجا رشوت پذیرد» # 59 زلیخا گفت کای شاه نکوبخت! %~% که هم تاجت میسر باد هم تخت! # 60 بهانه کج روی و حیله‌سازی‌ست %~% بهانه نی طریق راست بازی‌ست # 61 معاذ الله که راه کج روم من! %~% ز تو این حیله دیگر نشنوم من # 62 زبان دربند دیگر زین خرافات! %~% بجنب از جا که فی‌التاخیر آفات # 63 زلیخا چون به پایان برد این راز %~% تعلل کرد یوسف دیگر آغاز # 64 زلیخا گفت کای عبری ms138 عبارت! %~% که بردی از سخن وقتم به غارت # 65 مزن بر روی کارم دست رد را! %~% که خواهم کشتن از دست تو خود را # 66 نیاری دست اگر در گردن من %~% شود خون من‌ات حالی به گردن # 67 کشم خنجر چو سوسن بر تن خویش %~% چو گل در خون کشم پیراهن خویش # 68 عزیزم پیش تو چون کشته یابد %~% پی کشتن عنان سوی تو تابد # 69 بگفت این و کشید از زیر بستر %~% چو برگ بید سبزارنگ خنجر # 70 چو یوسف آن بدید از جای برجست %~% چو زرین یاره بگرفتش سر دست # 71 زلیخا ماه اوج دلستانی %~% ز یوسف چون بدید آن مهربانی # 72 ز دست خود روانی خنجر انداخت %~% به قصد صلح طرح دیگر انداخت # 73 لب از نوشین دهان‌اش پر شکر کرد %~% ز ساعد طوق وز ساق‌اش کمر کرد # 74 به پیش ناوکش جان را هدف ساخت %~% ز شوق گوهرش تن را صدف ساخت # 75 ولی نگشاد یوسف بر هدف شست %~% پی گوهر صدف را مهر نشکست # 76 فتادش چشم ناگه در میانه %~% به زرکش پرده‌ای در کنج خانه # 77 سال‌اش کرد کن پرده پی چیست %~% در آن پرده نشسته پردگی کیست» # 78 بگفت: آن کس که تا من بنده هستم %~% به رسم بندگان‌اش می‌پرستم # 79 به هر ساعت فتاده پیش اویم %~% سر طاعت نهاده پیش اویم # 80 درون پرده کردم جایگاه‌اش %~% که تا نبود به سوی من نگاهش # 81 ز من آیین بی‌دینی نبیند %~% درین کارم که می‌بینی نبیند # 82 چو یوسف این سخن بشنید زد بانگ %~% کز این دینار نقدم نیست یک دانگ # 83 تو را آید به چشم از مردگان شرم %~% وز این نازندگان در خاطر آزرم # 84 من از بینای دانا چون نترسم %~% ز قیوم توانا چون نترسم # 85 بگفت این وز میان کار برخاست %~% وز آن خوش خوابگه بیدار برخاست # 86 چو گشت اندر دویدن گام تیزش %~% گشاد از هر دری راه گریزش ms139 # 87 به هر در کآمدی بی در گشایی %~% پریدی قفل جایی پره جایی # 88 اشارت کردنش گویی به انگشت %~% کلیدی بود بهر فتح در مشت # 89 زلیخا چون بدید این از عقب جست %~% به وی در آخرین درگاه پیوست # 90 پی باز آمدن دامن کشیدش %~% ز سوی پشت پیراهن دریده # 91 برون رفت از کف آن غم رسیده %~% بسان غنچه پیراهن دریده # 92 زلیخا ز آن غرامت جامه زد چاک %~% چو سایه خویش را انداخت بر خاک # 93 خروشی از دل ناشاد برداشت %~% ز ناشادی خود فریاد برداشت # 94 دریغ آن صید کز دامم برون رفت %~% دریغ آن شهد کز کامم برون رفت ~~PageV07P034 # 1 چنین زد خامه نقش این فسانه %~% که چون یوسف برون آمد ز خانه # 2 برون خانه پیش آمد عزیزش %~% گروهی از خواص خانه نیزش # 3 چو در حالش عزیز آشفتگی دید %~% در آن آشفتگی حالش بپرسید # 4 جوابی دادش از حسن ادب باز %~% تهی از تهمت افشای آن راز # 5 عزیزش دست بگرفت از سر مهر %~% درون بردش به سوی آن پری‌چهر # 6 چو با هم دیدشان با خویشتن گفت %~% که: «یوسف با عزیز احوال من گفت!» # 7 به حکم آن گمان آواز برداشت %~% نقاب از چهره آن راز برداشت # 8 که: «ای میزان عدل! آن را سزا چیست %~% که با اهلش نه بر کیش وفا زیست # 9 به کار خویش بی‌اندیشگی کرد %~% درین پرده خیانت پیشگی کرد» # 10 عزیزش داد رخصت کای پری‌روی! %~% که کرد این کج نهادی راست برگوی! # 11 بگفت: «این بنده عبری کز آغاز %~% به فرزندی شد از لطفت سرافراز # 12 درین خلوت به راحت خفته بودم %~% درون از گرد محنت رفته بودم # 13 چو دزدان بر سر بالینم آمد %~% به قصد خرمن نسرینم آمد # 14 چو دست آورد پیش آن ناخردمند %~% که بگشاید ز گنج وصل من بند # 15 من از خواب گران بیدار گشتم %~% ز حال بی‌خودی هشیار گشتم # 16 ms140 هراسان گشت از بیداری من %~% گریزان شد ز خدمتکاری من # 17 رخ از شرمندگی سوی در آورد %~% به روی نیک‌بختی در برآورد # 18 شتابان از قفای وی دویدم %~% برون ننهاده پا در وی رسیدم # 19 گرفتم دامنش را چست و چالاک %~% چو گل افتاد در پیراهنش چاک # 20 گشاده چاک پیراهن دهانی %~% کند قول مرا روشن‌بیانی # 21 کنون آن به که همچون ناپسندان %~% کنی یک چند محبوس‌اش به زندان # 22 و یا خود در تن و اندام پاکش %~% نهی دردی که سازد دردناکش # 23 پسندی بر وی این رنج گران را %~% که گردد عبرتی مر دیگران را» # 24 عزیز از وی چو بشنید این سخن را %~% نه بر جا دید دیگر خویشتن را # 25 دلش گشت از طریق استقامت %~% زبان را ساخت شمشیر ملامت # 26 به یوسف گفت: «چون گشتم گهرسنج %~% پی بیع تو خالی شد دوصد گنج # 27 به فرزندی گرفتم بعد از آن‌ات %~% ز حشمت ساختم عالی مکان‌ات # 28 زلیخا را هوادار تو کردم %~% کنیزان را پرستار تو کردم # 29 غلامان حلقه در گوش تو گشتند %~% صفا کیش و وفا کوش تو گشتند # 30 به مال خویش دادم اختیارت %~% نکردم رنجه دل در هیچ کارت # 31 نه دستور خرد بود این که کردی %~% عفاک الله چه بد بود این که کردی # 32 نمی‌شاید درین دیر پرآفات %~% جز احسان اهل احسان را مکافات # 33 تو احسان دیدی و کفران نمودی %~% به کافر نعمتی طغیان نمودی # 34 ز کوی حق‌گزاری رخت بستی %~% نمک خوردی نمکدان را شکستی!» # 35 چو یوسف از عزیز این تاب و تف دید %~% چو موی از گرمی آتش بپیچید # 36 بدو گفت: «ای عزیز این داوری چند %~% گناهی نی بدین خواری‌م مپسند! # 37 زلیخا هر چه می‌گوید دروغ است %~% دروغ او چراغ بی‌فروغ است # 38 مرا تا دیده دارد در پی ام سر %~% که گردد کام من از وی میسر # 39 گهی از پس درآید گه ms141 ز پیش‌ام %~% به هر مکر و فسون خواند به خویش‌ام # 40 ولی هرگز بر او نگشاده‌ام چشم %~% به خوان وصل او ننهاده‌ام چشم # 41 که باشم من که با خلق کریمت %~% نهم پای خیانت در حریمت # 42 ز غربت داشتم بر سینه داغی %~% گرفتم از همه کنج فراغی # 43 زلیخا قاصدی سویم فرستاد %~% به رویم صد در اندیشه بگشاد # 44 به افسون‌های شیرین از ره‌ام برد %~% به همراهی درین خلوتگه‌ام برد # 45 قضای حاجت خود خواست از من %~% سکون عافیت برخاست از من # 46 گریزان رو به سوی در دویدم %~% به صد درماندگی اینجا رسیدم # 47 گرفت اینک! قفای دامنم را %~% درید از سوی پس پیراهنم را # 48 مرا با وی جز این کاری نبوده‌ست %~% برون زین کار بازاری نبوده‌ست # 49 گرت نبود قبول این بی‌گناهی %~% بکن بسم الله! اینک! هر چه خواهی!» # 50 زلیخا چون شنید این ماجرا را %~% به پاکی یاد کرد اول خدا را # 51 وز آن پس خورد سوگندان دیگر %~% به فرق شاه مصر و تاج و افسر # 52 به اقبال عزیز و عز و جاهش %~% که دولت ساخت از خاصان شاهش # 53 بلی چون افتد اندر دعوی و بند %~% گواه بی‌گواهان چیست سوگند! # 54 کند سوگند بسیار آشکاره %~% دروغ‌اندیشی سوگندخواره # 55 پس از سوگند آب از دیدگان ریخت %~% که: «یوسف از نخست این فتنه ~~انگیخت» # 56 عزیز آن گریه و سوگند چون دید %~% بساط راست‌بینی در نور دید # 57 به سرهنگی اشارت کرد تا زود %~% زند بر جان یوسف زخمه چون عود # 58 به زخم غم رگ جانش خراشد %~% ز لوحش آیت رحمت تراشد # 59 به زندانش کند محبوس چندان %~% که گردد آشکار آن سر پنهان PageV07P035 # 1 چو یوسف را گرفت آن مرد سرهنگ %~% به محنت‌گاه زندان کرد آهنگ # 2 به تنگ آمد دل یوسف از آن درد %~% نهان روی دعا در آسمان کرد # 3 که ای دانا به اسرار نهانی! %~% تو را باشد مسلم ms142 رازدانی # 4 دروغ از راست پیش توست ممتاز %~% که داند جز تو کردن کشف این راز # 5 ز نور صدق چون دادی فروغ‌ام %~% منه تهمت به گفتار دروغ‌ام! # 6 گواهی بگذران بر دعوی من! %~% که صدق من شود چون صبح روشن # 7 ز شست همت کشور گشایش %~% چو آمد بر هدف تیر دعایش # 8 در آن مجمع زنی خویش زلیخا %~% که بودی روز و شب پیش زلیخا # 9 سه ماهه کودکی بر دوش خود داشت %~% چو جان بگرفته در آغوش خود داشت # 10 چو سوسن بر زبان حرفی نرانده %~% ز تومار بیان حرفی نخوانده # 11 فغان زد کای عزیز آهسته‌تر باش! %~% ز تعجیل عقوبت بر حذر باش! # 12 سزاوار عقوبت نیست یوسف %~% به لطف و مرحمت اولی‌ست یوسف # 13 عزیز از گفتن کودکی عجب ماند %~% سخن با او به قانون ادب راند # 14 که: «ای ناشسته لب ز آلایش شیر! %~% خدای‌ات کرده تلقین حسن تقدیر! # 15 بگو روشن که این آتش که افروخت %~% کز آنم پرده عز و شرف سوخت # 16 بگفتا: «من نی‌ام نمام و غماز %~% که گویم با کسی راز کسی باز # 17 برو در حال یوسف کن نظاره! %~% که پیراهن چسان‌اش گشته پاره # 18 گر از پیش است بر پیراهنش چاک %~% زلیخا را بود دامن از آن پاک # 19 ور از پس چاک شد پیراهن او %~% بود پاک از خیانت دامن او» # 20 عزیز از طفل چون گوش این سخن کرد %~% روان تفتیش حال پیرهن کرد # 21 چو دید از پس دریده پیرهن را %~% ملامت کرد آن مکاره زن را # 22 که دانستم که این کید از تو بوده‌ست %~% بر آن آزاده این قید از تو ~~بوده‌ست # 23 زه راه ننگ و نام خویش گشتی %~% طلبکار غلام خویش گشتی # 24 پسندیدی به خود این ناپسندی %~% وز آن پس جرم خود بر وی فگندی # 25 برو زین پس به استغفار بنشین! %~% ز خجلت روی در دیوار بنشین! # 26 ms143 به گریه گرم کن هنگامه خویش! %~% بشو زین حرف ناخوش نامه خویش! # 27 تو ای یوسف! زبان زین راز دربند! %~% به هر کس گفتن این راز مپسند! # 28 همین بس در سخن چالاکی تو %~% که روشن گشت بر ما پاکی تو» # 29 عزیز این گفت و بیرون شد ز خانه %~% به خوش خویی سمر شد در زمانه # 30 تحمل دلکش است اما نه چندین! %~% نکو خویی خوش است اما نه چندین! # 31 مکن در کار زن چندان صبوری %~% که افتد رخنه در سد غیوری PageV07P036 # 1 نسازد عشق را کنج سلامت %~% خوشا رسوایی و کوی ملامت # 2 غم عشق از ملامت تازه گردد %~% وز این غوغا بلند آوازه گردد # 3 ملامت‌های عشق از هر کرانه %~% بود کاهل‌تنان را تازیانه # 4 چو باشد مرکب رهرو گران خیز %~% شود ز آن تازیانه سیر او تیز # 5 زلیخا را چو بشکفت آن گل راز %~% جهانی شد به طعن‌اش بلبل آواز # 6 زنان مصر از آن آگاه گشتند %~% ملامت را حوالتگاه گشتند # 7 به هر نیک و بدش در پی فتادند %~% زبان سرزنش بر وی گشادند # 8 که: شد فارغ ز هر ننگی و نامی %~% دلش مفتون عبرانی غلامی # 9 عجب‌تر کن غلام از وی نفورست %~% ز دمسازی و همرازی‌ش دورست # 10 نه گاهی می‌کند در وی نگاهی %~% نه گامی می‌زند با وی به راهی # 11 به هر جا آن کشد برقع ز رخسار %~% زند این از مژه بر دیده مسمار # 12 همانا پیش چشم او نکو نیست %~% از آن رو خاطرش را میل او نیست # 13 گر آن دلبر گهی با ما نشستی %~% ز ما دیگر کجا تنها نشستی # 14 زلیخا چون شنید این داستان را %~% فضیحت خواست آن ناراستان را # 15 روان فرمود جشنی ساز کردند %~% زنان مصر را آواز کردند # 16 چه جشنی بزم گاه خسروانه %~% هزارش ناز و نعمت در میانه # 17 بلورین جام‌ها لبریز کرده %~% به ما الورد عطرآمیز کرده ms144 # 18 در او از خوردنی‌ها هر چه خواهی %~% ز مرغ آورده حاضر تا به ماهی # 19 پی حلواش داده نیکوان وام %~% ز لب شکر ز دندان مغز بادام # 20 روان هر سو کنیزان و غلامان %~% به خدمت همچو طاووسان خرامان # 21 پری‌رویان مصری حلقه بسته %~% به مسندهای زرکش خوش نشسته # 22 ز هر خوان آنچه می‌بایست خوردند %~% ز هر کار آنچه می‌شایست کردند # 23 چو خوان برداشتند از پیش آنان %~% زلیخا شکرگویای مدح‌خوانان # 24 نهاد از طبع حیلت‌ساز پر فن %~% ترنج و گزلکی بر دست هر تن # 25 به یک کف گزلکی در کار خود تیز %~% به دیگر کف ترنجی شادی‌انگیز # 26 بدیشان گفت پس کای نازنینان! %~% به بزم نیکویی بالانشینان! # 27 چرا دارید ازین سان تلخ کامم %~% به طعن عشق عبرانی غلامم # 28 اجازت گر بود آرم برون‌اش %~% بدین اندیشه کردم رهنمون‌اش # 29 همه گفتند کز هر گفت و گویی %~% بجز وی نیست ما را آرزویی # 30 ترنجی کز تو اکنون بر کف ماست %~% پی صفراییان داروی صفراست # 31 بریدن بی‌رخش نیکو نیاید %~% نمی‌برد کسی تا او نیاید! # 32 زلیخا دایه را سوی‌اش فرستاد %~% که: «بگذر سوی ما ای سرو آزاد!» # 33 به قول دایه یوسف درنیامد %~% چو گل ز افسون او خوش برنیامد # 34 به پای خود زلیخا سوی او شد %~% در آن کاشانه همزانوی او شد # 35 به زاری گفت کای نور دو دیده! %~% تمنای دل محنت رسیده! # 36 ز خود کردی نخست امیدوارم %~% به نومیدی فتاد آخر قرارم # 37 فتادم در زبان مردم از تو %~% شدم رسوا میان مردم از تو # 38 گرفتم آن که در چشم تو خوارم %~% به نزدیک تو بس بی‌اعتبارم # 39 مده زین خواری و بی‌اعتباری %~% ز خاتونان مصرم شرمساری! # 40 شد از انفاس آن افسونگر گرم %~% دل یوسف به بیرون آمدن نرم # 41 ز خلوت خانه آن گنج نهفته %~% برون آمد چو گلزار شکفته # 42 زنان مصر کن گلزار دیدند %~% ز ms145 گلزارش گل دیدار چیدند # 43 به یک دیدار کار از دستشان رفت %~% زمام اختیار از دستشان رفت # 44 چو هر یک را در آن دیدار دیدن %~% تمنا شد ترنج خود بریدن # 45 ندانسته ترنج از دست خود باز %~% ز دست خود بریدن کرد آغاز # 46 چو دیدندش که جز والا گهر نیست %~% بر آمد بانگ از ایشان کاین بشر ~~نیست! # 47 زلیخا گفت: «هست این آن یگانه %~% کز اوی‌ام سرزنش‌ها را نشانه # 48 ملامت کز شما بر جان من بود %~% همه از عشق این نازک بدن بود # 49 مراد جان و تن من خواندم او را %~% به وصل خویشتن من خواندم او را # 50 ولی او سر به کارم در نیاورد %~% امید روزگارم بر نیاورد # 51 اگر ننهد به کام من دگر پای %~% ازین پس کنج زندان سازمش جای # 52 رسد کارش در آن زندان به خواری %~% گذارد عمر در محنت‌گزاری» # 53 بدیشان گفت: «یوسف را چو دیدید %~% ز تیغ مهر او کف‌ها بریدید # 54 اگر در عشق وی معذوری‌ام هست %~% بدارید از ملامت کردنم دست! # 55 چو یاران از در یاری در آیید! %~% درین کارم مددکاری نمایید!» # 56 همه چنگ محبت ساز کردند %~% نوای معذرت آغاز کردند # 57 که: «یوسف خسرو اقلیم جان است %~% بر آن اقلیم حکم او روان است # 58 غمش گر مایه رنجوری توست %~% جمالش حجت معذوری توست # 59 دل سنگین به مهرت نرم بادش! %~% وز این نامهربانی شرم بادش!» # 60 وز آن پس رو سوی یوسف نهادند %~% سخن را در نصیحت داد دادند # 61 بدو گفتند کای عمر گرامی! %~% دریده پیرهن در نیکنامی! # 62 زلیخا خاک شد در راهت ای پاک! %~% همی کش گه گهی دامن بر این خاک! # 63 به دفع حاجتش حجت رها کن! %~% ز تو چون حاجتی خواهد روا کن! # 64 حذر کن! ز آنکه چون مضطر شود دوست %~% به خواری دوست را از سرکشد پوست # 65 چو از لب بگذرد سیل ms146 خطرمند %~% نهد مادر به زیر پای فرزند # 66 خدا را بر وجود خود ببخشای! %~% به روی او در مقصود بگشای! # 67 وگر باشد تو را از وی ملالی %~% که چندانش نمی‌بینی جمالی!!! # 68 چو زو ایمن شوی دمساز ما باش!! %~% نهانی همدم و همراز ما باش!! # 69 که ما هر یک به خوبی بی‌نظیریم %~% سپهر حسن را ماه منیریم # 70 چو بگشاییم لب‌های شکرخا %~% ز خجلت لب فروبندد زلیخا # 71 چنین شیرین و شکرخا که ماییم %~% زلیخا را چه قدر آنجا که ماییم! # 72 چو یوسف گوش کرد افسونگری‌شان %~% پی کام زلیخا یاوری شان # 73 گذشتن از ره دین و خرد نیز %~% نه تنها بهر وی از بهر خود نیز! # 74 پریشان شد ز گفت و گوی ایشان %~% بگردانید روی از روی ایشان # 75 به حق برداشت کف بهر مناجات %~% که: «ای حاجت روای اهل حاجات # 76 پناه پرده عصمت‌نشینان! %~% انیس خلوت عزلت‌گزینان! # 77 عجب درمانده‌ام در کار اینان %~% مرا زندان به از دیدار اینان # 78 به ار صد سال در زندان نشینم %~% که یک دم طلعت اینان ببینم!» # 79 چو زندان خواست یوسف از خداوند %~% دعای او به زندان ساخت‌اش بند # 80 اگر بودی ز فضلش عافیت‌خواه %~% سوی زندان قضا ننمودی‌اش راه # 81 برستی ز آفت آن ناپسندان %~% دلی فارغ ز محنت‌های زندان PageV07P037 # 1 چو از دستان آن ببریده‌دستان %~% همه از خود پرستی بت‌پرستان # 2 دل یوسف نگشت از عصمت خویش %~% بسی از پیشتر شد عصمتش بیش # 3 همه خفاش آن خورشید گشتند %~% ز نور قرب وی نومید گشتند # 4 زلیخا را غبارانگیز کردند %~% به زندان کردن او تیز کردند # 5 زلیخا با عزیز آمیخت یک شب %~% ز دل این غصه بیرون ریخت یک شب # 6 که: «گشتم زین پسر بدنام در مصر %~% شدم رسوای خاص و عام در مصر # 7 درین قول‌اند مرد و زن موافق %~% که من بر وی از جان‌ام گشته عاشق # 8 در آن فکرم ms147 که دفع این گمان را %~% سوی زندان فرستم این جوان را # 9 به هر کوی‌اش به عجز و نامرادی %~% بگردانم منادی در منادی # 10 که این باشد سزای آن بداندیش %~% که انبازی کند با خواجه خویش # 11 چو مردم قهر من با او ببینند %~% از آن ناخوش گمان یک‌سو نشینند» # 12 عزیز اندیشه او را پسندید %~% ز استصواب آن طبعش بخندید # 13 بگفتا: «من تفکر پیشه کردم %~% درین معنی بسی اندیشه کردم # 14 نچیدم گوهری به ز آنکه سفتی %~% نیامد در دلم به ز آنچه گفتی # 15 به دست توست اکنون اختیارش %~% ز راه خویشتن بنشان غبارش!» # 16 زلیخا از وی این رخصت چو بشنید %~% سوی یوسف عنان کید پیچید # 17 که: «گر کامم دهی کامت برآرم %~% به اوج کبریا نامت برآرم # 18 وگرنه صد در محنت گشاده %~% پی زجر تو زندان ایستاده # 19 به رویم خرم و خندان نشینی %~% از آن بهتر که در زندان نشینی!» # 20 زبان بگشاد یوسف در خطابش %~% بداد آن‌سان که می‌دانی! جوابش # 21 زلیخا از جواب او برآشفت %~% به سرهنگان بی‌فرهنگ خود گفت # 22 که زرین افسرش از سر فکندند %~% خشن پشمینه‌اش در بر فکندند # 23 ز آهن بند بر سیمش نهادند %~% به گردن طوق تسلیمش نهادند # 24 بسان عیسی‌اش بر خر نشاندند %~% به هر کویی ز مصر آن خر براندند # 25 منادی‌زن منادی برکشیده %~% که: «هر سرکش غلام شوخ‌دیده # 26 که گیرد شیوه بی‌حرمتی پیش %~% نهد پا در فراش خواجه خویش # 27 بود لایق که همچون ناپسندان %~% بدین خواری برندش سوی زندان» # 28 چو در زندان گرفت از جنبش آرام %~% به زندانبان زلیخا داد پیغام # 29 کزین پس محنت‌اش مپسند بر دل! %~% ز گردن غل ز پایش بند بگسل! # 30 یکی خانه برای او جدا کن! %~% جدا از دیگران آنجاش جا کن! # 31 در آن خانه چو منزل ساخت یوسف %~% بساط بندگی انداخت یوسف # 32 رخ آورد آنچنان که‌ش بود عادت %~% در آن ms148 منزل به مهراب عبادت # 33 چو مردان در مقام صبر بنشست %~% به شکر آن که از کید زنان رست ~~PageV07P038 # 1 ز مادر هر که دولتمند زاید %~% فروغ دولتش ظلمت زداید # 2 به خارستان رود گلزار گردد %~% گل از وی نافه تاتار گردد # 3 به زندان گر درآید خرم و شاد %~% کند زندانیان را از غم آزاد # 4 چو زندان بر گرفتاران زندان %~% شد از دیدار یوسف باغ خندان # 5 همه از مقدم او شاد گشتند %~% ز بند درد و رنج آزاد گشتند # 6 اگر زندانی‌ای بیمار گشتی %~% اسیر محنت تیمار گشتی # 7 کمر بستی پی بیمارداری‌ش %~% خلاصی دادی از تیمار و خواری‌ش # 8 وگر جا بر گرفتاری شدی تنگ %~% سوی تدبیر کارش کردی آهنگ # 9 وگر بر مفلسی عشرت شدی تلخ %~% ز ناداری نمودی غره‌اش سلخ # 10 ز زرداران کلید زر گرفتی %~% ز عیشش قفل تنگی برگرفتی # 11 وگر خوابی بدیدیی نیک‌بختی %~% به گرداب خیال افتاده رختی # 12 شنیدی از لبش تعبیر آن خواب %~% به خشکی آمدی رختش ز گرداب # 13 دو کس از محرمان شاه آن بوم %~% ز خلوتگاه قربش مانده محروم # 14 به زندان همدمش بودند و همراز %~% در آن ماتمکده با وی هم‌آواز # 15 به یک شب هر یکی دیدند خوابی %~% کز آن در جانشان افتاد تابی # 16 یکی را مژده‌ده خواب از نجاتش %~% یکی را مخبر از قطع حیاتش # 17 ولی تعبیر آن ز ایشان نهان بود %~% وز آن بر جانشان بار گران بود # 18 به یوسف خواب‌های خود بگفتند %~% جواب خواب‌های خود شنفتند # 19 یکی را گوشمال از دار دادند %~% یکی را بر در شه بار دادند # 20 جوان مردی که سوی شاه می‌رفت %~% به مسندگاه عز و جاه می‌رفت # 21 چو رو سوی شه مسندنشین کرد %~% به وی یوسف وصیت اینچنین کرد # 22 که چون در صحبت شه باریابی %~% به پیشش فرصت گفتار یابی # 23 مرا در مجلسش یادآوری زود %~% کز آن یادآوری وافر ms149 بری سود # 24 بگویی هست در زندان غریبی %~% ز عدل شاه دوران بی‌نصیبی # 25 چنین‌اش بی‌گنه مپسند رنجور! %~% که هست این از طریق معدلت دور # 26 چو خورد آن بهره‌مند از دولت و جاه %~% می از قرابه قرب شهنشاه # 27 چنان رفت آن وصیت از خیالش %~% که بر خاطر نیامد چند سال‌اش! # 28 بسا قفلا که ناپیدا کلیدست %~% بر او راه گشایش ناپدیدست # 29 ز نا گه دست صنعی در میان نه %~% به فتح‌اش هیچ صانع را گمان نه # 30 پدید آید ز غیب او را گشادی %~% ودیعت در گشادش هر مرادی # 31 چو یوسف دل ز حیلت‌های خود کند %~% برید از رشته تدبیر پیوند # 32 ز پندار خودی و بخردی رست %~% گرفت‌اش فیض فضل ایزدی دست # 33 شبی سلطان مصر آن شاه بیدار %~% به خوابش هفت گاو آمد پدیدار # 34 همه بسیار خوب و سخت فربه %~% به خوبی و خوشی از یکدگر به # 35 وز آن پس هفت دیگر در برابر %~% پدید آمد سراسر خشک و لاغر # 36 در آن هفت نخستین روی کردند %~% بسان سبزه آن را پاک خوردند # 37 بدین سان سبز و خرم هفت خوشه %~% که دل ز آن قوت بردی دیده توشه # 38 برآمد وز عقب هفت دگر خشک %~% بر آن پیچید و کردش سر به سر خشک # 39 چو سلطان بامداد از خواب برخاست %~% ز هر بیداردل تعبیر آن خواست # 40 همه گفتند کاین خواب محال است %~% فراهم کرده وهم و خیال است # 41 به حکم عقل تعبیری ندارد %~% بجز اعراض تدبیری ندارد # 42 جوان مردی که از یوسف خبر داشت %~% ز روی کار یوسف پرده برداشت # 43 که: «در زندان همایونفر جوانی‌ست %~% که در حل دقایق خرده‌دانی‌ست # 44 اگر گویی بر او بگشایم این راز %~% وز او تعبیر خوابت آورم باز» # 45 بگفتا: «اذن خواهی چیست از من %~% چه بهتر کور را از چشم روشن» # 46 روان شد جانب زندان جوان مرد %~% به ms150 یوسف حال خواب شه بیان کرد # 47 بگفتا: «گاو و خوشه هر دو سال‌اند %~% به اوصاف خودش وصاف حال‌اند # 48 چو باشد خوشه سبز و گاو فربه %~% بود از خوبی سال‌ات خبر ده # 49 چو باشد خوشه خشک و گاو لاغر %~% بود از سال تنگ‌ات قصه‌آور # 50 نخستین سال‌های هفت گانه %~% بود باران و آب و کشت و دانه # 51 همه عالم ز نعمت پر بر آید %~% وز آن پس هفت سال دیگر آید # 52 که نعمت‌های پیشین خورده گردد %~% ز تنگی جان خلق آزرده گردد # 53 نبارد ز آسمان ابر عطایی %~% نروید از زمین شاخ گیایی # 54 ز عشرت مال‌داران دست دارند %~% ز تنگی تنگ‌دستان جان سپارند # 55 چنان نان کم شود بر خوان دوران %~% که گوید آدمی نان! و دهد جان» # 56 جوان مرد این سخن بشنید و برگشت %~% حریف بزم شاه دادگر گشت # 57 حدیث یوسف و تعبیر او گفت %~% دل شاه از غمش چون غنچه بشکفت # 58 بگفتا: «خیز و یوسف را بیاور! %~% کز او به گرددم این نکته باور # 59 سخن کز دوست آری شکرست آن %~% ولی گر خود بگوید خوشترست آن» # 60 دگر باره به زندان شد روانه %~% ببرد این مژده سوی آن یگانه # 61 که: «ای سرو ریاض قدس بخرام! %~% سوی بستان سرای شاه نه گام!» # 62 بگفتا: «من چه آیم سوی شاهی %~% که چون من بی‌کسی را بی‌گناهی # 63 به زندان سال‌ها محبوس کرده‌ست %~% ز آثار کرم مایوس کرده‌ست # 64 اگر خواهد که من بیرون نهم پای %~% ازین غمخانه گو: اول بفرمای # 65 که آنانی که چون رویم بدیدند %~% ز حیرت در رخم کف‌ها بریدند # 66 به یک جا چون ثریا با هم آیند %~% نقاب از کار من روشن گشایند # 67 که جرم من چه بود از من چه دیدند %~% چرا رختم سوی زندان کشیدند # 68 بود کاین سر شود بر شاه روشن %~% که پاک است از خیانت دامن من # 69 مرا ms151 پیشه گناه‌اندیشگی نیست %~% در اندیشه خیانت‌پیشگی نیست» # 70 جوان مرد این سخن چون گفت با شاه %~% زنان مصر را کردند آگاه # 71 که پیش شاه یک‌سر جمع گشتند %~% همه پروانه آن شمع گشتند # 72 چو ره کردند در بزم شه آن جمع %~% زبان آتشین بگشاد چون شمع # 73 کز آن شمع حریم جان چه دیدید %~% که بر وی تیغ بدنامی کشیدید! # 74 ز رویش در بهار و باغ بودید %~% چرا ره سوی زندان‌اش نمودید # 75 بتی کزار باشد بر تنش گل %~% کی از دانا سزد بر گردنش غل # 76 گلی که‌ش نیست تاب باد شبگیر %~% به پایش چون نهد جز آب زنجیر # 77 زنان گفتند کای شاه جوان‌بخت! %~% به تو فرخنده‌فر هم تاج و هم تخت! # 78 ز یوسف ما بجز پاکی ندیدیم %~% بجز عز و شرفناکی ندیدیم # 79 نباشد در صدف گوهر چنان پاک %~% که بود از تهمت آن جان جهان پاک # 80 زلیخا نیز بود آنجا نشسته %~% زبان از کذب و جان از کید رسته # 81 ز دستان‌های پنهان زیر پرده %~% ریاضت‌های عشقش پاک کرده # 82 فروغ راستی‌ش از جان علم زد %~% چو صبح راستین از صدق دم زد # 83 بگفتا: «نیست یوسف را گناهی %~% منم در عشق او گم کرده راهی # 84 به زندان از ستم‌های من افتاد %~% در آن غم‌ها از غم‌های من افتاد # 85 جفایی کو رسید او را ز جافی %~% کنون واجب بود او را تلافی # 86 هر احسان کید از شاه نکوکار %~% به صد چندان بود یوسف سزاوار» # 87 چو شاه این نکته سنجیده بشنید %~% چو گل بشکفت و چون غنچه بخندید # 88 اشارت کرد کز زندان‌اش آرند %~% بدان خرم سرا بستان‌اش آرند # 89 به ملک جان بود شاه نکوبخت %~% مقام شه نشاید جز سر تخت PageV07P039 # 1 درین دیر کهن رسمی‌ست دیرین %~% که بی‌تلخی نباشد عیش شیرین # 2 شب یوسف چو بگذشت از درازی %~% طلوع صبح کردش کارسازی # 3 پی تعظیم و اکرام ms152 وی از شاه %~% خطاب آمد به نزدیکان درگاه # 4 کز ایوان شه خورشیداورنگ %~% به میدانی ز هر جانب دو فرسنگ # 5 دو رویه تا به زندان ایستادند %~% تجمل‌های خود را عرضه دادند # 6 چو یوسف شد سوی خسرو روانه %~% به خلعت‌های خاص خسروانه # 7 فراز مرکبی از پای تا فرق %~% چو کوهی گشته در زر و گهر غرق # 8 چو آمد بارگاه شه پدیدار %~% فرود آمد ز رخش تیز رفتار # 9 ز قرب مقدمش چون شه خبر یافت %~% به استقبال او چون بخت بشتافت # 10 به پهلوی خودش بر تخت بنشاند %~% به پرسش‌های خوش با وی سخن‌راند # 11 نخست از خواب خود پرسید و تعبیر %~% درآمد لعل نوشینش به تقدیر # 12 وز آن پس کردش از هر جا سؤالی %~% بپرسیدش ز هر کاری و حالی # 13 جواب دلکش و مطبوع گفت‌اش %~% چنانک آمد از آن گفتن شگفت‌اش # 14 در آخر گفت: «این خوابی که دیدم %~% ز تو تعبیر آن روشن شنیدم # 15 چسان تدبیر آن کردن توانیم %~% غم خلق جهان خوردن توانیم» # 16 بگفتا: «باید ایام فراخی %~% که ابر و نم نیفتد در تراخی # 17 منادی کردن اندر هر دیاری %~% که نبود خلق را جز کشت کاری # 18 چو از دانه شود آگنده خوشه %~% نهندش همچنان از بهر توشه # 19 چو باشد خوشه در خانه درنگی %~% نیارد روزگار قحط و تنگی # 20 برد هر کس برای عیش تیره %~% به قدر حاجت خود ز آن ذخیره # 21 ولی هر کار را باید کفیلی %~% که از دانش بود با وی دلیلی # 22 به دانش غایت آن کار داند %~% چو داند کار را کردن تواند # 23 به من تفویض کن تدبیر این کار! %~% که نید دیگری چون من پدیدار» # 24 چو شاه از وی بدید این کارسازی %~% به ملک مصر دادش سرفرازی # 25 چو شاه از وی بدید این کارسازی %~% به ملک مصر دادش سرفرازی # 26 سپه را بنده فرمان او کرد %~% زمین ms153 را عرصه میدان او کرد # 27 به جای خود به تخت زر نشاندش %~% به صد عزت عزیز مصر خواندش # 28 چو یوسف را خدا داد این بلندی %~% به قدر این بلندی ارجمندی # 29 عزیز مصر را دولت زبون گشت %~% لوای حشمت او سرنگون گشت # 30 دلش طاقت نیاورد این خلل را %~% به زودی شد هدف تیر اجل را # 31 زلیخا روی در دیوار غم کرد %~% ز بار هجر یوسف پشت خم کرد # 32 نه از جاه عزیزش خانه آباد %~% نه از اندوه یوسف خاطر آزاد # 33 فلک کو دیرمهر و زودکین است %~% درین حرمان سرا کار وی این است # 34 یکی را برکشد چون خور بر افلاک %~% یکی را افکند چون سایه بر خاک ~~PageV07P040 # 1 دلی کز دلبری ناشاد باشد %~% ز هر شادی و غم آزاد باشد # 2 غمی دیگر نگیرد دامن او %~% نگردد شادی‌ای پیرامن او # 3 زلیخا بود مرغی محنت آهنگ %~% جهان چون خانه مرغان بر او تنگ # 4 غم یوسف ز جان او نمی‌رفت %~% حدیثش از زبان او نمی‌رفت # 5 درین وقتی که رفت از سر عزیزش %~% نماند اسباب دولت هیچ چیزش # 6 خیال روی یوسف یار او بود %~% انیس خاطر افگار او بود # 7 به یادش روی در ویرانه‌ای کرد %~% وطن در کنج محنت‌خانه‌ای کرد # 8 ز مژگان دم به دم خوناب می‌ریخت %~% مگر خوناب خون ناب می‌ریخت # 9 چو بود از تاب دل سوزان تب او %~% مژه می‌ریخت آبی بر لب او # 10 نمی‌شست از رخ آن خونابه گویی %~% از آن خونابه بودش سرخ‌رویی # 11 گهی کندی به ناخن روی گلگون %~% چو چشم خود گشادی چشمه خون # 12 گهی سینه گهی دل می‌خراشید %~% ز جان جز نقش جانان می‌تراشید # 13 فراوان سال‌ها کار وی این بود %~% ز هجران رنج و تیمار وی این بود # 14 جوانی تیره گشت از چرخ پیرش %~% به رنگ شیر شد موی چو قیرش # 15 گریزان گشت زاغ از تیر تقدیر ms154 %~% به جای زاغ شد بوم آشیان‌گیر # 16 به روی تازه چون گلچین‌اش افتاد %~% شکن در صفحه نسرین‌اش افتاد # 17 سهی سروش ز بار عشق خم شد %~% سرش چون حلقه همراز قدم شد # 18 نه سر نی پای بود از بخت واژون %~% ز بزم وصل همچون حلقه بیرون # 19 درین نم دیده خاک از خون مردم %~% چو شد سرمایه بینایی‌اش گم # 20 به پشت خم از آن بودی سرش پیش %~% که جستی گم شده سرمایه خویش # 21 به سر بردی در آن ویران مه و سال %~% سرش ز افسر تهی پایش ز خلخال # 22 تهی از حله‌های اطلس‌اش دوش %~% سبک از دانه‌های گوهرش گوش # 23 به مهر یوسف‌اش از خاک بستر %~% به از مهد حریر حورگستر # 24 نرفتی غیر «یوسف!» بر زبانش %~% نبودی غیر او آرام جانش # 25 خبرگویان ز یوسف لب ببستند %~% پس زانوی خاموشی نشستند # 26 زلیخا را ز تنهایی چو جان کاست %~% به راه یوسف از نی خانه‌ای خواست # 27 بدو کردند نی‌بستی حواله %~% چون موسیقار پر فریاد و ناله # 28 چو کردی از جدایی ناله آغاز %~% جدا برخاستی از هر نی آواز # 29 چو از هجر آتش اندر وی گرفتی %~% ز آهش شعله اندر نی گرفتی # 30 به حسرت بر سر راهش نشستی %~% خروشان بر گذرگاهش نشستی # 31 چو بی‌یوسف رسیدی خیلی از راه %~% به طنزش کودکان کردندی آگاه # 32 که: «اینک در رسید از راه یوسف %~% به رویی رشک مهر و ماه یوسف» # 33 زلیخا گفتی: «از یوسف در اینان %~% نمی‌یابم نشان ای نازنینان! # 34 به دل زین طنز مپسندید داغم! %~% که نید بوی یوسف در دماغم # 35 به هر منزل که آن دلدار گردد %~% جهان پر نافه تاتار گردد» # 36 چو یوسف در رسیدی با گروهی %~% کز ایشان در دل افتادی شکوهی # 37 بگفتندی که: «از یوسف خبر نیست %~% درین قوم از قدوم او اثر نیست» # 38 بگفتی: «در فریب من مکوشید! %~% قدوم دوست را ms155 از من مپوشید!» # 39 چو کردی گوش آن حیران مهجور %~% ز چاووشان نوای «دور شو دور!» # 40 زدی افغان که: «من عمری ست دورم %~% به صد محنت درین دوری صبورم» # 41 بگفتی این و بی‌هوش اوفتادی %~% ز خود کردی فراموش اوفتادی # 42 ز جام بیخودی از دست رفتی %~% چنان بیخود در آن نی‌بست رفتی # 43 بدین دستور بودی روزگاری %~% نبودی غیر ازین‌اش کار و باری ~~PageV07P041 # 1 زلیخا کرد بعد از ره‌نشینی %~% هوای دولت دیدار بینی # 2 شبی سر پیش آن بت بر زمین سود %~% که عمری در پرستش کاری‌اش بود # 3 بگفت: «ای قبله جانم جمالت! %~% سر من در عبادت پایمالت! # 4 تو را عمری‌ست کز جان می‌پرستم %~% برون شد گوهر بینش ز دستم # 5 به چشم خود ببین رسوایی‌ام را! %~% به چشمم بازده بینایی‌ام را! # 6 ز یوسف چند باشم مانده مهجور %~% بده چشمی که رویش بینم از دور! # 7 چو شاه خور به تخت خاور آمد %~% صهیل ابلق یوسف بر آمد # 8 برون آمد زلیخا چون گدایی %~% گرفت از راه یوسف تنگنایی # 9 به رسم دادخواهان داد برداشت %~% ز دل ناله ز جان فریاد برداشت # 10 کس از غوغا به حال او نیفتاد %~% به حالی شد که او را کس مبیناد! # 11 ز درد دل فغان می‌کرد و می‌رفت %~% ز آه آتش فشان می‌کرد و می‌رفت # 12 به محنت خانه خود چون پی آورد %~% دو صد شعله به یک مشت نی آورد # 13 به پیش آورد آن سنگین صنم را %~% زبان بگشاد تسکین الم را # 14 که ای سنگ سبوی عز و جاهم! %~% به هر راهی که باشم سنگ راهم! # 15 تو سنگی خواهم از ننگ تو رستن! %~% به سنگی گوهر قدرت شکستن # 16 بگفت این پس به زخم سنگ خاره %~% خلیل آسا شکست‌اش پاره پاره # 17 ز شغل بت‌شکستن چون بپرداخت %~% به آب چشم و خون دل وضو ساخت # 18 تضرع کرد و رو بر خاک مالید ms156 %~% به درگاه خدای پاک نالید: # 19 «اگر رو بر بت آوردم خدایا! %~% به آن بر خود جفا کردم خدایا! # 20 به لطف خود جفای من بیامرز! %~% خطا کردم خطای من بیامرز! # 21 چو آن گرد خطا از من فشاندی %~% به من ده باز! آنچ از من ستاندی! # 22 چو برگشت از ره آن بر مصریان شاه %~% گرفت افغان‌کنان بازش سرراه # 23 که: «پاکا آنکه شه را ساخت بنده! %~% ز ذل و عجز کردش سرفکنده! # 24 به فرق بنده مسکین محتاج %~% نهاد از عز و جاه خسروی تاج!» # 25 چو جا کرد این سخن در گوش یوسف %~% برفت از هیبت آن هوش یوسف # 26 به حاجب گفت کاین تسبیح‌خوان را %~% که برد از جان من تاب و توان را # 27 به خلوت‌خانه خاص من آور! %~% به جولانگاه اخلاص من آور! # 28 که تا یک شمه از حالش بپرسم %~% وز این ادبار و اقبالش بپرسم # 29 کز آن تسبیح چون شور و شغب کرد %~% عجب ماندم که تاثیری عجب کرد # 30 گرش دردی نه دامنگیر باشد %~% کلامش را کی این تاثیر باشد # 31 ز غوغای سپه چون رست یوسف %~% به خلوتگاه خود بنشست یوسف # 32 درآمد حاجب از در کای یگانه! %~% به خوی نیک در عالم فسانه! # 33 ستاده بر در اینک آن زن پیر %~% که در ره مرکبت را شد عنانگیر # 34 بگفتا: «حاجت او را روا کن! %~% اگر دردی‌ش هست آن را دوا کن!» # 35 بگفت: «او نیست ز آن سان کوته‌اندیش %~% که با من باز گوید حاجت خویش» # 36 بگفتا: «رخصت‌اش ده! تا درآید %~% حجاب از حال خود هم خود گشاید» # 37 چو رخصت یافت همچون ذره رقاص %~% درآمد شادمان در خلوت خاص # 38 چو گل خندان شد و چون غنچه بشکفت %~% دهان پرخنده یوسف را دعا گفت # 39 ز بس خندیدنش یوسف عجب کرد %~% ز وی نام و نشان وی طلب کرد # 40 بگفت: «آنم که چون روی ms157 تو دیدم %~% تو را از جمله عالم برگزیدم # 41 جوانی در غمت بر باد دادم %~% بدین پیری که می‌بینی رسیدم # 42 گرفتی شاهد ملک اندر آغوش %~% مرا یک بارگی کردی فراموش» # 43 چو یوسف زین سخن دانست کو کیست %~% ترحم کرد و بر وی زار بگریست # 44 بگفتا: «ای زلیخا! این چه حال است %~% چرا حالت بدین‌سان در وبال است» # 45 چو یوسف گفت با وی «ای زلیخا!» %~% فتاد از پا زلیخا بی‌زلیخا # 46 شراب بیخودی زد از دلش جوش %~% برفت از لذت آوازش از هوش # 47 چو باز از بیخودی آمد به خود باز %~% حکایت کرد یوسف با وی آغاز # 48 بگفتا: «کو جوانی و جمالت» %~% بگفت: «از دست شد دور از وصالت!» # 49 بگفتا: «خم چرا شد سرو نازت» %~% بگفت: «از بار هجر جانگدازت!» # 50 بگفتا: «چشم تو بی‌نور چون است» %~% بگفت: «از بس که بی‌تو غرق خون ~~است!» # 51 بگفتا: «کو زر و سیمی که بودت %~% به فرق آن تاج و دیهیمی که بودت» # 52 بگفت: «از حسن تو هر کس سخن راند %~% ز وصفت بر سر من گوهر افشاند # 53 سر و زر را نثار پاش کردم %~% به گوهر پاشی‌اش پاداش کردم # 54 نماند از سیم و زر چیزی به دستم %~% کنون دل گنج عشق اینم که هستم!» # 55 بگفتا: «حاجت تو چیست امروز %~% ضمان حاجت تو کیست امروز» # 56 بگفت: «از حاجت‌ام آزرده جانی %~% نخواهم جز تو حاجت را ضمانی # 57 اگر ضامن شوی آن را به سوگند %~% به شرح آن گشایم از زبان بند # 58 وگر نی لب ز شرح آن ببندم %~% غم و درد دگر بر خود پسندم» # 59 «قسم گفتا: به آن کان فتوت %~% به آن معمار ارکان نبوت # 60 کز آتش لاله و ریحان دمیدش %~% لباس حلت از یزدان رسیدش # 61 که هر حاجت که امروز از تو دانم %~% روا سازم به زودی گر توانم!» # 62 بگفت: «اول جمال است و ms158 جوانی %~% بدان گونه که خود دیدی و دانی # 63 دگر چشمی که دیدار تو بینم %~% گلی از باغ رخسار تو چینم» # 64 بجنبانید لب یوسف دعا را %~% روان کرد از دو لب آب بقا را # 65 جمال مرده‌اش را زندگی داد %~% رخش را خلعت فرخندگی داد # 66 به جوی رفته باز آورد آبش %~% وز آن شد تازه گلزار شبابش # 67 سپیدی شد ز مشکین مهره‌اش دور %~% درآمد در سواد نرگسش نور # 68 خم از سرو گل‌اندامش برون رفت %~% شکنج از نقره خامش برون رفت # 69 جمالش را سر و کاری دگر شد %~% ز عهد پیشتر هم بیشتر شد # 70 دگر ره یوسف‌اش گفت: «این نکوخوی! %~% مراد دیگرت گر هست برگوی!» # 71 «مرادی نیست گفتا: غیر ازینم %~% که در خلوتگه وصلت نشینم # 72 به روز اندر تماشای تو باشم %~% به شب رو بر کف پای تو باشم # 73 فتم در سایه سرو بلندت %~% شکر چینم ز لعل نوشخندت # 74 نهم مرهم دل افگار خود را %~% به کام خویش بینم کار خود را» # 75 چو یوسف این تمنا کرد از او گوش %~% زمانی سر به پیش افکند خاموش # 76 نظر بر غیب بودش انتظاری %~% جواب او نه «نی» گفت و نه «آری» # 77 میان خواست حیران بود و ناخواست %~% که آواز پر جبریل برخاست # 78 پیام آورد کای شاه شرفناک! %~% سلامت می‌رساند ایزد پاک # 79 که ما عجز زلیخا را چو دیدیم %~% به تو عرض نیازش را شنیدیم # 80 دلش از تیغ نومیدی نخستیم %~% به تو بالای عرشش عقد بستیم # 81 تو هم عقدی‌ش کن جاوید پیوند! %~% که بگشاید به آن از کار او بند # 82 ز عین عاطفت یابی نظرها %~% شود زاینده ز آن عقدت گهرها» PageV07P042 # 1 چو فرمان یافت یوسف از خداوند %~% که بندد با زلیخا عقد پیوند # 2 اساس انداخت جشن خسروانه %~% نهاد اسباب جشن اندر میانه # 3 شه مصر و سران ملک را خواند %~% به تخت عز و ms159 صدر جاه بنشاند # 4 به قانون خلیل و دین یعقوب %~% بر آیین جمیل و صورت خوب # 5 زلیخا را به عقد خود درآورد %~% به عقد خویش یکتا گوهر آورد # 6 ز رحمت جای بر تخت زرش کرد %~% کنار خویش بالین سرش کرد # 7 چو یوسف گوهر ناسفته را دید %~% ز باغش غنچه نشکفته را چید # 8 بدو گفت: «این گهر ناسفته چون ماند %~% گل از باد سحر نشکفته چون ماند» # 9 بگفتا: «جز عزیزم کس ندیده‌ست %~% ولی او غنچه باغم نچیده‌ست # 10 به راه جاه اگر چه تیزتگ بود %~% به وقت کامرانی سست رگ بود! # 11 به طفلی در که خوابت دیده بودم %~% ز تو نام و نشان پرسیده بودم # 12 بساط مرحمت گسترده بودی %~% به من این نقد را بسپرده بودی # 13 بحمد الله که این نقد امانت %~% که کوته ماند از آن دست خیانت # 14 دوصد بار ارچه تیغ بیم خوردم %~% به تو بی‌آفتی تسلیم کردم» # 15 چو یوسف این سخن را ز آن پری‌چهر %~% شنید افزود از آن‌اش مهر بر مهر # 16 ز حرفی کز کمال عشق خیزد %~% کجا معشوق با عاشق ستیزد! PageV07P043 # 1 زلیخا چون ز یوسف کام دل یافت %~% به وصل دایمش آرام دل یافت # 2 به دل خرم به خاطر شاد می‌زیست %~% ز غم‌های جهان آزاد می‌زیست # 3 تمادی یافت ایام وصالش %~% در آن دولت ز چل بگذشت سال‌اش # 4 پیاپی داد آن نخل برومند %~% بر فرزند بل فرزند فرزند # 5 شبی بنهاده یوسف سر به مهراب %~% ره بیداری‌اش زد رهزن خواب # 6 پدر را دید با مادر نشسته %~% به رخ چون خور نقاب نور بسته # 7 ندا کردند کای فرزند دریاب! %~% کشید ایام دوری دیر بشتاب! # 8 به دیگر روز یوسف بامدادان %~% که شد دل‌ها ز فیض صبح شادان # 9 به برکرده لباس شهریاری %~% برون آمد به آهنگ سواری # 10 چو پا در یک رکاب آورد جبریل %~% بدو گفتا: «مکن زین بیش تعجیل! ms160 # 11 امان نبود ز چرخ عمر فرسای %~% که ساید بر رکاب دیگرت پای # 12 عنان بگسل ز آمال و امانی! %~% بکش پا از رکاب زندگانی!» # 13 چو یوسف این بشارت کرد ازو گوش %~% ز شادی شد بر او هستی فراموش # 14 ز شاهی دامن همت بیفشاند %~% یکی از وارثان ملک را خواند # 15 به جای خود شه آن مرز کردش %~% به خصلت‌های نیک اندرز کردش # 16 به کف جبریل حاضر دشت سیبی %~% که باغ خلد از آن می‌داشت زیبی # 17 چو یوسف را به دست آن سیب بنهاد %~% روان آن سیب را بویید و جان داد # 18 چو یوسف را از آن بو جان برآمد %~% ز جان حاضران افغان برآمد # 19 ز بس بالا گرفت آواز فریاد %~% صدا در گنبد فیروزه افتاد # 20 زلیخا گفت کاین شور و فغان چیست %~% پر از غوغا زمین و آسمان چیست # 21 بدو گفتند کن شاه جوان‌بخت %~% به سوی تخته رو کرد از سر تخت # 22 وداع کلبه تنگ جهان کرد %~% وطن بر اوج کاخ لامکان کرد # 23 چو بشنید این سخن از خویشتن رفت %~% فروغ نیر هوش‌اش ز تن رفت # 24 ز هول این حدیث آن سرو چالاک %~% سه روز افتاد همچون سایه بر خاک # 25 چو چارم روز شد ز آن خواب بیدار %~% سماع آن ز خود بردش دگر بار # 26 سه بار این سان سه روز از خود همی رفت %~% به داغ سینه‌سوز از خود ~~همی‌رفت # 27 چهارم بار چون آمد به خود باز %~% ز یوسف کرد اول پرسش آغاز # 28 جز این از وی خبر بازش ندادند %~% که همچون گنج در خاکش نهادند # 29 نخست از دور چرخ ناموافق %~% گریبان چاک زد چون صبح صادق # 30 به سینه از تغابن سنگ می‌زد %~% تپانچه بر رخ گلرنگ می‌زد # 31 به سوی فرق نازک برد پنجه %~% ز زور پنجه آن را ساخت رنجه # 32 ز ریحان سرو بستان را سبک کرد %~% به ms161 چیدن سنبلستان را تنک کرد # 33 ز دل نوحه ز جان فریاد برداشت %~% فغان از سینه ناشاد برداشت # 34 «وفادار! وفاداری نه این بود %~% به یاران شیوه یاری نه این بود # 35 عجب خاری شکستی در دل من %~% که بیرون ناید الا از گل من # 36 همان بهتر کز اینجا پر گشایم %~% به یک پرواز کردن سویت آیم» # 37 به یک جنبش از آن اندوه‌خانه %~% به رحلتگاه یوسف شده روانه # 38 ندید آنجا نشان ز آن گوهر پاک %~% بجز خرپشته‌ای از خاک نمناک # 39 بر آن خرپشته آن خورشیدپایه %~% به خاک انداخت خود را همچو سایه # 40 گهی فرقش همی بوسید و گه پای %~% فغان می‌زد ز دل کای وای من وای! # 41 زدی آتش به خاشاک وجودم %~% از آن پیچان رود بر چرخ دودم # 42 چو درد و حسرتش از حد فزون شد %~% به رسم خاک بوسی سرنگون شد # 43 دو چشم خود به انگشتان درآورد %~% دو نرگس را ز نرگس دان برآورد # 44 به خاک وی فکند از کاسه سر %~% که نرگس کاشتن در خاک بهتر # 45 به خاکش روی خون آلود بنهاد %~% به مسکینی زمین بوسید و جان داد # 46 خوش آن عاشق که چون جانش برآید %~% به بوی وصل جانانش برآید # 47 حریفان حال او را چون بدیدند %~% فغان و ناله بر گردون کشیدند # 48 هر آن نوحه که بهر یوسف او کرد %~% همی کردند بر وی با دو صد درد # 49 بشستندش ز دیده اشک‌باران %~% چو برگ گل ز باران بهاران # 50 بسان غنچه کز شاخ سمن رست %~% بر او کردند زنگاری کفن چست # 51 ز گرد فرقت‌اش رخ پاک کردند %~% به جنب یوسف‌اش در خاک کردند # 52 ولی دانای این شیرین حکایت %~% که دارد از کهن‌پیران روایت # 53 چنین گوید که با هر جانب از نیل %~% که جسم پاک یوسف یافت تحویل # 54 به دیگر جانبش قحط و وبا خاست %~% به جای نعمت انواع ms162 بلا خاست # 55 بر این آخر قرار کار دادند %~% که در تابوتی از سنگ‌اش نهادند # 56 شکاف سنگ قیراندای کردند %~% میان قعر نیل‌اش جای کردند # 57 ببین حیله که چرخ بی‌وفا کرد %~% که بعد مرگش از یوسف جدا کرد # 58 یکی شد غرق بحر آشنایی %~% یکی لب‌تشنه در بر جدایی # 59 نگوید کس که مردی در کفن رفت %~% بدین مردانگی کن شیرزن رفت # 60 نخست از غیر جانان دیده برکند %~% وز آن پس نقد جان بر خاکش افکند # 61 هزاران فیض بر جان و تنش باد! %~% به جانان دیده جان روشن‌اش باد! PageV07P044 # 1 بحمدالله که بر رغم زمانه %~% به پایان آمد این دلکش فسانه # 2 ورق‌ها از پریشانی رهیدند %~% به دامن پای جمعیت کشیدند # 3 چو گل هر دم رواجی تازه‌شان باد! %~% ز پیوند بقا شیرازه‌شان باد! # 4 کتابی بین به کلک صدق مرقوم %~% به نام عاشق و معشوق مرسوم # 5 ز نامش طوطی آسای‌ام شکرخا %~% چو بردم نام یوسف با زلیخا # 6 بود هر داستان زو بوستانی %~% به هر بستان ز گل‌رویان نشانی # 7 هزاران تازه گل در وی شکفته %~% دوصد نرگس به خواب ناز خفته # 8 به هر سو جدول از هر چشمه ساری %~% پر از آب لطافت جویباری # 9 نظر در آبش از دل غم بشوید %~% غبار از خاطر درهم بشوید # 10 ز جانش سر زند سر وفایی %~% ز جیب آرد برون دست دعایی # 11 ز موج بهر الطاف الهی %~% کند این تشنه لب را قطره‌خواهی # 12 چو آرد تازه گل‌ها را در آغوش %~% نگردد باغبان بر وی فراموش # 13 سخن را از دعا دادی تمامی %~% به آمرزش زبان بگشای جامی! PageV07P045 ### | [ 7 - 6 -leyli-majnoon ] # 1 ای خاک تو تاج سربلندان! %~% مجنون تو عقل هوشمندان! # 2 خورشید ز توست روشنی گیر %~% بی‌روشنی تو چشمه قیر # 3 در راه تو عقل فکرت‌اندیش %~% صد سال اگر قدم نهد پیش # 4 نا آمده از تو رهنمایی %~% دورست که ره برد به ms163 جایی # 5 جز تو همه سرفکنده تو %~% هر نیست چو هست بنده تو # 6 تسکین‌ده درد بی‌قراران %~% مرهم نه داغ دل‌فگاران # 7 بر سستی پیری‌ام ببخشای! %~% بر عجز فقیری‌ام ببخشای! # 8 زین برف که بر گلم نشسته‌ست %~% بس خار که در دلم شکسته‌ست # 9 خواهم که کند به سویت آهنگ %~% در دامن رحمتت زند چنگ # 10 باشد به چو من شکسته‌رایی %~% زین چنگ زدن رسد نوایی PageV07P001 # 1 تاریخ‌نویس عشقبازان %~% شیرین‌رقم سخن ترازان # 2 از سرور عاشقان چو دم زد %~% بر لوح بیان چنین رقم زد # 3 کز «عامریان» بلند قدری %~% بر صدر شرف خجسته‌بدری # 4 مقبول عرب به کارسازی %~% محبوب عجم به دلنوازی # 5 از مال و منال بودش اسباب %~% افزون ز عمارت گل و آب # 6 چون خیمه درین بساط غبرا %~% می‌بود مقیم کوه و صحرا # 7 عرض رمه‌اش برون ز فرسنگ %~% بر آهوی دشت کرده جا تنگ # 8 اشتر گله‌هاش کوه کوهان %~% چون کوه بلند پر شکوهان # 9 خیلش گذران به هر کناره %~% چون گله گور بی‌شماره # 10 داده کف او شکست حاتم %~% بر بسته به جود دست حاتم # 11 سادات عرب به چاپلوسی %~% پیش در او به خاک‌بوسی # 12 شاهان عجم ز بختیاری %~% با او به هوای دوستداری # 13 از جاه هزار زیب و فر داشت %~% و آن از همه به که ده پسر داشت # 14 هر یک ز نهال عمر شاخی %~% وز شهر امل بلندکاخی # 15 لیکن ز همه کهینه فرزند %~% می‌داشت دلش به مهر خود بند # 16 بر دست بود بلی ده‌انگشت %~% در قوت حمله جمله یک مشت # 17 باشد ز همه به سور و ماتم %~% انگشت کهین سزای خاتم # 18 آری بود او ز برج امید %~% فرخنده‌مهی تمام‌خورشید # 19 فرخندگی مه تمامش %~% بیرون ز قیاس و قیس نامش # 20 سر تا قدم از ادب سرشته %~% بر دل رقم ادب نوشته # 21 چون لعل لبش خموش بودی %~% بر روزن راز گوش بودی # 22 چون غنچه ms164 تنگ او شکفتی %~% سنجیده هزار نکته گفتی # 23 بینا نظر پدر به حالش %~% خرم دل مادر از جمالش # 24 حالی‌ست عجب که آدمیزاد %~% آسوده زید درین غم‌آباد # 25 غافل که چه بر سرش نوشته‌ند %~% در آب و گلش چه تخم کشته‌ند # 26 آن را که به عشق گل سرشتند %~% وین حرف به لوح دل نوشتند # 27 شسته نشود ز لوحش این حرف %~% ور عمر کند به شست و شو صرف # 28 قیس آن ز قیاس عقل بیرون %~% نامش به گمان خلق مجنون # 29 ناگشته هنوز اسیر لیلی %~% می‌داشت به هر جمیله میلی # 30 یک ناقه رهگذار بودش %~% کرنده به هر دیار بودش # 31 هر روز بر او سوار گشتی %~% پوینده به هر دیار گشتی # 32 آهنگ به هر قبیله کردی %~% جویایی هر جمیله کردی # 33 جمعی به دیار وی رسیدند %~% و آن میل و شعف ز وی بدیدند # 34 گفتند که در فلان قبیله %~% ماهی‌ست چو حور عین جمیله # 35 لیلی آمد به نام و خیلی %~% هر سو به هواش کرده میلی # 36 حسن رخش از صف برون است %~% هم خود برو و ببین که چون است! # 37 از گوش مجوی کار دیده! %~% فرق است ز دیده تا شنیده # 38 این قصه شنید قیس برخاست %~% خود را به لباس دیگر آراست # 39 از شوق درون فغان برآورد %~% و آن ناقه به زیر ران درآورد # 40 می‌راند در آرزوی لیلی %~% تا سر برود به کوی لیلی # 41 چون مردم لیلی‌اش بدیدند %~% بر وی دم مردمی دمیدند # 42 گفتند به نیکویی ثنایش %~% کردند به صدر خانه جایش # 43 لیک از هر سو نظر همی تافت %~% از مقصد خود اثر نمی‌یافت # 44 خون گشت ز ناامیدی‌اش دل %~% ناگاه برآمد از مقابل # 45 آواز حلی و بانگ خلخال %~% گرداند سماع آن بر او حال # 46 در حله ناز دید سروی %~% چون کبک دری روان‌تذروی # 47 رویی ز حساب وصف بیرون %~% گلگونه نکرده لیک گلگون ms165 # 48 آهو چشمی که گویی آهو %~% چشمش به نظاره دوخت بر رو # 49 هر موی ز زلف او کمندی %~% بر پای دلی نهاده بندی # 50 گشتند به روی یکدگر خوش %~% در خرمن هم زدند آتش # 51 آن پرده ز رخ گشاد می‌داشت %~% وین صبر و خرد به باد می‌داشت # 52 آن ناوک زهردار می‌زد %~% وین زمزمه هلاک می‌زد # 53 آن از نم خوی جبین همی شست %~% وین دفتر عقل و دین همی شست # 54 آن بر سر حسن و ناز می‌بود %~% وین سربه ره نیاز می‌بود # 55 چون غنچه به هم دو سرو گلرنگ %~% کردند آغاز صحبتی تنگ # 56 شد دیده چو بهره‌ور ز دیدار %~% گشتند شکرشکن به گفتار # 57 هر یک به بهانه‌ای ز جایی %~% می‌گفت نبوده ماجرایی # 58 نی شرح غم نو و کهن بود %~% مقصود سخن هم این سخن بود # 59 غافل ز فریب این غم‌آباد %~% بودند ز بند هر غم آزاد # 60 الا غم آن که چون سرآید %~% این روز وصال و شب درآید # 61 دور از دلبر چگونه باشند %~% بی‌یکدیگر چگونه باشند # 62 زرین علمی که مشرق افراخت %~% دور فلک‌اش به مغرب انداخت # 63 قیس و لیلی ز هم بریدند %~% دیدند ز فرقت آنچه دیدند # 64 آن ناقه به جای خویشتن راند %~% وین پای‌شکسته در وطن ماند ~~PageV07P002 # 1 چون عیسی صبح دم برآورد %~% وز زرد قصب علم برآورد # 2 قیس از دم اژدهای شب رست %~% وز آه و نفیر دم فروبست # 3 بر ناقه رهنورد دم زد %~% واندر ره بی‌خودی قدم زد # 4 می‌راند نشید شوق خوانان %~% تا ساحت خیمه‌گاه جانان # 5 در سایه خیمه چون نه ره داشت %~% از دور زمام خود نگه داشت # 6 نادیده ز خیمگی نشانی %~% می‌گفت به خیمه داستانی # 7 کای قبله نور و حجله حور! %~% در سایه‌ات آفتاب مستور! # 8 بر گریه زار من ببخشای! %~% وز طلعت یار پرده بگشای! # 9 چون میخ‌ام اگر رسد به سر سنگ %~% زینجا ms166 نکنم به رفتن آهنگ # 10 من بودم دوش و گریه و سوز %~% وای ار گذرد چو دوش‌ام امروز # 11 لیلی‌ست چو آب زندگانی %~% من تشنه‌جگر چنانکه دانی # 12 قیس ارچه نشد بلندآواز %~% در خیمه شنید لیلی آن راز # 13 از پرده خیمه چهره گلگون %~% آمد چون گل ز خیمه بیرون # 14 بر ناقه ستاده قیس را دید %~% چون صبح به روی او بخندید # 15 گفت: «ای زده دم ز مهر رویم! %~% بر جان تو داغ آرزویم # 16 دردی که تو را نشسته در دل %~% یا کرده به سینه تو منزل # 17 داری تو گمان که مرغ آن درد %~% تنها به دل تو آشیان کرد # 18 هست ای ز تو باغ عیش خندان! %~% درد دل من هزار چندان # 19 لیکن چو تو دم زدن نیارم %~% سوی تو قدم زدن نیارم # 20 رازی که توانی‌اش تو گفتن %~% من نتوانم بجز نهفتن # 21 عاشق زده کوس جامه‌چاکی %~% معشوق و لباس شرمناکی # 22 عاشق غم دل به نامه پرداز %~% معشوق به جان نهفتن راز # 23 عاشق نالد ز درد دوری %~% معشوق خموشی و صبوری # 24 عاشق نالد ز پرده بیرون %~% معشوق به دل فرو خورد خون # 25 عاشق ره جست و جو سپارد %~% معشوق به خانه پا فشارد # 26 سازنده که ساز عشق پرداخت %~% معشوقی و عاشقی به هم ساخت # 27 این هر دو نوا ز یک مقام‌اند %~% از یکدیگر جدا به نام‌اند» # 28 چون قیس شنید این ترانه %~% برداشت سرود عاشقانه # 29 می‌خواست که از هوای لیلی %~% چون سایه فتد به پای لیلی # 30 همزادانش دوان ز هر سوی %~% حاضر گشتند مرحبا گوی # 31 دهشت‌زده گشت قیس از آنان %~% لب بست ز گفت و گوی جانان # 32 می‌رفت دلی به درد و غم جفت %~% با خویشتن این سرود می‌گفت # 33 کای قوم که همدمان یارید! %~% یک دم او را به من گذارید! # 34 تا سیر جمال او ببینم %~% خرم به وصال او نشینم» ms167 # 35 روزی زین‌سان به شب رسیدش %~% رنجی و غمی عجب رسیدش # 36 شب نیز بدین صفت به سر برد %~% محمل به نشیمن سحر برد # 37 پا ساخت ز سر به راه لیلی %~% شد باز به خیمه‌گاه لیلی # 38 بوسید به خدمت آستانه %~% بر پای ستاد خادمانه # 39 لیلی به درون خیمه‌اش خواند %~% بر مسند احترام بنشاند # 40 هنگامه عاشقی نهادند %~% سر نامه عاشقی گشادند # 41 لیلی و سری به عشوه‌سازیی %~% قیس و نظری به پاکبازی # 42 لیلی و گره ز مو گشادن %~% قیس و دل و دین به باد دادن # 43 القصه دو دوست گشته همدم %~% کردند اساس عشق محکم # 44 آن بر سر صدر ناز بنشست %~% وین در صف عاشقی کمر بست # 45 بردند به سر چنانکه دانی %~% در شیوه عشق زندگانی PageV07P003 # 1 عنوان‌کش این صحیفه درد %~% در طی صحیفه این رقم کرد # 2 کز قیس رمیده‌دل چو لیلی %~% دریافت به سوی خویش میلی # 3 می‌خواست که غور آن بداند %~% تا بهره به قدر آن رساند # 4 روزی %~% قیس هنری درآمد از راه # 5 رویی ز غبار راه پر گرد %~% جانی ز فراق یار پردرد # 6 بوسید زمین و مرحبا گفت %~% بر لیلی و خیل او دعا گفت # 7 لیلی سوی او نظر نینداخت %~% ز آن جمع به حال او نپرداخت # 8 از عشوه کشید زلف بر رو %~% وز ناز فکند چین در ابرو # 9 با هر که نه قیس خنده‌آمیز %~% با هر که نه قیس در شکر ریز # 10 با هر که نه قیس در تبسم %~% با هر که نه قیس در تکلم # 11 رو در همه بود و پشت با او %~% خوش با همه و درشت با او # 12 قیس ار به رخش نظاره کردی %~% از پیش نظر کناره کردی # 13 ور آن به سخن زبان گشادی %~% این گوش به دیگری نهادی # 14 چون قیس ز لیلی این هنر دید %~% حال خود ازین هنر دگر دید # 15 ms168 پرده ز رخ نیاز برداشت %~% وین ناله جان گداز برداشت # 16 کن رونق کار و بار من کو %~% و آن حرمت اعتبار من کو # 17 خوش آنکه چو لیلی‌ام بدیدی %~% از صحبت دیگران بریدی # 18 با من بودی به من نشستی %~% با من ز سخن دهن نبستی # 19 زو خواستمی به روزگاران %~% عذر گنه گناهکاران # 20 کو با همه بی‌گناهی من %~% یک تن پی عذرخواهی من # 21 گر می‌نشود شفیع من کس %~% این اشک چو خون شفیع من بس # 22 لیلی چو غزل‌سرایی‌اش دید %~% وین نغمه جان‌گداز بشنید # 23 آورد ز جمله رو به سویش %~% بگشاد زبان به گفت و گویش # 24 شد در رخ او ز لطف خندان %~% گفت: «ای شه خیل دردمندان! # 25 ما هر دو دو یار مهربانیم %~% وز زخمه عشق در فغانیم # 26 بر روی گره میان مردم %~% باشد گره زبان مردم # 27 عشقت که بود ز نقد جان به %~% چون گنج ز دیده‌ها نهان به» # 28 چون قیس شنید این بشارت %~% شد هوشش ازین سخن به غارت # 29 بر خاک چو سایه بی‌خود افتاد %~% در سایه آن سهی‌قد افتاد # 30 تا دیر که از زمین بجنبید %~% گفتند به خواب مرگ خسبید # 31 بر چهره زدند آبش از چشم %~% آن آب نبرد خوابش از چشم # 32 خوبان عرب ز جا بجستند %~% هنگامه خویش برشکستند # 33 رفتند همه فتان و خیزان %~% از تهمت قتل او گریزان # 34 ننشست از آن پری‌رخان کس %~% او ماند همین و لیلی و بس # 35 تا آخر روز حالش این بود %~% چون مرده فتاده بر زمین بود # 36 چون روز گذشت و چشم بگشاد %~% چشمش به جمال لیلی افتاد # 37 لیلی پرسید کای یگانه! %~% در مجمع عاشقان فسانه! # 38 این بیخودی از کجا فتادت %~% وین باده بیخودی که دادت» # 39 گفتا: «ز کف تو خوردم این می %~% وین باده تو دادیم پیاپی # 40 بر من ز نخست تافتی روی %~% بستی ز سخن ms169 لب سخنگوی # 41 کف در کف دیگران نهادی %~% رخ در رخ دیگران ستادی # 42 پیش آمدم‌ات فکندی‌ام پس %~% خوارم کردی به چشم هر خس # 43 و آخر در لطف باز کردی %~% صد عشوه و ناز ساز کردی # 44 چون پروردی به درد و صاف‌ام %~% یک جرعه نداشتی معاف‌ام # 45 گفتی سخنان فتنه‌انگیز %~% کردی ز آن می به مستی‌ام تیز # 46 گر بیخودی‌ای کنم چه چاره %~% من آدمی‌ام نه سنگ خاره!» # 47 لیلی چو شنید این حکایت %~% گفتا به کرشمه عنایت # 48 با قیس که: «ای مراد جانم! %~% قوت‌ده جسم ناتوانم! # 49 دردی که توراست حاصل از من %~% داغی که توراست بر دل از من # 50 درد دل من از آن فزون است %~% وز دایره صفت برون است» # 51 شد قیس ز ذوق این سخن شاد %~% شادان رخ خود به خانه بنهاد PageV07P004 # 1 سر فتنه نیکوان آفاق %~% چون ابروی خود به نیکویی طاق # 2 یعنی لیلی نگار موزون %~% آن چون قیس‌اش هزار مجنون # 3 چون دید که قیس حق‌شناس است %~% عشقش به در از حد و قیاس است # 4 در نقد وفاش هیچ شک نیست %~% محتاج گواهی محک نیست # 5 چون روز دگر به سویش آمد %~% جانی پر از آرزویش آمد # 6 خواهان رضای او به صد جهد %~% گفت‌اش پی استواری عهد: # 7 «سوگند به ذات ایزد پاک %~% گردش‌ده چرخ‌های افلاک # 8 سوگند به دیده‌های روشن %~% بر عالم راز پرتو افکن # 9 سوگند به هر غریب مهجور %~% افتاده ز یار خویشتن دور # 10 کز مهر تو تا مجال باشد %~% ببریدن من محال باشد # 11 صد بار گر از غمت بمیرم %~% پیوند به دیگری نگیرم # 12 کس همنفس‌ام مباد بی‌تو! %~% پروای کس‌ام مباد بی‌تو! # 13 زین عهد که با تو بستم امروز %~% عهد همه را شکستم امروز» # 14 لیلی چو کمر به عهد دربست %~% در مهد وفا به عهد بنشست # 15 ترک همه کار و بار خود کرد %~% روی از همه کس ms170 به یار خود کرد # 16 در وصل چو قیس جهد او دید %~% وین عهد وفا به عهد او دید # 17 وسواس محبتش فزون شد %~% و آن وسوسه عاقبت جنون شد # 18 آمد به جنون ز پرده بیرون %~% «مجنون» لقبش نهاد گردون # 19 در هر محفل که جاش کردند %~% «مجنون! مجنون!» نداش کردند PageV07P005 # 1 مسکین پدرش خبر چو ز آن یافت %~% چون باد به سوی او عنان تافت # 2 مهر پدری ز دل زدش جوش %~% وز مهر کشیدش اندر آغوش # 3 کای جان پدر! چه حال داری %~% رو بهر چه در وبال داری # 4 امروز شنیده‌ام که جایی %~% دادی دل خود به دلربایی # 5 در خطه این خط مجازی %~% نیکو هنری‌ست عشقبازی # 6 لیکن همه کس به آن سزا نیست %~% هر منظر خوب دلگشا نیست # 7 لیلی که به چشم تو عزیزست %~% نسبت به تو کمترین کنیزست # 8 بردار خدای را دل از وی! %~% پیوند امید بگسل از وی! # 9 وین نیز مقررست و معلوم %~% کن حی که به لیلی‌اند موسوم # 10 داریم درین نشیمن جنگ %~% صد تیغ به خون یکدگر رنگ # 11 مجنون به پدر درین نصایح %~% گفت: «ای به زبان مهر ناصح! # 12 هر نکته حکمتی که گفتی %~% هر در نصیحتی که سفتی # 13 با تو نه دل عتاب دارم %~% لیکن همه را جواب دارم # 14 گفتی که: شدی ز عشق مفتون %~% وز جذبه عاشقی دگرگون # 15 آری! نزنم نفس ز انکار %~% عشق است مرا درین جهان کار # 16 هر کس که نه راه عشق ورزد %~% در مذهب من جوی نیرزد # 17 گفتی: لیلی به حسن بالاست %~% لیکن به نسب فروتر از ماست # 18 عاشق به نسب چکار دارد %~% کز هر چه نه عشق عار دارد # 19 گفتی که: بکش سر از هوایش! %~% اندیشه تهی کن از وفایش! # 20 ترک غم عشق کار من نیست %~% وین کار به اختیار من نیست # 21 گفتی که: به کین آن قبیله %~% داریم ms171 هزار کید و کینه # 22 ما را که ز مهر سینه چاک است %~% از کینه دیگران چه باک است» # 23 بیچاره پدر چو قیس را دید %~% وز وی سخنان عشق بشنید # 24 دربست زبان ز گفتن پند %~% بگست ز بند پند پیوند # 25 انداخت ز فرط نیک‌خواهی %~% کارش به عنایت الهی PageV07P006 # 1 کی پرده عاشقی شود ساز %~% بی‌زخمه عیب‌جوی و غماز # 2 غماز به لیلی این خبر برد %~% کز عشق تو قیس را دل افسرد # 3 خاطر به هوای دیگری داد %~% باشد به لقای دیگری شاد # 4 آمد پدر و گرفت دستش %~% با دختر عم نکاح بست‌اش # 5 تو نیز نظر از او فروبند! %~% یاری بگزین و دل در او بند! # 6 با اهل جفا وفا روا نیست %~% پاداش جفا بجز جفا نیست # 7 لیلی چو شنید این حکایت %~% کردش غم دل به جان سرایت # 8 با قیس ز گردش زمانه %~% برداشت خطاب غایبانه # 9 کای دلبر بی‌وفا چه کردی %~% با عاشق مبتلا چه کردی # 10 با هم نه چنین کنند یاران %~% این نیست طریق دوستداران # 11 لیلی به چنین غم جگرسوز %~% چون کرد شب سیاه خود روز # 12 ناگه مجنون درآمد از راه %~% از لیلی و حال او نه آگاه # 13 شد یارطلب به رسم هر بار %~% لیلی به عتاب گفت: «زنهار # 14 ندهند ره اندر آن حریم‌اش %~% وز تیغ و سنان کنند بیم‌اش # 15 گو دامن یار خویشتن گیر! %~% دنباله کار خویشتن گیر! # 16 مسکین مجنون چو آن جفا دید %~% بسیار به این و آن بنالید # 17 آن نالش او نداشت سودی %~% بنهاد به ره سر سجودی # 18 گریان گریان ز دور برگشت %~% غمگین ز سرای سور برگشت # 19 نادیده ز یار خود نصیبی %~% می‌گفت به زیر لب نسیبی: # 20 پاکم ز گناه پیچ در پیچ %~% عشق است گناه من دگر هیچ # 21 آن را که بود همین گناهش %~% بر بی‌گنهی بس این گواه‌اش» # 22 با خویش همی ms172 سرود مجنون %~% این نکته همچو در مکنون # 23 وز دور همی شنید یاری %~% از آتش عشق داغداری # 24 برگشت و به لیلی‌اش رسانید %~% لیلی ز دو دیده خون چکانید # 25 شد باز به عشق تازه‌پیمان %~% وز کرده خویشتن پشیمان # 26 در خون دل از مژه قلم زد %~% بر پاره کاغذی رقم زد: # 27 «برخیز و بیا! که بیقرارم %~% وز کرده خویش شرمسارم» # 28 پیچید و به دست قاصدی داد %~% سوی سر عاشقان فرستاد # 29 مجنون چو بخواند نامه او %~% پا ساخت ز سر چون خامه او # 30 ز آن وسوسه می‌تپید تا بود %~% و آن مرحله می‌برید تا بود PageV07P007 # 1 خوش‌نغمه مغنی حجازی %~% این نغمه زند به پرده‌سازی # 2 چون یک چندی بر این برآمد %~% صد بار دل از زمین برآمد # 3 آن واقعه فاش شد در افواه %~% گشتند کسان لیلی آگاه # 4 در گفتن این فسانه راز %~% نمام زبان کشید و غماز # 5 مشروح شد این حدیث درهم %~% با مادر لیلی و پدر هم # 6 یک شب ز کمال مهربانی %~% در گوشه خلوتی که دانی # 7 فرزند خجسته را نشاندند %~% بر وی ز سخن گهر فشاندند: # 8 کای مردم چشم و راحت دل! %~% کم شو نمک جراحت دل! # 9 خلق از تو و قیس آنچه گویند %~% ز آن قصه نه نیکی تو جویند # 10 زین گونه حکایت پریشان %~% رسوایی توست قصد ایشان # 11 ز آن پیش که این سخن شود فاش %~% افتد سمری به دست او باش # 12 کوته کن از آن زبان مردم! %~% بر در ورق گمان مردم! # 13 بردار ز قیس‌عامری دل! %~% وز صحبت او امید بگسل! # 14 مستوره که رخ نهفته باشد %~% چون غنچه ناشکفته باشد # 15 آسوده بود به طرف گلزار %~% رسوا نشده به کوی و بازار # 16 آلوده هر گمان چه باشی %~% افتاده به هر زبان چه باشی # 17 لیلی می‌کرد پندشان گوش %~% از آتش قیس سینه پرجوش # 18 ایشان ز برون به پندگویی ms173 %~% لیلی ز درون به مهرجویی # 19 چون رو به دیار آن دل‌افروز %~% شد قیس روان به رسم هر روز # 20 آن مه ز حدیث شب خبر گفت %~% ناسازی مادر و پدر گفت # 21 گفتا: «بنگر چه پیشم آمد! %~% بر ریش جگر چه نیشم آمد! # 22 ز آن می‌ترسم که ناپسندی %~% ناگه برساندت گزندی» # 23 مجنون چو شنید این سخن را %~% زد چاک ز درد پیرهن را # 24 جانی و دلی ز غصه جوشان %~% برگشت بدین نوا خروشان # 25 کای دل پس از این صبور می‌باش! %~% وز هر چه نه صبر دور می‌باش! # 26 هجری که بود مرا دلبر %~% وصل است و ز وصل نیز خوشتر # 27 هر کس که نه بر رضای جانان %~% دارد هوس لقای جانان # 28 در دعوی عشق نیست صادق %~% نتوان لقب‌اش نهاد عاشق PageV07P008 # 1 مجنون چو به حکم آن دل‌افروز %~% محروم شد از زیارت روز # 2 شب‌ها به لباس شب‌روانه %~% گشتی به ره طلب روانه # 3 منزل به دیار یار کردی %~% و آنجا همه شب قرار کردی # 4 گفتی ز فراق روز با او %~% صد قصه سینه سوز با او # 5 یک شب به هم آن دو پاک‌دامان %~% در کشور عشق نیک‌نامان # 6 بودند نشسته هر دو تنها %~% انداخته در میان سخن‌ها # 7 از مرده‌دلان حی جوانی %~% در شیوه عشق بدگمانی # 8 بر صحبت تنگشان حسد برد %~% واندر حقشان گمان بد برد # 9 شد روز دگر به خلوت راز %~% پیش پدرش فسانه‌پرداز # 10 در خرمن خشکش آتش افروخت %~% ز آن شعله نخست خرمنش سوخت # 11 آمد سوی لیلی آتش‌افکن %~% و آن راز شبانه ساخت روشن # 12 بهر ادبش گشاد پنجه %~% گل را به تپانچه ساخت رنجه # 13 چون نیلوفر ز زخم سیلی %~% کردش رخ لاله رنگ نیلی # 14 %~% بعد از همه یاد کرد سوگند # 15 کز جرات قیس ازین غم آباد %~% خواهم به خلیفه برد فریاد # 16 او کیست که گاه صبح و گه شام %~% در ms174 طرف حریم من زند گام # 17 گر داد خلیفه داد من خوش! %~% ورنی بندم من ستم‌کش # 18 در رهگذر وی از ستیزه %~% محکم بندی ز تیغ و نیزه # 19 یا پای برون نهد ازین راه %~% یا دست کند ز عمر کوتاه # 20 مجنون چو ازین حدیث جان‌سوز %~% آگاهی یافت هم در آن روز # 21 گشت از تک و پوی پای او سست %~% وز حرف امید لوح دل شست # 22 بنشست و کشید پا به دامان %~% از رفتن آشکار و پنهان # 23 نی از غم خویش از غم یار %~% کز جور پدر نبیند آزار PageV07P009 # 1 چون مانع دل‌رمیده مجنون %~% از صحبت آن نگار موزون # 2 یعنی پدر بزرگوارش %~% آن در همه فن بزرگ کارش # 3 برخاست به مقتضای سوگند %~% محمل به در خلیفه افکند # 4 بر خواند به رسم دادخواهی %~% افسانه خویش را کماهی # 5 کز «عامریان» ستیزه‌خویی %~% در بیت و غزل بدیهه گویی # 6 از قاعده ادب فتاده %~% خود را «مجنون» لقب نهاده # 7 افکنده ز روی راز پرده %~% صد پرده ز عشق ساز کرده # 8 دارم گهری یگانه چون حور %~% از چشمزد زمانه مستور # 9 جز آینه کس ندیده رویش %~% نبسوده به غیر شانه مویش # 10 آن شیفته‌رای دیودیده %~% رسوا شده دهل دریده # 11 از بس که زند ز عشق او دم %~% آوازه او گرفت عالم # 12 در جمله جهان یک انجمن نیست %~% کافسانه‌سرای این سخن نیست # 13 بی‌حلقه زدن ز در درآید %~% پایش شکنم به سر درآید # 14 گر در بندم درآید از بام %~% صبحش رانم قدم زند شام # 15 جز تو که رسد به غور من کس %~% از بهر خدا به غور من رس! # 16 حرفی دو به خامه عنایت %~% بنویس به میر آن ولایت # 17 تا قاعده کرم کند ساز %~% وین حادثه از سرم کند باز» # 18 دانست خلیفه شرح حالش %~% بنوشت به وفق آن مثالش # 19 چون میر ولایت آن رقم خواند %~% مرکب سوی قیس ms175 و قوم اوراند # 20 اندخت بساط داوری را %~% زد بانگ سران عامری را # 21 قیس و پدرش به هم نشستند %~% اعیان قبیله حلقه بستند # 22 منشور خلیفه کرد بیرون %~% مضمون وی آنکه: «قیس مجنون # 23 کز لیلی و عشق او زند لاف %~% بیرون ننهد قدم ز انصاف! # 24 زین پس پی کار خود نشیند! %~% بر خاک دیار خود نشیند! # 25 لیلی‌گویان غزل نخواند! %~% لیلی‌جویان جمل نراند! # 26 پا بازکشد ز جستجویش! %~% لب مهر کند ز گفت و گویش! # 27 منزل نکند بر آستانش! %~% محفل ننهد ز داستانش! # 28 بر خاک درش وطن نسازد! %~% وز ذکر وی انجمن نسازد! # 29 ور ز آنکه کند خلاف این کار %~% باشد به هلاک خود سزاوار! # 30 هر کس که کند به قتلش آهنگ %~% بر شیشه هستی‌اش زند سنگ # 31 بر وی دیت و قصاص نبود! %~% سرکوبی عام و خاص نبود! # 32 این واقعه را چو قوم دیدند %~% مضمون مثال را شنیدند # 33 بر قیس زبان دراز کردند %~% چشم شفقت فراز کردند # 34 گفتند که: «غور کار دیدی! %~% منشور خلیفه را شنیدی! # 35 من‌بعد مجال دم‌زدن نیست %~% بالاتر از این سخن سخن نیست # 36 گر می‌نشوی بدین سخن راست %~% خونت هدر است و مال یغماست # 37 بر مادر و بر پدر ببخشای! %~% زین شیوه ناصواب بازآی!» # 38 مجنون ز سماع این ترانه %~% برداشت نفیر عاشقانه # 39 هوشش ز سر و توان ز تن رفت %~% مصروع آسا ز خویشتن رفت # 40 گردش همه خلق حلقه بستند %~% در حلقه ماتمش نشستند # 41 داور ز غمش نشست در خون %~% شد شیوه داوری دگرگون # 42 دستور حکومت‌اش شده سست %~% منشور خلیفه را فروشست # 43 کاین نامه که زیرکی فروش است %~% قانون معاش اهل هوش است # 44 جز بر سر عاقلان قلم نیست %~% دیوانه سزای این رقم نیست # 45 تا دیر فتاده بود بر خاک %~% رخساره نهاده بود بر خاک # 46 چون بیهشی‌اش ز سر برون شد %~% هوشش به نشید ms176 رهنمون شد # 47 با زخمه عشق ساخت چون چنگ %~% شد ساز بدین نشیدش آهنگ: # 48 «ما گرم‌روان راه عشقیم %~% غارت‌زدگان شاه عشقیم # 49 جز عشق وظیفه نیست ما را %~% پروای خلیفه نیست ما را # 50 ز آن پایه که عشق پای ما بست %~% کوتاه بود خلیفه را دست # 51 ما طایر سدره آشیانیم %~% بالای زمین و آسمانیم # 52 ز آن دام که عنکبوت سازد %~% از پهلوی ما چه قوت سازد # 53 هیهات! چه جای این خیال است %~% مهجوری من ز وی محال است! # 54 محوم در وی چو سایه در نور %~% دورست که من شوم ز من دور» PageV07P010 # 1 مشاطه این عروس طناز %~% مشاطگی اینچنین کند ساز # 2 کان پی سپر سپاه اندوه %~% در سیل بلا فتاده چون کوه # 3 چون ماند برون ز کوی لیلی %~% جانی پر از آرزوی لیلی # 4 شد حیله‌گر و وسیله‌اندیش %~% زد گام سوی قبیله خویش # 5 ز اعیان قبیله جست یک تن %~% چون جان ز فروغ عقل روشن # 6 گفت: «این به توام امید یاری! %~% دارم به تو این امیدواری # 7 کز من به پدر بری سلامی %~% وز پی برسانی‌اش کلامی # 8 کآخر طلب رضای من کن! %~% دردم بنگر دوای من کن! # 9 لیلی که مراد جان من اوست %~% فیروزی جاودان من اوست # 10 گو با پدرش که: کین نورزد %~% با من! که جهان بدین نیرزد # 11 باشم به حریم احترامش %~% داماد نه کمترین غلامش» # 12 آن یار تمام بی‌کم و کاست %~% گریان ز حضور قیس برخاست # 13 ز آن ملتمسی که از پدر کرد %~% اشراف قبیله را خبر کرد # 14 با یکدگر اتفاق کردند %~% سوگند بر اتفاق خوردند # 15 سوی پدرش قدم نهادند %~% و آن دفتر غم ز هم گشادند # 16 با او سخنان قیس گفتند %~% هر مهره که سفته بود سفتند # 17 دانست پدر که حال او چیست %~% بر روی نهاد دست و بگریست # 18 محمل پی رهروی بیاراست %~% وز اهل قبیله ms177 همرهی خواست # 19 راندند ز آب دیده سیلی %~% تا وادی خیمه گاه لیلی # 20 آمد پدرش چنان که دانی %~% وافکند بساط میهمانی # 21 چون خوان ز میانه برگرفتند %~% و افسون و فسانه درگرفتند # 22 هر کس سخنی دگر درانداخت %~% پرده ز ضمیر خود برانداخت # 23 گفتند درین سراچه پست %~% بالا نرود نوا ز یک دست # 24 تا جفت نگرددش دو بازو %~% خود گو که چسان شود ترازو # 25 وآنگاه به صد زبان ثناگوی %~% کردند به سوی میزبان روی # 26 کای دست تو بیخ ظلم کنده! %~% حی عرب از سخات زنده! # 27 در پرده تو را خجسته ماهی‌ست %~% کز چشم دلت بدو نگاهی‌ست # 28 بر ظلمتیان شب ببخشای! %~% وین میغ ز پیش ماه بگشای! # 29 طاق است و بود عطیه‌ای مفت %~% با طاق دگر گرش کنی جفت # 30 قیس هنری‌ست دیگر آن طاق %~% چون بخت به بندگی‌ت مشتاق # 31 در اصل و نسب یگانه دهر %~% در فضل و ادب فسانه شهر # 32 محروم‌اش ازین مراد مپسند! %~% داماد گذاشتیم و فرزند # 33 بپذیر به دولت غلامی‌ش! %~% زین شهد رهان ز تلخکامی‌ش! # 34 لایق به هم‌اند این دو گوهر %~% مشتاق هم‌اند این دو اختر # 35 آیین وفا و مهربانی %~% گفتیم تو را دگر تو دانی! # 36 آن دور ز راه و رسم مردم %~% ره کرده ز رسم مردمی گم # 37 مطموره‌نشین چاه غفلت %~% طیاره‌سوار راه غفلت # 38 یعنی که کفیل کار لیلی %~% برهم‌زن روزگار لیلی # 39 بر ابروی ناگشاده چین زد %~% صد عقده خشم بر جبین زد # 40 گفت: «این چه خیال نادرست است %~% چون خانه عنکبوت سست است # 41 گر این طلب از نخست بودی %~% در کیش خرد درست بودی # 42 امروز که حیز زمانه %~% پر شد ز نوای این ترانه # 43 یک گوش نماند در جهان باز %~% خالی ز سماع این سر آواز # 44 طفلان که به هم فسانه گویند %~% این قصه به کنج خانه گویند # 45 رندان که به نای ms178 و نوش کوشند %~% پیمانه بدین خروش نوشند # 46 ناصح که نهد اساس تعلیم %~% از صورت حال ما کند بیم # 47 رسوایی ازین بتر چه باشد %~% باشد بتر این ز هرچه باشد! # 48 شیشه که شود میان خاره %~% ز افتادن سخت پاره پاره # 49 کی ز آب دهان درست گردد %~% بر قاعده نخست گردد # 50 خیزید و در طلب ببندید! %~% زین گفت و شنود لب ببندید! # 51 عاری که به گردن من آید %~% آلایش دامن من آید # 52 عاری دگرم به سر میارید! %~% من بعد مرا به من گذارید! # 53 آن خس که به دیده خست خارم %~% چون دیده خود بدو سپارم # 54 ز آن کس که به دل نشاند تیرم %~% چون دعوی دل‌دهی پذیرم # 55 چون عامریان نشسته خاموش %~% پر گشت ازین محالشان گوش # 56 مهر از لب بسته برگرفتند %~% آیین سخن ز سر گرفتند # 57 گفتند: «حدیث عار تا چند %~% زین بیهده افتخار تا چند # 58 قیس هنری بجز هنر نیست %~% وز دایره هنر به در نیست # 59 عشقی که زده‌ست سر ز جیبش %~% هان! تا نکنی دلیل عیبش! # 60 در پاکی طبع نیست عاری %~% بر چهره فخر از آن غباری # 61 گفتی: لیلی ازین فسانه %~% رسوا گشته‌ست در زمانه # 62 رسوایی او بگو کدام است %~% کز عاشقی‌اش بلند نام است! # 63 هر چند که قیس گفت و گو کرد %~% دلالگی جمال او کرد # 64 دلاله اگر هزار باشد %~% زین‌سان نه سخن گزار باشد # 65 دلالگی جمال دلدار %~% نه عیب بود در او و نی عار» # 66 آن کج‌رو کج‌نهاد کج‌دل %~% در دایره کجی‌ش منزل # 67 چون این سخنان راست بشنید %~% چون بی‌خبران ز راست رنجید # 68 گفتا: «به خدایی خدایی %~% کز وی نه تهی‌ست هیچ جایی # 69 کز لیلی اگر درین تک و پوی %~% خواهید برای قیس یک موی # 70 یک موی وی و هزار مجنون %~% گو دست ز وی بدار مجنون! # 71 مجنون که بود که داد ms179 خواهد %~% وز لیلی من مراد خواهد # 72 جان دادن اوبس است دادش %~% مردن ز فراق از مرادش # 73 با من دگر این سخن مگویید! %~% کام دل خویشتن مجویید!» # 74 آنان چو جواب این شنیدند %~% وآزار عتاب او کشیدند # 75 نومید به خانه بازگشتند %~% با قیس حریف راز گشتند # 76 هر قصه که گفته بود گفتند %~% هر گل که شکفته بود گفتند # 77 امید وصال یار ازو رفت %~% و آرام دل و قرار ازو رفت # 78 از گریه به خون و خاک می‌خفت %~% وز سینه دردناک می‌گفت: # 79 «لیلی جان است و من تن او %~% یارب به روان روشن او # 80 کن کس که مرا ازو جدا ساخت %~% کاری به مراد من نپرداخت # 81 در هر نفسی‌ش باد مرگی! %~% وز زندگی‌اش مباد برگی! # 82 پا میخ شکاف سنگ بادش! %~% سر در دهن نهنگ بادش! # 83 بادش ناخن جدا ز انگشت! %~% دستش کوته ز خارش پشت! # 84 جانش چو دلم فگار بادا! %~% و آواره به هر دیار بادا!» # 85 ناقه ز حریم حی برون راند %~% وز خاک قبیله دامن افشاند # 86 شد آهوی دشت و کبک وادی %~% خارا کن کوه نامرادی # 87 خونابه ز کاس لاله خوردی %~% هم‌کاسگی غزاله کردی # 88 شد باز چنانکه بود و می‌رفت %~% وین زمزمه می‌سرود و می‌رفت: # 89 «لیلی و سرود عشرت و ناز %~% مجنون و نفیر شوق پرداز # 90 لیلی و عنان به دست دوران %~% مجنون و به دشت یار گوران # 91 لیلی و به این و آن سبک رو %~% مجنون و به آهوان تگ و دو # 92 لیلی و سکون به کوه و زنان %~% مجنون و به کوه با گوزنان # 93 لیلی و ترانه گو به هر کس %~% مجنون و صفیر کوف و کرکس # 94 لیلی و خروش چنگ و خرگاه %~% مجنون و خراش گرگ و روباه # 95 لیلی و چو مه به قلعه‌داری %~% مجنون و به غار غم حصاری # 96 آری هر کس برای ms180 کاری‌ست %~% هر شیر سزای مرغزاری‌ست # 97 آن به که به نیک و بد بسازیم %~% هر کس به نصیب خود بسازیم ~~PageV07P011 # 1 مجنون به هزار نامرادی %~% می‌گشت به گرد کوه و وادی # 2 لیلی می‌گفت و راه می‌رفت %~% همراه سرشک و آه می‌رفت # 3 ناگه رمه‌ای برآمد از راه %~% سردار رمه شبانی آگاه # 4 گفت: «ای دل و جان من فدایت! %~% روشن بصرم ز خاک پایت! # 5 یابم ز تو بوی آشنایی %~% آخر تو که‌ای و از کجایی» # 6 گفتا که: «شبان لیلی‌ام من %~% پرورده خوان لیلی ام من» # 7 مجنون چو نشان دوست بشنید %~% چون اشک به خون و خاک غلتید # 8 افتاد ز پای رفته از کار %~% چشم از نظر و زبان ز گفتار # 9 بی‌خود به زمین فتاد تا دیر %~% در بی‌خودی ایستاد تا دیر # 10 و آخر که به هوشیاری آمد %~% در پیش شبان به زاری آمد # 11 کام‌روز ز وی خبر چه داری %~% گو روشن و راست هر چه داری! # 12 گفتا که: «کنون خوش است در حی %~% کس نیست به گرد خیمه وی # 13 در خیمه خود نشسته تنهاست %~% چون ماه میان هاله یکتاست # 14 مردان قبیله رخت بستند %~% وز عرصه حی برون نشستند # 15 دارند هوای آنکه غافل %~% بر قصد گروهی از قبایل # 16 سازند نگین به صبحگاهان %~% بر غارت مال بی‌پناهان» # 17 از وی چو سماع این بشارت %~% صبری که نداشت کرد غارت # 18 لیلی‌گویان به حی درآمد %~% فریاد ز جان وی برآمد # 19 بانگی بزد از درون غمناک %~% وافتاد بسان سایه بر خاک # 20 لیلی چو شنید بانگ بشناخت %~% از خانه برون مقام خود ساخت # 21 بیرون از در چه دید مجنون! %~% افتاده ز عقل و هوش بیرون # 22 بالای سرش نشست خون‌ریز %~% از نرگس شوخ فتنه‌انگیز # 23 از گریه به رویش آب می‌زد %~% نی آب که خون ناب می‌زد # 24 ز آن خواب گران به هوش‌اش آورد %~% در غلغله خروش‌اش آورد ms181 # 25 برخاست به روی دوست دیدن %~% بنشست به گفتن و شنیدن # 26 آن بود ز ناله درد دل گوی %~% وین بود به گریه رخ به خون شوی # 27 آن گفت که: «بی‌رخت بجان‌ام! %~% وین گفت که: «من فزون از آن‌ام!» # 28 آن گفت: «دلم هزار پاره‌ست!» %~% وین گفت که: «این زمان چه چاره‌ست» # 29 آن گفت که: «هجر جان گدازست» %~% وین گفت که: «وصل چاره‌سازست» # 30 آن گفت که: «بی تو دردناک‌ام» %~% وین گفت که: «از غمت هلاک‌ام» # 31 آن گفت: «مراست دل ز غم ریش» %~% وین گفت : «مراست ریش از آن بیش» # 32 آن گفت: «نمی‌روم از این کوی» %~% وین گفت: «به ترک جان خود گوی!» # 33 آن گفت: «در آتش‌ام ز دوری» %~% وین گفت که: «پیشه کن صبوری!» # 34 آن گفت که: «که صبر نیست کارم» %~% وین گفت: «جز این دوا ندارم» # 35 آن گفت که: «خوش بود رهایی» %~% وین گفت: «ز محنت جدایی» # 36 آن گفت:«فغان ز کینه کیشان!» %~% وین گفت که: «باد مرگ ایشان!» # 37 آن گفت:«دلم ز غم دو نیم است» %~% وین گفت:«چه غم خدا کریم است!» # 38 چون گفته شد آنچه گفتنی بود %~% و آن راز که هم نهفتنی بود # 39 با هم به وداع ایستادند %~% وز هر مژه سیل خون گشادند # 40 آن روی به دشت کرد یا کوه %~% وین ماند به جا چو کوه اندوه # 41 اینست بلی زمانه را خوی %~% آسودگی از زمانه کم جوی! # 42 صد سال بلا و رنج بینی %~% کسوده یکی نفس نشینی # 43 نا کرده تو جای خویشتن گرم %~% هیچ‌اش نید ز روی تو شرم # 44 دست‌ات گیرد که: زود برخیز! %~% پای‌ات کوبد به سر که: بگریز! PageV07P012 # 1 سیاح حدود این ولایت %~% نظام عقود این حکایت # 2 زین قصه روایت اینچنین کرد %~% کن خاک‌نشیمن زمین گرد # 3 چون ماند ز طوف کوی لیلی %~% وز گام‌زدن به سوی لیلی # 4 آشفته و بی‌قرار می‌گشت %~% شوریده به هر دیار ms182 می‌گشت # 5 روزی که سموم نیم‌روزی %~% برخاست به کوه و دشت‌سوزی # 6 شد دشت ز ریگ و سنگ پاره %~% طشتی پر از اخگر و شراره # 7 حلقه شده مار از او به هر سوی %~% ز آن سان که بر آتش اوفتد موی # 8 گر گور به دشت رو نهادی %~% گامی به زمین او نهادی # 9 چون نعل ستور راه‌پیمای %~% پر آبله گشتی‌اش کف پای # 10 گیتی ز هوای گرم ناخوش %~% تفسان چو تنوره‌ای ز آتش # 11 هر چشمه به کوه زو خروشان %~% سنگین دیگی پر آب جوشان # 12 کردی ماهی ز آب لابه %~% با روغن داغ روی تابه # 13 هر تخته سنگ داشت بر خوان %~% نخجیر کباب و کبک بریان # 14 از سایه گوزن دل بریده %~% در سایه شاخ خود خزیده # 15 بی‌چاره پلنگ در تب و تاب %~% در پای درخت سایه نایاب # 16 افتاده چو سایه درختی %~% ظلمت لختی و نور لختی # 17 گشته به گمان سایه نخجیر %~% ز آسیمه‌سری به وی پنه گیر # 18 مجنون رمیده در چنین روز %~% انگشت شده ز بس تف و سوز # 19 زو شعله دل زبانه می‌زد %~% آتش به همه زمانه می‌زد # 20 آرام نمی‌گرفت یک جای %~% می‌سوخت مگر بر آتش‌اش پای # 21 ناگاه چو لاله داغ بر دل %~% بالای تلی گرفت منزل # 22 انداخت به هر طرف نگاهی %~% از دور بدید خیمه‌گاهی # 23 برجست و نفیر آه برداشت %~% ره جانب خیمه‌گاه برداشت # 24 آنجا چو رسید از کناری %~% بیرون آمد شترسواری # 25 بر وی سر ره گرفت مجنون %~% کای طلعت تو به فال میمون! # 26 این قافله روی در کجای‌اند %~% محمل به کجا همی گشایند # 27 گفتا: «همه روی در حجازند %~% در نیت حج بسیج سازند» # 28 پرسید: «در آن میان ز خیلی» %~% گفتا: «لیلی و آل لیلی!» # 29 مسکین چو شنید از وی این نام %~% زین گفت و شنو گرفت آرام # 30 از گرد وجود خویشتن پاک %~% افتاد بسان سایه بر ms183 خاک # 31 بعد از چندی ز خاک برخاست %~% از هستی خویش پاک برخاست # 32 لیلی می‌راند محمل خویش %~% مجنون از دور با دل ریش # 33 می‌رفت رهی به آن درازی %~% با محمل او به عشقبازی # 34 لیلی چو به عزم خانه برخاست %~% خانه به جمال خود بیاراست # 35 چشمش سوی آن رمیده افتاد %~% خون جگرش ز دیده افتاد # 36 بگریست که: «ای فراق دیده! %~% درد و غم اشتیاق چونی # 37 در کشمکش فراق چونی %~% در آتش اشتیاق دیده! # 38 «من بی‌تو چه دم زنم که چونم %~% اینک ز دو دیده غرق خونم! # 39 روزان و شبان در آرزویت %~% تنها منم و خیال رویت» # 40 مجنون به زبان بی‌زبانی %~% هم زین سخنان چنانکه دانی # 41 می‌گفت و ز بیم ناکس و کس %~% چشمی از پیش و چشمی از پس # 42 غم بی حد و فرصتی چنین تنگ %~% کردند به طوف کعبه آهنگ # 43 لیلی به طواف خانه در گرد %~% مجنون ز قفاش سینه پر درد # 44 آن سنگ سیاه بوسه می‌داد %~% وین یک به خیال خال او شاد # 45 آن برده دهان به آب زمزم %~% وین کرده به گریه دیده پر نم # 46 آن روی به مروه و صفا داشت %~% وین جای به ذروه وفا داشت # 47 آن در عرفات گشته واقف %~% وین واقف آن در آن مواقف # 48 آن روی به مشعر حرامش %~% وین در غم شعر مشکفامش # 49 آن تیغ به دست در منی تیز %~% وین بانگ زده که: خون من ریز! # 50 آن کرده به رمی سنگ آهنگ %~% وین داشته سر به پیش آن سنگ # 51 آن کرده وداع خانه بنیاد %~% وین کرده ز بیم هجر فریاد # 52 لیلی چو از آن وداع پرداخت %~% مسند به درون محمل انداخت # 53 مجنون به میانه فرصتی جست %~% جا کرد به پیش محملش چست # 54 هر دو به وداع هم ستادند %~% وز درد ز دیده خون گشادند # 55 کردند وداع یکدگر ms184 را %~% چون تن که کند وداع سر را PageV07P013 # 1 گوهر کش این علاقه در %~% ز آن در کند این علاقه را پر # 2 کان هودجی مراحل ناز %~% و آن حجلگی عماری راز # 3 چون بارگی از حرم برون راند %~% حادی به حداگری فسون خواند # 4 هر کعبه روی به قصد منزل %~% می‌راند به صد شتاب محمل # 5 از حی ثقیف نازنینی %~% خورشیدرخی قمر جبینی # 6 در خاتم مهتری‌ش انگشت %~% سردار قبیله پشت بر پشت # 7 با محمل او مقابل افتاد %~% ز آنجا هوسی‌ش در دل افتاد # 8 بر پرده محملش نظر داشت %~% بادی بوزید و پرده برداشت # 9 در پرده بدید آفتابی %~% بل کز رخش آفتاب تابی # 10 زلفین نهاده بر بناگوش %~% کرده شب و روز را هم آغوش # 11 چشمش به نگاه جادوانه %~% نیرنگ و فریب جاودانه # 12 چون دید ز پرده روی آن ماه %~% رفت آگهی‌اش ز جان آگاه # 13 شد ملک دلش شکاری عشق %~% وافتاد ز زخم کاری عشق # 14 هر چند که مرد چاره داند %~% کی چاره کار خود تواند # 15 دورست زبه پیش دانش‌اندیش %~% از کارد تراش دسته خویش # 16 آورد به دست کاردانی %~% افسون‌سخنی فسانه‌خوانی # 17 پیش پدر وی‌اش فرستاد %~% دعوی‌ها کرد و وعده‌ها داد # 18 گفتا: «به نسب بزرگوارم! %~% چون تو نسب بزرگ دارم! # 19 وادی وادی ز میش تا بز %~% با چوپانان راد گربز # 20 از اشتر و اسب گله گله %~% خادم نر و ماده یک محله # 21 هر چیز طلب کنی بیارم %~% در پای تو ریزم آنچه دارم # 22 داماد نی‌ام تو را و فرزند %~% هستم به قبول بندگی بند» # 23 چون شد پدرش ز خوان آن پیر %~% زین طعمه پاک چاشنی‌گیر # 24 آن تازه‌جوان پسندش افتاد %~% بی تاب و گره به بندش افتاد # 25 گفتا که: «جمال او ندیده %~% فرزند من است و نور دیده!» # 26 رفت و طلبید مادرش را %~% آن قدر شناس گوهرش را # 27 او نیز به ms185 این سخن رضا داد %~% وین داعیه را به سینه جا داد # 28 گفتا که: «مناسب است و لایق %~% این کار به حال هر دو عاشق # 29 لیلی چو به این شود هم آغوش %~% از یار کهن کند فراموش # 30 مجنون چو ازین خبر برد بوی %~% در آرزوی دگر کند روی # 31 ما هم برهیم در میانه %~% از گفت و شنید این فسانه # 32 لیکن چو به لیلی این سخن گفت %~% ز اندیشه چو زلف خود برآشفت # 33 از شعله این غم‌اش جگر سوخت %~% رنگ سمنش چو لاله افروخت # 34 نی تاب خلاف رای مادر %~% بیرون‌شدن از رضای مادر # 35 نی‌طاقت ترک یار دیرین %~% سر تافتن از قرار دیرین # 36 نگشاد دهن به چاره کوشی %~% گفتند: رضاست این خموشی! # 37 دادند به خواستگار پیغام %~% تا در پی این غرض زند گام # 38 دلداده چو این پیام بشنید %~% کار دو جهان به کام خود دید # 39 آرایش مجلس طرب کرد %~% اشراف قبیله را طلب کرد # 40 هر یک به مقام خود نشستند %~% مه را به ستاره عقد بستند # 41 خلقی همه شاد غیر لیلی %~% خندان به مراد غیر لیلی # 42 از خنده ببست درج گوهر %~% وز گریه گشاد لؤلؤ تر # 43 وآن تشنه‌جگر ستاده از دور %~% بر آب نظر نهاده از دور # 44 روزی دو سه چون به صبر بنشست %~% شوق آمد و پشت صبر بشکست # 45 شد همبر نخل راستینش %~% زد دست هوس در آستینش # 46 زد بانگ که: «خیز و دور بنشین! %~% زین تازه رطب صبور بنشین! # 47 خوش نیست ز پاشکسته شاخی %~% میدان هوس بدین فراخی! # 48 آن کس که فگار خار اوی‌ام %~% دل‌خسته در انتظار اوی‌ام # 49 صبر و دل و دین فدای من کرد %~% جان را هدف بلای من کرد # 50 در بادیه از من است دل تنگ %~% در کوه ز من زند به دل سنگ # 51 آهو به خیال من چراند %~% جامه به هوای من دراند ms186 # 52 از من نفسی نبوده غافل %~% وز من به کسی نگشته مایل # 53 یک بار ندیده سیر رویم %~% گامی نزده دلیر سویم # 54 راضی‌ست به سایه‌ای ز سروم %~% خرسند به پری از تذروم # 55 ز آن سایه نکردم‌اش سرافراز %~% وین پر سوی او نکرده پرواز # 56 پیمان وفای اوست طوقم %~% غالب به لقای اوست شوقم # 57 چون با دگری در آورم سر %~% وز وصل کسی دگر خورم بر # 58 مغرور مشو به حشمت خویش! %~% می‌دار نگاه عزت خویش! # 59 سوگند به صنع صانع پاک! %~% اعجوبه‌نگار تخته خاک # 60 که‌ت بار دگر اگر ببینم %~% دست آورده در آستینم # 61 بر روی تو آستین فشانم %~% بر فرق تو تیغ کین برانم # 62 بر کین تو گر نباشدم دست %~% خود دست به کشتن خودم هست # 63 خود را بکشم به تیغ بیداد %~% وز دست جفات گردم آزاد» # 64 بیچاره چو این وعید و سوگند %~% بشنید از آن لب شکر خند # 65 دانست که پای سعی کندست %~% وآن ناقه بی‌زمام تندست # 66 چون بود به دام او گرفتار %~% وز بیم مفارقت دل‌افگار # 67 ناچار به درد و داغ او ساخت %~% با بوی گلی ز باغ او ساخت # 68 هر لحظه ز وصل فرقت آمیز %~% وز راحت‌های محنت‌انگیز # 69 بیخ املی‌ش کنده می‌شد %~% صد ره می‌مرد و زنده می‌شد # 70 تا بود همیشه کارش این بود %~% سرمایه روزگارش این بود # 71 و آن روز که مرد هم بر این مرد %~% زاد ره آن جهان هم این برد ~~PageV07P014 # 1 طبال سرای این عروسی %~% در پرده عاج و آبنوسی # 2 این طبل گران نوا نوازد %~% وین پرده سینه کوب سازد # 3 کن زخم دوال خورده عشق %~% و آوازه بلند کرده عشق # 4 چون از سفر حجاز برگشت %~% بر خاک حریم یار بگذشت # 5 آن داغ که داشت تازه‌تر شد %~% وآن باغ که کاشت تازه‌بر شد # 6 شخصی دیدش که خاک می‌بیخت %~% وآخر بر فرق خاک می‌ریخت # 7 ms187 گفتا: «پی چیست خاک‌بیزی %~% وز کیست به فرق خاک ریزی» # 8 گفتا: « بیزم به هر زمین خاک %~% تا بو که بیابم آن در پاک» # 9 گفتا که: از این طلب بیارام! %~% وز محنت روز و شب بیارام! # 10 کن تازه گهر کز آرزویش %~% شد عمر تو صرف جست و جویش # 11 تو جان کندی و دیگری یافت %~% دل کند ز تو چو بهتری یافت # 12 تو نیز بدار دست ازین کار! %~% وز پهلوی خود بیفکن این بار! # 13 یاری که ره وفا نورزد %~% صد خرمن از او جوی نیرزد # 14 تو لیلی گو چو در مکنون! %~% و او بسته زبان ز نام مجنون # 15 دل بسته به یار خوش‌شمایل %~% حرف غم تو سترده از دل # 16 از حی ثقیف زنده‌جانی %~% با طبع لطیف نوجوانی # 17 بر تو پی شوهری گزیده %~% خرمهره به گوهری خریده # 18 چون لام‌الفند هر دو یک جا %~% تو چون الف ایستاده تنها # 19 برخیز و ازین خیال برگرد! %~% زین وسوسه محال برگرد! # 20 خوبان همه همچو گل دوروی‌اند %~% مغرور شده به رنگ و بوی‌اند # 21 زن صعوه سرخ زرد بال است %~% بودن به رضای زن محال است # 22 مجنون ز سماع این ترانه %~% برخاست به رقص صوفیانه # 23 بانگی بزد و به سر بغلتید %~% از صرع زده بستر بغلتید # 24 در خاک شده ز خون دل گل %~% گردید چو مرغ نیم‌بسمل # 25 از بس که ز یار سنگدل سنگ %~% می‌کوفت به سینه با دل تنگ # 26 صد رخنه از آن به کارش افتاد %~% بر بیهوشی قرارش افتاد # 27 کز لب نفسش گذر نکردی %~% در آینه‌ها نظر نکردی # 28 بعد از دیری که جان نو یافت %~% جان را به هزار غم گرو یافت # 29 چون بر نفسش گشاده شد راه %~% بر جای نفس نزد بجز: آه! # 30 آن عاشق از خرد رمیده %~% ز اندیشه نیک و بد رهیده # 31 از مستی عشق بود مجنون %~% دادش به میان ms188 مستی افیون # 32 وا کرد ز انس ناکسان خوی %~% و آورد به سوی وحشیان روی # 33 با وی همه وحش رام گشتند %~% در انس به وی تمام گشتند # 34 می‌رفت به کوه و دشت چون شاه %~% با او چو سپه وحوش همراه # 35 چون بر سر تخت خود نشستی %~% گردش دد و دام حلقه بستی # 36 می‌رفت چنین نشیدخوانان %~% از دیده سرشک لعل رانان PageV07P015 # 1 آن بانوی حجله نکویی %~% و آن بانوی کاخ خوبرویی # 2 چو گوهر سلک دیگری شد %~% آسایش تاج سروری شد # 3 پیوسته ز کار خود خجل بود %~% وز عاشق خویش منفعل بود # 4 تدبیر نیافت غیر ازین هیچ %~% کن قصه درد پیچ در پیچ # 5 تحریر کند به خون دیده %~% از خامه هر مژه چکیده # 6 عنوان همه درد همچو مضمون %~% ارسال کند به سوی مجنون # 7 این داعیه چون به خاطر آورد %~% آن نامه سینه‌سوز را کرد # 8 آغاز به نام ایزد پاک %~% تسکین ده بیدلان غمناک # 9 دیباچه نامه چون رقم زد %~% از صورت حال خویش دم زد # 10 کای رفته ز همدمان سوی دشت! %~% همراه تو نی جز آهوی دشت! # 11 از ما کرده کناره چونی %~% افتاده به خار و خاره چونی # 12 شب‌ها کف پای تو که بیند %~% خار از کف پای تو که چیند # 13 خوانت که نهد به چاشت یا شام %~% همخوان تو کیست جز دد و دام # 14 با اینهمه شکر کن! که باری %~% نبود چو من‌ات به سینه باری # 15 دوران چو گل‌ام به ناز پرورد %~% وز خار ستیزه غنچه‌ام کرد # 16 شوهر کردن نه کار من بود %~% کاری نه به اختیار من بود # 17 از مادر و از پدر شد این کار %~% ز ایشان به دلم خلید این خار # 18 هر کس که چو گل رخ تو دیده‌ست %~% یا بوی تو از صبا شنیده‌ست # 19 کی دیده به هر کسی کند باز %~% با صحبت هر خسی کند ms189 ساز # 20 همخوابه من نبوده هرگز %~% سر بر سر من نسوده هرگز # 21 گشته ز من خراب مهجور %~% قانع به نگاهی آن هم از دور # 22 زین غم روزش شبی‌ست تاریک %~% زین رنج تنش چو موی باریک # 23 وز کشمکش غم‌اش ز هر سوی %~% نزدیک گسستن است آن موی # 24 آن موست حجاب را بهانه %~% خوش آنکه برافتد از میانه # 25 تا روی تو بی‌حجاب بینم %~% خورشید تو بی‌سحاب بینم # 26 نامه که شد از حجاب بنیاد %~% آخر چو به بی‌نقابی افتاد # 27 زد خاتم مهر اختتامش %~% از حلقه میم والسلامش # 28 قاصد جویان ز خیمه برخاست %~% قد کرد پی برون‌شدن راست # 29 بودش خیمه به مرغزاری %~% نزدیک به خیمه چشمه‌ساری # 30 بنشست ولی نه از خود آگاه %~% بنهاد چو چشمه چشم بر راه # 31 ناگاه بدید کز غباری %~% آمد بیرون شترسواری # 32 دامن ز غبار ره برافشاند %~% اشتر به کنار چشمه خواباند # 33 لیلی گفتش که:«از کجایی %~% کید ز تو بوی آشنایی!» # 34 گفتا که: «ز خاک پاک نجدم %~% کحل بصرست خاک نجدم» # 35 لیلی گفتا که:«تلخکامی %~% مجنون لقبی و قیس نامی # 36 سرگشته در آن دیار گردد %~% غمدیده و سوگوار گردد # 37 هیچ‌ات به وی آشنایی‌ای هست %~% امکان زبان‌گشایی‌ای هست» # 38 گفتا: «بلی آشنای اوی‌ام %~% سر در کنف وفای اوی‌ام # 39 هر جا باشم دعاش گویم %~% تسکین دل از خداش جویم» # 40 لیلی گفتا که: «در چه کارست» %~% گفتا که:«ز درد عشق زارست! # 41 همواره ز مردمان رمیده %~% با وحش رمیده آرمیده» # 42 لیلی گفتا که:«ای خردمند! %~% دانی که به عشق کیست دربند» # 43 گفتا:« آری به یاد لیلی %~% هر دم راند ز دیده سیلی» # 44 لیلی ز مژه سرشک خون ریخت %~% و اسرار نهان ز دل برون ریخت # 45 گفتا که: «منم مراد جانش %~% و آن نام من است بر زبانش # 46 جانم به فدات! اگر توانی %~% کز من خبری به وی رسانی # 47 آیین وفا گری ms190 کنی ساز %~% و آری سوی من جواب آن باز # 48 دردی ببری و داغی آری %~% شمعی ببری چراغی آری» # 49 برخاست به پای آن جوانمرد %~% کای مجنون را دل از تو پردرد! # 50 منت دارم به جان بکوشم %~% کالای تو را به جان فروشم # 51 شد لیلی را درون ز غم شاد %~% وآن نامه ز جیب خویش بگشاد # 52 پیچید در آن به آرزویی %~% برگ کاهی و تار مویی # 53 یعنی: ز آن روز کز تو فردم %~% چون مو زارم چو کاه زردم! # 54 چون نامه‌بر آن گرفت برجست %~% بر ناقه رهنورد بنشست # 55 شد راحله‌تاز راه مجنون %~% مایل به قرارگاه مجنون # 56 آنجا چو رسید بی‌کم و کاست %~% بسیار دوید از چپ و راست # 57 دیدش که چو مستی اوفتاده %~% دستور خرد به باد داده # 58 در خواب نه لیک چشم بسته %~% بیدار ولی ز خویش رسته # 59 از گردش ماه و مهر بیرون %~% وز دایره سپهر بیرون # 60 مستغرق بحر عشق گشته %~% وز هر چه نه عشق در گذشته # 61 قاصد هرچند حیله انگیخت %~% تا بو که به وی تواند آمیخت # 62 آن حیله نداشت هیچ سودش %~% از بانگ بلند آزمودش # 63 برداشت چو حادیان نوایی %~% در کوه فکند ازآن صدایی # 64 لیلی گویان حدا همی کرد %~% و آن دلشده را ندا همی کرد # 65 کرد آن اثری در او سرانجام %~% و آمد به خود از سماع آن نام # 66 گفتا:«تو که‌ای و این چه نام است %~% زین نام مراد تو کدام است» # 67 گفتا که: «منم رسول لیلی %~% خاص نظر قبول لیلی» # 68 گفتا که: «ره ادب نجسته %~% وز مشک و گلاب لب نشسته # 69 هر دم به زبان چه آری این نام %~% گستاخ چرا شماری این نام» # 70 زد لاف که:« من زبان اوی‌ام %~% گویا شده ترجمان اوی‌ام # 71 خیزان بستان! که نامه اوست %~% یک رشحه ز نوک خامه اوست» # 72 مجنون چو شنید نام نامه ms191 %~% پا ساخت ز فرق سر چو خامه # 73 چون بر سر نامه نام او دید %~% بوسید و به چشم خویش مالید # 74 افتاد ز عقل و هوش رفته %~% خاصیت چشم و گوش رفته # 75 آمد چو ز بی‌خودی به خود باز %~% این نغمه شوق کرد آغاز # 76 کاین نامه که غنچه مرادست %~% زو در دل تنگ صد گشادست # 77 حرزی‌ست به بازوی ارادت %~% مرقوم به خامه سعادت # 78 تعویذ دل رمیدگان است %~% تومار بلا کشیدگان است # 79 وآن دم که گشاد نامه را سر %~% سر برزد از او نوای دیگر # 80 کاین نامه نه نامه نوبهاری‌ست %~% وز باغ امل بنفشه‌زاری ست # 81 دلکش رقمی‌ست نورسیده %~% بر صفحه آرزو کشیده # 82 صف‌هاست کشیده عنبرین مور %~% ره ساخته بر زمین کافور # 83 هر موری از آن به سوی خانه %~% برده دل بیدلان چو دانه # 84 ز آن نامه دلنواز هر حرف %~% بود از می ذوق و حال یک ظرف # 85 هر جرعه می کز آن بخوردی %~% از جا جستی و رقص کردی # 86 از خواندن نامه چون بپرداخت %~% در گردن جان حمایل‌اش ساخت # 87 قاصد چو بدید آن به پا خاست %~% زو کرد جواب نامه درخواست # 88 مجنون چو به نامه در قلم زد %~% در اول نامه این رقم زد: # 89 «دیباچه نامه امانی %~% عنوان صحیفه معانی # 90 جز نام مسببی نشاید %~% کز وی در هر سبب گشاید # 91 مطلق‌گردان دست تقدیر %~% زنجیری‌ساز پای تدبیر # 92 آن را که به وصل چاره سازد %~% سر برتر از آسمان فرازد # 93 و آن را که ز هجر سینه سوزد %~% صد شعله به خرمنش فروزد» # 94 چون بست زبان ازین سرآغاز %~% گشت از دل ریش رازپرداز # 95 کاین هست صحیفه نیازی %~% ز آزرده دلی به دلنوازی # 96 آن دم که رسید نامه تو %~% پر عطر وفا ز خامه تو # 97 بر دیده خون‌فشان نهادم %~% در سینه به جای جان نهادم # 98 هر حرف وفا ز ms192 وی که خواندم %~% از دیده سرشک خون فشاندم # 99 در وی سخنان نوشته بودی %~% صد تخم فریب کشته بودی # 100 غمخواری من بسی نمودی %~% غم‌های مرا بسی فزودی # 101 گیرم که تو دوری از کم و کاست %~% نید به زبان تو بجز راست # 102 مسکین عاشق چو بدگمان است %~% هر لحظه اسیر صد گمان است # 103 هر شبهه به پیش او دلیلی‌ست %~% هر پشه مرده زنده پیلی‌ست # 104 مرغی که به بام یار بیند %~% کو دانه ز بام یار چیند # 105 ز آن مرغ به خاطرش غباری‌ست %~% کز غیر به دوست نامه آری‌ست # 106 گفتی که: به بوسه دل ندارم %~% وز فکر کنار بر کنارم! # 107 این درد نه بس که صبح تا شام %~% هم‌صحبت توست کام و ناکام # 108 گفتی که: ز درد پایمال است %~% وز غصه به معرض زوال است # 109 خواهد ز میانه زود رفتن %~% بر باد هوا چو دود رفتن! # 110 گر او برود تو را چه کم یار %~% کالای تو را چه کم خریدار # 111 ممکن بود از تو کام هر کس %~% محروم از آن همین منم بس! # 112 آن را که تو دوست داری ای دوست! %~% گر دوست ندارمش نه نیکوست # 113 با هر که تو دوستدار اویی %~% از من نسزد بجز نکویی # 114 عاشق که برای دوست کاهد %~% آن به که رضای دوست خواهد # 115 از خواهش خویش رو بتابد %~% در راه مراد او شتابد # 116 هر چند که من نه از تو شادم %~% یک بار نداده‌ای مرادم # 117 خاطر ز زمانه شاد بادت! %~% گیتی همه بر مراد بادت! # 118 دمسازی دوستان تو را باد! %~% ور من میرم تو را بقا باد! PageV07P016 # 1 نیرنگ‌زن بیاض این راز %~% صورتگری اینچنین کند ساز # 2 کان کعبه بی‌نظیر منظر %~% چون صورت چین بدیع‌پیکر # 3 با شوهر خود چو سرکشی کرد %~% پاداش خوشی‌ش ناخوشی کرد # 4 مسکین زین غم ز پا درافتاد %~% بیمار به روی بستر افتاد ms193 # 5 آن وصل بلای جان او شد %~% سوداندیشی زیان او شد # 6 می‌بود ز خاطر غم اندیش %~% بیماری او زمان زمان بیش # 7 چون یک دو سه روز بود رنجه %~% مسکین به شکنج این شکنجه # 8 ناگاه عنایت ازل دست %~% بگشاد و بر او شکنجه بشکست # 9 از کشمکش نفس رهاندش %~% وز تنگی این قفس جهاندش # 10 جان داد به درد و جاودان زیست %~% آن کو ندهد به درد جان کیست # 11 در بودن درد و در سفر درد %~% آوخ ز جهان درد بر درد # 12 لیلی که ز درد و داغ مجنون %~% می‌داشت دلی چو غنچه پر خون # 13 از مردن شو بهانه برساخت %~% وز خون دل خویشتن بپرداخت # 14 عمری به لباس سوگواری %~% بنشست به رسم عده‌داری # 15 عشقش به درون نه داشت خانه %~% شد ماتم شوهرش بهانه # 16 عمری به دراز گریه و آه %~% می‌کرد و زبان خلق کوتاه! PageV07P017 # 1 چون یک چندی بر این برآمد %~% دودش ز دل حزین برآمد # 2 بگرفت به کف شکسته‌جامی %~% می‌زد به حریم دوست گامی # 3 آن دلشده چون رسید آنجا %~% صد دلشده بیش دید آنجا # 4 بر دست گرفته کاسه یا جام %~% در یوزه‌گرش ز خوان انعام # 5 هر کس ز کف چنان حبیبی %~% می‌یافت به قدر خود نصیبی # 6 مجنون از دور چون بدیدش %~% عقل از سر و جان ز تن رمیدش # 7 چون نوبت وی رسید بی‌خویش %~% آورد او نیز جام خود پیش # 8 لیلی وی را چو دید و بشناخت %~% کارش نه چو کار دیگران ساخت # 9 ناداده نصیب از آن طعام‌اش %~% کفلیز زد و شکست جامش # 10 مجنون چو شکست جام خود دید %~% گویا که جهان به کام خود دید # 11 آهنگ سماع آن شکست‌اش %~% چون راه سماع ساخت مست‌اش # 12 می‌بود بر آن سماع رقاص %~% می‌زد با خود ترانه‌ای خاص # 13 کالعیش! که کام شد میسر! %~% عیشی به تمام شد میسر! # 14 همچون دگران نداد ms194 کامم %~% وز سنگ ستم شکست جامم # 15 با من نظری‌ش هست تنها %~% ز آن جام مرا شکست تنها # 16 صد سر فدی شکست او باد! %~% جانها شده مزد دست او باد! PageV07P018 # 1 رامشگر این ترانه خوش %~% دستان زن این سرود دلکش # 2 بر عود سخن چنین کشد تار %~% کن مانده به چنگ غم گرفتار # 3 روزی به هوای نیمروزی %~% از تاب حرارت تموزی # 4 ره برده به خیمه ذلیلان %~% یعنی که به سایه مغیلان # 5 برساخت از آن نظاره گاهی %~% می‌کرد به هر طرف نگاهی # 6 ناگاه بدید قومی از دور %~% ز ایشان در و دشت گشته معمور # 7 کردند به یک زمان در آن جای %~% صد خیمه و بارگاه بر پای # 8 ز آن خیمه گه‌اش نمود ناگاه %~% با جمع ستارگان یکی ماه # 9 کز خیمه هوای گشت کردند %~% ز آن مرحله رو به دشت کردند # 10 آن دم که به پیش هم رسیدند %~% یکدیگر را تمام دیدند # 11 مسکین مجنون چه دید لیلی! %~% با او ز زنان قوم خیلی # 12 چشمش چو بر آن سهی‌قد افتاد %~% بی‌خود برجست و بی‌خود افتاد # 13 شد کالبدش ز هوش خالی %~% لیلی به سرش دوید حالی # 14 بنهاد سرش به زانوی خویش %~% خونابه فشان ز سینه ریش # 15 ز آن خواب خوش از گلاب‌ریزی %~% زود آوردش به خواب خیزی # 16 دیدند جمال یکدگر را %~% بردند ملال یکدگر را # 17 هر راز کهن که بود گفتند %~% هر در سخن که بود سفتند # 18 در وقت وداع کاندرین باغ %~% کس سوخته‌دل مباد ازین داغ # 19 مجنون گفتا که:«ای دل‌افروز! %~% کامروز میان صد غم و سوز # 20 بگذاشتی اندر این زمین‌ام %~% من بعد کی و کجات بینم» # 21 گفتا که: «به وقت بازگشتن %~% خواهم هم ازین زمین گذشتن # 22 گر زآنکه درین مقام باشی %~% از دیدن من به کام باشی» # 23 این رفت ز جای و او به جا ماند %~% چون مرده‌تنی ز جان جدا ms195 ماند # 24 بر موجب وعده‌ای که بشنید %~% از منزل خویشتن نجنبید # 25 در حیرت عشق آن دلارای %~% ننشست درخت‌وار از پای # 26 می‌بود ستاده چون درختی %~% مرغان به سرش نشسته لختی # 27 یک‌جا چو درخت پاش محکم %~% مو رفته چو شاخه‌هاش در هم # 28 عهدی چو گذشت در میانه %~% مرغی به سرش گرفت خانه # 29 مویش چو بتان مشک‌برقع %~% از گوهر بیضه شد مرصع # 30 برخاست ز بیضه‌ها به پرواز %~% مرغان سرود عشق پرداز # 31 یک‌چند براین نسق چو بگذشت %~% لیلی به دیار خویش برگشت # 32 آمد چو به آن خجسته‌منزل %~% وز ناقه فروگرفت محمل # 33 آمد به سر رمیده مجنون %~% دیدش ز حساب عقل بیرون # 34 هر چند نهفته دادش آواز %~% نمد به وجود خویشتن باز # 35 زد بانگ بلند کای وفا کیش! %~% بنگر به وفا سرشته خویش! # 36 گفتا :«تو که‌ای و از کجایی %~% بیهوده به سوی من چه آیی # 37 گفتا که: «منم مراد جانت! %~% کام دل و رونق روانت! # 38 یعنی لیلی که مست اویی %~% اینجا شده پای‌بست اویی» # 39 گفتا: «رو! رو! که عشقت امروز %~% در من زده آتشی جهان‌سوز # 40 برد از نظرم غبار صورت %~% دیگر نشوم شکار صورت! # 41 عشق‌ام کشتی به موج خون راند %~% معشوقی و عاشقی برون ماند # 42 لیلی چو شنید این سخن‌ها %~% از صبر و قرار ماند تنها # 43 دانست یقین که حال او چیست %~% بنشست و به های‌های بگریست # 44 گفت: «ای دل و دین ز دست داده! %~% در ورطه عشق ما فتاده! # 45 نادیده ز خوان ما نوایی! %~% افتاده به جاودان‌بلایی! # 46 مشکل که دگر به هم نشینیم %~% وز دور جمال هم ببینیم» # 47 این گفت و ره وثاق برداشت %~% ماتم گری فراق برداشت # 48 از سینه به ناله درد می‌رفت %~% می‌رفت و به آب دیده می‌گفت: # 49 «دردا! که فلک ستیزه کارست %~% سرچشمه عیش ناگوارست # 50 ما خوش خاطر دو یار بودیم %~% دور از غم روزگار ms196 بودیم # 51 از دست خسان ز پا فتادیم %~% وز یکدیگر جدا فتادیم # 52 او دور از من به مرگ نزدیک %~% من دور از وی چو موی باریک # 53 او کرده به وادی عدم روی %~% من کرده به تنگنای غم خوی # 54 او بر شرف هلاک بی من %~% افتاده به خون و خاک بی من # 55 من درصدد زوال بی او %~% ناچیزتر از خیال بی او # 56 امروز بریدم از وی امید %~% دل بنهادم به هجر جاوید» # 57 این گفت و شکسته دل ز منزل %~% بر نیت کوچ بست محمل # 58 مجنون هم ازین نشیمن درد %~% منزل به نشیمن دگر کرد # 59 چون وعده دوست را به سر برد %~% بار خود از آن زمین به در برد # 60 برخاست چنانکه بود از آغاز %~% با گور و گوزن گشت دمساز PageV07P019 # 1 طغراکش این فراق‌نامه %~% این رشحه برون دهد ز خامه # 2 کز بر عرب یکی عرابی %~% مقبول خرد به خردهابی # 3 سرزد ز دلش هوای مجنون %~% طیاره ز حله راند بیرون # 4 بر عامریان گذشت از آغاز %~% جست از همه کس نشان او باز # 5 گفتند که: یک دو روز بیش است %~% کز وی دل این قبیله ریش است # 6 نی دیده کسی ز وی نشانی %~% نی نیز شنیده داستانی! # 7 برخاست عرابی و شتابان %~% رو کرد ز حله در بیابان # 8 چون یک دو سه روز جستجو کرد %~% نومید به راه خویش رو کرد # 9 ناگاه نمود زیر کوهی %~% جمع آمده وحشیان گروهی # 10 شد تیز به سویشان روانه %~% مجنون را دید در میانه # 11 با آهوکی سفید و روشن %~% همچون لیلی به چشم و گردن # 12 بر بالش خاک و بستر خار %~% جان داده ز درد فرقت یار # 13 همخوابه چو دیده ماجرایش %~% او نیز بمرده در وفایش # 14 گردش دد و دام حلقه بسته %~% شاخ طرب همه شکسته # 15 از سینه آهو آه‌خیزان %~% وز چشم گوزن اشک‌ریزان # 16 کردش ms197 چو نگاه در پس پشت %~% بر ریگ نوشته دید ز انگشت # 17 کوخ! که ز داغ عشق مردم! %~% بر بستر هجر جان سپردم! # 18 شد مهر زمانه سرد بر من %~% کس مرحمتی نکرد بر من # 19 یک زنده غذا چو من نخورده %~% یک مرده به روز من نمرده # 20 بشکست شب صبوری‌ام پشت %~% و ایام به تیغ دوری‌ام کشت # 21 کس کشته بی‌دیت چو من نیست %~% محروم ز تعزیت چو من نیست # 22 نی بر سر من گریست یاری %~% نی شست ز روی من غباری # 23 نز دوست کسی سلامی آورد %~% در پرسش من پیامی آورد # 24 شد شیشه چرخ بر دلم تنگ %~% زد شیشه زندگی‌م بر سنگ # 25 تا حشر خلد به هر دل ریش %~% این شیشه ریزه‌ریزه چون نیش # 26 چون اهل حی این خبر شنیدند %~% بر خود همه جامه‌ها دریدند # 27 از فرق عمامه‌ها فکندند %~% مو ببریدند و چهره کندند # 28 یکسر همه اهل آن قبیله %~% از صدق درون برون ز حیله # 29 گشتند روان به جای آن کوه %~% بر سینه هزار کوه اندوه # 30 دل پر غم و درد و دیده پر خون %~% راه آوردند سوی مجنون # 31 هر کس ره ماتمی دگر زد %~% بر دل رقم غمی دگر زد # 32 آن خورد دریغ بر جوانی‌ش %~% وین کرد فغان ز ناتوانی‌ش # 33 آن گفت ز طبع نکته‌زای‌اش %~% وین گفت ز نظم جانفزای‌اش # 34 ز آن شور و شغب چو بازماندند %~% چون مه به عماری‌اش نشاندند # 35 همخوابه مرده را ز یاری %~% با او کردند هم‌عماری # 36 اظهار بزرگواری‌اش را %~% عامرنسبان عماری‌اش را # 37 بر گردن و دوش جای کردند %~% رفتن سوی حله رای کردند # 38 در هر گامی که می‌نهادند %~% صد چشمه ز چشم می‌گشادند # 39 در هر قدمی که می‌بریدند %~% صد ناله ز درد می‌کشیدند # 40 از دجله چشمشان به هر میل %~% شط بر شط بود نیل در نیل # 41 آهسته همی‌زدند گامی %~% فریادکنان به ms198 هر مقامی # 42 چون نغمه درد و غم سرایان %~% آمد ره دورشان به پایان # 43 خونابه غم کشیدگان‌اش %~% شستند به آب دیدگان‌اش # 44 چاک افکندند در دل خاک %~% جا کرد به خاک با دل چاک # 45 و آن دم که شدند مهربانان %~% دامن ز غبار او فشانان # 46 هر یک به مقام خویشتن باز %~% مجروح ز دور چرخ ناساز # 47 در ریخت ز دشت و در دد و دام %~% کردند به خوابگاهش آرام # 48 در پرتو آن مزار پر نور %~% گشتند ددان ز خوی بد دور # 49 آری عاشق که پاکبازست %~% عشقش نه ز عالم مجازست # 50 قلبی ببرد ز جان قلاب %~% گردد مس قلب او زر ناب # 51 مجنون که به خاک در نهان شد %~% گنج کرم همه جهان شد # 52 هر کس ز غمی فتاده در رنج %~% زد دست طلب به پای آن گنج # 53 ز آن گنج کرم مراد خود یافت %~% گر یک دو مراد جست صد یافت # 54 روی همه در حظیره‌اش بود %~% چشم همه بر ذخیره‌اش بود # 55 شد روضه جان حظیره او %~% رضوان ابد ذخیره او # 56 آرند که صوفی‌ای صفا کیش %~% برداشت به خواب پرده از پیش # 57 مجنون بر وی شد آشکارا %~% با او نه به صواب مدارا # 58 گفت: «ای شده از خرابی حال %~% بر نقش مجاز فتنه سی سال! # 59 چون کرد اجل نبرد با تو %~% معشوق ازل چه کرد با تو» # 60 گفتا: «به سرای عزت‌ام خواند %~% بر صدر سریر قرب بنشاند # 61 گفت: ای به بساط عشق گستاخ! %~% شرم‌ات نمد که چون درین کاخ # 62 خوردی می ما ز جام لیلی %~% خواندی ما را به نام لیلی # 63 بر من چو در عتاب بگشود %~% با من بجز این عتاب ننمود» # 64 جامی! بنگر! کز آفرینش %~% هر ذره به چشم اهل بینش # 65 از زخم ازل شکسته‌جامی‌ست %~% گرداگردش نوشته نامی‌ست # 66 در صاحب نام کن نشان گم! %~% در هستی ms199 وی شو از جهان گم! # 67 تا بازرهی ز هستی خویش %~% وز ظلمت خودپرستی خویش # 68 جایی برسی کز آن گذر نیست %~% جز بی‌خبری از آن خبر نیست # 69 با تو ز جهان بی‌نشانی %~% گفتیم نشان دگر تو دانی! PageV07P020 # 1 لیلی چو ز باغ مرگ مجنون %~% چون لاله نشست غرقه در خون # 2 شد عرصه دهر بر دلش تنگ %~% زد ساغر عیش خویش بر سنگ # 3 افتاد در آن کشاکش درد %~% از راحت خواب و لذت خورد # 4 تابنده مهش ز تاب خود رفت %~% نورسته گلشن ز آب خود رفت # 5 بی‌وسمه گذاشت ابروان را %~% بی‌شانه کمند گیسوان را # 6 تب کرد به قصد جانش آهنگ %~% نگذاشت به رخ ز صحت‌اش رنگ # 7 آمد به کمانی از خدنگی %~% زد سرخ گلش به زردرنگی # 8 تبخاله نهاد بر لبش خال %~% شد بر ساقش گشاده خلخال # 9 چون از نفس خزان درختان %~% گشتند به باد داده رختان # 10 از خلعت سبز عور ماندند %~% وز برگ بهار دور ماندند # 11 گلزار ز هر گل و گیاهی %~% شد رنگرزانه کارگاهی # 12 طاووس درخت پر بینداخت %~% سلطان چمن سپر بینداخت # 13 بستان ز هوای سرد بفسرد %~% تب‌لرزه ز رخ طراوتش برد # 14 شد هر شاخی ز برگ و بر پاک %~% بر دوش درخت مار ضحاک # 15 از خون خوردن انار خندان %~% آلوده به خون نمود دندان # 16 به گشت چو عاشقی رخش زرد %~% از درد نشسته بر رخش گرد # 17 بادام به عبرت ایستاده %~% صد چشم به هر طرف نهاده # 18 باغی تهی از گل و شکوفه %~% بغداد شده بدل به کوفه # 19 و آن غیرت گلرخان بغداد %~% یعنی لیلی گل چمن‌زاد # 20 افتاده به خارخار مردن %~% تن بنهاده به جان سپردن # 21 گریان شد کای ستوده مادر! %~% پاکیزه فراش پاک‌چادر! # 22 یک لحظه به مهر باش مایل! %~% کن دست به گردنم حمایل! # 23 روی شفقت بنه به رویم! %~% بگشا نظر کرم به سویم! # 24 ms200 زین پیش به گفتگوی مردم %~% بر من نمد تو را ترحم # 25 نگذاشتی‌ام به دوست پیوند %~% تا فرقت وی به مرگم افکند # 26 از خلعت عصمت‌ام کفن کن! %~% رنگش ز سرشک لعل من کن! # 27 ز آن رنگ ببخش رو سفیدی‌م! %~% کنست علامت شهیدی‌م # 28 روی سفرم به خاک او کن! %~% جایم به مزار پاک او کن! # 29 بشکاف زمین زیر پایش! %~% زن حفره به قبر دلگشایش! # 30 نه بر کف پای او سرم را! %~% ساز از کف پایش افسرم را! # 31 تا حشر که در وفاش خیزم %~% آسوده ز خاک پاش خیزم # 32 رو سوی دیار یار دیرین %~% افشاند به خنده جان شیرین # 33 او خفته به هودج عروسی %~% مادر به رهش به خاک‌بوسی # 34 بردندش از آن قبیله بیرون %~% یکسر به حظیره‌گاه مجنون # 35 خاکش به جوار دوست کندند %~% در خاک چو گوهرش فکندند # 36 شد روضه آن دو کشته غم %~% سر منزل عاشقان عالم # 37 ایشان بستند رخت ازین حی %~% ما نیز روانه‌ایم از پی # 38 گردون که به عشوه جان‌ستانی‌ست %~% زه کرده به قصد ما کمانی‌ست # 39 زآن پیش کزین کمان کین توز %~% بر سینه خوریم تیر دلدوز # 40 آن به که به گوشه‌ای نشینیم %~% زین مزرعه خوشه‌ای بچینیم # 41 نور ازل و ابد طلب کن! %~% آن را چو بیافتی طرب کن! # 42 آن نور نهفته در گل توست %~% تابنده ز مشرق دل توست # 43 خوش آنکه شوی ز پای تا فرق %~% چون ذره در آفتاب خود غرق # 44 هرچند نشان ز خویش جویی %~% کم یابی اگر چه بیش جویی # 45 دلگرم شوی به آفتابی %~% خود را همه آفتاب یابی # 46 بی‌برگی تو همه شود برگ %~% ایمن گردی ز آفت مرگ # 47 جایی دل تو مقام گیرد %~% کآنجا جز مرگ کس نمیرد # 48 جامی! به کسی مگیر پیوند! %~% کآخر دل از آن ببایدت کند # 49 بیگانه شو از برون‌سرایی! %~% با جوهر خود کن آشنایی! # 50 ز ms201 آیینه خویش زنگ بزدای! %~% راهی به حریم وصل بگشای! PageV07P021 # 1 هر چند چو بحر تلخکامی %~% این کار تو را بس است جامی! # 2 کز موج معانی‌ات ز سینه %~% افتاد به ساحل این سفینه # 3 مرهم‌نه داغ دلفگاران %~% تسکین‌ده درد بیقراران # 4 شیرین شکری‌ست نورسیده %~% از نیشکر قلم چکیده # 5 شعری که ز خاطر خردمند %~% زاید به مثل بود چو فرزند # 6 فرزند به صورت ارچه زشت است %~% در چشم پدر نکوسرشت است # 7 ای ساخته تیز خامه را نوک! %~% ز آن کرده عروس طبع را دوک! # 8 می‌کن ز آن نوک خوش‌نویسی! %~% ز آن دوک ز مشک رشته‌ریسی! # 9 می‌زن رقمی به لوح انصاف! %~% دراعه عیب پوش می‌باف! # 10 چون شعر نکو بود خط نیک %~% باشد مدد نکویی‌اش لیک # 11 گردد ز لباس خط ناخوب %~% در دیده عیب‌جوی معیوب # 12 حرفی که به خط بدنویسی %~% در وی همه عیب خود نویسی # 13 در خوبی خط اگر نکوشی %~% از بهر خدا ز تیزهوشی # 14 حرفی که نهی به راستی نه! %~% کز هر هنری است راستی به # 15 و آن دم که نویسی‌اش سراسر %~% با نسخه راست کن برابر! # 16 چون خود کردی فساد از آغاز %~% اصلاح به دیگران مینداز! # 17 کوتاهی این بلندبنیاد %~% در هشتصد و نه فتاد و هشتاد # 18 ور تو به شمار آن بری دست %~% باشد سه هزار و هشتصد و شصت # 19 شد عرض ز طبع فکرت‌اندیش %~% در طول چهار مه کم و بیش # 20 در یک دو سه ساعتی ز هر روز %~% شد طبع بر این مراد فیروز # 21 هر چند که قدر این تهی‌دست %~% زین نظم شکسته‌بسته بشکست # 22 زو حقه چرخ درج در باد! %~% ز آوازه او زمانه پر باد! PageV07P022 ### | [ 7 - 7 ] # 1 الهی! کمال الهی تو راست %~% جمال جهان پادشاهی تو راست # 2 جمال تو از وسع بینش برون %~% کمال از حد آفرینش برون # 3 بلندی و پستی نخوانم تو را %~% مقید به ms202 اینها ندانم تو را # 4 نه تنها بلندی و پستی تویی %~% که هستی‌ده و هست و هستی تویی # 5 چو بیرونی از عقل و وهم و قیاس %~% تو را چون شناسم من ناشناس # 6 ز آغاز این نامه تا ختم کار %~% گر آرد یکی نامجو در شمار # 7 همه دفتر فضل و انعام توست %~% مفصل شده نسخه نام توست # 8 نگویم که نامت هزار و یکی است %~% که با آن هزاران هزار اندکی است # 9 تویی کز تو کس را نباشد گزیر %~% در افتادگی‌ها تویی دستگیر # 10 ندارم ز کس دستگیری هوس %~% ز دست تو می‌آید این کار و بس! # 11 عبث را درین کارگه راه نیست %~% ولی هر سر از هر سر آگاه نیست # 12 به ما اختیاری که دادی به کار %~% ندادی در آن اختیار اختیار! # 13 چو سررشته کار در دست توست %~% کننده به هر کار پابست توست # 14 سزد گر ز حیرت برآریم دم %~% چو مختار باشیم و مجبور هم # 15 یکی جوی جامی! دو جویی مکن! %~% به میدان وحدت دوگویی مکن! # 16 یکی اصل جمعیت و زندگی‌ست %~% دویی تخم مرگ و پراکندگی‌ست PageV07P001 # 1 دلا دیده دوربین برگشای! %~% درین دیر دیرینه دیرپای # 2 ببین غور دور شباروزی‌اش! %~% به خورشید و مه عالم افروزی‌اش! # 3 شب و روز او چون دو یغمایی‌اند %~% دو پیمانه عمر پیمایی‌اند # 4 دو طرار هشیار و تو خفته مست %~% پی کیسه ببریدنت تیزدست # 5 به عبرت نظر کن که گردون چه کرد! %~% فریدون کجا رفت و قارون چه کرد! # 6 پی گنج بردند بسیار رنج %~% کنون خاک ریزند به سر چو گنج # 7 پی عزت نفس خواری مکش! %~% ز حرص و طمع خاکساری مکش! # 8 طلب را نمی‌گویم انکار کن %~% طلب کن ولیکن به هنجار کن! # 9 به مردار جویی چو کرکس مباش! %~% گرفتار هر ناکس و کس مباش! PageV07P002 # 1 سخن ز آسمان‌ها فرود آمده‌ست %~% بر اقلیم جان‌ها فرود آمده‌ست # 2 بود ms203 تابش ماه و مهر از سخن %~% بود گردش نه سپهر از سخن # 3 سخن مایه سحر و افسو بود %~% به تخصیص وقتی که موزون بود # 4 زدم عمری از بی‌مثالان مثل %~% سرودم به وصف غزالان غزل # 5 نمودم ره راست عشاق را %~% ز آوازه پر کردم آفاق را # 6 به قصد قصاید شدم تیزگام %~% برآمد به نظم معمام نام # 7 ز بی‌چارگی‌ها درین چارسوی %~% به قول رباعی شدم چاره‌جوی # 8 کنون کرده‌ام پشت همت قوی %~% دهم مثنوی را لباس نوی # 9 کهن مثنوی‌های پیران کار %~% که مانده‌ست از آن رفتگان یادگار # 10 اگرچه روان‌بخش و جان‌پرورست %~% در اشعار نو لذت دیگرست # 11 دل نونیازان کوی امید %~% خط سبز خواهد نه موی سفید # 12 دریغا که بگذشت عمر شریف %~% به جمع قوافی و فکر ردیف # 13 کند قافیه تنگ بر من نفس %~% از آن چون ردیف‌ام فتد کار پس # 14 نیاید برون حرفی از خامه‌ام %~% که نبود سیه‌رویی نامه‌ام PageV07P003 # 1 شناسای تاریخ‌های کهن %~% چنین رانده است از سکندر سخن # 2 که مشاطه دولت فیلقوس %~% چو آراست روی زمین چون عروس # 3 ز دمسازی این عروسش به بر %~% خداداد پیرانه‌سر یک پسر # 4 چو بگذشت سال وی از هفت و هشت %~% وز او فر شاهی فروزنده گشت # 5 پدر صاحب‌عهد خود ساخت‌اش %~% به تاج کیانی سرافراخت‌اش # 6 چو بیعت گرفت‌اش ز گردن کشان %~% به سرچشمه علم دادش نشان # 7 فرستاد پیش ارسطالس‌اش %~% که گردد ز نابخردی حارسش # 8 بدو داد پیغام کای فیلسوف! %~% که خورشید تو رسته است از کسوف # 9 سپهر خرد را تویی آفتاب %~% ز فیض تو یونان‌زمین نوریاب # 10 اگر در جهان نبود آموزگار %~% شود تیره از بی‌خرد روزگار # 11 اگر شاه دوران نباشد حکیم %~% بود در حضیض جهالت مقیم # 12 سکندر که پرورده مهدم اوست %~% بر اورنگ شاهی ولیعهدم اوست # 13 به قانون اقبال داناش کن! %~% بر اسباب دولت تواناش کن! # 14 ز حکمت بدان‌سان کن‌اش بهره‌مند %~% که ms204 سازد پس از مرگ نامم بلند!» # 15 ارسطالس این نکته‌ها چون شنود %~% به درس سکندر زبان را گشود # 16 به حکمت چراغ دل افروخت‌اش %~% ره حل هر مشکل آموخت‌اش # 17 سکندر که طبع هنرسنج داشت %~% به امکان درون از هنر گنج داشت # 18 به نقادی فکر روشن که بود %~% گذشت از رفیقان به هر فن که بود # 19 به یزدان‌شناسی علم برفراخت %~% ز دانش‌پژوهی خدا را شناخت # 20 شد از فسحت خاطر آگهش %~% ریاض ریاضی تماشاگهش # 21 ز اقلیدس اقلیدش آمد به دست %~% طلسمات گنج مجسطی شکست # 22 شد از گردش چرخ دیرین‌اساس %~% حقایق‌پذیر و دقایق‌شناس # 23 بلی! حکمت آن است پیش حکیم %~% که بر راه دانش شود مستقیم # 24 کشد خامه در دفتر آب و گل %~% ز دانش دهد زیور جان و دل PageV07P004 # 1 سکندر چو ز آلایش جهل پاک %~% شد از علم یونانیان بهره‌ناک # 2 ز ناسازی روزگار شموس %~% نگونسار شد دولت فیلقوس # 3 درین وحشت آباد پر قال و قیل %~% به گوش آمدش بانگ طبل رحیل # 4 فرستاد پیش ارسطو کسی %~% ستایشگری کرد با او بسی # 5 بدو گفت کای کوه فر و شکوه! %~% سر دین‌پرستان دانش پژوه! # 6 مرا بازوی عمر سستی گرفت %~% تنم کسوت نادرستی گرفت # 7 بیا زود همراه شاگرد خویش! %~% پذیرنده کرد و ناکرد خویش # 8 که بر کار عمر اعتمادی نماند %~% وز این بند امید گشادی نماند # 9 ارسطو چو زین قصه آگاه شد %~% به آن قبله ملک همراه شد # 10 رخ آورد در خدمت فیلقوس %~% سرافراخت از دولت پای‌بوس # 11 ملک فیلقوس آن شه سرفراز %~% به روی سکندر چو شد دیده‌باز # 12 حکیمان آن ناحیت را بخواند %~% طفیل سکندر به مجلس نشاند # 13 بفرمود تا از پی آزمون %~% بپرسندش از مشکلات فنون # 14 ز هر نکته کردند او را سؤال %~% برون آمد از عهده قیل و قال # 15 به انصاف گردن برافراشتند %~% به تحسین او بانگ برداشتند # 16 چو شد واقف ms205 حال او فیلقوس %~% بر اهل ممالک چه روم و چه روس # 17 دگرباره دادش به شاهی رواج %~% بدو کرد تسلیم اورنگ و تاج # 18 همه سرکشان خاک راهش شدند %~% سلاح‌آوران سپاهش شدند PageV07P005 # 1 چنین گفت دانشور روم و روس %~% که چون رخت بست از جهان فیلقوس # 2 سکند برآمد به تخت بلند %~% صلایی به بالغ‌دلان در فکند # 3 که: «ای واقفان از معاد و معاش! %~% که هستیم با یکدگر خواجه‌تاش # 4 سفر کرد ازین ملک شاه شما %~% به هر نیک و بد نیکخواه شما # 5 نباشد شما را ز شاهی گزیر %~% که باشد به فرمان او داروگیر # 6 ندارم ز کس پایه برتری %~% که باشد مرا وایه سروری # 7 بجویید از بهر خود مهتری! %~% کرم‌پروری معدلت گستری!» # 8 سکندر چو شد زین حکایت خموش %~% ز جان خموشان برآمد خروش # 9 که: «شاها! سر و سرور ما تویی! %~% ز شاهان مه و مهتر ما تویی!» # 10 وز آن پس به بیعت گشادند دست %~% به سر تاج بر تخت شاهی نشست # 11 زبان را به تحسین مردم گشاد %~% که:«نقد حیات از شما کم مباد! # 12 امیدم چنانست از کردگار %~% کز آن گونه کز شاهی‌ام ساخت کار # 13 ز الهام عدلم کند بهره‌مند %~% نیفتد بجز عدل هیچ‌ام پسند!» ~~PageV07P006 # 1 دبیر خردمند دانش‌پژوه %~% نویسنده قصه هر گروه # 2 نوشت از سکندر شه نامدار %~% که چون سلطنت یافت بر وی قرار # 3 چو نور خرد بودش اندر سرشت %~% خردنامه‌های حکیمان نوشت # 4 گرفتی به دستور آن کار پیش %~% به آن راست کردی همه کار خویش # 5 نخست از ارسطو که‌ش استاد بود %~% به شاگردی او دلش شاد بود # 6 خردنامه‌ای نغز عنوان گرفت %~% که مغز از قبول دل و جان گرفت # 7 ز نام خدای‌اش سرآغاز کرد %~% وز آن پس نوای دعا ساز کرد # 8 که: «شاها! دلت چشمه راز باد! %~% به روی تو چشم رضا باز باد! # 9 میفکن به کار رعیت گره! %~% خدا ms206 آنچه دادت به ایشان بده! # 10 ترحم کن و عفو و بخشش نمای! %~% که اینها رسیدت ز فضل خدای # 11 اگر واگذاری به او کار خویش %~% نیاید تو را هیچ دشوار پیش # 12 وگر جز بدو افکنی کار را %~% نشانه شوی تیر ادبار را # 13 گر اصلاح خلق جهان بایدت %~% دل از هر بدی بر کران بایدت # 14 مشو غره حسن گفتار خویش! %~% نکو کن چو گفتار کردار خویش! # 15 بزن شیشه خشم را سنگ حلم! %~% بشو ظلمت جهل را ز آب علم! # 16 مبادا شود سخت‌تر کار تو %~% به پشت تو گردد فزون بار تو PageV07P007 # 1 فلاطون که فر الهی‌ش بود %~% ز دانش به دل گنج شاهی‌ش بود # 2 گشاد از دل و جان یزدان‌شناس %~% زبان را به تمهید شکر و سپاس # 3 که: «ای اولین تخم این کشتزار! %~% پسین میوه باغ هفت و چهار! # 4 به پای فراست بر آگرد خویش! %~% به چشم کیاست ببین کرد خویش! # 5 به کوی وفا سست اساسی مکن! %~% ببین نعمت و ناسپاسی مکن! # 6 به نعمت رسیدی مکن چون خسان %~% فراموش از انعام نعمت‌رسان # 7 ز بس می‌رسد فیض انعام ازو %~% برد بهره هم خاص و هم عام ازو # 8 مکن اینهمه فکر دور و دراز! %~% پی آنچه نبود به آن‌ات نیاز # 9 متاعی است دنیا پی این متاع %~% مکن با حریصان گیتی نزاع! # 10 جهانی شده زین بتان خاکسار %~% بتان را به آن بت‌پرستان گذار! # 11 به عبرت ز پیشینیان یاد کن! %~% دل از یاد پیشینیان شاد کن! # 12 مکن همنشینی به هر بدسرشت! %~% که گیرد ازو طبع تو خوی زشت # 13 چو دشمن به دست تو گردد اسیر %~% از او سایه دوستی وامگیر! # 14 شه آن دان! که رسم کرم زنده کرد %~% صد آزاد را از کرم بنده کرد # 15 دلت را به دانشوری دار هوش! %~% چو دانستی آنگاه در کار کوش! # 16 به هر کس ره آشنایی مپوی! %~% ز ms207 هر آشنا روشنایی مجوی! # 17 مگو تا نپرسد ز تو نکته‌جوی! %~% چو پرسد تامل کن آنگه بگوی! # 18 مگو راستی هم که صاحب خرد %~% به روی قبولش نهد دست رد! # 19 چرا راستی گوید آن راست مرد %~% که باید به صد حجت‌اش راست کرد» ~~PageV07P008 # 1 زهی گنج حکمت که سقراط بود %~% مبرا ز تفریط و افراط بود # 2 شد از جودت فکر ظلمت‌زدای %~% همه نور حکمت ز سر تا به پای # 3 درین کار شاگرد بودش هزار %~% فلاطون از آنها یکی در شمار # 4 به حکمت چو در ثمین سفته است %~% به دانا فلاطون چنین گفته است: # 5 «بر آن دار همت ز آغاز کار %~% که گردی شناسای پروردگار! # 6 ره مرد دانا یکی بیش نیست %~% بجز طبع نادان دو اندیش نیست # 7 نبینی درین شش در دیولاخ %~% ز شادی دل شش نفر را فراخ # 8 یکی آن حسدور به هر کشوری %~% که رنجش بود راحت دیگری # 9 دوم کینه‌ورزی که از خلق زشت %~% بود کینه خلق‌اش اندر سرشت # 10 سوم نوتوانگر که بهر درم %~% بود روز و شب در دل او دو غم # 11 یکی آنکه: چون چیزی آرد به کف %~% دوم آنکه: ناگه نگردد تلف! # 12 چهارم لئیمی که با گنج سیم %~% بود همچو نام زرش دل دو نیم # 13 بود پنجمین طالب پایه‌ای %~% که در خورد آن نبودش مایه‌ای # 14 کند آرزوی مقامی بلند %~% که نتواند آنجا فکندن کمند # 15 ششم از ادب خالی اندیشه‌ای %~% که باشد حریف ادب‌پیشه‌ای # 16 زبان را چو داری به گفتن گرو %~% ز هر سر گشا گوش حکمت شنو! # 17 خدا یک زبان‌ات بداده دو گوش %~% که کم گوی یعنی وافزون نیوش! # 18 مکش زیر ران مرکب حرص و آز! %~% ز گیتی به قدر کفایت بساز! # 19 بدین حال با حکمت‌اندوزی‌ات %~% سلوک عمل گر شود روزی‌ات # 20 بری گوی دولت ز هم‌پیشگان %~% شوی سرور حکمت‌اندیشگان» PageV07P009 # 1 به بقراط شد علم طب آشکار ms208 %~% به او گشت قانون آن استوار # 2 ز هر تار حکمت که او تافته‌ست %~% دو صد خرقه تن رفو یافته‌ست # 3 بنه گوش را دل به فهم سلیم! %~% بدان نکته‌هایی که گفت این حکیم! # 4 چو خوش گفت کای مانده در تاب و پیچ! %~% قناعت کن از خوان گیتی به هیچ! # 5 کشش‌های حاجت ز خود دور کن! %~% ز بی‌حاجتی سینه پر نور کن! # 6 تهی‌دست با ایمنی خفته جفت %~% به از مالداری که ایمن نخفت # 7 بود پیش دانای مشکل گشای %~% تو مهمان جهان همچو مهمانسرای # 8 بخور هر چه پیشت نهد میزبان! %~% همه تن به شکرانه‌اش شو زبان! # 9 نبیند یکی حال یزدان شناس %~% که واجب نباشد بر آن‌اش سپاس # 10 به هر لقمه زین خوان که دست آوری %~% تو را او خورد یا تو او را خوری # 11 مبر چیزها را برون ز اعتدال! %~% مکن تارک طبع را پایمال! # 12 گر آبت زلال است و نقلت شکر %~% به اندازه نوش و به اندازه خور! # 13 فراش ار حریرست و همخوابه حور %~% منه پای بیرون ز خیرالامور ~~PageV07P010 # 1 چنین است در سفرهای قدیم %~% ز فیثاغرس آن الهی حکیم # 2 که چون قفل درج سخن باز کرد %~% جهان را گهرریز ازین راز کرد # 3 که: «ای چون صدف جمله تن گشته گوش! %~% گشا یک نفس گوش حکمت‌نیوش! # 4 چو گشتی شناسای یزدان پاک %~% کسی گر نبشناسدت ز آن چه باک # 5 نگهدار خود را ز هر کار زشت! %~% که نید ز پاکان نیکوسرشت # 6 اگر لب گشایی به حکمت گشای! %~% مشو همچو بی‌حکمتان ژاژخای! # 7 چو بندد شب تیره مشکین‌نقاب %~% از آن پیش کافتی ز پا مست خواب # 8 زمانی چراغ خرد برفروز! %~% ببین در فروغش عمل‌های روز! # 9 که روز تو در نیک و بد چون گذشت %~% در اشغال روح و جسد چون گذشت # 10 کجا گامت از استقامت فتاد %~% ز سر حد راه سلامت فتاد # 11 تلافی ms209 کن آن را به عجز و نیاز! %~% به آمرزش از ایزد کارساز # 12 چو باشد دو صد حاجت‌ات با خدای %~% بر ارباب حاجت مزن پشت پای! # 13 درین پر دغا گنبد نیلگون %~% چو خواهی کسی را کنی آزمون # 14 مشو غره حسن گفتار او! %~% نظر کن که چون است کردار او! # 15 بسا کس که گفتار او دلکش است %~% ولی فعل و خوی‌اش همه ناخوش است # 16 مکن بیش دندان بر آن طعمه تیز! %~% که ناخورده یک لقمه گویند: خیز!» ~~PageV07P011 # 1 گهرسنج این گنج گوهرفشان %~% چنین می‌دهد از سکندر نشان # 2 که چون این «خردنامه» ها را نوشت %~% بدان تخم اقبال جاوید کشت # 3 به ملک عدالت علم برکشید %~% به حرف ضلالت قلم درکشید # 4 نخستین چو خور سوی مغرب شتافت %~% فروغ جمالش بر آن ملک تافت # 5 به کف تیغ آتش‌فشان صبح‌وار %~% سپه تاخت بر لشکر زنگبار # 6 زدود از پی رستن از ننگشان %~% ز آیینه مصریان زنگشان # 7 وز آنجا سپه سوی دارا کشید %~% وز او کین خود بی‌مدارا کشید # 8 لباس بقا بر تنش چاک کرد %~% ز ظلمات ظلمش جهان پاک کرد # 9 وز آن پس به تایید عز و جلال %~% سراپرده زد بر بلاد شمال # 10 شمالش چو در سلک ملک یمین %~% درآمد علم زد به مشرق زمین # 11 ولی چون خور آنجا نه دیر آرمید %~% جنیبت به حد جنوبی کشید # 12 وز آنجا به مغرب‌زمین بازگشت %~% سرانجام کارش چو آغاز گشت # 13 در آخر نهاد اندرین تنگنای %~% چو پرگار بر اولین نقطه پای # 14 شد این چاردیوار با چار حد %~% به ملکیت دولتش نامزد # 15 ز سر حد چین تا در روم و روس %~% جهان را رهاند از دریغ و فسوس # 16 گهی آخت بر هند شمشیر عزم %~% گهی ساخت بر دشت خوارزم رزم # 17 صنم‌خانه‌ها را ز بنیاد کند %~% به زردشت و زردشتی آتش فکند # 18 ز هر دین بجز دین یزدان پاک %~% فرو ms210 شست یکبارگی لوح خاک # 19 بنا کرد بس شهرها در جهات %~% بسان سمرقند و مرو و هرات # 20 پی بستن سد به مشرق نشست %~% در فتنه بر روی یاجوج بست # 21 چو طی کرد یک‌سر بساط بسیط %~% ز خشکی درآمد به اخضر محیط # 22 تهی گشته از خویش بر روی آب %~% همی رفت گنبدزنان چون حباب # 23 چو ملک جهان یافت بر وی قرار %~% چه نادر اثرها که گشت آشکار # 24 زر و سیم نقش روایی گرفت %~% که با سکه‌اش آشنایی گرفت # 25 به آهن چو ره یافت زو روشنی %~% به آیینگی آمد از آهنی # 26 از او زرگران زرگری یافتند %~% وز او سیم و زر زیوری یافتند # 27 به هر ره که زد کوس بهر رحیل %~% از او گشت پیموده فرسنگ و میل # 28 ازو نوبتی نوبت آغاز کرد %~% ز نام وی این زمزمه ساز کرد # 29 به لفظ دری هر چه بر عقل یافت %~% به یونانی الفاظ ازو نقل یافت # 30 بسی از حکیمان و دانشوران %~% نه تنها حکیمان که پیغمبران # 31 درآن خوش سفر همدمش بوده‌اند %~% به تدبیر در محرمش بوده‌اند # 32 یکی ز آن حکیمان بلیناس بود %~% ز پیغمبران خضر و الیاس بود # 33 به خود هم دل حکمت‌اندیش داشت %~% که حکمت‌وری از همه بیش داشت # 34 چو از دیگران کار نگشادی‌اش %~% گشادی ز تدبیر خود دادی‌اش ~~PageV07P012 # 1 سکندر که گنجینه راز بود %~% در گنج حکمت بدو باز بود # 2 ز حکمت بسا گوهر شب‌فروز %~% کز او مانده پیداست بر روی روز # 3 بیا گوش را قائد هوش کن %~% وز آن گوهر آویزه گوش کن # 4 چو داری دل و هوش حکمت گرو %~% بکش پنبه از گوش حکمت‌شنو! # 5 ارسطو کش استاد تعلیم بود %~% بدو نقد خود کرده تسلیم بود # 6 بدو گفت روزی که: «این خرده‌جوی! %~% به دانش ز اقران خود برده گوی! # 7 شد اکنون یقینم درست %~% که این جامه بر قامت توست و ms211 چست # 8 به تاج کیانی شوی سربلند %~% ز تخت جم و ملک او بهره‌مند» # 9 همی بود دایم به فرهنگ و رای %~% به تعظیم استاد کوشش نمای # 10 کسی گفت:«چونی چنین رنج‌بر %~% به تعظیم استاد بیش از پدر» # 11 بگفتا: «زد این نقش آب و گلم %~% وز آن تربیت یافت جان و دلم # 12 از این شد تن من پذیرای جان %~% وز آن آمدم زنده جاودان # 13 از این بهر گفتن زبان‌ور شدم %~% وز آن در سخن کان گوهر شدم # 14 از این پا گشادم ز قید عدم %~% وز آن رو نهادم به ملک قدم» # 15 چه خوش گفت روزی که: «قول حکیم %~% بود آینه پیش مردم کریم # 16 که بیند در او سیرت و خوی را %~% بدان‌سان که در آینه روی را # 17 خرد را اثر در دل عاقلان %~% فزون باشد از تیغ بر جاهلان # 18 بماند مدام آن اثر در ضمیر %~% شود این به یک چند درمان‌پذیر # 19 چو مجرم شود از گنه عذرخواه %~% گنه‌دان تغافل ز عذر گناه! # 20 توان زندگان را فکندن ز پای %~% ولی کشته هرگز نخیزد ز جای # 21 فراوان همی بخش و کم می‌شمار! %~% ز منت نهادن همی کن کنار!» ~~PageV07P013 # 1 سکندر ز اقصای یونان زمین %~% سپه راند بر قصد خاقان چین # 2 چو آوازه او به خاقان رسید %~% ز تسکین آن فتنه درمان ندید # 3 ز لشکرگه خود به درگاه او %~% رسولی روان کرد و همراه او # 4 کنیزی فرستاد و یک تن غلام %~% یکی دست جامه یکی خوان طعام # 5 سکندر چو آن تحفه‌ها را بدید %~% سرانگشت حیرت به دندان گزید # 6 به خود گفت کاین تحفه‌های حقیر %~% نمی‌افتد از وی مرا دلپذیر # 7 فرستادن آن بدین انجمن %~% نه لایق به وی باشد و نی به من # 8 همانا نهان نکته‌ای خواسته‌ست %~% که در چشم‌اش آن را بیاراسته‌ست # 9 حکیمان که در لشکر خویش داشت %~% کز ایشان دل حکمت‌اندیش داشت # 10 ms212 به خلوتگه خاص خود خواندشان %~% به صد گونه تعظیم بنشاندشان # 11 فروخواند راز دل خویش را %~% که تا حل کند مشکل خویش را # 12 یکی ز آن میان گفت کز شاه چین %~% پیامی‌ست پوشیده سوی تو این # 13 که چون آدمی را مرتب بود %~% کنیزی که همخوابه شب بود # 14 غلامی توانا به خدمت‌گری %~% که در کار سخت‌ات دهد یاوری # 15 یکی دست جامه به سالی تمام %~% پی طعمه هر روز یک خوان طعام # 16 چرا هر زمان رنج دیگر کشد %~% به هر کشور از دور لشکر کشد # 17 گرفتم که گیتی بگیرد تمام %~% به دستش دهد ملک و ملت زمام # 18 به کوشش برآید به چرخ بلند %~% نخواهد شدن بیش ازین بهره‌مند # 19 سکندر چو از وی شنید این سخن %~% درخت انانی شکست‌اش ز بن # 20 بگفت: «آنکه رو در هدایت بود %~% نصیحت همینش کفایت بود» # 21 وز آن پس به خاقان در صلح کوفت %~% ز راهش غبار خصومت بروفت # 22 جهان پادشاها! در انصاف کوش! %~% ز جام عدالت می صاف نوش! # 23 به انصاف و عدل است گیتی به پای %~% سپاهی چو آن نیست گیتی‌گشای # 24 اگر ملک خواهی ره عدل پوی! %~% وگر نی ز دل آن هوس را بشوی! # 25 چنان زی! که گر باشدت شرق جای %~% کنندت طلب اهل غرب از خدای # 26 نه ز آن سان که در ری شوی جایگیر %~% به نفرین‌ات از روم خیزد نفیر # 27 شد از دست ظلم تو کشور خراب %~% به ملک دگر پا مکن در رکاب # 28 به ملک خودت نیست جز ظلم خوی %~% چه آری به اقلیم بیگانه روی # 29 رعیت به ظلم تو چون عالم‌اند %~% ز ظلم تو بر یکدگر ظالم‌اند # 30 به عدل آر رو! تا که عادل شوند %~% همه با تو در عدل یکدل شوند ~~PageV07P014 # 1 سکندر که صیتش جهان را گرفت %~% بسیط زمین و زمان را گرفت # 2 چو گرد جهان گشتن آغاز کرد ms213 %~% به کشورگشایی سفر ساز کرد # 3 ز دیدار او مادرش ماند باز %~% بر او گشت ایام دوری دراز # 4 تراشید مشکین رقم خامه‌ای %~% خراشید مشحون به غم نامه‌ای # 5 سر نامه نام خداوند پاک %~% فرح‌بخش دل‌های اندوهناک # 6 فرازنده افسر سرکشان %~% فروزنده طلعت مهوشان # 7 به صبح آور شام هر شب نشین %~% حرارت بر هر دل آتشین # 8 وز آن پس ز مادر هزاران سپاس %~% بر اسکندر آن بنده حق شناس # 9 بر او باد کز حد خود نگذرد %~% بجز راه اهل خرد نسپرد # 10 خیال بزرگی به خود گو مبند! %~% که بر خاک خواری فتد خودپسند # 11 چرا دل نهد کس بر آن ملک و مال %~% که خواهد گرفتن به زودی زوال # 12 کف بسته مشت است و آید درشت %~% ز دارنده بر روی خواهنده مشت # 13 مکن عجب را گو به دل آشیان! %~% که دین را گزندست و جان را زیان # 14 بسا مرد کو دم ز تدبیر زد %~% ولی بر خود از عجب خود تیر زد # 15 جهان کهنه زالی ست زیرک‌فریب %~% به زرق و دغا خویش را داده زیب # 16 نداند کس از صلح او جنگ او %~% به نیرنگ‌سازی‌ست آهنگ او # 17 نشد خانه‌ای در حریمش به پای %~% که سیل حوادث نکندش ز جای # 18 بنایی برآورده در چل‌چله %~% نگونسار سازد به یک زلزله # 19 به هر کس که در بند احسان شود %~% چو طفلان ز داده پشیمان شد # 20 کند رخنه در سد اسکندری %~% کند از گل آنگه مرمت‌گری # 21 در او یک سر موی تمییز نیست %~% تفاوت کن چیز و ناچیز نیست ~~PageV07P015 # 1 سکندر چو بر هند لشکر کشید %~% خردمندی بر همانان شنید # 2 نیامد از ایشان کسی سوی او %~% ز تقصیرشان گرم شد خوی او # 3 برانگیخت لشکر پی قهرشان %~% شتابان رخ آورد در شهرشان # 4 چو ز آن برهمانان خبر یافتند %~% به تدبیر آن کار بشتافتند # 5 رسیدند پیشش در اثنای راه ms214 %~% به عرضش رساندند کای پادشاه! # 6 گروهی فقیریم حکمت پژوه %~% چه تابی رخ مرحمت زین گروه # 7 نه ما را سر صلح نی تاب جنگ %~% درین کار به گر نمایی درنگ # 8 نداریم جز گنج حکمت متاع %~% نشاید ز کس بر سر آن نزاع # 9 اگر گنج حکمت همی بایدت %~% بجز کنجکاوی نمی‌شایدت # 10 سکندر چو بشنید این عرض حال %~% ز لشکر کشیدن کشید انفعال # 11 زور و زینت خویش یک سو نهاد %~% به آن قوم بی‌پا و سر رو نهاد # 12 پس از قطع هامون به کوهی رسید %~% در او کنده هر سو بسی غار دید # 13 گروهی نشسته در آن غارها %~% فروشسته دست از همه کارها # 14 ردا و ازار از گیا بافته %~% عمامه به فرق از گیا تافته # 15 زن و بچه فقر پروردشان %~% گیاچین به هامون پی خوردشان # 16 گشادند با هم زبان خطاب %~% بسی شد ز هر سو سؤال و جواب # 17 چو آمد به سر منزل گفت و گوی %~% سکندر در آن حاضران کرد روی # 18 که:«هرچ از جهان احتیاج شماست %~% بخواهید از من! که یکسر رواست» # 19 بگفتند: «ما را درین خاکدان %~% نباید بجز هستی جاودان» # 20 بگفتا که: «این نیست مقدور من %~% وز این حرف خالی‌ست منشور من» # 21 بگفتند: «چون دانی این راز را %~% چرا بنده‌ای شهوت و آز را # 22 پی ملک تا چند خون‌ریختن %~% به هر کشوری لشکرانگیختن» # 23 بگفتا: «من این نی به خود می‌کنم %~% نه تنها به حکم خرد می‌کنم # 24 مرا ایزد این منزلت داده است %~% به خلق جهانم فرستاده است # 25 که تا دین او را کنم آشکار %~% بر آرم ز جان مخالف دمار # 26 دهم قدر بتخانه‌ها را شکست %~% کنم هر که را هست یزدان‌پرست # 27 اسیرم درین جنبش نوبه نو %~% روم تا مرا گوید ایزد: برو! # 28 ز دست اجل چون شوم پای‌بست %~% کشم پای ازین جنبش دور دست» ~~PageV07P016 # 1 چنین داد داننده ms215 داد سخن %~% ز مشکل‌گشای سپهر کهن # 2 که از وضع افلاک و سیر نجوم %~% ز حال سکندر چنین زد رقوم # 3 که چون صبح اقبالش آید به شام %~% بگیرد تر و خشک گیتی تمام # 4 به جایی که مرگش مقدر بود %~% زمین آهن و آسمان زر بود # 5 سکندر چو آمد ز دریا برون %~% سپه را سوی روم شد رهنمون # 6 همی رفت آورده پا در رکاب %~% چو عمر گران‌مایه با صد شتاب # 7 یکی روز در گرمگاه تموز %~% گرفته جهان خسرو نیمروز # 8 به دشتی رسید آتشین ریگ و خاک %~% چو طشتی پر از اخگر تابناک # 9 هوایش چو آه ستمدیده گرم %~% ز بس گرمی‌اش سنگ چون موم نرم # 10 به هر راهش از نعل‌های مذاب %~% نشان سم بادپایان بر آب # 11 چو تابه زمین آتش افشان در او %~% چو ماهی شده مار بریان در او # 12 سکندر در آن دشت پرتاب و تف %~% همی راند از پردلان بسته صف # 13 ز آسیب ره در خراش و خروش %~% به تن خونش از گرمی خور به جوش # 14 ز جوشش چو زد بر تنش موج خون %~% ز راه دماغش شد از سر برون # 15 فرو ریخت‌اش بر سر زین زر %~% ز ماشوره عاج مرجان تر # 16 بسی کرد در دفع خون حیله ساز %~% ولی خون نیستاد از آن حیله باز # 17 ز سیل اجل بر وی آمد شکست %~% بر آن سیل رخنه نیارست بست # 18 بر او تنگ شد خانه پشت زین %~% شد از خانه مایل به سوی زمین # 19 ز خاصان یکی سوی او رفت زود %~% به تدریج‌اش آورد از آن زین فرود # 20 ز جوشن به پا مفرش انداختش %~% ز زرین سپر سایبان ساختش # 21 به بالای جوشن به زیر سپر %~% زمانی فتاد از جهان بی‌خبر # 22 چو بگشاد از آن بی‌خودی چشم هوش %~% به گوشش فرو گفت پنهان سروش # 23 که: «اینست جایی که دانا حکیم %~% در ms216 آنجا ز مرگ خودت داد بیم» # 24 چو از مردن خویش آگاه شد %~% بر او راه امید کوتاه شد # 25 دبیری طلب کرد روشن ضمیر %~% که بر لوح کافور ریزد عبیر # 26 نویسد کتابی سوی مادرش %~% تسلی‌ده جان غم‌پرورش # 27 چو بهر نوشتن ورق کرد باز %~% سر نامه را ساخت مشکین طراز: # 28 «به نام خداوند پست و بلند! %~% حکیم خردبخش بخردپسند! # 29 هراسندگان را بدو صد امید! %~% شناسندگان را از او صد نوید! # 30 بسا شهریاران و شاهنشهان %~% که کردند تسخیر ملک جهان # 31 ز زین پای ننهاده بالای تخت %~% به تاراج آفاتشان داد رخت # 32 یکی ز آن قبل بنده اسکندرست %~% که اکنون به گرداب مرگ اندرست # 33 سفر کرد گرد جهان سال‌ها %~% ز فتح و ظفر یافت اقبال‌ها # 34 چو آورد رو در ره تختگاه %~% اجل زد بر او ره در اثنای راه # 35 دو صد تحفه شوق از آن ناتوان %~% نثار ره بانوی بانوان! # 36 چراغ دل و دیده فیلقوس %~% فروزنده کشور روم و روس # 37 نمی‌گویم او مهربان مادر است %~% که از مادری پایه‌اش برتر است # 38 از او دیده‌ام کار خود را رواج %~% وز او گشته‌ام صاحب تخت و تاج # 39 دریغا: که رفتم به تاراج دهر %~% ز دیدار او هیچ نگرفته بهر # 40 بسی بهر آسانی‌ام رنج برد %~% پی راحتم راه محنت سپرد # 41 ازین چشمه لیک آب‌رویی ندید %~% ز خارم گل آرزویی نچید # 42 چو از من برد قاصد نامه‌بر %~% به آن مادر مهربان این خبر # 43 وز این غم بسوزد دل و جان او %~% شود خون‌فشان چشم گریان او # 44 قدم در طریق صبوری نهد %~% جزع را به رخ داغ دوری نهد # 45 نه کوشد چو خور در گریبان‌دری! %~% نه پوشد چو مه جامه نیلوفری! # 46 نه نالد ز رنج و نه موید ز درد! %~% نه مالد به خاک سیه روی زرد! # 47 چرا غم خورد زیرک هوشیار %~% چو ز آغاز ms217 می‌داند انجام کار # 48 سرانجام گیتی به خون خفتن است %~% به خواری به خاک اندرون رفتن است # 49 تفاوت ندارد درین کس ز کس %~% جز این کاوفتد اندکی پیش و پس # 50 گران‌مایه عمرم که مستعجل است %~% ز میقات سی کرده رو در چل است # 51 گرفتم که از سی به سیصد رسد %~% به هر روز ملکی مجدد رسد # 52 چه حاصل از آن هم چو جاوید نیست %~% ز چنگ اجل رستن امید نیست # 53 بود کن ز من مانده در من رسد %~% وز این تیره گلخن به گلشن رسد # 54 به یک جای گیریم با هم مقام %~% بر این ختم شد نامه‌ام والسلام!» ~~PageV07P017 # 1 سکندر چو نامه به مادر نوشت %~% بجز (خبر) نامه موعظت در نوشت # 2 به یاران زبان نصیحت گشاد %~% به هر سینه گنجی ودیعت نهاد # 3 وصیت چنین کرد با حاضران %~% که: «ای از جهالت تهی خاطران # 4 چو بر داغ هجران من دل نهید %~% تن ناتوانم به محمل نهید # 5 گذارید دستم برون از کفن! %~% کنید آشکارش بر مرد و زن! # 6 ز حالم دم نامرادی زنید! %~% به هر مرز و بوم این منادی زنید! # 7 که: این دست دستی‌ست کز عز و جاه %~% ربود از سر تاجداران کلاه # 8 کلید کرم بود در مشت او %~% نگین خلافت در انگشت او # 9 ز شیر فلک قوت پنجه یافت %~% قوی‌بازوان را بسی پنجه تافت # 10 ز حشمت زبردست هر دست بود %~% همه دست‌ها پیش او پست بود # 11 ز نقد گدایی و شاهنشهی %~% ز عالم کند رحلت اینک تهی # 12 چو بحرش به کف نیست جز باد هیچ %~% چه امکان ز وی این سفر را بسیچ # 13 چو ز اول تو را مادر دهر زاد %~% بجز دست خالی‌ت چیزی نداد # 14 ازین ورطه چون پای بیرون نهی %~% بود زاد راه تو دست تهی # 15 مکن در میان دست خود را گرو! %~% به چیزی که گویند: بگذار ms218 و رو! # 16 بده هر چه داری! که این دادن است %~% که از خویشتن بند بگشادن است ~~PageV07P018 # 1 سکندر چو زد از وصیت نفس %~% ز عالم نصیبش همان بود و بس! # 2 شد انفاس او با وصیت تمام %~% به ملک دگر تافت عزم‌اش زمام # 3 برفت او و ما هم بخواهیم رفت %~% چه بی‌غم چه با غم بخواهیم رفت # 4 درین کاخ دلکش نماند کسی %~% رود عاقبت گر چه ماند بسی # 5 چو اسپهبدان بی‌سکندر شدند %~% جدا زو چو تن‌های بی‌سر شدند # 6 بکردند آنچ اهل ماتم کنند %~% که بدرود شاهان عالم کنند # 7 ز جامه کبودان زمین می‌نمود %~% به چشم کواکب چو چرخ کبود # 8 چو دیدند آخر که از اشک و آه %~% نیارند بر درد و غم بست راه # 9 ز آیین ماتم عنان تافتند %~% به تدبیر تجهیز بشتافتند # 10 به مشک و گلابش بشستند تن %~% ز خز و کتان ساختندش کفن # 11 ز تابوت زر محملش ساختند %~% ز دیبای چین مفرش انداختند # 12 به روز سفید و به شام سیاه %~% امیران لشکر امینان راه # 13 ز جور زمن آه برداشتند %~% به سوی وطن راه برداشتند # 14 دو منزل یکی کرده می‌تاختند %~% به تن‌هایی آزرده می‌تاختند # 15 پس از چندگاهی از آن راه سخت %~% به اقلیم خویش اوفگندند رخت # 16 رسید این خبر رومیان را به گوش %~% رساندند بر اوج گردون خروش # 17 به اسکندریه درون مادرش %~% که بودی فروغ خرد رهبرش # 18 چو بشنید این قصه سینه‌سوز %~% شد از شعله آه گیتی‌فروز # 19 ز رشح دل و دیده در خون نشست %~% ز سرمنزل صبر بیرون نشست # 20 همی خواست تا جیب جان بردرد %~% گریبان تاب و توان بردرد # 21 کند موی مشکین ز سر تارتار %~% کند مویه بر خویشتن زارزار # 22 ولی کرد مکتوب اسکندری %~% در آن شیوه و شیونش یاوری # 23 به مضمون مکتوب او کار کرد %~% به صبر و خرد طبع را یار کرد # 24 ms219 بفرمود تا اهل آن مرز و بوم %~% چه از شام و مصر و چه از روس و روم # 25 برفتند مستقبل لشکرش %~% به گردن نهادند مهد زرش # 26 نهفتند دل ها پر اندوه و رنج %~% در اسکندریه به خاکش چو گنج # 27 چو از شغل دفنش بپرداختند %~% حکیمان خردنامه‌ها ساختند # 28 ز گنج خرد گوهر افشاندند %~% پس پرده بر مادرش خواندند # 29 که ای مطلع نور اسکندری! %~% بلندش ز تو پایه سروری # 30 اگر ریخت گل باغ پاینده باد! %~% وگر رفت مه مهر تابنده باد! # 31 رسد بانگ ازین طارم زرنگار %~% که سخت است داغ جدایی ز یار # 32 بدین دایره هر که پا در نهد %~% چو دورش به آخر رسد سر نهد # 33 سپاس فراوان خداوند را %~% که کرد این کرامت خردمند را # 34 که بیند در آغاز انجام خویش %~% برون ننهد از حکم حق گام خویش # 35 روان سکندر ز تو شاد باد! %~% ز روح جنان روحش آباد باد! # 36 چو آن در پس ستر عصمت مقیم %~% شنید آنچه بشنید از هر حکیم # 37 بر ایشان در معذرت باز کرد %~% به پرده درون این نوا ساز کرد # 38 که: «ای رازدانان دانش پژوه %~% گشاینده مشکل هر گروه # 39 بنای خرد را اساس از شماست %~% دل بخردان حق شناس از شماست # 40 زدید از کرم خیمه بر باغ من %~% شدید از خرد مرهم داغ من # 41 بگفتید صد نکته دلکش‌ام %~% نشاندید ز آب سخن آتش‌ام # 42 ز انفاستان گشت حل مشکلم %~% به سر حد جمعیت آمد دلم # 43 جهان از شما مطرح نور باد! %~% وز آن نور چشم بدان دور باد! PageV07P019 # 1 بیا ساقی و طرح نو درفکن! %~% گلین خشت از طارم خم شکن! # 2 برآور به خلوتگه جست و جوی %~% به آن خشت بر من در گفت و گوی! # 3 بیا مطرب و عود را ساز ده! %~% ز تار وی‌ام بر زبان بند نه! # 4 چو او پرده ms220 سازد شوم جمله گوش %~% نشینم ز بیهوده گویی خموش # 5 بیا ساقی و زآن می دلپسند %~% که گردد از او سفله همت بلند # 6 فروریز یک جرعه در جام من! %~% که دولت زند قرعه بر نام من # 7 بیا مطرب و ز آن نو آیین سرود %~% که بر روی کار آرد آب‌ام ز رود # 8 درین کاخ زنگاری افکن خروش! %~% فروبند از کوس شاهی‌م گوش! # 9 بیا ساقیا ساغر می بیار! %~% فلک‌وار دور پیاپی بیار! # 10 از آن می که آسایش دل دهد %~% خلاصی ز آلایش گل دهد # 11 بیا مطربا! عود بنهاده گوش %~% به یک گوشمال آورش در خروش! # 12 خروشی که دل را به هوش آورد %~% به دانا پیام سروش آورد # 13 بیا ساقی! آن باده عیب‌شوی %~% که از خم فتاده به دست سبوی # 14 بده! تا دمی عیب‌شویی کنیم %~% درون فارغ از عیب‌جویی کنیم # 15 بیا مطرب و پرده‌ای خوش بساز! %~% وز آن پرده کن چشم عیبم فراز! # 16 که تا گردم از عیب‌جویی خموش %~% شوم بر سر عیب‌ها پرده‌پوش # 17 بیا ساقی! آن جام غفلت‌زدای %~% به دل روزن هوشمندی گشای # 18 بده! تا ز حال خود آگه شویم %~% به آخرسفر روی در ره شویم # 19 بیا مطرب و ناله آغاز کن! %~% شترهای ما را حدی ساز کن # 20 که تا این شترهای کاهل‌خرام %~% شوند اندرین مرحله تیزگام # 21 بیا ساقی! آب چو آذر بیار! %~% نه می بلکه کبریت احمر بیار! # 22 که بر مس ما کیمیایی کند %~% به نقد خرد رهنمایی کند # 23 بیا مطرب! آغاز کن زیر و بم! %~% که کرد از دلم مرغ آرام رم # 24 پی حلق این مرغ ناگشته رام %~% ز ابریشم چنگ کن حلقه دام! # 25 بیا ساقیا! در ده آن جام صاف! %~% که شوید ز دل رنگ و بوی گزاف # 26 به هر جا که افتد ز عکسش فروغ %~% به فرسنگ‌ها رخت بندد دروغ # 27 بیا مطربا! زآنکه وقت نواست ms221 %~% بزن این نوا را در آهنگ راست! # 28 که کج جز گرفتار خواری مباد! %~% بجز راست را رستگاری مباد! # 29 بیا ساقی! آن جام گیتی‌فروز %~% که شب را نهد راز بر روی روز # 30 بده! تا ز مکر آوران جهان %~% نماند ز ما هیچ مکری نهان # 31 بیا مطربا! همچو دانا حکیم %~% که می‌داند از نبض حال سقیم # 32 بنه بر رگ چنگ انگشت خویش! %~% بدان درد پنهان هر سینه‌ریش # 33 بیا ساقیا! درده آن جام خاص! %~% که سازد مرا یک دم از من خلاص # 34 ببرد ز من نسبت آب و گل %~% به ارواح قدس‌ام کند متصل # 35 بیا مطربا! در نی افکن خروش! %~% که باشد خروشش پیام سروش # 36 کشد شایدم جذبه آن پیام %~% ازین دون‌نشیمن به عالی‌مقام # 37 بیا ساقی! آن می که سیری دهد %~% درین بیشه‌ام زور شیری دهد # 38 بده! تا درآیم چو شیر ژیان %~% به هم برزنم کار سود و زیان # 39 بیا مطربا! وز کمان رباب %~% که از رشته جان زهش برده تاب # 40 ز هر نغمه زیر تیری فکن! %~% به من چوی شکاری نفیری فکن! # 41 بیا ساقیا! بین به دلتنگی‌ام! %~% ببخش از می لعل یکرنگی‌ام! # 42 چو جام بلور از می لاله‌گون %~% برونم برآور به رنگ درون! # 43 بیا مطربا! برکش آهنگ را! %~% ره صلح کن نوبت جنگ را! # 44 ز ترکیب‌های موافق‌نغم %~% شود صد مخالف موافق به هم # 45 بیا ساقی! ای یار بی‌چارگان! %~% ده آن می! که در چشم میخوارگان # 46 درین زرکش آیینه نقره کوب %~% از او بد نماید بد و خوب خوب # 47 بیا مطرب! از زخمه زخم درشت %~% بزن بر رگ پیر خم گشته پشت! # 48 که هر حرف دشوار و آسان که هست %~% رساند به گوش من آن‌سان که هست # 49 بیا ساقی! آن آتشین می بیار! %~% که سوزد ز ما آنچه نید به کار # 50 زر ناب ما گردد افروخته %~% شود هر چه نی‌زر ms222 بود سوخته # 51 بیا مطرب و باد در دم به نی! %~% که از خرمن هستی‌ام باد وی # 52 به دور افگند کاه بیگانه را %~% گذارد پی مرغ جان دانه را # 53 بیا ساقی! آن طلق محلول را %~% که زیرک کند غافل گول را # 54 بده! تا نشینم ز هر جفت طاق %~% دهم جفت و طاق جهان را طلاق # 55 بیا مطرب و تاب ده گوش عود! %~% به گوش حریفان رسان این سرود! # 56 که رندان آزاده را در نکاح %~% نباشد بجز دختر رز مباح # 57 بیا ساقیا! در ده آن جام عدل! %~% که فیروزی آمد سرانجام عدل # 58 بکش بازوی مکنت از جور دور! %~% که چندان بقا نیست در دور جور # 59 بیا مطربا! پرده‌ای معتدل %~% که آرام جان بخشد و انس دل # 60 بزن! تا ز آشفته‌حالی رهیم %~% ز تشویق بی‌اعتدالی رهیم # 61 بیا ساقیا! آن بلورینه‌جام %~% که از روشنی دارد آیینه نام # 62 بده! تا علی‌رغم هر خودنما %~% نماید خرد عیب ما را به ما # 63 بیا مطربا! در نوا موشکاف! %~% وز آن مو که بشکافتی پرده باف! # 64 که تا پرده بر چشم خود گستریم %~% چو خودبین حریفان به خود بنگریم # 65 بیا ساقیا! تا کی این بخردی %~% بنه بر کفم مایه بیخودی! # 66 چنان فارغم کن ز ملک و ملک! %~% که سر در نیارم به چرخ فلک # 67 بیا مطربا! کز غم افسرده‌ام %~% ز پژمردگی گوییا مرده‌ام # 68 چنان گرم کن در سماعم دماغ! %~% که بخشد ز دور سپهرم فراغ # 69 بیا ساقیا! می روان‌تر بده! %~% سبک باش و جان گران‌تر بده! # 70 به کف باده در ساغر زر درآی! %~% چو به دادی از به به بهتر درآی! # 71 بیا مطربا! بر یکی پرده ایست %~% مکن! کین عجب جانفزا پرده‌ایست # 72 به هر پرده رازی بود دلنواز %~% که آن را ندانند جز اهل راز # 73 بیا ساقیا! لعل بگداخته %~% به جام بلور تر انداخته # 74 بده! ms223 تا به اقبال پایندگان %~% بشوییم دست از نو آیندگان # 75 بیا مطربا! زخمه‌ای برتراش! %~% رگ چنگ را زین نوا ده خراش! # 76 که سرمایه زندگانی بسوخت %~% هر آنکس که باقی به فانی فروخت # 77 بیا ساقیا! ز آن می راو کی %~% که صید طرب را کند ناو کی # 78 بده! تا درین دام دل‌ناشکیب %~% ببندیم گوش از صفیر فریب # 79 بیا مطربا! وآن نی فارسی %~% که بر رخش عشرت کند فارسی # 80 بزن! تا به همراهی آن سوار %~% کنیم از بیابان محنت گذار # 81 بیا ساقیا! می به کشتی فکن! %~% کزین موج‌زن بحر کشتی‌شکن # 82 سلامت کشم رخت خود بر کنار %~% وز این بیقراری‌م زاید قرار # 83 بیا مطربا! زخمه بر چنگ زن! %~% وز آن پرده این دلکش آهنگ زن! # 84 که: خوش وقت آن بی‌سروپا گدای %~% که زد افسر شاه را پشت پای! # 85 بیا ساقیا! رطل سنگین بیار! %~% که سازد سبک‌بار را بردبار # 86 به رخسار امید رنگ آورد %~% به عمر شتابان درنگ آورد # 87 بیا مطربا بر نی انگشت نه! %~% ز کارش به انگشت بگشا گره! # 88 ز تو هر گشادش که خواهد فتاد %~% نباشد جز آن کارها را گشاد # 89 بیا ساقیا! تا به می برده پی %~% کنیم از میان قاصد و نامه طی # 90 ببندیم بار از مضیق خیال %~% گشاییم در بارگاه وصال # 91 بیا مطربا! کز نوای نفیر %~% ببندیم بر خامه صوت صریر # 92 زنیم آتش از آه هنگامه را %~% بسوزیم هم خامه هم نامه را # 93 بیا ساقیا! باده در جام کن! %~% به رندان لب تشنه انعام کن! # 94 به هر کس که یک جرعه خواهی فشاند %~% نخواهد جز آن از جهان با تو ماند # 95 بیا مطربا! پرده‌ای ساز! لیک %~% به هنجار نیکو و گفتار نیک # 96 به گیتی مزن جز به نیکی نفس %~% که این است آیین نیکان و بس # 97 بیا ساقیا! تا جگر خون کنیم %~% وز این می قدح ms224 را جگرگون کنیم # 98 که غم‌دیده را آه و زاری به است %~% جگرخواری از می گساری به است # 99 بیا مطربا! کز طرب بگذریم %~% ز چنگ طرب تارها بردریم # 100 ز چنگ اجل چون نشاید گریخت %~% ز چنگ طرب تار باید گسیخت # 101 بیا ساقیا! جام دلکش بیار! %~% می گرم و روشن چو آتش بیار! # 102 که تا لب بر آن جام دلکش نهیم %~% همه کلک و دفتر بر آتش نهیم # 103 بیا مطربا! تیز کن چنگ را! %~% بلندی ده از زخمه آهنگ را! # 104 که تا پنبه از گوش دل برکشیم %~% همه گوش گردیم و دم در کشیم ~~PageV07P020 # 1 عجب اژدهایی ست کلک دو سر %~% که ریزد برون گنج‌های گهر # 2 کند اژدها بر در گنج جای %~% ولی کم بود اژدها گنج‌زای # 3 شد آن اژدها گنج در مشت تو %~% بر او حلقه زد مار انگشت تو # 4 چه گوهر فشان‌اند این گنج و مار %~% که شد پرگهر دامن روزگار # 5 زهی طبع تو اوستاد سخن! %~% ز مفتاح کلکت گشاد سخن # 6 سخن را که از رونق افتاده بود %~% به کنج هوان رخت بنهاده بود # 7 تو دادی دگر باره این آبروی %~% کشیدی به جولانگه گفت و گوی # 8 که این مال و جاه ارچه جان‌پرورست %~% کمال سخن از همه بهترست # 9 ز من این هنر بس که جان کاستم %~% به نقش حقایق دل آراستم # 10 بر این نخل نظمی که پرورده‌ام %~% به خون دل‌اش در بر آورده‌ام # 11 مصیقل شد آیینه‌سان سینه‌ام %~% دو عالم مصور در آیینه‌ام # 12 زبان سوده شد زین سخن خامه را %~% ورق شد سیه زین رقم نامه را # 13 چه خوش گفت دانا که: «در خانه کس %~% چو باشد ز گوینده یک حرف بس!» # 14 همان به که در کوی دل ره کنیم %~% زبان را بدین حرف کوته کنیم # 15 حیات ابد رشح کلک تو باد! %~% نظام ادب نظم سلک تو باد! PageV07P021 ms225