######OpenITI# #META# Creator: escriptorium #META# Created: 2025-02-14T14:56:19.625424+00:00 #META# LastChange: 2025-02-14T14:56:19.625453+00:00 #META# transcription layer pk: 12812 #META# transcription layer name: kraken:all_arabic_scripts #META# avg transcription confidence: 0.9684282868522013 #META#Header#End# # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0176.png) # الحمد الله الذی جعل مرائی قلوب اوایائه مجالی جمال وجه الکریم، # ~~والاح منها علی صفائح وجوههم لوایح نور القدیم، قصار و ابحیث اذاراو # ~~ذکرالله، والصلوة علی افضل من ارتفع حجب الکون عن بصر بصائرهم، و # ~~انکشف سر سریان وجوده الساری فی الکل علی سرائرهم، فماراوفی الوجود # ~~الا ایاه ، وعلی آله الطیبین و اصحابه الطاهرین وعلی من تبعهم و تبع # ~~تا بعیهم اجمعین، الی یوم الدین . # اما بعد ، میگوید پای شکسته زاویهی خمول و گمنامی ، عبد الرحمن بن # ~~احمد جامی ثبته الله تعالی علی نهج الصدق والسداد فی العمل والقول ~~والاعتقاد، که # ~~شیخ امام عالم عارف عبد الرحمن بن محمد السلمی النیشا بوری قدس الله ~~تعالی روحه، # ~~در بیان سیر واحوال مشایخ طریقت قدس الله تعالی ارواحهم، که کبراء دین ~~و عظماء # ~~اهل یقیناند و جامعاند میان علوم ظاهر وعلوم باطن ، کتابی جمع کرده است ~~و # ~~آنرا طبقات الصوفیه نام نهاده و آنرا پنج طبقه گردانیده ، و هر طبقه را ~~عبارت # ~~از جماعتی داشته که در زمان واحد یا در ارمنه منقار به انوار ولایت و ~~آتار هدایت # ~~از ایشان روی نموده و سفر ورحلت مریدان ومستفیدان باایشان بوده ، و ~~درهرطبقه # ~~بیست تن از مشایخ و ائمه و علماء این طایفه ذکر کرده و بحسب اقتضای وقت ~~و مقام PageV01P003 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0177.png) # ~~از کلمات قدسیه و شمایل مرضیه ایشان آنچه دلالت میکند بر طریقت و علم ~~وحال و # ~~سیرت ایشان در بیان آورده - # حضرت شیخ الاسلامی کهف الانام ناصر السنه قاهع البدعة ، ابواسماعیل عبد ~~الله بن # ~~محمد الانصاری الهروی قدس الله تعالی روحه، آنرا در مجالس صحبت و مجامع ~~تذکیر # ~~وموعظت املاء میفرمودهاند و سخنان دیگر بضی از مشایخ که در این کتاب مذ ~~کور # ~~نشده و بعضی از اذواق و مواجید خود بر آن میافزود و یکی از محبان و ~~مریدان # ~~آنرا جمع میکرده و درقید کتابت میآورده ، والحق آن کتابیست لطیف و ~~مجموعه ییست # ~~شریف ، مشتمل بر حقایق ms001 معارف صوفیه و دقایق لطایف این طایفه ، اما چون ~~بزبان # ~~هروی قدیم که در آن عهد معهود بوده وقوع یافته بتصحیف و تحریف نویسند ~~کان بجائی # ~~رسیده که در بسیاری از مواضع فهم مقصود بسهولت دست نمیدهد و ایضا مقتصر ~~است # ~~بر ذکر بعضی متقدمان و از ذکر بعضی دیگرواز ذکر حضرت شیخ الاسلام ~~ومعاصران # ~~وی و متاخران از وی ، خالیست ، بارها در خاطر این فقیر میگذشت که بقدر ~~وسع # ~~و طاقت در تحریر و تقریر آن کوشش نماید و آنچه معلوم میشود بعبارتی که ~~متعارف # ~~اهل روز گار است دربیان آرد و آنرا که مفهوم نشود در حجاب سترو کتمان ~~بگذارد # ~~و از کتب معتبره ی دیگر سخنان چیده و معارف سنجیده، اضافهی ان کرده ~~برلوح تبیان # ~~که در آن کتاب مذکور نشده بان منظم گرداند ، اما بواسطه ی وفور علایق و # ~~هجوم عوایق میسر نمی شد تا آنکه در تاریخ سنه احدی و ثمانین و ثمانمایة ~~محب # ~~درویشان و معتقد ایشان آن از همه سیر و بر فقر دلیر امیر نظام الدین ~~علیشیر # ~~اعزه الله تعالی بعز قبوله و وفقه بسلوک طریق وصوله ، که بطوع و اختیار ~~از اعلی # ~~مراتب جاه و اعتبار اعراض نموده وبقدم تسلیم و رضا بر سلوک جادهی فقر و ~~فنا # ~~اقبال فرموده ، از این فقیر مثل آن صورتی که بربن کدسه بودو وطر متمکن # ~~و تأکید پذیرفت . PageV01P004 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0178.png) # لاجرم بصهق همصوخلوص طویت در اعضای آن نیت واستقصای آن امنیت # ~~شروع لفتاد ، مامول از مکاوم اخلاق و مرلسم اشفاق مطالعه کنند کان آنکه ~~، چرن # ~~ایشان وا از یمن انفلس طیبهی لولیاء الله و فیض اوواح مقدسع ایشان وقت ~~خوش # ~~گردد ، متصدی و باعث این جمع و تألیف را که بجهت اشتمال بر نفحات الانس ~~طیبه # ~~مشایخ که از خطائر قبس رسیده و برمشام جان مشتاقان محلفر انس وزیده ~~ومسمی # ~~میگروه بنفحات الانس من حضرات القیس از گوشهی خاطر فرد نگذارند و بدعای ~~خیر ms002 # ~~یادآوند . و الفتکلان فی جمیع الاحوافی علی المهیمن المتعال . ### | # ولایت مشتق است از وای که قربست ، و آن سه قسم است : # ولایت عامه . ولایت خاصه . # ~~ی الولایة الولی لمهید فی القول الله ولی الذین اینوا یخرجهم من ~~الظلمات الیی النور . ولایت علمه مشترک اسع میان همهی مؤمنان ، قال الله ~~تعالی # ولایت خاصه مخصوص است بولصلان لذ ارباب سلوک، و هی عبارة عن فناء # ~~العید فی الحق و بقائه به فالولی هو الفانی فیه والباقی به، و فنا ~~عبارتست # ~~از نهایت سیر الی الله . و بقا عبارتست از بدایت سیر فی الله ، چه ~~سیرالی الله وقتی منتهی # ~~شود که با دیهی وجود را بقدم صدق یکبد گی قطع کند ، وسیر فی الله آتگاه ~~متخق # ~~شود که بنده را بعد از فنای مطلق، وجودی و فاتی مطهر از لوث حدثان ~~ارزانی # ~~دارد ، تا بدان در عالم اتصاف باوصاف الهی و تخلق باخلاق ربانی ترقی ~~کتد . # ابو علی جوز جانی رحمه الله گوید : # الولی هو الفانی موحاله والبلقن فی معاهدة الحق و لم یعکن له # ~~عن نفسه اخبار ولامع غیرالله قرار، ولی آن بود کهفانی یود از حال خود و # ~~باقی بود بمشاهدی حق سبحانه و تعالی، ممکن نباشد مراورا که از خود خبو ~~دهد # ~~با جزخداوید بیارامد . # براه ادهم رحمه للله تعالی، مردی راگقت : خواهی که ولی باشی ازاولیاء ~~PageV01P005 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0179.png) # ~~الله تعالی : ، گفت : بلی خواهم ! ، گفت : لاترغب فی شیئی من الدنیا و ~~الاخرة # ~~و افرغ نفسک لله تعالی و اقبل بوجهک علیه ، بدنیا و عقبی رغبت مکن که # ~~رغبت باینها اعراض بود از حق سبحانه وتعالی و فارغ کن مرخود را از برای ~~دوستی # ~~خداوند و دنیا و عقبی را در دل راه مده و روی دل بحق آر و چون این ~~اوصاف در # ~~تو موجود شد ولی باشی ! # وفی الرسالة القشیریة : ان آلولی له معینان احدهما فعیل، بمعنی مفعول # ~~و هو من یتولی الله افره . قال الله تعالی : و هو ms003 یتولی الصالحین فلا ~~یکله # ~~الی نفسه لحظة بل یتولی الحق سبحانه رعایته ، و الثانی فعیل مبالغة من- # ~~الفاعل وهوالذی یتول عبادة الله وطاعته فعبادة تجری علیه علی التوالی # ~~من غیر ان یتخللها عصیان و کلاالوصفین واحب حتی یکون الولی ولیا یجب # ~~قیامه بحقوق الله علی الاستقصاء والاستیفاء ودوام حفظ اللة ایاه فی ~~السراء # ~~والضراء ومن شرط الولی ان یکون محفوظا کما ان الشرط النبی ان یکون # ~~معصوما فکل من کان للشرع علیه اعتراض فهو مغرور مخادع . # قصدا بویزید البسطامی قدس الله تعالی روحه بعض من وصف بالولایة # ~~فلما وافی مسجده قعد ینتظر خروجه فخرج الرجل ورهمی بزاقه تجاه القبله # ~~فانصرف ابویزید ولم یسلم علیه وقال هذارجل غیر مأمون علی ادب من آداب # ~~الشریعة فکیف یکون امینا علی اسرار الحق . # شخصی بنزدیک شیخابو سعید ابوالخیر قدس سره ، در آمد و نخست پای # ~~چپاندر مسجد نهاد ، شیخ اورا گفت : باز گرد که هر کس درخانه ی دوست ادب ~~آمدن # ~~ندارد ما را نشاید که باوی صحبت داریم . # شیخ رکن الدین علاءالدوله قدس الله روحه ، فرموده است : # انبیاء علیهم السلام از انشای گناه عامدا معصوم اند و اولیاء از خوار ~~داشت # ~~کگناه محفوظ . # از مصطفی ، مرویست : # ان تغفر اللهم فاغفر جما وأی عبد لک لاالمآ . PageV01P006 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0180.png) # و نزدیک این بیچاره هیچ گناهی بدتر از این نیست که بنده خود را مقصر و # ~~محروم نداند . # ~~معرفت عبارتست از باز شناختن معلوم مجمل در صور تفاصیل ، چنانکه در علم ~~نحو # ~~والقول فی المعرفة و مثلا بداند که هریک از عوامل لفظی و معنوی چه عمل ~~کند # ~~العارف والمعترف و ، اینچتین کانستنن برسبیل اجمال علم نحو باشد و باز ~~شناختن # ~~اجاه # ~~فی الفصل الاول من الباب هر عاملی از آن علی التفصیل دروقت خواندن ~~سواد عربیت # ~~الثالث من ترجه العوارف یتوقفی و رویتی و استعمال آن در محل خود ~~معرفت نحو، # ~~باز شناختن بفکر و رویت تعرف تعو، غافل بودن از آن باوجود علم سهو ~~وخطا، ms004 # ~~پس معرفت ربوبیت عبارت بوداز باز شناختن ذات وصفات الهی در صور تفاصیل ~~احوال # ~~وحوادث و نوازل بعد از آن که برسبیل اجمال معلوم شده باشد که موجود ~~حقیقی و فاعل # ~~مطلق اوست سبحانه و تعالی ، و تاصورت توحید مجمل علمی مفصل عینی نگردد ~~چنانکه # ~~صاحب علم توحید در صور تفاصیل وقایع و احوال متجدده ومتضاده از ضررو ~~نفع وعطاو # ~~مثع و قبض و بسط و ضار ونافع ومعطی ومانع و قابض وباسط حق را سبحانه ~~نبیند # ~~و نشتاسد بیتوقفی و ردیتی اورا عارف نمحوانند و اکر دراول وهله از آن ~~غافل بوده # ~~عنقریب حاضر گردد و فاعل مطلق راجل ذکره در صور و سایط و روابط باز ~~شناسد # ~~او را معترف خواتند نه عارف و اگر بکلی غافل بوده و تأثیرات افعال را ~~حواله بوسایط # ~~کند او را ساهی و لاهی و مشرک خفی خوانند . مثلا اگر معنی توحید را ~~تقریر # ~~-میکند وخود را مستغرق بحر توحید مینماید و دیگری آنرابر سبیک انکار ~~باوباز گرداند # ~~و گوید این سخن نه از سر حالتست بل نتیجهی فکر و رویت است در حال برنجد # ~~و بر وی خشم گیرد و نداند که این رنجش عین مصداق قول منکر است والا ~~فاعل مطلق # ~~را در صورت این انکار باز شتاختی و بر وی خشم نگرفتی » # معرفت الهی را مزاتب است، اول آنکه هراثری که یابد از فاعل مطلق جل ذکره # ~~داتد چنابکه کفته شد . # دوم آنکه هر اثری که یابد از فاعل مطلق جل ذکره، بیقین داند که نتیجهی ~~PageV01P007 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0181.png) # ~~کدام صفت است از صفات او . # سوم آنکه مراد حق را عزوجل در تجلی هر صفت بشناسد . # چهارم آنکه صفت علم البهی را در صورت معرفت خود باز شناسد و خود را # ~~ازدایرهی علم ومعرفت بل و جوداخراج کند، چنانکه از جنید قدس الله سره ، ~~پرسیدند # ~~که معرفت چیست؟ گفت : المعرفة وجود جهلک عند قیامعلمه ، کفتند : زدنا # ~~ایضآ بفرمود : هوالعارف والمعروف. ms005 وچندانکه مراتب قرب زیادت شود و ~~آثارعظمت # ~~لهی ظاهرتر گردد و علم بجهل بیشتر حاصل شودو معرفت نکرت زیادت تر گردد # ~~و حیرت برحیرت بیفزاید و فریاد ربزدنی تحیر آ فیک از نهاد عارف برخیزد ~~واین # ~~معنی که تقریر میافتد هم علم معرفت است نه معرفت، چه معرفت امر وجدانی ~~است # ~~و تقریر از آن قاصر ، اما علم مقدمهی آنست ، پس معرفت بی علم محال باشد ~~و # ~~علم بی معرفت وبال . # بدانکه مراتب طبقات مردم علی اختلاف درجاتهم برسه قسم است : # قسم اول مرتبهی و اصلان وکاملان ، و آن طبقهی علیاست. # ~~القول فی معرفت و قسم دوم مرتبهی سالکان طریق کمال ، و آن طبقهی # ~~الصوفی والمتصوف وسطی است . # ~~والملامتی و الفقیر و قسم سوم مرتبهی مقیمان وهده نقصان ، و آن طبقهی # والقفرق بینهم وفی الفصل العاشر من البلب سفلی است . # # الثالث من ترجه العوارف %~% واصلان مقربان وسابقاتند ، وسالکان ابرار ~~واصحلب # یمین ، ومقیمان اشرار واصحاب شمال. # واهل وصول بد لزاتبیاء صلولت الرحمن علیهم ، دوطلیفه اند : # اول مشایخ صوفیه که بواسطهی کمال متلبعت رسول الله مرتبی # ~~وصول یافتهلند ، و بعد لز آن در رجوع برای دعوت خلق بطریق متابت ملذون ~~و # ~~مأمون شده اند و این طایفهی کاملان مکمل اند که فضل و عنایتملنطی ~~ایشانرا بهملذ # ~~استهراق درعین جمع ولجهی توحید لفمشکم علهی فنا بملعل تفوقه همیدیان ~~قدملاصی PageV01P008 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0182.png) # ~~ومناصی ارزانی فرموده تا خلقرا بنجات و درجات دلالت کنند . # واما هایفهی دوم آن جماعتاندکه بعد از وصول بدرجهی کمال ، حوالهی # ~~تکمیل و رجوع بخلق بایشان نرفت و غرقهی بحر جمع گشتند و در شکم ماهیفنا # ~~چنان ناچیز ومستهلک شدند که ازایشان هر گز خبری واثری بساحل تفرقه و ~~ناحمت # ~~بقا نرسیده و در سلک زمرهی سکان قباب غیرت و قطان دیار حیرت انخراط ~~یافتند و # ~~بعد از کمال وصول ، ولایت تکمیل دیگران بایشان مفوض نگشت . # و اهل سلوک نیز بر دوقسم اند : # طالبان مقصد اعلی ومریدان وجه الله یریدون وجهه ، وطالبان ms006 بهشت ومریدان # ~~آخرت و منکم من یرید الاخرة . # واما طالبان حق دوطایفهاند : متصوفه . ملامتیه . # متصوفه آن جماعت اند که از بعضی صفات نفوس خلاص پافتهاند و ببعضی از # ~~احوال واوصاف صوفیان متصف گشته ومتطلع نهایات احوال ایشان شده ، و لیکن # ~~هنوز باذیال بقایای صفات نفوس متشبث مانده باشند و بدان سبب از وصول ~~غایات # ~~و نهایات اهل قرب وصوفیه مختلف گشته . # و اما ملامتیه جماعتی باشند که در رعایت معنی اخلاص ومحافظت قاعدهی # ~~صدق غایت جهد مبنول دارند و در اخفای طاعات و کتم خیرات از نظر خلق ~~مبالغت # ~~واجب دانند ، با آنکه هیچ دقیقه از صوالح اعمال مهمل نگذارند و تمسک ~~بجمیع # ~~فضایل و نوافل از لوازم شمرند مشرب ایشان در کل اوقات تحقیق معنی اخلاص ~~بوده # ~~ولذتشان در تفرد نظرحق باعمال واحوال ایشان وهمچنان که عاصی از ~~ظهورمعصیت # ~~بر حذر بود ایشان ازظهور طاعت که مظنهی ریا باشد حذر کنند تا قاعدهی ~~اخلاص # ~~خلل نپذیرد . # و بعضی گفته اند : الملامتی هوالذی لایظهر خیرآو لایضمرشرا ، واین # ~~طایفه هرچند عزیز الوجود وشریف الحال باشند ، هنوز حجاب وجود خلقیت ~~ازایشان # ~~بکلی منکشف نشده باشد و بدان سبب از مشاهدهی جمال توحید و معاینهی عین ~~PageV01P009 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0183.png) # ~~تفرید محجوب مانده باشند * چه اخفای اعمال و ستر احوال خود از نظرخلق ~~مشعر # ~~و مؤذنست برویت وجود خلق و نفس خود که مانع معنی توحید اند و نفس نیز ~~از # ~~جملهی اغیارست ، تا هنوز برحال خود نظردارند اخراج اغیار از مطالعهی ~~اعمال و # ~~احوال خود بکلی نکردهاند و فرق میان ایشان و صوفیه آنست که از جذبهی ~~عنایت # ~~قدیمه صوفیه را بکلی از ایشان انتزاع کرده بود وحجاب خلق وانانیت از ~~نظر مشهود # ~~ایشان برداشته ، لاجرم در ایتان طاعات و صدور خیرات خود را و خلق را ~~درمیان # ~~نبینند واز اطلاع نظر خلق مأمون باشند و باخفای اعمال وستر احوال مقید، ~~نه اگر # ~~مصلحت وقت دراظهارطاعت بیننداظهار کنند واگر دراخفای آن بیننداخفا ~~کنند، پس ms007 # ~~ملامتیه مخلصانند بکسرلام وصوفیه مخلصانند بفتح لام ، انا اخلصنا هم ~~بخالصة # ~~وصف حال ایشانست. # و اما طالبان آخرت چهار طایفه اند : # زهاد ، فقرا ، خدام، عباد . # و اما زهاد طایفهیی باشند که بنورایمان و ایقان، جمال آخرت مشاهده کنند # ~~و دنیا را در صورت قبح معاینه بینند و از التفات بزینت مزخرف فانی او ~~رغبت # ~~بگردانند و در جمال حقیقی باقی رغبت نمایند و تخلف این طایفه از صوفیه ~~بآنست # ~~که زاهد بحظ نفس خود از حق محجوب بود ، چه بهشت مقام حظ نفس است # ~~فیهاما تشتهی الانفس و صوفی بمشاهدهی جمال ازلی و محبت ذات لم یزلی از ~~هردو # ~~کون محجوب بود . همچنانکه از دنیا صرف رغبت کرده باشد از آخرت نیز ~~رغبتش # ~~مصروف بود ، پس صوفی را در زهد مرتبهیی بود و رای مرتبهی زاهد که حظ ~~نفس # ~~ازآین دور بود . # و اما فقرا آن طایفة اند که مالک هیچ چیزاز اسباب و احوال دنیوی نباشند # ~~و در طلب فضل و رضوان الهی ترک همه کرده باشند و باعث این طایفه برترک ~~یکیاز # ~~سه چیز باشد : # اول رجاء تخفیف حساب باخوف عقاب ، چه حلال را حساب لازم است وحرام ~~PageV01P010 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0184.png) # ~~زا عقاب . # دوم توقع فضل ثواب و مسابقت در دخول جنت ، چه فقرا بپانصد سال پیش # ~~از اغنیا ببهشت در آیند . # سوم طلب جمعیت خاطر و فراغت اندرون از برای اکثار طاعات و حضور # ~~دل در آن . # و تخلف فقرا از ملامتیه و متصوفه بآنست کد او طالب بشت و خواهان حظ # ~~نفس خود است و ایشان طالب حق وخواهان قرب او ؛ در ورای این مرتبه در ~~فقر # ~~مقامیست فوق مقام ملامتیه و متصوفه و آن وصف خاص صوفیست چه صوفی اگرچه # ~~مرتبهی او ورای مرتبهی فقر است و لیکن خاصهی مقام فقر در مقام او درج ~~است # ~~و سبب آنست که صوفی را عبور بر مقام فقرا از جمله شرایط و لوازم است # ~~و هر مقام که ms008 از آن ترقی کند صفاوة و نقاوة آنرا انتزاع نماید و رنک ~~مقام خودش # ~~دهد ، پس فقرا را در مقام صوفی وصفی دیگر زاید بوده و آن سلب نسبت جمیع ~~اعمال # ~~و احوال مقاماتست از خود وعدم تملک آن ، چنانکه هیچ عمل و هیچ حال و ~~هیچ # ~~مقام از خود نبیند و بخود مخصوص نداند ، بلکه خود را نبیند . پس او را ~~نه وجود # ~~بوده و نه ذات و نه صفت ، محو در محو و فنا در فنا بوده و این حقیقت ~~فقر است که # ~~مشایخ در فضیلت آن سخن گفته اند و آنچه ییش از این در معنی فقر یاد ~~کرده شدرسم # ~~فقر است و صورت آن . # شیخ ابو عبدالله خفیف قدس سره ، گفته است : الفقرعدم الاملاکوالخروج # ~~عن احکام الصفات . # و این حدی جامع است مشتمل بر رسم فقر و حقیقت آن ، و بعضی گفتهاند : # الفقیر الذی لایملک و لایملک . # و فوقیت مقام صوفی از مقامفقر بآنست که فقیر بارادت فقر و ارادت حظ نفس # ~~محجوب بود وصوفی را هیچ ارادت مخصوص نبود و در صورت فقر و غنا ارادت او # ~~در ارادت حق محو بود ، بلکه ارادت او عین ارادت حق باشد ، و بنابر این ~~اگر صورت PageV01P011 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0185.png) # ~~فقر و رسم آن اختیار کند بارادت و اختیار خود محجوب نشود چه ارادت او ~~ارادت # ~~حق باشد. # ابو عبدالله خفیف رحمه الله ، گفنه است : # الصوفی من استصفاه الحق لنفسه تودد او الفقر من استصفی نفسه فی # ~~فقره تقربأ . # و بعضی گفتهاند : # الصوفی هوالخارج عن النعوت و الرسوم و الفقیر هر الفاقد للاشیاء. # ~~وابوالعباس نهاوندی رحمه الله ، گوید : # الفقر بدایة التصوف . # و فرق میان زهد و فقر آنست که فقر بی وجود زهد ممکن بود ، چنانکه # ~~کسی ترک دنیا کند بعزمی ثابت ازسر یقین وهنوز رغبت اندران باقی بود ، و ~~همچنین # ~~زهد بی فقر ممکن بود چنانکه کسی با وجود اسباب ، رغبتش از آن مصروف بود ~~. # ~~و فقر را ms009 رسمی است وحقیقتی ، رسم او عدم املاک است و حقیقت او خروج از ~~احکام # ~~صفات و سلب اختصاص چیزی بخود ، و رسم فقر صورت زهد است و امارت آن ، و # ~~معنی زهد صرف رغبت از دنیا ، و حق سبحانه چون خواهد که بعضی از اولیاء ~~خود # ~~را در زیر قباب عزت در نظر اغیار محجوب گرداند ، ظاهر ایشانرا بلباس ~~غنا که # ~~صورت رغبت است بیوشاند تا اهل ظاهر ، ایشانرا از جملهی راغبان دنیا ~~پندارند و # ~~جمال حال ایشان از نظر نامحرمان پوشیده ماند و این حقیقت فقر و زهد ~~وصفخاص # ~~و لازم حال صوفیست . # و اما رسم فقر اختیار بعضی از مشایخ صوفیانست و مراد ایشان در آن ،اقتدا # ~~بانبیاء و تقلیل از دنیا و ترغیب و دعوت طالبان باصورت فقر بزبان حال ~~واختیارایشان # ~~در این معنی مستند باختیار حق ، نه بطلب حظ اخروی . # و اما خدام جماعتی باشند که خدمت فقرا و طالبان حق اختیار کنند چنانکه # ~~با داود لا خطاب کردند : اذا رایت ای طالبا فکن له خادما # و اوقلت خود را بعد از اداء فرایض ، در تفریغ و ترفیه خاطر ایشان از ~~اهتمام PageV01P012 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0186.png) # ~~بامور معاش واعانت براستعداد امر معادمصروف دارند ، و آنرا بر توافل ~~عبادات تقدیم # ~~کنند و در طلب مایحتاج ایشان در هر طریق که در شرع منموم نباشد ، ~~مداخلت # ~~نمایند؛ بعضی بکسب و بعضی بدریوزه و بعضی بفتوح ، و نظر ایشان در اخذ ~~ولعطاء # ~~بر حق بود و خلق را در اخذ رابطهای اعطای حق سبحانه دانند و در اعطاء ~~واسطهی # ~~قبول ، و از عزت این مقام برطایفهیی حال خادم و شیخ مشتبه شده است و ~~خادم رااز # ~~شیخ فرقی نهادهاند و فرق آنست که خادم در مقام ابرارست و شیخ در مقام ~~مقربان، # ~~زیرا که مراد خادم در اختیار اخدمت ، نیل بثواب آخرت بود و الا بدان ~~مقید تگردد، # ~~و شیخ بمراد حق قائم بود ، نه بمراد نفس خود . # و اما عباد ms010 آن طایفهاند که پیوسته بوظایف عبادات و فنون نوافل مواظبت # ~~نمایند از برای نیل بثواب اخروی ، و این وصف در صوفی موجود بود و لیکن ~~معرا # ~~و مبرا از شوائب علل و اغراض، چه ایشان حق را برای حق پرستند نه از ~~برایثواب # ~~اخروی ، و فرق میان زهاد و عباد آنست که باوجود رغبت بدنیا صورت عبادت ~~ممکن # ~~بود و فرق میان عباد و فقرا اینکه با وجود غنا شاید که شخص عابد بود . # پس معلوم شد که واصلان دوطایفه اند و سالکان شش طایفه وهر یک از طوایف # ~~هشتگانه دو متشبه دارد ، یکی محق و دیگری مبطل . # ومتثبه محق بصوفیان متصوفهاند که بنهایت احوال صوفیان مطلع ومشتاق # ~~باشند و بیقای تعلقات صفات از بلوغ مقصد ومقصود معوق و ممنوع . # ومتشبه مبطل بایشان جماعتی باشند که خودرادر زمره ی صوفیان اظهار کنند # ~~واز حلیت عقاید ولعمال واحوال ایشان عاطل وخالی باشند و ربقهی اطاعت از ~~گردن # ~~برداشته خلع العذار در مراقع اباحت میچرندو کویند تقید باحکام شریعتو ~~ظیفهی عوام # ~~است که نظر ایشان بر ظواهر اشیاء مقصور بود اما حال خواص واهل حقیقت از ~~آن # ~~عالی تراست که بر سوم ظاهر مقید شوند و اهتمام ایشان بمراعلت حضور باطن ~~بیش # ~~نبود واین طایقه را باطنیه ومباحیه خولنند . # واما متعبه محق بمبذوبان وبصل طایفهیی باشند ازاهل سلوک که سیرا پهاقن ~~PageV01P013 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0187.png) # ~~هنوز در قطع منازل نفوس بود و از تابش حرارت طلب وجودایشان در قلق و ~~اضطراب # ~~و پیش از ظهور تبا شیر صبح کشف ذات واستقرار و تمکن درمقام فنا ، گاه ~~کاه برقی # ~~از بوارق کشف بر نظر شهود ایشان لایح و لامع گردد و و نفحهیی از نفحات ~~وصل # ~~از مهب فنا بمشام دل ایشان پیوندد چنانکه ظلمات نفوس ایشان در لمعات ~~نور آن # ~~برق منطوی و متواری گردد و هبوب آن نفحهی باطن ، ایشانرا از و هیج آتش ~~طلب # ~~وقلق شوق روحی آرامی بخشد ، دیگر باره چون ms011 آن برق منقطع گرد دو آن نفحه ~~ساکن # ~~شود ظهور صفات نفوس و حرارت طلب و قلق شوق معاودت نماید و سالک خواهد ~~که # ~~بکای از ملابش صفات وجود منسلخ ومنخلع گردد و غرق بحر فنا شود تااز تعب ~~وجود # ~~یکبار گی بیاساید ،و چون آن حال هنوز مقام او نگشته باشدو گاه گاه ~~بدونازل گردد # ~~و باطن آن مطلع و مشتاق این مقام باشد او را لقب متشبه محق بمجذو بان ~~واصل # ~~کرده شد . # واما متشبه مبطل بمجذو بانواصل طایفه یی باشند که دعوی استغراق در # ~~بحرفنا و استهلاک درعین توحید کنند و حر کات و سکنات خودرا بهیچ وجه ~~بخود اضافت # ~~نکنندو گویند حر کات ما همچون حر کات ابوابست که بی محرک ممکن نبود و ~~این # ~~معنی هرچند صحیح است و لیکن نه حال آن جماعت بود زیراکه تمهید عذر ~~معاصی # ~~ومناهی بود و حوالت آن بارادت حق و دفع ملازمت ازخود و این طایفه را ~~زنادقه خوانند. # سهل بن عبد الله را رحمه الله علیه گفتند : شخصی میگوید نسبت فعل من ~~بارادت # ~~حق همچنانست که نسبت حرکت ابواب بامحرک آن . کفت : این قائلاگر کسی بود # ~~- که مراعات اصول شریعت و محافظت حدود احکام عبودیت کند ، از ~~جملهیصدیقان # ~~باشد ، و اگر کسی بود که در تورد و اهنماک در مخالفات احکام شرع باک ~~ندارد # ~~و این سخن دا برای آن کوید تا وجه حوالت افعال باحق سبحانه، و اسقاط ~~ملامت # ~~از نفس خود بانخلاع از دین و ملت ظاهر گرداند ، از جملهی زندیقان بود . # واما متشبه محق بملامتیه طایفه بی باشند که بتعمیر وتخریب نظر خلق مبالات # ~~وزپادت ننمایند واکثر سعی ایشان در تخریب رسوم وعادات و اطلاق از قیود ~~آداب PageV01P014 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0188.png) # ~~مخالطات بود وسرمایهی حال ایشان جز فراغ خاطر و طیب القلب نباشد و ترسم # ~~بمراسم زهاد و عباد از ایشان صورت نبندد و اکثار نوافل و طاعات از ~~ایشان نیایدو # ~~و تمسک بعزایم اعمال ms012 ننمایند و جز برادای فرایض مواظبت نکنند و جمع و ~~استکثار # ~~اسباب دنیوی بایشان منسوب نباشد و بطیب القلب قانع باشند و طلب مزید ~~احوال # ~~نکنند . ایشانرا قلندریه خوانند ، واین طایفه از جهت عدم ریا با ~~ملامتیه مشابهت # ~~دارند ر فرق میان ایشان آنست که ملامتی بجمع نوافل وفضایل تمسک ~~جویدولیکن # ~~آنرااز نظر خلق پنهان دارد ، اما قلندریه از حد فرایض در نگذر ندر ~~باظهار اعمال واخفای # ~~اعمال از نظر خلق مقید نبوند . # اما طایفهیی کم در اینزمان بنام قلندرن موسوماند وربقهی اسلام از گردن بر # ~~داشتهاند واز این اوصاف که شمرده شد خالیاند ، این اسم برایشان عاریت ~~است ، # ~~اگر ایشانرا حشویه یخوانند لایضر . # وامامتشبه مبطل بملامتیه طایفه یی باشند هم اززنادقه ، که دعوی اخلاص ~~کنند # ~~وبراظهار فسق وفجور مبالغت نمایندو کویند مراد از این ، ملامت خلق ~~واسقاط نظر # ~~مردم است و حق سبحانه از طاعات خلق بی نیازاسث و از معصیت ایشان ~~غیرمتضرر ، # ~~معصیت را در آزار خلق منحصر دانند وطاعت را در احسان . # وامامتشبه محق بزاهدان طایفهیی باشند که هنوز رغبت ایشان بکلی ازدنیا # ~~مصروف نشده باشد و خواهند که ییکبار گی از دنیا رغبت بگردانند و ~~ایشانرا # ~~متزهد خوانند . # واما متشبه مبطن بزاهدان جماعتی باشند کهاز برای قبول خلق ترک زینت # ~~دنیا کنند و خاطر از جمع اسب دینوی باز گیرند و بدان طلب تحصیل جاه ~~کنند در # ~~میان مردم ، و ممکن بود که بر بعضی حال ایشان متشبه شود و مردم پندارند ~~که ایشان # ~~از دنیا اعراض کلی کردهاند وایشانخود بترلحال ، جامخریده! تر کوالدنیا ~~للدنیا # ~~و یمکن که برایشان نیز حالخودشان متشبه شود و گمان برند که چون خاطرشان # ~~مرانیه خوانند . PageV01P015 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0189.png) # واما متشبه محق بفقرا آنست که ظاهرش برسم فقر مترسم بود و باطنش # ~~خواهان حقیقت فقر و لیکن هنوز میل بفنا دارد و بتکلف بر فقر صبر میکند ~~و فقیر # ~~حقیقی فقررا نعمتنی خاص داند از حق سبحانه وبر آن و ظایف شکرهمواره ms013 ~~بتقدیم میرساند. # و اما متشبه مبطل بفقرا انست که ظاهرش برسوم فقر مترسم بود و باطن # ~~بحقیقت آن غیر مطلع ومرادش مجرد اظهار دعوی بود وضیت وقبول خلقه واین ~~طائفه # ~~زا هم مرائیه خوانند . # و امامتشبه محق بخادم آنست که همواره بخدمت بند گان حق سبحانه # ~~قیام مینماید و بباطن میخواهد که خدمت ایشان را بشائبهی غرض دنیوی ~~مالیوجانی # ~~مشوب نگرداند و نیت را ار شوائب میل و هوای وریا تخلیص کند و لیکن هنوز # ~~بحقیقت زهد نرسیده باشد پس وقتی بحکم غلبهی نور ایمان واختفاء نفس، ~~بعضی از # ~~خدمات او در محل استحقاق افتد و در وقتی بحکم غلبهی نفس خدمت او بهوی و # ~~ریا امیخته بود جمع را که نه در محل استحقاق باشند بتوقع محمدت و ثناء ~~خدمت # ~~بلیغ بتقدیم رساند و بعضی را که مستحق خدمت باشند محروم گذارد و این ~~چنین کس # ~~را متخاده خوانند . # و اما متشبه مبطل بخادم کسی بود که او را در خدمت نیت اخروی نباشد # ~~بلکه خدمت خلق را دام منافع دنیوی کرده بود تا بآن سبب استجلاب اقوات ~~از # ~~اوقلفی و اسباب می کند واگر آنرا در تحصیل غرض و تیسیرمراد خود مؤثر ~~نبیندترک # ~~کند پس خدمت او مقصور بود بر طلب جاه و مال و کثرت اتباع و اشیاع تادر ~~محافل # ~~و مجامع بدان تقدم و مفاخرت جوید و نظ اء در خدمت همکی برحظ نفس خود # ~~بود و این چنین کس را متخدم خوانند . # و اما متشبه محق بعابد کسی بود که اوقات خود رامستغرق عبادات خواهد # ~~و لیکن بسبب بقایای دواعی طبیعت و عدم کمال تزکیهی نفس هر وقت در اعمال ~~و # ~~اوراد وطاعات او فترات و تعویقات افتد، یا کسی که هنوزلنت عبادت نیافته ~~باشد و بتکلیف PageV01P016 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0190.png) # ~~بدان قیام می نماید او را متعبد خوانند . # و اما متشبه مبطل باو شخصی بودازجملهی مرائیه که نظر او در عبادت بر قبول # ~~خلق بود و ms014 در دل او ایمان بثواب آخرت نباشد وتا اطلاع غیری بر طاعت خود # ~~نبیند بدان قیام ننماید اعاذ نا الله سبحانه من السمعة والریاء و بالله ~~العصمة # ~~و التوفیق . # بوحید را مراتب است اول توحید ایمانی دوم توحید علمی # ~~و فی الفصل الثانی من الباب و هراتبو آربابها توحید حالی چهارم # توحید الهی . %~% اما توحید ایمانی آنست که بنده بتفرد و صف الهیت # ~~الاول من ترجمه العوارف حد استحقاق معبودیت حق سبحانه بر مقتضای ~~اشارت # یات و اخبار تصدیق کند بدل ، و اقرار دهد بزبان ، و این # ~~توحید نتیجهی تصدیق مجرد اعتقاد صدق خبر باشیو مستفاد بودازظاهر علم و ~~تمسک # ~~بآن خلاص از شرک جلی و انخراط در سلک اسلام فاعده دهد و متصوفه بحکم ~~ضرورت # ~~ایمان با عموم مؤمنان درین توحید مشارکاند و بدیگر مراتب متفر- و مخصوص # و اما توحید علمی مسنفادست از باطن علم که آنرا علم یقین خوانند و آن # ~~چنان بود که بنده در بدایت طریق تصوف از سر یقین بداند که موجود حقیقی ~~و مؤثر # ~~مطلق نیست الاخداوند عالم جل جلاله و جملهی ذوات وصفات و افعال را ~~درذات # ~~و صفات و افعال او نا چیز داند هر ذاتی را فروغی از نور ذات مطلق شناسد ~~و هر # ~~صفتی را پرتوی از نور مطلق داند چنانکه هر کجا علمی و قدرتی و ازادتی ~~وسمعی # ~~و بصری یابد آنرا اثری از آنار علم و قدرت و ارادت و سمع و بصر الهی ~~داند علی # ~~هذا القیاس جمیع الصفات والافعال، و این مرتبه از اوائل مراتب اهل ~~توحید مخصوص # ~~و متصوفه است و مقدمه آن با ساقه توحید عام پیوسته و مشابه این رتبه ~~مرتبه ییست # ~~که کوته بظران آنرا توحید علمی خوانند و نه توحید علمی بود بلکه توحیدی ~~باشد # ~~رسمی از دهجهی اعتبار ساقط و آنچنان باشد که شخصی از سرذکاء و فطنه ~~جطریق # ~~مطالعه یاسماع تصوری کند از معثی توحید ، و رسمی از صورت ms015 توحید دو ضمیر ~~او PageV01P017 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0191.png) # ~~مرتسم گردد و از آنجا دراثناء بحث و مناظره گاه گاه سخنی بی مغز گوید ~~چنانکه از # ~~حال توحید هیچ اثر دراو نباشد وتوحید علمی اکرچه فرود مرتبهی توحید ~~حالیست # ~~و لیکن از توحید حالی مزجی بآن همراه بودومراجه من تسنیم عینا یشرب بها # ~~المقربون ، وصف شراباین توحید است وازین جهت صاحب ان بیشتر در ذوق و # ~~سرور بود چه بنا بر مزج حال بعضی از ظلمت رسوم او مرتفع شود چنانکه در ~~بعضی # ~~تصاریف بر مقتضای علم خودعمل کند ، وجود اسباب را که روابط افعال الهی ~~اند در # ~~میان نه بیند اما در اکثر احوال بسبب بقایای ظلمت وجود از مقتضای علم ~~خودمحجوب # ~~شود و بدین توحید بعضی از شرک خفی برخیزد. # و اما توحیدحالی آنست که حالتوحید و صفلازم ذات موحد گرددو جملهی # ~~ظلمات رسوم وجود الا اندک بقیه در اشراق نور توحید متلاشی و مضمحل شود # ~~و نور توحید در نور حال او مستتر و مندرج گردد ، بر مثال اندراج نور ~~کواکب # ~~در نور آفتاب، فلما استبان الصبح ادرج ضوعه باسفاره اضواء نور الکواکب، # ~~در این مقام وجود موحد در مشاهدهی جمال وجودواحد چنان مستغرق عین جمع ~~گردد # ~~که جز ذات وصفات واحد در نظرشهود او نیاید، تاغایتی که این توحیدرا صفت ~~واحد # ~~بیند نه صفت خود، واین دیدن را هم صفت او بیند وهستی، او بدین طریق ~~قطره وار # ~~در تصرف تلاطم امواج بحر توحید افتد و غرق جمع گردد، وازینجاست قول ~~جنید # ~~قدس الله تعالی سره : قال التوحید معنی یضمحل فیه الرسوم ویندرج فیه ~~العلوم # ~~ویکون الله کمالم یزل و منشاء این توحید نور مشاهده است و منشاء توحید ~~علمی # ~~نور مراقبه و بدین توحید اکثری از رسوم بشریت منتفی شود و بتوحید ~~علمیاند کی # ~~اران رسوم مرتفع گردد ، و سبب بعضی از بقایای رسوم در توحید حالی آنست ~~که # ~~تا صدور نربیت افعال و تهذیب اقوال از موحد ms016 ممکن بود بدین جهت در حال ~~حیات # ~~حق توحید چنانکه باید گزارده نشود، ازینجاست قول ابوعلی دقاق قدس سره، ~~که: # ~~التوحیدغریم لایقضی دینه وغریب لایؤدی حقهه وخواص موحدان را درحال حیات ~~PageV01P018 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0192.png) # ~~از حقیقت توحید صرف که یکبار گی آثار ورسوم و جوددر و متلاشی گردد و ~~گاه گاه # ~~لمعهیی بر مثال برق خاطف لامع گردد و فی الحال منتفی شود و بقایای رسوم ~~دیگر- # ~~باره معاودت کند و دراین حال بکلی بقایای شرک خفی مرتفع گرده ورای این ~~مرتبه # ~~در توحید آدمی را مرتبهی دیگر ممکن نیست . # واما توحید الهی آنست که حق سبحانه در ازل آزال بنفس خود نه بتوحید # ~~دیکری همیشه بوصف و حدانیت و نعت فردانیست موصوف بود و منعوت کان الله ~~ولم # ~~یکن معه شی و اکنون همچنان بر نعت ازلی واحد و فرداست والان کماگان ~~،وتا # ~~اید الآ باد هم برین وصف خواهد بود کل شیء هالک الاوجهه، نگفت یهلک ~~تامعلوم # ~~شود که وجود همه اشیاء در وجود او امروز هالک است و حواله مشاهدهی این ~~حال # ~~بفردا در حق محجوبانست والا ارباب بصائر و اصحاب مشاهدات که از مضیق ~~زمان # ~~و مکان خلاص یافتهاند این وعده در حق ایشان عین نقدست و این نرحید الهی ~~است # ~~که از وصمت نقصان بریست و توحید خلائق بسبب نقصان وجود ناقص و حضرت # ~~شیخ الاسلام قدس سره کتاب منازل السائرین را باین سه بیت ختم کرده است ~~: # ما واحد الواحد من واحد %~% اذکل من وحده جاحد # توحید من ینطق عن نفسه %~% عاریه ابطلها الواحد # توحیده ایاه توحیده %~% و نعت من ینعته لاحد # ~~القول فی اصنافارباب خداوند سبحانه و تعالی برهای نبویرا باقی کردانیده ~~است # ~~الولایة قدس الله و اولیاء را سبب اظهار آن کرده تا پیوسته آیات حق و # ~~تعالی اسرارهم محبت صدق غد وع ظاهر باشد ومرایشان را والیان # ~~وفی کتاب کشف المجوب عالم حق گردانیده تا مخبر ومجدد مرحدیث وی را ~~گشته # ~~اند و ms017 راه متابعت نفس را در نوشته ، از آسمان باران ببر کات اقدام ~~ایشان آید واز # ~~زمین نبات بصفا احوال ایشان روید و بر کافران مسلمانان؛ نصرت بهمت ~~ایشان یابند # ~~و از ایشان چهار هزارند که مکتو مانند ومر یکدیکر را نشناسند و جمال ~~حال خود # ~~ندانند واندر کلی احوال از خود وخلق مستور باشند و اخبار برین واردست ~~وسخن PageV01P019 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0193.png) # ~~اولیاء بدین ناطق و مرا خود اندرین معنی بحمدالله خبر عیان گشتست . # اما آناتکه اهل حل و عقدند و سرهنگان در گاه حق اند سیصدانده که # ~~مرا ایشانرا اخیار خوانند و چهل دیگر از ایشانرا ابدال خوانند وهفت ~~دیگر # ~~ایشانرا ابرار خوانند و چهار دیگراند که ایشانرا او تاد خوانند و سه ~~دیگر اند که # ~~ایشانرا نقبا خوانند و یکی دیگر که وی را قطب و غوث خوایند و این جمله # ~~یکدیگر را بشناسند و اندر امور باذن یکدیگر محتاج باشئد و برین نیز ~~اخبار # ~~مروی و ناطق است واهل حقیقت برصحت این مجتمع اند. صاحب کتاب فتوحات # ~~مکیه رضی الله عنه در فصل سی و یکم ازباب صد ونود وهشتم ازان کتاب رجال # ~~هفتگانه را ابدال گفته است و در آنجا ذکر کرده که حق سبحانه و تعالی ~~زمین را # ~~هفت اقلیم گردانیده و هفت تن از بند گان خود بر گزیده و ایشان را ابدال ~~نام نهاده # ~~و وجود هر اقلیمی را هریکی ازان هفتگانه نگاه میدارد و گفته است که من ~~درحرم # ~~مکه با ایشان جمع شدم وبرایشان سلام گفتم و ایشان برمن سلام گفتند و ~~بایشان # ~~سخن گفتم ، فما رایت فیما رایت احسن سمتا منهم ولا اکثر شغلا منهم ~~بالله، # ~~و فرموده است که مثل ایشان نیز ندیدم مگریک کس در قونیه شیخ طریقت شیخ ~~فرید الدین # ~~عطار قدس الله تعالی سره، گفتهاند قومی از اولیاء الله عزوجل باشند که ~~ایشان را مشایخ # ~~طریقت و کبراء حقیقت او پسیان نامند وایشان را در ظاهر به ms018 پیری احتیاج ~~نبودزیرا # ~~که ایشان را حضرت رسالت در حجر عنایتخود پرورش میدهد بی و اسطه غیری # ~~چنانکه اویس راداد رضی الله عنه، و این عظیم مقامی بود و بس عالی، ~~تاکرا اینجا رسانند # ~~و این دولت روی بکه نماید ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء ، وهمچنین بعضی ~~از اولیاء الله # ~~که متابعین آنحضرت اند بعضی ازطالبان را بحسب روحانیت تربیت کردهاند # ~~ی آنکه او را در ظاهر پیری باشد و این جماعت نیز داخل اویسیانند، و ~~بسیاری # ~~از مشایخ طریقت را دراول سلوک توجه باین مقام بوده است چنانکه شیخ بزر ~~گوار # ~~شیخ ابوالقاسم گرگانی طوسی را که از سلسلهی مشایخ حضرت ابوا لجناب ~~PageV01P020 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0194.png) # ~~نجم الدین الکبری بایشان میییوندد و از طبقهی شیخ ابو سعید ابوالخیرو ~~شیخ # ~~ابو الحسن خرقانی قدس الله تعالی ارواحهم، در ابتدای ذکراین بوده که ~~علی البوام # ~~گفتی اویس اویس # ~~المعجزة و الکرامة القول فی الفرق بین ان یکون مفزونا بالدعوی اولا ~~مع الدعوی و القسم الاول وهوان یکون بالدعوی اماان یکون دعوی الالهیة ~~اذا ظهر فعل خارق للعادة علی ید انسان فذلک اما # ~~و الا ستدراج اودعوی النبوة اودعوی الولایة اودعوی السحروطاعة # ~~و فی التفسیر الکبیر للامام النحریر فخر الدین الزازی الشیاطین ~~فهذه اربعةاقسام: القسم الاول ادعاعالالهیة # رحمة الله عایه و جوز اصحابنا ظهورخوارق العادات علی یده من # غیر معارضة کما تقل ان فرعون کان یدعی الا لهیة # ~~و کان یظهر علی زیده خوارق العادات و لما نقل ذلک ایضا فی حق الدجال # ~~قال اصحابنا وانما جاز ذلک لان شکله وخلقته یدل علی کذبه فظهور - # ~~الخوارق علی یده لایفضی الی التلبیس. و القسم الثانی ادعاء النبوة وهذ # ~~القسم علی قسمین لانه اما ان یکون ذلک المدعی صادقا اوکاذبا فان کان # ~~صادقا وجب ظهور الخوارق علی یده وهذا متفق علیه بین کل من اقربصحة # ~~النبوة و اما من کان کاذبا لم یجزظهور الخوارق علی یده و بتقدیران یظهر # ~~وجب المعارضة .واماالقسم الثالث وهو ms019 ادعاء الولایة فالقائلون بکرامات # ~~الاولیاء اختلفوا فی انه هل یجوز ادعاء الکرامته ثم انها یحصل علی وفق # ~~دعواه ام لا . # القسم الرابع وهو ادعاء الحر وطاعة الشیاطین فعند اصحا بنا یجوز # ~~ظهور خوارق العادات علی یده وعند المعتزفة لایجوز و اما الثانی # ~~و هو ان یظهر خوارق العادات علی ید انسان من غیرشنآی من الدعاوی فذلک # ~~الانسان اما ان نکون صالحا مرضیا عندالله واما ان یکون خبیثا مذنباو ~~الاول # ~~من القول بکرامات الاولیآء وقداتفق اصحابنا علی جوازه و انکرها ~~المعتزلة # ~~الا اباالحسن البصری و صاحبه محمود الخوار زمی واماالقسم الثانی وهو # ~~ان یظهر خوارق العادات علی بعض من کان مردودآ عن طاعة الله فهذا هو # ~~المسمی بالا ستدراج . PageV01P021 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0195.png) # کرمات الاولیآء حق بکتاب الله تعالی والاثارا الصحیحه # المرویة و اجماع اهل السنة و الجماعة علی ذلک فاما # الکتاب فقوله تعالی : کلما دخل علیها زکریا المحراب # ~~دهی کساب دلایل التبو لامام المستغفری رحمه الل وجد عندها رزقا. ~~قال اهل التفسیر فی ذلک کان یری عند- # ها فاکهة الصیف فی الشتآء وفاکهة الشتآء فی الصیف # ~~و مریم رضی الله عنها لم تکن نبیة بالا جماع فهذه الایة حجة علی منکر - # ~~الکرامات للاولیاء وفی کتاب کشف المحجوب: خداوند سبحانه و تعالی درنص # ~~کتاب مارا خبر داد از کرامت آصف، که چون سلیمانرا بایست که تخت بلقیس ~~پیش # ~~از آمدن وی آنجا =اضر کند و خدای تعالی خواست تا شرف آصف را بخلق نماید ~~و # ~~کرامت وی ظاهر کند و باهل زمانه باز نماید که کرامات اولیاء جائز بود ~~سلیمان # ~~گفت: از شما کیست که تخت بلقیس را پیش از آمدن وی اینجا حاضر کند؟ قال ~~عفریت # ~~من الجن انا اتیک به قبل ان تقوم من مقامک عفریت از جن گفت من بیارم ~~تخت # ~~وی را پیش از انکه تو برخیزی از جایگاه خود . سلیمان لا گفت: زودتر ~~خواهم. # ~~آصف گفت: انا اتیک به قبل ان یرتد الیک طرفک ، من پیش از انکه تو ms020 چشم ~~برهم # ~~زنی تخت اینجا حاضر کنم . بدین گفتار سلیمان بروی متغیر نشد و انکار ~~نکرد ویرا # ~~آن مستحیل نیامد واین بهیچ حال معجزه نبود زیراکه آصف پیغمبر نبود ~~پسلامحاله # ~~باید که کرامات باشد و نیز احوال اصحاب کهف و سخن گفتن سگ بایشان و ~~خواب # ~~ایشان و تقلب ایشان انذر کهف بریمین و یسارو نقلبهم ذات الیمین وذات ~~الشمال # ~~وکلبهم باسط ذراعیه بالوصید، این جمله ناقض عادتاست ومعلوم است که ~~معجزه # ~~نیست پس باید که کرامت باشد. و امااثبات کرامت او لیاء بسنت آنست که در ~~حدیث وارد # ~~است که روزی صحابه رضی الله عنهم گفتند: یارسول الله مارا از عجائب امم ~~ماضیه چیزی # ~~بگوی گفت پیش از شما سه کس بجائی میرفتند چون شبانگاه شد قصد غاری ~~کردند # ~~و اندر آنجاشدند چون پاره یی از شب بگذشت سنگی از کوه در افتاد و ~~درغاررا استوار # ~~گشت ایشان متحیر شدند گفتند که نربانیمارااز اینجا هیچ چیز جز آنکه ~~کردارهای PageV01P022 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0196.png) # ~~خود را آنچه بی ریاست بخداوند سبحانه شفیع آوریم یکی گفت مرا مادریو ~~پدری # ~~بود از مال دنیا چیزی نداشتم که بایشان دهم بجز بزکی که شیر او بدیشان ~~دادمی # ~~و من هر روز پشتهی هیزم بیاوردمی و بهای آن اندر و جه طعام خود کردمی ~~شبی بیگاه # ~~تر امدم تا من آن بزک را بدوشیدم و طعام ایشان در شیر آغشتم ایشان خفته ~~بودند # ~~آن قدح در دست من بماند من بر پای ایستاده و چیزی ناخورده انتظار ~~بیداری # ~~ایشان می بردم تا صبح بر آمد و ایشان بیدار شدند و طعام بخوردند. آنگاه # ~~گفت بار خدایا اگر من درین راست گویم مرا فریادرس ! ، پیغمبر فرمود # ~~آن سنک جنبیدنی کرد و شکافی پدید آم.، و دیگری کفت مرا دخترعمی بود ~~باجمال # ~~و دلم پیوسته مشغول وی بود و هر چند اورا بخواند می اجابت نمی کرد تا ~~وقتی بحیله # ~~صد دانه دینار زر بدوفرستادم تا یک شب ms021 بامن خلوتی کرد چون بنزدیک من در ~~آمد # ~~ترسی در دلم پدید آمد از ترس خداوند تعالی دست از وی بداشتم بار ~~خدایااگرمن # ~~درین راست گویم مارا فرج فرست!، پیغمبر وا[فه گفت آن سنگ جنبیدنی دیگر ~~کرد # ~~و آن شکاف زیاده شده امانچنانکه ازان بیرون توانندشد. آن کس سومین گفت ~~مرا # ~~گروهی مزدوران بودند چون کاری که می کردم تمام شد همه مزد خود بستدند ~~یکی # ~~ازان نایدید شد من از مزد وی گوسفندی خریدم یکسال و دو سال ده سال و ~~چهل # ~~سال گذشت مرد پدید نیامد و من نتایج آن گو سفند نگاه میداشتم روزی آمدو ~~گفت # ~~که من وقتی کارتو کردهام یاد داری و اکنون مرا بآن مزد حاجتاست او را ~~گفتم برو # ~~آن گوسفندان جمله حق تست بران! آن مرد گفت برمن افسوس میداری گفتم ~~افسوس # ~~نمیدارم و راستمی کویم آن همه فرادی بتو دادم و ببرد ، بار خدایا اگر ~~من درین # ~~راست گویم مرا فرجی فرست!، پیغمبر گفت آن سنگ بیکبار ازان در غارفراتر # ~~شد. بیرون آمدندو این فعل ناقض عادت بود. و دیگر حدیث جریح ر اهب است ~~وراوی # ~~آن حدیث ابوهریره است رضی الله عنه که پیغمبر والثطا گفت که در بنی اسر ~~ائیل را- # ~~هبی بود جریج نام و مردمجتهد بود و مادری داشت هستوره، روزی بآرزوی ~~دیدار # ~~پسر بیامد وی در نماز بود و در صومعه نگشاد و باز گشت روز دوم و سوم ~~همچنان PageV01P023 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0197.png) # ~~کرد. مادرش گفت از تنگدلی که یارب پسر مرارسوا گردان و بحق منش بگیر؛ ~~دران # ~~زمانه زنی بود بدسیرت گفت من جریح را از راه ببرم بصومعهوی شد جریج ~~التفات # ~~نکرد باشبانی دران راه صحبت کرد و حامله شد چون بشهر در آمد گفت این ~~ازجریج # ~~است چون بار بنهادمردم قصد صومعهی جریج کردند وویرا پیش سلطان آوردند. ~~جریح # ~~گفت ای علام پدر توکیست گفت مادرم برتو دروغ همی گوید پدر من شبانی ~~است! # ~~مقال ms022 الامام المستغفری رحمه الله والحجة علیهم من طریق الاثار کثیرة # ~~منها قول ابی بکرالصدیق رضی الله عنه لابنه عبدالله: یا بنی ان وقع بین ~~العرب # ~~یوما اختلاف فائت الغار الذی کنت فیه اناو رسول الله (ص) وکن فیه فانه # ~~یا تیک رزقک بکرة و عشیا و فی قوله رضی الله عنه فانه یا تیک رزقک # ~~بکرة و عشیا اثبات الکرامات للاولیآء .وروی الامام المستغفری رحمه الله # ~~باسناده عن جابر بن عبد الله رضی الله عنه، قال امرا بوبکر رضی الله ~~عنه فقال # ~~اذا انامت فجیونی علی الباب، یعنی باب البیت الذی فیه قبررسول الله (ص) # ~~فدققوه فان فتح لکم فاد فنونی فیه، قال جابررضی الله عنه فانطلقنا ~~فدققنا # ~~الباب وقلنا ان هذا ابوبکرر ضی الله عنه قد اشتهی ان ید فن عند النبی ~~(ص) # ~~ففتح الباب ولاندری من فتح لنا وقال لنا ادخلوه واد فنوه # ~~کرامة و لانری شخصا و لانری شیئا .و روی الامام المستغفری باسناده عن # ~~مالک بن انس عن نافع عن ابن عمر رضی الله عنهما ان عمربن الخطاب # ~~رضی الله عنه خطب الناس بالمدینة فقال یاساریة بن زنیم الجبل الجبل هن ~~استرعی # ~~الذئب فقد ظلم قال فانکر الناس ذکر ساریةوساریة بالعراقی فقال الناس ~~لعلی # ~~رضی الله عنه انا سمعنا عمر یذکر ساریة و ساریة بالعراق علی المنبر ~~فقال # ~~و یحکم دعواعمر فقلما دخل فی شیئی الاخرج منه فلم یلبث ان جاء رسول ان # ~~ساریة لقی العد و فهزمهم ثم جاء بالغنیمة الی سفح الجبل فاراد العد و ~~ان # ~~یحولوا بینهم و بین الغنیمة وسفح الجبل فاتا هم نداء من السماء یا ~~ساریة # ~~بن زنیم الجبل الجبل من استرعی الذئب فقد ظلم قال وکانوا یرون ان صوت ~~PageV01P024 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0198.png) # ~~عمر رضی الله عنه هو الذی سمعوه ،روی لامام المستغفری رحمه الله ایضا # ~~باسناده انه لما فتحت مصراتی اهلها الی عمرو بن العاص رضی الله عنه ~~فتالوا # ~~ایها الامیران لنیلنا هذه سنة لایجری الا بها قال لهم وما ms023 ذلک قالوا ~~اذا # ~~کانت ثنتا عشرة لیلة خلون من هذا الشهر عمد نا الی جاریة بگربین ابویها # ~~فارضینا ابویها فجعلنا علیها من الحای و الثیاب افضل مایکون ثم القینا ~~ها # ~~فی هذا النیل فقال عمرو ان هذا الامر لایکون ابدا فی الاسلام وان ~~الاسلام # ~~یهدم ماکان قبله فا قاموا ثلثة اشهر لایجری قلیلا ولاکثیر آحتی هموا ~~بالجلاء # ~~فلما رای ذلک کتب عمروبن العاص الی عمر بن الخطاب رضی اللهعنه بذلک # ~~فکتب عمر رضی الله عنه انک قد اصبت فی الذی فعلت و ان الاسلام یهدم # ~~ماکان قبله و بعث ببطاقة فی داخل کتا به وکتب الیهانی قد بعثت الیک ~~ببطاقة # ~~فی داخل کتابی فالقها فی النیل فلما قدم الکتاب الی عمرو بن العاص اخذ # ~~البطاقه ففتحها فاذا فیها من عبدالله عر امیر المؤمنین الی نیل معر . # اما بعد فانک ان کنت تجری من قبلک فاتجروان کان الله الواحد القهار # ~~سبحانه هوالذی یجریک فتسأل الله الواحد القهار سبحانه ان یجریک فالقی # ~~البطاقه فی النیل وقد تهیا اهل المصر للجلاء و الخروج منها لانها ~~لاتقوم # ~~مصلحتهم فیها الا بالنیل فاصبحوا و قد اجراه الله تعالی سته عشر ذراعا ~~فی # ~~لیلة واحده وقطع الله تعالی تلک السنه السوء عن اهل مضر الی الیوم . # و روی الامام المستغفری رحمه الله ایضا باسناده عن نافع عن ابن عمر # ~~رضی الله عنهما قال رای عثمان رضی الله عنه لیلة قتل صبیحتها رسول الله ~~(ص) # ~~وهو یقول یا عثمان انک تفطر عندنا فقتل رضی الله عنه من یومه . # وروی الامام المستغفری رحمه الله باسناده ان امیر المؤمنین علیا # ~~رضی الله عنه سال رجلا عن حدیث فی الرحبة فکذ به قال انما کذ بتنی قال # ~~ما کذ بتک فقال أفادعوالله علیک ان کنت کاذبا ان یعمی بصرک قال فادع ~~الله # ~~فد عا علیه امیر المؤمنین علی رضی اللهعنه فعمی بصره فلم یخرج من ~~الرحبة # ~~الا هو اعمی. PageV01P025 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0199.png) # وهمچنین از سایر صحابه و تابعین و تبع تابعین ms024 و مشایخ طریقت طبقة بعد # ~~طبقة نه چندان کرامات و خوارق ظاهر شده است که در تحیز تقریر و تحریر ~~گنجد. # ~~قال الامام القشیری رحمه الله فی رسالته، ولکثرة ما تواتر باحجناسها ~~یعنی # ~~باجناس الکرامات الاخبار و الحکایات صارالعلم بکونها وظهورها علی . # ~~الاولیاء علما قویأ انتفی عنه الشکوک ومن توسط هذه الطائفة و تواتر ~~علیه # ~~حکایاتهم و اخبارهم لم یبق له شبهة فی ذلک ، ومقصود ازین همه مبالغه و # ~~تطویل در اثبات کرامت اولیاء آنست که تا هر سلیم القلبی که مشاهدهی ~~احوال این # ~~طائفه ومطالعهی اقوال ایشان نکردهاست بسخنان سست و حکایات نادرست اصحاب # ~~جهالت و ارباب ضلالت که درین زمان ظاهر شدهاند و نفی کرامات اولیاء ~~بلکه # ~~انکار معجزات ابنیاء می کنند فریفته نشود و دین خود برباد ندهد و همانا ~~که باعث # ~~این طائفه برنفی کرامات آنست که خود را دراعلی مراتب ولایت مینمایند و ~~ازاین # ~~و از فضیحت خواص نمیاندیشند با آنکه اگر هزار خارق عادت بریشان ظاهر # ~~شود چون نه ظاهر ایشان موافق احکام شریعت است ، و نه باطن ایشان مطابق # ~~آداب طریقت، آن از قبیل مکرو استدراج خواهد بود نه از مقولهی ولایت و ~~کرامت . # وفی کتاب اعلام الهدی وعقیدت ارباب التقی تصنیف الشیخ الامام قطب الانام # ~~شهاب الدین ابو عبدالله عمر بن محمد السهر وردی قدس الله تعالی سره ، # ~~و نعتقد ان الاولیاء من امته یعنی امت محمد کرامات و اجابات ولهکذا # ~~گان فی زمن کل رسول کان لهم اتباع ظهرت لهم کراماتو مخرقات للعادات # ~~وکرامات الاولیاء من تتمة معجزات الانبیاء و من ظهر له و علی یدة من # ~~المخرقات وهو علی غیر الالتزام باحکام الشریعة نعتقد انه زندیق وان ~~الذی # ~~ظهر له مکر و استدراج . # ~~القول فی انواع الکرامات و خوارق موجود اظهار امری مستور و ستر ~~امری ظاهر و استجابت انواع خوارق عادات بسیار است چو ایجاد معدوم و اعدام # العادات دعا و قطع مسافت بعیده در مدت اندک و اطلاع ms025 بر امورغایبه ~~PageV01P026 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0200.png) # ~~از حس و اخیار ازان و حاضر شدن در زمان واحد در امکنهی مخنلفه واحیاء ~~موتی # ~~و اماتة احیا و سماع کلام حیوانات و نباتات وجمادات ازتسبیح و غیر ان ~~واحضار # ~~طعام وشراب در وقت حاجت بی سبب ظاهر و غیر ذلک من فنون الاعمال الناقضة # ~~للعادة کالمشی علی الماء و السیاحة فی الهواء وکالاکل من الکون ولتسخیر # ~~الحیوانات الوحشیة وکالقوةالظاهرةعلی ابدانهم کالذی اقتلع شجرة برجله # ~~من اصلها و هوید و رفی السماء و ضرب الید علی الحایط فینشق و بعضهم # ~~یشیر باصبعه الی شخص لیقع او یضرب عنق احد بالاشارة فیطیرر اس ~~المشارالیه # و بالجمله چون حضرت حق سبحانه و تعالی یکی از دوستان خود را مظهر # ~~قدرت کاملهی خود گرداند در هیولای عالم هر نوع تصرفی که خواهد تواند ~~کرد بالحقیقت # ~~آن تأثیر و تصرف حق سبحانه و تعالی است که دروی ظاهر میشود و وی در ~~میاننی. # قال بعض کبراء العارفین والاصل الذی یجمع لک هذاکله انه من خرق عادة # ~~فی نفسه مما استمرت علیها فوس الخلق اونفسه فان الله یخرق له عادة ~~مثلها فی مقابلتها # ~~یسمی کرامة عند العامة و اما الخاصة فالکرامهآ عند هم العنایة الالهیة ~~التی وهبتهم # ~~التوفیق والقوة حتی خرقوا عوائد انفسهم فتلک الکرامة عندنا و اما هذه ~~التی تسمی # ~~فی العموم کرامة فالرجال انفوامن ملاحظتها المشارکة المستدرج الممکوریه ~~فیها # ~~و لکونها معاوضة فیخا فوا ان یکون حظ عملهم لان الخظوظ محلها الدار ~~الاخرة # ~~فاذا عجل منها بشئی فزغنا ان یکون حظ عملنا و قد وردت فی ذلک اخبار ~~وانی # ~~یصح الخوف مع الکرامة فاذن لیست بکرامة عند نا و انما هی خرق عاده فان ~~اقترن # ~~معها البشرق بانها زیادةلاتنقص حظا ولاسبقت بحجاب فح یسمی کرامة ~~فالبشریعلی # ~~الحقیقة هی الکرامة و قال ایضا اجل الکرامات واعظمها التلذذ بالطاعات ~~فی الخلوات # ~~و الجلوات و منها مراعات الانفاس مع الله ومنها حفظ الادب معه فی تلقی ~~الوازدات # ~~فی الاوقات ومنها الرضاء ms026 عن الله فی جمیع الحالات و منها البشری لهم من ~~الله بالسعادة # ~~الابدبدیة فی الدار الاخرة . PageV01P027 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0201.png) # ~~القول فی انه متی سمیت الصوفیة قال الامام القشیری رحمه الله : ~~اعلموا رحمکم الله و ان المسلمین بعد رسول الله لل لم یسم افا ضلهم فی ~~عصر- # صوفیة هم بتسمیة علم سوی صحبته الرسول ل لولللول له وسلمذالافضیلة ~~فوقها # فقیل لهم الصحابة ولما ادرکهم اهل العصر الثانی سمی من # ~~صحب الصحابة التابعین ولیس وراءه ذلک اشرف تسمیة تم قیل لمن بعدهم ~~اتباع التابعین # ~~ثم اختلف الناس وتباینت المراتب فقیل لخواص الناسممن لهم شدة عنایة ~~بامرالمین # ~~الزهاد والعباد ثم ظهرت البدعة وحصل التداعی بین الفرق فکل فریق ادعوا ~~ان فیهم # ~~زهاد افانفرواخواص اهل السنهآ المراعون انفسهم مع الله الحافظون قلوبهم ~~عن طوارق # ~~الغفلة باسم التصوف و اشتهر هذا الاسم لهؤلاء الاکابر قبل المأتین من ~~الهجرة . # پس آنچه مذکور خواهد شد در این کتاب، اسامی بسیاری از مشایخ طائفه ی ~~صوفیه # ~~خواهد بود و تاریخ ولادت و وفات ایشان و ذکر سیر و احوال و معارف و ~~کرامات # ~~و مقامات ایشان باشد که مطالعه کنند کان را از مطالعه و ملاحظهی آن ~~یقینی نسبت # ~~باین طائفه حاصل شود و هذیانات جماعتی که نفی کرامات و مقامات این ~~طائفه میکنند # ~~در ایشان سرایت نکند و از غائله غوایت آن جماعة محفوظ مانند اعاذ نا ~~الله و # ~~جمیع المسلمین من شرور انفسنا و سیات اعمالنا ، ورای این، فواید ~~دیگرهست # ~~که بعضی از ان بتفصیل مذکور می گردد . # قال سید الطائفة ابوالقاسم جنیدبن محمد بن الصوفی قدس الله تعالی # ~~سره ،حکایات المشائخ جند من جنود الله عزوجل، یعنی للقلوب. ازوی ~~پرسیدند # ~~که این حکایات چه منفعت کند مریدان را، جواب داد که حق سبحانه و تعالی ~~می فرماید: # ~~وکلا نقص علیک من ابناء الرسل ما نثبت به فوادک یعنی قصههای پیغمبران # ~~و اخبار ایشان بر تو میخوانیم و از اخوال ایشان تراآ گاه می کنیم تا دل ~~ترا ms027 بآن # ~~ثبات باشد و قوت افزاید و چون بارورنج بتورسد و برتوزور آورد از اخبار ~~واحوال # ~~ایشان شنوی و بر اندیشی دانی که چون مثل این بارها ورنجها بایشان رسیده ~~دران # ~~صبر کردهاند و احتمال و توکل و تقت پیش آوردهاند که دل ترا بآن ثبات و ~~عزم و PageV01P028 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0202.png) # ~~و صبر افزاید همچنین شنیدن سخن نیکان وحکایات پیران و احوال ایشان دل ~~مریدان # ~~را تربیت باشد و قوت و عزم افزاید و دران از حضرت حق سبحانه ثبات یابد ~~و در # ~~بلاد امتحان ازو بر درویشی و ناکامی قدم فشارد تا عزم مردان یابد و ~~سیرت # ~~ایشان گیرد. # و ایضا سخنان مشایخ و دوستان حق تعالی دوستی ایشان آرد و دوستی ایشان # ~~ترا بایشان نسبت افکند چنانکه گفته اند الموده احدی القرابتین و ~~گمتهاند : # ~~الاقرابة اقرب من الموده ولا بعد ابعد من العداوة ولله در القائل . # القوم اخوان صدق بینهم نسب %~% عن المودة لم یعدل به سبب # و مصطفی راوااهظ پرسیدند از مردی که قومی را دوست میدارد امابکردار # ~~ایشان نمیرسد گفت المرء مع من احب، مردبا آن کس است کهوی را دوست ~~میدارد. # و درخب ست از مصطفیط که روز قیامت بندهیی نومید شده باشداز مفلسی # ~~کردار خود حق سبحانه و تعالی گوید : بندهی من : فلان دانشمند را در ~~فلان محله # ~~وفلان عارفرا، می شناختی؟ گوید می شناختم گوید که برو که ترا بوی ~~بخشیدم! پسوقتی # ~~که بشناخت نسبت میبیوندد و سبب نجات می گردد بمهردوستان وی و گرفتن ~~سیرت # ~~ایشان و پی بردن باحسان بایشان الی تر . # ابوالعباس عطا گوید اگر نتوانی که دست در دوستی او زنی دست در دوستی # ~~دوستان او زن که دوستی دوستان او دوستی اوست. # ومصطفی ونیطه گفت: یا ابن مسعود اتدری ای عری الاسلام اوثق قال # ~~قلت الله و رسوله اعلم قال (ص) الولایة فی اللهوالحب فیه و البفض فیه . # و فضیل عیاض رحمه الله گوید که الله تعالی فردا ms028 با بنده گوید یا ابن ادم ~~اما # ~~زهدک فی الدنیا فانما طلبت الراحة لنفسک واما انقطاعک الی فانما طلبت ~~العز # ~~انفسک و لکن هل عادیت لی عدوا او والیت ای ولیا وکمترین فایده درشنیدن # ~~حکایات این طائفه آنست که بداند افعاز و احوال و اقوال وی نه چون ایشان ~~است # ~~منی از کردار خود بر گیرد و تقصیر خود در جنب کردار ایشان به ببیند از ~~عجب در # ~~یاداستحسان بپرهیزد: PageV01P029 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0203.png) # شیخ الاسلام ابو اسمعیل عبدالله الانصاری الهروی قدس الله سره (وهر جا که # ~~درین کتاب شیخ الاسلام مذکور شده مراد ایشان خواهند بود) وصیت کرده است ~~که # ~~از هر پیری بسخنی یاد گیرید ،و اگر نتوانید، نام ایشان یاد دازید که ~~بآن بهره یابید. # ~~و نیز فرموده است که پیشین نشان درین کار آنست که سخن مشایخ شنوی خوش ~~آید # ~~و بدل بایشان گرائی و انکار نیاری و هر گاه از دوستان خود یکی را باتو ~~نمایدترا # ~~قبول نیفتد و حقیر آید بترباشد از هر گناه که آن بتر باشد که بکنی زیرا ~~که آن دلیل # ~~محرومی و حجاب باشد نعوذ بالله من الخذلان و اگر در نظر غلط افتد و وی ~~نه # ~~بآن باشد که ترا بوی قبول افتاد ترازیان ندارد که قصد تو بآن راست بوده ~~باشد # ~~و الله المستعان و علیه التکلان . PageV01P030 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0204.png) # بکنیت مشهورست ، شیخ بوده بشام و در اصل کوفی است # ~~ابو م اکی و با سفیانثوری معاصربوده، و مات سفیان الثوری # ندس آشا سره # رحمه الله بالبصرة سنته احدی وستین و مأیة ، وسفیان # ~~ثوری کوید لولا ابوهاشم الصوفی ما عرفت دقائق الریاء و هم وی گوید که # ~~من ندانستم که صوفی چه بوده تا ابوهاشم صوفی را ندیدم و پیش از وی بزر ~~کان # ~~بودهاند در زهد و ورع و معاملت نیکو در طریق توکل و طریق محبت لیکن اول # ~~کسی که ویرا صوفی خواندند وی بود و پیش از وی ms029 کسی را باین نام نخوانده ~~بودند # ~~و همچنین اول خانقاهی که برای صوفیان بناکردند آنست که برملهی شام ~~کردند سبب # ~~آنست که امیری ترسا بشکار رفته بود در راه دو تن را دید ازین طائفه که ~~فراهم # ~~رسیدند و دست در آغوش یکدیگر کردند و هم آنجا بنشستند و آنچه داشتند از # ~~خوردنی پیش نهادند و بخوردند انگاه برفتند امیر ترسا را معامله والفت ~~ایشانرا با # ~~یکدیگر خوش آمدیکی از ایشانر اطلب کردو پرسید آن که بود، گفت ندانم! ~~گفت تراچه # ~~بود؟ گفت هیچ چیز! گفت از کجابود: گفت ندانم؛ آن امیر گفت پس این الفت ~~چه بود که شما # ~~رابا یکدیگر بود درویش گفت که اینما را طریقت است، گفت شماراجائی هست ~~که PageV01P031 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0205.png) # ~~آنجا فراهم آئید؟ گفت نی! گفت من برای شما جائی سازم تا با یکدیگر آنجا ~~فراهم # ~~آنآید پس آن خانقاه برمله بساخت . # لشیخ الاسلام قدس سره . # # خیردا.- حل فیها ارباب الدیار %~% و قدیما وفق الله خیر الخیار # و ایضاله قدس سره . # # هی المعالم والاطالال والدار %~% دار علیها من الا حباب اثار # ابوهاشم گفته : اقلع الجبال بالا برایسر من اخراج الکبر من القلوب # ~~بسوزن کوه کندن آسانترست از بیرون کردن کبر و منی از دلها، # ابوهاشم شریک قاضی را دید از خانهی یحیی بیرون آمد بگریست و گفت : # ~~اعوذ بالله من علم لاینفع . # و هم وی گفته: اخذ المرء نفسه بحسن الادب تأدیب اهله # ~~منصور عمار دمشقی گوید :ابو هاشم صوفی یمار بود به بیماری مرک ویرا # ~~گفتم خود را چون مییابی گفت بلائی عظیم میبینم اما هوی یعنی مهر و ~~دوستی # ~~بیش از بلاست یعنی بلا بزرک است اما در جنب مهر حفیر است. # شیخ الاسلام قدس سره، گفت اگر بقدر هوا بلا بودی هوا نبودی . # ~~ذوالنو مصری قدس از طبقهی اولی است نام وی ثوبان بن ابراهیم است کنیت # ~~الله روحه وی ابواافیض وذوالنون لقباست و غبر ازین نیز گفتهاند # اما اصح اینست،و وی ms030 با خمیم مصر بوده آنجا که قبر شافعی # ~~است رحمه الله تعالی ،و پدر وی نوبی بوده از موالی قریش ونوبه بلادیست ~~میان # ~~صعید مصر و حبشه و ویرا برادران بوده بکی از ایشان ذوالکفل است روی عنه # ~~حکایات فی العماملات وغیرها وقیل اسمه میمون و ذوالکفل لقب (4 . # ~~وذوالنون شا گر دمالک انس بوده و مذهب وی داشته وموطا ازوی سماع داشت # ~~و فقه خوانده بود وپیروی اسرافیل بوده بمغرب . # ~~شیخ الاسلام گفت ذوالنون نه از آنست که ویرا بیارایند بکرامات و ~~بستایند PageV01P032 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0206.png) # ~~بمقامات، مقام وحال و وقت در دست وی سخره بود و درمانده ، امام وقت و ~~یگانهی # ~~روز گار و سراین طائفه است و همه را نسبت و اضافت باوست و پیش ازوی ~~مشایخ # ~~بودند ولیکن وی پیشین کسی بود که اشارت بعبارت آورد و از این طریق سخن # ~~گفت و چون جنید بدید آمد در طبقه دبگر این علم را ترنیب نهاد و بسط کرد # ~~و کتب س خت و چون شبلی پدید آمد در طبقدی دیگر این علم را بر سر منبر ~~برد # ~~و آشکار کرد. # جنید گفت ما این علم را در سردابها : خنهها می گفتیه پنهان ، شبلی آمدو # ~~آنرا برسر منبر برد و برخاق آشکاراکرد . # ذوالنون گفت سد سغر دردم « سه علمآوردم ، در سفر اول علمی آ وردم که # ~~خس یدیرفت و عم پذیرفت و در سفر دوه علمی ادردم که خاس پذیرفت و6. # ~~نیذبرفت و در سفر سوم علمی ا وردم کهند خاس یذیرفت و نه عم ، فبقیت ~~سریدا # ~~طاریدا وحیدا . # شیخ الاسلاه گفت قدس سره ، اول عله نه به بودکد1 برا خن وعم فبول کیند # ~~د دره عنه توکل د معاملت و محبت بود که خ قبول دند نه 6.م ثسهه عانه ~~حنیقت # ~~ب* د کد نه بطاقت علیره و عنل خلق بود # در نیفتند ویرا مهجور دردند و بروی بانگر برخستند ت ا نگه که از دنی # ~~برفت ms031 درسنه خمس وار بعین ژهانتن . # چون جنازهوت می بردند گروهی مرغن بر سر جنازه وی پردر هم بافتند چن نکه # ~~همه خنق را بسایه خود بپوشیدند « هیچکس از آن مرعان یکی ندیده بود ~~مگرپس # ~~ازوی بر سر جنزه مزنی ش گرد شافعی رضیاننه عنه، ب از آن ذه النونرا ~~قبول پدید # ~~آمد دیگر ره ز بر سرقبری نوشنه یافتند چنکه بخط دمین نمیمانست که ذو ~~النون # ~~حبیب الله من الشوق قتیل الله . هر گاه آن نبشسته را بتراشیدندی باز آن ~~را # ~~نشسته بافتندی. # شیخ الاسلام کفت که آن سفر پستن نه بپی بوده که بو نه بقدم روند که ~~PageV01P033 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0207.png) # ~~بهمم روند. # ذوالنون گفت: ما اعزالله عبدا بعز عزله من ان یذل له علی نفسه . وهم # ~~وی گفته : اخفی الحجاب و اشده رویة النفس وتدبیرها. و هم وی گفته: ~~التفکر # ~~فی ذات الله تعالی جهل و الاشارة الیه شرک وحقیقة المعرفة حیرة . # شیخ الاسلام گفت : حیرت دواست، حیرت عام و آن حیرت الحاد وضلالت است و # ~~حیرت دیگردرعیانست و آن حیرت یافتست . # وهم وی گفته : اول گسستن وپیوستن، در آخرنه گسستن و نه پیوستن # لشیخ الاسلام قدس سره . # کیف یحلی وصل اثنین %~% هما فی اصل واحد # من قسم الواحد جهلا %~% فهو با الواحد جاهد # ذوالنون را گفتند مرید کیست ومراد کیست: گفت : المرید یطلب و # ~~المراد یهرب . # شیخ الاسلام گفت که مرید میطلبد وبا او صد هزار نیاز و مراد میگریزد و # ~~با ار صد هزار ناز. # و گفت پیشین کسی که موی سفید در پای من مالید احمد چشتی ود که وقتی # ~~بسر بازار پیل گران فرامن رسید با ابوسعید معلم که بنزدیک تربت ~~ابواسحاق شهریار # ~~در گورست بیارس، ایشان بایکدیگر در مناظره بودند که مرید به یامراد: ~~چون فرامن # ~~رسیدند گفتند اینک حاکم آمد من گفتم لامرید و لامراد و لاخبر ~~ولااستخبار # ~~و لاحد و لا رسم وهو الکل بااکل ابو سعید مرقعی داشت از سر بر ms032 کشید و # ~~بینداخت و بانگی چند بکرد و برفت و چشتی درپای من افتاد و موی سفید در ~~پای # ~~مسن مالید. # ذوالنون گفت که وقتی با جماعتی در کشتی نشستم تااز مصر بجده روم جوانی # ~~مرقع داری با مادر کشتی بود و مرا آرزوی صحبت وی میبود اما هیبت وی مرا # ~~نمی گذاشت بسخن گفتن با وی که سخت عزیز روزگار بود و هیچ گه از عبادت ~~PageV01P034 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0208.png) # ~~خالی نه ، تا روزی صره زر و جواهر از آن مردی غائب شد و خداوند صره مر ~~آن # ~~جوانرا متهم کرد خواستند که با وی جفا کنند من گفتم که با وی ازین سخن ~~مگوئید # ~~تا من از وی بخوبی پرسم نزدیک وی آمدم و با وی بتلطف بگفتم که این ~~مردمان # ~~را صورت چنین دست داده است و بتو بد گمان شدهاند و من ایشان را از ~~درشتی و # ~~جفا بازداشتم اکنون چه باید کرد او روی بآسمن کرد و چیزی بگفت ماهیان ~~دریا # ~~بروی آب آمدند هر یک جوهری در دهان گرفته یک جوهر بستد و بدان مرد داد ~~و # ~~قدم بر روی آب نهاد و برفت، پس آنکه صره را برده بود صره را بیفکند ~~وبیافتند و # ~~اهل کشتی ندامت بسیار خوردند . # ذوالنون سیاح بود می گوید وقتی میرفتم جوانی دیدم شوری بود دروی، گفتم # ~~از کجائی ای غریب ؟ گفت غریب کسی بود که با او موانست ندارد بانک از من ~~بر آمد # ~~و بیفتادم و بیهوش شدم چون بهوش امدم گفت جه شد گفتم دارو با دردموافق ~~افتاد . # شیخ الاسلام گفت قدس سره، که خسته اه پیدا بود کسی که اورا دیده بود ~~جاندر # ~~تن او شیدا بود هر جا که آرام یابد دشمن آرام نود که او وطن غریبنست و ~~مایهی # ~~مفلسانست و همراه یگانگانست وقتی که کسی یابی که بضاعت توبدست او ~~بودودرد # ~~تو با داروی او موافت بود دامن او را استوار دار . # ذوالنون ms033 مصری بغرب شد پیش عزیزی که از متفدمان مشایخ است بجهت # ~~مساله یی آن عزیز گفت بهر چه آمدهیی اگر آمده پی که علم اواین و آخرین ~~بیموزی # ~~این را روی نیست این همه خالق داند و اگر آمدهیی کهاد را جوئی آنجا که ~~اول کام # ~~بر گرفتی او خود آنجا بود. # شیخ الاسلام گفت که باجویندهی خودهمراه است دست جوینده ی خود گرفتهدر # ~~طلب خود میتازاند . # اسرافیل رحمه الله از مقدمانست شیخ الاسلام گفت که وی از پیران ذوالنون # ~~مصریست از مغرب بوده و بمصر رسیده بوده وی را سخنانست بسیار در زهدو ~~توکل # ~~و معاملات نیکو. PageV01P035 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0209.png) # شیخ الاسلام گفت: فتح شخرف بمصر شد ششصد فرسخ بیک سؤال و باسرافیل # ~~چون فرصت یافته از وی پرسید هل تعذب الاشرارو قبل الضرر گفت مرا صبرده # ~~سه روز و روز چهارم گفت مرا جواب دادند اگر روا بود ثواب پیش از عمل ، ~~هم # ~~روا بود عداب پیش از زلل این بگفت و رعقهیی بزد و در شورید پس آن سه ~~روز # ~~بزیست و برفت شیخ الاسلام اگفت : آن سه روز درنک پس جواب آن سه روز ~~درنک # ~~خواستن بود و گرنه در وقت جواب دادی در وقت برفتی. # شیخ الاسلاء گفت: ربوبیت هم عین عبودیت است او قسمتها بکرده پیش از گرزه # ~~خلق و خلق زیر حکم خواست وی اسیر تا هر یکی را رقم چیست، عاقبت آن کند # ~~که خود خواهد، و ویراست حکم و در آن عادلاست، کس را چون و چرا نیید # ~~و نه سزد ، وی کار بر عله و حکمت می کند و کرد، تا سزای هر کس چیست و ~~عنایت # ~~وی بکیست. # ابوالاسودمکی رحمه الله، بزیارت عزیزی رفت وسلام کرد و گفت: ایها الشیخ! # ~~من دوست توام، عزیزی برجست و گفت علیک السلام چونی و در حل از خود غئب # ~~گشت همان حال بود تا سه روز، ابوالاسود بدانست که عزیزی از دست اب ms034 و ~~خدک # ~~و رسوم انسانیت ببرون شده است دیدار و5 غنیمت دانست و بز گشت . # ابوالاسود راعی رحمه الله، نیز ازمشایخ بوده وقتی در بادیهیی اهل خودرا ~~گفت # ~~بدردد اش که من رفتم خواهر او مطهرهیی پر از شیر کرد و بوی داد ، وی ~~برفت # ~~چون بطهارت احتیاج شد خواست که طهارت کند از مطهره شیر بیرون آمد از ~~راه # ~~.زگشت و گفت آب ندار- که عاهارت کنم مرا آب * اجب تراست ارشیر، مطهرهزا ~~از # ~~شیر تهی کرد و از آب پرکرد و برفت ، هر گه طهارت کردی اب فرود آمدی ت ~~چون # ~~نشنه و گرسنه شدی شیر. # ابوهاشم یعقوب رحمهالله، از این طائفه بوده * میگفته که هر گز مرا فراموش # ~~نشود که رهز عید با ذو النون می آمدم مردمان ازعید گاه باز گشته بودند ~~شادت کنان، # ~~ذه النون گفت: این مردمنشادی میکنند که امانت خود بگزارده اند. خود ~~ندانند که PageV01P036 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0210.png) # ~~از ایشان پذیرفتهاند یا نه ، یعنی طاعت رمضان ، بیا تا بر یکسوی باز ~~شویم و بر # ~~ایشان به گرییم # شیخ الاسلام گفت: این حکایت همان حکایت جوهر و جوهری است آنکه قیمت # ~~ندانستی بسفتی و آنگه دانستی از سفتن آن ترسان بودی، و عید باز نگردد و ~~بجای # ~~خود نرود اهل آن غافلان بودند آنانکه نه اهل آن بودند بیدار بودند آن ~~وعید در # ~~ایشان اوبخت. # شیخ الاسلام گفت که سیاع موصلی گفت: داود گفتا: خداو ندامرا گفتی که # ~~دست و روی بشوی خدمت را اکنون بصحبت میخوانی دلمرا چه چیز بشوید صحبت # ~~را، گفت : الهموم و الاحزان ، تمار و اندوه. # شیخ الاسلام گفت که درین طریق ازاین چاره نیست . # ~~و لید بن عبد الله السقار رحمه الله که ذوالنون گفت که در بادیه ز ~~نگیی دیدم سیاه، هر گه الله گفتی کنیت وی ابو اسحق است از اصحاب ذوالنون ~~بود وی گوید # سیید شدی. # ذوالنون گوید : هر که الله را یاد کند در حقیقت صفت وی ms035 جداگردد . # توفی ولید السقاسنة عشرین و ثلثمایة وقیل سنةست وعشرین وثلثمأیة . # ابو عبدالله راضی گفت : پیش ولید سقا رفتم و میخواستم که در فقر ازو سؤال # ~~کنم سر بر آورد و گفت: اسم فقر آن را مسلم است که هر گز جز حق در خاطره ~~او # ~~نیامده است و بقیامت از عهدهی این سخن ببرون تواند بر آمد . # ~~فضیل بن عیاض وی از طبقهی اولی است کنیت اوابوعلی است باصل از کوفه # ~~قدس الله تعالی سره است و گفتهاند باصل ازخراسان بود از ناحیت مرو و ~~گفتهاند # که وی بسمرقند زاده و پپاورد بزرگ شده وکوفی الاصل # ~~است و نیز گفتهاند که بخاری الاصل است والله تعالی اعلم ، وفات وی در ~~محرم سنه # ~~سبع و ثمانین و مأیة ، بوده. # فضیل عیاض کوید قبس الله روحه ، که من حق را سبحانه وتعالی بر دوستی ~~PageV01P037 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0211.png) # ~~برستم ، نشبکیبم که نپرستم. # لمحمود الوراق : # # تعصی الاله و انت تظهر حبه %~% لهذا وربی فی القیاس بدیع # وکان حبک صادقا لا طعته %~% ان المحب لمن یحب مطیع # شیخ الاسلام گفت: هر که اورا بربیم می پرستد خودرامی پرستد و بطمع نجات # ~~خود میجنبد نه بجهت محبت و اطاعت فرمان، و هر که او را بامیدی پرستد او ~~نیز # ~~خود را می پرستد و بتوقع تنعم و راحت خود میجنبد نه برای محبت و اطاعت، ~~من # ~~او را نه برامید و بیم میپرستم چون مزدوران، و نه بردعوی محبت او که از ~~پرستشی # ~~که سزای او باشد و استحقاق آن دارد عاجز مانم بلکه او را بفرمان او ~~پرستم که # ~~گفت پرست می پرستم و بر دوستی سنت رسول بتقصیر خود معترفم . # محمدبن سعید الزنجی را رحمه الله پرسیدند که سفله کیست؟ گفت: آنکه حق # ~~سبحانهرا بر بیم وامید پرستد. گفتند پس تو چون پرستی؟ گفت: مهر و ~~دوستیوی مرا # ~~برخدمت و اطاعت میدارد . # یوسف اسباط رحمه الله، از متقدمانست از ائمهی شرع است وسید ، زهد ms036 وورع # ~~و خوف و فزع بر وی غلبه کرد و علم بر وی در شورید ، مات سنة ست و تسعین # ~~و مأیة. شیخ الاسلام گفته که او گفته که دوستان او را سه چیز بدادهاند ~~: حلاوت و # ~~مهابت و محبت. # شیخ الاسلام گفت: فضیل عیاض را پسری بود علی نام از پدر مه بود در زهد و # ~~عبادتوترس، روزی در مسجد حرام نزدیک زمزم خوانندهیی برخواند؛ و یوم ~~القیمة # ~~تری المجرمین ،وی بشنید وزعقه ییزد وجان داد. شیخالاسلام گفت: ~~ازدوستنشان # ~~و از عارف جان . # من مات عشقا فلیمت هکذا %~% لا خیر فی عشق بلاموت # قدس الله سره معروف کرخی از طبقهی اولی است واز قدماء مشایخ است ~~استاد سری سقطی، و کنیت وی ابو محفوظ است نام یدر وی فیروزو بعضی گفتهاند # فیروزان و بعضی گفتهاند معروف بن علی الکرخی، پدر وی PageV01P038 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0212.png) # ~~مولی بوده دربان امام علی بن موسی الرضا رضی الله عنهما، و گویند که بر ~~دست وی # ~~مسلحان شده بود روزی بارداده بود ازدحام کردند در یای آمد ودر آن هلاک ~~گشت # ~~و معروف با داود طائی قدس الله روحه، صحبت داشته و مات داود الطائی سنة ~~خمس # ~~وستین و مایة و معروف در سنة ماتین از دنیا رفته ووی گفته است که صوفی # ~~اینجا مهمانست تقاضای مهمان بر میزبان جفاست مهمان که بادب بود منتظر ~~بود # ~~نه متقاضی # شخصی معروف را گفت: مرا وصیتی کن؛ گفت: اخذ ران لایراک الله الا فی # ~~زی مسکین . - # شیخ الاسلام گفت که معروف روزی فراخواهرزادهیی گفت که چون ترا باوحاجت # ~~بود بمن سو کند بروده و مصطفی وفط دردعامی گفت: اللهمانی اسئلک بحق ~~السائلین # ~~علیک و بحق الراغبین الیک و بحق ممشائی الیک بحقاین کامهای من برتو. # ~~وسئل معروف عن المحبة فقال المحبة لیست من تعلیم الخلق انماهی مواهب # ~~ااحق وفضله . # و قبر معروف در بغداد است، بدعا کردن و زیارت و بترک بآنجاروند و مجربست # ~~که هر که ms037 دعا کند مستجاب گردد . # ~~ابوسلیمان دارانی قدس الله تعالی سره و بعضی گفتهاند عبدالرحمن ~~عطیه از قدماء مشایخ شام بوده از طبقه ی اولی است نام وی عبد الرحمن بن ~~عطیة العنسی است از داران که دیهی است از دیهای دمشق و قبر وی در همان # ~~ده است و وی استاد احمدبن ابی الحواریست ریحانة الشام در سنه خمس وعشر ~~و # ~~مأتین برفته از دنیا . # ابو سلیمان را پرسیدند که حقیقت معرفت چیست؟ گفت: آنست که مراد جزیکی # ~~نبود در دو جهان. وهم وی گفته که در کتابی خواندهام که حق سبحانه و ~~تعالی گفته # ~~است که کذب من ادعی محبتی اذاحجیئه اللیل نام عنی. وهم وی گفته که وقتی ~~بعراق # ~~بودم عابد بودم و بشام عارفم . PageV01P039 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0213.png) # ~~بعضی ازین طائفه گفته اند که بشام ازان عارف بود که بعراق عابد بود اگر ~~انجا # ~~عابدتر بودی اینجا عارف تر بودی . # ~~و هم ابوسلیمان گفته: ربماینلث الحقیقة فی قلبی ار بعین یومافلااذن ~~لهاان # ~~تدخل قلبی الابشاهدین من الکتاب والسنة . # ~~و هم وی گفته که هر چیزی که ترا از حق سبحانه مشغول کند بر تو شوم است ~~و هر چیزی # ~~که خوی تو ازحق باز کندو خوی تو باسباب کند ترا دشمن است وهر نفسی که ~~ازتو # ~~بر آید در غفلت نه دریاد حق سبحانه بر تو داغ است . # وهم ابوسلیمان گفته: ادخلهم الجنان قبل ان یطیعوه و ادخلهم النار قبل # ~~ان یعصوه # وهم وی گفته : اذا بکی القلب من الفقد ضحک الروح من الوجد . # ~~احمدبن ابی الحواری گوید که ابوسلیمان را گفتم که در خلوت نمازکردم از ~~ان لذت # ~~یافتم پرسید که سبب لذتتو چه بود گفتم آنکه مرا هیچکس ندید گفت: انک ~~لضعیف # ~~حیث خطر بقلبک ذکر الحق. # ~~وی گفته : من انثهر الانقطاع الی الله فقد وحب علیه خلع مادو نه من ~~رقبته . # وی گفته:ابلغ الاشیآء فیما بین الله و بین العبد المحاسبة . # وی برادر ابوسلیمان دارانی است ms038 ژ صاحب ریاضت عظیم # ~~رحمة الله علیه داود بن احمد دارانی بود و با ابو سلیمان صحبت ~~داشته بود و سخنان وی در # معاملات مثل سخنان برادر وی بود. # احمد بن ابی الحواری گوید که از داود پرسیدم که چه گوئی در دلی که # ~~واز خوش در وی اثر میکند : گفت : آن دل ضعیف و بیمار بود او را معالجهآ # ~~باید کردن . # وهم وی گفته : لگل شیئی صداء وصداء القب الشبع . PageV01P040 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0214.png) # وی از کبراء مشایخ و سادات اهل تصوف بود و در زمان # علمیه ابوسلیمان داودبن نصر الطائی رحمة الله خود بی نظیر و شاگرد ~~ابوحنیفه رضی الله عنه بودوازاقران فضیل و ابراهیم ادهم وغیر ایشان بود ~~از طبقهی اولی است # و در طریقت مرید حبیب راعی بود و در جملهت علوم حظ # ~~و افر داشت و بدرجهی اعلی بود و در فقه فقیه الفقهاء بود ، عزلت اختیار ~~کرد واز # ~~ریاست اعراض نمود وطریق زهدوورع وتقوی بردست گرفت، ویر افضانل بسیار ~~است # ~~و مناقب بی مذکور. # وی گفته مریدی را که ان اردت السلامة سلم علمی الدنیا و ان اردت # ~~الکرامتة کبر علی الاخرة ،ای یسراگر سلامت خواهی دنیارا وداء کن واگر ~~کرامت # ~~خواهی بر اخرت تکبیر گوی. # واز معروف کرخی قدس سره روایت کنند که گفت هیچکس را ندیدم که # ~~دنیا را در چشم وی قر و خطر کمتر بود از داود طئی که همهی دنیا را د ~~اها # ~~آن را بنزدیت وی هیچ مقدار نبود در ففرا بچشم کمال نگریسنی اگر چه # ~~بر آفت بودندی. # از بقهت اولی است کنیت او ابواسحق است * نسب اد # ~~ابراهیم بن ادام قدس الله تعالی ردوحه ابراهیم بن ادهم بن سلیمان ~~بن منصوز البلخ است از ابن: # ملوک است درجوانی تو به کرد، فتی بصید بیرون رفته بود # ~~ه تفی آواز داد که ابراهیم نه براتی اینکار آفریده اند ترا! و را آکهی ~~پدید آمد # ~~دست در حلر یفت نیکو ms039 زد بمکه رفت و ا نجا با سفیان نوری فضیل عیا ش ز ~~ابو- # ~~یوسف غسولی صحبت داشته و بشام رفت آنجا کسب میکرد در طلب حلال ناظور- # ~~بانی میکرد، ویرا حدیثاست و از اهل کرامات و ولایت است و بشم از دنیا ~~رفته در # ~~سنه احدی اواثنین وستین و مأیة و یقال فی سنة ست وستین و هذااکثر # شخصی بابراهیم ادهم همراه شد و همراهی وی دیر کشید چون میخواست که # ~~جدا شود گفت شاید که درین صحبت از من رنجه شده باشی که بی حرمتی فراوان ~~PageV01P041 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0215.png) # ~~کردم ابراهیم گفت من ترا دوست بودم دوستی عیب تو بر من پوشید من از ~~دوستی # ~~خود ندیدم که نیک میکنی یابد . ### | شعر # ویقبح من سواک الفعل عندی %~% فتفعله فیحسن منک ذاکا # عثمان عماره گفت که بزمین حجر بودم با ایراهیم بن ادهم ومحمد بن ثوبان # ~~و عباد منقری سخن می گفتیم جوانی دورتر نشسته بود بارادت و نیاز تمام ~~گفت ای # ~~جوانمرداز من مردیام گرد این کار میگردم بشب نخسبم و بروز هیچ نخورم ~~وعمر # ~~خویش را بخش کرده ام یکسال حج کنم و یکسال غزا چونست که مرا بوی نمیرسد # ~~و در دل خود هیچ خبر نمییابم و نمیدانم که شما چه میگوئید، گفت هیچکس ~~از # ~~ما جواب وی باز نداد و در سخن خویش برفتند آخر یکی از یاران گفت که مرا # ~~دل بر نیاز وی بسوخت گفت ای جوانمرد اینان که گرد این کار میگردند آن # ~~را خواهان وطالبند نه در فراوانی طاعت وخدمت می کوشند در نگریستن و # ~~تیز بینی می کوشند . # شیخ الاسلام گفت: این نه آنست که خدمت و طاعت نباید کرد، یعنی به آن # ~~چیز دیگر می باید صوفی بیخدمت نبود اما تصوف نه خدمتی است صوفیان خدمت # ~~نه بگذارند، بلکه ازهمه خلق ریانت آرند، اما آنچه کنند برو نشمارند ~~یعنی عوض # ~~و مزد ومکافات بآن طلب نکنند ومایه ی ایشان چیزی دیگراست در ms040 باطن و نه ~~در ظاهر # ~~به تلبیس گذرانند و به باطن درجهان دیگرزیند . # ابوالقاسم نصر آبادی گفته: جذ به من جذ بات الحق ترنی علی عمل الثقلین. # ~~یک کشیدن که دل تو باو نگرد یعنی بمحبت و معرفت و صحبت، تو را به از ~~کردار # ~~آدمی و بری . # ابراهیم ادهم وعلی بکار و حذیفه مرعشی وسلم خواص ، یاران یکدیگر # ~~بودند با یکدیگر بیعت کردند که هیچ چیز نخوریم مگر که دانیم که از حلال ~~است # ~~چون درماندند ازیافتن حلال بی شبهه باندک خوردن آمدند گفتند چندان ~~خوریم که PageV01P042 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0216.png) # ~~از آن چاره نبود باری شبهه اندکتر بود . # کنیت او ابواسحق شریفست حسنی، از قدمای مشایخ است # قدس الله تعالی العلوی الچشتی ابر الفیم بن سهل کرامات ظاهر بود ~~نظیر ابراهیم ادهم. از اهل بغداد از آنجا بشام رفت و آنجا متوطن شدصاحب # شیخ الاسلام گفت که هزار و دویست شیمح شناسم # ~~از این طائفه دو علوی بودند یکی ابراهیم بن سعد دیگر حمزهی علوی صلحب # ~~کرامات . # ~~بخانه ی خود خا گینه خورده بییار ان پیش ابراهیم سعدرفت ووی درراه ~~بودپای بر آب # ~~نهاد و ابوالحارت را گفت دست بیار دست بوی داد پای وی در آب فروشد ~~ابراهیم # ~~گفت پای تو در خاگینه آویخته است باین سخن ویرا مطالبه و عتاب کرد بر ~~آن # ~~کار پس گفت تو نه جویندهی این کاری، برو واز خلق عزلت گیر و فراغت ~~دلجوی، # ~~گرد کردار گرد . # ~~ابو الحارث الاولام نام وی فیض بن الخضراست شا گردابراهیم سعد علوی ~~است # رخمه الله وی گفته که ابتداء دیدن من ابراهیم سعد را آن بود که # در غیر ایام موسم از اولاس بعزیمت مکه بیرون آمدم در # ~~راه بسه تن باز خوردم گفتم که من هم با شما همراهم دو تن از ایشان جدا ~~شدند # ~~من ماندم و یکتن و آن ابراهیم سعد علوی بود شریف بود و حسنی، گفت تو ~~کجا # ~~میروی گفتم بشام ms041 گفت من بکوه لگام میروم بعد از آن جدا شدیم اماهمیشه ~~کتابت # ~~وی بمن می آمد. # و هم وی گفته که روزی بابراهیم علوی از کوه لگام می آمدم لشگری # ~~دراز گوش زنی را گرفته بود آن بما استغاثه کرد ابراهیم با آن لشگری سخن ~~گفت # ~~قبول نکرد دعا کرد آن لشگری و زن هر دو بیفتادند بعد از آن زن برخاست و # ~~لشگری بمرد من گفتم دیگر باتو مصاحبت نمی کنم که تومستجاب الدعوهیی می ~~ترسم PageV01P043 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0217.png) # ~~که ازمن بیادبی ظاهرشود و برمن دعاکنی گفت ایمن نیستی کفتم نی پس وصیت ~~کرد # ~~و گفت تا بتوانی بکمترچیزی ازدنیا قناعت کن . # وهم وی گفته که روزی در اولاس نشسته بودم دل من بجهت بیرون رفتن در # ~~حرکت آمد بیرون آمدم دیدم که شخصی در میان درختان نماز میگذارد مراهیبت # ~~او فرو گرفت چون نیک نظر کردم ابراهیم سعد بودنماز را کوتاه کرد و سلام ~~داد بکنار # ~~بحرآمد و لب آب بجنبانید ماهیان بسیار صف کشیده روی بوی نهادند بخاطر ~~من # ~~گذشت که صیادان کجااند همه متفرق شدند، پس گفتای ابوالحارث تو مرد این ~~کار # ~~نهیی برتو باد که درین ریگها از خلق پنهان شوی و بقلیلی از دنیا بسازی ~~تااجل تو # ~~برسد و غائب شد و دیگر ندیدم او را # و هم ابوالحارت گفته که آوازه ی ذوالنون شنیدم بجهت مسأله یی چند عزیمت ~~زیارت # ~~وی کردم چون بمصر رسیدم گفتند وی دیروز از دنیا برفت بسر قبروی رفتم و ~~نماز # ~~بروی گذاردم و بنشستم و مراخواب در ربودوی را بخواب دیدم آنچه مشکل ~~داشتم # ~~از وی سؤال کردم همه را جواب داد . # کنیت وی ابواسحق است صحب ابراهیم ادهم فکان من اقران # ~~بر اهیم ستنبه هرو قدس الله روحه ازان وی راهروی گویند و قبر وی در ~~قزوین است یزاره و یتبرک به بی یزیدهوی اصل ازکرمان بوده ودرهرات اقامت ~~کرده بود # وی گفته که بصحبت ابراهیم ادهم ms042 رسیدم اول مرادلالت بتجرید کرد از دنیابعد # ~~ازان مرا دلالت بکسب کرد کسب میکردم بعد از آن مراگفت کسب بگذار و توکل # ~~خود را برخدای درست کن تاترا صدق و یقین حاصل آید آنچه گفت فرمان بردم ~~بعد # ~~ازان فرمود که ببادیه یی در آی در آمدم مرا صدق توکل و اعتماد برخدای ~~تعالی میسرشد. # گفتهاند که ویرا جاهی عظیم بود در هرات چند حج بکرد بر توکل و درهمه # ~~راه دعا میکرد و می گفت اللهم اقطع رزقی من اموال اهل هراة وزهدهم منی # میگوید که بعد از آن روزها گرسنه میماندم وچون ببازار میگذشتم مردم با # ~~هم میگفتند این کسی است که هر شب بامردم چندین و چندین درم نفقه می کند ~~وقتی PageV01P044 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0218.png) # ~~بحج رفت برقدم تجرید وچند روز در بادیه هیچ نخورد و هیچ نیاشامید. # گفت نفس من با من حدیث کرد که ترا نزدیک خدای تعالی قدر ومنزلتی # ~~هست: نا گاه شخصی از جانب دست راست بامن در سخن آمد و گفت: یاابراهیم ~~ترای # ~~الله فی سرک، بوح نگزیستم و گفتم: قد کان ذلک بود انچهمی گوئی، پس گفت ~~میدانی # ~~که چند گاهست که من اینجایم هیچ نخواسته با آنکه برجای مانده و بر زمین ~~افتاده ام # ~~گفتع خدای تعالی داناترست، گفت هشتاد زوزست ومن شرم میدارم از خدای ~~تعالی # ~~که خاطری که تراواقم شده است مرا واقع شود واگر برخدای تعالی سو گنددهم ~~که این # ~~درخت را زر گردان هر آینه زر گرداند و برکت دیدار وی مرا آ گاهی حاصل ~~شد . # روزی بایزید با اصحاب حود نشسته بود گفت بر خیزید که باستقبال دوستی # ~~از دوستان خدا - تعالی میرویم چون بدروازه رسیدند ابراهیم ستنبه را ~~دیدند که # ~~می آمد بایزید کفت در خاطر من آمد که باستقبال تو آیم و ترا شفیه ~~گردانم بخدای # ~~تعالی درحق خویش، ابراهیم گفت اگر در همه خلق مراشفاعت دهد پارهی گل ~~بخشیده # ~~باشد شیخ در جواب ms043 او متحیر شد که سخت زیبا گفت. # ~~وی گفته که روزی بمجلس بایزید حاضر گشتم مردمان میگفتند فلان کس علم ~~ازفلان # ~~کس گرفته است بایزید گفت مسکینان علم خودرا از مرد گان گرفتند و ما علم ~~از # ~~زنده گرفنیم که هر گز نمه د. # و هم وی گفته : من ارادان یبلغ الشرف کل الشرف فلیختر سبعا علی سبع # ~~الغقر علی الغنی والجوع علی الشبع والدون علی المرتفع والذل علی العز # ~~والتوا ضع علی الکبر والحزن علی الفرح و الموت علی الحیوة . # ~~ابراهیم رباطم رحمه الله تعالی وی مرید ابراهیم ستنبه است و طریقهی ~~توکل ازوی گرفته و قبروی درر باط زنکیزاده است، در هرات وقتی با ابراهیم ~~ستنبه # در سفر بود چون در راه می رفتند ابراهیم ستنبه با رباطی # ~~گفت که باتو هیچ معلومی هست که باخودهیچ زادی بر گرفته ییرباطی گفت نه! ~~پارهی # ~~دیگر برفت باز گفت رباطی با تو هیچ معلومی هست گفت نه! بار دیگر برفت، ~~پس PageV01P045 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0219.png) # ~~بنشست گفت زاست بگو که پای من گران شدنمیتوانم رفت، رباطی گفت بامن چند ~~شراک # ~~نعلین است که چون بگسلد در آن کشم، گفت اکنون بگسسته است: گفتم نه! گفت ~~پس # ~~بینداز که معلوم است از آن نمی توانم رفت رباطی آنرا بینداخت در خشم ~~شدو میخواست # ~~که زودتر دوال بگسلد تاویرا سرزنش کند قضارا یکی بگسست دست فرا کرد که # ~~بیرون کشد دیگری دید افتاده همه را چنین بود آخر وی را گفت گذامن عامل ~~الله # ~~علی الصدق # شیخ الاسلام گفته که وی از متاخران استووی کفته که رکوهی # حمه الله براهیم اطروش صوفی کف اوست، و بالش او دست اوست، و خزینه ی ~~اواوست، # یعنی حق سبحانه تعالی . # شیخ الاسلام گفت هر که براین بیفزاید کاری فرادست خوددهد که بآن درماند # ~~و گفت صوفی با دنیا افتاد گفتند سبب چه بود گفت بسبب سوزنی بسفر می ~~رفتم کفتم # ~~سوزنی باید چون فرادست آمد گفتم چیزی ms044 باید که در آنجانهم کنفی بدست ~~آوردم # ~~گفتم کنف در دست نتوان گرفتر کوه یی بدست آوردم گفتم حمالی نتوانم ~~کردرفیقی # ~~بدست آوردم اسباب فراهم پیوست تاباینجا رسیداین همه از آن سوزن شد . # ~~لابراهیم الخواص قدس سره . # لقد وضح الطریق الیک حقآ %~% فما احد بغیرک یستدل # فان ورد الشتاء فانت کهف %~% وان ورد الصیف فانت ظل # کنیت وی ابواسحق است بامعروف کرخی صحبت داشته بود # ~~اذی رحمه الله تعالی ابراهیم الصیاد البغد- معروف ویرا گفته بود که ~~لازم گیر فقر را و متوس از آن. # مذهب وی تج .. زانقطاع بود، جنید کوید که روزی پیش # ~~سری سقطی آمد پارمی خصیر ازار خود ساخته چون سری آنرا دید یکی از اصحاب # ~~را فرمود تابرای وی جبهیی از بازار بخرید، گفت ایابواسحق این را پیوش ~~که بامن # ~~ده درم بود بآن برای تو این جبه را خریده ام؛ ابراهیم گفت با فقرامی ~~نشینی وده درم # ~~ذخیره می کنی؟! و آنرا نپوشید . PageV01P046 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0220.png) # ~~وحمه الله تعالی ابراهیم آجری صغیر مغازلی گویند که یهودی پیش ~~ابراهیم آجری آمد کنیت او نیز ابو اسحق است. ابو محمد جریری و احمد # تقاضای چیزی که پیش وی داشت بعد از آنکه باهم سخن گفتند # ~~یهودی گفت مر چیزی بنمای که بآن شرف اسلام و فضل آنرا بردین خود بدانم ~~ایمان # ~~آرم؛ گفت راست می گوئی: گفت آری! ابراهیم گفت ردای خودرا بمنده ؛ ردای # ~~او را بستد و در میان ردای خود به پیچید و در آتش انداخت و در عقب آن ~~در # ~~آمد و آنرا بر گرفت و ردای خود را از آن بگشاد ردای یهودی در میان ~~سوخته و # ~~ردای وی بر بیرون سلامت مانده، یهودی ایمان آورد . # جنید قدس سره گوید که از عبدون زجاج شنیدم که ابراهیم # ~~رحمه الله تعالی ابراهیم آجری کبیر مماطلعت علیه الشمس کبیرمرا ~~گفت: لان تردالی الله عزوجل همک ساعة خیر لک # ~~محمد بن خالد- از مشایخ بزر گست جعفر خلدی ms045 از وی بسیار حکایت # ~~الآجری رحمه الله می کند ، از وی آورند که گفته است وقتی بعمل آجری # مشغول بودم در میان خشتهائی که زده بودند میرفتم نا گاه # ~~شنیده که خشتی مرخشت دیگر را گفت : سلام بر توباد که امشب بآتش در می ~~آیم، # ~~مزدوران را منع کردم از آنکه خشتها را بآتش در آرند وهمه را بدان حال ~~بگذاشتم # ~~و بعد از آن دیگر خشت نه پختم . # قدس سره ابرهیم شماس سمرقندی دتها ببغداد بود مقام داشت و بسمرقند ~~باز آمد وقتی لشکری از کفار بدر سمرقند آمد شبی برخاست و بیرون رفت و ~~بانگی بر آن لشگر رد جمله درهم افتادند و یکدیگر بسیار بکشتند # ~~و بامداد هزیمت کردند. وی گفته که هر کس می گوید که ادب چیست من می ~~گویم # ~~ادب آنست که خود را بشناسی . وفات او بسمرقند بود. # ~~قدس الله روحه فتح بن علی الموصلی از بزرگان و متقدمان مشایخ موصل ~~است بشر حافی از نظیر ان اوست. در سنه عشرین ومأتین برفته از دنیا پیش از ~~بشرحافی # بهفت سال . PageV01P047 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0221.png) # روز عیدالضحی در کویها میگذشت آن قربانها دید که میکردند گفت الهی # ~~دانی که چیزی ندارم که برای تو قربان کنم من این دارم پس انگشت بر ~~گلونهاد و # ~~بیفتاد ، بنگریستند برفته بود و خطی سبز بر گلوی وی ظاهر # روزی بخانه ی بشر حافی آمد گفت اگر چیزی خوردنی داری بیار طعام آوردند # ~~لختی بخورد و باقی در گلیم نهاد و ببرد دختر کی آنرا بدید گفت می گویند ~~که فتح # ~~امام متو کلانست اینک طعام برداشت و ببرد، بشر گفت او شمارا می آموزد ~~که چون # ~~توکل درست شود هیچ زیان ندارد . # شیخ الاسلام گفت که چون تجرید درست شود ملک سلیمان معلوم نبودوچون # ~~تجرید درست نشده بشد آستین افزونی از سر د ت معلوم بود . # ~~فتح بن شخرف کنیت وی بونصر است از قدمای مشایخ خراسان است باقبا ms046 # ~~المروزی قدس رفتی برسم لشگریان، عبدالله بن احمد حنبل گوید که از خاک # الله روحه خراسان چون فتح نیامد سیزده سال در بغداد بود از بغداد # ~~قوت نخورد ، از انطاکیه ویرا سویق می آوردند و می خورد در حالت # ~~نزع با خود چیزی می گفت گوش باو داشتند میگفت: الهی اشتد شوقی الیک # ~~فعجل قدومی علیک ، چون ویرا می شستند بر ساقوی نبشتهی بزر گ سبز بر ~~خاسته # ~~از یوست که الفتح لله شیخ الاسلام گفت که ابراهیم حربی گفت که من حاضر ~~بودم # ~~دیدم آن نبشته را، گویند که سیوسهبار بروی نماز کردند قریب سیهزارمرد ، ~~مات # ~~لنصف من شعبان سنة تلث و سبعین وماتین . # ~~بشر بن الحارث بر ازطبقهی اولی است کنیت او ابونصراست و گویند اصل وی ~~از # ~~عبدالرحمن حافی بعضی دیهای مروست ، مقیم بغداد گشته و آنجا برفته از # قدس سره دنیا روز چهار شنبه ده روز از محرم گذشته سنه سبع وعشرین # ~~ومأتین، پیش ازاحمد حنبل . بسالها که ویرا بزرک میداشتند ازاحمد حنبل ~~تا انگاه # ~~که فتنهی مخلوق گفتن قر آن افتاد وی در خانه نشست و احمد پای پیش نهاد ~~ویرا # ~~گفتند یا ابانصر چرا بیرون نیائی وسخن نگوئی نصرت دینرا تقویت اهل ~~سنترا؟، # ~~گفت هیهات هیهات احمد حنبل در مقام پیغامبران ایستاده است که چون وی ~~تواند PageV01P048 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0222.png) # ~~کرد مرا آن نیست. # ووی کفته است ما اعظم مصیبة من فاته الله عز و جل. # بشر الطبرانی از مقدمان مشایخ طبریه است و سخت بزرک بود و صاحب # قدس سره کرامت بود . # وی را خر آوردند که مشایخ گفتهاند تا بشر در حابریه بود # ~~ما را از روم ایمنی است ، چون این سخن بشنید غلامان داشت که قیمت هر ~~یکهزار # ~~دیناربود همه را آزاد کرد، پسرش گفت مارا درویش کردی! گفت : ای پسر شکر ~~آن # ~~را کردم که حق تعالی از من چنین چیزی در دل دوستان خود افکنده . # ~~قاسم حربی رحمه الله کان ms047 فی حاله مددا و من اسباب الدنیا مجردا بشر حفی # بزیارت وی میرفت روری بیمار شد بشر حافی بعیادت ار # ~~آمد دید که خشتی زیر سرنهاده و یکپارهی بوریای کهنه در زیر پهلو ~~انداخته چون # ~~بیرون آمد همسایگان وی گفتند سی سال است که همسایه ماست هر گز از ما # ~~حاجتی نخواسته است # ~~شقیق بن ابرالهیم ز طبقهی اولی است کنیتاو ابوموسی است و ویدر اول ~~صاحب # ~~اللخی قدس الله رای بود صاحب حدیث گشت و سنی باکیزه شاگرد امام زفر # وحه است از قدماء مشایخ بلخ است استاد حنتم اصم و باابر اهی ادهم # ~~صحبت داشته و از نلیران وپست و بر وی زیادت کرده ، در زهد وفتوت بر ~~طریق # ~~توکل رفتی، وقتی با ابراهیم ادهم گفت که شما در معاش چگونه می کنید؟ ~~گفت ماچون # ~~مییابیم شکر می کنیم و چون نمی یابیم صبر می کنیم ، شقیق گفت سگان ~~خراسان # ~~همچنین می کنند! ابراهیم گفت پس شما چکارمی کنید، گفت ماچون یابیم ~~ایثارمیکنیم # ~~و چون نیابیم شکر کنیم : ابراهیم ادهم بوسه بر سروی داد و گفت استاد ~~توئی، ودر # ~~کتاب سیر السلف این حکایت را بعکس این آورده آنچه اینجا نسبت بشقیق ~~کرده آنجا # ~~نسبت بابراهیم ادهم الله تعالی اعام . # شقیق گفته که با ابو یوسف قاضی در مجلس ابوحنیفه رضی الله عنهم حاضر # ~~میشدم مدتی میان ما مفارقت افتاد چون به بغداد آمدم ابو یوسف را دیدم ~~در مجلس PageV01P049 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0223.png) # ~~قضا مردمان گرد بر گردوی جمع گشتهاند بمن نگاه کرد گفت ایها الشیخ چه ~~بوده # ~~است که تغییر لباس کردهیی؟ گفتم آنچه توطلب کردی یافتی و آنچه من طلب ~~کردم نیافتم # ~~لاجرم ماتم زده و سو گوار و کبود پوش گشتهام! ابویوسف گریان شد و وی ~~گفته که # ~~من از گناه نا کرده زیاده از آن میترسم که انگناه کرده یعنی دانم چه ~~کردهام اما ندانم # ~~که چه خواهم کرد . # و وی گفته که توکل آنست ms048 که ذل تو آر ام کیرد بآنچه خدایتعالی وعده ~~فرموده. # ~~وهم وی گفته: اصحب الناس کما تصحب النار خذ منفعتها و احذر ان تحرقک # ~~و در بعض تواریخ بلخ مذ کورست که شقیق را در سنه اربع و سبعین و مأیة ~~در ولایت # ~~ختلان شهید کردند و قبر وی آنجاست. # ~~داود بلخی، قدس از قدماء مشایخ خراسان است . # الله سره ابراهیم ادهم گوید که در میان کوفه و مکه با مردی مصاحب # شدم چون فریضهی نمازشام گذارد بعد از آن دور کعت سیک # ~~گذارد و درزیر لب سخنی گفت، ازجانب دستراست وی کانسهیی ثرید و کوزهی آب # ~~پیدا آمد خود بخورد و مرا نیز داد، این قصه را بایکی از مشایخ که صاحب ~~آیات و # ~~کرامات بود بگفتم گفت ای فرزند! وی برادر من داودست حل وی چندان بگفت # ~~وهر که در آن مجلس بود بگریست پس گفت وی ازدیهی از دیههای بلخ است که ~~آن # ~~دیه بر سایر بقاع افتخار دارد و داود ازویاست پس از آن شیخ از من پرسید ~~که # ~~ترلچه آموخت ؟ گفتم اسم اعظم، گفت کدام است؟ گفتم آن در دل من از آن ~~بزر گتراست # ~~که بر زبان بگذرانم. # ~~حارث بن اسد المحاسبی از طبقه ی اولی است کنیت وی ابوعبدالله است از ~~علمای مشایخ # قدس الله سره است وقدماء ایشان، جامع علوم ظاهر وعلوم اصول ومعاملات # واشارات، و ویرا تصانیف بوده ، استاد بغداد یانست باصل # ~~از بصره است اما در بغداد برفته ازدنیا درسنه ثلث واربعین ومأتین پس از ~~احمد حنبل # ~~بدو سال . PageV01P050 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0224.png) # حارث گفت : من صحح باطنه بالمراقبة و الا خلاص زین الله ظاهره # ~~بالمجاهدة و اتباع السنة . وهم وی گفته : من لم یهذب نفسه بالریاضات # ~~لا یفتح له السبیل الی سنن المقامات . # ابو عبدالله خفیف گوید : # اقتدوا بخمسة منشیوخنا ، والباقون سلموا احوالهم، حارث المحاسبی # ~~والجنید ورویم وابن العطار وعبروبن عثمان المکی قدس الله تعالی اسرارهم # ~~لانهم جمعوا بین العلم و ms049 الحقائق . # و هم حارث محاسبی گفته : صفة العبودیة ان لاتری بنفسک ماکا و تعام # ~~ألک لا تملک لنفسک ضرآ و لا نفعا . # و گویند حارث محاسبی رحمه الله چهل سال بروز و بشب پشت بر دیوار # ~~باز ننهاد وجز دو زانو ننشست ازو برسیدند که چرا خودرا بتعب میداری گفت ~~شرم # ~~میدارم که درحضرت مشاهده بنده وار ننشینم . # ~~ابو تراب نخشبی قدس الله روحه از طبقهی اولی است نام او عسکربن ~~الحصین است و گفتهاند که عسکر بن محمدالحصین ازاجلهی مشایخ خراسان است # بعلم وفتوت و زهد وتوکل ، و با ابوحاتم عطار بصری و # ~~.حاتم اصم صحبت داشته، استاد ابوعبدالله جلا وابوعبید بسری است ، ~~ابوتراب باسیصد # ~~رکوه دار در بادیه شد دوتن با وی بماندند ، ابو عبدالله جلا وابوعبید ~~بسری و دیگر # ~~همه باز گشتند . # و وی گفته که عارف آنست که هیچ چیز او را تیره نکند و همه چیز باو # ~~روشن شود . # و هم وی گفته که نیست از عبادات چیزی با منفعت تر از اصلاح خاطردلها . # و هم وی کفته که من شفل مشغولا بالله عن الله ادر که المقت فی الوقت . # و هم وی گفته : اذا اتواترت علی احدکم النعم فلیبک علی نفسه فقد # ~~سلک غیر طریق الصالحین و گان هو ایضا یقول بینی و بین الله عهد ان # ~~لاامدیدی البی جرام الا قصرت یدی عنه . PageV01P051 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0225.png) # و هم وی گفته که چون اعراض حق سبحانه بندهرا همراه شود زبان او در اولیاء # ~~حق بطعن ورد وانکار دراز شود . # و ابو تراب در بادیه در نماز بود باد سموم ویرا بسوخت یک سال بر پای # ~~بماند در سنه خمس و اربعین و مأتین در آن سال که ذوالنون برفت ازدنیا ~~برفت . # ~~بو تراب الرملی رحمه الله تعالی وی بود که با اصحاب خود از مکه ~~بیرون آمد ایشان را گرمای سخت است گفت : چاره نیست ، لیکن چون برمله ~~گفت شما برراه جاده بروید که من ms050 براه تبوک میروم گفتند # ~~در آئید درخانه فلان دوست من فرود ائید چون بر مله رسیدند در خانهی وی ~~فرود # ~~آمدند برای ایشان چهار قطعه گوشت بریان کرده آوردند ناگاه موش گیری از # ~~هوا فرود آمد و یک قطعه را بربود ایشان گفتند آن روزی ما نبود و باقی ~~را # ~~بخوردند چون بعد از ده روز ابوتراب آمد از وی پرسیدند که در راه هیچ ~~چیز # ~~یافتی گفت نی مگر فلان روز که موش گیر یک پاره گوشت بریان گرم بمن # ~~انداخت گفتند پس ما با هم طعام خورده ایم که آنرا از پیش ما ربوده بود ~~ابوتراب # ~~گفت صدق چنین باشد . # از اقران ابوتراببود و استاد ابو سعید خراز و جنید. # ~~ابو حاتم عطار قدس الله روحه و باطنه باطن الابرار . گفته اند : ~~کان ابو حاتم العطار فظاهره ظاهر التجار # و گفته اند اول کسی که از علوم اشارات سخن گفت وی بود چون صوفی # ~~دیدی با مرقع و فوطه گفتی: یاساداتی قد نشرتم اعلامکم وضربتم طبولکم ~~فیالیت # ~~شعری فی اللقاء ای رجال تکونون . # شخصی بدر سرای ابوحاتم عطار شد در بزد گفت درویشی است که میگوید # ~~الله ، ابوحاتم در باز کرد و بیرون افتاد و روی برخاک نهاد و بوسه ~~بربای وی داد و # ~~گفت الحمدلله کسی مانده که میگوید الله. # وقتی بغدادرا آراسته بودند و فسق بسیار میرفت شبلی را بخواب گفتند اگر # ~~نه آن بودی که تو میگوئی الله ماهمه بغداد را بسوختمی شبلی آنرا باز ~~گفت، گفتند PageV01P052 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0226.png) # ~~ما نیز می گوئیم که الله، گفت شما می گوئید الله نفسا بنف ومن میگویم ~~الله حقا # ~~بحق . قل الله ثم ذرهم وحقیقة الحق شیء لیس له یعرفه الا المجرد فیه # ~~حق التجرید . # شیخ الاسلام گفت که همهی خلق می گویند یکی واز هزار درمی آویز ندواین # ~~قوم می گویند یکی و از نشان خود می کریزند . # الاکل شیء ما خلا الله باطل %~% و کل نعیم ms051 لا محالة زائل # و ابو حانم گفته: السیاحة بالقلوب. # ~~سری بن المغلس از طبقهی اولی است کنیت او ابوالحسن است استاد جنید و ~~سایر # ~~السقطی قد اللهره بغدادیانست، از اقران حارث محاسبی وبشر حافیاست و # شاگرد معروف کر خی و آنانکه از طبقه ی ثانیه اندا کثر نسبت # ~~بوی در ست کنند . بامدادسه شنبهسوم رمضن سنه ثلمت وخمسین وماتین برفته ~~ازدنیا. # جنید گفته ما رایت اعبد من السریاتت علیه سبعون سنة مارای مضطجعا # ~~الا فی علة الموت . # و هم جنید گفته که روزی بخانهی سری در آمدم خانهی خود را می روفت # ~~نشسته و این بیت میخواند و میکریست . # # لا فی النهار ولا فی اللمیل لی فرح %~% فلا ابالی اطال اللیلام قصرا # سری در وقتیکه مختضر بود جنید را گفت: ایال من صحبة الا شرار ولا # ~~تقطع عن الله بفحبة الاخیار . # شیخ الاسلام گفت که جنید گفته که وقتی پیش سری سقطی بودم نشسته، قومی # ~~بردرسرای وی بودند نشسته، سری مرا گفت کیست بردر هیچ بیگانه نیست؛ گفتم ~~نه # ~~درویشیاست همین کار میجوید، گفت ویرا بخوان! بخواندم وسری باوی در سخن ~~آمد # ~~دیر بماند و سخن چنان باریک شد که من هیچ در نیافتم تنگدل بر گشتم آخر ~~سری # ~~گفت که شا گردی که کردهیی گفت مرا بهرات استادیست که فرائض نمازمرا بوی ~~باید # ~~آموخت اما علم توحید او مرا تلقین می کند سری گفت تا این علم در خراسان ~~بجای # ~~بود همه جای بود چون آ نجا بر سد هیچ جا نیابی PageV01P053 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0227.png) # سری گفته: معرفت از بالا فرود اید چون مرغ پرواز کنان تا دلی بیند که درو # ~~شرم بود و حیا، آنجا فرود آید . # و هم وی گفته : بدایة المعرفة تجرید النفس للتفرید للحق . # وهم وی گفته : من تزین للناس بما لیس فیه سقط من عین الله عزوجل . # و هم وی گفته که در طرسوس بیمار شدم جمعیاز گرانجانان قرایان بعیادت # ~~من آمدند و چندان بنشستنه ms052 که من آزار یافتم و ملول شدم بعد از آن از من ~~استدعاء # ~~دعاکردند دست برداشتم و گفتم اللهم علمنا کیف نعود المرضی # جنید گفته که روزی بر سری سقطی در آمدم مراکاری فرمود آنرا بساختم و # ~~بیش وی رفتم کاغذ پارهیی بمن دادوروی آن نوشته بود که سمعت حادیا یجدو ~~فی # ~~البادیة . و یقول : # ~~ابکی ومایدریک مایبکینی . ابکی حذارآان تفا رقینی . وتقطع جبلی و ~~تهجرینی # از متقدمان مشایخ است: له الاحوال البدیعة و الاعمال # ~~علی بن عبدالحمید الرفیعة وکان یعد من الا بدال . # ~~الفضائری رحمة الله وی گوید که درخانهی سری بکوفتم شنیدم که میگفت : # ~~اللهم من شغلنی عنک فاشغله بک عنی از بر کت این دعای وی حق سبحانهو ~~تعالی # ~~مرا چهل حج از حلب روزی کرد . # ~~ابو جعفر السماک وی بغدادی است ازمشایخ سری سقطی، منزوی و منقطع و # ~~رحمه الله تعالی متعید بوده است . جنید گوید از سری شنیدم که گفت ~~روزی ابو جعفر سماک # ~~بر من در آمد دید که نزدیک من جمعی نشستهاند بایستاد و ننشست پس بمن ~~نکریست # ~~و گفت: یا سری صرت مناخ البطالین و باز گشت و اجتماع آن جماعت را # ~~گرد من نپسندید . # از طبقهی اولی است کنیت او ابوحامداست از بزر گان مشایخ # ~~احمد بن خضرویه البلخی قدس سره خراسان است از بلخ بود با ابو تراب ~~نخشبی و حاتم اصم # صحبت داشته بود و ابراهیم ادهم را دیده بود . PageV01P054 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0228.png) # وی کوید که ابراهیم ادهم گفت: التوبة هی الرجوع الی الله بصفاءالسر. # از نظیران بایزید و ابوحفص حدادست، در سفر حج ابوحفص را زیارت کرددر # ~~نیشابور و بایزید را در بسطام . # ابر حفص را گفنند که از این طائفه کرا بزر گتر دیدی گفت از احمد خضرویه # ~~ندیدم بهمت وصدق احوال . # شخصی از احمد طلبوصیت کرد ، گفت: اهت نفسک حتی تحییها . # و هم وی کفته: الطریق واضح و الحق لایح و الداعی قد اسمع فما # ~~التحیر بعد ms053 هذا الا من العمی . # توفی رحمه الله فی سنة اربعین و مأتین وقبر وی ببلخ مشهور، یزارویتبرک ~~به. # ~~روح الله روحه یحیی بن معاذالرازی ازطبقهی اولی است کنیت اوابو ~~زکریاست و لقب او واعظ . یوسف بن الحسین الرازی گفت : بصد و بیست شهر ~~رسیدم # بدیدار علماه وحکماء ومشایخ ، هیچکس ندیدم قادرتر بر # ~~سخن از یحیی معاذرازی . # ووی گفته: اتکار العاصین احب الی من صولة المطیعین . # شیخ الاسلام گفت: وقت بود که مردی را در طاعت افکند و از آنجا بیرون # ~~آرد یعنی در غرور افکند و معجب شود بخود، و وقت بود که در شغلی افکند ~~یا در # ~~معصیتی وویرا از آن نیکو بیرن آورد در آن غفلتویرا بخود مشغول کند و ~~نظارهی # ~~خود بوی ارزانی دارد خداوند است هرچه کند و خواهد تواند و ویرا رسد و ~~ایمن # ~~بودان بر هردو غرور ومکراست که حکم اودر آن ندانی و عاقبت خود در آن ~~نشناسی # ~~باید که دلیر نباشی که الله تعالی گله می کند از قومی که دلیروار در ~~معصیت وی # ~~میروند ومی کویند: سیغفر لنا ! این خود ما را بیامررد هیچ چیزدر گناه ~~بتراز حقیر # ~~داشتن آن نیست در حقارت آن منگر در آن نگر که با که میرود . # یحیی معاذ را گفتند که قومی میگویند ما بجائی رسیده ایم که مارا نماز ~~نباید # ~~کرد، گفت بگوی رسیده اید اما بدوزخ رسیدهاند. ووی گفته : صدق المحبة ~~العمل # ~~بطاعة المحبوب . PageV01P055 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0229.png) # و هم وی گفته که زاهدان غرباء دنیااند و عارفان غرباء آخرت. وهم وی گفته # ~~که حق سبحانه و تعالی قومی را دوست داشت دل ایشان را درخود بست کسی که ~~کسی # ~~را دوست دارد دل اورا درخودبسته دوستردارد . # و هم وی گفته که هر که از دوست جز دوست دید وی دوست ندید . # و هم وی گفته که اهل معرفت وحش الله اند درزمین با انس موانست نکنند. # و هم وی گفته که حقیقت محبت آنست ms054 که به بر نیفزاید و بجفا نکاهد . # قال اهل التاریخ خرج یحیی بن معاذ الی بلخ واقام بها مدة ثم رجع # ~~الی نیسا بور و مات بهاسنة ثمان و خمسین و هأتین . # خلف بن علی رحمه الله وی از بصره بود و بایحیی معاذ صحبت داشته بود،وی ~~گفته که وقتی در مجلس یحیی معاذ بودم یکی را وجدی پدید # امد دیگری از شیخ پرسید که وی را چه بوده است # ~~گفت سخن خدائی بشنید سر وحدانیت در دلش کشف شد صفت انسانیت محوشد . # ~~با یزید بسطامی قدس الله تعالی سره از طبقهی اولی است نام وی طیفور ~~بن عیسی بن آدم بن سروشان است جداو گبری بوده مسلمان شده از اقران احمد ~~خضرویه # و ابوحفص ویحیی معاذست و شقیق بلخیرا دیده بود،وفات # ~~او در سنه احدی و ستین و مأتین بوده و در سنه اربع وثلاثین نیز گفته ~~اند و اول # ~~درست تر است . # و استاد وی کردی بوده وصیت کرده که قبر من فرود تر از استاد من نهید # ~~و بگذارید حرمت استاد را. # و وی از اصحاب رأی بوده لیکن وی را ولایتی کشاد که مذهب در آن # ~~پدید نیامد. # شیخ الاسلام گفت که بر بایزید فراوان دروغها بستهاند یکی آنست که وی # ~~گفته : شدم و خیمه زدم برابرعرش! شیخ الاسلام گفت : این سخن در شریعت ~~کفرست # ~~ودر حقیقت بعد حقیقت درست می کنی بفرادید اوردن خویش، حقیقت چیست برستن # ~~از خویش حقیقت بنا بودخود درست کردن برابر خود گفتن نفراست توحید بدو ~~گانگی PageV01P056 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0230.png) # ~~درست می کنی و ابرسیدن باید نه فرا رسیدن، حصری گفت که اگرعرش بینم ~~کافر # ~~باشم جنید متمکن بوده او را لوح شطح نبوده ، امرونهی را بزرگ داشته و ~~کار او # ~~اصل گرفته لاجرم فرقها وی را پذیرفتهاند . او را گفتند وطن تو کجاست: ~~گفت زبر # ~~عرش! یعنی غایت همت من و منتهای نظرمن و آرام جن من و سرانجام کار من ms055 ~~انست # ~~که الله تعالی گفت موسی راکه توغریبی د من وطن تو # میگویند که چون بایزید نماز میکردی قعقعه استخوان سینه وی بیرون می آمدی ~~و # ~~میشنیدندی از هیبت حق و تعظیم شریعت بایزید بدر مرک گفت: الهی ماذ کرتک # ~~الاعن غفلة و ما خدمتک الاعن فترة هر گزیادنکردم نرا مگراز سرغفلت وهر ~~گز # ~~نرا نپرستیدم مگراز سرفترت، این بگفت و برفت. # ابوموسی گوید شاگرد دی، که بایزید گفت:الله تعلی را بخواب دیدم، گفتم راه # ~~بتوچونست : گفت ازخود گذشتی رسیدی . # شخ الاسلام گفت : راه بشناخت النه تعالی اسانست راه سفت اه ع: ب است . # با یزید را قدس اله سره پس از مرک بخواب دیدند گفتند حال تو چیست : # ~~گفت: مرا گفتند ای پیر چه3 وردی گفتم دردیشی که بدر گهه ملت شود ویرا ~~نگویند # ~~چه آوردی گویند چه خواهی : # و گفتند در نیشابور عجورهیی بود عراقیه نم ازدره سوال کردی، ازدنیا برفت # ~~بخوابش دیدند گفتند حال تو چیست؟ گفت: مرا کفتند چه آوردی گفتم اه همه ~~عمر # ~~مرا باین در حوالت می کردند که خدای تعالی دهد اکنون می گویند که چه ~~آوردی # ~~گفت راست می گوید ازو باز شوید. # ~~ابوعلی سندی قدس در شرح شطحیات شیخ روز بهن بقلمی آورده است که # الله سره وی ازاستادان بایزیداست بایزید گوید که من از بوعلیعلم # فنا درتوحید می آموختم وابوعلی ازمن الحمدوقل هوالله . # ~~ابو حفص حداد از طبفهی اولی است نام وی عمروبن سلمه است از ده های # ~~قدس الله روحه نیشابور است یگانهی جهان بود و شیح ملامتیه و پیرو # عثمان حیری است و شاه شجاع کرمانی بوی نسبت PageV01P057 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0231.png) # ~~درست کنن . # شیخ الاسلام گفت که وی نمونهی جهان بود در وقت خود، حق تعالی اورا فرا # ~~نمود که مرا چنین باید بود و قال المؤمل الحصاص الشیرازی رحمه الله ~~اعطی # ~~الجنید الحکمتة و اعطی شاه شجاع الکرمانی الوجود و اعطی ابا حفص # ~~الاخلاق و اعطی ابایزید البسطامی ms056 الهیمان . # و ابو حفص رفیق احمد خضرویه و بایزید است، شا گرد عبدالله مهدی است # ~~با وی صحبت داشته . # مات ابوحفص فی سنة اربع وستین و مأتین و قیل فی سنة سبع وستین # ~~و مأتین و الاول الاکثر وفی تاریخ الامام عبد الله الیا فعی انه مات ~~سنة # ~~خمس وستین و مأتین . # ووی گفته که حسن ادب ظاهر، عنوان حسن ادب باطن است مصطفی گوید: # ~~لو خشع قلبه اخشع جوارحه . # وقتی بحج میرفت ببغداد رسیدجنید استقبال کرد ابوحفص پیر بود مریدان بر # ~~سروی بیای ایستاده بودندو آداب نکو میورزیدند، جنید گفت اصحاب خودرا ~~آداب # ~~ملوک آموختهیی؟ گفت نگاهداشتن ادب ظاهر دوستان حق را، عنوان ادب باطن ~~است # ~~مرحق را . # وانشد شیخ الاسلام لغیره : # و قل من ضمنت شیئا طویة %~% الا فی وجهه من ذاک عنوان . # وهم وی گفته: هر که در هر وقتی افعال و اقوال و احوال خودرا بمیزان کتاب # ~~وسنت نسنجد و خواطر خود را متهم ندارد ویرا ازجملهی مردان نمی شماریم ~~وهم # ~~وی گفته : الفتوة اداء الانصاف و ترلء مطالبة الانتصاف . # یکی ازمریدان ابوحفص بود، از کویان به نیشا بورپیش ابوحفص # ~~ابو محمدححداد رحمه الله تعالی آمدویرا گفت که آهنگری میکن و ~~بدرویشان میده و از آن مخورو برای خودسؤال می کن و میخور! یکچند چنان ~~میکرد PageV01P058 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0232.png) # ~~مردم بوی زبان دراز کردند که حرص بنگرید که کار می کند و هم سؤال می ~~کند # ~~چون آخر بجای آوردند که حال وی چونست ویرا قبولی پدید امد و دست احسان # ~~بروی بگشادند، ابوحفص گفت چون حال ترا بجای آوردند دیگر سؤال مکن که # ~~سؤال بر تو حرام شد از آن کار که میکنی میخور ومیده . # و گفتهاند که وقتی مریدی بوی آمد ویرا گفت اگر قصد این طریق دارای اول # ~~برو حجامی آموز تانام حجامی برتونهند، نه ابتدا ترا عارف خوانند آنگاه ~~اگر خواهی # ~~بکن و اگر خواهی مکن . # از بزرگان مشایخ بود نام او ابوعبد ms057 الله بود لیکن خودرا # ~~وحمه الله تعالی ظالم بن محمد من ظالم باشم و وی از اصحاب ابو جعفر ~~حداد بود . ظالم نام کرده بود گفتی هر گز از من بند گی حق نیامد پس # وی گفته : هر که خواهد که راه بروی گشاده شود این سه کار را ملازمت باید # ~~کرد، آرام گرفتن با ذکر حق و از خلق گریختن و کم خوردن . # وی بزر کی بوده از مشایخ فارس باجنید و شبلی مناقره کرده # وحمه الله ابو مزاحم شیرازی بود چون سخن گفتی در معرفت مشایخ از او ~~بترسیدندی. صاحب حدیثی سخت بزر گوار بود شیخ ابوعبدالله خفیفوی # ~~را در کتاب اسامی مشایخ فارس ذکر کرده. در سنه خمس وار بعین و ثلثمأیة ~~از دنیا برفته # ~~وی بزیارت ابوحفص می آمدابوحفص و اصحاب ویراچند در فتوح رسیده بود ~~گفتند # ~~باین خلاها پاک کنیم ابوحفص گفت این ماکردهایم هم مارا پاک باید کرد و ~~آنچه فتوح # ~~است درویشان را بکار باید برد، بآن مشغول بودند که شخصی در رسید و ابو ~~حفص # ~~را گفت که خود را بشوی و جامه درپوش که شیخ ابومزاحم ازفارس در رسید! ~~گفت: # ~~اگر این آن ابو مزاحم است که من می شناسم میشاید که مرا چنین بیند فی ~~الحال # ~~ابومزاحم در رسید چون آن حال بدید سلام کرد و جامه از سر بیرون افکند و ~~در # ~~کار ایستاد . # ابوحسین قوشجی صوفی گویدر حمه الله: من ذل فی نفه رفع الله قدرة و من عز ~~PageV01P059 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0233.png) # ~~نی نفسه اذله الله فی اعین عباده . # ابو بکر وراق گوید: این کار کسی است که برای خدای تعالی مزبلهرا بجان # ~~رفتهاست . # ~~ابوعبدالله مهدی باوردی رحمه الله وی از بزر گان این طائفه است ~~استاد ابوحفص حداد است ابوحفص بباوردنزدیکوی شد و وی را شاگردی میکردواین ~~عبدالله # درابتدا آهنگر بوده و سبب دست از کار بازداشتنوی آن بود # ~~که روزی آهن در آتش نهاده بود نابینائی بر ms058 درد کان او بگذشت این آیه ~~میخواند که # ~~الملک یومئذن الحق للرحمن عبدالله آن بشنید آن آهن که در دست داشت ~~ازدست # ~~بیفتاد و بیخود دست بآهن تافته برد و برداشت شاگرداو آن بدید بیفتاد ~~بیهوش گشت # ~~شا گرد را گفت چه شدی بنگریست آهن در دست خود دید گفت چون سرمن فاش # ~~شد برستم برخاست و برفت ودکان را بگذاشت . # ~~حمدون قصار از طبقهی اولی است کنیتاء ابوصالح است شیخ و امام اهل # ~~قدس اللهروحه ملامت بود و در نیشا بورطریق ملامترا اونشر کرد اول ~~مساله که از وی و اصحاب وی بعراق بردند و احوال ایشان گفتند # ~~سهل تستری و جنید گفتند اگر روا بودی که بعد از احمد مرسل نز؟ پیغمبری # ~~بودی از ایشان حمدون قصار بودی . # عالم بودی و فقیه و مذهب ثوری داشت و در طریقت او استاد عبدالله منازل # ~~است و هیچکس از شا گردانوی طریقت وی نگرفت چون ابن منازل،صحبت داشته # ~~بود با اسلم بن الحسین الباروسی و ابوتراب نخشبی و علی نصر ابادی رفیق ~~ابوحفص # ~~بود . درسنه احدی وسبعین وماتین برفته از دنیا در نیشابور و قبر وی در ~~حیره است . # و وی گفته که نفس خویش را بر نفس فرعون فضل ننهم اما دل خویش رابر # ~~دل فرعون فضل نهم . # وهم وی گفته: من نظر فی سیر السلف عرف تقصیره و تخلفة عن درحات الرحال. # و هم وی کفته: من رایت فیه خصلة من الخیر فلاتفارقه فانه یصیبک من بر ~~کاته. PageV01P060 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0234.png) # وقتی حمدون جائی مهمان بود میز بان بیرون رفته بود ویرا پارهی کاغذ در # ~~بایست شد اهل بیت میزبان پاره کلغذ بیرون انداختند حمدون او را و اکرد ~~و گفت # ~~روا نبود این را بکار بردن کدوی غائب است و من ندانم که وی زنده هست یا ~~نی . # شیخ الاسلام گفت که همه سیرت و کار ایشان برین قیاس بود اکنون جماعتی # ~~اباحت و نهاون شرع و زندقه ms059 و بی ادبی و بی حرمتی پیش گرفتهاند گه ملامت ~~است # ~~ملامت نه آن ودکده کسی به بی حرمتی شرء کاری کند ت اورا ملامت انند، ~~ملامت # ~~آن بود که در کار حق سبحانه از خلق باک ندارد . # نه او اسله بن الحست البرومی است وکنیت اه ابزعمران. # ~~ابو الحسین باردوسر شیخ ابو عبدالرحمن سلمی ویرا در تریخ صوفیه ذدر ~~ارده # ~~قدس الله سره است د گفمتدرئ از قدماءمشخ صه فیه نیشای رامست از ~~اسسندان # ~~حمدون فعر ومستجاب الدعوة بود. دی دفتد: لایظهر علی احدشیء من نور ~~الایمان # ~~الا باتباع السنة و مجانبة البدعة وکل موضع تری فیه احتهاداظاهر ~~ابلانور # ~~فاعلم ان شمه بدعة خنیة . # ابو عبداله کرام وی ا کفت چه گونی در اصحب من: گفت اکر زغبتی که در # ~~بت ایشن است در غظهر ایشن بودته زهدتی که برغهر ایش نستدر ب صن ایشن # ~~بودی مردان بودندت، نمز بسیرت می بین ژزدزد فراء ان، اه از نور ایمن ~~هیج چیز # ~~نست دز ایشن. و لفت از نزیگی بعن است ت زیکی ضهر # ~~منتور بن خمار.قدس از سنبقدت ادنی است کنیت دی ابو انسریست . از اهر ~~مرد # الله سره بوده و کفته اند از اهر ب دزد «گفته اند از ادا بهشنت # بشرد بودد و هیی از حکمه مشیخ است و سخنن نیگو # ~~دارد در مععنرات.- آزمر ک ویرا بخواب دیدند کفتند حل توچیست: افت عرا # ~~بنو اختند ددرآ.ن هفتم منبر نهدند و مرا کفت برو: آیج از من میگفی اینج ~~با # ~~من میگونی و ب دوستن و فرشتگن من میگوئی . # وقتی برنانی بر دست وت نو به کرده بود و تو به شکسته و از راد بر گشته ~~گفت PageV01P061 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0235.png) # ~~هیچ سبب ندانم جز آنکه همزاهان اندک دیدی ملولشدی و وحشتیافتی و بر ~~گشتی. # ~~احمد بن عاصم - از طبقه ی اولی است کنیت او ابو علی است و گفتهاند ~~ابوعبدالله # ~~الانطاکی رحمه الله واین درست تراست. از اقران ms060 بشرحافی وسری سقطی وحارت # محاسبی است. و کفته اند که فضیل عیاض رادیده بود از استادان # ~~احمدابی الحواری است . # وی گفته: امام هر عمل علم است وامام هر علم عنایت. # وهم وی گفته که الله تعالی می گوید، انما اموالکم واولاد کم فتنة ونحن # ~~نستزید من الفتنة، ما آن فتنه زیادت میخواهیم . # وهم وی گفته: وافقنا الصالحین فی اعمال الجوارح و خالفنا هم فی الهمم. # ~~وهموی گفته : الصبر من اول الرضا . # ویرا از اخلاص پرسیدند گفت وقتی که عمل صالح کنی و نخواهی که ترا بآن # ~~یاد کنند و از برای آن ترا بزرگ دار ندوثواب آنرا از غیرحق سبحانه و ~~تعالی نطلبی # ~~آن اخلاص است . # وهم وی گفته است: اعمل علی ان لیس فی الارض احد غیرک ولافی السماء # ~~احد غیره . # وی ببغداد بوده صوفی است و محدث استاد عثمان بن # ~~محمد بن منصور الطوسی، قدس اللهسره سعید الدارمی است و استاد ~~ابوالعباس مسروق و ابو جعفر # حدادمهین. # و ابو سعید خراز گفته که در ابتداء ارادت سیار شعفتمام داشتم روزیمحمد # ~~بن منصور گفت ایفرزند مقامارادت خود راازم گیر تابر تو در مر خبر گشاده ~~گردد # وهم وی گفته که محمدبن المنصور الطوسی گفت که در طواف بودم شخصی # ~~حلواف می کرد و میزارید و میگفت خداوندا آن گمشده ی من بامن بازده! ~~گفتم آن گم # ~~شدهی تو چیست؟ گفت زند گانی داشتم بااو بس خوش وقتی در بادیه تشنه ~~مانده بودم # ~~بیگانگانه گفتم تابستانست و بادیه اکنون آب از کجا آرم هلاک شوم در ~~ساعت میغ بر آمد PageV01P062 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0236.png) # ~~و باران عظیم در ایستاد چنانکه گفتم هم اکنونغرقه گردم و هلاک شوم چون ~~باخود # ~~آمدم اکنون نکوئی زند گانی منقص شده بود ، شیخ الاسلام گفت که اورا ~~عقوبت کرد # ~~که مرا چرا نشناختی که در قدرت من تابستان و رمستان یکی بود. # وهم ابوسعید خراز گفته : که از محمد منصور پرسیدند از محقیقت فقر گفت، # ~~السکون عندگل ms061 عدم و البدل عند کل وجود . # وهم وی گفته: یحتاج المسافر فی سفرهالی ار بعة اشیاءعلم یوسوسه و ذکر # ~~یو نسه و ورع یحجره و یقین یحمله. # شیخ الاساام گفت: همه عمر ازاین چهارچیز بسر نشود که تو همیشه در سفری # ~~در وی فرا منزل داری هر که از این چهار خالی است ضایع است : # علممی که رائش دی بود که ویرا راست و نرم کند ، و ذکری که مونس وی بود # ~~که در تنهایی وحشت نگیرد ، وورعی کد بازدارندهی وی بود تابهر ناشایست ~~ننگرد، # ~~ویقینی که مر کب وی بودتاباز پس نماند ودر هر چه باشد درزند ک نی ب شد ~~بی کراهیت. # و هم محمدبن منصوروقتی سخن می گفت باجمعی وهمنا که سخن بذکر ملامت # ~~و ملامتی انجامیده بود یکی گفت سخن ملامتی نه سخن ماست ماکه این نییم ~~وی # ~~جواب داد که عندذکر العااحین تنزل الرحمة در سعت باران در ایست دبی هیچ ~~میغ . # وی هم از این طانفه بوده است در مکه مجاور بود وی گفته # ~~علی عکی رحمه الله ان رضی من الدنیا بالدنیا فهوملعون د من رضی من # ~~العلم بالعلم فهو مفتون ومن رضی من الزهد بالثناء فهو محجوب ومن رضی من # ~~الحق بشیء مادون الحق کائنا ماکان فهو طانی # شیخ الاسلام گفت: تو دانی که دنیا کدام است : مادنا من قلبک فالهاک، هرچه # ~~بدل نو رسد که دل ترا از 5 ی باز پوشد دنیای تست و هر چیز که ترااز و ~~مشغول کند # ~~فتنه ی تست و آفکه ازعلم بعلم راضی استمفتون است ، علم سیرت راست و ~~آگاهی کار # ~~کردار ، علمتی که ترا سیرت ندهد و آگاهی که بآن کار کرد نبود فتنهی تست ~~. # و فی مناجانه : PageV01P063 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0237.png) # لهی ما را بر آ گاهی فرو مگذار که آگاهی همه شغل است و در دانش ببند # ~~که دانش همه در دست و تابنده باخودست ، چوب خشک و آهن سردست ، هر که # ~~از ms062 زهد به ثنا و نیکنامی راضی است محجوب است و نیم درم در کنف صوفی ~~کنزست . # ~~حاقم بن عنوان اصم از طبقهی اولی است کنیت او ابوعبدالرحمن است از ~~قدماء # ~~قدس الله سره مشایخ خراسان است از اهل بلخ با شقیق صحبت داشته و # ستاد احمد خضرویه است مات بواشجرد من نواحی بلخ # ~~نه سبع وثلاثین و مآتین . # و گفتهاند که وی اصم نبود ضعیفه یی باویسخن می گفت در اثنای سخن گفتن: دی # ~~از وی جدا شد، ازدفع خجالت وی ویرا گفت آواز بلند ترکن باوی چنان ~~فرانمود # ~~که گوش وی کر است و آنرا نشنید آن ضعیفه شندمان شد و آن لقب بر وی ~~بماند . # وی گفت: هر که برین طریق درمی آید میباید که چهارموت رابر خود گیرد: # موت ابیض و آن گرسنگی است و موت اسود و آن صبر کردن است براذای # ~~مردم و موت احمر و آن مخالفت نفس است و موت اخضر وآن پارهها برهم دوختن # ~~است پوشش را . # و هم وی گفته: هربامداد شیطان می گوید چه خواهیخورد : می گویمرک: # ~~و می گوید چه خواهی پوشید ؟ سی گویم کفن؛ و میگوید که کجا خواهی بود : # ~~می گویم در گور! # شخصی ازوی پرسید چه آرزه داری: گهت عافیت روز تاشب: آن شخص گفت # ~~آن عافیت نیست که درهمهی روزها داری؛ گفت عافیت روز من آنست که دروی ~~عاصی # ~~نشوم خدای را سیحانه . # شخصی ازوی طلب موعظت کرد گفت: اذا اردت ان تععسی مولات فاعتسه # ~~فی موضع لایراک . # بزرگی بود بر وی چیزی فرستاد قبول کرد گفتند چر اقبول کردی؟ گفت: در ~~گرفتن # ~~آن دل خود دیدم و عز وی و در ناگرفتن آن عزخود دیدم و ذل وی عز دیرا ~~برعز PageV01P064 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0238.png) # ~~خود اختیار کردم وذل خود را بر ذل وی . # از وی پرسیدند که از کجا میخوری: گفت :ولله خزائن السموات والارض # ~~و لکن المنافقین لایفقهون . # ~~احمد بن ابی الحواری از طبقهی ms063 اولی است کنیت او ابوالحسن ازاها دمشق ~~است # قدس سره صحبت داشته با ابو سلیمان دارانی و ابو عبدالله بناجی و # غیر ایشان ازمشایخ،و ویرابرادری بود محمد بن ابی الحواری # ~~که در زهد و ورع با وی برابری می کرد و بسر دت عبدانه بن احمد بن ابی ~~الحواری # ~~از زهاد بود و پدر ری ابی الحواری که نام وی میمون بود از متورعن و ~~عنرفان بود # ~~خاندان ایشان خاندان زهد و ورع بود مات رحمه الیه سنة ثلاثین د مأتین و ~~کان # ~~الجنید یقول احمد بن ابی الحواری ریحانة الشام . # وی کفته که دنیا مزبله و مجمه سگانست و کمتر از ست آنک امت که از # ~~وت دور نمی شود زیراکه مات حاجت خود ازنن می گیرد و میرود دوستدار وت # ~~از وی بهچ حلی جدا نمیشود. # کویند که وی را ب ابوسلیمن دارانی عهدتی بود که هر کز مخلفت او نکند # ~~ره زی ابو ملیمان دز مجاس مخن می افت احمد مد و لفت تنهر تفنه شد جه # ~~می ثرهنی ابه سنیمن جنب ند دد سد ز مارزگرد ابو سلیمک را دل تنات مد # ~~لنت .د دز یج :: -.هن عنی مشغون شد بعد از آن پد او آمد ده # ~~احمد . . نت ، دتت ح:ار بجدنید له در تنوز خواهد بود چون باز جستند # ~~دی د مهخ زه نسه خنه # ا: 0.... انسمک بیمر بود ق رء ردی د یرا گر فتم که بد سبیبی # ~~ه . زه ه ش خنه . ت و خه شبوی 6 پ کیزه جمه پیشامد گفت: اجن # ~~5. -.- - ان شبیب شززرعت ابن سمک بوی بنمایه گفت سبحان النه در ~~معالجهت # ~~دوست خد1 بر دشمن خدا معدیت می جویند این و روره بر زمتت زنید ابن سمث # ~~را بگونید که دمت خود را بر موضع وجه بنهد و بگوید . د بالحق انزلناه و ~~PageV01P065 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0239.png) # ~~بالحق نزل ،یس غائب شد چنانکه ویرا ندیدم پس بسوی ابن سماک باز گشتیم ms064 ~~وقصه # ~~بوی بگفتیم دست خود را بر موضع وجع بنهاد و آنچه آن مرد گفته بود بگفت ~~در # ~~حال نیک شد و گفت آن مرد خضر بود . # ~~سابق الانطاکی لله تعالی عبد الله بن خبیق بن الاحوال . از ~~طبقهی اولی است کنیت وی ابو محمد و هو من زهاد الصوفیه و الاکلین عن ~~الحلال و الورعین فی جمیع اصل وی از کوفه بود اما مقیم انطاکیه شده بود ~~وطریفت # ~~وی در تصوف طریقت سفیان ثوری بود زیرا که با اصحاب سفیان صحبت داشته ~~بود # ~~فتج بن شخرف گوید اول بار که عبدالله بن خبیق را دیدم گفت ای خراسانی ~~چهار # ~~چیزست که غیر از آن نیست چشم و زبان و دل و هوا . چشم خود را نگاهدار ~~که # ~~بآنچه خدای تعالی نیسندد ننگرد و زبان خود نگاهدار که چیزی نگوید که ~~خدای # ~~تعالی از دل تو خلاف آن داندودل خود نگاهدار که در وی غل و حقد هیچ ~~مسلمانی # ~~نباشد و هوای خود نگاهدار که بهیچ ناشایستی نائل نشود وقتی که این ~~خصلتها در # ~~تو نباشد خاکستر بر سر خود کن که بدبخت شدی . # وی گفت که چنین بما رسیده که حبری از احبار بنی اسرائیل میگفت: یارب # ~~کم اعصیتک لاتعاقبنی فاوحی الله الی نبی من انبیاءبنی اسر ائیل قل له ~~کم اعاقبک # ~~و انت لاتدری الم اسلبک حلاوة مناجاتی . # ~~تستری قدس الله سهل بن عبدالله از طبقهی ثانیه است کنیت او ابو ~~محمد است از کبراء این قوم و علماء این طائفه است اما ربانی که اقتدارا ~~شاید، در # تعالی سره احوال قوی بوده اما در سخن ضعیف است شا گرد ذو النون # مصری است و صحبت داشته با خال خود محمد بن سوار از # ~~اقران جنید است و پیش از جنید برفته از دنیا در محرم سنة ثلاث و ~~ثمانینو ماتین # ~~وکان عمره ثمانین سنة # سهیل گوید : که سه ساله بودم که شب زیده میداشتم و در نماز ms065 کردن خال ~~PageV01P066 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0240.png) # ~~خود محمد بن سوار نگریستم مرا میگفت برو ای سهل و خواب کن که دل مرا # ~~مشغول میداری . # و روزی مرا گفت هیچ یاد نمیکنی آفرید گار خودرا؟ گفتم چگونه یاد کنم؟ # ~~گفت هرشب در جامهی خوابخودسه بار بگوئی در دلخود بی آنکه زبان بجنبد که # ~~الله معی الله ناظری الله شاهدی چند شب آنرا گفتم وویرا آگاه کردم بعد ~~از آن # ~~گفت هر شب هفت بار بگوی چند شب آنرا گفتم و ویرا آگاه گردانیدم بعد از ~~آن # ~~گفت هر شب یازده بار بگوی چند گاه آنرا گفتم و در دل خود از آن حلاوتی ~~یافتم # ~~چون سالی بر آن گذشت گفت یاد دار آنچه ترا آموختم و بر آن مداومت نمائی # ~~تا بقبر در آئی که آن ترا سود خواهد داشت در دنیا و آخرت بعد از چند ~~گاه دیگر # ~~مرا گفت : من گان الله معه و هو ناظره و شاهده کیف یعصیه ایاک و ~~المعصیة . # از سهل پرسیدتد که نشان بدبختی چیست؛ گفت آنست که ترا علم دهد و # ~~توفیق عمل ندهد و عمل دهد و اخلاص ندهد که عمل کنی بیکار کنی و دیدار ~~صحبت # ~~دهد با نیکان و ترا قبول ندهد . # از عتبه غسال پرسیدند که نشان نیکبختی و بدبختی چیست؛ گفت نشان # ~~نیکبختی آنست که ترافرا خدمت کند و ترا حاضر کند و نشان بدبختی آنست که ~~فرا # ~~خدمت کند و حاضر نکند . # و هم عتبه غسال گفته که بدبختی بدوست نرسیدنست بشناختنه بدوزخرسیدن # ~~و نیک بختی بدوست پیوستن بشناخت و ببهشت رسیدن . # شیخ الاسلام گفت: هیچ نشان نیست بدبختی را روشن تر از روز تبریهر که نه # ~~در زیادتی است در نقصان است . # سهل گفته است: اول هذا الامر علم لایدرک وآخره علم لاینفذ . # و هم وی گفته : مادمت تخاف الفقر فانت منافق . # و هم وی گفته: درویشی که از دل وی شیرینی چیزی از دست مردم فراستدن # ~~نیفتد ms066 از وی هر گز فلاح ناید ، PageV01P067 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0241.png) # ~~وهم وی کفته: فی تفسیر قوله تعالی : و اجعل لی من لدنک سلطانا نصیرآ # ~~یعنی لسانا ینطق عنک لاینطق عن غیرک . # ~~و هم وی گفته در تفسیر این آیه که ان الله یامر بااعدل و الاحسان # ~~عدل آن بود که انصاف رفیق ازلقمهی نعمت بدهی و احسان آنکه اورا بلقمه ~~یی از خود # ~~اولیتر دانی . # ~~و هم وی گفته: هر که بامداد کند وهمت وی آن باشد که چه خورد دست از # ~~وی بشوی . # و هم وی گفته: که شیطان از خفته گرسنه بگریزد . # ~~و هم وی گفته: طوبی کسی را که دوستان ویرا میجوید اگر دوستان ویرا # ~~بافت نور یافت واگر در طلب مرد شفیع یافت . # ~~از وی پرسیدند که از مسلمانان به کافری نزدیک تر گفت ممتحن بی صبر. # ~~وی سالها بواسیر داشت و بیماران بدعای وی نیک میشدند ، شیخ الاسلام گفت # ~~دانی چرا چنین بود زیرا که او خلق وا شفیع بود و از برای خود با خصومت ~~نبود # ~~ابو نصر ترشیزی مرا گفت که آن بو اسیر سهل ازچه بود که ویرا چندان ~~ولایت # ~~بود من گفتم که سهل ولایت از آن علت یافته بود از آن دعا نک د ~~تنازوینشود . # گویند که در میان مریدان وی جوانی بود امرد از شیخ سهل درخواست # ~~محاسن کرد گفت دست فراگیر تا چند میخواسی جوان دست فرا گرفت محاسن # ~~نیکو بدستش در آمد . # کنیت او ابوالفضل است مردی بزرک بود از متقدمان ، با # ~~عباس بن حدزه ذوالنون و بایزید وغیرهما صحبت داشته در ماه ربیه الاول # روحه نیشا بوری. قدس الله سنه ثمان و ثمانین و مأتین برفته ازدنیا ~~پیش از جنید ، جد # ابوبکر حفید است . # ابوبکر حفید گوید که وی گفته که ذوالنون گفته : لو علموا ما طلبوا # ~~هان علیهم ما بذلوا . PageV01P068 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0242.png) # و هم وی گفته که ذوالنون گفت : کیف لا ابتهج بک سرورا و قد کنت ms067 # ~~اخطر ببالک حین رزقنی الاسلام ودر روایت دیگر چنین آمده جعلتنی من # ~~اهل التوحید من چون شاد نباشم بتو که بر علم تو میگذشتم آن وقت که مرا ~~از # ~~اهل توحید کردی . # ~~عباس بن یوسف الشکلی، رحمه الله تعالی کنیت او نیز ابوالفضل است از ~~مشایخ قدیم بغداد است . وی گفته هر که بحضرت حق سبحانه مشغول است ازایمان # وی نباید پرسید. # شیخ الاسلام گفت: هر که امروز ازو مشغول است یعنی بخود وخلق فردا از او # ~~مشغول باشند یعنی محجوب باشد ازدولت مشاهده او، قومیاند که مشغولند باو ~~ودور # ~~از همه خلق ، وقومیاند که مشغولند ازو بغیر او . ### | شعر # # اشغلت قلبی عن الدنیا و لذتها %~% فانت والقلب شیء من غیر مفترق # # و ما تتابعت الاجفان عن سنة. %~% الاوحد تک بین الجفن والحدق # ~~الازدی رحمه الله عباس بن احمد الشاعر خود زبان نیکو داشت و فتوت ~~ظاهر؛ شاگرد ابوالمظفر کنیت او نیز ابوالفضل است یگانهی مشایخشام بود ~~دروقت # کرمانشاهی است . # شیخ الاسلام گفت که من یک تن دیدهام که ویرا دیده شیخ ابوالقاسم بوسلمهی # ~~باوردی وخانهی عباس بر ملهی شام بود، شیخ ابو سعید مالینی حافظ کوید که ~~بر بالین شیخ # ~~عباس بودم و او محتضر بود گفتم چونی و حال تو چونست گفت مترددم ندام که ~~چون کنم # ~~اگر اختیار کنم که بروم ترسم که دلیری بود و گستاخی و دعوی دازی و اگر ~~اینجا # ~~بودن اختیار کنم ترسم که در آرزو مقصر باشم و کراهیت دیدار بود ، ~~منتظرم تاخود # ~~چه گوید و چه کند. # و شیخ ابو سعید گوید : که بیرون آمدم وی در وقت برفت. # # و لوقلت امت متسمعآو طاعة %~% وقلت لداعی الموت اهلاوهرحبا PageV01P069 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0243.png) # شیخ الاسلام گفت: مالک دیتار محتضر بود گفت الهی دانی که زند گانینه برای # ~~جوی کندن میخواهم و آن وقت بود که در بصره جویها می کندند پس گفت اگر # ~~بگذاری برای توزیم و اگر بمیری بتو آیم و در وقت ms068 برفت! ان صلاتی و نسکی ~~و # ~~محیای ومماتی لله رب العالمین . # شیخ الاسلام گفت: این قوم یعنی دوستان وی برای او زیندو با او زیندو برای # ~~او میرند و با او خیزند همه خلق برای آن زیندو با او زیندو برای او ~~میرند و بااو # ~~خیزند همه خلق برای آن زیند تا خورند و برای خود زیندو دوستان وی برای ~~آن # ~~خورند تا زیندو برای او زیندو با او زیند . # ~~قدس الله سره ابوحمزه خراسانی از طبقهی ثالثه است گفته انداصل وی ~~از نیشابور بوده بامشایخ عراق صحبت داشته و سفر کرده و از اقران جنید ~~بوده و با # ابو تراب نخشبی صحبت داشته و سفر کرده و با ابوسعید # ~~خراز رفیق بوده و وی از جوانمردان مشایخ است و در سنه تسعین و مأتین ~~برفته از # ~~دنبا پیش از جنید دنوری و پس از خراز و ابوحمزه بغدادی . # وقتی در مسجد ری پایتابه خواست کسی دییقی بوی انداخت بقیمت فراوان، # ~~آنرا فرو درید و برپای پیچید، ویرا گفتند این چه بود که کردی باین ~~چندین پایتابه # ~~توانستی خریدی ! جواب داد که ولا اخون فی المذهب گفت من در مذهب # ~~خیانت نکنم . # و صاحب کشف المحجوب گفته که من دیدم درویشی را از متأخران که سلطان # ~~ویرا سیصد مثقال زر فرستاد که بگر مابه صرف کن وی بگرمابهیی شد و آن ~~جمله را # ~~بگرمابه بان داد و برفت. # شیخ الاسلام کفت: التصوف والتصرف لایکون معا، تصوف وتصرف بهم نبودمدنیا # ~~دریغ داشتن و آنرا قیمت نهادن مرد را از تصوف بیرون برد چون موی از ~~خمیر # ~~صوفیان دنیا را قیمت ننهند و اندوه بر آن نخورند ، اگر همهی دنیا لقمه ~~سازی ودر # ~~دهان درویشی نهی اسراف نباشد اسراف آن باشد که نه پرنهای سبحانه صرف ~~کنی PageV01P070 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0244.png) # ~~حق تعالی از دست تو چندان ترک دنیانخواهد که ازدل تو ترک دوستی ~~دنیاخواست! # ~~الدنیا مدرة لک منها غبرة ،دنیا همه کلوخی است ms069 و نصیب تواز آن کلوخ ~~کردی!. # شبلی می گوید: کسی که در دنیا زاهدشد، باز نمود حضرت حقرا که آن بمن # ~~قیمت داشت، اگر دنیا را پیش حضرت حق هیچ قیمت بودی بدشمنان خود ندادی ~~!. # ابو حمزه در وجد و صحت حال مثل نداشت کویند که چون آواز بادبشنیدی # ~~و جدش رسیدی وقتی در خانهی حارث محاسبی آواز گوسیندی شنید و و جدش رسید # ~~گفت: عز الله جل جلاله ! حارث گفت این چه حالست، اگر بیان کنی فبها ~~ونعم و # ~~اگر نه ترا بکشم؛ گفت ای بیچاره برو و خاکستر و نخاله باهم بیامیز و ~~بخور!چندین # ~~سال باید تا ترا این مساله روشن شود . # ~~ابوحمزه بفدادی از طبقهی ثالثه است نام وی محمد ابراهیم است و گویند # ~~قدس الله روحه از فخرزندان عیسی بن ابان بود و از اقران سری سقطی است # و باوی و بابشر حافی صحبت داشته و در سفر رفیق ابوتراب # ~~نخشبی بوده ، ابوبکر کتانی وخیر نساج و غیر هما ازوی حدیث روایت کنند و ~~درسنه # ~~تسع و ثمانین و مأتین برفته از دنیا پیش از جنید و ابو حمزه خراسانی و ~~پس از # ~~ابو سعید خراز . # وی کفته: لولا الغفلة لمات الصدیقون من روح ذکر الله . # شیخ الاسلام گفت که از یاد تو اندیشم و از علم خود بکریزم بر زهرهی خود # ~~بترسم در غفلت آویزم و گفت: وقت بود گه کسی مرا در هزل و غفلت یک ساعت # ~~مشغول دارد از بازی که بر من بود تا اندکی بر آسایم طمغ دارم که از همه ~~جرمها # ~~آزادی یابم. # و شیخ ابوعبدالله خفیف را گفتند: چراعبدالرحیم اصطخری با سگبابان بدشت # ~~میرود، گفت تا از آن بار وجود که برویست دمی رهد. شیخ الاسلام گفت لذت ~~و خوشی # ~~در طلب است دریافت خوشی نیست دریافت صدمتست که ترا فرو میشکند . # قوله شیخ الاسلام . # و جد انکم فوق السرور %~% وفقد کم فوق الحزن PageV01P071 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0245.png) # ایو حمزه گوید ms070 که الله تعالی می گوید : اعرض عن الجاهلین !ونفس جاهلترین # ~~جاهلان است ، سزاوار تر است بآنکه از وی اعراض کنی . # وقتی ابوحمزه در بغداد از قرب الله چیزی می اندیشید از خود غائب گشت # ~~همچنان در رفتن ایستاد چون باخویشتن امد خود رادر میان بادیه دید در ~~زیر میلی. # شیخ الاسلام گفت : این زیادتست از آنکه شیخ علی سقا در بادیه از قرب الله # ~~تعالی چیزی میاندیشد از خود غائب گشت چون با خود آمد سیزده روز گذشته # ~~بود ویرا گفتند از چه بجای آوردی که چندین روز بگذشت که کسی نبود که ~~ترا بگوید # ~~گفت پیش از آنکه غائب گشتم از ماه سیزدهروز مانده بود چون با خویش ~~امدمماه # ~~نو دیدم دانستم که چند روز گذشته . # و ابو حمزها گفته : حب الفقراء شدید و لایصبر علیه الا صدیق . وقتی # ~~بطر سوس رفت ویرا آنجا قبولی عظیم پدید آمد و مردمان روی بوی آوردند ~~ناگاه # ~~از وی در حال سکر سخنی صادر شد که مردم فهم آن نکردند بر وی بحلول ~~وزندقه # ~~گواهی دادند و از طرسوس بیرون کردند و چهار پایهی ویرا غارت کردند و ~~فریاد # ~~می کردند که این چارپایان زندیق است چون از طرسوس برفت این بیت را ~~بخواند. # لک فی قلبی المکان المصون %~% کل عتب علی فیک یهون # و ابو حمزه کفته است : حب الفقراء شدید و لا یصبر علیه الاصدیق . # ~~انحسینی، قدس الله سره حمزه بن عبد الله العلوی منین یقال له لم ~~یضع جنبه علی الارض سنین فی الحضر کنیت او ابوالقاسم است سافر فی البادیة ~~علی التوکل وکان لایحمل معه فی اسفاره رکوة ولایقتر فی الذکر. # حمزهی علوی شا گرد ابوالخیر تیناتی استوی شکم گرسنه دربادیه بسر بردی # ~~گفتی شکم سیر از معلوم است . # وی گفته که صوفی را در بادیه ی آن نگاه باید داشت که حضر که صوفی در سفر # ~~در ححضر اسمت . # یکی از علویان فرا شیخ الاسلام گفت که ms071 پدر من مرا مدت پنج سال هر روز ~~PageV01P072 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0246.png) # ~~پیش ابوزید که پیری بود از صوفیان مرو میفرستاد از وی یک فائده دارم که ~~روزی # ~~گفت تا از این علوی گری خویش یعنی از تحیر و ترفع کسب بکلی بیرون نیائی ~~ازاین # ~~کار یعنی تصوف بو، نیابی!. شیخ الاسلام گفت چنانست که او گفت آنکه بااو ~~گوید و # ~~با او نیازد صوفی اوست و اگر نه از نسبت چیزی نیابد پس گفت هزار و ~~دویست # ~~امام شناسم ازاین طائفه یکی و نیم علوی شناسم یکی ابراهیم سعد علوم ~~صاحب # ~~کرامات و دیگر حمزهی علوی . # ~~أبوسعیدخراز، قدس از طیقهی ثانیه است تام وی احمد بن عیسیاست و لقب ~~وی # ~~الله تعالی سره خراز ، و گفتهاند که وی روزی خرز موزه می کرد و باز # می گشاد، گفتند این چیست؛ گفت نفس خودرامشفول میکنم # ~~پیش از آنکه مرا مشغول کند. وی بغدادی الاصل است و در محبت صوفیان ~~بمصرشده # ~~و در مکه مجاور بوده از ائمه قوم و اجلهی مشایخ است یگانه و بینظیر ~~شاگرد # ~~محمدین منصور طوسی است وبا ذوالنون مصری و ابوعبید بسری و سری سقطی # ~~و بشر حافی و غیر ایشان صحبت داشته و گفتهاند وی پیشین کسی است که در ~~علم # ~~فنا و بقا سخن گفت . # شیخ الاسلام گفت که وی خویشتن را بشاگردی جنید فرا می نمود اما بار # ~~خدای جنید بود، ازیاران واقران ویست و لیکن مه ازویست پیش ازوی برفته ~~ازدنیادر # ~~سنه ست و ثمانین ومأتین و قیل فی التی قبلها و قیل فی التی بعد ها ~~کذافی تاریخ # ~~الامام عبدالله الیافعی رحمه الله . # جنید گفته : لو طالبنا الله تعالی بحقیقة ما علیه ابوسعید الخراز لهلکنا # ~~و سیل عن راوی هذه الحکایة عن الجنید ایش کان حاله قال اقام کذا و کذا # ~~سنة یخرز مافاته الحق بین الخرزتین . # خراز گوید : که دراوائل حال ارادت محافظت سر وقت خود می کردم روزی # ~~برییابانی در آمدم ms072 و میرفتم از قفای من آواز چیزی بر آمد دل خودرا از ~~التفات بآن # ~~وچشم خودرا از نظر بآن نگاه داشتم بسوی من می آمد تا بمن نزدیک شد دیدم ~~که PageV01P073 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0247.png) # ~~دو سبع عظیم بدوشهای من بالا آمدند من بایشان نظر نکردم نه در وقت بر ~~آمدن و # ~~نه وقت فرود امدن. # شیخ الاسلام گفته: آنکه میگویند که بایزیدسید العارفین است، سید عار فین ~~حق # ~~است حق سبحانه ، و اگر از آدمیان میگوئی محمد عربی ، واگر ازین طائفه # ~~ابو سعید خراز، مرتعش گوید که همه خلق و بالاند برخراز چون در چیزی از ~~حقائق # ~~سخن گوید . # شیخ الاسلام گفته که از مشایخ هیچکس مه از وی نشناسم در علم توحید،همه # ~~بروی و بال اند هم واسطی و هم فارس عیسی بغدادی و غیر ایشان . # و هم وی گفته که دنیا از خراز پر بود و نیز بسر می آمد. # و هم وی گفته که در ابوسعید خراز ریز ککی لنگی در میبایسیت که کسی باو # ~~نمی تواند رفت ودر واسطی ریز ککی رحمت در میبایستودر چنید ریز ککی تیزی # ~~در میبایست که وی علمی بود . # و هم وی گفته که خراز غایت است که فوق او کس نیست . # و هم وی گفته که خراز گوید اول این کار قبول است که روی فرامرد کند و # ~~آخر یافت. # و هم شیخ الاسلام گفنه توحید و یافت آنست که او جای بگیرد و دیگران را # ~~گسیل کند کسی گفت که اهل غیب با من گفتند که شناخت و یافت نه آموختی ~~است # ~~و ننوشتی # وهم وی گفته : روز گاری اورا میجستم خودر امی یافتم، اکنون خودرامی جویم # ~~او را می یابم، چون ییابی برهی چون برهی بیابی کدام پیش بود او واند ~~چون او # ~~پیداشود تو نباشی چون تو نباشی او پیدا شود کدام پیش بود اوداند، ~~بایزید کوید باو # ~~نپیوستم تا از خود نگسستم و از خودنگسستم تاباو نپیوستم ms073 کدام پیش بود ~~او داند . # شیخ ابوعلی سیاه گوید: ماوراء النهریان می گویند که تانرهی نیابی ~~وعراقیان # ~~می گویند که تا نیابی نرهی و یکی است خواه سبوی برسنک و خواه سنک بر ~~سبوی PageV01P074 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0248.png) # ~~لیکن من با عراقیانم که سبق ازو نیکوترست. # ابو سعید خراز کوید : من ظن انه ببذل المجبهود یصل فمتعن و من ظن # ~~انهسبهیر بفل المجهود یصل فمتمن . # شیخ الاسلام گفت که ویرا بطلب نیابند اما طالب باید که تا نیایدش ترک # ~~طلب نکند : # و هم خراز گوید :ریاء العارفین خیر من اخلاص المریدین . # و هم وی گوید: تدارک کردن وقت ماضی، ضاتآع کردن وقت باقی است . # و هم گوید : هر گز بهیچ نعمت از وی شاد نبودهام. # و هم وی گوید روزی در مسجد حرام نشسته بودم شخصی از آسمان فرود # ~~آمد پرسید که صدق وعلامت دوستی چیست: گفتم وفداری! گفت صدقت ، ورفت # ~~یر آسمان. # وقتی خراز در عرفات بود حاجیان دعا میکردند ومیزاریدند گفت مرا آرزو # ~~آمد که من هم دعائی کنم باز گفتم چه دعا کنم یعنی هیچ چیز نمانده که با ~~من # ~~نکرده بازقصد کردم که دعا کنم هاتفی آواز داد که پس از وجود حق دعا ~~میکنی # ~~یعنی پس از یافتن ما از ما چیزی خواهی . # ابوبکر کتابی با ابوسعید خراز نامه نوشت که تا تو از اینجا برفتی در میان # ~~صوفیان عداوت و نقار پدید آمد و الفت برخواست وی جواب نوشت که از رشک ~~حق # ~~است برایشان تا بایکدیگرموانست نگیرند. # ابوالحسن مزین گوید که روزی که در میان صوفیان نقار نبود آن روز # ~~بخیر ندارند - # شیخ الاسلام گفت: نقار نه جنگ گری را گویند نقار آنست که با یکدیگر # ~~گویند که کن ویمکن یعنی بآنچه موافق طریقت ایشان باشد امر کنند و از هر ~~چه # ~~موافق آن نباشد نهی کنند تا از عهده ی حق ضحبت بیرون آمده باشند . # و من الإشعار المنسوبة الی الخراز : PageV01P075 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0249.png) ### | مع ms074 # # الموجد یطرب من فی الوجدراحته %~% و الوجد عند وجود الحق مفقود # # قدکان یطر بنی وجدی فاذهلنی %~% عن رویة الوجد من بالوجدمقصود # شیخ الاسلام ابو عبدالرحمن سلمی رحمه الله در کتابی که دربیان مبادی ~~ارادت # ~~مشایخ اوائل و احوال ایشان جمع کرده است میگوید که ابوعبدالله جلاگفته ~~است # ~~که ابو سعید خراز گفت که مرا در حداثت سن جمالی صوری بود شخصی دعوی # ~~محبت من میکرد و ابرام مینمود و من از وی میگریختم روزی تنگدل شدم ~~ببادیه # ~~در آمدم چون مقداری برفتم باز نگریستم دیدم که آن شخص از عقب من می آید # ~~چون بمن نزدیک شد گفت گمان بردی که باین از من برستی با خود گفتم : ~~اللهم # ~~اکفنی شره و نزدیک بمن چاهی بود خود را در آن چاه افکندم خدای تعالی ~~مرا # ~~در میانهی چاه نگاهداشت آن شخص بر کنارهی چاه بنشست و میگریست گفتم # ~~خداوندا قادری بر آنکه مرا از این چاه بیرون آری واز شر آن شخص ~~نگاهداری # ~~دپدم که بادی در من پیچید و از چاه بالا انداخت آن شخص پیش من آمد و ~~دست # ~~و پای مرا ببوسید و عذرخواهی کرد و گفت مرا قبول کن که در خدمت تو باشم # ~~و در ارادت خود چنان شد که مرا بروی حسد می آمد از بس صدق و اخلاص که # ~~از وی دیدم و همیشه مصاحب من میبود تا از دنیا برفت . # ~~احنف الهمدانی وی از کبار مشایخ همدان است . وی گفته که ابتداء کارمن # ~~رحمه الله تعالی آن بود که در بادیه بودم تنها مانده شدم و دست نیاز ~~برداشتم # گفتم خداوندا ضعیفم و برجای مانده و بضیافت تو آمده ام # ~~چون این گفتم در دل من افتاد که مرا میگویند ترا که خوانده ؟ گفتم یارب ~~این # ~~مملکتی است که طفیلی را گتجایش دارد، ناگاه کسی از پشت من آواز داد # ~~باز نگریستم دیدم که اعرابی است براشتر شوار گفت ایعجمی بکجا میروی: ms075 ~~گفتم # ~~بمکه ، گفت : تراکه خوانده است، گفتم نمیدانم ، گفت : وی در اینراه نه ~~استطاعت # ~~شرط کرده است ؟ گفتم آری و لیکن من طفیلی ام ، گقت : نیکو طفیلیی ~~تومملکت PageV01P076 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0250.png) # ~~کشاده است ، گفت : میتوانی که این شعو را غمخوارگی کنی ، گفتم اری از ~~شتر # ~~فرود آمد و بمن دادو گفت برو بخانهی خدای تعالی . # ~~ابو شعیب المقنع رحمه الله تعالی خراز بوده هفتاد حج گذارده بود ~~پیاده در هر حجی ازصخرهی نام وی صالح است ساکن مصر بوده و در روز ~~گارابوسعید بیت المقدس احرام بستی و ببادیهی تبوک در آمدی بر توکل # گوینددر آخرین حج سگی دید در بادیه که از تشنگی زبانش ازدهان بیرون # ~~آم ه بود بانک زد که کیست که هفتاد حج بیک شربت آب بخرد شخصی یک شربت ~~آب # ~~بوی داد آن را بان سگ داد و گفت این بهترست مرا از حجهای من زیرا که ~~رسول # ~~اللاء فرموده است که فی کل ذات کبد حری اجرا . # ~~ابوعقال بن علوان . از مشایخ معروف است و با ابوهارون اندلیسی صحبت ~~داشته # ~~المغر بی رحمه الله تعالی و بمکه برفتهاست از دنیا، و قبروی آنجا است . # ابو عثمان مغربی گفته است که بعضی ازاصحاب ابوعقال مرا # ~~گفتند که وی در مکه چهارسال هیچ نخورد و هیچ چیز نیاشامید تا بمرد و ~~بعضی بیشثر # ~~از این گفته اند . # وی گفته کة بامن هفتاد رکوه دار بودند، در مکه قحط افتاد همه بمردند جز # ~~من و شش تن دیگر هفده روز گذشت هیچ نیافتیم از زندگانی نومید شدیم دو ~~سر # ~~من افتاد که تارکن خانه بروم و آنرا در بر گیرم و بر آنجا بمیرم خواستم ~~که بر خیزم # ~~نتوانستم برزمین بخزیدم و خود را ب نجا رسانیدم ورکن خانه را در بر ~~گرفتم واین # ~~چند بیت بر خاطر من بگذشت و گفته شد دیدم که جان بر تن من باز گشت و آن # ~~ابیات اینست . ### | شعن # وا عقدت ms076 علیک مکمنات خواطری %~% عقد الرحجاء فالزمتک حقوقا # ان الزمان عدا علی فزادنی %~% ملما بالک صاحبی لصدیقا # مانالنی یوما بوجه مساء # حسبی بانک و عالم بمصالحی PageV01P077 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0251.png) # باز گشتم و بشت بزمزم نهادم ناگاه غلامی سیاه آمد و بره بریان و نان ~~بسیار و # ~~کاسهی بزرک طعام همراه او و گفت ابوعقال توتآی گفتم آری آنرا تیش من ~~نهاد، یاران # ~~را لشارت کردم خزان خزان بیامدند و من در میان ایشان همچویکی ازایشان ~~بودم . # ~~الله تعالی سره حمادقرشی، قدس جنید بوی میرفته است . جمفر خلدی ~~گوید: چند روز بر آمد که حماد قرشی راندیدم کنیتاو. ابو عمرو است بغدادی ~~است از بزر گان مشایخ بوده # ~~بدرسرای او شدم وی نبود بنشستم تابیاید در حجره شدم وی چیزی ~~خوردنینداشت # ~~بود مقنعه از سراهل خود باز کرده و فروخته بچیزی داده و آورد پیش اصحاب ~~نهاد # ~~شخصی در آمدوسی دینار زر آورد ویرا میداد و وی می پیچید آخر سو گند ~~خورد # ~~و نیذیرفت اهل وی از خانه آواز داد که امروز مقنعهی من فروخته استت و ~~چیزی # ~~خریده بنگرید که چه می کنید! جعفر خلدی گوید پیش جنید رفتم و آن قصه را ~~باز # ~~گفتم جنید او را بخواند گفت علم آن بامن بگوی گفت ببازار شدم و آن ~~مقنعه دلال # ~~را دادم کز و بر آمد و آنرا بفروخت آوازی شنیدم که گفتند این را برای ~~ما کردی # ~~جواب آن بتو آید آن سی دینار جواب آن بود که از آن نیذیرفتم جنید او را ~~گفت # ~~اصبت صواب کردی که نگرفتی . # شیخ الاسلام گفت : نگرید که بیاداش غره نگردید . # ~~ابوالحسین نوری از طبقهی ثانیه است و نام وی احمد بن محمدو گویند ~~محمد # قدس الله سره بن محمد درست تراستمعروف است باین البغوی پد روی از # بغشور است که شمره، بردددرمیان هرات ومروومنشامومولدوی # ~~بغداد بوده ، باسری سقطی و محمدبن علی قصاب واحمدابی الحواری صحبت ~~داشتهو # ~~ذوالنون مصری را دیده بود ms077 و از اقران جنید بود اما تیز وقت تراز جنید ~~بود جنید # ~~بعلم مه بود و نوزی بزند گانی وی شوریداشت، وقتی جنید را آز صبر وتوکل ~~چیزی # ~~پرسیدند. خواست که جواب گوید نوری بانک بروی زد که تو وقت محنت صوفیان ~~PageV01P078 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0252.png) # ~~ییکسوی باز شدی ودست دردانشمندی زدی، سخن این طائفه مگوی؛ وویپیش از # ~~ویجنید زفته از دنیا سنه خمس و تسعین و مأتین وفی تاریخ الیافعی رحمه ~~الله انه توفی # ~~سنه ست و ثمانین و مأتین . # وچون نوری برفت جنید گفت ذهب نصف هذاالعلم بموت النوری. نوری همیشه # ~~تسبیح داشتی دردست ویرا گفتند : تستجلب الذ کر؟ کفت: لااستجلب الغفلمة ~~! گقتند # ~~باین تسبیح می خواهی که الله تعالی دریادتو بود: گفت نی بلکه باین ~~تسبیح غذلت می جویم. # وهم وی گفته : لایغر تک صفاء العبودیة فان فیه نسیان الربوبیة . # و ویرا گفتند که الله تعالی را بچه شناختی : گفت : بالله! گفتند پس عقل # ~~چیست؛ گفت : عاجز است راه ننماید متگر بعاجز وهم وی گفته که هر گاه ~~الله تعالی # ~~خودرا از کسی باز پوشید هیچ دلیلیو خبراو را باء نرساند اذا سر الحق عن ~~احد # ~~لم یهده استدلال و لاخبر . # شیخ الاسلام گفت: جوانی خراسانی با براهیم قصار آمد گفت میخواهم نوری # ~~را ببینم گفت او چند سالی نزدیک ما بود هیچ از دهشت بیرون نیامد یکسال ~~گرد # ~~شهر می گشت با کس نیامیخت دو سال درویرانه خانهیی بکرا گرفت هیچ بیرون ~~نیامد # ~~مگر بنماز و سالی زبان باز گرفت با ک سخن نگفت آن جوان گفت البته ~~میخواهم که # ~~او را ببیتم ویرا بنوری دلالت کرد چون در آمد نوری گفت با که صحبت ~~داشتهیی # ~~گفت با شیخ ابو حمزه خراسانی گفت آنمرد که از قرب نشان میدهد و. اشارت # ~~می کند گفت آری گفت چون باو رسی ویرا سلام کوئی و بگو اینجا که مائیم ~~قرب # ~~بعد بعد است . # ابن الاعرابی گوید قرب نگویند تا مسافت ms078 نبود و تا مسافت بود دو گانگی # ~~بجای بود پس قرب بعد یود . # و هم نوری گفته که ساعتی از عارف بر مولی گرامی تر از تعبد متعبدان هزار، # ~~هزار سال . # و هم وی گفته : نظرت یوما الی النور فلم ازل انظر الیه حتی صرت # ~~ذلک النور . PageV01P079 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0253.png) # ~~سید الطائفه جنید از طبة،ی ثانیه است کنیت او ابوالقاسم است و لقب وی # ~~البغدای،قدس سره قواریری وزجاج و خز از است، قواریری وزجاج از آن ~~گویند، # که پدر وی آبگینه فروختی . # ~~و فی تاریخ الیافعی: # ~~ان الخزاز بالخاء المعجمة و الزاء المشددة المکررة و انما قیل له # ~~الخزاز لانه کان یعمل الخز . # ~~گویند اصل وی از نهاوند است ومولدو منشاء وی بغداد، مذهب ابوثورداشت # ~~مهینه شا گرد شافعی، و گفتهاند مذهب سفیان ثوری داشت با سری سقطی و ~~حارث # ~~محاسبی و مخمد قصاب صحبت داشته بود و شاگر ایشان بود وی از ائمه و ~~سادات # ~~این مقوم است و همهنسبت بوی درست کنند چون خرازوردیم و نوری و شبلی ~~وغیرهم. # ~~ابوالعباس عطا گوید : اما منافی هذا العلم و مرجعنا المقتدی به الجنید. # ~~خلیفهی بغداد ردیم را گفت ای بی ادب! وی گفت من بی ادب باشم و نیم روز # ~~با جنید صحبت داشتهام یعنی هر کس با وی نیم روزصحبت داشته باشد از وی ~~بیادبی # ~~نیاید، فکیف که بیشتر. # ~~شیخ ابوجعفر حداد کوید : اگر عقل مردی بودی بر صورت جنید بودی . # ~~گفته اند ازاین طائفه سه تن بودهاند که ایشان را چهارم نبود، جنید ~~ببغداد و # ~~ابو عبدالله جلا بشام و ابو عثمان حیری بنیشابور : # ~~در سنه سبع و تسعین و ماتین برفته از دنیا . # ~~کذا فی کتاب الطبقات والرسالة الفشیریة وفی تاریخ الیافعی : # ~~انه مات سنة ثمان و تسعین و مأنین و قیل سنة تسع و تسعین و مأتین و # ~~لله تعالی اعلم. # ~~روزی جنید در ایام صغر با کودکان بازی میکردی سری سقطی گفت : # ~~ما تقول فی الشکر ms079 یا غلام!. # ~~گفت : الشکران لاتستعین بنعمه علی معاصیه . PageV01P080 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0254.png) # سری گفت بسیار می ترسم که بهره ی تو همین از زبا6تو باشد. بجنید گفت ~~همیشه # ~~از آن سخن ترسان بودم تا آنکه روزی برویدر آمدم و آنچه محتاج الیهوی ~~بودهمر اه # ~~بزدم، گفت بشارت بد ترا که از حضرت حق سبحنه در خواسته بودم که اینرا ~~بردست # ~~مفلحی یا هوفق بمن رساند . # جنید گفت که سری مرا گفت که هجلس نه و مرد. را سخن گوت و من نف # ~~خود را متهم میداشتم و استحة ق آن نممدانستم ت آنکه حضرت رسلت را ~~بلهنحبدز # ~~یکی از شبهای جمعه در خواب دیدم که گفت: کلم علی ااناس بیدار شدم دپیش ~~از # ~~صبح بدرخندتی سرت رفتم در بکوفتم کفت ..ا راست کو نداشتی ت نرا نگفتند ~~: پس # ~~بمدآد مجلس نهده و آغرز سخنن کردم خبر منتشرشد که جنید میخن میکوید. ~~جوانی # ~~ترسا نه در لباس ترسایان بر کنار مجلس بیستدو گفت : ایها الشیخ ما معنی ~~قول # ~~رسول الله (ص) اتقوا فراسة المؤمن فانه ینظر بنور الله؟ جنید گفت : ~~سعتی سر # ~~در پیش افگندم پس سر برداشته و گفته اسلام2 ور که وقت اس:8م تو زمیده ~~است. # ام. ،فعی گوید که مردم میپندارند که جنید را در این یه- گرامت است و من # ~~می گویه در این دو کرامت است، یکی امناع ودبر افران جوانن ودیگر ~~انلاتوی # ~~بر ا نکه وت در حل اساام خواعد ورد. # جنید را گفتند این علم از کجا میگوئی دفت اگر از کجا بودی برسیدی # و وی گفه تعوف نست که ساعتی بتشینی ی تیمر. # شیخ الاسلا- گفت که بی تیمر چه بود یفت ی جستن و دیدار بی نگریستن که # ~~بیننده دز دیدار علتست. # ووی گفته: استغراق الوجد فی العلم خیر من استفراق العلم فی الوجد. # و هم وی گفته : اشرف المجااس و اعلاها ااجلوس مع الفکرة فی # ~~میدان التوخید . # و هم وسی گفته : اصرف همک الی الله ms080 عزوجل و ایاک ان تنظر بالعین # ~~اأمی بها تهاهه الله عزوجل الی غیر الله عزوجل فتسقط عن عین الله . PageV01P081 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0255.png) # و هم وی گفته که موافقت با یاران بهتر از شفقت . # شیخ الاسلام گفت : طاعت داری به از حرمت داری . # و هم جنید گوید : مردمان پندارند که من شا گرد سری سقطیام، من شا گرد # ~~محمدبنعلی القصابم، ازوی پرسیدم که تصوف چیست: گفت: ندانم لکن خلق کربم # ~~یظهره الکریم فی زمان کریم من رجل کریم بین قوم کرام . # شیخ الاسلام گفت که سخنی ظریف و نیکوست که اول گفت ندانم پس گفت # ~~خلقی است کریم ظاهر می کند آنراکریم درزمان کریم از مردم کریم میان قوم ~~کریمان # ~~و الله تعالی داند که ان خلق چیست . # شیخ الاسلام گفت : اذا صافی عبدآ ارتضاه لخالصته وعده من خاصته # ~~القی الیه کلمة کریمة من لسان کریم فی وقت کریم علی مکان کریم بین قوه ~~کرام # ~~الکلمة الکریمة سخنی تازه بدست بیخودی ازحق فرستانیده و بقمع گوش آسوده ~~بردل # ~~تشنه بگذرانیده و بجان فرا ازل نگران رسانیده سخنی از دوستی و ازدوست ~~نشان، # ~~تشه را شراب وخسته را درمان، شنیدن آسان و ازو بازرستن نتوان . # دخولک من باب الهوی آناردته %~% یسیر و اکن الخروج عسیر # من لسان کریم، از زبانی و چه زبان ازحق ترجمان و برنامه صحت عنوان نه # ~~گوینده دانست و نه زبان سخن همه بگوش شنوند و آن بجان فی وقت کریم در # ~~چه زمان در زمانی که جز از حق یاد نیست در آن و گذشته عمر خجل است از # ~~نیکوئی آن و عمر جهانیان از آرزوی آن گریان علی مکان کریم بر جائی که ~~نه دل # ~~پراکنده و نه زبان خواهندهونه مستمع باز نگرنده بین قوم کرام نزدیک ~~محقق گویان # ~~و مستمع سوزان:و ناظر پرسان. # شیخ الاسلام گفت که وقتی جنید با ذوالنون فرا فلیج مجنون رسید ویرا گفت # ~~مرا نگوئی که این جنون از تو چیست؟ جوابداد: ms081 حبست فی الدنیا فجننت ~~بغراقه. # جنیدرا پر سیدند که بلا چیست؟ گفت : البلاء هو الغفلة عن المبلی . # و شبلی زا پرسیدند که عافیت چیست: کفت : اامافیة قرار القلب مع الله ~~لحففه PageV01P082 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0256.png) # شخصی جنید را گفت که پیران خراسانرا بر آن یافتم که حجاب سه است یک # ~~حجاب خلق است و دوم دنیا وسوم نفس، جواب داد که این حجاب دل عامست خاص # ~~محجوب بچیز دیگر است رویة الاعمال و مطاابة الثواب علیها و رویة النفم ~~. # شیخ الاسلام گفت: آنکه کردار خود بیند دل او از الله محجوب است و آنکه # ~~پاداش جوید بر آن و آنکه از منعم بنغمت نگرد هم مخجوب است. # واسطی گفته: مطالعة الاعواض علی الطاعات من نسیان الفضل باداش طاعت # ~~فرا چشم. امدن و طلب گردن ثوات فضل وسنت الله تعالی را فراموش کردنست . # وهم واسعلی گفته: ایاکم ولذات العلاعات فانها سموم قاتلة . # فرس عیسی بغدادی گفته است: حلاوة العلاعات والشرک سواء . # شیخ الاسلام گفت : تا از خود نپسندی خوشت نیاید و لذت نیابی و پسند از # ~~خود شرکست، طاعت بگذار چنانکه فرمان است بشرط علم و سنت و آنگاه از # ~~خود مپسندد بوی سپارد پسند خود بر روی دیوزن اذامحاسنی اللائی اسر بها # ~~*ی الذنوب فقل لی کیف اعتذر . # سئل الجنید ایکون عطاء من غیر غمل فقال کل العمل من عطانآه یکون . # ~~ابوجعفر بن الکر نجی ز افران جنید است و گفتهاند از استادان وی و از ~~اجله # ~~قدس الله روحه مشایخ بود . # جعفر خلدی گوید که جنید در روز وفأت ابن الکرنبی بالای سر # ~~وی نشسته بود سر خود بآ سمان برداشت ابوجعفر گفت : بعداست ودوری! سرخود # ~~بسوی زمین فرو افکند ابوجعفر گفت بعدست و دوری : معناه ان الحق اقرب ~~الی # ~~العبد من ان بشارالیه فی جهة . # کنت ویابو محمد بود از همدان بوده و بابسیاری از مشایخ # ~~کهمس بن الحسین صحیت داشته بودوی گمته است که شبی در همدان درخانهی # خود ms082 نشستته بودم یکیدر بزد باخوه گفتم جنید باشدچون # بگشادم جنید بود سلام کردو گفت قاصد بزیارت تو آمده ام معلوم PageV01P083 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0257.png) # ~~شدراستی خاطر تو ، و باز گشت دیگرروزش در همدان طلب کردم نیافتم و ~~ازجمعی # ~~که از بغداد رسیدندپر سیدم که فلان وقتوی غایب بودهیچکس نشان نداد همان ~~شب # ~~مده بود ورفته . # ~~عسمر و بن عشیان السمکی از طبقهی ثانیه است کنیت از ابو عبدالله است ~~استاد حست # امصوفی منصور حلاج است نسبت با جنید درست کند و ب خراز # ~~رحسه الله تعالی صحبتداشته و از اقران ایشان است و ابو عبداله ~~نباجیرا # دیده بودوکان یقول ما صحبت احداکان انفع ای صحبته # ~~و رویته من ابی عبدالله النباحی وعالم بوده بعلوم حقیق اصلوی از یمن ~~است # ~~سخن او بری شدویرا بکلام منسوب کردند و مهجور ساختند و ازمکه بیرون ~~گردند # ~~بجده رفت ویرا قاضی کردند . # وفی کتاب صفوة الصفوة لابن الجوزی : # انه توفی ببغداد سنة ست وتسعین ومأتین و قیل سبع وتسعین و مأتین د # ~~قیل احدی و تسعین ویقالانه توفی بعمکة والاول اصح . # وی گفته: المروة التغا فل عن زلل الاخوان وقال ابوحفص المروة ان تبذل # ~~لاخوانک جامک ومالک فی الدنیا وتخصهم بالدغاء فی العقبی . # و همعمر و بن عثمان گفته : لایقع علی کیفیه الوحه عبارة لا نه سر الله ~~عند المومنین # ~~یعنی عبازت بر کیفیت و جد دوستان نیفتد زیرا که آن سر حق است بنزدیک ~~مؤمناند # ~~هر چه عبارت بنده اندر آن تصرف تواند کرد آن سر حق نباشداز آنکه تکلف ~~بنده بالکلیته # ~~از اسرار ربانی منقطع بود . # و گویند که عمرو باصفهان امد نو جوانی بصحبت وی پیوست پدردی مانه # ~~آمد بیمر شد و مدتی بر آمد و روزنی عمرو برخاست و باجمعی فقرا بمیادت ~~دی # ~~رفت آن جوان التماس کرد که قوال چیزی بخواند عمرو بقوال اشارت کرد این ~~بیت بخواند. # مالی مرضت فلم یعدنی عائد %~% منگم ویمرض عبدکم فاعود # چون بیمار این بشنید ms083 برخاست و بنشست و شدت بیماری او کمتر شد، گفت ~~PageV01P084 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0258.png) # ~~دیگر بخوان قوال این بیت بخواند. # و اشد من مر ضی علمی صدود کم %~% و صدود عبدکم علی شدذید # بیماری از ویی رآئل شد و صحیح النفس برخاست و پدر از اندیشه که دردلث # ~~گذشته بود توبه کرد ویرا بعمر و تسلیم کرد و یکی از بزرگان طریقت شد. # روریی علی سهل ویراگفت: ما قانون الذکر فی الجملة . # گفت : دجود اف اده مع معرفة ادصافه یافت یگ نه داشتن اء پس شن ختن # ~~صفان او . # شیخ الاسلام گفت که آدمی افراد مولی نیابد آنکه افراد مولی یابد ند1 دمی # ~~است این که میخورد و می خسبد چیز دیگرست. # ~~شاه شجاع کرمانی قدس الله ردخه. از طیقهی ثنیه است ازاولاد ملوک ~~بود از رفیقن ابوحفت امت ب ابوترآب نخشبی و ابو عبدانه ذراء بصری و ~~وعبید # بسری صحبت داشته امشد ابه عثمن حبرتی است ووتی باقر # ~~فتی بب فرغنی و نوزی و سیروانی وحبری ب عیلسن رفتندی ودقق بن گلیه ~~درذی # ~~دردان و شد پس از ابوحف برفته از دنی . مات بعد سنة سبعین وماتین وقیان # ~~قبد انثلثمأیة. # و دیرا کته بی است ردبر یحیی معذ رازت در فضل غن برفقر که یحیی کرده ووی # ~~نرا جواب بازداده و ففر را برغنا فضل نهاده چننکه هست . # شیخ الاسلام گفت : از فضل درویشتی ترا آن تمم است و کفنیت که # ~~مصطفی بل درویشی بر توانگری گزید وخضرت حق ویرا ان اختییر کردو بپسندید ~~. # وشاه شجاع بزرگ بوده وخواجه یحیی عمار گفته شاه شهی بود . # ردزی ابوحفس نشسته بود در نیشابور شاه شجاع برسروی بایستاد باقباازوی # ~~چیزی پرسید ، ابوحفمر باز نگریست او را دید باقا گفت : بخدائی که تو ~~شاهی # ~~گفت : من شاهم در آن سؤال بجائی آورد که شاه است دانست که آن سؤال چز # ~~وی نتواند کرد ، گفت باقبا شاه گفت : وجد نافی القیاما طلبنا فی العبا ~~. PageV01P085 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0259.png) ms084 # ~~شیخ الاسلام گفت : شاه شجاع چهل سال نخفته بود برطمع وقتی درخواب شد # ~~حق تعالیرا بخواب دید بیدارشد و این بیت بگفت : # # رایتک فی المنام سرورعینی %~% فاحببت التعیش والمناما # ~~پس از آن پیوسته همی خفتی یا ویرا خفته یافتندی یا در طلب خواب . # ~~اللمجنون : # # وانی لاستغشی ومالی غشیة %~% لعل خیالا منک یلقی خیالنا # ~~روزی شاه درمجلس نشسته بود درویشی برپای خاست ودومن نان خواست # ~~کسی نمیداد، شاه گفت کیست که پنجاه حج من بخرد بدومن نان و باین درویش ~~دهد # ~~فقیهی آنجا نشسته بود آنرابشنید ، گفت : ایهاالشیخ استخفاف میکنی ~~باشریعت:! گفت # ~~هر گزخود را قیمت ننهادم کردارخودرا چه قیمت نهم ؛. # ~~و هم وی گفته : من غض بصره عن المحارم و امسک نفسه عن الشهوات # ~~وعمر باطنه بدوام المراقبة و ظاهره باتباع السنة لم یخطأله فراسة . # ~~ابوعثمان حیری، قدس الله تعالی روحه از طبقه ی ثانیه است نام وی ~~سعید بن اسمعیل الحیری النیشا بور- یست اصل وی از ری است شاگرد شاه شجاع ~~است و با # ابوحفص حداد و یحیی معاذ رازی صحبت داشته است # ~~امام و یگانهی وقت بود استاد نیشابوریانست با شاه شجاع از مرو بنیشابور ~~آمده. # ~~ابوحفص ویراگفت اینجا بایست که شاه آنجا اشغال و عیال دارد تو کسی # ~~نداری! شاه باز گشت و وی پیش ابوحفص بایستاد ، ابوحفص برای وی مجلس ~~نهاد # ~~ودر ماه ربیع الاول سنه ثمان و تسعین ومأتین برفته از دنیا وقبروی ~~درنیشابوراست . # ~~ویرا گفتند جوانمردان کهاند ، گفت : ایشانکه خود را نبینند. # ~~و هم وی گفته : الشوق من شعائر المحبة، وویرا امام ومقتدای ربانی ~~گفتهاند # ~~و ربانی آن بود که شاگردان را بکهینهی علم بپروراند تاقویشوند علم ~~مهینرا، و # ~~وی چنان بود درسخن ضعیف است اما درمعاملت نیکوترست . # ~~و هم وی گفته : المتهاون بالامرمن قلة المعرفة بالامر . PageV01P086 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0260.png) # وحمه الله تعالی وکریابن داویه احمد حرب، ازچملهی زهاد ومتو کلان ~~بوده و در لقمهی نیک کنیت وی ابویحیی است از اهل نیشابور بوده است ms085 از شا ~~گردان # باحتیاط بوده و از کسمب خود خوردی . # ابوعثمان حیری رحمه الله گفته هر که چون ابویحیی زید او را اندیشهی مرگ # ~~نبود و اندیشهی بعد از مرک هم نبود و وفات وی در سنه اربع و تسعین و ~~ماتین بود # ~~در نیشابور. # حمه الله زکریا بن یحیی الهروی از کبار مشایخ بوده ومستجاب الدعوة . ~~احمد حنل رحبه الله کفته است: ز کربااز جمله ی ایدالاست. # ابو سعید زاهد گفته است: زکریا را دیدم و با وی صحبت # ~~داشتم از جملهی صدیقان بود و وفات وی در هرات بوده در رجب سنه خم و # ~~خمسین و ما تبن. # ~~رحمه الله تعالی زیاد الکبیر الهمدانر متجاب الدعوة . کهم الهمدانی ~~رحمهالله گفته که وقتی از همدان بود و در صحبت جنید قدس سره بوده و فقیه ~~و # در مسجد آدینه شدم زباد رادبدم درمحراب نشستد و دعای # ~~استسقا می کند هنوز دعا بآخر نرسیده بود که باران چنن بگرفت که بخانه ~~باز # ~~نتوانستیم آمد . # ~~قدس الله سره ابو عثمان مفر بی ابوالحسین صایغ دینوریست از ناحیت ~~قیروان مغرب بوده سالها در مکه مجاورت کرده بود و آنجا سید الوقت یگانهی ~~وی از طبقه ی پنجم است نام وی سعید بن سلام المغر بی است شاگرد # ~~مشایخ بوده آنجا ویرا قضیهیی افتاد بنیشابور آمد و در نیشابور برفت در ~~سنه ثلات # ~~و سبعین و ثلاث مأتین، قبروی در نیشابور است پهلوی ابو عثمان حیری و ~~ابو عثمان # ~~نصیبی، هرسه پهلوی یکدیگراند. صحبتداشته باابوعلی کاتب و حبیب مغربی و ~~ابوعمر # ~~و زجاج، و ابویعقوب نهرجوری را دیده بود و صاحب کرامات ظاهر بوده ~~وفراست . # نیز وی گفته که ابتدا در آمدن من درین کار آن بود که من اسبی و سگی ~~PageV01P087 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0261.png) # ~~داشتم و در یکی لذ جزایر پیوسته شکار می کردم و کاسهیی داشتم چوبین که ~~در آن شیر # ~~می کردم روزی خواستم که از آن کاسه شیر خورم آن ms086 سگ بانگ بسیار کردو بر ~~من # ~~حمله آورد چنانکه مرا از شیوخوردن بازداشتوچون بلددوم قصد کردم که شیر ~~خورم # ~~بار برمن حمله کرد چون با رسوم خولستم که بخورم سردر آن کاسه کرد : ~~شیررا # ~~خوردن گرفت در ساعت آماس کرد و بمرد همانا وی دیده بود که ماری سردر آن # ~~شیر کرده بود خود را فدای من کرد چون انرا دیدم توبه کردم و در این کار ~~آمدم . # شیخالاساام گفت که ابو الحسین کواشانی مرا گفت که ابوعثمان مغربی مرا گفت # ~~که آبز ربیز که من از دنیا بروم فرشتگان حاک پاشند ابوالحسین گفت که وی ~~چون # ~~برفت من حضرنودم در نیشابور کس کس را نمیدید از بسیری گرد. # شیخ الاسام گفت : که وی سی سال در مکه بود در حرم بول نکرده بود ، # ~~حرعت حرم زا. # وابوعثمن گفته: لایجیء هذا الامرالا برائحة الدم . # و هم وی گفت : الاعتکاف خفظ الجوارح تحت الاوامر . :. # * هم وی گفته : هر که صحبت تنوانگران برصحبت درویشن گزیند ان تعالی # ~~ژیرا بمرگ دل مبتااکند . # و هم وی گفته : العاصی خیر من السدعی لان العاصی ابدا یطلب طریق # ~~تو بته والمدعی یخبط ابدا فی خیال دعواه . # ~~رحمه الله تعالی ابوطالب اخمیعی مغربی گوید ابوطالب را دیدم با ~~مرغان سخن میگفت. از جمله مشایخ بود و از وی کرامات ظاهرشی ابو عثمان # وهم ابوعثمان گوید که باابوطلب در سفر بودم دررآه از سباء # ~~خوف عضیم پدید آمد وسباع بسینار بودند من گفتم سبکتر میباید گذشت ~~ابوطالب # ~~شب آنجا مقام کرد و من هیچ نخفتم از خوف واو بخفت بر مراگفت چرا نخفتیه # ~~گنتم از حوف سباع خوابم نیامد ، گفت: هر کرا خوف حق بود از هیچ چیز ~~نتزسد # ~~چون تو از سباء میترسی بعد از این با من صحبت نداری وبرفت . PageV01P088 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0262.png) # وی گفته است درمناجات الهی: اگز نه فرمان توبودی کرا زهره بودی که نام # ~~نو برزبان راندی. # از کبار اصحاب ابوعثمان حیریست. مات سنة ms087 اثنین وثلثمایة # رحمه الله محمد الصباح الغیل بنجاه سال است تا خلق را پند میدهم و ~~نمی پذیرند گفت ابوعثمان مغربی ویرا گفت خواهی که ترا پندی دهم که # خواهم! گفت: تهمت بز کردار خود نه تاقیمت گیرد و تهمت # ~~از خلق بر گیر تا جنگ برخیزد. # شیخ الاسلام گفت که صحبت بله تعالی سه جزو است دیدن فضل او و عیب # ~~خود وعذر خلق واینرا چهارم نیست ، عذرخاق بین که همه آن میرود که او ~~میخواهد # ~~ایشان زیرقدر وحکم او مضطرند و عیب خود بین تا منت یاد آید . # شیخ الاسلام گفت که ابوعثمان نصیبی گفت که شبلی گفت که دست بسر ابو- # ~~یعقوب میدانی فرود آوردم در ان وقت که بمصر میرفتم گفتم: جبرک الله هیج ~~موی نبود # ~~برتن او که نگفت آمین . # قدس الله سره ابو العباس بن مسروق از طیقه ت ثانیه است ناء وی احمد ~~بن محمدبن مسروق است از اهل طوس است ببغداد ساکن شد و هم آنجا از دنیا # رفت در سنه تسع و تسعین ومانین و گفته اند که در صفرسنه # ~~ثمان و تسعین وماتین والله تعالی اعلم. # جنید از وی حکایت کند از استادان ابوعلی رود باری است شاگرد حارث # ~~محاسبی وسری سقطی و محمد بن منصور ومحمد بن الحسین البرجلانی است # ~~با ایشان صحبت داشته از قدماء مشایخ قوم است و اجلهی ایشان . # شیخ الاسلام گفت : که ابوالعباس مسروق بغدادی گوید که شب شنبهنشسته # ~~و مادر و پدر بر من می گریستی از صعبی آنکه من از نماز آدینه آمده ~~بودمی # ~~واز بس که بپیران بودمی و سخنان که شنیده بودمی . سئل عن التصوف فقال ~~خلو PageV01P089 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0263.png) # ~~الاسرار ممامنه بد و تعلقها بمالیس منه بد . # وهم وی گفته : من ترک التد بیر عاش فی راحة . # ~~شیخابوالعباس موره زن شیخ الاسلام گفته: که وی گفته نفس خویشتن را ~~مشغول کن # ~~بغدادی، رحمه الله پیش از آنکه ترا در شغل افکند . # لقد ms088 جلب الفراغ علیک شغلا %~% واسباب البلاء من الفراغ # ~~ابوعبدالله المفر بی از طبقهی ثانیه است ناموی محمد بن اسمعیل است. ~~گویند که # قدس سره استاد ابراهیم خواص وابراهیم بن شعبان کرمانشاهی وابوبکر # بیکندیست و شا گرد ابوالحسین علی ررین هرویست، وعمر # ~~ابوعیدالده صدو بیست ودو سال بودوعمر استادوی ابوالحسین صدو بیست سال ~~بودوابوالحسین # ~~شا گرد عبدالواحد زید بصریست و عبدالواحد زید شا کرد حسن بصری استرحمهم # ~~الله تعالی وقبر ابوعبدالله برسر کوه طور سیناست پهلوی استادوی ~~ابوالحسین علی بن # ~~رزین ، در زیر درخت خرنوب . # گویند که در سنه تسع و سبعین و مأتین برفته از دنیا و درست تر آنست که # ~~در سنه تسع و تسعین و مأتین برفته از دنیا . # شیخ الاسلام گفته: که وی هر گز تاریکی ندیده بود آنجا که خلق راتاریکی # ~~بودی ویرا روشنی بودی . # وی گفته : بآن خدای که ابوعبدالله مغربی را بیافرید که اگر اننه نعالی ~~مؤنت # ~~شهوت رااز م بازستاند مرا دو ستراز آن باشد کهاکنون مرا گوید در بهشت ~~شو، این # ~~آنست که علی بن ابی طالب کرم الله وجهه گفت اگر موا اختیار دهند که در ~~بهشت # ~~شو یا در مسجد، مندرمسچد شوم که بهشت نصیب اوست نزدیک من . # وقتی ابوعبدالله مغربی بر سرکوه سینا سخن می کفت سخن بجائی رسید # ~~که گفتبنده باو چندان نزدیکی جوید که فروماند خود را، سنک از کوه ~~بجنبید و # ~~پاره پاره میشد و بهامون می آمد . PageV01P090 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0264.png) # ووی کفته: افضل الاعمال عمارة الاوقات فی الموافقات . # وهموی گفته: ما فطنت الاهذه الظائغة واحترقت بمافطنت . # ~~ولابیعبدالله المغربی یامن یعد الوصال ذبنا کیف اعتذاری من الذنوب ان ~~کان # قدس سوه ذنبی لدیک حجی فاننی منه لإاتوب . # وهم وی گفته: ما رایت انصف من الدنیا ان خدمتها خد متک وانتر کتها # ~~رکتک هر گز از دنیا منصفتر چیزی ندیدم اگر ویرا خدمت کنی وی ترا خدمت # ~~کند وچون از وی اعراض کنی و طلب خداوند بر دست ms089 گیری از توبگریز ~~دواندیشه # ~~آن بر دلت نیاورد پس هر که بصدق از دنیا اعراض کند از شر او ایمن گردد ~~و از # ~~آفت وی رسته شود . # نام وی سعید بن یزیدست و از قدماء مشایخ است از اقران # ~~ابوعبدالله النباجی ذوالنون مصری و از استادان احمد بن ابی الحواری. # ~~قدس الله تعالی سره نباجی گفت: الادب حلیة الاجرار . # وهموی گفته : لکل شیء خادم و خادم الدین الادب . # شخ الاسنام گفت که ابوعبدالت نباجی گوید که چشم برو دار که هیچ نشان # ~~روشن تر از او نیست. # هم ایو عبداله گوید که موسی ن گفت آلهی من ترا کجا یابم: گفتچون # ~~قصد درست کنی مرا یامی!، و کتانی گوید که چون قصد درست کردی ویرا ~~بیافتی؛، و # ~~حلاج گوید لاتعرج آن یک گامست. # شی الاسلام گفت: آن یک گام توئی چون از خود گذشتی باو رسیدی. # ~~بوعبدالله الانطاکی قدس الله تعالی روحه از سلدات ایشان وعالم ~~بعلوم شریعت ، عمر دراز یافت نام وی احمد بن علصم الانطاکی است از اعیان ~~قوم بوده و با قدما صحبت داشته بود و اتباع و تابعین را دریافته و از # ~~اقران بشر و سری سقطی و مرید حارث محاسبی بود و بصحبت فضیل رسیده بود . # شیخ الاسلام گفت : که وی گفته که از هیچکس واز هیچ چیزم حسد نیامد ~~PageV01P091 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0265.png) # ~~مگر از معرفت عارفانه معرفت تصدیقی . # ابوعلی دقاق گوید : معرفة رسمیة کقطرة وسمیة لاعلیلا تشفی ولاغلیلاتسقی # ~~معرفت رسمی چون باران است تابستانی نه بیمار راشفا دهدونه تشنه راسیراب ~~گرداند. # وهم انطاکی گفته: انفع الفقر ماکنت به متجملاو به راضیانافع ترین فقر ~~آنست # ~~که تو بدان متجمل باشی و بآن راضی یعنی جمال خلق همه در اثبات اسباب ~~بودو # ~~جمال فقر در نفی اسباب و اثبات مسبب ورجوع باو و رضا باحکام او زیرا که ~~فقر # ~~فقد سبب بود و غنا وجود سبب و بی سبب با حق بود و با سبب باخود بود ms090 پ ~~سبب # ~~محل حجاب امد و ترک اسباب محل کشف و جمال دو جهان در کشف و رضاستو # ~~ناخوشی عالم در حجاب وسخط و این بیانی واضح است در تفضیل فقر برغناو ~~الله اعلم # از طبقه ی ثالثه است و از بزر گان مشایخ عراق است و جوانمردان # قدس اللهسره ههشاد الدبنوری ایشان، یگانه در علم باکرامات ظاهر ~~واحوال نیکو بایحیی جلا ومه از وی از مشایخ صحبت داشته و از اقران جنید و # ~~ریم و نوری و غیر ایشان بوده گفتهاند در سنه تسع و تسعین و ماتین برفته ~~از دنیا. # وی گفته که الله تعالی عارف را آئینه داده است در سر که هر گاه در آن ~~نگرد # ~~الله را بیند . # شیخ الاسلام گفت که ویرا دردل مؤمن جائیست که جزوی نرسد چون بتفرقه # ~~در ماند بآن باز گردد بیاساید . # حصری گوید که دوش میاندیشیدم که کاه کاه مراچنین تفرقه می بود حال مریدان # و شا گردان من چگونه خواهد بوداگرنه آن بودی که دانستم که اوجای دارد # ~~دردل دوستان خود که آنرا جزوی نگیرد و جزوی آنجا نگذرد پاره پاره شدمی ~~. # هاابالبی بعیون وظنون اتقیها %~% الی فی سری مر آةاری وجهک فیها # وهم ممشاد گفته که چهل سال است که بهشت و با هرچه دروست بر من عرضه # ~~میکند گوشهی چشم بعاریت بآن نداده ام . # شیخ الاشلام گفت که در صحبت و حضور او نگریستن بغیر او شرکست باو، ~~PageV01P092 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0266.png) # ~~والله تعالی پیغمبر را می گوید: مازاغ البصر وماطغی قل الله ثم ذرهم . # و هم ممشاد گفته: هر گز بسر هیچ پیرنشدهام و سؤال نبردهام تا دل صافی باو # ~~شده ام تا او خودچه گوید . # وهم وی گفته: همه معرفت صدق افتقارست بالله تعالی # وهروی گفته: طریق الحق بعیدوالمسیرمع الحق شدید . # شیخ الاسالام گفت: راه بحق دوراست مگراو دست گیرد و صحبت وصبر کردن # ~~و روز گر گذر انیدن با خداوند سخت است مگر او مونس ms091 بود . # و هه ممشاد گفته: هر که بر دوستی از دوستان دت انکار کند کینه عقوبت وی # ~~آنست ک هر گز وپر اآن ندهند کهاو داشته، ذو النون کفته هر که بر نعرهی ~~زراقی که # ~~بزرق کند انکاز کند هر از انرا بصدق نی بدیعنی براصل آن انکار کند ترا ~~از زرقوی # ~~جه زین زرق وت بروی است تو .است نگر و راست بین ت بهره بابی. # شیخ الاسلام گفت ک. ابوع مر کوید ش گرد ممشاد که روزی پیش ممشادنشسته # ~~بوده جوا:مردی ار در خانه در1مد بمیزبانی اجزت خواست شخ گفت توانی که # ~~صوفین زا بخینه برئ و بزاز در مینه شیخ بهانه میجست اجبت نکرد چون ~~بیرژن # ~~شد اصحاب گفتندشیخ هر گز چنتن نکردت این چه بود: شیخ افت ار از این ~~حوانمردان # ~~بود دنی ندمت ویی در1 مد ان ازدست ون بشداکنون می آیدد چیزی نففت میکند # ~~میخواهد کهسرمیهت خودبزیابد ، ن ههر ن از د ببرزن نکند این باز نیابد . # قال الشیخ ابو عبدالله الطافی رحمه الله : # سمعت محسد بن خفیف یقول رایت ممشاد الدینوری فی النوم کانه قائم # ~~رافع یدیه الی السماء و هو یقول یا رب القلوب یا رب القلوب و السماه # ~~تدنو من رأسه حتی وقعت علی رأسه فانشقت و حمل ممشادآ . # روزی ممشاد از در سرای خود بیرون شد سگی بانگ کرد ممشاد گفت : # ~~لااله الاالله، سک برجای بمرد . # « قال ممشاد :. PageV01P093 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0267.png) # ادب الطعرید فی التزهم حرمات الممشایح وخدمة الاخوان والخروج عن # ~~الاسباب وحفظ آداب الشرع علی نفسه . # ~~قدس الله سره لحسن بن علی المسو ست اما ازاقران ایشان است. کان من ~~کبار اصحاب کنیت او ابوعلی است گویند که از استادان جنید وابوحمزه # سری السقطی .. # جنید گوید: حسن مسوحی را چیزی گفتم درانس، گفت : ویحک لومات # ~~من تحت السماء ما استوحشت اگر خلق بیکبار بمیرند مرا ملالت نیاید و # ~~وحشت نگیرد. # شیخ الاسلام گفت: محمد نقیسه گفت که محمد عبدالله گازروی ms092 را جای تنها # ~~نشانده بود هفته ییویرا فراموش کرده بود و ویرا عذر میخواست که من ترا ~~فراموش # ~~کردم ، گفت : رنجه مشو که الله تعالی وحشت تنهائی ازدوستان خود برداشته ~~. ### | شعر # اسمنون المحب: # علیک یا نفس بالتخلی %~% فالعیش فی الانس و التسلی # ~~احمد بن ابراهی المسوحی رحمه الله سقطی صحبت داشته و ازوی روایت ~~کند و از حسن مسوحی کنیت او نیز ابوعلی است و هومن اجلة مشائخ بغداد، ~~باسری # نیز گفتهاند که وی حج می کرد با یک پیرهن وردائی و نعلی # ~~بی آنکه رکوه یا کوزهیی بردارد و جز آنکی سیبی شامی در کوزه نهادی و ~~بوی میکردی # ~~و از میانه بغداد تا مکه بآن بگندانیدی. # وی گفته : من فتح له شیءمن غیرمألة فرده وهومحتاج الیه احوجه الله # ~~الی ان یاخذ مه بمسألة.. # ازطیقه ی تائیه است کنیت او ابو محسد است و گفته اند که # ~~رویم ، قدس الله سره رویم بن احمد بن یزیدبر وبکر است و ابوالحن و ~~ابوشیبان نیز گفتهاند نبیرهی # رویم مهین است که قراعت از نافع روایت کند، از، بغداداست # ~~از اجلهی مشایخ آن ، فقیه بوده و عالم برمدهب داود اصفهانی . PageV01P094 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0268.png) # شیخ الاسالام گفت که رویم خوه را شا گر دجنید می نمود ازیاران ویستومه # ~~از وی و من موئی از رویم دوستردارم که صد از بجنید . # و ابوعبد الله خفیف گوید که هر گز دیدهی من کسی را ندیده که در توحید # ~~سخن کفتی چنانکه رویم . سئل رویم عن التصوف فقال هوالذی لا یملک # ~~شییا و لا یملکه و قال ایضا التصوف ترک التفاضل بین الشیئین . # خود را در آخر عمر میان دنیا داران پنهان کرد و بآن شغل محجوب نگشتی. # جنید گفته : مافارع مشغولیم و رویم مشغول فارغ. # شیخ الاسلام گفته : رویم بزر گست به تلبیس خود را بتوانگری و مهتری فرا # ~~نمودی و کیل قاضی بود ویرا چهار بالش بود و احتشام تمام، ابو عمر وزجاج ~~یکچند # ~~خدمت ms093 جنید می کرد ویرا گفته بود رنهار نزدیک رویم نروی چون زجاج راعزم ~~رفتن # ~~خاست با خود گفت از بغدادا گر بروم ورویم را ندیده باشم چون کسی پرسد ~~چه عذر # ~~آرم پنهان ازجنیدبوی شد ویرا دید در چهار بالش و احتشام چون خلوت ~~شددخترکی # ~~از آن وی بنزدیک آمد رویم ابوعمرو را گفت اصحاب تو میگویند چرا این شغل # ~~نه بگذارمی و در میان ما آنی گفت چگونه آیم چرا این شغر کود کان نسازند ~~تا بیایم # ~~ایشان را خبر کنم از آنچه از وی یافتم و ایشان را علم توحید گویم. # شیخ الاسلام گفت که جنید را میگفت ویاران او را چون ابوعمروپیش جنید # ~~آمد کسی ویرا آگاه کرده بود که وی نزدیک رویم رفت، گفت مین بگوی چون # ~~دیدی وی را گفت سخت بزر گوار گفت الحمدالله از بیم ترا میگفتم بوی مرو ~~نباید # ~~که در آن سیرت وتلبیس ویرا بینی فرا چشم تو نیاید مایهی خود بباد دهی ~~الحمدالله # ~~نیکودیدهیی مردی بزرگ است . # در فتوحات مذکور است که رویم گفته : من قعد مع الصوفیة و خالفهم # ~~فی شیء مما یتحققون به نزع الله نور الایمان من قبله . # وقتی کسی رویم را چیزی گفته بود از آن احتشام و لباس گفت بدان می آریم # ~~که پایتابه در سربندم و ببازار بر آیم وباک ندارم . ابوعبدالله خفیف ~~بوی شدی چون PageV01P095 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0269.png) # ~~باز میگشت رویم دست بر کتف وی نهاد و گفت ای پسر هو بذل الروح فلاتشغل # ~~بترهات الصوفیه! گفت این کار جان فدا کردن است ز نهار به ترهات صوفیان # ~~مشغول نشوی . # شیخ الاسلام گفت: بذل روح نه آن بود که بغزا شوی تا ترا بکشند آنست # ~~که باالنه تعالی بهرجان خود منازعت در نگیری جان و تن و دل در سر کار ~~او کنیز # ~~هنوز برخود باقی کنی نه که بهیچ رنج که ازو بتورسد شکایت در گیری . # کسی بنزدیک وی در آمد و ویرا ms094 گفت : کیف حالک « وی گفت : کیف حال # ~~من کان دینه هواه وهمته دنیاه ایس بصالح تقی ولا بعارف نقی ، چگونه ~~باشد # ~~حال آنکس که دین او هوای او بود و همت او دنیای او نه نیکو کاری از خلق ~~رمیده # ~~و نه عارفی بود از خلق گزیده و این اشارت بعیوب نفس است و همانا که ~~درجواب # ~~بتحقیق حال سائل اشاره کرده است و نیزروابود که در آن وقت او را باو ~~باز گذاشته # ~~باشند تا از وصف وجود خود عمارت کرده است و انصاف صفت خود بداده. # وسئل رویم عن الانس فقال ان تستوحش من غیر الله حتی من نفسک # ~~و سئل عن المحبة فقال الموافقة فی جمیع الاحوال وانشد . # واو قلت مت مت سمعا و طاعة %~% وقلت لداعی الموت اهلا ومرحبا . # وقال الرضاء استلذاذالبلوی والیقین هوالمشاهدة . # شیخ الاسلام پس از خراز ، رویم را مه نهادی و پس جنید و نوری را # رویم گفت : بیست سال گذرانیدم که هیچ خوردنی در خاطرمن نگذشت مگر # ~~بعد از آنکه حاضرشده باشد . # وهم وی گفته: اخلاص آنست که ره بت تو از عمل تو مرتفه شود یعنی عملرا # ~~ازخود نبینی وندانی . # وهم وی گفته که فتوت آنست که برادران خود را معذور داری در هر - # ~~زلتی که از ایشان واقع شود و با ایشان چنان معامله نکنی که از ایشان ~~عذر # ~~باید خواست . PageV01P096 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0270.png) # و هم وی گفته : اذا وهب الله لکث مقالا وفعالافاخذ منک المقال ویترک # ~~علیک الفعال فلاتبال فانها نعمة وان اخذ منک الفعال و ترکث علیک المقال # ~~فسخ فانها مصیبة وان اخذ منک المقال و الفعال فاعلم انها نقسة . # و هم وی گفته: فقیر راحرمتی است وآن ستر واخفاءوغیرت بر اوست، هر که # ~~آنراکشف کرد و با خلق نمود اهل فقر نیست و ویرا در فقر کرامتی نی. # و هم وی گفته : من حکم الحکیم ان یوسع علی اخوانه فی الاحگام # ~~و یضیق علی نفسه فیها فان التوسعة ms095 علیهم اتبات العلم و التضیق علی نفسک # ~~من حکم الورع . # و هم وی گفته : ادب اامسافران لایجادز همه قد مه و حیث ما وقف # ~~قلبه یکون منزله . # ~~یوسفی بن الحسین الرازی، قدس الله سره از طلبقهی دنیه است کنیت او ~~ابو یعقوب است شیخ ری و جبال بود و در وقت خویش امم بوده مراین طنفه را ~~ام # بشکوه تلبسی ، طریق ملامت داشته مردمن بر خویش # ~~شورانیدی و قبول ایشن بخویشتن ویران کردی وخود را از چشمها بیفکندت . # ~~ش گر دذو النون مصرتاست و ب ابوتراب نخشبی و یحیی معذزازی وغیر ایشین ~~صحبت # ~~داشته رفیق ابوسعید خراز بوده در سفر زیرا مدب نست با جنید سخت نیکه، ~~درسنه # ~~ثلاث واربع و ثلتمیة برفته از دنیا. # در وقت مردن گفت الهی خلق را با تو خواندم بجهد وهر چه توانستمبرخود # ~~کردم از بد مرا بیکی ببخش از ایشان پس برفت. # ویرا بخواب دیدند گفتند حیل تو چیست گفت اس تعلی مرا گفت آن سخن را # ~~بار دیگر باز گوی باز گفتم گفت ترا بتو بخشیدم . # شیخ الاسلام گفت دانی که چرا گفت ترا بتو بخشیدم که مین خود و او واسطه # ~~در نیاورد که میان او و ایشن وسیله و واسطه هم اوست . # شیخ الاسلام «صیت کرد باران خود را که یکدیگر را نیز دارید که آنچه شما ~~PageV01P097 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0271.png) # ~~را می بید هم از شما آیدمیان اینان ترجمه و وسیله هم اینانند . # یوسف بن الحسین کفت نزدیک ذوالنون رفتم بمصر چون ویرا دیدم موی # ~~بر اندام من برخاست بمن نگریست و گفت از کجائی: گفتم از ری گفت زمین بر ~~تو # ~~بن شده بود که بمصر آمدی: گفتم1 مدم تا خدمت ترا دریابم، گفت دور باش ~~از ن # ~~که دروغ گوئی یا خیانت کنی پس گفت : یا بنی ضحح حالک مع الله و لا ~~یشقلک # ~~عنه شاغل ولا تشغل بما یقول الخلق منک فانهم لن یغنی عنک من الله شیئا ms096 # ~~ز اذا صححت حالک مع الله ارشدک المطریق الیه و اقتد بسنة النبی (ص) و # ~~ظاهر ااعلم وایاک ان تدعی فیما لیس لک فما اهلک عامة العریدین الا # ~~الدعادی . # روزی از ذه ابنون علب وصیت کرد گفت : ایات و هذه الاوراد المتقلة # ~~فان النفس تالفها فانظر ما فیه مخانفة نفسک من صیام اوفطر فاعسلها فان # ~~فی متابعة النفس طاعة کانت او فعقیة فتنه فما النت النفس شیثا الاو فیه # ~~ب8ء و خطر. # و نیز ذوالنون وصیت کرده است وبرا: فقال لاتسکن الی عدح الناس دلا # ~~تجزع من قبولهم و ردهم فانهم قطاع الطریق و اسکن الی ما یتحتةه من # ~~احوالک سراو علنا . # « یوست بن الحسین گفته : ااخیر کله فی بیت و مفتاحه التواضع ر الشر # ~~کله فی بیت و مفتاحه الکبر . # یوسف بن الحسین گفته : چون از ذوالنون جدا شدم ویرا گفت مرا وصیت # ~~کین: گیفت تن خود را از رنجخلق دریغ مدار وتا توانی دل خودرا جز ~~براتاشسخنی # ~~مدار وفرمن الله راگرامی دارتا او ترا گرامی دارد . # ~~قدس الله ووحه تبدالیه بن حاضر متقدمن مشایخ بوده از اقران ذوالنون ~~ومه از ذوالنون . شیخ الاسلام گفته که وی خال یوسف بن الحسین است از # بوسف بن الحسین می کوید که از مصرمی آمدم از پیش ذو النون PageV01P098 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0272.png) # ~~روی برت نهادم چون ببغداد رسیدم خال من عبدالده حاضر انجا بود میخواست # ~~بحج رود بزدیک وی شدم. گفت از کج می آنی: گفتم ازمصر برت میروم میخواهم ~~که # ~~مرا وصیتی کنی، دفتنه پذیری، دفتم شید که پذیر، گفت دانم که نپذبرت ، ~~گفتم بود # ~~که پذیرم: گفت چون شب در آید بروو کتب خویش و هرچه از ذو النون نوشتهیی ~~دردجله # ~~انداز: گفم بیندیشم:2 ن شب مرا از ادیشه خواب نبرد ومرا ازدل برنیامد. ~~دیگر # ~~زور دیرا گفت بیندیشیده مرا از دل بر نمی اید کنت گفم تراکه نبذیرت: ~~گفته چیزی # ~~دیگر لوی افت هم ه یذیرت لفتم پذیر5 گفت چون ms097 برن شوت مگوت له من ذو ~~النون # ~~را دیدهاء دازان زازتی مسز: بوسف کفت بیندیشه همهشب میاندبشیده این ~~درمن # ~~صعب نر آمد از دفت پیشینه دیکر روز دیرا لفه این بر من صعبتر می ید انت # ~~دفه نیذیر ت: خر گفت نرا سخنی گویه که ترا از ان چزه نیست کف بگوت افت # ~~چون بخند بز شون خلق را ب خود مخوان که ب میخوا و جنان کن دد همبشه # ~~اسه تعی در ید و بود. # دیخ الاسالاء گفت گه ا نعلی ب موسی ن کغت ات موسی چنن د ده # ~~همیشه زبم نو بید من بود د هرجکد شوت ذر نو بر من بود. # ابو عبدانه نباجی یوسف بن الحسین را دفت: جه از صدقن وزاسنخ ی # ~~شدد است الا. نوانی صدق را نازه ا در جمبه احوان خود وبدابله در زمرعت # ~~مردن این راد ب بی د مر انب ایشن نب بی مدام ک زد همه خآرئو شوت زازخن # ~~بند دن اسه تعنی نکردت مکر بعد از مهجرب ومغرفت سائق وسف بن انحسبن # ~~لوید له مرا مخن هیچالهن فمه نربنید که سخن ابه عبدین نبجی زیرا # ~~مرا دلالیت ب سفتخ جهه ارد د من ام زا فبول درده . # ~~ثابت الخباز، رحسه الله وفدمت مشیخ است ب جند ب زیه صحبت داشه # است 8 حار یفت از اشن گ. فتدو بیوسته حکایت ایشن گفتی. # از مشهب عامه وقراء وفغرا بودهوی گفةه وفتح در مسجدت # نشسته بودم و کوددی را قر آن تعلم می کردء یوسف بن # الحسین برآنج بگدشت ومرا گنت شرء نداریآی که مخنثی PageV01P099 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0273.png) # ~~را قر آن تعلیم کنی! با خود گفتم سبحان الله کودک خرد بهشتی را چنین ~~گوید بسی # ~~بر نیامد که آن کودک را با مخنثان دیدم بخدمت ولی رفتم وارادت گفتم . # ز طبقهی ثانیه است امام المحبة ، کنیت او ابوالحسن است # ~~الکذاب، قدس الله سره سسنون بن حهزة المحب و گفتهاند ابوالقاسم، ms098 ~~خودرا کذاب لقب کرده بودتا نگفتندی # باز ننگریستی، یگانه بود در علم محبت همه عمر از آن # ~~گفتی با سری سقطی ومحمدبن علی القصاب و ابواحمد القلانسی صحبت داشته ~~بود # ~~و از اقران جنید و نوریست، پیش از جنید برفته از دنیا و بعضی گفتهاند ~~پس از وی. # ~~گفته : محبت بنده را صافی نشود تا زشتی بر همد عل ننهد . # ~~و هم وی گفته : اول وصال العبد للحق هجرانه لنفسه. و ادل هجران # ~~العبد للحق مواصلته لنفسه . # ~~روزی سمنون را بر کنار دجله دیدند چوبی بر زان خودمیزد و زان ویپره # ~~شده بود و خون می رفت و ویراآ گاهی نی د این ابیت میخواند. ### | شع # # کان ای قلب اعیش به %~% ضات منی فی %~% تقلبه # # رب فاردده علی فقد %~% ضاق صدری فی تطلبه # # د اغث ماداهم لیی رمق %~% با غیاث المستفیث به # ~~گویند ردزی سمنون این دو بیت برخواند . ### | شعر # # ترید منی اختیار سری %~% و قد علمت المراد هنی # # و ایس لی فی سواک حظ %~% فکیف ماشئت فاختبرنی # ~~در =- باحتباس بولش امتخان کردند جزء نمی کرد و صبر مینمود ان شب # ~~چند کس از اصحاب وی در خواب دیدند که سمنون دعا وتضرء می کند و از خدات # ~~نعالی شف میخواهد چون سمنون آنرا دانست که مقصود از آن تأدب بآداب ~~عبودیت # ~~است اخلهار عجز نه سترحال، گرد مکتبها می گشت و باکود کان می گفت : ~~ادعوا PageV01P100 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0274.png) # ~~لکم الکذاب . شخصی ویرا دید سردر کشیده بعد از ساعتی سر بر آورد وزفیری # ~~کرد و این بیت بخواند . # ترکت الفواد علیلا یعاد %~% وشردت نومی فمالی رقاد # ابو احمد قلانسی گفته: ورد سمنون درهر شبانه روزی پانصدر کعت نمزبود . # و هم وی گفته : مردی در بغداد چهل هزار درم برفقرا نفقه کرد سمنون # ~~گفت یا ابا احمد ما را استطاعت این نفقه نیست برخیز تا بکوشهیی باز ~~رویم # ~~و بهر در مییک رکعت نماز بگذاریم پس بمداین رفتیم و چهل هزارر ms099 کعت نماز ~~گذاردیم . # غلام الخلیل شخصی بود مرائیخود را پیش خلیفه بصوفی کری معروف ساخته # ~~بود وهمواره از مشایخ و درویشان سخنان ناخوش بخلیفه رسانیدی تا ایشان ~~مهجور # ~~شوند و اعتبار وی بیفزاید روزی زنی را چشم برسمنون افتاد خود را بروی ~~عرضه # ~~کرد سمنون التفات ننمود زن بنزدیک جنید گرفت و گفت سمنون را بگو تا مرا # ~~بزنی کند جنید را از آن ناخوش امد ویرا زجر کرد آن زن پیش غلام الخلیل ~~شد و # ~~تهمتی چنانکه زنان نهند برسمنون نهاد غلام الخلیل سعایت بزدست گرفت ~~وخلیفه # ~~را بروی متغیر گردانید بفرمود تا ویرا بکشند چون سیاف را آوردند خواست ~~که # ~~بفتل او فرمان دهد زبانش بگرفت کشتن او را تأخیر کردند، شب خلیفه را ~~بخواب # ~~نمودند که زوال ملک تو درزوال حیوة اوست دیگرروز اورا بخواندوعذرخواست ~~. # وانشد ابو فوارس لسمنون المحب . # وکان فوادی خالیا قبل حبکم %~% وکان بذ کر الخلق بلهو ویمزح # فلما دعا قلبی هواک اجابه %~% فلست اراه عن فنائک یبرح # # رمیت ببین منک ان کنت گاذبا %~% وان کنت فی الدنیا بغیرک افرح # # وان کان شیء فی البلاد باسرها %~% اذاغبت عن عینی بعینی یملح # # فان شئت واصلنی وان شئت لاتصل %~% فلت اری قلبی لغیرک یصلح # از اهل طر ابلس است ازاقران مظفر کر مانشاهی درصحبت # ~~رهرون المغربی قدس الله تعالی سره بکدیگر بمکه رفته اند زهرون در ~~پیش و مظفر پس او و سیده زن مظفر یس ایشان وهمه بمکه برفته اند ~~PageV01P101 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0275.png) # ~~رحمهم النه تعالی. # ابوعبداله مغر بی گوید که هیچ جوانمردی ندیدم از جوانمردانن چون زهرون . # شیخ الاسلام گفته که وقتی بتماشا بیرون شده بود با جمعی از درویشلن این # ~~دژ بیت برخواندند . # وسنا برق نفی عنی الگری %~% لم یزل یلمع بی من ذیطوی # منزل سلمی به نازلة %~% طیب الساحة معمورا الغنا # وی بخروشید و بانگی چند بزد و اختبی شور کرد و باز گشت گفت من # ~~تمشای خود بکردم . # ~~رحمه الله تعالی عرون ms100 بن الوثابه کنیت اوابوالاصبغ است . شیخ ~~الاسلام گفته که در کتب احمد ابی الحواری دیدهام که وی شیخ بوده بمکه و ~~شام از دنیا برفته دیرا بخواب دیدند # ~~و از حال وی پرسیدند گفت : حاسبوافدققوناثم منوافاعتقوا. شمر بر من ~~گرفتند # ~~حز وجزو پ منت نهادند و بیکبار بگذاشتند . # ~~میمون الهفربی قدس الله تعالی سره وکان صاحب کراملت و ایات . هو ~~من اهل المغرب و کان من السیاحین و هو من قدماء المشائخ وکان یرافق ~~اباموسی الدبیلی فی الاسفار # وی سیاه بوده، چون در سماع در آمدی سفید شدی ، ویرا گفتند که حل # ~~تو در سماع میگردد ، گفت : اگرشما نیزاز آن آگاه باشید که من آگاهم حال ~~شما # ~~هم بر شما بگردد . # وحکی انه کان معه جراب کلما اراد شیثا ادخل یده فیه و اخرجه منه. # عطاء بن سلیمان کوید : وقتی در بصره قحط افناده بود # ~~سهدون مجنون # رحمه الله مردماندیاستسقا بیرون شده بودند و من با ایشان بودم در # میان گورستان باز نگریستم سعدون هجنون را دیدم در # ~~چهار طاقی از آن گورستان نشسته دستن برزانوی خود چیزی میگفت پیشوی رفتم ~~PageV01P102 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0276.png) # ~~و سلام کردم ، گفت : و علیک السلام عطا من کشف عنک الغطط پس گفت این # ~~چه انبوهی است و نفخ فی العیورام بعث من فی القبور : گفتم نه باستسقا ~~آمدهاند # ~~که تنگی افتده، گفت : تو با ایشان آمدهیی ؟ گفتم آری ، گفت: بقلب سماوی # ~~امم بقلب خاوی: پس گفت: خواهی که من آب بخواهم ، گفتم چرا نخواهم گفت # ~~خداوندا بن راز دو شینهی من برتو!بزان در ایستد، گفت : ایععا تا نه ~~زنند مرو # ~~که تا نه زنند نباید شد . # رحسه الله ععطاء بن سلیمان بود در افتاب خفته ویرا گفتند چرا بسایه ~~نیائی : گفت : از زهاد بصره است ، بزرگ وقت خود بوده روزی بیمز # میخواهم بسیه آیه ام میترسه که مرا کویند که درراحت # ~~نف خود کامی بر گرفتی . # ~~علی بن سیهل بن الاظهر الاصنها نی .رحعه الله ms101 از طبقه ی ثانیه است ~~کنیت او ابوالحسین است از قدم،مشیخ اصفهان شا گرد محمدبن یوسف البة است ~~از اقران جنید # بوده ومیان ایشن مکاتبت ورسالت بوده با ابوتراب نخشبی # ~~صحبت داشته و گان له ریاضة عظیهة ربما کان امتنع عن الاکل و الشرب # ~~عشرین یوما یبیت فیها قائعا هائعل بعد ان کان نثوه نشو ابناء النعمة # ~~والمترفین . # وی گفته : که ما احتعلت قط الابوای و شاهدین . # وقتی عمرو بن عثمن مکی را بمکه سی هزار درم وام بر آمد باصفهان آمد # ~~بنزدیک علی سهل اصفهانی تا ویرا یاری دهد علی بن سهل وام ویرا معلوم ~~کرد که # ~~چندست نقد کرده بمکه فرستاد او را آگاه نکرد پ او را بنواخت و گسیل # ~~کرد وی میرفت ولی از وام پراندیشه چون بمکه رسید وام را بازداده یافت ~~بر آسود. # شیخ الاسلام گفت: دانی علی سهل چرا چنان کرد؟ از بیم عذر خواستن: باز شکر # ~~گذاردن که هیچ آزاد مرد آنرا برنتابد. # علی بن سهل گوید : روها نیست پیش ما این طائفه را درویش خوانند که ایشان ~~PageV01P103 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0277.png) # ~~توانگرترین خلق اند . # شیخ الاسلام گفت : حق سبحانه و تعالی که جامههای نیکو بدنیا داران داد و # ~~فرجامه بدرویشان داد ، و طعام باکیزه بایشان داد و لذت طعام بدرویشان. # وهم علی گفته : اعاذ نا الله و ایاکم من غرور حسن الاعمال مع فساد # ~~بواطن الاسرار . # و هم وی گفته : التصوف التبری عمن دونه و التخلی عمن سواه . # و پرسیدند ازوی ازحقیقت توحید گفت : قریب من الظنون بعید من - # ~~الحقایق وانشد لبعضهم فقلت لاصحابی هی الشم ضوءها قریب و لکن # ~~ای تناولها بعد . # شیخ الاسلام گفت که علی را گفتند روز قالوابلی را یاد داری گفت چون # ~~ندارم گوئی کد دی بود و بعضی این سخن را با بوجعفر محمدبن فخاده که وی ~~نیز # ~~از شا گردان محمدبن یوسف البناست نسبت کردهاند چنانکه در کتاب سیرالسلف # ~~مسطور است ومیتواند بود که این سخن ms102 ازین هردو بزر گ واقه شده باشد ~~ومیتواند # ~~بود که یکی از ناقلان را سهوی افتاده باشد . # شیخ الاسلام گفته : درین نقص است صوفی را دی و فردا چه بود ان روز ازل # ~~هنوز شب نیامده صوفی در آن روز است . # وکان علی بن سهل یقول لیس موتی کموت احد کم انما هودعاء و اجابة # ~~ادعی فاجیب فکان کما قال کان یوما قاعدا فی جماعة فقال ابیک ووقع میتا ~~. # کنیت او ابو عبدالله است کفتهاند که وی از سیصد شیخ # تعالی سره محمد بن یوسفی بن معدان البناع، قدس الله تجرید قطع کرد ~~. حدیث کتابت کرده بود پس ارادت خلوت و انقطاع بروی غالب شد و بعزیمت ~~سفر مکه بیرون رفت و بادیه را بقدم # و گفته اند که وی در روز بعمل بنائی مشغول بودی از آنچه حاصل کردی # ~~محقری بنفقهی خود صرف کردی و باقی را بفقرا تضدق نمودی و با وجود کسب و ~~PageV01P104 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0278.png) # ~~عمل هر روز یک ختم قرآن بگردی چون نماز خفتن بگذاردی بسوی کوه رفتی # ~~و تا صبح آنجا بودی و بسیار میگفتی خداوندا یا مرا آشنائی و شناسائی و ~~معرفت # ~~خود روزی کن یا کود را فرمان ده تا برسرمن فرود آید که بیا شنائی و ~~شناسائی # ~~تو زندگنی نمیخواهم . # و وی گفته چون بمکه در آمدم دیدم که پیران در مقم ابراهیم نشسته اند # ~~نزدیک بایشان بشستم قری خواند که بم الله الرحمن الرحیم ، بردل من چیزی # ~~واقع شد فریادی کردم پیران فاری را گفتند خموش کن پس مرا گفتند ای جوان # ~~ترا چه بود که فرید کردی ، هنوز قاری یک آیت ن خوانده ، من گفتم باسیه ~~قامت # ~~السوات ر الا رضون و باسه قامت الاشیاء و کفی ببسم الله سساع، پیران ~~همه # ~~برخواستند و مرا در هیان خود بنشاندند و گرامی داشتند . # و هم وی گفته که در مکه بسیار دع می کردم که یرب دل مرا بخود آشنائی # ~~و ms103 شنسئی ده یجن هرا بستن که مرا بی شن خت تو بجن حجت نیست! در خواب # ~~دیدم که گویده میکوید اگر این میخواهی یکمد روره دار د با کس سخن # ~~مگوی پ بزمزم در ات و حجت خواه چون مه تمم شد بزمزم در آمدم و دع # ~~کردم هتفی از چاه زمزم گفت: یا ابن یوسف اختر من الامرین واحدا ایهما # ~~احب الیک العلم مع الغنی و الدنیا ام المعرفة مع القلة و الفقر؛ من ~~گفتم # ~~المعرفة مع القلة والفتر پس از چه زمزم آواز آمد که قد اعطیت قداعطیت . # و گویند که جنید قدس سره بفضل و کمل وی قائل بود و در رسالتی ده # ~~بشیخ علی بن سهل اصفهانی فرستده نوشته بودداست که سل شیخک ابا عبدالله ~~ما # ~~الغالب علیک پس علی بن سهل از وی سؤال کرد گفت بنویس بوی که و الله # ~~غالب علی امره . # کنیت او ابوجعفراست از شاگردان محمدبن یوسف بناست، # کان مجتهدا قویا فی العبادة سخیا قی البذل والعطیة . # هرروز سه ختم قر آن ورد داشت ویرا از پدرمیراث بسیار PageV01P105 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0279.png) # ~~رسید سالها برمحمد بن یوسف وعیال او نفقه کرد چنانکه او ندانست، دوستی ~~داشت # ~~ویرا فرموده بود که مایحتاج ویرا میخرید و بمنزل میبرد ویرا گفته بود ~~هیچک # ~~را از آن آگاه نکند چون چند سال برین بگذشت محمد بن یوسف دوست ویرا # ~~الحاح تمام کرد که بگوی چه کس است اینکه کفایت مؤنت عیال من میکند، گفت # ~~محمد بن فاذه گفت : جزاه الله عنی بافضل الجزاء . # عزیزی درمیان زمستان بر محمدبن فاذه در آمد اه را دید بایات پیر هن نشسته # ~~گفت یا ابوجعفر سرما نمییابی؟ گفت دست خود بیار و بگوی لااله الاالله ~~دست # ~~خود را بزیر پیرهن در آوردم وگفتم لااله الاالله دیدم که از کرمی عرق ~~میکرد. # وی بود که در سرای عبدالة مبارک شد گفت این کنیز کان # ~~رحمه الله تعالی سهل بن علی العروزی مطرب ms104 آراسته کرده چرا بربام ~~کردهیی چرا از بام فرو # نخوانی ابن مبارک گفت چنین کنم، چون بیرون شد گفت # ~~بکوشید ویرا دریابید که هم اکنون میرود از دنیا آنکه او را بربم من دید ~~حورانند # ~~که پذیرهی وی فرستادهاند از بهشت که بربام من هیچکس نبود و وی دروغ ~~نگوید # ~~چون ازسرا بیرون رفت حالی جان بداد . # سهل بن علی مروزی را پرسیدند که از نواختهیانه تعملی که بنده رابن بنوازد # ~~کدام مه است ؛ گفت فراغت دل . # مصطفی گفت بااط : نعمتان مغبون فیهما کثیر من الناس التحة والغراغة. # و هم سهل بن علی گوید : الفراغ بلاء من البلایا . # شیخ الاسلام گفت که کسی را که تفوی بر و غالب نباشد ویرا شغل بد از فراغت # ~~باشد تا از فراغت ویرا بلائی نخیزد اما آنکه متقی بود وصاحب ورع و ~~خداوند دل، # ~~ویرا فراغت ملکی بود بی بها وفراغت دل خانهی صحبت حق است سبحانه و تعلی ~~و # ~~درویشی د کان این کار . # ابن جریج گوید هر که او را 0ریق 6زم نیس او را بر زیادت روی نیست . PageV01P106 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0280.png) # ~~ااحلاج، رحسه الله علی بن حمزة الاصنهاز شا گرد محمدبن یوسف بنا ~~بوده باصفهان. شیخ الاسلام گفت که وی نه حلاج بود چون حسین منصور ، # علی بن حمزه کفته است که منزوز گری نزدیک محمد بن # ~~یوسف بنا می بودم باصفهان وباوی می نشستم واو درعلم حلال خوردن فراوان ~~گفتی از # ~~حکایات اد مینوشتم، وقتی از نزدیات اد بحج شدم چون بز گشتم ببصره رسیدم ~~خبر # ~~وفت محمد بنیوسف ببصره رسید بغمی رسیدم کهژصف نتوان کرد، گفتم اصفهنمرا # ~~بر ننابد ببصره بنشسته نزدیات شا کردان سهل تستری د ایشان از ویی حدیت # ~~می کردند و از سخنن رت خبرتی بز مب گفتند تقتی د سخنی رفتی که مرا خوش # ~~آمدی از کسیدر خواستمی که برای من بنوشتی که من امی بودم . ردزی بر ~~کذر2 ب # ~~صهرت می گرده هر چه ms105 نوشنه بودم از1 ستین من در1 ب افهد و تبه شد رنجی ~~بمن # ~~رسید عجب صعب زیرا برور دیر دراز1 نهزا جمه کرده بودم، ن شب سهل تستری # ~~زا بخواب دیدم، مرا گفت ای مبرک رنجه شدی که دفتر دی تو در آب افتد: ~~گفته # ~~آری ای استد: گفت چرا حق دوستی آن سخنن رحق انس از خود طلب نه دنی حق # ~~دوستان وی: گفتم ایاستد مرا طمقت این نیست، در این سخن بودم که مصصفی ~~راباتنه # ~~دیدم که می امد ب جماعتی از پزان وازاسحب صفد من چون1 نرا بدیدم ازشدی # ~~پیش معصهی بلزتة ددیده، دررری من بخندید گفت چرا نکوئی این صدیق ر1 ~~(بعنی # ~~سهل تستریی را) که دوستی این نفه و این سخنن عین حنیفت است بن میمنست # ~~که مصصفی بلهنی مده بود ه ب سهن از ن سحن کوید. سهل گفت استغفر اس ب # ~~رسول النه مصطفی بالیت بخندید از شدی بیدار شدم. # شیخ الاسلام گفت که دوستی این کار این در است ، نزدیە است که انکاز برین # ~~کار این کار بود که از حقیفت هیچ چیز بمجاز نردد غلام الیخلیل در اخر ~~عمر مخدوم # ~~شد یکی از بزرگن این لئفه شنید گفت یکی از نارسیدگن متصوفه همت در وی # ~~بسته است و نیک نکرده است که او منازع این حنائفه بود گاه گاه اعمار ~~ایشان بوی # ~~انجام میگرفت خدایش شفادهاد این سخن با غلام الخلیل گفتند از آن توبه ~~کرد و PageV01P107 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0281.png) # ~~هر چه داشت پیش مشایخ فرستاد قبول نکردند بنگر که انکار این طائفه آخر ~~آن مرد # ~~را بتوبه رسانید گسی که افرار داشته باشد خود چون بود. # ~~علی بن شعیب السقا قدس الله تعالی سره از حیره نیشابور بود و با ~~ابوحفص صحبت داشته بود . گویند که پنجاه و پنج حج کرده بود، همه از ~~نیشابور احر ام # بسته و در زیر هر میل دو رکعت نماز گذارده وپرا گفتند # ~~این نمز ms106 چیست ؟ گفت لیشهدوا منافع لهم این منافع منست از حج من بو. # و قصه اندیشه کردن وی در قرب النه تعالی و غائب گشتن وی از خود سیزده # ~~روز در بیابان باحوال ابوحمزه بغدادی گذشت . # شیخ الاسلام گفت که از قرب الله تعالی بخود اندیشیدن حیرت است : # ~~نینایشیدل جنایت. # ~~علی بن موفق الجفدادیرحمه الیه از قدماء مشایخعراق بود سفر بسیار ~~کرده ذوالنون رادیده بود . شیخ الاسلام گفته که ویرا هفتد و چهر حج آرند، ~~دقتیحج # کرده بود باخود می گفت بتاسف که میشوم دمی آیم نهدل # ~~ونه وقت من خود در چهام ان شب حق تعالی را بخواب دید که ویرا گفت اتی ~~پسر # ~~موفق تو بخانه- خویش خوانی کسیرا که نخواهی اگر من ترا نخه استمی ~~نخواند می # ~~و نیاد ردمی # وی گفته که خدادندا اگر من ترا از بیم دهرخ میپرستم در دورخم فرود آر و # ~~اگر بمید بهشت پرستم هر گزم در آنجا جای مده وفرود میر اگر بمهر ~~میپرستم یک # ~~دیدار بنمای « پس از آن هر چه میخواهی بان . # ویی از قدمای مشایبخ است نام وی مصعب بن احمد البغدادی # ~~ابو احمد القلانسی # است # ~~قدس الله تعالی روجه گویند که اصل وی ازمرو است از اقران جنید و رویم ~~بونه. # وفی التاریخ حج ابو احمد القلانسی سنة تسعین ومأتین ومات بمکه بعد # ~~انقسراف الحاج بقلیل . PageV01P108 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0282.png) # ابو احمد قلانسی گفته : روزی در میان قوم بودم گفتم که ازار من ، در میان # ~~سخن از من ببریدند که تو گفتی آن من . # شیخ الاسلام گفت : نه ادب است در میان صوفیان که گوئی ازاز من یانعلین # ~~من، از آداب ایشان است که خود رادر مین پاران ملکک چیزی نبینندمگر ~~بضرژرتظ هر. # شیخ سیررانی گوید که چون صوفی بگوید نعلین من یا ازار من باید که دروی # ~~ننگری یعنی اینن را ملک نباشد. # چون احمد قلانسی بیمار شد ومحتضر، گفت خداوبدا اکرمرا بنزدی توهیچ # ~~قدریی بودی مرک من بین ms107 المنزلین بودت: ضروزتی ژاقه شد که ویرا در محفه ~~بیرزن # ~~آوردند ت بجی دیگر برند در راه بمرد. # از محقفن بود و صاحب ایات ودرامت ، در عشق بعین # ~~قدس الله تعالی سره ابو الفریب الاصفهانی جمع رسیده بود ، او را ~~حلولی خواندند ، شیخ ابو عبدالنه # خفیف او را دوست داشتی و با اد مزاح کردی . # وقنی در شیر از از زند گنیخود نومید گشت یاران خود را ییث خودخواند # ~~و گفتاز بهر خدای مرا بشما یت حاجتستروا خواهید کرد»: گفتند آری بگوی ~~گفت # ~~چون مرااینجامر ک آید مرا در گورسنان گبران دفن کنید: یران متحیر گشتند ~~که # ~~این چیست کفت خداوند را گفته بودم که اگر مرا بنزدیک نو هیچ قدری هست ~~مرا # ~~بطرسوس مرک ده، اکنون اینجا میمیرء دانستم که مرا بنزدیک وی هیچ قدری ~~نیست، # ~~عنقریبدر وی1 نار صحت پدید امد و بر خاست و بطر سوس شد و ا نجا برفت ~~ازدنیا . # یکی از این طئهه گوید که بر ابوالغریب در آمدم در طرسوس وهردوران وی # ~~منس کرده بود و از سرون وی تا زانو بشکافته بود وریه وخون بسیار میرفت ~~و # ~~چلتی عجیب داشت یکی از وی پرسید که چونی : گفت چنین که میبینی ام هنوز # ~~نگفتهام که مسنی الضر . # ~~ابو عبد الله القلانسی قدس الره تعالی سره وی از کرام قوم و بزر ~~گان این طائفه است وی گفته که در و طوفانی عظیم شد اهل کشتی بدعا و تضرع ~~در امدند و بعضی سیاحات خود در کشتی نشسته بودم بادی برخاست PageV01P109 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0283.png) # ~~نذره کردند مرا گفتند تو نیز نذری کن گفتم من از دنیا مجردم چه نذر کنم ~~الحاح # ~~بسیر کردند گفتم با خدای تعالی نذر کردم که اگر از آنچه در آنم خلاص ~~یابم هر گز # ~~گوشت فیل بچه نخورم، گفتند این چه نذراست که می کنی هر گز کسی گرشت فیل # ~~بچه خورده است؟ گفتم همچنین در خاطر من افتاد وخدای ms108 تعالی برزبن من ~~گذرانید، # ~~ن گه کشتی بشکست و من با جماعتی بکنار افتادم و چند روز گذشت که هیچ # ~~نخوردیه، در ن محل که نشسته بودیم ناگهه فیل بچه یر پیداشده یرا ~~بگرفتند و بکشتند # ~~و از گوشت وی بخوردند و بر من عرضه کردند گفته من نذر کرددام که گوشت ~~فیل # ~~بچه نخوره الححکردند که مقام اضطرارست و نفض عهد رخصت است من فرمن # ~~نسرده و از عهد خود برنگشته چون چیزی بخوردند د در خواب شدند هنوز ~~ایشان # ~~در خواب بودند که م در1 ن فیا بچه امد و بوی می کشید نب ستخوانهت بچهت ~~خود # ~~رسید آنرا بوی کردن گرفت بعد از آن آمد و آن مردمن را بوی کردن گرفت از ~~هر # ~~کدا که بوی آن مییفت ویرا در زیر دست و پامی مالید و می کشت تا ~~همهرابکشت # ~~پس بسویآ من2 مد و مرا بوی کرد تا دیری واز من هیچ نیفت پشت بجنب م کرد # ~~و بخرطوم خود بمن اشارت کرد که سواز شو من در نیفته پت خود را با داشت # ~~دانستم میخواهد که سوار شوم ، سوار شدم پس اشارت کرد که راست بنشین ~~راست # ~~بنشستم، بشتب تمام رفتن گرفت تا1 و رد مرا در شب بموضعی که زراعت ~~وسیاهی # ~~مینمود و اشرت کرد که فرود آی فرود آمدم باز گشت بشتب تراز پیشتر ، چون # ~~بامداد کردم جمعتی پیدا شدند و مرا بخانهی خود بردند « ترجمان ایشان حل # ~~من پرسیدند قصه را باز گفتم مرا گفتند میدانی که از آنج که ترا آورده ~~است تا اینجا # ~~چید ردزد راه است : گفتم نه ! گفتند هشت روردراه است که ترا بیت شب ~~آورده . # ~~ابو عبدالله جالا ار طبفهت ثانیه است نام وی احمد بن یحیی الجلاست و # ~~قدس الله روحه گفتهاند که محمدبن یحیی است و احمد درست تر است. # بغدادی الاصل است اما برمله دمشق بوده از اجله مشایخ # ~~شام است شاگرد ابو ms109 تراب نخشبی و ذوالنون مصری است و از آن پدر خود یحیی ~~PageV01P110 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0284.png) # ~~الجلا وابوعبید بسری بوده،در صحبت وسفراستاد وقی بوده، عالم بودهو صاحب ~~ورع. # وقتی ابوالخیر مینائی ابوعبدالسه جلا را دید که درهوا می رفت درمیغ ~~ابوالخیر # ~~واز داد که بشنختم جواب داد کد نشناختی . # شیخ الاسلرام گفت که ابوالخیر شناخت شخص رامی گفت و ابو عبدانه شن خت # ~~مقم ه شرف را . # شیخ الاسلام گفت که ابو بکر واسطی ب جلالت خود گفته که من مردت و نیه ~~مردت # ~~دیدهاء ، ن مرد تمم ابوامیه المحورت د ان نیم مرد ابوعبدانته الجلاء ~~است. # و اسعلی را گفتند چون آنرا مردنمم گفتی2 نرانیممرد: دفت ابوامیه ماحوری # ~~ازدمت هیچ مخنوق چیزی نخورد وکان یاکل ممالیس للمخلوقین فیه صنع وابن- # ~~ج1 از مل مردت میخورد که اء زاعلی بن عبداننه الغصن گنیند . ابر بکر ژ ~~اسعی لسی # ~~را پسندیدی نه از خوارتی خلق بنزدیک او بلکه از عزیزی نوحید درعلم اد . # ابه عید اسه جاارا سیدند از محبت گفت: مالی و الممحبةو اناارید ان اتعلم ~~التوبة. # ~~ویرا پر سید ندکه متی یستحق للنتیر اسم الفقیر ؛کفت: اذاام یبق علیه من ~~نفسه مطالبة # ~~ظاهرا و باطنا. # شیخ الاسلام گفت: سیصدتن بابونراب نخشبی دردیه شدند بار کوههم،دوتن # ~~د بماندند ابوعبدانه جلا وابوعبید بسریآ. # ~~ابوعبد اللهخاقان وی از کبر صوفیه بغداد است. # ~~الشوفی، رحمه الله جعفر حذاء گفتهاست که ویصحب در امات بوده واز ابن ~~قصب # رازی نفا ک ده است که کفت یدرمن در بازار بغداد دکانی # ~~داشت من بر درد کان نشستد بودم ن که شخصی بگدشت مرا گمن ان شد که ویاز # ~~ففراء بغداد است ومن هنوز بحد بلوغ نرسیده بودم خاطر من بجنب وی کشش ~~کرد # ~~بر خواستم و بروی سلام کردم و بامن یک دینار بود بوی دادم آ نرا ~~بسندورو ان بگذشت # ~~و با من چندان التفات نکرد باخود گفتم این دینار را ضایع کردم در عقب ~~ویروان # ~~شدم ms110 تا بمسجد شو نیزیة رسید آنجادید که سه تن از فقرانشستهاند آندینار ~~را بیکی PageV01P111 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0285.png) # ~~از ایشان داد و خود در نماز ایستاد آن کس که دینار را گرفته بود بیرون ~~رفت ومن # ~~در عقب وی رفتم تا طعام خرید وپیش یاران آورده باهم بخوردند و آن شخص ~~همچنان # ~~در نماز بود چون از طعام فارغ شدند روی بایشان کردو گفت هیچ میدانید که ~~مرا # ~~چه چیز از موافقت شما باز داشت گفتندنی ای استاد گفت جوانی آن دینار ~~بمن داد # ~~من تا این زمان از خدا تعالی در میخواستم که ویرا از بند گی دنیا آزاد ~~گرداند و # ~~آزاد گردانید . ابن فصاب گوید که من پیش وی بنشستم و گفتم راست میگوئی ~~ای # ~~استاد و وی شیخ خاقانی صوفی بود . # توفی سنه تسع و سبعین و ماتین. # ~~ابوعبدالله البسری نام وی محمد بن حسان است از قدماء مشایخ است و ~~باابوتراب # ~~قدس الله تعالی سره نخشبی صحبت داشته . # قال ابن الجلارحمه الله لقیت ستمأیة شیخ مارایت منهم # ~~مثل اربعة ، ذوالنون المصری و ابو تراب النخشبی وابو عبدالله البسری و # ~~ابوالعباس بن عطاقدس الله تعالی ارواحهم . # یکی از اصحاب ابوعبید بسری گفته که وی بکاری مشغول بود و تا وقت حج # ~~بیه روز مانده بود و چند کس از این طائفه آمدند که یا اباعبید بحج ~~میروی: گفت نی! # ~~پس روی بمن کرن و گفت شیخ تو زیان خود را خواست ، قادرتراست از ایشان ~~بر # ~~آنچه میگویند یعنیطی ارض . میگویند که چون رمضان شدی ابوعبید بخانه در ~~آمد # ~~و اهل بیت را گفتی که در خانه را بروی بر آوردندی و سوراخی بگذاشتی وهر ~~شبی # ~~نانی از آنجا بینداختی چون روز عید آمدی در خانه باز کردندی آن سی نان ~~در # ~~زاویهی خانه نهاده بودی نه هیچ خورد. و آشامیده و نه خواب کرده سی ~~شبانه روز # ~~بر یک طهارت نماز کرده. # گویند که ابو عبید بغزا رفت بر ms111 اسب کرهیی سوار، دراتنای آن غزا اسب کره ~~بیفتاد # ~~و بمردا بوعبید گفت خداوندا این اسب کرهرا عاریت بمن ده چندانکه به ~~بسری برسم؛ # ~~اسب کره اززمین برخواست وزنده شد چون از غزا فارغ شد به بسری رسید ~~پسرخود PageV01P112 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0286.png) # ~~را گفت زبن اسب کره را بردار؛ پسروی گفت گرم است وعرقدارد گفت بردار ~~کهوی # ~~عریت است ، چون زین از وتی بر گرفت کره بیفتاد و بمرد . # و وی گفنه کهالنعم طرد فمن رضی بالنعم فقدرضی بالطرد والبلاءقربة # ~~فمن ساءه البلاء فقداحب ترک القربة والتقرب الی الله تعالی . # د گویند که ر زی باصحب خود در دمشق جانی نشسته بود وسواری بگذشت # ~~و در عقبوی غاامی غاشیه بر ددش میاتید خشم1لوده، چون برابر ابه عبیده ~~اصحمب # ~~وی رسید کنمتاللهم اعتقی دارحینی منه پس زریآ ب بدعبید کردو کنت ی شیخ ~~مرا # ~~دع نی کن ابو عبید گفت: اللمهم اعتقه عن النار د من الرق فی الحل مر وب ~~آن سوار سوار # ~~را بینداخت پس از نمات بن غنام5. ده کفتنا زاد کردهخ صذثه جه النه ، ~~غ10م شیهرا # ~~پیش وت انداخت کفت : ای خواجد مرا تو2 زاد بکردت بنکه ا.. جمعت2 زاد # ~~کردنه ، و اشرت بابو عبید ث اصحنب ذی درد ، و ب ایشک میبود ن از دی ~~برفت. # زدزی پسر ویآ بویآ امد و لفت سبه تی چند ردغن داشه که سرمیهت من بهد، # ~~بیردل می وردم بیفتد و بشاست ژ سرهیهت سن صایه شد، لخت ایفر زندمر هییت # ~~خودل ز کد سرمابکی یدز تست ژبه که پدر ترا عیج سرعیه نیست دز دنی # ~~خرت غیر اله نعمنی . # از حبفهتی زنیه است از بزر دن مشیخ خراسن است داز # ~~ابو عبد الله السجزی # ~~رحمه الله تعالی جه ا نمردان ایشن ، ب ابوحفص صحبت داشتد و بدیه ~~بریده. # در ه برترل. # وی گفته : علامة الاولیاء ثلاثة تواضع عن رفعة و زهد عن قدرة وانعاف # ~~عن قوة . # و هم وی گفته: ms112 هرواعظی که توانگر از مجلوی نه درویش برخیزدودرویش # ~~نه توانگر ، وی نه واعظ است . # هم وی گفته: سودمندترین چیزی مریدان را، صحبت صالحان است و افتدا، # ~~بایشان در افعال و اخلاق و زیارت کردن قبرهای دوستن خدای تعالی وقیام ~~بخدمت PageV01P113 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0287.png) # ~~یاران وفقیران . # ویرا پرسیدند که چرا برسم صوفیان مرقع نمی پوشی ؟ گفت: ازنفاق باشد که # ~~لباس فتیان وجوانمردان بپوشم و زیر بارهای فتوت در نیایم، پس گفتند ~~ویرا کهفتوت # ~~چیست ؟ گفت : خلق را معذور داشتن در آنچه برایشان میرود تقصیر خود دیدن ~~و # ~~شفقت بر همهی خلائق چه نیکو کار و چه بدکار و کمال فتوت آنست که ترا ~~خلق از # ~~حق مشغول نگرداند . # شخصی ویرا گفت : یکدینار زر سرخ دارم میخواهم بتو دهم مصلحت چون # ~~میبینی : گفت اگر بدهی ترا بهتر و اگر ندهی مرا بهتر # یکی از این طائفه می گوید که با ابوعبدالله سجزی از طرابلس همراه شدم # ~~چند شبانه روز رفتیم وهیچ نخوردیم پارهی کدوی تر دیدم بر راه افتاده ~~برداشتم تا # ~~بخوریم شیخ بجانب من نگریست دانستم از آن کراهت دارد بینداختم بعد از ~~ان # ~~پنج دینار فتوح رسید بدیهی رسیدیم گفتم شاید طعام بخرد بر گذشت نخرید، ~~بعد از # ~~آن گفت شاید که گوئی پیاده میرویم و گرسنه و چیزی نخرید، اینک برسر ~~راهدیهی # ~~است نزدیک آنجا مردی است صاحب عیال چون بآن دیه در آیم بخدمت ما شغل # ~~خواهد گرفت آن پنج دیناررا بروی دهیم تا برما وعیال خود نفقه کند، چون ~~بآندیه # ~~رسیدیم آنرا بوی دادیم و نفقه کرد چون بیرون آمدیم گفت بکجا روی: گفتم ~~با تو # ~~همراهی می کنم گفت من باتو همراهی نمی کنم زیرا خیانت می کنی در باره ~~کدوئی تر # ~~ومضاحبت می کنی بآن ، در نیامد که با او مصاحب باشم . # قدس سره ابوعبدالله الحصری یقول سمعت الفتح الموصلی یقول صاحبت ~~ثلثینشیخأ کانوا یعدون من الابدال کلهم اوصوفی عند فراقی از اهل بصره ~~است از ms113 مشایخ قدیم شاگرد فتح موصلی است. # ~~ایا هم فقالوا ایاک و معاشرة الاحداث . # رحمه الله تعالی جعفر بن المبرقع از علمای مشایخ این قوم است. ذکره ~~ابو عبدالله الحصری انه سمعه یقول منذثاثین سنة اطلب من یقول الله فی ~~تحقیق هذا الاسم فلم اجده. PageV01P114 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0288.png) # ~~علمی بن بندار بن الحسین ز طبقهی خامسه است کنیت او ابوالحسن است از ~~بزرگان # ~~الصوفی العسیرفی متاخرین مشایخ نیشابوراست روزی مند بوده از دیدار ~~مشایخ # قدس سره رمرزوق از صحبت ایشان ، در نیشابور با عثمان حیری و # محفوظ صحبت داشته بود د در سمرقند با محمد فضل بلخی # و در بلخ با محمد حامد و در جوز جان با علی جوز جانی و در ری باابو- # ~~یوسف بن الحسین و در بغداد با جنید و رویه و سمنون و ابن عطا و جریری ~~ودرشام # ~~با طاهر مقدسی و ابن جلا وابوعمرو دمشقی ژ در مصر با ابوبکر مصری ~~وابوبکر # ~~دقاق و ابوعلی رود بری، مشایخ جهان دیده بود ت حدیث بسیار داشت وتقة ~~بود در # ~~حدیث. در سنه تسع و خمسین و تلثمایة برفته از دنیا. # وقتی تلمی بندار با شیخ ابوعبدالنه خفیف به تنگی پلی رسیدند وشیخا ~~بوعبدالله # ~~خفیف ویرا گفت پیش روای ابوالحسن وی کفت بچه سبب پیش روم ابوعبدالته ~~خفیف # ~~گفت تو جنید را دیدهیی و من ندیدهام. # شیخ الاسلام گفت: مهینه نسبت این طائفه دیدار پبران است و صحبت ایشان . # علی بندار گفته : دار است علی البلوی بلا بلوی محال . # و هم وی گفته : یطنب الحق بالهویناوانسا وجود الحق بطرح اارارین. # و هم وی گفته : دور باش از مخلفت خلق، هر که خدای تعالی ببند گی وی # ~~راضی است ببرادری وی راضی باش . # وهم وی گفته : دورباش از مشغولی بخلق که امروز در مشغولی خلق سودی # ~~نمانده است . # و هم وی گفته که بدمشق رفتم بعد از سه روز بر ابو عبدالله جلا در آمدم # ~~گفت : کی آمدی؛ گفتم سه ms114 روز است، گفت : درین سه روز کجا بودی که بمن # ~~نیامدی : گفتم بابن جوصا بودم بحدیث نوشتن ، گفت : شغلک الفضل عن الفرض # ~~گفت : فضیلت یعنی فضائل نوافلترا ازفریضه مشغول داشت . # شیخ الاسلام گفته : دیدار پیران از فرائض این قوم است که از دیدارپیران ~~آن PageV01P115 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0289.png) # ~~یابند که بهیچ چیز نیابند مرضت فلم تعدنی فی الحدیث . # و هم شیخ الاسلام گفته : آلهی این چیست که با دوستان خود کردی هر که # ~~ایشان را جست ترا یافت و تا ترا ندید ایشانرا نشناخت . # وانشد نالنفسه : # # صیر تنی هراة من یبغیک من یرنییرک %~% وتریهم ینظرون الیک وهم لایبصرون # سخن جوانمردان باجوانمردان است، جوانمر دباید که تاجوانمردر ابیند، هر که # ~~جوانمرد را دید نه او را دید که حق را دید از آنکه او نه اوست قصه یرید ~~حق # ~~گاه گاه رهی را از دست رهی برباید و خویشتن را ببهانهی رهی بدیدهی قوم # ~~نماید تادیده ها بدیدن او بیاساید آنکه حقیقت برودررهی باز آید واگررهی ~~هر گز # ~~با رهی نیاید هم شاید از انکه فتنهی رهی هم ازرهی میزاید بهرچه از ~~بهانه میکاهد # ~~از حقیقت میافزاید چون بهانه بتمامی از میان برخاست حقیقت فرود آید ~~ادمی # ~~باین کار کیست که این کار نه بابت آدمی است یگی را دیده بربه نه امد و ~~یکی را # ~~برحقیقت کارحقیقت داد بهانه را چه فیمت . # علی بندار پسری داشته محمد نام ، نجیب بن نجیب ، عزیز بود و عارف بن # ~~عارف نادر. # شیخ الاسلام گفته که بخط محمد بن علی بندار دیدم در کتابی که واسطی # ~~گفته : هرچه این طائفه دازند از این کار علم و سخن ، آن همه ازاین دو ~~ایت از # ~~قرآن بیابند، یکی انزل من السماء ماء و دیگری و البلد الطیب . # شیخ الاسلام گفته که باین دو ایت بشناختم ویرا . # از طبقهی ثانیه است کنیت وی ابوعبدالله است بلخی الاصل # ~~محمد بن فضل البلخی است ، متعصبان ویرا از بلخ بیرون کردند بی ms115 گناه ~~بسبب # قدس الله سره مذهب وی، روی بشهر کرد وبرایشان نفرین کرد . # شیخ الاسلام گفت : پس ازاو ازبلخ هیچ صوفی نخواست، بسمرقندرفت دیرا # ~~آنجا قاضی کردند از آنجا عزیمت حج کرد بنیشبابور رسید از وی مجلس ~~خواستند PageV01P116 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0290.png) # ~~بر کرسی شد وگفت : الله اکبر و لذکر الله اکبر و رضوان من الله اکبر، ~~واز # ~~کرسی فرود امد و آخر بسمرقند باز گشت و انجا برفت از دنیا در سنه تسع # ~~عشر و ثلثمایة . # ابوعثمان چیزی بوی نوشت که علامت شقاوت چیست؛ گفت: سه چیزاست آنکه # ~~علم دهند و توفیق عمل دهند و از اخلاص در آن محروم گردانند و دولت صحبت # ~~دوستان خدای تعالی دربابند ووظیفهی کرام و احترام بجای نماورند. # و ابوعثمن گنته است: محمدیر الفضل سمسارالرجل بعنی نفاد مر داناست. # شیخ الاسلام گفت که ابو بکر واسطی گوید و خود هیچک چون وینگوبد # ~~وی سخن خود گوید و از دیگر ان اندک حکایت کند یکی از آن اینست که گفت: # ~~محمدین الفضل گفت آن چیز که ببود وی همهی نیکوئیه نیکوشود و به نبودوی ~~همهی # ~~زشتها زشت شود ، آن استقامت است . # شیخ الاسلام گفت : سخت نیکو گفت فاستقم کما امرت . # یکی گفت مصعلفیرا بلینه مرا وصیتی کن: گفت : قل امنت بالله ثم استقم # ~~بگو که یکی و بر آن پپای . # و محمد فضل گوید: عجب میمانم از کسی که بیابانها و وادیها قضه میکند # ~~ت بر سد بخانهی وی 8 انج آثار انبیاء بیند، چر اوادی نفدهوی راقطع ~~نمیکندت بدل # ~~برسد و آثریر ورد کرخود بیند . # و هم رت گوید که چون مرید را بینی که طللب زبادتی دنی میکند آن نشن # ~~اوبار ونگونساری اوست. # و هم وی گوید که اعرف الناس بالله اشدهم مجاهدة فی اوامره واتبعهم # ~~بسنة نبیه (ص) ، یعنی بزر گترین اهل معرفت مجتهد ترین ایشن باشد در ~~ادای # ~~شریعت و راغب ترین ایشان در حفظ سنت وهر که بحق نزدیکتر بود برامتشل ms116 ~~امرش # ~~حریصتر بود وهر که دورتربود از متابعت رسول وی وال معرض تر. # وویرا از زهد پرسیدند گفت بچشم نقصان در دنیا نگریستن و باعراض از وی # ~~عزیز و گرامی ریستن. PageV01P117 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0291.png) # از طبقهی ثانیه است کنیت او عبدالله است ، از کبار مشایخ # ~~محمد بن علی الحت ابوتراب نخشیی واحمد خضرویه و ابن جلا صحبتداشته # لقرمذی و حدیث بسیار داشت و ویرا تصانیف بسپار است و کرامات # ~~فدس الله تعالی سرد ظاهر اندر بیان هرکتاب چون ختم الولایة وکتاب ~~النهج # ~~و نوادر الاصول و جز این کتابهای دیگر تصنیف کرده است و در علوم ظاهرهم ~~ویرا # ~~کتب هست و تفسیری ابتدا کرده بود اما عمروی وفا نکرد. # وی صحبت دار خضر است پجلا ابوبکر وراق که مرید وی بود روایت کند # ~~که هرشب یکشنبه خضر نا بنزدیک وی آمدی و واقعهها ازیکدیگر پرسیدندی . # صاحب کتاب کشف المحجوب گوید که وی سخت معظم است بنزدیک من # ~~چنانکه جملگی دلم شکار اوست و شیخ من گفتی که محمد در یتیم است که در # ~~عالم همتا ندارد . # و وی گفته است ما صنفت حرفا من التدبیر ولا لینسب الی شیء منهو لگن # ~~کان اذا اشتد علی وقتی اتسلی به . # و هم وی گفته است: من جهل باوصاف العبودیة فهو باوصاف الربوبیة # ~~اجهل ، یعنی هر که خودرا نشناسد اورا چون شناسد. # و هم وی گفته : حقیقت دوستی اله تعالی دوام انس است بیاد او. # وسثآل عن صفة الذات الفعل فقال کل ما یحتمل الزیادة والنقصان فهو # ~~عن صفات الفعل وکل مالاتقع علیه الزیادة والنقصان فهومن صفات الذات . # و سئل عن الایثار فقال اختیار حظ عیرک علی حظ نفسک . # و قال فی الیقین، الیقین استقرار القلب علی الله تعالی وعلی قوله وامره. # ~~وقال فی الشکر، الشکرتعلق القلب بالمنعم . # حضرت خواجهی بهاء الحلق والدین محمدالبخاری المعروف بنقشبند قدس الله # ~~تعالی سره دروقتی که از مبادی احوال و سلوک خود حکایت می کردهاند واثر ~~توجهات # ~~خود ms117 را بارواح مایبهی مشایخ کبار در بیان می آوردهاند میگفتهاند که هر ~~گاه توجه PageV01P118 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0292.png) # ~~بروحانیت قدوة الاولیاء خواجه محمد علی الحکیم الترمذی نموده شدی اثر ~~آن توجه # ~~ظهور بی صفتی محض بودی وهرچند در ان توجه سیرافتادی هیچ اثر نکردی و ~~صفتی # ~~مطالعه نیفتادی . # مشای گفتهاند اولیاءالله مختلف اند بعضی بی صفت اند و بی نشان و بعضی # ~~بصفت اند و بعضی از صفات نشان مند گشتهاند مثلا گویند اهل معرفت یا اهل ~~معامله # ~~یا از اهل محبت پا اهل توحیداند وکمال حال ونهایت درجات اولیاء را در ~~بیصفتی # ~~و بی نشانی گفتهاند بینشانی اشارت بکشف ذاتی است که ب مقام بلند و ~~درجهیی # ~~بس رفیه است ژعبرت و اشازت از کنه آن مرتبه قاصرست . # تعالی روحه علی بن بکار، قدس الله ادهم صحبت داشته سکن السصیعة ~~مرابطا . کنیت وی ابوالحسن است و از متقدمان مشایخ است، با ابراهیم # می گوید که چون شب در آمدی کنیزک جامهی خواب # ~~وی بینداختیا نرا بدست خود میسود.. و گفتی وانن که تو بسیار خوشی و وال ~~که # ~~امشب بر تونخواهم خسبید پس نماز بامداد را بوضوی نمازخفتن بگذارد . # یکی از این طائفه گوید که پیش علی بکار در آمدم ویرا دید. برای اسب خود # ~~جو پاک می کرد گفتم ای ابوالحسن ترا کسی نیست که این کار بکند گفت در ~~بعضی # ~~غر وات بودم شکست بر مسلمانن افتاد بگریختند و من هم ب ایشان بگریختم ~~اسب # ~~من سستی کرد گفتم انالله و انا الیهراجعون. اسب من بامن گفت انالله و ~~انا الیه # ~~راجعون آن وقت است که مرا بفلان کنیزک میگذاری که تعهد جان من کند، ~~ضامن # ~~شدم که من بعد خود بآن قیام بنمایم و باکسی دیگر نگذارم. # وازوی ارند که با یکی ازاصحاب بصحرا بیرون رفتند تا هیزم جمع کنند و از # ~~یکدیگر دور افتادند و صاحب وی هر چند انتضار برد وی پیدا نیامد در عقب ~~وی ms118 # ~~برفت دید که مربع نشسته و سبعی سر بر کنار وی نهاده در خواب شده و او ~~از وی # ~~مگس میراند صاحبوی گفت چندنشینی گفت این سبع سر در کذر من نهاده در ~~خواب # ~~شده منتظرم تا بیدار شود و بتو رسم . PageV01P119 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0293.png) # ~~حسمه الله تعالی ابوعبد الله عبادانی از شا گردان خاص سهل عبداله ~~تستری است. وی گفته : که روز گاری از شبلی سخنانی بمن میرسید و # مرا ارزو بود که ویرا به بینیم پدری پیر و ضعیف داشتم باو # ~~دزهنده بودم نمی توانستم رفت چون پدر از دنیا برفت برخاستم و ببغداد ~~امدم # ~~چون بنزدیک وی رسیدم قومی را دیدم از درویشان که از پیش وی بیرون آمدند # ~~مرا بشنختند گفتند که بچه آمده پی گفتم آمدهام که شبلی را ببینم بوی ~~راه هست # ~~گفتند هست اه زنهار که دعوی بسر وی نبری گفتم نبرم چون بنزدیک وی در ~~امدم # ~~و ن روز ادینه بود روز صدمت «شور وی، گفتم سلام علیکم ؛ گفت : و علیک ~~السلام # ~~آیش انت ایادن الله و عادت وی آن بود که چنین گفتی ، گفتم من آن نقطهام ~~کهدر # ~~زیر پست وی گفت مقام خود معلوم کن که خود کجائی من گفتم اگر بگویم هم # ~~نمذیرت از وی گریختم وپارهیی ددزتر شدم که ویرا سیر ببینم د بروه ن که ~~دردیشی # ~~در مد و گفت : سلام علیک شبی گفت : علیک السلام آیش انت ایادت النه # ~~آن دروی گفت محال ، گفت در چه گفت فی حال، او زا آن خوش مدبخندید من # ~~این فئده از دی گرفت، و رفتم. # مرتعش گوید که ابو عبدالنه حضرمی را از تصوف سؤال # ~~ابو عبدالله حضرهی کردم و بیست سال بود که سخن نگفته بود مرا از قرآن # ~~رحمه الیه تعالی جواب گفت : رجال صدقوا ما عاقدوا الله علیه ، گفتم # ~~سخن ایشان چونست : گفت : لا یرتد الیهم طرفهم و افئدتهم هواء، گفتم محل # ~~ایشن از احوال کجست : گفت ms119 : فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر ، گفتم زیدت # ~~کن: گف : ان السمع و البصر و الفؤاد کل ادلئک کان عنه مسؤدلا . # نام وی احمد بن سالم البصری است ببصره بوده وشا گرد # ~~1بو عبدالله السالمی مهل تستری است سی سال با شصت سال با وی مربوده و # ~~قدس الله تعالی روحه حریقت از وی گرفته. # شیخ الاسلام گفت که : ابو عبداله سالمی گفته بود که : اله تعالی در ازل ~~PageV01P120 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0294.png) # ~~همه چیز میدید، ویرا مهجور کردند بدین سبب شیخ ابوعبدالله خفیف گوید که ~~این # ~~قدم دهر بود. # شخ الاسلام گفت که ابو عبدانه خفیف انصاف نداده است ممکن است که او # ~~دیدار علم را گفته بشد . # ابو عبداله سالمی را پرسیدند که بچه چیز شناسند اولیء الله را در مین خلق # ~~گفت بلطفت زبن وحسن اخلاق وتزه ردنی وسخت نفس دقلت اعتراض و # ~~پذیرفتن عذرهر که عذر خواهد بیش ایشن ونه میشففت بر همه خلق از نیکو ~~کاز ایشن # ~~ر بدکار ایشن # و هم وی گفتد که دیدار منت دلید دهستی است # وی صحب کتب فوت الغلوب است کد مجمع اسرار # ~~ابوطالب محسد بن علی # ~~رحمه الله تعالی بن عطیة الحارثی المکی بریفت است قالوا لم یتنف ~~فی الاسلام مثله ف دقائت الطریقة. # نشاء بمکة اشرف بتعة علی وجه الارض ثم دخل # ~~اابقرة وقدم البغداد وتوفی بها فی جسادی الاخرسنة ست و ثمانین وثلشأیة. # و نسبت ری در نصوف بشیخ نرف ابوالحسن محمد بن ابی عبداننه احمد بن # ~~سله البصری است و انتسب شیخ ابوا1حسن بیدر خود ابو عبد اس احمد بن مام # ~~و انتساب پدر وتی بسهل بن عبد انه تستی است قدس اننه تعالی ارواحهم. # از کبار مشیخ است چت پنره نم جئی است بثغر زوه، # ~~ابوعبد الله چاد پارهی دی بود ک عهد کرده بود که چیزی که مرا دل از ~~آن # ~~صوفی همدانی رحسه الله تعالی . هد و نفورشود نخورم، وقنی در مسجد ~~شونیز به ms120 بودلعام آوردند در وی از ان برمید نمی خورد یران ویرا گفتند # ~~هرساعت خااف کنی بخور بخورد ان شب در مسجد بماند ویرا احتلام افتد ~~درخواب # ~~با وی گفتند که چیزی خوری که دل تو از آن برمد ندانی که بتوبلا رسد . # وی گفته که ازشیخ ابو بکرزقاق مصری پرسیدم که صحبت با که دارم؛ گفت : ~~PageV01P121 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0295.png) # ~~با آنکس که هرچه الله تعالی از تو داند با او بگوئی از تو نرمد و ~~ازتونبرد . # شیخ الاسلام گفت که قبول صحبت پس از عیب دیدن درست آید که آدمی # ~~مجرای عیباست چون ببهتر و نکوی صحبت بپیوندی چون عیب پدید آید صحبت ~~ببری # ~~آن نه صحبت است، صحبت پس از شناخت عیب است مگر عیب دینی و بدعتی باشد # ~~که آن دیگراست که چشم از آن پوشیدن مداهنت و مخنثی بود دردین مگر ~~بضرورت # ~~و ان عیب کهنه در دیانت و بدعت باشدجدا بود، آدمینه معصوم است، ازوی ~~عیب و جرم # ~~آید که کفوروجهول و ظلوم است. # شافعی گویدرضیالله عنه که نه دوست توبود هر که ترا باو مدار اباید کرد. # شیخ الاسلام گفت : هر که چون از توعیب وخطا آید ازوی عذرباید خواست و # ~~اگر باتو نیکی کند شکر باید گفت آن نه دوستی و صحبت باشد . # شخصی یحیی معاذ را پرسید که صحبت با که دارم؛ گفت: با آنکه چون # ~~بیمار شوی به پرسیدن تو آید و چون از تو جر میبیند خود از تو عذر خواهد ~~و از # ~~شرائط صحبت است که حق صحبت بدهی و حق خود طلب نکنی و عیب خود ببینی # ~~و عیب دیگران را عذر خواهی وخلق را زیر قدروجبر مضطر ومقهور بینی ~~تاخصومت # ~~برخیزد تاوان را برخود لازم گیری و عذر نیاری. # وقتی امیر کافور بشیخ ابوعبدالله چاو پاره بسیار زر فرستاد وی نیذیرفت ~~وباز # ~~فرستاد یعنی لشکری است ، کافور گفت : ای سرد! له ما فی السموات ومافی ~~الارض # ~~وما بینهما وما ms121 تحت الثری ، فاین الکافور؟ . # شیخ الاسلام گفت که این سخن کافور نه از کردار او بود اما آن هم از # ~~برکات پیر او بود. # شیخ ابو علی کاتب را گفتند که فلان کس از لشکری چیزی نمی ستاند # ~~و فلان کس میستاند ، گفت ، آنکه نمیستاند از علم نمیستاند و آنکه ~~میستاند # ~~از عین میستاند . # شیخ الاسلام گفت که بعضی از مشایخ چنین میکردند و آن ایشان را از عین ~~PageV01P122 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0296.png) # ~~درست می آمد چون باعلم بودند نکردند و آن نایر باشد و آن احوالات دارد ~~که همه # ~~چیزهای نیک و بد و شادی و غم و نعمت و بلارا ازیکجا میدیدند وجز وی ~~نمیدیدند # ~~اما چون کسی که ویرا آن عین و دیدار نباشد مثل ایشان بکند الله تعالی ~~پردهی # ~~وی بدرد و دین و شریعت در سر آن کند اعا ذنا الله وجمیع المسلمین عن ~~ذلک. # ~~قدس الله تعالی سره ابو بکر الوراق ترمذی از طبقهی ثانیه است نم وی ~~محمدبن عمر ااحکیم الترمذی است ، باصل از ترمذ بود و قبروی انجاست او ~~ببلخ بودی # وخال ابوعیسی ترمذیست صاحب مسند احمد خضرزیهرا # ~~دیده بود و باوی صحبت داشته ویرا نصانیف بسیاز بوده ونورات رانجیل ~~وزبوردکتب # ~~آسمانی خوانده بود ویرا دیوان شعراست . # وی گفته : اکر طمع را بیرسند که پدر تو کیست گوید شک در مقدور # ~~و اگر گویند پیشهی تو چیست کوید اکتساب ذل و خواری و اگر گویند غایت تو # ~~چیست گوید حرمان . # و کان ابوبکر الوراق یمنع اصحابه عن الاسفار د السیاحات ویتول # ~~مفتاح کل برکة العبر فی موضع ارادتک البی ان تصح لک الارادة فاذ اصحت # ~~لک الارادة فقد ظهر علیک ادائل البرکة . # شیخ الاسلام گفت : اکنون هر که بسفرشود بترک نماز و بترک مذهب گفته # ~~بود از عصمت حق بیرون رفته باشد ان الله مع الذین اتتوا والذین هم ~~محسنود:. # و هم ابوبکر وراق گفته که مردمن سه گروداند یکی امراء ، دوم علم،، سوم ms122 # ~~فقراء چون امراء تباه شوند معش د اکتساب رعیت تباه شود و چون علماء ~~تباه شوند # ~~طاعت وروش بشریعت تباه شود وچوک ففاء تباه شوند خویهای خارائق تباه ~~شود، ژ # ~~فساد امراء بظلم باشدوفسادعلماء بطمع وفساد فقراء بریا . # ناموی جعفر بن احمد بن محمداست بنیشابور نشستی ژصحبت # با ابن عطا ومحمد بن ابی الحواری و ابو علی رود باری # رحمهم الله تعالی داشته است و مال بسیار داشت جمله را PageV01P123 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0297.png) # ~~برین طائفه خرج کرد چنانکه درویش از دنیا بیرون رفت. # مشایخ ری گفته اند چهارچیز در ابوالقاسم رازی جمع بود که کس را نبود: # ~~جمال ومال و زهد بکمال و سخاوت تمام . # ودر دعوتی با صوفیان حاضر بود جعفر خلدی نیز آنجا بود چون سفره بنهادند # ~~ابوالقاسم دستی نمیبرد گفتند موافقت باید کرد گفت : صایمم جعفر خلدی ~~گفت : # ~~اگر ثواب زوزه تو بر تو دوست تر از شادی دل برادرانست روزه بگشت حای # ~~دست بخعم برد . # رفات وی دز سنه ثمان و سبعین و ثلاث مایة بوده . # ~~ابوالقاسم الحکیم نام وی اسحنق بن محمد بن اسمعیل است . # السمر قندی و قد قالوافی وصفه لم یکن نظره من العرش الی . # ~~رحمه الله تعالی الثری الا الی الله سبحانه دکان معاملته مع الخلق ~~طلبا # لحظوظهم دون حظه . # ومیاز کبر مشایخ است صحبت داشته با ابوبکر وراق دیرا سخنن نیکوست # ~~در معاماات وعیب نفس وآفات اعمال . # توفی رحمه اس فی المحرم یوم عاشورا سنة اننین اربعبن د نلتمیة وده. # ~~بمقبرة جاگرویزه. # وی گفته : اگر پس از مصطفی بادأ پیغمبرت ردا بودی در ایم م . ان # ~~ایه بکر وراق بودی ازعلم وی و حکمت وی و شفقت وی برخلق عدل وانصفوی . # گویند که روزی ابوالقاسم حکیم در سرای خود نشسنه بود ابوطهر که از # ~~بزرگن آنوقت بود بدر سرای وی آمد بنگریست حوض اب دید و سروها باز # ~~گردیده و برد کانی نشست شیخ ابوالقاسم غلام را گفت : تبری بیور آن سروه ms123 ~~را # ~~بیفکن آنگاه گفت برو و ابوطاهررا بخوان چون در آمد گفت: یا ابا طاهر ~~آنکه # ~~ترا از حق سبحانه و تعالی حجاب شدی از میان برداشتیم لیکن با حق صحبت ~~چنان # ~~کن که درختی ترا ازوی حجاب نشود . PageV01P124 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0298.png) # روزی نشسته بود میان خلق حکم همی کرد یکی از بزرگان بزیارت وی # ~~آمد ویرا چنان مشغول دید سجاد، بر روی حوض انداخت و نماز کرد چون فارغ # ~~گشت شیخ ابوالفاسم مر اورا گفت : ای برادر این خود کودکان کنند مرد ~~آنست که # ~~در میان چندین شغل دل باخدای عزوجل نگاه تواند داشت. # از سغد سمرقند است ازین طئفه شادرد ابوبکر وراق. # ~~ابو بکر سفدی رحمه الله تعالی نکردی که بتعظیم کردی. وی گفته : ~~ابوبکر وراق مردی کریه بود خدایرا بمزد کاز # ~~صالح بن مکتوم وی نیز از مریدان ابوبکر وراق بود ازبلخ. . سخنن وی # ~~رحمه الله تعالی یاداشت و پیوسته از ا ن سخن گفتی . # وتی نیز ازسغد سمرفند است ش درد ابوبگر وراق ت روز # ~~هاشم سعدی # ~~رحمه الله تعالی وفات ژی بازت می بود . وی گفته که ابوبکر وراق گفت ~~که سخن افزونی دل را # ~~سمخت دند # شیخ الاسلام گفت که بیش ازو گفتهاند که خواب فراوان و خورد فراوان و # ~~کنت فی اهان دل را سخت کند . # و ابو بکروراق گفته که آن گفت فراوان در خیر وشراست. # یکی ازین طائفه گفته است که با ابو بگروراق درراه میرفته بریکسوتردای # ~~وی حرف خن دیدم نوشته و بدیگر سوی میم، پرسیدم که این چیست : گفت : ~~آنرا # ~~نوشتهام تا هر گاه خا بینه اخلاصم یاد آید و هر گاه میم بینم مروتم یاد ~~آید . # شیخ الاسلام گفت: اخلاص آن بود که در معملت باو کسی دیگر نبینی و باخلق # ~~مروت برای آن بود که تانا گوار نباشی. # و هم ابو بکر وراق گفته که تصفیه عبودیت اثبات مجوسیت است وانکارر بوبیت. # و هم وی گفته که عارف ms124 نبود آنکه علم معرفت گوید پیش ابناء دنیا . # شیخ الاسلام گفت که ابوبکر وراق گفته که معحمد مسلم حصیر باف درمهمانی ~~PageV01P125 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0299.png) # ~~بود با یوسف خیاط ترمذی، میزبان بچیزی مشغول بود محمدبن مسلم گفت که ~~زود # ~~باشید که من کازی دارم وی زاهد بود و عابد دل وی بورد معلق بود یوسف ~~خیاط # ~~گفت ترا جز آن کاری هست که الله تعالی پیش تو آرد و نیز تو بر آن نیت ~~از خانه # ~~بیرون ا مدهیی که بخانه بازشوی ومن سی سال است که هر گز بدان نیت از ~~خانه بیرون # ~~نیامده ام که بخانه بازروم. # ابوبکر وراق گوید که آن دو سخن یوسف به از صد سال عبادت عمد مسلم است. # ~~ابوبکر وراق گفته : ربما اصلی رکعتین و انصرف منهما وانا بمنزلة من ~~ینصرف # ~~من السرقة من الحیاء . # ~~ابوذرالترمذی از مشایخ خراسان بود و صاحب کرامات . # رحمه الله ابوعبدالله خفیف گوید که ماجمعی بودیم که با ابوذر صحبت # ~~میداشتیم هروقت که جمع را چیری بایستی ابوذر برخاستی ودر نماز ایستادی ~~حلی # ~~آن چیز پدید آمدی . # ~~محمد بن الحسین کنیت وی ابوبکر است از اهل بغداد بوده شاگرد ذوالنون # ~~الجوهری، رحمه مصری است مردی بزرک است . # الله تعالی شیخ ابوبکر واسطی باجلالت قدر خود ازوی حکایت کند. # ابو بکر واسطی امام توحید گوید که محمدبن حسین جوهرت # ~~گفت که مردی ذوالنون مصری را گفت که مرا دعائی کن گفت ای جوانمرد اگر ~~ترا # ~~کاری در سابق تقدیر حق پیش شده باشد بسیار دعاهای نا کرده مستجاب است و # ~~اگر نشده باشد غرق شده را در آب از بانک چه سود جز غرق شدن و زیادتی ~~آبدر # ~~گلو رفتن . # شیخ الاسلام گفت: شخصی پیری را گفت مرا دعائی کن گفت آنچه ترا در سابق # ~~علم حق رفته است به از معارضه، یکی از پیران گوید اگر نه آن بودی که وی ~~گفته که # ~~مرا بخوانیدواز من خواهید وفرموده: ادعونی استجب ms125 لکم وما خلقت الجن ~~والان # ~~الالیعبد ون ای لیدعونی ، من هر گز دعا نکرد میو لیکن گفت و فرمود که ~~PageV01P126 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0300.png) # ~~بخواه! می خواهم . # شیخ الاسلام گفت : دعای صوفیان را نه مذهب است که ایشان حکم سابق را # ~~می نگرند که همه بودنیها ببوده اباحفص بغاوران تا پاسی از شب میگفت ~~کاری که بوده # ~~است نابوده چون کنم: چون کنم؟ چون کنم؟ همه خلق بر آنند که چه خوامد ~~بود حکیم # ~~در آنست که چه بود . # شیخ الاسلام گفت : این نه آنست که دعا نباید کرد ودرد نباید خواند من هر # ~~شبانروزی ورد خود بخوانم وآن دویست فصل دعاست لیکن هیچ چیزت نمیخواهم # ~~که آن ذکر زبان بود فرمان برداری را و همت غیر آن . # ~~ابو بکر کسانی دینوری از قهستان عراق بوده بدینور مردبزرک است از ~~قدماءاصحاب # ~~رحمه الله تعالی جنید واقران وی، اوراریاضات بسیار وسفردهای معروف ~~است . # جنید گوید: اگر نه ابوبکر کسائی بودی من درعرق نبودمی، # ~~جنید را بوی مکاتباتست ورسائل نیکو، پیش از جنید برفته از دنیا و از ~~جنید هزار # ~~مساله پرسیده بود همه را جواب نوشته بود بوی فرستاده چون ویرا وقت وفات ~~نزدیک # ~~آمد همه را بشست. خبر وفات وی بجنید رسید گفت کاش که آن مسالههارا که ~~از من # ~~برسیده بود بشستی گفتند بشست جنید شادمان گشت . # شیخ الاسلام کفت: جنید نه از آن میترسید که ان بدست تم افتد یا بدست # ~~سلطان، از آن می ترسید که بدست صوفیان افتد و از آن دکانی بر سزند یعنی ~~بسخن # ~~گفتن وقبول جستن . # شیخ الاسلام گفت که جنید گفت از هزار صوفی یکی عالم بود و صوفی را آن # ~~بس بود که میشنود و میداند از آن قوم ولی بکار آید که فصیح بود نه زبان ~~. # شیخ الاسلام گفت که رویم گفته که چون حال از مرد بازستانند و مقال ~~بگزارند، # ~~ویرا هلاک کردند. # شیخ ابوالخیر عسقلانی گفته که چون ابوبکر کسائی ms126 درخواب شدی ازسینهی # ~~وی آواز قر ان خواندن شنیدندی . PageV01P127 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0301.png) # ~~رحن الله تعال ابو العلی الجو زجا مشایخ خراسان است دروقت خود بی ~~نظیر بود ویرا تصانیف از طبقهی ثانیه است نام وی حسن بن علی است از ~~بزرگان # است در معاملات و رویت آفات وربما یتکلم فیشیء من # ~~العلوم د اثمعارف ر ااحکم بصحبت داشته با محمد بن علی ترمذی ومحمد فض # ~~بلخی و قریب السن است بایشان . # وی گفته : الخلق کلهم فی میادین الغفلة یر کضون وعلی الطنون یعتمدون # ~~د عند هم انهم فی الحقیقة یتقلبون و عن المکاشغة ینطتون . # و هم وی گفته که بدبخت تر آنکس است که حق سبحنه گناه ویرا بروی # ~~بیوشاند و وی اهار آن کند . # ~~محمد و اد ابنا از طیقهی نانیه اند واز بزرگن مشیخ عراق و از اقران # ابی الورد، جنید ، صحبت داشتهاند با سری سقطی و ابو الفتح حمال و # ~~رحمهما الله تعالی حارث محاسبی و بشر حافی و طریقهی ایشلن در وزء # ~~نزدیک است بطریق بشر حافی، کنیتاو محمدبن ابوالحسن شاگرد بشرحافی است. # وی گوید که وقتی نماز شام تمام کردم پای فرو کردم هاتفی آواز داد و گفت : # ~~اهکذا تجائس الملوک . # و هم وی گوید: از آداب فقیر در فقر آن است که ملامت و سرزنش نکند # ~~گرفتاران محبت دنیا راو بر ایشان رحمت و شفقت کند و دعای خیر کند ایشان ~~را تا # ~~خدای تعالی خلاصی دهد ایشان را از آنچه در آنند . # و هم وی گوید: هلاک مردم در دوچیز است : اشتغال بنافله و تضییع فریضه # ~~عمل کردن بجوارح بی موافقت دل . و سئل خن الوای فقال من یوالی ~~اولیاءالله و # ~~بهادی اکدائه . # احمد بن ابی الورد گوید: چون الله تعالی در دلی سه چیز بیفزاید وی در سه # ~~چیز بیفزاید، چون در جاه وی بیفزاید وی درتواضع وفروتنی بیفزاید، وچون ~~درمال # ~~وی بیفزاید وی در سخاوت بیفزاید ، وچون در عمر وی بیفزاید وی ms127 در اجتهاد ~~در PageV01P128 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0302.png) # ~~عبادت بیفزاید. # ~~طاهر مقدسی از حامفهی ثالثه است از ز ر گن مشاخ شام وقدمای ابشان # ~~رحعه الله تعالی بود ذوالنون را دید. بایحیی جلا صحبت داشته، عالم ~~بوده . # و ذوالنون گوید که شیاب ویرا جر الشام خوانده . # طاهر مقدسی دوید که ذوالنون مصرت مرا دفت : العلم فی ذات الحق جهل # ~~والکلام فی حقیقة المعرفة حیرة د الاشارة عن السشیر شرک . # شیخ الاسلام گفت : سخن در ذات حق جهل است که هیچکس را در ذات اننه # ~~سخن نیست دردا نبود که کوید مکر آنکه ان تعای خودرا گفت « پیغمبر وی ~~گنت # ~~ویرا ، و کیفیت آن دانستنی نیست « جز نسلیه در ان رهانیست و سخن در ~~حشیفت # ~~معرفت حیرت است که او خود را شند بحق الحقیفة دیکر دمه عجزاند ژمتحیرو # ~~او عجز رهی را از معرفت خود بفضل خود معرفت میانکار # و مصعفی می گوید بلهزته در تنه و دء، انه وتعلی: لا ابلغ مدحتک دلا # ~~احتی ثناء علیل انت کما اثنیت علی نفسلت . # و حق تعلی می دوید : زلا یحیطون به علما از وتی همین دانی که اوست # ~~خدات یگنه بی همنا د اشنزت از مشیر شرک است یعنی شرک خفی که اشرت را # ~~اشرت انندهیی بید واژ بدو د نکی در نیید هست بحقیغت اوست ددیگر همه ~~بهنه # ~~روی در بود و هستی یکنه الاکل شیء ماخلا الله باطل . # حذهر مقدسی لوید: ادر مردمن نور عنرف بینند در آن بسوزند واگر رف # ~~نور وجود بیند در ان بسوزد . # و هم وی گوید : حد المعرفة التجرد من الننوسدتد بیر ها فیما یجل ویصغر. # ~~ابو یعقوب السوسی نم وی یوسف بن همدان است، استاد ابویعقوب نهر جوری # ~~رحمه الله تعالی است، ازقدماءمشایخ است عالم بوده وصاحب تصانیف، در ~~بصره # میبوده و در ابله که شهریست در چهار فرسنگی بصره واز # ~~بصره قدیمتر، قیل انها من جنان الدنیا ، وآنجا از دنیا برفته . PageV01P129 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0303.png) # وی گفته ms128 هر که علم توحید بگوید بتکاف ، او در شرکست . # شیخ الاسلام گفت : هر که علم تصوف گوید بتکلف، او در شرکست و هر که # ~~سخن گوید در هر وقت که تواند گفت زرق است. سخن بزند گانی باید گفت و آن # ~~وقت باید گفت که در سکوت از خدای تعالی بترسی . سخن جنایت است تحقیق ~~آنرا # ~~مباح کند. کلام این طائفه نه چون کلام دیگرانست، چونزند گانی نباشد ~~میبردتا بز ندقه # ~~و اباحت از انجا میافتد، باید که چون متفرق باشی ازجمع وتوحید نگوئی ~~اما چون # ~~خود نباشی تفرقه را با تو چه کار . # خراز گوید : لایصلح هذا العلم الامن یعبر عن وجده و ینطق عن فعله . # از طبقهی را بعهاست، نام وی اسحق بن محمد ازعاماءمشایخ # ~~قدس الله تعالی سره ابویعقوب نهرجوری است، باجنید وعمر و بن عثمان ~~مکی صحبت داشته، شاگرد # ابو یعقوب سوسی است ، سالها در مکه مجاور بوده و1 نجا # ~~برفته از دنیا در سنه ثلثین و ثلث مأیة . # شیخ الاسلام گن که من یک تن دیده ام که می گفت که من ویرا دیده ام امامرا # ~~یفین نشد. # ابو یعقوب نهرجوری گوید که باین کار نرسی تا بترک علم ر عمل و خلق # ~~نگوئی یعنی بدل و همت از علم و عمل بر گدری نه آنکه دست باز داری و ~~عملار # ~~بهر ثواب نکنی یعنی اورا نه برای ثواب باشی درخلا وملا بااو باشی نه ~~باءمل وثواب آن. # ~~ابراهیم بن فاتک گوید که ابویعقوب نهر جوری گوید: الدنیا بحر والاخرة ~~ساحل # ~~و المرکب التقوی والناس علی سفر. و! نشد للنهر جوری . ### | شعر # # العلم فی منک وطاالعذر عندک لی %~% حتی التقیت فلمم تعذل و لم تسلم # # قام علمک فاحتج عندک لی %~% مقام شاهد عدل غیر متهم # و هم ابو یعقوب گوید : اعرف الناس بالله اشد هم تتتیرا فیه . # و هم وی گوید : من اخذ التوحید بالتقلید فهو عن الطریق بعید . PageV01P130 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0304.png) # ~~ابویعقوب الزیات از قدماء ms129 مشایخ است . # رحمه الله جنید گوید که باجمعی از اصحاب درخانهی ابو یعقوب الزیاترا # بکوفتیم، گفت شمار اباخدایتعالی مشغولی نبود که از مشغولی # ~~آمدن بمن مشغول گرداند، من گفتم له چون آمدن ما بتو از جملهی مشغولی ~~بحق # ~~است ب ن از حق سبحانه بریده نمیشود # ابویعقوب از مریدت پرسید که قر آن یاد داری : گفتنی! گفت و اغوثاه بالله ~~: # ~~مریدیکه قر آن یاد ندارد چون ترنجی است گه بوی ندارد پس بچه چیز تنعم ~~می کند # ~~و بچه چیز ترنم می کند و بچه چیز با پروردگر خود راز می گوید ؟ # ~~احمد بن دهب کنیت وی ابو جعفر است از بصره بود و ب ابوحاتم عتر # ~~رحمه الله تعالی صحبت داشته و استاد وپیر ابو یعقوب الزیات بود مدتی ~~دز # مسجد شو نیزیه بر توکل نشست . # وی گفت هر که بطلب قوت برخاست نام ففیر ازو برخاست؛ و رفت وی در سند # ~~سبعین و ما نین بود . # ~~ابویعقوب مزابلی بغدادی است واز اة ان جنید. # ~~رحمه الله تعالی دیرا پرسیدند که تصوف چیست، گفت : حال یضمحل فیها # معالم الانسانیة . # ~~ابو یعقوب اقطع از بزرگان مشایخ بصره بود گاتب الجنید و راسله . # ~~رحمه الله تعالی وی بمکه بوده . # ابوعبداله خفیف گوید که ابوالحسن مز ین گفت بمکه رسیدم # ~~شیخ ابو یعقوب اقطع در حال رفتن بود بروی در1 مدم مرا گفتند اگر بتو ~~التفات # ~~کند شهادت بر وی عرضه کن مرا فریب دادند که من کودک بودم، بر بالینوی ~~بنشستم # ~~بمن نگریست گفتم ایها الشیخ نشهدان لااله الا الله، وی گفت : ایای تعنی ~~بعزة # ~~من لایذوق الموت مابقی بینی و بینه الاحجاب العزة ، گفت مرامیخواهی ~~باین # ~~شهادت گفتن: بعزت آنکه هر گزمرک نچشد که نمانده میان من و او مگر پرده ~~یعزت. PageV01P131 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0305.png) # شیخ الاسلام گفت که پردهی عزت اولی اوست که او اوست و تو تو!. # ابو الحسن مزین بروزگار میگفتی، که کذابی چون من آمد که شهادت ms130 بردوستی از # ~~دوستان او عرضه کند . # شیخ ابو عبدالت خفیف گفته که مردی در الوهیت میسوخت، آمدند واز ورای # ~~پردهی عزت شهادت بر وی عرضه میکردند . # شیخ الاسلام گفت: شیخ ابوعبدالله طاقی محتضر بود یکی بر وی شهادت عرضه # ~~کرد گفت خاموش باش! قومی بیادبان و بی حرمتان آمدهاند و شهادب بردوستی ~~از # ~~دوستان او عرضه میکنند تو آن خود بگوی که من آن خود گفتهام تو فنی ~~مسلما # ~~و الحقنی بالصالحین این بگفت و جان بداد . # وقتی جماعتی بر پیری ار مشایخ شهادت عرضه کردند ویرا از آن غیرت آمد # ~~برجست و بر یک یک شهادت عرضه میکرد تا همه بگفتند سر بازنهاد وجان ~~بداد. # ~~یکی پس از وفات ویرا بخواب دید گفت حال تو چونست: گفت سخت نیکو، گفت # ~~ایمان ببردی گفت بردم گفت بدر مرک شهادت نگفتی! گفت آن خود در من رستد ~~بود. # شیخ ابو عبدالله خفیف گوید که باابن ریزی در سماعی حاضر # رحهه الله ابویعقوب بن زیزی شدم و قوال این بیت میخواند . ### | شعر # لو استندت میتا الی حجرها %~% عاش و لم ینقل الی التبر # وقتی ابن زیزی خوش شد دستها از پس پشت بر زمین نهاد و سیندی خود را # ~~بر بالاکرد و چشم خود در اسمان دوخت و میگفت بگوی و الله که غیر من کسی # ~~نمیشنود ناگاه خون از رگهای گردن وی بگشاد گه پنداشتی از آنجا فصد ~~کردهاند # ~~و همچنان می بود تا بیهوش بیفتاد ویرا بگرفتند خونها را بشستند وخرقه ~~بر آن # ~~موضع بستند. # و هم شیخ ابو عبدالله خفیف گوید که میان ابراهیم خواص و ابن زیزی نقاری # ~~واقع شد ابن زیزی ویرا گفت چند دعوی کنی وصولت نمائی بر ما که بتوکل ~~ببادیه # ~~در می آئی آنچه با خود داری از مرقع ورکوه همه اسباب گدیه است اگر دعوی ~~PageV01P132 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0306.png) # ~~توکل میکنی چنانکه من گویم ترا ببادیه در آئی! ابراهیم خواص درغضب شدو ~~بیرون # ~~رفت این ms131 زیزی در عقب وی برفت و ازار وردای نیکو گرفت و کوزه یی از ~~آبگینه چون # ~~بوتی رسید گفت مرقه خودبکش واینهارا بیوش مرقعرا بکشید و آنهار ایوشیدر ~~کوهی # ~~از وی بستد و کوزهی آبگینه را بوی داد و گفت بر و اچون ابراهیم حج کردو ~~باز گشت # ~~ابن زیزی مرقع و ر کوهی ویرا برداشت و استقبال وی کرد و گفت اکنون هر ~~چه # ~~خواهی بپوش و ابراهیم خواص را از بس که ریضت و فاقه کشیده بود مویها ~~ریخته # ~~بود ابن زیزی را گفت : قتلتنی ابعد النه . # و هم وی گفته که شیخ ابوط لب خزرج گفت که میان من و ابن زیزی در اخلاس # ~~سخنی می گذشت و اصحاب بر آن بودند که شبدر خانهی من باشند هردقت که من # ~~سخن گفتم گفت باش تا شب بیاید و من هیچ نمیدانستم که وی چه می گوید چون # ~~برخاستم ابن زیزی گفت انتظار من مبرید که من بیگه خواهم آمد ما طعم # ~~خوردیم و نصیب وی گذاشتیم چیزی از شب گذشته بود که امد و بطهارتخنه در # ~~رفت گفتیم مکر طهارت می کند او خود با خوددفی داشته است آنجا پنهان می ~~کرده # ~~و ی بیرون امد چون پاسی از شب گذشت و مردم آرام گرفتند ما ب خاص # ~~خوش و وقت صفی نشسته بودیم که ابن زیزی برخاست و دف پنهن کرده را بیرون # ~~آورد و آغز دفزدن و سرود گفتن کردهمه همسیگن جمع شدند و نغره می کردند، # ~~با همسایگن گفت شاید که چون ابوطالب با شما تنها باشد چنینها نکند ما ~~این # ~~از وی آموختیم و او شیخ ماست در این کار ها، پس دف میزد و سردد میگفت ~~وبازی # ~~میکرد و با همسایگان سخن میگفت . ابوطالب گفت هنوز س حر بود که خانه را # ~~خلی کردم بمحله ی دیگر رفتم چون بامداد شد گفتم توبه کردم که دیگر هر ~~گز ذکر # ~~اخلاص نکنم . # از ms132 وی برسیدند که توکل چیست : گفت ترک اختیار، و از # ~~رحد الله تعالی بویعقوب مذکوری سهل تستری پ سیدند گفت ترک تدبیر ، ~~و از بشر حافی برسیدند گفت رضا، و از ابوحفص حداد پرسیدند گفت تبری ~~PageV01P133 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0307.png) # ~~از توان خود، واز حلاج پرسیدند گفت دیدن مسبب، واز فتح موصلی پرسیدند ~~گفت # ~~ملال ازسبب، واز شقیق پرسیدند گفت دیدار در عجز غرق، و از شبلی پرسیدند ~~گفت # ~~در دیدار دل فراموش کردن همه کس . # ~~رحمه الله تعالی ابو یعقوب میدانی از مشایخ نصیبین است . شبنی از ~~بغداد بمصر میشد بحلالی خواستن آن وقت که عمل # داشته بود اسب در زمین کسی کرده بود کذروی بر ابویعقوب # ~~میدانی افتاد بدیدن شبلی آمد و وی هنوز بنو در این کار آمده بود اول ~~ارادت وی # ~~بود مردی فربه بود، شبلی دست بسر وی فرود آورد و گفت جبرکث الله! ابو ~~یعقوب # ~~گفت آمین ، مردمان گفتند این چیست که ویرا گفت چنانکه کودکان را گویند ~~و # ~~یس از آن ابویعقوب را نبود آنچه بود . # شبلی گوید که چون دست بسر وی فرود اوردم و گفتم جبرک اله هیچ موی # ~~نبود برتن وی که نگفت آمین . # عسقلانی ابو یعقوب خراط وی گفت که بر ابوالحسن نوری در آمدم و با خود ~~مجره بی داشتم، مرا گفتای پسر میخواهی که چیزی نویسی؟ گفتم آری؛ # ~~رحمه الله تعالی بیتی چند بر بدیهه املاء کرد که بنویس بنوشتم حاصل ~~معنی # ابیات آنکه هر چه شما در این اوراق اثبات می کنید و # ~~می نویسید ما آن را محو کردهایم لاجرم شما بسبب آن اثبات از ادراک و ~~فهم انچه # ~~مقصود است محجوب گشتید و بر مابسبب این محو ابواب ادراک و فهم مقصود بی ~~اننها # ~~و انقطاع گشاده شد و باعث مابرین «وعظت و تذکیر، نیک خواهی شماست چند ~~بینم # ~~شما را که ورق مینویسید و می شمارید وخود رااز آنچه مقصود است محجوب ~~میدارید. # ~~ابویعقوب کورتی ms133 رحمه الله تعالی صاحب دقت و کرامات، پیوسته چوبی ~~داشته دردست و روستره یعنی رویمالی برمیان آن بسته؛ اورا گفتند این بازی ~~چیست؟ شیخ الاسلام گفت که من ویرا دیدهام پیری روشن دل بود # ~~گفت این هم فنی است . PageV01P134 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0308.png) # ابو معمر مالکی مرا گفت که روزی میگذشت جماعتی معدلان نشسته بودند، # ~~بر ایشان خواند تحبهم جمیعا و قلوبهم شتی و بر گذشت. # خیر نساج کنیت او ابوالحسن است و نام وی محمدبن اسمعیل ، اصل # ~~قدس الله تعالی سره وی از سامره است و ببغداد نشسته، با ابوحمزهی ~~بغدادی # صحبت داشته بود واز سری سقطی سؤالات کرده بودو گفتهاند # ~~که مرید سری بود و از اقران جنید است از طبقهی ثانیه و استاد نوری و ~~ابن عطا و # ~~جریریست و ابراهیم خواص و شبلی هر دو در مجلر وی توبه کردند شبلیرا ~~بجنید # ~~فرستاد حنظ حرمت جنیدر او جنید گفته است خیر خیرنا . عمروی در از کشید ~~وصدو بیست # ~~سال بزیست و در سنه اثنین و عشرین و ثلثمایة از دنیا برفت . # شیخ الاسلام کفت که دی نه کر باس بفتی که سخن بافتی . # جعفر خندی گفته است که خرنساجزا پرسید- که پیشدی تو بفند گی بود: گفت # ~~نی: ثفتم پس نرا چرا نساج گویند؛ گفت ب خداوند - بحانه عهد کرده بودم ~~که هر گز # ~~رطب نخورم روزی نفس بر من علب شد مقداری رب بر کرفتم چون یک رطب # ~~خوردم ناگد دیدم که شخصی بمن نگریست و گفت ای خیر گریز پای و او را ~~غلامی # ~~بوده است خیر نام که از وی کریخته بود شبه وی برمن افتد پ مردهن کرد ~~آمدند # ~~و گفتند که واله این غلام تست خیر گفت من حیران مندم و دانستم که بچه ~~گرفت رشدم # ~~و جنیت خود را شنختم پس مرا با نجا که دیگر غلامان وی بفندگی میکردند ~~برد # ~~و گفت ای بندهی به کار از خواجهی خود میگریزی در آتی ms134 و همن کار که پیش ~~ازاین # ~~میکردی میکنن من پیخود رادر گارگه جولاهکی آویختم کر باس می بفتم ~~چنانکه # ~~گویا سالها آن کار کرده بودم چهار ماه با وی بماندم و بافند گی میکردم ~~شبی برخاستم # ~~و وضو ساختم و در سجده افتادم و گفتم خداوندا دیگر باز نگردم با نچه ~~کردم چون # ~~بامداد شد شبه آن غلام از من برفت و من بصورت اصلی خود باز گشتم و خلاص ~~شدم # ~~و این نام بر من بماند پس سبب نام بافندگی بر من آن جنایت بود که خداو ~~ندتعالی # ~~مرا بدان عقوبت کرد. گویند که وی دوست داشتی که ویرا خیر نساج خواندندی ~~و PageV01P135 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0309.png) # ~~گفتی روا نباشد که مسلمانی مرا نام نهاده باشد من آنرا بگردانم . # ویرا بس از مرک بخواب دیدند گفتند خدای باتو چه کرن: گفت : لاتسالنی عن # ~~هذا و لکن استرحت من دنیاکم القذرة . # ابوالحسین مالکی گوید که در وقت نزع خیر نساج حاضر بودم وقت نمازشام # ~~در آمدم ویرا غشی افتاد و از هوش بشد چون چشم بگشاد بسوی در خنه اشارت # ~~کرد و گفت : قف عفاک الله بایست ساعتی مرا زمان ده که تو مامور خداو ~~ندی ومن # ~~نیز ما مور خداوندم و بندهی فرمان وی ان فرمان که تو اری از تو فوت ~~تمیشودو من # ~~خود در قبضه توام اما نماز مرا فرمن است بوقت بازبسته ترسم که از من ~~فوت شود # ~~پس آب خواست و وضو ساخت و نماز شام بگذارد پس بخفت و چشم بر در نهد و # ~~جان بداد و رحمه الله تعاای رحمة و اسعة . # از طبقهی ثانیه است و قیل من ااثالثة ، از قدماء مشایخ # ~~رحمه الله تعاای محنوفظ بن محهود نیشابور است د بزرگن ایشن ، از ~~اصحاب ابوحفس : بعد # از حفص بابو عثمان حیری صحبت داشته ت از دنیا برفته در # ~~سنه ثلاث اواربع وثلثمأیة، پهلوی ابوحفص در قبر است. # وی گفته : التوکل ان یاکل العبد ms135 بلاطمع ولاشره . # و هم وی گفته : من ارادان یبصر طریق رشده فایتهم نفسه فی العوافقات # ~~فضلا عن المخاأنات . # وی بغدادی است یکی از سالکان طریق تصوف است . # ~~رحمه الله تعالی محنوظ بن محمل وی گفت : من ابقر محاسن نفسه ابتلی ~~بمساوی الناس و من ابصرعیوب نفسه سلم من رویة مساوی الناساایه. # وهم وی گفته : اکثر الناس خیرا اسام المسلمین صدرا # از طبقهی تانیه است و قیل من الثالثة ، کنیت ار ابواسحق. # ~~براهیم الخواص قدس الله تعالی سره بگانه بود در طریق تجرید و توکل ~~و کان اوحد المشایخ فی وقته ، استاد ابوجعفرخلدی وسیروانی مهیناست وغیر ~~ایشان. PageV01P136 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0310.png) # ~~کویند بغدادیست ویدر وی از آمل بوده واز اقران جنید ونوری بود وپیش ~~ازایشان # ~~برفته از دنیا در سنه احدی و تسعین و مانین . # اگر درست شود یوسف بن الحسین ویرا شسته و دفن کرده، در مسجد برفته # ~~از دنیا بعلت دردشکم . # هرباری که فارع گشتی غسل کردی گویند آن روز که برفت از دنیا هفتاد بار # ~~اجابت کرده بود و هر بار غسل آورده و سرمای عظیه بود پسین بار در آب ~~برفت ، # ~~قبر وی در زیر حصار طبرک است . # شیخ الاسلام گفته است هر گز قبری ندیدم بآن هیبت و شکوه که گوئی شیریست # ~~خفته که ناگاه فرا آن رسی فرو گیرد. # وی صحبت دار خضر بوده إلا، شیخ ابوبکر کتانی گوید وقتی خواص ازسفر # ~~آمد گفتم در بادیه چه شگفت دیدی؛ گفت خضر اند بمن رسید گفت ابراهیم ~~خواهی # ~~که با تو همراهی کنم : گفتم نه! گفت چرا؛ گفتم اورشکین است ترسم که دل ~~من با # ~~تو پیوندد . # شیخ الاسلام گفت که شیخ خرقانی مرا گفت در میان سخنانی که بامن می گفت # ~~اگر با خضر صحبت ی بی تو به کن و اگر از هری در شبی بمکه روی از آن تو ~~به کن. # وی گفته ابراهیم خواص گفته : العلم کله فی کلمتین لاتتکلف ماکفیت ولا # ~~تصنیع ما ms136 احتکفیت یعنی رنج مکش در طلب آنچه در قسمت ازلی برای تو کفایت # ~~کرده شده است و آن رزق است و ضایع مگردان انچه از تو کفایت آن طلب ~~کردهاند # ~~و آن انقیاد حکم خداوندی است از اوامر و نواهی . # ابو الحسن علوی گوید که در مسجددینور شدمخواص را دید. در صحن مسجد # ~~در میان برف گفتم سلام علیک یا ابا اسحق بیاتا در پوشش رویم که مرا ~~بروی شفقت # ~~آمد، گفت مرا بامجوسیت میخوانی؟! یعنی از تجرید با سبب آمدن و ازافراد ~~باعلاقت # ~~آمدن مجوسیت بود . # شیخ الاسلام گفت: تانشان دو گانگی بجاست مجوسیت بجاست . PageV01P137 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0311.png) # ابوالحسن گوید پس خواص دست مرا بگرفت و برتن خود نهاد ودر عرق غرق # ~~بود و نزدیک بود که از گرمی دست من بسوزد و در من نگریست و بخندید و ~~این # ~~دو بیت برخواند . # لتد وضح الطریق الیک حقا %~% فما احد بغیرک یستدل # فان وردالشتاء فانت کهف %~% و ان وردالمصیف فانت ظل # ممشاد دینوری گوید که نیمخواب بودم در مسجد فرامن نمودند که خواهی # ~~دوستی از دوستان ما را ببینی برخیز و برسرتل توبه شو بیدار شدم برف ~~آمده بود # ~~آنجا رنتم خواص را دیدم مربع نشسته و گرد بر گرد وی مقدار سپری سبزتهی ~~از برف # ~~وب وجود آن همه برف که بر سروی آمده بود در عرق غرق! گفتم این منزلت ~~بچهیافتی گفت # ~~بخدمت فقراء . # وقتی کسی ویرا دید در بیابان حبوه زده و بفراغت دل نشسته، گفت یا اباسحق # ~~اینجا چه نشستهیی گفت بروای بطال اگر ملوک زمین بدانند که من اینجا ~~درچه حلم # ~~بشمشیر بر سر من آیند از حسد . # وقتی درهسجد نشسته بود بر سر سجاده شخصی مشتی درم بر روی سجددگوی # ~~نهاد وی برخاست و سجاده بیفشاند و آن سیمها در خاک و سنک ریخت گفت این # ~~نشستگاه ببیش از این بر من آمده است آنکس گوید هر گز کسی بعز وی ندیدم ~~که # ~~چنان ms137 کرد و بذل خود که آن سیم برمیچیدم از زمین . # فضل رازیرا در ری صد هزار درم میراث رسید آنرا بپاشید چون با خویشتن # ~~آمد و از حال بعلم افتاد ویراده درم مانده بود گفت این را در تعلم بکار ~~برم آخر # ~~گفت این چه بود که کردم از وجد با علم افتادم؟! بنزدیک ابراهیم خواص ~~رفت از وی # ~~پرسید که صد هزار درم میراث یافتم بپاشیدم ده درم ماند در علم بکار ~~بردم خواص # ~~گفت این ترا از آن افتاد که در اول از آن شربتی آب خورده بودی ، چرا ~~دست # ~~بآن بردی تا تراآخر بآن بگرفتنده بعد از آن بوسه بر دست وی زد و گفت : ~~فدای # ~~آن دستم که چون تنزل کرد از وجد با علم افتاد یعنی با جهل نیفتاد . PageV01P138 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0312.png) # شخصی از شبلی پرسید که من از دویست درم چند درم زکوة باید داد ؟ گفت # ~~آن تو بگویم یا آن خویش؟ گفت آن تو کدام است و آن من کدام؛ گفت ترا ~~ازدویست # ~~درم پنج درم بباید داد و مرا ازدویست درمدویستو پنج درم ! گفت این ~~دویست خود # ~~دانم آن پنج چیست : گفت ان دویست که داری بدهی و پنج دیگر وام کنی ! ~~گفت # ~~این مذهب کیست: گفت مذهب امیر المؤمنین ابوبکر صدیق رضی الله عنه . # از اصفهان بوده و صحبت با معروف کرخی داشته . # ~~ابراهیم بن عیسی قدس الله تعالی سرد ابراهیم خواص قدس سره کفته است ~~در بغداد بودم بر کذر دجله وضو میساختم کسی را دیدم از آنجانب دجله ~~برروە. # ~~ب می آمد روی برزمین نهادم و گفتم بعزت وجاال تو که روی بر ندارم تااین ~~مردرا # ~~ندانم کیست: ابراهیم بن عیسی را دیدم بیامد ومرابی جنبانیدو گفت هر گاه ~~که خواهی # ~~کسی را از اترلیاء حق بشناسی بگوی دو الاول د الآخر و ااظاهر و الباطن # ~~و هو بگل شیء علیم . # وفات او در سنه سبع و ار بعین ماتین ms138 بودد باصفهن. # کنیت وی ابو اسحق است از مشنیخ بغدادبود باجنیدصحبت # ~~ابراهیم بن ثابت # ~~رحمه الله تعاای داشته. شیخ ابو عبدالرحسن سلمی گفه است که ویرا ~~دیدم گفتم # ~~مرا دعئی کن گفت اختیار تو انراکه تر؛ نهادهاند از ازل به از معارضهت ~~وقت، و هم # ~~ویرا گفتم مرا وصیتی کن گفت کاری مکن که از آن پشیمن شوی. # وفات وی در سنه تسع و ستین و ثلثمایة بود . # از طقهی ثالثه است نام وی احمد بن محمد بن الحسین و # ~~ابو محمدحبربری قدس الله تعالی روحه مشایخ اصحاب جنید بود و پس از ~~جنید بجای جنید ویرا گفتهاند حسین بن محمد و گفتهاند عبدالده بن یحیی، از ~~کبار # ~~نشاندند از بزرگی وی، از علمای مشایخ قوم بود صحبت داشته بود با سهل ~~عبدالله # ~~تستری، در سال هبیر در جنک قرامطه ازتشنگی بمرده، سنه اثنی عشرة وقیل ~~سنهاربع PageV01P139 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0313.png) # ~~عشرة و ثلثمأیة . # در ویشبی می گوید من آن سال بآن مردمان بودم از دست قرامطه بجستم چون # ~~برفتند باز آمدم بنزدیک قافله شفقت اسلام را تا مگر خستهییرا آب دهم یا ~~نظاره # ~~کنم تاحال ایشان چیست میان خستگان همی گشتم ابومحمد جریررا رحمه الله ~~دیدم # ~~در میان خستگان افتاده و سال وی از صدور گذشته بود گفتم یا شیخ دعا ~~نکنی تا # ~~خدای تعلی این بلا کشف کند مرا گفت: گفتمش مراجواب داد که آن کنم که من ~~خواهم، # ~~درویش گفت که دیگر باره این سخن را بروی گردانیدم مرا گفت ای برادر این ~~وقت # ~~دعا نیست این وقت رضا و تسلیم است یعنی دعا پیش از نزول بلا باید چون ~~بلا امد # ~~رضا باید دادن . # وی گفت : التصوف عنوة لاصلح تصوف بصلح نیابند آنرا بجنگت بستانند # ~~نه بصلح . # شیخ الاسلام گفت : تصوف بطلب وصلح نیابند که آن قهرست آن تیریست چون # ~~برق از نور اعظم که از بالا در آید تابکه اندازند آنکه طالب آنست از وی ~~گریزانست # ~~و ms139 آنکه اهل آنست اگر چه گریزانست آن بوی شتابانست. # و هم شیخ الاسلام گفت که آن جنک آنست که می گریزی و آن در تو می آویزد # ~~نه آنست که دست بوی میزنی و در دست نمی آید آنکس که این سخن گفته از ~~چاشنی # ~~گفته و بعیان بگرفته نه از علم میگوید از علم چنین سخن نیاید . # درویشی ابو محمد جریری را گفت بر بساط انس بودم دری از بسط بر من # ~~بگشادند از مقام خود بلغزیدم و از آن محجوب شدم راه بگم کرده خود چون ~~یابم؟ # ~~مرا بر راهی که بآن رساند دلالت کن ! ابومحمد بگریست و گفت : ای برادر ~~همه # ~~باین درد گرفتارند و باین داغ مبتلا لیکن بر تو بیتی چند بخوانم که ~~بعضی از این # ~~طائفه گفتهاند : ### | شعر # قف بالدیار فهذه اثارهم %~% تبکی الاحبة حسرة و تشوقا PageV01P140 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0314.png) # لم قدو قفت بها اسال مخبرا %~% عن اهلها اوصادقا او مشفقا # فاجا بنی داعی الهوی فی رسمها %~% فارقت من تهوی تعز الملتقی # ~~مانمم بن عل از بغداد بود و با ابو محمد جریری صحبت داشته بود و در # ~~رحمه الله تعا ای ورع و مجاهده کامل بود . # دیرا پس از وفات بخواب دیدند گفتند خدای باتو چه کرد؛ # ~~گفت بر من رحمت کرد و ببهشت در آوردند ، گفتند بدان معاملتها؛ گفت نی ~~اگر # ~~بدان معاملتها باز نگریسته بودمی همانجا بماندمی . # ~~غیلان السمر قندی از کبار مشایخ بود با حنید صحبت داشته بود و از ری # ~~وحمه الله تعالی طریقت گرفته بود و در معارف صاحب سخن بود . # وی گفته عارف ازحق بحق نکردد. علم از دلیل بحق، وصاحب # ~~وجداز هر دو مستغنی است . # ~~غیالان الموسوس ویرا غیلان المجنون نیز گفتندی از منقدمن مشاخعراق ~~بود # ~~رحمه الله تعاای در خرابهها بودی و با کس نیامیختی و از کس چیزی قبول # نکردی و کس ندیدی که او چه خوردی . # محمد بن السمین گفت غیلان را دیدم درویرانههای ms140 کوفه. ازوی پرسیدم که بنده # ~~از خطر غفلت کی رهد؛ گفت انگاه که بدانچه ریرا فرمودهاند مشغول باشد ~~واز آنچه # ~~نهی کردهاند غافل و در حساب با نف خود . # ~~عطاء رحمه الله تعالی عاقل ابه العباس ابن از طقهی ثالثه است نام ~~وی احمد بن محمد بن سهل بن عطاء بن الآدمی است، بغدادی است از علمای ~~مشایخ است واز # ظریفان صوفیان ویرا سخنانی نیکو وزبان فصیح است، در # ~~معنی قر آن صاحب تصنیف است قر آن را تفسیر کرده از اول تا آخر بزبان ~~اشارت، # ~~شا گرد ابراهیم نارستانی است و ازیاران جنید، و ابوسعید خراز ویرا بزرک ~~میداشت. # خراز گوید : التضوف خلق و لیس انابه و ما رایت من اهله الاالجنید . # و این عطاء بسبب حلاج کشته شده است در ذوالقعده سنه تسع و ثلثمأیة وقیل ~~PageV01P141 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0315.png) # ~~سنه احدی عشر و بلثمأیة در ایام خلافت القاهر بالده. # آن وزیر که حلاج را بکشت ابوالعباس را گفت در حلاج چه گوئی: گفت تو # ~~خود چندان داری که از آن باز نیردازی سیم مردمان باز ده ! وزیر دفت ~~تعریض # ~~میکنی! فرمود تا دندانهای وی یگانیگان بکندند و بسر وی فرو بردندتا ~~کشتهشد. # سئل ابن العطا ماافضل الطاعات قال ملاحظة الحق علی دوام الاوقات. # وی گفته : در تفسیر قوله تعالی یمیتنی ثم یحیینی، یمیتغی عنی ثم یحیینی ~~به . # و هم وی گفته : قوله تعالی: ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا ، فقال # ~~م استقا مواعلی انفراد القلب بالله تعاای . # وهم وی گفته : الادب الوقوف مع الحسنات فقیل له وما معغی ذلک # ~~فقال ان تعامل الله بالادب سرآ و علانیة فاذا کنت کذلک کنت ادیبا و ان ~~کنت # ~~اعجمیا اذا نطقت جاعت بکل ملیحة و ان سکتت جاءت بکل ملیح . # شیخ الاسلام گفت: ادب آنست که با الله تعالی معاملت در گیری از سر اب و # ~~خاک و از رعونت نفس برخیزی نگوئی که من و گرد من گوئی او توفیق ms141 و عنایت ~~او. # ~~ابو صااح المزین از بزر گان روزگار خود بوده با ابن عطاء صحبت داشته ~~بود # ~~رحمه الله تعالی صاحب خلوت بود و باکس نیامیختی. # سهل بن عبدالله گفته است که مرا آرزو بود که با ابوصالح # ~~صحبت دارم وقتی در حرم ویرا دیدم و از وی صحبت خواستم گفت ای سهل اگر # ~~ایوصالح فردا بمیرد صحبت با که داری گفتم ندانم گفت اکنون همان انگر ~~واز چشم # ~~:111.1 # ~~ابوالعباس ارزیزی شیخ الاسلام گفت که وی گفته که ابوالحسن عبادانی ~~گفته که # ~~رحمه الله تعالی من ودرویشی ببصره امدیم شش روز بر آمد چیزی نخوردیم # رور هفتم شخصی در آمد و پارهی زر آورد یکی مرا داد و # ~~یکی یار مرا من آن خود را بوی دادم تا خوردنی آورد بخوردیم و روی براه ~~نهادیم # ~~بکنار دریا رسیدیم آن دیگر پاره زر را بملاح دادیم تا ما را در کشتی ~~نشاند دو PageV01P142 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0316.png) # ~~روز در کشتی میرفتیم میدیدیم که درویشی در کنجی سرفرو برده چون وقت ~~نمازشدی # ~~نماز بگذاردی و باز سر فرو بردی پیش وی رفتم و گفتم ما یاران تو ایم ~~اگر چیزی # ~~بکار باشد بگوی! گفت چون باشد بگویر گفتم بگوی گفت منفردا وقت نماز ~~پیشین از # ~~دنیا بروم شما از ملاح در خواهید تا شما رابکنره برد و اگر ازیز جامه ~~من چیزی # ~~بوت باید داد بدهید چون بکنره شویددز ختستةنی بینیددرزیر درختی که بزر ~~کترست # ~~همه ساز ژ برک من نهاده بینید ، کار مرا بسپرید و آنجا دفن دنید این ~~مرقع ضایه # ~~مکنید بر گیرید چون بحله رسیدید برنئی اعیف وظریف این مرقع ازشه . ~~زخواهد # ~~بوی دعید؛ دیگر رور نمار پیشین بکرد و سردر مرقه برد چون پیشوی شدیم ~~برفته # ~~بود، ملاح کشتیرا بکنره بر دو در ختستنیدیدی ودر نج درختی بززک بود نج ~~ندیم # ~~گورت دیده کنده و همه اسبابنهده نار وت بساختیه د دفن دردی ث عرقع بر ~~گرفتیم # ~~و ms142 روتی بحله نه دیم برنانی بدیرهیآ ما امد برن نشن دد او داده بود م را ~~کفت آن # ~~ودیعت بیازید تفنیم چنین کنیم: گفتیم از بهر خدای با تو سخنی دونیه گفت ~~بکونید # ~~گفتیم او که بود وتو که واین چه قصه است؛ گفت او دردیشی بود میرانی ~~داشت وازت # ~~حللب گرد مرا به اه نمودند اکنون شما میراث بمن سپزید د بروید2 نرا ~~سپردیم گفت # ~~شما اینجا باشید ت من باز ایه از چشم من غنئب شد و آن مرقع در پوشید و ~~جهمهی # ~~خود پاک بیرون کرد و گگفت این ان شمنست و برفت و ما در مسجد حله شدیم * ~~دو # ~~روز آنجا بودیم چیزی فتوح نشد از جمله آن جنمه چیزی بیار خود دادم که ~~صعامی # ~~بیر ت بخوریم ساعتی شد دیدم که وی می اید و خلقی عظیم در وی آویخته در ~~آمدند # ~~و مرا نیز بگرفتند ومی کشیدند گفتم آخر چه بودهاست باز گوئید؛ ~~گفتندامرژز سه روز # ~~است که پسر رئیس حله پیدا نیست و جامهی وی ب شما مییابیم ما را بردند ~~تا بیش # ~~رییس گفت پسر من کو که جامدی وی ب شمست راست بگوئیدقصه رااز اول نابآ ~~خر # ~~باز گفتیم وی بگریست و روی بآسمان کرد و گهت الحمدلله که ازصلب من چون ~~اویی # ~~بود که ترا شایست . # شیخ الاسلام گفت: همه ی خلق زنده ازمرده میراث برند مگر این طائفه که ~~مرده PageV01P143 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0317.png) # ~~از زنده میراث بر ندو گفت هیچکس با پیری از خداوندان ولایت صحبت ندارد ~~بصدق # ~~که نه چون او برود از احوال ولایتوی چیزی میراث برد . # ~~ابوالعباس دینوری از طبقهی خامسه است نام وی احمدین محمد استصحیت # ~~قدس الله روجه داشته با یوسف بن الحسین و عبدالله خراز و جریری وابن # عطاء، ورویم را دیده نیکوطریقت بودبا استقامت، بنیشابور # ~~آمد و آنجا مدتی اقامت کرد ومردمراموعظت میکرد بزبان معرفت بخوبترین ~~بیان، # ~~بعداز آن از نیشابور بترمذ آمد ms143 خواجه مخد حامد شاگرد ابوبکر وراق پذیره ~~یوی آمد # ~~و بوسه بر رکاب ویداد، شا گرد آنراخوش نیامد و پرا گفتند که چرا آن ~~کردی؟ گفت # ~~من شنیدهام که او خداوند مرا نیکو میستاید، و از ترمذ بسمرقند رفت و ~~آنجا برفت # ~~از دنیا سنه اربعین و ثلثمأیة . # ابوالعباس را گفتند که خدای را بچه شناختی گفت : بآنکه نشناختم؛ یعنی # ~~بعجز معترفم . # و هم وی گفته : ادنی الذکر ان ینسی مادونه و نهایة الذکر ان بغیب # ~~لذاکر فی الذکر عن الذکر و یستغرق بمذکوره عن اارجوع الی مقام # ~~لذکر و هذا حال فناء فی الفناء . # ~~ابو العباس احمد بن استاد شیخ ابو عبدالله خفیف است شیخ ابو عبدالله ~~خفیف # ~~یحیی الشیرازی گفته که من چنان متحققی در وجد ندیدم سکر تمام داشت # وحمه الله چون بصحرا رفتی با شیر بازی کردی، جنید ورویم و سهل # عبدالله را دریافته بود . # شیخ ابوعبدالله گفته که شبی با شیخ احمد یحیی بودم و با ما کودکی بود از # ~~اصحاب وی که خواب را بخانهی خود بایست رفت و زمستان بود و آتشی عظیم ~~بر- # ~~افروخته بودند و احمد بن یحیی بر پای بود و وقت وی خوش شده بود در سماع ~~، # ~~بعضی اصحاب گفتند کیست که فلان کودک را بخانهی وی رساند هیچکس جواب ~~نداد # ~~احمد بن یحیی دو اخگر بزرگ بر کف خود گرفت و آستین بآن فرو گذاشت و ~~کودک PageV01P144 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0318.png) # ~~را گفت برخیز وویرا بدر خانه وی رسانید و روشنائی آن اخگر را از بالای ~~جامه # ~~وی میدیدیم آن کودک در خانهی خود در آمد وی آن دو اخگر را از دست # ~~بینداخت بعد از آن بمسجد در آمد و نماز می کرد تا بانک نماز بامداد ~~گفتند . # ~~ابوالعباس باوردی وی بزر گ بوده ، شبلی زادیده بود ، وی بنیشابور ~~بوده و # ~~رحمه الله تعالی شیخ ابوبکر طمستانی نیز بنیشابور بوده و شبلی را # دیده هردو گفته اند که شیلی صاحب ms144 حاز بوده وذرهیی از # ~~توحید نداشته . # شیخ الاسلام گفت : چنان است که ایشن گفته اند شبلی در توحید سخن # ~~مدعیانه میگوید نه متمکنانه . # ~~ابو العباس بردعی نام وی احمدبن محمد بن هاز ون البردعی الصوفی است . # ~~رحمه الله تعالی از شیخ ابوبکرطاهر ابهری ومرتعش حکایت کند ومیگوبد # که مرتعش گفت هر که دیدار شی ترا منفعت نکند سخن # ~~وتی نیز ترا منفعت نرساند . # وهم وی گفته کها بو بکر طاهر ابهرت گفت : لا یصلح الکلام الالرجل اذ اسلت # ~~خاف العقوبة بسکوته . # ~~ابوالعباس سیاری از طبقهی خامسه است نم وی قاسم بن القاسم المهدیست # قدس الله سره دخترزاده ی احمد بن سیار است از اهل مرواست وشیخ ایشان # امت وشا گرد ابوبکر واسطی، وعالم بوده بحقائق احوال و # ~~فقیه بوده و حدیث بسیار داشته. ویرا از پدر میراث بسیار بماند جمله ~~بداد ودو تار # ~~مور حضرت پیغمبر بط بخرید ، خ اوند تعالی ببر کات ان موی ویرا توبه داد ~~و # ~~بصحبت ابوبکر واسطی افتاد و بدرجهیی رسید که امام صنفی از متصوفه شد که ~~ایشان # ~~را ستاریه خوانند و چون از دنیا میرفت وصیت کرد تا آن مویها را در دهان ~~وی # ~~نهادند . قبروی در مروست و مردمان بحاجت خواستن آنجا شدی و کفایت مهمات ~~PageV01P145 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0319.png) # ~~طلبیدی ومجرب بوده ، درسنه اثنین واربعین و تلثمأیة برفته از دنیا. # وی گفته : التوحید ان لایخطر بقلبک مادونه، توحید آن بود که دون حق # ~~را بنزدیک تو خطر نباشد و خاطر مخلوقات را بردل تو گذرنه . # و هم وی گفته که واسطی را بدر مرگ گفتند ما را وصیتی کن! گفت : # ~~احفظوا مراد الله فیکم . # وی خواهر زادهی ابوالعباس است و شاگرد وی؛ سرای # ~~عبد الواحد بن علی - السیاری ، رحمه الله خود را در مرو بر صوفیان ~~وفف کرد سبب آن بود که # دعوتی کرد صوفیان را و صوفیان رقص می کردند یکی در رقص # ~~بهوا بر شد و نا پدید گشت و هر ms145 گز پیدا نیامد ، در سنه خمس و سبعین و ~~ثلثمأیة # ~~برفته از دنیا. # وی گفته که شنیدم از خال خود ابوالعباس که میگفت اگرروا بودی که در # ~~نماز بجای قر آن بیتی ازشعرخواندندی این بیت بودی . ### | شعر # تسنی علی الزمان محالا %~% ان تری مقلتای طلعته حر # نام وی احمد است بمکه بوده با مشایخ وقت چون سبردان # ابوالعباس بن # ~~لسهروردی، رحمه الله و غیراو صحبت داشته . # وی گفته که بمنا بودم روز عید اضحی جمعی انبوه نشسته # ~~بودند و شیخ سیروانی حاضر بود قوال چیزی برخواند سیروانی برخست گریان و # ~~برفت، قوم گفتند ان چه بود که کرد چه افتاد مگر برسماع منکرشد: شیخابو ~~الحسین # ~~سرکی حاضر بود گفت با خدای عهد کردم که اگر وی بر سماع منکر شده باشد # ~~من هر گز بسماع بنشینم شیخ ابوالعباس سهروردی گفت من با نو موافقم، ~~دیگرروز # ~~این هردوتن برخاستند جمعی دیگر از مشایخ بسلام سیروانی شدند خواستند که ~~از # ~~آن چیزی گویند وی گفت روز گاری من برریک میخفتم ودست خود بالین میکردم # ~~و نشان سنگ بر پهلوی من بود بسماع مینشستم اکنون برفرش مینشینم وشما ~~چنان PageV01P146 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0320.png) # ~~سوختهاید مراکی حلال بود که باشما در سماع نشینم . # ~~ابوالعباس نهاوندی شیخ الاسلام ویرا از طبقهی سادسه داشته ناء وی ~~احمدبن # رحمه الله محمد بن فضل است شا کرد جعفر خلدیست پیر شیخعمر # و شیخ ابوالعباس ویرا عمو نام کرده بود و عموسالار بود . # شیخ الاسلام گفت که عباس فقیرهروی مرا گفت ابوالعباس نهاوندی گفت که # ~~هر که ازین علم سخن گوید که اله تعالی نه حجت او بود الله تعالی خصم او ~~بود. # شیخ الاسلام گفت که سخن گفتن از حق سهاست سخن گفتن از ذات اوو سمه # ~~در آن اسناد یعنی شنیده از کتاب و سنت، و سخن گفتن از دین او وکتاب و ~~سنت و # ~~اجماع و آثار صحابه در آن اسناد، تسخن کمتن است از صحبت او هر ms146 که ازاین ~~سخن # ~~گوید که السه تعالی نه موجود بودی که سمع وی بود که باو شنود و بصر او ~~بود که # ~~باو بیندالله تعلی خصم او بود . # شخ الاساام گفت که نهاوندی گفت که ’ زن که خداوندان همتاند اگر دست # ~~چپ ایشن ایشان را ازو مشغول دارد بدست راست دست چپ خود ببرند.. # و هم شیخ الاسلام گفت که شخصی بود نفت فروش، نهدندی و فقراء در دنی از # ~~وی می سودند با خر ویرا مهجور کردند و ازوت چیزی نمی ستدند نهوندی رااز ~~آن # ~~پرسیدند گفت چون وی خرسندشد بآ نکه ببر کت درویشان مازوی میافزاید، مال ~~وی # ~~ر ففراء حرام شد . # نهاو ندی گفته که در ابتدا که مراورد ابن کار بگرفت دوازده سال سر ~~بگریبان # ~~فرو بردم تا یک گوشهی دل من بمن نمودند . # وهم وی گفته که همهت عالم در آرزوی آنند که حق تعلی یک ساعت ایشان را # ~~بود و من در ارزوی آنم که حق تعالی یک ساعت مرا بمن دهد تا من بیندیشم ~~که # ~~خود چه چیزم و کجایم . # و در سخنان شیخ ابوسعید ابوالخیر مذکورست که اصل این حدیث آن باشد # ~~که مرو را باو باز نگذاردند رسول گفتی : اللهم لاتکلمنی الی نفسی ~~PageV01P147 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0321.png) # ~~طرفة عین ولا اقل من ذلک مرایک چشم برهم زدن بخود باز مگذار ونه کم از ~~آن: . # پیرزنی را دیدم بمرو که سخنان ابو علی دقاق شنیده بود میرفت و می گفت: # ~~گفتهاند که ما را طرفة العینی بما باز مگذار؛ من خود دعا می کنم و زاری ~~که یارب # ~~مرا خود طرفة العینی بمن باز گذار تا خود بدانم که کجا ایستادهام . # و هم نهاوندی گفته که با خدایتعالی بسیار نشیند و باخلق اندک. تر سائی ~~شنید # ~~که در میان مسلمانان اصحاب فراست می باشند بخانقاه شیخ ابوالعباس ~~قصابدر آمد # ~~شن گفت بگانه در کوی آشنا چه کار دارد؛ و ترسا باز گشت و گفت ms147 یکی معلوم # ~~شد، از انجا عزم خانقاه شیخ ابوالعباس نهاوندی کرد چون بآنجا رسید در ~~امد ، # ~~شیخ هیچ نگفت ، چهارماه با ایشان وضو میساخت و نماز می کرد بعد از چهر ~~ماه # ~~پای افزار در یای کرد که برود شیخ فرمود که جوانمردی نبود که چوز حق ~~نان # ~~و نمک افتاد بیگانه بیائی و بیگانه بروی ! ترسا مسلمان شد و آنجا مقام ~~کرد بعد از # ~~شیخ بجای شیخ نشست . # ~~اخی فرجزنجانی وی مرید شیخ ابو العباس نهاژ ندیست روز جهارشنبه غردت # ~~رحمه الله تعالی رجب سنه سبع و خمسین از بعمایة از دنیا برفته است و # قبر وی در زنجانست . # می گویند ویرا گربهیی بوده است که هر گاه که جمعی مهمانن بخاقاه شیخ # ~~توجه کردندی آن گربه بعدد هر یک از ایشان بانگی کردی خادم خانقاه بهر # ~~بانگی یک کاسدی آب در دیک ریختی. یک روز عدد مهمانان برعدد بانگهایوی ~~بیکی # ~~زیادت بود تعجب کردند، آن گر به بمیان آن جماعت در آمد و یک یک را بوی ~~کردن # ~~گرفت و بر یکی از آنها بول کرد چون تفحص کردند وی از دین بیگانه بود . # گویند که روزی خادم مطبخ قدری شیر در دیک کرده بود که برای اصحاب # ~~شیر برنج پزد ماری سیاه از دود گذر در دیک افتاد و آن گربه آنرا دید ~~گرد # ~~دیک می گشت و بانک می کرد و اضطراب می نمود خادم چون از آن معنی غافل ~~بود # ~~ویرا زجر میکرد و دور میانداخت، چون خادم بهیچ نوع متنبه نگشت گربه خود ~~PageV01P148 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0322.png) # ~~خود را در دیک انداخت و بمرد چون شیر برنج را بریختد ماری سیاه از ~~آنجاظاهر # ~~شد شیخ فرمود که آن گربه خود را فدای درویشان کرد ویرا در قبر کنید و ~~زیارتی # ~~کنید، می گویند که حالا قبر وی ظاهر است و مردم زیارت آن می کنند . # ~~ابوالعباس نسائی نام وی احمد بن محمد زکریاست باصل از نسا ms148 بود و # ~~رحعه الله تعالی بحصر نشستی . # شیخ الاسلام گفت : عباس ففیر هر وت ویرا بمصر دیده بود # ~~شیخ عمو بمکه # شیخ الاسثرام کفت که عباس مرا افتی که هموارهبر در سرای وی اسبن وستوران # ~~بودی که بزیارت ویآ مدندت، وقتی مرا بر در فرستد که اسبان وستوران ~~نگهدار # ~~بر دل من گذشت که نیث کازت بدست1 دردم ازخراسن بمصر1 مدم که ستوربنی ~~کنم # ~~من خود آ نجه فراغتی داشته در سعت کسی مدکه شیخ ترا میخواند در شدم گفت # ~~هرژی هنوز در کوز نشددیی زودبود که درصدر شینی - بر در سرای تو ستوران ~~پات # ~~دارند و نراکسی بید که نگهدارد . # شیخ الاسنام کفت: آ: چنن بود کد آننشیخ کفت، هموازه بردر سرای عباس ~~ستوران # ~~بودی که سلعانیان آمدند بوی . # ~~ابوالعباس سریج ن موک احمد بن عمیران بن سربج است درسنه خمسو ثلثمیة # ~~رحسه الله تعالی برفته از دنی ویرا شافعی که میخواندند از بزر دیوی. ~~و # ففیه عراق بود در بغداد بوده و جنید را دیده و صحبت # ~~داشته وقتی که سخن کفتی در اصول و فره6 بکلامی که حاضران را شگفت آمدی # ~~گفتی که میدانید که مرااین سخن از کجاست از برکت مجلست ابوالف سم ~~جنیداست # ~~رحمه الله عبدالعزیز. # بحرانی بکسر مجلس ابوالعباس سریج شد و از وی از این طریقه سؤالی کرد # ~~جوابی نیکو شنید نعره بزد و از هوش بشد چون بهوش امد ابوالعباس گفت که # ~~من روز گاری با پیر شما جنید قدس سره بودهام و صحبت داشتهام اکنون این ~~فقها PageV01P149 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0323.png) # ~~مرا مشغول کرده اند اگر چنانچه شما خواهید روزی تعیین کنم که خاصه شما ~~را # ~~سخن گویم . # ازین باب شیخ ابوعبدالله خفیف گفته است که پیش از آنکه ابن سریج بشیراز # ~~آید اصحاب علم، صوفیه را همه جهال اعتقاد کرده بودند چونوی بشیراز آمدو ~~بیان # ~~مرتبه و مقا- ایشان کرد و بزبان ایشان سخن گفت و بفضل ایشان گواهی ~~دادوبارها # ~~در مجالس علماء ms149 گفت که والله ما آدمی نشدیم مگر بواسطهی صحبت ایشان # ~~و ادب نیاموختیم مگر از ایشان ، آن زمان علماء صوفیه را بشناختند و ~~ایشان را # ~~بزرگ داشتند . # ~~ابوالعباس حمزة بن محمد ، قدس الله سره الدعوة وسخاوتی عظیم داشته ~~ورفیق احمد حنبل بوده و از مقدمان مشایخ هرات است درورع کامل بوده ~~ومستجب- # مذهب احمد بهرات وی اورده وصحبت با ابراهیم ستنبه # ~~رحمهاله داشته . # وی گفته: هر کراصحبت اولیاء ومشایخ مهذب نکند بهیچ پندمهذب نشود، ووفت # ~~او درسنه احدی و اربعین وماتین بوده . # از طبقهی ثالثه است وکنیت او ابوالمغیث است، از بیضابود # ~~الحلاج البیضاوی حسان بن هنصور که شهریست از شهرهی فارس. # ~~قدس الله سره وی نه حلاج بود، روزی بد کان حلاجی بود که دوستوی بود # ویرا بکاری فرستاد گفت من روز گارویرا ببردم بانگشت # ~~اشارت کرد پنبه از یکسو شد و پنبه دانه از یکسو ، وی احلاج نام کردند. ~~بواسط # ~~عراق میبوده و با جنید و نوری صحبت داشته و شا گرد عمروبن عثمان مکی ~~است # ~~مشایخ در کاروی مختلف بودهاند بیشتر ویرا رد کردهاند مگر چندتن مانندا ~~بوالعباس # ~~عطا و شبلی و شیخ ابوعبدالله خفیف وشیخ ابوالقاسم نصیر آبادی، ~~وابوالعباس سریج # ~~بکشتن وی رضا نداد و فتوی ننوشت گفت نمیدانم که او چه میگوید و در کتاب # ~~کشف المحجوب است که جملهی متأخران قدس الله تعالی ارواحهم اوراقبول ~~کردهاند PageV01P150 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0324.png) # ~~و هجران بعضی از متقدمان قدس الله ارواحهم نه بمعنی طعن اندر دین وی ~~بودمهجور # ~~معاملت مهجور اصل نباشد و از متاخران سلطان طریقت شیخ ابوسعید ابوالخبر # ~~قدس الله تعالی سرهفرموده است که حسین منصور حلاج قدس الله روحه در علو ~~حال # ~~است در عهد وی در مشرق و مغرب ک چون او نبوده . # شیخ الاسلام گفت که من ویرا نپذیرم موافقت مشایخ را و رعایت شرع و علم # ~~را، ورد نیز نکنم شما نیز چنن کنید و ویرا موقوف کذارید و آنرا که ویرا ~~بیذیرد # ~~دوستردارم ms150 از آ نکه رد کند . # ابو عبداننه خفیف ویرا گفته است که امام ربانی . شیخ الاسلام گفت که وی # ~~امام است اما ب هر کسی بگفت و برضعفا حمل کرد و رعایت شریعت نکرد آنچه # ~~افتاد ویرا بسبب آن افتاد و با آن همه دعوی هر شبانه ردزی هزار رکعت ~~نمز # ~~میکرد و آن شب که روز آن کشته شد پانصد رکعت نماز گذارده بود . # شیخ الاسلام گفت که ویرا بسبب مسلهی الهام بکشتند ودر آن جور بودبروت # ~~که گفتند اینکه وی میگوید پیغمبر است و نه چنان بود ، شبلی ریر دار وی ~~بر # ~~ایستد . گفت : اولم تنهک عن العالمین آن قضی که بکشتن او حکم کرده بود # ~~گفت او دعوی پیغمبری میکرد و این دعوی خدائی میکند شبلی گفت من همان # ~~می گویم که او میگفت لیکن دیوانگی مرا برهند وغقل ویرا درافکند . # دقتی در سرای جنید بزد، گفت کیست؛ گفت حق: جنید گفت نه حقی بلکه # ~~بحقی: ای خثبة تفسدها یعنی کدام چوب ودارست که بتو چرب شود ، و آنچه # ~~ویرا افتاد بدعای استاد وی بود عمرژ بن عثمان مکی که جزوکی تصنیف کرده ~~بود # ~~در توحید و علم صوفین وی آنها را ینهان بر گرفت و آشکارا کرد و ب خلق ~~نمود # ~~سخن باریک بود در نیافتند بروی منکر شدند و مهجور ساختند وی بر حلاج ~~نفرین # ~~کرد و گفت الهی کسی برو گمار که دستوپای او ببرد و چشم بر کند و بردار ~~کندو آن # ~~همه واقع شد بدعای استاد وی . PageV01P151 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0325.png) # ~~عد الملک اسکاف شیخ الاسلام گفت که عبدالملک اسکاف شا گرد منصورحلاج # ~~رحمه الله تعالی است و صدوبیست سال عمر وی بود با شریف حمزه عقیلی # میبود در بلخ وی و بدر من وپیر فارسی و ابوالحسن طبری # ~~د ابو الضسم حنانه همه یاران شریف حمزه بودند و شریف حمزه پدر مرا از ~~همه مه # ~~میداشت، پدر عن گفت که عبدالملک اسکاف گفت ms151 که وقتی حلاج را گفتم که ای # ~~شخ: رف که بشد: گفت عرف آن باشد که روز سه شنبه شش روز منده باشداز # ~~مد ذژ النمعده سنه تسع و ثلشمایة ویرا بباب الطاق برند ببغداد ودست و ~~بایه ی ببرند # ~~د چشه دی بر کنند و نگونر بردار کنند و بسوزانند و خک وی بر بد دهند. # ~~عبدا ملث گفت : چشم بنهدم آن وی بود و آن همه که گفته بود با وی کردند. # شیخ الاسلام گفت : ندانم که اومیدانست که آن ویرا خواهدبود یاخود چنن # ~~میگفت آن خود ویرا بود. # 5یرا شاگردی بود وبراهیکل نم اورا هم بوی بکشتند دیرا ش گرد احسین # ~~زم کردند و ابوالعباس عطررا هم بسبت وی بکشتند . # ~~ابراهیم بن فاتک وقیل حمد بن فاتک رحمه الله محبت داشته و گان ~~الجنید یکرمه وی نیز شاگرد حلاج کنیت وی ابوالفاتک است بغدادی است با ~~جنید و نوری # بود ژ منسوب بوی. # گوید آن شب که ویرا بردار کردند الله تعالی را بخواب دیدم گفتم خداو ندا # ~~این چه بود که با حسین کردی بندهی خود، گفت سر خود بروی اشکرا کردم ~~باخلق # ~~باز گفت ویرا عطائی دادم رعنا گشت خلق رابا خود خواند . # شیخ الاسلام گفت که آن کشتن حلاج را نقص است نه کرامت اگر وی تمام # ~~بودی ویرا آن نیفتادی، سخن با اهل باید گفت تاسراو اشکارا نشود، چون ~~بانااهل # ~~گوئی بروی حمل کرده باشی و ترا از آن گزند و عقوبت رسد . # و نیز شیخ الاسلام گفت: وی در آنچه میگفت ناتمام بود اگروی در آن تمام # ~~بودی آن سخن مقام و نفس و زندگانی وی بودی بروی کسی منکر نگشتی چیزی ~~PageV01P152 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0326.png) # ~~در میبایست وقت گفتن نبود و محرم نبود ، من سخن می گویم مه از آنکه وی # ~~می گفت و عامه میباشند اماانکار نمی آرند و آن سخن پوشیده میماند زیرا ~~که هر که # ~~اهل آن نبود خود درنیابد. ms152 # شیخ ابوعبدالله خفیف گوید که بحیلهی بسیار در زندان شدم سرائی نیکو # ~~دیدم فرشی نیکو و مجلسی نیکو ، ریسمانی بسته و منشفه بر آن افکنده و ~~غلامی # ~~نکو روی ایستده ، غلام را گفتم شیخ کجاست : گفت در سقایه ، گفتم چندگاه # ~~است که خدمت شیخ میکنی: گفت هجده ماه ، گفته در این زندان چه می کنی: # ~~گفت با سیزده من بند آهنی هررهز هزار رکعت نماز نفله میکند آنگه گفت # ~~این درهای خاندها که میبینی در هریکی زندانی است دزدت یا خونی، پیش ~~ایشن # ~~میرود و ایشان را نصمیحت می کند و سبلت وموت ایشن میچیند، گفتم چه ~~میخورد ؟ # ~~کفت هرروز خوانی با الوان طعام پیش او می آوریم ساعتی در همه نگاه می ~~کند # ~~آنگاه سرانگشت بر آن میزند وزمزمه می کند واز.ن هیچ نمیخورد آنگاه از ~~پیش # ~~او برمی گیریم در این سخن بودیم که از سقایه بیرون آمد باروی ~~نیکووقامتی زیبا، # ~~صوفی سفید پوشیده و فوطهی رملی سبز بر سر بسته بطرف صفه بر آمدمرا گفت ~~ای جوان # ~~از کجائی؛ گفتم از پارس ، گفت : از کدام شهر : گفتم از شیراز، خبرمشایخ ~~از من # ~~برسید تا بحدیث ابوالعباس عطا رسیدم، کفت : اگر ویرا ببینی بگوی زنهر ~~آن # ~~رقعه هرا نگاهدارد دیگر گفت پیش من چون آمدت؟ گفتم بمعرفت بعضی از ~~لشکریان # ~~پارس، دراین سخن بودیم که میرزندان در ا مدوزمین خدمت ببوسیدو بنشست، ~~گفت # ~~ترا چیست؛ گفت دشمنان مرا پیش خلیفه غمز کردهاند که یکی از بزرگان را ~~رها # ~~کرده و ده هزار دینار ستده و یکی ازعامه بجای وی نشانده درین ساعت ~~مرامیبرند # ~~که بکشند، گفت برو والسلام؛ چون وی برفت شیخ در میان سرای بزانو نشست و # ~~دستها بآسمان برداشت و سر درپیش انداخت بانگشت سبابه اشارت میکرد نا ~~گاه # ~~بگریست چندانی که از آب چشمش زمین تر شد مدهوش گشت و روی بر زمین # ~~نهاد ناگاه امیر زندان در آمد وی باز نشست، گفت چه بود ms153 ترا ! گفت مرا ~~آزاد PageV01P153 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0327.png) # ~~کرد، گفت حال چون شدت گفت مرا چون پیش خلیفه بردند گفت تا باین ساعت بر # ~~سر ان بودم که ترا حالی بکشم در این ساعت دلم با تو خوش شد برو که عفو ~~کردم! # ~~پس شیخ خواست که روی خویش پاک کند از وی تا آن ریسمان که منشفه بر آن # ~~بود بیست گز بود دست فراز کرد و منشفه برداشت ندانم که دستش دراز شد یا # ~~منشفه پیش وی آمد آنگاه بیرون آمدم پیش ابن عطا رفتم و پیغام بگذاردم ~~گفت اگر # ~~ویرا بینی بگوا گرمرا بگذارند . # شبی با هفتاد مرید رکوه دار ببیت المقدس در آمد و در آن وقت قندیله را # ~~نشانده بودند رهبانان را گفت این قندیلها راکی بر افروزند؟ گفتند سحر ~~گاه: گفت # ~~تا سحردیر بود بانگشت سبابه اشارت کرد و گفت الله! نوری از انگشتش ~~بیرون امد # ~~و چهارصد قندیل بآن نور برافروخت و آن نور بانگشتش باز آمد رهبانان ~~گفتند # ~~تو بر کدام ملتی ؟ گفت بر ملت حنفیان کمتر حنفی ام از امت محمل وننظه، ~~آنگه # ~~رهبانان را گفت کدام دوستتر میدارید نشستن من پیش شما یا رفتن : گفتند ~~حکم # ~~تر است گفت یارانم گرسنهاند وبی نفقه، سیزده هزار درم پیش شیخ آوردند ~~هنوز # ~~صبح برنیامده بود که جمله را صرف کرد آنگه بیرون رفت، شخصی طوطیی داشت # ~~بمرد حلاج گفت خولهی که ویرا زنده کنم؟ گفت خواهم ؛ اشارت کرد بانگشت، ~~وی # ~~برخاست زنده . # ویرا پرسیدند که توحید چیست ؟ گفت افراد القدم عن الحدث . # شیخ الاسلام گفت: دانی که توحیدصوفیان چیست؟ نفی الحدث واقامة الازل. # ~~بارس بن عیسی کنیت وی ابوالقاسم است از خلفای حسین منصور حلاج است. # البغدادی وکان فارس البغدادی رحمه الله من متکلمین مشایخ # ~~وحمه الله تعالی والاشارات . القوم والمد ققین فی العبارات، له ~~کلام حسن فی الاحوال # بخراسان آمد و از آنجا بسمرقند رفت و اقامت کرد تا از دنیا برفت و ms154 معاصر ~~PageV01P154 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0328.png) # ~~شیخ علم الهدی ابو منصور ماتریدی بوده است و توفی الشیخ ابومنصور سنة ~~خمس و # ~~ثلثین وثلثمأیة . # و فارس رحمه الله معاصر شیخ ابوالقاسم حکیم سمرقندی نیز بوده است # ~~و قدمر تاریخ و فاته . # و شیخ ابوالمنصور و شیخ ابوالقاسم در صحبت یکدیگر بوده وطریق مصاحبت # ~~بیمودهاند تا آن زمان که مرک ایشان را از هر جدا ساخته و سنک تفرقه در ~~میان # ~~انداخته، و فارس بغدادی مقبول همه بوده است تصحیح حیل وی کردهاند و ~~سخنان # ~~و برا در مصنفات خود آوردهاند. # شیخ عارف ابو بکر بن اسحق الکلابادی البخاری رحمه الله در کتب خودسخنان # ~~بی واسصه از وی بسیار روایت کرده و شیخ ابوعبدالرحمن سلمی و امام قشیری ~~بیک # ~~واسطه یا بیشتر و غیر ایشان نیز از وی بسیار رواینت کردهاند . # فارس گوید که حلاج را پرسیدم که مرید کیست؛ گفت : هو الراهی باول # ~~قصده الی الله سبحانه فلا یعرج حتی یصل مرید انست که از نخست نشانهی # ~~قصد خود اله تعالی را سازد و تا بوی نرسد بهیچ چیز نیارامد و بهیچکس ~~نپردازد. # وهم وی گفته : خاطر الحق هوالذی لایعارضه شیء . # شیخ الاسلام گفت که برحلاج سخنهای دروغ گوبند و کلمات تامفهوم و ناراست # ~~بندند و کتابهای معجول و حیل بوی منسوب دارند و انچه درست شود از وی ~~پیدا # ~~بود ژ شعری فصیح بود . # وانشدنا للحلاج رحمه الله : # انت بین الشغاف والقلب تجری %~% مثل حری الدموع فی الاجفان # و تحل الضمیر جوف فوادی %~% کحلول الارواج فی الابدان # لیس من ساکن تحرک الا %~% انت حرکته خفی المکان # هلا لا بدأ لا ربع عشر %~% لثمان و اربع و اثنان PageV01P155 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0329.png) # ~~احمد بن الحسین بن شیخ الاسلام گفت که از ابو عبدالله با کو شنیدم که ~~گفت از # ~~منصور الحلاج احمد پسر حسین منصور شنیدم بخجند که پسین شب پدر # رحمه الله خود را گفتم که مرا وصیتی کن گفت نفس خود را در شغلی ms155 # افکن پیش از آنکه ترا در شغلی افکند! گفتم ای پدرچیزی # ~~بیفزای! گفت وقتی که همه عالم درخدمت تو کوشند تو در چیزی کوش که ذره ~~یی از آن # ~~به و مه بود از عمل ثقلین . # شیخ الاسلام گفت که ثقلین جن وانس بود. پسر گفت آن چیست: گفت معرفت. # ~~بومنصور کا وکلاه شیخ الاسلام گفت که شیخ ابو منصور کاو کلاه بسرخس ~~از # رحمه الله مشایخ اهل ملامت بوده وقتی فارغ بود که یاران وی بسفر # شده بودند وی در حایطی شد از آن کسی و چاه فراکندن # ~~گرفت ب ب رساند چون تمام شد بر آمد و پهلوی آن دیگری می کند و بار آن ~~در # ~~چاه پیشینه میکرد چون آن تمام شد چاه دیگر کندن گرفت، یکی ویرا گفت ~~دیوانه # ~~نهیی ومزدورنهیی این چرا می کنی: گفت نفس خودرا درشغلی میافکنم پیش از ~~آنکه # ~~مرا در شغلی افکند، و مشایخ از این باب کردهاند، ابوعبدالله دینوری در ~~دریا بماند # ~~مرقع خود را بریدن و دوختن گرفت تا بکلاهی باز آورد. # از طیقهی ثالثه است یگانهی مشایخ شام بوده است واز اجلهی # ~~بو عمرو الدمشقی # ~~قدس الله تعالی سره ایشان،وصحبت داشته بود با ابوعبدالله جلا واصحاب ~~ذوالنون # در سنه عشرین و ثلثمأیة برفته از دنیا . # وی گفته : چنانکه فریضه است بر پیغمبران اظهار آیات و معجزات همچنان # ~~فریضه است بر اولیاء پنهان داشتن کرامات تا خلق درفتنه نیفتند . # و هم وی گفته : التصوف رویة الکوان بعین النقص بل عض الطرف عن # ~~کل ناقص بمشاهدة من هو منزه عم کل نقص . # و هم وی گفته : علامة قساوة القلب ان یکل الله العبد الی تدبیره فیالفه # ~~ولایساله حسن الکلاعة والرعایةو النبی (ص) یقول اکلانی کلاءة الطفل ~~الولید. PageV01P156 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0330.png) # و هم وی گفته : اذا صفت الارواح بالقرب اثرت علی الهیاکل انوار # ~~الموافقات . # ~~محمد بن حامد الترمذی طبقهی ثانیه است کنیت وی ابوبکر است از ~~جوانمردان # ~~رحمه الله تعالی مشایخ خراسان ms156 است احمد خضرویه را دیده بود و غیر او # را نیز ، و پسر وت ابونصر محمدبن محمدبن حامد یکی از # ~~فنیان خراسات بوده . # محمد. حامد گفته است: سرمایدی تو دل تست و وقت تو. چون مشغول کنی # ~~دل خود را بهر غظن گمن ثه در خنطرته آید. ضایه کنیاوقت خودرا با نچه ~~نباید # ~~و نشید. ی ک سود توانذ کرد نکه سره یه بزیان آورد . # شیخ الاساء لفت که صوفی دلست ودقت و زند گنی. اکر از صوفی دقت : دل # ~~وزند گانی برود چه بماند ؟!. # و هم وی گفته: چون وقتی از اوقت تو سلم گردد از آفت غفلت غیور بش # ~~ن وقت از آنکه چیزی که مخنف آن بشد بیش گیری که ن عنامت نزاستی # ~~بسن است . # و هر دی گفد : الانسان فی خلته احسن منه فی حجدید غیره . # از حنبقدت نلشه است، ازکبر مشایخ ری بوده است دنیت # ~~رحسه الله تعالی عد الله بن سمحمد ااخراز ابو هحمد است، ساه بمکه ~~مجورت کرده با وزع بود # وحق گویندهی بیبکغ لدقوةنک، بشیخ ابوعمران کبیر # ~~صحبت داته ابوحفنر حداد را دیده بود و اصحب بایزیدویزا ~~بزرکعیداشتهاند، # ~~مات قبل العشرین و ثاشمأیة . # و د. دی گفته : الجوع طعام الزاهدین د الذکر طعام العار فین . # و هم دی گفته : صیا نة الاسرار عن الالتفات الی الاغیار من علامات # ~~الاقبال علی الله تعالی . # و هم وی گفته : العبودیة الظاهرة و الحریة الباطنة من اخلاق الکرام . PageV01P157 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0331.png) # بوسف بن الحسین گفته است که من مثل عبدالله ندیدهام و عبدالله ه مثل # ~~خود ندید. # رقسی گوید عبدالله خراز در مکه بود میگفت طریق مافتوتست نه قرائی، چون # ~~از مجلس برخاست پیری از آنان که با وی بود گفت می خواهید که چیزی از ~~فتوت # ~~شیخ خود با شما بگویم؟ گفتم آری! گفت با بیست کس از مریدان خود عزیمت ~~مکه # ~~داشتند از ری بیرون آمد چون بمنزلی رسیدند که تامکه هجده میل مانده بود ms157 ~~گفت: # ~~یا اصحاب استود عکم الله! گفتند ای استاد کجا میروی ومیان تو و مکه ~~اندکی # ~~مانده است گفت من از ری تا اینجا بنیت مشایعهی شما آمدهام تا باینجا ~~خاطر من # ~~بهمراهی شما خوش بود اکنون بری باز میگردم و از آنجا نیت حج می کنم و ~~بشما # ~~می رسم انشاء الله تعالی و از آن وقت تا موسم حج پنج ماه مانده بود . # ~~بنان بن محمد الحمال از طبقهی ثالثه است واسطی الاصل است اما بمصر ~~نشستی # ~~قدس الله سره و از آنجا برفته از دنیا دررمضان سنه ست عشره وتلثمأبة ~~. # ازکبار مشایخ مصر است وکان من القائلین بالحق والامرین # ~~بالمعروف و له المقامات اامشهورة و الکرامات ابمذکهر # ~~توری بوب جنید و بآن مشایخ که در آن وقت بودندصحبت داشته و از ~~استادان ابو ااحسین # شیخ الاسلام گفت که وی نه حمال بود کهوی امام بود. وقتی احتساب کرده بود # ~~ویرا در خانه پیش شیر انداختند شیر ویرا بوی میکرد و میلیسید چون ویرا ~~بیرون # ~~آوردند گفتند آن وقت که شیر ترا بوی می کرد و میلیسید در دل تو چه بود ~~گفت : # ~~فکرت می کردم در خلافی که علماء در آب دهان سباء کردهاند . # ویرا پرسیدند ازبزر گترین احوال صوفیان، گفت : الثقة بالمضمون والقبام # ~~بالاو امرو مراعاة السر و التخلی من الکونین بالتشبث بااحق تعالی. # وی گفته که در مکه بودم نشسته و نزدیک بمن جوانی بودشخصی کیسهیی که در # ~~آن در می چند بود پیش وی نهاد گفت مرا باین حاجت نیست، ان شخص گفت بر ~~مسکینان PageV01P158 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0332.png) # ~~و فقیران قسمت کن! چنان کرد و شبانگاه ویرا دیدم که در وادی برای خود ~~چیزی # ~~میجست، گفتم کاشکی برای خوداز آن در مها چیزی نگاهمیداشتی؛ گفت ~~نمیدانستم # ~~که تا این زمان خواهم زیست. # و هم وی گفته که چند گاه چیزی نیافتم که قوت خود بسازم و کاز من بحد # ~~ضرورت رسید دیدم که در راء ms158 قطعهی زر افتاده است خواستم که بردارم باز ~~گفتم # ~~نقطه پیست بگذاشتم، بیزیاد کردم حدیثی را که روایت کردهاند از حضرت ~~رسول بب # ~~او کانت الدنیا دما عبیعلا لکان قوت المسلم منها حلالا پس انرا برداشتم ~~ودر # ~~دهان خود نهادم و مرفتم دیدم که جماعتی کود کان حلقه زدهاند ر یکی از ~~ایشان # ~~بزمین بلند بر1 مده و ب ایشنن در تصوف سخنی میراند بایستدم تابشنوم که ~~چه میگوید؛ # ~~یکی از ایشان پرسید که متی یجدالعبد حلاوة العدق ؟. # کنت: اذارمی القطعة من الشدق. # نرا از دهان بیرون کردم و انداختم . # و هم وی گفته که در مکه مجاور بودم وخواص نجا بود با وی شنئی # ~~نداشتم اما هر کاه که ویرا میدیدم هیبتی و شکوهی بمن درمی آمد چند ~~روزبرمن # ~~گذشت و هیچ فتوحی نرسید در مکه مردی بود مزین فقرارا دوست میداشت ~~وطریقهی # ~~وی آن بود که چون فقیری بهر حجامت بوی آمدی گوشت خریدی و طعم پختی # ~~تا آن فقیر بخوردی . بد کان وی رفتم و گفتم میخواهم که حجامت کنم کسی ~~رافرستاد # ~~تا گوشت خرد وسعام پزد درمیان حجامت کردن نفس من حدیث کرد که چون از # ~~حجامت فرغ میشوی طعام پخته میشود دانستم که آن خاطر نه نیکوست، گفته # ~~ای نفس یا حجامت یا طعام! عهد کردم که از طعام نخورم بعد ازحجامت ~~برخاستم که # ~~بروم، مزین گفت : سبحاناله توخود طریقهی مرا میدانی عذری گفتم و به سجد ~~حرام # ~~شدم آنرهز چیزی نیافتم و دیگرروز تا نماز دیگر نیز چیزی نیافتم چون ~~بنمازدیگر # ~~برخاستم بروی افتادم و بیهوش گشتم مردمان گرد من در آمدند پنداشتند که ~~دیوانه # ~~شدم ابراهیم خواص آنجا بود مردمانرا ازمن دور کرد و پیش من بنشست و با ~~من PageV01P159 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0333.png) # ~~مؤانست کرد و حدیث آغاز نهاد و گفت چیزی میخوری؟ گفتم شب نزدیک است ، # ~~گفت نیکو می کنید ای مبتدیان قدم استواردارید براین تا فلاح یابید یس ~~برخاست # ~~و برفت چون ms159 نماز خفتن گذاردیم آمد و باخود کاسهی عدس و دو رغیف آورد و ~~آنرا # ~~نیزخوردم ، گفت دیگر میخوری ؟ گفتم آری؛ برفت و مثل آن دیگر بیاوردو ~~بخوردم، # ~~گفت دیگر میخوری؟ گفتم نی بسنده است ، پس در خواب شدم تا صبح نخاستم و # ~~نماز نگذاردم وطواف نکرد، ، پس رسول را بخواب دیدم ، گفت بنان! گفتم # ~~لبیک یا رسول الله ؛ گفت : من اکل بشره اعمی الله تعالی عین قلبه بیدار ~~شدم وبا # ~~خود عهد کردم که هر گز سیر نخورم . # احمد بن مسروق گوید که بنان حمال گفت که وقتی بعض اصحاب را دعوت # ~~کردم اینبیت بخواند . # من دعا نافابینا فله الفضل علینا %~% فاذا نحن اجبنا رجع الفضل الینا # ~~قدس الله سره اسحق بن ابراهیم حمال از بزر گان مشایخ بوده است و ~~کرامات ظاهر داشته و مقام وی بکوه لگام بودی. یکی از این طرئفه گوید در ~~کوه لگام # راه گم کردم ناگاه بپیری رسیدم پوستینی پوشیده چون مرا # ~~بدید گفت الله اکبر ؛ همانا راه گم کردی؟ گفتم بلی ، گفت سی سال است تا ~~هیچ # ~~آدمی ندیدهام عصای بمن داد و گفت این عصا ترا راه نماید، ومرا گفت برو؛ ~~ساعتی # ~~برفتم خود را بانطاکیه یابتم عصا بنهادم تا وضو کنم عصاگم شد، با اهل ~~انطاکیه این # ~~حکایت باز گفتم گفتند آن اسحق حمال بوده است! کم کسی اورامی بیند، تاسف ~~خوردم .. # ~~بنان بن عبدالله کنیت او ابوالحسن است وی از بزر گان مشایخمصراست . ~~وی گفته است: هرصوفی که دلش بغم روزی بستهشود ویرا # کسب باید فرمود . # وی از متقدمان مشایخ مصر است مستجاب الدعوة است ، # و بسیار کس از مشایخ مرید وی بودند و درعلم طریقت ویرا # سخنان نیکوست . PageV01P160 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0334.png) # یکی از مریدان پیش وی آمد ودستوری خواست که بحج رود بتجرید، گفت : # ~~اول دل خود را مجرد کن ازسهو و غقلت و نفس خودرا از هوی وزبان خودرا از ~~لغو، # ~~گفت : اینک تجرید حاصل آمد خواه دنیا دار ms160 خواه مدار . # ~~ابوالحسن بن محمد از طبقهی ثالثه است نام وی علی بن محمد است از اهل # ~~المزین، رحمه الله بغداد است با جنید و سهل عبدالله صحبت داشته و با ~~آنانکه # از طبقه ایشانند، بمکه مجاور بوده و آنجا برفته ازدنیا در # ~~سنه ثمان او سبع وعشرین و ثلثمأیة . # وی است که از وی ابو یعقوب اقطع حکایت کند که شیخ الاسلام گفت که # ~~ابوالحسن مزین دو بوده اند یکی کبیر و یکی صغیر، مزین کبیر از اهل ~~بغداد استو # ~~در بغداد مدفون است . # شا گردوی گفته کهوی گفته: الکلام من غیرضرورة مقت من الله تعالی بالعبد. # شیخ الاسلام گفت: گرد کردار گرد که از گفتار جز گرفتری نیاید # و مزین صغیر نیز از اهل بغداد است لیکن در مکه مدفون است و بعضی گفته # ~~که انداین دو مزین پسران خاله یکدیگر بودهاند . مزین صغیر گفته که ~~راهها بالله # ~~تعالی بیش از عددنجوم آسماناند و من در آرزوی یکی از 2 نه و نمییا بم. # شیخ الاسلاء کفت که وت درموجود غرق بود ولیکن ازعطش سخن می گفت که # ~~عطشان بود و این طریق چون مستسقی است هر چند آب بیش خوره تشنگی بیش # ~~یابد وسیری نیابد: زر آنجا عزیز است که روید: هر که ترا بیش بیندبیش ~~جوید. # و هم صغیر گفته که من کسی میشناسم که جائی بلغزید و انگشت وی جراحت # ~~شد نفس و. اند کی روغن زیت خواست دید که در پیش وی چشمهی روغن ریتردان # ~~است بآن التفات نکرد . # و هم وی گفته که در مکه بودم مرا عزیمت سفر افتاد چون بموضعی رسیدم # ~~که آنرا بر میمون گویند دید، که جوانی در جان دادن است گفتم بگو لااله ~~الاالله! # # چشم بگشاد و گفت %~% 14 # انا ان هت فالهوی حشوقلبیی %~% و بدین الهوی یموت الکرام PageV01P161 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0335.png) # ~~پس جان بداده کار وی بساختم و بروی نماز گذاردم و دفن کردم، داعیه سفر ~~ازخاطر # ~~من ms161 برفت باز گشتم بمکه آمدم. # می گویند بعد از آن خود را سرزنش می کرد و می گفت حجامی آمده است و # ~~اولیاء خدایرا تلقین شهادت می کند واسوتاه! . # شیخ الاسلام گفت که ابوالحسن مزین بشیری رسید گفت : ثم اماته فاقبره، # ~~شیر برجای بمرد، چون برسر کوه رسید گفت: ثم اذا شاء انشره ، برپای ~~خاستزنده. # ~~ابوالحسن صایغ الدینوری قدس سره از طبقهی ثالثه است و نام وی علی ~~بن محمدبن سهل است از کبار مشایخ دینورست و بمصر بوده و آنجا برفته از ~~دنیا # در سنه ثلثین و ثلثمأیة . # شیخ ابوسعید مالینی گوید که وی شب شنبه برفته نیمهی رجب سنه احدی و ثلثین # ~~و نلشمأبة # وی استاد شیخ ابوالحسن قرافی و رقی وابو عثمان مغربی است . # ابوعثمان مغربی گوید که هیچکس ندیدهام از مشایخ روشن تر و نورانی تر # ~~از ابویعقوب نهرجوری و با هیبت تر از ابوالحسن صایغ دینوری . # شا گرد ابو جعفرصیدلانی است . # وی گفته که دوبار ازدنیا بیزار باید شد یکبار بیرون آئی که خلق بقبول روی # ~~بتو نهند باز بدنیا شوی نه با شغل و حرص چندانکه قبول خلق را ببرد و ~~بباطن # ~~از آن منقطع باشی تا گناه ترک دنیا بزر گتر نباشداز گناه طلب آن زیرا ~~که فتنهی قبول # ~~خلق زیادتست از فتنهی اقبال بر دنیا . # و هم وی گفته : من فساد الطبع التمنی والامل . # و هم وی گفته : محبتک لنفسک هی التی تهلکها . # از وی پرسیدند که مرید کیست و صفت وی چیست این آیه برخواند که # ~~ضاقت علیهم الارض بما رحبت وضاقت علیهم انفسهم وظنوا ان لاملجاء من # ~~الله الا الیه . PageV01P162 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0336.png) # ~~ابوالحن الصبیحی ازطبقهی ثالثه است بعضی گفته اند نام وی حسن بن ~~عبدالله # ~~رحمه الله تعالی بن بکرست و کنیت وی ابوعبدالله و بعضی گفتهاند نام ~~وی # احمد بن محمد است و کنیت وی ابو عبید و درستتر آنکه # ~~اول گفته شد، ویاز اهل بصره بود . # گویند که ms162 سرای وی خانهیی بود در زمین کنده سی سال از آنجا بیرون نیامد # ~~بمجاهده و عبادت مشغول بوده، گفتهاند که طعام نمیخورد و اهل بصره ویرا ~~از بصره # ~~بیرون کردند بسوس رفت و هم آنجا وفات کرد و قبر وی آنجا است رحمه الله ~~. # شیخ الاسلام گفت که وی روز آدینه بر در مسجد ایستاده بود شاگرد خود را # ~~گفت این خلق را که میبینی همه آگین بهشتند این کارک ما را افتاده، و ~~مسجد بصره # ~~آن وقت چنان بود که از انبوهی که خلق سجود نمیتوانستند کرد بر زمین ~~وروی # ~~برپشت یکدیگر مینهادند . # وی کفته : الغریب هو البعید عن وطنه و هو مقیم فیه . # و هم وی کفته : الغریب هو الذی لاجنس له . # و هم وی گفته : الغریب من صحب الاجناس . # رحمه الله ابوالحسن سیوطی شیخ الاسلام گفت که وی از این طائفه بوده ~~است . شیخ ابوعلی رودباری گوید که هارون گفت که صاحب سهل # عبدالله گفت که ب ابوالحسن سیوطی بودم در بادیه چون گرسنه # ~~شدی و راه حی و حله ندانستمی ابوالحسن بانگ گرگ کردت تا جائی که سگی # ~~بودی آواز دادی و وی بآن آواز دانستی که آنجا مردم است یاران راچیزی ~~آوردی. # شیخ ابو علی رود باری گوید که هیچکس در عطف و مهریانی یاران چون # ~~ابوالحسن سیوطی نبود. # شیخ الاسلام گفت : باید که خدمت یاران را بر خود واجب دانی و در خدمت # ~~مقصود بینی نه مخدوم ، یعنی نظر تو در خدمت بر مقصود حقیقی باشد که ~~حضرت حق # ~~است سبحانه نه بر آن کس که خدمت وی میکنی . PageV01P163 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0337.png) # وقتی درویشی پیش شیخ سیروانی با دیگری گفت این کاررا برای من بکن؛ نه # ~~بحکم و امر که بفضل ، شیخ سیروانی بانگ بر وی زد و گفت که نه فقیر است ~~آنکه # ~~خدمت پار خود برخود واجب نداند . # ~~ابوالحسن بن شعرة ناموی عمرو بن عثمان بن الحکم بن شعرة است، ازمشایخ # وحمه الله ms163 صوفیان است . # ابوسعید مالینی در اربعین خود ویرا آورده، از مشایخ مصر # ~~بوده، گویند که از گور وی آواز قر آن خواندن میشنودند هر که بزیارت شدی ~~شنیدی. # ~~ابو حامد الاسود وی از استادان ابوعلی رودباریست . # ~~المعروف بالزنجی شیخ الاسلام گفت که این شعرة در جامع مصر شد ابو ~~حامد # ~~رحمه الله تعالی زنگی را دید که نماز می گذارد، گفت : یا اباحامد از ~~پس # جای بزرگ فرود آمدی، گفت: بشفاعت عاصیان فرود آمدم. # شیخ الاسلام گفت که ابو عبدالله رودباری گفت که از حسن بن محمد الرازی # ~~شنیدم که گفت مرا سرما و گرسنگی دریافت در خواب شدم هاتفی آواز داد که # ~~توپنداری که عبادت همه نماز و روزه است بصبر براحکام الله تعالی از ~~نماز و روزه # ~~افضل است . # ابوالحسن مزین گفته که ابوحامد اسود سیسار در مسجد حرام در برابر کعبه # ~~بنشست که بیرون نیامد مگر برای طهارت و کسی ندید که وی چیزی خورده باشد # ~~با آشامیده باشد وابوحامد راهر گاه وجدی رسید سفید شدی و چون از وجد ~~برفتی # ~~بسیاهی باز گشتی . # ~~القصار الرقی ابراهیم بن داود مشایخ شام است وازاقران جنید و ~~ابوعبدالله جلا و غیرایشان. از طبقهی ثالثه است کنیت او ابو اسحق است از ~~اجلهی # ~~زحمه الله تعالی عمر بسیار یافت و بطبقهی سیم کشید و شیخ شبلی سلمی # ویرا در طبقهی ثالثه ذکر کرده است سنه ست و عشرین و # ~~ثلثمأیة برفته از دنیا . PageV01P164 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0338.png) # صحبت وی با مشایخ شام بوده ذوالنون را دیده فقرا را ملازم بود بر تجرید # ~~و زند گانی نیکو در آن و دوستی اهل آن. # شیخ الاسلام گفت که وی سی سال یک سفر کرده بود تا دل خلق را بر صوفیان # ~~بقبول آرد و راست کند از آن بیاندامیها که بیادبان کرده بودند وی آن ~~همهرا بصلاح # ~~آورد ، بنگر چه جوانمردی داشته که همه عمر خود را فدا کرد در قبول باین ~~قوم # ~~ودرتدارک ms164 و اصلاح فساد کسانی که باین قوم باز خواند، جزاه الله عن ~~الاسلام # ~~والطریقة خیرا . # ابراهیم قصار گوید : قیمة کل انسان بقدر همته فان کانت همته الدنیا فلا # ~~قیمة له وان کانت همته رضر الله فلایمکن استدراله غایة قیمته ولاالو ~~قوف علیها. # ابراهیم مرادی گوید که مردی یرسید ابراهیم قصار را که هل یبدی المحب # ~~حبه، اوهل ینطق به ، اوهل یطیق کتمانه ؟. فانشاء یقول متمثلا . ### | شعر # # ظفرتم بگتمان اللسان فمن لکم %~% بکتمان عین دمعه الدهریذرف # # حملتم جبال الحب فوقی واننی %~% لاعجزعن حمل القمیص واضف # وانشدنا شیخ الاسلام قال انشد نا الشیخ ابو عبدالله الطاقی لبعضهم # ~~رحمهم الله : # # یبدو فاجهد ان اکاتم حبه %~% فتبین فی علامة الکتمان # # خفقان قلبی و ارتغاد مفاصلی %~% و غبار لونی و العقاد لسانی # # فمتی یکذبنی شهود اربع %~% و شهود کل قضیة اثنان # ~~وانشدنا ایضا ببعضهم: # خملتهونی علی ضعفی بفرقتهم %~% ما لیس یخمله سهل ولاجبل. # ابراهیم قصار گفته: پسندیده است ترا ازدنیا دو چیز، صحبت فقیری وخدمت # ~~دوستی از دوستان او. # و هم وی گفته که من تعزز بشیء غیر اللهلخقد ذل فی عزه . PageV01P165 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0339.png) # و هم وی گفته که در وقت مخلوق گفتن قر آن احمد حنبل در زندان بودخبر # ~~آوردند که ذوالنون مصری را بزندان میبرند که قر آن را مخلوق گوید و من ~~آوازهی # ~~ذوالنون شنیده بودم و خلق بنظاره وی میرفتند و ان وقت من کودک بودم من ~~هم # ~~برفتم چون ویرا بدیدم در چشم من حقیر آمد زیرا که وی در صورت ظاهر ~~حقیربود # ~~گفتم که با این همه آوازه ونام، ذوالنون اینست،! فی الحال ذرالنون روی ~~با من کرد # ~~ازمیان همهی خلق و گفت ای پسر چون الله تعالی از بنده اعراض کند زبان ~~وی بطعن # ~~در اولیاء الله دراز شود !، من بیهوش افتادم آب بر روی من زدند تا بهوش ~~باز آمدم # ~~و برخاستم صوفی . # شیخ الاسلام گفت زچونتوان دید کسی را که حق سبحانه ویرا بخود پوشیده بود، ms165 # ~~همهی خلق حجاب اویند واو حجاب است پیش دوستان خود فرداکه این قوم ~~رابینند # ~~هم بخود نشناسند چنانکه اینجا میبینند و نمیشناسند، و ترا هم ینظرون ~~الیک # ~~وهم لایبصرون . # محمود سبکتکین بسر قبر بایزیدشد درویشی دید آنجا، گفت این استاد شما # ~~چه گفتی درویش گفت : او گفت هر که مرا دید ویرا نسوزند، محمود گفت این ~~هیچ # ~~نیست! بوجهل مصطفیراو دیده ویرا بسوزند، آن درویش گفت ندیدای امیرندید! # ~~یعنی ویرابرادرزادهی ابوطالب میدید نه پیغمبر خدای و اگر نه ویرا ~~نسوختندی . # ~~ابو جعفر حفار وی از اصحاب جنید است و کان قریب السن منه و کان # ~~قدس الله تعالی سره الناس یعدونه من اقران الجنید وکان یعد نفسه # من اصحابه . # شیخ الاسلام گفت که جنید گفته که بجوانی در بغداد می گشتم در ویرانی شدم # ~~شیخ ابو جعفر حفار بغدادی را دیدم رنجه شدم که کراهیت بوی رسید که من ~~چرا # ~~آمدم در خجالت گفتم ای شیخ سخنی بگوی تا باز گردم گفت چه گویم گفتم راه ~~باو # ~~چونست گفت بشارت باد ترا اگر او نه خریدار توبودی تونه خریدار او بودی ~~اگر # ~~او ترا نمی بایستی تو راه باو نمی پرسیدی! . PageV01P166 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0340.png) # ~~ابو جعفرسومانی شیخ الاسلام گفت که وی از این طائفه است . # وحمه الله تعالی وی گفته که صدیقک من حذرک الذنوب و رفیقک # من بصرک العیوب واخوک من سایرک الی علام الغیوب. # ~~بوبکر صیدلانی وی استاد ابوالحسن صایغ دینوری است، او بغدادی است # رحمه الله واز اقران جنید وابو عباس عطا، بمکه مجاور بوده و بمصر # از دنیا رفته و قبر وی در بهلوی زقاق مصریاست. صحبت # ~~داشته با ابوسعید خراز از استادان ابن الاعرابی است . # شیخ الاسلام گفت: ابوالحسن صایغ دینوری گوید که استادمن ابوجعفر صیدلانی # ~~گفته که باول ارادت مصطفی را بخواب دیدم نشسته در صدر وجمعی مشایخ # ~~از این طائفه گرد بر گرد وی، مصطفی علیه الصلوة و السلام در نگریست، در ~~آسمان # ~~باز ms166 گشادند و فرشتهیی فرود آمد طشت وابریقی در دست پیش یک یک مینهاد ~~ودست # ~~می شستند چون بمن رسید گفتند بر گیرید که او نه ازاینانست، ابریق دار ~~طشت برداشت # ~~و برفت من گفتم یارسول الله؛ من نه از ایشانم اما دانی که من ایشان را ~~دوست دارم! # ~~مصطفی طه کفت کسی که ایشان را دوست دارد از اینانست، طشت باز اوردند ~~تامن # ~~دست بشستم. مصطفیولف در من می نگریست و می خندیدو گفت ما را دوست داری # ~~با مائی؛. ابوجعفر گفت که آن وقت صحبت من نه بااین قوم بود . # ابراهیم ادهم گوید: شبی بخواب دیدم که فرشتهیی طوماری در دست داشت و # ~~چیزی مینوشت، گفتم چه مینویسی؟ گفت نام دوستان او، گفتم نام من نوشتی؟ ~~گفتنه، # ~~گفتم من نه از ایشانم نه دوست اویم اما دوست دوستان اویم ایشان را دوست ~~دارم # ~~در این بودم که فرشتهیی در رسید گفت طومار از سر گیر و نام وی را بر سر ~~بنوی # ~~که دوست دوستان من است . # ابوالعباس عطا گویداگر نتوانی دست در اوزنی در دوستان او زن اگرچه در # ~~درجه بایشان نرسی ترا شفیع باشند . PageV01P167 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0341.png) # از طبقهی ثالثه است از کبار مشایخ نیشا بوراست صحبت داشته # ~~حمدان بن علی بن، با ابو عثمان حیری وابوحفص را دیده، یکانه بود در ~~خوف # ~~منان رحمه الله و ورع و زهد، در سنه احدی عشرة و ثلثمأیة برفته از ~~دنیا. # وی گفته : تکبر المطیعین علی العصاة بطاعتهم شرمن # ~~معاصیهم واضر علیهم . # و هم وی گفته : جمال الرجل فی حسن مقاله وکما له فی صدق فعاله . # و هم وی کفته : علامة من القطع الی الله علی الحقیقة ان لایرد علیه # ~~ممایشغله عنه. # ~~رحمه الله تعالی ابو جعفر فرغانی نام وی محمدبن عبدالله است . ~~زیل البغداد من اصحاب الجنید ورواة کلامه. # وی گفته : التوکل باللسان یورث الدعوی و التوکل # ~~بالقلب یورث المعنی . # شیخ الاسلام گفت که ابوعبدالله با کو گفت که ms167 ابو جعفر فرغانی خادم ~~ابوعثمان # ~~حیرستروزی در نیشابور درر کابوی میرفت باران آمده بود و گل بسیار بود ~~بردل # ~~ابوجعفر گذشت که او بر اسب چه داند که حال من در میان این گل چونست ~~ساعتی # ~~گذشت ابوعثمان از اسب فرود آمد و ویرا گفت برنشین! گفت ایشیخ زنهار این ~~چه # ~~حالست و برخود میپیچید که بر ننشیند ، دیگر بار گفت برنشین! فایده ~~نکرد، برنشست # ~~ابوعثمان غاشیه بر گردن نهاد و در پیش وی میرفت و ابوجعفر براسب خجل و ~~برهم # ~~گفت وقتی که من بر اسب بودم و تو غاشیه بر دوش پیش من میرفتی همچون تو ~~بودم # ~~وقتی که تو بر اسب بودی ومن پیش تو میرفتم، ویرا بآن ادب کرذ . # عمنه الله تعالی ابو جعفر سامانی وی گفته که وقتیکه میرفتم بکوه ~~لبنان افتادم آنجا قومی از شبانگاه دسته کیاه بدرویدی و برای ایشان ~~بیختی، سه روز ابدال یافتم با ایشان جوانی بود که خدمت لیشان کردی ~~PageV01P168 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0342.png) # ~~آنجا بودم روز چهارم بامداد مرا گفتند زند گانی ما را دیدی برو که تو ~~با ما # ~~زند گانی نتوانی کرد مرا دعا کردند و من برفتم بعد از چندگاه ببغداد ~~افنادم آن برنا # ~~که او باشد یا نه وی بجای آورد بیکسو باز شد و گفت چه می نگزی: گفتم ~~بخدای # ~~بر تو که آن هستی که ترا دیدهام بکوه لبنان ، گفت هستم ، گفتم اینجا ~~چون افتادی # ~~و این چه کار تست: گفت روزی ماهی بریان می کردم در وقت قسمت بهتر را ~~بسوی # ~~خود نهادم بدینجای افتادم . # ~~ابو جعفر حداد شیخ الاسلام گفته که ابوجه فر حداد دواند یکی صغیر ~~ویکی # ~~رحمه الله تعالی کبیر، کبیر بغدادی است و از اقران جنید و رویم بوده ~~و # ابو جعفر بن بکیر الحداد الصغیر مصری است واز اصحاب، # ~~ابوجعفر کبیر است و با ابن عطا نشسته و شاگردی کرده و ابوتراب نخشبی را ~~دیده # ~~و با او صحبت ms168 داشته . # شیخ الاسلام گفت که ابوجعفر حداد بمصر بود. هفده سال آهنگری می کرد # ~~هر روز بدیناری و ده درم و از آن هیچ برای خود بکار نبردی بر درویشان ~~نفقه # ~~کردی وشیانگاه بدر سرای جنیدشدی و نانباره چندی بستدی و بخوردی و بمسجد # ~~شدی و بخفتی و از هیچ پیرسؤال نکردی و نپرسیدی، مینگریستی و نظاره می ~~کردی # ~~تا چه رفتی . # وی گفته : اذا رایت ضر الفقر فی توبة فلا ترج فلاحه . # شیخ الاسلام گفت: ابوجعفر حداددر بادیه بود بر سر چاهی در آب می نگریست # ~~ابو تراب بآنجا رسید ( شیخ الاسلام گفت که این نه ابوتراب نخشبی است که ~~این دیگر # ~~است) و گفت یاابوجعفر اینجاچه می کنی: گفت شانزده روزاست تا آب ~~نیافتهام اکنون # ~~بآب رسیدم نشستهام میان یقین و علم تا کدام غلبه کند بر آن بروم، ~~ابوتراب گفت یا # ~~ابا جعفر ترا از این شأنی بود عظیم و برفت . شیخ الاسلام گفت که یقین ~~آن بود که # ~~اکنون تشنه ام بآب احجتیاج نیست و صبر می توانم کرد و علم آن بود که ~~خدای را سبحانه PageV01P169 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0343.png) # ~~میباید پرستید و روا نبود که در خون خود شریک باشم اب بباید گرفت شاید ~~که # ~~آنب نیابم. ابوتراب سراو را دانست لاجرم ابو جعفر پنهان نداشت و بر وی ~~آشکار کرد. # ~~ابوجعفر معاذ مصری استاد ابوالحسن سیروانی کمین است وی گوید از ابو ~~جعفر # ~~رحمه الله تعالی حداد مصری و از ابن البرقی که هر دو بمصر بودند ~~برسیدم # که تصوف چیست هر دو جواب دادند که تصوف اثر اوست # ~~بر زمین ، گاه آشکاراکند و گاه پنهان. # شیخ الاسلام گفت که اگر هزار سال زند گانی یابی از مغلوق در این باب # ~~به از این نشنوی و آسمان و زمین و همه صنایع خود آشکارا باز نمود در ~~هیچ چیز # ~~چنان آشکارا نیست که دردیدهی دوستان خود این جستن دوستان اوو سفرو ~~زیارت # ~~ایشان از بهر ms169 اینست روا نبود هیچ مرقع پوشی وا که روز او شب شود تا این ~~نداند # ~~بدیدار او روح در تن تو روح بود و بدیدار دوستان او در روح تو روح بود ~~. # ~~بوعبدالله البرقی ازکبار مشایخ مصر است از متفرسان ایشان . # رحمه الله شیخ الاسلام گفت که ابوعلی کاتب ابوعثمان مغریی را گفت # که ابن البرقی بیمار بود و شربتی آب بوی آوردند نخورد و # ~~گفت در مملکت حادیهیی افتاده تا بجای نیارم که چه افتاده است نیاشامم . ~~سیزده # ~~روز چیزی نخورد تا خبر آمد که قرامطه در حرم افتادهاند و خلقی را ~~بکشتهاند و # ~~حجرالاسود را شکستهاند پس بخورد . # ابوعثمان مغریی ابوعلی کاتب را گفت این نه بس کاریست ابوعلی گفت اگر # ~~بس کاری نیست تو بگو امروز در مکه چه واقع شده است گفت امروز در مکه ~~میغ # ~~است که همه در زیر میغ اند و جنگست میان طلحیان و بکریان مقدمهی طلحیان # ~~مردیست براسب سیاه باد ستار سرخ آنرا بنوشتند بعد از آن پرسیدند همچنان ~~بود # ~~که وی گفته بود . # ابوعثمان مغربی گوید هر که حق را اجابت کرد مملکت ویرا اجابت کرد. # شریف حمزه عقیلی گفته است که عارف نبود آنکه در مملکت چیزی بجنبد # ~~یا بزاید که ویرا خبر نبود . PageV01P170 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0344.png) # شیخ الاسلام گفت که این باطل است، عبودیت این برنتابد بر بنده آن نهند # ~~که برتابد بعضی و بعضی نه همه فلا یظهر علی غیبه اخدا وماگان الله ~~لیطلعکم # ~~علی الغیب . همه الله داند و بس . # ~~ابو جعفر المجذوم از اقران ابوالعباس عطا است غوث روز گار خود بود ~~وغوث # ~~قدس الله تعالی روحه پوشیده بود بخیر یا بشر # ابن خفیف گوید که از ابوالحسین و راج شنیدم که گفت در سفر # ~~مرا از همراهان ملامت گرفت که میان ایشان نقار بسیار میبود عزم کردم که ~~تنها # ~~روم چون بمسجد قادسیه رسیدم پیری دیدم مجذوم و بر وی بلای عظیم چون مرا # ~~بدید ms170 بر من سلام کرد و گفت : ای اباالخسین عزیمت حج داری بکراهیت و خشم # ~~گفتم آری گفت همراهی خواهی باخود ؟ گفتم که از همراهان تندرست بگریختم ~~دردست # ~~مجذومی افنادم، گفتم نی! گفت همراهی کن؟ گفتم بخدای که همراهی نمی کنم! ~~گفت ای # ~~ابا الحسین یصنع الله سبحانه بالضعیف حتی یتعجب القوی ! گفتم همچنین ~~است و # ~~بانکار بروی برفتم چون بدیگر منزل رسیدم چاشت گاه ویرا دیدم بفراغت ~~نشسته گفت # ~~یا اباالحسین یصنع الله بالضعیف حتی یتعجب القوی ؛ هیچ نکفتم و برفتم ~~اما در # ~~دل من نسبت بوی ترددی و و سواسی بیدا شد چون بتعجیل تمام وقت صبح بمنزل ~~دیگر # ~~رسیدم بمسجد در آمدم ویرا دیدم بفراغت نشسته گفت یا اباالحسین یصنع ~~الله # ~~بالضعیف حتی یتعجب القوی !، پیش وی رفتم و بروی زمین درافتادم و گفتم ~~المعذهق # ~~الی الله و الیک خدایرا وترا عذر میخواهم ؛ گفت مقصود تو چیست ؟ گفتم ~~خطا # ~~کردم همراهی میخواهم، گفت تو گفتی که نخواهم و سو گند خوردی، مرا ~~کراهیت می آید # ~~که سو گند ترا دروغ سازم، گفتم پس چنان کن که ترا در هر منزل بینم ! ~~گفت قبول # ~~کردم رنج راه و گرسنگی از من برفت و مرا هیچ اندوهی نماند جز آنکه ~~زودتربمنزل # ~~برسم و ویرا ببینم چون بمکه رسیدم صوفیان را آن قصه بگفتم ، # شیخ ابوبکر کتانی و ابوالحسن مزین گفتند او شیخ ابوجعفر مجذوم است # ~~سی سال است که ما در آرزوی آنیم که ویرا ببینیم کاش اورا باز توانی دید ~~برفتم چون PageV01P171 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0345.png) # ~~در طواف شدم ویرا دیدم باز آمدم و ایشان را گفتم که ویرا دیدم گفتند ~~اگر این بار # ~~ویرا ببینی ویرا نگاهدار و ما را بانک کن! کفتم چنین کنم چون بمنا و ~~عرفات بیرون # ~~رفتم ویرا نیافتم روز رمی جمار کسی با من سخن گفت و گفت السلام علیک یا # ~~ابا الحسین دیدم وی بود مرا از دیدن وی حالتی شد که فریاد کردم ms171 و بی ~~خودافتادم # ~~وی برفت چون بمسجد خیف رفتم یاران را بگفتم، روز وداع در پس مقام ~~ابراهیم # ~~نماز گذاردم کسی از پسیشت من مرابکشید و گفت یا اباالحسین هنوز بانک ~~خواهی # ~~کرد: گفتم زنهارای شیخ از تو التماس می کنم که مرا دعاکنی! گفت من دعا ~~نکنم تو # ~~دعاکن تا من آمین کنم من سه دعاکردم و وی آمین گفت، یکی خواستم که «قوت ~~من # ~~روز بروز بوده و چنان شد چندین سالست که بر من شبی نگذشته که چیزی برای # ~~فردا ذخیره کرده باشم، دیگر خواستم که «درویشیرا بمن دوست کن» اکنون ~~هیچ چیز # ~~در دنیا بمن از درویشی دوست تر نیست و دیگر خواستم که «فرداکه خلقرا ~~حشر # ~~کنی مرا در صف دوستان خود برانگیزی و باردهی، و امید میدارم که چنان ~~شود . # شیخ الاسلام گفت که محمد شگرف مراحکایت کرد که پیشین بار که سبکتکین # ~~بدر محمود غزنوی بهری آمد یکی از لشکریان وی از روستائی خرواری کاه ~~خرید # ~~و بهای تمام بداد و ویرا بنواخت و گفت بار دیگر که کاه آری بمن آر و آن ~~روستائی # ~~پدری داشت پیر بوی آمدو دوستی گرفت اتفاقاعرفهی عید قربان رسید آن ~~پیرروستائی # ~~گفت که امروز حاجیان حج کنند کاشکی ما نیز آنجا بودمی لشکری گفت خواهی # ~~که ترا آنجا برم بشرط آنکه باکس نگوئی گفت نگویم آن روز ویرا بعرفات ~~بردو # ~~حج بکردند و باز آمدند روستائی با وی گفت عجب میدارم که با چنین حال ~~درمیان # ~~بیاید و داد خواهد کله در وی نگرد و داد وی بستاند ؟ و اگر در غارت بزن ~~جوان # ~~رسند ویرا از دست ایشان که رهاند؟ من در این لشکر از برای چنین کارهایم ~~زنهار # ~~که باکسی خبری نگوئی؛ . # شیخ الاسلام گفت: باید که بچشم حقارت در کس ننگرید که دوستان وی پوشیده ~~PageV01P172 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0346.png) # ~~باشند و تا بصیرت و فراست صادق نداری در خلق تصرف نکنی که برخود ستم ~~کنی. ms172 # خرقانی گفته است : چون امانت از میان مردم برخاست وی دوستان خود را # ~~نهان کرد و گفت : من که باشم که ترا دوست دارم، دوستان ترا دوست میدارم ~~. # ~~رحمه الله تعالی ابوجعفر داهفانی یکی از این طائفه گفته است که ~~بمدینه بودم نا گاه مردی عجمی بزرک سر دیدم که وداع پیغمبر می کرد چون # بیرون رفت از پی او رفتم تا بمسجد ذوالخلیفه رسید نماز # ~~گذارد و تلبیه کرد و بیرون رفت و من از پی وی بیرون رفتم التفات کرد و ~~مرا دید # ~~و گفت چه میخواهی: گفتم میخواهم که درپی تو بیایم؛ ویمنع کرد الحاح ~~کردم، گفت # ~~اگر لابدست و می آئی قدم منهالابر جای قدم من گفتم بلی و اوبرفت و غیر ~~راه # ~~مشهور پیش گرفت چون پارهیی ازشب گذشت روشنائی چراغی دیدم گفت این مسجد # ~~عایشهاست تو پیش میروی یامن پیش روم: گفتم آنچه تو اختیار کنی؛ وی پیش ~~رفت # ~~و من بخواب رفتم چون وقت سحر شد بمکه در آمدم و طواف و سعی کردم و آمدم # ~~پیش ابو بکر کتانی رحمه الله و جماعتی مشایخ پیش وی نشسته بودند بر ~~ایشان سلام # ~~کردم شیخابو بکر کتانی مرا گفت کی رسیدی؟ گفتم همین ساعت! گفت از کجامی ~~آئی: # ~~گفتم از مدینه! گفت چند روزاست که بیرون آمدهیی؟ گفتم دوش! ایشان ~~دریکدیگر # ~~نگریستند شیخ ابوبکر مرا گفت با که بیرون آمدی : گفتم با مردی که حال ~~وقصهی # ~~وی چنین و چنان است، گفت او شیخ ابو جعفر دامغانی است و این در جنب حال ~~او # ~~اند کست، بعد از آن گفت برخیزید وویرا بطلبید و مرا گفت ای فرزند من ~~دانستم که # ~~این حالتو نیست و پرسید که زمین را درزیر قدم خود چون یافتی گفتم مثل ~~موج که # ~~درزیر کشتی در می آید . # از طبقه ی ثالثه است ناموی محمدبن سعداست از کبار مشایخ # ~~ابو الحسن الوراق قدس الله تعالی سره یشابور وقدماء ایشان ms173 است ~~ازاصحاب ابوعثمان حیری، عالم بوده است بعلم ظاهر وسخن کوی دردقایق علوم و ~~معاملات PageV01P173 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0347.png) # ~~وعیوب افعال ، مات قبل العشرین و ثلثمأیة . # وی گفته که کرم در عفو آنست که یاد نکنی جنایت یار خود را یس از آن که # ~~عفو کردی. # و هم وی گفته که حیات دل در یاد کرد زنده ییست که هر گز نمیرد و عیش # ~~گوارنده زند گانی است بالله تعالی نه غیر آن . # و هم وی گفته که علامت دوستی الله تعالی متابعت دوست اوست رسول الله . # ~~ابو الحسین دراج از طبقهی ثالثه است بغدادیست، خادم ابراهیم خواص است # ~~رحمةالله علیه والمغفرة در سماع برفته در سنه عشرین وثلثمایة. # با شیخ ابوعمرودمشقی وابوعمران مزین رازی صحبت داشته . # شیخ الاسلام گفت که ابوالحسین دراج از بغداد بری آمد بزیارت یوسف بن # ~~الحسین، یوسف ویرا گفت برای چه آمدی، گفت ازبرای دیدار وزیارت تو! گفت ~~اگر # ~~در راه کسی ترا سرای آراسته و کنیز کی نیکودادی آن ترا از زیارت من ~~مانع آمدی: # ~~گفت اگر بودی نمیدانم! الله تعالی خود مرا بآن نیازمود. # شیخ الاسلام گفت که جوابی سخت نیکو باز داد او را ، خود از وی این # ~~نمی بایست پرسید . # ~~بکیر الدراج وی برادر ابو الحسین دراج بوددر بغدادمی بود ~~وازابوالحسین # ~~رحمه الله تعالی فاضلتر و زاهدتر بود و بزرگتر بود. # وی گفته است که تا من در این راه در آمدم هر گز خاطر # ~~سفاسد بر من نگذشته است. # ~~ابوالحسین سلامی شیخ الاسلام گفت که وی مردی بزرگ بوده و صاحب # ~~رحمه الله تعالی تاریخ است . # وی کفته که عیسی موصلی راهب بوده. # وی گفته که بر مسلمانان آیتی فرود آمده ندانم که ازب آن آیت الله تعالی # ~~را چون آزارند ما یکون من نجوی ثلثه الاهورابعهم الایة . PageV01P174 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0348.png) # ~~ابو الحسین مال رحمه الله تعاا نام وی احمد بن سعید المالکی است ~~بغدادیست فصیح بوده با جنید و نوری و مشایخ ms174 آن طبقه صحبت داشته بطرسوس # بوده و آنجا برفته از دنیا . # ~~ابوالحسینهاشمی وی کفته که از جنید پرسیدند که دل کی خوش بود؟ گفت آن # ~~حمه الله ت # شیخ الاسلام گفت که او سخن با جوانمردان می گفت دردل # ~~یاد او بود و مهر او بود و صحبت او بود و گفت دل کی خوش بود که او ناظر ~~بود کی # ~~خوش بود که او حاضر بود . # ~~ابو بکر الواسطی قدس الله تعالی سره نام وی محمد بن موسی است وکان ~~یعرف با بن الفرغانی. از قدماء اصحاب جنید و نوری است، از علماء مشایخ ~~قوم # بوده ،هیچکس در اصول تصوف چونوی سخن نگفته است # ~~عالم بوده باصول وفروع علوم ظاهر . # شیخ الاسلام گفت که واسطی امام توحید است و امام مشرق درعلم اشارت،وی # ~~بجوانی از عراق آمده ویرا آنجا سخن کم است بمرو آمد گفت شهر بشهر می ~~گردم # ~~در آرزوی نیوشنده ویرا گفتند چرا بمرو آرام گرفتی گفت ایشان را تیز فهم ~~تر # ~~یافتم و هم آنجا برفته پیش از سنه عشرین ثلثمایة و تربت وی آنجا است ~~معروف و مشهور. # شیخ الاسلام گفت که از این طائفه کسی است که باو فرو مینگرم و کسی است # ~~که باو مینگرم و کسی است که باو بر مینگرم ، به یحیی معاذرازی فرو ~~مینگرم و # ~~بنصر آبادی مینگرم و بواسطی برمینگرم. # شیخ الاسلام گفت که واسطی گوید که من واو، واو ومن، و کرد من، و پاداش ~~او، # ~~ودعای من، و اجابت او، همه اثنینیت است و دوگانگی . # شیخ الاسلام گفت که از زبان هیچکس در خراسان آن توحید نیامده که از # ~~زبان واسطی. آن وقت که از عراق می آمد چون بنیشابور رسید ابو عثمان ~~حیری # ~~برفته بود شاگردان ویرا دید و سخنان وی شنید از وی پرسیدند که چون ~~یافتی PageV01P175 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0349.png) # ~~ایشان را؟ گفت صاحب ایشان ایشان رانیاموخته مکر مجوسیت محض یعنی دو ~~گانگی # ~~من واو . # شیخ ms175 الاسلام گفت که ابوبکر قحطبی از شاگردان ابوعثمان حیریست یکی # ~~ویرا ببغداد دید گفت پیر شما شما را بچه دلالت می کرد؟ گفت بگذاردن ~~طاعت و # ~~تقصیر دیدن معصیت! گفت این گبری محض است در تصوف توحید و یگانگی می ~~باید. # شیخ الاسلام گفت که تقصیر آن وقت بینی که خود را کردار بینی چرا نه # ~~همه او بینی. # شیخ الاسلام گفت : که ابو طیب مصری گوید : من لم یندرج له وفاء العبودیة # ~~فی عز الربوبیة لم تصف له العبودیة . # شیخ الاسلام گفت که و اسطی رایک استاداست و یک شاگر داستاد جنید است و شا ~~گرد # ~~او ابوالعباس سپار، جنید را بوی نامه است و سرنامه اینست بسم الله ~~الرحمن الرحیم # ~~سلام علیک یا ابا بکر ورحمه الله وبرکاته عافانا الله وایاک بالکرامة ~~بآخر گوید # ~~علماء وحکماء از الله تعالی بر خلق رحمت اند چنان کن در سخن خویش که ~~خاق # ~~را رحمت باشی وخود را بلا، از حال خویش بیرون آیی و با حال ایشان شوی ~~که با # ~~ایشان سخن می گوئی بقدر طافت و حال ایشان با ایشان سخن گوئی وخطاب بر ~~ان # ~~قولا بلیغا . # شیخ الاسلام گفت : جنید دانست که او نه بطاقت خلق سخن گوید ویرا بر فق # ~~و مرحمت فرمود . # شیخ الاسلام گفت که و اسطی گوید آیکه گوید نزدیکم دوراست و آنکه گوید # ~~دور است در هستی او نیست است تصوف ابنست . # ~~ابو بکر زقاق کبیر شیخ الاسلام ویرا از طبقهی ثالثه داشته است نام وی ~~احمد # ~~قدس الله سره بن نصر استوی مصری است استاد ابوبکر زقاق صغیراست # و استاد ابوبکر دقی است چونزقاق کبیر از دنیا برفت شیخ PageV01P176 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0350.png) # ~~ابوبکر کتانی گفت : انقطع حجة الفقراء فی دخولهم بمصر وی از اصحاب و # ~~اقران جنید بوده . # وی گفته : ثمن هذا الطریق روح الانسان . # و هم وی گفته : این سخنها کسی را شاید که سالها برای خدای تعالی مزبله # ~~رفته بود . # ~~ابو ms176 بکرزقاق صغیر شیخ الاسلام گفت که زقاق صغیر بغدادیست شاگرد زقاق # ~~قدس الله تعالی سره کبیراست . بابتدا دست در حدیث داشت، حدیث مینوشت # پیس با اهل طریقت و اهل حقیقت گشت ، یک چشم بود . # ابو بکر زازی گوید ویرا گفتم سبب چشم بستیدن تو چه بود؟ گفت در بادیهیی # ~~شدم بر توکل گفتم از دست اهل منازل هیچ نخورم ورع را یک چشم من بروی من # ~~فرزد وید از گرسنگی . # وی گفته که چهل سال است تا از جنید یک سخن شنیدم در فناهنوز چاشنی # ~~آن در جان من است . # ~~ابوبکر کتانی از طبقه ی را بعه است نام وی عمد بن علی بن جعفر ~~البغدادی الکنانی # ~~قدس الله تعاای سره است، از اصحاب جنید بوده و بمکه مجاورت کرده ~~سالها و # آنجا برفته در سنه اثنین و عشرین و ثلثمأیة رر آن سال که # ~~عبدالواحد اصفهانی که کنیت وی ابوالغریب است در طرسوس برفته از دنیا. # مرتعش گوید که کتانی چراغ حرم است . # وی گفته : الصوفیة عبید الظواهر واحرار البواطن . # شیخ الاسلام گفت که وی صحبت دار خضر بود انلا وقتی خضر ویرا گفت یا # ~~ابا بکر همه مردمان از این طائفه مرا میشناسند و من ایشانرا نمیشناسم . # وی گفت که خضر گفت که در مسجد صنعا بودم بیمن، مردم بر عبدالرزاق حدیث # ~~میخواندند و در گوشهی مسجد جوانی بود سر بگریبان فرو برده، ویراگفتم ~~مردم بر # ~~عبدالرزاق حدیث میخوانند و تو اینجا نشستهیی؟ چرا نروی که ازوی حدیث ~~شنوی؟ کفت PageV01P177 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0351.png) # ~~من اینجا از رزاق میشنوم تو مرا باعبدالرزاق میخوانی؟! گفتم اگر راست ~~می گوئی # ~~من کیم گفت خضر و سر بگریبان فرو برد . # شیخ الاسلام گفت که آن ظریفتر بودی که همچنانکه از رزاق میشنید از # ~~عبدالرزاق هم بشنیدی که از مشایخ آنان مهاند که ظاهر ایشان چون ظاهر ~~عام بود # ~~و باطن ایشان چون باطن خاص که شریعت بر تن است و حقیقت بر جان ms177 و سر . # وی گفته : من لم یتأدب باستاد فهو بطال . # و هم وی گفته : کن فی الدنیا ببدنک و فی الاخرة بقلبک . # شیخ ابو بکر رازی گفت که شیخ ابو بکر کتانی در پیری نگریست که باسر سفید # ~~و موی سفید سؤال می کرد و گفت : هذا رجل اضاع امر الله فی صغره فضیعه # ~~الله فی کبره یعنی وی بخردی و جوانی فرمان النه تعالی ضایع کرده الله ~~تعالی ویرا # ~~در پیری فرو گذاشت خوار ذلیل، اگر وی در جوانی درفرمان او کوشیدی در ~~پیری # ~~بذل سؤال گرفتار نشدی که پیران اهل سنت هر چند پیرتر شوند بر چشم و دل ~~خلق # ~~عزیزتر شوند . # شیخ الاسلام گفت که ابو بکر کتانی را شاگرد مصطفی؟ می گفتند از بس # ~~که ویرا بخواب دیدی معلوم بودی که کدام روز یا شب خواهد دید از وی ~~سؤالها # ~~کردندی وی آن سؤالها از مصطفی بیر سیدی و جواب بشنیدی، وقتی مصطفی # ~~ویراگفت هرکه هر روز چهل و یکبار بگوید یاحی یا قیوم یا لا اله الا انت ~~، # ~~چون دلها بمیرند دل وی نمیرد . # شیخ الاسلام گفت که شیخ ابوالقاسم دمشقی گوید استاد سالمی که از کتانی # ~~برسیدم که تصوف چیست گفت کمینه آنست که تو در نیابی . # و یکی از ابوحفص پرسید که صوفی کیست جواب داد که صوفی نیرسد که # ~~صوفی کیست. # شیخ الاسلام گفت که این علم سرالله است واین قوم صاحب اسرار . پاسبانرا # ~~بار ازملوک چه کار؟ اصل این کار یافت است نه در یافت، بانکار آن شتافت ~~کش نیافت، PageV01P178 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0352.png) # ~~ته بکوشش یابی و طلب که بحرمت یابی وادب، سؤالاسائل از انکار است برین ~~کار، # ~~آنکس که از این کار بوئی دارد اورا باسؤال چه کار؛ انکار مکن که انکار ~~شومست، # ~~انکار آن کند که از این کار محروم است وقومی مشغولاند از این کار وقومی ~~برین کار # ~~بانکار و قومی خود در سر این کار؛ آنکه برین کار ms178 انکار است مردود است و ~~آنکه در # ~~سر این کار است غرقهی نور است . # ~~رحمه الله نعالی ابوبکر عطا حجحفی نشسته بودم دیدم که سیلی می آمد ~~و عمازی می آورد و شیخ الاسلام گفت که وی گوید که روزی بر بالای پشتهیی # مردی درا نجا ببانگ بلند میگفت : ابیک االمهم لبیک و # ~~سعد یک ائن ابتلیت فلطال لما عافیت وسیل می برد دیرا تا بدریا و جحفه ~~موضع # ~~سیل است و خود آنرا از بهر ان جحفه خوانند که سیل در آید و هر چه در ~~پیش آن # ~~آید آنرا بروبد و ببرد. # ~~ابوبکر شقاق نام وی محمد بن عبدالله است صاحب ابوسعید خراز . # ~~رحمه الله تعالبی وی گفته که ابوسعید خراز گفته که روزی در صحرا ~~میرفتم # نزدیا بده چند سک از سگان شبانان بر من حمله آوردند # ~~چون نزدیک من رسیدند بمراقبه مشغول شدم ناگاه سگی سفید از میان ایشان ~~بیرون # ~~آمد و بر ایشان خمله کرد و ایشان را از من دور گردانید و از من جدا نشد ~~تا آن # ~~سگن دورتر نرفتند بعد از آن باز نگریستم ویرا ندیدم . # ~~و هم وی گفته که ابوسعید خراز گفت : کن بذکر الله فارن قویت حالک غبت ~~عن # ~~ذکر الله و ذکر الله ایاک . # شیخ الاسلام گفت : زبان درسر ذکر شد و ذکر درسر مذکور، ودل درسر مهر # ~~شد و مهر در سر نور، وجان در سر عیان شد و عیان از بیان دور ، بهرهی حق ~~بحق # ~~رسید و بهرهی آدم بآدم، آب وخاک با فنا شد و دوگانگی باعدم ، رجع الحق ~~الی # ~~اصحابه و بقی المسکین فی التراب رمیما . PageV01P179 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0353.png) # ~~ابو بکر الشبلی قدس الله تعالی سره از طبقهی رابعه است ناموی جعفر ~~بن یونس استو گفتهاند دلف بن جعفر و گفتهانددلف بن جحدر،و بر قبر وی ~~ببغداد # جعفر بن یونس نوشتهاند . # شیخ الاسلام گفت که وی مصری است ببغداد آمد و در مجلس خیر نساج ms179 توبه # ~~کرد شا گرد جنید است عالم بوده و فقیه و مذکر مجلس کردی، مذهب مالک ~~داشت # ~~و موطا حفظ کرده بود یدر وی صاحب الحجاب خلیفه بود . # و فی طبقات السلمی انه خراسانی الاصل بغدادی المنشاء و المولد # ~~واصله من اسروشنه من فرغانة ومولده کما قیل سامره . # جنید گفته است لاتنظروا الی ابی بکر الشبلی بالعین التی تنظر بعضکم الی # ~~بعض فانه عین من عیون الله تعالی . # هشتاد و هفت سال عمر وی بود در سنه اربع و ثلاثین و ثلثمایة برفته از ~~دنیا # ~~در ماه ذوالحجه . # جنید گفته : اکل قوم تاج و تاج هذا القوم الشبلی . # شبلی بیست و دوبار در بیمارستان بوده شبلی گفته : الحریة هی حریة # ~~القلب لاغیر . # شیخ الاسلام گفت که شیخ ابوسعید مالینی و حافظ صوفی این حکایت از شبلی # ~~آورده که وی گفته که این سرمایه ی وقت که دارید بناز دارید فردا همین ~~خواهید # ~~داشت و تا جاوید صحبت باوی باین میباید کرد . # شیخ الاسلام گفت که از اینجا می باید برد که فردا گویند منافقانرا، ~~ارجعوا # ~~وراءکم فالتمسوانورآ. # شیخ الاسلام گفت و وصیت کرد که این حکایت بنویسید و یاد دارید که شما # ~~را از شبلی هیچ چیز نیارند به از این حکایت فردا وقت تو نیارند که این ~~رقت که # ~~اینجا دارید بدارند. کسی شبلی را گفت مرا دعائی کن این بیت بخواند . # # مضی زمن والناس یستشفعون بی %~% فهل ای الی لیلی العداة دلیل ~~PageV01P180 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0354.png) # ویرا گفتند ترا خوش فربه میبینیم و محبتی. که دعوی کنی تقاضای لاغری # ~~می کند ! گفت : # # احب قلبی و ما دری بدنی %~% و لو دری ما اقام فی السمن # ~~ویرا پرسیدند که مردی سماع میکند و نمیداند چه میشنود ، این چیست؟ # ~~جواب داد باین ابیات . # # رب و رقاء هتوف بالحمی %~% ذات شجر صدحت فی فتن # # و لقد اشکوفما افهمها %~% و لقد نشکو فما تفهمنی # # غیر انی بالهوی اعرفها. %~% وهی ایضا بالهوی تعرفنی # # ذکرت الفا ms180 و دهرآ صالحا %~% فبکت شجوآ وهاجت شجنی # ~~شیخ الاسلام گفت که این ابیات مجنون راست نه شبلی را، اماوی انشاد کرده ~~. # ~~قول الله قط یوما قال فقلت وما رایت الشبلی یوما یقول الله قال فخر ~~الشبلی # ~~مفشیا علیه . # ~~عبدالرحمن خراسانی گوید که شخصی بدر سرای شبلی آمد و در بزد شبلی # ~~فرا در آمد سر برهنه و پابرهنه، گفت کرا میخواهی؟ گفت شبلی را ! گفت ~~نشنیدی که # ~~مات کافرآ فلارحمه الله. شیخ الاسلام گفت که نفس خود را میگفت . # ~~وقتی جمعی درخانهی وی بودند در آفتاب نگریست دید که بغروب نزدیک # ~~است گفت که وقت نماز است برخاستند و نماز دیگر بگذاردند ، شبلی بخندید # ~~و گفت چه خوش گفته است آنکس که گفته است : ### | شعر # # نسیت الیوم من عشقی صلاتی %~% فلا ادری غداتی من عشائی # # فذ کرک سیدی اکلی و شربی %~% و وجهک ان رایت شفاء دائی # ~~و یکی ازاین طائفه گوید که در مسجد مدینه برحلقهی شبلی بایستادم، سائلی ~~PageV01P181 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0355.png) # ~~بآنجا رسید و میگفت یا الله یا جواد ،، شبلی آهی بر کشید و گفت چگونه ~~توانم # ~~که حق سبحانه را بسجود ستایم و مخلوقی درمدح مخلوقی میگوید : # # تعود بسط الکف حتی لوانه %~% اراد انقباضا لم تجبه انا مله # # مراه اذا ما حجئته متهللا %~% کانک تعطیه الذی انت سائله # # ولو لم یکن فی کفه غیرروحه %~% اجاد بها فلیتق الله امله # # هو البحرمن ای النواحی اتیته %~% فلجثة المعروف والجوا ساحله # بعد از آن بگریست وگفت بلی یا جواد فانک اوجدت تلک الجوارح # ~~و بسطت تلک الهمم ثم مننت بعد ذلک علی اقوام بالاستغناء عنهم و عما # ~~فی ایدیهم بک فانک الجواد کل الجواد فانهم یعطون عن محدود و عطاءل # ~~لاحد له و لا صفة فیاجوادا یعلو کل جواد و به جاد من جاد . # شبلی گفته در تفسیر قوله تعالی قل للمؤمنین یغضوا من ابصارهم.ابصار # ~~الرؤس عن المحارم وابصار القلوب عما سوی الله . # گفتهاند که وی شنید که کسی میگفت الخیار ms181 عشرة بدانق . # فریادی کرد و گفت : اذا کان الخیار عشرة بدانق فکیف الشرار . # و وی گفته که وقتی عهد کردم که نخورم الاحلال . در بیابانها میگشتم ~~بانجیر # ~~بنی رسیدم دستدراز کردم تابخورم، از آن انجیربن آواز آمد که عهد ~~خودرانگاهدار # ~~و از من مخور که من ملک یهودی ام . # ازوی پرسیدند که کدام چیز عجیبترست؟ گفت دلی که خدای خود را بشناسد و # ~~در وی عاصی بشود . # بکیره دینوری گوید خادم شبلی که نزدیک وقت وفات خود گفت بر من یکدرم # ~~مظلمه است و چندین هزاردرم برای صاحب آن صدقه دادم و هنوز بردل من هیچ ~~شغلی # ~~از آن گرانتر نیست. # وهم بکیر گوید که در این بیماری گفت که مرا وضوده ویرا و ضودادم و تخلیل # ~~لحیه فراموش کردم زبان وی گرفته بود دست مرا بگرفت و بمیان لحیه خوددر ~~آورد PageV01P182 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0356.png) # ~~پس جان بداد، یکی از بزرگان آنرا شنید گفت چه گوئید در مردی که در آخر ~~عمر # ~~ادبی از آداب شریعت ازوی قوت نشد . # وهم بکیر گوید که شبلی را روز جمعه در آن بیماری خفتی شد گفت بمسجد # ~~جامع میروم، تکیه بردست من کرده بود ومیرفت، مردی مارا درراه پیش آمد، ~~شبلی # ~~گفت بکیر؛ گفتم لبیک! گفتفردا مارا باین مرد کاریست، پس برفتیم و نماز ~~بگذاردیم # ~~و بخانه باز آمدیم شب را فوت شد کفتند در فلان موضع مردیست صالح که غسل # ~~مرد گانرا می کند سحر گاه بدرخانهی وی رفتم و اهسته دربزدم و گفتم سلام ~~علیکم! # ~~از درون خازه گفت شبلی بمرد ؟ گفتم بلی؛ پس بیرون آمد دیدم همان مرد ~~بود که # ~~در راه مسجد پیثر، امده بود، بتعجب گفتم لا اله الا الله ! گفت تعجب ~~ازچه می کنی: # ~~سبب را گفتم پس سو گند بروی دادم که تواز کجا دانستی که شبلی بمرد؟ گفت # ~~ای نادان از انجا که شبلی ذانست که امروزویرا با من کار است . # ~~حمه الله تعالی ابو بکریزدانیارارموی ms182 ویرا طریقه بیست در تصوف که ~~بآن مخصوص است و بعضی از طبقهی رابعه است نام وی حسین بن علی یزدانیار ~~است # از مشایخ چون شبلی و غیر وی بر وی انکار کرده اند # ~~و کان ینکر علی بعض مشایخ العراق واقا ویلهم . عالم بوده بعلوم ظاهر ~~وعلوم # ~~معاماات ومعارف . # شیخ الاسلام گفت که ابوبکر یزدانیار الله تعالی را بخواب دید، گفت ~~خداوندا # ~~حاجت داربم؛ گفت چه حاجت خواهی به از آن که دادم ترا و از دست ~~بندصوفیان بر هانیدم. # شیخ الاسلام گفت که دیده ام جانبی که پرسیدند که ما دست بند الصوفیة؟ # ~~کفت : الحال المحال و الاشاراة الباطلة . # ویراقصه ییست در از باصوفیان و انکار برایشان و در آن اشکال است، مردی ~~بزر گست # ~~وصاحب تلبیس است درظاهر، ومحقق در باطن . # وی گفته که الملائکة حراس السماء واصحاب الحدیث حراس السنة # ~~و الصوفیة حراس الله . PageV01P183 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0357.png) # شیخ الاسلام گفت که ابوالعباس نهاوندی روزی پس از نماز بامدادصوفیان # ~~را همه خفته دید گفت همه بخسبند که او بکوشد یعنی امراووصحبت او ودوستی ~~بااو. # و هم وی گفته که میبینید مرا که سخن میگویم برصوفیه و الله که برایشان # ~~سخن نمیگویم مگر از جهت غیرت برایشان که اسرار حق را سبحانه بغیر اهل # ~~آن گفتند و اگر نه ایشان سادات اهل عالم اندو بمحبت ایشان تقرب میجویم # ~~بحق سبحانه. # و هم وی گفته : المعرفة تحقق القلب بوحدانیة الله تعالی . # وهم وی گفته : المحبة اصلها الموافقة و السحب هوالذی یوثر رضی # ~~محبوبه علی کل شیء . # وهم وی گفته : من استغفر و هو ملازم المذنب حرم الله علیه التوبة # ~~الا نابة الیه . # ~~رحمه اله تعالی ابو بکرالصیدلانی داشته، از فارس بوده و در نیشابور ~~وفات کرده. از اجلهی مشایخ واعلام ایشان بوده است شبلی ویر ابزرگ # وی گفته که صحبت با حق دارید و اگر نتوانید صحبت # ~~با آنکس دارید که صحبت دار حق است سبحانه تا برکت صحبت شمارابوی ms183 رساند. # و هم وی گفته که عاقل انست که سخن بقدر حاجت گوید وهرچه افزونی بود # ~~از آن دست بدارد . # و هم وی گفته که با حق سبحانه و تعالی بسیار نشینید و با خلق اندک. یکی # ~~از مریدان وی گوید که بعد از وفاتوی برای قبروی لوحی ساختم ونام وی بر ~~انجا # ~~نوشتم خراب کردند بار دیگرراست کردم بار خراب کردند دیگر راست کردم باز # ~~خراب کردند و همچنین چند بار هر چند راست می کردم خراب کردند و با قبر # ~~هیچکس دیگر آن نمی کردند سر آنرا از استاد ابوعلی دقاق پرسیدم گفت آن ~~مرد # ~~در دنیا گمنامی اختیار کرده بود وحق سبحانه ویرا پنهان میخواهد و ~~تومیخواهی که # ~~ویرا آشکاراکنی این کی میسرمیشود. PageV01P184 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0358.png) # ~~بو بکرااخباز البغدادی وی از استادان جریریست . # وحمهالله تعالی وی گفته که العیال عقوبة تنفیذ شهوات الحلال. # از ابهرست از اقران ابوبکر، بزر گتر ازوی. ابوبکر طاهر # ~~ابو بکر بن عیسی بروی در آمد ووی محتضر بودویراگفت حسن ظنکو بر بک، # افطوعی رحمه الله تعالی گفت با چو منی چنین سخن گویند اکر ما را ~~بگذارد # یرستش وی کنیم و اگر بخواند فرمان بریم و برویم. # ~~مات سنه خمس وثلثمأیة # ~~رحمه الله تعالی بو بکر بن طاهر الابهری از علبقهی رابعه است نام ~~وی عبدالله بن طاهربن الحارث- لطائی ایت از کبار مشایخ جبل است از اقران ~~شبلی بوده # عالم وباورع، با یوسف بن الحسین صحبت داشته رفیق مظفر # ~~کرمانشاهی بود . # شیخ مهاب مصری گوید و هو مهلب بن احمد بن مرزوق ، که باهیچکس # ~~صحبت نداشتم از مشایخ که مرا صحبتوی آن نفع کرده باشد که صحبت شیخ ~~ابوبکر بن # ~~طاهر . درسنه ثلشین و ثلثمایة برفته ازدنیا . # روزی ابوبکر بن طاهر بد کان بزازی گذشت پسر بزاز دوستوی بود چون شیخ # ~~را دید از دکان برخاست و برپی وی برفت بزاز آمد پسر را ندید در خشم شدو ~~براثر # ~~پسر برفت ویرا دریافت ms184 و لختی بپیچید و از یس شیخ ابوبکر ویرا باز بدکان ~~برد # ~~شیخ ابوبکر از آن سبب همه شب رنجه بود دیگر روز بدرسرای آن بزاز برفت و # ~~کنیز کیداشت باخود ببرد ویرا بیرون طلبید و گفت دوش همهشب رنجه بودمو ~~ازمال # ~~دنیا این کنیزک دارم اگر بیذیری بکفارت آن رنجه بتو دادم و اگر نپذیری ~~آزاد # ~~کردم، آنمرد در پای وی افتاد و گفت ای شیخ من جرم کردهام تو ~~عذرمیخواهی؟! گفت # ~~راستاست که جرم کردهیی اما مرا میزنند! . # برسیدند از وی که حقیقت چیست؟ گفت همهی آن علم است، و یراپرسیدند که # ~~علم چیست؟ گفت همهی آن حقیقت است . PageV01P185 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0359.png) # وی گفته: الجمع جمع المتفرقات والتفرقة تفرقة المجموعات فاذاجمعت # ~~قلت الله واذا فرقت نظرت الی الکون . # و هم وی گفته که مردی را دی م که وداع کعبه می کرد و می گریست و # ~~این بیت میخواند . ### | شعر # # الا رب من ید نو ویز عم انه %~% لحبک و النالی اود- واقرب # ~~رحمه الله تعالی بو بکر بن ابی سعدان بغدادیست از اصحاب جنید قدس ~~سره و از اقران رودباری. از طبقهی را بعهاست ناموی احمدبن محمدبن ابی ~~سعدانست # عالم ترین مشایخ وقت بوده بعلوم این طائفه . # ابوالحسن صدیق و ابوالعباس فرغانی گفتهاند که نمانده است دراین زمان این # ~~طائفه را جز دو تن، ابوعلی رودیاری بمصر و ابوبکربن ابی سعدان بعراق ~~وابوبکر # ~~دریابنده تراست از ابوعلی . # وی گفته که هر که با صوفیان صحبت دارد باید که ویرا نفس نبود ودل نبود # ~~و ملک نبود و چون بچیزی نگرد از اسباب از بلوغ بمقصد خود نیفتد وبآن ~~نرسد . # و هم وی کفته : الصوفی هو الخارج عن النعوت و الرسوم و الفقیر # ~~هو فاقدالاسباب فقد السبب اوجب له اسم الفقروسهل له الطریق الی المسبب. # و هم وی گفته : من لم یتطرف فی التصوف فهوغبیای جاهل . # شیخ ابو عبدالله خفیف گفته است که رویم در بغداد بعد از نماز عید ms185 مرا # ~~گفت ابن ابی سعدان را می شناسی ؟ گفتم آری! گفت برو و بگو که امروزما ~~را # ~~بمجالست و مؤانست خود زود مشرف گردانید، برفتم ویرا در خانه یافتم در # ~~دهلیز که در آنجا غیر یکپارهی بوزیای کهنه هیچ نبود ووی بر آنجا نشسته ~~بود، ادای # ~~رسالت کردم گفت این سفره را بگیر وشخصی است در بیرون بوی ده تا خوردنی # ~~بیارد! گفتم مگر اجابت ابو محمد رویم نمی کنید» گفت آری و لکن روی عن ~~علی # ~~رضی الله عنه ان رسول الله (ص) دعی الی مادبته وهی التی تسمونها ~~الولیمة، PageV01P186 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0360.png) # ~~قال قم بنایا علی الی البیت ناکل کسرة لتحسن مواکلتنا مع الناس. من ~~سفره # ~~را بردم و بآن شخص دادم سه رغیف و کامخ آورد بخوردیم و برفتیم. # ~~رحمه الله تعالی ابوبکر عطوفی شا گرد جنید است قدس سره. نام وی ~~محمد بن علی بن حسین بن وهب العطوفی است # توفی بالرملة سنة خمس و اربعین و ثلثمأیة . # وی گفت که استاد من جنید گفت اگر کسی ببینید که ایمان دارد باین طاتآفه و # ~~این سخنان بیذیرد زنهار ویرا گوئید تا مرا بدعا یاد ارد. # و شیخ الاسلام گفت که حلاج در آخر کتاب عین لجمع گوید که هر که باین # ~~سخنین ما ایمان دارد و از ان چاشنی دارد ویرا از من سلام کنید . # و شیخ عمو گفت ک شیخ سیرزانی گفت: اگر پائی دارید بخراسان روید بزیارت # ~~کسی که ما را دوست دارد . # و شیخ عباس گفت که شیخ سیروانی گفت که وصیت می کنم شما را بنیکوئی # ~~باکسی که این طائفه را دوست دارد. # ~~ابو بکر سکان وی گفته که مشتاق بدر مرگ لذت بیش از آن یابد که # ~~رحمه الله تعالی زنده از شربت شهد . # شیخ الاسلام گفت که بآن خدائی که جز وی خدائی نیست، # ~~بندهی نیکبخت را هرگز روزی نیاید نیکوتر و با راحت تر وخوشتر از آن # ~~روزی که عزرائیل ms186 بوی آید و گوید مترس با ارحم الراحمین می شوی و با وطن # ~~خود میرسی و بعید مهین میروی؛ این جهان منزلت و زندان مؤمن است، این ~~بودن # ~~عاریتی اینجا بهانه است، بیکبار بهانه را ببرد و دور کند ودر حقیقت باز ~~شود ومرد # ~~بزند گانی جاوید برسد . # # موت التقی حیاة لا انقطاع لها %~% قدمات قوم وهم فی الناس احیاء # ابوبکر سقار رحمه الله تعالبی خلق بدعا کردن فریاد برداشتند، در کشتی ~~درویشی بود سر وی کفته که در کشتی بودم باد برخاست و موج در گرفت و # در گلیم پیچیده پیش وی رفتند و گفتند که دیوانه ! خلق PageV01P187 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0361.png) # ~~در دعا و زاری اند نو هم چیزی بگوی! سر از گلیم بیرون کرد و نیمه بیت ~~بگفت : # عجبت لقلبک کیف انقلب . # و سر در گلیم برد، گفتند چه دیوانهییست! او را می گویند دعا کن وی بیت # ~~میخواند، باز سر از گلیم بیرون کرد ودیگر نیمهی بیت بگفت : # و شدت حبک لی لم ذهب . # آن باد دشوار لختی کمشد باز باوی گفتند که چیزی بگوی! سر بیرون کرد و # ~~بیت دیگر بگفت: # د اعجب. من ذاوذا اننیی %~% اراک بعین الرضافی الغضب # موج بیارامید و باد ساکن شد . # شیخ الاسلام گفت که او دو بیت آورده من سوم آن دیدهام جای دیگر و # ~~آن اینست : # فان حجدت فی الوصل احییتنی %~% والا فهذا الطریق العطب # ~~ابوبکر المصری نام وی محمد ابراهیم است استاد ابوبکر دقی است، شا گرد # ~~رحمه الله تعالی زقاق کبیر است با جنید ونوری صحبت داشته. توفی فیشهر # رمضان سنة خمس و اربعین و ثلثمأیة مع ابوبکر العطوفی. # ابوبکر مصری گوید: با جنید بودم و ابوالحسین نوری و جماعتی از مشایخ # ~~صوفیان و قوال چیزی میخواندند نوری برخاست و رقص میکرد جنید نشسته بود ~~و # ~~نوری فراسر جنید آمد و گفت برخیز و این آیه بر خواند : انما یستجیب ~~الذین # ~~یسمعون ، جنید گفت : و تری ااجبال تحسبها ms187 جامدة و هی تمر مر السحاب . # ~~ابوبکر الدقی از طبقهی خامسه است. نام وی محمد بن داود الدمشقی است. # ~~قدس الله تعالی سره گویند باصل دینوریست اما بشام نشستی عمر وی صد و # بیست سال بکشید از اقران ابوعلی رودباری بوده وغیر او، # ~~و صحبت داشته بود بابن جلا بوی نسبت درست کند و شا کرد زقاق کبیر است، ~~جنید # ~~را دیده بود و با ابو بکر مصری صحبت داشته بود مجرد جهان بود و از کبار ~~مشایخ PageV01P188 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0362.png) # ~~وقت بانیکوتر حالی، سنه تسع وخمسین و ثلثمأیة برفته ازدنیا . # شیخ الاسلام گفت که ابو عبدالله باکو گفت که غلام دقی گفت که دقی گفت : # ~~العافیة و التصوف لایکون . # و حصری گفته : ما للصوفی والعافیة ، صوفی را با عافیت چکار . # شیخ ابو عبدالله رودباری بر کنار دریا وسوسه داشت طهارت میکرد ودست # ~~و پای وی میتر کید و خون می آمد وی درماند و گفت الهی العافیة ! آواز ~~دادند # ~~که العافیة فی العلم یعنی فی الشریعة . # شیخ الاسلام گفت که ابو بکر دقی گفت که به نصیبین شدیم مهمان سمیعی را، # ~~وقت خوش بود و قوال خوش و هیچ بیگانه نبود و هیچ ذوقی و حالی نشد همه ~~ارمیده # ~~بودند سمیعی گفت : وقت طیب و قوال طیب و ما فینا ضد فما هذا الجمود. # ~~دقی میگوید که گفتم : وقتنا فوق السماء ، سمیعی گفت چه میگوئی ؟ گفت ~~آنچه او # ~~میخواندهمه از من و تست همواره بکوش می آید که من وتو، در تصوف من و تو ~~کجا # ~~بود؟ صوفی را جز یکی نبود حالی پدیدشد و شوری بر خاست که همگان جامه ~~میدریدند # ~~و میافتادند و بانک میزدند هیچکس نبود که جامه ندریده بود . # شیخ الاسلام گفت که وقتی دقی در بادیه بزارید گفت که الهی از آن حقیقت # ~~خود که مرا دادی بهردیی بر دل من آشکارا کن ناجان من بیاساید؛ چیزی ~~بردل وی # ~~آن را بیوشیدند . # شیخ الاسلام گفت ms188 که ینهان کردن غیب و اهل غیب از الله تعالی رحمتست که # ~~آن در این جهان نگنجد هر چیزی که در این جهن آشکارا شود آنکس را در وقت # ~~ببرد یا عقل آنکس طاقت آن نیارد و احوال و رسوم وی متغیر شود آنچه غیب ~~است # ~~و حقیقت ینهان به تا بسر آن شوی در سرای غیب و حقیقت که این دنیا سرای # ~~بهانه است و زندان تاریک چون مدت بسر اید وروزی خورده شود در حقائق و # ~~غیب گشاده گردد . PageV01P189 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0363.png) # دقی گفته : علامات القرب الانقطاع عن کل شیء سوی الله . # و هم وی گفته : کلام الله تعالی اذاجاء علی السرائر باشراقه زالت # ~~البشریة برعوناتها وسئلعن سوء ادب الفقراء مع الله فی احوالهم قال ذک # ~~انحطاطهم من حقیقة العلم الی ظاهر العلم . # ~~ابوبکر طسستانی از طبقهی خامسه استاز فارس بوده شاگرد شبلی وابراهیم # ~~قدس الله تعالی سره داغ شیر ازیست، از کبار مشایخ بود هصاحب ایات و ~~کرامات. # یگانه بود در حال و وقت خود شبلی ویرا بزرگ میداشت # ~~و قدر و محل ویرا بزرک مینهاد با مشایخ فارس صحبت داشته بود ویرا حرمتی ~~عغظیم # ~~میداشتند سکر و محبت بروی غالب بود رموز وکلاء عالی داشت ، درفارس سخن # ~~او را کسی قوت شنیدن نداشت مشایخ وقت صواب چنن دیدند که وی بخراسان # ~~برود بنیشابور امد و آنجا برفت از دنیا بعد از سنه اربعین و ثلثمایة . # وی گفته : ما الحیوة الا فی الموت یعنی ماحیوة القلب الافی اماتة الننس. # شیخ الاسلام گفت که هیچ زنده زند گی نکند تا از خود نمیرد و باد زنده # ~~نگردد. کسی ابو بکر طمستانیرا گفت مرا وصیتی کن؛ گفت: الهمة الهمة فان ~~علیها # ~~هدار الامور والیها یرجع الامر . # و هم وی گفته که بزر گترین نعمت بیرون آمدنست از نفس از برای آنکه نفس # ~~بزر گترین حجابهاست میان تووالله تعالی . # وهم وی گفته که ممکن نیست بیرون آمدن ورستن از نفس خود ms189 بنفس خود که # ~~ازنفس خود با او توان رست و بصحبت ارادت او . # ~~ابوبکر فرا قدس الله تعالی روحه لفراست ازاجلهی مشایخ نیشابور بوده ~~بافراستعظیم، شیخ از طبقهی خامسه است، ناموی محمد بن احمد بن حمدون # عمو ویرا دیده بود او گفت اگرمن ابوبکر شبلی و ابوبکر # ~~فرا را ندیدمی صوفی نبودمی، وصحبت داشته باابوعلی تقفی و عبدالله ~~منازلوابوبکر # ~~شبلی وابو بکر بن طاهرابهری و مر تعش و غیرایشان، از مشایخ یگانه بود و ~~طریقت نیکوداشت PageV01P190 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0364.png) # ~~درسنه سبعین و ثلثمایة برفته ازدنیا . # شیخ عمو گفته با جمعی قصد حج داشتیم چون بنیشابور رسیدیم اصحاب من # ~~گفتند که بزیارت ابوبکر فرا مرو که او گوید که با مادر و پدر شو وتو ~~باز گردی! # ~~لختی بپیچیدم آخر گفتم چیست که میکنم شاید که باز گردم ویرانه یابم، ~~بوی شدم # ~~ویرا در مسجد نیافتم چون ساعتی بر امد ویرا دیدم که از دزمسجد در مد ~~شوری # ~~در وی پارهیو چند پوستین در دست که او پوست گراه بود سلام کردم گفت # ~~وعلیک السلام ازکجائی : گفتم از هرات! کفت کجا میروی؟ گفتم بسوی قبله: ~~گفت # ~~یدر داری: گفتم دارم: گفت باز کرد و بیدر شو! گفتم چنین کنم، پیش یاران ~~رفتم # ~~چندان بگفتند گه بر سررفتن آمدم مرا تبی عظیم بگرفت دیگر روز بنزدیک ~~شیخ ابو بکر # ~~رفته گفت نقضت العهد عهد بشکستی گفتم ایشیخ توبه کردم! گفت من لم یوثر # ~~الله علی کل شیء لا یقسل علی قلبه نور المعرفة بحال . # و هم وی گفته : کتمان الحسنات اولی من کتعان السیئات فانک ذلک # ~~نرجو النجاة . # ~~ابو بکر الشبهی قدس الله تعالی سره از جوانمردان مشیخ وقت بوده . ~~ازطبفهی خامسه است نام او محمد بن جعفر الشبهی است، # در نیشابور با شیخ ابو عثمان حیری صحبت داشته پیش از # ~~سنه ستین و ثلثمایة برفته از دنیا . # وی گفته : النتوة حسن ااخاق و بذل السمعروف . # لحرمی ابوبکر الطرسوسی ن احمد الطرسوسی است ms190 سالها بمکه مجنور بوده ~~ویرا شیخ الاسلام ویرا از طبقهی سادسه داشته است ژنام ویعلی # قدس الله سره طاوس الحر مین میخواندند از حسن عبادت . # وی بزرگ بوته شاگرد ابوالحسین مالکی است و صحبت # ~~داشته با ابراهیم شیبان کرمانشاهی و نسبت بوت کردی # در سنه اربع وسبعین وثلثمأیة برفته از دنیا . PageV01P191 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0365.png) # ~~در مکه شیخ سلمی ویرا دیده بود اما در تاریخ نیاورده و از اقران شیخ # ~~سیروانی بوده. # ~~شیخ الاسلام گفت که شیخ عباس فقیر مرا گفت که شیخ ابوبکر حرمی گفت # ~~که بمکه مهمان کسی بودیم میزبان کنیز کی داشت که چیزی می توانست خواند # ~~کنیزک بخواند . # لا هنی فیک معشر %~% فاقلوا او اکثروا # ~~و درویشی بر بای خاستبانگی چند بزدو گفت که ملامت کرد در مهر تومگر # ~~تو، این حرف بگفت و بیفتاد و برفت از دنیا . # ~~شیخ الاسلام گفت: ابوعبدالله باکو گفت که ایوب نجار در خانهی قزوینی ~~بمکه # ~~درسماع بود گویندهییچیزی بخواند بپارسی، وی برخاست بایشت راست انگاه ~~گفت # ~~نفیری از تو وبیفتاد و بیهوش شد و برفت . # ~~شیخالاسلام گفت که ابوالقاسم سایح باقوم در مهمانی بود گویندهیی ~~برخواند. # # لل بیتانتساکنه %~% غیر محتاج الی السرج # # و جهک المیمون حجتنا %~% یوم یاتی الناس با حجج # اناج الله لی فرحا %~% یوم ادعو منک بالفرج # ~~ابوالقاسم سایح دست راست بر آورد بانک زد و بیفتاد، بنگریستند برفته ~~بود. # ~~شیخ الاسلام گفته که یکی از این طائفه گفت که در نیشابور حادتهیی بود ~~که # ~~مردم از شهر بیرون رفته بودند من در مسجدی بودم در کنج آن مسجد درویشی # ~~دیگر بود گوینده یی در آمد درویش ویرا گفت که چیزی بگوی وی برخواند . # # القیت بینی و بین الحب معرفة %~% لا تنقضی ابدا او ینقضی الابد # # خرحجن من الدنیا و حبکم %~% بین الجوارح لم یشعربه احد # ~~آن درویش بیفتاد و میطپید تا میان دو نماز آنگاه بیارامید چون بنگریستم # ~~برفته بود . # ~~شیخ الاسلام گفت که صوفیی در شهر ابله ms191 که میان بصره و کوفه است میرفت ~~PageV01P192 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0366.png) # ~~پای کوشکی رسید و بر آن کوشک مهتری بود و پیش وی کنیز کی بود مغنیه ~~چیزی # ~~میخواند آن صوفی آواز وی بشنید که میخواند. # # ل یوم تتلون غیر هذابک احسن %~% کل یوم تتحول غیر هذا بک اجمل # درویش را خوش آمد و بر وی خورد و گفت : یاجاریة باللهو بحیوة مولاک # ~~لاعدت علی هذا البیت کنیزک تکرار می کرد، خواجه کنیزکرا گفت چرا تکرار # ~~می کنی و نمیگذری، گفت در زیر کوشک درویشی است وقت وی خوش گشته است از # ~~بهر وی میگویم ، خواجه سر فرود کردو آن غریبرا دیدخوش گشته و پای ~~میکوفت # ~~بآخر سخنی نگفت و بانگی بزد و بیفتاد وجان بداد! آن خواجه چون آنرا ~~دیدحال # ~~وی بگشت کنیزک را آزاد کرد و پیران شهر را بخواند و بر آن درویش نماز ~~کردند و # ~~پیران را گفت مرا شناسید که من فلان بن فلانم شما را گنواه می کنم که ~~هر چه مرا # ~~است از بضایع و املاک همهرا وقف کردم بردرویشان و کوشک را سبیل کردم، ~~وهر # ~~چه داشت از زر و سیم بداد و جامه بیرون کرده ازاری در بست و مرقع در ~~پوشید # ~~و ردا برافکند و روی در بادیه نهاد و برفت و مردمان می نگریستند تا از ~~چشم # ~~ایشان غائب شد و چشمها گریان پس از آن کس ویرا ندید و خبر وی نشنید . # ابوالحسن دراج و فوطی حکایت کنند این را، دراج گوید : ما رایت احسن # ~~من ذلک الیوم . # شیخ ابو عبدالله جلا گوید که بمغرب دوچیز دیدم عجب یکی در جامع قیروان # ~~مردی دیدم که به صفها بر می گشت و میشکافت و از مردمان چیزی میخواست و # ~~میگفت ایها الناس کنت رجلاصوفیا فضعفت . و دیگر دوپیر دیدم آنجا یکی ~~جبله # ~~نام و دیگر زریق و هر یکی را از ایشان شا گردان بودند و مریدان، روزی ~~جبله # ~~بزیارت زریق ms192 شد با یاران، یکی از اصحاب زریق قر آن خواند یکی از یاران ~~جبله # ~~را وقت خوش شد بانگی بزد وجان بداد. ویرا بخواندند تا قر آن خواند جبله ~~بانگی # ~~بزد وفریادی بکرد که خواننده برجای بمرد ب، جبله گفت واحد بواحد و ~~البادی # ~~ظلیم یکی بیکی و آنکه ابتداکرد ظالمتر . PageV01P193 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0367.png) # ~~قدس الله سره بوبکر السوسی بشهر رمله، شیخ عمو واحمد کوفی الصوفی ~~ویرا دیده بودند. نام وی محمد بن ابراهیم السوسی الصوفی است بشام بوده # توفی بدمشق فی ذی الحجه سنة ست و ثمانین وثلثمأیة . # شیخ الاسلام کفت که وی شبی گفت که ماراکسی باید که چیزی برخواندلختی # ~~جستند نیافتند و شیخ ابوبکر همچنان طلب میکرد، ازبس که وی بگفت یکی گفت # ~~ای شیخ کس نمی یابم اما در این نزدیکی برنائیست مطرب اگر بباید بیاریم # ~~بطیبت گفت، شیخ گفت باید بروید و بیارید؛ رفتند وویرا آوردند چیزیخورده ~~بود، # ~~وی را بنشاندند و وی بخواند . ### | شعر # القوم اخوان صدق بینهم نسب . # کاری برخاست که از نیکوئی و خوشی ، وقت همه کس خوش گشت و شیخ # ~~در شورید چون فارغ شدند از سماع ، مطرب را قذف افتاد و برسجادهی شیخ قی # ~~کرد! شیخ گفت هیچ نگوئید همچنانش بسجاده در پیچید و پرا کنده شوید و ~~جائی # ~~دیگر خواب کنید !. چون روز روشن شد مطرب بهوش آمد خود را در سجاده دید # ~~بیچیده و در صفهی قندیل آویخته متحیر بماند بانک بر آورد که از بهر خدا ~~این چه # ~~چه بود و چه رفت، وی پیرایهی خود بشکست و توبه کرد و جامه درید و مرقع ~~در # ~~بوشید و از جملهی اصحاب وی شد و چون شیخ از دنیا برفت به پیری خانقاه ~~ویرا # ~~بنشاندند از روز گار نیکو و معاملت نیکو که ورزیده بود . # شیخ الاسلام گوید که نام وی محمد طبرانی بود و من پسر ویرا دیده بودم که # ~~بهری آمد بخانقاه شیخ عمو، جوانی بود سخت ms193 ظریف، محمدطبرانی پیرشده ~~بودمشایخ # ~~بوی می آمدند که ما را آن بیتها بخوان و آن قصه باز گوی شیخ عمو با ~~احمد کوقانی # ~~یگفت آن بیتها تمام یاد نداری گفت نه این نیم بیت بیش یاد ندارم. # شیخ الاسلام گفت پس از آن کسی این بیتها بمن آورد تمام و من خود نیز در ~~PageV01P194 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0368.png) # ~~کتابی یافتم آن بیتها را : ### | شعر # ~~راضعوا درة الصهباء بینه ولا یحفظون علی السکران زلتهم القوم اخوان # صدق بینهم نسب %~% من العودة ام یعدل به سبب %~% واوجبو الرضیع الکاس مایجب ~~%~% ولا یریبک من اخلاقهم ریب # شیخ الاسلام گفت که ذوالنون مصری و شبلی دخراز و نوری و دراج همه در # ~~سماع برفتهاند رحمهم الله تعالی . # سه تن از ایشان سه روز بزیستند و غیراز ایشان بودهاند نیز از ~~مشایخومریدان # ~~که در سماء برفتهاند چه در سماء قر آن و چه در سماع غیر آن، ذراره بن ~~ابی اوفی # ~~قاضی بصره در محراب بود، قر آن میخواندند یکی برخواند فاذا نقرفی ~~الناقور الایة، # ~~وت بانگی بزد و بیفتاد مرده بود! . # شیخ الاسلام گفت که سماعی دیدار آنرا مدد بود مرد را گوش با او بود ودیده # ~~باز بود چه جای طاقت و هوش بود . # صاحب کتاب کشف المحجوب گوید که من در معاینه درویشی را دیدم که در # ~~جبال1 ذربایجان میرفت و این بیتها میخواند : ### | شع # # و الله ماطلعت الشمس ولاغریب %~% الا و انت منی قلبی و وسواسی # # ولا تنفست محزونا ولا فرحا ولا جلست الی قوم احد ثهم %~% الا و انت # جلیسی بین جلاسی %~% الا و ذکرک مقرون بانفاسی # # ولا هممت بشرب الماءمن عطش %~% الا رایت خیالا منک فی الکاس # ونا گاه بیفتاد و بمرد . # ~~ابو بکر شکیر شیخ الاسلام گفت که وی درنیشا بور بزرگ بوده، خداوند # ~~رحهه الله تهالی وقت ودل صافی . از خویشاوند خواجه سهل صعلوکی بود. # روزی خواجه سهل و یرادید گفت خویشاوند چون است که هیچ PageV01P195 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0369.png) # ~~بمن ms194 نیائی؟! گفت بتو آیم مرابر نخیزی و بمن ننگری یعنی که تکبر کنی که ~~من درویشم # ~~و بخواری درمن نگری! گفت بیا که برخیزم ! گفت وقتی که در سرای خواجه ~~سهلشد # ~~برای وی بر پای خاست چون بیرون آمد برنخاست . ابوبکر باز گشت و این دو # ~~بیت برخواند . # بی و ان کنت ذاعیال %~% قلیل %~% مالکثیردین # بمستعف برزق ربی %~% حوایجی بینه وبینی # بیرون آمد و دیگر هرگز بوی نرفت. # ~~ابوبکر جوزقی رحمه الله تعاای قبر وی در نیشابور است . وی گفته ~~که روزی در بادیه میشدم دهانم از تشنگی خشک # شده بود وطاقت برمیده بود برنائی را دیدم که می آیدسلام # ~~کردم جواب داد نیکو گفت ایها الشیخ چه بوده است گفتم تشنه شدهام خیارکی # ~~میخواهم که دهان تر کنم آن برنا گفت رو باز کن پیر گفت مرا بر سخن آن ~~برناایمان # ~~بود باز نکریستم بوستانی دیدم پر از خیار و خربزه و بادرنک در شدم و ~~کناری باز # ~~کردم و بیرون آوردم . # شیخ ابوسعید ابوالخیر گوید قدس اللهروحه، روزی بدر سرای ابو بکر جوزقی ~~رسیدم # ~~او پیری باشکوه بود درشدم و سلام کردم و گهتم ای پیر! مازا حدیثی املاء ~~کن! جزوی # ~~بازکرد و گفت رسول الله گفته است که خداوند را سبحانه و تعالی دو لشکر # ~~است بکی بآسمان و دیگری بزمین آنکه بآسمان اند فرشتگان اند و ایشان را # ~~علامتهای سبز بودو آنکه بزمین اند لشکر خراساناند ، اکنون آن لشکر این ~~ظالمان # ~~ناشند، آن لشکر صوفیان باشند که همه خراسان و همه جهان باز خواهند ~~گرفت، # ~~نه بینی جماعتی از ایشان درراهی که میروند ازدور بنگری پنداری که لشکری ~~می آید # ~~این درست است که آن خدای عزوجل مینماید بحقیقت این لشکر ایشانند و ~~ایشانند # ~~مردان خداوند که خداوند را می طلبند و وی را میجویند و از دنیا اعراض ~~کردهاند # ~~و بخداوند خویش مشغول گشتهاند و آن دیگران هر کسی بیرون خدای چیزی می ~~طلبند. PageV01P196 # ![image ms195 filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0370.png) # ~~و میجویند. ایشان جز او هیچ چیز را نجویند و نخواهند ، ایشان امیران ~~جهانند و # ~~پادشاهان روی زمیناند و این پوشیده است بر بیشتر خلق . # ~~ابوبکر الرازی مردی متورع و مجتهد بوده گفتهاند که از مشایخ کس ازوی # ~~رحمه الله تعالی گریانتر نبود ، هر مرید و مبتدی که ویرا بدیدی اسیر ~~و # گرفتار او شدی از کثرت عبادت و گریه و بیصبری وحرقت # ~~و اضطراب وی در سماع. # در ابتدای کار خود بسفر مکه رفت و مشایخ صوفیه را دریافت و یکسال # ~~مجاورت کرد . # وی گفته که در مکه وقت بر من تنک شد بیمن رفتم مرا یکدینار فتوح رسید # ~~جامه من خلق شده بود خواستم که بآن پیراهنی بخرم چون بمکه باز گشتم ~~وخواستم # ~~که بمکه در آیم آن دینار را جای میان دو سنک دفن کردم و علامتی بر آن ~~نهادمپس # ~~بمکه در آمدم وچون از طواف فارغ شدم بابو عمر و زجاجی شدم واز وی ~~مسألهیی # ~~پرسیدم گفت برو و آن دینار که دفن کردهیی در سر خود صرف کن رفتم وچنان ~~کردم # ~~پس بوی آمدم آن مسأله را جوابداد . # ابوبکر مفید زام وی محمد بن احمد بن ابراهیم است و بزرک بوده، ازشهر # ~~رحمه الله تعالی جر جرا باد است جنید را و یوسف بن الحسین را دیده ~~بود # و با ابوعثمان حیری صحبت داشته بود ودر سنه اربع وستین # ~~و ثلثمأیة برفته از دنیا. # عمر وی دراز بکشید، نیکو ادیب بود وشریف همت ومستقیم الحال، شیخ عمو # ~~ویرا دیده بود . # ویراکتابی است و در آنجا آورده که ابوسعید خرازرا بدر مرک پرسیدند که چه # ~~آرزو داری گفت حسرت دارم بر غفلت. # و هم وی گفته که یوسف بن الحسین گوید که چنان شده ام که سخن من جزالله # ~~تغالی نمیشنود . # شیخ الاسلام گفت که این سخن بآخر چنان شود که آن پیر گفت . PageV01P197 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0371.png) # ~~ابو بکر قصری ازقصر هبیره بود ولیکن بشیراز نشستی، ms196 نزرک بودهومحقق # ~~رحمه الله تعالی و اهل غیب را دیدی . # شیخ ابوعبدالله خفیف گوید که روزیشیخ ابوبکر قصری مرا # ~~گفت خیز تا بصحرا رویم! میرفتیم قومی را دیدیم که بربام بازار نردمی ~~باختندشیخ # ~~ابوبکر رفت و بایشان بنشست و دستدر بازی کرد و از خجالت اب از من میرفت ~~که # ~~این چیست که او میکند که مردمان می بینند آخر فرود آمد و رفتیم دیدیم ~~که تنی چند # ~~شطرنج می بازند بسوی ایشان رفت و نطع ایشان بر گرفت و بدرید و چوبها ~~بیفکند # ~~دو تن از ایشان کارد بر کشیدند قصری گفت کارد مرا دهید تا بخورم ایشان ~~شکوه # ~~داشتند، بر گذشتیم و من باوی در خصومت که آن فراخ روی آنجا و این ~~احتساب زشت # ~~اینجا چه بود وی بجای آورد و گفت آن وقت بنظر لدنی مینگریستم فرق ندیدم ~~و # ~~اکنون بنظر علمی مینگریستم حکم بدیدم. # رحمه الله بوبکر موازینی وی بمصر بوده استاد شیخ سیروانی است . وی ~~گوید که از ابن خباز شنیدم که گفت روز عید اضحی # نزدیک جمره بودم درویشی دیدم ایستاده و بدست وی کوزهیی # ~~یار کوهیی ومیگفت یا سیدی تقرب الناس الیک بذبابحهم و قرباناتهم ولست # ~~املک الانفسی فشهق شهقه ومات . # رحمه الله ابو بکر اشنانی که شیخ اشنانی ازبام بیفتاد و پای وی بشکست ~~و برفت ! شیخ ابوعبدالله خفیف گوید که یکی از شاگردان من آمد # و آن چنان بود که نوجوانی آمده بود قوالی میکرد ویرا # ~~پنهان از شیخ ابوعبدالله و گفته بودند تاچیزی خواند ابو بکر اشنانی در ~~سماع خوش شد # ~~از بام بیفتاد وبرفت . # شیخ ابو عبدالله گوید که آنجا رفتم گفتم چه میخواندند گفت این دو بیت : # ونف یذوب بدائه %~% الموت دون بلابه # ان عاش عاش منفصا %~% اومات مات بدائه PageV01P198 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0372.png) # ~~آن کودک را گسیل کرد و گفت دیگر گرد این قوم مگرد . # ~~ابوعبدالله خفیف گوید چهار رور از خود غانب شد و ابوبکر اشنانی را ms197 در # ~~گور بردند و شیعح ابوعبدالله بیخبر . # ~~شیخ الاسلام گفت تشنه را آسایش درچه مگردر آب ، و گفت وفای دوستی در # ~~دوستی برفتن است . # ~~حمه الله ابو بکر مغازلی مزین را بیاز مایم بدر سرای وی شدم و در ~~بزدم و گفتم استاد سیروانی بوده بمصر، وی گوید که می خواستم که ابو الحسن # یا اهل الدار و اسونی بشیء! ای خداوندان سرایآ # ~~با من بچیزی مواسا کنید : وی اهل خود را گفت ای مومنه چیزی فرا وی ده ~~که # ~~وی اگر الله را شناختی بمن نیامدی یعنی آزمودن را !، چون آنرا شنیدم ~~ایشان را # ~~بگذاشتم و برفتم . # ~~حمه الله ابو بکر قطیعی احمد حنبل است جنید را دیده بود . وی ~~حافظ و امام بغداد بوده ، در حدیث شا گرد عبدالله بن # وی گفته که از جنید شنیدم که میگفت : یا من هو کل # ~~بوم فی شان اجعل ای من بعض شانک ای آنکه هرروز در کاز دیگری، چه بود # ~~که روزی در کار من کنی ؟! . # ~~مات القطیعی ببغداد فی ذی الحجة سنة ثمان وستین وثلثمایة . # ~~رحمه الله ابوبکر همدانی گفت که درویشی سه چیز است ترک الطمع و ~~المنع شیخ الاسلام گفت که حسین فقیر گفت که ابوبکر همدانی # و الجمع طمع بچیز کسی نکنی واگرچیزی بسر تو آید # ~~منع نکنی وچون بستانی جمع نکنی . # ~~بوبکر کفشیر کفشیردهی است بشام . وی گفته که درتیه بنی اسرائیل ~~میرفتم مرا نان برزده آرزو # کود و باقلا ، در وقت آواز باقلا فروش شنیدم در تیه که PageV01P199 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0373.png) # ~~بیش من آورد . # شیخ الاسلام گفت که این نه کرامت است این در طریق تصوف بیغاره است، # ~~درویشی در بادیه تشنه شد ویرا از آسمان قدحی فرو گذاشتند از زر پراز آب ~~سرد، # ~~آن درویش گفت بعزت تو که نخورم آب مگر ازدست اعرابی که مرا سیلی زند و # ~~شربتی آب دهد واگرنه بکراماتم آب نباید از بیم غرور گفت قادری که آب در ms198 ~~جوف # ~~من پدید آری یعنی کرامات ظاهر ازمکرایمن نبود. # شیخ الاسلام گفت که حقیقت نه بکرامات درست شود که حقیقت خود کرامات # ~~است و کرامات ابدال و زهاد را بود و از مکر و غرور ایمن نباشد چون ~~عطاها # ~~کهچون بآن نگری ترا بآن باز گذارند، ازعطاء معطی یسندی واز کرامات مکرم ~~. و # ~~گفت که کرامات ناگاه مردان را ازاین کار بیرون آرد چون موی از خمیر ~~صوفیان # ~~کرامات را رد کنند آن خود نثاربود برایام ایشان . # بشام نشسته است و باابن جلا صحت داشته . # ~~ابو بکر بن داود وی گفته معده محل طعام است اگر دروی حلال افکنی # الدینوری # ~~رحمه الله تعالی قوت طاعت یابی و اگر شبهت بود راه حق پوشیده کند و # اگر حرام باشد معصیت زاید. # و کویند صد سال بزیست و بدینور وفات یافت سنه خمسین و ثلثمأیة . # ~~قدس الله سره بو علی الرودباری وی ازطبقهی را بعه است نام وی ~~احمدبن محمدبن القاسم بن المنصور ازابناء روساء ووزراست، نسب وی بکسری ~~میرسد. # روزی جنید در مسجد جامع سخن میگفت گذروی بر مجلس # ~~جلنید افتاد وجنید بامردی سخن میگفت بآن مرد گفت اسمع یا هذا !ابوعلی ~~پنداشت # ~~که ویرا میگوید بایستاد و گوش بوی داشت کلام جنید در دل وی جای گرفت # ~~و اثر تمام کرد هرچه در آن بود ترک کرد و بر طریقت قوم اقبال نموده . # ~~حافظ حدیث بوده وعالم وفقیه وادیب وامام وسیدقوم، خال ابوعبدالله ~~رودباریاست . # شیخ ابوعلی کاتب کوید: هارایت اجمع لعلم الشریعة والحقیقة من ابی علی- ~~PageV01P200 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0374.png) # ~~الرودباری رحمة الله علیه . # هر گاه که ابوعلی کاتب ابوعلی رودباریرا نام بردی گفتی که سیدنا!شا گردان # ~~ویرا از آن رشک می امد گفتند آن چیست که وی را سید خود میگوئی؟ گفت آری # ~~اواز شریعت بطریقت شد ما ازحقیقت بشریعت می ائیم . # ~~شیخ الاسلام گفت تا مردرا از پیشگاه با آستان نبرند نداند که آنکه از ~~آستان # ~~بییشگاه میفرستند کیست، بس سر ms199 بود که از ناز بنیاز فرستند، از نیاز ~~بناز آی و از # ~~طهارت بنماز شو # ~~ابوعلی رودباری در بغداد با جنید و نوری ابوحمزه و مسوحی و با انانکه # ~~در عطیفهی ایشان بودند از مشایخ قدس اله اسر ارهم صحبت داشته و درشام ~~با ابوعبداله # ~~الجلا . وی از بغدادست اما بمصره فیم گشتد وشیخ مصربن وصوفیان ایشان ~~بوده واز # ~~شعراء صوفیان است . # وی گفته دروقت زع : # # و حقک لانظرت الی سواکا %~% بعین مودة حتی اراکا # توفی فی سنة احدی وعشرین وثلثمأیة . # وهم وی گفته : # # من لم یکن بک فانیا عن حظه %~% وعن الهوی والانس بالاحباب # # او یتمسه صبابة جمعت له %~% ما کان متفرقا من الاسباب # # وکانه بین المراتب قائم %~% لمنازل حظه او جزیل ثواب # شیخ الاسلام گفت که مرا دراین شعر بروی حسد است که هیچکس را جای # ~~باز نگذاشته وهمه بگفته. # و هم وی گفته : # و الا ه م قبل اعمالهم %~% و اعداهم قبل اعمالهم # یم جازاهم باعمالهم . # ~~شیخ الاسلام گفت که کل عین علم ، همه اینست وخلق غافل اندازاین. خلق ~~مشغول PageV01P201 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0375.png) # ~~پوستاند مغزباید یعنی حقیقت . # و هم وی گفته : اضیق السجون معاشرة الاضداد . # و هم وی کفته : فضل المقال علی الفعال منقصة و فضل الفعال علی- # ~~المقال مکرمة . # و هم وی گفته : علامة اعراض الله عن العبدان یشغله بما لا ینفعه . # و هم وی گفته : ما لم تخرج من کلیتک لم تدخل فی حدالمحبة . # وقتی در گرمابه برفت در جامه خانه چشمش بر مرقعی افتاد در فکر شد که # ~~تا از درویشان در گرما به کیست چون درون رفت در ویشی رادید بخدمت برپای ~~ایستاده # ~~برسرجوانی امرد که بیش حجام نشسته بود، ابوعلی هیچ نگفت چون آن جوان ~~امرد # ~~برخاست آن درویش اب برسروی فرو گذاشت و خدمت نیکو بجای آورد و چون # ~~غسل کرد ازار خشک آورد و آن جوان بیرون رفت آن درویش نیز در خدمتوی # ~~بیرون رفت ابوعلی نیز بنظاره بیرون رفت آن درویش ms200 جامه بسر آن جوان فرود # ~~افکند و گلاب بروی افشاند وعود بسوخت و مروحه بر گرفت و او را باد می ~~کرد و # ~~آیینه پیش وی داشت و هرچه توانست از جهد و امکان بجای آورد آن جوان ~~دروی # ~~می ننگریست چون جوان برخاست تا بیرون رود در: یش را صبر بسررسید گفتای # ~~پسرچه باید کرد تاتوبمن نگری؟! گفت بمیر تا برهی ومن بتونگرم!! درویش ~~بیفتاد و # ~~بمردو آن جوان برفت . # ابوعلی فرمود که تا درویش را بخانقاه بردند و کفن ساختند و دفن کبردند . # پس از آن بمدتی شیخ ابوعلی بحج میرفت آن جوان را دید در بادیه مرقعی # ~~خشن پوشیده، ابوعلی بوی نگریست گفت تو آن هستی که آن درویش را گفتی ~~بمیر # ~~تا بتو نگرم؟! گفت هستم ایشیخ و آن خطائی بود که برمن برفت شیخ!، گفت ~~اینجا # ~~چون افتادی ؟ گفت از آن روز باین کار در آمدم آن شب ویرا بخواب دیدم ~~مرا گفت # ~~بمردم و هم بمن ننگریستی اکنون باری بمن نگر! از خواب در آمدم و توبه ~~کردم و # ~~بسر خاک وی شدم و موی بریدم و مرقع بگردن افکندم و با خدای عهد کردم که ~~تا PageV01P202 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0376.png) # ~~زنده باشم هرسال بمکه شوم و بنام وی لبیک زنم و حج کنم و بسرخاک وی آیم ~~وبا # ~~وی سپارم ، کفارت گفت و کرد خود را . # از طبقهی رابعه است نام وی محمدبن عبدالوهاب است از # ~~ابوعای الثقفی رحمة الله علیه نیشابور امام ومقدم بود، دراکثر علوم ~~شرعی عالم بود همدر! اقران ابوحفص حداد است و حمدون قصار را دیده بودودر # ~~فرا گذاشت و بعلم صوفیان مشغول گشت وابوعثمان حیری ویرا نیکو گفتی، و ~~کان # ~~احسن المشایخ کلا ما فی عیوب النف وافات الاعسمال ، درسنه ثمان وعشربن. # ~~ثلثمأیة برفته ازدنیا . # وی گفته : العلم بالله حیوة القلب من الجهل ونور العین من الظلمة . # و هم وی گفته هر که صحبت دارد بزر گان را نه بطریق ms201 حرمت حرام شود # ~~ر وی فایدهی ایشان و بر کات نظر ایشان واز نورایشان هیچ چیز بروی پیدا ~~نگردد. # واز وی پرسیدند که عیش که صعبتر و ناخوش تر؟ گفت عیش آنکه بر نومیدیزید. # شیخ الاسلام گفت که نومیدی دری در کفر دارد، نومیدی از الله تعالی کفرست # ~~لاییاس من روح الله الاالقوم الکافرون ولا تقنطوا من رحمة الله . # و روزی در محبت و احوال محبان سخن می گفت در ان میانه این دو بیت # ~~را بر خواند . # الی کم یکون الصد فی کل ساعة %~% و کم لا تملین القطیعة والهجرا # رویدک ان الدهر فیه کفایة %~% ولتفریق ذات البین فانتظر الدهرا # و در اثنای مجلس خود بسیار کفتی ای همه را بهیچ فروخنهیی و هیچ را # ~~همه خریده یی . # از طبقهی را بعه است از کبار مشایخ مصراست صحبتداشته # ~~ابو العلی الکاتب پا ابوبکر مصری و با ابوعلی رود باری پیر ابوعلی ~~مشتولی # ~~المصری ، رحمه الله است صاحب کرامات ظاهر بود و ابوعثمان مغربی ~~ویرابزرگ # ~~میداشت، ویرا مه میگفتند ازرودباری از بزرگی و تمامی علم . PageV01P203 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0377.png) # وی گوید که هر گاه که چیزی برمن مشکل شدی مصطفی را بخواب # ~~دیدمی و آنرا بپرسیدمی . # شیخ الاسلام گفت که شیخ ابوعلی کاتب را در مصریک مرید بود که چیزی بوی # ~~دادی وی بمرد، شیخ بسر قبرویشد گفت الهی میان من و تو این واسطه ~~بودوشرک،وی # ~~برفت و توحید من درست کرد بحق آنکه توحید من ترا درست شد برفتن وی که ~~با # ~~وی نکوئی کن! . # وی گفته که الله تعالی گفته که وصل الینا من صبر علینا . # شیخ ابو القاسم نصر آبادی گوید که ابوعلی کاتب را گفتند که بکدام یک # ~~مایل تری از این دو ، بفقر یا بغنا ؟! گفت بآنکه بلند تر است درجه و ~~مرتبهی آن پس # ~~این دو بیت برخواند . # و است بنظار الی جانب الغنی %~% اذا کانت العلیا فی جانب الفقر # وانی لصبار علی ما ینوبنی %~% وحسبک ms202 ان الله اثنی علی الصبر # ~~رحمة الله علیه بوالعلی مشتولی نام وی حسن بن علی بن موسی است شا ~~گرد ابوعلی کاتب و بو یعقوب سوسی است . مشتول دهی است برده فر سنکی # مصر وی آنجا در سنه اربعین و ثلثمأیة برفته ازدنیا . # وی گفته که بیغمبررا بخواب دیدم مرا گفت یا اباعلی می بینم ترا که # ~~دوست میداری درویشان را و میل داری بصحبت ایشان گفتم چنین است یا ~~رسولاله! # ~~پس روی بمن کرد و گفت میخواهی که ترا بو کیلی درویشان و کفایت مهلت ~~ایشان # ~~بپای کنم؟ بترسیدم که بردست من چیزی رود که نباید یا کاری پیش آید که ~~بدست من # ~~برنیاید گفتم یا رسول الله بشرط عصمت و کفایت! من خاموش شدم . # یس از آن ویرا کاری برخاست و درویشانروی بوی نهادند بآرزوهاو بایستها # ~~و آن همه راست میشدی چون خواسته بود که بکفایت راست شود، پیش استادخود # ~~ابوعلی کاتب آمد و آنرا باز گفت وی گفت که چه کرده بودی یعنی از جرم # ~~که ترا از میان درویشان بیرون کرد یعنی درویشی و ناداشت به از کفایت ~~وتوان . PageV01P204 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0378.png) # شیخ الاسلام گفت که او بخود نمی کرد آنرا بلکه بفرمودهی مصطفی و # ~~مدد وی میکرد زنهار که غافل نباشی و از مکر و غرور ایمن نشوی . # روزی یکی ازاین طائفه بوی در آمد، یک دینار پیش وی نهاد، وی گفت برای # ~~این بتو نیامدهام! گفت بستان که این را من نمیدهم من واسطهام و حقوق ~~شمارا بشما # ~~میرسانم، آن عزیز این قصه را با شیخ ابو علی کاتب باز گفت شیخ گفت من ~~گمان # ~~نمی بردم که اکنون دردنیاکسی باشد که مثل این سخن بگوید؛، قصهی ~~خوابویرا با # ~~شیخ بگفت گفت : رحم الله اباعلی مثله یری هذه و یوفق للقیام بحقها . # شیخ الاسلام گفت که ابوعلی مشتولی از مشتول ببصره رفت بزیارت شیخ # ~~ابو یعقوب سوسی در بصره می گشت واز کس نمی پرسید ms203 که خانه وی کجاست ~~تاروزی # ~~بکوئی فروشد دکان حلاجی دید شا گرد وی بر آن دکان نشسته نزدیک او رفت و # ~~ججرهی او پرسید گفت ویرا میخواهی؟ گفت آری! گفت چون بوی شوی ترا خواهد # ~~گفت برو در گرد کرداز گرد که هر که بوی شود این گوید، آنگه برفت ودست # ~~بدر حجرهی وی باز نهاد آواز آمد که در آی در شد ، گفت بیا بنشین من ترا # ~~نگویم که برو گرد کردار گرد یعنی این کار نه همه کردارست چیزی دیگر هست # ~~به از کردار . # ~~ابو علی رازی رحمة الله علیه شیخ الاسلام گفت که وی گفته : اذا ~~رایت الله عزوجل یوحشک من خلقه فاعلم انه یریدان یونسک بنفه # یعنی هر گاه بینی که حق تعالی ترا از خلق وحشت دهد # ~~از حاضر نیاسائی و غائب را بخواهی بدانکه مراد او آنست که ترا با خود ~~انس و # ~~آرام دهد # وحمه الله بو علی خیران نام وی حسن بن صالح بن خیرانست فقیه بوده ~~شافعی. جمع کرده بود میان فقه وورع ویرا تکلیف کردند که قاضی القضاة # شود قبول نکرد . # گویند که علی بن عیسی وژیر مقتدر بالله بود صاحب البلد را گفت که شیخ ~~PageV01P205 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0379.png) # ~~ابو علی خیران را بیار تا قضا را بروی عرضه کنند وی بشنید و پنهان شد ~~چند کس # ~~بردرخانهی وی موکل ساختند که تا چون بآب محتاج شود بیرون آید ده روز ~~زیاده # ~~بیرون نیامد خبر بوزیر رسید گفت ویرا بگذارید مقصود ما آن بود که مردم ~~بدانند # ~~که در مملکت ما کسی هست که قضای شرق و غربرا بروی عرض کردند وی قبول ~~نکرد . # وی گفته : اذا استند الرجل نام عقله . # شیخ الاسلام گفت که چون دل بیدار بود مرد معلق بود . # رحمه الله ابو علی سیرجانی آوردهاند که ویرا مسافری رسید و برای ~~سوزنی هفتاد باراو را ببازار فرستادند که بهتر از این میباید و شیخ ابو ~~علی با # بزد ms204 گی و پیری و ضعف خویش میرفت و دیگری می آورد # ~~تا هفتاد بار، بعد از هفتاذ بار سوز نگری بیاورد تا چنانکه اورا باید ~~سوزنی اختیار # ~~کند آن مسافر گفت دریغا که نیم خادم بیش نبودی که دلت بگرفت و من از ~~برای # ~~تجربه میکردم واگر سوزنگر را نیاوردی هفتصد بارت فرستادمی . # ~~عبدالله بن محمد از طبقهی رابعه است کنیت وی ابو معحد نیشابوری است ~~از # ~~المعروفی بالمرتعش محلهی حیره ببغداد بوده یگانهی مشایخ عراق است و ~~از # رحمه الله ائمه ی ایشان. از اصحاب ابوحفص حداد است و جنیدرادیده بود. # گفتهاند : عجایب بغداد سه است زغقهی شبلی و نکتهی # ~~مرتعش و حکایات خلدی . # و مرتعش در بغداد بوده درمسجد شونیزیه و ا نجابرفتهدر سنه ثمان و عشرین # ~~و ثلثمأیة ودر قولی ثلاث وعشرین . # ابوحفص ویرا بسیاحت فرموده بود هر سال هزار فرستک سفر می کرد پای # ~~برهنه و سر برهنه و بهیچ شهری بیش از دو روزنبودی و گاه بودی که سه ~~روزبودی. # ابراهیم بن مولد گوید که مرتعش برقه آمد ابراهیم قصار بوی طبقی نان و # ~~انکور فرستاد مرتعش را پوستینی بود و میزری، میرز را ازار ساخت و ~~پوستین را # ~~بفروخت و بثمن آننان و انگور خرید و با ابراهیم قصار فرستاد و گفتنان و ~~انگوری PageV01P206 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0380.png) # ~~را نان و انگوری اگر ترا بالله تعالی حالی هست بیرون آئی . # ابراهیم مولد گوید که ابراهیم قصارما را گفت که مادام که اینجااست باوی # ~~سخن مگوئید و باوی سلام مکنید! ویمدتی دراز دررقه اقامت کر دروزی ~~بویرسیدم # ~~گفتم یا ابامحمد تو هنور اینجائی بااین همه خواری که از جهت ما بتو ~~رسید؛! گفت # ~~جهت این من اینجا این قدر اقامت کردم و اگر نه من بشهرهای دیگر چند روز # ~~بیش نمی باشم . # مرتعش گفته که هر گز خویشتن را بباطن خاص ندیدم تا خود را بظاهر # ~~عام ندیدم . # از وی پرسیدند که تصوف چیست: گفت : اشگال و ms205 تلبیس و کتمان. # و هم از وی پرسیدند که ای الاعمال افضل ؟ گفت : رویة فضل الله . # یس این بیت را بخواند . # ان المقادیر اذا ساعدت %~% الحقت العاجز بالجازم # و هم وی کفته : افضل الارزاق تصحیح العبودیة و ملازمة الخدمة # ~~علی السنة . # و هم وی گفته که اول کار من آن بود که من دهقان پسری بودم در نیشابور بر # ~~در خانهی خود نشسته ناگاه جوانی آمد مرقع در بر و کلاه کهنه بر سر و ~~بسوی من # ~~اشارت کرد و بوجهی لطیف چیزی خواست با خود کفتم جوانی است تندرستاز این # ~~شرم نمیدارد که سؤال می کند و ویرا هیچ جواب ندادم بانگی بر من زد که ~~از آن بسیار # ~~بترسیدم پس گفت : اعوذ بالله مما خامر سرک واختلج به صدرک ، من بیخود # ~~شدم و بروی در افتادم، خادمی از خانه بیرون امده بود و سر من در کنار ~~خودنهاده # ~~و مردم بسیار گرد من در آمده چون بعد از مدتی با خود آمدم آن جوان رفته ~~بود # ~~حسرت بسیار خوردم و از آنچه کرده بودم پشیمان شدم چون شب رسید بغایت ~~غمگین # ~~در خواب شدم حضرت امیر المؤمنین علی را رضی الله عنه در خواب دیدم و آن # ~~جوان با وی و حضرت امیر بمن اشارت می کرد و سرزنش میکرد و میگفت : ~~PageV01P207 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0381.png) # ~~ان الله تعالی لایجیب مانع سائله ، ازخواب در آمدم و هرچه داشتم تفرقه ~~کردم # ~~و روی بسفر اوردم بعد از پانزده سال شنیدم که پدرم مرده است بنیشابور ~~باز کشتم # ~~و از خدای تعالی خواستم که مرا خلاصی دهد از میرایی که بمن رسیده بود، ~~خدای # ~~تعالی عنایت کرد از آن خلاص شدم وهمیشه خشم آن جوان را برخود می بینم ~~وهر گز # ~~از شرمندگی وی خالی نشدم و نخواهم شد تا بآن وقت که با خدایتعالی برسم ~~. # ~~عبدالله بن محمدین از طبقهی را بعه است کنیت وی ابو محمد است از بزر ~~گان ms206 # ~~هنازله قدسن الله سره مشایخ نیشابور بوده ویرا طریقی است که بآن ~~منفرد است . # صحبتداشته باحمدون قصار وطریقت ازوی گرفته و عالم # ~~بوده بعلوم ظاهر. # زرگی گفته از مشایخ که من مرد و نیم مردی را شناسم ، نیم مرد نصیر آبادی # ~~است که مردمان را ببد نام نبرد ومرد تمام عبدالله بن منازل است که ~~مردمان را خود # ~~نام نبرد . # وی گفته که هر که در این کار بزور در آید فضیحت شودو هر که بضعف در آید # ~~قوی شود یعنی بنیاز و حرمت و ارادت در آید نه بدعوی و قوت . # و هم وی گفته که هیچ چیز نیست در آن کس که ذل کسب سؤال و ذل رد # ~~نچشیده باشد . # و هم وی گفته که هر که لازم گرداند مرنفس خود را چیزی که بآن محتاج # ~~نباشد، ضایع گرداند از احوال خود مثل آن از چیزهائی که بآن محتاج باشد ~~واز آن # ~~چاره نداشته باشد . # وهم وی گفته که اکر درست شود بنده را در همه عمر یک نفس که از ریا و # ~~شرک ییاک باشد هر آینه بر کات آن نفس در آخر عبفر در وی سرایت کند. # بهالله عبدالله بن حداد رازی نیت الاسلام گفته که وی گفقه هر که حق ~~الله تعتالی را دز جولنی فرو گذاره ویرا ددییری فرو کنارند و یاری # فبهند. PageV01P208 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0382.png) # ~~عبدالله بن عصام شیخ الاسلام گفته که وی مصطفی را بخواب دید گفت # ~~المقدسی ، رحمه الله یا رسول الله حقیقت این کاو که مادر آنیم چیست؛ ~~گفت شرم # داشتن ار حق تعالی که چون با خلق باشی از وی خالی # ~~باشی یعنی میباید که چون بظاهر با خلق باشی و بباطن با حق باشی و شرم ~~داری # ~~از وی که بباطن نیز مشغول خلق باشی، رسول این بگفت و برفت بر اثر وی # ~~برفتم، گفتم یا رسول الله بیفزای گفت بخشودن بر خلق وقتی که با حق باشی ~~یعنی ms207 # ~~وقتیکه بباطن با حق باشی سبحانه باید که بظاهر باخلق باشی و بر ایشان ~~ببخشائی # ~~و حقوق ایشان را ضایع نگردانی . # رحمه الله عبدالله نباذانی گفتم یارسوراه با کدام قوم نشینم گفت بآن ~~قوم که بمهمانی شیخ الاسلام گفت که وی گفته که مصطفی وللنطبر1 بخواب دیدم # شوند یعنی درویشان نه بآن قوم که مهمانی کنندیعنی توانگران. # ~~ابوالخیر التیناتی از طقهی رابعه است. نام وی حماداست، غلامی بوده ~~بتینات # ~~الاقطع، رحمه الله که دهیست بده فرسنگی مصر و گویند که تیناب از ~~مصیصه # است از ولایت مغرب زنبیل بافتی کسینداند که چون میبافت # ~~وویرا بدو دست دیدهاند وچونویراک نبودی با شیر مؤانست داشت . # فقیل له بلعنا السباع تأنس بک قال نعم الکلاب یأنس بعضها ببعض . # وی زنهار زمین بود دروقت خود مشرف بر احوال خلق. در سنهست وار بعین # ~~و تلثمایة برفته از دنیا . # ویرا ایات و کرامات بسیار ظاهر بود و صحبت داشته با ابو عبدالله جلاوجنید # ~~و غیر ایشان از مشایخ که در طریقهی توکل یگانه بودند . # وی گفته : هر که عمل خود ظاهر کند مرائی است و هر که حال خود ظاهر # ~~کند مدعی. # وقتی یکی را دید که بر آب می رفت وی بر کنار دریا بود گفت این چه بدعت # ~~است با خشکی آی و میرو ؟! ووقتی دیگر دیگریرا دید که درهوا میرفت گفت ~~این PageV01P209 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0383.png) # ~~چه بدعت است فرود آی و میرو:! آخر بانک بروی زد که کجا میروی؟ گفت بحج! ~~گفت # ~~اکنون برو!. # شیخ الاسلام گفت که کرامات فروش تا ویرا قبول کنند مغرور است و کرامات # ~~خراگرچه بانگ سگ نکند سگ است یعنی حقیقت نه کرامات است بلکه ورای آن # ~~چیزی است آن زهاد و ابدال را خوش آید، صوفی عارف از کرامات مداستوی ~~کرامت # ~~کرامات است . # شیخ الاسلام گفت که عباس بن عمد الخلال گوید از مردی که ابوالخیر تیناتی # ~~مرا گفت که مرقع در گردن افکنده کجا میشوی، گفتم ms208 بطر سوس و بیت المقدس ~~! گفت # ~~چرا بکنجی بازنهنشینی وروی با او نکنی؟!. # شیخ الاسلام گفت که آن کنج کجا بود گفت جائی که تو نباشی . # شیخ الاسلام گفت که ابوصالح حدثانی گفت که نام وی هارون است که درخانهی # ~~ابوالخیر تیناتی شدم بزیارت، مرا گفت اکنون کجا سفر میکنی : گفتم ~~بطرسوس! گفت # ~~امسال بکجا نیت داری؛ گفتم نیت مکه دارم ! گفت الله تعالی شمارا چیزی ~~داد حق # ~~آن ندانستید و آن را نیکو نداشتید شما را در بادیهها و دریاها پراکنده ~~ساخت . # ~~ابوصالح گفت ایشیخ حج وغزا را میگوتی؟! گفت آری حج و غزارا میگویم چرا ~~نه # ~~وقت خود را غنیمت گیرید و بآن بازنشینید . # شیخ الاسلام گفت : مریدی پیش ابوالقاسم خلال مروزی شد از وی دستوری # ~~میخواست که بسفر میشوم، پیر گهت چرامیروی؟ گفت آب که نرودتیره گردد ، ~~پیر گفت # ~~چرا دریا نباشی که نرود و تیره نگردد ؟! . # یکی از اصحاب ابوالخیرتیناتی گوید که روزی شیخ نشسته بود گفت علیکم ~~السلام # ~~گفتم با فرشتگان میگوتی گفت نه، که یکی ازفرزندان آدم در هوا می گذشت ~~برمن # ~~سلام کرد او را جواب دادم !. # ابوالحسین قرافی گوید بزیارت ابوالخیرتیناتی رفتم چون وداع وی میکردم ~~تادر # ~~مسجد بیرون آمد و گفت یاابا الحسین میدانم که باخود معلومی بر نمیداری ~~لیکن این PageV01P210 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0384.png) # ~~دو سیب را باخود بردار؟، ازوی بستیدم و در جیب نهادم سه روز برفتم هیچ ~~فتوحی # ~~نرسید از آن دو سیب یکی را بیرون آوردم و بخوردم خواستم که دیگری را ~~بیرون # ~~ارم دیدم که هر دو سیب در جیب من استپس از آن سیبها میخوردم و بازدر ~~جیب # ~~من پیدا میشد تا بموصل رسیدم بخاطر من زسید که این سیبها معلوم من شدند ~~و # ~~توکل را برمن فاسد ساختند آنها را از جیب بیروز آوردمو بنگریستم که ~~درویشی خود # ~~را در عبائی پیچیده می گوید که مرا سیب1 رزو میکند هر دو را بوی دادم ~~چون از ms209 # ~~وی بر گذشتم در دل من افتاد که شیخ ابوالخیر آن سیبها را بوی فرستاده ~~بود بر گشتم # ~~و آن درویش را عللمب کردم نیافتم . # یکی از این طائفه می گوید که پیش ابوالخیر تیناتی بودم با من از بدایت ~~حال # ~~خود هدایت آغاز کرد از وی پرسیدم که که سبب دست بریدن شما چه بود ؟ گفت # ~~. دستی گناهی کرد ببریدندش مرا گمان آن شد که در جوانی از وتی کاری که ~~سبب # ~~دست بریدن باشد واقع اشده است دیگر هیچ نگفتم ت آنکه بعد از چند سال ~~بجمعی # ~~از مشایخ بوی رسیدم با یکدیگر از مواهب و کراماتی که از حق سبحانه و ~~تعالی # ~~نسبت با ایشان واقه شده بود سخن میگفتند تا سخن بلی ارض رسید و در نجا # ~~هر کسی سخنی میگفت ابوالخیر را از آن خاطر بتنک آمد گفت چند میگوئید که ~~فلان # ~~در یات شب بمکه میرود و فلان در یات روز من غلام حبشی میشناسم که روزی ~~در # ~~جعامع طرابلی نشسته بود و سر درمرقع کشیده خوشی حرم بخاطر وی امد و در ~~سر # ~~خود گفت کاش من اکنون در حرم بودمی چون سر از جیب مرقع بیرون آورد خود # ~~را در حرم یافت!. آن جماعت در یگدیگر نگریستند و بایکدیگر باشارت گفتند ~~که # ~~این غلرام حنشی ویست، پس یکی از آن جماعت گستاخی کرد و گفت اصحاب می ~~پرسند # ~~که سبب بریدن دست شما چه بود؟ گنت دستی گناهی کرد ببریدند، گفتند ~~مدتهاست # ~~که این میگوئی میخواهیم که سبب آنرا بگوئی ؛ گفت من مردی بودم از مغرب ~~مرا # ~~هوای سفر خاست باسکندریه آمدم دوازده سال آنجا بودم از آنجا سفر کردم ~~دوازده # ~~سال دیگر در میان شطا و دمیاط اقامت کردم، گفتند اسکندریه شهریست ~~معمور، آنجا PageV01P211 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0385.png) # ~~میتوان بود اما در میان شطا و دمیاط هیچ نوغ آبادانی نیست چون معاش ~~میکردی # ~~و چرا بر اسکندریه نمیرفتی؟! گفت بر کناز خلیج و ms210 دمیاط خانکی از نی ~~ساخته # ~~بودم و در آن زمان راهگذران بسیار بدمیاط فرود می آمدند چون شبانگاه ~~چیزی # ~~میخوردندی سفرههای خودرا بیرون سورمی افشاندندی، نان ریزمیی که میریخت ~~در # ~~آن با سگان مزاحمت میکردم و نصیب خودمی گرفتم در تابستان قوت من این ~~بود # ~~آنراکه تازه و سفید بود میخوردم و آنچه از آن خشک و سبز بود می انداختم ~~این # ~~بود قوت من، نا گاه روزی بسر من دردادند که ایابوالخیر تو چنان گمان ~~میبری که # ~~با خلق در قوتهای ایشان شریک نیستی و دعوی توکل میکنی و حال آنکه در ~~میان # ~~معلوم نشستهیی! گفتم الهی وسیدی ومولائی سو گند بعزت تو که هر گز دت ~~بآنچه # ~~آنرا اززمین رویانی دراز نکنم وهیچ نخورم جز آنچه تو بمن رسانی!، ~~دوازده روز # ~~دیگر گذشت نماز فرض و سنت و نوافل می گذاردم بعد از آن از نوافل ~~عاجزشدم # ~~دوازده روز دیگر فرض و سنت می گذاردم بعد از آن ازسنت هم عاجز شدم ~~دوازده # ~~روز دیگر فرض می گذاردم بعد از آن از قیام عاجز شدم دوازده روز دیگر ~~نشسته # ~~میگذاردم بعد از آن ازنشستن نیز عاجز شدمدیدم که دیگر فرض از من فوت ~~میشود # ~~پس پناه بخدای تعالی بردم و در سر خود گفتم الهی وسیدی بر من خدمتی فرض # ~~کرده یی از آنم سؤال خواهی کرد ورزق مراضمان شدهیی که بمن رسانی، بآن ~~رزقی که # ~~ضمان شدهیی بر من تفضل کن و بآن عهدی که بستهام مرا مگیر با گاه دیدم ~~که در # ~~پیش من دو قرص پیدا شد ودر میان آن چیزی. و هیچ نگفت که آن چه چیز بود ~~و # ~~از اصحاب هم کسی نیرسید. پس دایم آن دو قرص را از این شب تاشب دیگر ~~مییافتم # ~~بعد از آن اشارت چنان شد که مجانب ثغر میباید شد بغزا بجانب ثغر روان ~~شدم تا # ~~بدهی رسیدم و اتفاقا روز جمعه بود در صحن مسجد جامع ms211 شخصی قصهیزکریا بلا # ~~و در آمدن وی در درخت و دو نیمه کردن وی بار ه وصبر کردن وی بر آن می ~~گفت # ~~در نفس خود گفتم الهی وسیدی و مولائی زکریا ا مردی صبار بوده است اگر ~~PageV01P212 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0386.png) # ~~مرا نیز ببلائی گرفتار کنی صبر کنم بس از آن روان شدم تا بانطا کیه ~~رسیدم بعضی # ~~از دوستان مرا دیدند دانستند که عزیمت ثغر دارم برای من شمشیری و سپری ~~و # ~~حربهیی آوردند پس بثغررفتم و از خدایتعالی شرم داشتم که ازترس عدو در ~~پس سور # ~~مقام گیرم روز در بیشه که بیرون سوربود مقام می گرفتم و شب بکنار ~~دریامی آمدم # ~~و حربه را بزمین فرو میبردم و سپر را بآن باز مینهادم و محراب می ساختم ~~وشمشیر # ~~را حمایل میکردم و تاروزنماز میگذاردم چون نماز صبح میگذاردم ببیشه ~~بازمی گشتم، # ~~روزی از روزها نظر کردم چشم من بر درختی افتاد که بعضی میوهای وی سرخ ~~شده # ~~بود و بعضی سبز بود و شبنم بر آن نشسته بود و می در خشید مرا خوش آمد ~~عهدمرا # ~~بر من فراموش گردانیدند دست بآن دراز کردم از میوه ی آن درخت چیزی ~~گرفتم # ~~بعضی در دهن داشتم و بعضی در دست که عهد را فرایاد من دادند آنچه در ~~دست # ~~داشتم بریختم و آنچه در دهان داشتم بینداختم و با خود گفتم که وقت محنت ~~و ابتلاء # ~~رسید ، سپر و حربه را دور اتداختم و بر جای ینشستم ودست در سر خود ردم ~~هنور # ~~نیک قرار نگرفته بودم که جمعی سواران وپیاد گان گرد من در آمدند و ~~گفتند بر خیز؛ # ~~ومرا می بردند تا بساحل رسانیدند دیدم که امیر آن نواحی سوار ایستاده ~~استو گروه # ~~سواران و پیاد گان گرد بر گردوی و جماعتی سپاهیان که رور پیشتر قطع: ~~طریق # ~~کرده بودند پیش روی وی بازداشته بودند چون پیش امیر رسیدم گفت چه کسی # ~~گفتم بندهیی از بند گان ms212 خدای تعالی پس از آن سپاهان پرسید که ویرا می ~~شناسید: # ~~گفتند نی؛ گفت وی مهتر شما است خودرا فدای وی کنید پ حکم کرد که دستها ~~و # ~~پاهای ایشان ببرید! یک یکرا پیش می آوردند و از هر کدام یکدست و پای ~~میبریدند # ~~چون نوبت بمن رسید گفتند پیش آی ودست خود را دراز کن: دست خود را دراز # ~~کردم ببریدند گفتندبای خودرا در از کن؛ دراز کردمو رویخود بآسمان کردم ~~و گفتم # ~~الهی وسیدی! دست من گناه کرده بود پایرا چه گناه است؟! نا گاه سواری که ~~درمیان # ~~ایستاده بود خود را بر زمین انداخت و گفت چه میکنید می خواهید که آسمان ~~بزمین # ~~فرود آید این فلان مرد صالح است و نام مرا گفت آن امیر خود رااز اسب ~~بینداخت PageV01P213 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0387.png) # ~~ب دست بریدهی مرا برداشت و ببوسید و در من آویخت و می گریست که مرا بحل # ~~کن! گفتم من در اول ترا بحل کردهام دستی بود گناهی کرده ببریدندش بعد ~~از آن # ~~بگریستم و گفتم کدام مصیبت از این عظیم تر که هم دست بریده وهم آن دو ~~قرص از # ~~دست برفت . # شیخ الاسلام گفت : پیری بوده زهیر بن بکیر ناموی عالم بوده صاحب تصنیفات. # ~~وی گوید که روز گری مرا موالی در چشم نیامدی و ایشان را کسی ندانستمی ~~مگر # ~~آنان را که باصل از عرب بودند شبی در خواب دیدم از این طائفه حلقه حلفه ~~وجوق # ~~جوق تا بدر آسمان مرا گفتند ای پسر بگیر این همه که دیدی همه موالی ~~انداز عجم # ~~ودر میان ایشان است یک تن از عرب . # شیخ الاسلام گفت : من سیزده ابوالخیر شناسم از این طائفه همه موالی بودند # ~~سیدان جهان و چندی رائام برد ابوالخیر تینانآی وابوالخر عسقلانی و ~~ابوالخیر حمصی # ~~و ابوالخیر مالکی وابوالخیر حبشی، وابوالخیر حبشی یسین ابوالخبر است . # ~~ابو الخیر حبشی شیخ عمو و شیخ عباس بدیدار وی فخر میکردند وی بمکه # ~~رحسه ms213 الله تعالی مجاور بوده . # وقتی شخصی در مسجد حرام آمد و گفت کجایند آنانکه # ~~جوانمردان می گویند ایشانرا؟ یس اشارت بصوفیان کرد و بر سبیل حقارت گفت # ~~جوانمردان اینانند! ساعتی گذشت شیخ ابوالخیر حبشی می امد باهیبت وخشم ~~تمام # ~~زردی بر روی وی پدید آمده آن سخن را که آن شخص گفته بود دانسته بود پس # ~~گفت کیست آنکه می گوید کجناند جوانهردان جوانمردی باید تاجوانمرد ~~بیند،! و # ~~گویند که وی همانست که قبر وی در ابرقوه است و نام وی اقبال بود و لقب ~~وی # ~~طاوس الحرمین وکنیتوی ابوالخیر، غلامی بود حبشی مربعضی خواجگان ~~جرجانرا، # ~~و در ان اوان بندگی نیز ببندگی حضرت حق سبحانه اشتغال تمام داشت همواره # ~~خواجهی وی میگفت از من چیزی بخواه و وی هیچ نمیخواست روزی بر ویالحاح # ~~بسیار کرد گفت اگر میخواهی مرا خالصة لوجه الله آراد کن! خواجه گفت من ~~چندین PageV01P214 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0388.png) # ~~سال است که نرا ازاد کردهام و بحقیقت تو خواجه بودی و من بنده!، پس ~~خواجهی خود # ~~را وداع کرده رویآی ببغداد اورد بقصد زیارت ینکی ا: مشایخ ، چون بآنجا ~~رسید # ~~ان شیخ مشرف بر موت بود چون سلام کرد گفت و علیک السلام یا ابا الخیر! # ~~مشتاق بودیه و ترا لنبی است شریف که در حجاز باک مشرف خواهیشد ووت را # ~~وصیت بمجدرت حرمین شریفین زاد هما النه تعنلی شرف کرد و گفت مفصود ت* ~~انجا # ~~حاصل خواهد شد شصت سال مجدرت حرمین کرد وهر دز از هیچکس هیچ چیز # ~~حالمب نکرد .. # دی کننه که شصت سل در مکدو مدینه مجورت ک دم وسختیهی بسیار کشدم # ~~هر گه خواسته که از کسی سؤال کنه هاتفی آواز داد ه شرم نمیداری که روئی ~~که بآن # ~~سجدهف ما میگنی1 نرا پیث غیر ما خوار گردانی:!. # گفتناندکه هر دد که بروضدت مقدسه مصطفه یه علمی ساکنها التلوة و # ~~السلام درآمدی و دمی السلام علیک یا رسول الثتلی! جواب آمدی و علیک ms214 ~~السلام # ~~یا طادس الحرمین!. # وت گفته : الحرمن یوحب عای ننسه خدمة الاحرار و الغتی من لایری # ~~لنفسه علی احد منهة دلا یری لنفسه استغناء عن احد . # ژ هم زتی نتد لا بر تجزت احرازست و تواضع سود ایشنن. # در سنه تنراثد تعمتن د ثاشهیة برفیه از دیا رحه الله والمفغرة . # ~~ابوالخیر عستلانی ببغاد آ مد و چند ده اقمت کرد و با مشیخ صحبتداشت # رحیبه الله و از انجا بیگی از دیهد برفت: متا هل شد و همانجا رفات کرد. # ~~ابوالخیر حمتی بادیدتی کعبه را برها بر قدم توکل قطع کرد . # ~~رحمه الله تعالی توفی بعد العشر و نلثمایة . # ~~ابراهیم بن شیبان از طبقهت زا بعه است کنیت وی ابواسحق است، شیخ جبل ~~بود # لک مانشاهی در وقت خویش ویرا مقامات بوده در ورع و تقوی که خلق # رحمه الله از آن عاجزاند . از اصحاب ابو عبدالله مغربی و ابراهیم # خواص است . PageV01P215 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0389.png) # از عبدالله منازل پرسیدند که در وی چه گوئی؟ گفت : ابراهیم حجة اللهعلی # ~~لفقراء و اهل الاداب و المعاملات . # ذر سنه سبع و ثلاثین و ثلثمأیة برفته از دنیا. # وی گفته : هر که حرمت مشایخ نگاهندارد بدعویهای دروغ و گزافهای بیفروغ # ~~گرفتار شود و بآن فضیحت گردد . # و هم وی گفته که چون درویش گوید که نعلین من، باید که دروی نگاه نکنی # ~~یعنی در صحبت باید که ترا ملک نباشد . # و هم وی گفته که پدر مرا وصیت کرد علم بیاموز از برای آداب ظاهر و ورع # ~~را پیشه گیر از برای آداب باطن و دور باش از آنکه ترا چیزی از خدای ~~تعالی مشغول # ~~گرداند که کم افتد که کسی ازوی روی بگرداند باز دولت آن یابد که روی ~~بوی آورد!. # ~~ابوزید مرغزی خراسانی ، رحمه الله شیخ الاسلام گفت قدس الله سره که ~~خواجه ابوزید مرغزی فقیه خراسانی بحج میشد بکرمانشاهان رسید ابراهیم ~~شیبان # را آنجا دریافت آن سال حج را بگذاشت صحبت ویرا ms215 لازم # ~~گرفت و عمارت دل خودرا، و پس از آن سه حج کرد. چون خواجه ابوزیداز دنیا ~~برفت # ~~آن روز بارانی عظیم بود بیرون نتوانستند برد در خانه دفن کردند ~~اورابعاریت که # ~~باز پیرون برند چون خواستند که بیرون برنددر گور نبود! . # شیخ الاسلام گفت که آن ولایت نه از فقه یافته بود که از آن پیر و صحبت وی # ~~یلفته بود . # ~~ابراهیم بن احمد بن المولدالصوفی از طبقهی رابعه است کنیت وی ابو ~~اسحق است از کبار مشایخ رقه است وفتیان ایشان. با ابوعبدالله جلا ~~وابراهیم # ~~لرقی ، رحمه الله، قصار رقی صحبت داشته ودر سنه اثنین و اربعین و ~~تلثمأیة # برفته ازدنیا . # برادر وی ابوالحسن علی ابن احمدویرا پس ازوفات وی بخواب دید گفتمرا # ~~وصیتی کن! گفت: علیک بالقلة والذلة الی ان تلقاء ربک . PageV01P216 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0390.png) # وی گفته : حقیقة الفقران لایستغنی العبد بشیء سوی الحق سبحانه تعالی. # و هم وی گفته که عجب می آید مرا از کسی که بشناخت که ویرار اهیست بخداوند # ~~تعالی، چون زند گانی کند باغیر او و حال آنکه خدای تعالی می گوید که و ~~انیبوااای # ~~ربکم واسلمواله . # وهم وی گوید که من در ابتداء امر خود قضد زیارت مسلم مغربی کردم چون # ~~بمسجدوی در آمدم امامتی کرد والحمد را چند جاخطا خواند باخود گفتم که ~~رنج # ~~من ضایع شد آن شب آنجا بودم روز دیگر بقصد طهارت خواستم تابکنار فرات ~~روم # ~~شیری در راه خفته بود باز گشتم دیگری براثر من می آمد عاجز فروماندم ~~بانگ بر # ~~گرفتم مسلم از صومعه بیرون آمد چون شیران ویرابدیدند تواضع آغاز کردند ~~گوش # ~~ه. بک را بگرفت و بمالید و گفت ای سگان خدای عزوجل نگفته ام شمارا که ~~بامهمانان # ~~من کاز مگیرید،! انگاه مرا گفت یا ابااسحق شما براست کردن ظاهر مشغول ~~شدهاید تا # ~~از خلق میترسید و مابراست کردن باطن تا خلق از ما بترسند . # ~~ابراهیم الجیلی از زمین جیل بوده پیری بزرک و ms216 باشکوه بود این طایفه ~~را # ~~رحمه الله تعالی وقت صافی داشته. # شیخ ابوالازهر اصطخری گوید که ابراهیم جیلی بعم زاده ی خود # ~~مبتلا شد ویرا بزنی گرفت بوی مشغول شد چنانکه از بیقراری در دوستی وی، ~~از # ~~نزدیک وی برنتوانست خاست وقتی باخود گفت این چیست که من در آنم؟ اگر من # ~~باین حال بآخرت روم من که باشم؛ پس شب برخاست و غسل کرد و نماز گذارد و # ~~بزاریدو گفت الهی تو آن اولی که بودی دل مرا آن حال اول بازده؛ درساعت ~~زن را # ~~تب گرفت و روز سیوم برفت ابراهیم ویرا دفن کرده و باسروقت خود شدوپای ~~برهنه # ~~و سر برهنه ببادیه در آمد . # حمه الله تعالی براهیم دهستانی شیخ الاسلام گفت که شیخ محمد قصاب ~~بدامغان مرا گفت آن وقت که در این دیار اهل کلام پدید آمدند من ار آن ~~رنجه می بودم برخاستم و بشیخ ابراهیم دهستانی رفتم کهاز وی PageV01P217 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0391.png) # ~~بیرسم، یعنی از مذهب و سخن ایشان. چون ییشوی رسیدم هنوز باوی از اذ ~~چیری # ~~نگفته بودم که مراگفت محمد باز گرد لایعر فه احدغیره النرا جزاله کسی ~~نشناسد! # ~~سخن ذوالنون راست است که العلی فی ذات النه.بل . # شیخ الاسلام گفت که اورا نتوان شناخت جز باووسخن او؛ چون اورا بقر آن # ~~و سنت بشنسی اورا باو بشناخته بشی یعنی شناخت تصدیفی ژتسلیمی: بعقل ~~مجرد # ~~او را نتوان شناخت . عقل مخلوق است بر همچون خودت دلالت کند : هرکه از ~~او # ~~با تو سخن گوید بپذیر که او خود کوید دعقل و قیس خود مپذیرد ابرن سمعی # ~~است نه عقلی . # ~~ابراهیم هرغینانی شیخ الاسام لفت که وی کنته کهابچه گوش دزپید علم # حمه الله است و آنچه فهم در. بد حکستست و آنچه بژ شنوی وبر # دریابی حیاتست . # ~~براهیم نازویه کنیت وی ابواسحق است از مشایخ نیشنبوراست. ابوحفص # رحمه الله را دیده بود و با ابوعثماکن حیرت صحبت داشته . # ویرآ درفتوت شانی است ms217 عفلیم. نام وی ابراهیم بن محمد بن # ~~سعید است اما از صورت نیکوی وت وخوش خواندن دیرا نا ویه لقب گردند . # وی ازعلیقهی را بعه است از کسز مشایخ جبلاست واز فقرای # ~~قدس اللهروحه مظغر کرسانشاهی صادق . باعبدالله خراز صحبت داشته بود ~~و بابزز گتر ازوی نیز، در طریقه ی خودیگانهی مشایخ بوده، استادعیاس شاعر ~~است. # شیخ الاسلام قدس سره گفت: وی شبرا بسه بخش کرده بود سیکی نماز گردی # ~~و میکی قر آن خواندی و سیکی مناجات کردی و برخود میزاریدی و این بیت ~~میگفتی: ### | شعر # قدلسعت حیة الهوی کبدی %~% فلا طبیب لها ولا راقی # غخیر الحبیب الذی شفعت به %~% فعنده رقیتی وتریاقی # وی گفته: العارف من جعل قلبه لمولاه. وجسده لخلقه . PageV01P218 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0392.png) # ~~وهم وی گفته: من صحب الاحداث علی شرط السلامة والنصیحة اداه ذلک الی # ~~ابلاء فکیف بمن صحبهم علی شرط غیر الصلامة. # ~~وهموی گفته : باید که نظر تو در دنیا برای اعتبار باشد و سعی تو در وی # ~~بروی اضطرار و ترک تو مر آنرا از سبیل اختیار . # ~~ازوی برسیدند که فقیر کیست: گفت فقیر آنکه با وحاجتش نباشد . # ~~شیخالاسلام گفت: از آن با وحجتش نباشد که حاجتش همه او باشد و بس. # از طبقهی رابع. است. بنابوسعید خرازصحبت داشته و نسبت # ~~بوالحسین بن نبان خود بوی درست کند درتیه برفته از دنیا . # ~~وحمه الله ابو عثمان مغربی گوید که ابوعلی کانب گفت که وقتی # ~~بوالحسین نبن در وجد و رقص بود و ابوسعید خراز برات وت دست میزد. # ابوالحسیننبان گوید که همه خلق در بادیه تشنه باشند ومن بر کنار نیل . # و هم وی گفته که بزرگ ندارد قدر دوستان الله تعلی را مگر بزرگ قدری # ~~بزدیک وی . # از طبقه ی را بعه است نام وی علی بن هند القرشی است . از کبار # ~~ابو الحسین بن هند مشایخ فارس است و با علماء ایشان صحبت داشته با ~~جعفر # ~~لفارسی، رحمهالله حداد و بزرگتر از وی ms218 چون عمر و بن عثمان وجنید و # ~~طبقهی ایشان. # وی گفته : هر که را خدای تعالی برباط قرب خود جای دهد ویرا راضی # ~~وخشنود دارد بهرچه بروی گذراندزیرا که بر بساط قرب بی رضائی و ~~ناخوشنودی نباشد. # و هم وی گفته : حسن خلق بالله تعالی بترک شکایت است و با امرها و # ~~فرمانهای وی آنکه بنشاط دل و طیب نفس بآن قیام نمائی و باخلق نیکو کاری ~~و بردباری کنی. # و هم وی گفته : اجتهد ان لاتفارق باب سیدک بحال فانه ملجاء الکل فمن # ~~فارق تلک الدة لایری بعد قرارأ و لا مقاما وقال کنت من کربتی افرالیهم # ~~هم کربتی فاین المفر . PageV01P219 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0393.png) # شیخ ابوعبدالله خفیف گفته که شیخ ابوالحسین هند با جمعی در شیراز دردعوتی # ~~بودند و من در سفر بودم گفته بود که نصیب ابوعبدالله بگذارید جماعت ~~عذری گفته # ~~بودند دیگر باره گفته بود البته نصیب وی بگذارید بگذاشتند اتفلق من ~~رسیدم، در آمدم # ~~و سلام کردم ابوالحسین هند برخاست و جامه درزیر بغل گرفت و می گشت ومی ~~گفت: # ~~قلوب المؤمنین لاتکذب ، پس من گفتم هیچ خوردنی دارید که من گرسنه ام ~~آنچه # ~~گذاشته بودند آوردند . # ~~بوالادیان، رحمه الله کنیت وی ابوالحسن است و نام وی علی . # ویرا از آن ابوالادیان گفتند که در همه دینها مناظره کردی # ~~و مخالفان را بشکستی. وی بصری است در ایام جنید بوده وباابوسعید خراز ~~صحبت # ~~داشته عالم بوده و صاحب لسان . ویرا غلامی بود احمد نام، وی گفته : ~~روزی میان # ~~ابوالادیان و میان مجوسی سخنی می گذشت ابولادیان گفت که آتش باذن الله ~~تعالی # ~~کار می کند و مجوسی گفت نه چنین است که بطبع خود کار می کند واگر چنان ~~بمن # ~~نمائی که آتش بفرمان خدایتعالی کار میکند بدین تو در آیم ! اتفاق کردند ~~که آتش # ~~برافروزند وابوالادیان درمیان آتش رود هیزم جمع کردند و آتش عظیم ~~برافروختند # ~~و مردم بسیار حاضر آمدند چون هیزم تمام بسوخت اخگرها ms219 بروی زمین پهن ~~کردند # ~~ابوالادیان سجاده انداخته بود و نماز میکرد چون سلام نمازداد برخاست و ~~بر بالای # ~~اخگر ها برفت چون بآخر رسیدی روی بمجوسی کرد و گفت این کفایتاستیا # ~~نوبتی دیگر در آیم؟1 چون این سخن بگفت روی درهم کشید و مجوسی مسلمانشد ~~. # احمد گوید چون شب در آمد ویرا میمالیدم درزیر انگشت پایوی آبله ییدیدم # ~~بمقدار سیبی، گفتم ای شیخ این چیست؟ گفت چون بر سر آتش میشدم غائب بودم # ~~چون بآخر آتش رسیدم حاضر گشتم و آن سخن بگفتم واگر این حضور در میانهی # ~~آتش بود می سوختمی. # شیخ الاسلام گفت که هر گاه که وی بحج رفتی از خانهی خود لبیک زدی و # ~~از آنجا احرام گرفتی . وقتی از حج باز آمد و زود لبیک زدن گرفت گفتند ~~بیروئی PageV01P220 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0394.png) # ~~مکن اکنون باز آمدی بازلبیک میزنی! گفت اینبار نه لبیک حج میزنم که ~~لبیک او را # ~~میزنم یکهفته برنیامد که ازدنیا برفت . # ازطبقه ی رابعه است از کبار مشایخ نسا بوده واز اجلهی # ~~ابوجعفر محمد بن علمی اصحا . # ~~النوی المعروف # ~~بهحمدعلیان، رحمه الله ابوعثمان حیری محفوظ گوبد که وی امام اهل معارف ~~است # وی از نسا قاصد بابوعثمان آمدی بیرسیدن مسائل از وی # ~~ودر راه آب ونان نخوردی وخواب نکردی و برطهارت رفتی و چون طهارت بشکستی # ~~نرفتی تا طهارت نکردی . # شیخ الاسلام گفت: اگر بابوعثمان رفتی روا بودی طعام خوردن و بی طهارت # ~~رفتن اما او نه بابوعثمان می رفت مقصود وی چیزدیگربود . # وی گفته: هر که باختیار وخواست خود اظهار کرامت می کندوی مدعی است، # ~~وه که بی خواست وی بروی کرامتی ظاهر میشود وی ولی است . # و هم وی گفته: چون دوست نداری کسی را که هر گز از بر واحسانوی یک # ~~طرفة العین خالی نیستی و چون دعوی محبت کسی کنی که یک طرفة العین در ~~مقام # ~~هوافتمت وی نباشی؟!. # و هم وی گفته که هر که با غیر الله ms220 تعالی آرام گیرد الله تعالی ویرا فرو # ~~گذارد و هر که با الله تعالی آرام گیرد طریق آرام با دیگران ازوی ببرد ~~. # از طیقهی خامسه است نام وی احمدبن محمداست، بصری # ~~ابوسعید الاعرابی الاصل است بمکه ساکن شده بود عالم بوده و فقیه . # رحمه الله وی را برای این طائفه تصنیفها بسیار است، با جنید صحبت # ~~داشته و با عمروبن عثمان و ابوالحسین نوری و حسن مسوحی و ابوجعفر حفار ~~و # ~~ابوالفتح حمال، قریب است بطبقهی چهارم. در سنه اربعین اواحدی واربعین و ~~ثلثمایه # ~~برفته از دنیا . # دروقت خود شیخ حرم بود . PageV01P221 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0395.png) # ~~شیخ الاسلام گفت که ویرا جزویست در نکتهای توحید سخت نیکو در آنجا # ~~گفته : لاتکون قرب الا و ثمة مسافة نزدیکی نگویند تا مسافت نبود . # ~~شیخ الاسلام گفت : در قرب دو گانگی است که یکی بدیگری نزدیک بود پس # ~~چون نیک بنگری قرب بعد باشد تصوف یگانگی است . # ~~وی گفته : التصوف کله ترک النضول و المعرفة کلها الاعتراف بالجهل . # ~~و هم وی گفته : لایکون الشوق الا الی غائب . # ~~شیخ الاسلام گفت که داو دطائی را گفتند که تو مشتاقی؟ گفت من نه ~~دورمکغائب # ~~مشتاق بود و دوست من حاضر است . # ~~و هم ابن الاعرابی گفته است که انله تعالی بعضی از اخلاق دوستان خود ~~بدشمنان # ~~داده تا بآن بر دوستان وی تعطف هی کنند و بآن سبب دوستن وی می اسایند . # ~~رحمه الله ابوعمر و الزحاحی گفتهاند که نام وی ابراهیم است ~~نیشابوری الاصل است. از طبقهی خامسه است نام وی محمد بن ابراهیم است و # صحبت داشته است باابوعثمان حیری وجنید ورویم وخواص. # ~~گویند که چهل سال در مکه مجاور بوده و درحرم بول نکرده و موی نینداخته # ~~تعظیم حرم را و نزدیک بشصت حج گذارده بود. # ~~ابو عمرو نجید گوید که بمکه بودم و مشایخ وقت چون کتانی و ابوالحسین # ~~ین کبیر و صغیر و غیر ایشان از مشایخ حلقه میزدند و صدر همه ms221 ابوعمر ~~وزجاجی # ~~بود و چون سخن رفتی وی حکم کردی و بوی حوالت کردندی پیوسته گفتی که من # ~~سی سال خلای جنید بدست خود پاک کردهام و بآن فخر می کرد . # ~~در سنه ثمان وار بعینو ثلثمایة برفته از دنیا . # ~~و وی گفته : لان تنقص من البشریة شیء احب الی من ان امشی علی الماء. # ~~یعنی اگر وجود بشریت من چیزی کم شود دوست تر از آن دارم که بر آب بروم ~~. # ~~و هم وی گفته که مادر من بمرد و از وی پنجاه دینار بمن میراث رسید بقصد # ~~حج بیرون آمدم چون ببابل رسیدم مرا شخصی پیش آمد و گفت باخود چه داری: ~~با PageV01P222 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0396.png) # ~~خود گفتم هیچ از راستی بهتر نیست گنتم پنجاه دینار! گفت بمن ده همیان ~~را بوی # ~~دادم آن را بشمرد همچنان یفت که گفته بودم، گفت بستان که راستی تومرا ~~بگرفت # ~~س ازمر کب خود فردد آمد که سواز شو گفته نمیخواهم گفت چاره نیست والحاح # ~~بسیر کرد سوارشد، گنمت من هم براثرتو میرسم سل ینده بمن زسید در مکد ژ ~~بامن # ~~میبود نا ازدنیا برف. # گویند کد در موسم حج عجمینیش وتی1مد کد براهت من بده کدحج کذاردم # ~~و وران نو مرا بتو نشن دادند 5ه براءت حج از تو بستنم، شیخ سلامتی ~~صدروساد گی # ~~و.. ادیر د ست کن پران ب تی مزاح کردهاند بسا زم اشرت درد وکنت آنجا ~~روو # ~~بگوت یا رب اعطنی البراءة ، سعتی برنیامد که 1ن عجمی بز نشت و بدستوی # ~~کاغذی « بخ سبز برآن نوشته که بم الله الرحمن الرحیم هذه براعة فلان بن # ~~فلان من اانار . # کنیت وی ابو سحق است والدابوعمر وزججی است زیرا # ~~ابراهیم بن یوسف بن در تزب مشارخ آدردد اند که از کبار اصحاب ابو حفص # ~~محسد الزحاحبی است* در شربق م1مت و خلاف نفس صاحب مذهب است. # ~~راضی نیست آنرا رحه اثه از وتی حندایت کنند که گفنه است: فی ms222 خلاف ~~النفس علی # ~~و بوی 18 الاوقات برکة و قد ساعدت ننسی مرة فی خطوة فیا اسلتنی # ~~ندار کها الی سنین . # ز نغات خمسه ست دنیت دی ابو محمد است بغدادی # قدس الله سره جعغر ان محمد بن نقیر الخلدی الخواص ست و خلد محلنی ~~است از بغداد ، و وی حصیر باف بود شا گرد جنید وابراهیم خواعراست وبا ~~نوری ورویم وسمنون # و جربری ضحبت داشیه بود . با غیر ایشن از مشایخ وقت؛ # ~~و عالم بوده بعلوم این طائفه وصاحب جمعی کتبو توازیخ وحکایات و سیر ~~مشایخ بوده. # وی گفته که دوست دیواندارم از آن مشایخ و دو هزار پیر شناسم از این طائفه # وی گفته که عجائب عراق سه چیزاست شطح شبلی و نکتهی مرتعش و حکایت من ~~PageV01P223 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0397.png) # ~~وی پیر شیخ اوالعباس نهاوندیست . ببغداد برفته در سنه ثمان و اربعین ~~وثلثمأیة # ~~و قبر وی بشونیزیه است نزدیک قبر سری سقطی و جنید . # شیخ الاسلام گفت قدس سره که من یک تن دیدهام که ویرا دیده بود و از وی # ~~حدیث داشت، قاضی ابومنصور هروی ویرا ببغداد دیده بود . # وی گفنه که الفتوة احتقار النفس و تعظیم حرمة المسلمین . # و هم وی گفته : کن شریف الهمة فان الهمم تبلغ بالرجل لاالمجاهدات. # و هم وی گفته که در بیت المقدس بودم دیدم مردی که همه روز خود را در # ~~عبائی پیچیده بود نا گاه برخاست و روی خود را بآسمان کرد و گفت کدام را ~~دوستر # ~~میداری آنکه دو غبا و پالوده دهی یا آنکه این قندیلهای خانهی ترا در هم ~~شکنم؟: # ~~پس بجائ خود باز گشت و بخفت من باخود گفتم یا این مردروستائیست یا از ~~اولیاء- # ~~الله است در میان آنکه من در فکر کار وی بودم دیدم که شخصی در امد و با ~~وی # ~~رنبیلی بزرگ و براست و چپ می نگریست تا ویرا را دیده آمد و بر بالای سر ~~وی # ~~بنشست و گفت برخیز پس ms223 از زنبیل دو غبا و پالوده بیرون کرد ان فقیر ~~بنشست و # ~~بخورد چندانکه خواست پس گفت این باقیرا بفرزندان خود ببر! آن شخص ~~برخاست # # و برفت و من در عقب وی برفتم و گفتم بخدا بر تو که این مرد را .-01 %~% ~~افت # # نی من هر گز ویرا ندیده بودم غیر ازامروز چند روز بود که فرزند! %~% ~~ابوالحسین ### | حاجی # ~~غبا و پالوده خواسته بودند و من مردی فقیرم و حمالی می کنم گفتم که هر ~~- # ~~خدای تعالی فتوحی رساند بکنم آنچه میخواهید امروز یکدینار کسب کردم و # ~~حوائج آنچه گفته بودم خریدم و بخانه آوردم خواب بر من غلبه کرد بخفتم ~~هاتفی # ~~آو از داد که بر خیز آنچه یخت یی بمسجد ب وپیش آنمرد که خود را در ~~عبائی پیچیده # ~~بنه که ما این را برای وی ساخته ایم آنچه ازوی بماند بفرزندان خود آور! ~~از خواب # ~~در آمدم فرزندان آنرا پیش آوردند تابخورند برداشتم و اینجا اوردم ~~چنانکه دیدی. # شیخ الاسلام گفت که از جعفر خلدی پرسیدند که عارفان کیانند گفت : هم ما # ~~هم و لو گانوا هم لماگانوا هم ایشان نه ایشانند اگر ایشان ایشانندنه ~~ایشانند . PageV01P224 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0398.png) # شیخ الاسلام گفت که معتز با من گفت که صوفی نبود اگر بود صوفی نبود و # ~~آن چنانست که وی گفت و آن نه بطاقت وی بود ندانم که وی از که شنیده ~~بود. # شیخ الاسلام گفت که سبحان النه شگفت تر از این که دید درجهان، نیست در # ~~هست نهان، شخص در پیرهن روان، ومی گویند کهاو نه ان کالبد دردل کم ودل ~~درجان # ~~و جان در آن زنده بآنست جاودان . # ~~ابو الحسن الصوفی از طبقهی خامسه است نام وی علی بن احمد بن سهل از # ~~القوشنجی،رحمه الله یگانگان و جوانمردان خراسلن بود ابو عثمان حبری ~~را # دیده بود و در عراق با ابوالعباس عطا وجریری صحبت # ~~داشته بود و در شام با طاهر مفدسی و ابوعمرو ms224 دمشفی صحبت داشته با شبا م # # گفته بود . %~% مان آورد # و هو من اعلم مشایخوقته بعلوم التوحید* اتوعثمان خرم شد وویر # ~~طریقة فی الفتوة و التجرید وکان خلجتس بنشست گفت ای مردمان مابابوعمرد # مات سنة ثمان و ار بهه %~% هزار در. بجهت ثغر مسلمنان آوردجزاد الله خیر ~~آ # ~~بوعمر و از میان مرده برخاست و بر سر جمع گفت ان از مال مادر من بود وی ~~بآن # ~~راضی نیست آنرا بمن باز دهید تا بوی باز دهم ابوعثمان بفرمود تا آن ~~کیسه را آوردند # ~~و بوی دادند چون شب در آمد باز آنرا پیش ابو عثمان برد و گفت چه شود که ~~این # ~~وجه را چنان صرف کنید که غیر ما کسی نداند ابوعثمان بکریست و وی را ~~تحسین # ~~6 د و فرمود چنین کنم . # ~~انداخت تا هر سکوة ابلغ من کلام . # ویرا پرسیدند که تصوف به نفه هان علیهدینه . # # ذلک حقیقة ولا اسم . %~% احسان . # ابو عثمان مغربی گوید که از وی پرسیذند که ظریف -جاره نیست ؟ گفت : # ~~فی ذاته و اخلاقه و افعاله و شمائله من غیر تکلف . # ابو بکر رازی گوید که شنیدم که ابوالحسن قوشنجی می گفت PageV01P225 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0399.png) # ~~گروهاند اولیاء که باطن ایشان بهتر است از ظاهر ایشان و علماء که ظاهر ~~و باطن # ~~ایشان برابر است و جهال که ظاهر ایشان بهتر است از باطن ایشان ، خود ~~انصاف # ~~نمیدهند و از دیگران انصاف میطلبند . # و هم وی گفته : لیس فی الدنیا شیء اسمج منمحب بسبب و غرض . # از طبقهی خامسه است کنیت وی ابوالحسن است ، از اهل # ~~بندار ان الحسین من محمد بن المهلب لشیر ازی ،رحمه الله شیراز ~~است بازجان بوده و تربتش آنجا است ، و عالم بوده باصول ویرا در علوم ~~حقایق ربانی است نیکو شا گرد شبلی است و با جعفر حداد صحبت داشته و شبلی ~~قدر وی بزر ک # ~~پس بج.، استاد ابو عبدالله خفیف است ومیان ایشان مفاوضات بسیار است ms225 در ~~مسائل # ~~الله است در میه ثلاث وخمسین و ثلثمأیة برفته ازدنیا در آن سال که شیخ ~~ابوعلی کاتب # ~~زنبیلی بزرگت و براست و چپا می ویرا غسل کرده. # ~~بنشست و گفت برخیز پس از زنبیل دو غبا و پارسی که از کجا میرسی و درچه ~~کاری. # ~~بخورد چندانکه خواست پس گفت این باقیرا بفرزندان خود ببر! ان شخص برح»، # # و برفت و من در عقب وی برفتم و گفتم بخدا بر تو که این مرد را -1 %~% ~~فت # # نی من هر گز ویرا ندیده بودم غیر از امروز چند روز بود که فرزند! %~% ~~حسین # ~~غبا و پالوده خواسته بودند و من مردی فقیرم و حمالی می کنم گفتم که هر # - %~% باجی # ~~خدای تعالی فتوحی رساند بکنم آنچه میخواهید امروز یکدینار کسب کردم و # ~~حوائج آنچه گفته بودم خریدم و بخانه آوردم خواب بر من غلبه کرد یخالله ~~تعالی از # ~~آو از داد که بر خیز آنچه پخت یی بمسجد ب وپیش آنمرهوهجن آن معاملات ~~نکند، الله # ~~بنه که ما این را برای وی ساخته ایما کذارد حجت را تا فردا باوی بآن ~~حساب کند اما # ~~در آمدم فرزندان آنرار زیادت در بندد . # شیخ الاسالالام گفت که هر که نه در زیادت است در تتصان است و این صعب # ~~هم و لو کانم را . PageV01P226 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0400.png) # و هم بندار گفته: من لم یترک الکل رسمآفی جنب الحق لایحصل له الکل # ~~حقیقة و هو الحق سبحانه . # ~~ابوعمرو بن نجید از طبقهی خامسه است نام وی اسمعیل بن نجید بن احمد # قدس سره السلمی است جد ابو عبدالرحمن السلمی از جانب مادر # وی از کبار اصحاب ابو عثمان حیریست و آخرین کسی از # ~~ایشان که برفته از دنیا اوست . توفی سنة ست او خمس و ستین و ثلثمأیة . # جنید را دیده بود و از کبار مشایخ وقت خود بود ویرا طریقی خاص بود از # ~~نلس حل و نگاهداشت وقت ، و حدیث فراوان ms226 داشت د ثقة بود . # روزی ابو عثمان از برای خرج بعضی ازثغور مسلمانان چیزی طلبید هیچکس # ~~چیزی نداد ابو عثمان تنگدل شد چنانکه در مجل بگریست چون شب در آمد # ~~ابو عمرو بعد از نماز خفتن کیسهی دو سزار درم در ا نجا پیش ابوعثمان ~~آورد # ~~و گفت این وجه را در آنچه میخواستید صرف کنید! ابوعثمان خرم شد و ویرا # ~~دعای خیر کرد چون بامداد شدابو عثمان بمجلس بنشست گفت ان مردمان مابا ~~بوعمره # ~~بسیار امیدوار شدیم که دوشینه دو هزار در. بجهت ثغر مسلمنان آوردجزاه ~~الله خیرآ # ~~ابوعمر و از میان مرده برخاست و بر سر جمع گفت ان از مال مادر من بود ~~وی بآن # ~~راضی نیست آنرا بمن باز دهید تا بوی باز دهم ابوعثمان بفرمود تا آن ~~کیسه را آوردند # ~~و بوی دادند چون شب در آمد باز آنرا پیش ابو عثمان برد و گفت چه شود که ~~این # ~~وجه را چنان صرف کنید که غیر ما کسی نداند ابوعثمان بکریست و وی را ~~تحسین # ~~کرد و فرمود چنین کنم . # وی گفته : رب سکوة ابلغ من کلام . # و هم وی گفته : من کرمت علیه نفسه هان علیهدینه . # و هم وی گفته : تربیة الاحسان خیر من الاحسان . # و از وی پرسیدند که آن چیست که بنده را از آن چاره نیست؟ گفت : # ~~ملازمة العبودیة علی السنة ودوام المراقبة . PageV01P227 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0401.png) # و هم وی گفته : الانس بغیر الله تعالی وحشة . # ~~عبدالله بن محمد بن زطیقهی خخامسه است کنیت وی ابومحمد است باصل ازری # ~~عبدالرحمن الرازی بوده و بنیشایور بزر گ شده باجنید و با ابوعثمان و ~~محمدبن # ~~الشعر آنی برحمه اللهالفضل ورویم و سمنون وبوعلی جرجانی ومحمد حامد و # غیر ایشان از مشایخ قوم صحبت داشته و از کبار اصحاب # ~~ابو عثمان بود و ابوعثمان او را بزرک میداشت ویرا ریاضات عجیب است. ~~عالم بوده # ~~بعلوم این طائفه و حدیث داشته و تقة بود و در سنه ms227 ثلاث و خمسین و ~~تلثمأیة برفته # ~~از دنیا . # وی گفته که عارف نپرستد الله تعالی را بر موافقت خلق که وی کار کننده بود # ~~بر موافقت خالق وامر وی . # و هم وی گفته که معرفت حجاب را بدرد میان بنده ر الله تعالی. # وهم وی گفته که شکایت و تنگدلی ازاند کی معرفت زائد . # ~~ابو الحسین السیروانی نام ویعلی بن محمد السیروانی است استاد ابو ~~الحسین سیروانی # گبیر صغیر است از سیروان مغرب بوده است بزرک بوده د # ~~قدس الله تعالی سره بدمیاط نشستی . # شیخ ابو سعید مالینی آورده در اربعین مشایخ خود که ابوالحسین سیرژانی ~~کبیر # ~~گوید که سهل عبدالله تستری گوید: کل من لم یکن لحرکته و سکونه امام ~~یقتدی # ~~به فی ظاهره ثم یرجع الی باطنه قطع به. # وهم وی گوید: الرضاء فوق الموافقة مع ما یبد و من الفیب # وهم وی گفته که ازخواص طلب وصیت کردم خواص گفت: الزم الفقراء فان # ~~الخیرفیهم . # ناموی علی بنعثمان بن نصیر القرافی است، وقرافه دهی است # ~~ر الله تعالی 1 بوالحسین القرافی بمصر و گویند که وی بد میاط بوده ~~شاگر دابوالخیر تیناتی # وابوالحسن الصایغ الدینوریاست صدو ده سال عمر وی بوده. PageV01P228 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0402.png) # ~~در سنه ثمانین و ثلثمأیه برفته از دنیا . # شیخ الاسلام گفت که قرافی یگانهی دنیا و بی نظیر بود دروقت خویش و بس # ~~حادالنظر وحاضرالوقت بود، باعام .نی بود و باخاص عارف ودر خود موحد بود ~~و # ~~درنشان خود گم . # شیخ الاسلام ده تن بآخر عمر ازمشایخ متأخرین اختیار کرده بود، شیخ ~~ابوااخیر # ~~تیناتی و قرافی و حصری و علی بندار صیرفی و نصر ابادی و سبروانی صغیر ~~ونهاوندی # ~~و قصاب و خرقانی و طاقی ومی گفت اینها جدا اند . # وقتی قرافی در کشتی احتساب کرد دست و پای او بستند و در آب انداختند # ~~چون وقت نماز شد ویرا در صف اول دیدند جامه وی تر ناشده . # شیخ الاسلام گفت که زنده او را ms228 کسی نکشد که وی بروح دیگر زنده است. # شیخ الاسلام گفت که سید السادات قرافی گوید که چون ترا چیزی دهند # ~~بخلاف شریعت واجب بود که پنهان داری . # ~~ابوسلیمان نیلی رحمه الله تعالی شیخ الاسلام گفت که ابوسلیمان نیلی ~~بقرافی آمد و بوسه بر سر قرافی داد ابوسلیمان سخت خلق جامه بود قرافی بوی # نگریست و گفت یا اباسلیمان ترا سخت خلق جامه می بینم # ~~اما میان دو ابروی تو حکومت می بینم دوخشت زیرسر می نهی اما حاکمی در ~~آن # ~~میان و بعداز آن ویرا پس از صوفی گری بمغرب حاکم کردند. # ابو بکر دقی بقرافی آمد ویرا گفت یا ابابکر اکنون میگویند که مجرد تر # ~~جهان توئی من ترا در میان دو گهواره می بینم پس از آن چندان بر نیامد ~~که زنی # ~~خواست ویرا دو فرزند آمد در میان دو گهواره نشسته بود و سخن قرافیرا ~~یادمیکرد. # ~~قرافی را در فراست عجائب بسیار است و کراماث ایشان بزرک است . # از این طائفه است از مشایخ مغرب . وی است که وقتی در # ~~بوسلیمانخواص گزستانی میشد برخری نشسته مگسی خر را بگزید خر # بجست و پای وی در درخت کز آمد و افگار شد چوبی PageV01P229 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0403.png) # ~~بر سر خرزد خرروی باز پس کرد و بزبان فصیح کفت: وه که بردماغ خود می ~~زنی! # وهو من اقران ابی الخیر . مات بدمشق . # ~~بو القاسم نصر آباذی از طبقهی خامسه است نام وی ابراهیم بن محمد بن ~~محمویه # ~~قدس الله سره است . مولد و مقام وی نیشابور بوده است . # شیخ اهل اشارت و حقایق و لسان توف بود در زمانخود # ~~عالم بوده بانواع علوم از حفظ سنن وعلم تواریخ ومختص بعلوم حقایق، شا ~~گردابراهیم # ~~شیبانی است شبلی و واسطی را دیده بود و با ابوعلی رودباری و مرتعش و ~~ابوبکر # ~~طاهر ابهری وغیرایشان صحبت داشته. آخر عمر بمکه رفت ابوعثمان مغریی ~~پذیرمی # ~~وی آمد و بطیبت باوی گفت که مکه چه ms229 جای تست»! وی گفت بلکه مکه چه جای ~~تسعه # ~~جای من است، بسی بر نیامد که سببی افتاد که ابوعثمان بنیشا بور آمد و ~~آنجا برفت # ~~و نصر آبادی بمکه مجاور شده همانجا برفت در سنه اثنین و سبعین و ~~ثلثمایة . # شیخ الاسلام گفت که اسمعیل پسر نصر آبادی گفت مرا که وی گفت : اذا بدالک # ~~واذارجعت عن ذلک الحال تعظم ما عظمه الله تعالی . # وهم وی گفته: الراغب فی العطاء لامقدار له والراغب فی المعطی عزیز . # وحمةاللهعلیه بو بکررازی بجلی نام وی محمدبن عبدالله رازیاست ~~بنیشابور بوذه واز کبار مشایخ خراسان است مرزوق بوده از لقای مشایخ ، ~~استاد # ابو عبدالرحمن سلمی است و سلمی تاریخ خود بتاریخ وی # ~~کردهه شاگرد ابوبکر بیکندیست . # شیخ الاسلام گفت که ویرا وقتی عظیم بود وقبول بسیار. در نیشابور در کردکی # ~~مبتلاشدویرا بوی متلهم کردند و مهجور ساختند آخر معلوم کردند بخلاف آن ~~بود بار # ~~دیگر ویرا قبول پدید آمد . # روزی در جامع نشسته بود شیخ علی بندار صیرفی بلوی گفن : انها اشهیخ تایلن # ~~چه بود که واقع شد و آن از کجا افتاد ترا؛ گفت ای پیراگر عزم ابراهیم ~~وخدق و PageV01P230 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0404.png) # ~~یقین موسی و عصمت عیسی و همت وصبراحمد عربی صلوة الله علیهم اجمعین # ~~کسی رابود ونگاهداشت وی نبودچون باوفتنه جهدهمه راباد برد و مرددرمیان ~~آن بود. # شیخ الاسلام گفته که کسی ابوبکر رازی را گفت که درسماع چه گوئی: گفت # ~~بس فتنه آمیزست و طرب انگیز خویشتن را از فتنه گوشه میدار! گفت نه ~~مشایخ آن # ~~کردهاند کفتدوست یدر آن وقت که وقت تو چون وقت ایشان شود تو همچنان کن ~~. # از بخاراست بزرک بوده وجنیدرادیده بود وعمروی دراز کشید. # ~~وحمة الله علیه ابوبکر فالیزبان شیخ الاسلام گفت که شیخ عمو بامن ~~گفت که در سنه سبعین و ثلثمأیة ببخارا شدم بزیارت ابوبکر فالیزبان ویرا ~~طلب # ~~کردم خانهیی بود یک در داشت وی در آنجا بود پیش وی در آمدم ms230 وسلام کردم ~~مرا # ~~بنشاند و سفره آورد نان بودوجوز و نمک من کرسنه ازطعام بودم دست دراز ~~کردم # ~~و می خوردم در میانخوردن بوی نکاه کردم وی میکریست مندست باز کشیدهمرا # ~~گفت بخور که من از شادی می گریم که ابوالقاسم جنید مرا گفت زودزود بود ~~که # ~~این سخنان چنان شود که هر کوهی دو حجره بود دریکی از آن دو حجره این ~~سخنان # ~~بود در آن دیگر نبودو آن کس را کرانکند که از آن حجزه باین حجره آید و ~~از این # ~~سخنان شنوداکنون اوهرات کسی به بخارامی آید بطلب این کار هنوز این ~~کارنیک است. # وحمهالله بوالحسین الحصری اصل وی از بصره بوده ببغداد نشسته شیخ عراق ~~است . زطبقهی خامسه است نام وی علی بن محمد بن ابراهیم است # شیخ سلمی گوید که کس ندیدم از مشایخ تمام حال تراز # ~~وی و نهکو زبان تر و بزرک سخن تر از وی. لسان الوقت بود ویکانهی مشایخ ~~بعلم # ~~توحید مخصوص بود و کس در توحید و تفرید چونوی نکفتی و حنبلی مذهب بود . # شیخ الاسلام گفت که وی شاگرد شبلی است وشبلی را جزوی شاگردی نبوده، # ~~سخن شنوان بسیار بودهاند که سخن شنیده اند از وی اما این حدیث چداست. ~~یعنی # ~~میراششلجیوی کرفته بود، وجهری را استاه چز شبلی نبوده و شمهلیهرکاز ~~ویدور # ~~فرله دیرا کفتیانن ولوانه مثلی نی ویینک تالیف اذلی.-. PageV01P231 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0405.png) # ~~حصری و ابو عبدالله خفیف همتای یکدیگر بودند این خفیف بالت تربود و # ~~حصری بباطن تر . # شیخ الاسلام گفت که شیخ عمو حصری را ندیده بود . # ~~وی گفته که من حصری را ندیدهام، در سنهاحدی و سبعین و ثلثمأیة بمکه شدم # ~~گفتم چون باز گردم بزیارت حصری و ابوعبدالله خفیف شوم همان سال خبر ~~بمکه # ~~رسید که حصری ببغداد و ابوعبدالله بشیراز برفت . # تو فی الحصری رحمه اللهیوم الجمعة من شهر ذی الحجة سنة احدی # ~~وسبعین و ثلثمأیة . # وی کفته : الصوفی لاینزعج فی انزعاجه ولایقر ms231 فی اقراره . # وهم وی کفته: الضوفی الذی لایوجد بعدعدم عدمه ولایعدم بعدوجوده . # وهم وی گفته حر گاهی مناجات کردم و گفتم الهی از من راضی هستی که من # ~~از تو راضیم؛ ندا آمد کهای کذاب اگر تو از ما راضی بودی رضای ماطلب ~~نکردی . # ویرا گفتند مارا وصیتی کن گفت: علیکم فی اول الامر الانفراد ثم تزورون # ~~المشایخ فی المعارف ثم تقفون علی التفرید باسقاط الحدثان . # وی گفته وقتی که از اوقات وانفاس برمن تنک شود از هیچ چیز طلب راحت # ~~وخوشی نمی کنم مگر از فرایا آوردن انفاسی که پیش از این بر من گذشته ~~است در # ~~وقت صفای انس و مودت بی آمیزش کدورتها . و این بیت خوانده است . # # ان دهر آیلف شملیء بسلمی %~% لزمان %~% %~% بالاحسان # نام وی محمد بن احمد اسمعیل بن سمعون است و گان یلقب # ~~أبو الحسین بن سمعون بالناطق بالحکمة . # ~~رحمة الله علیه # از مشایخ بغداد بوده او را زبانی است نیکو در این علم # ~~مذکری کردی . # شیخ ابو بکر اصفهانی خادم شبلی کوید که روز جمعه در مسجد جامع پیش # ~~شبلی نشسته بودم ابوالحسین بن سمعون که کودک بود در آمد کلاهی درغایت ~~تکلف بر PageV01P232 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0406.png) # ~~سر نهاده بر مابگذشت و سلام نکرد شبلی از پس پشت وینظر کرد و گفت یا ~~ابا بکر # ~~میدانی که خدایتعالی را چه ذخیرههااست دراین کودک . # یکی از این طائفه گوید که در مجلس ابن سمعون بودم ویکی از این # ~~طائفه در پای منبروی نشسته بود ناگاه خوابش در ربود ابن سمعون از سخن ~~باز # ~~ایستاد چندانکه بیدار شد، پس ابن سمعون باوی گفت که رسول را و بخواب # ~~دیدی! گفت آری، گفت من هم از این سبب از سخن باز ایستادم تاخواب رابر ~~تو نشورانه # ~~و ا نچه در آن بودی بریده نشوی. # ویرا گفتند که مردم را بزهد و ترک دنیا میخوانی خود بهترین جامه ها # ~~میپوشی رخوشتر بن طعامها میخوری چونست:1، ابن سمعون ms232 گفت کهرقتی که حال ~~تو # ~~بله تعلی چنان باشد که می باید، نرمی جامه وخوشی طعام زیان نمی دارد. # شیخ الاسلام گفت که من با ابوالحسین بن سمعون نه نیکم که استاد من حصری # ~~را میر نجاید و هر که استادترا رنجه دارد و تو از وی رنجه نباشی سک به ~~از تو بود # شیخ الاسلام گفت که ابن سمعون صحب کاام بوده وحصری صاحب درد . # ابن سمعون گفته: هر سخنی که از ذ کر خالی است لغو است و هر خاموشی # ~~که از فکرت خالی است سهو است و هر نظر که از عبرت خلی است لهواست . # توفی ابن سمعون فی سنةست اد سبع و ثمانین و ثلشأیة . # ویرا چون وفات کرد درسرائ وی دفن کردند و بعد ازسی و نه سال خواستند # ~~که بگورستان حمل کنند افن وی همچنان تزهد نو بود واثر فرسود گی بر آن ~~نبود. # ~~ابونقسر خباز و ابو الحسن سوهان شیخ الاسلام گفت : از مشایخگزر گاه ~~دو تن قدیم ترند یکی از آنان شیخ ابونصر خبازاست ،وت مردی بزرک بود قومی ~~از # ~~آژن، رحمهماالله شاگردان وی بحج میرفتند بزیارت حصری شدند حصری ~~ازایشان # خواست که چیزی خوانید اگر توانید، یکی از ایشان آواز # ~~بر اورد حصری بیقرار گشت در سماع ، گفت امسال شمارا بار نیست باز گردید ~~! # ~~و گفت نه شما شاگردانابونصر خبازید بدان کوه هری؟ گفتند آری، گفت ~~بیدستوری PageV01P233 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0407.png) # ~~از پیش وی بیرون آمدهاید باز گردید و نزدیک وی شوید هر که باز گشت ~~بسلامت # ~~افتاد وهر که بسموم بسوخت و بعرفات نرسید . # و دیگری از مشایخ گازر گاه شیخ ابوالحسن سوهان آژن بود که در مسجد # ~~جامع مانشستی # شبخ الاسلام گفت که شا گرد وی با من گفت که پیرماپسین شب رمضان سجده # ~~کردی وتا صبح میزاریدی و میگفتی خداوندا آن روزهیی که داشتم برای توو ~~آن حج # ~~و نماز که کمردم و از آن قر آن که خواندم از ms233 همه توبه می کنم مرار ~~ایگان بیامرزوفرا پذیر؛. # وی آنست که سهشیانه روز درمکه مجاور بود بر یک نهاری # ~~شیخ احمدحرانی و آن وقت که برخاست بنهار بود. # ~~رحمه الله تعالی وی گفته که شیخ ابوالحسن معتمر میگوید که باحصری ~~نشسته # ~~بودم مردی وی را گفت مرا وصیتی کن! گفت : افرد همتک! جهم الرفی حاضر ~~بود # ~~گفت یا شیخ درافکندی ویرا! حصری گفت : اکیل علیه کما کالواعلی چنانکه ~~بر # ~~من پیمودند برژی پیمودیم . # وهومن متاخری الفتیان و المشایخ وکان من الفقراء # هم رحمه الله تعالی الصادقین مشتهر آ بالسماع والها فیه مات بین ~~ااسجدتین. شیخ الاسلام گفت که جهم رقی درگرمابه بود بیرون آمد و # ~~مردمان را گفت بیرون آئید همه بیرون آمدند در وقت فرود آمد. # وهم وی بود که روزی شخصی پیش وی بتکلف رقص میکرد وی برخاست سر # ~~در میان دوپای ان شخص کردو ویرا برداشت واز دیوار بدیوار دیگر باز میزد ~~تا # ~~از هوش ببرد وی را . # بزرگی بوده از این طائفه درایام حصری و ابوعبدالله رودباری # ~~ابوالحسن الارموی وأبن خفیف همه مشایخ وقت بودند باور می بوده و قبر ~~وی # رحمه الله آنجا است . # از وی پرسیدند که وفا چیست؟ گفت آنچه از آن باز آمدی باز بآن نگردی! PageV01P234 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0408.png) # ~~گفتند این خود عام است آن خاص چیست؟ گفت آنکه بدانی که از بهرچه آمدی . # ~~ابوعبدالله بن خفیف از طبقهی خامسهاست، نام وی محمدبن خفیف بن ~~اسفلشار # الشیرازی الضبی است، بشیراز بودهو مادروی از نیشابوراست در وقت # ~~رحمه الله تعالی خود شیخ المشایخ بوده ویرا شیخ الاسلام میخواندند ~~شاگرد # شیخ ابوطلب خزرج بغدادیست، رویم را دیده بود وباکتانی # ~~و یوسف بن الحسین الرازی و ابوالحستن المالکی و ابو الحسین الدراج صحبت ~~داشته # ~~وباطاهر مقدسی وابوعمرو دمشقی ژ غیر ایشن نیز . از دیداز مشایخ مرزوق ~~بوده # ~~عالم بوده بعلوم ظاهر و علوم حقایق . # شیخ الاسللام گفت هیچکس را درین علم چندان تصنیف نیست که ویرا. ms234 # ~~اعتقاد پک ژسیرت نیکو داشنه و شافعی مذهب بوده در سنه احدی ژثااثین ~~تلثمیة # ~~برفته از دنیا. # شیخ الاسلام گفت که از وی دو سخن دارم که کر اگند که باز گوید، یکی آنکه # ~~از وی برسیدند که تصوف چیست؛ گفت : وجود الله فی حین الغفلة. و دیگر ~~انکه # ~~از وی پرسیدند که عبد الرحیم اصطخری چرا باسگبانان بدشت میشود ~~وقبامیبندد: # ~~گفت: یتخفف من ثقل ما علیه ، گفت می شود تا از بار وجود سبک گردد. # شیخ الاسلام گفت که درو جود لذت نبود که در و جود فروشکستن وصدمت بود # ~~که در آن حواس مرد برسد . # وانشدنا لغیره . # ارید لانسی ذکر ها فا نما %~% تمثل لی لیلی اکل مکان # شیخ ابوعبدالله خفیف گفته است که روزی رقی بمن آمد که در فلان جای زنی # ~~است از روستای نواحی شیراز و از شیخ سؤالی دارد و نمی تواند که خود ~~بیاید . # ~~شیخ گفته که من نزدیکوی رفتم گفت ما راقصهیی عجیب واقع شده است که ~~درحیرت # ~~آن مانده ایم، در قبیله ی ما کود کی بود که در روزافطار نمی کرد و با ~~کسی سخن نمی گفت PageV01P235 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0409.png) # ~~و بگوسفند چرانیدن از میان ما بیرون می رفت و کوسفندان را سرمیداد و ~~بیک جانب # ~~میرفت و نماز میکرد، دراین روز ما بیمار شد واز برایوی بیرون قبیله ~~سایه یی ترتیب # ~~کردیم و دز آنجا بخسبیدی نا گاه در میان روزی که مردان قبیله در حوائج ~~خود # ~~براکنده شدند دیدم که از روی زمین بلند شدو درهوا میگشت چنانکه ~~آسیابگردد، # ~~مادرش چون آنرا بدید بدوید تاویرا بگیرد بوی نرسید وی بالا میرفت و ما ~~بوی # ~~مینگریستیم تا در هوا از نظر ما غایب شد مردان قبیله را خبر کردیم و ~~پراکنده # ~~ساختیم گفتیم شاید در میان این کوهها و وادیها افتاده باشد هیچ جا ازوی ~~اثری نیافتند: # ~~شیخ گفته است که من متامل شدم آن زن گفت شاید که این ms235 را از من بور ~~ندارید # ~~جماعتی از زنان قبیله را آواز داد همه بر ان موجب گواهی دادند . شخصی ~~در آن # ~~مجلس که شیخ این حکایت کرد گفت ایها الشیخ! این میتواند بود؛ شیخ گفت ~~ای نادان # ~~اینجا کسی هست که منتظر این معنی باشد میتواند بود میباشد . # وهم شیخ ابوعبداله خفیف گفته است که نوجوانی از خراسان همراه حاجیان # ~~بشیراز امد و بیمارشد بیماری سخت، و پیش مامردی بود صالح وزنی داشت ~~صالحه # ~~آن جوان را بخانهی وی فرستادیم تاخدمت ورعایت وی کنندناگاه روزی ان ~~مردآ مدر نک # ~~وی متغیر شده و گفت عظم الله اجر کم که آن جوان در گذشت کفتم رنک ~~تومتغیر # ~~چرا ست؟ گفت دو شینه آن جوان مارا گفت امشب حاضر من باشید که امشبی بیش # ~~ندارم عجوزهی خودرا گفتم اول شب تو واقف وی باش و بعد از آن مرا بیدار ~~کن و تو # ~~درخواب شو! چون آن عجوزه مرا بیدار کرد من تاسحر رعایت حالوی میکردم ~~ومرا # ~~خواب در ربود ناگاه کسی آواز داد که درخواب میشوی و خدای تعالی در سرای # ~~تو نزول کردهاست ازخواب در امدم و برخودلرزان و در سرا آ و ازحرکتی و ~~روشنائی # ~~عظیم و آن جوان در نفس اخر، چشم ویرا پوشانیدم ودست وپای ویرا دراز ~~کردم # ~~وجان بداد آن مرد را گفتم این سخن را بکس مگوو بتجهیز و تکفین وی مشغول ~~شدیم. # رحتد آلله ابوالخیر مالکی بوده و انواع علوم جمع کرده بود. نام وی ~~بنداربن یعقوب المالکی است از بزر گان مشایخ شیخ ابو عبدالله خفیف گفته ~~که بجوانی روزه داشتم ووصال PageV01P236 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0410.png) # ~~میکردم، شب در مسجد جامع می بودم برای من یک قندیل می گذاشتند اتفاقا ~~شبی # ~~باران آمده بود و چراغ مرده یکی در مسجد را کوفتن گرفت خادم جواب ~~نداددل # ~~من تنک شد رفتم و در باز کردم دیدم که ابوالخیر مالکی است در آمد و ~~بنشست از # ~~هیبتوی ms236 پرشدم ازار باز کرد وطعام بر آن نهادو گفت بخور که من در خانهی ~~خود بودم # ~~این را پیش من آوردند نتوانستم که بخورم که خاطر من بسوی تو بود ، از ~~هیبت وی # ~~نتوانستم گفت که در وصالم، باوی چیزی خوردم چون فارغ شدیم گفت ایها ~~الشیخ # ~~سهآ الی دارم! گفتم بگو! گفت: متی یصفو العیش مع الله قال اذارفعت ~~المخالفة . # ~~من از این سخن تعجب کردم چون بامداد شد آنرا بامشایخ گفتم تعجب کردند و ~~گفتند # ~~میخواهیم که ازوی بشنویم از وی پرسیدند گفت مایجری باللیل لایذ کر ~~باانهار و بآن # ~~اقرار نکرد. # ~~ابو بکر الشعرانی شیخابوعبدالد خفیف گفته است: ما رایت زاهدا ~~متخلیامن # ~~وحمة الله علیه الدنیا اصدق ظاهرا من ابی بکر الشعرانی . # وهموی گفته که روزی قصد زیارتوی کردم دراصطخر وشب # ~~بروی در آمدم گفت یا اباعبدالله امشب ببرکت صحبت توطعامی چرب خواهیم ~~خورد پس # ~~برخاستدیگی سفالین برداشت و بربار نهاد و پاره یو گوشت فدیه خشک داشت ~~دردیک # ~~انداخت و آب دروی ریخت واند کی نمک دروی افکند و دیکرا بجوش آوردوب وی ~~در # ~~آن رباط دیگرت می بودوی را گفت هیچ نان پارهت چندداری: گفت آری و ~~چندپارهی # ~~نان آورد آنرا ترید کرد واز شوربای آن دیک بر آن ریخت و گوشت را بر روی ~~آن # ~~نهاد و گفت بخور ! من از آن ترید میخوردم ووی میگفت گوشت بخورو پاره ~~پیاز آن # ~~گوشت گرفت تامر القمه یی دهد، گفتم نمی خواهم گفت شاید تو فلان وفلان ~~طعام خواهی # ~~آن فردا خواهد بود بشهر در آئیم وهمهی آنها را برای تو بگیریم، چون ~~بامداد کردم # ~~بشهر در آمدم فقراء جمع شدند و طعامی حاضر کردند چیزی از آن طعام بر ~~گرفتم و # ~~بوی در آمدم ، گفت بگوی چه کار کردی! گفتم هنوز چیزی نخوردهام از تو ~~التماس # ~~می کنم که با من طعام خوری! با هم طعام خوردیم و من بشیراز روان شدم . PageV01P237 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0411.png) # ~~ابه ms237 محمد العتایدی وی یکی از استادان ابوعبدالله خفیف است. # ~~وحمه الله تعالی وی گفته که هر گز کاسبی که حقیقت کسب را رعایت کند # چون محمد عتایدی ندیدم هر روز نیم دانک کسب میکرد # ~~و قوت وی از آن بود دو حبه را نخاله میخرید و از آن دو نان میپخت بیکی ~~افطار # ~~می کرد و یکی را صدقه میداد . # و هم وی گفته که روزی بر وی در آمدم پیش وی جز وی بود که موش پاره # ~~کرده بود ، گفتم این چیست ؟ گفت این را موش پاره کرده است و من نیز از ~~موشان # ~~بتشویشم شبها بسر وروی من برمیدوند، گفتم چرا چراغ روشن نمی کنی؟ گفت ~~چهل # ~~سال است که چراغ روشن نکردهام که از حساب آن میترسم که آنرا چند ~~بایدتامیسر # ~~شود و همه را حساب است . # ~~جعفر الحذاء قدس الله روحه وکان الشبلی یذکر مناقبه و یقول بفضله . ~~کنیت وی ابو محمد است صحب الجنید و من فی طبقته # و از بندار بن الحسین آرند که گفته است مردی تمام حالتر # ~~از جعفر حذاء ندیدهام و وی نزدیک من برتر از شبلی است . # و هم بندار گفته است که وی محتضر بود شخصی بوی در آمد در لباس # ~~صوفیان وی گفت باطنهای این طائفه خراب شد ایشان ظاهرهای خود را ~~بیاراستند. # توفی سنة احدی و اربعین و ثلثمأیة و قبر وی در شیراز است. # شیخ ابوعبدالله خفیف گفته است که روزی مؤمل جصاص مرا گفت برو ببین که # ~~حذاء را چه حال است بر وی در آمدم دیدم که بر بساطی نشسته و گردا گرد ~~وی بالشها # ~~نهاده و جامهی شیرازی در بر وطاقیهیی بر سر و سرائی در غایت خوبی سلام # ~~کردم و بنشستم وی مرا پرسید من ویرا پرسیدم هنوز نشسته بودم که حمال در ~~آمد # ~~و ادوات طبخ در آورد بر خاستم که بدر آیم گفت بنشین که بهم چیزی خوریم ~~گفتم نیت ms238 # ~~روزه کردهام بیرون آمدم چون پیش مؤمل رسیدم گفت چون دیدی جعفررا؟ ~~چنانکه # ~~دیده بودم گفتم، مؤمل دست بر آورد و گفت خدایا مارا سلامت وعافیت ~~ارزانی دار: PageV01P238 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0412.png) # ~~چون مدتی از آن گذشت مؤمل مرا گفت برو و برجعفردر آی و حال ویرا ببین! ~~برفتم # ~~بسرای ویرانی دز آمدم و جعفر را طلب کردم گفتند در این خانه است سه روز ~~است # ~~که هیچ چیز نخورده است و نیاشامیده بآن خانه در آمدم ویرا دیدم روی بر ~~خاک # ~~نهاده و در جامههای کهنه، بروی سلام کردم سر برداشت و همه اطراف رویوی ~~از اشک تر! # ~~گفتم حال چیست : گفت یا ابا عبدالله حال چه گویم چون میبینی با وی رفق ~~و تلطف # ~~کردم اندک تسکینی یافت، اهل منزل گفتند سوگند بخدای برتو که ویرا طعام ~~بخوران # ~~که سه شبانه روزاست کدهیچ نخورده! بسیار جهد کردم تاویرا ایدک سویقی ~~خورانیدم # ~~چون پیش مؤمل آمدم گفت چوندیدی جعفررا: آنچه دیده بودم گفتم، مؤمل گفت ~~اگر # ~~آن تنعم در توقف داشتی بدین بلا مبتلا نشدی . # ~~هشاه بن عبدان کنیت وی ابو محمد است . # ~~رخمة الله علیه شیخ ابو عبدالله خفیف گفته است که چون هشام بن عبدان # در نماز می ایستادویرا وجد وحالت می گرفت ودر محراب # ~~پس و پیش میرفت و قرآن میخواند گاه بودی که از حسن نماز وی پهودی و ~~نصاری # ~~و مجوسی جمع شدندت و نغارد وی کردندی. و یرایک گوسفند بود که شیر ~~ویخوردی # ~~ویرا بر میداشت وبرایآ چراتیدن بصحرا می برد، روزی هشام بخواب رفته بود ~~چون # ~~بیدار شددید که کو سفند در زراعت شخصی در آمده است و می چر دویرا پیش ~~صاحب زراعت # ~~برد و گفت ویرا بستان که زراعت تو خورده است صاحب زراعت گفت که من ترا # ~~بحل کردم گفت مرا بآن حاجت نیستهر چند جهد کرد قبول نکرد بگذاشت و ~~برفت. # شیخ ابو عبدالله خفیف گوید که روزی باهشام در ms239 دعوتی بودم صاحب دعوت # ~~یک جام حلوا آورد و پیش شیخ نهاد تا شیخ بخورد گفتم نصیب ما هم بده گفت ~~مرا # ~~اذن نکرد که شما را بدهم هرچند گفتیم فائده نکرد واز پیش وی بر بودیم و ~~بخوردیم. # ~~هشام را دهشتی و حیرتی رسید که یکسال از نماز باز ایستاد و مردم ویرا ~~تکفیر # ~~می کردند و قصهی وی بمشایخ مسجد جامع رسید روزی همه بروی در امدند وابن # ~~سعدان محدث باایشان بود گفت مرا میشناسی؟ گفت آری تو ابن سعدانی! گفت ~~چرا PageV01P239 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0413.png) # ~~نماز نمیگذاری؛ هشام گفت مرا عارضی چندروی مینماید ومانع من میشود ~~ازنماز، # ~~گفت مثل چه ؟ خاموش گشت و هیچ جواب نداد . # از شیخ ابو عبدالله خفیف پرسیدند که سبب چه بود که هشام نماز نمی گذارد: # ~~گفت پیوسته مطالعهی غیب می کردو امور غیبی بروی غالب آمد در مقام حیرت ~~افتاد # ~~واز اعمارظاهری بازماند . روزی مشایخ مسجد جامع جمع شدند وهشام را حاضر # ~~کردند که شنیده ایم که تو بمشاهده قایلی وهر که باین قایل باشد ویرا ~~توبه می بایدداد # ~~یاادب می باید کرد! هشام گفت مرا تلقین توبه کنید! توبه کرد، روزدیگر ~~بامداد آمدودر # ~~برابر مشایخ بایستادو گفت گواه باشید که من ازتوبه دیروزه توبه کردم!! ~~مشایخ بر خاستند # ~~وپایوی بگرفتند ومی کشیدند تا ازمسجدش بیرون کردند ؛. # از نواحی شیراز است و از اصحاب ذوالنون مصری است . # ابو محرز حمه الله تعالی شیخ ابو عبدالله خفیف گفته است که ابو محرز ~~گفته که ازنسا # بعزیمت شیر از بیرون آمدم و با قاید سلطان و اتباع وی همراه # ~~شدم چون افعال و اقوال ایشان را مشاهده کردم در سر خود بایشان انکار ~~کردم و # ~~ایشانرا دشمن گرفتم و قصد کردم که از ایشان مفارقت کنم نا گاه آوازی بر ~~آمد که # ~~کمر قاید گم شده است قاید سو گند خورد که همه قافله را تفتیش کند همهرا ~~تفتیش # ~~کردند همین من ماندم کفتند همه ms240 قافله را تفتیش کردیم هیچکس باقی نماز ~~هاست # ~~مگر این شیخ و مثل ویراکسی چون متهم دارد؟ قاید گفت من سو گند خورده ام ~~از # ~~این چاره نیست مرقع مرا بالا داشتند آن کمر در میان من بود گفتم و الله ~~مراباین # ~~علم نیست! قاید گفت این از دزدی وی عظیم تر است، بعد از آن گفتند باوی ~~چه باید # ~~کرد هر کسی چیزی گفت قاید گفت وا بر سر راه قافله بنشانید تا هر که در # ~~قافله است یک یک بروی بگذرد و در روی وی ویرا تو بیخ و سرزنش کند بعد # ~~از آن وپرا بگذارید و باوی همراهی مکنید همچنان کردند و مرا بر جای ~~بگذاشتند # ~~برفتند . # و قصهی خلا پاک کردن ابوحفص و رسیدن پیش از این ابو مزاحم راکه پیشین ~~PageV01P240 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0414.png) # ~~گذشت در مقامات شیخ ابوعبدالله خفیف نسبت بشیخ ابومحرز کرده است نه ~~بشیخ # ~~ابومزاحم والله اعلم بالصواب . # ~~عبد الرحیم اصطخری کنیت وی ابوعمرو است. سفمر حجز و عراق و شام کرده # ~~رحمه الله تعالی بود ژ با زویم صحبت داشته بود سهل بن عبداله تسترت ~~را # دیده بود. طریق دت ستر واظهار شطارت بود د جمههای # ~~شاطرانه میبوشید و سگن داشت که بشکار می برد و کبونر ان نیز میداشت. # شیخ ابو عبدالة خفیف گوید که چون برویم در امدم مرا از حل عبدالرحیه # ~~اصطخری سؤال کرد گفتم در همین سالها از دنیا برفت افت خدای بر وت زحمت # ~~کناد: با بسی از این قوم در کوه لگم و غیر آن صحبت داشتم ازوی ص بر تری ~~ندیدم. # گویند که دقتی بصید بیرون رفت شخصی پنهان ازوی در عقبوت برفت و هم 1نشخش # ~~گفته چون بمیان کوههارسید سگنرا بگذاشت ده راعدتخود ب خودداشت در پوشید # ~~و بر پایایستاد و بذکر خدایتعالی مشغول شد1 وازی در کوه بر مد که مرا ~~نصور # ~~آن شد که هیچ حجر و شجر نیستو هیج جاندار نیست مگر ms241 که بموافقت ویذ کرمی ~~گویند . # گویند که در خانهیوی یاث پوست دو بود که شخهیش نیز بر آن جا گذاشته # ~~بودند چون ت بستن در امدی شخها را بگرفتی آن پوست را بصحن سرا کشیدت # ~~و ججوان رمسناان شدی در خانه شیدی. # جعف حذاء گفته است که باصطخر رفتم نه عبدالرحیم را زیرت کنم بدر سران # ~~وی رسیدم دیدم که خرابشده، بروی در امدم دیدم که درزادیهی خاند نشسته ب ~~کهنه # ~~خرقه و بروی پلاسی بود حیران شدم و ترحم کردم مرا گفت ترا چه شد: گفتم ~~و یحک: # ~~حالی میمیری؛ از جای خود برخاست* بیاین سرا فرود آمد و سنگی عظیم بود # ~~برداشت و بر بام برد و گفت برخیز ای قوی و این را فرود آر! من عجب ~~بماندم؛ گفت # ~~امروز هفده روز است که هیچ نخوردهام بیرون رو هر چه توانی بیار شاید که ~~مرا # ~~اشتها اید و با تو بخورم! من بیرون رفتم واز هر چه در بازار یافتم چیزی ~~اوردم و # ~~پیشوی نهادم، در آن نگریست گفت بنشین و بخور شاید که مرا رغبت شود؛ ~~بنشستمو PageV01P241 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0415.png) # ~~برغبت خوردن گرفتم درمیان آنچه آورده بودم یک خربزه بود آنرا ببریدم، ~~گفت از آن # ~~بارگی من ده! بوی دادم دندان در آن زد وخائیدن گرفت نتوانست که فرو برد # ~~بینداخت و گفت بردار که در بسته شده است . # ویرا از پدر بیست هزادرم میراث رسید اما درذمهی قومی بود ایشان را گفت # ~~ده هزار بمن دهید و ده دیگر شما را بحل کردم بوی دادند آن را در توبره ~~کردشب # ~~ویرا وسوسه و تشویش دادگاهی می گفت که بآن تجارت کنم و گاهی باین وسوسه # ~~که آنرا بر فقرا نفقه کنم و گاهی می گفت در خانه بنهم وروز آنرا نففه ~~کنم درمیانهی # ~~شب برخاست وتوبرهرا بر بام برده مشت مشت برمی گرفت و بهر جانب میانداخت ~~تا # ~~نوبره خالی شدچون بامدادشد همسایگان گفتندهمانادوش درهم باریده ms242 است ~~عبداارحیم # ~~تو بره را بیفشاند نیم در هم بیفتاد با اصحاب گفت که بشارت باد که نن و ~~باقلا شد؛ # ~~ایشان باهم گفتنداین دیوانه را بینیدده هزار درم پاشیده است و بنیم درم ~~شادی میکند. # وقتی عبدالرحیم بعبادان رفت و بیست و یک روز انجا اقامت کرد هرچه شب # ~~بجهت افطار وی آوردند بامداد همچنان بجای می بوداهل عبادان مشغوف وی ~~شدند # ~~چون آنرا دید از آنجا قصد سهل تستری کرد بروی در امدو گفت مهمان توام ! ~~گفت # ~~چه میباید کرد گفتسکباج میباید پخت، سهل گفت چون کنم که اصحاب من گوشت # ~~نمیخورند: گفت چه دانم تو بضیافت من قیام نمای! سهل گفت سکباج پختند ~~گفت # ~~همچنان دیک را بیارید چون آوردند سائلی بر در برای خدا چیزی طلبید گفت ~~دیک # ~~را بوی دهید دادند ووی هیچ نخورد! روز دوم سهل باوی گفت چه میخواهی : ~~گفت # ~~همانچه دی گفتم، چون آنرا یختند گفت همچنان دیک را بمن ارید آوردند و ~~غلام # ~~سهل بی آنکه:ی داند بردر بایستاد تااگر سائلی بیاید منع کند ، ~~عبدالرحیم سهل را # ~~گفت غلام را بگوی تامنع سائل نکند سهل غلام رامنع کردنا گاه سائلی سؤال ~~کرد، گفت # ~~دیک را بوی دهید دادند روز سوم گفت چه میخواهی گفت همانا که پیشتر گفته ~~بودم # ~~چون بپختند بیرون آمد و هیچ نخورد تا ماه تمام شد بعد از آن مردی را ~~دید که # ~~چند نان پاره خشک دارد و برلب آب نشسته تر می کند و میخورد ویرا ~~استدعاکرد PageV01P242 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0416.png) # ~~و باوی بخورد . # ~~مؤمل الجصاص هومن کبار مشایخ شیراز سافرالحجاز و العراق وکان # ~~رحمه الله تعالی امی لایکتب. حسن اللسان فی علم التوحید و علوم ~~المعارف مع انه # وی جواب داد ازمسائل که علی سهل اصفهانی بشیراز فرستاده بود. # چون نماز بامداد بگذاردی بدرس فر آن مشغول بودی تا آفتاب بر آمدی نماز # ~~چاشت بگذاردی و بیرون آمدی. # و یکی از این طائفه گوید که یکبار ms243 از نمز بیرون آمداز عقب وی برفتم ~~بدرخانهی # ~~وی رسیدم نزدیک بسیصدتن بودند ازاز باب حوایج که آنجا جمه امده بودند ~~حاجت # ~~همه را گوش کرد و یاران خودرا درقضای حوایج ایشن پراکنده ساخت و ~~غنامانرا # ~~گفت که دست افزارر1 بفلان جای برید که من بشما میرسم!. این همه کاز ~~دریات ساعت # ~~کرد من متحیر شدم، روی بمن کرد و گفت ان فررند مرا بمداد در مسجد دیدی ~~باین # ~~زمان خدای را ذاکرترم از آنکه بامداد در مسجد بود. . # هر گاه که بکار مشغول بودی باهیچکس ریادت از جواب سلام سخن نگفتی # ~~و گفتی که من مزدورم اگر جواب سلام و اجب نبودی جواب نگفتمی. # شیخ ابوعبد الله خفیف گفته است که چون مؤمل جصاص بمکه در آمد پیش ~~ابوالحسن # ~~مزین رفت و سلام کرد و بنشست « گفت ایهاالشیخ سؤالی دارم و مردی عجمیام ~~با # ~~من رفق کن! گفت سهل باشد پپرس مؤمل گفت: هل تر تقی الفهوم ار ~~تقاءالسواحجید؟ # ابوالحسن بوی نگریست و گفت از کجائی تو: گف.از شیراز، گفت بچه مشهوری؟ # ~~گفت بمؤمل، گفت از آنجا برخیز که جای تو نیست و ویرا پهلوی خود بنشاند ~~ودائم # ~~باوی می گفت که انت رجل اعجمی امی زمی خندید و بعداز آن هر که مساله می ~~پرسید # ~~اشارت بمؤمل میگرد ومیگفت از شیخ بپرسید و بوی حواله میکرد . # وهم شیخ ابوعبدالله گفته است که عزیمت حج کردم و من هنوز خرد بودم مؤمل # ~~جصاص مرا وصیت کرد که وقتی که بموقف برسی قصدیس کوه عرفات کن و اولیاء ~~PageV01P243 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0417.png) # ~~را آنجا طلب کن که جای ایشان آنجاست چون بموقف رسیدم زود بگذشتم ~~ومردمان # ~~را بگذآشتم هیچکس را ندیدم، بترسیدم خواستم که باز گردم بازارادت بر من ~~غلبه کرد # ~~و مقدار دیگر برفتم به نشیبی رسیدم دیدم که دروی ده کس ایستادهاند و ~~سرهاپیش # ~~افکنده و در میان ایشان شیخی است بزرک و شیخ من ابو محمد عتایدی ~~باایشان # ~~است ms244 چون مرا دیدند بشیخ من اشارت کردند پس پیش ایشان رفتم و سلام کرده ~~جواب # ~~دادند ، شیخ مرا دید پهلوی خود خواند چون فارغ شدندهمه برهمان هیات که ~~بودند # ~~روان شدند و شیخ مرا گفتند که کودک را محافظت کن من میان آن شیخ و شیخ ~~خود # ~~میرفتم و میشنیدم که از کلام وی حرف سین بگوش من می آمد مرا در ~~خاطرچنان # ~~آمد که استغفار میکند چون بمزدلفه رسیدم شیخ من مرا گفت که اصحاب خود ~~را آواز # ~~ده آواز دادم جواب دادند پیش ایشان رفتم و آن جماعت بجانب مشعر الحرام ~~رفتند # ~~و بایستادند و نماز میگذاردند من هم قضای حاجت خود کردم و باایشان باز ~~گشتم نا # ~~بامداد نماز میگذاردند چون از نماز فارغ شدند غائب گشتندو دیگرایشان ~~راندیدم # شیخ ابو عبدالله خفیف گفته است که میان علی بن شلویه و # علمی بن شلویه رحمه الله تعالی که برسر کوهی بود و وقت نماز بود آب ~~بر کوه دیگر بود و دیگری سخنی میگذشت، علی بن شلویه گفت من مردی می شناسم # ~~در برابر آن، خواست که طهارت کند هر دو کوه سر فراهم آوردند پای خود را ~~ازین # ~~کوه بآن کوه نهاد و طهارت کرد و نماز گذارد . # وهم شیخ ابوعبدالله خفیف گفته است که از بس علی بن شلوید در صحراهاو # ~~کوهها می بود جماعتی از کردان بوی مشغوف شده بودند، دو کس ازروستائی ~~ایشان # ~~بیش وی آمدند و گفتندهر کدام دختری داریم که هریک را چهار هزار ~~گوسفنداست # ~~میخواهیم که ایشان را بزنی خواهی و آن گوسفندان از برای وارد ففرا ~~باشد، دختران را # ~~نکاح کرد. روزی مؤمل ویرا دید گفت این زمان بر ماتفضل مکن توهم مثل ~~ماشدی! # ~~گفت من این را برای خدایتعالی کرده ام! مؤمل گفت مانیز از برای ~~خدایتعالی کرده ایم! # ~~علی بن شلویه گفت من ایشان را سه طلاق کردم، شما هم اگر راست مبگوئید ~~طلاق PageV01P244 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0418.png) # ~~گوئید؛ ms245 مؤمل ویرا گفت: یا میشوم لسیت السنة فی الطلاق !. # شیخ ابوعبدالله خفیف گفته است که ابوبکر اسکاف سی سال # ~~ابوکر الاسکاف روزه داشت چون وقت نزع آمد پارهیی پنبه ب ب تر کردندو # ~~رحمه الله تعالی بیش دهان وی بردند انراانداخت و بروزه برفت . # شیخ ابوعبدالله خفیف گفته است که از ابو الضحاک شنیدم # ابو الضحاکث که گفت: بر بام خانه نشسته بودم ابلیس را دیدم که در کوچه # ~~رحمه الله تعالی می گذشت ، گفتم ای ملعون چه میکنی اینجا، پای از ~~زمین # ~~برداشت و ببام بر آمددرهم افتادیم سیلی بوی زدم وویرابینداختم واز آن ~~سالها گذشت، # ~~وقتی مرا انفاق حج افتاد چون باز گشتم بجوئی رسیدم که پل آن شکسته بود ~~و آبی # ~~عظیم بود از گذشتن عاجز آمدم ناگاه پیری ضعیف دیدم که بآب در امد باخود ~~گفتم # ~~من ضعیف تراز این پیر نیستم برخاستم و بر عقب وی در امدم چون بمیان اب ~~رسیدم # ~~آن پیرپای خود بر کنارجوی نهاد بیرون رفت و من درمین آب بماندم آب بر ~~من غابه # ~~کرد وغرق شدم و جامههای من ترشدومرا آب میگردانید و میبرد تا آن زمان ~~که # ~~خدای تعالی مرا اعانت کرد و مرا آب بر کنار انداخت آن پیر گفت چون دیدی # ~~با اباالضحاک ؟! نوبه کردی که دیگر مرا سیلی نزنی !. # شیخ ابو عبداله خفیف گفته است که ابوالحسین مزین بم # ~~ابومحمدالخناف نوشت که شما را مریدیست در دریا که اگرنجات یابد زود # ~~رحمه الله تعالی باشد که برای شماجواهر آرد و بن محمد خفاف خواسته ~~بود. # وهم وی گفته است که ابومحمد خفاف بامشایخ شیراز یکجای نشسته بودند # ~~سخن در مشاهده می رفت هر کس بقدر حال خویش سخنی گفتند و ابومحمد خاموش # ~~بود مؤمل جصاس ویراگفت تو هم سخنی بگوی : گفت هر سخن خوب که در این # ~~باب بود گفتند، مؤمل گفت بهر حال توهم سخنی بگوی! گفت آنچه شما گفتید ~~حد # ~~علم بود نه ms246 حقیقت، مشاهده آنست که حجاب منکشف شود و و یراعیان ببینی؛ ~~ویرا گفتند # ~~تواین را از کجا میگوئی واین ترا چون معلوم شده است ؟ گفت در بادیه ~~بتوک بودم PageV01P245 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0419.png) # ~~و فاقه و مشقت بسیار بمن رسید در مناجات بودم که نا گاه حجاب منکشف شد ~~وبرا # ~~دیدم بر عرش خود نشسته سجده کردم و گفتم مولائی ماهذامکانی و موضعی ~~منک. # چون قوم این سخن شنیدند همه خاموش شدند مؤمل ویرا گفت برخیز تا # ~~بعضی مشایخ را زیارت کنیم؛ برخاست، مؤمل دست ویرا گرفت و بخانهی ابن ~~سعدان # ~~محدث در آمدند و سلام گفتند ابن سعدان تعظیم و ترحیب ایشان کرد ، مؤمل ~~گفت : # ~~ایها الشیخ نرید ان تروی لناالحدیث المروی عن النبی (ع) انه قال ~~للشیطان عرشا # ~~بین السماء والارض اذا اراد بعبد فتنة کشف له عنه . ابن سعدان گفت ~~:حدثنی # ~~فلان عن فلان واسند ان النبی (ص) قال ان للشیطان عرشا بین السماءوالارض # ~~اذا اراد بعبد فتنة کشف له عنه . # چون ابومحمد این حدیث را بشنید گفت یکبار دیگر اعاده کن ! اعاده کرد، # ~~گریان شد و برخاست و بیرون رفت و چند روز وی را ندیدیم بعد از آن گفتیم ~~در # ~~ایام غیبت کجا بودی؟ گفت نمازهائی را که از آن زمان گذارده بودم قضای ~~کردم زیرا که # ~~شیطان را پرستیده بودم ، پس گفت چاره نیست از آنکه بهمان موضع که ویرا ~~دیده ام # ~~و سجده کردهام باز گردم و ویرالعنت کنم پس بیرون رفت و دیگر خبر وی ~~نشنیدیم . # ~~حسن بن حمویهو شیخ ابو عبدالله خفیف گفته است که ابوجعفر خراز صاحب # ~~صاحبه ابو جعفر حسن بن حمویه ازاصطخر بنزدیک ما آمد، ابن زیدان گفت # ~~لخراز الاصطخری آرزوی آن دارم که امشب ویرا نزدیک من حاضر کنی ! ویرا # رحمه الله بمجلس وی حاضر کردم در اثنای مجلس ابن زیدان خرازرا # گفت دوست میدارم که از حکایات خودچیزی بگوئی؛ گفت # ~~مرا خود حکایتی نیست اما اگر میخواهی آنچه ms247 از مشایخ دیدهام با تو حکایت ~~کنم! # ~~ابن زیدان گفت من هم این میخواهم، خراز گفت من و جمعی دیگر پیش حسن بن ~~حمویه # ~~نشسته بودیم و وی سر پیش افکنده بود نا گاه صیحهیی زد و بآن صیحه از ~~نظر ما # ~~غائب شد ما دریکدیگر نگریستیم و بایکدیگر گفتیم که این قصهرا باهیچکس ~~مگوئید # ~~که خواهند گفت باز نادرهی دیگر آوردند سه روز بودیم که ویرا ندیدیم و ~~از وی # ~~خبری نشنیدیم و هر که از وی خبر میپرسید می گفتیم مشغول است بعد از سه ~~روز PageV01P246 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0420.png) # ~~ناگاه دیدیم که از در مسجد در آمد متغیر اللون و از هیبتی که داشت کس ~~را باوی # ~~امکان سخن نبود من با وی همیشه انبساط می کردم گفتم ایها الشیخ نزدیک ~~من قدری # ~~بنیر تازه است اجازت میدهی که بیارم! و همیشه و یراپنیر تازه خوش می ~~امد، گفت بیار! # ~~آوردم ، یک لقمه بخورد یس بدست اشارت کرد بخورید !. # شیخا بو عبدانه خفیف گفت که ابن زیدان روی بمن کرد و گفت که هیچ شک # ~~نیست که این مردیست صادق اما این حکایتزا بور نمیدارم حیلهیی ساز که ~~مراب ور # ~~شود گفتم از برای شیخ جامهی خواب بیندازید تاخواب کند و ازرنج راه ~~بیاساید جامهی # ~~خواب انداختند : وی در خواب شد من با ابن زیدان بنشست دا ن را بیان می ~~کردم # ~~تا آن وقت که گفت بور داشتم . # شیخ ابو عبدالنه خفیف را پرسیدند که آن حل چگونه بود گفت وی از مکان # ~~خود د ر نشده بود اما ویرا لباسی پوشانیدند که بان از ابصار غئب شد . # ~~عبدالله القعار شیخ ابو عبدالته خفیف گنته است که عبدالله قصار گفت ~~که # رحمه الله وقتی بعزیمت حج بیرون مرفتم مشایخ شیراز مرا گفتند # چون بر سهل بن عبدالله تستری در آئی سلام ما برسان و بگوی # ~~که ما بفضل تو معترفیم وهرچه می گوئی باور میداریم واز تو چنین ms248 بما ~~رسیده است # ~~که روز عرفهاز جای خود بیرون میرژی و بموقف عرفات باسایر حجاج حاضر ~~میشوی # ~~اگر این راست است ما را خبر ده که ما باین ایمان داریم. # عبدالله قصار میگوید که قصد وی کردم و بر وی در آمدم و سلام کردم وی ~~نشسته # ~~بود ازاری بر خود پیچیده و نعلینی از چوبپیش خود نهاده و چشم وی ~~بازمانده بود # ~~چون و اله حیرانی، هیبت بر من مستولی شدسخن نتوانستم کرد، در میان ~~آنکهنشسته # ~~بودم زنی آمد و گفت ایها الشیخ مرا پسریست برجای مانده ویرا آوردهام ~~تادعاکنی! # ~~سهل گفت: لم لاتحمله الی عند ربه؛ آن زن درجواب گفت: انت من عند ربه ~~اپس # ~~سهل بسوی من بدست اشارت کرد برخاستم و دست وی بگرفتم برخاست و نعلین # ~~پوشید و روان شد و آن زن نیز روان شد و ویرا ببردتا کنار شط، آن صبیرا ~~دید در PageV01P247 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0421.png) # ~~سماریه، سهل ویراگفت دست خودرا بمن ده! آن زن گفت نمیتواند دست دادن، ~~سهل # ~~گفت آن زن را که دور شو؛ آن صبی دست بوی داد گفت بر خیز برخاست و بکنار # ~~آمد سهل صاحب سماریه را گفت برو! پس صبی را گفت وضو ساز و دو رکعت نماز # ~~بگذار؛ چنان کرد، پس آن زن را گفت دست وی بگیر وبرو! با یکدیگر برفتند ~~. # ~~عبداله گفت چون آنرا دیدم دهشت من برفت انبساط کردم و رسالت مشایخ ~~رسانیدم # ~~سهل ساعتی سر پیش افکند بعد از آن گفت یا دوست اهولاء القوم یومنون ~~بالله # ~~یفعل مایشاء قلت نعم قال فما سؤالهم عن ذلک . # ~~ابراهیم المتوکل شیخ ابو عبدالنه خفیف گفته است که یکی ازاین طائفه ~~بامن # ~~رحمه الله تعالی گفت بصحرا بیرون رفتم دیدم که ابراهیم متوکل جامههای # خود را شسته ودر آفتاب انداخته، دیرا گفتم بیا تا برویم # ~~و با هم چیزی خوریم؛ پیراهن خود را همچنان تر بپوشید وبا من همراه شد ، ~~چون # ~~مقداری راه برفتیم دیدم ms249 که اندکی عنب الثعلب در راه بیفتاده بود آنرا ~~برداشت و # ~~پاک بشست و بخورد و بنشست و گفت تو برو که مرا همین کفایتست! هر چند ~~جهد # ~~کردم نیامد . # یکی از این مشایخ ابراهیم متوکل را گفت میخواهم که در این ماه نزدیک # ~~من افطار کنی! قبول کرد، یکشب ویرا گفت برخیز تاسحور کنیم! برخاست، گفت ~~آن # ~~سفره را فرود آر! گفت من این نکنم زیرا که این حرکت است در اسباب و من ~~در # ~~اسباب حرکت نمی کنم ! یک شب ویرا دید که سفره پیش نهاده و چیزی میخورد ~~گفت # ~~نگفتی که من در اسباب حرکت نمی کنم پس این چیست؟! گفت والله که من در # ~~اسباب حرکت نکردم از جای خود بزخاستم سر من بر سفره آمد در پیش ~~افتاداین # ~~است که میخورم !. # ~~بوطالب خزرج بن علی شیخ ابو عبدالله خفیف گفته است که ابوطالب خزرج ~~از صحاب جنید بود بشیراز آمد و علت شکم داشت ، مشایخ # گفتند که خدمت اورا که اختیار می کند؟ گفتم من اختیار PageV01P248 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0422.png) # ~~کردم : هرشب قریب بشانزده هفده بار بر میخاست، یکی از شبها نشسته بودم ~~وخیلی # ~~از شب گذشته بود چشم من گرمشد یکبار اواز داده بود نشنیده بودم دیگر ~~بار آواز # ~~داد برخاستم وطشتپیش بردم، گفت ای فرزندوقتی که خدمت مخلوقی را همچوخود # ~~نیکو نتوانی کرد خدمت خالق را چگونه بجای توانی آورد ؛: . # و هم وی گفته لست که وقتی غایب بودم آواز داد که شیرازی :، من نشنودم # ~~دیگر بار آواز داد و گفت شیرازی هین لعنک الله من بشتفتم و طشت بوی ~~بردم. # علی ویلم از شیخ ابوعبداله پرسید که تو آن لعنک الله را ازوی چون شنیدی: # ~~گفت چون رحمک الله . # شیخ الاسلام گفت: فلاح نباشد مریدی را که ذل استاد و پیر نکشیده باشد و # ~~قفای وی نخورده باشد و لعنک الله او نشنیده و برحمک الله برنداشته بود ~~د بدرد # ~~و ناکامی نزنده نگشته ms250 باشد ویخود رسته باشد لایفلح . استاد وپیرور یابد ~~مرد بیپدر # ~~سندره ولا یفلح باشد که بیاستاد و پیر . # شبی آواز از طرف پشت آمد شیخ ابوطالب گفت شیرازی این چه آواز بود؟!. # ~~ابوعبدالله خفیف گفت که من در شبانروزی یک بافلا خشک میخوردم و هرروز ~~باکم # ~~می آوردم تااکنون بانوزده باقلا آوردم درماهی، شیخ ابوطالب گفت : شیر ~~ازی اینرا # ~~بناز دار که آنچه مراافتاده از آن افتاد که باابو الحسن مزین در دعو تی ~~حاضر شدم بره بریان # ~~برمایدهیی آوردند و من عهد داشتم که بریان نخورم دست خود از ان کشیده ~~داشتم، # ~~ابوالحسن مزین گفت کل بلاانت یعنی بخور بی انکه خود را درمیان بینی! من ~~گمین # ~~برذم که حال چنان است که میگوید یکث لقمه بخوردم احساس کردم که ایمن از ~~من # ~~بیرون رفت ومن از آن وقت هر روز باز پستر میروم . # شیخ الاسلام گفت: یعنی ویرا پوشش و استتار افتاد که ایمان وی معاینه بود ~~، # ~~ایمان تو شهادت است و ایمان عارف مشاهدة . # و شیخ ابوعبد الله خفیف گفته است هیچ چیزنیست مریدرا زیان مندتر از ~~مسامحه # ~~نفس در زخصت جستن وقبول تأویلات . PageV01P249 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0423.png) # وهم شیخ ابوعبدالله خفیف گفت که دراول مجلسی که ابوطالب درشیراز داشت # ~~بلاسی پوشیده بود و عصائی دردست گرفته آمد و بر کرسی نشست و من پهلوی ~~او # ~~بودم بمردم نگریست و گفت نمیدانم چه گویم گناهکاری هستم میان گناهکاران ~~و بگریست # ~~و مردم را بگریانید و فریاد و گریه مردم از مجلس برخاست و ویرا قبول ~~عظیم پدید # ~~آمد که خاک قدمهای وی بنیت شفای بیماران میگرفتند بعد از آن سببی واقع ~~شد # ~~که هیچکس بوی التفات نکرد واز وی همه ک اعراض کردنداز شیر از بفارس رفت # ~~و آنجاهم کس بوی التفات نکرد از آنجا باصفهان رفت؛ من بعلی سهل چیزی ~~نوشتم # ~~و شرح محل و مقام وی کردم وی برعلی سهل در نیامد و در بارهی وی سخنانی ms251 ~~گفت # ~~که علی سهل ازوی اعر اض کرد، از آنجا بکوهستان عراق رفت و بهمدان در ~~آمد ابوعلی # ~~وارجی عامل همدان بود پرسید که حاجت توچیست؛ گفتادایوامی کهدارم! ~~ابوعلی # ~~آنرا اداکرد و پرسید که دیگرچه حاجتداری؛ گفت درفلان موضع از بر ای من ~~رباطی # ~~بساز! بساخت بآنجا در آمد و آنرا سیاه ساخت و پلاس سیاه پوشید و در ~~آنجا بود تا # ~~ازدنیا برفت . # شیخ الاسلام گفت جوانمرد آنست که چون ویرامصیبتی رسد یااز وی چیزیفوت # ~~شود مصیبت را فراسازد و بحسرت و ندامت تدارک جوید، نه آنکه اهل مصیبت ~~وفوت # ~~شود و آن را نهان دارد و اظهار دعوی کند و بتمامی مغرور گردد. # شیخ الاسلام گفته است که شیخ ابوطالب گفت که جوانی از خراسان بزیارت # ~~جنید آمد جنید عصا و رکوهی وی بخانه برد و در ببست و آن شب اصحاب را # ~~اجتماعی بود جنید گفت ویرا بخانه ببرید و بامداد پیش من آرید چون شب ~~طعام # ~~خوردند بطریق مزاح و طیبت انگشتری باختن آغاز کردند و اشارت بآن جوان ~~کردند # ~~که موافقت کن وی ابا نمود و ایشان را تغیر کرد شبلی بوینگاه کردو گفت ~~خاموش # ~~باش و اگرنه بر خیزم وسرت از تن بر کنم آن جوان خاموش گشت و هیچ نگفت و # ~~برفت، روز دیگراین حکایت با جنید گفتند برخاست و بخانه رفت تا عصا و ~~رکوه باز # ~~جوید نیافت بیرون آمد و بااصحاب خود گفت چندنوبت شد که شمارا وصیت می ~~کنم PageV01P250 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0424.png) # ~~که چون غریبی اینجا اید ویرا خوار مدارید:! سو گند بخدا که عصا و رکوه ~~از خانه # ~~برداشته است بی آنکه من بوی دهم رفته است !. # شیخ ابوعبدالله خفیف گفته است که ابوعلی وارجی بشیراز # ~~رحمة الله علیه ابو علی وارحبی آمد بعمل و حکومت و از برایآ صادر ~~ووارد فقر امائده نهاد بعد از هر نماز شام می آمد و بامامی مینشست و ~~بیکدیگر # ~~سخنان میگفتیم؛ یکی از ms252 شبها ذکر ایام ارادت در میان آمد پیراهن خود را ~~ب لاداشت بر # ~~گردن وی نشانی بود بمقدارطوقی، گفتم این چیست: گفت در کوه لگام میبودم: ~~پلاسی # ~~پوشیده بودم گردن مرا بخورد چون از آنجا باز گشتم گوشت بر آورد و این ~~نشین # ~~آنست که مانده، پس گفتم سبب در آمدن تو دراین عمل چه برد؟ گفت مادر من ~~پیرو # ~~ضعیف شد و برمن وام بسیار جمع امد محتاج شدم باین که میبینید . # شیخ ابوعبداله خفیف گفته است بجعفرجعدی رسانیدند که # حعدی ابو الفضل حهفری ابوعمرو اصطخری گفته است که غسل میکر دم از ~~ارمن گشاده # ~~رحمه الله تعالی شد دیدم که دو دست از پس بشت من بیدا شدو ~~ازارمرامحکم # برمیان بست. جعفر جعدی برلحاست و باصطخررفت و بخانهی # ~~ابو عمر ودر آمد وپای وی بگرفت اصحاب ابوعمرو برجستند گفت بگذارید که ~~غضب # ~~دوی لهاست و دوازده فرسنک راه پیاده امدهاست پس ابو عمرد بمقام اعتذار ~~در مدو # ~~گفت چنان نگفتهام بلکه چنین چنان گفته ام بعد از آن اصحاب را فرمود که ~~ویرا # ~~خدمتکاریهای نیکو کردند . # ود از کبار اصحاب جنید بوده شیخ ابوعبدالله خفیف گفته است # ~~ابوالقاسم قصری که روزی مرا گفت مرا بصحرای بیرون بر! ویرا بیرون ~~بردم # ~~رحمه الله تعالی بموضعی رسیدیم که مصطبه بودو جماعتی نرد بازی ~~میکردند # ~~باایشان ببازی کردن بنشست من از آن متغیر شدم و خجل گشتم دروقت بر گشتن ~~بجای # ~~دیگر رسیدیم جماعتی شطر نج می باختند از آن متغیرشد و پیش رفت ورقعهی ~~ایشان # ~~وا بیفشاند آن جماعت کاردها بر کشیدند وی گفت کاردها بمن دهید تا بخورم ~~من PageV01P251 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0425.png) # ~~از این دوحال وی در عجب بماندم از وی سؤال کردم گفت وقتی که بچشم لدنی ~~نگریم # ~~چنان باشد و وقتی که بچشم غیرلدنی نگریم چنین!. این سخن پیشترهم گذشت ~~اما آنجا # ~~شیخ الاسلام از ابوبکر قصری گفته بود ودر مقامات شیخ ابوعبد الله ~~ابوالقاسم قصری # ~~است و ms253 میشاید که ویرا دو کنیت بوده باشد یا یکی بر سبیل سهو واقع شده ~~باشد # ~~والله تعالی اعلم . # و هم شیخ ابوعبدالله فرموده که ابوالقاسم قصری کثیر الاطراق بوده یعنی ~~بسیار # ~~سر در پیش میانداخت، از وی سبب آنرا پرسیدم گفت پیش ازاین در قدیم ~~الایام در # ~~هفت شبانروز یکبار چیزی میخوردم مردی از جن می آمد و بر من سلام ~~میکرداما # ~~ویرا نمیدیدم یکروز وی را گفتم چه باشد که ظاهر شوی نا گاه دیدم که ~~شخصی در # ~~خوبترین صورتی بر من ظاهر شد گفتم چه کسی تو؟! گفت من از مؤمنان جنیانم ~~وقتی # ~~که امثال شمارا می بینم دوست میداریم که ویرا زیارت کنیم وسلام گوتیم، ~~پس گفتم # ~~بعداز این برمن در هر وقتی ظاهر شوامرادوست گرفت و بامن انس تمام ~~پیداکرد و # ~~چیزها بمن می آموخت روزی ویرا گفتم بیا تابمسجد در آئیم و ساعتی به ~~نشینیم گفت # ~~وقتی که به نشینی و سخن گوئی و مردم ترا ببینند ترا بوسواس نسبت خواهند ~~کرد # ~~گفتم بیا در آخرهای مسجد به نشینیم که هر کس مارا نه بیند پس در آمدیم ~~و بنشستیم # ~~گفت این مردمان را چون می بینی؟ گفتم بعضی را نیم خواب و بعضی را ~~درخواب و # ~~بعضی آگاه! گفت آنچه بر سرهای ایشان است میبینی؟ گفتم نی! پس چشمهی ~~مرامالید # ~~دبدم که بر سر هر کسیغرابی نشسته است بعضیرا بالها بچشم فرو گذاشتهاست ~~و بعضی را # ~~بر سرنشسته و بعضی را گاهی بوی فرودمی آیدو گاهی با لامیرود! گفتم این ~~چیست: # ~~گفت مگر نخوانده یی قول الله تعالی را که و من یعش عن ذکر الرحمن نقیض ~~له شیطانا # ~~فهوله قرین اینها شیاطیناند که برسرهای ایشان نشستهاند و برهریک بقدر ~~غفلت # ~~وی استیلا یافتهاند . # و ان جنی باین طریق بمن می آمد و برمن ظاهر میشد تاروزی سخت گرسنه # ~~شدم وپیش من ازنان صدقه بقیهیی بود وتاوقت افطار که عادت داشتم چهار ~~روزمانده PageV01P252 # ![image ms254 filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0426.png) # ~~بود پاره یی از آن گرفتم و بخوردم گرسنگی من ساکن شد ناگاه آن جنی آمد ~~و برمن # ~~سلام کرد اما ظاهرنشد و گفت مااز بهر این ریاضات و صبر بر آن میخواهیم ~~شما زا # ~~اماچون ترا امتحان کردیم بر آن صبور نبودن! این بگفت وبرفت و دیگر بز ~~نیامد: # ~~این سرپیش انداختن من از ان وقت است . # شیخ ابوعبداله گفتهاست که عبدالعزیز بحرانی در زمستان، # ~~عبد العزیز بحرانی سخت سرد بشیراز امد وجامههی کهنه داشت ژهرفتوحی # ~~رحمه الله تعالی که ویرا میرسید صرف فقرا می کرد سه ردز در شیراز بود # ~~باوت در این باب سخن گفتند گفت نف من میگریزد از جامدهای شما پس مرا ~~گفتیا # ~~اباعبدال مرا ازاین شهر بیرون کن که در نیت من نیست که دراین شهر جامهی ~~نو # ~~یوشه گفتم بکجا میروی؟ گفت بناحیدی بحر! مشایعت وی کردم « بدرد ازهیی ~~که بدان # ~~جه نب بودبیردن رفتیه نا داه دیدیم که ابه الخیر ها لکی بر استر خود ~~نشسته وپت می جنباند # ~~و ما را آواز مدهد و باخود خوردنی همراه دارد بایستادیم ت بما رسید گفت ~~تفضل # ~~کسدتا بهم این طعمرا بخوریه پس بنشستیم و بخوردیم پس بحرانی برخاست ~~وسجده # ~~بر دوشخودانداخت، ابه الخبر گفت کاش از این طعام چیزت باخود برداری گفت ~~معبخ # ~~من پیث رفت است: ابوالخیر کفت م باین عمها چگنیه بحرانی فت پیش سگن # ~~انداز : ه برفت # دنی گفته که از جنید شنیدم که گفت روزتدر مجلس سری # ~~آبو الحسین الحکیعی مقطی بودم دآنجا مرده بسیار بودند و من خردترایشن # الله بودم. سرت پر سید که چه چیز است که خواب رامی برد: هر کسی # ~~چیزی افت یکبی گفت کرسنکی، نکی گفت کم خوردن آب، چون نوبت بمن رسید ~~گفته # ~~علم التاوب باطلاع الله تعالی علی کل نفس بساکسبت. گفت : احسنت یا بنی! # ~~و مرابنزدیک خود نشاند و از ان ردز بهرجاکه هستم بر همه مقدمم. # وهم حکیمی گفته ms255 است که حال یکی از مشایخاز جنید پرسیدم که اقتدا را # ~~شاید: گفت اگر در وی پرهیز گازی و طلب قوت حلال مییابی اقتدار اشاید ~~واگرنه PageV01P253 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0427.png) # ~~او را بگذار!. # ~~شیخابوعلی حسین بن وی از اصحاب شیخ ابوعبدالله خفیف است و شیخ ~~ابواسحق # ~~محمدالاکار ، رحمه الل گازرونی قدس الله ارواحهم. # گویند که شیخ حسین اکار بگازرون رسید مشایخ آنجاپیش # ~~وی جمع شدند و شیخ ابواسحق هنوز کودک بود وی نیز باایشان بود ویرا ~~گفتند که # ~~کرد چون فارغ شد ویرا از مشایخ طلبید و بشیراز برد ویاز مشایخ وقت ~~واصحاب # ~~شیخ ابو عبدالله خفیف سماع حدیث فرموده باوی بعراق و حجاز مسافرت کردو ~~ببر کت # ~~صحبت وی رسید با نچه رسید . # و شیخ حسین بعد از ثلثمأیة از دنیا برفت و قبر وی بر درروضهی ~~شیخابوعبدالله # ~~خفیف است در شیراز . # وی فارسی الاصل است ومولد و منشأش نورد گازرون # ~~شیخابواسحق ابراهیم # ~~بن شهریار گاز رونی بوده و شهریار پدر شیخ مسلمان شد و ولادت شیخ و ~~سایر # رحمه الله اولادش در زمان اسلام بوده و انتساب شیخ در تصوف بشیخ # ابو علی حسین بن محمد الفیروزا بادی الاکار بوده وبصحبت # ~~بسیاری از اصحاب حدیث رسیده بود در گازرون و شیراز و بصره ومکه و ~~مدینه، و # ~~از همه روایت و حدیث و آثار داشت درمکه شیخ ابوالحسن علی بن عبدالله بن ~~جهضم # ~~همدانی را دیده بود و از وی روایت کند . # ذوالنون مصری گفت : علیک بالقصد فان الرضا بقلیل الرزق یرکی یسیر # ~~العمل یعنی بر تو باد که توسط احوال رعای کنی! یعنی بضرورت وقت قناعت ~~کنی و # ~~طالب زیادت نباشی بدرستی که رضا برزق اندک، عمل اندک را پاک گرداند وهر ~~ائینه # ~~عمل پاک شایستهی قبول حضرت پاک باشد . # یکی از وزراء را با شیخ ارادت تمام بود هر چند جهد کرد شیخ از وی چیزی # ~~قبول نکرد پیغام بشیخ فرستاد که هر چند جهد کردم از من ms256 هیچ قبول نکردی ~~از بهر PageV01P254 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0428.png) # ~~تو چند بنده آزاد کردم و ثواب آن ترا بخشیدم ! شیخ قدس الله روحه جواب ~~فرستاد # ~~که رسالت تو بمن رسانیدند و شکر نیکوئی تو گفتم لیکن آزاد کردن بند گان ~~مذهب # ~~من نیست بلکه مذهب من بنده گردانیدن آزادانست برفق و احسان . # شیخ قدس الله سره حضرت رسالت را بخواب دید پرسید که یار سول الله # ~~ما التصوف ؟ رسول الله وانطا گفت التصوف ترک الدعاوی و کتمان المعانی. # ~~دیگر پرسید که ما التوحید برسولط گفت : کل ماهجس ببالک اوخطر فی # ~~خیالک فالله سبحانه بخلاف ذلک التوحیدان تنزهه عن الشک و الشرک ~~والتعطیل. # دیگر پرسید که ما العقلبرسول الله؟ گفت: ادناه ترک الدنیا و اعلاه ترک # ~~التفکر فی ذات الله تعاای . # توفی رضی الله عنه فی شهر ذی القعدة سنة ست و عشرین وار بعمأیة . # کنیت وی ابو محمد ابی نصر البقلی النسوی ثم الشیرازی . # ~~شیخ روز بهان بقلی سلطان عرفا بوده و برهان علماء وقدوهی عشاق. در ~~بدایت # قدس سره حال سفر عراق و حجاز وشام کرده است با شیخ ابوالنجیب # ~~سهروردی در سماع صحیح بخاری در تغر اسکندریه شریک بوده است و خرقه از ~~شیخ # ~~سراج الدین محمود بن خلیفه بن عبدالسلام بن احمد بن سالبه یوشیده است . # و اشتفل بالریاضات الشدیدة فی اطراف الشیراز و جبالها کان صاحب # ~~ذوفی و استغراق و وجد دائم لایسکن اوعنه ولایرقاء دمعته ولا یطمئن فی # ~~وقت من الاوقات ولا یسلوا ساعة من الحنینو الزفرات یتاوه کل لیلة ~~بالبکاء # ~~و العوابل . # مر اورا سخنان است که در حال غلبهی و جدازوی صادر شده است کههر کسی # ~~بفهم آن نرسد . # و از سخنان ویست. # آنچه ندید است دو چشم زمان %~% و آنچه نه بشنید دو گوش زمین # در گل مارنگ نمود است آن %~% خیز و بیا ور گل ما آن ببین PageV01P255 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0429.png) # ویرا تصنیفات بسیار است چون تفسیر عرائس وشرح شطحیات عربی و فارسی # ~~و ms257 کتاب الانوار فی کشف الاسرار و غیر آن که تعداد آن زیاد است. # در گتاب الانوار فی کشف الاسرار آورده است که قوال باید که خوب روی بود # ~~که عارفان درمجمع سماع بجهت ترویح قلوب بسه چیز محتاجند: روایح طیبه ~~ووجه # ~~صبیح وصوت ملیح . # بعضی گفتهاند که از این قوال اجتناب بهتر است زیراکه این چنین کار ~~عارفیرا # ~~مسلم آید که طهارت قلب او بکمال رسیده باشدوچشم اواز دیدن غیر حق ~~پوشیده باشد. # گویند که پنجاه سال در جامع عتیق در شیراز تذکیر کرد و وعظ گفت . اول # ~~که بشیراز در آمد و میرفت تامجلس گویدشنید که زنیدختر خود را نصیحت می ~~کرد # ~~که ای دختر حسن خود را با کس اظهار مکن که خوار و بی اعتبار میگردد ! ~~شیخ # ~~گفت ای زن حسن بآن راضی نیست که تنها و متفرد باشد او همه آن میخواهد ~~که با # ~~عشق قرین باشد حسن وعشق درازل عهدی بستهاند که هر گز از هم جدا ~~نباشند:، # ~~اصحاب ویرا از استماع آن چندان وجد و حال عارض شد که بعضی دران برفتند # ~~از عالم . # شیخ ابوالحسن کردویه گوید که دردعوت بعضی صوفیه با شیخ روز بهان جمع # ~~شدم و هنوز ویرا نمیشناختم در خاطرم امد که من در علم و حال ازوی ~~زیادهام، بر # ~~سر من مطلع شد و1 گفت ای اباالحسن این خاطر را از خود نفی کن که امروز # ~~هیچکس باروز بهان مقابل نیست ووی یگانهی زمانهی خود است و باین معنی ~~اشارت # ~~کرده در این شعر . # در این زمانه منم قائد صراط الله %~% ز حد خاور و تا آستانهت اقصی # روند گان معارف مرا کجا بینند؟ %~% که هست منزل وجایم بماورای وری # وی صاحب سماع بوده و در آخر عمر از آن باز ایستاد . با وی در این معنی # ~~سخن گفتند گفت: انی اسمع الان من ربی عزوجل فاستعرض مما سمعت من غیره. # و گویند که ویرا در آخر عمر فلجی ms258 دریافت بعضی از مریدان بی آنکه وی ~~PageV01P256 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0430.png) # ~~بگوید بمصر رفت واز خزائن سلاطین قدری روغن بلیسان خالص اورد برای ~~مداوای # ~~وی چون پیش وی آوردتد گفت جزان الله عن نیتک از در خانقاه بیرون رو ~~آنجا # ~~سگیست گر گین خسبیده آن روغن را بروی بمال و بدانکه روزبهان بهیچ روغن # ~~به نمیشود این بندیست از بندهای عشق که خدای تعالی برپای وی نهاده است ~~تا آن # ~~زمانکه بسعادت لقای وی برسد. # شیخ ابوبکر بن طاهر که از اصحاب شیخ بوده گفته است که هر سحر بنوبت # ~~با شیخ قر ان میخواندم یک عشر وی و یک عشر من ، چون وی فوت شد دنیا بر ~~من # ~~تنگ شد آخر شب برخاستم و نماز گذاردم پس بر سر تربت حضرت شیخ بنشستم # ~~و بنیاد قر آن خواندن کردم و گریه بر من افتاد که از وی تنها مانده ~~بودم چون عشر # ~~تمام کردم آو از شیخ شنیدم که از قبر می آمد و عشردیگر میخواندتا آن ~~زمان که اصحاب # ~~جمع شدد آو از منقطع شد مدتی حال بدین گونه بود روزی بیکی از اصحابا نر ~~# ~~باز گفتم بعد از آن دیگر نشنیدم. صاحب فنوحات مایه رضی اله عه آورده که ~~شیخ # ~~روربهان در مکه مجاور بوده . # وکان کثیرأ الزعقات فی حال وجده فی الله بحیث انه کان یشوش علی # ~~الطائفین بالبیت فکان یطوف علی سطوح الحرم وکان صادق الحال . # ناگاه بمحبت زنی مغنیه مبتلاشد و هیچکس نمیدانست و آن وجد وصیحه هائی # ~~که درو جد فی الله میزد همچنان باقی بود اما اول از برای خدای تعالی ~~بود و این زمان # ~~از برای مغنیه. چوندانست که مردم را چنان اعتقاد خواهدشد که وجد وصیحات ~~وت # ~~این زمان نیز از برای خدایتعالی است عزو جل، بمجلس صوفیهی حرم آمد و ~~خرقه # ~~خود بیرون کرد و بیش ایشان انداختو قصه خود را با مردم بگفت و گفت ~~نمیخواهم # ~~که در حال خود ms259 کاذب باشم پس خدمت مغنیه را لازم گرفت حال عشق و محبت وی # ~~را با مغنیه گفتند و گفتند که وی از اکابر اولیاء الله است مغنیه توبه ~~کرد و خدمت # ~~ویرا پیش گرفت پس محبت آن مغنیه از دل وی زائل شد بمجلس صوفیه آمد ~~وخرقه # ~~خود در پوشید. PageV01P257 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0431.png) # توفی رحمه الله فی سنةست وستمأیة بنصف محرم الحرام . # ~~شیخ ابو الحسن کردویه صاحب علم و تقوی بود شصت سال درخانهیی که در ~~شیر ازداشت منزوی شد که جز بادای نماز جمعه و کفایت بعضی مهمات # رحمه الله # علی سبیل الندرة بیرون نیامد وخضر لا احیانا بروی # ~~ظاهر میشد و صحبت میداشتند . # گفتهاند که سبب وفاتوی آن بود که شخصی بروی در آمدو گفت اینجامردیست # ~~که میگوید که نفس من چون نفس عیسی است لا زیرا که وی مردهی طبیعت ~~رازنده # ~~میکرد ومن مردهی غفلت رازنده می کنم شیخ ابو الحسن آهی بر کشیدو گفت ~~یارب مرا # ~~عمر دراز دادی تازمانیرا دریافتم که دروی مثل این سخنان میشنوم دیگر ~~زند گانی # ~~نخواهم؛ شکم وی درد بگرفت و برهمان برفت فی آخر محرم الحرام سنةست و ~~ستمأیة. # چون شیخ روز بهان بقلی بیمار شد شیخ ابوالحسن کردویه وشیخ علی سراج گه # ~~مردی بزرک و عارف بودو اولاد شیخ روزبهان راخال میشد بعیادت وی امدند، ~~شیخ # ~~روزبهان روی بایشان کردو گفت بیائید که از قید این حیات جسمانی و زند ~~گنی # ~~فانی بیرون آئیم و بحیات ابدی روحانی متصف شویم! ایشان قبول کردند، شیخ ~~گفت # ~~من پیش از شما میروم و توای ابوالحسن بعداز یانزده رور بمن میرسی و ~~توای علی # ~~بعد از یکماه؛ شیخ درمنتصف محرم برفت و شیخ حسن در آخر ان ماه و شیخ ~~علی در # ~~منتصف صفر، رحمهم الله تعالی . # لقب وی اوحدالدین است از فرزندان شیخ ابوعلی دقاق است # ~~ابوعبدالله بلیانی و نسبوی باشیخ ابوعلی بدین گونه است عبدالله بن ~~مسعود # رحمه الله ان محمدبن ms260 علی بن احمد بن عمر بن اسمعیل بن ابی علی الدقاق # ~~قدس الله اسرارهم . # واستاد ابوعلیرا یک پسر بوده است اسمعیل ویک دختر فاطمه بانو منکوحه شیخ # ~~ابوالقاسم قشیری رحمه الله و سلسلهی خرقهیوی چنین است که وی خرقه از ~~پدرخود # ~~دارد ضیاء الدین مسعود و امام الدین مسعودنیز گویند ووی ازشیخ اصیل ~~الدین شیرازی PageV01P258 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0432.png) # ~~و وی از شیخ رکن الدین سنجاسی و وی از شیخ قطب الدین ابوالرشیدابهری و ~~وی # ~~از شیخ جمال الدین عبدالصمد زنجانی و هر دو از شیخ ابوالنجیب سهروردی ~~قدس # ~~الله تعالی اسرارهم. # وی گفته است که دراوائل از خلق انفراد حستم ویازده سال در کوهلگام بسر # ~~بردم چون از کوه باز آمدم بصحبت زاهد ابوبکر همدانی رحمهالله تعالی ~~پیوستم و # ~~وی مردی صاحب کرامت بود فراستی صدق داشت و ورد وی همه آن بود که هرشب # ~~برخستی زعصای اهنین داشتا نرا در زیر زنخدان گرفتی و تاروز برپای ~~ابستادی # ~~من نیز بموافقت ویی از عقب وی میایستادم وی وفتهاروت بمن باز پس کردی و ~~غیرت # ~~وزدی و گفتی برر وجئی بخسب: من برزمین مینشستم تاوی مشغول کار خود ~~میشد # ~~دیگر بر میخاستم و موافقت وی می کردم ت آنگاه که حال وی بمن فرود آمد ~~آنگه # ~~تنهائی گزیدم وزاهدا بو بکر رحمه النه ازغایت انبساصی که داشت بامن مرا ~~لولی میگفت. # شنیدم که روزی می گفت که لولی آمد واز من چیزی گرفت و برد و نمیدانه # ~~که بکجا رفت. بعداز چند گاه پیش وی رفتم فرمود که کجابودی «چه آوردی؟ ~~نواضع # ~~نمودم و هیچ نگفتم، چون ساعتی بنشستم زاهد رحمه الله ازمن سؤالی کرد که ~~جواب # ~~آن این بود که من گفتم که من غیرخدانیسته،، زاهد گفتخن منصور وزدت: من ~~گفتم # ~~من بیک آه که بر آرم توانم گه صد هزار چون منصور پیدا کنم: چون این ~~گفتم زاهد # ~~عصا بر گرفت و برمن انداخت من ازجای بجستم و آن عص ms261 از خود رد کردم ، ~~زاهد # ~~مرا دشنام غلیظداد و گفت منصوررابردار کردندو نگریخت و تواز نکعصائی می ~~گریزت: # ~~جواب دادم که آناز ناتمامی منصور بود و کرنه بگریختی که نزد حق سبحینه ~~و تعای # ~~و تقدس همه یکی است. چون این بگفتم زاهد گفت مگر گیاهی خوردهیی، گفتم ~~ری # ~~گیاهی خوردهام اما از مرغزار حقیفت! زاهد فرمود که شاد خوردی و نیک ~~خوردی # ~~بیابر سجاده بنشین و آنرانگاهدار !. # بعد از آن زاهد گفت آنکه گفتی که از ناتمامی منصور بود که نگریخت و اورا # ~~بردار کردند بچه دلیل گفتی ؟ گفتم دلیل آنست که هر سواری که دعوی سواری ~~کند و PageV01P259 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0433.png) # ~~اسب بتازد چنانکه عنان از دست وی نرود واگر برود تواند که سر اسب باز ~~گیرد # ~~راست گفته است کهوی سوار چالاک است واگر سراسب باز نتواند گرفت او ~~درسواری # ~~ناتمام است، چون این بگفتم زاهد تصدیق فرمود که راست گفتی من از تو ~~دیده ور # ~~ترکسی ندیدهام . # و هم وی گفته که مرا گفنند که یکی از اصحاب شیخ شهاب الدین سهروردی # ~~قدس الله روحه که ویرا شیخ نجیب الدین برغش می گویند بشیراز آمده است. ~~بسیار # ~~خرم شدم از آنجهت که از مقامات و احوال صوفیان آنچه دانسته بودم حاصل ~~کرده # ~~بودم و طلب ریادتی میکردم . # و پدرم میگفت که من آنچه از خدایتعالی خواسته بودم بعبدالله دادمو انچه ~~بر # ~~من بمقار دریچهیی گشادند بروی بمقدار دروازهیی گشادند . # بر خاستم و بشیر از رفتم و بخدمت شیخ نجیبالدین مشرف شدم و چیزی چند # ~~از احوال و مقامات و واقعات خود باوی بگفتم همه را نیک استماع کرد هیچ ~~جواب # ~~نگفت ساعتی به نشستم واز آنجا بیرون آمدم بعداز آن مرا بجهت ضرورتی ~~عزیمت # ~~مراجعت شد باخود گفتم بروم شیخ نجیب الدین را ببینیم تاچه میگوید چون ~~بدرخانهت # ~~وی رسیدم گفتند وی در اندرونست برو ودر آن خانهی بیرون که شیخ آ ~~نجامینشیند # ~~بنشین تا بیاید چون ms262 آنجا بنشستم در پیش سجادهی وی جز وی دیدم که هرچه ~~باوت # ~~گفته بودم همه در آنجا نوشته بود باخود گفتم شیخ بآن محتج بوده است که ~~نوشته # ~~است حال وی را بدانستم که تا کجااست ننشستم و بیرون آمدم چون بگازرون ~~رسیدم # ~~بانگی برخود زدم و غیرتی بناز کی درخود پیداکردم و در خلوت نشستم و ~~هرچه از # ~~خدای میخواستم بپنچ روز در آن خلوت بمن داد. # وی در شیراز بود روزی بخانقاه شیخ سعدی در امد شیخ سعدی یکمشت # ~~فلوس بیاورد ودر نزد وی بنهاد و گفت بفرمای تادرویشان این تبرک بسفره ~~دهندبری # ~~کفت ای سعدی فلوس می آوری بروو آن ظرف آقچه بیار که شصت و دو آقچه در ~~آن # ~~نهادهیی! تادرویشان بسفره دهندو در حال شیخ سعدی برفتو آن ظرف بیاوردهم ~~چنانکه PageV01P260 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0434.png) # ~~وی فرموده بود و آنرا بفرستاد و از برای درویشان سفرهی تمام آوردند . # شیخ را مریدی بود طباخ که در بازار آش پختی هر گاه که شیخ بدر دکانون # ~~رسیدی کاسه ی آش گرفتی و همچنان ایستاده بخوردی. روزی کاسه ی آش دردست ~~داشت # ~~که درویشی رسید خرقه سفید هزار میخی بتکلف پوشیده سلام کردو گفت ~~میخواهم که # ~~مرا با الله دلالت کنی و بگوئی که فائده در چیست تاچنان کنم! شیخ کاسهی ~~آش که در # ~~دست داشت بوی داد گفت از بنیاد کار این بستن و بخور! درویش آن را بستید ~~و # ~~بخورد، چون ازطعام فارغ شدشیخ گفت این دست که بطعام آلوده یی هم باین ~~خرقه پاک # ~~کن و هر گاه که چیزی میخوری چنین میکن! گفتای شیخ این نتوانم کرد مرا ~~بچیزی # ~~دیگر اشارت کن! گفت چون اینقدرنتوانستی کردهر چیز دیگر که ترابگویم هم ~~نتوانی # ~~کرد برو که تو مرد این کار نیستی!. # یکی از مریدان شیخ در کوه عزلت کرفته بود ماری پیش وی رسید خواست # ~~که وی را بگیرد مار ویرا بگزید و اعضای وی آماس درد، ms263 خبر بشیخ رسید ~~جمعی را # ~~فرستاد تا ویرا آوردند گفت آن مار را چرا بگرفتی تا ترا زخم زده گفت ~~شیخ تو # ~~گفته یی که غیر خدا نیست من آن مار را غیر خداندیدم ازاین جهت دلیری ~~کردم ویرا # ~~بگرفتم؛ شیخ فرمود که هر گاه خدای تعالی را بلباس قهر ببینی بگریز و ~~بنزدیک وی # ~~مرو و اگر نه چنین کند که این ساعت در آن افتادهیی؛ پس دست درزیر سر وی ~~کرد # ~~و وی را بازنشاند و گفت منبعد گستاخی چنین مکن تا و قتیکه و یزا نیک ~~نشناسی! # ~~آنگاه دعای کرد و باد بر وی دمید آماس باز نشست و شفا یافت . # وی گفته است درویشی نه نمازو زوزه است و نه احیاء شبست، این جمله اسباب # ~~بند کی است و رویشی رنجیدنست اگر این خاصل کنی واصل گردی . # وهم وی گفته است خدایدان باشید واگر خدای دان نهاید خوددان نیز مباشید! # ~~از برای آنکه چون خود دان نباشید خدای دان باشید . پس فرموده که ازاین، ~~بهتر # ~~بگویم خدای باشید واگرخدای نباشید خود مباشیدوچه اگر خود نباشیدخدای ~~باشید. # روزی بزیارت شیخ روزبهان بقلی قدس سره رفته بودو شیخ صدد الدین روز بهان ~~PageV01P261 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0435.png) # ~~قدس سره بر سر تربت پدر نشسته بود، چون شیخ عبدالله دربرابر قبر وی ~~بایستادشیخ # ~~صدرالدین بتعظیم وی برخاست و مدتی بایستاد و بنشست و باز برخاست و مدتی # ~~دیگر بایستاد، شیخ عبدالله بوی التفات نکرد چون از زیارت فارغ شد گفت ~~شیخا # ~~دیر گاهست که بر پای ایسنادهام و شماهیچ التفات نفرمودید! گفت شیخ ~~روزبهان اناری # ~~بدست من داده بود و بخوردن ان مشغول بودم . # و از جمله اشعار وبست : # # ما . جمله خدای پاک پاکیم %~% نی ز آتش و با دو آب و خاکیه # # از هستی و نیستی همیشه %~% عریان شدهایم و جامه چاکیم # # حقیقت جز خدادیدن روانیست %~% که بیشک هردو عالم جزخدانیست # # نمیگویم که عالم او شده نه %~% که این نسبت باو ms264 کردن روانیست # # نه او عالم شد و نه عالم او شد %~% همه او را چنین دیدن خطانیست ### | رباعی # # تا حق بدو چشم سر نبینم هردم %~% از پای طلب می ننشینم هر دم # گویند خدا بچشم سرنتوان دید %~% آن ایشانند و من چنینم هر دم # وفات وی در روزعاشوراء سنه ست و ثمانین وستمأیة بوده قدس الله تعالی روحه # کان شیخا وحجیها بهی المنظرذ کی المخبر ذامجاهدات # ~~شیخ جمال الدین محمد وخلوات و اوراد کثیرة من العبادات و الطاعاتوله # ~~باکلنجار رحمه اللهحمات روحانیة و اشارات رحمانیة . # شیخ ابو عبدالله بلیانی قدس سره فرموده است که در آن زمان که خرد سال # ~~بودم شیخ جمال الدین باکلنجار رحمهالله در صحبت پدرم خواجه ضیاءالدین ~~مسعود # ~~رخمه الله می بوذ و من پیوسته بذکر مشغول میشدم وآواز خوش داشتم و از ~~برای # ~~جمعیت خاطر خود وقتها دو اثناء ذکر گفتن چیزی از اشعار بترنم میخواندم ~~شیخ # ~~جمال الدین گوش بآواز من میکرد و از آن وقت وی خوش می شد و من از حال # ~~وی خبر نداشتم که بمن گوش میدار دو از آنچه میخواندم خاموش میشدم ودیگر ~~بذکر PageV01P262 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0436.png) # ~~مشغول میشدم. در یکی از روزها شیخ جمالالدین نزدیک من آمد و گفت ای شیخ # ~~عبدالله چرا چنین میکنی که در اثنای ذکر گفتن چیزی خوش میخوانی و ما ~~گوش بتو # ~~میداریم و تو خاموش میشوی و ما را نیم بسمل می گذاری؟1 دیگر چنین مکن و # ~~خاطرهای درویشان را بخر چون از تو آواز میخرند! وپدرم نیز ضیاء الدین ~~مسعود # ~~همچنان فرمود ، سخن ایشان را قبول کردم. # وی گفته است که در تفسیر قول الله تعالی و اعبد ربک حتی یاتیک الیقین # ~~یقین نیست جزعیان عین قدیم، نیت عیان عین قدیم بی صورت عمل عبادتست ~~ونیتی که # ~~بهتر از عمل است اینست و صورت عمل بی نیت عیان عین قدیم عبادت نبود ~~بلکه # ~~رسم و عادت بود، و طالب ا نست که ms265 مطلوب او جزعیان عین قدیم نیست، هر چه ~~جزعیان # ~~عین قدیم است پیش وی محال و باطل است . # وتوفی رحمه الله فی سنة ست وخمین و سبعمأیة و قبر وی در شیراز است . # بزرک بوده بجیرفت ، پیر شیخ ابو عبداله الطاقی است . # ~~هوسی بن کمرانن جیرفتی . رحمه الله شیخ الاسلام گفت قدس سره که ~~ابوعبداه خفیف را با شیخ # موسی بن عمران نقاری افتاد بوی نامه با پیغام فرستناذ که # ~~من در شیراز هزار مرید دارم که اگر از هر یای مزار دینار خواهم شب را ~~ضمان # ~~نخواهند موسی بن عمران جواب باز داد که من در جیرفت هزار دشمن دارم که # ~~هر گاه برمندست ی بندمرا تاشب درنگ ندهندوزنده نگذارند صوفی ~~توباشییامن:. # حسن کرمانی قدس سره العزیز خواجه علی حسن بن خواجه حسن شیخ کرمن ~~بود و مت خرترین مشایخ انجا بوده، داروخانه داشتو کاری بنظام ومرید بسیار ~~و معاملت نیکو. دعوی مریدی شیخ عمو کردی و تاشیخ عمواز دنیانرفت # وی یشت بازنکرد یعنی بر مسند ارشاد ننشست . # شیخ الاسلام گفت که در کرمان میان خواجه علی حسن ومیان خلیل خازن که # ~~یکی ازصوفیان بود نقاری افتاد خلیل بخواجه علی حسن نامه فرستاد و در آن ~~وشت که # ~~تو از بامداد تاچاشتگاه دارو و شربت و گوارش بخوری تاطعام خوش بتوانی ~~خورداز سر # ~~تنعم ، ومرااز بامدادتا چاشتگاه گرد برباید گشت که چیزی یابم که بخورم ~~،صوفی توئییا PageV01P263 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0437.png) # ~~من؟ مشایخ طعن میزدند و نمی پسندیدند قبول جستن وقبول داشتن خلق را از ~~بس زهر # ~~غرور که در آن است، ایشان مایهی تو خورند و نفس رعنا را معجب کنند تااز ~~حدخود # ~~در گذرد ، اگر الله تعالی نگاه ندارد این عقبهی عظیم است این قوم را . # ~~میره نیشا بوری وحمة الله علیه پیری بوده بزرک از صوفیان و ملامتی ~~. براه بر نیشابور رفت بزیارت یابکار دیگر ویک خادم باوی، # وی را آنجا قبول عظیم خاست و مریدان بسیار پدید ms266 آمدند # ~~وی از آن برنج می بود و شغل دل میافزود چون باز گشت خلق بسیار با او ~~بیرون # ~~آمدندو باوی در رفتن ایستادند از خادم پرسید که اینان که اند؟ گفت ~~بخدمت تومی آیند! # ~~صبر کرده هیچ نگفت تا بسر بالائی رسید و بادی سخت میجست بند شلوار ~~بگشاد # ~~و بول آغاز کرد چنانکه جامههای خود و جامههای ایشان را پلید کرد! آن ~~قوم گفتند # ~~احسنت زهی شیخ و زهی معاملت نیکو! همه از وی منکر باز گشتند و آن خادم ~~که # ~~با وی بود ی وی میرفت دل پر انکار که این چه بود که وی کرد جمعی مریدان ~~با # ~~ارادتهای تازه و نظرهای نیکو باو می ایند ببین که وی چه کرد، میره ~~میرفت تا بآب # ~~رسید با مرقع و جامه بآب در آمد و جامهها وتن خود پاک بشست و بیرون امد ~~ودر # ~~رفتن ایستاد و روی باز پس کرد و خادم را گفت که باید که انکار نکنی که ~~آفتی بآن # ~~عظیمی وفتنه و شغلی چنان بزرگ که باین مقدار بول ازخود باز توان کرد ~~چرامؤنت # ~~آن باید کشید؟ ایشان بچه کار آیند جز آنکه مردم را رعنا و معجب کنند ~~واز مایهی # ~~مردم خورند و شغل دل افزایند و این قبول پیش ازدیدن عیب باشد وچون اندک ~~عیبی # ~~یدید آید یا کاری نه برمراد ایشان کند همه منکر گردند . # شیخ الاسلام قبس سره گفت: دانی که آن چراکرده از جهت آنکه طبع و نفس # ~~وی بآن خوش شده بود آن برو واجب بود . # رحمه الله بوعبدالله الترو غبذی از طبقهی خامسه است ناموی محمد بن ~~محمد بنالحسین است، از اجلهی مشایخ طوس بود با ابوعثمان حیوی صحبت ~~داشته و با آن مشایخی که ازطبقهی وی بودند، ویگانه مشایخ PageV01P264 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0438.png) # ~~وقت خود بود در طریقت، و کرامات ظاهر داشت مجرد بود و بلند حال و بزرک ~~همت. # ~~یس از سنه خمسین و ثلثمأیة برفته ms267 ازدنیا . # ~~وی گفته : طوبی لعن لم یکن له وسیلة الیه غیره . # ~~و هم وی گفته : ترک الدنیا للدنیا من جمیع الدنیا . # ~~و هم وی گفته که الله تعالی بندهی خود را از معرفت خود چیزی بدهد و بآن # ~~مقدار که ویرا معرفت داده بود بلابروی گمارد تا بقوت آن معرفت آن بلا ~~را بردارد . # ~~و هم وی گفته که دور باش از تمیز در خدمت زیرا که کسانیکه ایشانرا در # ~~خدمت ممتاز گردانی ظاهر نمانده اند پس همه را خدمت کن تا مرادحاصل شود ~~و # ~~مقصود فوت نشود. # از طبقهی خامسهامت، نام وی احمدبن عطا است، شیخ شام # ~~رحمه الله تعالی ابوعبدالله الرود باری است بصور نشستی و صور بر ~~کنار دریا است و قبروی بصور # بود اکنون در دریا است . # ~~خواهرزادهی ابوعلی رودباری است بزرک بوده وصوفی در صورت قرایان، مادر # ~~وی فاطمه خواهر شیخ ابوعلی رودباری است . # ~~یسر را کفتی : هذا قراء خاله کان صوفیا . # ~~عالم بوده بعلم قر آن و علم شریعت و علم حقیقت وحدیث داشت. ویرااخلاق # ~~و شمائل نیکو بود و موصوف بود بتعظیم فقراء و دوستی با درویشان و رفق ~~کردن # ~~با ایشان . # ~~در ماه دی الحجه سنه تسع و ستین و تلثمأیة برفته از دنیا. # ~~ویراکتابیست در آداب فقر . # ~~شیخ الاسلام گفت که ابوعبدالله رود باری آنست که شترویرا در بادیه دست ~~بریک # ~~فروشدوی گفت جل الله ؛ وشتر با وی بزبان فصیح گفت جل الله؛ . # ~~شیخ الاسلام گفت که من دو تن دیدهام که ویرا دیدهاند شیخ ابو عبدالله ~~با کوو # ~~شیخ ابوالقاسم ابو سلمه باوردی. PageV01P265 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0439.png) # شیخ ابو عبدالله با کو گفت ابوعبدالله رودباری گفت که التصوف ترک التکلف # ~~و استعمال التطرف و حذف الثرف . # و شیخ ابوالقاسم ابو سلمهی باوردی گفت که شیخ ابوعبدالله رودباری گفت: # ~~حدیث نوشتن جهل از مرد ببرد و درویشی کبر از مزد ببرد فاذا اجتمعتا ~~فناهیک # ~~نیلا . # شیخ الاسلام گفت که ابوسعید مقری گفت که ms268 با شیخ ابو عبدالله رودباری ~~باقلا # ~~می خوردیم باقلا پسندیده نیامد با جای نهادم شیخ گفت باجایمنه چیزی که ~~خود # ~~را نپسندی در راه درویشی مینهی که بخورد ؟!. # شیخ الاسلام گفت که محمد شگرف گفت در کلوخ خلاهم انصاف است . # ~~ابوعبدالله بن مانک شیخ الاسلام گفت که ابوعبدالله مانک بارجان فارس ~~بوده نام # رحمه اللة وی احمد بن ابراهیم مانکاست شا گرد بندار ارجانی است # شیخ شبلی را دیده بود عمر وی صد واند سال بوده . # چون سخن گفتی دو کس بودند بر دو دست وی که آب دهانوی یاک می کردند # ~~که دندان نداشت آپ از دهان وی سرون می افتاد . # شیخ الاسلام گفت که شیخ ابونصر قبانی که پیرمنست ابوعبدالله مانکرا دیده ~~بود # ~~و حدیث داشت و من بر وی حدیث خواندهام وی گفت مرا که شیخ ابو عبدالله # ~~مانک گفت که شبلی روزی برمنبر گفت که حق!، جنید حاضر بود گفت که غیبت # ~~حرام است :. # شیخ الاسلام گفت که ابوسعید خراز بمصر آمد ویرا گفتندای سید قوم چراسخن # ~~نگوئی؛ گفت ایشان از حق غایب اند ذکر حق با غایبان غیبت است. # ~~ابو عبدالله دونی وی از متأخران مست بدون می بوده و شوری داشته است . # ~~قدس سره # دونی با من گفت که شیخ مامست بزیست و مست بمرد ! # ~~شیخ الاسلام گفت راست گفت شا گرد وی ؟ خرقانی گفت که من گفتم آن ابوبکر ~~PageV01P266 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0440.png) # ~~شبلی بود که مست بزیست و مست بمرد که من شبلی رادیدهام پیش خویش که ~~درهوا # ~~رقص میکرد و مرا شکر میگفت. # شیخ الاسلام گفت که ابوعبد الله دونی را پرسیدند که فقر چیست؛ گفت: اسم ~~واقع # ~~فاذا تم فهو الله ، گفت نامیست افتاده چون تمام شود اوست . # شیخ الاسلام گفت که دونی قر آن فراوان خواندی و سماع آن دوست داشتی # ~~چون بآیت زکوة یا صدقه رسیدی خوش شدی و چیزی از خود بیرون کردی ویکی را # ~~گفتی که بدر بیرون ms269 بروبنه و باز گرد تاهر که برسد بر گیرد . # ~~ابو عبدالله مولی وی در هرات می بوده در ایام پیر ابوسعید دونی ~~زاهد.روزی # قدس سره در مسجد جامع هنوز پیر ابوسعید نیامده بود که وی در سخن # آمد لختی سخن بگفت پس گفت اگر توحید صرف می باید # ~~اینک بگفتم و اگر علم کفج و کدو میباید فردا ابوسعید بیاید و شما را ~~بگوید . # شیخ الاسلام گفت که از اول این کار همه گویند گان یک سخن میگویند یکی # ~~باندام تر می گوید و میرهد و یکی بیاندام ترمی گوید و می اویزد و آن ~~چیست # ~~که ابوعبدالله مولی میگفت، کود کان ازیس وی درمی آمدند و می گفتند که ~~ابوعبدالله # ~~مولی : وی میگفت ای دوست ابو عبدالله بکذار چون مولی می گوئی . # شیخ الاسلام گفت که شیخ ابو عبدالله مولی این کار را در یک سخن آورده و ~~آن # ~~آنست که وقتی گر سنه بود ویرا آرزوی آنشد که دو نان گرم بود و دوشاب که ~~بخورد # ~~در آن گرسنگی در مسجد جامع بخفت، یکی از مریدان بآنجا رسید ویرا خفته ~~دید # ~~بر سجاده و دست در زیر سر کرده با خود گفت شاید وی گرسنه بود ببازار ~~رفت و # ~~دو نان گرم ستد و پارهیی دوشاب در آن میان کرد و بیاورد و در زیر ~~سجادهی وی # ~~نهاد، بوی نان گرم بوی رسید بیدار شد آن را دی که آرزو کرده بود روی ~~بآسمان # ~~کرد و گفت الهی کار کی که ترا باید بتوانی ساخت یعنی اگر عنایت بود ~~کارک دوستان # ~~خود بی سبب و جهد میسارک . # شیخ الاسلام گفت که از جهد ما وطلب ما هیچ چیز نیاید و به هیچ چیز نرسیم ~~PageV01P267 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0441.png) # ~~مگر آنکه او را عنایتی باشد بکسی . # از طیقهی خامسه است نام وی محمد بن احمد بن محمد # ~~ابو عبدالله مقری # ~~قدس سره المقریست. صحبت داشته با یوسف بن الحسین وعبدالله خراز ms270 # رازی و مظفر کرمانشاهی ورویم و جریری و ابنعطا . # ~~وی از جوانمردان مشایخ بود سخی ترین ایشان. پنجاه هزار دینار میراث بوی # ~~رسید ورای ضیاع و عقار، از همه بیرون امد و بر فقرا نفقه کرد وبر وحدت ~~و تجرید # ~~احرام حج بست با آنکه هنوز در حداثت سن بود. در سنه ست و ستین و ~~ثلثمأیة از # ~~دنیا برفته . # ~~وی گفته : الفقیر الصادق الذی یملک کل شیء ولایملکه شیء. # ~~و هم وی گفته : من تعذر عن خدمةاخوانه اورثه الله سبحانه ذلآلاانفکاک ~~منه # ~~هر که از خدمت یاران و برادران دریغ دارد او راذلی دهند که هر گز از آن ~~نرهد . # ~~و هم وی گفته که ما قبل منی احدشیئا الا رایت له منة علی لایمکنی ~~القیام # ~~واجبها ابدا . # ~~و هم وی گفته که فتوت نیک خوئیست با آنکه ویرا دشمن داری و بنل مابرای # ~~آنکه دل تو از وی کراهت دارد و حسن صحبت ومعاشرت با آنکه طبع ترا از وی # ~~نفرت باشد . # ~~و هم وی گفته که چون بصحبت عبدالله خراز رسیدم گفتم ایها الشیخ مرا بچه # ~~میفرمائی؟! گفت بسه چیز: بحرص برادای فرائض بتمامترین جهدی وطاقتی، ~~وحرمت # ~~داشتن جماعت مسلمانان، ومتهم داشتن خاطرهای خود مگر بآنچه موافق حق ~~باشد . # ~~قدس سره ابوالقاسم المقری از طبقهی خامسه است نام وی جعفر بن ~~محمدالمقری است برادر ابوعبدالله المقری واز بزرگان مشایخ خراسان بود و # یگانه در طریقت ووقت خود و عالی حال و شویف همت بود. # ~~شیخ سلمی گوید: لم نلق احدا من المشایخ فی سمته و وقاره وجلسته.. # ~~صحبت داشته بود با ابن عطا و جریری و ابوبکر بن ابی سعدان و ابوبکر ~~PageV01P268 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0442.png) # ~~ممشاد وابوعلی رودباری . # ~~در سنه ثمان و ستین و ثلثمایة از دنیا برفته در نیشابور . # ~~وی گفته که عارف آنست که ویرا معروف وی مشغول گرداند از آنکه بخلق # ~~نگرد بچشم رد یاقبول . # ~~و هم وی گفته : اوائل برکة الدخول فی التصوف ان ms271 تصدق الصالحین # ~~بی الاخبار عن انفسهم وعن مشایخهم . # از طبقهی خامسه است نام وی عبدالله بن محمد الراسبی # ~~قدس سره 1بو محمد الراسیی البغدادی است. از کبار مشایخ بغداداست. ~~صحبتداشته باابن- # عطا وجریری . # ~~بشام رحلت کر دو باز ببغداد آمده و برفته آنجااز دنیا درسنه سبع وستین ~~و ثلشمأیة . # ~~وی گفته : اعظم حجاب بینک و بین الحق سبحانه اشتغالک بتد بیر نفسک # ~~اعتمادک علی عاجز مثلک فی اسبابک . # ~~و هم وی گفته : الهموم عقوبات الذنوب . # ~~و هم وی گفته : لایکون الصوفی صوفیا حتی لاتقله ارض ولاتظله # ~~سماء ولایکون له قبول عند الخلق ویکون مرجعه فی کل الاحوال الی # ~~الحق تعالی . # ~~روزی بنزدیک وی ذکر محبت میرفت گفت : المحبة اذا ظهرت افتضح فیها # ~~المحب و اذاکتمت قتل المحب کمدا. وانشد . # # و لقد افارقه باظهار الهوی %~% عمدا لیستر سره اعلانه # # ولر بما کتم الهوی اظهاره %~% ولر بمافضح الهوی کتمانه # # عی الحبیب لدی الحبیب بلاغة %~% و لر بما قتل البلیغ لسانه # قدر اینا قاهرا سلطانه %~% للناس ذل لحبه سلطانه # ز طبقهی خامسهاست ناموی محمد بن عبد الخالق الدینوری # ~~ابو عبدالله الدینوری # است . # ~~قدس سره وهو من اجلة المشایخ واکبرهم حالا و افصحهم فی PageV01P269 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0443.png) # ~~علوم هذه الطائفة . # و باز گشت وی بصحبت فقرا و التزام آداب آن و محبت اهل آن بود، سالها در # ~~وادی القری اقامت کرد پس بدینور باز گشت و آنجا وفات کرد ، چنین است در # ~~طبقات سلمی . # و شیخ الاسلام گفته است که وی بآخر عمر در وادی القری بمسجدی در آمد # ~~مردمان برفتند و ویرا مهمان نداشتندو چیزی خوزدنیندادند آن شب از ~~کرسنگی # ~~بمرد، مردم روز آمدند و ویرا کفن کردند و دفن کردند روز دیگر در مسجد ~~آمدند # ~~کفن را دیدند در محراب نهاده و کاغذی در میان کفن ودر آن نوشته که ~~دوستی از # ~~دوستان ما بشما آمد ویرا مهمان نداشتید و طعام ندادید و از گرسنگی ~~بکشتید # ~~کفن شمارا نخواهیم! . # شیخ الاسلام گفت که ابو ms272 عبدالله دینوری گفته که الله تعالی خود بر فقرا ~~سلام # ~~میکند و می گوید در قر آن فقل سلام علیکم . # گویند که وی سالی در کشتی بماند که باد نمیجست مرقع باز میکرد و # ~~میدوخت نابا کلاهی آمد گفت نفس خودرامشغول میکنم پیش از آنکه مرامشغول ~~کند. # وی گفته که صحبت خردان با بزرگان از جملهی توفیق الله تعالی است مرخردان # ~~را و از زیر کی ایشان است و رغبت بزر گان بصحبت خردان علامت خذلان بزر ~~گان # ~~و حماقت و بیخردی ایشان است . # و هم وی گفته مربعضی اصحاب خود را : لایعجبنک ماتری من هذه اللبسة # ~~الظاهرة علیهم فما زینوا الظواهر الا بعد ان خربواالبواطن . # شیخ الاسلام گفت که وی گفت: من اص- اب خودرا عمارت باطن آموختم نه جلوه # ~~ظاهر و آرایش جامه، خدای خوشنود مباد از آنانکه این کار کردند، انها ~~همین آرایش # ~~جامه و مرقع و میان بند و سجاده و کتف و مانند آن کردند و معانی و صفای ~~باطن # ~~نه، تا هر که بدید پندارد که این کار همه آنست و بس و آن کسانیکه ~~خداوندان معانی # ~~و باطن نیکو و زند گانیاند خوددل آن ندارند و طاقت آن نیارند که ورای ~~او بچیزی PageV01P270 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0444.png) # ~~دیگر مشغول باشند . # و هم وی گفته که در بعضی از سفرهای خود لنگی دیدم که بیک پای خود # ~~برمی جست، گفتم ترا-فرچه ضرورتست که آلت آننداری: گفت تو مسلمانی؟! ~~گفتم آری؛ # ~~گفت آن آیت را بخوان وحملنا هم فی البر و البحر ، چون حامل و بردارنده # ~~ویست میشاید که بی آلت بردارد . # کسی بر وی در آمد و گفت: کیف امسیت ؟! این بیت را بخواند : ### | شعم # اذا اللیل البسنی توبه %~% تقلب فیه فتی موجع # ~~الصغیر ، قدس سره ابوالحسین سیروانی سیروان مغرب بوده شاگر ~~دسیروانی کبیر است صاحب خواص. ازطبقهی سادسه است، نام وی علی بن جعفر بن ~~داود است، از # بمصر بوده و بمکه مجاورت کرده و آنجا ms273 برفته از دنیا. # شا گرد معاذ مصری است و ابوبکر موازینی و جنید و شبلی و ابوالخیر تیناتی # ~~و کتانی و ابوعلی کاتب و ابو بکر مصری وغیر ایشان را ازمشایخ وقت دیده ~~بود شیخ حرم # ~~بود دروقتخویش و یگانهی مشایخ در روز گار خود. # شیخ سلمی ویرا در تاریخ صوفیان ذکر کرده و گفته عمر وی صد و بیست و # ~~چهار سال بکشید و در آخر عمر مقعد بود هر گاه که مؤذن قد قامت کردی وی # ~~بر پای خواستی و چون نماز گذاردی باز مقعد شدی و در حال سماع همچنان ~~بود . # شیخ عمو و شیخ عباس فخر می کردند بدیدار وی، چه کردندی که فخر نکردندی، # ~~که لاف ایشان فرض بود بآن پیر. # ازوی پرسیدند که تصوف چیست ؟ گفت : الا فراد والانفراد ویگانه داشتن # ~~همت و یگانه زیستن از خلق . # وی کفته : الصوفیة مع الواردات لامع الاوراد . # شیخ الاسلام گفت که فتح حاجی گفت که وی گفت: صبوفی از مقامات واحوال # ~~بر گذشته است آن همه زیر قدم ویست و همه در حال وی جمع . PageV01P271 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0445.png) # ~~شیخ الاسلام گفت که شیخ عمو گفت که شیخ سیروانی گفت : آخر ما یخرج # ~~من رؤس الصدیقین حب الریاسة . # ~~وعیاس گفته که وی گفت: شمار اوصیتمی کنم بکسانیکه شمارادو ست میدارند. # ~~و شیخ عمو گفت که وی گفت که اگر من پای داشتمی بخراسان آمد می بزیارت # ~~کسی که شما را دوست میدارد . # ~~فتح حاجی گفت که سیروانی گفت که صوفی کسی بود که بزر گان دروی می نگرند # ~~و مقام وی می بینند واو خود نداند که هیچ چیز دارد . # ~~شیخ سیروانی گفته : من طلب عزا بباطل اورثه الله ذلا بحق . # ~~و هم وی گفته : التصوف ترک الخلق و افراط الهمة . # ~~و درعقب آن گفته : الخلق محنة مادخلوا فی شیء الاافسدوه . # ~~و هم وی گفته : من ترک تدبیره عاش طیبا . # ~~و هم وی گفته : ما آفة الناس الاالناس . # ~~و ms274 هم وی گفته : الفقراء هم ملوک الدنیا و الآخرة استعجلوا الراحة . # ~~و هم وی گفته : الفقیرابن وقته فاذا تطلع الی وقت ثان فقدخرج من الفقر. # ~~و هم وی گفته که از جنید شنیدم که گفت که هر که بوی فاقه رسد و بروی # ~~جامهیی بود افزونی که از آن بسر شود آن از بخیلی بوی رسیده بود . # ~~و هم وی گفته : حثونا علی الطلب و هولایجیء بالطلب . # ~~و هم وی گفته که مرتعش گفت : لو لعب الفقیر عشر ینسنة ثم صدق ساعة ~~لنجا. # ~~پس سیروانی گفت : حاشا هم من اللعب انما اراد به قلة الیقین . # ~~و هم سیروانی گفت که از ابوالخیر تیناتی شنیدم که گفت مرا اشراف دادند ~~بر # ~~دوزخ، بیشتر اهل آن اصحاب رکوه ومرقح دیدم، یس شیخ سیروانی گفت که ~~مستوجب # ~~آن شدند مگر از اندکی یقین . # # قدس الله سره العزیز ابوالحسین بن جهضم الهمدانی %~% از طبقهی سادسه # است نام وی علی بن عبدالله %~% بن الحسن بن حهضم الهمدانی است ، بزرگ %~% ~~بوده ، شا گرد کو کبی وجفر خلدیست، شیخ PageV01P272 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0446.png) # ~~حرم بوده . ویرا کتابی است معتبر مسمی ببهجة الاسرار در ذکر حکایات ~~واحوال و # ~~مقامات این طائفه . # و فی التاریخ الیافعی انه توفی سنة اربع واربعمأیة. # شیخ احمد کوفانی ویرا دیده بود . # شیخ الاسلام گفته که من کسی رامی شناسم که بزیارت ابوالحسین جهضم شد بمکه # ~~و حج نکرد که من بزیارت وی آمدهام از بزر گی وی حج بآن نیامیخت و آن نه ~~حج # ~~اسلام بود . # شیخ الاسلام گفت که زیارت مشایخ و خدمت ایشان بر این طائفه فرض است. # شیخ الاسلام گفت که عقیل بستی از بست بحج میرفت، گفت بزیارت شیخ ~~ابوالعباس # ~~شوم واز وی شلواری خواهم که شلوار نداشت چون بویشد شیخ شلواری بوی داد ~~و # ~~گفت در پوش و باز گردنگذاشت که بنشیند و درهر منزلی شلواری مییافت ~~نگذاشت # ~~که بحج شود . # شیخ ابوالحسین جهضم راپسری بود نه بهنجار وپدر ازوی ms275 رنجه میبود،روزی # ~~بمیان مسجد حرام میگذشت یکی از مشایخ با شیخ سیروانی گفت ای شیخ این ~~پسر # ~~شیخ ابوالحسین است، چه ملامت و رنج که بر ان پیر است ازاین پسر؟! شیخ ~~سیروانی # ~~گفت رنج ازپیر است بر پسر نه از پسر بر پیر ، اگر نه بزرگی پدر وی بودی ~~کرا # ~~یاد پسر آمدی : از بزر گی پدر اوست که پسر در زبان خلق افتاده است و ~~انگشت # ~~نماگشته . # قدس سره ابوالحسین طرزی شیخ الاسلام گفت : طرز جائی است بفارس، وی ~~بزرک بوده و بزرگ میداشت درویشان را و اصحاب وی با ادب و # و صیانت بودند . # شیخ الاسلام گفت که ابونصر حاجی مرا گفت که شیخ ابوالحسین طرزی را دیدم # ~~که پایتابهی درویشی بر گرفته بود و بسر وروی خود میمالید . # شیخ الاسلام گفت: قومی بودند که بکواشان بامن می بودندخداوندان دل زوشن، ~~PageV01P273 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0447.png) # ~~از من در خواست کردند که ما را بشیخ عبدالله طاقی بر؛ ازوی دستوری ~~خواستم و ایشان # ~~را بوی بردم و گفتم می خواهند که ایشانر اوصیتی کنی! گفت متأهلانند: ~~گفتم آری! گفت # ~~مکتسبانند ؛ گفتم آری! گفت سخت نیکو باشد کارکی می کنید واهل خود را ~~نیکو # ~~میدارید و شبانگاه هر کسی بهرهی خود از طعام می گیرید و بایکدیگر می ~~آورید و با # ~~هم می خورید و ساعتی می باشید و آنگاه پرا کنده میشوید! و ایشان را دعا ~~کردبر خاستیم # ~~من آن حکایت بشیخ عمو گفتم ، شیخ عمو گفت که اصحاب ابوعبدالله دونی ~~وابو الحسین # ~~طرزی چنین میکردند تا بر جای بودند . # قدس سره ابوالحسین سرکی وی بمکه مجاور بوده ، با مشایخی چون شیخ ~~سیروانی و ابوالعباس سهروردی وشیخ ابواسامه و ابوالخیر حبشی و # ابو سعید شیرازی و شیخ محمدساخری همه یاران یکدیگر # ~~بودند و مشایخ ویرا تعظیم تمام میداشتند . # شیخ الاسلام گفت که شیخ ابوالحسین سر کی در بادیهیی بود با یاران خویش # ~~شیخ ابو سعید شیرازی و شیخ ابواسامه و ms276 شیخ محمد ساخری و جمعی دیگر که # ~~سموم برخاست، ابوالحسین گفت مترسید کهاین کار مراافتادهاست من بروم و ~~شماهمه # ~~برسید وسیراب شوید! چنان بود، وی برفت ومیغ آمد و باران درایستاد و ~~ایشان همه # ~~سیراب شدند و سیل آمد و ویرا بگرفت و ببرد . # شیخ الاسلام گفت : زنده ویرا آبنداد،وتشنه و گرسنه ویرا فرا آب داد: ~~بادوستان # ~~خود چنین کند . # شیخ الاسلام گفت که شیخ ابوالحسین قزین بافتی روزی در مسجد حرام میان # ~~صوفیان از درویشی سخن میرفت وی گفت چندین می گوییداز درویشی؟ اگر ~~درویشی # ~~را بر دیوار بنویسید یکی از ما بآنجا نگذرد و هر کسی میگوید که درویشم! ~~قوم # ~~بشوریدند گفتند این چیست کهوی میگوید؟ اکنون ما نه درویشانیم جولاهی ~~آمده ما # ~~را از درویشی بیرون میکند! آنچه مشایخ بودند همه گفتند چنانست که وی ~~میگوید # ~~جنک و نقار برخاست، وقت عمره آمد ابوالحسین سرکی بعمره شد باز آمد و ~~نماز PageV01P274 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0448.png) # ~~بکرد و جماعت همه حاضر بودند وی برخاست وفراسر هریکی میشد وبوسه برسر # ~~وروی وی میداد وعذر میخواست، یکی از مشایخ که ویرا برادرخوانده بود گفت ~~سخنی # ~~حق گفتی و مهینان مشایخ با تو یار بودند اکنون آمدی و از آن باز گشتی ~~بقول # ~~سفیهی چند؟! گفت من از آن بر نگشتم اما من هر گاه بعمره شدمی درراه چند ~~آیتی از # ~~قران بخواندمی و درود بسیار گفتمی امروزدر راه با خود میگفتم که او ~~چنین گفت # ~~من چنین گویم ان دیگر چنین گفت من چنین گویم همه راه در خصومت بودم ~~اکنون # ~~آمدم خود را و دل خود را باز رهانیدم ایشان خواه بر حق باشند و خواه بر ~~باطل # ~~من دل خود را دوا کردم یعنی فارغ ساختم ، فراغت دل بخصومت بیهوده دور ~~شود # ~~کسی راکه دل باشد . # ~~شیخ محمد ساخری شیخ الاسلام گفت که شیخ محمد ساخری آنست که بسر قبر # ~~قدس الله سره العزیز محمد مصطفیظ آمد و گفت که ms277 مهمان توام یارسول ~~الله! # یا آنست که مزا سیر می کنی یا این قتدیلها در هم شکنم؛ # ~~یکی بوی آمد ویرا خواند و خرما و خوردنی ساخته بود ویرا سبر کرد و گفت ~~چه # ~~گفته بودی رسول خدایرا و میخندید و بگفت آنچه گفته بودو گفت تواز کجا # ~~می گوئی گفت خفته بودم مصطفی بخواب دیدم گفت مرا مهمانی است بس بد # ~~خوی ویرابخانه برو سیر کن و ویرابگوی که جای را بدل کن که اینجاجای ~~آرزونیست!. # ~~شیخ احمد جوالگر شیخ الاسلام کفت که وی نیز از یاران ایشان است در ~~صحبت # ~~قدس الله سره یکدیگر بودهاند از فرغانه بوده و در حرم مجاور . # شیخ الاسلام گفت که شیخ عمو گفت که وقتی بمکه تنگی افتاده # ~~بود از صوفیان قومی متأهل شدند وزن خواستند وو لیمهها میدادند تا حال ~~فراخ تر # ~~گشت و بر معلوم افتادند شیخ جوالگرهم زن خواست چون شب گذشت روز دیگر # ~~بطیبت با صوفیان گفت نه بخل آید از جانب من که این کارچنان خوش نبود ~~وچندین # ~~گاه ها با من نگفتید . # شیخ الاسلام گفت که شیخ احمد جوالگر تنها بخوردی سبب آنرا پرسیدند ~~PageV01P275 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0449.png) # ~~گفت برای آنکه روزی باییری همکاسه بودم پارهیی گوشت برداشتم پسند نیامد ~~بار # ~~جای خود نهادم، وی بانک بر من زد گفت چیری که خودرا نپسندی چرا دیگری ~~را # ~~یسندی در دهن نه : از آن وقت باز تنها طعام میخورم تا با ادب شوم. # شیخ عمو گفت که پس از آن ویرا بخراسان دیدم هم تنها میخورد. # شیخ الاسلام کفت که وی بزرک بوده درویش مجردظریف از # ~~ابوالحسین حدادهروی ظرفای صوفیان . # ~~قدس الله سره وی هم بمکه مجاور بوده بامشایخ وازمکه باشیخ ابو العباس # ~~قصاب امد و ازوی پرسید که جوانمردی چیست؟ وی جواب داد که بگویم ای ~~ابوالحسین؟! # ~~جوانمردی آن بود که هریسه بریاران سرد نکنی بر هوای دل ! و همانکه شیخ ~~ابوالحسین # ~~بجهت اشتغلل ببعضی کارهای خود یارانرا ms278 انتظار داده بوده است و هریسه بر ~~ایشان # ~~سردکرده . # شیخ الاسلام گفت که در جعبهی من از شیخ احمد کوفانی یک حکایت است که # ~~چیزی از او گفت که ابوالحسین در آخر عمر در استر آباد میبود و یکی باوی ~~گفت # ~~که آن شبی که ترا میزبانی نبود در خانهی من آئی؟ گفت این خود گاه گاهی ~~میبود # ~~و آن مرا برای خود میباید. # و هم احمد گفته است که ابوالحسین بآخر عمر از بعض احوال صوفیان رسمی # ~~اظهار ملالت کرد و گفت مرا ترک آن نمیبود از آنم ملال گرفت، خداوندا ~~مرا پیش # ~~خود ببر! پس از آن دعا سهروز بزیست روز چهارم بجوار حق پیوست. # از طبقهی سادسه است نام وی جبال بن احمد است امام # حمه الله بوالمظفر ترمذی بوده و زاهد و حنبلی مذهب . بترمذ مذکری ~~کردی شیخ وقت خویش است وخضر لبلا در مجلس وی میبودی که # ~~وی سخن میگفتی. شاگرد محمد حامد واشکر دیست شاگرد ابوبکر وراق وپیر # ~~بیر شیخ الاسلام وویرا سخن بسیاراست و حکایات نیکو در معاملت وزهدوورع ~~و تقوی. # شیخ الاسلام گفت که ابوالمظفر ترمذی و استاد وی محمد بن حامد و استاد ~~PageV01P276 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0450.png) # ~~وی ابو بکر وراق ترمذی مگس از خود باز نمی کردند . # ابو بکر وراق گوید تا مسلمانی نشسته باشد مگ از خود باز مکن که از تو # ~~بر خزد و بروی نشیند؛ معلوم میشود که آن وقتمگس از خود باز نمیکردند که ~~کسی # ~~بودی، و گویند گاه ها بکوشیدندی هیچ مگس ندیدندی بروی نشسته، الله ~~تعالی شغل # ~~ایشانر اکفایت کرده بود بآن نیت نیکو . # رحمه الله میرچه سفال فروش کژدم از دکان برداشتی و ببادیه بردی و ~~آنجا گذاشتی . شیخ الاسلام گفت که پدر من گفت که امیر چه سفال فروش # شیخ الاسلام گفت که پدر من همچنین هیچ جانور نکشتی # ~~این مذهب ابدال است و ایشان ازابدال بودند و اهل کرامات. مردی را وقت ~~خوش ms279 # ~~گشت فرشته ی خودرادید ویرا گفت چه باید کردتا مردم شمارا بینند: گفت ~~هیچ جانور # ~~نباید آزرد آنمرد هیچ جانور نمی آزرد وفرشته خودرامیدید روزی مورچهیی ~~ویرا # ~~بگزید چیزی بروی زد مورچه بیفتاد، پس از آن هر گز فرشته را ندید. # شیخ الاسلام گفت که وقتی امیرچه سفال فروش بر در دکان بود یکی پیش وی # ~~نشسته بود عجوزهیی امد و گفت هین ایرزاق فلان کس برفت بجنازهوی نمی ~~آئی؟ و # ~~برفت، امیرچه سفال فروش بییشان دکان در رفت ساعتی گذشت بیرون نیامد آن ~~مردبد کان # ~~درون رفت ویرا ندید بعد از آن امیرچه بیرون آمد آنمرد گفت کجا بودی ؟ ~~گفت در # ~~پیشان دکان! گفت من در آمدم ترا ندیدم، گفت آن عجوزهرا دیدی اینجا امد ~~و گفت # ~~فلان کس برفت؟ بیمن کسی برفته بود برفتم و بروی نماز کردم و باز آمدم ~~پاره جزع # ~~یمانی داشت گفت این در راه افتاده بود خواهی ؟. # امیرچه سفال فروش گفت که وقتی ببلخ می گذشتم در هوا قبهیی بسته بودند # ~~و بر قبه خنیا گری چیزی میزد و این بیت میخواند . # همچون علم شیری پر کرده زباد %~% گوئی عشقم و سیم توانی داد # من آنرا یاد گرفتم. وقتی یکی بوی رسید گفت این قرابها که می فروشی میدانی # ~~که چه میکنند؟ وی گفت تو پس آن برو و ببین که چه میکنند! . PageV01P277 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0451.png) # شیخ الاسلام پسر ویرا دیده بود . # ~~قدس اللهسره شریف حمزة عقیلی صحبت دار خضر بود لا و مستجاب الدعوة ~~و پیر پیرشیخ هروی بود و ببلخ مقیم گشتن، صاحب کرامات و مقامات و # الاسلام است، و پاران داشت و همه بزرگان و خداوندان # ~~راز وکرامات چون پیر فارسی و عبد الملک اسکاف وحسن طبری وعارف عیار ~~وپدر # ~~شیخ الاسلام ابوالمنصور محمد بن علی الانصاری . # شیخ الاسلام گفت که پدر من گفت که ابوالمظفر ترمذی گفت : هر که با تو # ~~نیکوئی کرد ترا بستهی خود کرد و هر که ms280 با تو جفا کرد ترا رستهی خود ~~کرد، # ~~رسته به ارز بسته . # شیخ الاسلام گفت که در آسمان و زمین از هر که رسته باشی سود کنی پیری # ~~حکایت کرد مرا از پیر دیگر که محمد بن عبدالله گازرونی را بابتدای ~~ارادت بایست # ~~سفر خواست بنیشا بور آمد، روزی در مسجدی بود پیری در آمد با شکوه گفت ~~کجا # ~~میروی؟ گفت بسفر! گفت معلومی داری؛ گفت نی! گفت یس چگونه کنی؟ گفت ~~ضرورت # ~~شود بخواهم! گفت کرا دوست داری آن را که ترا چیزی دهد یا آنرا که ندهد، ~~گفت آنرا # ~~که چیزی دهد ! گفت هنوز نارسیدهیی انرا دوست باید داشت که ترا چیزی ~~ندهد ، # ~~آنکه ترا چیزی دهد ترا از او بخود میخواندیعنی دل تو بوی میگراید و ~~آنکه ترا # ~~چیزی ندهد ترا باومی فرستد پس این را از آن دوستر میباید داشت که ترا ~~از خود # ~~باو راه نماید. گفت باز گردم تاخودرا باین راست کنم پای افزار درپای ~~کرد و آمد # ~~بهری و پس از آن ببود آنچه بود و هم آن پیر حکایت کرد که پیری گفت ~~بنیشابور که # ~~پیر معتمر قهندزی اینجا آمد و گفت گرد جهان بگشتم نهرسته دیدم و نهخود ~~رستم؛. # عارف عیار قدس الله سره منصور است و وی روزی گفته که می گویند علی ~~مرتضی ببلخ بوده از اصحاب شریف حمزه عقیلی است نام وی رضی الله تعالی ~~عنه در خیبر بر کند اگر یاری الله تعالی بمن # ~~دهند و مشاهده ی مصطفی وذو الفقار علی، اگر من کوه قاف را بر نکنم برمن ~~PageV01P278 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0452.png) # ~~تاوان باشد . # شیخ الاسلام گفت که این نه نقصاست در علی مرتضی که این گواهی استعلی # ~~را بآن سه چیز . # ~~ابوالحسین سالبه بن ویرا شیخ الشیوخ میخواندند، بشیر از بوده و بزرگ ~~ویگانهی # ~~براهیم،زحمة اللهعلیه روز کر خود، پیر عباس هروی است ومشایخ جهان ~~بخانقاه # وی امدندی از اصحاب شیخ ابومسلم نسویست . # در شیر از ms281 خانقاهی داشت و سیسال بخدمت فقراء مشغول بود و اطعام صادر و # ~~وارد کرد جمعی کثیر از علماء و صلحاء مجاور خانقاه وی گشته بودند . # توفیی سنة ثلث و سبعبن و اربعمأیة ودفن فی خانقاهه . # چون شیخ محتضر شد خادم شیخ عبدالله بن عبدالرحمن را فرستادند تاترتیب # ~~کفن وی کند وی ببازار رفت و دو کفن خرید و تجهیز دومیت کرد چون باز امد # ~~شیخ رفته بود، شیخ را در بر گرفت و الله گفت و جان بداد وی را در پهلوی ~~شیخ # ~~دفن کردندی . # وی گفته است که مرید را در حکم غیره بودن هزار بار بهتر از آنکه در # ~~حکم خود بودن ، زیرا که صحبت با غیر از برای خدا بود و صحبت باخود برای # ~~پروردن هوی. # ~~قدس الله سره شیخ عمران ثلشی و ثلث دهی است نزدیک بمصر ، وی از ~~آنجا می بوده . پی مهمان چیزی نخوردی درخانه اوراابوالضیفان میخواندند. ~~شیخ الاسلام گفت که طریق ابراهیم پیغمبر البلا آن بود که # شیخ عمو گفت که نهاوندی دیک نپختی تا مهمان نبودی و نخوردی . # و شیخ عباس فقیر هروی گفت که عمران ثلثی چیزینخوردی بروز بیمهمان ، # ~~چون مهمان رسیدی با وی بخوردی و چون نرسیدی روزه داشتی، روزی پگاه کسی # ~~نرسیده بود نیت روزه کرده بود روزنزدیک نماز شام رسیده بود نا گاه ~~مهمان در رسید # ~~ویرا بحدیث میداشت تاروز تمام شود که شب نزدیک بود، آن شب حق تعالی را ~~بخواب PageV01P279 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0453.png) # ~~دید که و پرا گفت که عمران تو باما عادتی داشتی نیکو وماباتوسنتی ~~داشتیم نیکو، تو # ~~عادت خود بدل کردی ما نیز سنت خود بدل کردیم ! بیدار شد رنجه و ~~اندیشمند و # ~~دیرینپائید که والی مصر بده ثلث که ملک عمران بود عاملی فرستادتا ~~حسابوی کند # ~~و آن عامل ترسا بود بروی زور کرد و ویرا از آنجا ببایست گریخت . # شیخ الاسلام گفت که شیخ عباس فقیر گفت مرا که بشیر از بودم پیش ms282 شیخ ~~ابوالحسین # ~~سالبه در خانقاه که یکی در آمد ما نشناختیم که وی کیست شیخ ابوالحسین ~~در وی # ~~نگریست و گفت عمران توئی؟! گفت بلی! شیخ بر خاست و ویرا استقبال کردودر ~~بر گرفت # ~~و بجای برد و بنشاند خجندهیی دید که در چشم وی میرفت، شیخ گفت این چیست # ~~که در چشم تو میرود: گفت و فی عینی شیء و در چشم من چیزی است و از آن # ~~بیخبر بود عباس گفت که شیخ مرا گفت که هروی زود ویرا بگرمابه بر! ~~بگرمابه # ~~بردم شیخ جامهی تن خود بیرون کرد و بکرمابه فرستاد چون بیرون آمد جامهی ~~شیخ # ~~در وی پوشانیدم و بخانقاه آمدیم، آن شب دعوتی ساختند بشکوه، که شیخ ~~ابوالحسین # ~~بخانهیوی بسیار بوده وهر سال یکبار همهی مشایخ بخانهی وی آمدندی بمصر ~~بآن # ~~ده ثلث و وی دعوت کردی ، شیخ گفت باری یکچند بنزدیک من باشید تا ببعضی ~~از # ~~آن خدمتها که بما کرده یی قیام نمایم ! دیگر روز بامداد عمران پای ~~افزار خواست # ~~شیخ گفت میروی؟ گفت آری! شیخ رنجهشد گفت روزی چند اینجابنشین تابر ~~آسائی! # ~~گفت میروم که من مرد معاتبم مبادا که مرا درتنعم بینند نپسندند بروم سر ~~بمحنت # ~~خود باز نهم تا خود چه شود؟! شیخ عباس گفت که پس از آن ویرادر مصر ~~یافتند در # ~~ویرانهیی مرده و موش یک گوش او خورده . # حمه الله بوالحسینمرو الرودی وی شبلی را دیده بود و گفته که شبلی را ~~پرسیدند که اکرم لاکرمین که بود گفت آن بود که وقتی گناه کسی را آمرزیده ~~بود هر گز کسی را بآن گناه عذاب نکند که این آن گناه # ~~است که من فلان دوست و بنده را آمرزیدهام . # شیخ الاسلام گفت که فردا شادروان کرم باز گسترد که گناه اولین و آخرین # م گردد. PageV01P280 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0454.png) # ~~ابو حامد دوستان وی بمرو بوده . # رحمه الله شیخ الاسلام گفت که من یک تن دیدهام که ویرا دیده ووقتی ms283 # دیگر گفت که احمد چشتی گفت که ابوسعید مالینی گفت # ~~و این درست تر است که ابوسعید مالینی ابو حامد را دیده بود، از وی ~~پرسیدند که # ~~متی تسقط الحشمة؟ قال اذا قدمت الصحبة سقطت الحشمة . # شیخ الاسلام گفت که حشمت چیزی است میان هیبت و وحشت ، چون صحبت # ~~قدیم شود وحشت و حشمت برخیزد وهیبت بماند . # و شیخ الاسلام ابوسعید مالینی را دیده بود اما نشناخته بود که طفل بود و # ~~کسی تعریف نکرد همانا که آن یکتن را که دیده بود که ابو حامد را دیده ~~بود و # ~~ویرا میگفت . # شیخ الاسلام گفت که احمد چشتی گفت که ابو حامد دوستان در مرو بر در # ~~دکانی نشسته بود سقائی بوی آب داد ساعتی آب را دردست نگاهداشت، سقا گفت # ~~ای شیخ چرا نمیخوری : گفت مگسی آب میخورد صبر میکنم تا وی آبرا بخورد # ~~که دوستان وی بزحمت چیزی نخورند . # شیخ الاسلام گفت که بزحمت خوردن آن بود که چیزی میخوری و بر دیگری # ~~ایثار میکنی ایثار ظاهر تاویطیره می بود و آنکه از وی بیشتر خوری آن ~~خود شره # ~~بود یا ایثار پنهان کن یامیانه خور. # و در شرح تعرف مذکور است که تعظیم حق سبحانه بر ابو حامد دوستان # ~~چنان غالب شده بود که چون بنماز ایستادی و گفتی الله پیش از آنکه اکبر ~~گفتی # ~~بیهوش شدی و بیفتادی سالها عمر وی برین گذشت وهم براین وفات کرد . # و گویند که ویهر گز بخود جامه نپوشیدی بلکه مریدان جامه برویپوشیدندی # ~~و اگر کسی را بآن حاجت بودی فرصت نگاهداشتی چون پیش وی کسی نبودی جامه # ~~از وی گرفتی و پوشاننده و کشنده را نگفتی که چرا چنین می کنی . # ابو حامد با رفیقی میرفت در راهی آن رفیق گفت مرا اینجا کسی است تو ~~PageV01P281 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0455.png) # ~~اینجاباش تا در شوم وصلهی رحم را بجای آورم؛ وی در شد و ابوحامد بنشست ~~آن # ~~مرد آن شب بزون نیامد ms284 و برفی عظیم آمد دیگر روز آن مرد بیرون آمد ~~ابوحامد # ~~در میان برف می جنبید و برف از وی میریخت! آن مرد گفت تو هنوز اینجائی ~~؟ گفت # ~~نگفته بودی که اینجا باش ؟ دوستان وفای دوستان بجنای آرند ! . # باب فرغانی نام وی عمراست بفرغانه بود و درویشان آن دیار مشایخ # قدس سره بزرک را باب خوانند مردی صاحب کرامات ظاهر بود . # و صاحب کتاب کشف المحجوب گفته است که وی از # ~~اوتادالارض بود . # شیخ الاسلام گفت که شیخ عموویرادیده بود، وی گوید که روزی پیش وینشسته # ~~بودم یکی در آمد و گفت دعائی بکن که سر کب باز آید و سرکب امیری بود که # ~~بجنک امدی و باب برسر آتشدان نشسته بود و جورب در یای و آفتابه آنجا ~~نهاده # ~~بود پای بر آفتابه زد و گفت افکندمش؛ سرکب فی الحال بردرشهرسرنگون از ~~اسب # ~~بیفتاد و گردنش بشکست . # و هم شیخ عمو گوید که یکی در آمدو گفت ای باب دعاکن تا باران آید دعا # ~~کرد باران آمد دیگر روز بعد هفته همان مرد آمد و گفت دعاکن تا بازایستد ~~که همهی # ~~خانمان فرود آمددعاکرد باران باز ایستاد . # و صاحب کشف المحجوب گوید که بابرا عجوزهیی بود فاطمه نام . چون قصد # ~~زیارت باب کردم و نزدیک وی رسیدم گفت بچه آمدی؟ گفتم تاشیخ را بینم ~~بصورت وی # ~~و وی بمن نظری کند بشفقت، گفتای پسر من خودترا ازفلان روزمی بینم ~~وتاازمنت # ~~غایب نگردانند میخواهمت دید:، روز زاحساب کردم آن روزابتدای توبهی من ~~بودیس # ~~گفت ای پسر سیردن مسافت کار کود کان است پس ازاین زیارت بهمت کن که شخص # ~~گرامی آن نکند که زیارت وی کنند و اندر حضور اشباح هیچ چیز نه بستهاست ~~. پس # ~~گفت ای فاطمه هرچه داری بیار تااین درویش بخورداطیق انگورتازه بیاورد ~~ووقت # ~~آن نبودی و بر آن رطبی چند و بفرغانه رطب ممکن نبود . PageV01P282 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0456.png) # شیخ الاسلام کفت که وی شیخ اصفهانی بوده و ms285 بزرک وامام # ~~حمدالا صفهانی ا بومنصور معمر بن وعالم بعلوم ظاهر وعلوم حقایق. ~~یگانهی مشایخ بود دروقت خود حنبلی مذهب بود، شیخ احمد کوفانی ویرا دیده ~~بود و # ~~قدس سره ویرا گفتم که ازوی هیچ سخن یادداری: گفت آری ! روزی # ~~در میان سخن می گفت که الفقیر عزیز ، ویرا گفتم که از پیری یک سخن تمام ~~بود . # ویرا طاوس الفقراء گویند در فنون علم کامل بود و درریاضات # ~~ابونصر سراج و معاملات شأن عظیمی داشت ، صاصب کتاب لمعه است و # ~~قدس سره ویرا تصانیف بسیار است ورای ان در علم طریقت و حقیقت . # ~~مسکن وی طوس بوده است وقبروی آنجاست و مریدا بومحمد مرتعش است و سری # ~~سقطی وسهل تستری را دیده بود . # گویند که ماه رمضان ببغداد رسید در مسجدشو نیزیه ویرا خلوتخانه یی دادند # ~~وامامت درویشان بوی تفویض نمودند تا عید امامت کرد ودر تراویح ینج ختم ~~کردهر # ~~شب خادم قرصی بخانهیوی آوردی چون روزعیدشد برفت، خادم نگاه کردقرصها ~~همه # ~~بجای خود بود. # ابونصر سراج قدس سره گوید. الناس فی حفظ الاداب علی ثلت طبقات : # الطبقة الاولی اهل الدنیا وادبهم فی البلاغة وانفصاحة وحفظ العلوم # ~~واسماء الملوک واشعار العرب . # والثانیة اهل الدین وادبهم فی ریاضة النفوس وتأدیب الجوارح وحفظ # ~~الحدود وترک الشهوات . # والثالثة اهل الخصوصیة وادبهم فی طهارت القلوب ومراعاة الاسرار # ~~والوفاء بالعهد وحفظ الاوقات وقلة الالتفات بالخواطر واستواء ~~السروالعلانیة # ~~وحن الادب فی المواقف الطلب واوقات الحطور و مقامات القرب . # وقتی شب زمستان بوده در اتشدان آتش می سوخت و در معارف سخنی میرفط # ~~شیخ را حالتی پدید آمد روی بآتشدان نهاد و درمیان آتش خدای را سجده ~~آورددر PageV01P283 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0457.png) # ~~وی او را از آتش آسیبی نرسید . # شیخ رااز آن سؤال کردند گفت کسی که بردر گاه او آبروی خود ریخته بود # ~~آتش روی ویرا نتواند سوخت . # ازوی آرند که گفت هر جنازه که پیش خاک من بگذرانندمغفور بود و بحکم این # ~~بشارت اهل طوس جنازه هاراپیش ms286 خاک وی آوردندی وزمانی بداشتندی و آنگاه ~~ببردندی. # ~~شیخ ابوالفضل نام وی محمد بن الحسن است وی مریدابونصر سراج استو # ~~بن حسن السرخسی پیر شیخ ابوسعید ابوالخیر . # قدس سره هر گاه شیخ ابوسعید را قبضی بودی قصد خاک پیرابوالفضل # کردی. # خواجه ابوطاهر فرزند شیخ ابوسعید گوید که روزی شیخ مارا قبضی رسیددر # ~~میان مجلس گریانشد وهمهی جمع نیز گریان شدند گفت هر گاه که مارا قبضی ~~بودی # ~~روی سوی خاک پیرابوالفضل کردمی ببسط بدل شدیپس گفت ستور زین کنید دروقت # ~~برستور نشست و جملهی اصحاب برفتند باوی چون بصحرا رسیدند شیخ گشاده # ~~گشت و وقت را صفت بدل گشت درویشان نعره و فریاد بر آوردند شیخ را از هر # ~~معنی سخن میرفت چون بسرخس رسید از راه بسر خاک پیر شد و از قوال این ~~بیت # ~~در خواست . ### | بیت # # معدن شادی است این یامعدن جود و کرم %~% قبلهی ما روی یار و قبلهی هر ~~کس حرم # و شیخ را دست گرفته بودند و گرد آن خاک طواف می کرد و نعره میزد و # ~~درویشان سروپای برهنه در خاک میغلطیدند چون آرامی پدید آمد شیخ گفت این # ~~روز را تاریخی سازید که بهتراز این روز نبینید بعداز آن هر مریدرا که ~~اندیشهی حج # ~~بودی شیخ وی را بسرخاک پیرابوالفضل فرستادی و گفتی آن خاک رازیارت کن و # ~~هفت بار گرد آن خاک طواف کن تا مقصود حاصل شود . # صاحب کشف المحجوب بزرگی را نام میبرد و میگوید که بسرخس از وی ~~PageV01P284 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0458.png) # ~~شنیدم که گفت کودک بودم و بمحلتی رفته بودم بطلب برک توت از برای کرم ~~فیله و بر # ~~درختی شده بودم گرمگاهی و شاخههای آن درخت میزدم شیخ ابوالفضل بر آن ~~کوی # ~~گذشت ومرا ندید، هیچ شک نکردم که از خود غایب بود بحکم انبساط سر بر ~~آورد # ~~و گفت بارخدا یایکسال بیش است که مرادانگی ندادهیی که موی خود بتراشم ~~بادوستان # ~~خود چنین کنند،! گفت درحال همه ms287 اوراق واغصان و اصول در ختان را زرین ~~دیدم آنگاه # ~~گفت عجب کاری که گشایش دل را باتو سخنی نتوان گفت . # ~~و هم صاحب کشف المحجوب گوید که روزی لقمان بنزدیک ابو الفضل حسن ~~آمدویرادید # ~~جزوی اندردست گفت یا اباالفضل اندرین جز و چه میخواهی ؟ گفت همانکه ~~تواندر # ~~ترک آنی؛ گفت پس این خلاف چرا است: گفت خلاف تو میبینی که از من مییرسی ~~که # ~~چه میخواهی، ازمستی هشیار شو واز هشیاری بیدار گرد تاخلاف بر خیزد و ~~بدانی # ~~که من وتوچه میطلبم . # شیخ ابوالفضل بن حسن سرخسی وقتی از هوادر آمد و بر درختی نشستیکی # ~~آنرا بدید شیخ ابوالفضل گفت که چه مینگری این ترامی باید! گفت می باید ~~گفت # ~~از آن نمی یابی که میباید یعنی که من طلب نکرده ام. # شیخ ابوسعید کوید قدس سره که ابوالفضل درمی گذشت گفتم ایهاالشیخ ترا # ~~کجادفن کنیم جواب نداد، گفتند بفلان گورستان بریمت گفت الله الله مرا ~~آنجانبرید: # ~~گفتند چرا؛ گفت برای آنکه آنجا خواجگان و امامانند و بزرگانند ما باری ~~کیستیم # ~~گفتندیس کجا دفن کنیم: گفت بسر تل مرادر گور کنید که آنجامقامرانندو ~~گناهکارانند # ~~و خراباتیانند و دوال بازانند مرادر آنجا در خورما ایشانند و طاقت آن ~~دیگران نداریم # ~~ماباین گناهکاران میزییم که ایشان برحمت او نزدیکتر باشند . # وهم شیخ ابوسعید فرموده: سمعت الشیخ ابا الفضل محمد بن الحسن شیخ وقته # ~~برخس یقول الماضی لایذکروالمستقبل لاینتظرمافی الوقت یعتبر وهذاصفة # ~~العبودیة ثم قال حقیقة العبودیة شیئان الافتقارالی الله تعالی وهذامن ~~اجل العبودیة # ~~وحسن القدوة برسول الله (ص) وهوالذی لیس فی النفس فیه نصیب ولاراحة. PageV01P285 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0459.png) # چون شیخ ابوالفضل از دنیا برفت یاران وی مرقع بیگانه دروی پوشیدند دیکر # ~~روز در مسجد نشسته بودند کسی در مسجد باز کرد و مرقع را در مسجد انداخت # ~~و گفتاین مرقع بیگانهی شما را نخواهم و برفت. # ~~خالوی نیشا بوری بوده وبا ولایات ظاهر وکرامات بسیار. نام وی ~~احمداست بسرخس بوده و بسر ms288 خس برفته ازدنیا بزرک # قدس سره # ویرا مریدی بود محمدبنحسن نام همای دنیای خود بروی # ~~پاشیده بود . # شیخ الاسلام گفت: پیر را یک مرید تمام بود، سخن رایک گوش تمام بود، تاهمه # ~~جهان روشن شود یک صبح تمام بود، خالوی نیشابوری فراوان بامحمد حسن گفتی # ~~آنچه فرامن میدهند تازه فراتو میدهم تازه . # شیخ الاسلام گفت محقق آن بود که سخن تازه فراوی میدهند ووی تازه فرا # ~~مریدان میدهد و وقتی که خالوی از دنیا میرفت کارسازی کفن وی میکردند ~~گفت # ~~من کفن شما را نخواهم کهوی مرا در کنار عنایت خود گرفت ، وجان بداد !. # ~~شیخ ابوالعباس نام وی احمد بن محمد بن عبد الکریم است شیخ آمل ~~وطبرستان # ~~القصطب الآملی بود، مرید محمد بن عبدالله ابطریست و ری مرید ابومحمد # رحمه الله جریری است صاحب کرامات عظیم و فراست تیز بود و قبله # وغوث زمان خویش بود تازنده بود همه را رحلت بوی بود. # وی گفته بود: این بازارک ما بآخر باخرقانی افتد پس ازوی بخرقانی افتاد . # ویرا گفتند که شیخ سلمی طبقات کرده مشایخ را ، گفت نام من در آن میان # ~~نیاورده؟ گفتند نه! گفت هیچ نکرده . # وی امی بوده اما کلام ونکتهای عالی داشته یکی از ائمه ی طبرستان گفته که ~~از # ~~افضال خدای تعالی یکی آنست که کسی را بی تعلیم و تعلم چنان گرداند که ~~چون مارا # ~~در اصول دین و دقایق توحید چیزی مشکل شوداز وی بپر سیم و آن ابوالعباس ~~قصاب است . # شیخ الاسلام گفته که وی درایام من بودهاست وهمواره باشیخ عمو میگفتم که ~~PageV01P286 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0460.png) # ~~من میخواهم که سه پیر را زیارت کنم شیخ ابوالعباس را بآمل و شیخ احمد ~~نصر را # ~~بنیشابور ر شیخ ابوعلی سیاه را بمرو،وی گفت که من بهار بخواهم رفت ~~تراهم باخود # ~~ببرم و او خود بمرد و روزی نبود لیکن پیوسته کسی می آمد از نزدیک وی ~~بخانقاه # ~~شیخ عمو ومن احوال وی و سخن وی ms289 میپرسیدم هیچکس را احوال و سخن وی چنان # ~~معلوم نیست که مرا . # و وی گفته که وقت کیمیاست. # شیخ احمد کوفانی گفت که وی همه شب فریاد میکردی و سخن می گفتی بآخر # ~~میگفتی: ما بکی شیء ما بکی شیء لیس کمثله شیءیعنی ما بقی شیء . # شیخ الاسلام گفت که من دوتن دیدهام کهاز وی سخن بتمام باز نتوانستندی # ~~گفت یکی شیخ ابوعلی گازر حکایت آن جوان و سک که دید که گفتند کار ~~بنماینده # ~~است نه بیننده وی گفته ازو و دیگر شیخ محمد قصاب آملی شاگرد وی . # شیخ الاسلام گفت که ابوالفارس کرمانشاهی کس فرستاد بشیخ ابوالعباس که # ~~اینجا قحط افتاده است دعاکن! شیخ سیبی آنجا فرستاد باران آمد و قحط ~~برخاست. # ~~شیخ ابو العباس نماز بسیار کردی وقتی نماز میکرد یکی از درویشان ~~درزیگری میکردو # ~~جامه میدوخت همانا بتکلف میدوخت هر زمانیکه شیخ الاسلام نماز باز دادی ~~او را # ~~دیدی بر درزی کهراست نیامده بودی باز می کردی شیخ گفت آن تی صنمی و ~~آنتی # ~~صنمی یعنی آن بت تست بت تست که آنرا می پرستی!. # شیخ ابوسعید ابوالخیر گوید قدس الله تعالی سره که شخصی بنزدیک شیخ # ~~آن نه از کر امات است پسر قصابی بود از پدر قصابی آموخته چیزی باوی ~~نمودند واو را # ~~بر بودند و ببغداد تاخت پیش شبلی و از بغداد بمکه تاخت و از مکه بمدینه ~~تاخت # ~~و از مدینه ببیت المقدس تاخت حضرت خضر را علیه السلام باو نمودند دردل ~~خضر # ~~افکندندتا ویرا قبول کرد و صحبت افتاد و اینجا باز آورد وعالمی را روی ~~بوی نهاد تااز # ~~خراباتها می آیند و از ظلمتها بیزار میشوند و توبه می کنند و نعمتها ~~فدا می کنندو PageV01P287 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0461.png) # ~~از اطراف عالم سوختگان می آیند واز ما او را میجویند کرامات بیش از این ~~بود ؟!. # آن مرد گفت ای شیخ کراماتی باید که ببینم . # شیخ گفت نیک ببین ته کرم اواست که ms290 پسر بز کشی درصدر بزر گان بنشیند و # ~~بزمین فرو نشود واین دیوار بروی نیفتد واین خانه بسر وی فرود نیاید بی ~~ملک و ملک # ~~ولایت دارد بی آلت و کسب روزی خورد و خلق را خوراند این نه کرامات است ~~؟!. # و هم شیخ ابوسعید گفت که ما در آمل بودیم که مردی از مصر بیامد که حدیث # ~~شیخ ابوالعباس شنیده بود ووی خدانادانی بود از مصر بآمل آمده بود ~~تاصوفی گری # ~~کند و شیخ را از جای ببرد چون در آمد سلام نگفت و پای افزار بیرون نکرد ~~ودر # ~~طهارت جای شدو کوزهها بود که بآن دست و روی شستندی برمی گرفت و میشکست # ~~تا هیچ نماند گفت شیخ حودرا بگوئید تا کلا آورد و ایشان کوزه را کلا ~~گویند، باشیخ # ~~گفتند شیخ گفت که دیگر کلا ببرید گفتند هر چه اینجا بود همه بشکست گفت ~~از # ~~بازار بیارید دیرمی آوردند آن غافل از طهارت جای بیرون آمد و گفت چرا ~~کلا # ~~نیاوریدا گر کلا ندارید شیخ را بگوئید تا بیاید و ریش خود رافرا من دهد ~~تا بدان # ~~استنجا کنم!! شیخ چون این سخن بشنید ازجای بجست زمحاسنی دراز داشت ~~وسفید # ~~در دست خود نهاد و میرفت و میگفت کار قصاب پسری بدانجا رسید کهریش او ~~استنجا # ~~را شاید! آن غافل بشکست و درپای شیخ افتاد و گفت ایشیخ از تو مسلمان ~~میشوم !. # روزی کودکی اشتریرا زمام گرفته بود با بارگران در بازار آمل میکشید گل # ~~- بود اشتر از جای بشد و بیفتاد و پای او بشکست مردمان قصد آن کردند که ~~آن بار # ~~را ازوی گیرند شیخ از آنجا می گذشت گفت اینجا چه بوده است حال را باز ~~گفتند # ~~زمام شتر را گرفت وروی بسوی آسمان کرد و گفت یای این شتر را درست کن ~~واگر # ~~درست نخواهی کرد چرا دل قصابی را بگریستن این کودک بسوختی ؟! در حال ~~اشتر # ~~برخاست و در رفتن آمد. # وی ms291 گفته اگر همه عالم خواهند یا نه با خداوند خود خوی باید کرد و الا # ~~همه در رنج باشند زیرا که چون خوی باوی کنی بلا بر تو نیاید و رنجه دل ~~PageV01P288 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0462.png) # ~~نگردی که خداوند تعالی برضا و سخط ما تقدیر خود را متغیر نکند پس رضا # ~~بحکم موجب راحتست ، هر که باوی خوی کند دلش براجت شود و هر که از وی # ~~اعراض کند بورود قضا رنجه دل گردد . # قدس سره شیخ احمد نصر و حصری رادیده در آن وقت که شیخ ~~ابوسعیدابوالخیر ازمهنه وی از کبار مشایخ بوده معاصر شیخ ابوالعباس قصاب ~~است # عزیمت زیارت و صحبت شیخ ابوالعباس کرده بود شیخ اخمد نصر # ~~در شهر نسابود درخانقاهی که بر بالای شهرست بر کنار گورستان که خاک ~~مشایخ و # ~~تربت بزر گان آنجاست و استاد ابو علی دقاق آنجا خانقاهی بناکرده است ~~باشارت # ~~مصطفی صلی الل ه لیه . # چون شیخ ابوسعید نزدیک شهر نسا رسید بشهر نسادر نیامدو بزیر شهر بردیهها # ~~ببگذشت و روی به بسمه که دهی است که قبر محمد علیان انجاست نهاد شیخ ~~احمد # ~~نصر از صومعهیی که در آن خانقاه داشت سر بیرون کرد و با جمعی صوفیان که ~~آنجا # ~~بودند گفت هر کرا میباید که شاهباز طریقت را بیند اینک میگذرد به بسمه، ~~باید شد # ~~تاویرا آنجا دریابد . # احمد نصربیست حج کذارده بود و بیشتر احرام از خراسان بسته بود یکروز # ~~در حرم از اسرار و حقایق این طایفه چیزی درعبارت اصحاب طامات باز گفت، ~~دویست # ~~وهشتاد تن ازپیران حرم بودند گفتند تو چرا این سخن کفتیت بس ویرا ازحرم ~~بیرون # ~~کردند در همان ساعت حصری از خانهی خود در بغداد بیرون آمد و خادم را ~~گفت # ~~آن جوان خراسانی که هرسال می آید چون بیاید راهش ندهی؛ چون احمد ببغداد # ~~ندهی، احمد چون این شنید بیهوش بیفتاد و آن چند شبان روز برداشت آخر ~~روزی # ~~حصری پیزون آمد گفت آن ms292 ترک ادب که بر تو گذشته غرامت آنرا باید که بروم ~~شوی # ~~ویک سالروزخو کبانی کنی وشب در طرسوس آنجایی که کافران از مسلمانان ~~گرفته # ~~اند و ویران کردهاند تا بروز نماز کنی وزنهار که یکساعت نخسبی شاید که ~~دلهای PageV01P289 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0463.png) # ~~پیران ترا قبول کند. احمد چون صادق بود فی الحال بآنچه شیخ فرمود قیام ~~نمود بعد # ~~از آن بدرخاز شیخ آمد خادم گفت زود بیا که امروزهفت بارشیخ بطلب ~~توبیرون # ~~آمده است ناگاه شیخ بیرون آمد و گفت یا احمد و یاولدی وقرة عینی! وی ~~ازشادی # ~~لبیک زد و روی بحرم نهادو پیران حرم ویرااستقبال کردند و گفتند یاولداه ~~و یاقرة عیناه!. # قدس سره شیخ ابو علی سیاه وی از اکابر مشایخ مرو بوده با ابوالعباس ~~قصاب و احمدنصر و غیر هما از این طائفه معاصر بود و با استاد ابوعلی دقاق # صحبتداشته بود و در ابتداه دهقانی کردی. # گویند که سی سال روزه داشت که کس ندانست، هرروز بامداد چون ازخانه # ~~بیرون آمدی دونان برداشتی و گفتی با شریک خود بصحرابخوریم و در راه ~~بدرویشان # ~~دادی و اگر در صحرا شریکان گفنندی چیزی خوردی: گفتی بخانهی خودخورده ام ~~. # وی گفته در صحرا هر بیلی که در زمین فرو بردمی دیگران را خاک و گل بر # ~~می آمدی و مرا همه نور دل بر می آمدی . # شیخ الاسلام گفت که مردی و یرا گفت که هیچکس بود که عیب خلق داند؟ گفت # ~~بود، کفت پس الله ساترالعیوب نبود !. # شیخ ابوعلی گفت خویشتن را از من بپوش فی الحال آن مرد بیاماسید و جامه # ~~بر تن وی پاره شد و وی برهنه گشت پیش شیخ تضرع و رازی کردند تا دعا ~~کردو آن # ~~مرد بحال خود باز آمد . # وقتی شخصی را دید ازده خویش کاغذی دردست، گهت آن چیست: گفتفتوی # ~~است که امام ابوعلی که مفتی ان وقت بود جواب کرده است، گفت آنرا پیش ~~امام باز # ~~بر که ms293 در جواب خطا کرده است آن شخص فتوی را پیش امام ابو علی برد چون # ~~امام تأمل کرد دانست که خطا کرده است از آن شخص پرسید که این فتوی را ~~بشیخ # ~~داده بودی ووی آنرا بخواند ؟ گفت شیخ خط نمیتواند خواند امام ابوعلی ~~برخاست # ~~وپیش وی آمد و گفت اگر آن ابوعلی نبودی این ابوشتی ب اس دورح رهتیده ~~بودی . # وفات وی بمرو بوده در شعبان سنه اربع و عشرین و اربعمایة . PageV01P290 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0464.png) # ~~شیخ ابو علی دقاق ناموی حسن بن محمد الدقاق است. زبان وقت خود بوددر # ~~قدس سره نیشابور وامام فن خودو در زمان خود بی نظیر. بیانی صریح # و لسانی فصیح داشت مشایخ بسیاردیده بودو مریدنصر آبادی # ~~بود و مذکری کردی . # ~~در نیشابور برفته از دنیا در ماه ذوالقعده سنه خمس و اربعمایة. # شیخ الاسلام گفت : وی هر سال جائی رفته و بشهر دیگر مقام کردی و آخر # ~~باز آمدی . # ~~ابوالقاسم قشیری داماد وی بود و شا گرد وی و مجالس وی جمع کرده بود. # ~~دقاق شوری داشت و گرم بود . # و وی می گفتی میباید که بخیابان هری کوک کنم یعنی بانک زنم که وی در # ~~کارهریوگان دورفرا رفته بود، کفتند اگر بهری شوی ترابنعره بکشند زیرا ~~که هر ک # ~~درمجلس وی نعره ردی ویدر برابر آن نعره زدی . # شیخ الاسلام قبس الله سره گفت که شیخ عمو گفت که در مجلس دقاق بودم # ~~کسی از نزول حق سبحانه پرسید باین دو بیت جواب داد . ### | شعر # # خلیلی هل ابصرتما اوسهعتما %~% باکرم من رب یمشی الی عبده # # اتی زائرآمن غیر وعدوقال لی %~% اصوتک من تعلیق قلبک بالوعده # و هم وی گفته که چون مدعی به بینید دامن وی محکم گیرید که معنی داران # ~~و محققان برفتند . # صاحب کتاب کشف المحجوب گوید که از پیری شنیدم که گفت روزی بمجلس # ~~وی در آمدم بنیت آنکه از توکل بپرسم وی دستاری طبری نیکو بر سر داشت ~~دلم # ~~بآن ms294 میل کرد و گفتم ابها الاستاد توکل چه باشد» گفت آنکه طبع از دستار ~~مردم # ~~کوتاه کنی؛ این بگفت و دستار را بمن انداخت . # ابو علی دقاق کفت: اگر هر کرارد کنند برود و باز نیاید میدان خالی ماند. PageV01P291 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0465.png) # شیخ الاسلام گفت : نروناز است، باز آی که قصه دراز است . # هم ابوعلی دقاق گفته: در خت خودروی که کسی آنرا نپرورده باشد برگ بر آرد # ~~دلی بار نیارد و اگر آرد بیمزه آرد . # پس گفت من این طریق از نصر آبادی گرفتم واو از شبلی و او از جنیدهر گز # ~~نزد نصر آبادی نرفتم تا غسل نکردم . # روزی پیری رسید یکی ویرا بشناخت گفت آن استادابوعلی دقاق است بزر گان # ~~آمدند و استدعای درس کردند قبول نکرد الحاح بسیار کردند و منبر نهادند ~~تاوعظ # ~~گوید بمنبر بالا رفت و اشارت براست کرد و گفت الله اکبر و روی بقبله ~~کردو گفت # ~~و رضوان من الله اکبر و بجانب چپ اشارت کرد و گفت فالله خیروابقی، # ~~خلق بیکبار بهم بر آمدند و غریو برخاست و چند کس بر جای بمردند استاد ~~در # ~~میان آن شور از منبر فرود آمد و برفت بعد از آن ویرا طلب کردند نیافتند ~~. # مریدی داشت بازر گان، بیمار شد شیخ بعیادت وی آمد و پرسید که ترا چه # ~~شد؟ گفت شب برخاستم که وضو سازم و تهجد کذارم تابی برپشت من افتاد و ~~دردی # ~~سخت پدید آمد وتب در پیوست، استاد گفت ترا باین فضولی چه کار که نمازشب ~~کنی؟! # ~~ترا مردار دنیا از خویشتن دور میباید کرد کسی را که سردراو کند وطلا ~~برپای نهد # ~~هر گربه نشود چون دست نجس کرد و آستین شوید هر گزپاک نگردد . # و هم استاد ابو علی گفته در مناجات خویش: خداوندا مرا رسوا مکن که بسی # ~~از تو لافها زههام برسر منبر واگررسوا خواهی کرد در پیش مجلسیانم ~~رسوامگردان # ~~مرا همچنین در مرقع صوفیان رها کن ms295 ورکوه بیکدستم ده و عصا بدیگر دست که # ~~من شیوهی صوفیان دوست دارم آنگاه مرا بار کوه و عصا و مرقع سروادیی ~~ازوادیهای # ~~دوزخ در ده من تاابدالآبدین خونابهی فراق میخورم ودر آن وادی نوحه می ~~کنم و # ~~بر نگونساری خویش می گریم و ماتم بازماند گی خویش میدارم تا باری اگو ~~قرب # ~~توام نبودنوحهی توام بود. # و هم وی گفته: خداوند امادیوان خودسیاه بگناه کردیم و توهوی مارابروزگار. PageV01P292 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0466.png) # ~~سفید کردی، ای خالق سیاه و سفید افضلی بکن و سیاه کرده ی مارا در کار ~~سفید کردهی # ~~خویش کن . # استاد ابوالقاسم قشیری پس ازوفات ویرا بخواب دید که بسیار بیقراری میکرد # ~~و می گریست گفت ای استاد چه بوده است مگر باز گشتن بدنیا میبایدت6 گفت ~~آری # ~~ولی نه برای مصلحت دنیا و نه برای آنکه مجلس گویم اما از بهر آنکه میان ~~در بندم # ~~وعصا بر گیرم وهمه روز بیک یک در میشوم و حلقه وعصا بر در میزنم ومی ~~گویم مکنید # ~~که نمی دانید که از که بازمیمانید !. # گویند در آخر عمر چندان درد بر استاد پدید آمده بود که هر آخر روزی # ~~بربام بر آمدی و روی بآفتاب کردی و گفتی ای سر گردان مملکت! امروزچون ~~بودی # ~~و چون گذرانیدی: هیچ جائی براندوهگین این حدیث تافتی؟ و هیچ جائی از ~~زیر # ~~وزبر شد گان این کاروواقعه خبری یافتی؟، و هم از این جنس می گفتی تا ~~آفتاب فروشدی. # و گویند که سخن وی در آخر حیات چنان شت که کس فهم نمی کرد و طاقت # ~~میداشت مردم اندک هفده یا هیجده کس بمجلس وی در آمدی . # شیخ الاسلام گفته است که چون ابوعلی دقاق را سخن عالی شد مجلس او از # ~~خلق خالی شد . # المروزی ابوعلی الشبویی نام وی محمد بن محمد بن عمربن شبویه است . ~~کان لسان الوقت بناحیته وعدیم النظیر بها . # ~~رحمه الله تعالی از اصحاب ابوالعباس بن سیاریست . # وفی تاریخ الصوفیه القاسم ms296 بن القاسم ابوالعباس بن # ~~بنیت الامام احمد بن سیار المروزی له لسان فی علوم الحقائق واحد من بقی # ~~من احجملة من صحبة محمد بن عمر بن شبویة وفی انساب السمعانی ابو علی # ~~الشبویی یروی عن ابی عبدالله محمد بن یوسف العزیزی . # شیخ ابوسعید ابوالخیر گوبد قدس الله سره که استاد ابوعلی دقاق بنزدیک پیر # ~~شبویی امد و ما بمرو بودیم و پیر شبویی صحیح بخاری یادداشت و ماصحیح ~~بخاری PageV01P293 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0467.png) # ~~از وی سماع داریم و پیر را از این معنی آگاهی تمام بوده است واستاد ~~ابوعلی دقاق # ~~را با این سخن وی آورد . # پیر شبویی استاد ابوعلی را گفت که ما را از این معنی نفسی زن؛ استادا ~~بوعلی # ~~گفت این سخن برما بسته است گشاده نیست، گفت روا بود که مانیاز خویش ~~حاضر # ~~کنیم تا ترا برنیاز ما سخن بگشاید آن معنی آتش است و نیاز سوخته، استاد ~~ابوعلی # ~~اجابت کرد مجلس نهاد و وپرا بر سر منبر سخن نمی گشاد که مردم اهل آن ~~نبودند # ~~پیر شبویی از در مسجد در آمد استادرا چشم بروی افتاد سخنش بگشاد، چون ~~مجلس # ~~بآخر رسید پیرشبویی گفت تو آنی که بودی این مابودیم، نیاز باید که هیچ ~~راهی بخداوند # ~~از نیاز نزدیکتر نیست اگز برسنک خاره افتدچشمهی آب بگشاید، روزی ~~درتابستان # ~~در گرمگاه روزی که خاک و گرد بود . # ابو علی شبویی را دیدند که میرفت گفتند که یاایهاالشیخ کجا میروی؟! گفت # ~~بفلان خانقاه میروم که آنجا درویشانند و من بنشستهام که در روزی صدو ~~بیست # ~~رحمت از آسمان بدرویشان بارد و بتخصیص در وقت قیلوله، اکنون میروم که ~~آنجا # ~~قیلوله کنم، باشد که از آن رحمت نیز بر من بارد. بزرگان گفتهاند خویشتن ~~را در # ~~میان ایشان در خوران وخویشتن را از ایشان و از دوستان ایشان فرانمای ~~اگرچه # ~~دانی که چگونه رسوائی . ### | مصرع # عاشق نمائی خویشتن ارچه چنین نه یی # تا فردا که گویند توکیستی گوئی من از ms297 دوستان ایشانم و چون سخن ایشان # ~~شنوی و اگر چه معنی ندانی سری جنبانی تا فردا گوئی که از سر جنبانان ~~ایشانم # ~~گویند که بیا ترا حقی است مگر بدان سبب برهی . ### | بیت # با عاشقان نشین وهمهعاشقی کزین %~% با هر که نیست عاشق بااومشو قرین ~~PageV01P294 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0468.png) # ~~شیخابو القاسم بشر یاسین، رحمه الله و نشست وی در مهنه بوده است و ~~آنجا از دنیا برفته درسنه از جملهی مشاهیر علم، عصر وکبار مشایخ دهر بوده ~~است، # ثمان ثلثمأیة . # شیخ ابوسعید ابوالخیر قدس الله تعالی روحه گفته است که در کود کی در آن # ~~وقت که قر آن می خواندم پدرم مرا بنماز آدینه میبرد و در راء پیر ~~ابوالقاسم بشر # ~~یاسین پیش امدو گفت ای ابوالخیر این کودک آن کیست؟ پدرم گفت آن ماست! # ~~بیر ابوالقاسم نزدیک ما آمد و و بر سر پای نشست و روی بر روی ما باز ~~نهاد و # ~~چشمهای وی پر آب گشت و گفت یاابوالخیر مانتوانستیم رفت ازاین جهان که ~~جای # ~~خالی میدیدیم و درویشان ضایع میماندند اکنون که فرزند ترا دیدیم ایمن ~~کشتیم که # ~~ولایتهارا ازاین کودک نصیب خواهد!، بود پس پنرم را گفت چون ازنماز ~~بیرون آئی # ~~او را بنزدیکمن آر،. چون از نماز فارغ شدیم پدرم ما را نزدیک پیر شیخ ~~ابوالقاسم # ~~برد چون درصومعهی وی شدیم و درپیش وینشستیم طاقی بود نیک بلند در آن ~~صومعه، # ~~پیرا بو القاسم یدرم را گفت ابوسعید را بر دوش گیر تاقرصی که بر آن طاق ~~است فرو گیرد # ~~یدرم مرا بردوش گرفت دست دراز کردم و آن قرص را از طاق فرو گرفتم، قرصی ~~بود # ~~جوین و گرم چنانکه دست مرا از گرمی آن خبر میبود شیخ ابوالقاسم آن قرص # ~~را از من بستد و چشم پر آب کرد و آن را بدو نیمه ساخت یک نیمه بمن داد ~~و گفت # ~~بخور و یک نیمه خود خورد و پدرم را هیچ نصیب نداد ms298 . پدرم گفت ای شیخ چه # ~~سبب بود که مراد ازاین تبرک نصیبی نکردی:! شیخ ابوالقاسم گفت ای ~~ابوالخیر سی سال # ~~است تا این قرص را بدین طاق نهادهایم و ما را وعده کردهاند که این قرص ~~در دست # ~~آنکس که گرم شود جهانی بوی زنده خواهد گشت وختم این حدیث بروی خواهد # ~~بود اکنون این بشارت ترا تمام باشد که آنکس این پسر توخواهد بود . # شیخ ابو سعید قبس سره گفته است که روزی پیش ابوالقاسم بشر یاسین بودم # ~~ما را گفت: ایپسر خواهی که باخدای سخن گوئی؟ گفتیم خواهیم ، چرا ~~نخواهیم؟!، # ~~گفت هر وقت که در خلوت باشی این بگوی و بیش از این مگوی . PageV01P295 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0469.png) ### | رباعی # بیتو جانان قرار نتوانم کرد %~% احسان ترا شمار نتوانم کرد # گر برتن منزبان شود هرموئی %~% یک شکر تو ازهزار نتوانم کرد # ~~شیخ لقمان سرخسی وی در ابتداء مجاهده بسیار داشته است و معامله ~~واحتباط. # قدس سره نا گاه کشفی افتادش ک عقلش برفت، گفتند لقمان آن چه بودو # این چیست؟ گفت هر چندبند گی بیش کردم بیش میبایست، # ~~در ماندم و گفتم الهی پادشانرا چون بندهیی پیر شود آزادش کنند تو ~~پادشاه عزیزی # ~~در بندگی تو پیر گشتم آزادم کن: گفت ندائی شنیدم که ای لقمان آزادت ~~کردیم نشان # ~~آزادی آن بود که عقل از وی بر گرفتند پس او از عقلاء مجانین بوده است . # و شیخ ابوسعیدابوالخیر بسیار گفته است که لقمان آزاد کرده ی خدایست ~~سبحانه # ~~و تعالی از امرونهی . # و هم شیخ ابوسعید ابوالخیر گفته که شبی جماعتی در خانقاه خفته بودند ودر # ~~خانقاه بسته بودند و ما با پیر ابوالفضل بر سر صفه نشسته بودیم و سخن ~~میرفت در # ~~معارف، مسأله مشکل شد لقمان را دیدیم که از بام خانقاه در پرید و در ~~پیش ما # ~~نشست و آن مسألهرا جواب بگفت چنانکه اشکال برخاست و باز بیرید وببام ~~بیرون # ~~شد!ء پیر ابوالفضل گفت ای ابوسعید مرتبه ms299 این مردمی بینی؟ گفتم. می بینم ~~کفت اقتداررا # ~~نشاید، گفتم چرا؟ گفت از آنکه علم ندارد . # و از شیخ ابوسعید پرسیدند که در سرخس ظریف کیست؟! گفت در شهر شما # ~~لقمان، گفتند سبحان الله در شهر ما خود هیچکس از وی پژولیده تر و ~~سوختگین تر # ~~نیست! شیخ گفت شما را غلط افتاده است ظریف پاکیزه بود و پاکیزه آن باشد ~~که با # ~~هیچ چیزش پیوند نباشد، ومن هیچکس را ازوی بی بیوندتر وبیعلاقهتر ~~وپاکیزه تر # ~~نمی بینم که او در همه عالم با هیچ چیز پیوند ندارد و نه با دنیا و نه ~~بآخرت و نه # ~~با نفس. # وهم شیخ ابوسعید گفته است که ما درسرخس بودیم پیش پیر ابوالفضل حسن، ~~PageV01P296 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0470.png) # ~~یکی در آمد و گفت لقمان مجنون را بیماری پدید آمده است و فرو مانده و ~~گفته که # ~~ما را بفلان رباط برید سه روز است تا آنجا است و هیچ سخن نگفته است و ~~تااینکه # ~~امروز گفت پیر ابوالفضل را بگوئید که لقمان میرود؟، پیر ابوالفضل چون ~~این سخن # ~~بشنید گفت ای ابوسعید برخیز تا آنجا رویم !، و با جماعت آنجا شدند چون ~~لقمان # ~~او را بدید تبسمی کرد، پیر ابوالفضل بر بالین او بنشست ویدر پیر ~~مینکریست و نفسی # ~~گرم میزدو هیچلب نمیجنبانید یکی ازجمع گفت لااله الاالله ،لقمان تبسمی ~~کرد و # ~~گفت ای جوانمرد ماخراج داده ایم و برات ستده و باقی بر توحید داریم! آن ~~درویش گفت # ~~آخر خویشتن را بایاد می باید داد! لقمان گفت مارا عربده میفرمائی بردر ~~گامحق؟! # ~~بیر ابو الفضل را خوش آمد گفت همچنین است. # ساعتی بود که نفس او منقطع شد و همچنان در پیر می نگریست وهیچ تغیر در # ~~نظرش پدید نیامد ، بعضی گفتند تمام شد بعضی گفتند نشد هنوز نظرش راست # ~~ودرستست. پیر ابوالفضل گفت تمام شده است و لیکن تا ما نشستهایم وی چشم ~~فراز # ~~نکند چون پیر ابوالفضل برخاست لقمان چشم بر ms300 هم نهاد ؛. # قدس سره شیخ محمد قصاب آملی وی بدامغان میبوده است . شیخ الاسلام ~~گفته است که شیخ محمد قصاب شا گردابوالعباس # قصاب است . مذکری کردی و شیخ ابوالعباس ویرا از مجلس # ~~داشتن بازداشته بود که عام را سخن نگوید که سخن وی بلند شده بود . وی ~~بزرگ # ~~بود وهمه دامغان جیفه بود و وی روح آن . # و هم شیخ الاسلام گفت اگر خرقانی و محمد قصاب بجای بودندی من شمارا # ~~بوی فرستادمی نه بخرقانی که وی شما را سودمند تر بودی از خرقانی یعنی ~~خرقانی # ~~منتهی بود ومرید از وی بهره کم یافتی . # شیخ الاسلام گفت که محمدقصاب با من کفت که هر یوگان صفاتی باشندیعنی # ~~برحمت وعفو و کرم گرایند و بیش از صفات نبینند و معامله ی صوفیان ~~باذاتست یامعطی # ~~است * با عطا و هر چه جز ذات اوست حجاب است ازاو . PageV01P297 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0471.png) # ~~قدس سره شیخابوالحسن خرقانی و قبله وقت ، که در روز کار وی رحلت ~~بوی بودی . نام وی علی بن جعفراست، یگانه وغوث روز گار خود بود # شیخ ابوالعباس قصاب گفته بود که این بازارک ما بخرقانی # ~~افتد یعنی رحلت و زیارت، وپس ازوفات وی بخرقانی گشت چنانکه گفته بود . # ~~و انتساب شیخ ابوالحسن در تصوف بسلطان العارفین شیخ ابویزید بسطامی # ~~است قدس الله تعالی روحه و تربیت ایشان درسلوک از روحانیت بشیخ ~~ابویزیداست. # ~~و ولادت شیخ ابوالحسن بعدازوفات شیخ ابو یزید بمدتی است و شیخ ابوالحسن # ~~شب سه شنبه عاشوراء سنه خمس و عشرین و اربعمایة از دنیا برفته . # ~~روزی بااصحاب خود گفت که چه چیز بهتر بود: گفتند شیخا هم توبگوی! گفت # ~~دلی که در وی همه یاد کرد وی بود . # ~~از وی پرسیدند که صوفی کیست، گفت صوفی بمرقع وسجاده نبود وصوفی برسم # ~~و عادات صوفی نبود صوفی آن بود که نبود! . # ~~و هم وی گفته که صوفی روزی بود که بآفتابش حاجت نبود و شبی که بماه و # ~~ستارهاش حاجت ms301 نبود و نیستی است که بهستیش حاجت نیست . # ~~از وی پرسیدند که مرد بچه داند که وی بیدار است، گفت بآنکه چون حقرا # ~~یاد کند از فرق تا قدمش از یاد کرد حق خبر داشته باشد . # ~~و از وی پرسیدند که صدق چیست؟ گفت صدق آنست که دل سخن کوید، یعنی # ~~آن گوید که درویش باشد . # ~~و از وی پرسیدند که اخلاص چیست، گفت هر چه برای حق کنی اخلاص است # ~~و هر چه برای خلق کنی ریاست!. # ~~و از وی پرسیدند که کرا رسد در فنا و بقا سخن گفتن» گفت کسی را که ~~بیکتار # ~~ابریشم از آسمان در آویخته باشندش با وی بیاید که درختها و بناها ~~بیفکند و همه # ~~کوهها بر کند و همه دریاها انباشته کند وویرا از جایگاه نتوانند ~~جنبانید . # ~~و هم وی گفته که هر گز باکسی صحبت مدارید که شما گوتید خدا واو ~~PageV01P298 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0472.png) # ~~گوید چیز دیگر !. # و هم وی گفته که اندوه طلب کن تا آب چشمت پدید آید که حق تعالی گریه # ~~بند گان را دوست میدارد!. # و هم وی گفته : اگر سرودی بگوید و بآن حق را خواهد بهتر از آن بود که # ~~قرآن خواند و بدان حق را نخواهد . # و هم وی گفته که وارت رسول آنکس بود که بفعل رسول اقتداکندنه آن # ~~بود که روی کاغذ سیاه کند . # شبلی کفته است : آن خواهم که نخواهم . # و وی گفته است که این هم خواستی است . # و هم وی گفته که امروز چهل سال است که تا دریک وقتم و حق بدلم مینگرد # ~~بجز خود را نمی بیند ما بقی فی لغیر الله شیء ولا فی صدری لغیره قرار . # وی کفته که چهل سال است که نفسم یک شربت اب سرد میخواهد یاشربت دوغ # ~~ترش میخواهد و هنوز ویرا ندادهام . # و هم وی گفته علماء و عباد در جهان بسیاراند، ترا از آن باید بودن که روز # ~~بشب آری ms302 چنانکه حق پسندد و شب بروز آوری چنانکه حق پسندد . # و هم وی گفته که روشن ترین دلها آن بود که در آن حلق نبود، و بهترین ~~کارها # ~~آن بود که در ان اندیشهی مخاوق نبود، و حلال ترین نعمتها آن بود که ~~بجهد تو بود، # ~~و بهترین رفیقان آن بود که زند گانیش با حق بود. # ~~شیخ ابو عبدالله الداستانی، رحمه الله نام وی محمدبن علی الداستانی ~~است ولقب وی شیخ المشایخ. عالم بوده بانواع علوم و از محتشمان در گاه حق ~~بوده و # ویرا کلامی مهذب است و اشاراتی لطیف، از اقران شیخ ابوالحسن # ~~بود و نسبت ارادت وی بسه واسطه بشیخ بسطامی که برادر زادهی سلطان ~~العارفین # ~~و مرید ویست میرسد. در ماه رجب سنه سبع عشر واربعمایة برفته از دنیا ~~وعمروی # ~~پنجاء ونه سال بوده. PageV01P299 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0473.png) # صاحب کتاب کشف المحجوب گوید که من از شیخ سهلکی که از اصحاب وی # ~~بود شنیدم که گفت وقتی اندر بسطام ملخ آمد و همه کشتها و درختها از ~~بسیاری آن # ~~سیاه شد و مردم دست بخروش بردند، شیخ مرا گفت که این چه مشغله است، ~~گفتم ملخ # ~~آمده است و مردمان بدان رنجه دل میباشند! شیخ برخاست و ببام بر آمد و ~~روی، # ~~بآسمان کرد درحال همه ملخها برخاستند، نماز دیگررا یکی نمانده بود ~~هیچکس # ~~را یک شاخ بزیان نرسیده . # نام وی فضل الله بن ابوالخیر است. سلطان وقت بود وجمال # ابوالخیر شیخ ابوسغید بن قدس سره العزیز اهل طریقت ومشرف القلوب . ~~و در وقت وی همه مشایخ ویرامسخر بودند پیروی در طریقت # شیخ ابوالفضل بن حسن سرخسی است . # شیخ ابوسعید گفته که یکروز می آمدم بر درشارستان سرخس تل خاکستر # ~~بود و لقمان مجنون برسر آن نشسته، قصدوی کردم و بر آن بالاشدم وی پاره ~~پوستین # ~~میدوخت و ما بوی مینگریستم و حضرت شیخ چنان ایستاده بوده است که سایه ~~وی # ~~بر پوستین لقمان افتاده بود چون ms303 آن پاره بر پوستین دوخت گفت یا ابا ~~سعید ماترا # ~~باین پاره بربن پوستین دوختیم! پس برخاست ودست ما بگرفت و میبرد تا ~~بخانقاه پیر # ~~ابوالفضل رسیدیم، ویرا آواز دادوی بیرون آمد و لقمان گفت یا ابا الفضل ~~این را نگاهدار # ~~که ازشمااست! پیر دست ما بگرفت ودرخانقاه برد و درصفه بنشستوجزوی بر ~~گرفت # ~~و در آنجا نظر میکرد، مارا چنانچه عادات دانشمندان بود طلبی در ~~سینهپدید امد که در # ~~آن جزو چیست، پیر بدانست گفت یا ابا سعید صدوبیست و چهار هزار پیغمبر ~~را که # ~~بخلق فرستادند گفتند باخلق بگوئید که الله ایشان آمدند کسانیکه این ~~کلمه گفتند # ~~در این کلمه مستغرق شدند ؟، شیخ گفت این سخن آن شب ما را درخواب نگذاشت # ~~بامداد پیش از بر آمدن آفتاب از پیر دستوری خواستیم و بدرس تفسیر پیش ~~بوعلی # ~~فقیه آمدیم چون بنشستیم خواجه ابو علی را اول درس این آیه بود ، قل ~~الله ثم ذرهم # ~~فی خوض یلعبون ودر آن ساعت دری درسینه ما گشادهشد بسماع این کلمه ~~ومارااز PageV01P300 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0474.png) # ~~ما فراستدند، خواجه بوعلی آن تغیر درما بدید گفت دوش کجابودهیی: گفتم ~~بنزد پیر # ~~ابوالفضل؛ گفت برخیزو باز آنجا شو که حرام بود ترا از آن جا واز آن ~~معنی باینجا # ~~آمدن!، ما بنزد پیر ابوالفضل شدیم همه واله ومتحیراین کلمه کشته ، چون ~~ابوالفضل # ~~مارا بدید گفت یا ابا سعید !. ### | بیت # # مستک شده یی همی ندانی پس وپیش %~% هان کم نه کنی تواین سررشتهی خویش # گفتم که ای شیخ چه میفرمائی ؟1 گفت در او بنشین و این کلمه را باش که # ~~این کلمه باتو کارها دارد . وچون پیر ابوالفضل برحمت حق بیوست ومارا در ~~مدت # ~~حیات پیر هر اشکال که بودی بوی رجوع افتادی و حل اشکال ما را هیچکس ~~متعین # ~~نبود الاشیخ ابوالعباس، بآمل رفتیم بنزدیک شیخ ابوالعباس و یکسال پیش ~~وی بودیم # ~~گویند که شیخ ابوالعباس را در جماعت خانهی صوفیان موضعی بود که چهل ms304 و ~~یکسال # ~~در آنجا نشسته بود در میان جمع اگر شب درویشی نماز افزونی کردی گفتی ~~ایپسر # ~~تو بخسب که این پیر هر چه میکند برای شما میکند که ویرا باین هیچ کار ~~نیست و # ~~بدین حاجتی ندار دوهر گز در آن یکسال شیخ ابوسعید را نگفت که توبخسب یا ~~نماز # ~~مکن چنانکه دیگران را و ویرا در برابر خود خانککی داده بودند . # یک شب شیخ ابوالعباس از صومعه پیرون آمد مگر فصد کرده بود و رگش گشاده # ~~شده بود، شیخ ابوسعید از آن حال خبر داشت برخاست و زود از زاویهی ~~خودبیرون # ~~آمد و بیش شیخرفت ودست وی بشست و ببست وجامه از وی باز کرد و جامهی # ~~خویش پیش وی داشت شیمح بستد و در پوشید پس جامهی شیخ را بشست و نمازی # ~~کرد و بر ریسمان افکند و هم درشب خشک شد بمالیده درنوردید و پیش شیخ # ~~آورد شیخ اشارت کرد که ترا در باید پوشید شیخ ابوسعید درپوشید و ~~بزاویهی خودرفت # ~~چون بامدادشد جماعت برخاستند وحاضر آمدند و چون در شیخ ابوالعباس ~~نگریستند # ~~جامهی شیخ ابوسعید دیدند و درشیخ ابوسعید جامه شیخ ابوالعباس ،در تعجب ~~ماندند # ~~شیخ ابوالعباس گفت آری دوش نشارهارفت همه نصیب این مهنکی آمد مبارکش ~~باد،. PageV01P301 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0475.png) # ~~شیخ ابوسعید گفته است روزی دو کس پیش شیخ ابوالعباس در امدند و بنشستند ~~و # ~~گفتند مارا بایکدیگر سخنی رفته است یکی می گوید اندوه ازل وابد تمام ~~ترویکی # ~~می گوید شادی ازل وابد تمامتر شیخ چه می گوید»، شیخ دست بروی فرود آورد ~~و # ~~گفت الحمدلله که منزلگاه پسر قصاب نه اندوه اسنت و نه شادی لیس عندر بک # ~~صباح و لامساء اندوه وشادی صفت تست وهرچچه صفت تست محدناست ومحدنرا به # ~~قدیم راه نیست، پس گفت پسر قصاب بنده خدایست درامر ودر نهی ورهی مصطفی # ~~در متابعت سنت، اگر کسی دعوی راه از جوانمردان میکند گواهش اینست . چون # ~~آن دو کس بیرون شدند ms305 پر سیدیم که آن دو کس که بودند گفتندیکی ابوالحسن ~~خرقانی # ~~است و یکی عبدالله داستانی . # شیخ لبو سعید گفته است که چون یکسال بنزدیک شیخ ابوالعباس مقام کردم # ~~گفت باز گرد و بامهنه شو تاروزی چند این علم بر در سرای تو زنند!، ~~مابحکم اشارت # ~~او باز آمدیم با هزار خلعت وفتوح . پیری بوده است بمرو ازمشایخ ~~ماوراءالنهر نام # ~~وی محمد ابونصر حبیبی و هر گز شیخ را ندیده بود وقتی خواجه ابوبکر خطیب # ~~که از ائمهی مرو بود و درس قفال شیخ را دیده بود بجهت شغلی قصد نیشابور ~~کرد # ~~محمد حبیبی بنزدیک وی آمد و گفت شنیدم که عزم نیشابور داری مرا سؤالی ~~است # ~~میخواهم که از شیخ ابوسعید بیرسی و جواب باز آری و لیکن باید که او ~~نداند که # ~~این سؤال من کرده ام ، گفت آن سؤال چیست: گفت ازوی پپرس که آثار را محو ~~بود؟، # ~~گفت این من یاد نتوانم داشت بر کاغذی بنویس بنوشت و بوی داد ، خواجه ~~ابوبکر # ~~خطیب گفت چون در نیشابور آمدم و در کاروان سرای فرود آمدم دوصوفی در ~~آمدند # ~~و آواز دادند که خواجه ابوبکر خطیب نامدر کاروان مرو کدام است آواز ~~دادم که # ~~منم کهتند که شیخ ابوسعید سلام میرساند و می گوید که ما آسوده نه ایم ~~تودر کاروان # ~~فرود آمدی باید که بنزد ما آئی!، گفتم بگرمابه شوم و غسل کنم آنگاه ~~بیایم و از آن # ~~سلام و کلام حالی عظیم برمن آمد بیقین دانستم که کسی ویر اخبر ~~ندادهاست، بگرمابه # ~~شدم و غسل کودم چون بر آمدم آن دو درویش را دیدم ایستادهاند با عود و ~~گلاب، PageV01P302 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0476.png) # ~~گفتند شیخ ما را بخدمت تو فرستاده است چون پیش شیخ آمدم و شیخ مرادید ~~گفت. ### | شعر # اهلا لسعد الرسول و حبذا %~% وجهالرسول لحبوجه المرسل # سلام کردم جواب داد و گفت اگر تو رسالت آن پیر را خوار میداری سخن او # ~~بنزدیک ما عزیز است ms306 تا از مرو بیرون امدهیی ما منزل بمنزل میشماریم بیا ~~تا چه # ~~داری و آن پیر چه گفته است0!، از هیبت شیخ سؤال ازخاطرم رفته بود کاغذ ~~را بیرون # ~~آوردم و بدست شیخ دادم شیخ گفت اکنون اگر جواب گویم بر تو لازم شود که # ~~باز گردی شغلی که داری بگذازی پس چون خواهی بروی جواب کویم تادر ~~نیشابور بودم # ~~هر شب پیش شیخ میبودم وقت باز گشتن جواب سؤال پیر طلبیدم گفت آن ~~پیررابگوی # ~~لاتبقی و لا تذر یعنی عین نمیماند اثر کجا ماند؟!. سر درپیش افکندم و ~~گفتم مفهوم # ~~نشد گفت این در بیان دانشمندی نیاید این بیتها یاد بگیر و با وی بگوی . ### | رباعی # ~~جسمم همه اشک گشت و چشمم بکریست در عشق تو بی جسم همی باید زیست # ~~از من اثری نماند واین عشق از چیست؟چون من همه معشوق شدم عاشق کیست؟ # گفتم شیخ بفرماید تا برجائی ثبت کنند!، حسن مؤدب را فرمود تابنوشت چون # ~~بمرو آمدم در وقت پیرمحمد حبیبی آمدقصه را جمله باوی بگفتم و آن ~~بیتهابرخواندم # ~~چون بشنید نعره بزد و بیفتاد و از آنجا دوکس ویرا بیرون بردند و هفتم ~~روز در # ~~خاک بود . # شیخ قدس سره گفته است: ### | مصراع # بر رسته و گر باشد و بربسته دگر. # آنچه از علوم تعلق بتقریر زبان دارد و متمسک آن طائفه انا وجدنا اباءنا # ~~علی امة است بر بسته است تا حیات عاریتی زبان را بتحریک مدد می کند در # ~~بیابان غرورش سرابی مینماید چون ناصیهی ملک الموت پدید آید پیرایهی ~~عاریتاز PageV01P303 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0477.png) # ~~سر زبان بردارند و رسوائی مرد ظاهر شود، و آنچه تعلق بدل دارد بررسته ~~استو از # ~~وی توقع ثمرات بسیار در دین و دنیا. # روزی قوالی در پیش شیخ این بیت میخواند : ### | وست # # اندر غزل خویش نهان خواهم گشت %~% تابرلبتو بوسه دهم چون توبخوانی؛ # شیخ کفت این بیت که گفته است، گفتند عماره! گفت خیزید تابزیارت ویشویم؛ # ~~یس شیخ باجمعی ms307 بزیارت وی شدند. # این رباعی بزبان حضرت شیخ کذشته است : ### | رباعی # # در راه یگانگی نه کفرست و نه دین %~% یک کام زخود برون نه و راه ببین! # # ای جان جهان تو راه اسلام گزین %~% با مارسیه نشین و با خود منشین # و هم حضرت شیخ گفتهاند که این ابیات را در پیش جنازهی ما برخوانید : # # خوبتر اندر جهان از این چه بودکار %~% دوست بر دوست رفت و یار بر یار # # آن همه اندوه بود و این همهشادی %~% و آن همه گفتار بود و این همه ~~کردار # شیخ را پرسیدند از معنی این خبر که تفکر ساعة خیرمن عبادة سنة ، شیخ # ~~گفت اندیشه پک ساعت درنیستی خود بهتر ازعبادت یک ساله دراندیشهی هستی ~~خود. # ~~بعد از آن کفت : ### | رباعی # # تا روی ترا بدیدم ای شمع طراز %~% نه کار کنم نه روزه دارم نه نماز # # چون با تو بوم مجازمن جملهنماز %~% چون بیتوبوم نماز من جملهمجاز # استاد ابوصالح که مقری شیخ بود بیمار شد حضرت شیخ مر ابوبکر مؤدب # ~~را که ادیب فرزندان ایشان بود بخواند و بفرمود که دوات و قلم و پارهی ~~کافذ # ~~بیار تابرای ابوصالح چیزی بنویسم؛، دوات وقلم وپارهی کاغذ آورد شیخ کقت ~~بنویس! PageV01P304 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0478.png) ### | وباعی # # حوران بنظارهی نگارم صف زد %~% رضوان زتعجب کف خودبر کف زد # # آن خال سیه بر آن رخان مطرفزد %~% ابدال زبیم چنک بر مصحف زد # خواجه ابوبکر مؤدب آن را بنوشت و بنزدیک ابوصالح بردند و بروی بستند # ~~در حال صحت یافت و همان روز بیرون آمد . # روزی شیخ ابوسعید بیرون آمد و در زیر درختی نشست که برک آن زردشده # ~~بود و این بیت را خواند : ### | بیت # تو از مهر زرد و من از مهر زرد %~% تو از مهر ماه ومن از مهر ماه # شیخ را گفتند فلان کس برروی آب میرود، گفت سهل است بزغی وصعوهیی نیز # ~~بر روی آب میرود؛ گفتند فلان کس در هوا میپرد، گفت زغنی و ms308 مگسی نیز ~~برهوا # ~~میپرد ؛ گفتند فلان کس در یک لحظه از شهری بشهری میرود ، گفت شیطان نیز ~~در # ~~یک نفس از مشرق بمغرب میرود؛ اینچنین چیزهارا بس قیمتی نیست مردآن بود ~~که میان # ~~خلق نشیند و داد و ستد کند وزن خواهد و باخلق در امیزد و یک لحظه از ~~خدای # ~~خودغافل نباشد!. # شیخ را پرسیدند که تصوف چیست، گفت آنچه در سرداری بنهی و آنچه در کف # ~~داری بدهی و از آنچه بر تو آید نجهی ؛. # وهم وی کفته: الله بس وما سواه هوس و انقطع النفس. # وهم شیخ گفته: حجاب درمیان بنده وخدا زمین و آسمان نیست، عرش و کرسی # ~~نیست، پنداشت و منی تو حجاب است ، چون از میان بر گیری بخداوند رسیدی!. # شیخ فرمودهاند که در سفر بودیم بدیهی رسیدیم کفتیم اینجا از پیران هیچکس # ~~بوده است: گفتند پیری بوده است که ویرا داد می گفتند، گفتیم هیچکس هست ~~که ویرا # ~~دیده باشد گفتند اینجا پیری است دیرینه که ویرادیده است، فرستادیم تا ~~آن پیربیامد # ~~مردی بشکوه بود پرسیدیم که دادرا دیدهیی؟ گفت کودک بودم که ویرا دیدم، ~~گفتیم که PageV01P305 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0479.png) # ~~از وی چه شنیدی؛ گفت مرا قوت آن نبود که سخن اورا بدانستمی لیکن یک ~~سخنیاد # ~~دارم ازو، رویزی مرقع داری از راه رسید و بنزدیک وی در آمد و سلام کرد ~~و گفت # ~~پای افزار بیرون کنم ایهاالشیخ که بتو بیاسایم که گرد همه عالم بگشتم ~~خود نیاسودم # ~~و آسوده نیز ندیدم!، پیر گفت چرا ازخویش دست نداشتی تاهم خود بیاسودی و ~~خلق # ~~هم بتو بیاسودندی!. ما گفتیم این سخن تمام است که آن پیر گفته، برتراز ~~این سخن نباشد. # وهم شیخ فرموده که اصل این حدیث آن باشد که مرد را باو باز نگذارند . # ~~ورسولوط میگفت: اللهم لاتکلمنی الی نفسی طرفة عین ولااقل من ذلک ، ~~مرایک # ~~چشم زدن بخود باز مگذار ونه کم از آن ؛. # وهم شیخ گفته که ما بمرو بودیم ms309 پیری صراف را بدیدم گفت ایشیخ درهمه عالم # ~~هیچکس را نگذارد تا شربت آب بمن دهد یا برمن سلام کند و همه خلق ~~میخواهند # ~~تا ساعتی از خود برهند و من میخواهم بدانم که یک ساعت کجا ایستاده ام . ~~در آخر # ~~عمر آتشی در وی افتاد و بسوخت . # وهم شیخ فرموده اند: ولذکرالله اکبر ، ذکر خداوند بزر گتر است ، نه ~~چنانکه # ~~تو او را یادکنی چنانکه او ترا یاد کند، ذکر خداوند بزر گتر بود و ذکر ~~تو پیدابود # ~~که تا کجا بود، ترابباید جست این حدیث را و بجد فرا پیش باید گرفت که ~~آن مرد # ~~گفت با آن پیر زن که خدارا کجا جویم؟ گفت دوست مادر کجاش جستی که ~~نیافنی؟! # ~~هر کجاش جوئی یابی! من طلب وجد وجد، هر که جست یافت وهر که جوید یابد.. # وهم شیخ فرمودهاند که جوانی بنزدیک پیری در شد و کفتای پیر مراسخنی # ~~بگوی! پیر ساعتی سر فرو برد وتفکر کرد پس سر بر آورد و گفت ای جوان ~~انتظار # ~~می بری»! گفت آری، ییر گفت هرچه دون حقاست جل جلاله کرایه سخن نکند و ~~هر # ~~چه سخن حقاست عزوعلابعبارت در نیاید، ان الله تعالی اجل من او یوصف ~~بوصف # ~~اویذ کر بذکر . # یکی ازاین طائفه گفته است که مدتی پیش شیخ ابوسعید بودم خواستم که ببغداد # ~~ووم مرا گفت چون ببغداد روی وترا پرسند که چه دیدی و چه فاعدهیی کرفتی ~~چه PageV01P306 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0480.png) # ~~خواهی گفت ، گوتی که روی درویشی دیدم : گفتم تا شیخ چه میفرماید ، شیخ ~~گفت # ~~هر که تازی داند بروی این بیتها بخوان : ### | شع # # قالوا خراسان اخرحت شیئا %~% لیس له فی جماله ثان # # فقلت لا تنکرو محاسنة %~% فمطلع الشمس من خراسان # و هر که تازی نداند این رباعی را بروی بخوان : # # آنی که بخلد یاد گار از تو برند %~% سبزی بهشت و نوبهار از توبرند # # در چین وخطانقش و نگاراز توبرند %~% ایران همه فال روز گار ازتو ms310 برند # خدمت شیخ از استاد ابو علی دقاق پرسید که این حدیث بر دوام بود: استاد # ~~گفت نه ، شیخ سر در پیش افکند ساعتی دیگر سر بر آورد و گفت ای استاد ~~این # ~~حدیث بر دوام بود : گفت اگر بود نادر بود، شیخ دست بر هم زد و گفت این ~~از آن # ~~نادرها است. # خدمت شیخ شب جمعه وقت نماز خفتن چهارم شعبان سنه اربعین و اربعمایة # ~~از دنیا برفته و عمر او هزار ماء بوده است . # قدس سره شیخ ابوالقاسم گر گانی نام وی علی است در وقت خود بی نظیر ~~بود و در زمانخود بی عدیل، نسبت وی بسه و اسطه که شیخ ابوعثمان مغربی و # شیخ ابوعلی کاتب و شیخ ابوعلی رودباری اندبسید الطائفه # ~~جنید میرسد. # ویرا حالتی قوی بودهاست چنانکه همه راروی بدر گاه وی بوده استدر کشف # ~~واقعهی مریدان آیتی بوده است ظاهر . # صاحب کشف المحجوب گوید که وقتی مرا واقعهیی افتاد طریق حل آن برمن # ~~دشوار شد قصد شیخ ابوالقاسم کر کانی کردم ویرا در مسجدی یافتم که بر در ~~سرای # ~~وی بود تنها بودوواقعهی مرا بعینها با ستونی میگفت من ناپرسیده جواب ~~خود یافتم، # ~~گفتم ایهالشیخ این واقعه ی منست! گفت ای پسر این ستونرا خدای تعالی در ~~این ساعت PageV01P307 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0481.png) # ~~با من ناطق کردانید تا از من این سؤال کرد :. # روزی شیخ ابوسعید و شیخ ابوالقاسم قدس الله روحهما در طوس با هم نشسته # ~~بودند بر یک تخت و جمعی درویشان در بیش ایشان ایستاده، بردل درویشی ~~گذشت # ~~که آیا منزلت این دو بزر گ چیست ؟، شیخ ابوسعید روی بدان درویش کرد و ~~گفت # ~~هر که خواهد که دو پادشاه بهم ببیند در یک وقت و یکجای بریک تخت گودر ~~نگر!، آن # ~~درویش چون این بشنید در آن هر دو بزرگ نگریست حق تعالی حجاب از ییش # ~~چشم وی برداشت تا صدق سخن شیخ بر دل وی کشف گشت و بزر ms311 گواری ایشان ~~بدید، # ~~پس بدلش بگذشت که آیا خداوید تبارک و تعالی را امروز درروی زمین هیچ ~~بندهیی # ~~هست بزر گوارتر از این هردوشخی؟، شیخ ابوسعید روی بدان درویش کرد و گفت # ~~مختصر ملکی بود که هر روزی در آن ملک چون ابوسعید و ابوالقاسم هفتاد ~~هزار # ~~فرا نرسد و مفتاد هزار برسد . # ~~خواجه مظفر بن احمد بن حمدان کنیت وی ابو احمد است . خداوند ~~تعالی در چار بالش ریاست در این قصه را بروی # قدس سره بگشاد و تاج کرامت برسر وی نهاد، وویرا بیانی بود بیکو # وعبارتنی عالی در فنا و بقا. # شیخ ابوسعید ابوالخیر فرمودهاند که ما را باین در گاه از راه بند گی ~~آوردند # ~~وخواجه مظفرراازراه خداوندی ، یعنی ما بمجاهدت مشاهدت یافتیم ووی از ~~مشاهدت # ~~یمجاهدت آمد . # صاحب کشف المحجوب گوید که من از وی شنیدم که گفت آنچه بند گان را # ~~بقطع بوادی و مفاوز و فیاضی روی نمود من در چار بالشن و صدر یافتم، و ~~اصحاب # ~~رعونت این قول را از آن پیر بدعوی بردارند و آن از نقص ایشان بود و ~~بهیچ حال عبارت # ~~از صدق حال دعوی نباشد خاصه که با اهل آن . # ووزی خواجه مظفر در نوقان می گفت که کار ما با شیخ ابوسعید همچنان # ~~احت که در پیمایه ارزن، یکدانه شیخ ابوسعید است و باقی من، یکی ~~ازمریدان شیخ PageV01P308 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0482.png) # ~~ابوسعید آمد و آنچه آنجا از خواجه مظفر شنیده بود بگفت، شیخ گفت برو ~~وخواجه # ~~مظفر را بگوی که آن یکی هم توئی ما هیچ نیستیم؛. # ~~معشوق طوسی نام وی عمد است از عقلای مجانین بوده است و سخت بزر کوار # قدس سره و صاحب حالتی بکمال دز شهر طوس می بوده است و قبر # وی آنجا است. # در آن وقت که شیخ ابوسعید ابوالخیر از مهنه عزیمت نیشابور کرده بود بیکی # ~~از دیههانی که در نواحی طوس بود رسید درویشی را دید گفت که بشهر ms312 طوس ~~بایدرفت # ~~بنزدیک خواجه محمد معشوق و با وی گفت که دستوری است که بشهر و ولایت تو # ~~در آیم، چون آن درویش برفت شیخ، فرمود تا اسب زین کردند و برائروی ~~سوارشدند # ~~و همه صوفیان در خدمت شیخ، چون بیک فرسنگی شهر رسید بموضعی که از آنجا # ~~شهر را بتوان دید اسب شیخ بایستاد و همه جمع بابستادند چون آن درویش ~~پیش # ~~معشوق رسید و پیغام شیخ بگذارد معشوق تبسم کرد و کفت برو بگوی تا در ~~آید! # ~~چون معشوق این سخن بگفت شیخ از انجا اسب براند و چمع روان شدند و در ~~راه # ~~آن درویش بشیخ رسید و سخن معشوق باز گفت شیخ هم از راه پیش معشوق آمدو # ~~وی شیخ را استقبال کرد و در بر گرفت و گفت فارغ باش که این نوبت که ~~اینجا زنند # ~~روزی چند را بردر گاه تو خواهند زد . # عن القضاة همدانی در بعضی ازرسائل خود نوشته است که محمد معشوق نماز # ~~نکردی. از خواجه محمد حمویه و از خواجه امام احمد غزالی رحمهما الله ~~شنودم که # ~~روز قیامت همه صدیقان را این تمنا بود که کاشکی خاکی بودندی که روزی ~~محمد # ~~معشوق قدم بر آن خاک نهاده بودی . # این محمد معشوق ترکی قبا بسته بود یکروز در مسجد جامع طوس آمدشیخ # ~~ابوسعید ابوالخیر قدس الله روحه مجلس میداشت این محمد بندی برقبا زد و ~~شیخ # ~~ابوسعید را خاموش کرد و زبانش ببست چون ساعتی بر آمد شیخ ابوسعید گفت ~~که PageV01P309 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0483.png) # ~~ای سلطان صر وای سرور! و ربود بند قبارا گشا که بند بر هفت طبقهی آسمان ~~و # ~~زمین نهادی ! # قدس سره امیر علی عبو حضور و غیبت یکسان نبود بلکه دل با وجود قرب ~~القلوب عین القضاة در بعضی مکتوبات خود دربیان آنکه هیچگونه # تقاضای قرب لابدان هم میکند میگوید که امیرعلی عبو # ~~پیری بزرگ بوده مریدی داشت او را محمد شهر آبادی نام بود یک روز ms313 آن ~~مریدرا # ~~بفرستاد تا از بازار چیزی آرد این مرید رفت و همانا چیزی نبود، در وقت ~~خود را # ~~بفروخت و آن چیز که پیر خواسته بود بخرید و بدو فرستاد چون چند روزی ~~براین # ~~واقعه بر آمد آن کس که آن مرید را خریده بود مگر واقف شد بر حقیقت کار ~~، # ~~او را گسیل کرد تاییش پیر آمد چون در آمد امیر علی اورا گفت ای ~~جوانمردچندین # ~~هزار سال جان ما در غیب در عشق آفرینش تو میسوخت این بس نبود که در ~~فراق # ~~ظاهر نیز در می بایست یکهفته قرب ظاهر هم بباید . # و هم وی گوید در بیان حال جماعتی که بی راهبری راه نامسلوک رفتند و # ~~بعضی از ایشان را مغلویی در پناه خود نگاهداشت و مستی سایبان سر ایشان ~~شدو # ~~هر که با تمیز بود سرش برداشتند و ازجملهی مغلوبان آن دو تر کمان بودند ~~که حسین # ~~قصاب از ایشان حکایت کرد که با کاروانی عظیم در راهی میرفتم ناگاه آن ~~دو ترکمان # ~~از میان آن کاروان بیرون شدند و راه نامسلوک را پیش گرفتند با خود گفتم ~~که این # ~~دو ترکمان مگر راهی میدانند نزدیک تر از این راه معهود، پی برپی ایشان ~~نهادم و # ~~می رفتم و کاروان را همچنان بگذاشتم شب در آمد چون پارهیی راه برفتم نا ~~گاه روی # ~~ماه پوشیده شد بابری سیاه، من راه کم کردم ولیکن چاره نمیدانستم ~~جزرفتن، چون # ~~نیمشب شد دگر باره ماه از ابر بیرون آمد و اثر قدوم آن دو جوامرد ~~بازیافتم و # ~~می رفتم چون صبح رسید کوهی پدید آمد آن دو تر کمان مردوارپای بر آن کوه ~~نهادند # ~~و بیک ساععبر بالای آن کوه شدند من نیز جانی می کندم ساعتی بیفتادمی ~~وساعتی برفتمی # ~~آخر برسر آن کوه شدم آفتاب طلوع می کردلشکر گاهی عظیم دیدم خیمه هابی ~~نهایت PageV01P310 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0484.png) # ~~زده و در آن میان خیمه یی دیدم عظیم پرسیدم که ms314 آن خیمه از آن کیست؟ ~~گفتند از آن # ~~سلطان است یای راست از رکاب برون آوردم آوازی شنیدم که سلطان در خیمه # ~~نیست بر اسب نشسته و بشکار شده ، مرا عقل زائل شد پای چپ در رکاب بماند ~~و # ~~یای راست باز آورده و هنوز در انتظار آنم که سلطان باز گردد . # عین القضاة گوید که آن دو تر کمان یکی محمد معشوق بوده است و یکی امیر # ~~علی عبو قدس الله سرهما . # ~~السلمی النیشابوری شیخابوعلیعبدالرحمن نام وی محمد بن حسین بن محمد ~~بن موسی السلمی است صاحب تفسیر حقایق و طبقات مشایخ است و غیر آن مصنفات # بسیار دارد و مرید شیخ ابوالقاسم نصر آبادی است و خرقه # ~~از دست وی دارد و نصر آبادی مرید شبلی است وشیخ ابوسعید ابوالخیر ~~بعدازوفات # ~~پیر ابوالفضل بصحبت وی رسیده و از دست وی خرقه پوشیده . # شیخ ابوسعید گفته که نزدیک شیخ ابوعبدالرحمن سلمی در شدم اول کرت که # ~~وی را دیدم مرا گفت ترا تذکره نویسم بخط خویش گفتم بنویس بنوشت بخط خود ~~. # سمعت جدی ابا عمروبن نجیدالسلمی بقول سمعتابا القلسم الجنید بن # ~~محمد البغدادی یقول التصوف هو الخلق من زاد علیک بالخلق زاد علیک # ~~بالتصوف واحن ماقیل فی تفسیر الخلق ماقال الشیخ الامام ابوسهل الصعلو ~~کی # ~~الخلق هو الاعراض عن الاعتراض . # ~~صاحب کتاب فتوحات بین الصدیقیة والنبویة. کآی الباب الحادی والستین ~~و مأیة فی المقام الذی # ~~مکیه، قدس الله سره گوید که در محرم سنه سبع و تسعین و خمسمایة باین ~~مقام # ~~در آمدم و من در سفر بودم در بلاد مغرب حیرت بر من غالب شد و بجهت ~~تنهائی و # ~~انفراد وحشتی عظیم روی نمود ونمی دانستم که نام آن مقام چیست با وجود ~~آنکه مرا # ~~حاصل بود پس با آن حیرت و وحشت از آن منزلی که بودم رحلت کردم و ~~بعدازنماز # ~~دیگر بخانهی شخصی که میان من و دی مؤانست تمام بود فرود آمدم واز آن ~~حیرت ms315 PageV01P311 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0485.png) # ~~و وحشت با وی سخن می گفتم نا گاه دیدم که سایهی شخصی ظاهر شد، از ~~جایخود # ~~برجستم گفتم شاید که کسی باشد که نزدیک وی مرافرجی حاصل آید، مرامعانقه ~~کردچون # ~~تأمل کردم دیدم که شیخ ابوعبدالرحمن سلمی است که روح وی در صورت جسدانی ~~متمثل # ~~شدهاست وحق سبحانه بجهت رحمت بر من ویرا بمن فرستادهاست باوی گفتم که ~~ترا # ~~دراین مقام می بینم! گفت که دراین مقام قبض روح من کردهاند و دراین ~~مقام ازدنیا بعقبی # ~~رفته ام و همیشه در این مقامم، پس ذکر وحشت و عدم مؤانست خود در آن ~~مقام کردم، گفت # ~~الغریب مستوحش پس گفت بعد ان سبقت لک العنایة الالهیة بااحصول فی هذا # ~~المقام فاحمد الله یا اخی وراضی باش با آنکه باخضر لا در این مقام ~~مشارک # ~~باشی؛ ویرا گفتم یااباعبدالرحمن این مقام راهیچ نامی نمیدانم که بآن ~~نامش خوانم؛ گفت # ~~هذا یسمی مقام القربة فتحقق به . # شیخ ابو عبدالرحمن گفته است : الذی لابد للصوفی منه شیئان الصدق # ~~نی الاحوال و الادب فی المعاملات . # و فی تاریخ الیافعی انه توفی السلمتی رحمه الله سنة اثنی عشرةوار بعمأیة. # ~~هوسی السلمی قدس اللهسره العزیز حسین بن مجمد بن عبدالله منازل و ~~ابوعلی تقفی صحبت داشته است و شبلی را پدر شیخ ابو عبدالرحمن سلمی است از ~~کبار مشایخ است با دیده بود و مجاهده دایم داشت و در علوم معامله کامل ~~بود. # چون شیخ ابو عبدالرحمن متولد شد هز ملکی که داشت # ~~بفروخت و بصدقه داد، او را گفتند ترا پسری بر آمد هیچ برایوی باز ~~نگرفتی! گفت # ~~اگر صالح بود هو یتولی الصالحین و اگر مفسد بود من آلت فساد نداده باشم ~~. # توفی رحمه الله سنة تیف واربعین و ثلثمأیة . # ~~بوسهل الصعلوکی ثام وی محمد بن سلیمان الصعلوکی الفقیراست . ان ~~امام وقته فی علوم الشریعة و واحد زمانه المتفق # ~~قدس الله سره علی تقدمه علی لسان الولی و العذو صحب الشبلی # ~~و ms316 المرتعش وابا علی الثقفی و رافق ابأ الحسن القوشنجی وابانصر الصفار ~~PageV01P312 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0486.png) # ~~النیشابوری وکان حسن السماع ظیب الوقت . # ~~شیخ ابو عبدالرحمن السلمی گوید که ابو سهل صعلوکی را از سماع پرسیدند # ~~گفت : یستحبلاهل الحقائق ویباح لاهل العلم و یکره لاهل الفسق والفجور. # ~~و وی گفته که هر گز دست در جیب نکردهام و گره برچیزی نزدهام و مراقفلی # ~~وکلیدی نبوده است. # ~~و هم وی گفته : قد تعدی من تمنی ان یگون کمن تغنی . # ~~شیخ ابوعبدالله ختنی گفته که خواجه مشغولست بسخن سجع، چرا چنین نگفت # ~~کهاین به است،: قد تحنی من تمنی ان یکون لمن تفنی . # ~~شیخ الاسلام گفت: این به است و هیچکس چنان نگفته که من گفته ام که او ~~را # ~~بطلب نیابند اما طالب باید . # ~~و توفی ابو سهل الصعلوکی بنیشابور فی ذیقعده سنة تسع وستین و # ~~ثلثمأیة و توفی ابنه ابه الطیب سهل ابن محمد بن سلیمان الصعلوکی الامام # ~~فی رجب سنة اربع واربعمأیة . # ~~شیخ الاسلام گفت که سهل صعلو کی گفت : من تصدر قبل اوانه فقد # ~~تصدی لهوانه . # ~~روزی سهل صعلوکی در درس گفت که محمیة یعنی اهل، وی گفته که در # ~~همه ی قر آن مرا این شگفت ترمی آید که الله تعالی باموسی میگوید که و ~~اصنعتک لنفی. # ~~شیخ الاسلام گفت که مرا حسهی آید بر این سخن که وی گفته . # نام وی عبدالکریم بن هوازن القشیری صاحب رساله وتفسیر # ~~شیخابو القاسم قشیری لطائف الاشاراتاست و غیر آن ویرا در هرفنی لطایف ~~بسیار # ~~قدس سره است و تصانیف لطیف . مرید ابوعلی دقاق است و استاد # ~~ابو علی فارمدی . # توفی فی شهر رییع الآخر سنة خمس وستین و اربعمأیة . # ~~صاحب کشف المحجوب گوید که امام قشیریرا از ابتدای حالش پرسیدم، گفت ~~PageV01P313 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0487.png) # ~~وقتی مرا سنگی میبایست از بهر روزن خانه، هرسنگی که می گرفتم گوهر می ~~شد # ~~میانداختم واین از آن می بود که هر دو بنزدیک وی یکسان بود لابلکه هنوز ms317 ~~جوهر # ~~خوارتر بود که ویرا ارادت آن نبود وارادت سنک داشت . # ~~و هم صاحب کشف المحجوب گوید که از وی شنیدم که کفت : مثل الصوفی کمثل # ~~البرسام اوله هذیان وآخره سکون فاذا تمکنت خرست . # و هم قشیری گفته است : التوحید سقوط الرسم عند ظهور الاسم وفناء # ~~الاغیار عند طلوع الانوار و تلاشی الخلائق عند ظهور الحقائق و فقد رویة # ~~الاغیار عند وجد قربة الجبار جل ذکره ، ومما انشده لنفسه . ### | شعر # # سقی الله وقتا کنت اخلو بوجهکم %~% وثفر الهوی فی روضة الانس ضاحک # # قمنا زمانا والعیون قریرة %~% واصبحت یوما و الحفون سوافک # قدس سره شیخابو العباس شقانی فروع امام بود و مشایخ بسیار دریافته ~~بود و از کبار اهل نام وی احمد بن محمد است در فنون علم چه اصور و چه # تصوف بود . # صاحب کشف المحجیوب گوید مرا با وی انسی عظیم بود و ویرا بر من شفقتی # ~~صادق و در بعضی علوم استاد من بود و هر گز از هیچ صنف کسی ندیدم که شرع ~~را # ~~بنزدیک وی تعطیم بیشتر بود از آنکه بنزدیک وی پیوسته از دنیا و عقبی ~~نفور بودی # ~~ومیگفتی: اشتهی عدما لاعودله . # بپارسی گفتی هر آدمی را بایست محالی باشد و مرا نیز بایست محالیست که # ~~بیقین نخواهد بود و آن آنست که میباید که خداوند تعالی مرا بعد می برد ~~که هر گز # ~~آن عدم را وجود نیاشد زیرا که هر چه هست از مقامات و کرامات جمله حجاب ~~و # ~~بلااند و آدمی عاشق حجاب خودشده، نیستی در دیدار بهتر از آرام باحجاب، ~~وچون # ~~حق تعالی هستی است که عدم بروی روا نباشد چه زیان دارد در ملک وی که من # ~~نیستی کردم که هر گز مر آن نیستی راهستی نباشد . PageV01P314 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0488.png) # و هم صاحب کشف المحجوب کوید که روزی پیش ابوالعباس در آمدم و ویرا # ~~دیدم که میخواند ضرب الله مثلا عندا مملو کا لایقدر علی شیء و می کریست ~~و # ~~نعره ms318 میزد، ینداشتم که از دنیا بخواهد رفت ، گفتم ایها الشیخ این چه ~~حالست: گفت # ~~یازده سالست که تا در دم اینجا رسیده است و از اینجا در نمیتوانم گذشت ~~. # روزی شیخ ابوسعید ابوالخیر در نیشابور در خانقاه خود نشسته بود که # ~~سید اجل که از اکابر سادات نیشابور بود بسلام شیخ آمده بود و در پهلوی ~~شیخ # ~~نشسته بود شیح ابوالعبلن شقانی در آمده شیخ او را بالای سید اجل ~~ینشانید سیداجل # ~~از آن رنجه شد و داوری در اندرون وی پدید آمده شیخ روی بسیداجل کرد و ~~گفت # ~~شما را که دوست میدارند برای مصطفی و دوست دارند و اینها را که دوست # ~~دارند از برای خدای تعالی دوست دارند . # شیخ ابو العباس شقانی گوید که روزی بخانه آمدم سگکی زرد دیدم بجائی خفته # ~~ینداشتم که از محله در آمده است قصد رانبن وی کردم بزیر دامن من در آمد ~~و # ~~نایدید شد . # ~~ابوالقضل محمد بن الحسن الشتلی، قدس سره بیت الجن وفات کرده است که ~~دهیست بر سر عقبه نزدیک وی غیر شیخ ابوالفضل بن حسن بن سرخسی است که ویدر # بدهشق. # صاحب کشف المحجوب گوید که اقتداء من در طریقت باوست، عالم بوده بعلم # ~~تفسیر و روایات ، مرید حصری بود وصاحب سر، وی از اقران ابوعمرو قزوینی ~~است # ~~و شصت سال بحکم عزلت بگوشه ها میگریخت و نام خود اندر میان خلق گم کرده # ~~بود و بیشتر بجبل لگام بودی ، عمری نیکو یافت و آیات و کرامات وی بسیار ~~است # ~~اما لباس و رسوم متصوفه نداشتی و بااهل رسم شدید بود و من هر کزاز وی ~~مهیبتر # ~~مرد ندیده ام . # ازوی شنیدم که گفت : الدنیا یوم و لتا فیها صوم ،دنیا یکروز است ومارا # ~~در آن وظینهی روزه است . PageV01P315 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0489.png) # وقتی من بردست وی آب میریختم بر خاطر من گذشت که چون کارها بتقدیر # ~~و قسمت است چرا آزادان بند گی پیران کنند امید کر امتی ms319 راه، گفت ای ~~پسرد انستم آنچه # ~~اندیشیدی هر حکمی را سببی است چون حق تعالی خواهد که عوآن بچهیی را تاج # ~~مملکت دهد نخست ویرا توبه دهد و بخدمت دوستی مشغول کند تا این خدمت # ~~کرامت ویرا سبب کردد. وقتی دیگر از بیت الجن قصددمشق داشت باران آمده ~~بود # ~~و ما در گل بدشواری میرفتیم نگاه کردم نعلین شیخ خشک بود با وی گفتم ~~گفت آری # ~~تا من پای تهمت از راه توکل برداشتهام و باطن خود را از راه وحشت ~~نگاهداشته # ~~خداوند تعالی قدم ما را ازوحل نگاهداشته است . # و هم وی گفته که شیخ من ابوالفضل بن حسن رحمة الله علیه پنجاه وشش سال # ~~یکجامه داشت که پارههای بی مکلف بر آن میگذاشت . # و هم صاحب کشف المحجوب گوید که وی گفت که وقتی اولیاء خدایر ااجتماعی # ~~بود در بادیه، پیر من حصری مرا باخود ببرد کروهی را دیدم که هر یکی بر ~~تختی # ~~می آمد حصری بایشان التفات نکرد تا جوانی دیدم می آمد با نعلین کسسته ~~وعصای # ~~شکسته و یای از کار شده وسر برهنه واندام سوخته نحیف و نزار کشته، حصری ~~برست # ~~و پیش وی باز رفت و ویرا بدرجهی بلند بنشاند من متعجب شدم و بعد از آن ~~ازشیخ # ~~یرسیدم که آن که بود ؟ گفت ولیی است از او لیاء خدای تعالی که متابع ~~ولایت نیست # ~~بلکه ولایت متابع ویست و بکرامات التفات ننماید . # ~~الجلابی الغزنوی علی بن عثمان بن ابی علی کنیت وی ابوالحسن است . ~~عالم وعارف بوده ، مرید شیخ ابوالفضل بن حسن ختلی است و بصحبت بسیاری از ~~مشایخ # ~~قدس سره العزیز دیگر رسیده است، صاحب کتاب کشف المحجوب است که از # کتب معتبره مشهوره دراین فن است و لطائف و حقایق بسیار # ~~در آن کتاب جمع کرده است. # وی گفته که از شیخ المشایخ شیخ ابوالقاسم گرگانی رحمة الله علیه پرسیدم # ~~که درویش را کمترین چیز چه باید تااسم فقر را ms320 سزاوار گردده! گفت سه چیز ~~باید و PageV01P316 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0490.png) # ~~کم از سه چیز نشایده یکی باید که پاره راست بداند دوخت، و دیگر سخن ~~راست # ~~بداند گفت وشنید، و دیگر پای راست بر زمین تواند زد، و گروهی ازدرویشان ~~بامن # ~~حاضر بودند که این سخن بگفت. چون بمنزل خود باز آمدیم گفتم پاره ی راست ~~دوختن # ~~آن بود که بفقر دوزندنه بزینت، چونرقعه بفقر دوزیاگرناراست دوزی راست ~~باشد، # ~~و سخن راست آن باشد که بحال کوید و شنود نه بمنیت و بحق وجد در آن تصرف # ~~کند نه بهزل و بزند گانی مر آنرا فهم کند نه بعقل، و پای راست بر زمین ~~زدن آن # ~~باشد که بوجد بر زمین زند نه بلهو، این سخن را بعینه پیش آن بزرک نقل ~~کردند گفت # ~~اصاب علی جبره الله تعالی. # و هم وی گفته که وقتی بمنابر سرقبر ابوسعید نشسته بودم تنها، کبوتری دیدم # ~~سفید که بیامد و درزیر آن فوطه شد که بر گورا فکنده بودند چون برخاستم ~~ونگاه # ~~کردم در زیر فوطه هیچ نبود و روز دوم همان بدیدم و روز سوم نیز، در ~~تعجب آن # ~~فروماندم تا شبی ویرا بخواب دیدم و از وی آن و اقعه پرسیدم گفت آن ~~کبوتر صفای # ~~معاملهی من است که هر روز بمنادمت در گور من می آید . # صاحب کتاب کشف المحجوب گوید، وی مبارزالعباد وقت # ~~خواجه احمد حماد سرخسی، قدس سره بود مدتی رفیق من بود و از روز کار ~~وی بس عجایبهادیدم. روزی ازوی پرسیدم که ابتدای تو چگونه بود: گفت وقتیاز # ~~سرخس برفتم و ببیابان در آمدم بر سر اشتران و مدتی آنجا بودم و پیوسته ~~دوست # ~~داشتمی که گرسنه بودمی و نصیب خویش بدیگران دادمی و قول خدای نعالی ~~درپیش # ~~دل من تازه همی بودی ویوثرون علی انفسهم الآیة و بدین طائفه اعتقادی ~~داشتم . # روزی شیری از بیابان بر آمد و شتریرا از آن من بکشت و بر سر ms321 بالائی بشد # ~~و بانک کرد هر چه اندر آن بیشه بودند از انواع سباع چون بانک وی ~~بشنیدند بروی # ~~جمع شدند و وی بیامد اشتر را از هم بدرید و هیچ نخورد و باز بر ~~سربالائی شد # ~~سباع بجمله از گرگ و شغال و روباه و امثال ایشان درافتادند و سیر ~~بخوردندووی # ~~می بود تا همه باز گشتند آنگاه بیامد و قسد کرد که لختی از آن بخورد ~~روباهی از PageV01P317 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0491.png) # ~~دور پدید آمد شیر بر گشت و بر بالا شد تا آن روباء نیز چندان که بایست ~~بخورد # ~~و برفت بعد از آن شیر فرود آمد و لختی بخورد و من از دور نظاره میکردم ~~بوقت # ~~رفتن بزبان فصیح مراگفت یااحمد ایثار بر لقمه کارسگان بود و نثار مردان ~~دین جان # ~~باشد! چون من این برهان از وی دیدم دست از همه شغلها بازداشتم و ابتدا ~~توبهی # ~~من این بود. # ~~ادیب کمندی وی از معاصران صاحب کتاب کشف المحجوب است گویند که # قدس سره بیست سال بر پای ایستاده بود جز بتشهد نماز ننشستی . # از وی پرسیدند که چرا نمینشینی گفت مرا هنوز درجهی # ~~آن نیست که اندر مشاهدهی حق بنشینم . # ~~ابو الحسن بن مشنی نام وی علی مثنی است شیخ ابوسعید ابوالخیر گوید که ~~من # ~~قدس الله سره جوان بودم باستراباد بنزدیک ابوالحسن مثنی در آمدم و او # پیری بافضل و شکوه بود، باشبلی صحبت کرده بودومیان ایشان # ~~نقارها رفته بود و در برمن نشسته بود درویشی مرا گفت از پیر ابوالحسن ~~بپرس تا از # ~~شبلی ما را حدیثی بگوید! من گفتم ایها الشیخ باما ازشبلی حدیثی بگوی؛ ~~گفتچرا # ~~اول از رسول نگوئی که بگوی؟! من گفتم از هردو بگوی او گفت رسول واانظ # ~~گفته است که اگر برامت من هیچ سورهیی فرو نیامدی مگر سورة الکهف خود # ~~تمام بودی . # و هم شیخ ابوسعید گوید که من از شیخ ابوالحسن مثنی شنیدم که گفت در # ~~جامع بغداد ms322 بر کنار مجلس شبلی بایستادم شخصی آنجا رسیددر کسوت این قوم ~~پرسید # ~~که ایها الشیخ ، ما -الوصل ؟! شبلی زوی بوی کرد و گفت : ایها السائل عن ~~الوصل # ~~اسقط العطفتین و قدوصلت . # سائل گفت: یاا با بکر،ما العطفتان»! شبلی کفت: قام ذروة بین یدیکم ~~فحجبتکم # ~~عن الله . # پس سائل گفت: یا ابا بکر، ما تلک الذروة؟! گفت : الدنیا والعقبی کذا قال ~~PageV01P318 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0492.png) # ~~ربنا منکم من یرید الدنیا ومنکم من یرید الآخرة فاین من یرید الله . # بعد از آن شبلی گفت: اذا قلت الله فهوالله واذا سکت فهوالله یا اللهیا ~~الله # ~~بامن هوهوولا یعلم احد ماهو الاهو سبحانه سبحانه وحده لاشریک له . # ~~بعد ا آن غش کرد وبی خود افتادوی را برداشته بخانهی وی بردند. # شیخ الاسلام گفت که وی شیخ خراسان است و باشبلی و # قدس سره استرابادی شیخ احمد نجار وی گفته که هر گز پس از آن باز ~~نبایست کرد . مرتعش صحبت داشته. شبلی وقتی شارب وی باز کرده بود. # نام وی احمدبن محمد است، شیخ الاسلام گفت که من سیزده # ~~شیخ ابوزرعه رازی من دیدهام که وپرا دیدهاند، وی شاگرد شبلی است . # قدس سره ویرا گفتند همهروز طیبت می کنی! گفت من هیچمایه ندارم # ~~بغیر از اینکه درویشان از سخن من میخندند . # شیخ الاسلام گفت که بس از مرک ویرا بخواب دیدند گفتند حال توچون شد: # ~~گفت مرا پیش خود خواند و گفت توئی که زره پوشیدی دردین من باخلق؟! من ~~گفتم # ~~آری، گفت هلاو کلمت خلتی الی واقبلت بقلبک علی چراخلق مرا با من ~~نگذاشتی # ~~و روی دل بسوی من نداشتی؟1. # قدس سره شیخ ابوزرعه ارد بیلی نام وی عبدالوهاب بن محمد بن ایوب ~~اردبیلی است. عالم بوده وزاهد سفر بسیار کرده بود و عمر بسیار یافته، با ~~شیخ ابو- # عیدالله خفیف در راه حجاز تا بمدینه همراه بوده . # کویند که شیخ ابوعبد الله خفیف عزیمت سفر کرده بود بیش ابوزرعه آمد، ~~ابوزرعه # ~~مقداری گوشت پختهی بوی ms323 کرفته آورد شیخ نخورد، چون بسفر بیرون رفت در ~~بیابان # ~~راه گم کردند و چهار روز گرسنه ماندند که هیچ نخوردند شیخ اصحاب را گفت ~~طلب # ~~کنید شاید که صدی بیابید! ناگاه سگی دیدند حیله ی بسیار کردند تاویر ~~ابگرفتندو # ~~بکشتند و برمذهب امام مالک قسمت کردند سر وی نصیب شیخ افتاد، هر کسی ~~نصیب # ~~خود بخورد شیخ در خوردن آن تفکری کرد تا شب بگذشت چون وقت سحر شد ~~PageV01P319 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0493.png) # ~~سر آن سک بسخن آمد و گفت این است سزای آن کسی که گوشت بو گرفته از ~~سفرهی # ~~ابوزرعهی اردبیلی نخورد! شیخ برخاست و اصحاب را بیدار کرد و گفت که پیش # ~~ابوزرعه رویم و از وی استحلال کنیم؛، پس بشیراز باز گشتند وازوی عذر ~~خواستندو # ~~آنگاه بسفر بیرون رفتند . # و گویند ابوزرء در اخر عمر بر صوفیه بیرون آمد و در ایشان افتاد و شاید ~~که # ~~این نسبت ببعضی بوده باشد که مستحق آن بوده باشند . # توفی سنة خمس عشرة واربعمأیة . # ببابونی ابوعبد الله المشتهر قبروی از مزارات مشهورهی شیراز است . ~~گفتهاند که وی بود که گفت امسیت کر دیآو اصحبت عر بیا. # قدسسره وقصهی وی ان بود که وی یکی از کردان بود روزی ببعضی از # ~~مدارس شیراز در آمد دید که طلاب علم بدرس و مباحثه مشغول انداز ایشان ~~سؤالی # ~~کردهمه بخندیدند، گفت من میخواهم که از علوم شماچیزی بیاموزم! گفتندا ~~گرمیخواهی # ~~که دانشمند شوی امشب ریسمانی از سقف خانهی خود بیاویز وپای خود را در ~~نجا # ~~محکم ببند و چندانکه توانی بگوی کز برهعصفره که ابواب علم بر تو گشاده # ~~خواهد شد!، واو ندانست که باوی سخریه و استهزاء می کنند برفت و همچنان ~~کرد # ~~بحسن نیت و صدق یقین آنچه تلقین کرده بودند همه شب تکرار کرد در وقت ~~سحر # ~~حضرت حق سبحانه و تعالی بردل وی ابواب علوم لدنی بگشاد و سینه وی ~~بانوار # ~~قدس منشرح شد و ولیی شد عالم، که ms324 از هر مسأله غامضه جواب گفتی و برهر ~~معاندو # ~~معارض غلبه کردی . # قدس سره شیخابوعبدالله باکو نام وی علی بن محسبن عبدالله است المعروف ~~بابن باکو . متبحر بوده است درعلوم. در جوانی شیخ ابوعبدالله خفیف # را دیده شیخ بوده است بعد از آن از شیراز سفر کرده بود # ~~در نیشابور با استاد امام قشیری و شیخ ابوسعید ابوالخیر قبس الله تعالی ~~اسرار هم # ~~ملاقات کرده بود و با شیخ ابوالعباس نهاوندی مدتی مصاحب بود و میان ~~ایشان در PageV01P320 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0494.png) # ~~طریقت سخنان بسیار گذشته بود و شیخ ابوالعباس بفضل وسبق وی اعتراف ~~نموده ، # ~~و بعد از آن بشیراز مراجعت کرد و در مغاره کوهی که نزدیک است بشیراز ~~منزوی # ~~شد و همهی مشایخ صوفیه و علماء و فقراء ملازمت صحبت وی میکردند . # توفی سنة اثنین و اربعین واربعمایة . # در آن وقت که شیخ ابوسعید ابوالغیر در نیشابور بودهاند استاد امام ~~ابوالقاسم # ~~قشیری از ایشان استدعا نموده بود که در هر هفته یکروز در خانقاه ایشان ~~مجلس گویند، # ~~منبر نهاده بودند و جامه بر آن پوشیده و مردممی آمدند و مینشستند. شیخ ~~ابوعبدان # ~~با کو پپرسیدن استاد امام آمته بود چون بنشستند و یکدیگر را پرسیدند، ~~شیخ ابو- # ~~عبدالله گفت این چیست، استاد امام گفت شیخ ابوسعید مجلس خواهد گفت ~~بنشین تا # ~~بشنوی!، ابوعبدالله گفت من او را منبلم یعنی نامعتقدم، استادابوعبدالله ~~بنشست استاد # ~~امام گفت گوشدار که این مرد مشرف است بر خواطر تا هیچ حرکت نکنی و هیچ # ~~نیندیشی که او حالی باز نماید؛، پس شیخ ابوسعید در آمد و بر منبر شد ~~مقریان # ~~قرآن بر خواندند و شیخ دعا بگفت چون بسخن آمد ابو عبدالله با کوبچ ~~پرباد کرد # ~~پنهان و اهسته باخود گفت بس باد که دروزباداست، هنوز این-خن تمام ~~نیندیشیده # ~~بود که شیخ ابوسعید روی بسوی وی کرد و گفت آری وزباد معدن باداست! این ~~کلمه # ~~بگفت و باز بسر سخن برفت، چون شیخ در سخن گرم ms325 شد شیخ ابوعبدالله آن ~~حالت # ~~بدیدو آن سلطنت واشراف وی برخواطر مشاهده نمود اندیشه کرد که چندین ~~موقف # ~~بتجرید بایستادم و چندین مشایخ رادیدم که از کود کی باز خدمت ایشان ~~کردم، سبب # ~~چیست که این همه براین مرد ظاهر میشود و بر ما هیچ ظاهر نمی شود؟ شیخ ~~ابوسعید # ~~در حال روی بوی کرد و گفت ای خواجه : ### | # # توچنانی که ترابخت چنانست و چنان %~% من چنینم که مرا بخت چنین است ~~وچنین # صلی النه علی محمد وآله اجمعین # ودست بروی فرود آورد واز منبر فرود آمد وپیش استاد امام و ابوعبدالله با ~~کو PageV01P321 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0495.png) # ~~شد، چون بنشستند شیخ ابوسعید استاد امام را گفت که این خواجه را بکوی ~~که دل # ~~با من خوش کند! ابوعبدالله با کو گفت دل آن وقت خوش کنم که هر پنجشنبه ~~که بسلام # ~~من می آئی بعد ازاین نیائی؛، شیخ ابوسعید گفت بسیار مشایخ و بزرگانرا ~~چشم برتو # ~~افتادهاست، ما بدان نظرها می آئیم نه برایتو!، چون شیخابوسعید این بگفت ~~کریستن # ~~و خروش از جمع بر آمد و شیخ ابو عبدالله نیز بسیار بگریست و آن انکاراز ~~درون # ~~وی برخاست و صافی شدند و جمله جمع خوشدل برخاستند . # و چون شیخ ابو عبدالله را آن انکار نماند بسلام شیخ ابوسعید میرفت ~~اماهنوز # ~~برقص و سماع ایشان انکار عظیم داشت و گاه گاه اظهار آن میکرد. # شبی در خواب دید که هاتفی ویرا گفت که قوموا وارقصوالله ! بیدار شد و # ~~گفت لاحول ولاقوة الا بالله العلی العظیم ، این خواب شیطانی است دیگر ~~بار # ~~بخفت همچنین بخواب دید که هاتفی می گوید قو موا وارقصوالله ؛ باز بیدار ~~شد # ~~ولاحول گفت وذکری بگفت و سورهیی چند ازقر آن بخواند و سوم بار بخفت ~~بازهمان # ~~خواب دید، دانست که آن خواب شیطانی نیست و بسبب آن انکاریست که بر شیخ # ~~ابوسعید دارد، بامداد بخانقاه شیخ ابوسعید آمد چون بدرخانقاه رسید شیخ ~~ابوسعید # ~~در اندرون خانه می گفت ms326 قوموا وارقصوالله !شیخ ابوعبدالله را دل خوش شد ~~و # ~~انکار وی تمام برخاست . # قدس سره شیخ مؤمن شیرازی بشیر از رسیدم بمسجدی در آمدم شیخ مؤمن را ~~دیدم نشسته شیخ الاسلام گفت که ابوسمعیل دباس گفت که نیت حج کردم، ~~درزیگری میکرد سلام کردم و بنشستم ، مرا گفت چه نیت # ~~داری؛ گفتم نیتحج دارم! گفت مادرداری؟ گفتم دارم! گفت باز گرد وپیش ~~مادر شو! # ~~مرا خوش نمی آمد، گفت چه می پیچی ومن پنجاه حج کردهام سر وپای برهنه ~~بیزاد # ~~وهمراه همه ترا دادم تو شادی دل مادر خود بمن ده !. # قدس سره شیخ ابواسحق شامی بسیار بزرگ بوده است، وقبروی در عکه است از ~~بلادشام، از اصحاب شیخ علوی دینوری است و وی از اصحاب شیخ هسره بصری ~~ووی از اصحاب حذیفه مرعشی و وی از اصحاب PageV01P322 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0496.png) # ~~ابراهیم ادهم قدس الله اسرارهم . # و این شیخ ابو اسحق شامی بقصبهی چشت رسیده و خواجه ابو احمد ابدال # ~~که مقدم مشایخ چشت امت صحبت ویرا دریافته است و از وی، تربیت یافته. # ~~خواجه ابواحمدایدال وی پسر سلطان فرسنافه است که از شرفای چشت است و # ~~چشتی ، قدس سره امیر آن ولایت بوده . # ویرا خواهری بوده بغایت صالحه ، شیخ ابو اسحق شامی # ~~بخانهی وی آمدی وطعام وی خوردی، روزی و یراگفت که برادر ترا فرزندی ~~خواهد # ~~بود که ویرا شأنی عظیم باشد میباید که محافظت حرم برادر خود بکنی تا در ~~ایام # ~~حمل چیزی که در آن حر متی یاشبههیی باشد نخورد!، آن ضعیفه ت صالحه ~~بموجب فرموده ی # ~~شیخ ابواسحق، بدست خود ریسمان ریستی و بفروختی ومایحتاج حرم برادر خود # ~~مهیا داشتغی تا در تاریخ سنه ستین و ماتین که زمان خلافت معتصم بالله ~~بود خواجه # ~~ابو احمد متولد شد و همان صالحه او را در خانهی خودش از وجه حلال پرورش # ~~میداد و گاه گاه که شیخ ابواسحق بخانهی وی آمدی و دراوان صبی خواجه ~~ابواحمد # ~~را بدیدی، ms327 گفتی که از این کودک بوی آن می آید که ازوی خاندان بزرک ظاهر ~~گردد # ~~و احوال عجیبه و آثار غریبه مشاهده افتد، وقتی خواجه ابواحمد بسن بیست ~~سالگی # ~~رسیده بود همراه پدر خود سلطان فرسنافه بقصد شکار بجانب کوه رفت و در ~~اثناء # ~~شکار ازیدر واتباع وی جدا افتاد بمیان کوهی رسید دید چهل تن ازرجال ~~الله بر سرسنگی # ~~ایستادهاند و شیخ ابو اسحق شامی درمیان ایشان است، حال بروی بگشت واز ~~اسب # ~~فرود آمد و در پای شیخ افتاد اسب . سلاح هرچهداشت بگذاشت و پشمینه در ~~پوشید # ~~و با ایشان روان شد هر چند پدر و اتباع وی او را طلب کردند نیافتند، ~~بعد از چند # ~~روز خبر آمد که وی با شیخ ابو اسحق در فلان موضع از آن کوهها بوده است، ~~پدرش # ~~جمعی را فرستاد تا ویرا آوردند هر چند پند دادند و بند نهادند ویرا، از ~~آنچه در آن # ~~بود باز نتوانستند آورد !. # گویند که پدرش را خمخانهیی بود، روزی فرصتیافت بآنجادر آمد و در آنرا ~~PageV01P323 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0497.png) # ~~محکم ببست و خمها را شکستن گرفت، پدرش را آ گاه کردند ببام بر آمد و ~~ازغایت # ~~غضب سنگی بزرک برداشت که ازروزنهی بالای بام بروی زند، آن روزنه فراهم ~~آمدو # ~~سنک را بگرفت باز سنک درهوا معلق ایستاد وویرا بهیچ نوعی افتی نرسیه !، ~~چون # ~~پدرش آن حال مشاهده کرد بر دست وی توبه کرد. و از وی امثال این کرامات ~~و # ~~خوارق عادات نه چندان ظاهر شده است که بتفصیل ادای آن توان کرد . # توفی قدس سره سنة خمس وخمسین و ثاثمأیة . # وی بعد از وفات پدر قائم مقام وی بود ، بموجب فرمودهی # ~~ابی احمد الچشتی خواجه ابومحمل بن وحمة الله تعالی علیه پدر با ~~آنکه بیست و چهار ساله بیش نبود تحصیل اموردینی و معارف یقینی کرده بود، ~~زهدوورع تمام داشت و از دنیاواهل # آن بغایت مجتنب بوده وهمواره بزهدوترک دنیا تحریص می نمود # و ms328 می گفت چون اول و آخر ما ترک دنیا خواهد بود ، خود را از غرور و # ~~فربب وی نگاه می باید داشت . # وقتی که محمود سبکتکین بغزوه سومنات رفته بود خواجه رادر واقعه نمودند # ~~که بمدد کاری وی می باید رفت، در سن هفتاد سالگی با درویشی چند متوجه ~~شده # ~~چون آنجا رسید بنفس مبارک خود با مشر کان وعبده اصنام جهاد کرد روزی ~~مشرکان # ~~غلبه کردند و لشکر اسلام پناه ببیشه آوردند و نزدیک بود که شکست بر ~~ایشان افتد # ~~خواجه را در چشت مریدی بود آسیابان و محمد کاکو نام، خواجه آواز دلد که ~~کاکو # ~~دریاب! در حال کا کو را دیدند که اضطراب میکرد و محاربه مینمود تا لشکر ~~اسلام # ~~نصرت یافت و کافران هزیمت کردند و درهمان وقت محمد کا کورادرچشت دیده ~~بودند # ~~که لکلکه آسیا را برداشته و بر در و دیوار آسیا میزد، از وی سبب پرسیده ~~بودند # ~~همین قصه را گفته بود !. # از قصهی سنجان خواف واز مریدان خواجه است و سالها # استاد مردان وحمة اللة تعالبی علیه کلوخ استنجا واب وضو ویرا مهیا ~~میداشت . روزی که او را بمراجعت بوطن امر کردند بگریست و گفت PageV01P324 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0498.png) # ~~من طاقتمفارقت شماکجا دارم خواجه کرم نمود و کفت هروقت که ترا ~~آرزویدیدار # ~~ما باشد حجابهای جسماتی و مسافتهای مکانی مرتفع گردد و ما را از ~~همانجاببینی # ~~و همچنان بود ، دایما استاد می گفتی که من از سنجان چشت را میبینم ؛. # توفی رحمه الله سنة احدی عشر و اربعمأیة . # ~~خواجه یوسف بن وی خواهر زاده خواجه محمد بن ابی احمد است و مریدو # ~~هحمل بن سمعحان تربیت یافتهی وی . # ~~رحمة الله تعالی علیه خواجه محمد تاشصت و پنج سالکی متأهل نشده بود، ~~همشیرهیی # - داشت که خدمت وی کردی وخوردن و یوشیدن وی از دست # ~~رشتهی وی بودی و سن وی بچهل رسیده بود وبسبب خدمت برادر واشتغال بطاعت # ~~خدای تعالی میل تزوج نداشت . # شبی خواجه ms329 محمد پدر بزر گوار خود خواجه ابو احمد را در خواب دید که # ~~گفت درولایت شما فلان مردیست محمد بن سمعان نام، تحصیل علوم کرده وروز ~~گار # ~~بصلاح گذرانیده، خواهر خودرا بوی عقد کن، خواجه ویرا طلب داشت وهمشیرهی # ~~خود را با وی عقد کرد و وی هم در چشت متوطن شد . # خواجه یوسف از ایشان متولد گشت . # خواجه محمد بعد از شصت و ینج سالگی متأهل شده بود اما ویرا هیچ پسر # ~~ببزر گی نرسیده بود، خواجه یوسف را بمنزلهی فرزند میداشت و تربیت می ~~کرد و # ~~بتحصیل علوم و سلوک راه خدای تعالی دلالت میکرد و بعد از وفات وی قائم ~~مقام # ~~وی شک . # ~~خواجه یوسف را بعد از پنجاه سالگی میل انز و او انقطاع حاصل شد، خواست ~~که نزدیک # ~~مزار خواجه حاجی مکی که بسیار بزرگ بوده و شیخ ابواسحق زیارت ایشان ~~بسیار # ~~میکرد چله خانهیی درزمین بکند، باشارت هاتف غیبی آن موضع را که حالاچله ~~خانهی # ~~وی است اختیار کرد و چون بیل و کلنگ آوردند زمین بغایت محکم بود چنانکه # ~~هیچکس آن را نتوانست کند خواجه کلنگ برداشت و بدست مبارک خود از ~~چاشتگاه PageV01P325 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0499.png) # ~~تا نماز پیشین آنرا با تمام رسانید و مدت دوازده سال در آنجا بسر می ~~برد # ~~و چندان سکر ودهشت و وله و حیرت بروی غالب شده بود که گاه بودی که # ~~چون خادم آب وضو بر دست وی بریختی در اثنای وضو از خود غائب شدی و یک # ~~ساعت کما بیش در آن غیبت بماندی و باز حاضر شدی و وضو را باتمام ~~رسانیدی !. # ~~در آن وقت که شیخ الاسلام ابواسمعیل عبدالله الانصاری الهروی قدس سره ~~بمزارچشت # ~~رسیده بود با وی ملاقات کرده است و بعد از معاودت بهرات در مجالس و ~~محافل # ~~استحسان وی میکرد . # توفی رحمه الله تعالی سنة تسع وخمسین واربعمأیة . # و عمر وی هشتاد وچهار سال بود و در وقت رفتن پسر مهین ms330 خود خواجه # ~~قطب الدین مودود را بتحصیل علوم وصیت کرد و قائم مقام خود گردانید . # ~~مودود چشتی خواجه قطب الدین قدس الله سره العزیز در سن هفت سالگی ~~تمام قر آن را با واضح آن حفظ کرده بود و بتحصیل علوم اشتغال میداشت ، ~~چون بسن بیست و شش سالگی رسید والد بزر گوار وی خواجه یوسف ازدنیا # برفت و ویرا بجای خود بنشاند . # و وی بخصال حمیده موصوف بود و بافعال پسندیده معروف و مردم آن ولایت # ~~همه در مقام اعتقاد و محبت و انقیاد وارادت وی بودند . # و توفیق شرف صحبت و دولت تربیت شیخ الاسلام احمد النامقی الجامی قدس # ~~الله تعالی روحه نیز دریافته بود. در آن وقت که حضرت شیخ اسلام احمد از ~~ولایت جام # ~~بهرات تشریف اورده بود و خواص و عوام مشاهده کرامات و خوارق عادات که ~~از ایشان # ~~ظاهر میشد نمودند و همه مرید و معتقد وی شدند و این قصه در اکناف و ~~اطراف # ~~آن ولایت انتشاریافت، ووی از نواحی اهرات متوجه مزار متبر که چشتشد ، ~~خبر آمد # ~~که خواجه مودود چشتی مریدان بسیار جمع کرده است می آید تا شیخ الاسلام ~~را از # ~~ولایت بیرون کند، اصحاب شیخ الاسلام آنرا پوشیده میداشتند ووی خود از ~~همه بهتر # ~~میدانست ، چون روزی بامداد سفره در آوردند گفت ساعتی صبر کنید که ~~جماعتی PageV01P326 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0500.png) # ~~رسولان درراهند! چون ساعتی بر آمد خادم در آمد که آن جماعت رسیدند ~~ایشان را # ~~در آوردند و سلام گفتند و جواب شنیدند و طعام خوردند و سفره برداشتند، ~~شیخ الاسلام # ~~گفت که شما میگوئید یا ما بگوئیم که شما بچه کار آمده اید»! ایشان ~~گفتند که حضرت # ~~شیخ بفرمایند فرمود که خواجه زاهد مودود شمارا فرستاده است که احمد را ~~بگویید # ~~که تو بولایت ما بچه کار آمده یی؟ بسلامت باز گرد و گرنه چنان که باز ~~باید گردانید # ~~تورا باز گردانیم!، رسولان تصدیق کردند، پس بفرمود که اگرمراد ms331 از ولایت ~~این دیهها # ~~است این ملک مردما:ست، نه از آن اوست و نه از آن من، و اگر مراد ~~ازولایت این # ~~مرد مانند اینان خود رعایای سنجرند ، پس شیخ الشیوخ سنجر باشد ، و اگر ~~مراد # ~~از ولایت آنست که من میدانم و اوایاء خدای عزوجل میدانند فردا با ایشان ~~نمائیم # ~~که کار ولایت چیست و چونست!، چون این سخن بگفت ابر عظیم بر ~~آمدوشبانروزی # ~~بیارید و هیچ منقطع نشد . # روز دیگر بامداد شیخ الاسلام فرمود که ستوران ساخته کنید تابرویم!، اصحاب # ~~گفتند امکان ندارد که دراین دو سه روز بعد از آنکه دگر ببارد هیچ ملاحی ~~از آب # ~~تواند گذشت؛ شیخ فرمود که سهل باشد که امروز ماملاحی کنیم، پس روان ~~شدندچون # ~~بصحرا بیرون آمدند شیخ الاسلام نگاه کرد دید که جمعی انبوه سلاحها بسته ~~همراه # ~~ایشانند پرسید که اینان کیانند کفتند مریدان و محبان شمااند و شنیدهاند ~~که جماعتی # ~~بعداوت شما می آیند، فرمود که اینها را باز گردانید که تیغ و تیر کار ~~سنجر است و # ~~سلاح این کروه سلاح دیگر است!شیخ الاسلام باتنی چندروی براه نهادند چون ~~بکنار # ~~آب رسیدند آب بسیار بود، شیخ الاسلام فرمود که امروزقرار آنست که ما ~~ملاحی کنیم، # ~~سخنی از معارف آغاز کردند چندان ذوق بدلها رسید که همه واله و حیران ~~شدندهپس # ~~فرمود که همه چشمها بر هم نهید و بگوئید بسم الله الرحمن الرحیم ، تا ~~سه بار # ~~تکرار کرد هر کس که چشم زود باز کرد یای افزارتر کرد و هر کسی که دیر ~~بگشاد # ~~خود را بآن طرف آب یافت و یای افزار ایشان خشک . # چون رسولان آن مشاهده کردند بتعجیل پیش خواجه مودود رفتند و این حال ~~PageV01P327 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0501.png) # ~~باز گفتند، کسی باور نداشت. خواجه مودود بادوهزار مرید سلاح بسته متوجه ~~شدند # ~~و در راه بشیخ رسیدند چون نظر شیخ بروی افتاد ویازاسب پیاده شد و بوسه ~~برپای # ~~شیخ داد، شیخ دست برپشت وی میزد و میگفت ms332 کار ولایت چون میبینی؟! ~~ندانستهیی # ~~که ولایت مردان حشم و سلاح نباشد برو و سوار شو که کود کی و نمیدانی که # ~~چه میکنی !. # چون بدیه در آمدند شیخ الاسلام بااصحاب خود در محله یی فرود آمدند و ~~خواجه # ~~مودود با مریدان در محلهی دیگر . # روز دیگر مریدان خواجه مودود را گفتند که ما آمده بودیم تا شیخ احمد را # ~~از ولایت بیرون کنیم امروز با مادر یکدیه بنشست در ابن معنی بهتر از ~~این اندیشه # ~~باید کرد!، خواجه مودود گفت مارا صواب چنان مینماید که بامداد برخیزیم ~~و بخدمت # ~~وی برویم و اجازت خواهیم و باز گردیم که کار وی نه بقوت بازوی ماست، ~~مریدان # ~~گفتند که ما با هم مشورت کردهایم صواب آنست که جاسوسی بر کار کنیم که ~~چون # ~~وقت قیلوله خلوت شیخ شود و پیش وی کسی نباشد تنی چند در خدمت تو برویم # ~~و سماعی بنیاد کنیم وحالتی بر آریم ودر آن میان چیزی بروی زنیم!، ~~خواجهمودود # ~~گفت این صواب نیست که وی صاحب ولایت و کزامت است، اما فائده نداشت . # چون وقت قیلوله شد اصحاب شیخ متفرق شدند خادم خواست که چکمهی # ~~خواب گسترد تا شیخ قیلوله کند، فرمود که یک ساعت توقف کن که کاری در ~~پیش است # ~~نا گاه کسی در بکوفت خادم چون در بگشاد خواجه مودود را دید که با جمعی ~~انبوه # ~~در آمدند و سلام گفتند و آغاز سماعی نهادند و نعره زدن گرفتند، شیخ ~~الاسلام سر # ~~بر آورد و گفت هی هی سهلا کجائی؟! واین سهلا مردی بود سرخسی و از عقلاه ~~مجانین و # ~~صاحب کرامت ، او پیوسته درخدمت شیخ الاسلام بودی ، هم در لحظه حاظر ~~شدوبانک # ~~برایشان زد، ایشان کفش و دستار میگذ اشتندو میگریختند!، همین خواجه ~~مودودماندعظیم # ~~خجل؛ برپای خاست و باستغفار سر برهنه کرد و گفت برشما روشن است که این ~~نوبت # ~~من باین رضا نداشتم؛، شیخ الاسلام گفت راست میگوئی اما چرا باایشان در ms333 ~~آمدن PageV01P328 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0502.png) # ~~موافقت کردی؟ خواجه مودود گفت بد کردم عفوفرمائید! شیخ الاسلام گفت عفو ~~کردم # ~~برو واین قوم را باز گردان ودو خدمتکار نگاهدارو سه روز توقف کن! چنان ~~کرد، # ~~یس پیش شیخ الاسلام آمد و گفت چنانکه گفته بودی کردم دیگر چه میفرمائید ~~تا # ~~چنان کنم ؟!، شیخ الاسلام گفت اول مصلی بر طاق نه و برو علم آموز که ~~زاهد بی علم # ~~سخرهی شیطان است !، گفت قبول کردم دیگر چه میفرمائید2!، فرمود که چون ~~از تحصیل # ~~فارغ شوی احیاء خاندان خود کن که آباء و اجداد تو بزرگ بوده اند و صاحب # ~~تبرک وتیمن مرا اجلاس فرمائید؛، شیخ الاسلام کفت که پیشتر آی؛، پیشتر ~~آمد، دستوی # پس سه روز در خدمت شیخ الاسلام بود وفوائد گرفت و نواز شها یافت و باز ~~گشت # ~~تشریف برد و مدت چهار سال بقدر وسع و امکان در آن باب اجتهاد نمود و در # ~~آن دیار هر جا از وی آیات غریبه و کرامات عجیبه که تفصیل آن بتطویل ~~میانجامد # ~~ظاهر شد و بعد از آن بچشت مراجعت کرد و بتربیت مریدان و مستفیدان مشغول ~~شد # ~~و از اطراف طالبان روی ارادت بصحبت و خدمت وی آوردند . # شاه سنجان که لقب و نام وی رکن الدین محمد است و از دیه سنجان خوافست # ~~شرف صحیت خواجه را دریافته بوده است و چند وقت در چشت اقامت نموده ، و # ~~می گویند که در مدت اقامت هر گز در چشت نقض طهارت نکرده چون خواستی که # ~~طهارت کنی سوار شدی و از چشت بیرون آمدی و دور رفتی و طهارت ساختی و # ~~مر اجعت نمودی ومی کفتی که مزار چشت منزل مبارک ومقام متبرک است، ~~روانباشد # ~~که آنجا بیادبی کنند !. # و گویند که پیشتر ویرا خواجه سنجان می گفتند، خواجه مودود ویرا شاه # ~~سنجان لقب نهاد ووی همیشه بآن مینازیدی و مفاخرت می کردی . # وفات خواجه در سنه سبع و عشرین و خمسمایة بوده ms334 است و وفات شاه سنجان ~~PageV01P329 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0503.png) # ~~در سنه سبع و تسعین و خمسمأیة . # وی بسیار بزرک بوده وبعد از یدر بمقام وی نشسته ومقیول # ~~خواحبه اخمد بن مودود # ~~بن یوسف الچشتی همهی طوائف بوده و بر کافهی انام شفقتی عام ومروتی ~~تمام # قدس سره داشته است. # و گویند که شبی حضرت رسالت را و در واقعهیی دید # ~~فرمود که ای احمد اگر تو مشتاق مانیستی ما مشتاق توایم!؛ چون بامداد شد ~~سهیار # ~~موافق اختیار کرد و مجهول وار چنانکه کسی او را نشناسد بزیارت حرمین ~~شریفین # ~~زاد هما الله تعالی تشریفا و تکریما متوجه شد چون اقامت ارکان و شرایط ~~حج بجای # ~~اورد بحرم محترم مدینه و روضهی شریفهی مصطفویه علی زوارها التحیة توجه # ~~نمود و مدت ششماه مجاورت کرد . # و گویند که مداومت و مواظبت وی بر مجاورت آن حرم خادمان را گران آمد # ~~خواستند که ویرا برنجانند ازروضه ی شریفه آواز آمد چنانکه همه حاضر ان ~~شنیدند # ~~که ویرا مرنجانید که از جملهی مشتاقان ما است!، و بعد ازمراجعت از ~~مدینه ببغداد # ~~رسید و در خانقاه شیخ شهاب الدین سهروردی فرود آمد شیخ ویرا تعظیم و ~~احترام # ~~بسیار کرد، و خلیفهی بغداد بنابر خوابی که دیده بود ویرا طلب کرده ~~وظایف اکرام و # ~~احترام بجای آورد و وی خلیفه را نصایح جایگیر و مواعظ دلپذیر گفت و همه ~~در محل # ~~قبول افتاد، فتوح آوردند و بجهت استمالت خاطر خلیفه محقری برداشت و چون ~~بیرون # ~~آمد بر فقرا قسمت کرد و بخراسان توجه نمود . # ولادت وی درسنه سبع وخمسمایة بودهووهات وی درسنه سبع وسبعین وخمسمأیة . # الرجا ابوالولید احمد بن وی از قریهی آزادانست که متصل است بهرات . ~~عالم بوده بعلوم ظاهری وباطنی واز شاگردان امام احمد حنبل است # ~~قدس الله تعالی سره رضی الله تعالی عنه، و امام محمد بغاری در صحیح ~~خود از # وی حدیث روایت کرده است . # در اوایل مال بسیار داشته همه را در طلب ms335 حدیث و حج و غزا صرف کرده است. PageV01P330 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0504.png) # از هرات سفر میکرد و هر گاه که مال وی بآخر برسیدی بهرات مراجعت # ~~کردی و بعضی از املاک خود بفروختی و باز بسفر رفتی تا جمله مال خود ~~بدین # ~~طریق نفقه کردی . # گویند یکی از دوستان وی بچهار هزار درم محتاج شد پیش وی اظهار آن # ~~کرد چون بخانهی خود رفت ابوالولید چهار هزار درم درصره کرد و بوی ~~بازفرستاد # ~~چون آن دوست مهم خود را کفایت کرد و مدتی بر آمد آن مبلغ را نقد ساخته ~~در # ~~صره کرد و بوی باز فرستادابوالولید قبول نکرد آن دوست بنزدیک وی آمد و ~~سلام کرد، # ~~ابوالولید گفت اگر نه رد سلام واجب بودی جواب تو پاز ندادمی اخر چهار ~~هزار # ~~درم را چه قدر باشد که آن باز فرستی!. # توفی رحمه الله سنة اثنتین و ثلثین و مأتین و قبر وی در قریهی # ~~آزادانست، یزار و یتبرک . # ~~ابی منصور محمد الانصاری الهروی ابواسمعیل عبدالله بن بآن اشارت ~~رفته است . القب وی شیخ الاسلام است، و مراد بشیخ الاسلام هرجاکه در ین ~~کتاب مطلق واقع شده است ویست چنانکه در صدر کتاب # قدس سره وی ازفرزندان ابوالمنصورمت الانصاری است ومت الانصاری # پسر ابوایوب انصاری است که صاحب رحل رسولن است # ~~در آن وقت که بمدینه هجرت کردند، و ابوایوب انصاری در زمان خلافت امیر ~~المؤمنین # ~~عثمان رضی الله عنه با احنف بن قیس بخراسان آمده بود و در هرات ساکن ~~شده . # شیخ الاسلام گفته است که پدر من ابو منصور در بلخ با شریف حمزه عقیلی # ~~میبوده است، وقتی زنی با شریف گفته است که ابومنصور را بگوی که مرا ~~بزنی کند # ~~پدر من گفته است که من هر گززن نمی خواهم و آن رارد کرده است شریف گفته ~~است # ~~که آخرزن خواهی وترا پسری آید، اماچه پسری !، چون بهرات آمده است زن ~~خواسته # ~~ومن بزمین آمدهام. # شریف در بلخ گفته ms336 است که ابومنصور ما را بهری پسری آمده است چنان مهین ~~PageV01P331 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0505.png) # ~~که جامع مقامات . # شیخ الاسلام می گوید که این کلنه آفرین است که بقهندذ زادهام و آنجابزرک # ~~شدهام و ولادت من روز جمعه بوده است در وقت غروب افتاب الثانی من شعبان ~~سنة # ~~ست و تسعین و ثلثمایة . # و هم وی گفته که من ربیعیام ودر وقت بهار زادهام و بهار را سخت دوست # ~~دارم، آفتاب بهفدهم درجه ثور بوده است که من زادهام هر گاه که آفتاب ~~بدانجا رد # ~~سال من تمام گردد و آن میانهی بهار بود وقت گل و ریاحین . # و هم وی گفته که ابوعاصم پیروخویشاوند من است، من در کود کی بوی شدمی، # ~~وقتی بوی شدم نان و اسکره آبگامه پیش من نهادو مرا قوالی کرد و چیزی ~~برخوانده # ~~خاتون وی که عجوزهیی بود سخت محتشم وخداوند ولایت گفت پیرمن یعنی حضرت # ~~خضر لا عبدالله را دید گفت وی کیست، گفتم فلان دس است، کفت از مشرق ~~تامغرب # ~~همه جهان از وی پر شود یعنی از آوازهی وی . # شیخ الاسلام گفت که این پرسیدن فن ویست خود داند آما یرسد . # بانو عالیه زنی بوده با شکوه بپوشنک ، چون شیخ الاسلام بر زمین آمد # ~~خضر ویرا گفت آن کودلرا دیدی درهری؟ که از مشرق تابه مغرب ازوی پرشود . # و هم بانو عالیه گفته که پیر من یعنی خضر لا کفت که در شهر شما بازاری # ~~زاده است هنده ساله، نه بدر داند که او کست و نه مادر، وی چچنان شود که ~~ور همه # ~~روی زمین کس ازوی مه نبود. باز گفت از مشرق تا مغرب ازو پر شود، و ~~احوال این # ~~بانو عالیه آن بود که دختر کی داشت یک و نیم ساله، او راخواست یعنی حق ~~راسبحانه # ~~دختر را بگذاشت و بحج شد ، شیخ ابواسامه که شیخ حرم بود پذیره وی آمد ~~که عم # ~~وی بود و این بانو عالیه محبرهیی ms337 داشت فرا پیران میشد که مرا چیزی ازو ~~یعنی از # ~~حق تعالی براین کلغذ نویسید . # شیخ الاسلام گفت که اول مرا در دبیرستان زنی کردند گفتند زیان دارد، چون # ~~چهار ساله شدم مرا در دبیرستان مالینی کردند، وچون نه ساله شدم املاءمی ~~نوشتم PageV01P332 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0506.png) # ~~از قاضی ابو منصور و از جاروذی ،و چهارده ساله بودم که مرا بمجلس ~~بنشاندند ، و # ~~من در دبیر ستان ادب خرد بودم که شعر می گفتم چنانکه دیگران را بر من ~~حسدمی آمد. # ~~و هم وی گفته که پسر کی از خویشان خواجه یحیی اعمار بامن در دبیرستان # ~~بود، من بر بدیهه شعرهای تازی می گفتم و هر چیز که کودکان از من ~~خواستندی # ~~که در فلان معنی شعری بگوی بگفتمی زیاده از آنکه آنکس خواسته بودی، ~~وقتی # ~~آن پسر پدر خود را گفته بود که وی در هر معنی که خواهد شعر گوید پدر وی # ~~فاضل بود گفت چون بدبیرستان شوی از وی خواه که این بیت را تازی کند : ### | یت # # روزی که یشادی گذرد روز همانست %~% و آن روز د گر روز بداندیشان است # من در وقت گفتم : # # و یوم الفتی ماعاش فی مسرة %~% و سایره یوم الشقاء عصیب # # زم الوصل مادمت السعاده فالدجی %~% بتنغیص عیش الاکرمین رقیب # ~~. و این مصراع را از وی خواستند که تازی کن : ### | مصراع # آب آید باز درجوئی که روزی رفته بود # گفت : # # عهدنا الماء فی نهرو نرجوا %~% کما ز عموا رجوع الماء فیه # وهم وی گفته که کودکی بوددر دبیرستان نیکوروی و ابوحامد نام ، یکی گفت # ~~برای وی چیزی بگوی ! من این بگفتم : ### | شعر # # لابی احمدوجه قمر اللیل غلامه %~% وله لحظ غزال رشق القلب سهامه # وهم وی گفته که مراشش هزار شعر تازی بیش است که بروزن راست دردست # ~~مردمان و برپشت اجزای من است . # وهم وی گفته است که وقتی قیاس کردم که چند بیت یاد دارم از اشعار عرب، ~~PageV01P333 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0507.png) # ~~هفتاد هزار بیش ms338 یاد داشتم، و در وقتی دیگر گفته است که من صد هزار بیت ~~بتازی # ~~از شعرای عرب چه متقدمان وچه متأخران بتفاریق یاد دارم . # و هم وی گفته که بامدادپگاه بمقری شدمی بقر آن خواندن، چون باز آمدمی # ~~بدرس مشغول شدمی شش روی ورق بنوشتمیواز بر کردمیچون ازدرس فارغ کشتمی # ~~چاشتگاه بادیب شدمی وهمه روز بنوشتمی، روز گار خودرا بخش کرده بودم ~~چنانکه # ~~مرا هیچ فراغت نبودی واز روز گار من هیچ بسر نیامدی بلکه هنوز در ~~بایستی و # ~~بیشتر روز بودی که تا پس نماز خفتن بر نهار بودمی!. # وهم وی گفته که بشب در چراغ حدیث می نوشتمی وفراغت نان خوردن نبودی # ~~ماذر من نان پاره لقمه کرده بودی و دردهان من مینهادی در میان نوشتن!. # وهم وی گفته است که حق سبحانه و تعالی مرا حفظی داده بود که هرچه ریر # ~~قلم من گذشتی مرا حفظ شدی . # وهم وی گفته که من سیصد هزار حدیث یاد دارم با هزار هزار اسناد . # وهم وی گفته که آنچه من کشیده ام در طلب حدیث مصطفی هر گز # ~~کس نکشیده باشد، یکمنزل از نیشابور بود تا زیاد که باران می آمد ومن ~~دررکوع # ~~می رفتم و جزوههای حدیث بشکم باز نهاده بودم تاتر نشود . # و هم وی گفته که مرا آن نیت بس که مرا باول علم آموختن بوده از وی یعنی # ~~نه طلب دنیا را بود که الله تعالی را بود و نصرت سنت مصطفی را بود. # وهم وی گفته که بروز گار من هیچکس آن نکرده که من ، اگر من دست # ~~پراندام خود نهاد می گفتندی که این چیست آنرا حدیث داشتمی . # وهم وی گفته که من از سی صد تن تدیث نوشتهام که همه سنی بودهاند و # ~~صاحب حدیث نه مبتدع و صاحب رأی ، و هیچکس را این میسر نشده . # وهم وی گفته که بسی اسنادهای عالی که بگذاشتهام و ننوشتهام که مردصاحب # ~~رأی بود یااز اهل ms339 کلام که محمدبن سیرین گفته: ان هذا العلم دین فانظر ~~وا عمن # ~~تا خذونه ، و بنیشابور قاضی ابوبکر حیری را در یافتم و از وی حدیث ~~ننوشتم که PageV01P334 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0508.png) # ~~متکلم بود واشعری مذهباگر چد اسنادهای عالی داشت . # وهم وی گفته که من درتذ کیر و تفسیرقر آن شاگرد حواجه امام یحییعمارم ، # ~~اگر من ویرا ندیدمی دهان باز نتوانستمی کرد یعنی در تذکیر و تفسیر . من ~~چهارده # ~~ساله بودم که خواجه یحیی قهند زیان را گفت که عبدالله را بناز دادید که ~~از وی بوی # ~~امامی می اید!. # وی شیخ ابوعبدالله خفیف رادیده بود بشیراز، وویرا مجلس # ~~الشیبانی، قدس سره خواجه یحیی بن عمار نهاده بود . شیخ الاسلام ~~گفت که رسوم علم بهرات خواجه یحیی آورد ، # ~~مجلس داشتن ودین محمد باسنت موافق کردن بسبب وی تازه گشت، قاضی ابوعمرو # ~~بسطامی بهرات آمده بمجلس خواجه یحیی آمد، چون مجلس تمام گشت فرود امد # ~~و پیش وی رفت، وی بر خاستو گفت از شرق تا غرب در برو بحر بگشتم دین تر ~~و # ~~تازه در هرات یافتم . # و در نیشابور نیز با بزر گان گفته بود: طفت الدنیا شرقا و غربا فوجدت # ~~الدین غضیا بهراة . # قاضی ابوعمر وبزرک بود و امام و یگانهی جهان . # وفی تاریخ الامام الیافعی رحمه الله تعالی ان فی سنة ثمان وار بعمأیة # ~~توفی ابو عمر و البسطامی محمدبن الحسین الشافعی قاضی نیسابور وشیخ # ~~الشافعیة بهارحل وسمع الکثیر ودرس المذهب واملی علی الطبرانی وطبقته. # ~~وهم شیخ الاسلام گفته که وقتی خواجه عمار بیمار شده بود چون بهتر گشت ~~مجلس # ~~کر دبر کرسی خودودوغلام دست وی گرفته بودند و برمنبر بردند. گفت یحیی ~~عمار همه # ~~عز خود را ازاین سر چوب یافته، یعنی منبر و کرسی، و لیکن اکنون ~~نمیتوانم ! پس # ~~گفت شنیدم که گفته اند یحیی عمار را پای در کشیدند!، مصطفی را پایدر ~~کشیدند # ~~ابو بکر بجای وی بنشست و ابوبکر را پای در کشیدند عمر بجای ms340 وی بنشست و # ~~عمر را بای در کشیدند عثمان بجای وی بنشست و عثمان رایای در کشیدندعلی ~~بجای # ~~وی بنشست رضوان الله علیهم اجمعین، مراپای در کشیدند عبدالله بیاید ~~بجای من PageV01P335 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0509.png) # ~~بنشیند بزاینجا وبر دماغ ملحدان و مبتدعان میزند . # شیخ الاسلام گفت که من آنروز بیای کرسی نشسته بودم، خواجه اشارت بمن # ~~ولعمری که چنان بود. # وفی تاریخ الامام الیافعی رحمه الله ان فی سنة اثنتین و اربعمأیة # ~~توفی الامام الواعظ یحیی بن عمار الشیبانی السجستانی نزیل هراة . # شیخ الاسلام گفت که دیدار مشایخ مهینه سبتی است این طائفه را، پیشین ~~مرنبه # ~~که این قوم را گویند آنست که گویند فلان پیر رادیده و با فلان شیخ صحبت ~~داشته ، # ~~و گفت قدس سره: دیدار مشایخ را غنیمت باید گرفت که دیدار پیران اگر از ~~دست # ~~بشود ان را درنتوان یافت، آن همیشه نبود، عرفان همیشه بود، دیدار ایشان ~~نبود، وفایت # ~~آنرا تدارک نبود و در نتوان یافت . # شیخ الاسلام کفت قدس سره که مشایخ من در حدیث وعلم شرع بسیار اند ، # ~~اما پیرمن در این کار یعنی در تصوف و حقیقت شیخ ابوالحسن خرقانی ~~استرحمه الله # ~~تعالی، اگر من خرقانی را ندیدمی حقیقت ندانستمی همواره این با آن در می ~~آمیختی # ~~یعنی نفس باحقیقت، و گفت قدس سره که وی پیرمن است بیک سخن که گفت این ~~که # ~~میخورد و میخسبد چیزی دیگر است، مرا بوی پس از این هیچ چیز نماند که ~~علم # ~~حقیقت مرا دیده و دانسته شد، و گفت قدس سره که عزیمت حج اسلام کردم تا ~~ری # ~~برفتم و قافله رادر آن سال بار نبود و در باز گشتن بصحبت خرقانی رسیدم ~~مرابدید # ~~گفت در آی ای من ما شو که تو ، پعنی معشرقه تو گفت از دریا آمدی صاحب ~~مقامات . # شیخ الاسلام قدس سره گفته: یعنی ازدریای تفرقه بکشتی جمع آمدی جزاه الله # ~~تعالی ،نداند که آن چه بود که وی گفت ازغیب؛ ms341 و گفت قدس سره که مرا از ~~کرامات # ~~وی آن تمام بود که مرا گفت از دریا آمدی، واز علم وی آنکه گفت این که ~~میخورد # ~~و میخسبد چیزی دیگر است؛ و گفت قدس سره که چون این سخن بشنیدم خرقانی ~~PageV01P336 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0510.png) # ~~من بودم. و5، مرا تعظیم میداشت، درمیان سخن می گفت بامن مناظره می کن ~~که تو # ~~عالمی ومن جاهلم. من هیچکس ندیدهام و نشنیدهام ازاین دوتن به،خرقانی ~~بخرقان # ~~و طاقی بهرات و هیچ کس نشنیدهام و ندیدهام که این دو تن ویرا چنان ~~تعظیم داشتند # ~~که مرا . مریدان خرقانی مرا می گفتند که سی سال است که تا بوی صحبت ~~میداریم # ~~هر گز ندیدهایم که کسی را چنان تعظیم کرد که ترا و چزن نیکو داشت که ~~ترا . # شیخ الاسلام گفت زیراکه مرا بویفرستاده بودند. و گفت قدس سره که باوی # ~~گفتم ایشیخ سؤالی دارم! گفت بیرس ای من ماشو که تو ازوی پنج سؤان کردم ~~سه # ~~بزبان و دو بدل و همه را جواب گفت و دو دست من درران خود گرفته بود واز ~~آن # ~~بیخبر نعره میزد و اب چون جوی از چشم وی میرفت و با من سخن می گفت . # ~~شیخ ابوعبد الله الطاقی نام وی محمد بن الفضل بن محمدالط قی ~~السجستانی الهروی # قدس سره است، مرید موسی بن عمران جیرفتیاست عالم بوده بعلوم # ظاهر و باطن. # شیخ الاسلام گفت کهوی پیر منست واستاد من در اعتقاد حنبلیان که اگر مناو # ~~ندیدمی اعتقاد حنبلیان ندان ستمی و هر گز هیچکس حضرت ندیدهام و با هیبت ~~از # ~~طاقی ، ومن ویرا نابینا دیدهام ، مشایخ ویرا تعظیم میداشتند ووی خداوند ~~کرامات # ~~وولایات بوده وفراست تیز داشت و ندیدهام کهوی در کار هیچکس چنان دور فر ~~انبوده # ~~باشد که در کاز من از قعظیم و نیکو داشت من، و مرا گفته بود که عبدالله ~~بامنصور است # ~~سبحان الله آنچه نور است که اله تعالی در دل تو ms342 نهاده . # شیخ الاسلام گفت : چهل سال بر بایست آمد تا من بدانستم که آن نور چیست # ~~که وی می گفت . # و توفی الشیخ ابو عبدالله الطاقی قدس الله تعالی روحه فی عشرة # ~~صفر سنة ست عشر و ار بعمأیة . # شیخ الاسلام گفت که مرا بچشم ودل محمد قصاب بزرگ نمودهاند اماخرقانی # ~~مرا بشناخت و محمد قصاب مرا تعظیم تمام داشت و با من ببازار آمد که یار ~~من # ~~برای پدر خود دستارچه میخرید بامن مواففت کرد و گفت سی سال است که ~~تاابنجایم PageV01P337 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0511.png) # ~~در این بازار نرسیدهام . # شیخ الاسلام گفت که شیخ ابو عبدالله بن باکویة الشیرازی سفرهای نیکو کرده # ~~بود و مشایخ جهان همه را دیده بود وحکایات بسیار داشت از ایشان، من خود ~~ازاو # ~~بانتخاب سی هزار حکایت نوشتهام و سی هزار حدیث . # شیخ الاسلام گفت که وی ملک بوده بهانه تصوف و از همه علوم با نصیب ووی # ~~مرا تعظیم میداشت که کس را نمیداشتهر گه من پیش وی در آمدمی برپایخاستی # ~~و مشایخ نیشابور را چون ابن ابوالخیر، و جز او بر پای نمی خاست و فراست # ~~عظیم داشت . # شیخ الاسلام گفت که چون از وی باز گشتم بخانقاء شیخ ابوعبدالله باکو در ~~آمدم # ~~سه دوست بود مرا در خانقاه وی، یکی مکی شیرازی ویکی ابوالفرج و دیگرا ~~بونصر # ~~ترشیزی شیخ آواز داد که ابوالفرج: وی ازخانقاه بیرون دوید و گفت لبیک ~~شیخ گفت # ~~چون داتشمند از این خانقاه بیرون شد من چه گفتم ترا؟! گفت گفتید وی ~~بسفر می شود # ~~و وی نه سفر راست و نه سفر بابت ویست وی آنرا ست که حلقه گرد وی در ~~نشینند # ~~و وی از او میگوید، من گفتم کاش باری این سخن آن وقت بکفتی تااین همه ~~رنج و # ~~سفر سود آمدی لیکن خرقانی را میبایست دید یعنی سفر من برای آن بود . # ~~سنجری ، قدس سره شیخ ابو الحسن بشری شیخ الاسلام گفت وی از ms343 پیران ~~من است. از این مشایخ که من دیدهام سه تن مه بودند خرقانی و طاقی هر دو ~~جاسوس # القلوب بودند ، وابوالحسن بشری ووی ثقة بود در روایات # ~~و صوفی بود و مشایخ بسیار دیده بود چنانکه می بایست دیدد سخن وسماع ~~ازایشان # ~~باز دانست گفت، مشایخ حرم دیده بود چون شیخ سیروانی وسر کیو ابوااحسن ~~جهضم # ~~و ابوبکر طرسوسی و ابو عمرو نجید و دیگر مشایخ وقت و شاگرد شیخ ابو ~~عبدالله # ~~خفیف بود و حصری و نوری و ابوزرعه طبری را دیده بود. # س سره کاگا !بوالقصر بستی اما نه بابت پدر من بوده و مرا بوی نبرده ~~ومن خرد بودهام. شیخ الاسلام گفت که وی مردی بزرگ بوده، درایام من بوده ~~PageV01P338 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0512.png) # ~~فرود آورندی و پیش ابوالقصر بردی و وی هم در مسجد بودی زیرا که وی مرد # ~~ملامتی بوده و پدر من قرا اما شیخ ابوالحسن تیشه ساز وبرادر وی شیخ ابو ~~محمد # ~~خادمان و مریدان کاکا ابوالقصر بودند و پیران روشن و بانعرههای عظیم ~~بودند و # ~~همه مریدان ابوالقصر چنان بودند که ایشان را نعرههای عظیم بود ، و هر ~~دو حکایت # ~~از وی کردند. # ~~کاکا احمد سنبل و برادر شیخ الاسلام گفت که کاکا احمد سنبل مه از ~~برادر خود بود # ~~وی محمد خورجه محمد خورجه، و باطن نیکوتر داشت، و برادروی پاختر بود # رحبهما الله در ظاهر و با نام تر ووی درویش بود بغایت و خداوند # کرامات و ولایات و درکار من دور فرا بود . # ~~ابو هنقور محصد وی پدر شیخالاسلام است ومرید شریف حمزه و عقیلی و # ~~الانصاری، قدس سره خدمت ابوالمظفر ترمذی کرده بود . # شیخ الاسلام گفت که شیخ احمد کوفانی مرا گفت که این همه # ~~مکردی و کرد عالم بکشتی چون پدر خود ندیدی . # شیخ الاسلام گفت که من هفتاد واند سال علم اموختم و نوشتم و رنج بردم در # ~~اعتقاد ازل آن همه از پدر خود آموختم لیکن ms344 قرا بود صادق و منقی و با ~~ورع که # ~~کسی انچنان نتوانستی بود و نتوانستی ورزید که وی. # و هم شیخ الاسلام گفت که پدر من در من سری داشت عظیم مرا گفته بود # ~~عبدالله چند چون گوئی که فضیل عیاض و ابراهیم ادهم از تو فضیل آید و ~~ابراهیم # ~~ادهم، وی مرا خوایی دیده بود با من نمی گفت اما میگفت هر روز تعبیری می ~~کنم # ~~راست می آید . # شیخ الاسلام گفت : پدر من در مجردی وقتی صافی داشته بود و فراغت دل، در # ~~زن و فرزند افتاده بود و آن از دست وی بشده همواره اظهار ملالت میکرد و ~~تنگدلی # ~~مینمود، و با ما وقتی در آن تنگدلی گفت میان من و شما دریای آتش بادا ~~ما چه # ~~گناه کرده بودیم ویزن خواست و فرزند آمد. روزی در آن تنگدلی ازد کان ~~برخامت PageV01P339 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0513.png) # ~~وسبحانک اللهم بگفت و دست از دکان بداشت و ببلخ رفت پیش پیر خود شریف # ~~حمزه عقیلی . # و در تاریخ شعبان سنه ثلثین و اربعمأیة از دنیابرفته و اورادر بلخ دفن ~~کردهاند # ~~بنزدیک شریف حمزه عقیلی . # شیخ الاسلام گفت که با منصور سوخته پیری بود در قهندز # ~~ابو منصور سوخته # رحمه الله وقتی خویشتن را فرا سوختن داد از بهراو می سوخت و # او را سوخته نام کردند مردی صادق بود باصلابت و متقی. # ~~اسمعیل چشتی شیخ احمد چشتی و برادر وی خواجه شیخ احمد چشتی ~~غیرابو احمدابدال است زیراکه ویمتقدم است و شیخ الاسلام ویرا ندیده بود و ~~غیر خواجه احمد مودود است زیرا که وی متأخراست و شیخ الاسلامراندیده. # ~~قدس سرهما شیخ الاسلام گفت : من هیچکس ندیدهام قوی تر در طریق # ملامت و تمامتر از احمد چشتی وچشتیان همه چنان بودند، # ~~از خلق بیباک و در باطن سادات جهان، سه بار بسیر بادیه رفته بود و باز ~~گشته که از # ~~خود در آن اخلاص تمام تر ندیده بود همه احوال ایشان ms345 با اخلاص و ترک ریا ~~بود # ~~هیچگونه سستی روا نداشتندی در شرع تا بتهاون چه رسد و شیخ احمد نجار را # ~~دیده بود وغیر اورا . # شیخ الاسلام گفت که احمد چشتی بزرگ بوده و مرا تعظیم داشتی و حرمت # ~~دادی که هیچکس را نداشتی و ندادی و پیشین کسی که موی سفید خود را در ~~پای # ~~من مالید وی بود و وی بزیارت شیخ ابو نصر طالقانی شده بود و این بی ~~ازویشنیده. ### | یت # ~~دریغاکت ندانستم همی پنداشتم دانم از این پندار کونا گون از این دانش ~~پشیمانم # شیخ الاسلام گفت که من هیچکس ندیدهام بدیدار و فراست چون برادر احمد # ~~چشتی؛ وی خدمت من کردی ومرا تعظیم تمام داشتی من در قهندز مجلر می کردم # ~~و از مجلسیان من کسی بود که با وی صحبت داشتی و سخنان من وی را بازمی ~~کفتی. PageV01P340 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0514.png) # وی میگفت که این دانشمند شما از کوی ما است خدای داند که از آن سخن # ~~وی در دل من و سر من چیست یعنی ازطمع، و آن سخن وی مرا مایهییست . # یس از آن مرا دعوت کرد همه دنیای خود بر من باشد و پس از آن در سرما # ~~و برف بنباذان شدیم وی مرا ببرد و در سرکار ما از آنجا بود . # و ابونصر سوهانگر از یاران چشتی است وویصاحب فراست عظیم بود و آن # ~~وقت که بنباذان رفتیم زمستان بود و شصت و دو تن از مشایخ نواحی همه ~~آنجاجمع # ~~آمده بودند چهل واند روز من سخن می گفتم ایشانرا و بسط و افشاء علم ~~حقیقت # ~~اول از آنجا بود و هیچکس از ایشان با من برابر نرفت و همه خدادندان ~~ولایت و # ~~کرامت و فراست بودند و تا ایشان زنده بودند هیچ تر کمان بخراسان نیامد ~~چون # ~~ابوحفص بغادروان که چشم و گوش فراسخن من میداشته بود وی خداوند کرامات # ~~ظاهر بود بیحد . # شیخ الاسلام گفت که اگر ابوحفص بغادروان ms346 زنده بودی شما جامهی خود را # ~~از وی در کشیدی و دروی ننگریستی، و من ویرا سید و بزرک میدیدم با کرامت ~~ظاهر # ~~و فراست عظیم . دوستی از دوستان او بود، دوستان او پوشیده باشند از ~~غیرت او، تا # ~~دوستی از دوستان او دوستان او را نشناسند، و چون بشر بکواشان که کیوتر ~~خان # ~~بسخن وی فرود آمد و چون احمد مرجانه و احمد کادستانی که بر شاخ توت رقص # ~~میکرد. چهل و اندروز آنجا بودیم هر روز مهمان کسی و هزار و دویست جامه ~~فتوح # ~~رسیده بود از آن جز کهنه سجاده بخانه نیاوردم. # روزی در آن ایام سماع میکردم و در آن شورمی کردم و جامه پاره می کردم # ~~چون از سماع بیرون آمدم بمسجد جامع شدم در خمار سماع بودم که یکی از ~~ایشان # ~~فراز آمد مرا گفت آن جوان که بود که باتو در سماع میگشت:! گفتم چه ~~گونه: گفت # ~~نوجوانی شاخ نر گس دراز در دست با تو می گشت در سماء هر گاه که ان نر ~~گس # ~~را بفرا بینی تو میداشتی تو در شوریدی و بی طاقت ترشدی در سماع !، گفتم ~~کس را # ~~مگوی، دیگر پس از آن هنوز هر گز باهم نرسبدیم مگر باحفس که بوداع من و ~~دوستان PageV01P341 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0515.png) # ~~آمده بود که بخواست رفت از دنیا و در آن هفته برفت. # وابوبشر کواشانی در مجلس املاء اسحق حافظ مرا گفت دانشمند از آنجا اینجا # ~~آمدی بنشین که من اینجا نیز با توام و در سخن بر من بسته شد حرفی کفته ~~نیامد # ~~با خود می گفتم که آن چه بود هر گز دیگر چنان باشد تا ورد من باین آیه ~~رسید # ~~که و من الناس من یتخذ من دون الله اندادآ و سخن بگشاد پیوسته گشت . # قدس سره شیخ احمد حاحی شیخ الاسلام گفت که شیخ احمد حاجی از پیران ~~منست، شیخ حصری را دیده بود و ابوالحسن طرزی و ms347 غیر ایشان را از مشایخ و ~~از ایشان حکایت میکرد . ویرا گفتم که از # ~~حصری هیچ چیز یاد داری: گفت با یکی از مشایخ برحصری در آمدیم چیزی نبود ~~از # ~~خوردنی شیخ می کفت : نحن دوابک یا سیدی اعلف دوابک یا سیدی و دست # ~~بر هم میزد . # شیخ الاسلام گفت : در آن منگر که بعلف حاجت داشت در آن نگر که بجز # ~~از او هیچ حاجت نداشت. # ~~شیخا بوسلمه باوردی شیخ الاسلام گفت که شیخابوسلمه باوردی خطیب صوفی ~~سیاح # قدس سره از پیران منست ، پیزی مسن بود و مشایخ بسیار دیده بود # چون ابو عبدالله رودباری و عباس شاعر و ابوعمرو نجید و # ~~ابو یعقوب نهرجوری رحمهم الله . # قدس سره شیخ ابو علی کیال ویرانشناخته ام. بزرگ بود، شیخ سیستان است، ~~طریق ملامت داشته ، ویرا بکرامات ستایش نتوان کرد که خود مه از شیخ ~~الاسلام گفت که من ابوعلی کیال را دیدهام اماخردبودم # ~~کرامات بود . وی وشیخ احمد نصر وشیخ ابوسعید مالینی هرسه در صفهی سرای # ~~صوفیان بودهاند و من آنجا حاضر . # ~~بو علی زرگر رححمة الله علیه صوفی بود شا گردا بوالعباس قساب آملی ~~و ازوی حکایت کردی. شیخ الاسلام گفت ابوعلی زر گر از پیران منست و از ~~پیران مهین PageV01P342 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0516.png) # ~~شیخابوعلی بوته قلر شیخ الاسلام گفت که وی نیز از پیران منست مرد ~~جواد # ~~قدس الله سره بود و شیخ حصری را دیده بود و از وی حکایت کردی . # ~~شیخ ابو نصر قبانی شیخ الاسلام گفت که وی سفرهای نیکو کرده بود و ~~مشایخ # قدس سره بسیار دیده بود، شیخ ابوعمرو اگاف را دیده بود و خدمت # کرده ، بارون ابوعمرو ونجید را دیده بود ، وشیخ ابونصر # ~~و ابو عبدالله مانک را نیز دیده بودو بارغانفارس. شاگرد شبلی است و ~~حکایات کرده # ~~مرا از ایشان . # ~~شیخ ابو اسمعیل شیخ الاسلام گفت که وی پسرمهین شیخ ابوالفاسم نصر ~~آبدی # ~~نصر آبادی، قدس سره است از وی حدیث دارم ms348 و حکایت از پدر وی . # ~~شیخ ابومنصور گازر شیخ الاسلام گفت که وی درویشی بشکوه بود ، و مشایخ # رحمة الله علیه بسیار دیده بود، ومهارعمو بود شیخاحمد نجار استرابادی # را دیده و ابو صر سراج صاحب لمع را نیز دیده بود . # ~~شیخ اسهعیل دباس شیخ الاسلام گفت که اسمعیل دباس از پیران منست، پیر # ~~حیرفتی، قدس سره روشن بود ومحدث، شیخ مؤمن شیرازی را دیده بود وازوی # حکایات میکرد . # قدس سره شیخ ابوسعید معلم شیخ الاسلام گفت که ابو سعید معلم پیر روشن ~~بود و نیکو دل و صادق ومرقه سپید پوشیدی . شیخ ابراهیم کیال را # دیده بود. # ~~شیخ محمد ابو حفص شیخ الاسلام گفت که شیخ محمدابوحفس کورتی بزرک بوده # ~~کورتی ، رحمة الله علیه است خداوند وقت عظیم واز پیران منست. وقتی ~~ویرابیماری # افتاد قوم بنزدیک وی شدند سخنی میرفت کسی دعوی کرد # ~~پیش وی، طاقت آن نیاورد : غیرت بوی در آمد برجست و گفت حق حق حق اچون # ~~ساعتی گذشت با خود آمد گفت استغفر الله استغفر الله استغفر الله! ضعیف ~~شدهام و PageV01P343 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0517.png) # کنیت وی ابو اسمعیل است و نام وی احمد بن محمد بن # ~~شیخ عمو قدس سره العزیز حمزة الصوفی. شیخ الاسلام گفت که شیخ عمو ~~خادم خراسان بود وی پیر # ~~فرشاد من است، یعنی آداب و رسوم صوفیان از وی آموختهام، و عمو مرید من ~~بود با # ~~مریدی من ویرا، و من همکاسهیوی بودمی وچون وی نبودی من برجای وی بودمی # ~~و چون بسفر بودی نامه ها هم بمن فرستادی . # مشایخ جهان دیده بود و شیخ ابوالعباس نهاوندی ویرا عمو لقب نهاده بود # ~~چنانکه گذشت . # شیخ ابوبکر فر ارا دیده بود بنیشابور، وسفر اول حج اسلام باشیخ احمدنصر # ~~طالقانی کرده بود، وشیخ ابوبکر فالیزبان را دیده بود ببخارا ووی جنید ~~را، و شیخ # ~~ابوبکر مفید را دیده بود و وی باجنید، و با شیخ شیروانی صحبت داشته بود ~~و باهمه # ~~مشایخ حرم چون ms349 ابوالحسن جهضم همدانی و شیخ ابوالخیر حبشی و محمد ساخری # ~~و شیخ جوالگر و شیخ ابو اسامه و ابوالحسن سرکی وابوالعباس نسائین ~~وابوالعباس # ~~قصاب و غیر ایشان مشایخ وقت را دیده بود و وی را نواخته بودند و وی ~~خدمتهای # ~~نیکو کرده بود ایشان را وراحتها رسانیده، و شیخ ابوالفرج طرسوسی را ~~دیده بود . # در رجب سنه احدی و اربعین و اربعمأیة برفته از دنیا و عمر وی نود ونهسال # ~~بود رحمه الله . # قدس سره شیخ احمد کوفانی شیخ الاسلام گفت که شیخ احمد کوفانی خادم ~~عمو بودی و بیران بسیار دیده بود و سفرهای نیکو کرده. وی مرا گفت که ~~مااز توبد انستیم که ماکرا دیده ایم یعنی تو ایشان راشناختهیی # ~~بحقیقت تمام. # شیخ الاسلام گفت که وی درود گری بود درقهندز، مرد بشکوه # ~~ابوالحسن نجار بود و بزرک، کسی ویرا نمیشناخت. وقتی در مکه دیدهاند # اش سره PageV01P344 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0518.png) # ~~کرده از هلال خادم حصری آنکه حصری گفت لا تطلع الشمس الا باذنی . # شیخ الاسلام گفت که قاضی ابراهیم باخرزی مرا گفت که الله تعالی را بخواب # ~~دیدم گفتم خداوندا بنده بتوکی رسد»! گفت آنگاه که اورا هیچ مانعی نماند ~~که اورا # ~~از من باز دارد. # و شیخ الاسلام گفت که مرا دیدار شیخ ابو علی سیاه روزی نبود اما چون از # ~~خرقانی باز گشتم قضا راشیخ عمو را دیدم که از وی باز گشته بود مراحکایت ~~میکرد # ~~از وی و من از خرقانی. و ابوعلی سیاه مردی بزرک بود و صاحب سخن و ~~کرامات و # ~~ولایت عظیم بوده بمرو. # شیخ الاسلام گفت که پیر محمد کشور تائب بوده و صادق ویرا ریاضت هاست، # ~~ووصالها کردی . وقتی در وصال بود و من با وی بودم تا بچهل روز،مرا ~~گفتند که وی # ~~آنراهشتاد روز تمام کرد و گفتند که صد روز و الله اعلم، مرا گفته بود ~~که اگر بر این # ~~بپائی درشرق و غرب چون تو نبود . # شیخ الاسلام ms350 گفت که محمد شگرف پیری با شکوه بود و با دعوی و قوت و # ~~ملامت مرا حکایت کرده . # شیخ الاسلام گفت که من دو بار بابوسعید ابوالخیر بودهام ووی دستار خود از # ~~سرفرو گرفته و گلیم مصری خود بمن داده وشلغم جوشیده در دهان من نهاده. ~~چون # ~~بنزدیک وی شدم برای من بر یای خاست تمام و وی مرا تعظیم داشت که اندک ~~کسی # ~~را داشتی لیکن هرا با وی نقاری از بهر اعتقاد است و دیگر در طریقت ، نه ~~طریق # ~~مشایخ ورزیدی، بعضی از مشایخ وقت با وی نه نیک بودند . # ~~خویشتن بریده مکن !، بایزید گفت امیدهار ما از خویشتن بریده کن!. # شیخ الاسلام گفت: آنچ، احمد گفت عامراست و آنچه بایزید گفت خاصراست، # ~~که امید علت است، امید برناموجود بود، بریافت امید کی بود ؟. # ابوبکر دقی گفت : العافیة و التصوف لایکون . PageV01P345 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0519.png) # شیخ الاسلام گفت: اگر صوفیی احوال خویش را متهم کن که دعویست، وافعال # ~~خویش را متهم کن که ریاست ، و اقوال خویش را متهم کن که بی معنی است . # جوانمردی در بادیه مضطرب شد گفت اگر مرا بسلامت بیرون آری هر گز ترا # ~~یادنکنم چون ازبادیه بیرون آمد کسی ویرا بخانه برد وطعام داد سیر بخورد ~~و بمرد . # شیخ الاسلام گفت که اگر وی بزیستی و یاد نکردی شریعت تباه شدی و اگر # ~~یاد کردی عهد تباه شدی!، صادق بودشغل ویراکفایت کرد ووی نه از استهزاء ~~وخواری # ~~گفت که یادنکنم، از ننک یاد خود اورا چنان گفت . # ابو علی سیاه قدس سره بمرو کفته که ازهر چیزی که چیزی بشود چیزی بماند # ~~مگر شریعت که چون از آن چیزی بشود هیچ چیز نماند!. # شیخ الاسلام گفت که سخت نیکو گفته است و آن چنان است شریعت همگی # ~~خواهد و زیادت در شریعت نقصان است. شریعت چون آبست، آب بمقدار باید اگر # ~~بیفزاید ویرانی کند و اگر بکاهد سیراب نکند . # مرتعش گوید که هر گز خود ms351 را بباطن خاص ندیدم تا خود را بظاهر عام ندیدم. # شیخ الاسلام کفت : معنی آنست که حقیقت من درست نیامد تا شریعت من # ~~صافی نشد . # عادت شیخ الاسلام چنان بود که هر چه شنیده بودی از خصال حمیده و افعال # ~~یسندیده چه در حدیث و چه در حکایت مشایخ البته خواستی که آنرا بکردی. # وی گفته که چون سنتی بشما رسد از پیغمبر اگر نتوانید که آنرا ورد # ~~کنید و دایم بورزید باری بیکبار بکنید تانام شما اززمرهی سنیان کنند و ~~همچنین از # ~~معاملت نیکو و احوال و اخلاق مشایخ که ما را بآن فرمودهاند که بر پی ~~ایشان بروید # ~~و سیرت ایشان گیرید اگر همه نتوانید چیزی بکنید ؛. # وقتی در راهی میرفتم درویشی سو کند بر من داد که مرا شلواری میباید، # ~~مرا حکایت آن امام یاد آمد که سوار می آمده درویشی بر وی سو گند میداد ~~که مرا # ~~شلوار دهی! آن امام از اسب فرود آمد و شلوار یوی داد، مردمان گفتند این ~~چراکردی PageV01P346 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0520.png) # ~~که این گدایان همه دروغ گوی و زراقاند ؟! گفت من دانم اما مرا روا نبود ~~که وی # ~~سو گند بخدای بر من دهد و من از وی در گذرم و مراد وی ندهم . # شیخ الاسلام گفت که من آن کار نیز کردم شلوار بآن درویش دادم و بی شلوار # ~~مجلس داشتم . # شیخ الاسلام گفت که من سیار بجامهی عاریتی مجلس کردهام و بسیار بگیاه # ~~خوردن بسر بردهام وبسیار خشت زیر سر نهادهام و آن وقت یاران داشتم و ~~دوستان # ~~و شا گردان همه سیم داران و توانگران بودند هر چه من خواستمی بدادندی ~~اما # ~~من نخواستمی و بر ایشان پیدا نکردمی و من گفتمی چرا ایشان خود ندانند ~~که من # ~~هیچ ندارم و از هیچ کسی چیزی نخواهم . # من خرد بودم هنوز که پدر من دست از دنیا بداشت و دنیا همه بیاشید ومارا # ~~در رنج افکند و ابتداه درویشی و ms352 محنت ما از آن وقت بود . # شیخ الاسلام گفت که من بزمستان جبه نداشتم و سرمای عظیم بود در همه # ~~خانهی من بوریا یکی بود چندانکه بروی بخفتمیونمد پارهیی که برخود ~~پوشیدمی # ~~اگر یای را پیوشیدمی سر برهنه شدی واگر سر رابپوشیدمیپای برهنه ~~شدیوخشتی # ~~که زیر سرنهادمی و میخی که جامهی مجلس بر آن کردمی و بیاویختمی. ~~روزیعریزی # ~~در آمد مرا چنان دید انگشت در دندان گرفت و در گریه ایستاد ساعتی بود ~~دستار # ~~از سر فروگوفت و بنهاد و برفت. # شبخ الاسلام گفت مرا دسترس آن نبود که قاریان مجلس را چیزی دادمی واز # ~~کسی نمیخواستم و بر دل من از آن بار می بود . # شخصی دانیال پیغمبر را جلا بخواب دید که گفت فلان دکان را بعبدالله گذار # ~~تا سیم آن را بقاریان دهد! دانیال آن شغل را کفایت کرد و آن مرد سیم آن ~~دکان را # ~~بقاریان میداد . # شیخ الاسلام گفت که شش من نان بطشونی بود و من سفا ناخ میخوردم. # شیخ الاسلام گفت که هر گز درهمهی عمر خود الله تعالی مرا نیم روز درطلب ~~PageV01P347 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0521.png) # ~~دنیا ندیده و اکنون بر من می گشایند اما مرا از آنچه اگر نیذیرم کافر ~~باشم و اگر # ~~آنرا بر دل من هیچ قدر و خطر باشد کافر باشم تابآن وقت که از آن نرستم ~~و بایست # ~~آن از من نبردند آنرا بر من نگشادند و اگر ملک سلیمان باشد مرا از آنچه ~~هر چیز # ~~که من دیده بودم و مرا خوش آمده بود و بایسته و بروز گار بچشم ودل من ~~کذشته # ~~بود آن مرا تقدمی کنند که می گویم که این آنست که من فلان وقت و روز ~~دیده بودم # ~~و بر دل من گذشته بود آن وقت که مرا میبایست آن بود نداد واکنون میدهد ~~. # ترکی بود که ملازمت مجلس شیخ الاسلام میکرد و بر پس سر شیخ الاسلام # ~~مقدار سیرینور میدید، روزی باشیخ احمد ms353 کوفانی گفت توآن سپر نور می یینی ~~بر سر # ~~خواجه : گفت می بینم، شیخ الاسلام گفت که نمیدید اما برنتافت آن را که ~~آن ترک # ~~چیزی بیند و گوید که من نمی بینم آن ترک بحج رفت و باز آمد پس از آن آن # ~~نور ندید . # شیخ الاسلام گفت که آن ترک گفت اکنون آن نور نمی بینم سبب چیست ؟ کفتم # ~~اکنون تو خود را بیامرزیده ی و خود را بزر گ در چشم می آری که حج کردم ~~وحاجی ام # ~~آن وقت خداوند نیاز و تشنهی ما بودی! . # شیخ الاسلام گفت که هر کس را بتی است یعنی معشوقهیی، وقت بهار بت من # ~~است که من بهار را دوست میدارم وقتی هواگرم شده بود و گلها همه برسیده ~~مرا # ~~می بایست که گل بینم تا چشم من بر آساید، بگازر گاه می رفتم در باغچه ~~لاله دیدم # ~~مقدار اسکره سخت نیکو که ممکن نبود که پیش از آن لاله بود . # شیخ الاسلام گفت که وقتی تنگدل بودم و بدر سرای خودنشسته بودم اندیشناک # ~~بسبب امری، بادی سخت بجست و کاغذ کی هشت سواز زیر در فرو افتاد بخط سرخ # ~~بر آن نوشته که فرج فرج !. # شیخ الاسلام گفت که شیخ ابوالخیر تیناتی هشت سال بمکه مجاور بود وهیچ # ~~سؤال نکرد این صعب تر بود که کسی که چیزی ندارددر مکه سؤال نکند وقتی ~~هشت # ~~شبان روز چیزی نخورده بود بیماری با گرسنگی پیوست سست شد بحیله خود را ~~PageV01P348 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0522.png) # ~~بمقام ابراهیم للجلا افکند که دو رکعت نماز بگذارد و از سستی در خواب ~~شد الله # ~~تعالیرا خواب دید که باوی گفت چه خواهی ؟ گفت اشراف بر مملکت، گفت ~~بدادم! # ~~گفت دیگر چه خواهی: گفت حکمت ، گفت بدادم! بیدار شد . # شیخ الاسلام گفت که از اشراف وی برمملکت یکی آن بود که گفتی برسرها # ~~می بینم بخط سپید که سعید و بر سرها می بینم که شقی، و دیگر ms354 گفتی که هر ~~که از اقلیمی # ~~روی بحج نهد ویرا می بینم . # شیخ الاسلام گفت که مرا آن نباید که بدانم که شقی کیست که در آن چه کرامت # ~~باشد که غم هر کسی بباید خورد، ومن در بد کم بجای آرم اما در خیر زود ~~بجای # ~~آرم و بینم ومقام مرد بگویم که مقام وی بنزدیک حق تعالی تا کجاست بیک ~~نگریستن، # ~~اما شقاوت ندانم و نخواهم که بدانم یعنی اگر خواهم بدانم . # شیخ الاسلام گفت که مرا بنگذارند که جدا کنم اهل ولایات را از دیگران، # ~~وقتی گفتم که جدا کنم مرا بنگذاشتند . # شیخ الاسلام گفت: کسی بود که بگوید بفراست و داند که چه می گوید یعنی # ~~اگر خواهد بداند، و آنچه میگوید می بیند و این دیدار بفراست ویرا دایم ~~باشد؛ و # ~~کس باشد که ویرا این دیدار وقتی باشد ووقتی نباشد دروقت غلبه و صولت ~~بگوید، # ~~و بود که آن سخن بززبان وی برود آن حقیقت باشد و فراست راست و وی از آن # ~~آگاه نی؛ بنزدیک شما کدام مه است؟ پس گفت آن بیشینه که آن فراست ویرا ~~دایم # ~~است اهل ولایت است و آن بیشتر ابدال و ابرار و زهاد را بود و ان یسینه ~~محقق # ~~است که وقت باشد که بروی پوشیده بود و گاه بود که آشکارا باشد و اگر ~~هزل # ~~گوید آن حقیقت باشد و اگر در غفلت گوید چون آنرا پاس دارند همچنان باشد # ~~که وی گوید. # جامع مقامات شیخ الاسلام گوید که شیخ الاسلام چنین بود. # شیخ الاسلام گفت که ابوالحسن در اج بآرزوی یوسف بن حسین بری آمد، از # ~~هر که حال وی برسید گفت بآن زندیق چه کار داری: چون بعد ازماهی بروی در ~~آمد PageV01P349 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0523.png) # ~~ویرا گفت هیچ بیتیادداری: گفتدارم، بیتی تازی یادداشت بخواند. یوسف بن ~~الحسین # ~~در سماع بشورید و طوفان از چشم وی روان شد، گفت ای ابوالحسین عجب مدار ~~که # ~~ماهیست ms355 که در ری می گردی و حال من می پرسی می گویند بآن زندیق چه کار # ~~داری از وقت صبح تا این دم قر آن میخواندم اشک از چشم من نیامد بدین یک ~~بیت # ~~که تو خواندی ببین که چه حال ظاهر شد . # شیخ الاسلام گفت ندانم که از اول وی راشناخته رنگریزی می کرد یعنی تلبیس # ~~و نگفت تا آنگاه که در غلبهی حال بگفت، با خود در آن حال غلبه بجای ~~آورد و این # ~~مه است از آن پیشین . # تفصیل حکمتها ونکتههائی که برزبان شیخ الاسلام گذرانیدهاند متعسر بلکه # ~~متعذرست، بسیاری از آنها گذشته است و شاید که بعضی دیگر بیاید ~~انشاءالله تعالی و # ~~بر این مقدار اقتصار افتاد # و وفات وی روز آدینه بود در بیست و دوم ماه ذی الحجه سنه احدی و ثمانین # ~~و اربعمأیة و عمر وی هشتاد و چهار سال بوده . # ~~شیخ ابواللیث قوشنجی شیخ الاسلام گفت که لیث قوشنجی بزرگ بوده، و پای ~~برهنه # حمه الله رفتی # وی گفته که از پوشنک بهرات آمدم بآن سبب آنجا بماندم که # ~~بخیابان می گذشتم بگورستانی زنی بگوری، بازنشسته بودی کفت جان ~~مادرویگانهی # ~~مادر ! از آن مرا حالی ییدا شد. # شیخ الاسلام گفت که ابووایل شقیق بن سلمة الکوفی از بزرگان تابعین است # ~~نوحه بشنیدی و بگریستی . # یکی از این طائفه گفته است : التلذذ بالبکاء ثمن البکاء. # شیخ الاسلام گفت که بازمانده از صحبت تواز اشک حسرت لذت مییابد،یابندهی # ~~تو چه باید؟! قبر لیث قوشنجی بخیاباناست. چونوی برفت اورایاران بودند، ~~برسر # ~~قبر وی خانککی ساختند و بر بام خانه چهار طاقکی و در آن میبودند تا یک ~~یک PageV01P350 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0524.png) # ~~میرفتند و پهلوی وی دفن میکردند رحمهم الله تعالی . # شیخ عمو می گفت که این قبر فلان تار فروش است و این بآن فلان ، و بمن # ~~می نمودی قبر ویرا و یاران ویرا. شیخ الاسلام را خوش می آمد و میپسندید ~~موافقت # ~~و استقامت ایشان ms356 را، و گفت که محمد عبدالله گاذر گفت که همه نیکوئی که ~~خود را # ~~می بینم سبب آن دانم که لیث قوشنجی بامن رازی کرد مزهی آن در حلق من ~~فروشه. # لیث قوشنجی وقتیدررود هراتغرق شده میطپید، گفت الهی اکنون مرا گرفتی # ~~برک آمدن ندارم اگر بسلامت بیرون آری سه بار ترا قل هو الله بخوانم، ~~گفت از # ~~آن برستم نه سالست تادر آنم که بخوانم نمی توانم هر گه گویم احد، مولی ~~گویدنه آنم # ~~که تو می گوئی، دانی که احد کیست مرا باز بسر برد . # ~~محمد بن عبدالله بزرک بوده است ازاین قوم در هرات وصاحب کرامات. ویرا # گازرهروی در تاریخ آوردهاند . # ~~قدس الله سره العزیز هرات من افتی المشایخ وقته و احسنهم هدیأ وخلقا ~~و هو محمد بن عبدالله القصار الهروی من فتیان مشایخ # ~~و طریقة . # و خواجه ابو عبدالله ابوذهل بوی ارادتی داشت عظیم و برای وی کارها کرده ~~بود. # وقتی ویرا گفت خواجه این همه می کنی آخر تو مرا بدر شهر بیرون خواهی # ~~کرد! گفت من ؟ گفت تو:. # روز گاری بر آمد و وی رئیس هری بود محمد عبدالله گازر سخن نیکو # ~~میگفت در معاملت و ترک دنیا و در دلها اثر می کرد و سردمان دست از ~~دنیابداشتند # ~~و از املاک خود بیرون امدند خواجه ابو عبدالله ویرا از شهر گسیل کرد ، ~~و گفت # ~~بباید رفت از شهر بحوالی شهر هرجائی که میخواهی میر و که سخن تومردمان ~~را زیان # ~~میدارد!، یعنی چون مرد دست از دنیا بدارد سیم سلطان بریده گردد . # و خواجه ابو عبدانه ابوذهل چهار سال خدمت شبلی کرده بود بیسؤال، ومال # ~~عظیم بر وی نفقه کرده بود، شبلی ویرا جواد خراسان گفتی، و خود وی حافظ ~~بود د PageV01P351 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0525.png) # ~~ثقة و مکثر . # قربنج قدس اللهسره العزیز ولایت و فراست، هم بگازر گاه ما در قبر است ~~. روزی خواجه ابوعبدالله ابوذهل بوی رسیدوی گفت پسر ابوذهل شیخ الاسلام ~~گفت ms357 که وی پیری بوده درویش، بزرک و خداوند # ~~کی بود که ترا فرو نشانند ومرا برنشانند؟! خواجه هشیار بود دانست که ~~مردبزرگ # ~~است، گفت ای شیح نتواند بود که ترا برنشانند و مرا فروبنشانند؛ گفت ای ~~پسر ابوذهل # ~~مرنج چه مزه داشته باشد که مرا برنشانند و ترا فرو بنشانند. یکهفته بر ~~امد که امیر # ~~خراسان ویرا بگرفت و بقلعهی قلات برد و در طاقی کرده در بر آورد تا ~~آنجا برفت. # ~~خو احبه خیرچه شیخ الاسلام گفت که خیرچه غلامی بوده، بگازر گاه در ~~قبرست. # ~~قدس سره العزیز مشهده می کرد وی را آزاد کرد، بکازرگاه آمد و آنجا ~~خواجهی وی از وی چیز ها می دید و کر امات عظیم از وی # ~~خانککی ساخت و مقام کرد . # شیخ الاسلام گفت که من پسر خواجهی ویرا دیدهام ومرا از وی حکایت کرده؛ # ~~وی گفت که وقتی مردمان باران طلبیدند دعا کرد باران بارید سیل امده بود ~~ووی # ~~بر سرتل سنگی شده بود ومی گفت خداوندا هر کرا سیم باید سیم ده و هر کرا ~~زرباید # ~~زرده وهر کرا غلام باید ورمین وهرچه باید بده !، خیرچه را همین تو بس # شیخ الاسلام گفت که حال آن کرا محل غیرتست اما اختیار حق سبحانه # ~~بند گان را نه بسبب و علت است. هلالرا با آنکه غلامی بود حبشی بخواند، ~~و بوجهل. # ~~وعتبه و شیبه را که سادات مکه بودند براند، وی چه کرد واینان چه کردند ~~هیچ همه # ~~بعنایت و قسمت او باز بسته است وک را در آن سخن نرسد . # شیخ الاسلام گفت که چون کسی بیمار بودی یا دردی داشتی بخیر چه شدی # ~~تاوی الحمه برخواندی وبدمیدی در حال راحت پدید آمدی . # وقتی دانشمندی را درد دندان گرفت، بوی شد الحمدلده خواند و بدمید # ~~به شد، آن دانشمند گفت خیرچه، ااحمد نه راست می خوانی آن را برتو راست ~~کنم: PageV01P352 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0526.png) # ~~گفت نه تو دل خود را راست ms358 کن! فی الحال درد بروی مستولی شد، پس تضرع ~~نمود # ~~بازالحمد خواند دردساکن شد و شفا یافت !. # شیخ الاسلام گفت که من ازخرقانی الحمدلله شنیدم کهوی امی بود الحمدلله # ~~نمی توانست گفت ، ووی سید وغوث روز گار بوده است. # ~~1بوعبدالله احمد بن وی از مهینان مشایخ هراتاست، از اقران شیخ عمو ~~وباوی # ~~ابوعبد الرحمن بن نصر حج اسلام کرده بود و مشایخ حرم را دیده و صحبت ~~داشته، # ~~المالینی، رحمه الله عالم بوده بعلوم ظاهر و باطن ، و در زهد و توکل ~~و ورع # ایگانهی روزگار . # در تجرید وترک دنیاسخن کردی وسخن ویرا در دلها اثر تمام بودی ، صاحب # ~~کرامت وولایت بوده . # یکی از اصحاب وی عبدالله بن محمد بن عبدالرحیم بودهاست، وی گفته است که # ~~شیخ من ابوعبدالله احمد، روزی مرا گفت برز بمکه و فلان کسرا بگوی که ~~چنین و # ~~چنان کن !، گامی چند برداشتم خودرا در مکه یافتم آن پیغام بگذاردم بدان ~~کسی که # ~~گفته بود وپیش از نماز دیگر نزدیک شیخ در آمدم!، آنوقت که آنجا رسیدم ~~خواستم # ~~که حج گذارم آن کس که پیش وی رفته بودم گفت برو و سخن شیخ را خلاف مکن # ~~واگرنه باز نتوانی کشت و سهماه درراه بمانی !. # و قبروی در مالین هرات است . # شیخ الاسلام قدس سره دراوائل حال بسیار زیارت وی رفتی . # ~~ابونصر بن ابی جعفر بن وقیل ابو نصرمحعدبن احمدبن ابی جعفر . عالم ~~بوده # ~~ابی اسحق الهروی بعلوم ظاهر و باطن وفقیه روزگار وباصل از کرمان بوده ~~، # الخانجه بادی و سبب توبهی وی آن بود که روزی شخصی فتوی آورد که # چه می فرمایند ائمهی دین در این مسأله که شخصی درجوانی # ~~چوبی چند از روی غضب بر دراز گوشی زدو آن در از گوش روی باز پس کردو ~~گفت # ~~ای خواجه این خشم تیز بر من مظلومرانده گیر، اما فردا از عهدهی این خشم ~~راندن # ~~چون بیرون خواهی آمد؟!، اکنون بیستسال است که آن شخص می ms359 گرید و حالاآب ~~PageV01P353 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0527.png) # ~~چشم وی بخون بدل شده است، حکم طهارت ونماز وی چه باشد ،. # چون ابونصر این فتوی بخواند از هیبت آنسخن بیهوش شد، چون بهوش آمد # ~~احرام صحبت آن شخص بست چون بمنزل وی رسید وی در آن گریه واندوه ازدنیا # ~~رفت. بود، پیری دید باروی نورانی وموی وریش سفید وخون ازدو دیدهی وی ~~دویده # ~~و برروی خشک شده امامی خندید، ابو نصر را از خندهی وی عجب آمد! تکفین و ~~تجهیز # ~~وی کردند و نماز گذاردند، چون ابونصر از آنجا باز گشت گریان ، پیری بوی ~~رسید # ~~گفتای جوان چرامی گریی مگر آیتی از کتاب الله بتورسیده است که بآن کار ~~نکرده یی؟! # ~~اما این گریستن تو بگریستن دامن سوختگان میماند نه دل سوختگان، آن پیر # ~~این بگفت و بگذشت. # ابونصر را درد بردرد و سوز بر سوز بیفزود، ازهر چه در آن بود بیرون آمد و # ~~سفر و سیاحت پیش گرفت . # و گویند که سی صد پیر را خدمت کرد و صحبت خضر بلا در یافت ودر # ~~حرم مکه و مدینه وبیتالمقدس و غیر آنها ریاضات کشید و عبادات کرد ، در ~~آخر # ~~بهرات مراجعت کرد، و عمر وی بصد و بیست چهار سال رسید ودر سنه خمسمایة ~~از # ~~دنیا برقت و قبروی در خانجه بادست بهرات ، یزار ویتبرک به # ~~سلطان مجدالدین گویند که وی از اهل عسکر بوده. در ترک و تجرید و توکل # ~~طالبه، قدس سرهالعزیز یگانه بوده. # درویش محمد چر گر که یکی از ابدال بوده در جامع هرات # ~~بسر بردی، روزی در مسجد خفته بود که کوزهی آب وی ریخته بود خادم مسجد ~~آنجا # ~~رسید پنداشت که وی بول کرده است، ویرا چندان بزد که اعضایوی مجروح ~~گشت!، # ~~چر کر آهی بزد و بیرون رفت، مسجد از چوب بود آتشی پیدا شد و مسجد ~~بسوخت، # ~~واز آنجا سازاری که آنرا بازار جمله فروشان گفتندی در آمد ، سلطان ~~مجدالدین # ~~طالبه را از آن ms360 خبر کردند در عقبچر گر روان شد چون بوی رسید گفت چر گر # ~~شهر مسلمانان را چرا میسوزی»!، چر گر باز گشت و آب چشم خود بر آتش ~~افکند PageV01P354 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0528.png) # ~~اتش فرو مرد و نایدیدشد و این رباعی بگفت . ### | رباعی # # آن آتش دوشین که: رافروخته بود %~% او سوختن از دل من آموخته بود # گر آب دو چشم من ندادی یاری %~% چه جمله فروشان که هری سوخته بود # ~~گویند که وقتی سیل آمد، نزدیک شد که هرات را ببرد، خبر بسلطان مجدالدین ~~طالبه # ~~بردند، گفت خرقهی مرا پیش سیل نهید چنان کردند فی الحال سیل باز گشت ؛. # امام فخرالدین رازی در وقتوی بوده است و بصحبتوی تبرک و تقرب جستی، # چون وی را وفات رسید در اندرون شهر هرات میان درب خشک( درواز مخوش) # ~~و فیروز اباد دفن کردند و شیخ محمود اشنوی رحمهالله تعالی که صاحب ~~رسالهی # ~~غایت الامکان فی معرفة الزمان والمکان است در گنبد مقبرهوی مدفون است . # واین شیخ محمود از اصحاب وتلامذهی مولانا شمس الدین محمدبن عبد الملک # ~~دیلمی است رحمه الله ، که از اکابر مشایخ و محققان است و سخن درحقیقت ~~زمان و # ~~تحقیق ان چنانکه در مصنفات وی مذکوراست در مصنفت دیگران کم یافته میشود ~~. # ~~ابوعبدالله مختار بن وی از بزر گان مشایخ هرات است . جامع بوده میان ~~علم # ~~محمدبن احمد الهروی ظاهر و باطن، صاحب کرامات وولایت بوده است . # ~~قدس سرهالهزیز گویند که در لوح قبروی چنین یافتهاند که در سنه سبع و # سبعین و ماتین برفته از دنیا . # وی گفته است که طعام چنان خور که تواورا خورده باشی نه او ترا ، که اگر # ~~تو او را خوری همه نور شود و اگر او ترا خورد همه دود گردد. وجامه چنان ~~یوش # ~~که رعونت و فخر و خیلا را در نهاد تو بسوزد نه آنکه آتش آن علتها را ~~برافروزد . # وهم وی گفته که در هر کار که باشی چنان باش که ms361 اگر عزرائیل ترا دریا بداز # ~~آن کار ترا بکار دیگر نباید شد و در آن کار همه حالات تو باتو باشد، ~~اگرچه طعام # ~~خوردن بود یا عملی مباح، وباید که در باطن خالصالله بود و نیت تو در آن ~~فعل رضای # ~~حق بود سبحانه و تعالی و نگاهداشت شرع . PageV01P355 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0529.png) # وهم وی گفته که اصل عبودیت آنست که چنان باشی بظاهر که از تو همه شرع # ~~ظاهر بود و چنان باشی بباطن که در تویادغیر را گنجائی نبود . # و ویرا اصحاب بسیار بودهاند همه صاحب ولایت و کرامت ، چون ابوعلی بن # ~~مختار العلوی الحسینی رضی الله عنه، و از وی کرامات بسیار وخوارق عادات ~~بیشمار # ~~منقول است، ووی بسیدامام مشهور بوده، وقبروی در پایانپای ابوعبدالله ~~مختاراست. # ~~وچون فقیه ابوعثمان مرغزی رحمه الله که ازغایتشوق و سوختگی ، ویرا شوق ~~سوخته # ~~می گفتهاند و ویرا وقایع غریب و عجیب بوده است گویند که آنروز که سید ~~امام رادرهرات # ~~وفات رسید وی در هرات نبود در مروالرود بود و ویرا آنجا در باطن مصیبتی ~~عظیم # ~~افتاد چنانکه بیطاقت شد و بهرات آمد، گفتند که در همان وقت سیدامام ~~وفات یافته # ~~بوده است و اضطرابیکه در باطن وی پیدا شده بودهاست بسبب آن بوده است . # چون شوق سوخته وفات یافت ویرا در گورستان خانجه باد در پایان پی # ~~عبدالواحد بن مسلم در قبر کردند . # شیخ الاسلام گفت که من یکتن دیدهام که ابوذر بوزجانی # ~~شیخابوذر بوزجانی را دیده بود. # قدس سره صیادی گور گیر گفت که در بوزجان مرارنجی غظیم رسید # ~~و طلب بسیار کردم تاویرا یافتم و دیدم که ابوذرخداوند کرامات ظاهر ~~بوده. # گویند که در بوزجان مدرسه یی بود که شیخ ابوذر ساکنان آنرا اولیاء ~~میخواند، # ~~یک روز بردر آن مدرسه خسبیده بود خادم مدرسه بیرون آمد گفت اوله6 در چه # ~~کارند؛ خادم گفت امروز خوردنی نیافتهاند، در آن مدرسه درخت توت بود ~~خادم را # ~~گفت برو آن درخت را بیفشان! ms362 خادم آن درخت بیفشاند هر برک که بیفتاد ~~زرخااص # ~~بود ، پیش شیخ آورد گفت برو و برای ایشان طعام بخر # روزی سبکتکین پدر سلطان محمود که وفات وی درسنه سبع و نمانین و # ~~و تلیمأیة بودهاست بدیدن وی آمده بود ویرا نصیحتهای درشت کرد، سلطان ~~محمود PageV01P356 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0530.png) # ~~هنوز کودک بود ویرا بیش شیخ آوردند بسیار لطف نمود و ویرا بر کنار ~~خودبنشاند. # واز اشعار ویست : ### | شعر # یعرفنا من گان من جننا %~% و سائر الناس لنا منگرون # وهم از اشعار ویست : # تو بعلم ازل مرا دیدی %~% دیدی انگه بعیب بخریدی # تو بعلم آن و من بعیب همان %~% رومکن آنچه خود پسندیدی # وفات وی در سنه سبع و ثمانین و ثلثمأیة بودهاست . # قدس سره النامقی الجامی شیخ الاسلام احمد رسول الله واافطه ایمان ~~آورده است . قال رضی الله عنه ماحجبنی رسول الله (ص) منذ اسلسمت جریر ~~بن عبدالله است رضی الله عنه که در سال وفات کنیتوی ابونصر احمدبن ابی ~~الحسن است، ووی ازفرزندان # ~~ولارانی الاتبسم فی وجهی . # بسیار بلند قامت و باجمال بوده است و امیر المؤمنین عمر رضی الله عنه ~~ویرا # ~~یوسف این امت نام نهاده است . # حضرت شیخ را حق سبحانه تعالی چهل و دو فرزند داده بوده است سی ونه # ~~پسر و سه دختر، وبعدار وفات وی چهارده یسر وسه دختر باقی مانده بود ~~واین چهارده # ~~بسر همه عالم و عامل و کامل و صاحب تصنیفات و صاحب کرامات و صاحبولایتو # ~~مقتدا و پیشوای خلق بودهاند و وی امی بوده است ودر سن بیست و دوسالکی ~~توفیق # ~~توبه یافته و بکوه رفته و بعد از هیجده سال ریاضت، در چهل سالگی ویرا ~~در میان # ~~خلق فرستاده اند و ابواب علم لدنی بروی گشاده و زیاده از سیصدتای کاغذ ~~در علم # ~~توحید و معرفت و علم مروحکمت ، در روش طریقت و اسرار حقیقت تصنیف کرده # ~~است که هیچ عالم و حکیم بر آن اعتراض نکرده است و نتوانسته، ms363 و این ~~تصنیفات همه # ~~بآیات قران و اخبار رسول مقید ومؤید است . PageV01P357 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0531.png) # حضرت شیخ قدس سره در کتاب سراج السائرین آورده است که بیست # ~~و دو ساله بودم که حق عزشانه بلطف و کرم خود مرا توبه کرامت کرد، و چهل ~~ساله # ~~بودم که مرا بمیان خلق فرستاد، واکنون شصت و دوسالهام که این کتابرا ~~بفرمان جمع # ~~می کنم و تا این غایت صد و هشتاد هزار مردست که بر دست ما توبه ~~یافتهاند و بعد # ~~از آن بسیار سال دیگر زیستهاند . # شیخ ظهیرالدین عیسی که یکی از فرزندان ایشان است در کتاب رموز الحقایق # ~~آورده است که تا آخر عمر بر دست پدرم شیخ الاسلام احمد قدس الله تعالی ~~سره # ~~ششصد هزار کس تو به کردهاند و از راه معصیت بطریق طاعت باز آمدهاند . # شیخ ابو سعید ابوالخیر را قدس الله تعالی روحه خرقهیی بود که در آن طاعت # ~~کردی و چنین گویند که آن خرقه ازابو بکر صدیق رضی الله عنه میراث مانده ~~بود مشایخ # ~~را تانوبت بشیخ ابوسعید رسید، ویرا نمودند که آن خرقهرا باحمد تسلیم ~~کن: فرزند # ~~خود شیخ ابوطاهر را وصیت کرد که بعد از وفات من بچند سال جوانی نو خط ~~بلند # ~~بالا بچشم ازرق بنام احمد از در خانقاه تو در آید و تو در میان یاران ~~نشسته باشی # ~~بجای من ، زنهار که این خرقه را بوی تسلیم کنی !. # چون کار شیخ بآخر رسید شیخ ابوطاهر را آرزوی آن بود که ولایتی که حضرت # ~~شیخ رابود بوی سپارد شیخ چشم باز کردو گفت ولایتی که شماطمع می دارید ~~بدیگری # ~~سپردند و علم شیخی مابر در خراباتی زدند و کاری که ما را بود بوی تسلیم ~~کردند، # ~~کس ندانست که حال چیست . # تا آنکه بعد از چند سال از وفات شیخ شبی شیخ ابوطاهر در خواب دید که # ~~شیخ ابوسعید با جمعی از یاران بتعجیل میرفت ، ابو طاهر پرسید که یا شیخ ms364 ~~چه # ~~تعجیل است؟ شیخ گفت تو نیز برو که قطب الاولیاء میرسد!، شیخ ابوطاهر ~~خواست که # ~~برود بیدار شد . # دیگر روز شیخ ابوطاهر در خانقاه نشسته بود جوانی بآن صفت که شیخ گفته # ~~بود در آمد، شیخابوطاهر درحال بدانست و ویرااعزاز بسیار کرد اما چنانچه ~~مقتضای PageV01P358 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0532.png) # ~~بشریت است اندیشناک شد که خرقه پدر را چون از دست دهم ، آن جوان گفت # ~~ای خواجه درامانت خیانت روا نباشد!، خواجه ابوطاهررا وقت خوش شدبرخاست # ~~و آن خرقه را که شیخ ابوسعید بدست خویش بر سرمیخی نهاده بود و تا آن ~~روز آنجا # ~~بود بیاورد بر سر آن جوان فرو انداخت، و گویند آن خرقه را بیست و دو تن ~~از مشایخ # ~~یوشیده بودند و در آخر بشیخ الاسلام احمد حواله شدو بعد از آن هیچکس ~~ندانست # ~~که آن خرقه کجا شد . # بزرگان گفتهاند که چهل مرد ولی شدند که ارادت ایشان بشیخ بود قدس # ~~تعالی سره ، از آنجمله یکی شیخ الاسلام احمد بود و یکی خواجه ابوعلی ~~وهمانا # ~~که مراد ابو علی فارمدیست و هر دو معروف و مشهوراند در عالم . # و یکی از این طائفه گفته که خواجه ابوعلی را بر خاطرها واقف کردند و ~~باظهار # ~~آن مأذون نبود، و شیخ الاسلام احمد را هم برخاطرها واقف کردند و هم ~~برظاهرها # ~~حاکم، و باظهار آن مأذون بود . # از حضرت شیخ الاسلام احمد پرسیدند که ما مقامات مشایخ شنیدهایم و کتب # ~~ایشان دیده، از هیچکس مثل این حالات که ازشما ظاهر میشود ظاهر نشده ~~است، # ~~فرمود که ما در وقت ریاضت هر ریاضت که دانستیم که اولیاء خدایتعالی ~~کرده بودند # ~~بجای آوردیم و بر آن مزیدی نیز کردیم، حق سبحانه و تعالی بفضل و کرم ~~خود هرچه # ~~پراکنده بایشان داده بود بیکبار باحمد داد، در هرچهار صدسال چون ~~احمدشخصی # ~~پدید آید که آثار عنایت ایزد تعالی در باب او این باشد که همه خلق ~~بینند، هذا # ~~من فضل ربی . # جامع ms365 مقامات حضرت شیخ الاسلام گوید که از هدایت حال ایشان سؤال کردم # ~~فرمودند که من بیست و دو ساله بودم که حضرت حق سبحانهو تعالی مرا توبه ~~کرامت # ~~فرمود و سبب توبه من آن بود که چون نوبت دور اهل فسق و فساد بمن رسید ~~شحنه # ~~نامق غائب بود و حریفان دور طلب داشتند، من گفتم شجنه غائب است چون باز ~~آید # ~~دور بدهم، حریفان گفتند ما. توقف نمی کنیم شاید که او دیرتر آید ، گفتم ~~سهل است PageV01P359 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0533.png) # ~~چون باز آید اگر مضایقه کند دروی دیگر بدهم، چون شحجنه باز آمد مضایقه ~~کرد و # ~~دوردیگر طلب داشت، چون بوثاق من آمدند و طعامی بکار بردند کس بخمخانه ~~رفت # ~~تا خمر آرد تمام خمها تهی یافت و در آن خمخانه چهل خم بود، تعجبها کردم ~~تا این # ~~چه تواند بود و آن حال از حریفان پنهان داشتم و از جای دیگر خمر آوردم ~~و درپیش # ~~ایشان نهادم و من بتعجیل تمام دراز گوشی در پیش کردم و بجانب رز روان ~~شدم که # ~~آنجا خمر داشتم تا زودتر بیارم، برفتم و دراز گوش را بار کردم دراز کوش ~~دررفتن # ~~کندی می کرد و من ویرا سخت میرنجانیدم تا زودتر باز آیم که دل بحریفان ~~معلق # ~~داشتم، ناگاه آوازی سخت بگوش من رسید که احمد این حیوانرا چرارنجه ~~میداری # ~~ما او را فرمان نمی دهیم تا برود، از شحنه عذر میخواهی قبول نمی کند از ~~ما چرا # ~~عذر نمی خواهی تاازتو قبول کنیم؟!، روی بر زمین نهادم و گفتم الهی توبه ~~کردم که بعد # ~~از این هر گز خمر نخورم، فرمان ده این دراز گوش را تا من بروم تا درروی ~~آن قوم # ~~خجل نگردم،، درحال دراز گوش روانشد، چون خمر پیش ایشان بردم قدحی پیش # ~~من داشتند، گفتم من توبه کردهام، ایشان گفتنداحمد برما میخندی یا ~~برخود؟، الحاح # ~~میکردند نا گاه آوازی بگوش من رسید که یا احمد بستان و ms366 بچش و همه را از ~~این # ~~قدح بچشان!، بستدم و بچشیدم شهد شده بود بامر حق سبحانه تعالی وهمه ~~حاضران # ~~را بچشانیدم در حال توبه کردند و از هم پرا کندیدند و هر کسی روی بچیزی ~~نهاد و # ~~من واله وار روی بکوه آوردم و بعبادت و ریاضت ومجاهده مشغول شدم. # چون یکچندی در کوه بوذم در خاطر من دادند که احمدراه حق نه چنین روند # ~~که تو میروی، قومی صاحب فرضان را رها کرده که حق ایشان در ذمهی تو واجب # ~~است و ایشانرا ضایع گذاشتهیی؛. بعداز آن خاطری دیگر در آمد که درخانهی ~~توبیرون # ~~از چیزهای دیگر چهل خم است که در آن خمر بوده است هر چه دارند گو برخود # ~~خرج کنیدچون دانستی که چیزی دیگر نماند آنگاه بغمخوار گی ایشان مشغول ~~شو:. # ~~چون ساعتی بر آمد بخاطر من فرود آوردند که یا احمد نیکو رونده باشی در ~~راه # ~~حق سبحانه که توکل برخم خمر می کنی! راه غلط کرده چرا توکل بر کرم حق ~~سبحانه PageV01P360 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0534.png) # ~~و تعالی نکنی تا او صاحب فرضان ترا از خزانهی فضل خود روزی رساند که ~~رزاق # ~~بر حقیقت اوست، تو تکیه برخم خمر کنی نیکو باشد؟!. صفرای عظیم برسر م ~~زد # ~~بیخود از کوه در آمدم و در خانه رفتم و عصای در گردانیدم و خمها را ~~شکستن # ~~گرفتم شحنهی ده را خبر کردند که احمد از کوه در آمده است و جنون بروی ~~غالب # ~~شده خمها را میشکند و میریزد، شحنه کس فرستاد و مرا ازخانه بیرون آورد ~~ودر # ~~پایگاه اسبان باز داشت من بر سر اخور اسبان بنشستم و دست بر هم میزدم و ~~این # ~~بیت می گفتم : ### | یت # اشتر بخراس می بگرددسر گرد %~% تو نیز زمهر دوست گردی بر گرد # اسبان سر از علف بر داشتند و سر بر دیوار زدن گرفتند و آب از چشمهای # ~~ایشان روان شد، ستوربان بدید برفت و شحنهرا گفت دیوانه ms367 را آوردهاید و ~~در پایگاه # ~~اسبان باز داشتهاید تا اسبان جمله دیوانه شدند و دهان از علف برداشتند ~~و سر بر # ~~دیوار میزنند،، شحنه آمد ومرا بیرون آورد وازمن عذرها خواست؛ من بجانب ~~کوه # ~~باز گشتم و چند سال بیرون نیامدم، وحق سبحانه و تعالی ازخزانهی فضل ~~خویش هر # ~~بامداد هریک از صاحب فرضان مرایکمن گندم بدادی که در زیر بالین ایشان ~~پدید # ~~آمدی چنانکه همه را کفایت کردی و اگر مهمانان نیز برسیدندی همه را ~~فرارسیدی # ~~بلکه چیزی بسر آمدی . # خواجه ابوالقاسم گرد مردی بزرک بوده و مالدار و باخیر،وی گفته که ~~مراحادتهیی # ~~افتاد که هرچه داشتم بکلی از دست من رفت حال اضطرار رسید، عیال بسیار ~~داشتم # ~~هیچ کسبی نمیدانستم پیوسته بخدمت علماء ومشایخ و مزارهامی رفتم و ~~استمداد همت # ~~می کردم که طاقت احتیاج بخلق نداشتم . # روزی در مسجد نشسته بودم عظیم دلتنک، پیری از در آمد و دو رکعت نماز # ~~بگذارد پس نزدیک من آمد و بر من سلام کرد، هیبت عظیم ازوی برمن مستولی ~~شد # ~~که بس نورانی ومهیب بود، پس پرسید که چرا تنگدلی؛ قصهی خودباوی بگفتم، ~~گفت PageV01P361 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0535.png) # ~~احمد بن ابی الحسن را که در این کوه است میشناسی ؟؟، گفتم مرا دوست ~~دیرینه است، # ~~گفت بر خیز و بنزدیک ویرو که مرد صاحب کرامات است باشد که درد خود را ~~از # ~~وی درمان یابی!. # روز دیگر برخاستم و پیش وی رفتم سلام کردم جواب داد و پرسید که حال # ~~تو چیست؟ گفتم مپرس! وقصهی خودباوی بگفتم، فرمود که چندروز است که ~~خاطرما # ~~بتومی کشید دانستم که ترا کاری افتاده است برو وخاطر مشغول مدار که حق ~~تعالی # ~~سهل کرداند، قبول کردم امشب دروقت مناجات برحضرت حق تعالی عرضه دارم ~~تاچه # ~~جواب آید، روز دیگر بامداد بخدمت او رفتم چون چشم مبارک او برمن افتاد ~~گفت # ~~پیشتر آی که حق سبحانه تعالی کارتوراست آورد !، پس فرمود که هرروز کفاف ~~ترا # ~~چند باید8 گفتم ms368 چهاردانگ، فرمود که هر روز چهاردانک ترا بدان سنگ حواله ~~کردند # ~~می آی ومی بر . # و بعضی از افاضل در آن زمانها گفته اند : ### | یت # # ابوالقاسم گردشد چویک سر مضطر %~% بگشاد برو کرامت احمد در # # کردند حوالهی کفافش بحجر %~% هر روز چهاردانگ می آی و ببر # پیش آن سنک رفتم پارهی زر دیدم از سنک بیرون آمده برداشتم و بخدمت شیخ # ~~رفتم و گفتم من پیر شدهام و اطفال خرد دارم چون من نمانم حال ایشان ~~چگونه # ~~بود؛ فرمود که تا خیانت نکنند از فرزندان تو هر که بیاید بردارد، بعد ~~از وی مدتی # ~~فرزندان می بردند چون یکی از فرزندان او خیانت کرد دیگر نیافتند. # وقتی حضرت شیخ را عزیمت هرات شد چون بده شکیبان رسیدند جمعی از # ~~بزرگان که همراه بودند پرسیدند که حضرت شیخ بهرات در خواهد آمده، شیخ ~~فرمود # ~~اگر برندمی که مشایخ ماضی شهر هرات را باغچهی انصاریان کفتهاند. این ~~خبر بجابر # ~~بن عبدالله رسید گفت که مابرویم و شیخ الاسلام احمد رادوش گیریم و بشهر ~~آوریم # ~~پس فرمود تا محفهی پدروی شیخ الاسلام عبدالله نصاری راقدس الله سره ~~بیرون آوردند PageV01P362 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0536.png) # ~~و در شهر منادی کردند که همهی اکابر باستقبال شیخ الاسلام احمد بیرون ~~آیند، چون # ~~بده شکیبان رسیدند و بخدمت حضرت شیخ در آمدند و نظر مبارک وی برایشان # ~~افتاد برجای خود بماندند و حالتهای عظیم پیدا آمد . # روز دیگر محفهیی در آوردند و استدعاکردند که قرار بر آنست که شما را # ~~بر دوش بشهر بریم کرم فرمائید و در محفه نشینید!، حضرت شیخ اجابت کرد و ~~در # ~~محفه نشست و دو بازوی ییش محفه را شیخ جابربن عبدالله و قاضی ابوالفضل # ~~یحیی بر گرفتند و دو بازوی پس را امام ظهیر الدین زیاد و امام فخر ~~الدین علی هیضم # ~~بر گرفتند و روان شدند و بهیچکس دیگر نمیدادند ، حضرت شیخ خاموش میبود # ~~تاساعتی برفتند پس بفرمود که محفه را بنهید تا ms369 سخنی بگویم، چون محفه را ~~بنهادند # ~~فرمود که شمامی دانید که ارادت چیست؛! کفتند بفرمائید، گفت ارادت فرمان ~~برداریست، # ~~همه گفتند بلی، فرمود که چون چنین است شما سوار شوید تادیگران محفه ~~بردارند # ~~تا هر کسی را نصیبی باشده، اکابر سوار شدند و دیگران محفه بر گرفتند، ~~چندان # ~~خلق از شهر وروستا آمده بودند که بسیار کس بود که نوبت محفه برداشتن ~~بوی نرسید # ~~چون بشهر رسیدند در خانقاه شیخ الاسلام عبدالله الانصاری نزول فرمودنه ~~. # در شهر هرات مردی بود نام او شیخ عبدالله زاهد مدت سی سال روزهی وصال # ~~داشته بود مشهور و معروف بود و صاحب قبول، ویکی از خواجگان فرزند خود ~~را # ~~از راه ارادت بحکم وی کرده بود و دوازده سال در خانهی وی بکر مانده ~~بود، چون # ~~شیخ الاسلام احمد بهرات رسید آن زاهد ضعیفهی خود را گفت که جامهی من ~~بیر تا # ~~بنزدیک شیخ احمد روم که می گویند مرد بزر گست تابنگرم که حال او چیست، ~~ضعیفه # ~~کفت زنهار اگر ازراه امتحان خواهی رفت مرو که اونه آن مردست که تصور ~~کردهیی، # ~~و اگر در دل داری که آنچه او فرماید فرمان بری و بجای آری برو و اگر نه ~~گرداو # ~~مگرد کهزیان کنی؛، زاهد گفت برو وجامه بیار که توندانی؛، جامه در پوشید ~~و بخدمت # ~~حضرت شیخ امد و سلام کرد حضرت جواب سلام داد و فرمود که چون عزم سلام ~~ما # ~~کردی میدانی که آن عورت باتو چه گفت فرمان خواهی برد، زاهد گفت چونراست ~~PageV01P363 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0537.png) # ~~می گوئی چون فرمان نبرم»! فرمود که باز گرد و گذر بر کوی سنگین کن و ~~برد کان # ~~محمد قصاب مروزی گرد رانی گوشت بزیخته است بستان و قدری دوشاب و روغن # ~~ازبقال بستان ودر دست گر وبخانه بر که من حمل سلعة فقد بری من الگبر، ~~بگو # ~~تا از آن گوشت قلیه سازند و از روغن ودوشاب شیرینی سازند و بآن عورت # ~~افطار ms370 کن و آنچه در این دوازده سال بر تو واجب بوده است و بجا ~~نیاوردهیی بجای # ~~آور و بحمامی فرو رو و غسلی بر آر در ساعت هر چه در این چند سال طالب ~~آن # ~~بودهیی و نیافتهیی اگر ترا حاصل نیاید بیا و دامن احمد بگیر تا از ~~عهدهی آن # ~~بیرون آید. # چون شیخ این سخن بگفت ، زاهد با خود گفت که مرا کاری می فرماید که # ~~در وسع من نیست و من در این سی سال هیچ قوت در خود نیافتهام با زن بکر # ~~بچه قوت دخول کنم؟1، حضرت شیخ دانست که زاهد چه میاندیشد فرمود که ~~بروسهل # ~~باشد مترس اگر حاجت افتد ازاحمد مدد خواه، زاهد برخاست و آنچه شیخ ~~فرموده # ~~بود بجای آورد و قلیه و حلوا ساختند و با هم افطار کردند در میان طعام ~~خوردن # ~~حرکتی در زاهد پیدا آمد وخواست که بمباشرت مشغول شود،زن گفت چندان توقف # ~~کن که ازطعام بیردازیم!، چون ازطعام فارغ شدندزاهد خواست که بمباشرت ~~پردازد # ~~در خود قوت آن نیافت از حضرت شیخ استمداد کرد ، شیخ در میان جمع نشسته ~~بود # ~~تبسم فرمود و گفت یا زاهد کار را باش ومترس که راست آید، زاهد را مقصود ~~بحصول # ~~پیوست، چون روی بحمام نهاد و غسل تمام کرد در ساعت هر چه درون چار ~~دیوار شهر # ~~بود تمامی بر وی کشفشد چون بخدمت شیخ آمد شیخ فرمود که احمد را چه جرم، # ~~چون همت تو بیش از این چهار دیوار نبود اگر عوض چهار دیوار شهر چهار ~~دیوار # ~~دنیا بودی کشف شدی!. # روزی حضرت شیخ رااز خانقاه شیخ الاسلام عبدالله الانصاری رحمه الله ~~بدعوتی # ~~می بردند ، چون خادم کفش شیخ را راست بنهاد شیخ فرمود که ساعتی توقف کن # ~~که کاری در پیش است بعد از ساعتی تر کمانی باخاتون خود در آمد و پسر ~~دوازده PageV01P364 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0538.png) # ~~ساله در غایت جمال اما بدو چشم نابینا در آوردند و گفتند ms371 ای شیخ حضرت ~~حق # ~~سبحانه و تعالی ما را مال و نعمت بسیار داده است و فرزند نیش از این ~~نداریم وحق # ~~تعالی ازوی هیچ دریغ نداشته است مگر روشنائی چشم، ویر ادر اطراف عالم ~~گردانیدیم # ~~هر جا بزرگی و مزاری و طبیبی شنیدیم انجا بردیم هیچ فائده نداشت ما را ~~چنان # ~~معلوم شده است که هر چه از خدایتعالی در میخواهیراست میشود اگر نظری در ~~کار # ~~فرزند ماکنی تا چشم وی روشن شود هر چه داریم فدای تو کنیم و ما بنده و ~~موالی # ~~تو گردیم و اگر مقصود ما حاصلنشود خودرا در این خانقاه بر زمین میزنیم ~~تاهلاک # ~~شویم!، شیخ فرمود که عجب کاریست مرده زنده کردن و نابینا بینا کردن ~~واکمه وابرص # ~~را علاج کردن معجزهی عیسی است للبلا، احمد که این حدیث شنید پس بر ~~پایخاست # ~~و روان شد مرد و زن خود را در میان سرای بر زمین زدن گرفتند چون بمیان # ~~دالان خانقاه رسید حالتی عظیم بروی ظاهر شد و بر زبان وی گذشت که ~~(ماکنیم ما) # ~~چنانکه چند کس از ائمه که حاضر بودند انرا شنیدند پس حضرت شیخ باز گشت ~~و # ~~بخانقاه در آمد و بر کنار صفه بنشست و فرمود که آن کودک را پیش من ~~آرید! آوردند # ~~و هر دو ابهام را بر دو چشم کودک بنهاد و بکشید و گفت انظر باذن الله ~~عزوجل! # ~~کودک در حال بهر دو چشم بینا گشت؛ بعد از آن جمعی ازائمه سؤال کردند که ~~اول # ~~بر زبان مبارک شما رفت که احیاء موتی و ابراء اکمه و ابرص معجزهی عیسی # ~~است للبلا وبار دوم برزبان شما گذشت که (ماکنیم ما) این دوسخن چون بهم ~~راست # ~~آید؟!، شیخ فرمود که آنچه که اول گفته شد سخن احمد بود و جز آن نتواند ~~بود، اما # ~~چون بدالان رسیدیم بسر ما فرو دادند که احمد باش مرده رازنده عیسی می ~~کرد # ~~و ابراه اکمه وابرصعیسی می ms372 کرد آن ماکنیم ما !، بانک بر من زدند و ~~گفتند باز گرد # ~~که ما روشنائی چشم آن کودک در نفس تو نهادیم؛، این حدیث بردل من ~~چندانزور # ~~کرد که بر زبان بیرون آمد پس آن قول و فعل همه از حق بود اما بر دست و ~~نفس # ~~احمد ظاهر شد # روزی اکابر هرات بر حضرت شیخ در آمدند و میان ایشان در توحید و معرفت ~~PageV01P365 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0539.png) # ~~سخنی می رفت شیخ فرمود که شما بتقلید این سخن می گوئید!، ایشان از این ~~سخن # ~~عظیم متغیر شدند و گفتند ما هر یک را بر اثبات هستی صانع جل شانه هزار ~~دلیل # ~~حفظ باشد ما را مقلدمی خوانی»!، شیخ فرمود که اگر هر کدام ده هزار دلیل ~~حفظ # ~~دارید که جز مقلد نیستید!، ایشان گفتند ما را بر این سخن برهانی باید، ~~شیخ خادم # ~~را گفت سه دانه مروارید و طشتی حاضر کن ؛، حاضر کردند، شیخ با ایشان ~~گفت # ~~اصل این مروارید چه بوده است، گفتند قطرات باران نیسانی که صدف گرفته ~~است # ~~ودرحوصلهی وی بقدرت کامله حق سبحانه و تعالی مروارید شده ، شیخ الاسلام ~~آن # ~~مرواریدها را در طشت افکند و فرمود هر که از سر تحقیق روی فرا این طشت ~~کند # ~~و بگوید بسم الله الرحمن الرحیم این هر سه مروارید آب گردد و در یکدیگر ~~دود # ~~او محقق باشد!، ائمه گفتند این عجب باشد شمابگوئید!، شیخ فرمود نخستشما ~~بگوئید # ~~چون نوبت بمن رسد من نیز بگویم، ایشان بنوبت گفتند مرواریدها همچنان ~~برقرار # ~~بود ، چون نوبت بشیخ رسید حالتی بروی ظاهر شد روی فراطشت کرد و گفت # ~~بسم الله الرحمن الرحیم هر سه مروارید آب گشت و در یکدیگر دوید و درطشت # ~~می کشت ، حضرت شیخ گفت اسکن باذن الله تعائی ! فی الحال یکدانه مروارید # ~~نا سفته منعقد شد، همه متحیر شدند و بآ نچه حضرت شیخ فرموده بود اعتراف ~~نمودند. # ولادت حضرت شیخ در سنه احدی و اربعین و ms373 اربعمایة بوده است و وفات وی # ~~در سنه ست و ثلثین وخمسمأیة . # ~~خواجه ابوطاهر کرد وی صحبت دار خضر بوده است بلا و شیخ الاسلام احمد # رحمه الله را با وی مؤانست تمام بوده و بوی می رفته است . # شیخ الاسلام احمد گفته است که روزی نفس از من زرد آلو # ~~خواست باوی گفتم که اگر یکسال تمام روزه داری ترا زرد آلودهم! قبول ~~کرد، چون سال # ~~تمام شد نفس گفت من آن خود بجای آوردم تونیز بوعدیی خود و فاکن! آمدم ~~به رزی # ~~که از پدر میراث بود رفتم دیدم که شغال زرد آلو خورده و همچنان درمت ~~افکنده # ~~برداشتم و پاک می کردم، نفس فریاد بر آورد که احمد پاک می کنی چه خواهی ~~کرد؟ PageV01P366 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0540.png) # ~~گفتم ترا خواهم داد تا بخوری! با تو زرد آلو قرار دادهام این هم زرد ~~آلوست بیش # ~~از این نیست که بروده جانوری گذر کرده است، نفس گفت باتو عهد کردم که ~~بعد از # ~~این از توهیچ آرزو نخواهم این بمن مدها، گفتم راست آمد اکنون، زرد آلوی ~~چند از # ~~درخت باز کردم و تائی چند بخوردم و تائی چند در استین نهادم و بخدمت ~~شیخ ابوطاهر # ~~کرد که پیر صحبت من بود رفتم و در پیش وی نهادم وی ساعتی در او نکریست ~~پس # ~~گفت احمد ما را زرد آلوی وقف آورده یی؟ گفتم ای شیخ وقف نیست از درخت ~~ملک # ~~خود بدست خود باز کردم، گفت احسنتزرد آلوی وقف می آری و بملک ~~برمامیبندی # ~~ما را نابینا می بینی؟؛ من از سرادب گوش داشتم و خاموش ایستادم و بباطن ~~با حق # ~~سبحانه مناجات می کردم که خداوندا تو میدانی که از درخت ملک خود بدست ~~خود # ~~باز کردم و آن درخت از پدر خود میراث دارم اینحال بروی کشف گردان؛، ~~ساعتی بود # ~~پسر را بخواند فرمود که بروو گوسفندی از رمه بیار و بکش و بگو تا شور ~~بائی ms374 سازند # ~~که احمد را صفرای گرسنگی بر سر و دماغ زده است نمیداند که چه می کند و ~~چه # ~~می گوید!، من خاموش میبودم چون طعام آوردند بدل من دردادند که گوشت و ~~شور با # ~~مخور که از وجه حلال نیست ، من گوشت نمیخوردم ونانمیخوردم، شیخ ابوطاهر # ~~گفت چرا گوشت نمیخوری، گفتم این بسنده است، الحاح کرد که راست بکو آنچه # ~~بدل من در داده بودند گفتم، پسر را طلبید و احوال گوشت را پرسید، گفت ~~رمه دور # ~~رفته بود از فلان قصاب گرفتم قصاب را طلب کردند گفت آن گوشت از گوسفندی ~~بود # ~~که شحنه بظلم گرفته بود بمن آوردند که بکش یک نیمه شحنه برد و یک نیمه ~~مانده # ~~بود شیخ زاده آمد و برداشت، شیخ ابوطاهر سر در پیش انداخت من برخاستم ~~ودر # ~~آن نزدیکی صومعه بود بآنجا در آمدم و گریستن بر من زور کرد مناجات کردم ~~که # ~~خداو ندا مرا با هیچکس انس نگذاشتی پیریداشتم که ساعتی با او صحبت ~~میداشتم # ~~چنان کردی که از شرم دیگر بخدمت وی نمیتوانم رفت ساعتی بود که شیخ ~~ابوطاهر # ~~در آمد و بنشست من بدل مناجات کردم که خداوند! همچنانکه حال گوشت بر وی # ~~کشف کردی حال زرد آلو نیز بروی کشف گردان ! دراین مناجات بودم که خضر ~~PageV01P367 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0541.png) # ~~در آمد و فرمود که یا ابا طاهر ملک احمد راوقف نام کردی و گوشت شبهه را # ~~حلال، این از که آموخته یی؟ ترابر احمد هیچ باز خواست نرسد که وی ~~برپایه زیرین میرود. # ~~شیخ ابوعلی فارمدی نام وی فضل بن محمداست شیخ الشیوخ خراسان بوده، در # رحمة الله علیه وقت خود متفرد بوده بطریقت خاصهی خود، در تذکیر و # موعظت شاگرد امام استاد ابوالقاسم قشیریست ، و انتساب # ~~وی در تصوف بدو طرف است یکی بشیخ بزر گوار ابوالقاسم گر گانی طوسی و ~~دیگر # ~~بشیخ بزر کوار خرقانی که پیشوای مشایخ و قطب زمان خود بوده است . # شیخ ms375 ابو علی فارمدی گفته است که در ابتدای جوانی در نیشابور بطلب علم # ~~مشغول بودم شنیدم که شیخ ابوسعید ابوالخیر از مهنه آمده است و مجلس می ~~گوید # ~~من برفتم تا ویرا ببینم چون چشمم بر جمال وی افتاد عاشق وی گشتم و محبت # ~~این طائفه دردل من بیشتر شد، یکروز در مدرسه درخانهی خود نشسته بودم ~~آرزوی # ~~دیدار شیخ دردل من پدید آمد، وقت آن نبود که شیخ بیرون آید، خواستم که ~~صبر کنم # ~~نتوانستم برخاستم و بیرون امدم چون بسر چهارسوق رسیدم شیخ را دیدم با ~~جمعی # ~~انبوه می رفت من هم براثر ایشان برفتم بیخویشتن، شیخ بجائی در رفت و ~~جمع در # ~~رفتند من نیز در رفتم و در گوشهیی شدم چنانکه شیخ مرا نمی دید ، چون ~~بسماع # ~~مشغول شدند شیخ را وقت خوش گشت و وجدی بر وی ظاهر شد و جامه شق کرد، # ~~چون فارغ شدند از سماع شیخ جامه بیرون کرد و پیش وی پاره می کردند ، ~~شیخ # ~~یک آستین با تریز بهم جدا کرد و بنهاد و آواز داد که ای ابوعلی طو ی ~~کجائی؟!، # ~~من جواب باز ندادم گفتم مرا نمی بیند و نمی داند مگر از مریدان شیخ کسی # ~~ابوعلی طوسی نام دارد، شیخ دیگر باره آواز داد جواب ندادم، سوم بار ~~آواز داد جمع # ~~گفتند شیخ مگر ترا میخواند، برخاستم وییش شیخ رفتم، شیخ آن تریزو آستین ~~بمن # ~~داد و گفت تو مرا چون این آستین وتریزی؟، آن جامه بسندم و خدمت کردم و ~~بجای # ~~عزیز بنهادم و پیوسته بخدمت شیخ می امدم و مرا در خدمت شیخ بسیار فایده ~~و PageV01P368 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0542.png) # ~~روشنائیها پدید آمد وحالهای نمود . # چون شیخ از نیشابور برفت، من پیش استاد امام ابوالقاسم قشیری در آمدم و # ~~حالی که پیدامی آمد باوی گفتم و او میگفت بروای پسر بعلم آموختن مشغول ~~باش؟، # ~~و هر روز آن روشنائی زیادت می بود و سه سال دیگر بتحصیل ms376 مشغول می بودم ~~تا # ~~یک روز قلم از محبره بر کشیدم سفید بر آمد برخاستم و پیش استاد امام ~~رفتم وحال # ~~باوی بگفتم، استاد امام بگفت چون علم دست از تو بداشت تو نیز دست ازوی ~~بدار # ~~کار راباش و بمعامله مشغول گرد!. برفتم ورختها ازمدرسه بخانقاه آوردم و ~~بخدمت # ~~استاد امام مشغول شدم. روزی استاد امام در گرمابه رفته بود تنها، من ~~برفتم و دلوی # ~~چند آب در گرمابه بروی ریختم، چون استاد بر آمد و نماز بگذارد گفت این ~~که بود # ~~که آب در گرمابه ریخت؟، من با خود گفتم بیخردی کردهام خاموش بودم ود گر ~~بار # ~~بکگفت هم جواب ندادم، چون سه بار بگفت گفتم من بودم، استاد گفت ~~ایابوعلی هر # ~~چه ابوالقاسم در هفتاد سال بیافت، تو بیک دلو آب بیافتی. # پس مدتی بمجاهده پیش استاد امام بنشستم، یک روز حالتی بمن در امد کهدر # ~~آن حالت کم شدم، و آن واقعه با استاد امام بگفتم، گفتای ابوعلی روش من ~~ازاینجا # ~~فراتر تیست هر چه از این فراتر بود راء فراآن ندانم، من با خود اندیشه ~~کردم که # ~~مرا پیری بایستی که مرا از این مقام فراتر بردی و آن حالت زیاده میشد و ~~من نام # ~~شیخ ابوالقاسم کرگانی شنیدم بودم، روی بطوس نهادم جایگاه وی نمیدانستم ~~چون # ~~بشهر رسیدم جای او پرسیدم نشان دادند، رفتم باجماعتیاز مریدان خویش در ~~مسجد # ~~نشسته بود من دو رکعت تحیت مسجد بگذاردم و پیش وی در آمدم وی سر درپیش # ~~داشت سر بر آورد و گفت آری ابتداءت مبار کباد هنور بدر جهیی نرسیدهیی ~~اما اگر # ~~تربیتیابی بدرجهی بزرک رسی!، من باخود گفتم پیر من اینست، پیش او مقام ~~کردم # ~~و بعد از آن که مرا مدتم، بانواع ریاضت و مجاهده فرموده بود بر من ~~اقبال کردوعقد # ~~مجلس فرمود و فرزند خویش رابحکم من کرد . # وهم خواجه ابوعلی فارمدی گوید که پیش از آنکه شیخ ابوالقاسم عقد مجلس ~~PageV01P369 # ![image ms377 filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0543.png) # ~~فرماید شیخ ابوسعید از مهنه بطوس آمده بود، بخدمت وی رفتم، گفت ای ~~ابوعلی زود # ~~باشد که چون طوطیکت در سخن آرند!، بسی بر نیامد که شیخ ابوالة سم مرا ~~عقد مجلس # ~~فرمود و سخن بر من گشاده گشت. # وی نیز از اصحاب شیخ ابوالقاسم گرگانی است و باابوبکر # ~~رحمة الله علیه الطوسی النساج شیخ ابو بکربن عبداللا دینوری نیز ~~صحبت داشته . از وی پرسیدند که دیدار مطلوب را بچه توان دید؟!، گفت # بدیده ی صدق در آئینه ی طلب. وهم وی فرموده که تصور آب # ~~تشنگی ننشاند و فکرت آتش گرمی نبخشد و دعوی طلب بمطلوب نرساند . # وهم وی گفته: تا هستی موهوم سوخته نشود و دیدهی دل بسوزن غیرت ازغیر # ~~او دوخته نشود خلوتخانهی جان بشمع تجلیات جانان افروخته نگردد، زیراکه ~~تخم # ~~در زمین کاشته نکارند ، و نقش بر کاغذ نگاشته ننگارند . # و گویند که در بدایت طلب مجاهده بسیار کشیده و مجاهدهی وی بمشاهده # ~~نانجامید ، بدر گاه خداوند تعالی بنالید بسرشندا کردند که نساج باورد ~~طلب قناعت # ~~کن، ترا با یافت چه کار؟!. # و هم وی گفته : توکل آنست گه منع و عطا جز ازخدای تعالی نبینی. # عین القضاة همدانی در مصنفات خود آورده است که شیخ احمد غزالی گفت که # ~~شیخ وی ابو بکر نساج در مناجات گفت الهی ما الحکمة فی خلقی، خداوندادر ~~آفریدذ # ~~من چه حکمت است؟!، جواب آمد الحکمة فی خلقک رویتی فی مرات روحک و محبتی # فی قلبک ، گفت حکمت آنست که جمال خودرادر آئینهی روحتو بینم و محبت # ~~خود را دردلتوافکنم!. # کنیت وی ابو حامداست ولقبوی زینالدین است، انتساب # ~~حجة الاسلام محمد بن وی در تصوف بشیخ ابو علی فارمدیست . # ~~محمد الغزالی الطوسی ووی گفته: لقد سمعت الشیخ اماه علی الفارمدی قدس # ~~قدس سره العزیز الله تعالی روحه یروی عن شیخه یابی القاسم الکرکانی ~~PageV01P370 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0544.png) # ~~قدس الله تعالی روحه انه قال ان الاسماء التسعة والتسعین تصیر اوصافا ~~للعبید # ~~السالک ms378 و هو بعدفیالسلوک غیر واصل . # و وی در اوایل حال در طوس و نیشا بور بتحصیل علوم و تکمیل آن اشتغال نمود # ~~بعداز ان بانظام الملک ملاقات کرد و قبول تمام یافت و باجماعتی از ~~افاضل که در # ~~صحبت نظام الملک بودند در مجالس متعدده مناظره و مجادله کرد وبرایشان ~~غالب # ~~شد . تدریس نظامیه بغداد را بوی تفویض کردند در سنه اربع و ثمانین و ~~اربعمأیة # ~~ببغداد رفت همهی اهل عراق شیفته وفریفتهی وی شدند، قدری بلند ومنزلتی ~~ارجمند # ~~یافت، بعد از آن همه را باختیار ترک کرد و طریق زهد و انقطاع پیش گرفت ~~و قصد # ~~حج کرد در سنه ثمان و ثمانین واربعمأیة حج گذارد و بشام مراجعت نمود و ~~مدتی # ~~آنجا بود و از آنجا ببیت المقدس رفت و از آنجا بمصر و مدتی در اسکندریه ~~بود # ~~بعد از آن بشام مراجعت کرد و آنقدر که خواست آنجابود بعد از آن بوطن ~~باز گشت # ~~و بحال خود مشغول شد و از خلق خلوت گزید و کتب مفید تصنیف کرد چون # ~~کتاب احیاء العلوم وجواهر القرآن وتفسیر یاقوت التأویل چهل مجلد ومشکوة # ~~الانوار و غیر آن ازکتب مشهوره، و بعد از این همه بنیشابور عود کرد و ~~در نظامیه # ~~نیشابور درس گفت، و بعد از چند گاه ترک کرد و بوطن باز گشت و از برای ~~صوفیه # ~~بنای خانقاهی کرد واز برای طلبهی علم، بنایمدزسهیی نهاد و اوقات خودرا ~~بر وظایف # ~~خیر توزیع کرد، از ختم قرآن و صحبت ارباب قلوب و تدریس علوم تا آن ~~زمانکه # ~~بجوار رحمت حق پیوست در رابع عشر جمادی الاخر سنه خمس و خمسمایة . # یکی از اکابر علماء گفته است که روزی میان نماز پیشین و نماز دیگر بمسجد # ~~حرام در آمدم وچیزی ازوجد واحوال فقرامرا فرو گرفته بود، نمیتوانستم که ~~بایستم # ~~و بنشینم، جائی میطلبیدم که ساعتی استراحتی کنم بجماعت خانه بعضی ~~ازرباطها که # ~~درحرم داشت در آمدم و بر پهلویراست ms379 در برابر خانه بیفتادم ودست ~~خودرازیرروی # ~~ستون ساختم تامراخواب نگیردو طهارت من منتقض نشود، ناگاه یکی ازاهل ~~بدعت که # ~~بآن مشهور بوددر آمدو مصلی بردر آن جماعت خانه بیند اخت و از جیب ~~خودلوحی ییرون PageV01P371 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0545.png) # ~~آورد گمان می بردم که از سنک بود و بر آنجا چیزهانوشته بودند آنرا ~~ببوسید وپیش # ~~روی خود نهاد و نمازدراز گذارد وروی خودرا ازهردوجانب بر آنجا مالید و ~~تضرع # ~~بسیاز کرد بعد از آن سرخود را بالاکرد و آن را ببوسیدو برچشمهای خود ~~مالیدو # ~~باز ببوسید ودر جیب خود نهاد ، چون من آن را بدیدم مرا از آن کراهت ~~بسیارشد # ~~باخود گفتم چه بودی که رسول زنده بودی تا این مبتدعان را خبر دادی از # ~~شناعت آنچه می کنند!، و با این تفکر خواب را از خود دور میکردم تا ~~طهارت من # ~~فاسد نشود، ناگاه از حس غائبشدم درمیان خواب و بیداری دیدم که عرصه ~~ییست بسیاز # ~~گشاده و مردم بسیاری ایستاده اند و در دست هریک کتابیست مجلد وهمه پیش ~~شخصی # ~~ایستاده، در آمدم از حال ایشان سؤال کردم گفتند حضرت رسالتاینجانشسته ~~است # ~~واینها همه اصحاب مذاهباند می خواهند که عقائد ومذاهب را از کتب خود بر ~~رسول # ~~خوانند و تصحیح مذاهب و عقائد خود کنند، شخصی در آمد گفتند شافعی # ~~است رضی الله عنه و دردست وی کتابی، بمیان حلقه در آمد و برسول سلام ~~کرد # ~~رسول و جواب داد ومرحبا گفت!، شافعی پیش وی بنشست واز کتابی که داشت # ~~مذهب و ملت اعتقاد خود خواند ، و بعد از وی شخصی دیگر آمد گفتند ~~ابوحنیفه # ~~است رضی الله عنه و بدست وی کتابی و پهلوی شافعی ننشست و از آن کتاب ~~مذهب # ~~و ملت اعتقاد خود خواند ، و همچنین پک یک از اصحاب مذاهب می امهند تا ~~باقی # ~~نماند مگر اندکی و هر که عرض مذعب خود می کرد ویراپهلوی دیگر مینشاندند # ~~چون همه فارغ شدند نا گاه یکی از ms380 روافض امد و در دست وی جز وی چند جلد # ~~ناکرده و در آنجا ذکر عقائد باطلهی ایشان و قصد کرد که بمیان آن حلقه ~~در آید و # ~~آن را بر رسول خواند یکی از آنان که پیش رسول بودند بیرون آمد # ~~ویرا زجرو منع کرد و جزوهها را ازدست وی گرفت و بینداخت وویرا براند ~~داهانت # ~~کرد، من چون دیدم که قوم فارغ شدند و کسی نماند که چیزی خواند ییش آمدم ~~و # ~~در ست من کتابی بود مجلد، آواز دادم و گفتم یارسول الله! این کتاب ~~معتقد من و معتقد # ~~اهل اسلام است اگر اذن فرمائی بخوانم!، رسول گفت چه کتابست، گفتم کتاب ~~PageV01P372 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0546.png) # ~~قواعد العقائد است که غزالی تصنیف کرده است، مرا بقرامت آن اذن داد ~~بنشستم و از # ~~اول کتاب خواندن گرفتم تا بآ نجارسیدم که غزالی می گوید و الله تعالی ~~بعث النبی # ~~الامی القرشی محمدا (ص) الی کافة العرب و العجم و الجن و الانس، # ~~چون باینجا رسیدم اثر بشاشت و تبسم در روی مبارک وی ظاهر شد چون # ~~بنعت و صفت وی رسیدم بمن التفات کرد و گفت این الغزالی؛، غزالی آنجا ~~ایستاده بود # ~~گفت غزالی منم یا رسول الله و پیش آمد و سلام گفت و رسولل جواب داد # ~~و دست مبارک خود بویداد، غزالی دست مبارک ویرا ببوسید وروی خود بآنجا # ~~بمالید بعداز آن بنشست، رسول الل بقرامت هیچکس چندان استبشار ننمود که # ~~بقرات من قواعد العقائد را؛ چون ازخواب در آمدم برچشم من انر گریه بود ~~از آن # ~~کرامات واحوال که مشاهده کرده بودم ؟. # شیخ ابوالحسن شاذلی قدس الله تعالی روحه که قطب زمان خود بود از واقعه # ~~که دیده چنین خبر داده است که حضرت رسالت با موسی و عیسی علیهما السلام # ~~مفاخرت ومباهات کرده است بغزالی رحمه الله ، و حضرت رسالت بتعزیر # ~~بعضی منکران غزالی امر فرمود واثر سوط تا وقت مردن بر تن ایشان ظاهر ~~بود ms381 . # و من کلامه رصی الله عنه فی مکتوب کتبه الی بعض اصدقائه، روح هست # ~~نیست نمائی است که کس را بدو راء نبود و سلطان و قاهر و متصرفوی ~~بود،وقالب # ~~اسیر وبیچارهی ویست، هرچه بینندازقالب بینند وقالب از آن بیخبر، کل ~~عالم را باقیوم # ~~عالم همین مثال است که قیوم عالم هست نیست نمائی هست که هیچ ذره را از ~~ذرات عالم قوام # ~~و وجود نیست بخود بل بقیومی وی است، وقیوم هرچیزی بضرورت با وی بهم ~~باشد # ~~و حقیقت وجود وی را باو و وجود مقوم ازوی برسبیل عاریت بود وهومعکم ~~اینما # ~~کنتم این بود، ولیکن کسی که معیت نداند الا معیت جسم با جسم یا معیت ~~عرض با # ~~عرض یا معیت عرض با جسم و آن هر سه در حق قیوم عالم محال باشد، این ~~معیتفهم # ~~نتواند کرد و معیت قیومیت قسم رابع است بلکه معیت بحقیقت اینست واین ~~نیزهست # ~~نیست نمائی هست، کسانیکه این معیت را نشناسند قیومرا می جویند و باز ~~نمییابند. PageV01P373 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0547.png) # و ایضا منه ، گرد بادی که در هوای صافی از زمین برخیزد بر صورت مناره # ~~مستطیل بر خویشتن میپیچد، کسی در نگرد پندارد که خاک خودرا می پیچاند و # ~~میجنباند و نه چنانست که با هر ذره از آن هواست که محزک ویست لیکن هوا ~~را # ~~نتوان دید و خاک را بتوان دید، پس خاک در محر کی نیست هست نمائیاست ~~وهوا # ~~هست نیست نمائی؛ خاک را در حرکت جز مسخری و بیچار کی نیست در دست هوا # ~~و سلطنت هوا راست و سلطنت هوا ناپیدا !. # ~~شیخ احمد غزالی قدس سره العزیز معتبر و رسائل بینظیر دارد و یکی از ~~آنها رسالهی سوانح وی از اصحاب شیخ ابوبکر نساج است، تصنیفات و تألیفات ~~است که لمعات شیخ فخرالدین عراقی برسنن آن واقع است، # ~~چنانکه در دیباچهی لمعات می گوید اما بعد این کلمهیی چند در بیان مراتب ~~عشق # ~~برسنن سوانح بزبانوقت اهلاء ms382 کرد. ویکی ازفصول سوانح اینست که معشوق ~~بهمه حال # ~~خود معشوق است پس استغناء صفت اوست، و عاشق بهمه حال خود عاشق است پس # ~~افتقار صفت اوست، عاشق را همیشه معشوق دریابد پس افتقار همیشه صفت ~~اوست، و # ~~معشوق را هیچ چیز در نمییابد که خود را دارد لاجرم صفت او استغناء باشد ~~. ### | ینت # همواره تو دل ربودهیی معذوری %~% غم هیچ نیازمودهیی معذوری # من بیتوهزار شب بخوندربودم %~% تو بی تو شبی نبودهیی معذوری # روزی در مجلس وعظوی قاری این آیه برخواند که یا عبادی الذین اسر فوا # ~~الایة ،وی گفت : شرفهم بیاء الاضافة الی نفسه بقوله یا عبادی ، ثم انشد ~~. ### | شعر # وهان علی اللوم فی جنب حبها %~% و قول الا عادی انه لخلیع # اصم اذانودیت بسمی و اننی %~% اذا قیل لی یا عبدها لسمیع # زوزی شخصی از وی حال برادرش حجة الاسلام پرسید که وی کجاست؟، گفت # ~~وی در خون است!، سائل وی را طلب کرد در مسجد یافت از قول شیخ احمد تعجب ~~PageV01P374 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0548.png) # ~~نمود وقصه را باحجة الاسلام بگفت، گفت راست گفته من در مسأله یی از ~~مسائل مستحاضه # ~~فکر می کردم . یکی از صوفیان از قزوین بطوس رسید برحجة الاسلام در آمد ~~وی # ~~را از حال برادر خود شیخ احمد پرسید آنچه میدانست گفت، گفت باتو از ~~کلام وی # ~~هیچ هست، گفت آری جز وی داشت پیش آورده و در آن تأمل کرد و گفت سبحان ~~الله # ~~آنچه ما طلب کردیم احمد یافت! . # گویند وی وقتی که محتضر بود چهارپایان وی گشاده شدند ورم کردند پیش # ~~وی گفتند یا بفراست دانست، گفت ما چون فرود آمدیم هر که خواهد گوسوار ~~شود . # در سنه سبع و عشر و خمسمأیة از دنیا برفته و قبر وی در قزوین است . # قدس سره خو احجه یوسف همد انی کنیت وی ابو یعقوب است . ااجزیلة و ~~الکرامات و المقامات الجلیلة . امام عالم عارف ربانی صاحب الاحوال و ~~المواهب # در ابتدا ببغداد ms383 رفت و ماازمت مجلس شیخ ابو اسحق شیرازی کرد و کار وی # ~~بالا گرفت و بر اقران خود در علم فقه و غیر آن خصوص در علم نظر فائق ~~آمدوشیخ # ~~ابو اسحق وی را با صغر سن بر بسیاری از اصحاب خود تقدیم می کرد ، واز ~~جمعی # ~~کثیر در بغداد و اصفهان و سمرقند حدیث سماع کرد بعداز آن ترک همه کرد ~~ژطریق # ~~عبادت و ریاضت و مجاهده پیش گرفت . # و مشهور ان است که انتساب وی در تصوف بشیخ ابو علی فارمدی است و # ~~گفتهاند با شیخ ابو عبدالله جوینی و شیخ حسن سمنانی نیز صحبت داشته ~~است. # در مرو ساکن شدو از آنجا بهرات آمد و چند گاه اقامت کرد، بعد از آن اهل ~~مرو # ~~از وی التماس مراجعت بمرو کردند، بمرو آمد باز بهرات رفت بعداز آن ~~عزیمت مراجعت # ~~بمرو کرد و در راه فوت یافت . در شهور سنه خمس و ثلثین و خمسمایة ~~همانجا که # ~~فوت شد دفن کردند و بعد از چند گاه بمرو نقل کرده شد و مزار وی در مرو ~~ظاهر # ~~و مشهور است . - # شیخ محی الدین بن العربی در بعضی از مصنفات خود می گوید که در ~~PageV01P375 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0549.png) # ~~سنه اثنین و ستمأیة شیخ اوحدالدین حامد کرمانی در شهر قونیه در منزل من ~~بود # ~~وی گفت در بلاد ما خواجه یوسف همدانی که زیاده از شصت سال بر سجادهی ~~شیخی # ~~و ارشاد نشسته بود روزی در زاویهی خود بود که خاطر بیرون رفتن در دل وی # ~~خطور کرد و عادت وی آن نبود که در غیر جمعه بیرون آید و آن بر وی گران ~~آمد # ~~و نمی دانست که کجا باید رفت و بر مرکبی سوار شد و سر وی را بگذاشت تا ~~هر # ~~کجاکه خدای تعالی وی را ببرد، آن مرکباو رااز شهر بیرون برد و ببادیه ~~در آمد # ~~تا ویرا بمسجدی ویران رسانید و بایستاد، شیخ فرود آمد و بمسجد ms384 در آمد ~~دید که # ~~شخصی سر در کشید. است، بعد از ساعتی سربالا کرد جوانی بود با هیبت، گفت ~~یایوسف # ~~مرامسألهیی مشکل شده است و ذکر کرد، شیخ آن را بیان فرمود، بعداز آن ~~گفت ای فرزند # ~~هر گاه که ترا مشکلی شود بشهردر آی و ازمن بپرس ومرا در رنج میفکن!، ~~شیخ گفته # ~~است که آن جوان بمن نظر کرد و گفت هر گاه مرا مشکلی شودهر سنگی ~~مرایوسفی # ~~است مثل تو!، شیخ ابن العربی می گوید که من از آنجا دانستم که مرید ~~صادق بصدق # ~~خود تحریک شیخ خود بجانب خود میتواند کرد . # شیخ نجیب الدین بزغش شیرازی قدس سره فرموده که وقتی جز وی چند از # ~~سخنان مشایخ بدست من افتاده مطالعه کردم مرا بغایت خوش آمد طالب آن می ~~بودم # ~~که تا بدانم که آن تصنیف کیست از کلام وی چیزی دیگر بدست آورم، شبی ~~بخواب # ~~دیدم که پیری با شکوه و وقار با محاسنی سفید و بغایت نورانی باندرون ~~خانقاه در # ~~آمد و بمتوضا رفت تا وضو سازد و جامهی سفید نیکو پوشیده بود و بر آن ~~جامه # ~~بخطی درشت بآب زر آیة الکرسی نوشته چنانکه سرتایای جامه را گرفته، بود ~~من در # ~~عقب وی برفتم جامه را بیرون کرد و بمن داد و در زیر آن جامه جامهی سبز ~~پوشیده # ~~بود از آن نیکوتر و بهمان طریق آیة الکرسی بر آن نوشته آن را نیز بمن ~~دادو گفت # ~~نگاهدار تاوضو سازم!، چون وضو ساخت گفت ازاین جامه یکی را بتو میدهم ~~کدام # ~~را میخواهی؛، من اختیاری نکردم گفتم هرچه تو خواهی نیک آیدة، جامهی ~~سبزرادر # ~~من پوشانید و سفیدرا خود پپوشید، پس گفت مرا می ستاهی کن صنف آن ~~جروههایم PageV01P376 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0550.png) # ~~که طالب وی «ودی، ابویوسف همدانی ام و آن رازبدة (زینة)لملحیوة نام است ~~ومرا # ~~درگر مصنفات است ازآن خوابتر مثل منازل السانآرین و منازلی رالسالکین ~~.چون از # ~~خولب پیدارج شدم عظیم تخرم ms385 شدم چنین گویند گه وقتی در. نظلمیهی بغیاد ~~وعظ- # ~~مید کفت وففیهیدر معرو فیبلین وللنیقادرا مجلس برخاست فمسأله پرسید، ~~گفت بنشین که. # ~~در کلام تو رایحهی کفر مییابم و شاید که مرک توفه بره دین اشلام باشمد1 ~~. # ~~و-- یعد ازلاین پمدتیه نصرانیی بر سم ویسالت انرردشاه روم بجانب خلیفه ~~آمد، ابن- # ~~سقا پچانب وی رفت و او وی التماین مصناحمت کود و گفت رمی خواهم که دین ~~اسلام # ~~را بگذرایم و در دین شما در-آیم «ینصرانی- آنوما از ویققبول کرد و بلوی ~~بقسطنطنیه؟ # ~~رفت و پپادشاه روم پپیوسیت و نصرلنی، شد و،بر نصراییت یمرد ز0 # گویند ابن سقا قرآن حفظ داشت و در وقت موت از وی یرسیدند که هیچ # ~~انقر آن برخلطر تو مانده یاست، گفت هیچ باقی نمانده است الااین آیه که ~~ربیا یود # ~~الذین کفروا لوکانوا مبلیین. # و بعضی قصهی ابن سقارا برغیر این وجه حکایت کرذهاند چنانکه در ذکرشیخ # ~~محی الدین عبدالقادر گیلانی قدس سره بیاید انشاء الله تعالی # خلفای خواجه یوسف همدانی قدس الله تعالی سره چهأراند : خواجه عبدالله # ~~برقی و خواجهحسن اندقی و خواجه احمد بسویو خواجه عبدالخالق غجدوانی قدس # ~~الله تعالی اسرارهم # و بعد از خواجه یوسف هریک از آین چهار گس در مقام دعوت بوده آند و # ~~خلفای دیگر بطریق ادب در خدمت وی بودهاند # ون خوآجه اختمد بنوی عبطرفت اتزءکیتالغزیمت کردجمیع یاران زا بمتابعت # ~~خواجه عبدالخالق دلالت کرد، تهمچسین است تار زشالهی بعضی از متأمخران ~~مشایخ این- # ~~خحاندان زحمهم الله شلنا به به 400ست # ~~خه)حه عیدألخالة- وثن آیشان اد بطزیقت حجة انسبت ومقبول همهی فرق ~~اندیعلی، PageV01P377 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0551.png) # ~~باک خود را از نظر اغیار پوشیدهاند . # ایشان را سبق ذکر دل در جوانی از حضرت خواجه خضر بوده یلا و بر آن # ~~سبق مواظبت نمودهاند، وخواجه خضر ایشان را بفرزندی قبول کردند و ~~فرمودند که # ~~در حوض آب در آی وغوطه خورو بدل بگو لا اله الاالله محمد رسول الله ، ~~چنان # ~~کردند و این سبق را گرفتند و ms386 بکار مشغول شدند و گشادهها یافتند . # و از اول حال تا آخر حال روز گار ایشان بنزدیک همهی خلق مقبول ومحمود # ~~بوده، بعد از آن شیخ الشیوخ عالم عارف ربانی خواجه امام ابویعقوب بوسف ~~همدانی # ~~قدس الله تعالی سره ببخارا امدند و خواجه عبدالخالق صحبت ایشان را ~~دریافتند و # ~~معلوم کردند که ایشان را هم ذکر دل بوده در صحبت ایشان میبودند تا مدتی ~~که در # ~~بخارا بودند . # گفتهاند که خواجه خضر پیر سبق ایشانند و خواجه یوسف پیر صحبتوخرقه # ~~و بعد از خواجه یوسف خواجه عبدالخالق بریاضت مشغول شدند و احوال خود را # ~~بوشیده میداشتند . # زلایت ایشان چنان شد که در یک وقت نماز بکعبه میرفتند ومی آمدند، و در # ~~شام ایشان را مرید بسیار پدید آمد و خانقاه و آستانه پیدا شد . # در ایام عاشوراء جمعی انبوه در خدمت خواجه نشسته بودند و ایشان درمعرفت # ~~سخن می گفتند نا گاه جوانی در آمد بر صورت زاهدان خرقهدر بر و سجاده بر ~~کتف # ~~و در گوشهیی بنشست، خواجه بوی نظر کردند بعد از ساعتی آن جوان برخاست و ~~گفت # ~~حضرت رسالت لل فرموده است اتقوافراسة المؤمن فانه ینظر بنور الله ~~عزوجل، # ~~سر این حدیث چیست؛، خواجه رحمه الله تعالی فرمودند که سراین حدیث آنست ~~که # ~~زنار ببری و ایمان آری!، آن جوان گفت نعوذ بالله که مرا زنار باشد، ~~خواجه بخادم اشارت # ~~فرمودند، خادم برخاست و خرقه از سر آن جوان بر کشید درزیر خرقه زناری ~~پیدا # ~~شد! آن جوان فی الحال زنار ببرید و ایمان آورد، حضرت خواجه فرمودند ای ~~یاران # ~~بیائید تا ما نیز در موافقت این نو عهد زنارها قطع کنیم و ایمان آریم ~~چنانکه وی PageV01P378 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0552.png) # ~~زنار ظاهر را ببرید ما نیز زنار باطن را که عبادت ازعجب و ریاست ببریم ~~تاچنانکه # ~~وی آمرزیده شده ما نیز آمرزیده شویم؛، حالتی عجب بریاران ظاهر شد، در ~~قدمهای # ~~خواجه میافتادند و تجدید توبه می کردند . # روزی ms387 درویشی پیش خواجه می گفت اگر خدایتعالی مرا مخیر گرداند میان # ~~بهشت و دوزخ من دوزخ را اختیار کنم چه من درهمهی عمر بر مراد نفس ~~نرفتهام و # ~~در آن حالت بهشت مراد نفس من بود ووزخ مراد حق تعالی، خواجه این سخن را # ~~رد کردند فرمودند که بنده را باختیار چه کار؟ هر کجا گوید رو رویم وهر ~~کجا گوید # ~~باش باشیم بند گی این است نه آنکه ته می گوئی!، آن درویش گفت شیطان ~~رابرروند گان # ~~راه هیچ دست باشد؟، خواجه فرمودند که هررونده که بسر حدفناء نفس نرسیده ~~باشد # ~~چون در خشم شود شیطان بر وی دست یابد اما آن روندهیی که بفناء نفس ~~رسیده # ~~باشد ویرا خشم نبود غیرت بود و هر کجا غیرت بود شیطان بگریزد و اینچنین ~~صفت # ~~آن کس را مسلم شود که روی براه حق دارد و کتاب خدای را عز و جل بدست # ~~راست گیرد و سنت رسول را بدست چپ گیرد و در میان این دو روشنائی راه را # ~~سلوک کند !. # روزی مسافری ازراه دور بحضرت خواجه آمده بودنا گاه جوانی خوب صورت # ~~بحضرت خواجه آمد و طلب دعای کرد، خواجه دعائی فرمودند آن جوان ناپیدا ~~شد، # ~~آن مسافر یرسید که این جوان چه کس بود؟، خواجه فرمودند که فرشته بود که ~~مقام # ~~وی در آسمان چهارم بود بسبب تقصیری از مقام خود دور افتاده بود و ~~بآسمان دنیا # ~~آمده بود ، با فرشتگان دیگر گفت چه کنم که حق تعالی مرا باز بن مقام ~~رساند ؟ # ~~فرشتگان ویرا بجانب ما نشان دادند، آمد و دعا در خواست کرد دعا کردیم ~~باجابت # ~~مقرون شد و باز بمقام خودرسید، آن مسافر گفت خواجه مرا بدعای ایمان مدد ~~کند # ~~باشد که از این دامگاه شیطان ایمان بسلامت بریم، خواجه فرمودند وعده ~~آنست که # ~~بعد از ادای فرایض هر کس دعاکند مستجاب شود تو بر کار باش و ما را ~~بدعای خیر # ~~یادکن بعد ادای ms388 فرایض و مانیز ترا یاد کنیم ، باشد که در این میان اثر ~~اجابت ظاهر PageV01P379 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0553.png) # ~~شوکهم جر حقتووهم دو حق ما:..3. # ~~خواجه عارف ریوگروی اجه عبد الخالق راشسه - خلیقه - بوده اشتب خواجه ~~احمد صدیق وخواجه عالرفی ریوکروی وخواجه اولئله # حمه الل کالن ، و سلسنآله ی نستت اوادت حضرت خواجه بهاهه الحق # ~~والدین نقشبندة رکخمه الله تعالی ازماین جماعی بخواجه عازف ملی ~~رسیه.-406 تب # ~~خواحه محون الغیر فغیویقدس شرة وی ازحلفای خواجه عارفاست : # ~~خواهعلیراهة رحمة الله علیه 1 وی از حلفای خواجه محمود است، ولقت ~~ایشتان درماین سلسله ضرت عزیزان است، و ایشان را مقامات عالیه وکرامان # ~~م ظاهره تبسیار بوده و بضنغث بافتد کهی مشغول می بودهاند» و: # ~~این فقیز از بعضی اکابر چخنین استماع دارد که اشارت بایشان- اسیت آنچه ~~مولانه # ~~جلا الدین رومئقدس ستره درتغزلیاث خود فرموده است .0:،5، 5. # # گرنه علم حال فوق قال بودی کی شدی %~% بندهی اعیان بخارا خواجهی نساجرا # قبرایشان در خوارزم مشهوراست، یزارویتبرک به. # زایشان پرسیدند که ایمان چیست. فرمودند که کندن و پیوست # ~~ن بو نیز از هایشان پر سیدند که مسیوق بقضای مسبوقانه کی پرخیزد ~~فرمودند که # ~~بیش انی صی.. # د_و ازایشان منقولد است که فرمودهاند که اکر در روی زمین یکی از فرزندان # ~~خواجه عبد الخالق غجدوانی قدی سره بودی منعیور هر کز بر سردار نرفتی.( # ~~خلوأجةء مخعل بابا سملسی ماقدس سرهیه که بر قصرهندوان می گذشته اند ~~منیفرموده اندکهآ آز این دی خلیفهی حضرتعزیزبان است، وخدمتخواجه ~~بهاءالدین را نظر قبول بفرزندی آز ایشان بوده است و ایشانند گه بارها # ~~ختاک بوی مردی آید و زود باشد کهآ قصر غار قان شود، تآ زوزی از منزل ~~امیر سید # ~~کلأل گه از خلقای ایشایید بطرف فصر فهثدتوآن متوجه شدآند وهر مودئد اکه ~~آن بوی PageV01P380 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0554.png) # ~~زبادن شده است یهمماتهکه آن مزدسملتولد شده آستنت5، چون نثنول ~~نقرزمودند از ولادث، # ~~شخواجه سه روز گذشتة بود که جدایشان معامله برشینهی ایشان گذاشت ~~وینیازتیام # ~~بخدمت ms389 خواجه محمد بابابردند، فرموهند که ونی فرزئدماست وما اورا قیول ~~کرهیم و # ~~توجه باصحاب کردند و گفتند این آن مردست که مابوی وی شمیده بودیم، ~~مقتدای # ~~دوز گلدشود، و امیر سید کلال را فزمودند که درحق فرزندم بهاء الدین ~~تزبیت « شفقت # ~~دریغ تداری و ترابحل نکنم اگر تقصیزی کنی؟ امیر فرمودند که مرد نباشم ~~اگردره # ~~روصیت خواجه تقصیر کنم. # حضرت. خواجه بهاء الدین می فرمودهاند که چون خوامتتم که متأهل کشوم # ~~جد من هزا بحضرت خواجه محمد بابافرشتاد بسماسی که برکت1 قدم ابشان ~~نجاین # ~~رمنازل برسد چون بلقاء ایشان مشرف شدم اول کرامتی که مشاهده کروم] ان ~~بود کهید # ~~آن شب در من تیازی و تضرعی پیدا شده بود، برخاستم ودرمسجد ایشان دو ~~مدهو # ~~ددو رکعت نماز گذاردم و سر- بسجده نهادم و تضرلع ونیاز تمام نمودم، ~~دونآین میان بر # ~~زبان من گذشت که الهی قوت کشیدان بار بلای خود و تخملهخنت ه محبت خود ~~مردا # ~~کرامت فرمای!، چون بامداد بحضرت خواجهآ رسیدم فرمودندای ورزند دن ~~ذعنچنین # ~~باید گفت که الهی آنچه زضای خضرت تو در آنست این بنده ضعیف سرابر آن ~~دار # ~~- بفضل و کرم خود: اگر خداوندتغالی بحکمت خود بدوستی بلافرشته ~~بعثایت:خود # ~~آن دوست زا قوت آن بار دهد وشحکمت آن را بزوئی ظاهر گر3 بنبامغتیا ~~رخالب # ~~بلادشواز است، گستاخی نباید کرد. بعد از آن طعام خاضر شد چوت بخوردیم ~~قرصی # ~~بمن دادند و در خاطر من گذشت گه اینجا سیر خورزدیم و همین ساعت بمنزل ~~خوأهیم # ~~رسید این نان مارا بچه کار آید ؟، چون روان شدند من در زکاب أیشان ~~بتیاز تمام PageV01P381 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0555.png) # ~~را بیار که عاقبت بکار آید ومرا ازمشاهدهی آن احوال یقین بحضرت ایشان ~~زیاده شد. # ~~سید امیر کلال وی خلیفهی خواجه محمد بابای، مذکوراست وخدمت خواجه # قدس سره بهاءالدین را نسبت صحبت و تعلیم اداب طریقت و تلقین ذکر # از ایشان است . # روزی مجمعی عظیم بود، خدمت امیر، خواجه راطلبیدند وروی بایشان کردند # ~~و ms390 گفتند فرزد بهاءالدین نفس خواجه محمد بابا سماسی را قدس سره در حق ~~شما # ~~بتمامی بجا آوردیم که گفته بودتد که آنچه از تربیت در حق تو بجای آوردم ~~در حق # ~~فرزندم بهاء الدین بجای آری ودریغنداری، چنان کردم واشارت بینهی خود ~~کردند # ~~و گفتند پستان را برای شما خشک کردم تا مرغ روحانیت شما از بیضهی بشریت # ~~بیرون آمد امامرغ همت شما بلند پرواز افتاده است، اکنون اجزتست هرجا که ~~بوئی # ~~بمشام شمامی رسد از ترک و تاجیک طلبید و در طلبکاری موجب همت خود تقصیر ~~نکنید. # و چنین ارند از حضرت خواجه که فرمودند چون این نفس از خدمت امیر رحمه- # ~~الله ظاهر شدآن واسطه ابتلاشد که اگر برهمان صورت درمتابعت امیر می ~~بودیم از # ~~اتبلا دورتر و بسلامت نزدیک تر میبودیم . # روزی خدمت امیر حضرت خواجهرا گفتند چون استاد شاگرد را تربیت کند # ~~هر آینه خواهد که اثر تربیت خود را در شاگرد مطالعه کند تا وی را ~~اعتماد شود # ~~بر آنکه تربیت وی جاگیر افتاده است و اگر خللی در کار شاگرد بیند آن ~~خلل را # ~~اصلاح نماید»، آنگاه فرمودند فرزند من امیر برهان حاضر است و هیچکس دست ~~تصرف # ~~بر وی ننهاده است و تربیت معنوی نکرده است در نظر من بتربیت وی مشغول ~~شوید # ~~تا اثر آنرا مطالعه نمایم ومرا برصفت شما اعتماد شود!، حضرت خواجه ~~مراقب نشسته # ~~بودند و متوجه خدمت امیر شده و از غایت رعایتادب در امتثال آن امر ~~متوقف گشته، # ~~خدمت امیر سید کلال فرمودند توقف نمیباید کرد، حضرت خواجه امتثال امر ~~ایشان # ~~کردند و متوجه باطن امیر برهان شدند و بتصرف در باطن وی مشغول شدند در # ~~حال آثار آن تصرف در باطن و ظاهر امیر برهان پیدا گشت و حالی بزرک در ~~وی # ~~پدید آمد واثر سکر حقیقی ظاهر شد . PageV01P382 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0556.png) # قشم شیخ قدس سره وی از مشایخ ترک است از خاندان خواجه احمد نسوی ، ~~خدمت خواجه بهاء ms391 الدین برموجب آن نفس که خدمتامیر کلال با ایشان گفتند که ~~اکنون اجازتست هر جاکه بوئی # ~~بمشام شما میرسد از ترک و تاجیک طلبید و در طلبکاری تقصیر مکنید بنزدیک ~~قثم # ~~شیخ رفتند، در اول ملاقات خر بزه می خورد پوست خربزه را سوی ایشاک ~~انداخت # ~~ایشان از غایت حرارت طلب پوسترا همچنان برسبیل تبرک بتمامی خوردند، سه ~~بار # ~~در آن مجلس همچنین واقع شد ، در همان مجلس خدم شیخ در آمد و گفت سهشتر # ~~و چهاراسب غایب کردهام، شیخ اشارت بحضرت خواجه کردند و بترکی گفتند که ~~آنی # ~~بخشی تو تو نگیز (این سخن را نیکو بگیرید) : چهار کس از مریدان شیخ # ~~چنان بهیبت در ایشان افتادند که گوئی خونی در میان است ، حضرت خواجه # ~~قدس سره فرمودند هر کرا شناخت صفت مشایخ نرک نباشد هر آینه از ان ~~طریقههیی # ~~ایشان بکلی از ایشان نومید شود و متعرض شود، خواجه در مراقبه ~~بدوزانویادب در1 مدند # ~~و متوجه گشتند ، بعد از ادای نمنز شام خادم در آمد و گفت اسبان و ~~اشتران خود # ~~آمدند . خدمت خواجه دوسه ماه کما بیش در متابعت ومللازمت قثم سیخ رحمه ~~النه # ~~بودند آخر الامر ایشان را تشریفداد و گفت مرا نه یسر اند ودهم توئی، ~~دتو برهمه # ~~مقدم ، و سالها چون از نواحی نخشب ببخارا امدی خواج رعایت او کردندی د ~~او # ~~گفتی این طلبکاری که در تومی بینم در هیچکس از مذ لبن و صادقان مع لعه ~~نکرددام . # و این قثم شیخ از غایت انقطاع و کما بی تعلقی که داشتدر آخر حیات بیکی # ~~از تیمهای بخارا در آمد و انواع سوداها کرده بیرون آمد و آثار صحت در ~~وی ظهر # ~~بود، بر دو کانچه بنشست و آنانکه باوی بودند از فرزندان و متابعان همه ~~را بخواند # ~~و گفت زمان نقل ما رسیده است کلمهی توحید را بر موافقت بگوئیم او بگفت ~~و # ~~دیگران بگفتند و در حال جان بحق تسلیم کرد . # خلیل ms392 آتا قدس سره خدمت خواجه بهاء الدین فرمودهاند که شبی در اوایل ~~این کار در خواب دیدم خلیل آتا رحمه الله که از کبار مشایخ ترکاند مرا ~~بدرویشی سفارش مینمایند چون بیدار شدم PageV01P383 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0557.png) # ~~ضورت آن درویش دز خاطر من بود و مرآجدویی بؤدنصااخه والده پدرمن، ~~[نخواب # ~~را باایشان گفتم، فرمودتد که ای فرزند ترا آز مشایخ ثرک نصیبی محواهد ~~بوه و من # ~~دایم طالب آن درویش می بودم تا زوزی در بازار بخاراباو ملاقات افتاد او ~~راشناختم، # ~~پرشیدم نام او خلیل بود و دزآن وقت بااومجالسنة ومکالمة میسر نشدة چون ~~یمتزل # ~~رفتم شب رسید قاصدی بیامد که 2 رویش خلیل ترا می طلبد و ایام تیرماه ~~بود، پارهیی # ~~میوه بر گرفتم و نزدیک او رفتم تچون او وا ذیدم خواستم که آن خواب را ~~با او بگویم # ~~بزبان ترکی گفت آنچهآ در خاظر- تست پیش ما عیاناست خاجث بیان نیست » ~~حالت # ~~من دیگر شد و میل خاظر بصحبت او بسیار شد و ذر صحبت او احوال شگرق و # ~~چیزهای غریثب و عجیب مشاهده میشد از او، و بعد از مدتی او زا بادشاهنی ~~مملکت # ~~ماوراء النهر میسر شد و مراملازمت ه خدمت وی می بایست نمودن و در اوقات ~~ملازمتت # ~~نیز چیزهای بزرک مشاهده میافتاد وبامن شفقت بسیار میکرد، گاهی بلطف و ~~گاهی # ~~بغنف مرا آداب خدمت در می آموخت و از آن ججهت قواید بشیار بمن میرسید ~~ودر # ~~مقام سیر و سلوک در این راه قوی بکار آمد، و مدت شش سال بدین طریق ~~ذرخدمت # ~~او بودم که در ملأ رعایت آداب تسلطنت او می نمودم و در خخلأ مخرم صحبت ~~خاض او # ~~بودم، و پیش از ملک شش سال دیگر با او مصاحبت افتاد و بسیار وقت ذر ~~خضور # ~~خواص بازگاه خوذ می گفت هر گکه از جهت رضای خق تعالی مرا خدمت کند دار # ~~میان خلق بزرک شود ومرا معلوم میشد گه مقصود او کیست، بعد ms393 آز این مدت ~~چون # ~~مملکت مجازی او را تزوال شد در لحظهیی آن ملک و خدم و خشم هباء منثورا ~~شد # ~~و بتمامی کار دنیا بر دل من سرد شد، ببخارا آمدم ودر ریورتون که از ~~دیهای بخارا # ~~است ساتن شدم . # ~~خواجه بهاء الحق نام ایشان هحمد لن مجمدبالبخار لععت، ایشکانر انظر ~~نقیول # واین بابد مماسی استیو تعلم آداب PageV01P384 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0558.png) # ~~بخوانجه عبد المخالق غجدوأنی) یافته اید، چخاتکه می فرمودهاند که شبی ~~ذرمبادی اخوال # ~~وغلبات جذثات بنتگامزار متبرک أزنمرلاات بخخازارشی5لمم ثهرامزارانی ~~نجراغی دیدم افرواح # ~~تودر چزاغدان روغن تهام ولفتیله ،اما فتیلهآ (4 انذک منخرکت می نبایسث ~~ذاد ثماء ازدوفن # ~~بیرون آید و بتاز گی بر افروزد، و در مزار آخرین متوجه قبله نشستم و ذر ~~آن توججه # ~~غیجقی افتاد یمشاهده کردم ک دیواز قبله شق شدهآ و تختی بزوک پیدا آمده ~~پرکه ی سبز # ~~در : پیش وی کشیده مو گردل گزدا آننتخت لجتذا عتی اتخخؤاجه مف نا تا ~~سماسی را ود # ~~میان ایشتان، شناختم دانشتم که ایشان از گذشتگانید، از آن جماعت ایکی ~~مژرا گفت # ~~بر تخت خواجه عبدالخالق اند وسآن جماعت بخلفای [یشان وبهریک اشارت کرد # ~~خواجه احمد صدیق وخواجه اولیایت کلان وخخواجه عارق لو گروی و خواجه # ~~محمودالخیر فغنوی و خواجه علی را متینی قدس الله تعالی ارواحهم ، و چون ~~بخواجه # ~~با پاسماسی رسبد گفت ایشان را خود در حل حیات خود «ریافته یی شیخ تواند ~~فمترا کلاهی # ~~داده اند وترلآن کرامات کرده اند که بلای نازل شدوه از پرکت تو دفع ~~شودر آنگاه آن # ~~جماعت کفتند گوشدار و نیک شنو که حضرت خواجهی بزرک سخنان خواهند فرمود # ~~که در سلوک راه حق سبحانه ترا از آن چاره نباشد!، از ان جماعت ~~درخوایشتم که بر # ~~حضرت خواجه سلام کنم و بر چمال مبارک ایشان مشرف شوم پرده ازپیش، بن # ~~گرفتند پیری دیدم سلام کردم، چواب دادید، آنگاه سخنانی که بمبدا سلوک و ~~وسط # ~~و نهایت نعلق دارد با ms394 من در میان آوردند و گفتند آن چراغها که بآنیر ~~کیفیت، بانو # ~~نمودند اشارت و بشاربت است ترا باستعداد وقابلیت این راه راما فتیله و ~~استعداد را # ~~در حرکت می باید آورد تللهشن شودیو اسرار ظهور کند. وزدیگر فو مودند ~~ومبالغه # ~~ز میودند که در همهت اچوال قدم بر لدهن امرنهی و، عمل بعزیمت وسیت ~~بحایاآرکث # ~~2از رخصتها وسذ دووهجآشنی ومدا یما الخظ الینث لد مصطغی زا ه صفحلبه ی ~~کرام او # ~~ضبی الله عنهم لامشتتی:بمبعدبازرایر کیخنان اینج ماعت هرا گفیتلند ~~شاهنیه افیتق احللع تو # ~~- آتشت که فرذا علی الصباح فلان جای بروی و، فلانا کاو بمکنی وتفصیله ~~آنیذ مقامات # ~~ایشتان امذاکتور نستن وکلتیه بعلد ازاآن مثوجه شیفی شی جخد صف اعیر ~~سلیده کملاله رچول PageV01P385 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0559.png) # ~~بموجب فرمودهی ایشان بنسف رفتم و بخدمت امیر کلال قدس سره رسیدم ، خدمت # ~~امیر الطاف نمودند و التفاتها فرمودند و مرا تلقین ذکر کردند و بطریق ~~نفی و اثبات # ~~بطریق خفیه مشغول ساختند، وچون درواقعهیی مأمور بودم بعمل بعزیمت ~~بذکرعلانیه # ~~عمل نکردم . # کسی ازایشان سؤال کرد که درویشی شمارا موروث است یامکتسب؟!، ایشان # ~~قرمودند بحکم جذ بة من حذ بات الحق توازی عمل الثقلین باین سعادت مشرف ~~گشتم. # و باز ازایشان پرسیدند که درطریقهی شماذکر جهر و خلوت و سماعمیباشد؟، # ~~فرمودند که نمی باشد؛ یس گفتند که بنایطریقت شما برچیست؟ فرمودند خلوت ~~در # ~~انجمن، بظاهر باخلق هستند و بباطن با حق سبحانه و تعالی . ### | و # # ازدرون سو آشناووز برون بیگانهوش %~% اینچنین زیباروش کم می بوداندرجهن # آنچه حق سبحانه و تعالی می فرماید که رحجال لاتلهیهم تجارة ولابیع عن ذکر ~~الله # ~~اشارت باین مقام است . # گویند که حضرت خواجه را هر گز کنیزک و غلامی نمی بودهاست، ایشان را # ~~از این معنی سؤال کردند فرمودند بند کی باخواجگی راست نیاید. # کسی ازایشان پرسید که سلسلهی شریف حضرت شما بکجا میرسد: فرمودند # ~~که از سلسله کسی بجایی نمی رسد . # و می فرمودهاندنفسهای خود را ببدی ms395 تهمت نهید که هر که بعنایت حق سبحاه # ~~نفس خود را ببدی شناخته باشد و مکر و کید او را دانسته نزد او این عمل ~~سهل # ~~است، از روند گان این راه بسیار بودهاند که گناه دیگری را بر خود نهاده ~~اند و بار آن کشیده. # و میفرمودند ، قوله تعالی یاایها الذین آمنوا آمنوا بالله اشارت بآنست که # ~~در هر طرفة العینی نفی این وجود طبیعی می باید کردواثبات معبود حقیقی ~~می بایدنمود. # شیخ جنید قدس سره می فرموده اند شصت سال است که در ایمان آوردن # ~~آدمی فرمودهاند که نفی وجود نزدیک ما اقرب طرق است ولیکن جز بترک ~~اختیار و PageV01P386 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0560.png) # ~~دید قصور اعمال حاصل نمی شود . وی فرمودهاند تعلق بماسوی روندهی این ~~راه را # ~~قید و حجابی بزرک است . ### | 3 # تعلق حجابست و بیحاصلی %~% چو پیوند ها بگسای واصلی # اهل حقیقت ایمان را چنین تعریف کردهاند که الایمان عقد القلب بنغی جمیع # ~~ماتولهت القلوب الیه من المنافع و المتار سوی الله تعالی . # و میفرمودهاند طریقیی ما صحبت است و در خلوت شهرت است و درشهرت # ~~افت خربت در جمعیت است و جمعت در صحبت بشر نفی به دن در یات دیگر و # ~~آنچه آن بزرک فرموده است تعال نومن ساعة اشرت بر آنست کهاگر جمعی از # ~~حلالبیان این راه بایکدیگر صحبت دارند در2 ن خیر وبر کت بسیراست، ~~امیداست که # ~~منلازمت « مداومت بر آن منتهی بیاان حقیقی شود . # و میفرمودهاند که ریفهی م عروة وثثی است چنت دز ذیل مت بعت حضرت # ~~رسلت :زدن است واقتداء ب ثر صح بدآ کرام زضی اننه نمنی عنهم گردنست. 3 # ~~در این طریقه بندک عمل فنوح بسیزاست. اء رعیت منبعت سنت کازی بزرک است # ~~هر که از این طریفد مروی بگرداند خعر دین دزد . # ~~صحبت می دارد وافف حل خود باشد و زمنن صحبت را بزمن کذشته مواز نه کند # ~~اگر تفاوت یابد بحکم اصبت فالزم صحبت آن عزیز ms396 را غنیمت داند . # و مر فرمودهاند که لا اله نفیاز پدطبیعت است، الاالله اثبات معبود بحق جل ~~جلااه، # ~~محمدر سول الله خود را در مقام فاتبعونی در آوردن است، مقصود از ذکر ~~آنست # ~~که بحقیقت کلمهی توحید برسد و حقیقت کلمه آنست که از گفتن کلمهت ماسوی ~~انله # ~~بکلی نفی شود ، بسیار گفتن شرط نیست . # و میفرمودهاند که حضرت عزیزان علیه الرحمة والغفران می گفته اند که زمین # ~~در نظر این طائفه چون سفره بیست، و حامی گوئیم چون روی ناخنی است هیچ ~~چیز PageV01P387 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0561.png) # # از نظو ایشانه غائب نیست. ب9- %~% س30. # ومی فرمودهاند بسر توحید میتوان رسیدن، اما بسر معرفت رسینبین دشوار ~~لمست،* # وقتی که حضرت خواجه بسفر مبارک حج میرفتهاند یکی از بزرک زاد گان # ~~خراسان رل تعلیم ذکر کرده بودهاند، در وقت مراچعت با ایشان گفتند که ~~فلان کس # ~~بتیکرار سبق ذکر که تعلیم گرفته بود کم مشغولی کرد، فرمودند که باکی ~~نیست، پس از # ~~وی پرسیدند که مار ا بهیچع خواب دیدی بگفت آیرعی، فرمودندکه همین بس ~~اسیغ لزالین # ~~سخن معلوم میشود که هر که را اندک را بطه یی باین عزیزان می باشد، امید ~~است که # ~~آخزالامر ملحق باینان گردد و آن شبب تجات و رفع درجات، وی شود. شخصیآ ~~در # ~~حضرت أیشان گفت فلان کس رنجوراست توجهآ خاطر شریف در یوزه می دارد، ~~فرمودند # ~~اول باز گشت خاطر حسته می باید آنگاه توجه سخاطر شکسته. # از خدمت ایشان طلب کرامات کردند، فرمودند که کر امات ما ظاهر است با # ~~وجوذ چندین بار گناه بر روی زمین متی توانیم رفت ؛. # و می فرمودهاند که از شیخ ابوسغید ابوالخیر قدس سره پرسیدند که در پیش # ~~جتازهی شما کدام آیت برخوانیم ؟!، فرمودند که آیت0خواندین کار بزرک ~~اسنت این # ~~بیت خوانید !. # # چیست از این خو بتر در همه آفاق کار %~% دوست رسد نزددوست یار بتز دیک ~~یتار # یس حضرت آیشان فرمودهاند در پیش جنازهیآی ماساین بیت خوانید ! . ### | مث ms397 # مفلسنانیمآ آمذه در کوی تو -4005، شیء لله از جمال تزوی - تو. # از خدتمت مولانا جلال الدین خالدی رحمه الله تعالنی پرسیدند که ذنتبیت ~~سلوک و # ~~طریقت خواجه بهاءالدین از متأخران مشایخ بطریقت که متاسبت واود؟ ~~فرمودند # ~~سخن آرکمتقدمک کوئید وا ذؤیست سال زیاده است تا لین نوع ظهور، آثار ~~ولایت که # ~~برآخمت خواجة بهاه الذین بعآنایت آکهی شده است بزهیچکش از تمشایخ ~~اطریقته از PageV01P388 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0562.png) # ~~متأخران نشده أستت # تیفم قطب الدین نام تیری أز اصحاب خحواجه بخرا اسان تشریف آورده بود ولی # ~~گفت که منخرد سال بؤدم حضرت لحواجه مرأقرمودند که بفلان کبوتر خخانه وو ### | %~% 1اس # ~~و کلبوتر بچه یی چند بیاور،، چون کبوتر بچگان می آوردم مرا خاطر بآن مل ~~گرد،یک.. # ~~کبؤتر بچه زنده نگاهداشتم و بحضور خواجه نیاوردم، چون گبوتر بچگان را ~~یختند و # ~~برحاضران قسمت گردند مرا ندادند و کقتند فلان کس تصیب خود زنله کرفته ~~است. # وفات ایشان در شب دو شنبه سیم ماه ربیع الاول سنه احدی و تسعین و سبعمأیة ~~بوده # ~~است قتس الله تعالی زوخه. # ام وی محمد بن محمد البخازیست، از کباز اضحاب حواجه # ~~خواجه غلاءالدین رعط مقدمن صره العزیزس خوألهی تربیک بسیأری از ~~طالبان بایشأن میی کرده اند و الدین بوده است و حصرت خواجة در آیام حیات ~~خود: # ~~می فرمودهاند که علاه الدین خیلی بار برما سبک گرده است لأجرم انوار # ولایت و %~% 3 ### | # ~~آثار آن علی الوچه الاتم والاکمل از ایشان بظهور بیوبته است ویمن صحبت ~~و # # جسن توبیت ایشان یسیاوی از طالیان از پایگاه بعد و نقصان پپمشگاه %~% ~~اپوکمالم # ~~رسیدندو موتبه ی متکمیل ولکمالن یافتند نانسبلس چتسهچ بن ح # این فقیراز بعضی عزیزان شنیده لستت که قدویة المعلماعالیعققین ولعوة ~~الکبرا16. # ~~المدقتین صاحب القصانیف الفائقه والتحقیقات الرایقه السید الشریفه الجر ~~جبانی، # ~~دحمه اللقه تعالی که توفیقی لنخهلط دلی سلک لحماب یایشان یافته یوده ~~است ونیان # ~~والغملاص تمام بخاد منان وه ملاز ملانا ایمثلان دلشتد هارهامی رگفته که ~~تامن ms398 بشیرفی صجی # ~~شیخ زین الذین علی وحمه لله تعالی مرسید ممازرفض نوحتم روقلبحت وخواحه ~~تطار # ~~قدس سره نپیوستم خدای را نشناخیقلا تلە -منضا، بنث نم پا بهم 4 مسه # بعضی از کلمات قدسیهی ایشان را که در مجالتی هتعبط صی فرلوده انیشخدمت # ~~خواجه محمد پارسا قبس سره در قید گتابت می آورده بوده اند و چندی از آن ~~به # # ثیت تبرک و استونشاد مذ کور ثمیگردد. %~% شیکچاش امنامح لآین هی ~~PageV01P389 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0563.png) # ~~و سایقه ی عنایت ازلی رامی باید دید و از امیدواری بآن عنایت بی علت و ~~طلب آن عنایت # ~~لحظه بی غافل نمی باید بود، و از استغناء خودرا نگاه میباید داشت، ~~واندک حق سبحانه و # ~~تعالی را بزرگ میباید شمرد، و ترسان ولرزان باید بود. آن ظهور استغناء ~~حقیقی خاموشی # ~~از سه صفت باید که خالی نبود یا نگاهداشت خطرات، یامطالعهی ذکر دل که ~~کویا # ~~گشته باشدهیامشاهده ی احوال که بردل گذرد و خطرات مانع نبود احتراز از ~~آن دشوار # ~~باشد . اختیار طبیعی که مدت بیستسال درنفی آن بودیم نا گاه بنسبت خطره ~~گذشت # ~~اما قرارنیافت؛ خطرات را منع کردن کارقویستو بعضی بر آنند که خطراترا ~~اعتباری # ~~نیست اما نباید گذاشت تامتمکن گردد که بتمکن آن سده در مجاری فیض پدید ~~آید، # ~~بنابراین دایما متفحص احوال باطن بایدبود و خودرا بنفسزدن تهی کردن: ~~ظاهرا بامر # ~~مرشد درحضور باغیبت برای نفی خطرات است که تمکن یافته است در باطن و ~~سبب # ~~آن اینست که هرمعنی درلباس صورتی بود ، بهروقت خودرا بنفس زدن از خطرات # ~~موانعی که تمکن یافته است تهی میباید کردن، درخود رفتن است و از خود ~~رفتن و اصل # ~~معتبر دراین راه اینست، وعلامت در خودرفتن ازخود رفتن است غیبت ~~ازخودوحضور # ~~باحق سبحانه بقدر عشق است، ونتیجهی عشق محبت مفرطه است، عشق هر که ~~بیشترغیبت # ~~او ازخود وحضور بامعشوق بیشتر، چون ملک وملکوت برطالب پوشیده ~~شودوفراموش # ~~گردد فنابود، و چون هستی سالک هم برسالک پوشیدمشود فنای ms399 فنابود، ~~بعدازهر نمازی # ~~از پنج بار وبعد از مذاکرهی علم بیست بار کلمهی استغفار گفتن مدد است ~~در سعی و # ~~ندهد، در این زمان بذ کرخفیه که مشغول اند بمعده میگویند نه بدل ، ~~مقصود بسیار # ~~گفتن نیست، دریک نفس سه کرت گوید لااله الاالله از طرف راست آغاز کند و ~~بردل # ~~فرود آرد ومحمد رسول الله از جانب چپ بیرون آرد بیمجاهده نمی شود پیش ~~از # ~~صبح و بعد از نماز شام درخلوت وفراغت از خلق . # شیخ عطار رحمه الله میگوید : ### | بیت # # صد هزاران قطره خون از دل چکید %~% تا نشان قطرهیی زان یافتم ~~PageV01P390 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0564.png) # یا در یک نفس نه کرت گوید یا هجده کرت، اگرنتیجه ندهد ازسر گیرد ، واز # ~~مزارات مشایخ کبار روح الله ارواحهم زیارت کننده بهمان مقدار فیض ~~میتواند کرفتن # ~~که صفت آن بزرگ را شناخته است و بهمان صفت توجه نموده و در آن صنعت در ~~آمده، # ~~اگرچه قرب صوری را درزیارت مشاهد مقدسه آثار بسیار است اما درحقیقت ~~توجه # ~~و برهان این سخن است و مشاهد صور مثالیه اهل قبور کم اعتبار دارددر جنب ~~شناختن # ~~صفت ایشان در آن توجه و در آن زیارت. و با این همه خواجه ی بزرگ قدس ~~الله تعالی روحه # ~~میفرمودند: مجاور حق سبحانه بودن احق واولی است ازمجاورت خلق بحق ~~عزوجل، # ~~واین ییت بر زبان مبارک ایشان بسیار گذشتی. ### | یت # توتاکی گورمردان را پرستی %~% بگرد کار مردان گردرستی # مقصود از زیارت مشاهد اکابر دین رضی اللهتعالی عنهم اجهعین می باید # ~~که توجه بحق سبحانه بود ، روح آن بر گزیدهی حق را وسیلهی کمال توجه بحق # ~~گردانیدن چنانکه در حال تواضع باخلق باید که هرچند تواضع ظاهرا با خلق ~~بود # ~~بحقیقت باحق سبحانه باشد، زیراکه تواضع باخلق انگاه پسندیدهافتد که خاص ~~مر # ~~خدای را باشد عزوجل ، با آن معنی که ایشان را مظاهر آثار قدرت و حکمت ~~بیند # ~~والا آن صنعت بود، تواضع طریقهی مراقبه از طریقهی نفی و ms400 اثبات اعلی است ~~واقرب # ~~است بجذبه ، از طریق مراقبه بمرتبهی وزارت و تصرف در ملک و ملکوت ~~میتوان # ~~رسید، و اشراف بر خواطر و بنظر موهبت نظر کردن و باطنی را منور ~~گردانیدن # ~~از دوام مراقبه است ، از ملکهی مراقبه دوام جمعیت خاطر و دوام قبول ~~دلها حاصل # ~~است، واین معنی را جمع وقبول مینامند. عزیزان را رحمه الله تعالی سؤال ~~کردهاند از # ~~ذکر علانیه، فرمودهاند باجماع علماء در نفس اخیر بلند گفتن و تلقین ~~کردن جائز # ~~است و درویش را هرنفسی نفس اخیر است . # وفات حضرت خواجه علاء الدین قدس الله تعالی سره بعد از نماز خفتن شب ~~PageV01P391 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0565.png) # ~~چهار شنبه بیبتم زچ سند اثنین او ثملیمایة یوده است و روهی مطهرهیی ~~ایشان در # ~~ده *غاتیان إسةنخیة احقه نالهه ماسن 2 *فه اتاهر1 و44 نل شعت!1 # ~~خوالحجه پارتس نام مانشان محمدبن محمدین مجسوه الحافظ بالبخالی فاس* # ~~فل سق شرة الغریز د قدس اللهه سلز همنرسة* بععلثه خا # لسثی لها اشاه نیز ازاکابر اصحاب خواجهی یزرک اند قدس الله # # تعال روجهای ها م %~% سه4س %~% # ~~نن چضدیتا خواهی بزرلک قدس الله تعالی روحه درحق ایشان فرمودماند ~~ویحضور # ~~اصحلبه خوییا ایشان خطاب کرده اند که. حقی وامانتی که ازخلفاء خاشدان ~~خواچیگانه # ~~قدس الله تعالی اسرار هم باین فقیر رسیده است و آنچه در این راه کسیب ~~کرده اسیته # ~~آن امانت را بشما سپردهایم چنانکه برادر دینی هولانا عارف بما سپرد ~~قبول # ~~می باید کترد و آن املنت را یخلقحق سبحانه میباید رییانید ایشان تواضع ~~نمودند # # و قبولرکردنیهعا هنتنم145 4 !- لس %~% .4-1 4 هس # ~~ت هردر مرط اخیریو غیبتایشان در جضور لمصحاب و اجیا درحق ایشان # ~~تواضع رفر موده اند عقصود از ظهور میاوجود انشیت بادرل بهردو طیهق جذبه ~~وسلول2 # ~~تربیت کمردهام ارگر مشغول می شود چهانیرازاو منورمی کردد و یح مع یب # ~~یر ودن محلی دیگیر صنعته یرخ پنظر موهیت او راکرامت کودیند و قصهی برخ # ~~رضی الله عنه در کتاب ms401 قوة القلوب مذکود استتس م51، مت مسعن # ~~بن1د و در ملحلی هیگز بنظر موهبت ویرا نفس بخشیدنینتا هرچهکواید لمن ~~شود # ~~ن مناه در محلی دیلگر فرموده اند هوچه او میگوید الله تعالی آن میکندا ~~بحیکم حدییث # ~~صطیلح مانضامر عباد الله هن الوا قسه علی اللمه سطانه لا برههی ~~کویمیکوی لانیی کوید # ~~بداوه در ملغلی دیگرماهنط تلقین ذکر خفیه فرمودتدز لورراماجازت ~~دادنله بعمل # ~~بر موجب آنچد داند از مقایق واحقلیق آدلب جلویقات ورتعلیم آنه الی ~~غیررذ لل لنة # ~~التشریفات التی لاتعد ولا تحصی. شا پیخا سذرمذه ل رشی سع # ~~سث رونه چونن حار المسحوم هنه ائنین دعلشریو و. تمالمأیة بغیلت ~~بنطوافمییت الحرام و PageV01P392 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0566.png) # ~~بزیارت نبیه علیه الصلوة والسلام از بخارا بیزون آمدند و ازراه نسف ~~بصغانیان # ~~و بلخ و ترند و هرات بقصد دریافت مزارات متبر که روان شدند همه جا ~~سادات و # ~~مشایخ وعلماء مقدم شریف ایشان رامغتنم شمردند و باکرام واعزاز تمام ~~تلقی نمودند، # ~~بخاطر می آید که چون از ولایت جام می گذشتند و بقیاس چنان مینماید که ~~در # ~~اواخر جمادی الاولی یا جمادی الاخر بوده باشدازسال مذکور یدر این فقیر ~~باجمعی # ~~کثیر از نیازمندان و مخلصان بقصد زیارت ایشان بیرون آمده بودند و هنوز ~~عمر من # ~~پنج سال تمام نشده بود، پدر من یکی از متعلقان را گفت که مرا بردوش ~~گرفته پیش # ~~هحفهی محفوف بانوار ایشان داشت ایشان التفات نمودند و یکسیر نبات ~~کرمانی # ~~عنایت فرمودند و امروز از آن شصت مال است که هنوز صفائی طلعت منور ~~ایشان # ~~در چشم من است و لذت دیدار مبارک ایشان در دل من، وهمانا که رابطهی ~~اخلاص # ~~و اعتقاد وارادت ومحبتی که این فقیر را نسبت بخاندان خواجگان قدس الله # ~~تعالی ارواحهم واقع است ببرکت نظر مبارک ایشان بوده باشد و امید می ~~دارم که # ~~ییمن همین رابطه در زمرهی محبان و مخلصان ایشان محشور گردم بمنه وجوده ~~!. # و چون بنیشابور رسیدهاند بواسطهی حرارت هوا و ms402 خوف راه میان اصحاب # ~~سخنی می گذشته است و فی الجمله فتوری بعزیمتهای همراهان راه یافته بوده ~~است، # ~~دیوان مولانا جلال الدین قدس سره را بتفاؤل گشادهاند این ابیات بر آمده ~~. ### | بیت # # رویدای عاشقان حق باقبال ابد ملحق %~% روان باشیدهم چون مه بسوی برج ~~مسعودی # # مبار کبادتان این ره بتوفیق و امان الله %~% بهر شهری و هر جائی ~~بهردشتی که پیمودی # و از آنجا این مکتوب را ببخارا فرستاده بودند : # باسمه سبحانه، نوشته شده این مکتوب در روزی که بیرون آمبه شده بود از # ~~نیشابور حمیت و سایر بلاد الملمین عن الافات و المخافات . # و آن روز یازدهم بود از جمادی الاخر سنه اثنین وعشرین و نمانمأیة در حاز ~~صحت # ~~وسلامت ورفاهیت ووقوق تمام بفضل و اکرام الهی جل ذکره و قوت قلب وقوت ~~یقین PageV01P393 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0567.png) # ~~بفیض فضل نامتناهی، بحکم اشارات و بشارات کان رسول الله(ص) یتفاعل ~~ولایتطیر # و قال رسول الله(ص) لم یبق بعدی من النبوة الاالمبشرات یراها المؤمن # ~~اویری له وهذا حدیث متفق علی صحته . ### | شعر # یا بنی الهدی حدیثک غوثی %~% واعتصامی ببا بکم والتجائی # و چون در کنف صحت و عافیت و سلامت و رفاهیت بمکه محترمه رسیدهاند # ~~و ارکان حج تمام گذارده اند ایشان را مرضی عارض شده است چنانکه طواف ~~وداع # ~~در عماری کردهاند و از آنجا متوجه مدینه شدهاند درراه اصحاب را طلبیده ~~اند و املاء # ~~فرمودهاند که : بسم الله الرحمن الرحیم، جاء نی سید الطائفة الجنید قدس ~~الله # ~~تعالی سره فی ضحوة یوم السبت التاسع عشر من ذی الحجة سنة اثنتین وعشرین # ~~و ثمانمأیة عند انصرا فنا من مکة المبارکة زادهاالله تعالی تکریما ~~وبرکاتآ # ~~و نحن نمیر مع الرکب وانابین النوم و الیقظة فقال رضی الله تعالبی عنه ~~فی # ~~زیارته و بشارته القصد مقبول فحفظت هذه الکلمة و سررت بها ثم استیقظت # ~~من الحالة الواقعة بین النوم و الیقظة الحمدلله علی ذلک . # و بعد از آن کلمات دیگرهم بعبارت عربی املاء فرمودهاند ms403 که ترجمهی آن این # ~~میشود که این کلمهی واحده که از سید الطائفه قدس سره واقع شده کلمه ~~ییست جامعهی # ~~تامه و بشارتیست شاملهی عامهی مارا و اولاد ما را و اصحاب و احباب ~~وحاضر و # ~~غائب ما را زیرا که قصد ما در این مشاعر عظام و ادعیهیی که کرده شد بهر ~~موقف و # ~~مقام مصالح دینی و دنیوی همه بود و آن قصد بمقتضای این بشارت مقرون ~~بقبول # ~~گشته : الحمدلله سبحانه حمدآ طیبا مبار کآیوافی نعمة و یکافیمزید . # و روز چهار شنبه بیست و سوم ذی الحجه بمدینه رسیده اندواز حضرت رسالت # ~~بشارتها یافتهاند آن مسودهی املاء طلبیدهاند تا بر آن زیادت کنند چون ~~مطالعه # ~~کردهاند فرمودهاند که همینها است و زیاده ننوشتهاند . # و در روز پنجشنبه بجوار رحمت حق بیوستهاند. مولاناشمس الدین فناری رومی ~~PageV01P394 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0568.png) # ~~و اهل مدینه وقافله بر ایشان نماز گذارده اندوشب جمعه در آن منزل نزول ~~فرمودهاند، # ~~در جوار قبهی شریفهی امیرالمؤمنین عباس رضی الله تعالی عنه ایشان را ~~دفن کردهاند، # ~~و خدمت شیخ زین الدین الخوافی رحمه الله تعالی از مصر سنگی سفید ~~تراشیده آورده # ~~است و لوح قبر ایشان ساخته و بآن از سایر قبور ممتز است . # یکی ازثفات که از مخصوصان ولد بزر گوار ایشان خواجه برهان الدین ابو نصر # ~~رحمه الله بوده است چنین گفته است که خدمت خواجه برهان الدین ابو نصر ~~چنین فرمودهاند # ~~که در آن وقت که خدمت والد منفوت میشدند بر بالین ایشان حاضر نبودم چون ~~حاضر # ~~شدم روی مبارک ایشان را گشادم تا نظری کنم چشم بگشادند و تبسم نمودند ~~قلق و # ~~اضطراب من زیادت شد بیابان پای ایشان آمدم و روی خود بر کف یای ایشان ~~نهادم # ~~پای خود بالاکشیدند، و چون خبر ایشان که در مدینه رسول الله نقل کردند # ~~ببعضی از اکابر عجم رسید این عبارت فرمود که هم آنجا بازید که از آنجا ~~تازید . # یکی ازمریدان و معتقدان خواجه گوید ms404 که چون حضرت خواجه عزیمت حجاز # ~~کردند در وقت وداع گفتم خواجه شما رفتید فرمودند رفتیم رفتیم. # و از انفاس متبر که ی ایشان است که بیکی از اصحاب خود نوشته بودندخاطر # ~~این فقیر دایما نگران احوال ظاهری و باطنی شما میباشد و علی الدوام ~~بنسبت آن # ~~برادر منتظر نظرات بیعلت الهی میبود. # سید الطائفه جنید قدس الله تعالی روحه فرموده است : ان بدت عین من المکرم # ~~الحقت اللاحقین بالسابقین . # و با اینهمه اصل معتبرست نزد کبراء دین قدس الله تعالی ارواحهم اجمعین ~~آنکه # ~~کوشش را مگذارد بخشش را چشم میدارد . # و حضرت خواجهی مارا قدس الله روحه سؤال کردند که طریقت بچه توان یافت؟ # ~~فرمودند بتشرع و دیگر بعد المحافظة علی الامر الوسط فی الطعام لافوق # ~~الشبع ولا الجوع المفرط ودر تقلیل منام علی طریق اعتدال المزاج کوشیدن ~~PageV01P395 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0569.png) # ~~علی الخصوص احیاء بین العشائین و قبل الصبح بحیث لایطلع علیه احد بتوجه # ~~در خود رفتن و نفی خواطر علی الخصوص خاطر تمنی بنسبت حال و ماضی ~~واستقبال # ~~نیک مؤثر است فی رفع الحجب عن القلب ودیگر اذا سکت اللسان عن فضول # ~~الکلام نطق القلب مع الله سبحانه واذا نطق اللسان سکت القلب والصمت علی # ~~قسمین صمت باللسان و صمت بالقلب عن خواطر الاکوان فمن صمت لسانه # ~~و ام یصمت قلبه خف وزره و من صمت لمانه و قلبه ظهر له سره و تجلی له # ~~ربه عزوجل و من لم یصمت بلسانه ولا بقلبه کان مملکة للشیطان و سخرة له # ~~اعاذنا الله من ذلک و من صمت قلبه و لم یصمت بلسانه فهو ناطق بلسان # ~~الحکمة ساکت عن فضول الکلام رزقنا الله تعالی ذلک بفضله وکرمه . # خواجه ابو نصر پارسا رحمه الله تعالی بعد از وی بجای ثمرهی شجرهی طیبهی # ~~وی بود # که پنیهی علوم شریعت و رسوم طریقت را بوالد بزر گوار # ~~خواجه حافظ الدین # خود رسانیده بودند، و در نفی وجود وبذل موجود کار رااز # ~~ابو نصر ms405 محهک بن # ~~محمد ین محمد وی در گذرانیده، ودر ستر حال و تلبس بمثابهیی بودند که # ~~الحافظی البخاری هر گزاز ایشان ظاهرنشدی که دراین راه قدمی نهادهاند ~~و از علوم # ~~رحمه الله تعالی این طائفه بلکه از سایر علوم چیزی دانسته، اگر از ~~ایشان # سؤال کردندی فرمودی که بکتاب رجوع کنیم چون کتاب # ~~بگشادی یا همان محل بر آمدی که آن مسأله بودی یا یک دو ورق پس و پیش کم # ~~از این تخلف نکردی . # روازی در مجلس شریف ایشان ذکرشیخ مخی الدین بن العربی قدس الله تعالی # ~~سره و مصنفات وی میرفت، از والدخود نقل کردند که ایشان میفرمودهاند که ~~فصوص # ~~جانست و فتوحات دلو نیز میفرمودند که هر که فصوص الحکمت را نیک میداند # ~~وی را داعیه ی متابعت حضرت قوی می کردد . PageV01P396 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0570.png) # و توفی رحمه الله فی شهور سنة خمس و ستین و ثما نمأیة وقبرایشان # ~~در بلخ است . # ~~خواجه حسن عطار ایشان فرزند خدمت خواجه علاءالدین عطاراند و تمرهی # ~~رحمه الله تعالی شجرهی ولایت ایشان . جذ به ی قوی داشتهاند و بصفت ~~جذبه هر گاه در هر که میخواستهاند تصرف می کردهاند و وی # ~~را از مقام حضور و شعور باین عالم بکیفیت بیخودی و بیشعوری ~~میرسانیدهاند و ذوق # ~~وغیبت وفنا که بعضی ازارباب سلوکرا علی سبیل الندرة بعد ازمشاهدهی ~~بسیار میسر # ~~می شود میچشانیدهاند و در همهی ماوراه النهر و خراسان کیفیت تصرف ایشان ~~درطالبان # ~~وزائران اشتهار تمام دارد . # هر که بدست بوس شریف ایشان مشرف شدی از پای بیفتادی و دولت غیبت و # ~~بیخودی دست دادی. # چنین استماع افتاده است که یک روز بامداد ار خانه بیرون آمدند و کیفیتی # ~~غلب داشتند هر کرانظر بر ایشان افتادهمه را کیفیت بیخودی روی نمودو ~~بیخود بینت دند. # یکی از درویشان بعزیمت سفر مبارک بهرات رسید آثر جذبه و غیبت و # ~~بیخودی و حیرت از وی ضاهر بود گاهی که در بازارها می گذشت چنان ms406 مینمود ~~که # ~~وی را امری باطنی فرو گرفته است و بآد شد خلق و گفت و گوی ایشان چندان # ~~شعوری ندارد . # غزیزی از این سلسله که این فقیر بخدمت ایشان میرسیدم میفرمودند که کاز # ~~ان درویش بیش از این نیست که علی الدوام صورت خواجه حسن را مراقب ~~میباشد # ~~و نگاه میدارد و ببرکت این نگاه که داشت صفت جذبهی ایشان بوی سرایت ~~کرده. # و خدمت خواجه حسن چنانچه طریقهی سلسلهی خواجگان است گاهی بزیر # ~~بار بیماران در می آمدهاند و بیماری ایشانرا بر میداشته، در وقتی که ~~بعزیمت سفر # ~~مبارک بشیراز رسیدهاند یبکی از اکابر آنجا را که نسبت بایشان ارادت و ~~اخلاص # ~~تمام واقه شده بو ه است مرضی طاری کشته بوده و خدمت خواجه بزیر بار وی ~~در آمده PageV01P397 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0571.png) # ~~بودهاند آن عزیز صحت یافته و خواجه مریض شدهاند و در آن مرض نقل ~~کردهاند # ~~و نقل ایشان در شب دوشنبه عید قربان سنهست و عشرین وثمانمأیة بوده است ~~و # ~~نعش مبارک ایشان را از شیراز بولایت صغانیان که مدفن والد بزر گوار ~~ایشان است # ~~نقل کردهاند . # ~~مولانا یعقوب چرخی در اصل از چرخ بودهاند که یکی از دیهای غزنین است ~~و # رحمه الله ار اصحاب حضرت خواجه علاءالدین عطارندیلکه ازاصحا # خواجهی بزرگ قبس سره بوده اندو بعداز وفات خواجدی # # بزرگ بصحبت خواجه علاءالدین قدس سره رسیدهاند . %~% # و ازوی آرند که میفرموداول بار که بصحبت خواجهی بزرگ قدس سره تسیدم # ~~التماس کردم که مرا قبول کنید فرمودند که ما بخود کاری نمی کنیم امشب ~~ببینه اگر # ~~ترا قبول می کنند ما نیز قبول کنیم، خدمت مولانا میفرمودهاند کههر گز ~~شبی از آن # ~~سختتر برمن نگذشته بود که در فکرآن بودم که این در برمن بقبول بگشابند ~~پارد # ~~کنند»، چون بامداد پیش ایشان رفتم فرمودند که قبول کردند اما تودرصحبت ~~خواجه # ~~علاء الدین خواهی بود . # بعد از آن من بولایت بدخشان افتادم و خدمت خواجه علاء الدین ms407 بعدازوفات # ~~خواجهی بزرگ بصغانیان آمدند و آنجا متوطن شدند پس کسی پیش من فرستادند ~~که # ~~حضرت خواجه فرموده بودند که تودر صحبت ما خواهی بود پیش ایشان رفتم ~~ومادام # ~~حیات ایشان در صحبت ایشان میبودم . # و جناب مخدومی ارشاد مآبی خواجه ناصر الدین عبیدالله ادام الله تعالی ~~ظلال # ~~ارشاده علی مفارق الطالبین که بصحبت ایشان رسیدهاند فرمودند که در هرات ~~بودم مرا # ~~داعیهی خدمت مولانا یعقوب پیداشد منوجهی ولایت صغانیان شدم و بمحنت و ~~مشقت # ~~بسیار آنجا رسیدم و از سخنان ایشان چنان معلوم میشد که آن راه را تمام ~~یااکثر # ~~پیاده رفته بودند وفرمودند که چون بصحبت ایشان مشرفشدم برروی مبارک ~~ایشان # ~~اندک بیاضی که موجب نفرت طبیعت میباشد بود و با من در لباس سیاست ودرشت ~~PageV01P398 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0572.png) # ~~گوئی ظاهر شدند و چندان سیاست نمودند و درشت گفتند که نزدیک بود که ~~باطن # ~~من از ایشان منقطع شود و مرا یأس تمام حاصل گردد بسیار محزون و مغموم ~~شدم # ~~و بار دیکر که بمجلس شریف ایشان رسیدم بر من بصفت محبوبی چنان ظاهر ~~شدند # ~~که هر گز هیچکس را چنان محبوب ندیده بودم و بامن لطف بسیار نمودند . # و در این وقت که خدمت خواجه این سخن میفرمودند در بظر این فقیر بصورت # ~~عزیزی بر آمدند که مرا رابطهی ارادت و محبت تمام بنسبت وی بود و چند ~~گاه # ~~بود که از دنیا رفته بود و فیالحال خلع آن صورت کردند که مرا تصور آن ~~شد که # ~~شاید آن صورت همین در خیال من بوده باشد بعد از آن از بعضی همراهان ~~شنیدم # ~~که وی هم آن را مشاهده کرده بود و عقیدهی این فقیر آنست که آن خلع و ~~لبس # ~~صورت بشعورو اختیار ایشان بوداثبات این معنی را که از خدمت مولانا ~~یعقوب نقل کردند. # چنین استماع افتاده است که خدمت مولانا یعقوب میفرمودهاند که طالبی که # ~~بصحبت عزیزی می آید چون خواجه عبیدالله میباید آمد چراغ ms408 مهیا ساخته و ~~روغن # ~~و فتیله آماده کرده همین گو گردی به آن می باید داشت . # خدمت خواجه عبیدالله فرمودند که خدمت مولانا یعقوب باشیخ زین الدین # ~~حوافی رحمهم الله هم سبق بودهاند پیش مولانا شهاب الدین سیرافی روزی از ~~من # ~~برسیدند که میگویند شیخ زین الدین بجل وقایع و تعبیر منامات مشغولی ~~مینمایند # ~~و در آن باب اهتمام تمام دارند»، گفتم آری چنانست، ساعتی از خودغائب ~~شدند، و طریقهی # ~~ایشان چنان بود که ساعت فساعت از خود غائب میشدند ، چون حاضر شدند این # ~~بیت را بخواندند . # # چو غلام آفتابم همه ز آفتاب گویم %~% نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب ~~گویم # حضرت خواجه عبیدالله فرمودند که خواجه علاءالدین # غجدوانی از اصحاب خواجهی بزرک بوده، وخدمت خواجه # ~~غجدوانی،رحمه تعالی یرابصحبت خواجه محمدیارسا فره وده بودند ، وی ~~استغراق PageV01P399 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0573.png) # ~~تمام داشت و بغایت شیرین سخن بودو گاهی بودی که در میان سخن از خودغائب ~~شدی. # ووقتیکه خدمت خواجه محمد پارسا بسفر مبارک می رفته اندویر انیز میبردهاند ~~. # یکی از اکابر سمرقند گفته است که از خدمت خواجه درخواست کردم که # ~~خواجه علاء الدین بسیار پیر و ضعیف شده است از وی کاری نمی آید اگر ~~ویرا از # ~~این سفر معذور دارند دورنمی نماید، خواجه فرمودند که باوی هیچکاری ~~نداریم جز # ~~آنکه چون ویرا می بینم از نسبت عزیزان یاد می آید . # ~~مولازا نظام الدین وی از اصحاب خواجه علاءالدین عطار است و خواجهی # خاموش بزرک را در اوان تحصیل در صحیتیکی ازعلماه در نواحی # ~~رحمه الله تعالی بخارا دیده بوده استو بعد از آن بصحبت خواجه علاء ~~الدین # رسیده و پیش از رسیدن بصحبت ایشان بانواع ریاضات و # ~~مجاهدات مشغول میبوده است و درتز کیهی نفس و تصفیهی دل جهدی بلیغ ~~مینموده . # ~~می گفته اند که اول بار که عزیمت صحبت خواججه علاءالدین کردم یکی از ~~اصحاب # ~~خواجهی بزرک بیرون منزل ایشان نشسته بود چون مرا دید گفت مولانا ms409 نظام ~~الدین # ~~وقت شد که از زهدها و پاکیز گیهایخود بگذری؛، آن برخاطر من گران آمد ~~چون # ~~بنزدیک خواجه در آمدم ایشان نیز همین عبارت فرمودند امابرخاطر من گران ~~نیامد. # خدمت مولوی مخدومی مولانا سعدالدین کاشغری می گفتند که پیوسته پیش # ~~جامهی ایشان چرب میبود و مرامشکل میبود که سبب آن چیست ، آخر چنان ~~معلوم # ~~شد که در اثنای طعام خوردن بجهت غلبهی حالی که داشتند چمچه از دست ~~مبارک # ~~ایشان میافتاد و شوربائی که میخوردند برجامهی ایشان میریخت و چرب میشد ~~. # و هم ایشان می گفتند که چون در صحبت خواجه علاء الدین آثار جذبه و # ~~غلبهی حال برایشان ظاهر شده بوده است حدمت خواجه خواستهاند که ایشان ~~رااز # ~~آن باز آرند فرموده اند تابغرا پزند و خدمت خواجه فوطه بسته بودهاند و ~~خود # ~~بآن مشغولی مینمودهاندچونوقت بغراانداختن رسیده مولانا نظام الدین را ~~طلبیدهاند # ~~و شوشه بدست وی دادهاند که بغرااندازد چون یک بغرا انداختهاند مغلوب ~~شدهاند PageV01P400 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0574.png) # ~~و شوشه ازدستایشان افتاده، خواجه فرمودهاند که مولانا نظامالدین، ~~برخیز؛ که کسی # ~~راکه حق سبحانه و تعالی بخود مشغول گردانیده است مانمیتوانیم که ویرا ~~از آن # ~~باز آریم. # و هم ایشان گفتند که مولانا نظام الدین فرمودند که روزی خدمت خواجه # ~~را عزیمت زیارت خواجه محمدعلی حکیم ترمذی قدس سره شد من همراه نرفتم و # ~~هم آنجا که بودم متوجه شدم روحانیت ایشان حاضر شد چون حضرت خواجه بمزار # ~~ایشان رسیده بودندخالی یافته بودندهمانا که جهت آنرا دانسته بودند، چون ~~باز آمدند # ~~خواستند که بمن مشغول شوند و نوعی تصرفی کنند من نیز متوجه شدم خود را ~~بمثابهی # ~~کبوتری یافتم و خدمت خواجه را چون شاهبازی که در عقب من پرواز می کرد و # ~~بهرجا که می گریختم در دنبال من بودند آخر مضطر گشتم پناه بروحانیت ~~حضرت # ~~رسالت بردم و در انوار بی نهایت آن حضرت محو شدم ، خدمت خواجه را # ~~مجال تصرف نمانداز ان غیرت بیمار شدند و ms410 هیچکس سبب بیماریراتمیدانست. # وهم ایشان می گفتند که یکی از معتقدان و مخلصان ایشان را مرضی قوی # ~~عارض شد گفتند بعیادت وی می رویم، در راه که میرفتند گفتند که فلان کس ~~ما را # ~~بسی خدمتهای شایسته کرده است میباید که چون عیادت وی کنیم بزیر باروی ~~در اثیم # ~~و مرض ویرابرداریم؛خاطر من از آن سخن بسیار ترسان شد، چون بر بالین وی ~~بنشستند # ~~وی بر روی بستر افتادة بود و مجال سخن و حرکت نداشت، خدمت مولانا ساعتی # ~~متوجه شدند آن شخص باز نشست و آغاز سخن گفتن کرد، ایشان سر بر آوردند و # ~~گفتند این بار هم حواله بتست که بسیار سخن می گوئی؛. چون بیرون آمدند ~~گفتند # ~~دیدیم که وی رفتنی است و باروی برداشتنی نیست باز آن را بوی حواله ~~کردیم و آن # ~~شخص هم در آن مرض برفت . # و هم ایشان می گفتند که یک شب یکی از منکران نسبت بایشان سخنی می گفت ومن # ~~در مقابله نیز سخنی می گفتم چنانکه سخن دراز کشید واز آنجا که مابودیم ~~تا بمنزل ایشان # ~~مسافت بعید بود که امکان نبود که آواز برسد، چون بامداد پیش ایشان رفتم ~~گفتند دوش آواز # ~~توما را تشویش میداد باید که هر کس هرچه کوید خاطر خود بآن مشغول نداری ~~و PageV01P401 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0575.png) # ~~درکار خود باشی . # جناب مخدومی خواجه عبیدالله ادام الله تعالی بقائهم فرمودند که یک ~~روزاحرام # ~~ملازمت ایشان بسته بودم یکی از آشنایان مرا در راه پیش آمد وی خمر ~~خورده بود # ~~و آثار آن بر وی ظاهر بود و مرا بسخن نگاهداشت، چون بصحبت ایشان رسیدم # ~~گفتند مگر تو خمر خوردهیی؟ گفتم نی! گفتند پس ترا چه حالتاست ؟ گفتم ~~درراه # ~~بمستی رسیدم و با هم سخنی چند گفتیم ، گفت پس این حالت اوست که بتو ~~سرایت # ~~کرده است . # و هم ایشان فرمودند که خدمت مولانا نظام الدین گفتند که یکی از اکابر # ~~سمر قند که نسبت بما اخلاص ms411 و محبت وارادت بسیار داشت بیمار شد و مشرف ~~بموت # ~~گشت فرزندان و متعلقان وی نیازمندی بسیار کردند، مشغولی کردم دیدم که ~~ویرا # ~~امکان بقاء و حیات نیست مگر در ضمن، ویرا در ضمن گرفتم وصحت یافت بعد ~~از # ~~چند گاه نسبت بما تهمتی واقع شد که مفضی با اهانت و اذلال ماگشت و آن ~~شخص # ~~میتوانست که در آن باب سعی نماید و آنرا دفع کند اما خویشتن داری ~~کردوخود # ~~را بآن نیاورد، خاطر ما ازوی گرفته شد ویرا از ضمن اخراج کردیم، بیفتاد ~~و بمرد. # و هم ایشان فرمودند که روزی خبر بمن آوردند که خدمت مولانا بیمارشدهاند # ~~چون پیش ایشان رسیدم ایشان را تمرجی عظیم گرفته بود چنانکه آتش گرم ~~کرده # ~~بودند و جامههای بسیار برایشان پوشیده و آن هیچ تسکین نیافته بود، ~~ساعتی بنشستم # ~~یکی از اصحاب ایشان که گندم بآسیابرده بود در آمد با جامههای تر و ~~سرمای بسیار # ~~خورده که در راه آسیا در آب افتاده بود، چون خدمت مولانا ویرا دیدند ~~گفتند ویرا # ~~گرمسازید که این سرمای ویست که بمن سرایت کرده است،چون چنان کردند تمرج # ~~امشان تسکین یافت و بحال خود باز آمدند :. # وی نیز از اصحاب خدمت خواجه علاءالدین است قدس الله # تعالی روحه . # وی گفته است که اول بار که بصحبت خواجه رسیدم این بیت # را خواندند . PageV01P402 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0576.png) # # تو ز خود گم شو، کمال اینست و بس %~% تو ممان اصلا، وصال اینست و بس # وی در بعض رسائل خود ذکر کرده است که طریقهی ترجه طایفهی علانیه و پرورش # ~~نسبت باطنی ایشان چنانست که هر گاه که خواهند که بدان اشتغال نمایند ~~اولاصورت # ~~آن شخص که این نسبت از او یافتهاند در خیال آورند تا آن زمانیکه اثر ~~حرارتو # ~~کیفیت معهوده ایشان پیدا شود، و بعداز آن، آن خیال را نفی نکنند بلکه ~~آن را # ~~نگاهدارند و بچشم و گوش و همه قوا بآن خیال متوجه بقلب شوند که ms412 عبارتست ~~از # ~~حقیقت جامهی انسانی که مجموع کاتنات از علوی و سفلی مفصل آنست، اگر چه ~~آن # ~~ازحلول دراجسام منزه است اماچون نسبتی میان او ومیان این قطعهی لحم ~~صنوبری واقع # ~~است پس توجه باین لحم صنوبری باید نمودن، چشم و فکر و خینل وهمهی قوا ~~را # ~~بر آن باید گماشتن، و حاضر آن بودن، و بر در دل نشستن، و ما شک نداریم ~~که دراین # ~~حالت کیفیت غیبت و بیخودی رخ نمودن آغاز می کند آن کیفیت را راهی فرض ~~می باید # ~~کردن، و از پی آن رفتن، و هر فکری که در آید متوجه بحقیفت قلب خود گشته ~~نفی # ~~آن فکر کردن، و بآن چیز مشغول نشدن، و بدان مجمل بکلی در گریختن، و تا ~~آن # ~~نفی شود التجاء بصورت آن شخص باید کردن، و آن را لحظه نگهداشتن تا باز ~~آن # ~~نسبت پیدا شود، آن زمان خود آن صورت نفی میشود اما باید که شخص متوجه ~~آن # ~~صورت را نفی نکند . # و هم وی گفته است که معنی کلمه ی طیبهی نفی عبارت است از راجع گردانیدن # ~~کثرت و صوراشیاء بآن عین واحد که مقصود و مطلوب همهی سالکان است، ~~واثیات # ~~عبارت است از مشاهده کردن آن عین و احد در همه ی صور، و اینهرا عین آن ~~و احددیدن، # ~~پس لااله یعنی این صور متوهمه غیریتش منفی است و راجع بآن یک اصل است # ~~و الا الله یعنی این معنی واحد است که باین صور مینماید . # ~~مولانا سعد الدین در اوایل حال بتحصیل علوم اشتغال داشتهاند و کتب ~~متداوله # ~~شغری، رحمه الله تعالی مطالعه کرده بودند، و جمعیت صوری نیز داشته اند ~~، چون # داعیهی این طریق پیدا کرده اند ، ترکو تجرید تمام کرده PageV01P403 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0577.png) # ~~بصحبت مولانا نظام الدین پیوستهاند . # می گفتند که بعداز چند سال که بصحبت ایشان مشرف شدم مراداعیهی زیارت # ~~حرمین شریفین زاد هما الله تعالی تشریفا وتکریما قوی شد، ازایشان اجازت ~~خواستم، ms413 # ~~فرمودند که هر چند که مینگرم ترا امسال درمیان قافلهی حاجیان نمی بینم، ~~وپیش # ~~از آن واقعهها دیده بودم که از آن متوهم می بودم و ایشان گفته بودند که ~~بروومترس، # ~~گفتند چون می روی آن واقعهها را بخدمت مولانا زین الدین عرض کن که مردی # ~~متشرع است و برجادهی سنت ثابت، ومرادایشان شیخ زین الدین خوافی بود ~~رحمه- # ~~الله تعالی که آن روز در خراسان در مقام ارشاد و شیخوخیت متعین بودند . ~~چون # ~~بخراسان رسیدم رفتن بحج چنانچه مولانا نظام الدین گفته بودند در توقف ~~افتاد و # ~~بعداز آن بسالهای بسیار میسر شد، و چون بخدمت شیخ زین الدین رحمه الله ~~رسیدم # ~~و آن واقعه ها را عرض کردم ایشان فرمودند که با ما بیعت کن و در قید ~~ارادت ما # ~~در آی؛ گفتم عزیزی که این طریق از ایشان گرفته ام هنوز درقید حیات اند ~~شما امینیدا گر # ~~میدانید که در طریق این طائفه این جایز است چنان کنم ایشان فرمودند که ~~استخاره کن! # ~~گفتم مرابر استخاره ی خود اعتمادنیست شما استخاره کنید! گفتند ~~تواستخاره کن که ماهم # ~~استخاره کنیم، چون شب رسید استخاره کردم دیدم که طبقه ی خواجگان بزیار ~~تگاه هری که # ~~خدمت شیخ مولانازین الدین آنوقت آنجا بودند در آمدند و درختهارا می ~~کندند و # ~~دیوارها میافکندند و آثار قهر و عضب برایشان ظاهربود، دانستم که آن ~~اشارت منع # ~~است از آنکه بر طریقه ی دیگر در آیم، خاطر من فارغ شدپای در از کردم و ~~بآسود گی # ~~درخواب شدم، چون بامداد بمجلس شیخ در آمدم بی آنکه من واقعهی خودبایشان # ~~بگویم گفتند طریق ییکیاست و همه بیکی باز می گردد بهمان طریق خود مشغول # ~~باش واگر واقعهیی یا مشکلی پیش آید با ما بگو آنقدر که توانیم مدد کنیم ~~. # برخدمت مولوی غلبه و استیلاء معین که بآن مشغولی می کردند ظاهر بود، ~~باندک # ~~توجهی آثارغیبت و کیفیت بیخودی روی مینمود، کسی را که بآن معنی ms414 وقوف ~~نبودتو هم # ~~آن می کرد که مگر ایشانرا خواب می آید. در اوایل که بصحبت ایشان رسیدم ~~در مسجد PageV01P404 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0578.png) # ~~جامح پیش ایشان نشسته بودم ایشان چنانکه علهت ایشان بود از خود غاقب ~~شدند، # ~~مرا گمان آن شد که مگر ایشان راخواب می آید، گفتم اگر ساعتی باستراحتی ~~اشتغال # ~~بنمایید دورنمی نماید، ایشان تبسم نمودند و گفتند که مکر اعتقاد نداری ~~که ماورای # ~~خواب امردیگری می باشد»1. # روزی می گفتند که بعضی از درویشان فرق میان خواب و بیداری جز بآن # ~~نمی توانند کرد که درخود خفتی که بعد از حواب میباشد مییابند والاکیفیت # ~~مشغولی ایشان در خواب و بیداری بیک طریقه است بلکه در حالت خواب که ~~بعضی # ~~موانع مرتفع می شود صافی تر و قوی ترمی باشد، و مرا گمان چنان است که ~~آنچه # ~~می کفتنداشارت بحال خود میکردند والله تعالی اعلم . # یکی از درویشان که بصحبت ایشان میرسید چنین حکایت کرد که مرا در مجلس # ~~وعظ که معارف درویشان می گذشت تغیر بسیار میشد و نعره و فریاد بسپار ~~میزدم # ~~واز آن محجوب میبودم، یکروز آنرا بایشان گفتم، گفتند هروقت که ترا ~~تغیری افتد # ~~مرا درخاطر در می آور. در آن وقت که ایشان بسفر حجاز رفته بودند مرا در ~~یکی # ~~از مددسه هایی که آنجاعزیزی و عظ میگفت آغاز تغیر شدن گرفت بایشان توجه ~~کردم # ~~دیدم که از در مدرسه در آمدند و پیش من رسیدند و دو دست خود را ~~بردوشهای من # ~~نهادند، من از خودییرون رفتم و بیهوش افتادم، آن زمان را که بحال خود ~~آمدم، جلس # ~~وعظ برشکسته بودند و اهل مجلس رفته و آفتاب بمن رسیده بود و آن روز ~~آخرین # ~~پنجشنبه بود از ماء رمضان که بعد از آن تا عید دیگر پنجشنبه نبود، آنرا ~~در خاطر # ~~خود گرفتم که چون از مکه بیایند با ایشان بگویم ، چون ایشان از مکه ~~تشریف # ~~آوردند و بخدمت ایشان مشرف شدم جمعی ms415 پیش ایشان بودند که نتواتستم آنرا # ~~بایشان بگویم، ایشان روی بمن کردند و گفتند پنجشنییی بود که بعداز آن ~~تاعید # ~~دیگر پنج شنبه نبود. # توفی رحمه الله فی اثناء صلوة الظهرمن یوم الاربعاء السابع من شهر # ~~جمادی الاخری سنةآ سعین وثفالمأیة. PageV01P405 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0579.png) # ~~خواجه عبیدالله امروز مظهر آیات و مجمع کرامات و ولایات طبقهی ~~خواجگان ورایطهی التیام و واسطهی انتظام سلسلهی شریفهی ایشان # ~~ادام الله برگات وجوا علی مفارق الطالبین یازمندان ایشانند . ~~فقذس الله تعالی اسرار هم حضرت خواجه و مخلصان و # امیدواری چنان است که ببرکت وجود شریف ایشان التیام و انتظام این سلسله # ~~الی یوم القیام امتداد یابد. # ~~وهر چند که از این فقیر امثال این سخنان صورت گستاخی دارد اماچندانکه ~~باخود # ~~اندیشه کرد از خود در نیافت که خاطررابر آن قرارتواند داد که این ~~مجموعه که مقصود # ~~از جمع آن ذکر معارف و نشر مناقب این طائفه است از ذکرایشان خالی ~~باشدلاجرم # ~~شرح مناقب واحوال این سلسلهی شریفه را ببعضی از کلمات قدسیه که رقمزدهی # ~~خامهی معارف نگار ایشان شده است مسکیة الختام گردانید . # بریدن وتهی شدن دل از غیر حق سبحانه و تعالی دلیلست بر مظهریت دل مرتجلی # ~~حق سبحانه را بوصف احدیت که نیل معارف بحقایق اسماء وصفات بی این معنی ~~متعذر # ~~است ، چه قابلیت قبول عکوس انوار تجلیات ذات، بی تهی شدن از التفات ~~بهرچه # ~~سمت حدوث یافته است میسر نیست، تهی شدن دل موقوف افتاده است برتجلی ذات # ~~بوصف احدیت، وحصول این معنی را بعد از تحقیق بایمان بالله وبرسول الله ~~و # ~~بماجاء من عندالله و من عند رسول الله علی مراد الله وعلی مرادر سول ~~الله # ~~اسباب است از اتخاذ ریاضات که شریعت از اخذ آن منع نکرده است ، و دوام ~~ذکر # ~~بشرط وجدان مذکور بوصف انکسار وخضوع بکمال بر متابعت مر رسول راو، # ~~ایکن هیچ سببی در تحصیل این نسبت قوی تراز آن نیست که بصدق و نیاز تمام # ~~مجالست بجماعتی ms416 لازم وقت خود گرداند که باطن ایشان مظهر این تجلی گشته ~~باشده # ~~و بسطوت این تجلی چسان وجود غیر از پیش بصیرت ایشان برداشته شده و از ~~شهود # ~~غیر بتمامی آزاد گشته و بفنای حقیقی از مزاحمت شعور بخود و غیر خود ~~خلاص # ~~گشته و بعد از تحقق بفنای حق سبحانه و تعالی ایشانرا نزد خود بوجود ~~موهوب حقانی PageV01P406 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0580.png) # ~~مشرف کردانید دواز بیخودی و سکر حال افاقت یافته و دیگران را و اسطهی ~~حصول سعادت # ~~حقیقی که عبارت از بقاء و فناست شده و در این مقام هیچ چیز از ممگنات ~~ایشان را # ~~از شهود حق سبحانه محجوب نتواند گردانید. # پس داجب بر اذکیا آنکه در تخلیص از گرفتاریدل بوجوداکوان که بحقیقت # ~~حجاب عبارت از این گرفتاری است باشیائی که سبب خلاصی دل میشود تمسک ~~نموده # ~~وخودرا پیش ازمردن خلاص گردانند واگر مناسب استعداد خود اشتغال ~~بذکردانند # ~~تقصیر و اهمال را درخود مجال ندهند و اگر در خود استعداد آن نبینند و ~~دانند # ~~که بصحبت ارباب شهود دل از گرفتاری زود تر خلاص میشوده خودرا بصحبت این # ~~بر گزید گان بنگاهداشت آداب صحبت التزام کنند. زمان خلاص دل از کرفتاری # ~~بغیر حق بحقیقت زمان وصول و شهود است . چون دل از مزاحمت شعور بوجود ~~غیر # ~~نجات یافت غیر گرفتاری بشهود حق سبحانه هیچ نیست . ### | مصراع # بلا ومحنت شیرین که جزبآن نیاسائی # بعداز آنکه بسطوت نفی مادون حق دل از غبار التفات بغیر حق آزاد گشت # ~~غیر اثیات حق هیچ نماند . ### | بیت # تیغ لادر قتل غیر حق براند %~% در نگرزان پس که غیرلاچه ماند # ماند الاالله باقی جمله رفت %~% شاد باثرای عشق شرکت سوز گشت # زبان غیبت ازمادون حق سبحانه بحقیقت زمان وصول و شهود و وجود است # ~~زیادت از آن نیست، که بحکم انما الاعمال بخواتمها ارباب کشف ووجود ییش ~~از # ~~تمکین در این معنی ارباب ذوق را از بالغان باین مقام عالی نشمردهاند ، ~~ظهور این # ~~معنی مقدمهی ms417 فنااست و مبشراست بظهور تباشیر صبح سعادت و وصول از مطلع ~~احدیت # ~~که استغراق و استهلاکاست در شهود ذات بی مزاحمت شعور بوجود غیری، ~~بلکهدر # ~~این مقام اکر ترقی واقع شود شعورش از ذوق تجلیات اسماءنیز منقطع شود . PageV01P407 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0581.png) # اشارت آن بزرک که باین فرموده است که سالک می تواند بود که متصف # ~~شود باوصاف حق سبحانه فهو بعدغیر واصل این معنی خواجه بود چه از وصل ~~مقصود # ~~شهود ذاتی است بی مزاحمت شعور بوجود کثرتی، مرتبهی اتصاف باوصاف که ~~مرتبهی # ~~تجلیات صفات است بی کثرت از وجهی متعذر است، اکر خواهی که در مقام حضور # ~~باشی باحق سبحانه، ازمکر ووسوسهی شیطان آزاد باشی، بلکه ملکرا اطلاع ~~برحضور # ~~تو نشود، بلکه نفس ترا و قوفی برحضور تو نشود، بر توباد که همنشینی ~~بامردی کنی # ~~که دل و جان ایشان در ذکر ذات مستغرق شده باشد وازخود رهائی یافته، ~~تعبیر از # ~~این معنی بعضی بشهود و بعضی بوجود کردهاند و بعضی بتجلی ذات و بعضی ~~بیادداشت # ~~کردهاند، اگراین سعادت دستندهد باید که طریقهی ذکر یاطریقهی توجه و ~~جذبهی # ~~خواجگان را قبول کرده همگی خود را در ورزش این طریقه برسانی تا بدین ~~دوات # ~~عظمی و سعادت کبری که فوق آن متصور نیست برسی، لیسن وراء الله ~~المنتهیان # ~~والی ربک المنتهی لیس وراء عبادان قریة . # # عاشقان را شادمانی و غم اوست %~% مزد کارواجرت خدمت هم اوست # # غیر معشوق ارتماشائی بود %~% عشق نبود هرزه سودائی بود # # عشق آن شعلست کو چون برفروخت %~% هر چه جز معشوق باقی جمله سوخت # باید که شغلن در نگاهداشت آگاهی باین وصف بود که در خروج و دخول نفس # ~~واقف باشد که در نسبت حضور مع الله فتوری واقع نشود، تا برسد بآنجا که ~~بی تکلف # ~~نگاهداشت او همیشه این نسبت حاضر دل او بود بتکلف نتواند که این صفت از ~~دل # ~~دور کنده گاه باشد که او را از خود تمام بستانند نه از خودش خبر ms418 بود نه ~~از وقوف # ~~قلبی بمقضوده باید که چون او را بخود دهند بر طریقهی مقرره در نگاهداشت ~~نسبت # ~~اگاهی کمال سعی بجا آرد تا فتوری بواسطهی عوارض نفسانیه باورداه بیابد، ~~ودوام # ~~التجاء وافتقار بصفت انکسار. بجناب حق سبحانه قوی تریز سبی است در دوام ~~این # ~~نسبت، باید که همیشه از حق سبحابه بوصف نیاز بقای این صفت جوید ، اگر ~~بعمر PageV01P408 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0582.png) # ~~ابدی در نگاهداشت این نسبت سعی کند هنوزحق وی گذارده نشود . # غریم لایقضی دینه گویا درشأن این نسبت است. معنی مشاهده نه آنست # ~~که حق راسبحانه بحاسهی بصرتوان دید، چون لمغهیی از انواربی نهایت ~~برارواح و اشباح # ~~تاختن آرد جملهی گان لم یکن چنان نیست گردند که ازایشان نه نام ماندو ~~نه نشان، # ~~بلکه این بآن معنی است که چون حضوردل بحقیقت ذکر که منزه است از حرف ~~وصوت # ~~بواسطهی مواظبت برذکر بدد جه یی ترقی کند که دیگری رادر حقیقت در ~~گنجائی نماند، # ~~و دراین حال دل را مشاهده گویند وحق را مشاهد،و کمال ذوق ازاین مشاهده ~~وقتی # ~~دست دهد که ا گاهی او از وصف حضور بشود حضوری باشد بی مزاحمت شعور ~~بحضور # ~~چه بمقدارشعور بحضور نقصانی در حضور بحق سبحانه واقع شود وذات مقدس ~~اواز # ~~آن بر تراست که دردیده ی بصیرت دل آید فکیف که در نظر حر آید، از اینجا ~~است # ~~که عطش متعطشان زلال و صال بمشاهده سری هر گز تسکین نیابد بلکه تشنگی ~~برایشان # ~~زیادت کردد والله اعلم بحقایق الامور # شبی سخن در محبت ذاتیه می رفت که عبارت ازارتباط و تعشقی است بحضرت # ~~حق سبحانه و تعالی بی آنکه او را سببی دانند یاموجبی شناسند بلکه میل ~~وانجذابی # ~~است که بردفع آن قدرت نباشد، فرمودند که از دو پسرک در نواحی تاشکند ~~این نسبت # ~~را دریافتیم، یکی دایم بگرد حلقه ی اصحاب مامی گشت وازدور مینشست و ~~گردن کج # ~~میکرد، یک روز بجهت طهارت برخاستم بجانب ابریق طهارت مسارعت ms419 نمود، چون ~~فارغ # ~~شدم از وی پرسیدم که سبب آمدن تواینجا چیست و چند گرد این صحبت میکردی: # ~~گفت من هم نمیدانم اینقدر میدانم که هر گه که اینجا می آیم در باطن خود ~~کششی # ~~بحضرت حق سبحانه وتعالی باز مییابم وخود را ازهمه بایستها خالم، می ~~بینم واز آن # ~~لذتی عظیم بمن میرسد چون بیرون می روم از آن نسبت تهی میشوم. # و آن پسرک دیگر صورتی بغایت خوب داشت و باصحاب مختلط بود ودر آن # ~~نواحی مردم بسیار تعلق خاطربوی داشتند واصحاب مارا نیز بآن مطغون ~~میداشتند، # ~~گفتم اورا عذد خواهید! هرچند مبالغه کردند سود نداشت آخردر گریه شدو ~~اضطراب PageV01P409 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0583.png) # ~~مردم مشوش میدارند و باطن من در کشاکش بایستها افتد واز این نسبت جمعیت ~~که # ~~اینجا ازخود باز مییابم و در افتم، یاران اورا معذور داشتند، کار او ~~بجائی رسید که # ~~مغلوب این نسبت شد بمثابهیی که بارهاراه خانهی خود کم میکرد، و هر گاه ~~که مرابااو # ~~مهمی بودی چون از منزل بیرون آمدم یا بردر خانه بودی یا در راه بودی و ~~چون # ~~خواستمی که او را کاری فرمایم آن کار را کرده بودی یامی کردی . # رهانیدن مرغ لاهوتی که محبوس قفس ناسوتی است بی تأ ثیر جذبه یی که لازم ~~است # ~~مقام محبوبی را بازبسته بمتابعت مصطفویست میسر نگردد . # فعلیک باتباعه صلی الله علیه وسلم ان کنت متوجها الی حقیقة الحقائق # ~~التی لهاوجه فی کل موجود وبه تحققت الموجودات . # گوئیا اشارت ولله المشرق والمغرب فاینما تولو افثم وجه الله باین حقیقت # ~~است، اینجا بدانی و هو معکم از کجاست . ### | بیت # او بما از ما بسی نزدیکتر %~% داند آن گس کو زخود دارد خبر # برخور داری از حیات کسی راست که دلش از دنیا سردباشد و بذ کر حق سبحانه # ~~گرم، حرارت قلبش نگذارد که محبت دنیا گرد حریم دل او گردد، تا چنان ~~گردد که # ~~اندیشه اش جزحق سبحانه هیچ نباشد، فیض نخستین رامظاهر ms420 کثیرهاست هرچه ~~موجود # ~~است اورا از تجلی ذاتی نصیب است که آن را وجه خاص می گویند این ~~وجهراانجذاب # ~~بحق سبحانه واقع است، بحسب دوام توجه اکرتباشیر اسم الهادی از تصرف ~~اسیم المضل # ~~نجات یابد بدوام انجذابش بذات مقدسه ازخود بکلی نیست شده بمهیمن ملحق ~~شده # ~~غیر از حق سبحانه نبیند ونداند، والعیاذ بالله اکرتباشیر اسم المضل ~~طریقهی مستقیمهی # ~~کند که ظلمتش برظلمت افزاید، همیشه محجوب وممنوع ازشهود وحدت کردد، نه ~~او # ~~را روح درطاعت باشد، بلکه طاعت نیز نباشد: همهعذابهای دنیوی واخروی ~~وصوری PageV01P410 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0584.png) # ~~و معنوی را مستعد ومهیا گردد، و خلاصی از این بلیه را اسباب است از تو ~~بهی نصوح # ~~و مباشرت اعمال صالحه، بهترین آنکه از سر صدق بخدمت طائفه بی که بمحبت ~~ذاتیاز # ~~خود رهائی یافتهاند قیام نماید تا بتمامی خود را در ایشان گم کندرز قنا ~~الله و ایاکم. # دانی که پیر کیست پیر آن کس است که آنچه مرضی رسول الله نیست از # ~~او نست شده باشد، و آنچه نه از اوستفظ نمانده، بلکه او و بایست او ازاو ~~تمام # ~~گم شده باشد واو آثینه پی شده باشد که جز اخلاق و اوصاف نبوی دراو هیج ~~نباشد. در # ~~این مقام بواسطهی اتصاف بصفات نبویه مظهر تصرف حق سبحانه گشته و بتصرف ~~الهی # ~~در بواطن مستعدان تصرف کرده وتمام از خود خالی شده و بمراد حق سبحانه ~~ایستاده . ### | بیت # # از بس که در کنار همی گیرد آن نگار %~% بگرفت بوییار ورها کردبوی طین # مرید آنکه تباشیر آتش محبت و ارادت بایست او سوخته باشد واز مرادات # ~~او هیچ نمانده و ببصیرت دل درآئینهی پیر جمال مراد دیده، وروی ازمجموع ~~قبلها # ~~گردانیده، و قبلهی او جمال پیر گشته، و در بند گی پیراز آزادی فارغ ~~آمده، وسرنیاز # ~~جزبر آستانهی پیر نینداخته، و اعراض ازمجموع کرده، وسعادت خود را در ~~قبول او # ~~دانسته، وشقاوت خودرا دررداو، بلکه رقم نیستی برناصیهی وجود کشیده، واز ~~تفرقهی # ~~شعور ms421 بوجود غیر پیر خلاص گشته . ### | بیت # # آن را که در سرای نگاریست فارغست %~% از باغ و بوستان و نماشای لاله ~~زار # اگر پرسند که توحید چیست، بگو تخلیص دل و تجرید او از آ گاهی بغیر # ~~حق سبحانه!. # اگر پرسند که وحدت چیست، بگو خلاصی دل از علوم و شعور بوجود غیر # ~~حق سبحانه !. # اگر پرسند که اتحاد چیست، بگو استغراق درهستی حق سبحانه :. # اگر پرسند سعادت چیست، بگو خلاصی ازخود بدید حق سبحانه !. PageV01P411 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0585.png) # اگر پرسند شقاوت چیست، بکوبخود در ماندن و از حق بازماندن :. # اگر پرسندوصل چیست، بگو نسیان خود بشهودنور وجودحق سبحانه:. # اگر پرسند فصل چیست، بگو جداکردن سر از غیر حق سبحانه ؛. # اگر پرسند شکر چیست، بگو ظاهر شدن حالی بردل که دل نتواند که بوشیده # ~~دارد چیزی را که پوشیدن آن چیز پیش از این حال واجب است . # خدمت خواجه عبیدالله فرمودند که مولانا حسام الدین شاشی از اصحاب امیر # ~~حمزه فرزند امیر سید کلال بود رحمهم الله تعالی واستغراق تمام داشت، ~~ویرا بقضای # ~~بخارا تکلیف کرده بودند، درمحکمهی وی حاضر میشدم ودر مقابلهی وی ~~پنجرهیی # ~~بود که من ویرا میدیدم و وی مرا نمی دید، آنجامی نشستم و نظارهی وی ~~میکردم و # ~~هر گز از وی ذهولی و فتوری فهم نکردم . # وهم ایشان فرمودند که خدمت مولاناحسام الدین رحمهالله می گفت که این # ~~کار را هیچ لباسی از اشتغال با فادت واستفادت در صورت اهل علم بهتر ~~نیست ، وهم # ~~فرمودند که خواجهی بزر گوار را قدس سره در خواب دیدم کهدر من تصرف ~~کردند # ~~و من بیخودی بیفتادم چون باخود آمدم خواجه از من گذشته بودند خواستم که ~~در # ~~عقب بروم پایهای من درهم می پیچید بمحنت بسیلر بخواجه رسیدم فرمودند که ~~مبار کباد؛. # و هم ایشای فرمودند که یکبار دیگر خواجه محمد پارسا قدس سره را در # ~~خواب دیدم خواستند که در من تصرف کنند اما میسر نشد هما نا که جهت ms422 آن ~~بوده- # ~~باشد که خواجهی بزرک تصرف کرده بودند . این فقیر در زمانی که ببخارا ~~رسیدم # ~~و بشرف خدمت مولانا حسام الدین و مولانا حمیدالدین شاشی مشرف شدم در ~~این # ~~فقیراضطرابی و اضطراری بود، ایشان فرمودند مراقبه بحقیقت انتظار است و ~~حقیقت # ~~مراقبه عبارت از این انتظار است، نهایت سیر عبارت ازحصول این انتظار ~~است ، بعد # ~~از تحقق باین چنین انتظار که ظهورش غلبهی محبت است راهبر جز این انتظار ~~نیست. ### | ت # # گرندارم از شکر جز نام بهر %~% این بسی بهتر که اندر کام زهر ~~PageV01P412 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0586.png) # # آسمان نسبت بعرش آمد فرود %~% ورنه بس عالی است پیش خاک تود # چون امثال ما فقیران را بطریق ذوق دریافت این معانی میسرنیست، گرفتاری # ~~باین چنین گفت و گوی، شیرین ترمی نمایداز اشتغال بغیراین گفتگو، ~~رزقناالله و ایاکم # ~~انتظارآبه بغیناعنا بحرمة محمد (ص) . # ازذکر بعضی احوال واقوال خانوانهی خواجگان وبیان روش طریقهی ایشان # ~~بتخصیص خدمت خواجه بهاء الدین اصخاب ایشان قدس الله اسرارهم معلوم شد ~~که # ~~طریقهی ایشان اعتقاد اهل سنت و جماعت است و اطاعت احکام شریعت و اتباع ~~سنن # ~~سید المرسلینفط و دوام عبودیت که عبارت است از دوام آگاهی بحق سبحانه ~~بی # ~~مزاحمت شعور بوجود غیری، پس گروهی که نفی این عزیزان کنند بواسطهی آن # ~~تواند بود که ظلمت هوی و بدعت، ظاهر و باطن ایشان را فرا گرفته است و ~~غبارر مد # ~~حسد وعصبیت دیدهی بصیرت ایشان را کور ساخته لاجرم انوار هدایت و آث ~~رولایت # ~~ایشان را نه بینند و این نا بینائی خود را بجحود وانکار آن انوار و ~~آثار که از مشرقتا # ~~مغرب را گرفته است اظهار کنند ، هیهات هیهات !:. ### | قطعه # # نقشبند یه عجب قافله سالارانند %~% که برند ازره پنهان بحرم ففله را # # از دل سالک ره جاذبهی صحبتشان %~% میبرد وسوسهی خلوت وفکر چله را # # قاصری گرزنداین طائفه راطعن قصور %~% حاش لله که بر آرم بزبان این گله ~~را # # همه شیران جهان بستهی این سلسله اند %~% رو ms423 به از حبله چسن بگسلد این ~~سلسله را # ~~رحمه الله تعالی شیخ ابوالحسن بستی وی چون خواجه یوسف همدانی از ~~اصحاب شیخ ابوعلی فارمدی است و این رباعی مشکل مشهور چنانکه از رسائل # عین القضاة همدانی معلوم می شود از آن وی است : # دیدیم نهان گیتی واصل دوجهان %~% وز علت وعار بر گذشتیم آسان # آن نورسیه زلا نقط برتردان %~% زان نیز گذشتیم نه این ماند و نه آن ~~PageV01P413 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0587.png) # ~~شیخ حسن سگاک وی از اصحاب شیخ ابوالحسن بستی است وخانقاه سکاکیه # ~~سمنانی، رحمه الله تعالی که در سمنان است وشیخ رکن الدین علاءالدین ~~رحمه الله # تعالی دراوایل در آنجا میبوده و اربعینات بر آورده وبعضی # ~~املاک بر آنجا وقف کرده منسوب بوی است.. # ~~محمد بن حمویة کنیت وی ابوعبدالله است وازاصحاب شیخ ابوالحسن بستی # الجوینی است و بعلوم ظاهری و باطنی آراسته بوده است . # # رحمه الله تعالی %~% عین القضاة دریکی ازمکتوبات خود میگوید که کم # کسی از این طائفه علوم ظاهری داند خواجه امام ابوحامد # ~~غزالی و برادرش شیخ احمد غزالی ازاین جمله اند وخواجه امام محمد حمویه ~~بکویان # ~~نیز ازاین جمله است ،چه دانم که علم داند واز بزرگان است در سلوک ویرا ~~کتابیست # ~~در تصوف سلوة الطالبین نام ودر آنجا بسی حقایق ودقایق این طریق درج ~~کرده است. # ~~عین القضاة همدانی کنیت و نام وی ابوالفضائل عبدالله بن محمد ~~المیانجی است، # ~~قدس الله تعالی وعین القضاة لقب ویست، باشیخ محمدبن حمویه صحبت # داشته است وبا شیخ امام احمد غزالی نیز . # وفضایل وکمالات صوری ومعنوی وی از مصنفات وی ظاهر است چه عربی # ~~و چه فارسی، آن قدر کشف حقایق و شرح دقایق که وی کرده است کم کسی کرده # ~~است، وازوی خوارق عادات چون احیاء واماتت بظهور آمد، ومیان وی و شیخ ~~احمد # ~~مکانبات و مراسلات بسیار است و از آنجمله رساله ی عینیه است که شیخ ~~احمدبوی نوشته # ~~که درفصاحت وبلاغت وروانی و سلاست توان گفت ms424 که آن را نظیری نیست . # عیرل القضاة در کتاب زبدة الحقایق میگوید که بعداز آن که از گفت و گوی ~~علوم # ~~رسمی ملول شدم بمطالعهی مصنفات حجة الاسلام اشتغال نمودم ومدت چهار سال ~~در # ~~آن بودم چون مقصود خود از آن حاصل کردم پنداشتم که بمقصودخود رسیدم و ~~واصل # ~~شدم با خود گفتم : PageV01P414 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0588.png) ### | بیت # # انزل بمنزل زینب و رباب %~% واربع فهذا مربع الاحباب # و نزدیک بود که از طلب باز ایستم و بر آنچه حاصل کرده بودم از علوم ~~اقتصار # ~~نمایم و مدت یکسال در این بماندم، تا ناگاه سیدی و مولائی الشیخ الامام ~~سلطان # ~~الطریقه احمدبن محمد بن الغزالی رحمه الله تعالی بهمدان که موطن من بود ~~تشریف # ~~آوردند و در صحبت وی در بیست روز برمن چیزی ظاهر شد که ازمن طلب من # ~~غیر خود هیچ باقی نگذاشت الاماشاء الله و مرا اکنون شغلی نیست جز طلب ~~فنا در # ~~آن چیز، وا گر چنانچه عمر نوح یابم ودر این طلب فانی سازم هیچ نکرده ~~باشم، و # ~~آن چیز همهی عالم را فرا گرفته، چشم من بر هیچ چیز نیفتده که روی ویرا ~~در ان # ~~نبینم و هر نفسی که نه استغراق من در. آن بیفزاید برمن مبارک مباد . # و هم وی گفته که پدرم و من وجماعتی ازائمهی شهر ما حاضر بودند درخانهی # ~~مقدم صوفی، پس مارقص می کردیم و بوسعید ترمذی بیتکی می گفت، پدرم ~~بنگریست # ~~و گفت خواجه احمد غزالی را قدس النه روحه دیدم که با ما رقص میکرد و ~~لباس # ~~او چنین و چنان بود ونشان میداد بطریق مکاشفه، ابوسعید گفت مرگم ارزوست ~~؟، # ~~من گفتم بمیر!در حال بیهوش شد و بمرد!؛ مفتی وقت حاضر بود گفت چون زنده ~~را # ~~مردهمی کنی مرده را نیز زنده توانی کرد! گفتم مرده کیست: گفت فقیه ~~محمود، گفتم # ~~خداوندا فقیه محمود را زنده گردان در ساعت زنده شد !. # و هم وی گفته که ای عزیز کاری، ms425 که باغیر منسوب بینی بجز از خدای تعالی # ~~آن مجازی میدان نه حفیقی، فاعل مطلق حقیقی خدارادان آنجا که گفت قل یتو ~~فیگم # ~~ملک الموت الذی مجازی می دان حقیقتش آن باشد که الله یتوفی الانفس # ~~حین موتها ،راه نمودن محمد مجازی میدان و گمراه کردن ابلیس مجازی # ~~میدان یضل منیشاء ویهدی من یشاء حقیقت میدان، گیرم که خلق را اضلال ~~ابلیس # ~~می کند ابلیس را بدین صفت که آفرید: مگر موسی للا از بهر این می گفت ~~انهی # لا فتنتک . PageV01P415 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0589.png) # # همه جور من از بلغاریان است %~% که مادامم همی باید کشیدن # # گنه بلغاریان را نیز هم نیست %~% بگویم گر تو بتوانی شنیدن # # خدایا این بلا وفتنه از تست %~% و لیکن کس- نمی یارد چخیدن # # همی آرند ترکان راز بلغار %~% ز بهر پردهی مردم دریدن # # لب و دندان آن خوبان چون ماه %~% بدین خوبی نبایست آفریدن # # که از بهر لب و دندان ایشان %~% بدندان لب همی باید گزیدن # ~~رحمه الله تعالی شیخ بر که همدانی حکایت کند، یکجا می گوید بر که ~~جز فاتحه و سوره پی چند عین القضاة همدانی رحمه الله تعالی در مصنفات خود ~~از وی از قر آن یاد ندارد و آن نیز بشرط بر نتواند خواند و قال # ~~یقول نداند که چه بود، و گر راست پرسی حدیث موزونهم بزبان همدانی هم ~~نداند # ~~کردن، و لیکن میدانم که قر آن او داند درست و من نمی دانم الابعضی از ~~آن و # ~~آن بعض هم نه از راه تفسیر و غیر آن دانستهام از راه خدمت وی دانستهام ~~. # و جای دیگر گفته است که از خواجه احمد غزالی شنیدهام که گفت هر گز # ~~شیخ ابوالقاسم گرگانی نگفته است که ابلیس چون نام او بردی گفتی که ~~خواجهی # ~~خواجگان و سر مهجوران، چون این حکایت بر بر که گفتم گفت سرمهجوران به ~~است # ~~که خواجهی خواجگان . # و جای دیگر گفته است که بر که رضی الله ms426 عنه حکایت کرد که مردی بود # ~~فرزند خود را گفت هر گز ریش گاؤ بودهیی؟ گفت ریش گاؤ که بود وچه بود: ~~گفت # ~~آنکه بامداد از خانه خود بدر آید گویدامروز گنجی یابم، پسر گفت ای ~~پدرتامن # ~~بودهام ریش گاؤ بودم . # عین القضاة در مصنفات خود از وی حکایت کند و یکجا # شیخ فحه خمه الله تعالی می کوید که از ثقتی شنیدم که فتحه گفت از ~~خدای تعالی # شر بخلق نرسد . # و جای دیکر می گوید که از بر که قبس سره شنیدم که فتحه گفتی که ابلیس ~~PageV01P416 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0590.png) # ~~گفت در عالم. از من سیاه گلیم ترفتحه بود و بس، واز این سخن بگریستی. # وجای. دیگر گفته که پیران چون کامل باشند دانند که هر مریدی بکدام مقام # ~~رسد بعاقبت کار چنانکه از فتحه بسیار شنیده بودند که فلان را قدم فلان ~~خواهدبود و # ~~فلان را قدم فلان. # ~~شیخ ضیاءالدین در علوم ظاهر وباطن بکمال بوده است، مصنفات و مؤلفات # ~~ابوالنجیب عبدالقاهر بسیاردارد، نسب وی بدوازده واسطه باابو بکر صدیق ~~میرسد # ~~السهروردی، قدس سره رضی الله عنه، و نسبتوی در طریقت بشیخ احمد غزالی ~~است. # و وی در کتاب آداب المریدین گفته است: واجمعوا علی # ~~ان الفقرافضل من الغنا اذاکان مقرونا بالرضافان احتج محتج بقول النیی ~~(ص) # ~~الید العلیا خیر من الید السقلی قیل له الید العلیا تنال الفضیلة ~~باخراج ما # ~~فیهاوالید الحفلی تجد المنقضة بحصول الشیء فیهاففی تفضیل السخاء ~~والعطاء # ~~دلیل علنی فضل الفقر فمن فضل الغنی اللانفاق والعطاء علی الفقرکان کمن # ~~فضل المعصیة علی الطاعة لفضل التوبة . # در تاریخ امام یلفعی می گوید که یکی از اصحاب شیخ ابوالنجیب سهروردی # ~~رحمه الله گفت که روزی با شیخ در بازار بغداد منی گذشتیم بد کان قصابی ~~رسیدیم # ~~گوسفندی آویخته بود شیخ بایستاد و گفت این گوسفند می گوید من مردهام 9 # ~~کشته، قصاب بیخود بیفتاده چون بخود باز آمد بصحت قول شیخ اقرار کرد ~~وتائب شد . # توفی ms427 رضی الله عنه فنی شهورسنة ثلاثوستین وخممایة . # ~~الله تعالی روحه شیخ عماریاسر قدس داشته است . وی ازاصحاب شیخ ~~ابوالنجیب سهروردی است، در تکمیل ناقصان و تریت مریدان و کشف وقایع ایشان ~~کمال تسام # شیخ نجم الدین کیری دو کتاب فواتح الجمال آورده است : چون بخدمت # ~~شیخ عبار رسیدم و باذن وی بخلوت در آمدم بخاطر گذشت که چون اکتساب # ~~علوم ظاهری کردهام چون فتوحات غیبی دست دهدآن را بر سرهای،منبر ~~برطالبان # ~~حمق بزسانمه باین نیتزبخلوت دد امدم اتمام خلوت میمر نشد ، بیرون ~~PageV01P417 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0591.png) # ~~آمدم شیخ فرمود اول تصحیح نیت کن بعد از آن بخلوت در ای» پرتو نور باطن ~~او # ~~بر دل من تافت کتابهارا وقف کردم وجامههارا بفقرا بخشیدم بغیر یک جبه ~~که پوشیده # ~~بودم و گفتم این خلوت خانه قبرمنست و این جبه کفن مرا دیگر امکان بیرون ~~آمدن # ~~نیست و عزم کردم که اگر داعیهی بیرون آمدن غالب شود آن جبهرایاره سازم ~~تاعورت # ~~را ستر نماند و استحیا مانع خروج شود، شیخ در من نظر کرد و گفت در ای ~~کهنیت # ~~درست ساختی! چون در آمدم اتمام خلوت دستداد و بیمن همت شیخ ابواب ~~فتوحات # ~~بر من بگشاد . # مصری شیخ روزبهان کبیر گازرونی الاصل است اما در مصر می بوده، از ~~مریدان شیخ ابوالنجیب سهروردیست واکثر اوقات در مقام استغراق # ~~قدس الله تعالی روحه می بوده، وشیخ نچمالدین کبری بصحبت وی رسیده ~~بود، و # آنجا بریاضت اشتغال نموده و خلوتها نشسته و شیخ روز بهان # ~~ویرا بدامادی قبول کرده است و ویرا از دختر شیخ دو پسر آمد* # و فی کتاب تحفة البررة سمعت شیخناابا الجناب یقول سمعت روزبهان # ~~بمصر یقول قیل لی مرارآ اترک الصلوة فانک لاتحتاج الیها فقلت یاربانی # ~~الااطیق ذلک کلفنی شیئا اخر. # ~~قدس الله سره شیخ اسمعیل قصری وی نیز از اصحاب شیخ ابوالنجیب ~~سهروردیست و شیخ نجم الدین کبری بصحبت وی رسیده است و خرقه اصل از دیت ~~وی پوشیده است ms428 و وی از محمد بن مالکیل و ویاز # ~~محمد بن داود المعروف بخادم الفقراء و وی از ابوالعباس ادریس ووی از ~~ابوالقاسم # ~~بن رمضان و وی از ابو یعقوب طبری و وی از ابوعبدالله بن عثمان و وی از ~~ابویعقوب # ~~نهرجوری و وی از ابو یعقوب سوسی و وی از عبدالواحد بن زید و وی از کمیل ~~بن # ~~زییاد قدس الله تعالی ارواحهم ووی از امیر المؤمنین علی بن ابی طالب ~~رضی الله تعالی # ~~عنه و وی از حضرت رسالت . # کذا ذکره الشیخ رکن الدین علاهالدولة السمنانی قدس الله تعالی سره ~~PageV01P418 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0592.png) # فی بعض مصنفاته . # ~~شیخ نجم الدین الکبری کنیت وی ابوالجنابست و نام وی احمد بن عمر ~~الخیوقی # ~~قدس الله تعالی روحه ولقب وی کبری. # و گفتهاند که ویراکبری از آن لقب کردند که در اوان جوانی # ~~که بتحصیل علم مشغول بود باهر که مناظره و مباحثه کردی بر وی غالب آمدی # ~~فلقبوه بهذا السبب الطامة الکبری ثم غلب علیه ذلک اللقلب فحذفوا الطامة # ~~و لقبوه بالکبری وهذا وجه صحیح نقله جماعة من اصحابه ممن یوثق بهم و # ~~قال بعضهم هو ممدود بفتح الباء الموحدة ای هو نحم الکبراء جمع تکسیر # ~~الکبیر والصحیح الاولی. # کذا فی تاریخ الامام الیافعی رحمه الله تعالی . # و ویرا شیخ ولی تراش نیز گفتهاند بسبب آنکه در غلبات وجد نظر مبار کش # ~~بر هر که افتادی بمرتبهی ولایت رسیدی . # روزی بازر گآنی بر سبیل تفرج بخانقاه شیخ در آمد شیخ حالتی قوی داشت # ~~نظرش بر آن بازر گان افتاد او در حال بمرتبهی ولایت رسید، شیخ پرسید که ~~از کدام # ~~مملکتی گفت از فلان مملکت ویرا اجازت ارشاد نوشت تا در مملکت خود خلق # ~~را بحق ارشاد کند !. # روزی شیخ بااصحاب نشسته بودند بازی در هوا صعوهیی را دنبال کرده بود # ~~ناگاه نظر شیخ بر آن صعوه افتاد صعوه برگشت و باز را گرفته پیش شیخ ~~فرود آورد:. # روزی تحقیق و تقریر اضحاب ms429 کهف میرفت شیخ سعدالدین حموی را رحمه # ~~الله تعالی که یکی از مریدان شیخ بود بخاطر گذشت که آیا در این امت کسی ~~باشد # ~~که صحبت وی در سک اثر بکند شیخ بنور فراست بدانست یرخاست و بدر خانقاه # ~~رفت و بایستاد ناگاه سگی آنجا رسید و بایستاد و دنبال می جنبانید ، شیخ ~~ر! نظر # ~~بروی افتاد در حال بخشش یافت و متحیر و بیخود شد و روی از شهر بکردانید ~~و # ~~بگورستان رفت و سر برزمین میمالید، تا آوردهاند که هر کجاک می آمد و می ~~رفت PageV01P419 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0593.png) # ~~قریب پنجاه یا شصت سک گردا گرد او حلقه می کردندی ودست پیش دست نهادندی # ~~و آواز نکردندی و هیچ نخوردندی و بحرمت بایستادندی، عاقبت در آن نزدیکی ~~بمرد، # ~~شیخ فرمود تا ویرا دفن کردند و بر سر قبر وی عمارت ساختند ؛. # و شیخ در تبریز بر یکی از شاگردان مجیالسنه که سند عالی داشت کتاب # ~~شرح السنه را میخواند چون باواخر رسید روزی در حضور استاد و جمعی ~~ازائمه # ~~نشسته بودند و شرح السنه میخواند درویشی در آمد که ویرا نمیشناخت اما ~~از # ~~مشاهده یوی تغییر تمام بشیخ راه یافت چنانکه مجال قرائتش نماند، ~~پرسیدند که این # ~~چه کس است: گفتند این بابا فرج تبریزیست که از جملهی مجذوبان ومحبوبان ~~حق # ~~است سبحانه ، شیخ آن شب بیقرار بود چون بامداد بخدمت استاد آمد التماس ~~کرد # ~~که برخیزید که بزیارت بابا فرج رویم، استاد بااصحاب موافقت کردند، ~~بردرخانقاه # ~~بابافرج خادمی بود با باشادان نام چون آن جماعت را دید درون خانقاه رفت ~~و # ~~اجازت خواست، با بافرج گفت اگر چنانچه بدر گاه خد ایتعالی میروند ~~میتوانند آمد # ~~گودر آیند!، شیخ گفت چون ازنظر بابا بهره مندشده بودم معنی سخنش دانستم ~~هرچه # ~~پوشیده بودم بیرون آوردم و دست بر سینه نهادم استاد و اصحاب موافقت ~~کردند،پس # ~~پیش بابافرج در آمدیم . بنشستیم بعد از لحظهیی حال بر بابا متغیر شد و ~~عظمتی ms430 در # ~~صورت او پدید آمد و چون قرص آفتاب درخشان گشت و جامهیی که پوشیده بود # ~~بروی شکافته شد ، چون بعد از ساعتی بحال خود باز آمد برخاست و آن جامه ~~را # ~~در من پوشید و گفت ترا وقت دفتر خواندن نیست وقت است که سر دفتر جهان ~~شوی!، # ~~حال بر من متغیر شد و باطن من از هرچه غیر حق بود منقطع کشت، چون از ~~انجا # ~~پیرون آمدیم استاد گفت که از شرحالسنه اند کی مانده است بدو سه روز ~~آنرابخوان # ~~و دیگر تو دانی، چون بامر درس رفتم با بافرج را دیدم که در آمد و گفت ~~دیر وزهزار # ~~منزل ازعلم الیقین بگذشتی امروز باز بسر علم میروی6، من ترک درس کردم و ~~بریاضت # ~~خلوت مشعول گشتم، علوم لدنی وواردات غیبی روی نمودن گرفت، گفتم حیف ~~باشد PageV01P420 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0594.png) # ~~را تشویش می دهد این سخنان را منویس دوات قلم را بینداختم و خاطر را از # ~~همه بیرداختم. # امیر اقبال سیستانی در گتابی که در آنجاهمهیسخنان شیخ خود شیخرکن الدین # ~~علاه الدوله قدس الله تعالی سرء جمع کرده است از شیخ نقل می کند که شیخ ~~نجم الدین # ~~کبری بهمدان رفت و اجازت حدیث حاصل کرد و شنید که در اسکندریه محدنی # ~~بزرگ است باسناد عالی، هم از آنجا باسکندریه رفت و از وی نیز اجازت ~~حاصل # ~~کرد و در باز گشتن شبی رسول الله رادرخواب دید و از آن حضرت در خواست # ~~کرد که مراکنیتی بخش رسول فرمود که ابوالجناب، پرسید که ابوالجناب ~~مخففه؟ # ~~فرمود لا، مشددة! چون ازواقعه باز آمد درینمعنی ویرااینروی نمود که از ~~دنیا اجتناب # ~~می باید کرد، در حال تجرید کرد و در طلب مرشد مسافر گشت و بهر کس که ~~میرسید # ~~ارادت درست نمی کرد بسبب آنکه دانشمند بود و سر بهیچکس فرود نمی آورد ، ~~و # ~~چون بملک خوزستان رسید در دژبول در آمد و آنجا رنجور شد و هیچکس او را # ~~مقامی ms431 نمیداد که آنجا نزول کند عاجز گشت از کسی پرسید که در این شهر ~~هیچ # ~~مسلمانی نباشد که مردم رنجور و غریب راجای دهد تا من روزی چند آنجابر ~~آسایم؟ # ~~آن کس گفت اینجاخانقاهی هست و شیخی، اگر آنجا روی ترا خدمت کنند، گفتم ~~نام # ~~او چیست، گفت شیخ اسمعیل قصری، شیخ نجم الدین آنجا رفت، اورا جای دادند ~~در # ~~صفهی مقابل صفهی درویشان و آنجا ساکنشد ورنجوریوی درازمیکشیدومی گفت # ~~با این همه ازرنجوری چندان رنج بمن نمیرسید که از آواز سماع ایشان که ~~من سماع # ~~را بغایتمنکر بودم و قوت نقل مقام کردن نداشتم، شبی سماع می کردند، شیخ ~~اسمعیل # ~~از گرمی سماع ببالین من آمد و گفت می خواهی که برخیزی: گفتم بلی، دست ~~من # ~~بگرفت و مزا بکنار کشید و بمیان سماع بردو زمانی نیک مرا بگردانید و بر ~~روی # ~~دیوارم تکیه داد، من گفتم که در حال خواهم افتاد، چون باخود آمدم خودرا ~~تندرست # ~~دیدم چنانکه هیچ بیماریدر خود نمیدیدم ومرا ارادت حاصلشد، زوز دیگر ~~خدمت # ~~وی رفتم و دست ارادت گرفتم . بسلوک مشغول شدم و مدتی آنجا بودم چون مرا ~~PageV01P421 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0595.png) # ~~از احوال باطن خبر شد وعلم وافر داشتم مرا شبی بخاطر امد که از علم ~~باطن # ~~با خبر شدی و علم ظاهر تو از علم شیخ زیادتست ، بامداد شیخ مرا طلب کرد # ~~و گفت بزخیز سفر کن که ترا بر عمار یا سر می باید رفت!، من دانستم که ~~شیخ # ~~برآن خاطر من واقف شد اما هیچ نگفتم و برفتم و بخدمت شیخ عمار وآنجا ~~نیز # ~~مدتی سلوک کردم و آنجا شبی مرا نیز همین بخاطر آمد، بامداد شیخ عمار ~~فرمود که # ~~نجم الدین برخیز و بمصر رو بخدمت روز بهان که این هستی را وی بسیلی ~~ازسر # ~~تو بیرون برد!، برخاستم وبمصر رفتم چون بخانقاءوی دررفتم شیخ آنجا ~~نبودومریدان # ~~او همه در مراقبه بودند هیچکس بمن نیرداخت، آنجا کسی دیگر بود ازوی ms432 ~~پرسیدم # ~~که شیخ کدامست گفت شیخ در بیرون است و وضو میسازد من بیرون رفتم شیخ # ~~روزبهان را دیدم که در آب اندک و ضومی ساخت، مرادر خاطر آمد که شیخ ~~نمیداند # ~~که در این قدر آب و ضوجایز نیست چگونه شیخی باشد؟! او وضو تمام ساخت ~~ودست # ~~بر روی من افشاند چوناب بروی من رسید در من بیخودی پیدا شد ، شیخ ~~بخانقاه # ~~در آمد من نیز در آمدم و شیخ بشکر وضو مشغول شد من بر پای بودم منتظر ~~آنکه # ~~شیخ سلام باز دهد او را سلام کنم همچنان بر پای ایستاده غایب شدم دیدم ~~که قیامت # ~~قایم شده است و دوزخ ظاهر گشته و مردمان را می گیرند و بآتش می اندازند ~~و براین # ~~ره گذر آتش پشته پیست و شخصی بر سر آن پشته نشسته است و هر که می گوید ~~که # ~~من تعلق بوی دارم او را رها می کنند و دیگران را در آتش میاندازند ~~ناگاه مرا # ~~بگرفتند و بکشیدند چون آنجا رسیدم گفتم من تعلق بوی دارم مرا رها کردند ~~من # ~~بر پشته بالا رفتم دیدم که شیخ روزبهان است پیش او رفتم و در پای او ~~افتادم او # ~~سیلی سخت برقفای من زد چنانکه آز قوت آن بر زمین درافتادم و گفت بیش از ~~این # ~~اهل حق را انکار مکن؛ چون ییفتادم ازغیبت باز آمدم شیخ سلام نماز داده ~~بودپیش # ~~رفتم و در پای او افتادم، شیخ در شهادت نیز همچتان سیلی برقفای من زد و ~~همان # ~~لفظ بگفت آن رنجوری باطن ازمن برفت بعد از آن امر کرد مراکه باز گردو ~~بخدمت # ~~شیخ عمار رو و چون باز کشتم مکتوبی بشیخ عمار نبشست که هر چند مس داری ~~PageV01P422 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0596.png) # ~~می فرست تازر خالص گردانم و باز بتو فرستم، از آنجا بخدمت شیخ عمار ~~آمدمومدتی # ~~آنجا بودم چون سلوک تمام کردم فرمود مرا که بخوارزم رومن گفتم ~~آنجامردمان # ~~عجب اند واین طریق ms433 را ومشاهده را در قیامت نیز منکراند، گفت برو و ~~باکمدار . # ~~بخوارزم آمد و این طریق را منتشر گردانید و مریدان بسیار بروی جمع ~~آمدند # ~~و بارشاد مشغولشد چون کفار تتار بخوارزم رسیدند شیخ اصحاب خودرا جمع ~~کرد # ~~و زیادت بر شصت بودند و سلطان محمد خوارزم شاه گریخته بود و کفارتتار # ~~بنداشتند که وی در خوارزم است و بخوارزم در آمدند شیخ بعضی اصحاب را ~~چون # ~~شیخ سعد الدین حموی و شیخ رضی الدین علی لالا و غیر ایشان طلب داشت و ~~گفت # ~~زود برخیزید ببلاد خودروید که آتشی از جانب مشرق برافروخت که تانزدیک ~~بمغرب # ~~خواهد سوخت این فتنه بیست عظیم که در این امت مثل این واقع نشده است ~~بعضی از اصحاب # ~~گفتندچه شود که حضرت شیخ دعایی کند شاید که این از بلاد مسلمانان مندفع ~~شود ؟ # ~~شیخ فرمود که این قضائی است مبرم دعادفع آن نتواند ک د، پس اصحاب ~~التماس کردند # ~~که چار پایان آماده است اگر چنانچه حضرت شیخ نیز بااصحاب موافقت کنند ~~تادر # ~~ملازمت ایشان بخراسان متوجه شویم دور نمی نماید، شیخ فرمودند که من ~~اینجاشهید # ~~خواهم شد و مرا اذن نیست که بیرون روم پس اصحاب متوجه خراسان شدندچون # ~~کفار بشهر در آمدند شیخ اصحاب باقیمانده را بخواند و گفت قومواعلی اسم ~~الله # ~~نقاتل فی سبیل الله و بخانه در آمد وخرقهی خود را پوشیده ومیان محکم # ~~ببست و آن خرقه پیش گشاده بود بغل خود را از هر دو جانب بر سنک کرد و ~~نیزه # ~~بدست گرفت و بیرون آمد، چون با کفار مقابله شد درروی ایشان سنک مینداخت ~~تا # ~~آن غایت که هیچ سنک نماند ، کفار ویرا تیر باران کردند یک تیر بر سینهی ~~مبارک # ~~وی آمد بیرون کشید و بینداخت و بر آن برفت ، گویند که در وقت شهادت ~~برچم # ~~کافری را گرفته بود پس از شهادت ده کس نتوانستند که ویرا از دست شیخ ~~خلاص دهند # ~~عاقبت پرچم ms434 اورا ببریدند ، بعضی گفتهاند که حضرت مولاناجلاالدین رومی ~~قدس سره # ~~در اشعار خود اشارت برین قصه وانتساب خود بحضرت شیخ کرده آنچا که گفته ~~است. PageV01P423 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0597.png) ### | رباعی # # ما از آن محتشمانیم که ساغر گیرند %~% ته از آن مفلسگان کان بزلاغر ~~گیرند # # بیکی دست میخالص ایمان نوشند %~% بیکی دست دگر پرچم کافر گیرند # وکانت شهادته قدس الله روحه شهورسنة ثمان وعشرة و ستمایة . # حضرت شیخ را مریدان بسیار بودهاند اما چندی از ایشان یگانهی جهان و # ~~مقتدای زمان بودند چون شیخ مجدالدین بغدادی و شیخ سعدالدین حموی و بابا # ~~کمال جندی و شیخ رضی الدین علی لالا و شیخ سیف الدین باخرزی وشیخ نجم ~~الدین # ~~رازی و شیخ جمال الدین کیلی . # و بعضی گفتهاند که مولانا بهاءالدین ولدوالدمولانا جلال الدین رومی نیز ~~از # ~~ایشان بوده است قدس الله ارواحهم . # کنیت وی ابوسعیداست ونام وی مجدالدین شرف بن الموید # ~~قدس الله تعالی روحه شیخ مجدالدین بغدادی بنابی الفتح البغدادی ~~رحمه الله تعالی ، وی باصل از بغداد است، خوارزم شاه ازخلیفهی بغداد ~~التماس طبیبی کرد پدر # ~~وی را فرستاد . # بعضی گفتهاند از بغداد کست که یکی از دیه های خوارزم است ، از مقربان # ~~سلطان بود . # شیخ رکن الدین علاءالدوله فرموده است که آنکه میگویند که وی امرد بوده # ~~است که بصحبت شیخ رسیده خلاف واقع است مردی تمام بوداما صورت لطیف ~~داشت. # ویرا شیخ اول بخدمت متوضا مشغول ساخت والدهی او بشنید و او طبیبهیی # ~~بود و شیخ نیز طبیب بود ، والدهی وی کسی پیش شیخ فرستاد که فرزند مجد ~~الدین # ~~مرد نازکست و این کار بس عجب است اگر شیخ بفرمایندمن ده غلام ترک ~~بفرستم # ~~تاخدمت متوضا کنند و ویرا بخدمت دیگر مشغول کنند، شیخ فرموده که اورا ~~بگویند # ~~که این سخن ازتو عجبست که علم طب میدانی، ا نر پسرتراتب صفرا وی زحمت ~~دهد # ~~من دارو بغلام ترک دهم یسر تو صحت نیابد PageV01P424 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0598.png) # شیخ رکن الدین علاء الدوله ms435 گفتهاست که روزی یکی از مریدان سلطان بایزید # ~~که مردی در حساب بود و کاز کرده با من گفت که چون است تو باین خاندان ~~ارادت # ~~آوردی و سلوک جز بمتابعت بایزید کردی؟ گفتم من این نمی دانم اما یک ~~نوبت وضو # ~~می ساختم در اثنای آن دیدم که دیوار قبله گشادواز آن سوفضائی پیداشد و ~~آسمان و # ~~ستارهیی مشتری می نمود پرسیدم که این چیست2 یکی گفت این. نور سلطان ~~بایزید # ~~است، ساعتی شد آسمان دیگردیدم تمام نورانی همچوخورشید کفتم این ~~چیستتیکی # ~~گفت این نور مجدالدین بغدادی است ، آن درویش متعجب شد بعداز آن گفتم که # ~~این سخن نه بآن می کویم که در مراتب ایشان بیانی می کنم یاترجیحی مینهم ~~شیخ # ~~مجدالدین را برسلطان بایزید ، اما هرکس را حق تعالی حواله کرده است ~~بمشربی # ~~چون او توجه بآن مشرب کرد و متابع آن طریق شد حق تعالی جهت ثبات قدم او # ~~در آن طریق شیخ او را اعلی مراتب برو جلوه کرد و اگرنه علی التحقیق ~~مراتب # ~~در قیامت پیداشود و نشان علو مرتبه در این عالم جز بمتابعت حبیب مطلق ~~وا # ~~نیست هر کس را که متابعت وی بیشتر مرتبهی وی عالی تر. # روزی شیخ مجدالدین با جمعی از درویشان نشسته بود سکری بوی غالب # ~~شد گفت مابیضهی بط بودیم بر کنار دریا وشیخ نجم الدین مرغی بود، بال ~~تربیت بر # ~~سر ما فرود آورد تا از بیضه بیرون آمدیم ما چون بچهی بط بودیم در دریا ~~رفتیم # ~~و شیخ بر کنار بماند، شیخ نجم الدین بنور کرامت آن رادانست برزبان ~~ایشان گذاشت # ~~که در دریا میر! وشیخ مجد الدین او راشنید ترسید پیش شیخ سعدالدین حموی ~~آمد # ~~وتضرع بسیار کرد که روزی که حضرت شیخ را وقت خوش بود مرا خبر کن ~~تابحضرت # ~~آیم و عذری بخواهم ، وقتی شیخ را در سماع حان خوش شد شیخ سعد الدین شیخ # ~~مجدالدین را خبر کرد شیخ مجدالدین پای ms436 برهنه کرده بیامد و طشتی پر آتش ~~کردو بر سر # ~~نهاد و بجای کفشگاه بایستادوشیخ بوی نظر کرد فرمود که چون بطریق ~~درویشان عذر # ~~سخن پریشان میخواهی ایمان و دین بسلامت بردی اماسرت برود و در دریامیری # ~~ومانیز در سرتوشویم و سرهای سرداران و ملک خوارزم درسرتو شود وعالم ~~خراب گردد PageV01P425 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0599.png) # ~~شیخ مجدالدین درقدم شیخ افتاد، و باندک فرصتی سخن شیخ بظهور امد شیخ ~~مجدالدین # ~~در خوارزم وعظ می گفت و مادر سلطان محمد عورتی بود بغایت جمیله بوعظ ~~شیخ # ~~مجدالدین می آمد و گاه گاه بزیارت او میرفت مدعیان فرصت جستند تا شبی ~~که # ~~سلطان محمد بغایت مست بود عرضه داشتند که مادر تو بمذهب امام ابوحنیفه # ~~بنکاح شیخ مجدالدین در آمده است ، سلطان رنجه شد فرمود که شیخ را در ~~دجله # ~~اندازند انداختند ، خبر بشیخ نجم الدین رسید متغیر گشت و گفت اناللهو ~~اناالیه # ~~راجعون فرزند مجدالدین را درآب انداختند ومرد، پس سر بسجده نهاد و ~~زمانی # ~~نیک در سجده بود یس سراز سجده بر آورد و گفت از حضرت عزت در خواستم تا # ~~بخونبهای فرزندم ملک از سلطان محمد بازستاند اجابت فرموده، سلطان را از ~~آن # ~~خبر دادند بغایت پشیمان شد پیاده بحضرت شیخ آمد و طشتی یر زر بیاورد و # ~~شمشیر و کفن بر سر آن نهاده و سر برهنه کرده ایستاد و گفت اگر دیت ~~میباید # ~~اینک زرواگر قصاص می کنید اینک شمشیر وسر ، شیخ در جواب فرمود گان ذلک ~~فی # ~~الکتاب مسطورآ دیت او از جملهی ملک تست و سر تو برود و سر بسی خلق و ما # ~~نیز در سر شما شویم ، سلطان محمد نومید باز گشت و عنقریب چنگیزخان خروج # ~~کرد و رفت آنچه رفت . # روزی قوال در مجلس شیخ مجدالدین این بیت راخواند. ### | بیت # # خوش یافتهاند در ازل جامهی عشق %~% گر یک خط سیز بر کنارش بودی # شیخ محاسن خود را بگرفت و تیغ دست بر گلونهاد و گفت ms437 . ### | مصرع # گر یک خط سبز بر کنارش بودی # و هما نا که باین اشارت بشهادت خود کرده باشد و بعد از آن این رباغی گفت. ### | رباعی # # در بحر محیط غوطهخواهم خوردن %~% یا غرق شدن یا گهری آوردن PageV01P426 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0600.png) # # کار تو مخاطراست خواهم کردن %~% یا سرخ کنم روی ز تو یاگردن # در خدمت شیخ نجم الدین قبس سره درویشی بوداز قریه ی بسکر آبادویر از نگی # ~~بسکروی می گفتند و بمتام عالی رسیده بود تاغایتی که تاوی از خلوت بیرون # ~~نیامدی سماع برنخواستی، روزی در اثنای سماع وقت او خوش شد از زمین بر ~~خاست # ~~و طاقی بلند بود آنجابر آن طاق بلند نشست در وقت فرود آمدن از ~~بالابگردن شیخ # ~~مجدالدین بغدادی جست و پایها فرود آویخت و شیخ مجدالدین همچنان چرخ ~~میزد # ~~و این زتکی مردی بلند ر گران بود و شیخ مجدالدین بس نازک و لطیف، چون ~~از # ~~سماع فارغ شد گفت ندانستم که زنگی است بر گردن من یا کنجشگی و چون از # ~~گردن او فرود آمد رخسارهی او را بدندان گرفت چنانکه نشان بماند . # بارها شیخ مجدالدین گفتی که مرا در قیامت همین مفاخرت تمام است که اثر # ~~دندان زنگی برروی من باشد . # شیخ رکن الدین علاه الدوله قدس سره گفته است که شیخ مجدالدین بغدادی ~~فرموده # ~~که درواقعه یی از حضرت رسالت پرسیدم که ماتقول فی حق این سینا، قال (ص) # ~~هورجل ارادان یصل الی الله تعالی بلاواسطتی فحجبته بیدی هکذافسقط فی ~~النار. # ~~از آن فرمود که از بغداد بشام میرفتم تااز آنجا بروم روم چون بموصل ~~رسیدم # ~~شب در مسجد بودم چون درخواب شدم دیدم که کسی می گوید که آنجا نمیروی که # ~~فایده گیری من نظر کردم جمعی دیدم که حلقه زده بودند و شخصی در میان ~~ایشان # ~~نشسته و نوری از سروی بآسمان پیوسته، وی سخن می گفت وایشان میشنیدتد ~~کفتم # ~~این کیست: گفتند مصطفی واا من پیش وی رفتم و ms438 سلام گفتم جواب کفتند و ~~مرا # ~~در حلقه جای دادند چون بنشستم پرسیدم که یا رسول الله ماتقول فی حق ابن ~~سینا؟ # ~~فرمود که رجل اضله الله تعالی علی علم دیکر گفتم ماتقول فی حق شهاب ~~الدین # ~~المقتول؛ گفت هومن متبعیه، بعداز آن گفتم از علماء اسلام نیز بیرسم که ~~ماتقول فی # ~~حق فخر الدین الرازی ؟ گفتهورجل معاتب، گفتم ماتقول فی حق حجة الاسلام ~~PageV01P427 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0601.png) # ~~محمد الغزالی؟ گفت هورجل وصل الی مقصوده، گفتم ماتقول فی حق امام ~~الحرمین # ~~گفت هو ممن نصردینی، گفتم ماتقول فی حق ایی الحسن الاشعری: گفت اناقلت ~~و # ~~قولی صدق الایمان یمان والحکمة یمانیة . # و بعداز آن کسی که نزدیک ین بود مرا گفت از این سؤالها چه میکنی دعائی # ~~در خواست کن که ترافایده کند بعداز آن گفتم یارسول الله مرا دعائی ~~بیاموز! فرمود که # ~~قل اللهم تب علی حتی اتوب و اعصمنی حتی لااعود وحبب الی الطاعات و # ~~وکرهالی الخطیات ، بعداز آن ازمن پرسید که بکجامیروی؟ گفتم بروم، فرمود ~~که # ~~اثروم مادخله المعصوم . # و من از واقعه باز آمدم در آنجا غرقه بود مولانا موفق الدین کواشی ~~آنجابود # ~~و در آخر عهرضریر گشته بود بزیارت وی رفتم پرسید که تو کیستی؟! بگفتم ~~جمال الدین، # ~~گفتاز کجامی آئی؟ گفتم از بغداد ، گفت بکجا میروی، گفتم بروم، گفت بروم ~~میروی: # ~~گفتم بلی، گفت الروم ماذخله المعصوم ،من متعجب شدم ودست در دامن او زدم # ~~گفتم مگر شما در مجلس دوشین حاضر بودیده! گفت دعنی دعنی؟ دست از وی باز # ~~داشتم وباز گشتم . # شیخ رکن الدین علاه الدوله قبس سره کوید که مولانا جمال الدین مردی عزیز # ~~بود و او را تصانیف مشهوره در علوم بسپاراست و در میان او و امام غزالی ~~دوواسطه # ~~بیش نبوده است و این حکایت وی دلیل است مرصحت واقعهی شیخ مجدالدین را . # چون شیخ مجد الدین را در سنه سبع و ستمایة وقیل سنه ست عشر وستمایة # ~~شهید کردند خاتون ms439 از نیشابور بود ویرا بنیشابور نقل کرد و درسنه ثلاث و ~~ثلاثین و # ~~ثمانمایة ویرا باسفرائین نقل کرده اند . # ~~شیخ سعدالبدین حموی قدسن الله تعالی روحه بن حمویه است از اصحاب ~~شیخ نجم الدین کبری است نام وی محمدبن المؤید بنایی بکربن ابی الحسن بن ~~محمد # قدس الله تعالی روحه. # ولی تاریح الاماه الیا فحی کان صاحب اخوال و ریاضات وله اصحاب ~~PageV01P428 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0602.png) # ~~و مریدون و کلام سکن سفح قاسیون مدة ثم رجع الی خراسان فتوفی هناک. # در علوم ظاهری و باطنی یگانهاسمت، مصنفات بسیار دارد چون کتاب محبوبو # ~~سجنجل الارواح و غیر آن، و در مصنفات وی سخنان مرموز و کلمات مشکل ~~وارقامو # ~~اشکال و دوایر که نظر عقل و فکر از کشف وحل آن عاجزاست بسیار است، ~~وهمانا # ~~که تا دیدهی بصیرت بنور کشف منفتح نشود از ادراک آن متعذر است . # وی گفته است: بشرنی الله سبحانه وقال من اصغی کلامک بحسن القبول و # ~~الاعتقاد فی ذکری وتعریفی فقد اندرحت فیه نطفة العلم والمعرفة وان ~~التبس # ~~علیه فی الحال فقد ثبت له النصیب فی طور من اطواره . # شیخ صدرالدین قونیوی قبس الله تعالی سره بصحبت وی رسیده است گوید که # ~~از وی شنیدم که می گفت مواثیق هفت است و دز میثاق الست بر بکم منحصر ~~نیست # ~~آنرا با شیخ خود شیخ محیالدین قدس الله سره باز گفتم گفت کلیات را می ~~گوید و # ~~اگر نه جزئیات از آن ییش است . # ~~شیخ مؤیدالدین الجندی درشرح فصوص الحکم می کوید که شیخ صدرالدین روزی # ~~در مجلس سماع باشیخ سعدالدین حاضر بود شیخ سعدالدین در اثنای سماع روی # ~~بصفه کرد که در آن منزل بود بادب تمام مدتی برپای بایستاد و بعد از آن ~~چشم خود # ~~را پوشید و آواز داد که این صدر الدین، چون شیخ صدرالدین پیش آمدچشم ~~بررویاو # ~~بگشاد و گفت حضرت رسالت واافظه در آن صفه حاضر بودند خواستم که چشمی # ~~که بمشاهدهی جمال آنحضرت ms440 مشرف شدهاست اول بروی تو بگشایم . # وی گفته است که وقتی روح مرا عروجی واقع شده و از قالب منسلخ گشت # ~~سیزده روز چنان بماند آنگاه بقالب آمد وقالب در این سیزده روز چون مرده ~~افتاده # ~~بود و هیچ حرکت نمی کرد و چون روح بقالب آمد قالب برخاست خبر نداشت که # ~~چند روز لفتاده است دیگران که حاضر بودند گفتند که سیزده روز است تا ~~قالب تو # نین افتاده است ..- # و از اشعار ویست که درکتاب محبوب درج کرده است این رباعی عریی : ~~PageV01P429 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0603.png) ### | شعر # # یا راحة مهجتی و نورالبصر %~% استیقظ قلبی بک وقت السحر # # ناحیت ضمیر خاطری یاقمری %~% انی انافیک و انت لی فی نظری # و این رباعیات فارسی نیز از آن قبیل است . ### | رباعیات # # کافر شوی ار زلف نگارم بینی %~% مومن شوی ار عارض یارم بینی # # در کفر میامیز ودر ایمان منگر %~% تا عزت یار و افتقارم بینی # # بی تو نظری نیست مرا در کاری %~% بی روی تو خوش نیایدم گلزاری # # در باغ رضای چون تو زیبا یاری %~% ییدا و نهان روی تو بینم باری # # بی تو نه بهشت بایدم نی رضوان %~% نی کوثر و زنجبیل و بحر حیوان # # با قهر تو دوزخ است دار رضوان %~% با لطف تو دوزخ همه روح وریحان # و این شعر نیز از آن قبیل است. ### | شعر # # انت قلبی و انت فیه حبیب %~% و لسقم القلوب انت طبیب # # لیس فی قلب من یحبک صدقا %~% غیر ذکراک حالة یستطیب # # آنت سقمی و صحتی و شفائی %~% و بک الموت و الحیوةیطیب # # و اذا ما نظرت فی تلطف %~% عن فوادی و اعینی لاتغیب # # لک سری و مهجتی وضمیری %~% ساجد شاهد و مالی نصیب # عمر وی شصت و سه سال بوده است و در روز عید اضحی سنة خمسین و # ~~ستمایة از دنیا رفته است و قبر وی در بحر آباد است رحمه الله تعالی . # ~~قدس الله تعالی روحه شیخ سیف الدین باخرزی وی از ms441 خلفاء شیخ نجم ~~الدین کبری است . بعد از تحصیل و تکمیل علوم بخدمت شیخ آمد و تربیت # یافت ، شیخ در اوایل که ویرا بخلوت نشاند در اربعین # ~~دوم بدر خلوت وی آمد و انگشت مبارک بر در خلوت وی زد و آواز داد که ~~PageV01P430 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0604.png) # ~~ای سیف الدین . # منم عاشق مرا غم ساز دارست %~% تو معشوقی ترا با غم چه کارست # برخیز وبیرون آی آنگاه دست ویرا بگرفت و از خلوت بیرون آورد و بطرف # ~~بخارا روانه گردانید . # وقتی از برای شیخ نجم الدین از طرف ختا کنیز کی آورده بودند شب زفاف # ~~باصحاب کفته است که ماامشب بلذتی مشروعه اشتغال خواهیم کرد شما نیز در ~~موافقت # ~~ما ترک ریاضت کنید و بفراغت و آسودگی بسر برید چون حضرت شیخ این بگفت # ~~شیخ سیفالدین آن شب ابریقی بزرگ پر آب کرد و بر در خلوت شیخ بایستادچون # ~~وقت صبح شیخ بیرون آمد ویرا دید گفت نه ما گفته بودیم که امشب بلذت و ~~حضور # ~~خود مشغول باشید چرا خود را باین ریاضت در رنج انداختی؟ کفت شما ~~فرمودید # ~~که هرکس بلنت و حضور خود مشغول شود مرا هیچ لذتی ورای آن نیست که # ~~بر آستانهی حضرت شیخ بخدمتبایستم، شیخ فرمود که بشارت باد ترا که ~~سلطانان در # ~~رکاب تو بدوند . # روزی یکی از سلاطین بزیارت شیخ سیف الدین آمد و در وقت باز گشتن از # ~~شیخ در خواست که اسبی نذر شیخ کردهام التماس مینمایم که شیخ قدم رنجه ~~فرمایند # ~~تا بدست خود سوار کنم، شیخ التماس وی را مبذول داشت بدد خانقاء آمد ~~پادشاه # ~~رکابش بر گرفت تا سوار شد اسب سر کشی کرد و عنان در ربود قریب پپنجاه ~~گام # ~~در رکاب شیخ بدوید، شیخ با پادشاه گفت حکمت در سر کشی این اسب آن بود ~~که # ~~ما شبی در خدمت شیخ الاسلام شیخ نجم الدین بودیم مارا بشارت داد که ~~پادشاهان در # ~~رکاب تو بدوند اکنول ms442 این مصداق سخن شیخ شد . # و من لماته القدمیه . ### | رباعی # هر شب بمثال پاسبان کویت %~% می گردم گرد آستان کویت PageV01P431 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0605.png) # باشد که بر آیدای صنم روزحساب %~% ناهم ز جریدهی سگان کویت # هر چند گهی ز عشق بیگانه شوم %~% با عافیت آشنا و همخانه شوم # نا گاه پری رخی بمن. بر گذرد %~% بر گردم از آن حدیث و دیوانه شوم # روزی بجنازه ی درویشی خاضرشد گفتند شیخا تلقین فرمایید؛ پیش روی میت # ~~آمد و این رباعی فرمود . ### | رباعی # # گز من گنه جمله جهان کرد ستم %~% لطف تو امید است که کیرد دستم # # گفتی که بوقت عجز دستت گیرم %~% عاجزتراز این مخواه کاکنون هستم # توفی قدس الله تعالی سره فی سنة ثمان وخمسین و ستمایة قبروی در بخارا # ~~است مشهور بشیخ العالم . # ~~عین الزمان جمال الدین وی نیز از خلفای شیخ نجم الدین است ، بسیار ~~دانشمند و # ~~فیلی، رحمه الله تعالی کرد بکتب خانه در آمد و از لمطایف علوم -عقلی ~~و نقلی فاضل بوده است، دراوایل که عزیمعمصحبت حصرت شیخ # ~~مجموعه یی اتتخاب کرد که در سفر مونس وی باشد، چون نزدیک خوارزم رسید ~~شبیدر # ~~خواب دید که شیخ باوی گفت که ای گیلیک پشته بینداز وییا؛ چون بیدار ~~شداندیشه # ~~کرد که یشته چیست من از دنیا هیچ ندارم واندیشهی جمع آن نیز ندارم ، شب ~~دوم # ~~همین خواب دیدو شیب سوم نیز، از شیخ پریبید که شیخایشته چیست» گفت آن ~~مجموعه بی # ~~که جمع کردهیی؛ چون پیدار شد آنرا درجیحون انداخت، چون بحضرت شیخ رسید # ~~گفت اگر آن مجموعه نمی انداختیراهیچ فایده ی بود، پس وپرا در بروخرقه # ~~شلدر ادة عین نشاندو پعداز اتبام اربین عی النمان لقب نهاد. # شیخ جمال الدین در قزوین * بودماسیتو یکی از یهادات قزوین را عن یعیشهزاذ # ~~شد از شیخ التماس سفارشی یپادشاه که بشیخ ارادت تلهماشع کرد شیخ پارهی # ~~کلغذی طلبید و بر آتجا نوشت که عسلودازیانه و بوی داد چون آن سید ms443 ~~بشیراز # ~~رسید قصد ملاقلت پاوشاه کرد گفتند که وی درد شکمهارد درچچام اسیت» ~~بدرحمام PageV01P432 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0606.png) # ~~رفت دید که پادشاه بر سر حمام نشسته است و از دردشکم تشویش عظیم دارد ~~پیش # ~~رفت و سلام کرد ، گفت از کجا می آئی؟ گفت از قزوین، از وی احوال شیخ ~~پرسید، # ~~کاغذ را بوی داد، بگشاد دید که در وی نبشسته که علورازیانه ، گفت شیخ ~~بنور # ~~فراست و کرامت علاج ما نوشته، فرمود تا آنرا حاضر کردند بخورد فی الحال ~~شفایافت # ~~و آن سید را رعایت بسیار کرد. # ~~بابا کمال جندی چون خدمت بابا کمال جندی در صحبت شیخ نجم الدین ~~مرتبهی # ~~رحمه الله تعالی تکمیل و اکمال یافت حضرت شیخ خرقه بوی داد و گفت # در دیار ت کستان مولانا شمس الدین مفتی را فرزندیست # ~~که ویرااحمد مولانا می کویند خرقه ما را بوی برسان و تربیت از وی دریغ ~~مدار، # ~~بابا کمال بجند رسید جمعی کود کان بازی می کردند واحمد مولانا چون هنوز ~~کودک # ~~بود درمیان ایشان بود اما بازی نمی کردجامههای ایشان نگاه میداشت، چون ~~بابا کمال # ~~را دید برخاست و استقبال وی کرد و سلام گفت بعد از آن گفت چند ما جامهی # ~~دیگران نگاه می داریم و شما جامه ی مارا نگاهدارید؛! خدمت با باویرا در ~~کنار گرفت # ~~و بخانه ی مفتی آمدند مفتی گفت این فرزند مجذ و بست شاید که خدمت ~~شایسته نتواند # ~~کرد برادر خرد تر وی دانشمند مولانا بغایت زیرک است ومؤدب، باباگفت وی ~~نیز # ~~با نصیب گردد اما ما بحوالهی شیخ بخدمت وی آمده ایم . # احمد مولانا در اندک فرصتی تربیت تمام یافت وصیت کمالات وی منتشر شد # ~~و بسی از طالبان در صحبت وی تربیت یافتند و بمرتبهی کمال رسیدند و یکی ~~از آنها # ~~نیخ بهاء الدین کبری است که تربیت برادر خود دانشمند مولاتا را که محمد ~~نام # ~~داشته حواله بوی کرده بود و شیخ بهاءالدین تربیت فرزند خود ms444 ابوالفتوح ~~را حواله # ~~بدانشمند مولانا کرده است و همانا که خدمت خواجه ابوالوفا خوارزمی را ~~انتساب # ~~بابوالفتوح است چنانکه در بیان سلسلهی مشایخ خود گفته است . # # رسید فیض علی راز احمد مختار %~% یس از علی حسن آمد خزانه ی اسرار ~~PageV01P433 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0607.png) # # حبیب وطائی و معروف بس سری وجنید %~% دو بوعلی است د گر مغربی سراخیار # # عقیب. این همه بوالقاسم وپس از نساج %~% امام احمد وپس سهروردی و عمار # # پس از اکابر مذکور شیخ نجم الدین %~% که بود قدومی اخیار و سرورابرار # # کمال و احمد و انگه بهاء ملت و دین %~% دگر محمد وپس بوالفتوح فخر کبار # ~~خواجهابوالوفا اصحاب اذواق و مواجید شربی تمام بوده است چنانکه از ~~خدمت خواجه ابوالوفا را از مشارب صافیه ارباب توحیدو # ازگی رحمه الله تعال رسائل و اشعار ایشان بتخصیص از رباعیات این معنی ~~ظاهر # است و اثبات این دعوی را رباعی چند آورده میشود . ### | رباعیات # # ای آنکه توئی حیات جان و جانم %~% در وصف تو گرچه عاجز وحیرانم # # بینائی چشم من توئی می بینم %~% دانائی عقل من توئی می دانم # # من از تو جدا نبودهام تا بودم %~% اینست دلیل طالع مسعودم # # در ذات تو نایدیدم ار معدومم %~% در نور تو ظاهرم اگر موجودم # # چون بعض ظهورات حق آمد باطل %~% پس منکر باطل نشود جز جاهل # # در کل وجود هر که جز حق بیند %~% باشد ز حقیقة الحقایق غافل # # او هست نهان و آشکار است جهان %~% بل عکس بود شهود اهلعرفان # # بل اوست همه چه آشکار وچه نهان %~% گر اهل حقی غیر یکی هیچمدان # # یکیستولی نه آن یکی کش دانی %~% یکی که بباشد آن یکی را تانی # # خود را ز قیود خود اگر برهانی %~% دانیش نه از دلایل برهانی # # بد کردم و اعتذار بدتر ز گناه %~% چون هست دراین عذرسه دعوی تباه # # دعوی وجود و دعوی قدرت و فعل %~% لاحول ولا قوة %~% الا بالله # # درد دل خود مگو ببیگانه وخویش %~% هرشر بلبت که زین ms445 همی آید پیش # # جز صبر مدان چارهی کاردل خویش %~% تسلیم و رضا سپر شناس ای درویش # وفات خواجه ابوالوفا در شهور سنه خمس و ثلاثین و ثمانمایة بوده است ~~PageV01P434 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0608.png) # وی نیز از اصحاب شیخ نجم الدین کبری است که تربیت # یراحواله بشیخ مجدالدین کرده بوده است، صاحب مرصادالعباد # و تفسیر بحرالقایق است . # وی را در کشف حقایق و شرح دقایق قوت و قدرت تمام # ~~بوده است. در واقعه ی چنگیزخان از خوارزم بیرون آمد و بروم رفت وویرا ~~با شیخ # ~~صدرالدین قونیوی و مولانا جلال الدین رومی اتفاق ملاقات افتاد . # گویند وقتی که در یک مجلس جمع بودند نماز شام قائم شد، از وی التماس # ~~امامت کردند در هر دو رکعت قلیاایها الگافرون خواند چون نماز تمام ~~کردند # ~~مولانا جلال الدین رومی باشیخ صدرالدین بروجه طیبت گفت که ظاهر ایکبار ~~برای # ~~شما خوانده ویکبار برای ما. # وفات وی در سنه اربح و خمسین و ستمایة بوده است و در شونیزیه بغداد # ~~بیرون مقبره شیخ سری سقطی وشیخ جنید قبری بودمی گفتند که قبروی است و ~~الله اعلم # و از مقولات وی است این رباعی . ### | رباعی # # شمع ارچه چو من داغ جدائی دارد %~% با گریه و سوز آشنائی دارد # # سررشته ی شمع به که سررشتهی من %~% کان رشته سری بروشنائی دارد # ~~الالاءالغزنوی شیخ رضی الدین علی سنائی است . وهوعلی بن سعید بن ~~عبدالجلیل اللالاءالعزنوی . واین شیخ سعید که پدر شیخ علی لالاء است ~~پسرعم حکیم # ~~قدس الله تعالی سره بعزم حج بخراسان آمده و بصحبت شیخ ابویعقوب یوسف # ~~الهمدانی رحمه الله رسیده. # در آن وقت که شیخ نجم الدین کبری بهمدان میرفت بطلب حدیث در یک # ~~فرسنگی دیهی که شیخ علی لالاه آنجا میبوده فرود آمده بود اتفاقا همان ~~شب شیخ PageV01P435 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0609.png) # ~~علی لالاه در واقعه یی دید که نردبانی نهاده بود تا آسمان و شخصی بر سر ~~نردبان ایستاده # ~~بود و مردمان یک یک پیش او می ms446 امدند و او دست ایشان می کرفت و می برد ~~تا # ~~در آسمان و آنجا شخصی ایستاده بود که دست ایشانرا بدست او می داد و # ~~ایشان را در آسمان می برد ، شیخ علی لالاء نیز برفت واو را بر نردبان ~~بالا # ~~بردند و دستش بدست او دادند و او را بآسمان در بردند . چون ان واقعه را ~~پیش # ~~پدر بگفت پدرش گفت آن شخص را میسناسی ؟ گفت میشناسم و نام اومیدانم، ~~گفت # ~~طلب او می باید کرد که کلید تو در دست اوست، پس شیخ علی لالاء بطلب او ~~مسافر # ~~شد و چندین سال گرد عالم سفر کرد و از وی نام و نشان نمی یافت تا آن ~~زمان که # ~~شیخ نجم الدین بخوارزم آمد و این طریق رامنتشر گردانید، در آنوقت شیخ ~~علی لالاه # ~~در تر کستان بود در خانقاه شیخ احمد یسوی . # روزی شخصی از خوارزم آمده بود شیخ علی لالاء در خلوت بودمی شنید که # ~~شیخ احمد از وی یرسید که در خوارزم هیچ درویشی هست ومردمان بچه ~~مشغولند؟ # ~~آن شخص گفت این زمان جوانی آمده است و بارشاد خلق مشغول شده و خلقی # ~~بروی جمع شدهاند، پرسید که چه نام دارد گفت نجم الدین کبری، چون شیخ ~~علی لالاءاین # ~~نام بشنید از خلوت بیرون جست و میان بسفر در بست، شیخ احمدیسوی فرمود ~~که چه # ~~بوده است ؟ گفت سفرمی کنم، فرمود که صبر کن تازمستان بگذرد! گفت ~~نتوانم، بخدمت # ~~شیخ نجم الدین آمد و بسلوک مشغول شد بعد از آن بچند گاه شیخ مجدالدین ~~بیامد # ~~و مرید شد و شیخ نجم الدین بسی و پنج سالگی نزدیک بوده است که بسلوک ~~مشغول # ~~شده و شیخ مجدالدین بسه چهار سال ازشیخ علی لالامزیاده بوده است. # اما شیخ علی لالاء بصحبت بسیاری از مشایخ رسیده بودودر اول جوانی مشغول # ~~شده بود و ایشان آن رقت هنوز بسلوک مشغول نشده بودند و تحصیل علوم می ~~کردند # ~~و گویند ms447 که از صدو بیست و چهار شیخ کامل مکمل خرقه داشته است و بعد از ~~وفات # ~~وی از آن جمله صدوسیزده خرقه باقی بوده، و سفر هندوستان کرده بود و ~~صحبت # ~~ابور ضا رتن رمضی الله عنه در یافته و امانت رسول لله از وی گرفته ~~چنانچه شبخ PageV01P436 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0610.png) # ~~رکن الدین علاء الدوله آنرا تصحیح فرموده و گفته صحب یعنی الشیخ رضی ~~الدین # ~~علی لالاء صاحب رسول الله (ص) اباالرضارتن بن النصر رضی اللهعنه فاعطاه # ~~مشطأمن امشاط رسول الله (ص) . # وشیخ رکن الدین علاءالدوله آن شانه را در خرقه پیچیده و آن خرقه را در # ~~کاغذی نهاده و بخط مبارک خود بر آن کاغذنوشته هذاالمشط من امشاط رسول ~~الله (ص) # ~~وصل الی هذاالضعیف من صاحب رسول الله(ص) وهذه الخرقة وصلت من ابی # ~~الرضا رتن الی هذا الضعیف . # و هم شیخ رکن الدین بخط مبارکخود نوشته است که چنین گویند که آن امانت # ~~برای شیخ رضی الدین علی لالاء بوده است از رسول الله. # وهذه الرباعیة من انفاسه القدسیة المتبر کة منقوله من خطه بیده . ### | رباعی # # هم جان بهزار دل گرفتار تو است %~% هم دل بهزار جان خریدار تو است # # اندر طلب نه خواب در وی نه قرار %~% هر کس که در آرزوی دیدارتواست # توفی قدس سره فی الثالث من ربیع الاول سنة اثنین و ار بعین وستمایة. # ~~شیخ جمال الدین احمد وی از اصحاب شیخ رضی الدین علی لالاء است . # جورفانی رکن الدین علاء الدوله گفته است که شیخ احمد عجب مردی # ~~رحمه الله تعالی ذا کربوده است مرتبهی عالی دارد من در غیب مرتبهی ~~سلوک # او را مناسب یافتم باشیخ ابوالحسن خرقانی، و از آن شیخ # ~~رضی الدین علی لالاء را باسلطان بایزید بسطامی قبس الله تعالی ارواحهم ~~. # شیخ رضی الدین علی لالاء گفته است که با خاموشی احمد ما در سازد آنچه از # ~~جنید و شبلی یافته اند از وی بیابد . # روزی شیخ سعدالدین حموی بجورفان رسید ms448 کسی فرستاد و شیخ احمدراطلب # ~~داشت شیخ احمد نیت عزلت کرده بود نیامد باز کس فرستاد که میباید آمد که ~~مرا # ~~اشارتی رسیده است که چون از جهت تو شیخ علی اجازت نامه نوشته من نیز ~~بنویسم. PageV01P437 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0611.png) # ~~شیخ احمد جواب فرستاد که من خدای تعالی را با اجازت نامه نخواهم ~~پرستید، # ~~شیخ زکن الدین علاءالدوله گفته که این سخن مرا از وی بسیار خوش آمبه ~~است. # وقتی شیخ جمالالدین احمد یکی ازمریدان را دید که مراقبه کرده بوده کفش # ~~بیرون کرد و چند کفش محکم در پس گردن او بزد، مرید گفت مراقبه کرده ام ~~شیخ # ~~چرا رنجش می نمایند، فرمود مراقبه کسی را بود که هفته یی طعام نخورده ~~باشد چون آواز # ~~پائی بشنود در خاطرش نیاید که این کس برای من طعام می آورد . # وی در سلخ ربیع الآخر سنه تسع وستین و ستمایة از دنیا رفته . # وی از اصحاب شیخ احمد جورفانی است، در تسلیک طالبان # ~~شیخ نور الدین عبدالرحمن اسفراینی کسرقی، رحمه الله تعالی شیخ ~~رکن الدین علاء الدوله گفته است ک. پدر من از من و تربیت مریدان و کشف ~~وقایع ایشان شأنی عظیم داشته است. برسید که در این زمانه از اولیاء ~~کدامماندهاند؟ گفتم ابن عجیل # ~~است در پمن و شمس الدین ساوجی است درششتر و خواجه حاجی است در ابهر # ~~رحمهم الله تعالی و چند کس را از مشایخ که برصراط مستقیم بودند بر ~~شمردم، گفت # ~~چون است که این همه هستند و توارادت بشیخ نورالدین عبدالرحمن آوردی و ~~باینها # ~~التفات نکردی؟! گفتم مرا مقصودی بود که جزبارشاد اوراست نمی آمد من می ~~خواستم # ~~که سلوک کنم و این طریقه بشناسم ودر آن وقت درهمه عالم استادی نبود غیر ~~اوومرا # ~~بآن کاری نبود که ببینم که بزرگان که اند، تاهر کر ابزر گتر نشان دهند ~~بخدمت آورم # ~~چه اگر کسی را بآهنگری کاری باشد و بد کان زرگری رود عقل بروی ms449 خندد . # و هم شیخ علاء الدوله قبس سره گفته که در آخرالزمان اگرنه وجود شیخ # ~~نورالدین عبدالرحمن قدس الله تعالی روحه بودی سلوک بکلی محو شدی و نشان # ~~نماندی اما چون حق تعالی این طریق را تاقیامت باقی خوامد داشت بوی مجدد ~~گردد. # ~~وهم وی گفته که روزی در جماعتخانه غایب شدم امام غزالی را دیدم که ~~نشسته بود # ~~د سر برزانو نهاده وقلم میان دو انگشت گرفته متحیر؛، از او پرسیدم که ~~چه میشود # ~~و امام در چه فکر است؟ گفت چگونه متفکر نباشم که من در دنیا سیمرغ راسی ~~PageV01P438 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0612.png) # ~~صفت تبشسته آم و این ساعت می بینم همه غلط بوده. و این واقعهرا بخدمت ~~شیخ نورالدین # ~~عبدالرحمن کفتم، فرمود که عجب! من نیز در ده شقان بودم و آن وقت مرا در ~~معرفت # ~~سخن گفتن شهره تمام بود در غیبت دیدم که حق تعالی مرامی گوید که ~~تونمیدانی که # ~~از هرحسرتی که هست امام غزالی را هیچ حسرت بآن نرسید که سلوک تمام ~~ناکرده # ~~بحضرت ما آمد، بعد از آنکه از غیبت باز آمدم بر زبان خود عقده یافتم و ~~خاموشی # ~~پیشه کردم و بکارخود مشغول شدم . # ولادت وی در شوال سنه تسع وثلاثین وستمایة بوده است ودر بغداداز دنیا ~~برفته. # ~~علاءالدوله احمد بن بوالمکارم رکن الدین وی دراصل از ملوک سمنان ~~است، بعد از پانز ده سالگی بخدمت سلطان وقت شغل گرفت در یکی از حروب که ~~سلطان را # ~~محمد البیا بانگی با اعداء بوده ویرا جذبهیی رسید بعد از آن در ~~شهورسنه # ~~السمنانی، قدس الله سبع و ثمانین و ستمایة در بغداد بصحبت شیخ ~~نورالدین # تعالی سره عبدالرحمن کسرقی رسید در وقت مراجعت از حجاز و رد # ~~سنه تسع و ثمانین و ستمایة اذن ارشاد یافت و بعداز سنه عشرین و سبعمایة ~~در # ~~خانقاه سکاکیه در مدت شانزده سال صد و چهل اربعین بر آورد . # و گویند که در سایر اوقات صدو سی اربعین ms450 دیگر بر اورده است و چون عمر # ~~وی بهفتاد و هفت سال رسید شب جمعه بیست و دوم رجب ست و ثلاثین و ~~سبعمایة # ~~در برج احرار صوفی اباد بجوار رحمت حق پیوست و در خطیرهی قطب زمان # ~~عمادالدین عبدالوهاب مدفون کشت. # روزی پادشاه چویان پیش شیخ آهوئی فرستاد و سلام رسانید و نیازمندی نمود # ~~که این گوشت صیداست بخورید و حلال باشد، شیخ گوید که مرا در این حال ~~حکایت # ~~امیر نوروزیاد آمد که آن وقت که در خراسان بود و من بزیارت مشهد طوس ~~رفته # ~~بودم و او بشنید و باپنجاه سوار از عقب من یامد و گفت میخواهم که مادام ~~که # ~~در خراسان باشی با تو باشم چند روزی با وی مصاحبت افتاد یک روز آمد و ~~دو # ~~خر گوش آورد و گفت من خود زدهام بخور؛ گفتم گوشت خر گوش است؟ هر کس ~~PageV01P439 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0613.png) # ~~که زده است من نخواهم خورد ، گفت چرا: گفتم بقول امام جعفر صادق رضی ~~الله عنه # ~~حرام است، و چون یکی ازبزرگان او راحرام داشته است ناخوردن آن بهتر ~~استه # ~~برفت و روزی دیگر بیامد و آهوئی بیاورد و گفت این آهو را من زدهام ~~بتیری # ~~که خود تراشیدهام و براسبی نشسته بودم که از پدران مادر قدیم پیش از ~~غارت تخم # ~~برتخم بما رسیدهاست ، گفتم این همان حکایت مولاناجمالالدین در گزینی ~~است که # ~~یکی از امراه مغول که در حوالی همدان مینشست و باوی دعوی ارادت می کرد # ~~روزی بپیش وی در آمد و دو مرغابی آورد و پیش او بنهاد و گفت این را باز ~~من # ~~گرفته است و حلال باشد مولانا تناول فرمایند، مولانا گفت سخن در مرغابی ~~نیست # ~~سخن در آنست که باز تو دوش تا مرغ کدام پیرزن خورده است که امروز او ~~راقوت # ~~گرفتن این مرغابی حاصل آمده است بردار و ببر که لایق شماست!، اسب تونیز ~~دوش # ~~جوکدام مظلوم خورده است که امروز او ms451 را قوت دویدن حاصل امده است تا تو # ~~دریشت او آهو میتوانی زدمرا خوردن آن روانباشد!، القصه هرچند گفت کوشت ~~او # ~~نخوردم اما درویشان را گفتم بخورید شاید که چون بنیاز آورده کاری بر ~~آید ببر کت # ~~نیازمندی او . # درویشی از شیخ سؤال کرد که چون این بدن را در خاک ادراک نیست و # ~~بدن مکتسب با ووح از وی مفارق شدهاند و درعالم ارواح حجاب نیست چه ~~احتیاج # ~~است بسرخاک رفتن وفایده چیست ؟ چه درهرمقامی که توجه کنند بروح بزر گی ~~همان # ~~باشد که بسر خاکرفته، شیخ فرمود فایدهی بسیار دارد یکی آنکه چون بزیارت ~~کسی # ~~میرود چندانکه میرودتوجه اوزیادت می شود و چون بسرخاک رسد و بحس مشاهده ~~کند # ~~خاک او را حس او نیز مشغول او شود و بکلی متوجه کردد و فایدهی بیشتر ~~باشد و # ~~دیگر آنکه هر چند ارواح را حجاب نیست و همهی جهان اورایکی است اما ~~دربدنی # ~~که هفتاد سال با او صحبت داشته باشد دیدن محشور او که بعد از حشر ابد ~~آلاباد # ~~خواهد بود آنجا باشد بآن موضع گذراو و نظراو و تعلق او بیشتربود که ~~بمواضع دیگر. # پس حکایت کرد که یک نوبت در خلوت جنید قدس سره بودم و در خلوت # ~~وی ذوق تمام میرسید بسبب جنید قدس سره که در آن خلوت می بوده، بیرون ~~آمدم PageV01P440 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0614.png) # ~~و بسرخاک او رفتم آنجا آن ذوق نیافتم این معنی را باخدمت شیخ قدس سره ~~بگفتم # ~~فرمود که آن ذوق بسبب جنید یافتی یانه ؟ گفتم بلی، گفت در موضعی که ~~درعمرخود # ~~بیداست که چندنوبت انجا بوده باشد وقتی که ذوق حاصلشود در بدنی که ~~چندین # ~~سال دائم با او صحبت داشته بود اولی باشد که ذوق بیشتر حاصل شود اما ~~شاید که # ~~بسبب مشغولی حس بر سر خاک در توجه تقصیری افتاده باشد آخر در خرقهیی که # ~~اهل ولی پوشیده باشد ذوق آن مشاهده میتوان کرد و بدن ازخرفه نزدیک ms452 ~~ترست، و # ~~فواید زیارت بسیار است کسیکه اینجا توجه کند برزحانیت مصطفی فایده ~~یابد # ~~اما اگر بمدینه رود روحانیت مصطفی وا از رفتن او ورنج راه او باخبر ~~باشد، و # ~~چون انجا رسد بحس ببیند روضهی پاک آنحضرت ق را و بکلی متوجه شود ، # ~~فایدهی آزرا بافایدهی این چه نسبت، واهل مشاهده را این معنی تحقیق باشد ~~. # وی فرموده که جمله ی ابنیاء برای آن آمدهاند تا چشم خلق را بگشایند بعیب # ~~خود و کمال حق و بعجز خود و بقدرت حق و بظلم خود و بعدل حق و بجهل خود # ~~و علم حق و بمذلت خود و عزت حق و ببند گی خود و خداوندی حق و بفقر خود # ~~و غنای حق و بتقصیر خود و نعمتهای حق و بفناء خود و بقاء حق وهم براین ~~قیاس ، # ~~نیز شیخ برای آنست که چشم مریدان راباین معنی بگشاید پسر هر چند مرید ~~باثبات # ~~خود و کمال خود بیش کوشد یا عملی کند تاکمال او ظاهر شود شیخ بیشتر از ~~وی # ~~رنجد، چه شیخ این همه رنج از برای آن می کشد تا چشم کمال بین نفس او را ~~بدوزد # ~~و چشمی که کمال حق بیند بگشاید، واو هرلحظه در کمال خود چشم دیگر می ~~گشاید # ~~پس در ضیعت رنج شیخ می کوشد در حق خویش درویش میباید که در کمین نفس # ~~خویش باشد تا هر چشمی که بکمال خود می گشاید حالی آترا می بندد و گرنه # ~~چنین کند تا او را خبر شود، نفس ازهر سر موئی چشم بدیدن کمال خود ~~مکشاید و # ~~از دیدن کمال حق کور گرداند که خاصیت نفس اینست . # وهم وی فرموده که این مردمان عجب اعتقادهادارند، البته می گویند که درویش # ی باید که گداو محتاج باشد نمیدانند که حق تعالی هر گز هیچ مرشد را محتاج ~~PageV01P441 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0615.png) # ~~نداشته است بخلق و چرا باید که بند گان خدای تعالی جز بخدای تعالی ~~محتاج ms453 باشند، # ~~آخراین همه نعمت ببر کت ایشان بیای میدارد بلکه مقصود از آفرینش ~~ایشانند نه # ~~آخر، شیخ مجدالدین بغدادیراقیس الله روحه هر سال خرج سفره ی خانقاه ~~دویست هزار # ~~دینار زرسرخ بوده است، ومن حساب میکنم پپانصد هزار دینار املاک خرید ~~کرده و # ~~وقف کردهام برصوفیهیی که برطریقهی ما باشند . # وهم وی فرموده که حق تعالی این زمین و مزارع را بحکمت آفریده و میخواهد # ~~که معمور باشد و فایده بخلق رسد و اگر خلق بدانند که از عمارت دنیا که ~~برای # ~~فایده و دخل بکنند نه بوجه اسراف چه ثواب است هر گزترک عمارت نکنند، و ~~اگر # ~~بدانند که از ترک عمارت و گذاشتن زمین را معطل چه گناه حاصل میشود هر ~~گز # ~~نگذارند که اسباب او خراب شود ، هرکس که زمینی دارد که از آن زمین ~~هرسال # ~~هزار من غله حاصل میتواند کرد اگر بتقصیر و اهمال نهصد من حاصل کند و ~~بسبب او # ~~آن صدمن از حلق خلق دورافتد بقدر آن ازوی باز خواست خواهند کرد واگر ~~کسی # ~~را حالی است که بدنیا و عمارت آن نمی پردازد خوش وقت او،واگر چنانچه از ~~کاهلی # ~~ترک عمارت زمین کند و آن را ترک دنیا وزهد نام نهد جزمتابعت شیطان چیزی ~~دیکر # ~~نیست و هیچکس کمتراز آدمی بیکار نیست اخرویا ودنیویا . # وهم وی فرموده که ممکن نیست که کسی بمرتبهی ولایت برسد الاحق تعالی # ~~پرده بر سر او بپوشد و او را از چشم خلق ینهان دارد ومعنی اولیائی تحت ~~قبائی # ~~اینست و این قباب صفات بشریت است نه پردهییست از کرباس وغیره ، صفات ~~آنست # ~~که در او عیبی ظاهر کندیاهنر. را از اودرچشم مردم بعیب فرا نماید ومعنی ~~لایعرفهم # ~~غیری آنست که تا بنور ارادت باطن کسی را منور نکند آن ولی را نشناسد، ~~پس آن # ~~نور اورا شناخته باشد نه آن کس . # وهم وی فرموده که درویشانی که بکاری مشغولند باید که بطال رادرمیان ایشان # ~~راه نباشد ms454 که یک مرد بیکار صدمرد در کار را از کار باز دارد . # # عدوی البلید الی الجلید سریعة %~% والجمر یوضع فی الرماد فیخمد ~~PageV01P442 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0616.png) # وهم وی فرموده که می باید که درویشان جهد نمایند تا دروقت لقمه خوردن # ~~نیک حاضر باشند که تخم اعمال درزمین قالب انسانی لقمه است، چون بغفلت ~~تخم اندازند # ~~ممکن نیست که هر گزجمعیت خاطر حاصل شود واگرچه لقمه حلال باشد . # و هم وی فرموده که ترمذی و جماعتی از مغاربه گفته اند که بدایة الاولیاء # ~~نهایة الانبیاء. # روزی در بغداد در خدمت شیخ بودیم قدس الله سره فرمود آن جماعتی # ~~که گفته اند بدایة الاولیاء نهایة الانبیاء آنرا عذری هست وایشان از آن ~~سخن این # ~~خواسته اند که بدایة الاولیاء نهایة الانبیاء فی الشریعة ونهایة ~~الاولیاء بدایة # ~~الانبیاء فی الطریقة زیرا که چون کمال شریعت در آخر کازنبی تمام شد که ~~الیوم # ~~اکملت لکم دینکم وولی تا شریعت را بکمال فرانگیرد قدم در ولایت نتواند ~~نهاد # ~~پس آنچه نبی را در شرایع بابتهاء کار باشد ولی را بابتداء باشد زیرا که ~~اگر کسی # ~~بدان احکام که در مکه نازل شد سلوک کند و باحکامی که در آخر عمر در ~~مدینه # ~~نازل شد التفات ننماید هر گزبولایت نرسد بلکه اگرانکار کند کافر گردد، ~~پس ابتداء # ~~ولایت آنست که همه ی شرایع را بکمال قبول کند ومتابعت نماید، اما در ~~طریقت آنست # ~~که هرچند ولی سعی کند ومرتبهی او عالی شود روح اورا آن نوع معراجی که ~~جسم # ~~نبی را بوده باشد حاصل نشودومحال برن که شود ، پس چون در انتهاء ولایت ~~روح ولی # ~~مشابهت می یابد بجسم نبی در طریقت نهایة الاولیاء بدایة الانبیاء باشد ~~. # وهم وی فرموده انبیاء علیهم السلام از انشاء گناه عامدا معصوم اند و ~~اولیاء از # ~~خوار داشت کناه محفوظ، واز مصطفی مرویست ان تغفر اللهم فاغفرجمآوای # ~~عبد لک لاالمآ، و نزدیک این بیچاره هیچ گناهی بدتر از آن نیست که بنده ms455 ~~خود را # ~~مجرم ومقصر نداند . # ~~اخی علی مصری وی شیخی بوده است در ملک شام و روم و مریدان بسیار # ~~رحمه الله تعالی بروی جمع امده بودند اما چون مردی منصف بود جمعی ~~از مریدان خود را که مستعد بودند بایشان گفت اگر شما PageV01P443 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0617.png) # ~~طالب حق اید من نیز طالبم و مرشدی نیافتهام که پیش او سلوکه کردمی ~~اکنون در # ~~واقعهیی دیدهام و درشهادت نیز میشنوم که درخراسان مرشدیامت مکمل، ~~برخیزید # ~~تا برویم او را دریابیم و در خدمت مرشدی روزی چند سلوک کنیم و از آنچه ~~خلق # ~~بما کمان می برند چیزی حاصل کنیم!، القصه بنابر این قضیه آمده بودودر ~~حلقهی مریدان # ~~شیخ داخل شده باجمعی از اصحاب خود، شیخ فرمود که ارادت ایشان بتو بعداز ~~این # ~~ارادت منست و وساطت تو در میان ایشان را سود کند چه بنزدیک من میان شیخ ~~و # ~~مصطفی هر چند که خرقه بیشتر راه روشن تر و سلوک آسانتن است بخلاف # ~~اسناد حدیث که آنجا هر چندو اسطه کمتر است حدیث صحیح تراست چه آنجا که ~~خبر # ~~است هرچندن که واسطه بیشتر بود احتمال تنیر بیشتر بود اما اینجا که ~~خوقه اسع # ~~هرچند که نور مشایخ بیشتر بود راء روشن تر بود و مدد ایشان بیشتر بود . # روزی حکایت منصور حلاج در افتاد، اخی علی مصری ازحالوی استفسار کرد # ~~حضرت شیتح بعد از آن که در باب وی سخنان بسیار فرمودند گفتند در آن وقت # ~~که مزا خال گرم بود بزیارت وی رفتم چون مراقبه کردم روح ویرا در علیین ~~یافتمدر # ~~مقامی عالی، مناجات کردم و گفتم خداوندا این چه حالتست که فرعون اناو ~~بکم الآعلی # ~~گفت و خسین منصور اناالحق گفت و هردو دعوی خدایی کزدند اگنون روخ خسین # ~~منصور در علیین وروح فرعون درسجین، در این چه حکمت است؟ در سرمنندا ~~کزدند # ~~که فرعون در خود بینی در افتاد و همه خود را دید و ما را کم ms456 کرد و حسین ~~منصور # ~~همه ما را دید و خوددا گم کرد بنگر چه فرق باشد !. # وی نیز مرید شیخ رکن الدین علاه الدوله است قدس الله تعالی # ~~شیخ نجم الدین محمک بن مره، عمر وی بهشتاد رسیده بود در شهورسنه ثمان ~~وسبعین # و سبعمایة از دبیا برفته و در حصازی از لإعیال اسفواین # مدفون گثلته. # - وکی گتهدن قؤل رسول الله علیکم با لبجواد الالمنفم ای بالقران . PageV01P444 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0618.png) # شیخ فرموده است که درل بعین شب ینجشنبه سی ونهم الدبین # ~~اخی محمد دهتانی در غیب هیدم که چماعتی مسافران برسیبشد ودرهیان ~~الیشان # ~~وحمه الله تعا جوانی بود که حق تعلی را با او نظری از عنایت استو او # ~~دا. بمن حوالته چون بشهادت آحدم خادم را گفتم زینهار که هیچ مسافر را ~~اجازت # ~~هده تا بیرون آمدن من که یروده قضا را همان ساعت جماعتی مسافران ~~رسیدنده کگفتم # ~~فردا روز جمعه چون اربعین تمام شده باشد در مسجد جمعه آنجا که من ~~مینشستم # ~~ایشان را بیاورتا ایشانرا ببینم، چون روزجمعه بمسجد رفتم درویشان مسافر ~~بیامدند # ~~و سلام کردند چندانکه نظر کردم آنرا که من دیده بودم در میان ایشان ~~نبود ، گفتم # ~~مگر قومی دیگر خواهند آمد نماز بگذلردیم و بخانقاه آمدیم خادم آمد و ~~گفساز # ~~درویشان یک تن که بخدمت ایشان مشغولست مکرییش رختهای ایشان بوده و ~~بمسجد # ~~نیامده در خواست میکند که شما را بییند گفتم نیک باشد چون در آمد از ~~دور اورا # ~~بدیدم دانستم که اواست ، پنامد و سلام کرد و ساعتی بنشست و بیرون رفت ، ~~من # ~~خادم را طلب کردم و گفتم برو و این جوان را که برفت بگوی که می باید که # ~~اینجا روزی چند باماباشی و از این جماعت باز گردی که ما را بتو کار است ~~، چون # ~~خادم بیرون رفت او را دید که باز گشته بود و ایستاده ، خادم از او ~~پرسید که حال # ~~چیست ؟ کفت میخواهم که باخدمت شیخ بگوئی ms457 تا مرا قبول کند و هم ~~اینجابخدبت # ~~درویشان مشغول شوم! خادم گفت شیخ مرا ازیی تو باین مهم فرستاده و ~~اورادر آورد # ~~و مسافران برفتند و او را بخدمت مشغول گردانیدم خدمتی که از آدمی بهتر ~~انآن # ~~ممکن نباشد بکرد و بعد از سه سال که ذکر بگفت وخلوتی چند بنشست و ~~حالهای # ~~نیکو اورا روی نمود روزی در سفر می بودیم واو در صفهیی نشسته بود ومن ~~انجاکه # ~~بودم نظر برحال وی افتاد دیدم که واردی عالی بروی نازل میشد و حالی بس ~~شگزف # ~~بروی کشف می گشته حالی برخاستم و آنجا رفتم که او بود و مغلوب شده ~~بویوهشت # ~~آن خال گشته، بانک برروی زدم و گفتم در چه حالی وچه دیدی بگوه کفت ~~نمیقوانم # ~~گفت، گفتم زاژمخای بگوی، بزجر بگفس کلحق مقامی بس عالی بود، اماچون ~~هیدم که PageV01P445 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0619.png) # ~~در او عجبی از این پیدا میشود گفتم این چیزی نیست و آن را نفی کردم، ~~باری در ان # ~~مقام در خود چیزی پیدا بکرد ومدتی مدید از دفاغ او نمی رفت تا بعد از ~~آن بچند کاه # ~~دیگز بتجلی صمدیت متجلی شد و آن مقامی است که در آنجا احتیاج باگل از ~~سالک # ~~برمی خیزد چون در آن حال خودرا بدیدغروری دروی پیداشد و باخود گفت ~~ناخوردن # ~~صفت حق است و این صفت مرا حاصل است و در باطن وی دعوی مرخدائی سر # ~~برزدن کرفت وترک خوردن گرفت چندانکه چوبش میزدمو چوب دردهان او میکردم # ~~و شربت در دهان او میریختم باز بدر میریخت و بحلق وی فرو نمیرفت، ~~بگذاشتم # ~~تا مگر بخوشی خود بخورد ، هیچ نخورد و تا شش سال بر این آمد و بخدمت ~~قیام # ~~می نمود و یک سعادت او آن بود که خود راهر گز از من باز نمیداشت وبی ~~نیاز # ~~ندانست، واگرنه این بودی هم در آن ورطه هلاک شدی، ومن مدت سی وهفت سال # ~~است تا باشارت شیخ بارشاد مشغولم ms458 و چندین طالبان را دیدم همچنین مردی ~~که # ~~این محمد است که او را بلذات دنیا و نفس خود هیچ میلی نباشد ندیدم و ~~مدت # ~~بیست وپنج سال است که درمیان درویشان است و برادر او خادم اسیت و دیگر ~~خادمان # ~~که پیش از این بودهاند هیچکس از لفظ او نشنیده باشد که مرا چیزی ~~میباید، نهاز # ~~طعام نه ازجامه، هر گز چیزی که بحظ نفس تعلق داشته باشد کسی اززبان او ~~نشنیده، # ~~و با آتکه رنجوریهائی کشیده هر گز کسی آو را خفته ندیده و با کسی نگفته ~~و ازهیچ # ~~آفریده دوانطلبیده؛، القصه در آن مقام ناخوردن بماند تا شش سال بعداز ~~آن بکعبه # ~~میرفتم او را باخود ببردم و قصد من آن بود که میدیدم جماعتی این حال را ~~عجب # ~~می پنداشتند و در قدرت خدای تعالی بشک میبودند و ایشان را زیان میداشت ~~تادر # ~~راه ببینند و بیگمان بدانند که چیزی نمیخوردو آن شبهه رفع گردد و ~~برفتیم و آن # ~~جماعت را شک برخاست و چون بمدینه رسیدیم او را گفتم اگر امت رسولی ~~والوظ # ~~و مرید منی آن می باید کرد که رسول الله کرده است و من میکنم واگرنه ~~برخیز # ~~و برو که بیش از این در صحبت ما نتوانی بود وعلی دوستی حاضر بود لقمه ~~دردهان # ~~او نهاد سه لقمه تعیین کردم که در روزی بخورد تا بمکه، بعداز آن درمکه ~~گفتم که PageV01P446 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0620.png) # ~~همچنانکه درویشان میخورند بخور! بخورد وازآن ورطه خلاصی یافت . # وی نیز از اصحاب شیخ رکن الدین علاهالدوله است . # ~~رحمه الله تعالی ابوالبرکات تقی الدین علی الدوستی السمنانی روزی ~~حضرت شیخ میفرمودند که مادام که سالک در وقت تجلی صورتی ادراک می کند آن ~~تجلی صوری باشد و حق # تعالی را از آن صورت منزه باید داشت اما آنرا تجلی حق # ~~بایددانست چنانکه موسی علیه الصلوة و السلام از درخت شنید که ~~انیاناالله ،هر که گوید # ~~که درخت خدا بود ms459 کافرشود و هر که گویداین سخن خدا نگفت کافرشود ، پس ~~تجلی # ~~صوری را بدین نوع اعتقاد باید کرد، و در آن روزاخی علی دوستی حاضر بود ~~شیخ فرمودند # ~~که مراامسال واقعهی علی دوستی بغایت خوش آمدو بجهت ثبات اعتقاد درویشان ~~بگویم # ~~حق تعالی امسال بروی یکنوبت در صورت کل موجودات تجلی کرد بعداز آن وی ~~تسبیح # ~~حق وتنزیه او ازصور بلفظی که حق تعالی برزبان وی میراند می کفت حق ~~تعالی بخودی # ~~خود ازوی پرسید که مرا دیدی، گفتنه، خداوند تعالی فرمود که پساینها که ~~دیدی چه # ~~بود؟ گفت آثار وافعال و صورصفات تو وتوازهمه صور منزهی! حق تعالی ویرا ~~دراین # ~~سخن ثنا گفت واین معنی را ازوی پسندیده داشت . # ~~امیر سید علی بن شهاب جمع بوده است میان علوم ظاهری و باطنی، وی را ~~درعلوم اهل باطن تصنیفات مشهوره است چون کتاب اسرار النقطه # قدس الله سره بن محمد الهمدانی (الیقظه) وشرح اسماء الله وشرح فصوص ~~الحکم وشرح قصیده # حمزیه فارضیه وذخیرة الملوک وغیر آن. # وی مرید شیخ شرف الدین محمودبن عبدالله المزدقانی بود اماکسب طریقت # ~~پیش صاحب السربین الاقطاب تقی الدین علی دوستی کرد وچون شیخ تقی الدین ~~علی # ~~ازدنیا برفت بازرجوع بشیخ شرفالدین محمود کرد و گفت فرمان چیست؟ ویتوجه # ~~کرد و گفت فرمان آنست که دراقصاء بلاد عالم بگردی:، سه نوبت ربع مسکون ~~راسیر # ~~کرد وصحبت هزار وچهارصدولی را دریافت وچهارصد را دریک مجلس دریافت، و # ~~سادس ذی الحجه سنه ست و ثمانین وسبعمایة نزدیک بولایت کیر و سواد فوت ~~شد و PageV01P447 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0621.png) # ~~از آنجا بختلانش نقل کردند . # ~~شیخ عبدالله غرحستانی وی از اصحاب شیخ رکن الدین علاءالدوله است ~~وازیکی از # ~~رحمه الله تعالی دیهای غرجستان است، خرد بوده است که پدروی فوت شده # و مادروی شخص دیگررا شوهر کرده . # روزی ازوی امری واقع شده بود و از آن شخص متوهم گشته و گریزان شده # ~~ازدیه بیرون آمده در آن نواحی درختی بوده بزرگ و ms460 درپای آن درخت چشمهی ~~آیی، # ~~بر آن درخت بر امده و درمیان شاخ و بر گ آن پنهان شده اتفاق جماعتی از ~~درویشان # ~~موله آنجا نزول کردهاند در چشمهی آب عکش ویرا دیده اند ویرا از درخت ~~فرود # ~~آوردهاند و همراه خود برده گذر ایشان بجانب سمنان افتاده بصحبت شیخ ~~رفتهاند و # ~~ویرا همراه خود برده، چون نظر شیخ برویافتاده بنورفراست کمال قابلیت ~~ویرا دراین # ~~طریق دریافته بعد از آن که درویشان سفر کردهاند کسان فرستادمووی را باز ~~گردانیده، # ~~درویشان اضطراب بسیار کرده اندو بحا کم و سلطان وقت رجوع نموده اند چون ~~حقانیت # ~~حضرت شیخ برهمه ظاهر بوده هیچسود نداشته، پس حضرت شیخ بتر بیت او مشغول ~~شده # ~~وبحسن التفات شیخ بمقامات عالیه رسیده وا نقدر التفات واهتمام که شیخ ~~را نسبت # ~~بوی بوده است معلوم نیست نسبت بکسی دیگربوده باشد، چنانچه ازرباعیاتی ~~که در # ~~مخاطبه ی وی گفته اند معلوم میشود، و چون بمرتبه ی تکمیل وارشاد طالبان ~~رسیده حوالهی # ~~وی ولابت طوس شدهاست آنجا آمده و بار شاد طالیان مشغول گشته، یادشاه ~~وقت ازوی # ~~استدعا نموده که باوی در بعضی محاربات که با اعداء داشته همراه باشند، ~~همراه شدهو # ~~در آن محاربه مرتبهی شهادت یافته و جسد مبارک وی را بطوس نقل کرده اند ~~و قبر # ~~وی آنجا است . # ~~بابا محمود طوسی وی ازمریدان شیخ عبدالله بوده است. # ~~رحمه الله تعالی وقتی شیخ عبدالله جمعی درویشان رادرار بعین نشانده # بود یک شب خادم خانقاه را گفت که امشب دودرویش راواردی # ~~قوی خواهد رسیدواقف باش که بیخودی نکنند واز دریچهی خلوت بیرون ~~نروندخادم PageV01P448 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0622.png) # ~~حاضر می بود نا گاه بابا محمود نعره زنان و فریاد کنان ازخلوت بیرون ~~جست ویک # ~~درویش دیکر که نام وی هندوالیاس بود نیزدرعقب یابا محمود ببرون جست ، ~~خادم # ~~در عقب ایشان بدوید بهند والیاس رسیدویرابگرفت و با بامحمودروی بکوه و ~~صحرانهاد، # ~~هندوالیاس بحسن تربیت و سیاست شیخ فی الجمله بحال خود باز ms461 آمد و ~~بابامحمود # ~~همچنان مجذوب ومغلوب بماند و ازوی کرامات و خوارق عادات بسیار ظاهر می ~~شده # ~~است چنانچه مشهوراست . # ~~اخی علی قتلق شاه بمرتبهی کمال بلکه یمرتیهی تکمیل رسیده بود . وی ~~نیز از مریدان شیخ عبدالله است و بحسن تربیت وی # ~~رحمه الله تعالی در آن وقت که شیخ عبدالله را بلشکر استدعا کرده ~~بودند، اخبی # ~~علی در سفره بوده است شیخ فرموده است که مادر این لشکر بسعادت خواهیم ~~رسید # ~~بعد از مابجای مااخی علی را بنشانید. # ~~شیخ حافظ بهاءالدین وی از مریدان اخی علی است . گویند که وی خرد ~~بود که والد وی فوت شدچون بسن تمیز # عمرا بردهی رحمه الله تعالی رسید خویشان ویرابد کان درزی ~~فرستادندتادر زیگری بیاموزد، # در آن فرصت مولانا رضی الدین علی مایانی رحمه الله تعالی # ~~که از مریدان شیخ عبدالله غرجستانی بوده و صحبت دار خضر غیا با برده ~~رسیده و # ~~پرسیده که فرزند عمر کجاست: گفته اند که وی پیش درزیان است مولانا گفته ~~است # ~~هر که پیش درزیان باشد درزیان باشد اورا بطلبید! طلبیدند آمد، مولانا ~~اورا بطوس # ~~برده است و بحافظی صالح سپرده است تاقر آن یاد گیرد، و خدمت مولانا ~~بعداز چند گاه # ~~باز بر آنجا گذشته است شیخ حافظرا دیده است که متغیر شده، استاد وی را ~~گفته که # ~~همانا فرزند عمر را از همان طعامی میدهی که خود میخوری : گفته است چکنم # ~~چیز دیگر ندارم؟! مولانا فرمودهاست که باوی بابرده روو آنجا میباش ~~چندانکهوی # ~~قر آن حفظ کند!، چنان کرده است . # شیخ حافظ گفته است که در اوایل که مرا داعیهی سلوک راه خدای تعالی ~~PageV01P449 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0623.png) # ~~پیدا شد در نیشا بور مولانا شمس الدین خلیفه بارشاد مشغول بود ودر ده ~~ویرانی شیخ # ~~اخی علی، و در هرولایتی که نام عزیزی میشنیدم ومتردد می بودم که کجا ~~روم، شبی # ~~در واقعه ییدیدم که منزلی است بس رفیع و عمارتی عالی و در آنجا ~~جماعتخانه ییدر ms462 # ~~غایت روح و یاکی و درپیشان آن رواقی بود و درپیشان رواق پردهیی آویخته ~~ودر آن # ~~جماعتخانه خلق بسیار ودر رواق نیز جمعی از اکابر نشستهاند ومولانا شمس ~~الدین # ~~خلیفه بر کنار رواق نشسته و در میان آن جماعتخانه تاجی آویخته بودند و ~~مولانا # ~~می گفت که این تاج بر سر هر کس که راست آید معنی ما حواله بوی است، هر ~~کس # ~~می آمد و امتحان می کرد بر سر هیچکس راست نمی آمد و من درر گوشهیی ~~ایستاده # ~~بودم و نظاره می کردم ناگاه خدمت مولانا بمن نظر کرد و گفت فرزللد تو ~~نیز پیش # ~~آی! نا گاه دیدم که آن پرده که در پیشان رواق بود در حرکت آمده و از پس ~~آن # ~~پرده شخصی باهیبت بیرون آمدومرابر گرفت و در کناراخی علی نهاده فرمود ~~که بگیر # ~~این طفل را و شیرده؛ از هیبت آن از خواب در آمدم باخود گفتم که حواله ~~بخدمت # ~~اخی علی شد احرام ملازمت وی بستم ، چون نظروی بر من افتاد گفت حافظ ~~برای # ~~شیر آمدی! دست بیعت بوی دادم و توبه کردم و تلقین گرفتم . # و هم وی گفته است که چون در سفر حجاز ببغداد رسیدم در خانقاه شیخ ~~نورالدین # ~~عبدالرحمن اسفر اینی رحمه الله تعالی نزول کردم در آن وقت نبیرهی وی ~~شیخ نورالدین # ~~عبدالرحمن شیخ الاسلام بغداد بود و خلیفهی جد بزر گوار خودبود، دروقت ~~وداع وصیت # ~~کرد که چون شرف زیارت روضهی شریفهی حضرت رسالت دریابی نیازمندی ما # ~~با نحضرت رسالت برسانی و باین عبارت بگوی که پیری عاصی از عاصیان امت # ~~تو عبدالرحمن بغدادی دعا رسانید!، چون بشرف زیارت رسیدم و شرایط آن ~~بجای # ~~آوردم وصیت شیخ بخاطر آمد بهمان عبارت که وصیت کرده بود گفتم حضرت # ~~رسالت ابروی مبارک در هم کشیدند و مرا گفتند که تو چنین مگوی که وی از # ~~غایت توامتع چنین گفته است ووی ازاکابرامت منست!، بعد از مراجعت آن را ms463 ~~بشیخ # ~~گفتم خوشدلی بسیار نمود و مرا دعای خیر کرد . PageV01P450 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0624.png) # ~~وهم وی کفته است که وقتی دراین ولایت وبائی عظیم افتاد چندانکه اکثر ~~خلق از # ~~حیات خود مأیوس گشتند، روزی خدمت مولانا رضی الدین علی مایانی از ده ~~مایان # ~~بابرده تشریف آورد و در بیرون ده نزول فرمود و مرا طلبید و گفت امر ~~چنین است که # ~~همراه من بیائی و در سر قبر شیخ محمد خالد رحمه الله تعالی در قریه ~~اسجیل قرآن # ~~ختم کنی شاید که خدای تعالی این بلیت را دفع کند؛، امتثال نمودم اما ~~بواسطهی آنکه # ~~در آن فرصت خواجه عبدالرحمن گهواره گر قدس الله تعالی سره که از ~~محبوبان # ~~و مجذوبان حق بودجل ذکره در قریهی اسجیل بر سرسنگی که بردر تربت شیخ ~~محمد # ~~خالداست مینشست و سخنان بلندمی گفت و خدمت مولانارضی الدین علی در غایت # ~~تشرع بود، من متفکرشدم که مبادا که امریواقع شود که مردم بلیتو ارا باز ~~طلبند، # ~~چون بنزدیک اسجیل رسیدم شخصی بیرون آمد ویرا از احوال خواجه پرسیدم گفت # ~~حالی برسنک نشسته بود نا گاه گفت که فوجی میآید که من حریف کلهی وی ~~نیستم # ~~از آنجا برخاست و در آن نزدیکی خراسی بود بآنجا در آمد و در مغاکی ~~پنهان شد، # ~~چون بده رسیدیم و در سرزیارت فرود آمدیم و مردم ده جمع شدند خبر رسید ~~که # ~~امیر علی بیک که حاکم ولایت ودیه بود بزیارت خواجه میاید، مردم ده با ~~مولانا # ~~گفتند که خواجه بسبب شما باین خراس در آمده است اکر علی بیک بیاید و ~~خواجه # ~~را نبیند جای آن دارد که بر ماغضب کند، خدمت مولانا متوجه خراس شدند ~~چون # ~~بخراس در آمدند فرمودند که مهمان را چنین دارند؛ چون خواجه آواز مولانا ~~راشنید از # ~~آن مغاکی بیرون آمد و یک دیگر رادر کنار گرفتند و خواجه چیزی در گوش ~~مولانا # ~~گفت مولانا در گریه شد مدتی همچنان ایستاده بودند، شخصی مرا گفت ms464 که ~~امیر علی # ~~بیک بر در ایستاده و انتظار می کشد،من مولانارا تنبیه کردم مولانا ~~فرمود که امیر علی # ~~بیک منتظر شما است خواجه بیرون رفت وامیر علی بیک خواجه را دریافت، ~~خواجه # ~~گفت مغولک برو که مهمان عزیز دارم! علی بیک روان شد و خواجه ازعقب وی ~~تعره # ~~میزد که هی مغولک بدو! و میدویدتا از نظر خواجه غایب شد، بعداز آن ~~خواجه و مولانا # ~~بزیارت در آمدند و من از بیم آنکه مبادا خواجه سخنی بلند بگوید با ~~مولانا گفتم PageV01P451 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0625.png) # ~~که من قر آن بیک شبانروز ختم میتوانم کرد، مولانا فرمود که امر بسه ~~شبانروزاست؛ # ~~من ختم آغاز کردم و دراثناء تلاوت خواجه آغاز سخنان بلند کرد، مولانا ~~بانگ بر # ~~وی زد که دیگر تا آخر صحبت خواجه از آن سخنان هیچ نگفت، چون ختم تمامشد # ~~و از دعا فارغ شد یک دیگر را و داع کردند حق سبحانه و تعالی آن بلیه را ~~بمحض # ~~رأفت ورحمت خود دفع کرد . # ~~مولانا فخرالدین وی تحصیل علوم ظاهری کرده بوده است همیشه در خاطر ~~میداشته است که بعد از تحصیل علوم بسلوک راه خدای تعالی # نورستانی # ~~رحمه الله تعالی اشتغال نماید . وقتی دریکی از مدارس مصرخانهیی ~~داشته و در آنجا # ~~بمطالعه مشغول بوده و پرااز مطالعه کلالی حاصل شد، از برای تشحیذ خاطر ~~ازخانهی # ~~خود بیرون آمده داعیه ی سلوک بردلش تازه گشته باخود گفته است آخر روزی ~~از آنچه # ~~در آنم بیرون می باید آمدامروز آن روزاست دیگر بخانهی خود باز نرفته ~~است و همچنان # ~~خانه را با کتابها و متاعهای دیگر در باز گذاشته است و پیش شیخ علی ~~رحمه الله # ~~تعالی علیه که ذر آن وقت در مصر بار شاد متعین بوده رفته و بسلوک مشغول ~~گشته و # ~~تا وی زنده بود در صحبت وی بوده و چون از دنیا رفته است در طلب کاملی ~~مکمل سفر # ~~اختیار کرده و در آن وقت شیخ محی ms465 الدین طوسی که از اولادامام غزالی است ~~رحمه الله # ~~تعالی شهرتی تمام داشته است و در شهر طوس میبوده بصحبت وی آمده انچه ~~میخواسته # ~~است آنجا نیافته از آنجابده ویرانی پیش فرزندان اخی علی قتلق شاه رفته ~~است آنجا # ~~نیز آنچه میخواسته نیافته، چون از آنجا سفر میکرده فرزندان اخی علی ~~ویرا گفتهاند # ~~که یکی از درویشان پدر مادر قریه ابرده میباشد اگرویرا ببینی دور نمی ~~نماید!، باخود # ~~گفته است شیخ خراسان آن و شیخزادگان این، درویش دیگر چه خواهد بود؛ ~~امااحتیاط # ~~را بابرده رفته چون بآنجا رسیده شیخ حافظ بجهت مهمی بده دیگر رفته بوده ~~آنجا # ~~بنور ولایت از آمدن وی خبریافته با اصحاب گفته که ما را مهمان عزیز ~~رسیده مهمات # ~~ناساخته بابرده باز کشته چون چشمش برمولا ناضدین مصراغ مشهور راخوانده ~~که PageV01P452 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0626.png) ### | مصراع # یار درخانه وما گرد جهان میگردیم # و میان ایشان صحبت در گرفته و تاشیخ حافظ زنده بوده است در صحبت وی # ~~بوده است و باوی ار بعینها نشسته و تربیتها یافته و بعدازوفات وی ~~بولایت جام تشریف # ~~آورده و در جوار تربت مقدسه حضرت شیخ الاسلام احمد قدس سره اربعین ~~نشسته و # ~~مشایخ جام را هیچکس ازمشایخ وقت آنقدر اخلاص واعنقاد نبوده که نسبت ~~بوی. # وی گفته است که حضرت شیخ الاسلام احمد راقدس الله تعالی روحه بهمهی اولاد # ~~خود التفات بسیاراست ، تاغایتی که بخواجه محمد خلوتی که ظاهری بس ~~پریشان # ~~داشتهاست التفات بسیار دارد، ویکی ازعلماء هرات که بزهد وورع مشهور ~~بوده و در # ~~سلوک راه خدای تعالی جدتمام داشته بصحبت وی آمده بود و اظهار طلب کرده، ~~ویرا # ~~گفته است که بهرات رجوع میباید کرد و با اهل بیت میباید بود هرچند ~~الحاح کرده # ~~فایده نداشته ، چون بموجب امر وی باز کشته وبهرات رسیده عنقریب بیمار ~~شده و # ~~بجوار رحمتحق پیوسته . # بخاطر می آید که در خرجردجام در سرائی که تعلق بوالدین فقیر میداشت نزول # ~~فرموده بود و من چنان ms466 خرد بودم که مرا پیش زانوی خود نشانده بود و ~~بانگشت # ~~مبارک خود نامهای مشهور چونعمر و علی برروی هوامینوشت و من آن ~~رامیخواندم # ~~تبسم می نمود و تعجب میفرمود و از ان شفقت و لطف وی در دل من تخم محبت ~~و # ~~ارادت این طائفه شد واز آن وقت باز هر روز نشو ونمای دیکر مییابم امید ~~میدارم # ~~که بر محبت ایشان زیم و در محبت ایشان میرم و درزمره ی محبان ایشان ~~برانگیخته شوم، # ~~اللهم احینی مکینا وامتنی مسکینا و احشرنی فی زمرة الماکین . # بعد از سنه عشرین و ثمانمایة از خراسان عزیمت زیارت حرمین شریفین زاد # ~~هما الله تعالی شرفا کرد واز آنجا بمصر رفت و آنجا بجوار رحمت حق ~~پیوستو قبر # ~~وی در قرافه است نزدیک بقبرامام شافعی رضی الله تعالی عنه و آنجا بسیدی ~~فخرالدین # ~~هشهور است . PageV01P453 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0627.png) # ~~رحمه الله تعالی شاه علی فراهی وی ازمریدان شیخ رکن الدین علاء ~~الدوله است پدروی حاکم فره بوده ومعمر گشته بود خواست که از حکومت ~~استعفاه کند ودر آخر حیات منزوی شود و بطاعت وعبادت اشتغال # ~~نماید پسرخود شاه علی را بجانب اردوی پادشاه وقت فرستادتا منشور حکومت ~~بنام # ~~خودبستاند و پدرویرا معذوردارند، گذروی بر نواحی سمنان بود، ویرادر آن ~~نواحی # ~~باقطاع الطریق محار به افتاد چنانکه همهی متعلقان وی کشته شدند ووی نیز ~~زخمها # ~~خورده درمیان کشتگان افتاد، شیخ رکن الدین علاء الدولهرا درغیب نمودند ~~که درفلان # ~~موضع جمعی کشتگانند و درمیان ایشان یکی زنده مانده است و قابلیتی تمام ~~دارد # ~~ویرا دریاب! شیخ بآن موضع رفت هیچکس را زنده نیافت، باردیگر بهمان ~~مأمورشد # ~~دیگربار بهمان موضع رفت هیچکس را زنده نیافت، بارسوم بهمان مامورشدتفحص # ~~بسیار کرد دریکی از آنهافی الجمله اثرحیات تفرس کرد ویرا برداشته همراه ~~خودبرد # ~~و تعهد وی کرد چندانکه بحال خود باز آمد و جراحتهای وی نکوشد و روی ~~براه آورد، # ~~شیخ ویرا گفت اکنون که صحت یافتی بجهت کفایت مهم ms467 خود خواهی بپیش پادشاه # ~~رو وخواهی بجانب پدرشو!وی گفت مرا نمی خواهد که از خدمت شیخ مفارقت ~~نمایم # ~~میخواهم که دست ارادت دردامن حضرت شیخ زنم!، اخرییش پدررفت وازوی اجازت # ~~خواست وبصحبت شیخ مراجعت نمود و بحسن تربیت شیخ رسید با نچهرسید. # رحمه الله تعالی شیخ محمدشاه فراهی شاه علی فراهی است، ودر آخر حیات ~~عزم حج کردازراه هرمز چون بنوجان رسید بیمارشد و همانجا وفات یافت وقبروی ~~بعلوم ظاهری و باطنی اراسته بوده است و بیک واسطه مرید # ~~آنجا است ، صاحب کشف وکرامات والهام بودهاست . # گویند که در سفرحج بشهری رسید که آنجا خراباتی بود مراقب نشسته بود # ~~ناگاه صیحه یی زد یکی از علماء که همراه بودسبب آن پرسید گفت خرابات ~~این شهر # ~~بمن کشف شد زنی دیدم بغایت جمیله گفتم خداوند اورا بمن بخش بسر من ~~دردادند # ~~که چرانگوئی که ترا بوی بخشیم، آن زن درهمان وقت توفیق توبه یافتر. PageV01P454 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0628.png) # ~~شیخ بهاءالدین عمر وی خواهرزادهی شیخ محمدشاه است ومریدوی، و از بعضی # ~~قدس الله تعالی روحه کابر استماع دارم که میگفتند معلوم نیست که در ~~سلسه ی اصحاب # شیخ رکن الدین علاء الدوله چون اویی بوده باشد. از صغرسن # ~~مجذوب بوده است و آثار جذبه بروی ظاهر بود ، دراوقات اداء صلوة کسی ~~رامینشاند # ~~که بر کمیت اعدادر کعات و یرا تنبیه میکرد که بخود نگاهداشت آن ~~نمیتوانست کرد، # ~~وقتی در اوایل حال ازغایت تعطشی که این طائفه را می باشد باخال خود شیخ ~~محمد # ~~شاه از نایافت مقصود سخنی میگفته است خال وی این بیت خوانده بوده است. ### | بیت # # اگرنالد کسی نالد که یاری در سفردارد %~% توباری از چه می نالی که یاری ~~در بغل داری # عادت وی چنان بود که چون در مسجدجامع حاضر شدی باحکام وخواص ایشان # ~~در باب کفایت مهمات مسلمانان سخنی گفتی و اکثر احوالوی بدان گذشتی، ~~عزیزی از # ~~محرمان وی ازوی سؤال کرده بود که سبب انکه در مسجد این ms468 همه سخن گفته ~~میشود # ~~چیست ؟ گفته بود اگر خاموش می نشینم وخود را باین گفت و گوی مشغول # ~~نمی سازم مغلوب و مستهلک می کردم حواس من از کار می افتد نه گوش میشنود ~~ونه # ~~چشم هی بیند . # روزی درویشی دروقت طلوع آفتاب پیش وی در آمده بود او سر بزانوی مراقبه # ~~نشسته بوده سربرداشته وفرموده که هیچ میتواند بود که از وقت نماز ~~بامداد تا این # ~~ساعت کسی حضرت حقرا سبحانه و تعالی پنجاه هزار سال طاعت و عبادت کند، ~~از این # ~~سخن چنان معلوم میشود که در آن وقت زمانرا نسبت بوی بسطی واقع شده بود ~~و # ~~پنجاه هزارسال نموده و آنراصرف طاعت کرده، وی صایم الدهر بود . # خدمت مخدومی مولاناسعدالدین کاشغری رحمه الله حکایت میکرد که ویرا در # ~~بیابان مکه مرضی عارض شدهرچند اصحاب مبالغه کردندافطار نکرد یک روزدیدم # ~~که جماعتی ازاهل غیب بجانب محفهی وی میرفتند چون بدرمحفه ی وی رسیدند ~~در # ~~نیامدند و بگذشتند من آن قصه را با وی گفتم گفت آری قطب بود واصحابوی، ~~آن PageV01P455 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0629.png) # ~~وقت که بدر محفه رسیدند من پای خود دراز کرده بودم دانستند بر کذشتند ~~من پای # ~~خود گرد آوردم باز گشتند و پیش من آمدند و فاتحه خواندند، خدمت ~~مولانامی فرمود # ~~که همانروز آثارصحت بروی ظاهرشد و احتیاج بآن نشد که افطار کند . # این فقیررااین بیت ازوی برخاطراست که دروقتی که بعضی فقیران را بدوام ~~توجه # ~~واقبال برمطلوب حقیقی که ترغیب میکرد و میخواند. ### | بیت # دلارامی که داری دل درو بند %~% دگر چشم از همه عالم فروبند # توفی قدس الله تعالی سره یوم الثلثاء سلخ رییع الاول سنة سبع وخمسین # ~~وثمانمایة علیه الرحمة والمغفرة . # وچون وفات یافت فرزند بزر گوار اووسایر اصحاب وی درقریه چغاره درهمان # ~~منزل که روزها مینشست بحفرقبروی اشتغال نمودند سلطان وقت استدعا نمود ~~که قبر # ~~وی در نزدیک شهر باشد قبول کررند وچون سلطان بنماز وی حاضر شد جنازهی ~~ویرا # ~~مقدار راه ms469 بدوش خود گرفته ببرد و بجانب شمال عید گاه هرات دفن کردند و ~~عمارت # ~~عالیه فرمودوحالا معروف ومشهور است یزار و یتبرله به # ~~مولاناشمس الدین درعلوم ظاهر بجودت طبع وحدت فهم شهرتی تمام داشت ~~میفرمود که دراوان تحصیل مراداعیه ی سلوک راه خدایتعالی # حهباسد # رحمه الله تعالی بارشاد طالبان وتربیت مریدان مشغول بود روزی بمجلس ~~قوی شد در آن وقت خدمت زین الدین خوافی رحمه الله # ~~وی رسیدم باجمعی بیعت میکرد وایشان را توبه میداد و تلقین ذکرمیکرد، ~~وقاعدهی # ~~درویشان میباشد کهوقتی که شیخ دست درویشی را دروقت بیعت میگیرد بعضی ~~دامن # ~~آن درویش را میگیرند و بعضی دامن آن دوم را تا بآنجاکه برسد ، من تیز ~~دامن بعضی # ~~از آنها را گرفتم چون از آن مجلس بیرون آمدم در مدرسه در همان خانه که ~~تحسیل # ~~میکردم بذکر مشغول می بودم و درخود روز بروز تأثیر ذ کررا زیادت میدیدم ~~تا آنکه # ~~بلطن من بالکلیه بآن جانب منجذب شد وترک تحصیل کردم ، PageV01P456 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0630.png) # وی بخدعت شیخ بهاءالدین عمر صحیت بسیار داشته بود و اربعینات نشسته ، # ~~چنانکه مردم رااعتقاد ان بود که مرید وی است اما وی بآن اعتراف نداشت و ~~بصحست # ~~مولانا فخرالدین نورستانی نیزرسیده بود وخدمت مولانا جامهی خود دروی ~~پوشانیده # ~~بود و آنراگاهی بر سبیل تبرک می پوشید و در آخر باخدمت مولانا سعدالدین ~~کاشغری # ~~بهم بسیار صحبت میداستند و خدمت مولانا سعدالدین تعظیم و تقدیم وی ~~میکرد . # یکبار در راهی با وی میرفتم بتقریب سخن وی بآنجا رسید که گفت مرا در # ~~این چندروز امری واقع شد که هر گزمرا بخود گمان آن نمی بود و توقع آن ~~نمیداشتم # ~~و برسبیل اجمال اشارتی بآن کرد بروجهی که من از آن تحقق وی بمقام جمع ~~فهم # ~~کردم والله تعالی اعلم. # قال بعض العار فین اذا تجلی الله سبحانه بذاته لاحدیری کل الذوات والصفات ~~و # ~~الافعال متلاشیة فی اشعة ذاته وصفاته وافعاله ویجد نفسه مع جمیع ~~المخلوقات # ~~گانهامد ms470 برة لهاوهی اعضاءهالایلم بواحدمنهاشیء الا ویراه ملما به ویری ~~ذاته # ~~الذات الهاحلة وصفته صفتهاوفعله فعلهالاستهلا که بالکلیة فی عین ~~التوحیدو # ~~لیس للانسان وراء هذه المرتبة مقام فی التوحید والماانجذب بصیرة الروح # ~~الی مشاهدة جمال الذات استتر نور العقل الفارق بین الاشیاء فی غلبة نور ~~الذات # ~~القدیمة وارتفع التمیز بین القدم والحدوث لزهوق الباطل عندمجیء الحق و # ~~تسمی هذه الحالة جمعا . # روزی پیش وی خر بزعیی بریدند بسیار لطیف وشیرین بود چونن چشید دست # ~~از آن باز کشید سبب آن باز پر سیدند گفت التذاذبآن مرا از آنچه در آنم ~~باز می آرد. # وی را حالی تمام و وجدی عظیم بود چون در مجلس سماع حال بروی متغیر # ~~شدی صیحات و زعقات زدی که بمجلسیان سرایت کردی و همهراحال و وقت خوش ~~گشتی. # توفی رحمه الله لیلة الجمعة غره رمضان سنة ازبع وستین ونمانمایة وقبروی ~~در # ~~گازر گاه است در پایان قبرشیخ الاسلام قدس الله تعالی سره . # ~~شیخ بهاء الدینولد است و از خلفای وی است، ناموی محمدبن الحسین بن ~~احمد بعضی گفتهاند که وی بصحبت شیخ نجم الدین کباک رسیده # ~~رحمه الله تعالی الخطیب البکیری است ازفرزندان امیر المؤمنین ~~ابابکراست PageV01P457 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0631.png) # ~~رضی الله تعالی عنه و مادر وی دختر پادشاه خراسان علاء الدین محمد بن ~~خوارزمشاه # ~~بود. حضرت رسالت ویرا در خواب اشارت فرمود که دختر خودرابحسین خطیبی # ~~نکاح کن و بعد از نهم مله بهاءالدین ولد متولد شد و چون دوساله شد ~~والدوی نقل # ~~کرد و چون بسن تمیز رسید بتحصیل علوم دینی و معارف یقینی مشغول شد تا ~~کمال # ~~وی بجائی رسید که حضرت رسالتو ویرا در واقعهیی سلطان العلماء لقب نهاد ~~. # وچون ویرا ظهوری تمام حاصل شد ومرجع خواص و عوام گشت جمعی از علماء # ~~راچون امام فخرالدین رازی و غیره را بروی عرق حسد بجنید ویرا بخروج ~~بسلطان # ~~وقت متهم داشتند، ویرا از شهر بلخ عذرخواستند و در آن وقت مولاناجلال ~~الدین خرد # ~~ساز بود ms471 از راه بغداد بمکه توجه نمودند چون ببغداد رسیدند جمعی پرسیدند ~~که # ~~اینان چه طائفهاند و از کجا میآیند و بکجا میروند؟ مولانا بهاء الدین ~~فرمود که # ~~من الله والی الله ولاحول ولاقوة الابالله این سخن را بخدمت شیخ شهاب ~~الدین سهروردی # ~~رسانیدند فرمود که ماهذاالابهاءالدین البلخی وخدمت شیخ استقبال کرد ~~وچون # ~~برابر مولانا رسید ازاستر فرود آمد وزانوی مولانا را بوسید و بجانب ~~خانقاه استدعا # ~~کرد مولانا گفت موالیرا مدزسه مناسب تراست در مستنصریه نزول کرد و خدمت ~~شیخ # ~~بدست خود موزدی وی را کشید، روز سوم عزیمت مکهی مبار که نمودند و بعد ~~از # ~~مر اجعت بجانب روم متوجهشدند چهارسال در اذربایجان بودند و هفت سال ~~درلارنده. # و درلارنده خدمت مولانا جلالالدین را درسن هجده سالگی کدخدا ساختند # ~~و در ثلاث وعشرین و ستمایة سلطان ولد متولدشد، و چون سلطان ولد بزرک ~~شدهر کس # ~~ایشان را نشناختی ، وبامولاناجلال الدین مانند بود هر که بدیدی برادر ~~آن پنداشتی . # بعد از آن سلطان ایشان را ازلارنده بقونیه استدعاکرد و مولانابهاء الدین ~~ولد # ~~آنجا بجوار ارخمت حق پیوست . # وی سید است حسینی از ترمذ است از مریدان و تربیت # ~~رحمة الله تعالی سید برهان الدین محقق یافتگان مولانا بهاءالدین ~~ولد و بسبب اشراف او درخواطر، # در خراسان و ترمذبسید سردان مشهور بود . PageV01P458 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0632.png) # همان روز که مولانا بهاءالدین ولد وفات شد وی در ترمذ باجمعی نشسته بود # ~~گفت دریغا که حضرت استاد و شیخم از این عالم رحلت فرمود و بعداز چند ~~روز بجهت # ~~تربیت مولانا جلال الدین بتونیه متوجه شد وخدمت مولانامدت نه سال تمام ~~درخدمت # ~~و ملازمت وی نیازمندی نمود و تربیتها یافت . # گفتهاند که چون خدمت شیخ شهاب الدین سهر وردی بروم آمده بود بدیدن سید # ~~برهان الدین آمد، سیدخاکستر نشسته بود از جای نجنبید شیخ از دورتعظیم ~~کرد و # ~~بنشست و سخنی واقع نشد، مریدان پرسیدند که موجب سکوت چهبود؟ شیخ فرمود # ~~که پیش اهل حال ms472 زبان حال می باید نه زبان قال، پرسیدند که و براچگونه ~~یافتند؟ گفت # ~~که دریائیست مواج پراز در معانی وحقایق محمدی بغیت آشکار و بغایت ینهان ~~. # وخدمت شیخ صلاح الدین رحمه الله تعالی از جمله مریدان سید بوده ، سید # ~~می فرموده که حالم را بشیخ صلاالدین بخشیدم و قالم را بمولانا . # ومزار متبرک سید در دارالفتح قیصریه است سلام الله تعالی وتحیاته علیه و # ~~علی جمیع عبادالله العالحین . # ~~مولا ناجبلال الدین قدس الله تعالی سره محمد البلخی الرومی سنه ~~ازبع وستمایة. و اشکال غیبی یعنی سفردی ملائکه و برره جن و خواص می ~~کویند که برخدمت مولانااز پنجسالگی باز صور روحانی ولادت خدمت مولانا در ~~بلخ بودهاست در ششم ربیع الاول # ~~انس که مستوران قباب عزتاند ظاهر می شدهاند و متمثل می گشتد . # بخط مولانا بهاءالدین ولد نوشته یافتهاند که جلال الدین محمد در شهر بلة # ~~شش ساله بوده که روز آدینه باچند کودک دیگر بر بامهای خانههای ما سیر ~~میکردند # ~~یکی از آن کود کان بادیگری گفته باشد که بیاتا از این بام بر آن بام ~~بجهیم!جلال الدین # ~~محمد گفته است این نوع حرکت از سک و گربه و جانوران دیگر می آید حیف ~~باشد # ~~که آدمی باینها مشغول شود اگر درجان شما قوتی هست بیائید تاسوی آسمان ~~پریم، # ~~و در آن حالت ساعتی از نظر کود کان غایب شد، فریاد بر آوردند بعد از ~~لحظه ییرنکوی PageV01P459 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0633.png) # ~~دیگر گون شده و چشمش متغیر شده باز آمدو گفت آن ساعت که با شما سخن # ~~می گفتم دیدم که جماعتی سبز قبایان مرا از میان شما بر گرفتند و بگرد ~~آسمانها # ~~گردانیدند و عجایب ملکوت را بمن نمودند و چون آواز فریاد وفغان شما بر ~~آمد # ~~بازم باین جایگاه فرود! وردند . # و گویند که در آن سن در هر سه چهار روزیکبار افطار می کرد، و گویند که # ~~در آن وقت که بمکه رفتهاند در نیشابور بصحبت شیخ فریدالدین ms473 عطار رسیده ~~بودو # ~~شیخ کتاب اسرار نامه بوی داده بود و آن پیوسته باخود میداشت . # خدمت مولوی می فرموده است که من این جسم نیستم که در نظر عاشقان منظورم، # ~~بلکه من ذوقم و آن خوشیام که در باطن مریدان از کلام من سرمیزند، الله ~~الله چون # ~~آن دم را یابی و آن ذوق را بچشی غنیمت میدار و شکرها می گذار که من آنم ~~. # در خدمت مولوی گفتندفلان می کوید که دل وجان من بخدمت است، فرمود # ~~که خموش؛ در میان مردم این نوع دروغ ماندهاست که می گویند، او آن چنان ~~دلو # ~~جان را از کجا یافت که درخدمت مردان باشد، بعد از آن رو سوی چلیی حسام ~~الدین # ~~کردو گفت که الله الله بااولیاء حق زانو برزانو بایدنشستن که آن ~~قربرااثرها است عظیم . ### | رباعی # یکی لحظه از و دوری نشاید %~% که از دوری خرابیها فزاید # بهرحالی که باشی پیش او باش %~% که از نزدیک بودن مهر زاید # فرموده است که مرغی از زمین بالا پرداگر چه بآسمان نرسد اما اینقدر باشد # ~~که از دام دورتر باشد و برهد، و همچنین اگر کسی درویش شود و بکمال ~~درویشی # ~~نرسداما اینقدر باشد که اززمرهی خلق واهل بازار ممتاز باشد و اززحمتهای ~~دنیا برهد # ~~و سکبار گردد که نجاالمخففون وهلک المثقلون . # یکی ازابنای دنیا پیش خدمت مولویعذر خواهی میکرد که در خدمت مقصرم # ~~فرمود که حاجت باعتذار نیست آن قدر که دیگران از آمدن منت دارندما ازنا ~~آمدن # ~~منت داریم . PageV01P460 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0634.png) # یکی از اصحاب را غمناک دید فرمود همه دل تنگی از دل نهاد گی براین عالم # ~~است مردی آنست که آزاد باشی از این جهان و خود را غریب دانی ودر هررنگی # ~~که بنگری و هر مزهیی که بچشی دانی که یآن نمانی وجای دیگرروی هیچ دلتنک ~~نباشی. # و فرموده است که آزاد مرد آن است که از رنجانیدن کس نرنجد و جوانمرد # ~~آن باشد که مستحق رنجانیدن ms474 را نرنجاند . # مولانا سراج الدین قونیوی صاحب صدرو بزرک وقت بوده اما باخدمت مولوی # ~~خوش نبوده پیش وی تقریر کردند که مولانا گفته است که من باهفتاد وسه ~~مذهب # ~~یکیام، چون صاحب غرض بود خواست که مولانا را برنجاند و بی حرمتی کند، ~~یکی # ~~را از نزدیکان ححود که دانشمند بزرک بود فرستاد که بر سر جمعی از ~~مولانا بپرس که # ~~تو چنین گفتهیی؟ اگر اقرار کند او را دشنام ب سیار بده و برنجان: آن کس ~~بیمد و برملا # ~~سؤال کرد که شما چنین گفتهاید که من باهفتاد و سه مذهب یکیام: گفت ~~گفتهام، آن # ~~کس زبان بگشاد و دشنام و سفاهت آغاز کرد،مولانا بخندید و گفت بااین نیز ~~که تو # ~~می گوئیهم یکیام!، آن کس خجلشده باز گشت، شیخ رکن الدین علاءالدوله ~~گفته # ~~است که مرا این سخن از وی بغایت خوش آمده است. # خدمت مولوی همواره از خادم سؤال کردی که در خانهی ما امروزچیزی هست ؟ # ~~اگر گفتی خیراست و هیچ چیزنینیست منبسط گشتی و شکرها کردی که الحمدله ~~که # ~~خانه ی ما امروز بخانه ی ییغمب میماندو، واگر گفتی مالابد مطبخ مهیا ~~است منفعل # ~~گشتی و گفتی ازاین خانه بوی فرعون می آید. # و گوید در مجلس وی شمع هر گز بر نکردندی الابنادر بغیر از روغن و چراغ، ~~گفتی # ~~هذاللملولة وهذاالصعلوب . # روزی در مجلس وی حکایت شیخ او حدالدین کرمانی رحمه الله تعالی میکردند # ~~که وی مردی شاهد باز بود اما پا کباز بود و کاری ناشایست نمیکرد، فرمود ~~کاشکی # ~~کردی و گذشتی . ### | بیت # ای برادر بی نهایت در گهی است %~% برهر آنچه میرسی بروی مایست ~~PageV01P461 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0635.png) # روزی میفرمود که آواز رباب صریر باب بهشت است کهما میشنویم، منکری گفت # ~~ما نیزهمان آواز میشنویم چون است که چنان گرم نمیشویم که مولانا ، خدمت ~~مولوی # ~~فرمود کلا و حاشا که آنچه ما میشنویم آواز باز شدن آن درست و آنچه وی ~~میشنود # ~~آواز فراشدن !. # وفره ms475 وده است که کسی بخلوت درویشی در آمد گفت چرا تنها نشستهیی؟ گفت # ~~این دم تنها شدم که تو آمدی ومرا از حق مانع آمدی . # جماعتی از خدمت مولوی التماس امامت کردند و خدمت شیخ صدرالدین قونیوی # ~~نیز در آن جماعت بود، گفت ما مردم ابدالیم بهرجائی که میرسیم مینشینیم ~~ومیخیزیم # ~~امامت را ارباب تصوف وتمکین لایقند بخدمت شیخ صدرالدین قونیوی اشارت ~~کرد # ~~تا امام شد، فرمود من صلی خلف امام تقی فگانما صلی خلف نبی. # روزی خدمت مولانا در سماع بوددرویشی را درخاطر گذشت که سؤال کند # ~~که فقرچیست، مولانا دراثناء سماع این رباعی خواند . ### | زباعی # # الجوهر فقر وسوی الفقر عرض %~% الفقر شفاء و سوی الفقر مرض # # العالم کله خداع و غرور %~% والفقر من العالم سر و غرض # ازوی پرسیدند که در ویش کی گناه کند، گفت مگر طعام بیاشتها خورد که طعام # ~~بی اشتها خوردن. درویش را گناهی عظیم است. # و فرموده است که صحبت عزیز است لاتصاحبوا غیرابناء الجنس # و گفته که دراین معنی حضرت خداوندم شمسالدین تبریزی قدس سره فرموده # ~~که علامت مرید قبول یافته آنست که اصلابا مردم بیگانه صحبت نتواند ~~داشتن واگر # ~~نا گاه در صحبت بیگانه افتدچنان نشیند که منافق در مسجد و کودک در مکتب ~~و اسیر # ~~در زندان . # ردر مرض اخیر با اصحاب گفته است که از رفتن من غمناک مشوید که نورمنصور # ~~رحمه الله تعالی بعد از صد و پنجاه سال برروح شیخ فریدالدین عطار رحمه ~~الله تجلی PageV01P462 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0636.png) # ~~کرد و مرشد او شد،و گفت در هر حالتی که باشید با من باشید ومرا یاد ~~کنید تا من # ~~شما را ممدومعاون باشم درهرلباسی که باشم . # دیگر فرمود که درعالم ما را دو تعلق است یکی ببدن و یکی بشما و چون # ~~بعنایت حق سبحانه فرد ومجرد شوم وعالم تجرید و تفرید روی نماید آن تعلق ~~نیزاز # ~~آن شما خواهد بود . # خدمت شیخ صدرالدین قدس سره بعیادت وی آمدفرمود که ms476 شفاک الله شغاء # ~~عا جلا رفع درجات باشد امیداست که صحت باشد خدمت مولانا جان عالمیان ~~است، # ~~فرمود که بعد ازاین شفاک الله شما را باد همانا که درمیان عاشوة و ~~معشوق بیراهنی از # ~~شعر بیش نمانده است، نمیخواهید که نور بنور پیوندد ؟. ### | بیت # # من شدم عریان زتن او از خیال %~% می خرامم در نهایات الوصال # شیخ با اصحاب گریان شدند وحضرت مولانا این غزل فرمود . ### | مصرع # چه میدانی که در باطن چه شاهی همنشین دارم # و خدمت مولانادز وصیت اصحابچنین فرموده است : اوصیکم بتقوی الله # ~~فی السروالعلانیة و بقلة الطعام وقلة المنام وقلة الکلام وهجران ~~المعاصی # ~~والاثام ومواظبة الصیام ودوام القیام وترک الشهوات علی الدوام واحتمال # ~~الجفاء من جمیع الانام وترک مجالسة السفهاء والعوام ومصاحبة الصالحین # ~~والکرام وان خیر الناس من ینفع الناس وخیر الکلام ماقل ودل والحمد لله ~~وحده. # ~~سؤال کردند که بخلافت مولوی مناسب کیست؟ فرمود که چلیی حسام الدین، ~~تاسه بار # ~~این سؤال وجواب مکرر شد . # چهارم بار گفتند که نسبت بسلطان ولد چه میفرمایند؟ فرمود که وی بهلوان # ~~است حاجت بوصیت نیست . # چلیی حسام الدین پرسید که نماز شما را که گذارد، فرمود که شیخ صدرالدین ~~PageV01P463 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0637.png) # و فرمود که یاران ما را از این سومی کشند ومولانا شمس الدین از آن جانب # ~~میخواند یاقومنااجیبوا داعی الله ناچار رفتنی است . # توفی قدس اله تعالی روحه وقت غروب الشمس خامس جمادی الاخری سنه # ~~اثنین وسبعین وستمایة . # از شیخ مؤید الدین جندی سؤال کردند که خدمت شیخ صدرالدین در شأن # ~~خدمت مولوی چه می گفت : گفت والله روزی باخواص یاران مثل شمس الدین ~~ابکی و # ~~فخرالدین عراقی وشرف الدین موصلی و شیخ سعید فرغانی و غیر هم نشسته ~~بودند # ~~سخن از سیرت و سریرت مولانا بیرون آمد حضرت شیخ فرمود اگر بایزید وجنید # ~~در این عهد بودند غاشیهیاین مرد مردانه رابر گرفتندیو منت برجان ~~خودنهادندی # ~~خوان سالار فقر محمدی او است ما بطفیل وی ذوق می ms477 کنیم، همه اصحاب انصاف ~~دادند # ~~و آفرین کردند؛ بعداز آن خدمت شیخ مؤید گفت مانیز از جمله ی نیازمندان ~~آن سلطانیم # ~~و این بیت را بخواند . ### | سعا # لوکان فینا للالوهیة صورة %~% هی انت لااکنی ولا اتردد # ~~هحمد بن ملکداد مولاناشهس الدین خدمت مولوی در القاب وی چنین نوشته ~~است : المولی الاعز الداعی الی الخیر خلاصة الارواح سرالمشکوة # التبریزی رحمه الله تعالی الاولین والاخرین . والزحاجة والمصباح ~~شمس الحق والدین نورالله فی وی گفته است هنوز در مکتب بودم و مراهق نشده ~~بودم # ~~اگر چهل روز برمن گذشتی از عشق سیرت محمدی مرا آرزوی طعام نبودی و اگر # ~~سخن طعام گفتندی بدست و سر منع آن می کردمی. وی مرید شیخ ابوبکر سله ~~باف # ~~تبریزی بودهاست . # و بعضی گفتهاند مرید شیخ رکن الدین سجاسی بوده است که شیخ اوحدالدین # ~~کرمانی نیز مرید وی است. PageV01P464 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0638.png) # و بعضی گویند که مرید بابا کمال جندی بوده است و میشاید که بصحبت همه # ~~رسیده باشد واز همه تربیت یافته بود و در اخر حال پیوسته سفر کردی و ~~نمد سیاه # ~~پوشیدی و هر جائیکه رفتی در کاروانسرای فرود آمدی. # گویند که چون بخطهی بغداد رسید شیخ او حدالدین کرمانی را دریافت، پرسید # ~~که در چه کاری؛ گفت ماه رادرطشت آب می بینم، مولاناشمس الدین فرمودا ~~گربر گردن # ~~دمل نداری چرا بر آسمانش نبینی !. # و گوبند که در آن وقت که مولانا شمس الدین در صحیت بابا کمال جندی بوده # ~~شیخ فخرالدین عراقی نیز بموجب فرمودهی شیخ بهاءالدبن زکریا آنجا بوده ~~است و # ~~و در هر فتحی و کشفی که شیخفخرالدین عراقی را روی مینمود ان را در لباس ~~نظم # ~~و نثر اظهار همی کرد و بنظر بابا کمال جندی میرسانید و شیخ شمس الدین ~~از آن # ~~هیچ چیز اظهار نمی کرد، روزی بابا کمیل ویرا گفت فرزند شمس الدین از ان ~~اسرار # ~~و حقایق که فرزند فخرالدینعراقی ظاهر می کند برتو هیچ لایحنمی شود،! ms478 ~~گفت بیش # ~~از ان مشاهده میافتد اما بواسطه ی آنکه وی بعضی از علوم مصطلحات ورزیده ~~میتواند # ~~که آنها را در لباس نیکو جلوه دهد و مراان قوت نیست، باب کمال فرمود که ~~حق # ~~سبحانه و تعلی ترا مصاحبی روزی کند که معرف و حقایق اولین و آخرین را ~~بنام تو # ~~اظهار کند وین بیع حکم ازدل او برزبانش جازی شود و بلباس حرف و صوت در ~~آید # ~~طراز آن لباس نام تو باشد . # گویند که مولانا شمس الدین در تاریخ سنه اننین و اربعین و ستمأیة از ~~اثنای # ~~مسافرت بقونیه زسیده در خانه شکرریزان فرود آمدو خدمت مولابادر آن زمان ~~بتدریس # ~~علوم مشغول بود روزی با جماعتی فضله از مدرسه بیرون آمد و ازپیش خان ~~شکر- # ~~ریزان می گذشت، خدمت مولاناشمس الدین پیش آمد وعنان مرکب مولانا را ~~بگرفت # ~~و گفت یا امام المسلمین بایزید بزر گتر است یامصطفی وانه مولانا گفت ~~ازهیبت # ~~آن سؤال گوئیا که هفت آسمان از یکدیگر جدا شد و بر زمین ریخت و آتشی ~~عظیم # ~~از باطن من بر دماغ من زد و از آنجا دیدم که دودی تاساق عرش بر آمد ~~بعداز آن PageV01P465 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0639.png) # ~~جواب دادم که مصطفی و بزر گترین همه عالمیان است چه جای بایزید است»!، # ~~گفت پس چه معنی دارد که مصطفی و می فرماید که ما عرفناک حق معرفتک # ~~وابویزید می گوید سبحانی ما اعظم شأنی و اناسلطان السلاطین ؟، نیز گفته ~~است # ~~گفتم که ابویزیدرا تشنگی از جرعهیی ساکن شد دم از سیرابی زد کوزهی ~~ادراک او از # ~~آن پرشد و آن نور بقدر روزنه خانهی او بود اما مصطفی را و استسقاء عظیم ~~و # ~~وتشنگی درتشنگی بودوسینه ی مبار کش بشرح الم نشرح لک صدرک ارض الله ~~واسعة # ~~گشته بود لاجرم دم از تشنگی زد و هر روز در استدعای زیادتی قربت بود ؛، ~~مولانا # ~~شمس الدین نعره بزد و بیفتاد مولانا از اشتر فرود آمد و شاگردان را ms479 ~~فرمود تا اورا # ~~بر گرفتند و بمدرسه بردند تا بخود باز آمد سر مبارک او برزانو نهاده ~~بود بعداز آن # ~~دست او را بگرفت و روانه شدومدت سه ماه در خلوت لیلأو نهارا بصوم و ~~صالنشستند # ~~که اصلا بیرون نیامدند و کسی را زهره نبود که درخلوت ایشان در آید . # روزی خدمت مولانا شمس الدین از مولانا شاهدی التماس کرد مولانا حرم # ~~خود را دست گرفته درمیان آورد و فرمود که او خواهر جانی منست گفت ~~نازنین پسری # ~~میخواهم، فی الحال فرزند خود سلطان ولدرا پیش آورد فرمود که وی ~~فرزندمنست # ~~حالیا اگرقدری شراب دست بیداد ذوقی میکردم مولانا بیرون آمد و سبوئی از ~~محلهی # ~~جهودان یر کرده بر گردن خود بیاورد. ومولانا شمس الدین فرمود که من قوت ~~مطاوعت # ~~وسعت مشرب مولانا را امتحان میکردم وازهرچه گویند زیادت است. و فرموده ~~است # ~~ازاین مشایخ میپرسم که لی مع الله وقت این وقت مستمر باشد، گویند که نی ~~مستمر # ~~نباشد. وفرمود که شخصی درویشی را از امت حضرت محمد دعا کرد و گفت # ~~خدایتعالی ترا جمعیت دهاد گفت هیهی این دعامکن مرا دعا کن که یا رب ~~جمعیت # ~~از او بردار خدایا تفرقهاش ده که من عاجزشده ام درجمعیت. وفرموده است ~~کهیکی # ~~گفت در سقایه نام حق نباید گفت و قر آن نشاید خواند مگر آهسته، گفتم ~~آنرا چه # ~~کنم که اورااز خود جدا نمی توانم کردشاه از اسب فرود نمی آیداسب بیچاره ~~چه کند»!ء # و بعضی کفتهاند که چون خدمت مولانا شمس الدین بقونیه رسید و بمجلس ~~PageV01P466 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0640.png) # ~~مولانا درامد خدمت مولانا در کنار حوضی نشسته بود و کتابی چند پیش # ~~خود نهاده ، پرسید که این چه کتابها است؟ مولانا گفت که این را قیل ~~وقال # ~~می گویند ترا با این چه کار؟ خدمت مولانا شمس الدین دست دراز کرد و همه ~~کتابها # ~~را در آب انداخت، خدمت مولانا بتأسف تمام گفت هی درویش چه کردی بعضی از ms480 # ~~آنها فواید والد من بود که دیگر یافته نمیشود! شیخ شمس الدین دست در اب ~~کرد # ~~و یکان یکان کتابها را بیرون آورد و آب درهیچیک اثر نکرده بود، خدمت ~~مولانا # ~~گفت این چة سر است: شیخ شمس الدین گفت این ذوق و حالست ترا از این چه # ~~خبر؟! بعد از آن با یکدیگر بنیاد صحبت کردند چنانکه گذشت. # شبی خدمت شیخ شمس الدین با خدمت مولانا در خلوت نشسته بودندشخصی # ~~بکشتنم میخوانند؛ بعد ازتوقف بسیار خدمت مولانا فرمود الا له الخلق و ~~الامر # ~~تبارک الله رب العالمین ، هفت ک دست یکی کرده بودندو در کمینگاه ~~ایستاده کاردی # ~~بروی براندند! شیخ شمس الدین نعره زد چنانکه آن جماعت بیهوش شدندو ~~بیفتادندویکی # ~~از آنهاعلاء الدین محمد بود فرزند مولانا که بداغ انه لیس من اهلک ~~اتسام داشکتو # ~~چون ان جماعت بهوش باز آمدند غیر از چند قطرهی خون هیچ ندیدند، از آن ~~روز # ~~تا این غایت نشنانی از آن سلطان معنی پیدا نیست و گان ذلک فی شهور سنة ~~خمس # ~~و ار بعین و ستمأیة و آن ناکسان در اندک زمانی هر یک ببلائی مبتلا شدند ~~و # ~~هلاک گشتند. # و علاء الدین محمدراعلتی عجب بیدا شد و هم در آن ایام وفات یافت و خدمت # ~~مولانا بجنازهی وی حاضر نشد . # و بعضی گفتهاند شیخ شمس الدین در جنب مولانا بهاءالدین ولد مدفون است، # ~~و بعضی گفته اند آن ناکسان بدن مبارکش را در چاهی انداخته بودند شبی # ~~سلطان ولد در خواب دید که شیخ شمس الدین اشارت کرد که در فلان چاه ~~خفتهام # ~~نیمشب یاران محرم راجمع کردو درمدرهیمولابا پهلوی بانی مدده امیر ~~بدرالدین PageV01P467 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0641.png) # ~~دفن کردند و الله اعلم . # ~~شیخ صلاح الدین فریدون القونیوی وی در بدایت حال مرید سید ~~برهانالدین محقق ترمذی بود . روزی خدمت مولانا از حوالی زر کوبان می گذشت ~~از آواز # ~~المعروف بزرکوب ضرب ایشان حالی در وی ظاهر شد و بچرخ در آمد ، شیخ ms481 # ~~رحمه الله تعالی صلاح الدین بالهام از دکان بیرون جست وسر در قدم ~~مولانا # نهاد و خدمت مولانا وی را بگرفت و نوازش بسیار کرد و # ~~از وقت نماز پیشین تا نماز دیگر خدمت مولانا در سماع بود واین غزل ~~میفرمود . ### | بیت # ~~یکی گنجی پدید آیددر این دکان زر کوبی زهی صورت زهی معنی زهی خوبی زهی ~~خوبی # شیخ صلاح الدین فرمود تاد کان رایغما کردندواز دو کون آزاد شد و درصحبت # ~~مولانا روانه شدخدمت مولانا همان عشقبازی که باشیخ شمس الدین داشت باوی ~~پیش # ~~گرفت و مدت ده سال باوی مؤانست و مصاحبت داشت . # روزی از خدمت مولاناسؤال کردند که عارف کیست، گفت آنکه ازسر توسخن # ~~گوید و تو خاموش باشی و آن چنان مرد صلاحالدین است . # و چون سلطان ولد بدرجهی بلوغ رسید خدمت مولانا دختر شیخ صلاح الدین # ~~را بجهت وی خطبه کرد و چلیی عارف از آن دختر بود. و خدمت شیخ صلاح ~~الدین # ~~در قونیه مدفون است در جوار مولانا بهاءالدین ولد قدس الله تعالی سرهما ~~. # وچون شیخ صلاح الدین بجوار رحمت حق پیوست عنایت # ~~شیخ حسام الدین حسن خدمت مولانا و خلافت وی بچلیی حسام الدین منتقل ~~شد و # بن اخیترک بن محمد بن الحسن رحمه الله تعالی عشقبازی باوی بنیاد ~~نهاد، و سبب نظم مثنوی آن بود که چون چلپوی حسام الدین میل اصحاب را ~~بالهی نامهی حکیم سنائی # ومنطق الطیر شیخ فریدالدین عطار و مصیبت نامهی وی در # ~~یافت از خدمت مولانا در خواست کرد که اسرار غزلیات بسیار شد اگر چنانچه ~~بطرز # ~~الهی نامهی سناتی یا منطق الطیر کتابی منظوم گردد تا دوستان را یاد ~~کاری PageV01P468 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0642.png) # ~~بود غایت عنایت باشد، خدمت مولانا فیالحال از سردستار خود کاغذی بدست ~~چلپی # ~~حسام الدین داد در آنجا هجده بیت از اول مثنوی نوشته از آنجا که : # # بشنو از نی چون حکایت میکند %~% از جدائیها شکایت می کند # تا آنجاکه : # پس سخن کوتاه ms482 باید والسلام # بعد از آن خدمت مولانا فرمود که پیش از آنکه ازضمیر شما این داعیه سر # ~~بزند از عالم غیب دردلم این القاء کرده بود که این نوع کتابی نظم ~~کردهشود، و باهتمام # ~~تمام درنظم مثنوی شروع نمود گاه گاه چنان بودی که از اول شب تامطلع فجر ~~خدمت # ~~مولانا املاء می کرد و چلیی حسامالدین می نوشت ومجموع آن نوشته را ~~بآواز بلند # ~~بر خدمت مولانا می خواند و چون مجلد اول باتمام رسید حرم چلیی حسام ~~الدین وفات # ~~یافت در میانه فترتی واقع شد بعدازدوسل چلپی حسام الدین بخدمت ~~مولانانیازمندی # ~~تمام بتقدیم رسانید و بقیهی مثنوی را استدعا نمود چنانکه در مفتح مجلد ~~تانی بآن # ~~اشارت رفته است . ### | بیت # مدتی این مثنوی تأخیر شد %~% مهلتی بایست تا خون شیرشد # بعد از آن تا آخر کتاب خدمت مولانا املاء می فرمود و چلیی حسام الدین ~~مینوشت، # ~~روزی چلیی حسام الدین گفت که وقتی که از اصحاب مثنوی مخدومی را ~~میخوانند # ~~واهل حضور در نور آن مستغرق میشوند میبینم که جماعت غیبیان بکف دور ~~باشهاو # ~~شمشیرها گرفته حاضر میشوند و هر که از سراخلاص آن اصغا نمی کند بیخ ~~ایمان # ~~او را و شاخههای دین اورا میبرند و کشان کشان بمستقرسقر می برند، ~~خدمتمولانا # ~~فرمود که چنانست که دیدی . # دشمن این حرف ایندم در نظر %~% شد ممثل سرنگون اندر سقر # ای حسام الدین تو دیدی حال او %~% حق نمودت پاسخ افعال او # وی سید برهان الدین محقق و شیخ شمس الدین تبریزی را # ~~لطان ولد، قدس خدمتهای شایسته کرده بود و باشیخ صلاحالدین که پدر # تعالی روحه خاتون وی بود ارادت تمام داشت و پانزده سال چلپی حسام- ~~PageV01P469 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0643.png) # ~~الدین را قائم مقام و خلیفهی پدر خود میداشت و بسالهای بسیار کلام ~~والدخود را # ~~بلسان فصیح وبیان فصیح تقریر می کرد، ویرا مثنویاست بروزن حدیقهی حکیم ~~سنائی # ~~بسی از معارف و اسراردر آنجا درج کرده است، بارهاخدمت مولانا ویراخطاب ms483 ~~کردی # ~~انت اشبه الناس بی خلقا وخلقا وعظیم دوستشداشتی، گویند که بقلم سطبر ~~بردیوار # ~~مدرسهی خود نوشته بود که بهاءالدین ما نیکبخت است و خوش زیست و خوش # ~~میرود والله اعلم. # و گویند که روزی و یرا نوازش میفرمود و میگفت بهاه الدین آمدن من باین ~~عالم # ~~جهت ظهور تو بود این همان سخنان قول منست وتو فعل منی!. # روزی خدمت مولانا ویرا گفت بدمشق رو بطلب مولانا شمس الدین و چندین # ~~سیم و زر باخود ببرودر کفش آن سلطان ریز و کفش مبارکش راطرف روم بگردان # ~~چون بدمشق رسی درصالحیه جائی است مشهور یکسره بآنجا رو که ویرا انجای ~~بی # ~~که بافرتگی پسری صاحب جمال شطرنج میبازد چونوی می برد زرمی،ستاندوچون # ~~آن پسر می بردسیلی میخورد زنهار که انکارنیاری که آن پسر هم از این ~~طائفهاست # ~~اما خودرا نمیداند میخواهد که ویرا بوی شناسا گرداند. چون سلطان ولد ~~بجانب # ~~دمشق رفت مولانا شمس الدین راهم آنجا که نشان داده بود یافت که با آن ~~پسر شطر نج # ~~می باخت با جماعت همراهان پیش وی سر نهادند و رقتها کردند آن فرنگی پسر # ~~چون آن را بدید بزر گی ویرا دانست از بیادبیهای خود خجل شد سر برهنه ~~کرد و # ~~ایمان آوردو بانصاف بایستاد خواست کههر چه دارد بیغما دهد مولانا شمس ~~الدین # ~~نگذاشت فرمود که بفرنگستان باز گرد و عزیزان آن دیار را مشرف گردان و ~~قطب # ~~آن جماعت باش!. # بعد از آن سلطان ولد زر و سیمی که آورده بود در کفش مولانا شمس الدین # ~~ریخت و کقش ویرا بطرف روم کردانید و اززبان خدمت مولانا و سایر مخلصان ~~روم # ~~استدعا کرد وی قبول فرمود اسبی که داشت پیش کشید مولانا شمس الدین سوار ~~شد # ~~و سلطان ولد پیاده درر کابوی روان کشت، مولانا شمس الدین فرمود که ~~بهاءالدین PageV01P470 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0644.png) # ~~سوار شو! سر برزمین نهادو گفت شاه سوار وبنده سواراین هر گزروانباشد . ~~از دمشق # ~~تا قونیه درر ms484 کاب وی پیادمغاشیه بردوش رفت، چون بقونیه رسید مولانا شمس ~~الدین # ~~خدمتهای سلطان ولد را با مولانا تقریر میکردو میگفت که من ویرا چنین ~~گفتم ووی # ~~جوابم چنین میداد و بشاشت بسیاری نمودپس گفت مراازموهبت حق تعالی دو ~~چیزست # ~~سروسر، سررا درراه مولانا باخلاص فدا کردم و سررا ببهاءالدین ولد ~~بخشیدم، اگر # ~~بهاء الدین را عمر نوح بودی وهمه را دراینراء صرف کردی آنش میسرنشدی که ~~دراین # ~~سفر از من بوی رسید امید است که از شما نیز نصیبها یابد . # چون خدمت مولانا بجوارحق پیوستند بعد ازروزهفتم چلیی حسام الدین برخاست # ~~و با جمع اصحاب پیش سلطان ولد آمد و گفت میخواهم که بعد الیوم بر جای ~~یدر # ~~نشینی ومخلصان ومریدان را ارشاد کنی و شیخ راستین ما باشی ومن درر کاب ~~توغاشیه # ~~بردوش نهاده بند گی کنم واین بیت بخواند . ### | یت # # برخانه ی دل ای جان آن کیست کایستاده %~% بر تخت شه که باشد جز شاه و ~~شاهزاده # سلطان ولد سرنهاد و بسیار گریست و فرمود که الصوفی اولی بخرقته والیتیم # ~~اخری بحرقته همچنانکه. در زمان والدم خلیفه و بزر گوار بودی همچنین در ~~این # ~~زمان خلیفه وبزر گوارمائی . # وی گفته که روزی والدم گفت که بهاء الدین اگرخواهی که دایما در بهشت برین # ~~باشی با همه کس دوست شوو کین کسی را دردل مدار و این رباعی رابخواند . # # پیشی طلبی ز هیچکس پیش مباش %~% چون مرهم وموم باش چون نیش مباش # # خواهی که زهیچکس بتوبد نرسد %~% بد گوی و بد آموز و بداندیش مباش # تمامی انبیاء لجلا این کرده اند واین سیرت را بصورت آورده ، لاجرم کافهی ~~انام # ~~و عالمیان مغلوب خلق ایشان کشتهاند و مجذوب لطف ایشان شده چون دوستان ~~را # ~~یاد میکنی بوستان درونت از خوشی میشکفد واز گل وریحان پرمیشود و چون ذ ~~کر # ~~دشمنان میکنی باغ درونت از خار ومارپرمیشود و پژمرده خاطرمیگردی . PageV01P471 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0645.png) # گویند که در شب وفات خود این بیت میخوانده ms485 است . ### | بیبت # امشب شب آنست که بینم شادی %~% دریابم از- خودی خود آزادی # توفی قدس سره لیلة یوم السبت العاشر من شهررجب سنة اثنی عشر و # ~~سبعمأیة. # ~~شیخ شهاب الدین مطلع الانوار ومنبع الاسرار دلیل الطریقة و ترجمان ~~امام یافعی در التماب وی چنین نوشته است که استادزمانه فریدیگانه # سهروردی قدس الله تعالی روحه الحقیقة استاذ الشیوخ الاکابرالجامع بین ~~علمی الباطن والظاهرقدوة العارفین وعمدة السالکین العالم الربانی # ~~شهاب الدین ابوالحفص عمربن محمد البکری السهروردی قدس الله سره # ~~از اولاد ابوبکر صدیق است رضی الله عنه وانتساب وی درتصوف بعم وی ~~ابوالنجیب # ~~سهر وردیست و بصحبت شیخ عبد القادر گیلانی رسیده وغیر ایشان از مشایخ ~~وقت بسیاری # ~~را در بافته است، و گفته اند که مدتی با بعضی از ابدال در جزیرهی ~~عبادان بوده وخضر الالبلا # ~~دریافته، شیخ عبدالقادر ویرا گفته است که انت آخر المشهورین بالعراقی . # ویرا تصانیف بسیاراست چون عوارف ورشف النصایح واعلام الهدی (التقی) فی # ~~عقیدة ارباب اکتفی وغیرها، عوارف رادرمکه مبارک تصنیف کردهاست، هر گاه ~~که بروی # ~~امری مشکل شدی بخدای تعالی باز گشتی و طواف خانه کردی و طلب توفیق کردی # ~~در رفع اشکال و دانستن آنچه حق است بروی حل شدی . # در وقت خود شیخ الشیوخ بغداد بود و ارباب طریقت از بلاد دور و نزدیک # ~~استفتاه مسائل از وی کردندی کتب الیه بعضهم یا سیدی ان ترکت العمل # ~~اخلدت الی البطالة وان عملت دخلنی العجب فکتب الیه فی جوابه اعمل ~~واستففرالله # ~~من العجب . # و در رسالهی اقبالیه مذکور است که شیخ الدین علاءالدوله گفته است که از # ~~شیخ سعد الدین حموی پرسیدند که شیخ محیالدین عربی را چون یافتی؟ گفت ~~PageV01P472 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0646.png) # ~~بحر مواج لا نهایة له ، گفتند شیخ شهاب الدین سهروردی را چگونه یافتی ؟ ~~گفت # ~~نور متابعة النبی (ص) فی جبین المهروردی شیءاخر . # ولادت وی در رجب سنه تسع و ثلاثین و خمسمأیة بوده است و وفات ویدر # ~~سنه اثنین و ثلاثآین و ستمایة ms486 . # ~~بزغش الشیرازی شیخ نجیب الدین علی بن قدس الله تعالی روحه از ~~امنای تجار و اغنیاء کبار بود، از شام بشیراز آمده بود و وی عالم بوده و ~~عارف سرچشمهی علوم و معارف و پدروی آنجا متأهل ومتوطن شده بود شبی وی در ~~خواب دید که # امیر المؤمنین علی رضی الله عنه ییش وی طعامی اوردو باوی # ~~بخویه ویرا بشارت داد که حق سبحانه و تعالی ترا فرزندی نجیب و صالح ~~خواهد # ~~داد. چون ان فرزند بزاد ویرا علی نام نهاد بنام حضرت امیر رضی الله عنه ~~و لقب # ~~نجیب الدین کرد. وی از بدایت حال محبت فقراء میورزید و بایشان مینشست، ~~هرچند # ~~پدر ویرا لباسهای فاخر میساخت و طعامهای لذیذ میداد بآن التفات نمی کرد ~~و # ~~میگفت من جامهی زنان نمی پوشم وطعام ناز کان نمی خورم وجامه های پشمین ~~می پوشید # ~~و طعامهای بیتکلف میخورد تا آن زمان که بزرک شد و داعیهی طلب در وی قوت # ~~پافت و در خانهی تنها بسر می برد، یک شب در خواب دید که از روضهی شیخ ~~کبیر # ~~پیری بیرون آمد و در عقب وی شش دیگر پیر بیکراه میرفتند راست یکی در ~~عقب # ~~دیگری، آن پیر اول در روی وی تبسم کرد و دست وی بگرفت و بدست پیر آخرین # ~~داد و گفت این ودیعتی است که خدایتعالی نزد تو فرستاد! چون بیدار شد ~~خواب را # ~~با پدر گفت پدرش گفت این خواب را تعبیر نمیتواند کرد مگر شیخ ابراهیم و ~~وی # ~~در آن زمان از مجانین عقلاء بود کسی پیش وی فرستاد که از تعبیر آن خواب ~~سؤال # ~~کند چون شیخ ابراهیم آن را بشنید گفت این نیست مگر خواب علی بزغش، پیر ~~اول # ~~شیخ کبیر است و پیران دیگر آنانکه این طریقه از وی گرفتهاند و میباید ~~که آن پیر # ~~آحرین زنده باشد که حوالهی ترییت وی باو کرده است میباید که آن شیخ را ~~طلب # ~~کند تا ms487 بمقصود برسد، بعد از پدراجازت خواست که آن شیخ را طلب کند و ~~بجانب PageV01P473 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0647.png) # ~~حجاز روان شد چون بشیخ شهاب الدین سهروردی رسید وی را بشناخت که همان # ~~کس است که در خواب دیده بود و شیخ نیز بر حال وی اطلاع داشت مضمون # ~~خواب ویرا با وی بگفت و پیش شیخ ملازم شد و سالها بسر برد وخرقه پوشید ~~و # ~~مصنفات شیخ و غیر آن را از شیخ شنید و باذن شیخ بشیر از مراجعت کرد و ~~متأهل # ~~شد و خانقاهی بناکرد و بارشاد طالبان مشغول گشت و حالات و کرامات وی ~~میان # ~~خلق اشتهار پافت وویرا سخنان لطیف ورسالههای شریف است که از آن بوی ~~انفاس # ~~حضرت شیخ شهاب الدین می آید . # روزی و پرا گفتند که سر توحیدرا بمثالی روشن بیان کن! گفت دو آئینه و ~~سیبی، # ~~یکی از فضلاء حاضر بود این معنی را بنظم آورد و گفت : # # شیخی کامل نجیب دین پیر کهن %~% این حرف نو آورده بصحرای سخن # گفته که ز وحدت ارمثالی خواهی %~% سیبی و دو آئینه تصور می کن # ~~خود خالی نیست، پس فرمود که میخواهم که کسی این معنی را بنظم آورد همان ~~فاضل # ~~حاضر بود گفت: ### | رباعی # # ای آنکه ترا بحسن تمثالی نیست %~% چون حال من ازخال رخت خالی نیست # # و صافی من همه ز خال رخ تست %~% وین طرفه که بررخ توخودخالی نیست # توفی فی شعبان سنة ثمان و سبعین و ستمأیة . # ~~رحمه الله تعالی بن علی بن بزغش ظهیر الدینعبدالرحمن مادر وی بوی ~~حامله شد شیخ شهابالدین برای ویپارهیی وی خلف الصدق وخلیفهی بحق بود مر ~~یدر خودرامچون از خرقهی مبارک خود فرستاد چون متولد شد آنرا در وی # رشانیدند اول خرقه که دردنیا پوشینه است آن بود، چون # ~~بزرگ شد بخدمت پدر مشغول شد و تربیت یافت و در ایام حیات پدر خود بج # ~~رفت شب عرفه در خواب دید که بروضهی شریفهی رسول آمد ms488 و سلام کفته از ~~PageV01P474 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0648.png) # ~~حجره ی شریفه آواز آمد و علیک السلام یا ابا النجاشی پدر وی بر آن حال ~~مطلع # ~~شد و اهل خود را از آن خواب خبر داد و بشارت داد ایشان را که مراد حاصل ~~شد. # ~~بعد از آن درس گفت و حدیث نوشت و روایت کرد و تصنیف کرد و از تصانیف وی # ~~یکی آنست که عوارف را ترجمه کرده است و در آنجا تحقیقات صادر از کشف و ~~الهام # ~~بسیار است . # و بمقامات بلند رسید و بکرامات ارجمند مشهور شد و این دو بیت را از # ~~اشعار شیخ شهاب الدین سهروردی بسیار میخوانده است . ### | شع # # و قد کنت لاارضی من الوصل بالرضی %~% و اخذنا من فوق الرضی متبرها # # فلما تفرقنا وشط %~% مالنا %~% فتعت بطیف منک یاتی مسلما # توفی فی رمضان سنة ست عشر و سبعمأیة رحمه الله تعالی . # شیخ نجیب الدین بزغش قدس سره فرمود که روزی باجمعی # ~~رحمه الله تعالی شیخ محمد یمنی از اصحاب در خدمت شیخ شهاب الدین ~~قدس سره بودم شیخ فرمود که یکی از اصحاب از خانقاه بیرون رود هر مردی # ~~بیرون رفت کسی نیافت بز آمد که کسی نیافتم شیخ بهیبت فرمود که دیگر ~~باربرو که # ~~بیابی؛ دیگر بار برفت سیاهی دید اثر غربت و سف بروی ویرا درون آورد قصد ~~آن # ~~کرد که در صف نعال بنشیندشیخ گفت ای شیخ محمد نزدیک آی کد از تو بوی ~~آشنائی # ~~می آید بگذشت و پهلوی شیخ بنشست شیخ ووی با یکدیگر در سر سخنها گفتندپس # ~~آن سیاه بوسه بر ران شیخ داد شیخ ف مود تا سفره حاضر کردند و چیزی ~~خوردند # ~~و من روزه دار بودم شیخ فرمود هر که روزءدار است بحال خود باشد، در آن ~~سفره # ~~انار بود شیخ انار میخورد ودانهی آن از دهن بیرون می آورد وپیش خود ~~مینهادو # ~~در خاطر من در گذشت که من دانهها را بر گیرم که برکت ms489 آب دهان شیخ بآن ~~رسیده # ~~است و بآن افطار کنم چون این بر خاطر من گذشت آن سیاهپوست دست فراز ~~PageV01P475 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0649.png) # ~~کرد و آنرا بر گرفت و بخورد و بمن نگریست و تبسم کرد من میدانستم که ~~خاطر # ~~مرا دانست. # چون سفره برداشتند شیخ گفت که شیخ محمد حافظ قر آنست ولی چند وقت # ~~است که تنها خوانده است کسی میخواهد که هر روز چیزی بر وی خوانده هر که # ~~از اصحاب شیخ قر آن حفظ داشت چون عنایت شیخ را با وی دانستند و استدعاه # ~~آن کردند و مرا نیز در خاطر گذشت اما بزبان نیاوردم و حواله باختیار ~~شیخ کردم # ~~شیخ وپرا حواله بمن کرد و گفت شیخ محمد هرروز پیش علی شیرازی میرو جزوی # ~~بر وی میخوان . # چون شب در آمد شیخ عیسی که خادم شیخ بود بیامد و اناری بیاورد بعضی # ~~از آن خورده بمن داد و گفت شیخ بعضی از این خورده است و باقی ترا ~~فرستاده تا # ~~بدان افطار کنی و گفته که بوی بگوی که این عوض آن ثقل انار است که شیخ ~~محمد # ~~بخورد پس من بدان افطار کردم . # چون نماز صبح بگذاردم و من بخانه رفتم آن سیاه در آمد و سلام کرد من # ~~جواب گفتم بنشست و هیچ نگفت ومن نیز هیچ نگفتم کهوی هیبتی داشت؛ یک ~~جزواز # ~~اول قر آن بخواند وروان برخاست و بخانهی خود رفت وروز دوم همچنین ~~کردوروز # ~~سوم چون وظیفهی خود بخواند بایستاد و گفت میان من و تو حق استاد ~~وشاگردی # ~~شد من از یمنم و شیراز ندیدهام مرا وصف مشایخ شیراز بگوی من آغاز کردم ~~و نام # ~~هر کس از مشایخ که ذر آن عصر بود در شیراز می گفتم چون نام همه بگفتم ~~گفت # ~~فام زهاد و گوشه نشیئان تیز بگوی نام ایشان نیز بگفتم چون تمام شد وی ~~از هوش # ~~برفتت چناتکه من ترسیدم که مگر بمرد که نفسش منقطع ms490 گشته بود زمانی دراز ~~در # ~~آن بود و بعد از آن بهوش آمد و گگفت رفتم و همه را دیدم اکنون تو نام ~~ایشان یک # ~~یلئ بازئ کونی طأتمن وصف ایشان بگویم من نام ایشان را یک یک می گفتم و ~~وی # ~~چنان وضظبراتشاغ می کرد که سلوک ایشان وخال ایشان و لبنن ایشان چگونه # ~~است که گؤئی که ذو برابر وی نشسته بودند و وی ایشانرا میدید من تعجب ~~کردم PageV01P476 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0650.png) # ~~پس در آخر گفت یکی از اینها که یاد کردیم که وی را حسین فلان گویند از ~~مرتبهی # ~~ولایت افتاد و نام وی از جریدهی اولیاء محوکردم، گفتم سبب چه بود ، گفت ~~پادشاه # ~~شیراز اتابک ابوبکر را بوی ارادتی پدید آمد وپیش وی رفت و ویرا مال و ~~نعمت داد # ~~و بسبب آن از نظر حق بیفتاد، پس من این سخن ویرا یاد داشتم چون بشیراز ~~آمدم # ~~همچنان بود که وی گفته بود. # یس گفت دیگری از این زهاد که یاد کردی یکی ترا نشان داده است و باتست # ~~ظاهر کن تا ببینم؛ هرچند اندیشه کردم بخاطر من نیامد نظر در کفش من کرد ~~و # ~~گفت آن چیست، مرا یاد آمد که زاهدی بود در شیراز کفش دوختی چون بسفر # ~~بیرون می آمدم مرا دو جفت کفش تبرک داد و گفت تا نشان باشد که مرا بدعا # ~~یاد داری . # چه راحتها و روحها که از صحبت وی بمن رسید آنگاه از خدمت شیخ خرقه # ~~پوشید و شیخ او را اجازت الباس خرقه داد و بولایت خود باز گشت و آنجا ~~مشهور # ~~شد و خلق بسیار مرید وی شدند . # وی همانست که ذکر وی در بیان احوال شیخ نجیب الدین # ~~رحمه الله تعالی شیخ ابراهیم مجذوب علی بزغش گذشت، شیخ نجیب الدین ~~گفته است که دیوانه # عجب بود و خلق می گفتند که وقت باشد که چند روزهیچ # ~~نخورد و وقت باشد که بیک دفعه صد من بخورد ms491 و ویرا احوال و کرامات عجیب # ~~می گفتند مرا آرزوی صحبت وی بود ویرا گفتم بیا یک روز هم صحبت باشیم ~~اجابت # ~~نمی کرد یکبار آخر روزی ویرا در بازار دیدم میان زمستان بود گفت این ~~ساعت # ~~وقت آنست که هم صحبت باشیم لیکن بشرط آنکه امشب در مسجد بازار باشیم، ~~باوی # ~~در مسجد رفتم گفتم طعامی بیاورم ؟ گفت. من سیرم پس برف و باران آمدن ~~گرفت # ~~و ازناودانها روان گشت، چون نماز شام وخفتن بکذاردیم و خلق از مسجد ~~بیرون # ~~رفتند و من با وی تنها بماندم گفت من گرسنه ام چیزی بیار تابخورم! شب ~~تاریک بود # ~~و برف باران عظیم می آمد چند دینار زر داشتم ویرا دادم و کفتم معذور ~~دار که عذرا PageV01P477 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0651.png) # ~~وآضح است این زر را فردا قوت ساز! زر را بستد و ساعتی صبر کرد و باز ~~گفت من # ~~گرسنهام برخیز و چیزی بیار تابخورم! خانهی من از آن مسجد دور بود ~~امانزدیک # ~~آن مسجد مرا خویشی بود منعم بخانهی وی رفتم و چون شنیده بودم که وی ~~چیزی # ~~بسیار میخورد گفتم مرا جماعتی مهمانان رسیدهاند و این بآن معنی بگفتم ~~که هریک # ~~تن در حقیقت جمعی است از بس لطائف که در وی است از نفس و قلب و روح و # ~~غرها، ایشان گفتند دیر گاهستو طعامی بخته نماندهاست خدمتکاران داشتندهر ~~یک # ~~را طبقی بر سر نهادند بعضی پر از برنج خام و بعضی پر از باقلای خام و ~~بعضی پنیر # ~~و بعضی نخود و گندم و یک عدد دنبه و یک عدد قدید با من بمسجد آوردند و ~~گفتند # ~~خود بیزید،1 من اینها را پیش وی نهادم و با خود تخمین کردم آن همه ~~پنجاه من بود # ~~گفتم صبر کن تا اینها را بپزم گفت من همچنین میخورم وهمه را همچنان خام ~~بخورد # ~~و ساعتی صبر کرد آواز سائلی از راه گذر بر آمد که در یوزه میکرد از ~~مسجد ms492 بیرون # ~~دوید و هر چه جمع کرده بود از وی بستد مقدارده من نان پارهها ر طعامها ~~بمسجد # ~~درون آورد و همه را بخورد چون از شب نیمه گذشت مرا گفت برخیز و در ~~گوشهی # ~~مسجد رو و بخسب که بسیار زحمت از من کشیدی اما اگر حرکتی کنی یا بجنبی ~~ترا # ~~هلاک کنم، من بگوشهی مسجد برفتم و نخسبیدم و زهره ی آن نداشتم که حرکتی ~~کنم # ~~چنانکه اگر عضوی از من خارش میکرد زهرهی خاریدن نداشتم و در آن مسجد # ~~سنگی بزرگ نهاده بود هر ساعت برخاستی و آن سنک را بر گرفتی و ببالین من # ~~آوردی و با خود گفتی این سنک را بر وی فرو کوبم و وی را هلاک کنم باز ~~هم خود # ~~گفتی که روا نباشد که پدرش مردی پیر است فردا جزع کند، ان سنک را باز ~~بجای # ~~خود بنهادی، چند نوبت چنین کرد و مرا از ترس خواب نمی آمد اما خود چنان ~~فرا # ~~می نمودم که در خوابم پس مرا گفت میدانم که درخواب نهیی، ترا زحمت ~~بسیار دادم # ~~اکنون ترا بخدای بخشیدم بر بام مسجد میروم تا تو ایمن کردی وخواب کنی، ~~پس # ~~بر بام رفت و بر سر نردبان مسجد یکخانه بود و کتاب بسیار در آنجا که ~~امام مسجد # ~~نهاده بود بآن خانه رفت من از ترس برفتم و در خانه را از بیرون ببستم و ~~بخفتم PageV01P478 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0652.png) # ~~آواز چیزی خوردن وی از آنخانه می امد ومن در تعجب بودم که وی چه میخورد # ~~که میدانستم که در آن خانه هیچ خوردنی نیست، چون بامداد بیرون آمد و ~~برفت # ~~در آن خانه رفتم دیدم که جلدهای همه کتابهارا خورده بود !. # ~~شیخ جمال الدین لور شیخ نجیب الدین گفته است که وقتی مراکسی گفت که ~~لوری # ~~رحته الله تعالی غریب بدین شهر امده است نام وی جمال الدین و جذبهی # قوی دارد و در مسجد جامع میباشد، بمسجد ms493 جامع رفتم # ~~دیدم که جذبهی عظیم دارد و استغراق تمام ودو چشمش از اثر آن چون دو ~~کاسهی # ~~پر خون، پیش وی رفتم وسلام کردم جواب داد پس گفت مرابا سفید و سیاه ~~کنان کاری # ~~نیست یعنی مرا با فقهاء ودانشمندان و نویسند گان کاری نیست، کسی حاضر ~~بود گفت # ~~این شخص از صوفیان است پیش او بنشستم و از احوال سؤال کردم گفت من مردی ~~ام # ~~لوری امی و چیزی نمیدانم مراباستوران داشتن خوش بودو پیوسته ستوران ~~داشتمی # ~~یک روز در یایگاه برابر ستوران نشسته بودم نا گاه حالی بر من مکشوف بشت # ~~و جذبهیی ظاهر شد و حجاب منی از پیش من برداشتند بیهوش شدم و بیفتادم و ~~در # ~~دست و پای ستوران میغلطیدم چون بهوش باز آمدم مرا سر توحید مکشوف # ~~شده بود . # و هم شیخ نجیب الدین گفته است که وی پیوسته شطحیات گفتی چنانکه # ~~جمعی از علماء و صلحاء بانکار وی برخاستند و او را بکفر نسبت کردند و ~~بتکفیر # ~~وی فتوی نوشتند و پیش اتابک ابوبکر که پادشاه شیراز بود بردند و عرضه ~~کردند و # ~~اجازت قتل او خواستند، اتابک گفت که اگر دو شخص دیگر که در شیرازاند ~~فتوی # ~~دهند بتکفیر وی، اجازت دهم به قتل وی، یکی شیخ نجیبالدین بزغش ویکی شیخ # ~~معین الدین که بزرگی دیگر بوده است، در آن وقت فیوی پیش من آوردند من ~~بر آن # ~~نوشتم که او مجذوب است و مغلوب و کشتن وی جایز نیست و شیخ معینالدین ~~نیز # ~~همین نوشت، اتابک بقتلوی اجازت نداد . # و هم وی گفته است که یک روز وضو می ساختم و جمال الدین در من نگریست ~~PageV01P479 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0653.png) # ~~چون آب بروی میرسانیدم گفتم ارفع الحدث جمال الدین گفت هیچ حدثی مانده # ~~است که می گوئی ارفع الحدث بگو ارفع المحدث. # ~~رحمه الله تعالی شیخ شمس الدین صفی کرامات بزرگ. وی از مشایخ ~~کبار بوده است و صاحب حالات عظیم و ms494 # در وقتی که شیخ نجیب الدین بنیت خدمت شیخ شهاب الدین # ~~قدس سره عزیمت بغداد کرده است شیخ شمس الدین رفیق وی بوده استوی بر شیخ # ~~نجیب الدین قر آن خواند، بود شیخ نجیب الدین بر وی چیزی از ففه، و در ~~خدمت # ~~شیخ با یکدیگر صحبت میداشتند شیخ نجیبالدین گفتهاست که چون بشیر از ~~مراجعت # ~~می کردم خدمت شیخ برای من اجازت الباس خرقه نوشت و برای شیخ شمس الدین # ~~نیز نوشت و چهل عدد کلاه بما داد بیست بمن و بیست بشیخ شمس الدین و ~~برهریکی # ~~نام یکی از بزرگان شیراز نوشته و فرمود که چون بشیراز برسید اول بنیابت ~~مااینها # ~~را با آنان در پوشانید که نامهای ایشان بر آنجا نوشته است آنگاه الباس ~~فرقهی # ~~دیگران کنید . # وی مرید شیخ نجیب الدین علی بن بزغش است عالم بوده # ~~شیخ نور الدین عبد الصمد نطنزی بعلوم ظاهری و باطنی ، شیخ عزالدین ~~محمود کاشی : شیخ # ~~رحمه الله تعالی کمال الدین عبد الرزاق کاشی رحمهما الله تعالی هردو ~~مرید # ویاند . # شیخ کمال الدین عبدالرزاق در تفسیر تأویلات می گوید : وقد سمعت شیخنهٔ‌ # ~~المولی نورالدین عبدالصعد قدس الله تعالی روحه العزیز عن ابیه انه کان # ~~بعض الفقراء فی خدمة الشیخ الکبیر باب الدین قدس الله تعالی روحه فی # ~~شهود الوحدة و مقام الفناء وله ذوق عظیم فاذا هوفی بعض الایام یبکی # ~~ارفع من الحال الاولی وامنه . PageV01P480 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0654.png) # ~~شیخ عزالدین وی صاحب ترجمه ی عوارف است وشارح قصیدهی تائیه فارضیه # ~~محمود الکاشم و بسی حقایق بلند و معارف ارجمند دراین دو کتاب درج ~~کرده # ~~رحمه الله تعه: است و قصیدهراشرح مختصر مفید نوشته است و کشف معضلات # و حل مشکلات آن کرده است بمقتضای علم و عرفان و ذوق # ~~ووجدان خود بی آیکه مراج- کند بشرح دیگر، چنانکه در دیباچهی آن می گوید # ~~و لم ارجع فی املائهالی 1..العة شرح کیلایر تسم منه فی قلبی رسوم و ~~آثار # ~~تسد باب النتوح ، تشبت ms495 بادیال الروی فالتوحید فلا تغیر و اخذو خذوه # ~~فی السیر ودابی فی التحریر تفریغ التلب من مظان الریب و توجیه وجهه # ~~تلقاء بدین الغیب است الأثلفیض الجدید و استفتاحا لابواب المزید. # و وی در اجازت نامه بعضی از تلامذهی خود نوشته است : و انا اروی # ~~الکتاب یعنی کتاب عو!رف المعار فی عن شیخی و مولائی نورالدین عبدالصمد # ~~بن الشیخ علی الاصلفی ومن الشیخ العالم ظهیر الدین عبد الرحمن بن علی # ~~بن بزغش و هما عن شیخهما الامام العالم العارف نجیب الدین علی بن بزغش # ~~الشیر ازیی و هوعن شیحه قطب الاولیاء سید العارفین مصنف الکتاب رحمه ~~الله # ~~و علیهم اجمعین وئی فی کشف حقائقه و بیان معضلاته طریق خاص فی الروایة # ~~عن مصنفه بلا واسطة وهو انی راتیه فی مبشرة قراعت علیه کتابة المذکور # ~~فنبهی علی حقائقه و دقائقه و الله الموفق من یشآء لما یشآء و هو علی کل # ~~شیء قدیر . # و از معارف وی است این چند رباعی که مسطور میگردد . ### | ر باعیات # # دل گفت مرا علم لدنی هوس است %~% تعلیمم کن اگرت بدین دست رس است # # گفتم که الف ، گفت دگر : گفتم هیچ %~% در خانه اگر کس است یک حرف بس ~~است # # ای عکس رخ تو داده نور بصرم %~% تا در رخ تو بنور تو می نگرم # # گفتی منگر بغیر ما، آخر کو %~% غیر از تو کسی که آید اندر نظرم ~~PageV01P481 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0655.png) # # ای دوست میان ما جدائی تا کی %~% چون من توام این توتآی و مائی تاکی # # با غیرت تو مجال غیری چو نماند %~% پس در نظر این غیر نمائی تا کی # و این دو قطعه نیز از معارف وی است . # # کثرت چونیک در نگری عین و حدت است %~% مارا شکی نماند در این گرتراشکی ~~است # # در هر عدد ز روی حقیقت چو بنگری %~% گر صورتش ببینی ورمادهاش، یکی است # # 1توئی در میانه خالی نیست %~% چهرهی و حدت از نقاب شکی # # شرحجاب خودی بر اندازی %~% عشق ms496 و معشوق و عاشق است یکی # ~~شیخ کمال الدین وی مرید شیخ نورالدین عبدالصمد نطنزیاست، جامع بوده # ~~عبدالرزاق کاشی میان علوم ظاهری وباطنی، ویرا مصنفات بسیار است چون # ~~رحمه الله تعالی تفسیر تأویلات و کتاب اصطلاحات صوفیه و شرح فصوص # الحکم و شرح منازل السائرین وغیر آن از رسائل، با شیخ # ~~رکن الدین علاءالدوله قدس الله سره معاصر بوده است ومیان ایشان در قول ~~بوحدت # ~~وجود مخالفات و مباحثات واقع است و در آن معنی بیکدیگر مکتؤبات ~~نوشتهاند . # ~~امیر اقبال سیستانی در راه سلطانیه با شیخ کمال الدین عبدالرزاق همراه ~~شده بود از # ~~وی استفسار آن معنی کرده و یرا در آن معنی غلو تمام یافته پس از امیر ~~اقبال سیستانی # ~~پرسیده که شیخ تو درشأن شیخ محی الدین عربی و سخن او چه اعتقاد دارد؟ ~~در # ~~جواب گفته است که او را مردی عظیم الشأن میداند در معارف، اما می ~~فرماید که در # ~~این سخن که حق را وجود مطلق گفته غلط کرده واین سخن را نمی پسندده وی ~~گفته # ~~اصل همه معارف او خود این سخن است ر از این بهتر سخنی نیست عجب که شیخ # ~~تو این را انکار می کند وجملهی انبیاء و اولیاه وائمه براین مذهب ~~بودهاند، امیر اقبال # ~~این سخن را بشیخ خود عرضه داشت کرده بوده است شیخ در جواب نوشته است # ~~که در جمیع ملل و نحل بدین رسوائی سخن کس نگفته است و چون نیک بازشکافی # ~~مذهب طبیعیه و دهریه بهتر به بسیاری از این عقیدهاند و در نفی وابطال ~~این سخنان # ~~بسیار نوشته، و چون این خبر بشیخ کمالالدین عبدالرزاق رسید بشیخ ر کمن ~~الدین PageV01P482 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0656.png) # ~~علاءالدوله مکتوبی نوشته است و شیخ آنرا جواب نوشته و هر دو مکتوب ~~بعبارت # ~~ایشان نقل کرده میشود . # (مکتوبات شیخ کمال الدین عبد الرزاق کاشی رحمه الله تعالی) # امداد تایید و توفیق و انوار توحید و تحقیق از حضرت احدیت بظاهر اظهرو # ~~باطن ms497 انور مولانا اعظم شیخ الاسلام حافظ اوضاع الشرع قدوهی ارباب ~~الطریقة مقیم # ~~سر اوقات الجلال مقوم استار الجمال علاء الحق والدین غوث الاسلام و ~~المسلمین متوالی # ~~باد ودرجات ترقی در مدارج تخلقوا باخلاق الله متعالی باو، بعد از تقدیم ~~مراسم # ~~دعا و اخلاص مینماید که این درویش هرگز نام خدمتش بی تعظیم تام نبرده ~~باشد # ~~لیکن چون کتاب عروه مطالعه کردم چند بحث در آنجا مطابق معتقد خویش ~~نیافتم # ~~بعد از آن در راه امیر اقبال می گفت که خدمت شیخ علاءالدوله طریقه ~~محیالدین # ~~العربی را در توحید نمی پسندد، دعا گو گفت از مشایخ هر کرا دیدم و ~~شنیدم بر اینمعنی # ~~بودهاند و آنچه در عروه یافتم نه بر این طریقه است، مبالغه نمودند که ~~چیزی بنویس # ~~در این باب ، گفتم شاید که موافق خدمتش نیفتد ورنجش نمایند اکنون ~~نمودند که # ~~بمجرد نقل این سخن رنجش قوی مینماید و تشنیع و تخطیه بتکفیر می رساند ~~از # ~~روی درویشی غریب یافت مرا هر گز صحبتی با ایشان نیفتاده و بمجرد خبر کی # ~~تکفیر کردن لایق نیست یقین دانند که آنچه نوشتم از تحقیق است نه از شر ~~نفس و # ~~رنجش و فوق کل ذی علم علیم ،پوشیده نیست که هرچه نه بر قانون کتاب و ~~سنت # ~~نبی بود نزد این طایفه اعتباری ندارد چه ایشان طریق متابعت میسپرند و ~~بنای این # ~~معنی بر این دوآیت است سنریهم ایاتنا فی الافاق و فی انفسهم حتی یتبین # ~~لهم انه الحق اولم یکف بربک انه علی کل شیء شهید الا انهم فی مریة من # ~~القاء ربهم الا انه بکل شیء معیط . # و مردم در سه مرتبه مرتباند . # اول مرتبهی نفس ، و این طائفه اهل دنیا و اتباع حواساند و اصحاب حجاب # ~~منکر حق اند ، چون حق وصفات او را نشناسند ، قر آن را سخن محمدی گویند ~~و PageV01P483 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0657.png) # ~~و ایشانرا خدایتعالی فرمود : قل ارایتم ان کان من عندالله ثم کفر تم به ms498 ~~من اضل # ~~ممن هو فی شقاق بعید و اگر کسی از ایشان ایمان آرد رستگار شود و از ~~دوزخ # ~~خلاص یابد . # دوم مرتبهی قلب است، و اهل این مقام از آن مرتبه ترقی کرده باشند وعقول # ~~ایشان صافی کشته و بدان رسیده که بآیات حق استدلال کنند و بتفکر در ~~آیات که # ~~افعال وتصرفات الهیاند در مظاهر آفاق وانفس بمعرفت صفات واسماء حق ~~رسند، # ~~چه افعال آثار صفاتاند و صفات و اسماء مصادر افعال پس علم و قدرت و ~~حکمتحق # ~~بچشم عقل مصفا از شوب هوا ببینند و سمع و بصر و کلام حق درعین انفس ~~انسانی و # ~~آفاق این جهانی بازیابند و بقر آن و حقیقت آن معترف شوند حتی یتبین لهم ~~انه الحق # ~~و این طائفه اهل برهان باشند و در استدلال ایشان غلط محال بود و چون ~~بنورقنس # ~~و اتصال بحضرت احدیت که محل تکثر اسماء است عقول ایشان چنان منور شود ~~که # ~~بصیرت گردد و بتجلیات اسماء و صفات الوهی بینا شود و صفات ایشان در ~~صفات حق # ~~محو کردد، آنچه طائفه اولی دانند این طائقه ببینند این هر دو قسم را ~~نفس ناطقه # ~~بنور قلب مزکی شود ولیکن طائفه ذوالعقول متخلق باخلاق الهی باشند و ~~ذوالبصیرت # ~~متحقق بآن، پس بدخلقی از ایشان محال باشد وهمه را در مراتب خود ~~معذورباید # ~~داشت و نرجوا ان تکون منهم . # سوم مرتبهی روح بود، واهل این مقام از مرتبهی تجلی صفات گذشته بمرتبهی # ~~مشاهده رسیده باشند و شهود جمع احدیت یافته و از خفی نیز در گذشته و ~~ازحجب # ~~تجلیات اسماء و صفات و کثرت تعینات رسته و در حضرت احدیت حال ایشان # ~~اولم یکف بر بک انه علی کل شیء شهید واین طائفه خلق را آئینه ی حق ~~بینند یا حق # ~~را آنینهی خلق و بالانر از این استهلاک است درعین احدیت ذات و محجوبان ~~مطلق را # ~~فرمود الا افهم فی مریة من لقاء ربهم و ماندگان در ms499 مقام تجلیات اسماء و # ~~صفات هر چند بسبب یقین از شک خلاص یافتهاند اما از بقاء علی الدوام ~~معنی # ~~کل من علیها فان و یبقی وجهربک ذوالجلال و الاکراهم قاصرند و محتاج ~~بتنبیه PageV01P484 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0658.png) # ~~لا انه بکل شیء محیطو بشهوداین حقیقت و بمعنی کل شیءهالک الاوجهه جز # ~~طائفهی اخیر ظفر نیافتهاند ودر این حضرت هو الاول والآخر والظاهرو ~~الباطن # ~~عیان است و در کل متعینات وجه حق مشهود و در وجوه اسماء و تعینات آن ~~تنزه # ~~فاینماتولوافثم وحجه الله محقق شان شده. # گر زخورشید یوم بی نیروست %~% از پی ضعف خودنه از پی اوست # اکنون از این احاطه معلوم گردد که حق تعالی از جمیع تعینات منزه است و # ~~تعین او بعین ذات خویش واحدیت او نه احدیت عددیتااو را ثانی باشد ~~چنانکه سنائی # ~~رحمه الله تعالی کفته است . ### | رباعی # احد است و شیار ازو معزول %~% صمد است و نیازاز ومخذول # آن احدنی که عقل داند و فهم %~% و آن صمدنی که حس شناسدووهم # چه حس وعقل و فهم ووهم همه متعینان اندو هر گزمتعینی بغیر متعین محیط ~~نشود # و الله اکبران یقیده الحجی %~% بتعین فیکون اول آخر # هو واحد لاغیر ثانیة ولا %~% موجود ثمه فهوغیر مکاثآر # هواول هو آخر هو ظاهر %~% هو باطن گل و لم یتکاثآر # ~~پس هر کرا این مرتبه باشد حق تعالی او را از مراتب تعینات مجرد گرداند ~~و ازقید # ~~عقول برهاند و بکشف وشهود بآن احاطت رسد والا درحجب جلال بماند ، و در # ~~سخن ساقی کوثر امیرالمؤمنین علی رضی الله تعالی عنه آمده است الحقیقة ~~کشف # ~~سبحات الجلال من غیراشارة چه اکر اشارت حسی یا عقلی در وقت تجلی جمال # ~~مطلق بماند عین تعین بیدا شود و جمال عین جلال گردد و شهود نفس احتجاب # ~~سبحان من لایعرفه الاهووحده ، وانصاف آن است که هر بحثی که که در عروه ~~در نفی # ~~این معنی فرموده دلائل آن برنهج مستقیم وطریق برهان نیست از این ms500 جهت ~~دانشمندانی # ~~که معقولات دانند نمی یسندند و وصف خضر سر گشته که فرموده است از شیخ # ~~الاسلام مولانا نظام الدین خاموش هروی سلمه الله پرسیدم فرمود که این ~~خضرتر کمان # ~~است و بیچاره حال خضر ترجمان می پرسید و چون در اوائل جوانی از بحث ~~PageV01P485 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0659.png) # ~~فضلیات و شرعیات فارغ شده بود واز آن بحثها و بحث اصول فقه و اصول کلام ~~هیچ # ~~تحقیقی نگشود تصور افتاد که بحث معقولات و علم الهی و انچه بر آن موقوف ~~بود # ~~مردمرا بمعرفت می رسآند وازاین تردد هاباز رهاند، مدتی درتحصیل آن صرف ~~شده # ~~و استحضار آن بجائی برسید که بهتراز آن صورت نبندد و چندان وحشت ~~واضطراب # ~~و احتجاب از آن پیدا شد که قرار نماند و معلوم گشت که معرفت مطلوب از ~~طورعقل # ~~بر تر است چه در ان علوم هر چند حکماء از تشبیه بصور واجرام خلاص ~~یافتهاند # ~~در تشبیه بارواح افتادهاند، تاوقتیکه صحبت متصوفه وارباب ریاضت و ~~مجاهده اختیار # ~~افتاد و توفیق حق دستگیر شد و اول این سخنان بصحبت مولانا نورالدین ~~عبدالصمد # ~~نطنزی قدس الله تعالی روحه رسید واز صحبت او همین معنی توحید یافت و ~~فصوص # ~~و کشف شیخ یوسف همدانی را عظیم میپسندید و بعد از آن بصحبت مولانا شمس # ~~الدین کیشی رسیدم، چون از مولانا نورالدین شنیده بودم که در این عصر ~~مثل اودر # ~~طریق معرفت کسی نیست و این رباءی سخن او است . # # هرنقش که برتختهی هستی پیداست %~% آن صورت آنکس است کان نقش آراست # # دریای کهن چو برزند موجی نو %~% موجش خوانند و در حقیقت دریاست # و همین معنی در توحید بیان می کرد و میگفت که مرا بعد از چندین اربعین # ~~این معنی کشف شد و آن وقت در شیراز هیچکس نبود که با او این معنی در ~~توحید # ~~میان توان نهاد، و شیخ ضیاءالدین ابوالحسن را این معنی نبود ومن از آن ~~در حیرت # ~~بودم تا فصوص اینجا ms501 رسید چون مطالعه کردم این معنی را باز یافتم و شکر ~~کردم که # ~~این معنی طریق موجود است و بزر گان بآن رسیدهاند و آنرا یافتهاند و ~~همچنین # ~~بصحبت مولانا نورالدین ابر قوهی و شیخ صدر الدین روزبهان بقلی و شیخ ~~ظهیر الدین # ~~بزغش وهولانا اصیل الدین وشیخ ناصرالدین وقطب الدین ابناعضیاء الدین ~~ابوالحسن # ~~و جمعی بزر گان دیگر رسیدم همه در این معنی متفق بودندو هیچکس مخالف ~~یکدیگر # ~~نه، اکنون بقول یک کس خلاف آن قبول نمیتوان کرد تا آنکه چون خود باین ~~مقام # ~~نرسیده بودم هنوز دل قرار نمی گرهت تا بعد از وفات شیخ الاسلام مولانا ~~و شیخنا PageV01P486 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0660.png) # ~~نورالملة والدین عبدالصمد نطنزی مرشدی که برو دل قرار گیردنمی یافت هفت ~~ماهدر # ~~صحرائی که دراو آبادانی نبود در خلوت نشست و تقلیل طعام بغایت کرد تا ~~این معنی # ~~بگشود و بر آن قرار گرفت و مطمئن شدو الحمد لله علی ذلکو هرچند خدای ~~تعالی # ~~گفت فلاتز کوا انفسکم لیکن فرمود اما بنعمة ربک فحدث بعداز آن چون در ~~بغداد # ~~بصحبت شیخ بزر گوار شیخ نورالدین عبدالرحمن اسفراینی قدس سره رسیدم آن # ~~انصاف میداد و میفرمود که مرا حق تعالی علم تعبیر وقایع و تاویل منامات ~~بخشیده # ~~است بمقامی برتر از این نرسیدهام بمجرد آن بحثها که بر طریق معقول و ~~نهج مستقیم # ~~نیست ترک این معنی که بشهودمی اید نمیتوان کرد و نیز سخن شیخ عبدالله ~~انصاری # ~~قدس الله سره همه اینست و آخر جمیع مقامات در درهی سوم بتوحید صرف ~~رسانیده # ~~و در باب این سخن شیخ شهاب الدین سهروردی چند موضع تصریح فرموده است ~~چنانکه # ~~در شرح سخن امام محقق جعفر صادق رضی الله تعالی عنه آمده است که انی ~~اکرر آیة # ~~حتی اسمع من قائلها فرموده که او زبان خویش دراین معنی چون شجرهت موسی # ~~یافت که انی اناالله از او شنید و اگر متعین بودی در دوصورت چگونه ظهور ~~یافتی # ~~و درقر ms502 آن مجید وهوالذی فی السماء الهوفی الارض اله چگونه صادق بودی: ~~ودر # ~~حدیث پیغمبر و لودلی احدکم حبله لهبط علی الله کی راست آمدی؟ وباهر # ~~که درعالم است اقرب الیه من حبل الورید کی بودی: آخردراین معنی نظرباید ~~کرد # ~~که بنص قر آن ثالث ثلاته کفر است که لقد کفر الذین قالواان الله ثالث ~~ثلاثة و # ~~رابع ثلاثه صرف ایمان است و توحید مایکون من نجوی ثلاثة الاهورابعهم چه ~~اگر # ~~ثالث ثلاثه بودی متعین بودی و یکی از ایشان اما رابع ثلانه آنست که ~~بوجود # ~~حقانی خویش که بحکم و لاادنی من ذلک ولااکثر الاهو معهم ثانی واحد، ~~وثالث # ~~اثنین، ورابع ثلاثه، و خامس اربعه، وسادس خمسهاست یعنی محقق حقایق این ~~اعداد # ~~و باهمه بی مقارنت وغیر همه بی مزابلت ، چنانکه امیر المؤمنین علی کرم ~~الله وجهه # ~~فرموده است که هومع کل شیعلا بمقارنة و غیر کل شیء لا بمزابلة واین ~~ضعیف در # ~~آن مدت که صحبت باخواجه جهان عزت انصار دولة میداشت هرچند بعضی طعن ~~PageV01P487 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0661.png) # ~~میزدند حق علیم است که بدین سبب بود که در استعداد معنی یگادزیتها ~~یضیء # ~~ولولم تمسسه نار می یافت و اعتقادکلی بر آن داشت که او بسخن مخالفان از ~~حق # ~~بر نگردد، و دعا گونیز اگر بعیان نیافتی وقول چندین بزرک دراین معنی ~~متوافق و # ~~متطابق نیافتی این بیان را مکرر نکردی و دلایل بسیار نگفتی بر این معنی ~~چنانکه # ~~دراول شرح فصوص وغیره بیان افتاده است تادانشمندان محقق که اصحاب فهوم ~~ذکی # ~~باشند باشما تقریر کنند از تطویل و املال احتراز کردم و من لم یصدق ~~الجملةهان # ~~علیه ان لایصدق التفصیل حق تعالی همگنان راهدأیت سوی جمال خویش کرامت # ~~کناد وانااوایاکم لعلی هدی اوفی ضلال مبین والله السوفق والمعین . # (جواب مکتوب ویک4 شیخ رکن الدین علاء اله * له برظهر آن نوشت) # بکاشان فر ستاد # قل الله ثم ذرهم الایة بزرگان دین و روندگان راه یقین باتفاق گفته اند که # ~~از معرفت ms503 حق برخورداری کسی یابد که طیب لقمه وصدق لهجه شمار و وثار او ~~باشد # ~~چون این هردو مفقوداست از این طامات و ترهات چه مقصودفاما آنچه از شیخ ~~نورالدین # ~~عبدالرحمن اسفراینی قدس الله تعالی روحه روایت کرده است مدت سی ودوسال ~~شرف # ~~صحبتش یافتهام هر کزاین معنی برزبان اونرفت بلکه پیوسته از مطالعه ~~مصنفات این # ~~العربی منع فرموده تا حدی که چون شنیده است که مولانا نورالدین حکیم ~~ومولانا # ~~بدرالدین رحمهما الله تعالی فصوص بجهت بعض طلبه درس میگویند بشب ~~آنجارفت # ~~و آن نسخه از دست ایشان بازستاند و بدرید و منع کلی فرمود، دیگر آنچه ~~بفرزنداعظم # ~~صاحب قرآن اعظم ایده الله بجندالتوفیق واقرعین قلبه بنورالتحقیق حواله ~~کرده است # ~~برزبان مبار کش رفت که من ازاین اعتقاد ومعارف پیزارم ای عزیز دروقت ~~خوش خود # ~~بروفق اشارت کتاب فتوحات را محشی میکردم بدین تسبیح رسیدم که گفته است # ~~سبجان من اظهر الاشیاء وهوعینها نوشتم که ان الله لایستحیی عن الحق ~~ایها الشیخ # ~~لو سمعت من احد انه یقول فضلة الشیخ عین وجود الشیخ لاتسامحة الیه # ~~ل تفضب علیه فکیف یوغ بعاقل ان ینسب الی الله هذا الهذیان تب الی الله ~~PageV01P488 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0662.png) # ~~توبة نصوحا لتنجومن هذه الورطة الوعرة التبی یستنکف منها الدهریون # ~~والطبیعیون والیونانیون والشکمانیون والسلام علی من اتبع الهدی . # ~~اما آنچه نوشته بود که درعروه برهان برنهج مستقیم نیست چون سخن مطابق ~~واقع # ~~باشد خواء ببرهان منطقیراست باش گوخواه مباش و چون نفس را اطمینان ~~درمسأله # ~~حاصل شود ومطایق واقع باشد وشیطان بر آنجا اعتراض نتواند کرد مارا ~~کافیست . # والحمدلله علی المعارف التی هی تطابق الواقع عقلا ونقلا بحیث لا # ~~یمکن للنفس تکذیبها وللشیطان تشکیکها وتطمشن القلوب علی وجوب وجود # ~~الحق ووحدانیته ونزاهته ومن لم یؤمن بوجوب وجوده فهو کافر حقیقی و # ~~من لم یؤمن بوحدانیة فهو مشرک حقیقی و من لم یؤمن بنزاهته من جمیع # ~~ما یختص به الممکن فهو ظالم حقیقی لانه ینسب الیه ما لایلیق بکمال قدسه ms504 # ~~والظلم وضع الشیء فی غیرموضعه ولذلک لعنهم الله فی محکم کتابه بتوله # ~~الالعنة الله علی الظالمین سبحانه و تعالی عما یصنه به الجاهلون . # فصل بالخیر، چون نوبت دوم که مکتوب مطالعه کردم نظر بررباعی کیشی افتاد # ~~و بخاطر آمد که آچه در آن مقام مکشوف شده و بدان مبتهج گشته که بر ~~حقیقت آن # ~~اطلاع پافته آنست که روزی چند در او ایل این ضعیف در آن مقام افتاد ~~وخوش آمدش # ~~آن مقام ولیکن از آن مقام بگذشت یعنی چون از بدایت و و سط مقام مکاشفه ~~در گذشت # ~~و بنهایت مقام مکاشفه در رسید غلط آن اظهر من الشمس معلوم شد و در قطب ~~آن مقام # ~~یقینی پیدا شد که شک را در آنجا مدخل نیست، پس ای عزیز می شنوم که ~~اوقات شما # ~~بطاعات موظف است و عمر بآخررسیده دریغ باشد که در بدایت مقام مکاشفه ~~بطریقی که # ~~کود کان را بجوزی ومویزی چند بفریبند تا بمکتب روند بمعارفی چند که چون ~~خذف # ~~باشد بازمانند و اکثر آیات بینات قر آن راجهت آیتی چند معدود متشابه ~~تأویل کنند # ~~چنانکه آیت محکم این آیت است که قل انما انا بشر مثلکم الخ واخواتها را ~~این تأویل # ~~کنند و مارمیت اذرمیت و لکن الله رمیرا مقتدا سازند و ندانند که جهت ~~تفهیم # ~~خلق تا خصوصیت رسول الله وه را بدانند فرموده است چنانکه پادشاهی که ~~مقربی PageV01P489 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0663.png) # ~~را بملکی فرستد گوید که دست او دست من است وزبان او زبان من است و شیخ # ~~نیز که. مریدی را بارشاد قومی فرستددراجازت او همین نویسد که دست اودست ~~من # ~~است غرض آنکه از آیتد الالعنة الله علی الظالمین غافل شدن واز آیت ان ~~الشیطان # ~~لکی عدوفاتخذوه عدوا وامثالها اعراض کردن وتمسک بآیت هوالاول والاخر # ~~والظاهروالباطن کردن وندانستن که مراد آنست که هوالاول الازلی اینتهی ~~الیه # ~~سلسلة الاحتیاج فی الوجود فضلا عن شیء آخر وهوالاخر الابدی بانه الیه # ~~یرجع الامر کله ms505 وهوالظاهر فی آثاره الظاهره بسبب افعاله الصادره عن # ~~صفاته الثابتة لذاته وهوالباطن فی ذاته لاتدر که الابصار ولایعرف ذاته ~~الا # ~~هو وقدصح عن النبی (ص) انه قال کل الناس فی ذات الله حمقی ای فی # ~~معرفة ذاته وقال علیه السلام تفکروا فی الاءالله ولاتتفکروافی ذات ~~الله. # باز آمدیم بر سرسخن چون در وسط مقام مکاشفه مثل آن معارف که در رباعی # ~~کیشی خواندند حاصل آید و آن آن بود که حق در صورت دریائی در نظر آمد که ~~بصفت # ~~مواجی ومثبتی وماحی متصف است ودوائر مخلوقات بعضی وسیع وبعضی ضیق و ~~تنعم # ~~بعضی که مظهر لطف اند بقدر وسعت دایره و استقامت و بعضی که مظاهر ~~قهراند # ~~تألم ایشان از ضیق دائره و انحراف و بصفت مثبتی بعضی را اثبات میکند و ~~بصفت # ~~ماحی بعضی را محو میکند و بصفت مواجی باز دوایر را به تجدید پیدا # ~~میکند تا چون قدم در نهایت مقام مکاشفه نهادم باد حق الیقین وزید ~~وشکوفه- # ~~های معارف بدایت و وسط راریزانید و ثمرهی حق الیقین از غلاف عین الیقین ~~بیرون # ~~آمد ، ای عزیز من علم مجرد که اعتقاد جازم مطابق واقع است نسبت بشریعت ~~دارم و # ~~علم الیقین ببدایت مقام مکاشفه وعین الیقین بوسط مقام مکاشفه وحق ~~الیقین بنهایت مقام # ~~مکاشفه وحقیقت حق الیقین که عبارت ازیقین مجرد است لقوله تعالی واعبدر ~~بک حتی # ~~باتیک الیقن و بقطب درجات مقام مکاشفه تعلق دار دوهر که بدینجا رسد ~~هرچه گوید # ~~من جمیع الوجوه مطابق واقع باشد و آنچه نمود که آخر همه مقامات در ~~منازل السائرین # ~~توحید است نه همچنان است بلکه او در هشتادم مقام افتاده است آخر مقامات ~~PageV01P490 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0664.png) # ~~العبودیة وهوعود العبد الی بدایة حاله من حیث الولایة المفتوح واوها # ~~دائرآمع الحق فی شیون تجلیاته تمکنا . # از جنید پرسیدند که مانهایة هذا الامر؟ قال الرجوع الی البدایة، ای # ~~عزیز در بدایت و و سط مقام توحید خاصه درخلال سماع امثال این رباعیها ~~بسیار ms506 برقوال # ~~داده باشم و در آن ذوق مدتها بمانده یکی اینست . ### | رباعی # ~~این من نه منم اگرمنی هست توئی # # در راه غمت نه تن بمن ماند نه جان %~% ور زانکه مرا جان وتنیهستتوئی # و در آن مقام که حلول کفر می نمود و اتحاد توحید گفته بودم : # # انا من اهوی و من اهوی انا %~% لیس فی المرأت شیء غیرنا # # قد سهی المنشد اذا انشدة %~% ونحن روحان حللنا بدنا # # اتبت الشرکة شرگا واضحا %~% کل من فرق فرقا بیننا # انادیه ولا اذکره %~% ان ذکری و ندائی یا انا # الی آخره. # بعد از آن چون قدم در نهایت مقام توحید نهادم غلط محض بود، الرحجوع الی # ~~چون نظر بر قول خدای تعالی افتاد که ولا تضر بوالله الامثال بکلی محو ~~آن مثال # ~~گردم والسلام. # وی بسیار بزرگ بوده است ، در وقت خود قبلهی طالبان # ~~شیخ نور الدین بدده ودر دیار مصر بتربیت و ارشاد ایشان متعین ودر ~~مقام # ~~عبدالرحمن المصری شیخوخت متمکن در اوایل ارادت مرید یکی از مشایخ # ~~رحمه الله تعالی آن دیار بوده اما کار وی پیش آن شیخ تمام نشده بوده # است لیکن وی را گفته بوده است که کار تو پیش یکی از # ~~مشایخ عجم تمام خواهد شد وی انتظار آن میداشته تا آن زمان که شیخ جمال ~~الدین PageV01P491 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0665.png) # ~~یوسف لوزانی بمصررسیده درصحبت وی بکمترازبیست روز گار وی تمام شدهاست # ~~و ویرا اجازت ارشاد داده و دراجازت ویرا برادر نوشته زیراکه پیرومعمر ~~بوده و نسبت # ~~شیخ جمال الدین بدو کس است یکی بشیخ حسام الدین شمشیری و دیگری بشیخ # ~~نجم الدین محمود اصفهانی واین هردو مرید شیخ نورالدین عبدالصمد نطنزی ~~بودهاند # ~~قدس الله تعالی ارواحهم. # ~~شیخ زین الدین ابوبکر الخوافی والعمل الرافع ملان الجمهور شفاء ~~الصدور صفوة خدمت خواجه محمد پارسا قدس الله تعالی سره در بعضی مکتوبات ~~القاب ایشان اینچنین نوشته است ذوالعلم النافع # ~~قدس الله تعالی روحه العلماء والعرفاء رافع اعلام السنة قامع اضالیل ~~البدعة ms507 # ~~ناهج مناهج الحقیقة سالک ومسالک والشریعة والطریقة الداعی الی الله # ~~سبحانه علی طریق الیقین سیدنا ومولانازین الملة والدین . # وی جامع بوده است میان علوم ظاهری و باطنی و از اول تا آخر توفیق استقامت # ~~برجادهی شریعت و متابعت سنت که بزر گترین کرامتی پیش محققان این طائفه ~~اینست # ~~یافته است ، و نسبت وی در طریقت بشیخ نور الدین مصری است و شیخ نور ~~الدین # ~~عبدالرحمن بعد از کمال تربیت و بلوغ وی بمرتبهی تکمیل وارشاد، دراجازت ~~وی # ~~چنین ثبت کرده اند که لمااستحق الخلوة وقبول الواردات الغیبیة ~~والفتوحات # ~~استخرت الله تعالی واخلیته خلوة المعهودة وهی سبعة ایام من الله تعالی ~~فیها # ~~علی بمیامن فضله ففتح الله علیه ابواب المواهب من عنده فی لیلة الرابعة # ~~وازداد فی الترقیات فی درجات المقامات الی مقام حقیقة التوحید والخلت # ~~منه قیود التفرقة فی شهودالجمع قبل اتمام الایام السبعة ثم فی المامها # ~~ظهر له لوامع التوحید الحقیقی الذاتی المثار الیه علی فسان اهل الحقیقة # ~~لجمع الجمع وهولقوة استعداده بعد فی الترقی والزیادة وانی علی رجاء # ~~من الله ان یأخذه منه الیه تماما ویبقیه بقاء دواما ویجعله المتقین ~~اماما . # وی فرموده که اجازتی که شیخ نورالدین عبدالرحمن نوشته بوددروقت مراجعت ~~PageV01P492 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0666.png) # ~~بخراسان در بغداد بماند بعد از مدتی مدید که از خراسان بجانب مصر ~~معاودت # ~~واقع شد و خدمت شیخ از دنیا رفته بود بخلوت خانهی وی در آمدم در ~~آنجااجازت # ~~خود را یافتم بی تفاوت مگر بحرفی چند با وجود آن که آن خلوت خانه مضبوط # ~~نبود در آن گشاده می بود نمیدانم که آن مسودهی اصل بود که اجازت مرا از # ~~آنجا نوشته بود یا خود بنور ولایت دانسته بود که اجازت من فوت شده و ~~بآنجا # ~~معاودت خواهم کرد آن را ثانیا برای من نوشته بودو گذاشته و بهر تقدیر ~~بقاء آن بعد # ~~از مدتی مدید در خلوتی چنانکه مذکور شد محض کرامت بود . # وهم وی فرموده است که چون از مصرمی ms508 آمده و ببغداد رسیدم طاقیهیی که شیخ # ~~نورالدین عبدالرحمن بمنداده بود و برسراکابر دیگر از مشایخ رسیده ~~بودهمراه داشتم # ~~با پیرتاج کیلانی ملاقات افتاد آن طاقیه را از من طلبید چنانکه مقتضی ~~فقرودرویشی # ~~باشد بوی دادم شب در واقعهیی دیدم که آن طاقیه پیش من استغاثه میکندو ~~بزر گانی را # ~~که بر سرایشان رسیده بود میشمرد و میگوید که من بر سرفلان وفلان رسیده ~~ام حالی # ~~مرا بر سرخماری نهادی که بشرب خمر اشتغال میکند؟! چون بامداد شد بایکی ~~از اصحاب # ~~بطلب وی بیرون رفتیم شنیدیم که وی در خرابات است و بشرب خمر مشغول است ~~بآنجا # ~~رفتیم گفتند درفلان خانه است بآن خانه در آمدیم مست افتاده بود و طاقیه ~~برسروی، # ~~مصاحب من مرا گفت که تو بیرون رو که من طاقیه را بیاورم ، من بیرون ~~آمدم وی # ~~طاقیه رااز سروی برداشتودرخانهی بر بالای وی بست و پیش من آورد . # گویند که در آخر حیات ویرا دارومی رسید که سه شبان روز بالکلیه از خود # ~~غایب بود وچون ویرا از ان غیبت باز آوردند قریب بیک سال خاموشی ~~برویغالب # ~~بود و سخن کم میگعت روزی از درویش احمد سمرقندی پرسید که درهیچ ~~جادیدهیی # ~~که جذبهیی چنان مذکور شده باشد که جذبات پی درپی گردد و اصلا منقطع ~~نشود؟ # ~~درویش احمد در جواب گفت که این معنی رادرهیچ جا ندیده ام، درویش احمد ~~سمرقندی # ~~از مریدان کار کرده و از خلفای وی بود سخنان صوفیه را دیده بود و ~~بربالای منبر آن # ~~را نیک بیان میکرد و بدرس و مطالعهی فصوص اشتغال مینمود، بخط وی دیده ~~ام که در PageV01P493 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0667.png) # ~~آخر فصوص نوشته بود که بعد از آنکه حضرت رسالت مرا بدرس فصوص # ~~الحنکم اشارت کرددر درویش آباد در خلوت بودم که آنحضرت رادر خواب دیدم ~~پرسیدم که # ~~یا رسولالله ماتقول فی فرعون ا قال(ص) قل کماکتب ، ثم قلت یارسول الله # ~~ماتقول فی الوجود ؟ قال (ص) ما تراه یقول ms509 الوجود فی القدیم قدیم وفی # ~~الحادث حادث ، ثم قال (ص) انت اله وانت مالوه انت اله بظهور الصفات # ~~الالوهیة فیک ومظهر یتک للالوهیة وانت مالوه لحصرکوتعینک وخلقیتک # ~~و هو علی ما اقول شهید . # توفی الشیخ زین الدین رحمه الله تعالی لیلة الاحدالثانی من شوال سنة ثمان # ~~و ثلاثین و ثمانمأیة . # اول ویرا درقریه مالین دفن کردند و از آنجا بدرویش آباد نقل فرمودند و از # ~~درویش آباد بجوار عید گاه هرات و حالا بر سر مزار متبرک وی عمارات عالی ~~ساختهاند # ~~و چنان معمور و مردم نشین شده که نماز جمعه میگذارند، والله اعلم . # وی در بدایت حال ازشر کای قریه سنجان خواف بود ونسخهی # ~~امیرقوام الدین سنجانی جمع وخرج وتوجیه وتحقیق آن قریه بعهدهی وی ~~بودهووی # ~~رحمه الله تعالی هینوشته، نا گاه ویرا جذبهیی رسیده از هرچه در آن ~~بوده # ~~بیرون آمده و بسلوک راه آخرت مشغول شده . # می گویند که دست خود راوقف مسلمانان کرده بوده هر کس که کاغذی بیاوردی # ~~وی راکتابت فرمودی خواه مصحف و خواه غیر آن، نام آن کس را بر آن کاغذ ~~نوشتی # ~~ومیان طالبان ترتیب نگاهداشتی، بهمان ترتیب که کاغذ آورده بودندی کتابت ~~کردی، # ~~درمجالس معارف بسیار گفتی، می فرموده است که موسی بلا مرا کاسه ی شربت ~~داده است # ~~این گویائی من از آن است. # ویرا اشعار بسیار است و بعضی غزلیات مولاناجلاالدین رومی را جواب گفته # ~~است، و کتابی تصنیف کرده است جنون المجانین نام نهاده ودر انجا سخنان ~~غریب درج # ~~کرده، و باخدمت شیخ زین الدین معاصر بوده و در میان ایشان مکاتبات واقع ~~است. PageV01P494 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0668.png) # ~~خدمت شیخ فرموده که امیر قوام الدین سنجانی روح الله روحه وقتی که در # ~~مقام خواف بود مکتوبی باین فقیرنوشته بودو دراول مکتوب این بیت نوشته ~~بود. # # هر گز ازین نیست غیر شین بود - %~% غین اگر نیست نور عین بود # ~~وقت بر آن داشت تا در جواب او این ابیات نوشته آمد ms510 . ### | بیت # # غین در پیش عین شین بود %~% زین اگر هست بیم زین بود # ~~یعنی حجاب رقیق درییش عین بصیرتعیب بود وا گروجودزین باقی است خوف # ~~حجاب بود،هر که فانینشد خوف آن است که باز بواسطهی بشریت در حجاب افتد # ~~نعوذ بالله منها . ### | بیت # # شربت وحدت علی الا طلاق %~% گربود با قوام زین بود # ~~وحدت علی الاطلاق در تجلی ذات من حیث هی باشد و مشاهد وحدتی که در # ~~ضمن تجلیات صفات باشد مقید بمعانی آن صفات بود اگر مشاهدهی این وحدت ~~علی- # ~~الاطلاق تمام بود آنگاه این شربت مادة الحیات باقوام بود و تمامی ~~مشاهده این وحدت # ~~بآن باشد که عارف از مشاهدهی و حدتی که در ضمن همه صفات باشد محظوظ شده ~~باشد، # ~~آنگاه این معرفت و حدت زینت پذیر باشد و در این مشاهده اثنینیت برخیزد، ~~ونه زین # ~~ماند درمیان و نه قوام ، و در ضمن ایهام تنبیه قوام مفهوم میشود . ### | بیت # # مشرب موسوی اگرچه علی است %~% در شهود حبیب غین بود # او می گفته که مرا موسی جلا کاسهی شربتداده و این گویائی مرا از آن پیدا # ~~شد تنبیه او نموده آمد که اگر چه این مشرب بلند است امادر مشاهده ی ~~حبیب الله # ~~حجاب است، هر که میخواهد که از مشرب حبیب باتصیب باشد درفناء خودسعی ~~باید نمود . ### | بیت # دادی ایمنی قدم خواهی %~% در عدم سیر فرض عین بود PageV01P495 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0669.png) # موسی لا چون بوادی ایمن رسید ازهمه غمها خلاص یافت، هر که میخواهد # ~~که معنی قدم که همچون وادی ایمن است دریابد در نیستی سعی باید نمود . ### | یت # راندن معرفت حجاب آرد %~% کشف اندرسکوت و عین بود # طریقهی او این بود که در مجالس سخن گفتی و این معنی را فضیلتی میدانست # ~~تنبیه از نموده آمد که این فضیلت متضمن رذیلت حجاب است . # و خدمت شیخ رحمه الله علیه از این مقوله ابیات باشرح معانی آن از بیست # ~~بیت زیاده ایراد کردهاند و طلب اختصار را ms511 براین اقتصار افتاد . # و مولانا شیخی قهستانی در تاریخ ولادت و وفات امیر قوام الدین گفته است : ### | ظ # # امیرتارک سالک قوام ملت و دین %~% که در طریق طلب مثل شاهاو هم بود # # بسال هفصد و سی و چهار میلادش %~% بسلخ روزه و آغاز عید عالم بود # # شب مفارقتش برشهورهشتصدو بیست %~% براقتضای قضا پنج شب مقدم بود # ~~خواجه شمس الدین وی از اولادکبار واحفاد بزرگوار حضرت شیخ الاسلام # ~~هحمدالکوسوی # ~~الجامی، رحمه الله تعالی حضرت شیخ که می گویندهمان خرقه است که از شیخ ~~ابوسعید # ابوالخیر قدس الله تعالی سره بوی رسیده بود و در گریبان # ~~آن وصلهیی از پیر اهن حضرت رسالتوا موجوداست از میان همان اولاد ~~بخانوادهی # ~~ایشان رسیده. جامع بود میان علوم ظاهری و باطنی دراوراد صبح و شام و ~~ذکرجهر # ~~برطریقهی خدمت شیخ رین الدین میرفت و صحبت شیخ بهاء الدین عمر بسیار ~~میرسید # ~~و اعتقاد وارادت تمام داشت، دراوایل حال وی را جذبهیی رسیده بوده است ~~چنانکه # ~~چند ووز از حس غایب بوده و نمازهااز وی فرت شده . # میفرمود که در آن جذبهی مشایخ وقت چون شیخ زین الدین خوافی و شیخ # ~~بهاء الدین عمر بمقصد ترییت و اصلاح حال من بر من ظاهر شدند اما من ~~هیچکداهرا PageV01P496 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0670.png) # ~~تسلیم نشدم و خدمت شیخ زین الدین برسینهیمن می نشست و عملی میکرد واز ~~آن # ~~آوازی می آمد چنانچه حلاجان پنبه را از پنبه دانه جدا کنند این ذکر جهر ~~آن آواز # ~~است که بمن رسیده است، و میفرمود که بعداز آن حضرت شیخ الاسلام احمدقدس ~~سره # ~~در صورت خواجه ابوالمکار. که از اولاد بزر گوار وی بود بر من ظاهر شد و ~~نفس # ~~مبارک خوددر من دمید فی الحال بهوش باز آمدم وازوقت نماز پرسیدم و ~~بقضای فوایت # ~~مشغول شدم. # مصنفات شیخ محی الدین بن العربی را معتقد بود و مسأله ت توحید را بموافق ~~وی # ~~تقریر می کرد و آن را بر سر منبر در ms512 حضور علماء ظاهر چنان بیانی ~~میفرمود که # ~~هیچکس را بر آن مجال انکار نمیبود.و در اسرار وحقایق قرآن واحادیث نبوی ~~و # ~~کلمات مشایخ بغایت تیز فهم بودو باندک توجهی معانی برریفایض می شد که ~~بعد ازتامل # ~~بسیار بخاطر دیگران کم رسیدی. # خدمت مولانا سعدالدین کاشغری و مولانا شم الدین محمد اسد و مولانا # ~~جلاالدین ابویزید پورانی و غیر ایشان از عزیزانی که در آن وقت بودند ~~بمجلس وی # ~~حاضر می شدند و معارف و لطایف ویرا استحسان میکردند و در اثناء وعظ و ~~مجل # ~~سماع ویرا وجدی عظیم میرسید دصیحه هات بسیاز می زدواثر آن بهمه مجلسیان ~~سرایت # ~~میکرد و در بعضی اوقات مردمان را در صورصفات غالبه بر نفوس ایشان میدید ~~. # روزی میکفت که اصحاب ماگه گاهی از صورت اسانی بیرون می آیند اما # ~~زود بحال خود باز میگردند - یکدو کس را نام میبرد و میگفت که هر کاه که ~~پیش # ~~من. می آیند در صورت سگان چهار چشم مینمایند ، بسیار بودی که در صحبت ~~وی # ~~چیزی برخاطر کسی گذشتی آنرا اظهار کردی بروجهی که غیر آن کس ندانستی. # توفی رحمه الله ضحوة النهاریوم السبت السادس والعشرین من جمادی الاول سنة # ~~ثلاث وستین وثمانمأیة . # و در تاریخ وفات وی گفتهاند : # شیخ اکمل قدوهی اکمل که بود %~% اهل صورت را بمعنی رهنمون PageV01P497 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0671.png) # # خواجه شمس الدین محمد کزغمش %~% آسمان پوشیده دلق نیلگون # # ساخت چادر ساحت قدس قدم %~% خیمه زد از صفهی امکان برون # # چرخ دون لک پایهی قدرش بود %~% سال تاریخش بپرس از چرخ دون # و قبر وی در حوالی مسجد جامع هرات است نزدیک بمزار متبر که فقیه ابویزید # ~~مرغزی رحمهما الله تعالی . # ~~مولانا زین الدین وی در علوم ظاهری شاگرد مولانانظام الدین هروی است، # ~~ابو بکرتائب آبادی اما بواسطه ی ورزش شریعت ومتابعت سنت، ابواب علوم ~~باطنی # ~~رحهه الله تعالی بروی مفتوح شده بوده است واحوال و مقامات عالیهارباب # ولایت میسر گشته، و وی بحقیقت اویسی بوده ms513 است و تربیت # ~~از روحانیت شیخ الاسلام احمدالنامقی الجامی قدس الله تعالی سره یافته ~~است وملازمت # ~~تربت مقدسهی وی بسیار می کرده است . # چنین گویند که بعد از آنکه خدمت مولانا مدتی بریاضات و مجاهدات اشتغل # ~~نمود شیخ الاسلام احمد قدس سره بروی ظاهر شد و گفت خدایتعالی داروی درد # ~~تو در شفاخانهی ما نهاده است، خدمت مولانا مدت هفت سال پیاده بیشتر پای ~~برهنه # ~~از تائباد بتربت مقدسهی ایشان میرفتی و بتلاوت قر ان هفت سال میشدی و ~~چون # ~~بتربت مقدسه رسیدی در گنبدی که محاذی آن است بایستادی و بتلاوت قرآن # ~~مشغول شدی و در هر چند وقت اندکی بیشتر می امدی تا مدت هفت سال را بپیش # ~~مرقد شریف وی رسیده، بعداز آن هر گاه که پیش مرقد وی رسیدی بنشستی و ~~ویرا # ~~از اختلاف احوال که چند وقت میایستاد گاه دورو گاه نزدیک و در آخر ~~مینشست # ~~بیتوقف ، سؤال کردند جواب داد که همه بامرو اشارت آن حضرت بود، بعد از ~~آنکه # ~~سی سال بر این طریق بود، و بعضی از اصحاب وی گفتهاند که آنچه مرا معلوم ~~شده # ~~است هزار ختم قر آن بر این طریق کرده بود . # از روحانیت حضرت شیح الاسلام اشارت بآن رفت که احرام زیارت مشهد مقدس # ~~رضوی سلام الله علی من حل فیه بند، بآنجا رفت و خلعتهای و نوازشها یافت ~~و از PageV01P498 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0672.png) # ~~آنجا عزیمت طواف مزارات طوس کرد شب در مزار متبرک شیخ ابونصر سراج بود # ~~حضرت رسالت را ط در خواب دید که فرمودند که فردا درطوس ترا درویشی. # ~~عریان پیش آید ویرا تعظیم کن و حرمت دارو لیکن سجده مکن چون بامداد ~~بشهر # ~~طوس در امد بابا محمود طوسی را که مجذوب بود دید بر آن صفت که حضرت # ~~رسالت ول گفته بود می آمد چون مولانارا دید خود را بر زمین افکند و ~~سردر # ~~نمد کشید مولانا پیش او رسیده و زمانی برپای ایستاد ms514 و بعد از ساعتی پای ~~خود از # ~~نمد بیرون کرد و بریای خاست و باخود میگفتای بیادب کسیرا تعظیم نمی کنی ~~که # ~~دوش پیغمبر بوالافهمطه در تربت شیخ ابونصر سراج باوی ملاقات کرد و وی ~~را بتو نشان # ~~داد فرشتگان آسمان از وی شرم می دارند ،مولانا بروی سلام کرد جواب داد ~~و گفت # ~~برو که اولیاء رودبار منتظر قدوم تواند! و گویند که خدمت مولانا بعد از ~~آن هرسال # ~~یکی از خواص خود را بملازمت بابامحمود فرستادی وی سخنانوی را نوشته ~~بیاوردی # ~~واگر چه آن سخناننه بر طریقه ی ارباب عقل بودی خدمت مولانا معنی آنرا ~~فهم کردی # ~~و مقصود از آن بدانستی . # خدمت خواجه محمدپارسا قدس الله تعالی روحه در کرت اخیر که بحج میرفته # ~~است و بزیارت مرقد مطهر خدمت مولانا آمده بودمیفرموده که اول بار که ~~همراه # ~~خواجهی بزرک خواجه بهاء الدین قدس الله تعالی سره بحج میرفتیم بمرو ~~رسیدیم # ~~قافله دو فرقه شدند بعضی میل بجانب مشهد مقدش رضوی کردند و بعضی میل ~~بجانب # ~~هری ، مقرر بر انکه همه در نیشابور بهم رسند، حضرت خواجه میل بجانب هری ~~کرد # ~~و فرمود که میخواهم که بصحبت مولانا زین الدین ابوبکر برسم، من جوان ~~بودم و # ~~از احوال خدمت مولوی آگاهی نداشتم بمشهد رفتم و خواجه بر این معنی ~~اظهار # ~~تدامت میکردهاند ، میگویند که چون حضرت خواجه بتائباد رسیده و نماز ~~بامداد با # ~~خدمت مولانا بجماعت گذارده درصف اول چنانچه طریقهی ایشان برده بمراقبه ~~نشسته # ~~بوده بچون مولانا از اوراد فارغ شده برخاسته و پیش ایشان آمده و معانقه ~~کرده و # ~~نام پرسیده ،خدمت خواجه فرمودهاند که بهاءالدین ، مولانا گفته است که ~~برای ما PageV01P499 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0673.png) # ~~نقشی ببند! خواجه فرمودهاند که آمدهایم که نقش بریم، وخدمتمولاناایشان ~~را بخانه # ~~برده اند و دوسه روز صحبت داشته اند ، بعداز چندوقت دیگریکی ازاصحاب ~~خواجه # ~~عزیمت حج کرده بوده آست خواجه ویرا وصیت کرده بود که بصحبت وزیارت ~~مولانا # ~~زین الدین ms515 ابوبکر برسی که وی ازورزش شریعت بمقامات عالیهی ارباب طریقت ~~و # ~~حقیقت رسیده است . # در کتابی که شیخ عالم مفسرشیخ معین الدین جنید شیرازی در شرح مزارات # ~~شیر از تصنیف کرده است نوشته است که مولانا روح الدین ابوالمکارم محمد ~~بن ابی بکر # ~~البلدی که ارمشاهیر اهل علم وفضل بوده وباوصاف شریفه موصوف و باخلاق ~~حمیده # ~~معروف واستادان بزر کوارراخدمت کرده بودوسندهای عالی داشت وسالها ~~درجامعهی # ~~عتیق بدرس اشتغال داشت ودرسنه سبع وثمانین وسبعمأیة وفات کرد بعد از ~~چندروز # ~~از وفات وی وی را خواب دیدم گفت که علماء رادرجات است و چه درجات که ~~میان # ~~ایشان وانبیاء تفاوت نیست مگر بیک درجه ،ازوی سؤال کردم که از علمائی ~~که اکنون در # ~~قید حیات اند کدام از ایشان اقرب است بخدای تعالی؟، گفت مولا نازین ~~الدین ابوبکر # ~~تائبادی، و من وی را نمیدانستم چون ازخواب در آمدم تجسس کردم کسی که وی ~~را # ~~درخراسان دیده بود تعریف وتوصیف کرد . # تی فی رحمه الله فی منتصف النهار من یوم الخمیس سلخ محرم الحرام سنة احدی # ~~و تسعین و سبعمأیة،و ملکعماد الدین زوزنی در تاریخ وفات وی گفته است: ### | شعر # سنه احدی و تسعین بود تاریخ %~% گذشته هفصد از سلخ محرم # شده نصف النهار از پنجشنبه %~% که روح پاک مولانای اعظم # سوی خلد برین رفت و ملائک %~% همه گفتند از جان ، خر مقدم # ~~مولانا جلال الدین وی نیز درعلوم ظاهری شا گردمولانا نظام الدین ~~هرویست و بجهت ورزش شریعت و متابعت سنت از این طریق حظی کامل # ~~محمود زاهد مرغابی، رحمه الله و نصیبی تمام یافته بوده است بدر ~~تقوی و ورع جهدی بلیغ # می نموده . PageV01P500 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0674.png) # می آرند که برز گروی یکی از آلات دهقانی را که وقف کرده بود در زراعت # ~~وی کار فرموده بود چون از آن و قوف یافته حاصل آن زراعت را تصرف نکرده ~~و فرموده # ~~تا برفقراء و مستحقان تصدق نمودهاند، ملکهرات یکصره زر بر ms516 سم هدیه بوی ~~فرستاد # ~~قبول ننمود حامل صره گفت اگراین را بپیش ملک باز برم ملول خواهد شد بر ~~فقرائی # ~~که شاگردان شمایند و در مدرسه میباشند قسمت کنید! فرمود که توخود آن را ~~بمدرسه # ~~برو هر کس که قبول کند بویده اما بشرط آنکه بگوئی که این زراز کجااست، ~~زررا # ~~بمدرسه بردهیچکس آنرا قبول نکرد . # ودرماه ذوالحجه سنه ثمان و سبعین و سبعمأیة ازدنیا رفته و قبروی در مرغاب # ~~هرات است ، رحمه الله تعالی . # ~~ابو یزید پورانی مولا ناجلال الدین از ادای و ظایف بطاعات، بکفا ت ~~مهمات مسلمانان گذشتی هر وی کسب علوم شرعی کرده بود و بواسطهی رعایت ~~شریعت و متابعت سنت بمقامات عالیه رسیده بود، اکثر اوقات وی بعد # ~~رحمه الله تعالی کسی در هر مهمی که بوی رجوع کردی بقدروسع در آن # ~~اهتمام نمودی و در کفایت آن بهر که ازابنای دنیا رجوع بایستی کرد بنفس ~~خودرجوع # ~~کردی، و هر سخن از موعظه و نصایح که برزبان وی گذشتی آنرا در نفوس ~~مستمعان تاثیر # ~~عظیم بودی اگرچه آنرا بارها شنیده بودندی و برخاطر داشتندی. # ووی را در طریقت بحسب ظاهر پیری نبوده است همانا که اویسی بوده است و # ~~میگفته است که هر گاه که مرااشکال می افتدر و حانیت حضرت رسالتق ~~بیواسطه # ~~آنرا دفع میکند . # گویند که روزی از اصحاب خود شانه طلبید و گفت حضرت رسالت والته # ~~فرمودند که با یزید کاهی محاسن خود را شانه میکن . # و بصحبت مولانا لهیر الدین خلوتی میرسیده است وطریقهی وی را بسیار معتقد # ~~بوده اگرچه بنسبت ارادتوی در نیامده بود . PageV01P501 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0675.png) # ~~مهیا ساختی با آنکه دخل وی از باغوزراعت محقری بود . # روزی میگفت که بیشترچنان بود که هروقت که جماعتی عزیزان ازشهر متوجه # ~~پوران شدندی برمن ظاهر میشد میدانستم که چند کس اندو کی خواهند رسید ~~طعامی # ~~مناسب ایشان ترتیب میکردم که چون برسند بی انتظارپیش آرم . # و گفته که یک شب در مسجدختم قر ms517 آن تمام میشد یکی از تر کان کنار رود # ~~چند روغن جوشی بمسجد آورد سو گند بمن داد که از آن بخور که ازوجه حلال ~~است # ~~من یک روغن جوشی برداشتم دوونیم کردم و بازیک نیم را بدونیم کردم ویکی ~~از آن # ~~دونیم را بخوردم ان معنی برمن مستور شد از آن وقت بعد ازتوجه عزیز ان ~~باینجانب # ~~وقوف نمی یابم ووقت رسیدن ایشان را نمیدانم درتشویش میافتم . # روزی با جماعتی بزیارت بخدمت وی رفتیم وقت انگور بودمارابباغ انگوردر ~~آورد # ~~و خود برفت ما طواف باغ کردیم و آن قدرانگور که میبایست خوردیم یکی از ~~آن # ~~جماعت خوشهیی چند انگور برداشت دیگری با وی گفت که خدمت مولانا اجازت # ~~برداشتن نکرده اند و آن قصه بگفت که از بعض علماء وقت واقع شده بود که ~~جمعی # ~~مهمانان وی شده بودندیکی از آن جمع از سفرهی وی تبر کی برداشته بود، ~~چون خادم # ~~سفره برداشت خادم را گفت چرا نهی منکر نکردی؟ اخادم گفت من بهیچ منکر ~~حاضر # ~~نشدم، گفت فلان کس بی اجازت زله کرده سفرهراپیش وی برتا آن را بر سفره ~~اندازد، # ~~وخادم سفره پیش وی برد تا زله را بر سفره انداخت. بعد از آن خدمت ~~مولانا آمدواز # ~~برای ماطعام آورد چون طعام خورده شداجازت مراجعت خواستیم در وقت بیرون ~~آمدن # ~~پیش در بایستاد و گفت کسی را که اجازت در آمدن بباغ کردند آن اجازت ~~خوردن و بردن # ~~همه هست و آنچه آن عالم کرده است نیکونکرده است اگرچه در اول اجازت ~~نکرده # ~~بود میتوانست که در آخر بحل کند و آن زله را بسفره باز نگرداند . # یکبار دیگر باجمعی اتفاق زیارت وی افتاد در وقت باز گشتن یگی ازایشان # ~~را در خاطر گذشته بود که اگر خدمت مولانا را کرامتی هست می باید که ~~قدری # ~~کشمش بتبرک بمن دهد، چون ویرا خیر باد کردیم آن شخص را آواز داد که یک ~~ساعت PageV01P502 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0676.png) # ~~باش! بخانه ms518 درون رفت ویک طبق مویز بیرون آورد و بوی داد و گفت معذور ~~دار که # ~~در باغهای ما کشمش نمی باشد . # یکبار پهلوی وی نماز شام می گذاردم چنان ویرا مغلوب و مستغرق یافتم که # ~~گوئی بخود هیچ شعوری نداشت در قیام که میایستاد گاهی دست راست بالای چپ # ~~می نهاد و گاهی دست چپ بالای راست . # توفی رحمه الله لیلة یوم الاثنین العاشر من ذی القعدة سنة اثنین وستین و ~~ثمانمأیة # ~~و قبر وی در پورانست. # علوتی مولاناظهیر الدین وی جامع بودهاست میان علوم ظاهری و باطنی. ~~مولانا زینالدین ابوبکر تائبادی میفرموده است که در زیر # ~~رحمه الله تعالی طاس فلک مثل ظهیر الدین کسیرا نمی دانم. # او مرید شیخ سیف الدین خلوتی است و پانزده سال درصحبت # ~~و خدمت وی بوده است و شیخ سیف الدین در سنه بلاث و تمانین و سبعمایة ~~ازدنیا # ~~رفته است و قبر وی در مزار خلوتیان است بر سر پل گازر گاه ، و شیخ سیف ~~الدین # ~~مرید شیخ محمد خلوتی است ،می گویند که هر گاه که در خوارزم یذکر مشغول ~~شدی # ~~آواز وی چهار فرسنک رفتی، و محمود پهلوان بکیار معاصروی بوده است و با ~~وی # ~~صحبت میداشته . # شیخ ظهیر الدین قاری سبعه بوده است، وی گفته است که چون قرآن را تمام # ~~بر استادخواندم حضرت رسالتظراشبی در واقعه ییدیدم که گفت ظهیر الدین قر ~~آن # ~~را بر بن بخوان !از اول تا آخر بر آن حضرت خواندم . # گویند که وقتی درار بعین نشسته بودچهار نوبت افطار کرد بآب گندم جوشیده # ~~هر ده روزیک نوبت . # و گویند که هر گاه که بزیارت گازرگاه رفتی چوناز پل گازر گاه در گذشتی # ~~بای برهنه کردی و گفتی از اولیاء الله شرم میدارم که پای بانعلین برروی ~~ایشان نهم . # در تاریخ سنه ثمانمأیة از دنیا رفته قبر وی در مزار خلوتیان است در جوار ~~PageV01P503 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0677.png) # ~~قبر شیخ وی. # وی تحصیل علوم ظاهری و ms519 تکمیل آن کرده بوده است . # ملتانی شیخ بهاءالدین زکر بعداز آنکه مدت بانزده سال بدرس وافادهی ~~علوم مشغول بوده هرروز هفتادتن از علماء و فضلاء ازوی استفاده میکردند، # ~~رحمه الله تعاای عزیمت حج کرد و در وقت مراجعت از حج ببغداد رسیده # ~~در خانقاه شیخ شهاب الدین سهروردی قدس الله تعالی سره نزول کردو مرید ~~شد و # ~~این همه منزلت و کمال از آن آستانه یافت. # شیخ شیخ فخرالدین عراقی و امیرحسینی است رحمهما الله تعالی. # و بعداز وی قائم مقاموی در مسندارشاد فرزند وی شیخ صدر الدین بوده است، # ~~و امیر حسینی در کتاب کنزالرموز در مدحت هر دوشان گفته است . # # شیخ هفت اقلیم قطب اولیاء %~% واصل حضرت ندیم کبریا # # مفخر ملت بهاء شرع ودین %~% جان پاکش منبع صدق و یقین # # از وجود او بنزد دوستان %~% جنت المأوی شده هندوستان # # منکه رواز نیک و از بد تافتم %~% این سعادت از قبولش یافتم # # رختهستی چون برون برداز میان %~% کرد پروازی همایش ز آشیان # # آن بلند آوازهی عالم پناه %~% سر ور ، عصر افتخار صدر گاه # # صدر دین و دولت آن مقبول خق %~% نه فلک برخوان جودش یک طبق # از مشاهیر مشایخ هنداست، بعد از تحصیل علوم دینی و تکمیل # ~~شیخ نظام الدین مهروف بشیخ خالدی دهلوی نظام الدین اولیاء تخشع ~~قلو بهم لذکرالله چون انرا بشنید حال بروی متغیر آن شبی در جامع دهلی بسر ~~می بردچون وقت سحرمؤذن بمناره بر آمد این آیه بر خواند الم یان المذین ~~آمنواان # ~~قدس الله تعالی سره شد واز هر جانبی بروی انوار ظاهر شد چون بامداد شد # پی زاد وراحله روی بدر یافت ملازمت و خدمت شیخ فریدالدین # ~~شکر گنج نهاد و آنجا مرید گشت و بمرتبهی کمال رسید . PageV01P504 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0678.png) # خدمت شیخ وی را اجازت تکمیل دیگران داده بدهلی مراجعت فرمود آنجا # ~~بتعلیم طلبهی علم و تربیت طبقدی اهل ارادت اشتغال نمود و حسن وخسر و ~~دهلوی هر # ~~دو مرید وی اند. ms520 # شیخ فریدالدین خرقه ازخواجه قطب الدین بختیار کاکی داردووی از خواجه # ~~معین الدین حسن سنجزی و وی از خواجه عثمان هارونی و وی از حاجی شریف # ~~زندنی و وی از شیخ الاسلام قطب الدین مودردچشتی زحمهم الله تعالی . # گویند شخصی براتی که مبلغ کثیر در آنحا نوشته بود گم کرد پیش نظام الدین # ~~آمد و قصه گم شدن برات را بعرض رسانید و اظهار تحیر و اضطراب کرد شیخ ~~یکدرم # ~~بوی داد که این را حلوه بخر وبروح شیخ فریدالدین بدزویشان ده ،چون ان ~~شخص # ~~درم را بحلواگر داد و حلوه گر قدری حلوا داد کاغذ پیچیده بوی داد و چون ~~نیک # ~~نگاه کرد آن کاغذ برات گم شدهی وی بود . # این نزدیاثاست بآن که مردی صد دینار پیش کسی داشت و در آن باب حجتی # ~~گرفته چون وقت مطالبه رسید حجت را نیافت پیش شیخ نبان حمال امد و ~~التماس # ~~دعا کر د شیخ گفت من پیرم و شیرینی دوست دارم برو و یک رطل حلوابرای من ~~بخر # ~~و بیار تا دعاکنم آن مرد حلوابخرید ودر کاغذی پیچیده پیش شیخ آورد شیخ ~~گفت # ~~کاغذ را باز کن باز کرد حجت وی بودیس گفت حجت رابستان وحلوا را ببر و ~~بخور # ~~و بکود کان خود ده هر دو را بر گرفت و برفت. # گفتند که تاجری را از ماتان دزدان در راه غزرت کردند ورأس المال وی # ~~. ببردند ، بخدمت شیخ صدرالدین فرزند شیخ بهاءالدین زکریا که صاحب ~~سجاده بود # ~~رفت که عزیمت دهلی دارم و التماس سپارش کرد بشیخ نظام الدین که آنجا ~~التفات # ~~نمایند که وی را سرمایهی تجارت بدست آید، شیخ صدرالدین التماسویرا ~~مبذول # ~~داشت و رقعه نوشت ،چون بدهلی رسید و رقعه را بشیخ نظام الدین داد شیخ ~~خادم # ~~را آواز داد و گفت که فردا از اول بامداد تا وقت چاشت هر فتوهی که رسد ~~در راه # ~~این عزیز نهادیم تسلیم وی کن اخادم روز دیگر ms521 آن شخص را جائی بنشاند و ~~هرفتوحی PageV01P505 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0679.png) # ~~که می رسید تسلیم وی می کردوقت چاشت دوازده هزار تنکه در حساب آمد ~~برداشت # ~~و یرفت. # وقتی سلطان علاءالدین محمد شاه خلجی میزری از زر و جواهر پرنذر شیخ # ~~فرستاد ،قلندری در برابر شیخ نشسته بود پیش آمد که ایها الشیخ الهدا ~~یامشترک؛ شیخ # ~~گفت اما تنها خوشترک ، قلندر باز پس گشت، شیخ فرمود که پیش آی که مقصود ~~آن # ~~بود که ترا تنها خوشترک ،چون قلندر خواست که میزر را بردارد قوت بحمل ~~آن وفا # ~~نکرد ، بمدد کاری خادم شیخ محتاجشد، وقتی تجدیدوضو کرده بود خواست که ~~محاسن # ~~شانه کند شانه در طاق بود و کسی نزدیک آن نبود که شانه را بدست شیخ ~~رساند # ~~شانه از طاق بجست و خود را بدست شیخ رسانید . # وی از بزر گان مشایخ گیلان و رؤسای زهاد ایشان بود و # الصوههی شیخابوعبدالله مرا ورا احوال عالی و کرامات ظاهر بود وجماعتی ~~از بزرگان # ~~قدس الله تعالی روحه مشایخ عجم را در یافته بود و مستجاب الدعوة ~~بود،وقتی که درغضب شدی حق سبحانه و تعالی از برای وی زود انتقام # ~~کشیدی و هرچه خواستی خدای تعالی چنان کردی و بهر چیز که پیش از وقوع آن # ~~خبر کردی چنانکه خبر کرده بودی واقع شدی . # جماعتی از اصحاب وی بقصد تجارت بسمرقند رفته بودند نزدیک بسمرقند # ~~جماعتی سواران بغارت ایشان بیرون آمدند و جماعت تاجران شیخ ابو عبدالله ~~را # ~~آواز دادند دیدند که در میان ایشان ایستاده است و می گوید سبوح قدوس ر ~~بناالله # ~~دور شوید ای سواران؛، از میان ما همه سواران متفرق شدند و هیچکس ~~نتوانست # ~~که اسب خود رانگاهدارد و بعضی بکوهها افتادند و بعضی بوادیها و دوتن ~~ازایشان # ~~با یکدیگر جمع نتوانستند شد،از شر ایشان برستند بعد از آن شیخ را در ~~میان خود # ~~طلبیدند نیافتند مچون بگیلان باز گشتند و قصه را باز گفتند اصحاب شیخ ~~گفتند شیخ ms522 # ~~هر گز از میانما غایب نشد!. PageV01P506 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0680.png) # کنیت وی ابومحمد است، علوی بودحسنی نبیرهی ابوعبدالله # ~~شیخ محی الدین صومعی است از جانب مادر،و مادر وی ام الخیرامة الجبار # ~~عمد القادر حیلی قدس الله تعالی روحه من عبد القادر هتولد شد هر گز ~~در روزرمضان شیر نخورد، فاطمهی بنت ابی عبدالله الصومعی گفته است که چون ~~فرزند # ~~و یکبار هلال ماه رمضان بجهت ابر پوشیده مانداز مادر وی پرسیدند گفت ~~امروز # ~~عبدالقادر شبر نخورد. است،2 خرمعلوم شد که آن روز رمضان بوده است . # و ولادت وت در سنه احدت وسیعن و ار بعمایة بوده است و وفت دی در سنه # ~~احدی و ستین و خمسم # وی گفته که خرد بوده رهز عرفه بصحر ابیرون رف. «دنبنل گاوی گرفتم بجهت # ~~حراتت، آن گاه ردی بز یس درد « دنمت پاعبدالتادر مالهذا خلتت دلا ~~بهذاامرت! # ~~بترسیدم و بز کشته ژ ببم مرات خود ب مده حجیک ردیدد در رفنتایستده # ~~بودند پیث مدر خود رفر « شفته مرا در هر خدات ننی دن د اجزت دهت ببغداد # ~~روم د بعلم مشغول شوم د صنحن زا زیرت له از من سبب ن داعیه برسید بژی # ~~گفتم بگریست و برخست : هشد دینز بیردن1 دزد ده بمیرات پدز من مرنده بود # ~~چهل دینار را برائی برادر عن دذاشت چهل ددز زا در زیر بغل من در جامدی ~~من # ~~دو خت و مرا اذن سفر کرد د مرا عهد دد برتدق در جمیع احوال د بوداء من ~~بیرژن # ~~آمد و گفت ای فرزندبر: که بر اتخدایآ تعنی از توب یدهوت فیمت روی ~~ترانخواهم # ~~دید من با قافلهیی اندک بجانب بغداد ته جهنموده جن ار حمزان بگذشته شصت ~~سواز # ~~ببرون امدند و قافله را بگرفتند د میچک مرا نعرخ نگرد ز دد یکی از ایشن ~~. # ~~برمن بگذشت و گفتایآ ففر ب خودچددارت دن چهزدیر. کفت درکج است؛ گفتم # ~~در جامهی من دوخته است در زیر بغل من، کمن برد دهمکر ms523 من استهزاءمی کنه ~~مرا # ~~بگذاشت و برفت و دیگری بمن رسید و همان جواب شنید او نیز مرا بگذاشت و # ~~برفت و هر دو پیش مهتر ایشان بهم رسیدندو انچه از من شنیده بودند باوی ~~بگفتند # ~~مرا بطلیید بر بالایتکی که اموال قافله را قسمت می کر دندپس گفت باخود ~~چهداری؛ PageV01P507 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0681.png) # ~~بفتم چهل دینار، گفت کجاست؟ گفتم درجامهی من دوخته است درزیر بغل من، ~~بفرمود # ~~تا جامه ی من بشکافند و آنچه گفته بودم یافتند، پس گفت ترا چه بر این ~~داشت که # ~~اعتراف کردی؟! گفتم مادر من مرا عهد داده بود بر صدق و راستی ومن در ~~عهد وی # ~~خیانت نکنم، پس مهترایشان بگریست و گفت من چندین سال است که در ~~عهدپرورد گار # ~~خود خیانت کردهام و بر دست من توبه کرد پس اصحاب وی گفتند که تو در قطع # ~~طریق مهتر ما بودی اکنون در نوبه نیز مهتر ما باش همه بر دست من توبه ~~کردندو # ~~آنچه از قافله گرفته بودند باز دادند و اول تائبان بر دست من ایشان ~~بودند . # وی در سنه ثمان و ثمانین و اربعمأیة ببغداد رسید و بجد تمام بتحصیل علوم # ~~مشغول شد ول بقرامت قرآن مشغول شده و بعداز آن بفقه وحدیث وعلوم ادبیه ~~پیش # ~~بزر گانی که در آنزمان متعین بودند و باندک روز گاری براقران خود فایق ~~شد و # ~~از اهل زمان خود متمیز گشت و در سنه احدی وعشرین و خمسمأیة مجلس و عظ ~~نهاد # ~~وی را کرامات ظاهر و احوال و مقامات عالی بوده است . # وفی تاریخ الامام الیافعی رحمه الله تعالی علیه واماکراماته یعنی الشیخ # ~~عبد القادر رضی الله عنه فخارجة عن الحصر وقداخبرنی من ادرکت من اعلام # ~~الائمة ان کراماته تواترت اوقربت من التواتر ومعلوم بالاتفاق انه لم ~~یظهر # ~~ظهور کراماته لغیره من شیوخ الافاق کرامته . # وی گفته که یازده سال در یک برج بنشستم و باخدای تعالی عهد کرده بودم # ~~که نخورم ms524 تا بخورانند و لقمه در دهان من ننهند، و نیاشامم تامرا ~~نیاشامانند، یکبار # ~~چهل روز هیچ چیز نخوردم بعداز چهل روز شخصی آمد و قدری طعام آوردو ~~بنهاد # ~~و برفت نزدیک بود که نفس من بر بالای طعام افتد از بس گرسنگی، گفتم ~~والله که از # ~~عهدی که باخدای تعالی بستهام بر نگردم ، شنیدم که از باطن من شخصی ~~فریاد میکند # ~~بآواز بلندمی گوید الجوع الجوع الجوع نا گاه شیخ ابوسعید مخزرمی رحمه ~~الله تعالی # ~~بمن گذشت و آن آواز بشنید و گفت عبدالقادر این چیست؟! گفتم این قلق ~~واضطراب # ~~نفر است و اما روح بر قرار خود است و در مشاهدهی خداوندخود، گفت بخانهآ ~~PageV01P508 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0682.png) # ~~ما بیا!و برفت ،من در نفس خود گفتم بیرون نخواهم رفت ،نا گاه ابوالعباس ~~خضر # ~~در آمد و گفت برخیز و پیش ابوسعید روبرفتم دیدم که ابوسعید بر در خانهی ~~خود # ~~ایستاده است و انتظار من میبرد گفت ای عبدالقادر آنچه من ترا گفتم بس ~~نبود که # ~~خضر را نیز می بایست گفت؟! پس مرابخانه در آورد و طعامی که مهیا کرده ~~بودلقمه لقمه # ~~در دهان من می نهادتاسیر شدم بعد از آن مراخرقه پوشانید و صحبت ویرا ~~لازم گرفتم. # الشیخ ابو محمد عبدالقادر بن ابی صالح بنعبد الله الجیلی لبس الخرقة # ~~من یدالشیخ ابی سعید المبارک علی المخزومی و هو ابسها من یدالشیخ ابی # ~~الحسن علی بن محمد بن یوسف القرشی البگاری و هوابسها منیدالشیخ ابی # ~~الفرج الطرسوسی وهومنید الشیح ابی الفضل عبد الواحد بن عبد العزیز ~~لتیمیمی # ~~وهومن ید ابی بکر الشبلی قدس الله ارواحهم . # وهم وی گفتد که وقتی که در سیاحات می بودم شخصی بمن آمد که من ویرا # ~~هر گز ندپده بودم گفت صحبت میخواهی؟! گفتم آری ، گفت بشرط آنکه مخلفت # ~~نکنی! گفتم نکنم، گفت اینجا بنشین تا من بیایم، یک سال برفتپس باز ~~آمدمن همانجا # ~~بودم ساعتی نزدیک من بنشست پس برخاست و گفت از اینجا نروی ms525 تا من بیایم، ~~یکسال # ~~دیگر برفت پس باز آمد ساعتی بنشست و برخاست و گفت از اینجا نروی تا من ~~بیایم، # ~~یکسال دیگر برفت پس باز آمد و باخودنان و شیر آورد و گفت من خضرم مرا ~~فرمودند # ~~که باتو طعام خورم گفت برخیز و ببغداد در آی باهم ببغداددر!مدیم . # وی از جمله مشایخ شیخ محی الدین عبدالقادر است کان # ~~شیخ حماد دباس امیا وفتح علیه باب المعارف والاسرارو صار قدوة # ~~رحمه الله تعالی للمشایخ الکبار . # شیخ عبد القادر جوان بود و در صحبت شیخ حماد میبود روزی بادب تمام در # ~~صحبت وی نشسته بود چون برخاست و بیرون رفت شیخ حماد گفت این عجمی را # ~~قدمی است که در وقت وی بر گردن همهی اولیاء خواهد بود هر آینه مأمور ~~شود # ~~بانکه بگوید قدمی هذهعلی رقبة کل ولی الله و هر آینه آن را بگوید وهمه ~~PageV01P509 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0683.png) # ~~اولیاء گردن نهند. # توفی الشیخ الحمادفی شهر رمضان سنة خمس وعشرین وخمسمأیة . پکی از # ~~علماء شام عبدالله نام گفته است که در طلب علم ببغداد رفتم و ابن سقا ~~در آن وقت # ~~رفیق من می بود در نظامیهی بغداد بعبادت مشغول می بودیم وزیارت صالحان ~~میکردیم # ~~و در آن وقت در بغداد عزیزی بود که می گفتند که وی غوث است و نیز می ~~گفتند # ~~که هر وقت که میخواهد پنهان میشود و نیز می گفتند که هر وقت که میخواهد # ~~پیدا میشود پس من وابن سقا و شیخ عبدالقادر و وی هنوز جوان بود بزیارت ~~غوت # ~~رفتیم ابن سقا درراه گفت از وی مسأله یی خواهم پرسید که جواب ان نداید ~~من گفتم # ~~از وی مسألهیی خواهم پرسیدتاببینم چه می گوید شیخ عبد القادر گفت ~~معاذالله معاذالله # ~~که از وی چیزی بپرسم من پیش وی میروم و انتظار بر کات وی میبرم، چون ~~برویدر # ~~آمدیم ویرا درجای خود ندیدیم ساعتی بودیم دیدیم که برجای خود نشسته است ~~پس از # ~~سر ms526 خشم در ابن سقا نگریست و گفت وای برتوای ابن سقا از من مساله یی می ~~پرسی # ~~که جواب آن ندانم که مسأله این است و جواب آن این ، می بینم که آتش کفر ~~در توزبانه # ~~میزند !، بعداز آن بمن نگریست و گفت ای عبدالله از من مسألهیی میپرسی و ~~میبینی # ~~که چه میگویم آن مسأله این است و جواب آن این، هر آینه که فرو گیرد ترا ~~دنیاتا # ~~بدو گوش بامن بیادبی کردی!،و بعداز آن بشیخ عبدالقادر نگریست و ویرا ~~بخود # ~~نزدیک بنشاند و گرامی داشت و گفت ای عبدالقادر خدای و رسول خدای ~~راخوشنود # ~~ساختی بادبی که نگاهداشتی گویا که می بینم ترا در بغداد که بمنبر بر ~~آمدهای و # ~~می کوئی قدمی هذه علی رقبة گلولی الله ومی بینم اولیاء وقت تراکه همه # ~~گردنهای خود را پست کردهاند اجلال و اکرامترا ! پس در همان ساعت غایب ~~شد # ~~بعد از آن وی را هر گز ندیدیم و هر چه نسبت بشیخ عبدااقادر گفت واقع شد ~~و # ~~ابن سقابتحصیل علوم اشتغال بلیغ نمود وبراقران خودفایق شد خلیفه وی ~~رابر سالت # ~~بملک روم فرستاد و ملک روم علماء نصرانی را باوی مناظره فرمود همه را ~~الزام # ~~واقحام کرد که در نظر ملک روم بزرکنمود ملک را دختری بودخوبروی ~~بویمفتون PageV01P510 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0684.png) # ~~شد وی را از ملک خواستگاری کرد گفت بشرط آنکه نصرانی شوی، اجابت ~~کرددختر # ~~را بوی داد پس ابن سقا کلام غوث را یاد کرد و دانست که آ نچه بوی رسید ~~بسبب # ~~وی رسید. # اماچون بدمشق رفتم نورالدین شهیدمرابر تولیت اوقات اکراه کرد و دنیاروی # ~~بمن نهاد و سخنی که غوث در حق من گفته بود راست شد . # روزی شیخ عبدالقادر در رباط خود مجلس می گفت و عامهی مشایخ قریب # ~~بپنجاه تن حاضر بودند از آن جمله شیخ علی هیئتی بود و شیخ بقابن بطوو ~~شیخ ابوسعید # ~~قیلوی وشیخ ابوالنجیب سهروردی و شیخ جا گیر و قضیب ms527 البان موصلی وشیخ ~~ابوالسعود # ~~و غیر ایشان از مشایخ کبار، شیخ سخن میگفت در اثنای سخن گفت قدمی ~~هذهعلی # ~~رقبة کل ولی الله شیخ علی هیئتی بمنبر بر آمد وقدم مبارک شیخرا بگرفت و ~~بر گردن # ~~خود نهاد و بزیر دامن شیخ در آمد و سایر مشایخ گردنهای خود را پیش ~~داشتند . # شیخ ابوسعید قیلوی گفته که چون شیخ عبدالقادر گفت قدمی هذه علی رقبة # ~~کل ولی الله حضرت حق سبحانه و تعالی بر دل وی تجلی کرد و رسول الله ~~بلو: بر # ~~دست طایفهیی از ملائکه مقربین بمحضر اولیاء متقدمین و متأخرین که انجا ~~حاضر # ~~بودند احیاء باجساد خود و اموات بازواح خود خلعتی بوی پوشانیدند و ~~ملائکهو # ~~رجال غیب مجلس وی را در میان گرفته بودند و صفها در هواایستاده و بر ~~روی زمین # ~~هیچ ولی نماند مگر که گردن خود را پست کرد . # و بعضی گفتهاند که یک کس از عجم تواضع نکرد حالوی از ویمتواریشد. # روزی شیخ صدقه سخنی می گفت که بحسب ظاهر شرع بروی # ~~شیخ صدقه بغدادی مؤاخذه می آمد بخلیفه رسانیدند ویرا احضار فرمودتا ~~تعزیر # رحمه الله کنند چون سروی را بر هنه کردند خادم وی فریاد بر اورد # ~~که واشیخاه دست آن کس که قصد ضرب وی کرده بود شل شد و هیبتی برو مستولی # ~~شد وچون خلیفه آنرا مشاهده کرد بر وی نیز هیبتی استیلا یافت بفرمود که ~~وی را # ~~بگذارند ،از آنجا برباط شیخ عبدالقادر در آمد دید که مشایخ و سایرمردم ~~منتظر شیخ PageV01P511 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0685.png) # ~~نشستهاند که بیرون اید وسخن کوید، بیامد ودرمیان مشایخ بنشست چون شیخ ~~بیرون # ~~آمد و بمنب بالا رهت هیج سخن نگفت و قاری را هم نگفت که چیزی بخواند ~~اما # ~~مردم را وجد عظیم در یافت و حالتی قوی فرو گرفت شیخ صدقه با خود گفت ~~شیخ # ~~چیزی نگفته و قاری هیچ نخوانده این وجد از چیست: شیخ عبدالقادر روی بوی ~~کرد # ~~و گفت ms528 یاهذایکی از مریدان من از بیت المقدس باینجا بیک گام آمده است و ~~بر # ~~دست من توبه کرده ا بروز حاضران در مهمانی ویاند، شیخ صدقه باخود گفت ~~کسی # ~~که از بیت المقدس بیک گام در بغداد آید وی را توبه از چه باید کرد و ~~بشیخ چه # ~~حاجت دارد ؟شیخ روی بوی کرد گفت یاهذا وی توبه می کند از آنکه دیگر در ~~هوا # ~~نرود ر حاجت وی بمن آن است که وی را بمحبت حق سبحانه راه نمایم. # ~~شیخ سیف الدین وی فرزندشیخ عبدالقادر است وی گفته که هیچ ماهی از ~~ماهها نبودی مگر که پیش از آنکه نوشدی بیامدی پیش # عبد الوهاب # ~~رحمه الله تعالی والدمن اگر چنانچه در وی بدی و سختی مقدر شده بودی # در صورتی ناخوش بیامدی و اگر نعمت وخیری مقدرشده # ~~بودی در صورت نیکو بیامدی. آخر روز جمعه سلخ جمادی الاخری سنه ستین و # ~~خمسمایة جمعی از مشایخ در صحبت وی نشسته بودند جوانی خوبروی در امد و # ~~گفت السلام علیک یا ولی الله من ماه رجبم آمدهام تا ترا تهنیت گویم ودر ~~من # ~~هیچ بدی و سختی مقدر نشده است ،در آن ماه رجب هیچ ندیدند مردم مگر خیر ~~و # ~~نیکوئی چون روزیکشنبه آمد سلخ رجب شخصی کریه المنظر آمد و گفت السلام # ~~علیک یا ولی الله من شهر شعبانم آمدهام که ترا تعزیت گویم مقدر شده است ~~در # ~~من موت و فناء خلق در بغداد و گرانی در حجاز وقتل و کشمکش درخراسان، ~~چون # ~~ماه شعبان آمد هر چه هرجا که گفته بود واقع شد شیخ در ماه رمضان چند ~~روز # ~~بیمار شد روز دوشنبه بیست و نهم رمضان جمعی از مشایخ پیش وی حاضر بودند # ~~چون شیخ علی هیئتیو شیخ نجیبالدین سهروردی و غیر هما که شخصی با بهاو ~~وقار # ~~تمام در آمد و گفت السلام علیک یاولی الله من ماه رمضانم آمده ام که ~~اعتذار کنم از PageV01P512 # ![image ms529 filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0686.png) # ~~آنچه برتو مقدر شده بوددر من ووداع کنم ترا که این آخر اجتماع من است ~~با تو!،پس # ~~باز گشت و در ربیع الاخر سال دوم از دنیا برفت و رمضان دیگر را در ~~نیافت . # روزی شیخ مجلس می گفت و شیخ علی هیئتی در برابر شیخ نشسته بودند وی # ~~را خواب گرفت شیخ اهل مجلس زا گفت خاموش باشید و از منبر فرود امد و ~~پیش # ~~شیخعلی هیئتی بادب بایستاد و در وی مینگریست، شیخ علی بیدار ، شد شیخوی ~~را # ~~گفت حضرت نبی را ران؟ در خواب دیدی: گفت آری، شیخ گفت من از برای وی # ~~بادب ایستاده بودم بچه چیز وصیت کرد ترا؟ گفت بماازمت تو، بعداز آن از ~~شیخ علی # ~~پرسیدند از معنی1 نچه شیخ فرمود که من از برای وی بادب ایستادم، شیخ ~~علی گفت # ~~آنچه من بخواب میدیدم وی ببیداری میدید . # و این شیخ علی هیئتی قدس سره کان من المشایخ البطائح و من جملة # ~~کراماته من ذکره عند توجه الاسدالیه انترف عنه و من ذکره فی ارض # ~~مبقات اندفع البق عنه باذن الله تعالی . # روزی در طفسونج که از توابع بغداداست بر منبر گفت که # عبد الرحمن شیخابوممخمد انا بین الاولیاء کالکرکی بین الطیور اطولهم ~~عنقا . # الطفسو نجی شیخ ابوالحسن علی بن احمد که از اصحب شیخ عبدالفادر # ~~رحمه الله تعالی بوده از ده جنت که در ان نواحی بود بهجلس وی آمده ~~بود # بر خاست و دلق را از سر بر کشید و گفت مرا بگذار که با # ~~تو کشتی گیرم، شیخ عبدالرحمن خاموش شد و اصحاب خود را گفت یکسر موی در # ~~وی خالی از عنایت الله تعالی نمی بینم و وی را فرمود که دلق خود را # ~~پپوشید! گفت من از آنچه بیرون آمدهام بآب بزنمی گردم، پس روی بجانب ~~دهجنت # ~~کرد و زوجهی خود را آواز داد که ای فاطمه جامه بیار که بپوشم روجهی وی # ~~در آن ده بشنید ms530 و در راه وی را باجامه پیش امد،یس شیخ عبدالرحمن وی را ~~گفت # ~~شیخ تو کیست، گفت شیخ من شیخ عبدالفادر، گفت من هر گزذکر شیخ عبدالقادر ~~نشنیدهام # ~~مگر در زمین چهل سال است که در در کات باب قدرتم هر گز وی را آنجاندیدم ~~و PageV01P513 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0687.png) # ~~جماعتی از اصحاب خودرا گفت ببغدادرویدپیش شیخ عبدالقادر و بگوئید که ~~عبد الرحمن # ~~سلام میرساند و میگوید که چهل سالست که من در در کات باب قدرتم هر گز ~~آنجا # ~~تراندیدم لاداخلأولاخارجا ،شیخ عبدالقادر همان وقت بعض اصحاب خود را ~~گفت # ~~بروید بطفسونج و در راه شما را اصحاب شیخ عبدالرحمن طفسونجی پیش خواهند # ~~رسید که برسالت پیش من فرستاده است ایشان را با خود باز کردانید چون ~~بپیش # ~~شیخ عبدالرحمن رسیدید بگوئید که عبدالقادر سلام می رساند و می گوید انت ~~فی # ~~الدرکات و من هو فی الدرکات لایری من هوفی الحضرة ومن هو فی الحضرة # ~~لایری من هوفی المخدع انافی المخدع ادخل واخرج من باب السر من حیث ~~لاترنی # ~~بامارةان خرجت اک الخلعة الفلانیة فی الوقت الفلانی علی یدی خرحت لک ~~وهی # ~~خلعة الرضاو بامارة خروج التشریف الفلانی فی اللیلة الفلانیة لک علی ~~یدی # ~~خرجت لک وهی تشریف الفتح و بامارة ان اخلع علیک فی الدر کات بمحضر من ~~اثنی # ~~عشر الف ولی الله سبحانه و تعالی خلعة الولایة وهی فرجیة خضراء طرازها # ~~سورة الاخلاص علی یدی خرحت . # در میانهی راه با اصحاب شیخ عبدالرحمن رسیدند ایشان را باز گردانیدند و # ~~رسالت بشیخ عبدالرحمن رسانیدند گفت صدق الشیخ عبدالقادر هوسلطان الوقت # ~~وصاحب التصرف فیه . # تاجری پیش شیخ حماد در آمد و گفت تجهیز قافلهی شام کرده ام و هفت صددینار # ~~را بضاعت دارم، شیخ حماد گفت اگردر این سالمیروی مل ترا بغارت می برند ~~و خود # ~~کشته میشوی، تاجر بسیار غمگین شد ازپیش شیخ حماد بیرون آمد شیخ ~~عبدالفادرویرا # ~~پیش آمد قصه را باو گفت حضرت شیخ گفت برو که ms531 بسلامت خواهی رفت و بغنیمت # ~~خواهی آمد و ضمان برمن، آن شخص بسفر شام رفت و بضاتت خود را بهزار ~~دینار # ~~بفروخت، روزی بقضای حاجت بستایه در آمدو آن هزاردیناررا برطاقی نهاد و ~~بیرون آمدو # ~~آنرافراهوش کرد و بمنزل خود آمدووی راخواب گرفت در خواب دید که درقافله ~~است و # ~~حر امیاز قافله را غارت کردند و اهل قافله را کشتند وویرا شخصی ضربتی ~~زدو کشته PageV01P514 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0688.png) # ~~شد از هبت آن بیدار شد اثرخون بر گردن خود دید والم آن ضربت در وجود ~~خود # ~~احساس کردو بخاطروی امد که هزاردینار را فراموش کرده است بتعجیل رفت و ~~آنرا # ~~باز یافت و ببغداد مراجعت کرد باخود گفت که اول شیخ حماد را بینم که وی ~~بزر گتر # ~~است و بعده شیخ مبدالقادر را بینم که سخن ویراست شده است ناگاه شیخ ~~حماداو # ~~را در بازار دید گفت اول شیخ عبدالقادر راببین که سخن وی راست شده است ~~هفده # ~~بار ازخدای تعالی در خواسته است که قتل تودر بیداری مقررشده بود بخواب ~~بگذشت # ~~وتلف مال تو بفراموشی قراریافت ، یس پبش شیخ عبدالةدر در آمد شیخ گفت ~~آنچه # ~~شیخ ماد گفته که هفده بار در خواست کرده است سوگند بعزت معبود که هفده # ~~باز وهنده بارو هنده بارنا هفتاد باردر خواسته ام تاحال چنان شد که شیخ ~~حماد گفت . # شیخ شهاب الدین سهروردی قداله ردحه گفته است که در جوانی بعله دلام # ~~مشغول شدم چند کناب در آن یاد گرفتم وعم من عرا از آن منه میکرد، روزی ~~عم من # ~~بزیارت شیخ عبدالقادر رفت و من بادی بودم مرا گفت حضردش که برمردی دزمی # ~~آیم که دلوی ازخدای تعالی خبرمیدعد منتظر بش بر کات دیداز ویرا!. چون ~~بنشستم # ~~عم من گفت یا سیدی بر ادرزامت من عمر بعلم کنام مشغول است هرچند ویرا ~~میگویم # ~~از آن باز نمی ایتد، شیخ گفتای عمر کدام کتاب =نظ کرده یی: گفتم کتب ~~فلانیو کترب # ~~فلانی ms532 مشیخ دست مبارک خود را برسیندی من فردد آ ورد وانه که یک لفظ از ~~آن کتب # ~~برحفظ من نماند و خدای تعلی همهی مسئل انه را برخطر من فراموش گردانید # ~~لیکن سیندی مرا از علم لدنی مملو ساخت از پیث وت بر خاستیم زبنی بحکمت # ~~ناطق مراگفت : یاعمرانت آخر المشهورین بالعراق :. # ~~قدس الله تعالی روحه شیخابوعمروصر یغینی میگذرد ، یکی میگفت: سبحان ~~من عنده خزائن کل شی6 فتاده بودم وروی در آسمان کرده دیدم که درهوا پنج ~~حممه وی گفته که بدایت کار من آن بود که من شبی در صر یفین پپشت # ~~وما ینز له الابقدر معلوم و دیگری میگفت : سبحان من اعطی کل شیء خلقه ~~ثم # ~~هدی و دیگری میگفت :سبحان من بعثالانبیاء حجة علی خلقه و فضل علیهم ~~PageV01P515 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0689.png) # ~~محمدا (ص) و دیگری میگفت: کل ما فی الدنیا باطل الا ماکان لله لر سوله # ~~و دیکزی میکفت: یا اهل الغفلة عن مولاکم قوموا الی ربکم رب کریم # ~~یعطی الجزیل ویففر الذنب العظیم چون من آنرا دیدم وشنیدم بیخود شدم چون # ~~با خود آمدم دوستی دنیا و آنچه دردنیا است تمام از دل من رفته بودچون ~~بامدادشد # ~~با خدای تعالیعهد کردم که خود را تسلیم شیخی کنم که مرا باخدای تعالی ~~رهنمائی # ~~کند وروان شدم و نمیدانستم که کجا میروم ناگاه پیری نیکودیدار با هیبت ~~ووقارمرا # ~~بیش آمد و گفت السلام علیک یا اباعمروبجواب سلام وی بازدادم و سو گند ~~بروی دادم # ~~که تو کیستی که نام مرا دانستی که من هر گزترا ندیدهام؟!: گفت من خضرم ~~پیش شیخ # ~~عبدالقادر بودم گفت یااباالعباس دوش در صریفین مردی را جذبه رسیده است ~~وقبولی # ~~یافته واز بالای هفت آسمان ویرا ندا آمد که مرحبابک عبدی با خدای عهد ~~کرده # ~~است که خود را تسلیم شیخی کند بسویوی رووویرا پیش من آر؛ پس مرا گفت # ~~یا ابا عمروعبدالقادر سید العارفین و قبلة الوافدین فی هذا الوقت فعلیک # ~~بملازمة خدمته وتعظیم ms533 حرمته !،من بخود حاضر نشدم مگر که خودرادر بغداد # ~~دیدم و خضر الا غائب شد، ویرانه یی دیدم تامدت هفت سل بعده بیش شیخ عبد ~~القادردز ا مدم # ~~گفت مرحبا بمن جذ به مولاه الیه بالسنة الطیرو جمع له کثیرا من الخیر # ~~ای ابوعمر وزود باشد که خدای تعالی ترا مریدی بدهد نام وی عبدالغنی بن ~~نقطه که # ~~مرتبهی وی بلندتر باشد از بسیاری از اولیاء وخدای تعالی بوی مفاخرت کند ~~بر ملائکه، # ~~بعد از آن طاقیه خود بر سرمن نهاد خوشی وخنکی وخرمی آن بدماغ من رسید و # ~~از دماغ بدل ملکوت برمن منکشف گشت شنیدم که عالم و آنچه درعالم است ~~تسبیح # ~~حق سبحانه و تعالی میگویند باخلاف لغات وانواع تقدیس نزدیک بود که عقل ~~من # ~~زائل شود شیخ پارهیی پنبه در دست داشت برمن زد عقل من برقرار بماند ~~بعداز آن # ~~مرا چند گاه در خلوت نشاند والله که مرا هیچ امرظاهری و باطنی واقع نشد ~~که پیش از # ~~آنکه من بگویم با من نگفت بهبچ حال و مقام و مشاهده و مکاشفه نرسیدم که ~~پیش از # ~~آن که بآن برسم که مرا نگفت و مرا از چیزهائی خبرداد که بعد از اخباروی ~~بسی سال PageV01P516 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0690.png) # ~~واقع شد و میان خرقه پوشیدن من ازوی وخرقه پوشیدن ابن نقطه ازمن بیست ~~وپنج # ~~سال در میان شد وابن نقطه چنان بود که فرموده بود . # یکی ازعلماء میگوید که پیش شیخ عبدالقادر در آمدم وهنوز جوان بودم و با # ~~خود کتابی از علوم فلاسفه همراه داشتم شیخ عبدالقادر بی آنکه در آن ~~کتاب نظر # ~~کند یا از من بپرسد که آن چه کتابست گفت یا فلان بئس الرفیق کتابک لهذا ~~! # ~~برخیزو آن را بشوی، من عزیمت کردم که از پیش شیخ بر خیزم و آن کتاب را ~~درخانه # ~~بگذارم و دیگر با خود برندارم ازترس شیخ ونفس من بشستن آن مسامحت کرد # ~~زیرا که چیزی از ان کتاب دانسته ms534 بودم و مرا محبتی بآن واقع شده بود ~~خواستم که # ~~بآن تیت برخیزم شیخ بمن نظر کرد مرا قوت برخاستن نماند چون کسی که ویرا ~~بند # ~~کرده باشند ،یس گفت کتاب خود را بمن ده آن را بگشادم همه اوراق آن ~~راسفیددیدم # ~~که بر آن یک حرف نوشته نبود بدست شیخ دادم اوراق را بگردانید و گفت این ~~کتاب # ~~فضائل قر آن است و بمن داد دیدم که کتاب فضائل قر آن است بخوبترین خطی ~~نوشته، # ~~بس گفت تو به کردی که بزبان نگوئی آنچه دردل تو نباشد؛ گفتم آری، گفت ~~بر خیز؛ # ~~برخاستم وهرچه از آن کتاب یاد گرفته بودم همه فراموش شده بودهر گزتا ~~این زمان # ~~بخاطرمن نیامده است . # روزی شخصی ابوالمعالی نام در مجلس شیخ حاضرشد در اثناء مجلس وی را # ~~تقاضای عظیم گرفت چنانکه مجال حرکت نماند و بی طاقت شد بطریق استغاثه ~~بجانب # ~~شیخ نظر کرد شیخ یک پایه از منبر فرود آمد برپایهی اول سری همچون سر ~~آدمی پیدا # ~~شد چون شیخ بر پایهی دیگر فرود آمد با آن سرهردو دوش ظاهر شد و همچنین # ~~بایه پایه فرود می آمد و آن صورت زیادت میشد تا صورتی شد بعینه مثل ~~صورت شیخ # ~~و سخن میگفت بآوازی مثل آواز شیخ و بکلامی مثل کلام شیخ واین را غیر آن ~~شخص # ~~ومن شاهالله تعالی هیچ کس نمیدید شیخ آمد و بر بالای سروی بایستاد و ~~آستین خودیا # ~~مندیل خود بر سر آن شخص پوشید آن شخص خود رادر صحرائی یافت گشاده در ~~آنجا # ~~جوی آب روان و بر کنارجوی در ختی، باخود دسته کلید همراه داشت از آن ~~درخت PageV01P517 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0691.png) # ~~بیاویخت و یقضای حاجت مشغول شد بعداز آن وضوساخت و دور کعت نماز بگذارد # ~~و سلام داد، شیخ آستین یا مندیل از سروی بزداشت خودرا در مجلس شیخ دید ~~واعضاء # ~~وی از آب وضوتر وتقاضای وی مدفوع شده و شیخ بر بالای منبرسخن گویان که ms535 ~~گویاهر گز # ~~فرود نیامده، آن مرد خاموش بودو با هیچکسن نگفت ودسته کلیدراطلب کرد ~~باخود # ~~نیافت بعد از مدتی ویرا بجانب بلاد عجم عزیمت سفرشد چهارده روز از ~~بغداد راه # ~~رفتند بصحر افرود آمدند که آنجا جوی آب روان بود بر خاست که وضو سازد ~~دید که # ~~آن صحرا بآن صحرا میماند که آن روز وضو ساخته بودو آن جوی بآن جوی، چون # ~~اندکی وی برفت بآن موضع رسید که آن روز وضو ساخته بود و آن درخت رایافت # ~~دسته کلیدوی بآنجا آویخته ، چون ببغداد باز گشت پیش شیخ رفت تا آن قصه ~~را باز # ~~گوید شیخ گوش وی را بگرفتو گفت یاابوالمعالی تاما زنده ایم این را باکس ~~مگوی. # روزی شیخ با جماعتی ازفقهاء و فقراء بزیارت گورستان رفت و پیش قبر شیخ # ~~حماد رحمه الله بسیار بایستاد چنانکه هواگرم شد بعداز آن باز کشت و ~~آباربهجت # ~~و سرور در روی مبارک وی ظاهر بود از ایشان پرسیدند که سبب ایستادن پیش ~~قبر # ~~شیخ حماد این همه چه بود، گفت وقتی روز جمعه باشیخ حماد و اصحاب وی ~~بمسجد # ~~جمعه رفتیم چون بسر پلی رسیدیم شیخ حماد دست بر من زدو مرادر آب انداخت ~~و هوادر # ~~غایت خنکی بود و من جبهی پشمینه پوشیده بودم و در استین من جزوی چند ~~بود # ~~دست خود بالا داشتم تا آن اجزاه ترنشود ایشان مرا بگذاشتند و برفتند از ~~آب بر آمدم # ~~و جبه خود را بیفشردم و در عقب ایشان برفتم و بسیار سرما یافته بودمچون ~~بایشان # ~~رسیدم اصحاب وی در باب من سخن گفتند ایشان را منع کرد و گفت که من وی ~~را # ~~رنجانیدم تا وی را آزمایش کنم و- را کوهی می بینم که از جای نمی جنبد ~~پس گفت # ~~امروز وی رأ در قبر وی دیدم حلهی مرصع بجواهر پوشیده و بر سر وی تاجی ~~از # ~~یاقوت و در دست وی سوارها از زر و در پای وی ms536 نعلین از زر اما دست راست ~~وی # ~~از کار رفته بود و فرمان وینمی برد گفتم این چیست گفت این آن دستیست که ~~ترابآن # ~~در آب انداخته بودم هیچ توانی که آن را از من در گذرانی؟ گفتم آری گفت ~~پس ازخدای PageV01P518 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0692.png) # ~~تعالی در خواه که آن را بمن باز دهد ، پس بایستادم و از خدای تعالی # ~~در خواستم و پنج هزار ازاولیاءالله در قبر های خود از خدای تعالی در ~~خواستند # ~~که سؤال مرا در حقوی قبول کندپس سؤال می کردم چندانکهخدای تعالی دست وی # ~~را بوی باز داد و بآن دست مرامصافحه کرد چون این سخن در بغداد مشهور شد # ~~مشایخ بغداد و صوفیه از اصحاب شیخ حماد جمع شدند تا شیخ عبدالقادر رحمه ~~الله # ~~تعآلی را بتحقیق انچه گفته بود مطالبه کنند بمدرسهی شیخ آمدند اما از ~~هیبت # ~~شیخ هیچکس نتوانست که سخن کوید شیخ آغاز سخن کرد و گفت دو تن ازمشایخ # ~~اختیار کنید تا تحقیق آنچه گفته ام بر زبان ایشان ظاهر شود اتفاق کردند ~~برشیخ # ~~ابویعقوب یوسف بن ایوب همدانی که وی بآن روز ببغداد بودو شیخ ابومحمد ~~عبد الرحمن # ~~بن شعیب الکردی قدس الله تعالی روحهما ووی مقیم بغداد بود و هر دو ~~ارباب کشف # ~~و احوال بزرک بودند پس آن جماعت گفتند مامهلت دادیم تا جمعهی دیگر که ~~ببینیم # ~~که بر زبان ایشان چه ظاهر میشود شیخ فرمودند از جای خود بر مخیزید تا ~~این # ~~امر محقق نشود و سر در پیش افکند وایشان نیز سردر پیش افکندند ناگاه از # ~~بیرون مدرسه آواز بر آمد دیدند که شیخ یوسف بشتاب تمام می آید چون ~~بمدرسه # ~~در آمد گفت حق سبحانه و تعالی شیخ حماد رامشاهده من ساخت و گفت ای پوسف # ~~زود بمدرسهی شیخ عبد القادر روو بامشایخی که آنجاحاضرندبگوی که شیخ ~~عبدالقادر # ~~آنچه گفته است وی صادق است و هنوز شیخ یوسف سخن خود تمام نکرده که شیخ # ~~عبدالرحمن ms537 کردی در آمد و گفت مثل آنچه شیخ یوسف گفته بود . # از شیخ عبدالقادر پرسیدند که سبب چه بود که لقب شمامحی الدین کردند # ~~فرمود که روز جمعه از بعضی سیاحات ببغداد می آمدم پای برهنه، ببیماری ~~متغیر اللون # ~~نحیف الیدن بگذشتم مرا گفت السلام علیک یاعیدالقادر! جوان سلام وی باز ~~دادم # ~~گهت نزدیک من آی! نزدیک وی رفتم گفت مرا باز نشان!وی را باز نشاندم جسد # ~~وی تازه کشت و صورت وی خون شد ورنک وی صافی کشت از وی بترسیدم گفت # ~~مرا نمی شناسی؛ گفتم نه، گفت من دین اسلامم همچنان شده بودم که اول مرا ~~دیدی # ~~مرا خدای تعالی بتو زنده گردانید انت محی الدین وی رابگذاشتم و بمسجد ~~جامع PageV01P519 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0693.png) # ~~رفتم مردی مرا پیش آمد و نعلینی پیش پای من نهاد و کفت یاشیخ ~~محیالدین!چون # ~~نماز بگذاردم مردم از هرطرف بر من ریختند و دست و پای مرا می بوسیدند و # ~~می گفتند یامحی الدین ومرا هر گز پیش از آن باین لقب تخوانده بودند . # یکی ازمشایخ گوید که من و شیخ علنیهیئتی در مدرسهی شیخ عبدالقادر بودیم # ~~که یکی ازا کابر بغداد پیش شیخ آمد و گفت یاسیدی قال جدک رسول الله (ص) # ~~من دعی فلیجب وها انا ادعوک الی منزلی گفت اگرمرا اذن کنند بیایم ~~وزمانی # ~~سردرپیش انداخت پس گفت می آیم و براشترسوارشد و شیخ علی هیئتی رکاب ~~راست # ~~وی بگرفت ومن ر کاب چپتا بسرای آن شخص رسیدیم همهی مشایخ بغداد وعلماء ~~و # ~~اعیان آنجا بودند و سماطی کشیدند بروی انواع نعمتها وسلهی بزرک سر ~~پوشیده دو # ~~کس برداشته پیش آوردندو در آخر سماط نهادند بعد از آن آن شخص که صاحب ~~دعوت # ~~بود گفت الصلا و شیخ سردرپیش افکنده بودهیچ خورد واذن خوردن ~~نیزندادهیچکس # ~~هم نخورد واهل المجلس کان علی رؤسهم الطیرمن هیبته پس شیخ بمن وشیخعلی # ~~هیئتی اشارت کرد که آن سله راپیش آرید بر خاستیم و آن رابرداشتیم ms538 وبس ~~گران بود # ~~و پیش شیخ نهادیم فرمود تاسر آن را بگشادیم دیدیم که فرزند آن شخص بود ~~نابینائی # ~~مادرزاد و برجای مانده و مجذوم و مفلوج ، شیخ وی را گفت قم باذن الله ~~معافا! آن # ~~کودک برخاست دوان و بینا وویرا هیچ آفتی نی!، فریاد ازحاضران برخاست ~~شیخ در # ~~بگفتم گفت شیخ عبدالقادر یبری الاکمه والابرص و یحیی الموتی باذن الله. # ~~عجوزه یی پیش شیخ عبدالقادر آمد و پسرخود را همراه آوردو گفت دل فرزند ~~خودرا # ~~تعلق بسیار می بینم بتو من ذمهی وی را ازحق خودبری کردانیدم برای خدای ~~تعالی # ~~شیخ ویرا قبول کرد و بمجاهده وریاضت فرمود بعد از چند روز پیش فرزند ~~خود آمد # ~~دید که نان جومیخورد وزرد ولاغرشده از کم خواری و بیداری از آنجا پیش ~~شیخ شد # ~~آنجا طبقی دید بر آنجا استخوانهای مرغ که شیخ خورده بود عجوزه با شیخ ~~گفت یا # ~~سیدی تو گوشت مرغ میخوری و پسرمن نان جو!شیخ دست خود را بر آن ~~استخوانها PageV01P520 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0694.png) # ~~نهاد و گفت قوموا باذن الله الذی یحیی الغظام وهی رمیم آن مرغ زنده شد ~~و # ~~بانگ کردن آغاز کرد پس شیخ بآن عجوزه گفت وقتی که فررند توهمچنین شود ~~گوهر # ~~چه خواهد بخورد . # یکی از مشایخ عمرنام گوید که شبی در خلوت خودبودمناگاه دیوار بشکافت # ~~و شخصی کریه المنظر بیرون آمد وی را گفتم کیستی تو؟ گفت ابلیس آمده ام ~~برای # ~~نیکخواهی تو، گفتم نیکخواهی من کدام است: گفت آنکه جلسهی مراقبه ترا ~~تعلیم # ~~کنم و جلس القرفصاء و رأسه منکس چون بامداد شد بنزدیک شیخعبدالقادر # ~~در آمدم تا آن را با وی بگویم چون مصافحه کردم وی دست من بگرفت و پیش ~~از آنکه # ~~آن را بگویم گفت یا عمرصدقک وهو کذوب و بعد ازاین از وی هیچ سخن قبول # ~~نکنی چهل سال جلسهی آن شیخ بر آن طریق بود . # روزی شیخ مجلس می گفت باران درایستاد بعضی مردمان متفرق شدند ms539 شیخ # ~~روی ببالاکرد و گفت من جمع میکنم توتفرقه میکنی فی الحال باران ازمجلس ~~باز # ~~ایستاد ودر بیرون مجلس میبارید . # یکی از مریدان شیخ گوید که روزجمعه همراه شیخ بمسجد جمعه می رفتیم # ~~هیچکس بشیخ التفات ننمود و بروی سلام نکرد با خود گفتم ای عجب هرجمعه ~~ما # ~~بتشویش بسیار بمسجد جمعه میرسیدیم از ازدحام بسیار برشیخ، هنوز این ~~خاطر تمام # ~~نشده بود که شیخ تبسم کنان بمن نگریست و مردم بسلام روی بشیخ آوردند ~~چنانکه # ~~میان من و شیخ حائل شدند با خود گفتم آنحال بهتر از این حال بود شیخ ~~بمن التفات # ~~کرد و گفت این را توخواستی ندانستی که دلهای مردمان بدست من است ~~اگرخواهم # ~~دلهای ایشان را از خود بگردانم واگرخواهم روی در خود کنم . # یکی از مشایخ گوید مدتی از خدای تعالی در میخواستم که یکی از رجال الغیب # ~~را بمن بنماید یک شب درخواب دیدم که زیارت احمد حنبل میکنم و نزدیک ~~قبروی # ~~مردیست در خاطر من افتاد که وی ازرجال غیب است چون بیدارشدم بامید آنکه ~~وی # ~~را بییداری ببینم بزیارت امام احمد رفتم آن مرد رادر آنجایافتم درزیارت ~~تعجیل کردم PageV01P521 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0695.png) # ~~وی پیش ازمن بیرون رفت من دریی وی روان شدم چون بدجله رسید هر دو کنار # ~~دجله فراهم آمد بمقدار یک گام از دجله گذشت سو کگند بروی دادم که بایست ~~تاسخن # ~~گویم! بایستاد، گفتم مذهب توچیست؟ گفت حنیفا مسلما وما انامن المشر ~~کین، در خاطر # ~~من افتاد که وی حنفی المذهب است باز گشتم و باخود گفتم بروم و آن را با ~~شیخ # ~~عبدالقادر بکویم، بمدرسهی وی رفتم و بردر سرای وی بایستادم و از درون ~~سرا آواز # ~~داد و گفت از مشرق بمغرب هیچ ولی از اولیاء الله حنفی المذهب نیست جزوی ~~. # یکی از مریدان شیخ گوید که بخدمت وی مشغول میبودم و بیشتر شبهابیدار # ~~می بودم یک شب از خانهیخود بیرون آمد ابریق آب پیش بردم التفات ms540 نکرد و ~~روی # ~~بدر مدرسه نهاد و در گشاده شدبیرون رفت من نیز در عقب وی بیرون رفتم ~~چنانکه # ~~گمان من آن بود که وی نمیداند که من همراهام چون بدروازه ی بغداد رسید ~~گشاده # ~~شد وی بیرون رفت و من هم بیرون رفتم باز در فراهم آمد وچون اندکی براه ~~رفت # ~~ناگاه بشهری رسیدیم که من ندانستم که کجاست بر باطی در آمد و آنجاشش تن ~~نشسته # ~~بودند پیش امدند و بروی سلام کردند من در پس ستونی پنهان شدم ازیک جانب ~~آن # ~~رباط آواز ناله می آمد در اندک زمانی آن ناله ساکن شد ناگاه مردی در ~~آمد و بآن # ~~جانب که آواز ناله می آمد رفت بعد از آن بیرون آمد شخصی را بردوش خود ~~گرفته # ~~و شخصی دیگر در آمد سر برهنه و موی هایلب و سر دراز شده و پیش شیخ ~~بنشست # ~~شیخ وی را تعلیم شهادتین کرد و موی سرولب وی را گرفت وطاقیه پوشانید و ~~محمد # ~~نام نهاد و آن شش تن را گفت که من مأمور شدم بآنکه این شخص رابدل آن ~~مرده # ~~گردانم ایشان گفتند سمعا و طاعة پس شیخ بیرون آمد و ایشان را بگذاشت و ~~من هم # ~~در عقب شیخ بیرون آمدم اندکی رفتیم بدروازهی بغداد رسیدیم چون بار اول ~~گشاده # ~~شده پس بدر مدرسه رسیدیم آنهم کشاده شد شیخ بخانهی خود در آمد چون ~~بامداد # ~~شد پیش شیخ بنشسیتم تادرس سبق خود بخوانم هیبتی بر من مستولی شد ~~نتوانستم # ~~خواند شیخ گفتای فرزند بخوان سو گند بر وی دادم که آنچه شب دیده بودم ~~بامن # ~~بیان کند گفت آن شهر نهاوند بودو آن شش تن ابدال بودند و آنکه ناله می ~~کرد PageV01P522 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0696.png) # ~~مهترایشان بود و آنکه بیرون امد و شخصی را بردوش داشت خضر بود ل آن # ~~مرده را بیرون آورد تاکار وی را بسازند و آن شخص که وی را تعلیم ~~شهادتین کردم # ~~ترسائی بود ms541 از قسطنطنیه که مأمور شده بودم که وی را بدل آن مرده گردانم ~~پسوی # ~~را آوردند و بردست من مسلمان شد و اکنون یکی از ایشان است . # روزی سخن می گفت ناگاه چند گام در هوا رفت و گفت ای اسر ائیلی بایست # ~~و کلام محمدی بشنواو بمکان خود باز آمد، پرسیدند که این چه بود؛ ~~گفتابوالعباس # ~~خضر لا بر مجلس مامی گذشت بتعجیل گامی چند بسوی او نهادم و گفتم آنچه ~~شنیدید. # خادم شیخ گوید که دویست و پنجاء دینار زر سرخ شیخ را دین شد از جهت # ~~مهمانان بروزی شخصی در آمد که من ویرا نمیشناختم و بی آیکه اذن خواهد ~~برشیخ # ~~آمد و بنشست و باشیخ بسیار سخن گفت و مقداری زربیرون آورد و گفت این ~~بجهت # ~~دین شماست و برفت ، شیخ مرا فرمود که این را بوام خواهان برسان پس گفت ~~این # ~~صیرفی قدر بود، گفتم صیرفی قدر کیست: گفت فرشتهییست که خدای تعالی ~~میفرستد # ~~باولیاء الله تا دین ایشان را اداکند . # وی گفته که روزی در مجلس شیخ عبدالقادر حاضر بودم در # ~~شیخ بقابن بطو اثناء آنکه سخن می گفت برپایهی اول از منبر ناگاه قطع # ~~وحمه الله تعاای سخن کرد و ساعتی خاموش شد و برزمین فرود امد بعد از # ~~آن بمنبر بالا رفت و بریایهی دوم بنشست پس من مشاهده کردم که پایهی اول ~~گشاده # ~~شد چندانکه چشم کار می کرد و فرشی از سندس اخضرانداختند و رسول و با # ~~اصحاب آنجا نشستند و حضرت حق سبحانه و نعالی بردل شیخ عبدالقادر تجلی ~~کرد # ~~چنانکه وی میل کرد که بیفتدر سول ویرا بگرفت و نگاهداشت بعد از آن خرد # ~~و لاغر شد چون عصفوری بعداز آن ببالید و بزرک شد بر صورت هائل و سهمگین # ~~بعد از آن آن همه از من پوشیده شد، حاضران از شیخ بقاه کیفیت رویت رسول # ~~و لصحابش را پرسیدند گفت خدای تعالی ایشان را تایید کرده است ms542 بقوتی که ~~ارواح # ~~مطهره ی ایشان متشکل می شود بصور اجساد وصفات اعیان و می بینند ایشان ~~را کسانی PageV01P523 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0697.png) # ~~که خدای تعالی ایشان را قوت رؤیت آن ارواح در صور اجساد و صفات اعیان ~~داده # ~~است ، بعد از آن از سبب میل کردن و خرد شدنو بزرک شدن شیخ پرسیدند ، ~~گفت # ~~تجلی اول بصفتی بود که بشر را قوت آن نیست مگر بتأیید نبوی و لهذا ~~نزدیک بود # ~~که شیخ بیفتد اگر رسول والتیله ویرا در نمییافت و تجلی ثانی بصفت جلال ~~بود و # ~~از این جهت بود که شیخ بگداخت و خرد شد و تجلی ثالث بصفت جمال بود از ~~این # ~~جهت بود که شیخ ببالید و بزرک شد وذلک فصل الله یؤتیه من یشاء والله # ~~ذوالفضل العظیم . # کنیت وی ابوعبدالله است، شیخ محی الدین بن العربی قدس الله # ~~قضیب البان موصلی قدس الله تعالی روحه بعضی رادیده ایم که صورت ~~روحانیت ایشان متجسد و ممثل تعالی روحه در بعضی رسائل میفرماید که از این ~~طائفه ما # ~~میشود بر صورت جسمانیت ایشان و بر آن صور متجسده افعال واحوال می ~~گذرانند # ~~حاضران میپندارند که آن صور جسمانیه ایشان میگذرد و می گویند که فلان ~~کس # ~~را دیدیم که چنین و چنان میکرد و حال آنکه آن کس از آن فعلن مبرا است و ~~مااین # ~~را بارها از بسیاری از این طائفه مشاهده کردهایم و معاینه دیدهایم و ~~چنین بود حال # ~~ابوعبدالله موصلی که معروفاست به قضیبالبان و باید که براین انکاری ~~نیاری که # ~~اسرار خدائن تعالی در افراد عالم بزرک و بسیار است و بقوت عقل ادراک ~~غور آن # ~~نمیتوان کرد . # شیخ عبدالله یافعی رحمه الله تعالی گفت که یکی ازاهل علم مراخبر داد که ~~یکی # ~~از فقراء را نمدیدند که نماز می کذارد روزی اقامت نماز کردند او نشسته ~~بودفقیهی # ~~از سرانکار او را گفت برخیز و نماز بجماعت بگذار !برخاست و باایشان و ~~تکبیر # ~~نماز ms543 بست ،رکعت اول بگذاردوفقیه منکر پهلوی او بود چون بر کعت دوم ~~برخاستند # ~~فقیه نظر بوی کرد کسی دیگر دید غیر وی که نمازمی گذارد از آن متعجب شد ~~،ودر # ~~رکعت سوم کسی دیگر دید غیر آن دو کس که اول تماز میگذاردند، و در رکعت ~~چهارم # ~~دیگری دید غیر آنها چون سلام دادند دید که همان کس اول است برجای ~~خودنشسته PageV01P524 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0698.png) # ~~و از آن سه کس که درحال نماز دیداثری نبود، آن فقیر بوی نظر کرد و ~~بخندیدو گفت # ~~ای فقیه کدام یک از آن چهار کس باشما نماز گذارد ؟!. # و شیخ عبدالله یافعی گوید که مثل این قصه شنیدم که صادر شد از قضیب البان # ~~رحمه الله بابعضی از فقهاء، قاضی موصل را نسبت بوی انکاز تمام بود یک ~~روزدید که # ~~در یکی از کوچه های موصل از مقابل وی می آید با خود گفت ویرا باید گرفت ~~و # ~~قصهی وی را بحاکم رفع کرد تا وترا بسیاستی برساند ناگاه دید که برصورت # ~~کردی بر آمد و چون مقداری دیگر پیش آمد بصورت اعرابی بر آمد و چون ~~نزدیکتر # ~~شد بصورت یکی از فقهاء ظاهرشد چون بقاضی رسید گفت ای قاضی کدام قضیب ~~البان # ~~را بحاکم میبری و سیاست میکنی؟! قاضی از انکار خود توبه کرد و مرید شیخ ~~شد . # پیش شیخ عبدالفادر گفتند که قضیب البان نماز نمی گذارد، گفت نگوئید که ~~همیشه # ~~سروی بر در خانهی کعبه در سجود است. # وی نیز از اصحاب شیخ محی الدین عبدالقادر است قدس # ~~محمدالاوانی معروف الله تعالی سره. # بابن القاید قدس الله تعالبی روحه الحضرت می گفت و می گفت که محمد بن ~~قاید من المفردین. در فتوحات مکیه مذکورست که شیخ عبدالقادر ویرا مفرد # ~~صاحب فتوحات مکیه می کوید که مفردون جماعتیاند که از دایرهی قطب خرجاند ~~و # ~~خضر البلا از ایشان است ورسول ماو پیش از بعثت از ایشیان بود، ابن قاید ~~گفته # ~~است همه ms544 چیز را باز پس گذاشتم وروی بحضرت آوردم ناگاه پیش روی خودنشان # ~~پائی دیدم مرا غیرت کرد گفتم این نشانقدم کیست ریراکه اعتقاد داشتم که ~~هیچ کسی # ~~بر من سابق نیست گفتند این نشان قدم نبی است ا خاطر من تسکین یافت . # وی نیز از اصحاب شیخ محیالدین عبدالقادر است . # ~~رحمه الله تعالی ابوالسعود بن الشبل که از شیخ ابوالسعود که امام ~~وقت خود بود نقل کرد که درفتو حات مذکوراست که از کسی که صدوق بودو ثقة ~~شنیدم # ~~گفت بر کنار دجله بغداد می گذشتم در خاطر من در گذشت که آیا حضرت حق را ~~PageV01P525 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0699.png) # ~~بندگان باشند که وی را در آب می پرستندهنوز این خاطر تمام نشده بود که ~~آب # ~~بشکافت و مردی ظاهر شد گفت آری بااباالسعودخدایتعالی را مردان هستند که ~~وی # ~~را در آب میپرستند و من از ایشانم من مردی بودم از تکریت از آنجا بیرون ~~آمدم # ~~بعد از پانزده روز آنجا فلان حادثه وافع خواهد شد ،چون پانزده روز گذشت ~~آن # ~~حادته بعینها چنانکه گفته بود واقع شد. # در فصوص مذکور است که شیخ ابوالسعود بامریدان خود گفت که پانزده سال # ~~است که خدای تعالی مرا در مملکت خود تصرف داده است اما من تصرف ~~نکردهام، # ~~ابن قاید روزی از وی پرسید که چرا تصرف نمی کنی؟ گفت من تصرف را بحضرت # ~~حق سبحانه و تعالی باز گذاشتهام که چنانکه خواهد تصرف کند. # شیخ رکن الدین علاء الدوله رحمه الله تعالی گفته است که در گورستان امام ~~احمد # ~~حنبل رحمه الله توجه کرده بودم بخاک بزر گی که خاک او معین است بنزدیت ~~بعض # ~~مردم و من یقین میدانم که وی آنجا نیست اما بسر آن خاک میرفتم، در زاد ~~گنبد # ~~خرابی بود که من هر گز نشنیده بودم آنجاخاکیست چون از آن گنبد می گذشتم ~~دیدم # ~~که از آن گنید اشارتی میرسد که کجا میزوی بیا ومارا نیززیارتی بکن! من ~~باز ms545 گشتم # ~~و بآن گنبد در آمدم و آنجا وقت من خوش شد دیدم که روح او بامن می گوید ~~که # ~~همچنان زند گانی کن که من کردهام! گفتم تو چون زند گانی کردهیی؟ گفت از ~~هرچه # ~~از حق بتو رسد قبول کن ! گفتم اگر قبول کردنی باشد قبول کنم ، گفت باری ~~امروز # ~~بتو چیزی خواهد رسید قبول کن: گفتم چنین کنم، چون بشهر، آمدم این قصه ~~را باشیخ # ~~نورالدین عبدالرحمن بگفتم فرمود که هیچ می دانی که در آن گنبد کیست؟ ~~گفتم نی، # ~~گفت او رااباالسعود می گویند و وی عجیب طریقه داشته است هرچه از حق بوی # ~~رسیدی رونکردی و از کسی چیزی نخواستی و لباس متکلف بپوشیدی و طعام ~~متکلف # ~~بخوردی روزی یکی پیش وی در آمد دستاری دید بر سر وی که بدویست دینار # ~~میارزید باخود گفت این چه اسراف است دستاری که از آن دویست درویش ~~راجامه # ~~وسفرهتوان ساخت پک درویش چرا بر سر بندد تاباالسعود باشراف خاطر ~~دریافت. PageV01P526 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0700.png) # ~~گفت ای فلان ما این دستار را بخود بر سر نبستهایم اکر تو خواهی ببر و ~~بفروش و # ~~از برای درویشان سفره بیار؛، آن کس برفت و ان دستار را بفروخت و سفرهی ~~متکلف # ~~راست کرد و نماز دیگر بیامد چون در آمد همان دستار را بر سر شیخ دید ~~متعجب # ~~شد ، شیخ ابوالسعود گفت چه تعجب می کنی از فلان خواجه بیرس که این ~~دستار را از # ~~کجا آورده است ب بیرسید، آن خواجه گفت که پارسال در کشتی بودم و باد ~~مخالف # ~~برخاست نذر کردم که اگر بسلامت بیرون روم دستاری خوب بجهت شیخ هدیه برم # ~~و اکنون ششماه است که در بغداد می طلبم دستاری چنانکه دل من میخواست ~~نمیافتم # ~~که بسلام شیخ بیایم تا امروز این دستار را برفلان دکان دیدم گفتم این ~~دستار لایق # ~~شیخ است خریدم و بیاوردم ، بعداز آن شیخ گفت دیدی که این دستار دیگری ~~بر # ~~سرما ms546 میبندد! . # و ازاین نوع از این شیخ روایتها بسیار است والله اعلم . # ~~شیخابومدین المغربی نام وی شعیب بن الحسن است، ازاکابر این طائفه ~~بوده است و بسیاری از مشایخ در صحبت و خدمت وی تربیتیافتهاند # ~~قدس الله تعالی سره و یکی از آنجمله شیخ محی الدین العربی است و در ~~مصنفات # ~~خود ذکر وی بسیار کرده است و از سخنان وی و معارف وی آورده . # امام یافعی گوید که اکثر شیوخ یمن بشیخ عبد القادر نسبت دارند و بعضی ~~هستند # ~~که نسبت بشیخ ابومدین دارند، این یکی شیخ مغرب است و ان یکی نیخ مشرق # ~~یعنی شیخ عبدالقادر رضی الله عنها و نفعنابهما . # و در کتاب فصوص مذکور است که بعضی ابدال با یکی از مشایخ گفتند که با # ~~ابو مدین سلام ما بگو بعداز آن که سلام ما بوی برسانی بگو که سبب چیست ~~که بر # ~~ما هیچ چیز دشوار نمی گردد و مشکل نمیشود و مع هذاما بآن مقام که ~~توداری رغبت # ~~داریم و تو بان مقام که ما در آنیم نه رغبت داری . # و در فتوحات مذکور است که یکی از اولیاء الله شنیدم که گفت یکی از این # ~~طائفه گفت که ابلیس را بخواب دیدم از وی پرسیدم که حال تو باشیخ ~~ابومدین که PageV01P527 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0701.png) # ~~امام است در توحید و توکل چون است: گفت مثل من باوی چون چیزی در خاطروی # ~~اندازم مثل آن کس است که بول در بحر محیط کند و از وی پرسند که چرا بول ~~کردی # ~~گوید تا بحر محیط نآپاک شود و طهارت بوی نتوان کرد از این شخص هیچ ~~نادانتر # ~~باشد ؟مثل من بادل ابومدین همچنین است . # و هم در فتوحات مذکور است خلق بجهت تبرک وتیمن دست بشیخ ابومدین # ~~فرود می آوردند و میبوسیدند از وی پرسیدند که تو در نفس خویش از آن هیچ ~~اثری # ~~باز مییابی؟ گفت حجر الاسود در خود هیچ اثر باز مییابد که ms547 وی را از ~~حجریتوی # ~~بیرون برد با آنکه وی را انبیاءورسل و اولیاء میبوسند: گفتند نی، گفت ~~من همان # ~~حجرالاسودم وحکم آن دارم. # روزی شیخ ابومدین در بعضی از دیار مغرب گردن خود را پست کردو گفت # ~~اللهم انی اشهدک و اشهد ملائکتک انی سمعت واطعت ، اصحاب وی پرسیدند # ~~که سبب این چه بوده گفت شیخ عبدالقادر امروز در بغداد گفت قدمی هذه علی # ~~رقبة کل وای الله بعد از آن بعضیاز اصحاب شیخ عبدالقادر از بغداد آمدند ~~وخبر # ~~آوردند که شیخ عبدالقادر درهمان وقت آن را گفت . # هر گاه که شیخ ابومدین این آیه بشنیدی که و ما اوتیتم من العلم الاقلیلا ~~گفتی # ~~این اند کی که خدای تعالی ماراداده است از علم نه از آن ماست بلکه ~~عاریت است # ~~نزدیک ماو به بسیاری از آن نرسیدهایم پس ما جاهلانیم علی الدوام . # وهم در فتوحات گفته: گان شیخنا ابومدین بالمغرب قدترک الحرفه وجلس # ~~مع الله تعالی علی مایفتح الله له وکان علی طریقة عجیبة مع الله فی ذلک # ~~الجلوس فانه ماکان یردشیئا یؤتی ثیه به مثل الامام عبدالقادر الجیلی ~~سواء # ~~غیران عبد القادر کان الهض فی الظاهر لمایعطیه الشرف فقیل له یا ~~ابامدین لم لا # ~~تحترف اولم لاتقول بالحرفة فقال الضیف عند کم اذا نزل بقوه وعزم علی # ~~الاقآمة کم توقیت زمان و جوب ضیافته علیهم قالواثآلثة ایام قال وبعد ~~ثلاثة # ~~الایام قالویحترف ولایقعد عندهم حتی یحوجهم قال الشیخ الله اکبر ~~انصفونا PageV01P528 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0702.png) # ~~نحن اضیاف ربنا تبارک و تعالی ونزلنا علیه فی حضرته علی وجه الاقامة # ~~عنده الی الابد فتعینت الضیافة فانه تعالی مادل علی کریم خلق بعبده ~~الاکان # ~~هو اولی بالاتصاف به قالوا نعم قال و ایام ربناکما قال کل یوم کالف سنة # ~~مما تعدون فضیا فته بحسب ایامه فاذا اقمنا عنده فی ثلاثة الاف سنة و ~~انقضت # ~~ولا نحترف یتوجه اعتراضکم علینا و نحن نموت و ینقضی الدنیا و یبقی لنا # ~~فضلة عنده تعاای من ضیافتنافاستحسن ms548 ذلک منه المعترض فانظر فی هذا # ~~النفس ان کنت منهم وکان ابومدین یامر اصحابه باظهار الطاعات فانه لم # ~~یکن عنده فاعل الا الله . # روزی شیخ ابو مدین بر کنر دریا می گذشت جماعتی از کافران فرنک وی را # ~~اسیر کردند و بکشتی خود بردند دید که آنجا جمعی مسلمانانند که اسیر ~~کردهاند # ~~چون شیخ در کشتی قرار گرفت کافران بادبان بر کشیدند تهزوانه شوند هر ~~چند جهد # ~~کردند کشتی از جای خود نجنبید ب وجود انکه بدهای قوی میجست ایشان را # ~~یقین شد که کشتی نخواهد رفت با یکدیگر گفتندغلب این بواسطدی این مسلمان ~~است # ~~که حالی گرفته ایم میشاید که وی ازار باب بطن ب شد ، شیخ را اجازت ~~دادندتااز کشتی # ~~بیرون رود، گفت بیرون نمی رومت همه دسلمانن را نگذارید، چون چاره ~~ندیدندهمه # ~~را گذاشتند فی الحل کشتی ایشان روان شد . # وی گفته : اذا ظهر الحق لم یبق معه غیره . # و هم وی گفته : لیس للقلب سوی وجهة واحدة فالی ای وجهة توجهت # ~~حجبت عن خیر ها . # و هم وی گفته : ما وصل الی صریح الحریة من علیه من ننسه بقیة . # و هم وی گفته : من راینه یدعی مع الله حمالایکونن علی ظاهره منهشاهد # ~~فاحذروه و من کان الا اخذ منه احجب الله عن العطاء فما شم رایحة الفقر ~~. # و من اشعاره . ### | شع # لاتنکر الباطل فی طوره %~% فانه من بعض ظهوراته PageV01P529 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0703.png) # واعطه منک مقداره %~% حتی توفی حق اثباته # توفی رضی الله عنه سنة تسعین وخمسمأیة. # ام وی احمد بن محمد است ، عالم بود بعلوم وعارف بود # ~~رحمه الله تعالی الصنهاحی الاندلسی ابوالعباس بن العریف بوجوه ~~قرلمت و متناهی بود در جمیع روایات، مریدان و طالبان بسیار پیش وی جمع ~~شدند پادشاه وقت را از وی # خوفی در دل پدید آمد وی را طلب داشت در راه فوتشد. # ~~بعضی گفتهاند پیش از رسیدن بپادشاه و بعضی گفتهاند که بعد از رسیدن . # وکان ذلک سنة ست و ثلاثین ms549 و خمسمأیة . # صاحب فتوحات از شیخ خود ابوعبدالله الغزالی نقل کرده است که وی گفته # ~~که روزی ازپیش شیخ خود ابنعریف بیرون امدمو در صحرا سیر می کردم بهر ~~درخت # ~~و گیاهی که می رسیدم می گفت مرا بگیر که من فلان علت را نفع میرسانم ~~وفلان ضرر # ~~را دفع می کنم و مرا از آن حال حیرتی روی نمود بپیش شیخ خود باز گشتم و ~~قضیه # ~~را با وی بگفتم ،شیخ گفت ما نه از برای این تربیت تو کرده بودیم این ~~کان منک # ~~الضار والنافع حین قالت لک الاشجارانهانافعة ضارة فقال یاسیدی التوبة، # شیخ گفت خدای تعالی ترا امتحان و آزمایش کرده است واگر نه من ترابخدای # ~~تعالی رهنمونی کردم نه بغیر او ،علامت صدق توبهی تو آن است که بآن موضع ~~باز # ~~گردی و آن درختان و گیاهها باتوهیچ سخن نگویند، ابوعبدالله بآن موضع ~~باز گشت # ~~از آن سخنان هیچ نشنید خداوند را سبحانه سجدهی شکر بجای آورد بسوی شیخ # ~~باز گشت و آن را باوی بگفت، شیخ گفت : الحمدلله الذی اختارک لنفسه و لم # ~~یدفعک الی کون مثلک من اکوانه . # وهم صاحب فتوحات گفته : کنت یومآعند شیخنا ابوالعباس العریفی # ~~با شبیلنا جالسأواردنا اوارا احد اعطاء معروف فقال شخص من الجماعة # ~~للذی یریدان یتصدق الاقربون اولی بالمعروف فقال الشیخ من فوره متصلا # ~~بکلام القائل الی الله فیابردها علی الکبد و الله ما سمعتها فی تلک ~~الحالة PageV01P530 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0704.png) # ~~الا من الله تعالی حتی قیل لی انها کذانزلت فی القر آن مما تحققت بها و # ~~اشر بها قلبی وکذا جمیع من حضر فلاینبغی ان یأکل نعم الله الااهل ~~اللهولهم # ~~خلقت ویأ کلها غیر هم بحکم النبعیة فهم المقصودون بالنعم . # توفی رحمه الله سنة ست و ثلاثین و خمسمایة. # المالقی ابوالربیع الکفیف وی از مریدان ابوالعباس بن عریف است . ~~روزی باصحاب خود گفتاگرفی المثل دومرد باشندو هریکی # ~~رحمه الله تعالی را ده دینار باشد یکی از ایشان یک دینار ms550 صدقه کند و ~~نه # دینار نگاهدارد و دیگری نه دینار صدقه کند و یک دینار # ~~نگاهدارد کدام از ایشان فاضلتراست: گفتند آنکه نه دینار صدقه کند، شیخ ~~گفت چرا # ~~وی فاضلتر است ؟ گفتند از آن سبب کهوی بیشتر تصدق کرده است، شیخ گفت ~~آنچه # ~~گفتید خوب است اما روح مساله را ندانستید و بر شما یوشیده بمند! گفتند ~~آن # ~~کدام است : گفت آنکه ماهر دورا درمال برابرفرض کردیم آنکه بیشتر داددر ~~امدن # ~~وی در مقام فقر بیش از آنکس است که کمتر داد پ وی بفقر ریادت ب شدپس وی # ~~افضل باشد . # حدیث نبوی وارد است بآن معنی که هفتاد هزار بار کلمهی لااله الاالله گفتن # ~~را در نجات گوینده یا نجات آن کس که آن را بنیت وی گویند اثر تمام است ~~،شیخ # ~~ابوالربیع مالفی گفته است که من این ذکر را هفتد هزار بر گفته بودم و ~~لیکن بنم # ~~کسی معین نساخته بودم تا روزی که بر مایده طعام کسی حاضر شدم باجماعتی ~~و با # ~~ایشان کودکی صاحب کشف بود در آن وقت که آن کودک دست بطعام برد تابخورد # ~~نا گاه بگریست، گفتندش چرا بگریستی؟ گفت اینک دوزخ را مشاهده می کنم و ~~مادر # ~~خود را در وی در عذابمی بینم، شیخ ابوالربیه گفت در باطن خود گفتم ~~خداوندا # ~~تو میدانی که هفتاد هزار با کلمهی لااله الاالله گفتهام ان را بجهت ~~آزادی مادراین # ~~کودک از آتش دوزخ متعین گردانیدم! گفت چون من این نیت در باطن خود تمام ~~کردم # ~~آن کودک بخندید و بشاشت نمود و گفت مادر خود را می بینم که از آتش دوزخ ~~PageV01P531 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0705.png) # ~~خلاص یافت الحمدلله پس بطعام خوردن مشغول شد با آن جماعت ،شیخ ~~ابوالربیع # ~~می گوید که مراصحت اسناد خبر نبوی در این باب بکشف آن کودک معلوم شد و # ~~صحت کشف آن کودک بخبر نبوی . # هم شیخ ابوالربیع گفته است که در بعضی سیاحات تنها می رفتم چون ms551 شب # ~~میرسید مرغی می آمد نزدیک من شب می گذرانید و با من حکایت می کرد ،شبی # ~~شنیدم که می گفت یاقدوس چون بامداد شد پرها بر هم زد و گفت سبحان الله ~~الرزاق # ~~و پروازکرد . # ثم الهکاری رخمه الله تعالی عدی بن مسافرالشامی باشیخ عقیل منبجی و ~~شیخ حماد دباس صحبت داشته بود، بروی خلق بسیار مجتمع شدند در جبل هکاریه ~~که ازتوابه موصل است ، از خلق منقطع گشت و آنجا زاویهیی بناکرد و # مردم آن دیار همه مرید و معتقد وی شدند ،در سنه سبعو # ~~و خمسین و خمسمأیة از دنیا برفت و قبروی در آن دیاراز مزارات متبر که ~~استووی # ~~راکر امات و آیات ظاهره است . # در تاریخ امام یافعی مذکوراست که یکی ازمریدانوی رادریکی از صحراها # ~~داعیهی انقطاع از خلق پیدا شد باشیخ عدی گفت ای شیخ میخواهم که در این ~~صحرا # ~~از خلق منقطع باشم چه بودی که اینجا آبی بودی که بیاشامیدمی و چیزی که ~~قوت # ~~من شدی بشبخ بر خاست آنجا دوسنک بزرک بود پای بریکی زد چشمهی اب شیرین # ~~روان شد و پای بر دیگری زددرخت اناری برست، در خترا گفت ای درخت یک روز # ~~باذن الله تعالی یک انار شیرین میده و یک روز یک انار ترش! وان از ~~بهترین اناری # ~~بود که در دنیامی باشد . # ذوالمقامات العلیة والاحوال السنیة خرق الله سبحانه # سیدی احمد بن علی یدیه العوا ید و قلب له الاعیان واظهر العجائب # ~~بی الحسن الرفاعی ولکن اصحا به ففیهم ااجید والردی یدخل بعضهم ~~النیران # ~~قدس الله تعالی روحه ویلعب بالحیات وهذاماعرفه الشیخ ولاصلحاء اصحابه # ~~نعوذ بالله من الشیطان . PageV01P532 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0706.png) # وی از اولاد بزر گوار امام موسی کاظم است رضی الله تعالی عنه و نسبت ~~خرقهی # ~~وی بینج واسطه بشبلی می رسد، ساکن ام عبیده بودواز بطایح ابوالحسن علی ~~که خواهرزاده # ~~ویاست کفته است که یکروز بر در خلوت وی نشسته بودم پیشوی آواز کسی ~~شنیدم چون ms552 # ~~نظر کردم پیش وی کسی نشسته دیدم که هر گزش ندیده بودم ساعتی دراز باهم ~~سخن # ~~گفتند پس آن شخص از روزنی که در دیوار خلوت شیخ بود بیرون آمد و چون ~~برق # ~~خاطف در هوا بگذشت، پس پیش شیخ در آمدم و پرسیدم که این مرد که بود؟ ~~گفت # ~~تو وی را دیدی: گفتم آری، گفت او کسی است که خدای تعالی بحر محیط را ~~بوی # ~~محافظت می کند و یکی از رجال اربعه است سه روز است که وی مهجور شده اما # ~~نمیداند، گفتم یا سیدی سبب مهجوری وی چیست؛ گفت وی در یکی از جزایر بحر # ~~محیط مقیم است آنجا سه شبانه روز متصل باران بارید بخاطر وی گذشت که ~~کاش این # ~~باران در عمرانات بودی بعد از ان استغفار کرد بسبب این اعتراض مهجورشده ~~است، # ~~پس من گفتم یا سیدی وی را بمهجورتیوی اعلام کردی: گفت نی شرم داشتم، ~~گفتم اگر # ~~میفرمائی من ویرااعلام کنم، گفتمی کنی؟ گفتم آری، گفت سر بگریبان خوددر ~~کش! # ~~در کشیدم آوازی بگوشم رسید که یا علی سر بر آر: سر بر آوردم خود را در ~~یکی از # ~~جزایر بحر محیط دیدم در کار خود حیران شدم برخاستم و اندکی برفتم آن ~~مرد را # ~~دیدم بر ری سلام کردم و آن قصه را با وی بگفتم ، سوگند بر من داد کههر ~~چه ترا # ~~گویم چنان کن، گفتم چنان کنم، گفت خرقه یمرا در گردن من کن ومرا بر روی ~~در # ~~زمین می کش و منادی می کن که این سزای آن کس است که بر خدای تعالی ~~اعتراض # ~~کند ، خرقه را در گردن وی کردم و خواستم که وی را بکشم هاتفی آواز داد ~~که # ~~ای علی وی را بگذار که ملائکهی آسمان بر وی بزاری در آمدند و گریان ~~شدند و # ~~خدای تعالی از وی خوشنود گشت، چون آواز شنیدم بیخود شدم چون بخود باز ~~آمدم # ~~خود را پیش خال ms553 خود دیدم و الله که ندانستم که چون رفتم و چون آمدم. # چون وقتی کسی از سیدی احمد نعویذی طلبیدی و کاغذ بیاوردی که بنویسد اگر ~~PageV01P533 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0707.png) # ~~سیاهی نبودی کاغذ را بگرفتی و بی سیاهی بنوشتی،وقتی برای شخصی بی سیاهی ~~بنوشت # ~~و مدتی مدید غائب شد و بعد از آن آن کاغذ را باز آورد بر سبیل امتحان و ~~گفت # ~~ای شیخ برای من دعائی بنویس !چون در آن کاغذ نگریست گفت ای فرزند این ~~کاغذ # ~~نوشته است و بوی داد. # روزی دو تن از اصحاب وی بصحرا رفتند و با هم بنشستند و حکایات # ~~می ک دند یکی از آنها دیگری را پرسید که ترا در این مدت از ملازمت سیدی ~~احمد # ~~چه حاصل شده؟ گفت تو هر تمنائی که میخواهی بکن! گفتای سیدی میخواهم که # ~~نامه ی آزادی ما از دوزخ همین ساعت از آسمان فرود آید، آن دیگری گفت ~~کرمخدای # ~~تعالی بسیار است و فضل وی بیحد است ، در این حالت که ایشان در این مقال ~~بودند # ~~ناگاه ورقی سیید از آسمان فرود افتاد آن رابر گرفتند در آن هیچ نوشته ~~ندیدند پیش # ~~سیدی احمد آمدند و از احوال خویش هیچ نا گفته آن ورق بوی دادند چون ~~سیدی # ~~در آن ورق نگریست خدایرا سجده کرد و چون سر از سجده برداشت گفت # ~~الحمدلله الذی ارانی عتق اصحابی من النار فی الدنیا قبل الآخرة ،و ~~گفتند # ~~ای سیدی این ورق سفید است ، گفت ید قدرت بسیاهی نمینویسداین بنور نوشته # ~~شمده است . # و گفته که وی را باکمال اشتغال بعبادات اشعار لطیف بوده است فمنها. ### | شعر # # اذا جن لیلی هام قلبی بذ کر کم %~% انوح کما ناح الحمام المطوق # # و فوقی سحاب یمطر الهم والاسی %~% و تحتی بحار للهوی تتدفق # # سلوا ام عمر وکیف بات اسیرها %~% تفک الاساری دونه وهوموثق # # فلا هو مقتول ففی القتل راحة %~% ولا هو ممنون علیه فیطلق # و بعضی گفتهاند که این اییات ms554 رااز قوال شنیده است و بر آنرفته ازدنیا . # و توفی رضی اللهعنه یوم الخمیس الثانی و العشرین من جمادی الاولی # ~~سنة ثمان و سبعین وخمسمأیة . PageV01P534 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0708.png) # صاحب الر امات الخار قةوالانفاس الصادقة والاحوال # ~~قدس الله تعالی روحه حیات بن قیس الحرانی المناقب السامیة. ~~الفاخرة و الانوار الباهرة و المقامات العالیة و # وی یکی از آن چهار کس است که شیخ ابوالحسن قرشی گفته است که چهار # ~~کس می دانم از مشایخ که در قبورخود تصرف می کنند چنانکه احیاء می کنند، ~~معروف # ~~کرخی و شیخ نبدالقادر گیلانی و شیخ عقیل منبجی و شیخ حیات حرانی قدس ~~الله # ~~تعالی اسرار هم . # یکیاز صلحاء گفته است که از یمن در دریانشستم چون بمیان دریای هند # ~~رسیدم باد مخالف بر خاست وموج عظیم شدو کشتی بشکست من بر تخته پارهیی ~~ماندم # ~~موج مرا بجزیرهیی انداخت بسی بگشتم هیچکس ندیدم خرابهی بسیار بود در ~~انجا # ~~نا گاه بمسجدی رسیدم که در وی چهار کس نشسته بودند سلام گفتم جواب ~~مندادند # ~~و حال من پرسیدند حال خود با ایشان بگفتم و باقی رور پیش ایشان بنشستم ~~و از # ~~حسن توجه و کمال اقبال ایشان بر حضرت حق سبحانه امر عظیم مشاهده کردم ~~چون # ~~شب رسید شیخ حیات حرانی در آمد آن جماعت پیش او دویدند و سلام کردندپیش # ~~رفت و نماز خفتن بجماعت بگذاردند و تا طلوع فجر در نماز ایستادند و ~~شنیدم که # ~~شیخ حیات بمناجات در آمد و در آخر گفت یاحبیب التائبین و ~~یاسرورالعارفین # ~~ویاقرة عین العابدین ویاانیس المنفردین و یاحرز اللاجین ویاظهر ~~الهنقطعین # ~~و یا من حنت الیه قلوب الصدیقین ویا من انست به افئدة المحبین وعلیه ~~عکفت # ~~همة الخاشعین ، بعد از آن بگریست گریستنی سخت، دیدم که انوار ظاهر شدن ~~گرفت # ~~چنانکه آن مکان روشن شد چون روشنشدن ماه شب چهارده و بعداز آن شیخ حیات ~~از # ~~مسجد بیرون آمد آن جماعت مرا گفتند که در عقب وی برو: ms555 برفتم دیدم که ~~زمین و بیابان و # ~~دریا و کوه و هامون در زیر پای وی درنور دیده میشود و هر گامی که بر ~~میداشت # ~~میشنیدم که میگفت یارب حیات کن حیات ،در اندک زمانی بحران رسیدیم مردم # ~~هنوزدر نماز باهداد بودند . PageV01P535 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0709.png) # شیخ حیات ساکن حران بوده است تا از دنیا زفته است در تاریخ سنهاحدی # ~~و ثمانین وخمسمأیة . # ~~شیخ جاگیر قدس الله تعالی روحه علی هیئتی برای وی فرستاده است و وی ~~را تکلیف حضور شیخ ابوالوفابروی ثناء کفته است و طاقیه خود را بدست شیخ # نکرده است . # و گفته است که من از خدای تعالی درخواستم که جاگیر را از جملهی مریدان # ~~من کرداند خدای تعالی وی را بمن ببخشید . # و شیخ جا گیر دراصل از کردان بود در صحرائی از صحراهای عراق یک روزه # ~~سامره متوطن شد و آنجامی بود تا در سنه تسعین و خمسمأیة از دنیا برفت ~~وقبر وی # ~~هم آنجا است . # وی گفته: من شاهد الحق عزوجل فی سره سقط الکون من قلبه . # وهم وی گفته: مااخذت العهدعلی احدحتی رایت اسمه مرقوما فی اللوح # ~~المحفوظ من جملة مریدی . # وقال ایضا اوتیت سیفا ماضی الحد احد طرفیه بالمشرق والآخر بالمغرب # ~~اواشیر به الی الجبال الشوامخ لهوت . # یکی از اصحاب وی گوید که روزی باوی بودم گلمهی گاوان از پیش وی میگذشتند # ~~اشارت بیک گاو گرد و گفت این حامله است بگوسالهی نر چنین و چنان و آن ~~فلان # ~~روز خواهدزاد و نذر ما خواهد بود و فلان و فلان از آن خواهند خورد و ~~اشارت # ~~بگاو دیگر کرد و گفت این حامله است بگوسالهی ماده و فلان وقت خواهدزاد ~~و # ~~و فلان و فلان از وی خواهند خورد و سگی سرخ را از وی نصیب است، والله ~~که این # ~~هرچه شیخ گفته بود واقع شدسگی سرخ بزاویه در آمد واز آن گوساله یکپاره ~~ببرد. # توفی رحمه الله سنة تسعین وخمسمایة . # امام العارفین و ms556 دلیل السالکین صاحب الاحوال # ~~بن ابراهیم القرشی شیخابوعبدالله محمد الفاخره والکرامات الباهره . # ~~الهاشمی، قدس الله سره وی گفته : العالم من نطق عن سرک واطلع علی عواقب ~~امرک PageV01P536 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0710.png) # و هم وی گفته که روزی در منا بودی تشنه شدم هیچ جااب نیافتم و بامن هیچ # ~~نبود که بآن آب خورم و میرفتم تا چاهی پیداکنم که از آنجا آب کشم چاهی ~~یافتم # ~~که اعاجم بر آن گرد آمده بودند و آب میکشیدند یکی از ایشان را بگفتم که ~~قدری # ~~آب در این رکوه کن !مرا بزد ورکوهاز دست من گرفت: بینداخت، من برفتم ~~تار کوه # ~~را بگیرم و بسیار خاطر شکسته بودم دیدم که در بر که ی آب شیرین افتاده ~~است اب برداشتم # ~~و بخوردم و رکوه را پر آب کرده پیش اصحاب آوردم از آن آب بخوردند قصهرا ~~با # ~~ایشان بگفتم آنجا رفتند تا آب بر گیرند نه آب یافتند و نه اثر آن ، ~~دانستم که آیتی بود # ~~از آیات الهی. # وعن الشیخ بن کساء قال مرالشیح ابوعبدالله قدس سره فی بعض قراء # ~~مصر و ههه جماعة من اصحابه فوجدواالقریة عامرة بالبیوت والبساتین ولم # ~~یروابها احدافسأل الشیخ عن سبب خلودا فقیل له انها مشهورة یسکن الجن # ~~و من سکنها من الناس اذوه اذی قظیعا وقد تغرق اخلها فی القری فقال # ~~الشیخ لبعض الغقراء نادیأ علی صوتک فی ارجاء التریة معاشر الجان قد ~~امرکم # ~~القرشی ان ترتحلواعن هذه القریة ثم لاتعودواالیها ولاتوذواد احدا من ~~اهلها # ~~این ما کانوا و من خالف معکم هلک فقال الرجل ینادی والنقراء یسمعون من # ~~القریة جلبة و مرحا هقال الشیخ ارتحلواالجلبة ولم یبق منهم فیها ~~احدفتسامع # ~~اهل القریة و جاؤها وعمرت بالناسد لم یتأ ذاحد منهم من الجان بعد ذلک # ~~و من کلامه مافی الوجوداعزمن الاخ فالله فاذاظفرت به فاشد د ایدک علیه # ~~من لم یحفظ الادب ادر که القطب و من لم یتعب الفقراء بالادب حرم بر ~~کتهم # ~~و من اعظم النقم ms557 و رود النقیض علی العبد دهولا یشعر من ام یکن فی قلبه # ~~شاهدا نستحیی منهفی حرکاته لم یتم له امرآ . # توفی رحمه الله سنة تسع وتسعین وخمسمایة. # صاحب احوال بلند ومقامات ارجمند بود، کرامات بسیار و # ~~الصعیدی المعروف ابوالحسن علی بن حمید خوارق عادات بیشمار ازوی ~~ظاهر شده است ، پدروی صباغ # با بن الصباغ بود و میخواست که پسرش هم صباغ باشد بر وی گران # ~~رحمه الله تعالی می آمد که وی بصحبت صوفیه می رفت و طریقهی ایشان ~~PageV01P537 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0711.png) # ~~میورزید و از صنباغی باز می ماند، ووزی پدرشی امد دید که جامهی مردم را ~~رنک # ~~نکرده است و وقت گذشنته است در غضب شد، و دو دکان تغارهای بسیار بود در # ~~هر یک رنگی دیگر بچون غضب پدر رادید همهجامهها را گرفت ودریک تغاره ~~نهاد، # ~~غضب یدر زیاده شدو گفت دیدی که چه کردی وجامههای مردم را ضایع ~~کردیهریکی # ~~رنگی خواسته بودند تو همه را یک رنک کردی !ابوالحسن دست در آن تغاره ~~کرد و # ~~ممه را بیکبار بیرون آورد هریکی آن رنک شده که صاحبش خواسته بود ، چون # ~~پدرش آن بدیدحیران بماند ووی را بسلوک راه صوفیه باز گذاشت واز صنعت ~~صباغی # ~~معذور داشت . # عادت وی آن بود که مادام که نام کسی را در لوح محفوظ از مریدان خود # ~~ندیدی در صحبت خود راه ندادی،روزی شخصی از وی طلب صحبت کرد شیخ ساعتی # ~~سر در پیش افکند و گفت که نزدیک ما هیچ وظیفهی خدمتی نمانده است که با ~~آن # ~~قیام نمائی ! آن شخص مبالغه کرد که از آن چاره نیست، گفت هر رو زمی ~~روویکپشتهی # ~~حلفا می آور، و بعد از مدتی که آن کار کرد دست وی بدرد آمد آنچه حلفا ~~را بآن # ~~دروید بینداخت و ترک صحبت فقر کرد شبی در خواب دید که قیامت قائم ~~شدهاست # ~~و مردم بسر صراط می گذرند بعضی بسلامت می گذرند و بعضی در آتش می افتند ms558 # ~~پس چیزی طلبید که دست در آن زند نیافت متحیر بماندنا گاه دید که یک ~~پشته از آن # ~~پشته های حلفا بر روی آتش میرود، خود را بر بالای آن انداختوی را از ~~آتش بیرون # ~~بردو نجات پافت، ترسناک و هول زده ازخواب در آمد پیش شیخ رفت چون چشم # ~~شیخ بروی افتاد گفت نگفتم که تراخدمتی بیش از این نمانده است از شیخ ~~استغفار # ~~کرد و بسر کار خود رفت . # توفی رحمه الله تعالی سنة اثنی عشرة و ستمأیة . # ~~ابواسحق بن ظریف وی از مشایخ شیخ محی الدین ابن العربی است، درفتوحات ~~می گوید که از بزرگترین مشایخی است که من دیدهام واز # وی می آرد که گفته که کسانی که مرامی شناسند همه اولیام PageV01P538 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0712.png) # ~~الله اند، گفتندچون چنین است یا ابا اسحق؟ گفت زیرا که هریک ازایشان از ~~دو حال # ~~بیرون نیستند یا آن است که در حق من خیرو نیکوئی میگویند یا غیر آن اگر ~~چنانچه # ~~در حق من خیر میگوید مراصفت نمی کند مگر بآنچه صفت وی شده است اگر ~~چنانچه # ~~وی محل آن صفت نبودی و موصوف بآن گشتی مرا بآن صفت نکردی پس این شخص # ~~نزدیک من اراولیاء است و اگر چنانچه درحق من بدمیگوید وی صاحب فراست و ~~کشف # ~~است که خدای تعالی وی را بر حل من ا طلاء داده است پس ابن کس هم از # ~~اولیاءالله است . # وهم در فتوحات میگوید: سمعت شیخنااباعمران موسی بن عمران الشویهی # ~~بمنزلة بمسجد الرضا باشبیله وهویقول للخطیب ابی القاسم بن غفیر وقد # ~~اتکر ابوالقاسم ما یذکر اهل هذه الطریقة یا ابا القاسم لاتفعل فانک ان # ~~فعلت هذا جمعنا بین حرما بین لایری ذلک من نفوسنا ولاتؤمن به من غیر نا ~~و # ~~ماتم دلیل یوده ولاقادح بقدح فیه شرعا وعقلاثم اشتهد لی علی ما ذکره # ~~وکان ابوالقاسم یعتقد فینا فعزرت عنده ما قاله بدلیل یسلمه من ~~مذهبهفانه # ~~کان محدثا فشرح الله صدره للقبول وشکرنی ms559 الشیخ ودعانی فاحمدواالله یا # ~~اخوانناحیث جعلکم الله ممن قرع سمعه اسرار الله المخبؤة فی خلقه التی # ~~اختص الله بهذا من شاء من عباده فکو نوالها قائلین مومنین ولا تحرموا # ~~التصدیق بها فتحرموا خیرها قال الشیخ ابوعبدالله القرشی قدس سره لقیت # ~~من المشایخ قریبا من ستمأیةشیخ واقتدیت باربعة ابی زید القرظی والشیخ # ~~ابی الربیع الخالقی والشیخ ابی العباس الجوزی والشیح ابی اسحق بن ظریف # ~~رضی الله تعالی عنهم - # ~~ابن الفارض الحموی قدس الله تعالی سره کنیت وی ابوحفص است و نام وی ~~عمر،از قبیلهی بنی سعد است قبیلهی حلیمه مرضعهی رسول الله ، حموی الاصل ~~بود و مصری المولدو المحد، پدروی از اکابرعلماء مصربود، # ~~فرزند وی سیدی کمال الدین محمد گفته است که وی گفته که دو اول تجرید و ~~سیاحت # ~~از پدر خود اجازت میخواستم و دروادیها و کوهها که نزدیک بمصر بود ~~میگشتم و بعد PageV01P539 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0713.png) # ~~از شبانروزی کم یا بیش از جهت مراعات خاطروی بازمی کشتم و پیش ویمی ~~آمدم و چون # ~~پدر وفات یافت بتجرید و سیاحت و سلوک طریق حقیقت بالکلیه باز گشتم اما ~~بر من # ~~هیچ چیز از این طریق فتح نمی شد تا آن زمانیکه روزی خواستم که بیکی از ~~مدارس # ~~مصر در آیم دیدم که بردر مدرسه پیری است بقال وضو میسازد ووضوئی نه بر ~~ترتیب # ~~مشروع ، اول دستهای خود بشست بعد از آن پایها را بعد از آن مسح سر کشید ~~بعد # ~~از آن روی بشست با خود گفتم که عجب از این پیر در این سن دردیار اسلام ~~بر در # ~~مدرسه درمیان فقهاء مسلمانان وضوئی میسازد و نه بر ترتیب مشروع، آن پیر ~~در من # ~~نگریست و گفت ایعمر برتو در مصر هیچ فتح نمیشود فتحی که تر دست ~~دهددرزمین # ~~حجاز ومکه خواهد بود وقصد آنجاکن که وقت فتح تو رسیده است ،دانستم که ~~وی # ~~از اولیاء الله است ومراد وی از آن وضوی غیر مرتب اظهارجهل وتلبیس و ~~ستر حال ms560 # ~~بوده است پیش وی بنشستم و گفتم یا سیدی من کجا و مکه کجا غیر وقت موسم ~~حج # ~~است وهیچ رفیق و همراه یافت نیست، بدستخود اشارت کردو گفت اینک مکهپیش # ~~روی تست نظر کردم مکه رادیدم ویرا بگذاشتم وروی بمکه نهادم و مکه از ~~نظر من # ~~غایب نشد تا بآنجا در آمدم وابواب فتح برمن گشاده شد و آثار آن مترادف ~~گشت # ~~در کوهها ووادیهای مکه سیاحت میکردم تا آنکه بوادیی مقیم شدم که از ~~آنجا تا بمکه # ~~دو شبان ررز راه بود وصلوات خم را درحرم شریف بجماعت حاضر میشدم وبامن # ~~درشدن و آمدن سبعی عظیم الخلقه همراهی میکرد وچون شتربزانو در می ~~آمدومی # ~~گفت یا سیدی ارکب - من هر گز سوار نشدم پپانزده سال بر من گذشت نا گاه ~~آواز # ~~آن شیخ بقال بگوش من آمد که یا عمر تعال الی القاهرة احضروفاتی: ~~بتعجیلتمام # ~~بوی امدم دیدم که محتضر است بروی سلام گفتم وی نیز بر من سلام گفت و ~~دیناری چند # ~~بمن داد که باین تکفین وتجهیز من کن وحمالان تابوت را بهریک دیناری بده ~~و بفلان # ~~موضع ببر از قرافه ومیگویند که آن همان موضع است که قبرشیخ ابن الفارض ~~است، # ~~پس گفت تابوت مرا در آن موضع بنه منتظرباش که مردی از کوه فرود می ~~آیدبا وی # ~~برمن نماز گذار آنگاه منتظر باش تا خدای تعالی چه کندبچون وفات یافت ~~بوصیت وی PageV01P540 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0714.png) # ~~عمل کردم وتابوت وی را در آن محل که گفته بود بنهادم دیدم که مردی از ~~کوه فرود # ~~آمد چون مرغ شتابان و ندیدم که پای وی برزمین آمده باشد،وی را بشناختم ~~شخصی # ~~بود که پیاده در بازارها میگشت و مردم باوی مسخر گی میکردند و برفقای ~~وی سیلی # ~~میزدند،پس گفت ای عمرپیش رو تا بروی نماز کنیم پیش رفتم دیدم که میان ~~زمین و # ~~آسمان مرغان سبز و سفید با ما نماز میگذارند چون از نماز فارغ شدیم یک ms561 ~~مرغی # ~~سبز عظیم الخلقت از میان ایشان فرود آمد وزیرتابوت وی بنشست وتابوت وی ~~را # ~~فرو برد وبا دیکر مرغان پیوست و همه تسبیح گویان میپریدند تا از نظر ~~غایبشدند # ~~من از آن حال تعجب کردم آن مرد گفت یا عمراما سمعت ان ارواح الشهداء # ~~فی جوف طیرخضر تسرح من الجنةحیث شاعت هم شهداء السیوف واما شهداء # ~~المحبة فکلهم اجسادهم وارواحهم فی جوف طیرخضروهذاالرجل منهم یا عهر # ~~و من نیزاز ایشان بودم از من زلتی در وجود آمد مرا از میان ایشان ~~براندند واکنون در # ~~بازارها مراقفامی زنند وبر آن زلت تأدیب میکنند . # ویرا دیوانیست مشتمل برعیون معارف و فنون لطایف که یکی از قصاید آن # ~~قصیدهی تائیه است که هفتصد و نجاه بیت است کما بیش . # و قداشتهرت هذه القصیدة بین مشایخ الصوفیة وغیر هم من الفضلاء و # ~~العلماء واهل الحقیقة . # انچه بعداز سیر و سلوک تمام در این قصیده حقایق علوم دینیه و معارف ~~یقینیه از # ~~ذوق خود اذواق کاملان اولیاءو اکابر محققان مشایخ روح الله تعالی ~~ارواحهم اجمعین # ~~جمع کرده است در چنین نظمی رایق گفته اند که کسی دیگر را میسر نشده است ~~و # ~~میسور هیچکسر از اهل فضل و هنر بلکه مقدور اکثر نوع بشر نتواند بود . ### | شه # عن کل لطف فیه لفظ کاشف %~% فی کل معنی منه حسن باهر # بحر و لکن الطفاءة عنبر %~% مزن و لکن الغیوث جواهر # شیخ رحمه الله تعالی فرموده است که چون قصیده ی تائیه گفته شدر سول را ~~PageV01P541 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0715.png) # ~~بخواب دیدم فرمودند که یاعمرماسمیت قصید تک : گفتم یا رسول الله آن ~~رالوایح # ~~الجنان وروایح الجنان نام کردهام!، فقال رسول (ص) لابل سمها نظم السلوک # ~~فسمیتها بذلک . # و حکایت کردهاند از اصحاب که گفتند وی این قصیده را نه بر قاعده ی شعرا # ~~بود بلکه گاهی وی را جذ بهیی میرسیدوروزها هفته یاده روز کما بیش از ~~حواس خود # ~~غایب میشد چون بخود حاضر میشد املاء می کردسی ms562 بیتیاچهل بیت یا پنجاءبیت # ~~آنچه خداوند سبحانه بر وی در آن غیبت فتح کرده بود بعد از آن ترک ان ~~میکرد # ~~تا آن وقت که مثل آن حالت معاودت کردی. # شیخ شمس الدین ابکی رحمه الله که از اصحاب شیخ صدرالدین قونیوی است # ~~قدس الله تعالی سره و شیخ الشیوخ وقت خود بوده است گفته است که در مجلس ~~شیخ # ~~مایعنی شیخ صدرالدین، علماء وطلبهی علم حاضر میشدند درانواع علوم سخن # ~~می گذشت و ختم مجلس بر بیتی از قصیدهی نظم السلوک میشد و حضرت شیخ بر ~~آن # ~~بزبان عجمی سخنان غریب و معانی لدنی میفرمود که فهم آن هیچکس نتوانستی # ~~کرد مگر کسی که از اصحاب ذوق بودی و گاه بودی که در روز دیگر گفتی که ~~در # ~~آن بیت معنی دیگر برمن ظاهر شده است و معنی غریب تر و دقیق تراز پیش ~~بگفتی # ~~و بسیار میفرمود که صوفی میباید که این فصیده را یاد گیرد و باکسی که ~~فهم آن # ~~بکند معانی آن زا شرح کند . # و هم شیخ شمس الدین گفته است که شیخ سعید فرغانی تمامی همت خود را # ~~برفهم آنچه حضرت شیخ میفرموده آورده بود و آن را تعلیق می کرد اولا آن ~~را بفارسی # ~~شرح کرد و تانیا بعربی و آن همهاز برکت انفاس حضرت شیخ ماست شیخ ~~صدرالدین # ~~قدس الله تعالی سره . # قال الامام الیافی رحمه الله وقدا حسن یعنی الشیخ ابن الفارض فی # ~~وصفراح المحبة فی دیوانه الشتمل علی لطائف المعارفی والسلوکد والمحبة # ~~والشوق والوصل وغیر ذلک من الا صطلاجات والعلوم الحقیقیة المعروفة ~~PageV01P542 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0716.png) # ~~فی کتب مشایخ الصوفیة و من ذلک وصفه اها فی هذا البیت المشهور . # # هنیثا لاهن الدیرکم سکرو ابها %~% وماشر بوامنها و لکنهم هموا # # علی نفسه فلیبک من ضاع عمره %~% ولیس له فیها نصیب ولاسهم # و قال ایضا من المشهورانه وقع للشیخ شهاب الدین سهروردی رحمه # ~~الله تعالی علیه قبض فی بعضی حجا به فاتی الیه الشیخ ms563 الناظم رحمه الله ~~فاستشهده # ~~الشیخ شهاب الدین رحمه الله من قریظه فانشده الشیخ الناظم رحمه الله # ~~قصیدة و استمرفی انشادها الی ان قال . # # اهلما بمالم اکن اهلا لموقفه %~% قول المبشر بعد الیاس بالفرج # # لک البشارة فاخلع ما علیک فقد %~% ذکرت ثم علی ما فیک من عوج # فقام الشیخ شهاب الدین سهروردی رحمه الله فتواجد و امن عنده من # ~~شیوخ الوقت الحاضرین وکان المجلس عامر البشیوخ اجلاء وسادة من الاولیاء # ~~فخلع علیه هووالحاضرون قیل اربعمایة خلعة . # وقتی از شیخ ابن الفارض هفوه صادر شد وی را بآن مؤاخذه کردند و قبضی # ~~عظیم که نزدیک بود که روح وی مفارقت کند واقع شد این بیت حریری بخواند ~~. # من ذاالذی ماساء قط %~% و من له الحسنی فقط # شنیدی که در میان زمین و آسمن کسی می گوید اما شخصی وی را نمیدید # ~~محمد الهادی الذی علیه جبر ئیل هبط . # شیخ برهان الدین ابراهیم جعبری رحمه الله تعالی گفته است که در نواحی # ~~جعبر در سیاحت بودم و باخود حدیث التذاذبفناء در محبت می کردم ناگاه ~~مردی # ~~چون برق خاطف گذشت و این بیت میخواند . # فلم تهونی مالم تکنفی فانیا %~% ولم تفن مالم یجلی فیک صورتی # دانستم که آن نفس محبی است در پی وی بجستم ووی را بگرفتم و گفتم که # ~~است ، گفتم اکنون وی کجاست ؟ گفت پیش ازاین نفسوی از حجاز میشنیدم ~~واکنون PageV01P543 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0717.png) # ~~از جانب مصر می اید و اکنون وی محتضر است و مامور شدهام با آنکه در وقت # ~~انتقال وی حاضر باشم وبروی نماز گذارم و حالابسوی وی میروم و بسوی ~~مصرمتوجه # ~~شد و من نیز متوجه شدم و بوی آن مرد مییافتم و در عقب بوی می رفتم تا ~~بر شیخ # ~~ابن الفارض در آمد و وی محتضر بود، گفتم سلام علیک و رحمة الله و بر ~~کاته ! گفت و # ~~علیک السلام یا ابراهیم بنشین بشارت باد تراکه تو از زمرهی اولیاء خدای ~~سبحانه # ~~و تعالی هستی! ms564 گفتم یا سیدی می دانم که این بشارت از حضرت حق است ~~سبحانه # ~~که بر زبان تو می گذرد اما میخواهم که جوت آن را بدانم تا دل من از آن ~~اطمینان # ~~یابد که نام من ابراهیم است ومرا ازسر مقام ابراهیمی که گفت ولکن ~~لیطمشن قلبی # ~~نصیبی است، گفت از خدای تعالی درخواستم که دروقت انتقال من جماعتی ~~ازاولیاء # ~~الله حاضر شوند و تو حاضر شدی پس لابد تو از ایشان باشی بعد از آن دیدم ~~که # ~~بهشت بر وی متمثل شد چون بآن نظر کرد گفت آه و گریهی عظیم بر گرفت و ~~رنک # ~~وی تغییر پذیرفت و این بیتها خواندن گرفت . ### | شعر # # کان منزلتی فی الحب عند کم %~% ماقد رأیت فقد ضیعت ایامی # # امنیة ظفرت روحی بها ز منا %~% الیوم احسبها اضفاث احلام # من گفتم ای سیدی این مقام بزرکاست، گفت ای ابراهیم رابعه عدویه که زنی ~~بود # ~~گفته است وعزتک ما عبدتک خوفأمن نارک ولا رعبة فی جنتک بل کرامة # ~~لوجهک و الکریم و هحبة فیک، واین مقام نه آن مقام است که من آن راطلب ~~کردهام # ~~و عمری در جستجوی آن بسردهام بعد از آن آرام و خندان شد و برمن سلام ~~گفت # ~~ووداع کرد و گفت در تجهیز من با جماعن حاضر باش و بر من نماز کن و سه ~~روز بر # ~~سر قبر من حاضر بباش بعداز آن ببلاد خود رو بعداز آن بمخاطبه و مناجات ~~مشغول # ~~شد شنیدم که قائلی می گفت که آواز وی میشنیدم اما شخص وی را نمیدیدم # ~~یاعمر فماتروم ،ووی کفت: PageV01P544 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0718.png) ### | معر # ~~روم وقد طال المدی منک نظرةوکم من دماء دون مرمای طلت # بعداز آن خندان و گشاده روی بحق پیوست، دانستم که مقصود وی بدادند و # ~~مراد وی در کنارش نهادند . # و هم شیخ برهان الدین ابراهیم جعبری گفته است که در وقت انتقال وی جمعی # ~~کثیر از اولیاء الله حاضر بودند بعضی را میشناختم ms565 و بعضی را نمیشناختم ~~و از # ~~آنجمله بود عزیزی که سبب معرفت من بویشده و من در عمر خود جنازدین از ~~آن # ~~بزر گوار تر ندیده بودم و مرغان سپید و سبز بر سر آن پرواز می کردند و ~~مردم # ~~بسیار بر حمل آن گرد امده بودند و روح مقدس حضرت رسالت بالمادش حاضر ~~آمده # ~~بود و بر وی نماز می کرد و ارواح مقدس حضرات انبیاء و اولیاء انس و جن ~~طائفه # ~~بعد از طائفهاقتداء بآن حضرت کرده بودند و بروی نماز می کردند و من ~~باهرطائفه # ~~نماز می گذاردم بدین سبب دفن وی تأخیر یفت و تا آخر روز کشید و هر کسی # ~~در آن سخنی می گفتند بعضی میگفتند این در حق وی تادیبی است که در محبت # ~~دعوی بلند مقامی میکرد و بعضی غیر آن میگفتند و همه از سر کار محچوب ~~بودند # ~~الا من شاءالله ،چون آخر روزویرا دفن کردند بمقتضای وصیت وی سه روز آنج # ~~اقامت کردم و بسی احوال عجیب و غریب مشاهده افتاد که عقول را طاقت ~~ادراک # ~~آن نیست . # وقتی شیخ برهان الدین مذکور با جمعی از کبار بزیارت وی رفته بودند # ~~دیدند که خاک بسیار گرد قبر وی در آمده و گرد بر آن نشسته و این بیت ~~بخواند. # # مساکین اهل العشق حتی قبورهم %~% علیها تراب الذل بین المقابر # بعد از آن ، آن خاکها و گردها را بروفتند و بدامن مبارک خود می بردند # ~~تا حوالی قبر وی را پاک ساختند. # توفی رحمة الله علیه فی الثانی من جمادی الاولی سنة اثنین و تلاثین # ~~و ستمأیة . PageV01P545 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0719.png) # ~~الجعبری ابراهیم بن معصار فاخره بوده است، مذهب وی محوکلی و نفی ~~وجود وافلاس کنیت وی ابو اسحق است ، صاحب آیات ظاهره و مقامات # ~~رحمه الله تعالی و ناداشت بوده است، شیخ عبدالقادر گیلانی قدس الله ~~تعالی # روحه کفته است: # # نا بلبل الافراخ املاء دوحها %~% طربا و فی العلیاء باز اشهب # و ms566 شیخ ابراهیم در مقابله ی آن چنین گفته است : # انا ضرد المرحاض املاءبیره %~% نتنا وفی البیداء کلب احرب # ~~روزی یکی از شاگردان وی در آمد و گفت که دو بیت شنیدهام که مرا بسیار # ~~خوش آمده است، گفت کدام است؛ آن برخواند که . # # و قائلة انفقت عمرک مسرقا %~% علی مسرف فی تیهه و دلاله # # فقلت لها کفی عن اللوم اننی %~% شغلت به عن هجره و وصاله # شیخ ابراهیم گفت این نه مقام تست و نه مقام شیخ تو . # چنین گویند که چون اجل وی نزدیک رسید بموضع قبر خود آمد و گفت : # ~~یا قبیر قد جاعک زبیر و آنجا مقیم شد بی آنکه وی راعلتی ومرضی ~~باشدوعنقریب # ~~بجوار رحمت حق پیوست فی سنة سبع و ثمانین و ستمأیة. # ~~شیخ محی الدین قدس الله تعالی سره محمد بن علی بن العر بی از ~~صوفیه وی را بزرگ داشتهاند فخموه تفخیما عظیما و مدحوا کلامه مدحا کریها ~~و وصفوه بعلو المقامات و بملماء ظاهر دروی طعن کردهاند و اندکی از ~~فقهاءوجماعتی وی قدوهی قائلان بوحدت وجود است و بسیاری از فقهاء # ~~و اخبروا عنه بما یطول عنه ذکره من الکرامات هکذا ذکره الامام الیافعی # ~~رحمه الله فی تاریخه . # وی سرا اشعار لطیف وغریت است واخبار نادر عجیب ، مصنفات بسیار # ~~دارد یکی از کبار مشایخ بغداددر مناقب وی کتابی جمع کرده است و در آنجا ~~آورده # ~~است که مصنفات حضرت شیخ از پانصد زیاده است و حضرت شیخ بالتماس بعضی از ~~PageV01P546 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0720.png) # ~~اصحاب رساله یی در فهرست مصنفات خود نوشته است و در انجا زیادت از ~~دویست و پنجاه # ~~کتاب را نام برده بیشتر در تصوف و بعضی در غیر آن، و دراخطبهی آن رساله ~~فرموده # ~~که قصد من در تصنیف این کتب نه چون سایر مصنفات نصنیف وتألیف بود بلکه ~~سبب # ~~بعضی تصنیفات آن بود که بر من از حق سبحانه امری وازد میشد که نزدیک ~~بود که # ~~مرا بسوزد خود ms567 را ببیان بعضی از آن مشغول میساختم، و سبب بعضی دیگر ~~آنکه # ~~در خواب یا در مکاشفه از جانب حق سبحانه و تعالی بن مامور میشدم. # در تاریخ امام یافعی رحمه الله تعالی مذکور است که گفتهاند که وی را ~~باشیخ # ~~شهاب الدین سهروردی قدس الله تعالی روحهما انفاق ملاقاتو اجتماء افتاده ~~است و # ~~هر یک از ایشین در دیگری نظر کردهاند و آنگاه از یکدیگر مفارقت ~~نمودهاند # ~~بی آنکه در میان ایشان کلامی واقع شود بعد از آن وی را از حال شیخ شها_ # ~~الدین سهروردی پرسیدهاند گفته است هورجل معلومن قرنه الی قدیمه من ~~السنة. # ~~و شیخ شهاب الدین را ازحال وی پرسیدند گفته است که هو بحر الحتایق . # ونست خرقهی وی در تصوف بیک واسطد بشیخ محی الدین عبد الفدر گیلانی # ~~قدس اله تعالی سره میرسد و نسبت دیگر زی در خرقه بخضر میرسد # ~~بیک واسطه. # قال رضی الله عنه لبست هذه الخرفة المعروفة من یدابی الحسن علی بن # ~~عبدالله بن جامع ببستانه باامقلی خارج السوصل سنة احدی وستسأیة ولبسها # ~~ابن الجامع من ید الخضر(ع) وفی الموضع الذی البسه ایاهاالبسنیها ابن ~~جامع # ~~وعلی تلک الصورة من غیرزیادة ونقتسان . # و نسبت دیگر وی بخضر ته میرسدبی واسطه، قال رحمة الله علیه صحبت # ~~انا وااخضر (ع) و تادبت بهواخذت عنه فی وصیة اوصانیها شفاها التسلیم # ~~بمقامات الشیوخ و غیر ذلک ورأیت منه ثلثة اشیاء من خرقة العواید رأیته # ~~یمشی علی البحر وطی الارض ورأیته یصلی فی الهواء. # و اعظم اسباب طعن طاعنان در وی کتاب فصوس الحکم است و همانا که منشاء ~~PageV01P547 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0721.png) # ~~طعن طاعنان یا تقلید وتعصب است یاعدم اطلاع براصطلاحات وی یا غموض ~~معانی و # ~~حقایق ومعارف که درمصنفات وی بتخصیص درفصوص وفتوحاتاندراج یافته استدر # ~~هیچ کتاب یافت نمیشود وازهیچ کس ازین طائفه ظاهرنشده است واین فقیر ~~ازخدمت # ~~خواجه برهان الدین ابونصر پارسا قدس سره چنین استماع دارد که می گفت که ~~والد # ~~ما میفرمود که ms568 فصوص چاناست وفتوحات دل، و هرجا که والد بزر گوار ایشان ~~در # ~~کتاب فصل الخطاب قال بعض کبیرالعارفین گفته است مراد بآن حضرت شیخ است # ~~قدس سره # روی الشیخ مویدالدین الجندی فی شرحه لفصوص الحکم عن شیخه # ~~الشیخ صدرالدین القونوی قدس الله سره انه روی عن الشیخ رحمة الله علیه # ~~انه قال لما رصلت الی بحرالروهمن بلاد اندلس عزمت علی نفسی ان لاارکب # ~~البحرالا بعد ان اشهد تفاصیل احوال لظاهرة والباطنة الوجودیة ~~مماقدرالله # ~~سبحانه علی ولی ومنی الی آخر عمری فتوجهت الی الله سبحانه بحضور تام # ~~و شهود عام ومراقبة کاملة فاشهدنی الله سبحانه جمیع احوالی مما یجری # ~~ظاهرا وباطنا الی آحرعمری حتی صحبت ابیک اسحق بن محمد وصحبتک # ~~و احوالکث وعلومک واذ وافک و مقاماتک و تجلیاتک و مکاشفاتک وجمیع # ~~حظوظک من الله سبجاه ثم رکبت البحر عابی بصیرة ویقین کان و ماکان # ~~ویکون من غیر اخلال واختلال . # وهم وی درفتوحات آورده است حکایت از حال خود رحمه الله و لقدامنا بالله # ~~و برسوله وماجاء به مجملا و مفصلا مما وصل الینا من تفصیله ومالم یصل # ~~ااینا و لم یثبتعند نافنحن مومنون بکل ماجاء به فی نفس الامراخذت ذلک # ~~عن ابوی احتذ تقلید وام یخطر لی ما حکم النظر العقلی فیه من جوازواحاة # ~~ووجوب فهملت علی ایعانی بذلک حتی علمت من این امنت و بماذا امنت و # ~~*کشف الله عن بصری وبصیرتی وخیالی فرایت بعین البصرما لایدرک الا به - # ~~ورأیت بعین البصیرة مالایدرک الا بهورایت بعین الخیال مالایدرک الابه ~~فصار # ~~انبعته وهوالرسول المبعوث الی محمد (ص) و شهدت جمیع انبیاء کلهم من ~~PageV01P548 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0722.png) # ~~أدم الی محمد علیه الصلوة والسلام واشهدنی الله تعالی المؤمنین کلهم # ~~حتی مابتمی من احد ممن کان ویکون الی یوم القیمة خاصتهم وعامتهم ورأیت # ~~مراتب الجماعة کالها فعلمت اقدارهم واطلعت علی جمیع ما امنت به مجملا # ~~مما هوفی العالم العلوی و شهدت ذلک کله فما زحزحنی علمم مارایته ~~وعانیته # ~~عن ایمانی فلم ازل اقول واعمل ms569 مااقوله واعمله بقول النبی (ص) لالعلمی # ~~و لالعینی ولا لشهودی فواخیت بین الایمان و العیان وهذا عزیز الوجود # ~~فی الاتباع فان مزلةه اقدام الاکابر انما یکون هنا اذا وقعت المعانیه ~~لما وقع # ~~به الایمان فتعمل علی عین لاعلی ایمان فلم تجمع بینهما فقاته من الکمال ~~ان. # ~~یعرف قدره و منزلته و ان گان من اهل الکشف فما کشف الله له عن قدره و # ~~منزلته فجعل نفسه فعمل علی المشاهدة و الکامل من عمل علی الایمان مع ~~ذوق # ~~العیان وما انتقل ولااثرفیه العیان ومارأیت لهذ المقام ذائقا بالحال ~~وان کنت # ~~اعلم ان له رجالا فی العالم لکن ما جمع الله بینی وبینهم فی رویة ~~اعیانهم و # ~~اسمائهم فقد یمکن ان اکون رأیت منهم وما جمعت بین عینه واسمه و کان سبب # ~~ذلک انی ما علقت نفسی قط البی جانب الحق ان یطلعنی علی کون من الاکوان # ~~ولاحادثة من الجوادث وانما علقت نفسی مع الله عن یستعملنی فیما یرضیه # ~~ولا یستعملنی فیما بباعدنی عنه و ان یخصنی بمقام لایکون لمنبع اعلی منه # ~~ولو اشرکنی فیه جمیع من فی العالم لن نتاثر لذلک فانی عبد محض لا اطلب # ~~التفوق علی عباده بل جعل الله فی نفی من الفرح انی اتمنی ان یکون ~~العالم # ~~کله علی قدم واحدة فی اعلی المراتب فخصنی الله بخاتمة امر ام یخطرلی # ~~ببالی فشکرت الله تعالی بالعجز عن شکره مع توفیقی فی الشکرحقة وماذ کرت # ~~ما ذکرته من حالی للفخرلا و الله انما ذکرته لامرین الامرا لواحد لقوله # ~~تعالی و اما بنعمة ربک فحدث وآیة نعمة اعظم من هذه والامر الاخرلیسمع # ~~صاحب همة فتحدث فیه همة لاستعمال نفسه فمیما استعملها فینال مثل هذا # ~~فیکون معی و فی درجتی وانه ولاضیق وضحرج الا فی المحسوس . # و شیخ صدرالدین قدس سره در کتاب فکوک میفرماید که شیخ ما را نظرهیی # ~~بود مخصوص که چون خواستی که بر حال کسی اطلاع یافتی نظری بوی کردی و از ~~احوال PageV01P549 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0723.png) # ~~و اخروی ms570 ودنیوی وی خبر کردی . # در باب چهل و چهارم از فتوحات مذکوراست که شیخ میگوید که وقتی که مرا # ~~ازمن بستدند روز گاری برمن گذرانیدند که نماز می گذاردم بجماعت و امام ~~بودم # ~~و جمیع اعمال نماز چنانچه میبایست بجای می آوردم و مرا بآن هیچ ~~شعورینه، نه # ~~بجماعت و نه بمحل آن و نه بهیچ چیز از عالم محسوس و باینکه می گویم مرا ~~بعد # ~~از اقامت خبر کردند من بخود میدانستم هرچه از من واقع شده بود چون حر ~~کات # ~~نائم بود که ازوی صادر میشود ووی از آن آکاه نه، دانستم که حق سبحانه ~~وقت مرا # ~~برمن محفوظ داشته بود و با من چنان کرده بود که با شبلی کرده بود که وی ~~را در # ~~اوقات نماز بوی باز میدادند اما نمیدانم که وی را بآن شعور میبود یا ~~نه، آن را با # ~~جنید قدس سره گفتند ، گفت : الحمدلله الذی لم یجر علیة لسان ذنب . # وهم درفتوحات مذکوزاست که حضرت شیخ این بیت فرموده بود . # یا من یرأنی و لا اراه %~% کم ذا اراه ولا یرانی # یکی از اصحاب شیخ گفت چون گفته ولایرانی ومیدانی که او ترا می بیند، او # ~~رسپیل بدیهه گفت: # یا من یرانی مجرما ولااراه اخذا %~% کم ذا اراه منعما ولایرانی لائذآ # وهم در فتوحات آورده است که بعد ازنماز جمعه طواف می کردم شخصیرا # ~~دیدم که طواف میکند که وی کسی را مزاحمت نمیکرد و نه کسی ویرا ، بمیان ~~دو # ~~کس درمی آید که ایشان را ازهم جدا نمی کرد دانستم که روحی است متجسدشده # ~~سرراه وی نگاهداشتم و بروی سلام کردم و جواب من باز داد و باوی همراهی ~~کردم # ~~و میان ما سخنان واقع شد دانستم که سبتی است، ازوی پرسیدم که چرا از ~~روز_ # ~~های هفته روز شنبه را بکسب تخصیص کردی: گفت از آن جهت که خدای تعالیروز # ~~یکشنبه ابتدای خلق عالم کرد و در روز جمعه فارع ms571 شد پس دراین شش روز ~~کهوی # ~~در کار ما بؤد من در کار وی بودم و برای حظ نفس خود کاری نکردم چون ~~شنبه آمد # ~~آن را برای خود گردانیدم و در وی بکسب مشغول بودم از برای قوت آن شش ~~روز PageV01P550 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0724.png) # ~~دیگر ،از وی سؤال کردم که در وقت تو قطب زمان که بود: گفت من بودم، پس ~~مرا # ~~وداع کرد وبرفت چون بآن جای که مینشستم باز آمدم یکیاز اصحاب من گفت که # ~~امروز مردی غریب دیدم که در مکه ویرا ندیده بودم با تو در طواف سخن می ~~گفت # ~~که بود و آن از کجا آمده بود؛ قصه را باز گفتم حاضران تعجب کردند. # وهم در فتوحات می آورد که یکی از مشایخ ما را گفتند که دختر فلان یادشاه # ~~که خلق را از وی منفعت بسیار است و نسبت بشما اخلاص و اعتقاد تمام دارد ~~بیمار # ~~است و آنجا میباید رفت،شیخ بآنجا رفت شوهروی استقبال کرد و شیخ را ~~ببالینوی # ~~آورد دید که در حالت نزع است گفت زودتروی را دریابید پیش از آنکهب ود: # ~~شوهرش گفت چون دریابموی را گفت ویراباز خریدبدیت کامل ویرا آوردند نزع ~~و # ~~رنج جان کندن در توقف افتاد ودختر چشم خود را بگشاد و برشیخ سلام کرد، ~~شیخ # ~~وی را گفت ترا هیچ باکی نیست ولیکن اینجا دقیقه ییست که بعداز آن که ~~ملک الموت # ~~نازل شد خالی باز نمی گردد چاره نیست از بدلی ما ترا از وی خلاص کردیم ~~این # ~~زمان ازما حق خود میطلبد پاز نخواهد گشت مگر آنکه جانی دیگر قبض کند تو # ~~اگرزنده باشی خلق را از تو اسایش بسیار است و تو عظیم القدری و فدای ~~تونمی- # ~~شاید جز عظیم القدری ،مرا دختریست که دوستترین دختران منست نزدیک من،وی # ~~را فدای تو میسازم بعداز آن رو بملک الموت کرد و گفت بی آنکه جانی نبری ~~بنزدیک # ~~برورد گار خود نمیروی! جان دخترمرا بگیر ms572 بدل وی که وی را ازخدای تعالی ~~باز # ~~خریدهام، و بعد از آن شیخ پیش دختر خود رفت ووی را هیچ بیماری نه و گفت ~~ای # ~~فرزند روح خودرا بمن بخش زیرا که توقائم مقام دختر پادشاه نمی توانی ~~شددرمنفعت، # ~~گفت ای پدربجان من در حکم تست، ملک الموت را گفت جان وی بگیر! در حال ~~دختر شیخ # ~~بیفتاد و بمرد، یس شیخ ابن العربی رحمة الله علیه می گوید که نزدیک ما ~~آنست که از # ~~آنکه چیزی بدهند و جان مریض را بازخرند چاره نیست ولازم نیست که در عوض # ~~جان دیگر بدهند زیرا که ما از خود این مشاهده کرده ایم که جان کسی را ~~باز خریده # ~~ایم وهیچ جان درعوض ندادهایم . # و هم در فتوحات می آرد که در سنه ست ثمانین و خمسمأیة در مجلس ماحاضر ~~PageV01P551 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0725.png) # ~~شد یکی از علماء که بر مذهب فلاسفه رفتی و اثبات نبوت چنانکه مسلمانان ~~کنند # ~~نکردی وانکار خوارق عادت و معجز ات انییاء علیهم السلام کردی و اتفاقا ~~فصل زمستان بود # ~~و در مجلس منقل آتش افروخته بودند، آن فلاسفی گفت که عامه می گویند که ~~ابراهیم # ~~را در آتش افروخته انداختند و نسوخت و این محال است زیراکه آتش بالطبع ~~محرق # ~~است مراجسام قابله را ،پس بنیاد تأویل کرد و گفت مراد بآتش مذکور که در ~~قر آن # ~~و اقع است آتش غضب نمروداست و مراد بانداختن ابراهیم در آن آتش آن است ~~که # ~~غضب بروی واقع شد و مراد بآنکه آن آتش وی را نسوخت آنکه غضب را بروی # ~~نراند بجهت غلبهی ابراهیم بروی بدلیل و حجت، چون آن فلسفی از کلامخود ~~فارغ # ~~شد بعضی از حاضران مجلس در ظاهر آن است که شیخ بآن خود را میخواهد گفت # ~~چه می گوئی که ترا صدق آنچه که خدای تعالی گفته است که آتش برابراهیم ~~ابلا # ~~برد و سلام گردانیدم بنمایم و مقصود من از این رفع ms573 انکار معجزهی ~~ابراهیم است ابلا # ~~نه اظهار کرامت خویش؛، آن منکر گفت که این نمیتواند بود، گفت این آتشی ~~که در # ~~منقله است همان آتش هست که تومی گوئی بالطبع محرق است، گفت آری هست، ~~منقله # ~~را برداشت و آتشها را در دامن منکر ریخت و مدتی بگذشت و بدست خود هرطرف # ~~می گردانید و جامهیوی نسوخت باز آن آتش را در منقل ریخت و منکر را گفت # ~~دست خود بیار چون دست وی بنزدیک اتش رسید بسوخت پس گفت روشن شد که # ~~سوختن و ناسوختن آتش بفرمان خداوند است سبحانه رتعالی نه بمجرد طبع؟، ~~منکر # ~~اعتراف نمود وایمان آورد . # و هم در فتوحات می آورد که شیخ ابوالعباس حریری درسنه ثلاث و ستمأیة در # ~~مصر با من گفت که با شیخ ابوعبدالله قربانی در بازار میرفتیم و وی برای ~~فرزند # ~~صغیر خود قصریه گرفته بود و قصریه ظرفی را گویند از شیشه که کود کان در ~~آنجا # ~~بول کنند جماعتی مردم صالح با ما پیوستند جائی بنشستیم که چیزی خوریم ~~خاطر # ~~بر آن قرار گرفت که بجهت نانخورش قدری شیره شکر بستانیم ظرفی حاضر نبود # ~~گفتند آن قصریه نو است و هیچ ناپاکی در آنجانر سید،ه آن شیره را در ~~آنجا کردند PageV01P552 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0726.png) # ~~چون بخوردیم و مردمان پرا کنده شدند با ابوعبدالله میرفتیم و قصریه ~~دردست وی، # ~~والله که من و ابوعبدالله قربانی هر دو شنیدیم که از آن قصریه آو از ~~آمد که بعداز آنکه # ~~اولیاء خدای تعالی در من چیزی خورده باشند من جایگاه بول و ناپاکی نشوم ~~سو گند # ~~بخدای تعالی که همچنین نخواهد بود !از دست وی بجست و بر رمین افتاد و ~~خرد # ~~بشکست واز آن صورت حالی عجب درما تصرف کرد، شیخ گفته است رحمة الله ~~علیه # ~~که با شیخ ابوالعباس گفتم که شما ازموعظهی آن قصر یه غافل شدهاید مقصود ~~نه آنست # ~~که شما توهم کرده اید بسیار ظرفها است که ms574 در آنجا کسانی بهتراز ~~شماچیزیخوردهاند # ~~و جایگاه نایاکی شده بلکه مقصود از آن تنبیه بوده است که بعد از آنکه ~~دلهای شما # ~~موضع مع فت خدایتعالی شدهاست میباید که آن راموضع اغیار نگردانیدو در ~~آنجا # ~~چیزهائی را که حق سبحانه و تعالی از آن نهی کرده جای ندهید و آنکه ~~بشکست # ~~اشارت بر آنست که میباید که پیش حق سبحانه همچنین شکسته باشید ، شیخ ~~ابو العباس # ~~انصاف داد که ما از آنچه تو فرمودی غافل بودیم. # وهم در فتوحات می آرد که یکی از اخوال من پادشاه تلمسان بوده است نام # ~~وی یحیی بن یعان و در زمان وی شیخی بوده که وی را ابوعبدالله تونسی می ~~گفتهاند # ~~از خلق منقطع گشته بوده و در بیرون تلمسان دزموضعی بعبادت مشغول بوده، ~~روزی از # ~~آن موضع بتلمسان میرفته یحیی بن یعان در خیل و حشم خود در راه بوی ~~رسیده # ~~ویرا گفته اند که این ابوعبدالله تونسی است سر اسب باز کشیده و بروی ~~سلام کرده و # ~~جامه های فاخره دربر داشته پرسیده است که یاایها الشیخ باین جامهها که ~~من پوشیده ام # ~~نماز روا هست: شیخ بخندیده ! یحیی گفته است چرامی خندی: گفت از نادانی ~~و کم # ~~عقلی تو، حال تو بحال سگی میماند که در مرداری افتاده باشدواز آن سیر ~~خورده باشدو # ~~سر تاپای وی از خون و نجاست آلوده باشد چون وی را بول آید پای خود را ~~بردارد # ~~که ناگاه از آن بول رشاشهیی بوی نرسد، شکم تو از حرام پر امدهز مظالم ~~عباد در # ~~گردن توبسیار است و تو از آن می پرسی که نمازتو دراین جامهها روا هست ~~یانی؛، # ~~یحیی بگریست و از اسب خود فرود آمد و در پای شیخ افتاد و ترک سلطنت ~~کرده PageV01P553 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0727.png) # ~~ملازم شیخ شد چون سه روز پیش شیخ بود شیخ ریسمانی آورد و گفت ایام ~~مهمانی # ~~تمام شد بر خیز هیزم می کش و می فروش!ریسمانی بستد ms575 و هیزم بر سرخود ~~مینهاد # ~~و ببازار می آورد و مردم ویرا بعد از سلطنت بآن حال میدیدند و میگر ~~یستندهیزم # ~~را میفروخت و مقدار قوت خود می گرفت وباقی را صدقه میکرد و همیشه در ~~شهر # ~~خود بودتا در گذشت . # وقتیکه کسی از شیخالتماس دعاء کردی گفتی التماس دعاء از یحیی بنیعان کنید # ~~که وی از پادشاهی بزهد آمد و شاید که اگر بآن مبتلا بود می بزهد ~~نیامدی. # شیخ رکن الدین علاء الدوله قدس الله تعالی روحه ببزرگی و کمال حضرت شیخ # ~~رضی الله عنه در بسیاری از حواشی فتوحات اعتراف نموده است چنانکه در ~~خطاب # ~~بوینوشته که ایها الصدیق وایها المقرب وایها الولی و ایها العارف ~~الحفانی # ~~و این خواشی حالا بخط وی بر کنار فتوحات موجود است اما ویرا در آن معنی ~~که # ~~حضرت حق را وجود مطلق گفته است تخطئه بلکه تکفیر کرده است و بعضی از ~~اهالی # ~~عصر که سخنان هر دوشیخ را تتبع بسیار کرده بود بهر دو اخلاص و اعتقاد ~~تامداشت # ~~در بعضی از رسائل خود نوشته است که در حقیقت توحید میان ایشان خلاف ~~نیست # ~~و تخطئه و تکفیر شیخ رکن الدین علاء الدوله مرشیخ را رضی الله عنه راجع ~~بآن معنی # ~~است که از کلام شیخ فهم کرده است نه بآن معنی که مرادشیخ است زیراکه ~~وجود را # ~~سه اعتبار است یکی از اعتبار وی بشرط شیء که و جود مقید است ودوم بشرط ~~لاشیء # ~~که وجود عام است و سوم لابشرط شیء که وجود مطلق است آنکه شیخ رضی الله ~~عنه # ~~ذات حق را سبحانه وجود مطلق گفته بمعنی اخیر است و شیخ رکن الدین علاء ~~الدوله آنرا # ~~بر وجود عام حمل کرده و درنفی و انکار آن مبالغه نموده باوجود آنکه خود ~~باطلاق # ~~وجود ذات بمعنی اخیر اشارت کرده است چنانکه در بعضی رسائل فرموده است ~~که # ~~الحمد لله علی الایمان بوجوب وجوده و نزاهته عن ان یکون ms576 مقیدآمحدودا # ~~اومطلقالایکون له بلا مقیدانه ،وجود مقید محدود نباشد که وجود وی موقوف ~~باشد # ~~بر مقیدات ناچار مطلق خواهد بود لابشرط شیء که بهیچ یکاز تقید وعموم ~~مشروط PageV01P554 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0728.png) # ~~نباشد و قیود و تعینات شرط ظهور وی باشد در مراتب نه شرط وجوداوفی ~~حدذاته، و # ~~نزاغی که میان شیخ رکن الدین علاءالدوله و شیخ کمال الدین عبدالرزاق ~~کاشی رحمهما # ~~الله تعالی پیش از این مذکورشد آن نیزاین قبیل تواند بود و الله تعالی ~~اعلم بالسرائر. # ~~و در رسالهی اقبالیه مذکور است که درویشی در مجلس شیخ رکن الدین علاء ~~الدوله # ~~پرسید که شیخ محیالدین عربی که حق را وجود مطلق گفته است در قیامت بآن # ~~معاقب باشد یانه؟ فرمود که من این نوع سخنان را قطعا نمیخواهم که ~~برربان رانم # ~~کاشکی ایشان نیز نگفتندی چه سخن مشکل گفتن روانیست اما چون گفته شد # ~~ناکام تأ ویل می باید کرد تا درویشان را شبهه در باحطن نیفتد و نیز در ~~حق بزر گان # ~~بی اعتقاد نشوند من میدانم که محیالدین عربی از این سخن آن خواسته که و ~~حدت # ~~را در کثرت ثابت کند و جود مطلق گفته است تا معراج دوم را بیان تواند ~~کرد که # ~~معراج دواست یکی آنکه کان الله و لی یکن معهشیء و دریافتن این اسان است ~~دوم # ~~آنکه والان کماکان و شرح این مشکل تراست او خواست که ثابت کند که کثرت # ~~مخلوقات در وحدت حق هیچ زیادت نکند وجود مطلق در خاطر او افتاده است ~~چون # ~~یک شق او برین معنی راست بوده است ویرا خوش آمده و از شق دیگر که نقصان # ~~می آید غافل مانده پس چون قصد وی اثبات رحدانیت بوده باشد حق تعالی از ~~وی # ~~عفو کرده باشد ،چه هر که از اهل قبله اجتهادی کرده است در کمال حق اگر ~~خطا # ~~کرده است بنزدیک من چون طردا و کمال حق بوده است از اهل نحات خواهدبود، # ~~مصیب ازاهل ms577 درجات. # ولد الشیخ رحمة الله علیه بمرسیة من بلاد انداس لیلة الاثنین السابع # ~~عشر من رمضان سنة ستین و خمسهأیة و توفی لیلة الجمعة الثانیة والعشرین # ~~من شهر ربیع الاخرسنة ثمان وثلاثین وستهأیة بد مشق و دفن بظاهرها فی # ~~سفح جبل قاسیون وحالیا آن موضوع بصالحیه مشهور است. # کنیت وی ابوالمعانی است ، جامع بوده است میان جمیع علوم # ~~صدر الدین محمد بن چه ظاهری وچه باطنی وچه نقلی و چه عقلی میان وی و # ~~اسحق القونیوی قدس الله تعالی روحه خواجه نصیر الدین طوسی اسوله و ~~اجوبه واقع است، ومولانا قطب الدین علامهی شیرازی در حدیث شاگردوی است، ~~کتاب PageV01P555 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0729.png) # ~~جامع الاصول را بخط خود نوشته است وبروی خوانده و بآن افتخار می کرده و ~~از # ~~این طائفه شیخ مؤیدالدین جندی و مولانا شمس الدین ابکی وشیخ فخر الدین ~~عراقی # ~~و شیخ سعدالدین فرغانی قدس الله تعالی ارواحهم و غیرایشان از اکابر در ~~حجر تربیت # ~~وی بودهاند و در صحبت وی پرورش یافتهاند، با شیخ سعدالدین حموی بسیار ~~صحبت # ~~داشته است و ازوی سؤالات کرده ،شیخ بزرک رحمه الله علیه در آن وقت که ~~از بلاد # ~~مغرب متوجه روم بود و در بعض مشاهدات خود بوقت ولادت وی و استعداد ~~وعلوم # ~~و تجلیات واحوال و مقامات وی وهرچه در مدت عمر و بعد از مفارقت در برزخ ~~و # ~~و بعد از برزخ بروی گذشت و خواهد گذشت مکاشف شد بل شهداحوال اولاده # ~~الا لهین ومشاهدهم ومقاماتهم وعلومهم و تجلیاتهم و اسمائهم عندالله و # ~~حلیة کل واحد منهم و احوالهم و اخلاقهم وکل ما یجری لهم وعلیهم الی # ~~آخر اعمارهم و بعدالمفارقة فی برازخهم وما بعدها وچون بر قونیه رسید # ~~بعد از ولادت وی ووفات پدرش مادرش بعقد نکاح شیخ در آمد و وی در خدمت و # ~~صحبت شیخ تربیت یافت، وی نقاد کلام شیخ است مقصود شیخ در مسأله وحدت ~~وجود # ~~بر وجهی که مطابق عقل و شرع باشد ms578 جز بتتبع تحقیقات وی و فهم آن کما ~~ینبغی # ~~میسر نمیشود . # وی را مصنفات بسیاراست چون تفسیر فاتحه ومفتاح الغیب وفصوص و فکوک # ~~و شرح حدیث و کتاب نفحاتالهیه که بسیاری از و اردات قدسیه خود را در ~~انجا # ~~ذکر کردهاست و هرکس که میخواهد که بر کمال وی درین طریق فی الجمله # ~~اطلاعی یابد گوآن را مطالعه کند که بسی از احوال و اذواق و مکاشفات و ~~منازلات # ~~خود را در آنجا نوشته است . # در آنجا می گوید که در سابع عشر شوال سنه ثلاث و خمسین و ستمأیة در # ~~واقعه یی طویله حضرت شیخ رادیدم و میان من و وی سخنان بسیار گذشت در ~~آتار و # ~~احکام الهی سخنی چند گفتم ، بیان من وی را بسیار خوش آمد چنانکه روی وی # ~~از بشاشت آن درخشیدن گرفت سر مبارک خود را از ذوق میجنبانید و بعضیاز ~~PageV01P556 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0730.png) # ~~سخنان را اعاده می کرد و می گفت ملیح ملیح ! من گفتم یا سیدی ملیح توئی # ~~که تو را قدرت آن هست که آدمی را تربیت کنی و بجائی رسانی که # ~~چنین چیزها را دریابد ولعمری اگر تو انسانی ماسوای تو همه لانیه اند . ~~بعد از آن # ~~بوی نزدیک شدم و دست وی را ببوسیدم و گفتم مرا بتویک حاجت دیگر مانده ~~است، # ~~گفت طلب کن! گفتم میخواهم که متحقق شوم بکفیت شهود دائم ابدی تو مر ~~تجلی # ~~ذاتی را وکنت اعنی بذلک حلول ماکان حاصلا له من شهودا لتجلی الذاتی # ~~الذی لاحجاب بعده و لامستقر للکمل دونه گفت آری وسؤال مرا اجابت کرد # ~~و گفت آنچه خواستی مبذول است با آنکه تو خود میدانی که مرا اولاد و ~~اصحاب # ~~بودند و بسیاری از ایشان را کشتم وزنده گردانیدم و مرد آنکه مرد و کشته ~~شد # ~~آنکه کشته شد و هیچ کدام را این معنی میسرنشد، کفتم یا سیدی الحمدلله ~~علی # ~~اختصاصی بهذه الفضیلة اعلم انک تحیی و تمیت وسخنان دیگر ms579 گفتم که افشاء # ~~آن نمی شاید آنگاه از آن واقعه در آمدم المنة لله علی ذاک . # میان ون و مولانا جلان الدین رومی قدس سرهما اختصاص ومحبت وصحیت # ~~بسیار بوده است . # روزی مجلس عظیم بود واکابرقونیه جمع شده بودندو شیخ صدرالدین برصدر # ~~صفه بالای سجاده نشسته بود و خدمتمولوی در امد شیخ سجادهی خویش را بوی # ~~گذاشت ، مولابا نشست و گفت بقیامت چه جواب گویم که بر سجادهی شیخ ~~چرانشستم؛ # ~~شیخ فرمود که بریک کوشه تو بنشین و بریک کوشه من بنشینم خدمت ~~مولانابنشست، # ~~شیخ فرمود که سجادهیی که نشستنی ترا نشاید ما را نیز نشاید ،سجادهرا ~~برداشت # ~~و دور انداخت ،خدمت مولانا پیش از وی وفات کرده است و وصیت نماز خود # ~~بوی کرده . # گویند که شیخ شرف الدین قونیوی ازشیخ صدرالدین قدس سر هما پرسیدند که # ~~من این الی این و ما حاصل فی البین بشیخ جواب داد من العلم الی العین # ~~و الحاصل فی البین تجدد نسبة جامعة بین الطرفین ظاهرة ناظرة بالحکمین . PageV01P557 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0731.png) # ~~شیخ مؤیدالدین جندی وی از شا گردان و مریدان شیخ صدرالدین است، جامع # ~~رحمه الله تعال بوده است میان علوم ظاهری و باطنی، بعض مصنفات شیخ # بزرک راچون فصوص الحکم ومواقع النجوم شرح کردهاست # ~~و مأخذ سایر شروح فصوص شرح ویاست ودر آنجا تحقیقات بسیاراست که در سایر # ~~کتب نیست و کمال وی از آن معلوم میشود . # وی گفته است که خدمت شیخ صدرالدین قدس سره خطبهی فصوص را ازبرای # ~~من شرح کرد و در اثناء آن واردی غیبی بر وی ظاهر شد و اثر آن ظاهر و ~~باطن # ~~مرا فرو گرفت آنگاه در من تصرفی کرد عجیب و مضمون کتاب را بتمام در شرح ~~خطبه # ~~مفهوم من گردانید و چون این معنی را ازمن دریافت گفت که من نیز از حضرت ~~شیخ # ~~در خواستم که کتاب فصوص را بر من شرح کند خطبه را شرح کرد و در انناء ~~آن در ms580 # ~~من تصرفی کرد که مضمون تمام کتاب مرا معلوم شد، پس باین حکایت مسرور ~~شدم # ~~و دانستم که مرا بهرهی تمام خواهد بود بعداز آن مرافرمود که آن را شرحی ~~بنویس # ~~بس در حضور وی اجلا لألقدرهو امتیثالا لامره خطبهرا در شرح کردم. # وهم وی گفته در محل بیان این معنی که کمل را قوت طهوردرجمیع مواطن # ~~هست بعد از مفارقت از این نشأة که در بغداد بودم و شخصی در منزل من ~~فرود آمده # ~~بود و دعوی وی آن بود که مهدی است و از من برای این دعوی گواهی طلبید ~~من # ~~گفتم که پیش خدای تعالی گواهی میدهم که تو مهدی نیستی ودروغ میگوئی، با ~~من # ~~بمعاوات و دشمنی برخاست و جماعتی را ازملاحده و نصیریه جمع کرد و ایشان ~~را # ~~با یذای من دلالت کرد، پناه بروحانیت شیخ بزرک شیخ محی الدین العربی ~~بردم و # ~~بجمعیت همت متوجهوی شدم دیدم که شخصی ظاهر شد و بیک دست خود هر دودست # ~~آن مدعی را بگرفت و بیکدست دیگر خردزپای او را و گفت برزمینش زنم؟ گفتم # ~~یا سیدی حکم و فرمان تراست پس باز گشت و برفت و من برخاستم و بمسجدرفتم # ~~و آن مدعی باتباع خود بقصد ایذاء من اجتماع کرده بودند من بایشان ~~التفات نکردم # ~~و پیش محراب رفتم و نماز خود بگذاردم وایشان برمن هیچ دست نیافتند و ~~PageV01P558 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0732.png) # ~~شر ایشان را از خدای تعالی از من بگردانید، بعد از آن آن مدعی بردست من ~~توبه # ~~کرد و مسافرشد . # وهم وی گفته که از شیخ خود شیخ صدزالدین شنیدم که شیخ بزرک باخضر # ~~لا اتفاق ملاقات افتاد گفت که از برای موسی ابن عمران صلوات الرحمن ~~علیه هزار # ~~مساله از اول ولادت وی تا زمان اجتماع بروی گذشته بود مهیا ساخته بودم ~~وی بر # ~~سه مسأله از آن صبر نتوانست کرد و اشارت باین معنی است آنکه حضرت # ~~رسلت فهه فرموده است که لیت ms581 اخی موسی سکت حتی یقص علینا # ~~من انبائهما . # ووی را برطریق ابن الفارض رحمه الله در بیان حقایق و معارف اشعار عربی # ~~لطیف است و از آن جمله است این دو بیت که شیخ فخرالدین عراقی در کتاب # ~~لمعات آوردهاند. # البحر بحرعلی ماکان فی قدم %~% انالحودث امواج و انهار # لا تحجبنک اشکال تشاکلها %~% عمن نشکل فیها وهی استار # بیت دیگر . # # هوالواحدالموجود فی الکل وحده %~% سوی انه فی الوهم سمی بالسوی # و همانا که وی قصیده تائیه فارضیه را جوابی گفته است و از آن قصیده است # ~~این دو بیت. # # فما انفک یرضانی بکل محبة %~% و ما زلت اهواه بکل مودة # # فممتنع عنه انغصالی و واجب %~% وصالی بلا امکان بعد و قربة # وی ازکمل اربا عرفان و اکابر اصحلب ذوق و وجدان # الفرغانی شیخ سعید الدین بوده است هیچک مسائل علم حقیقت را چنان ~~مضبوط و # ~~رحمه الله تعالی مربوط بیان نکرده است که وی در دیباچهی شرح قصیده # تائیه فارضیه بیان کرده اولا آن را بعبارت فارسی شرح # ~~کرده بوده است و برشیخ خود شیخ صدرالدین قونیوی قدس سره عرض فرموده ~~وشیخ PageV01P559 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0733.png) # ~~آن را استحسان بسیار کرده ودر آن باب چیزی نوشته و شیخ سعیدالدین آن ~~نوشته # ~~را بعینه برسبیل تبرک وتیمن در دیباچهی شرح فارسی خود درج کرده است و ~~ثانیا # ~~از برای تعمیم وتتمیم فائده آن را بعبارت عربی نقل کرده و فوائد دیگر ~~بر آن مزید ساخته # ~~جزاه الله عن الطالبین خیر الجزاء . # و وی را تصابیف دیگر است مسمی بمناهج العباد الی المعاد در بیان مذاهب # ~~ائمه اربعه رضوان الله علیهم اجمعین در مسائل عبادات و بعض از معاملات ~~که سالکان # ~~این طریق رااز آن چاره نیست و در بیان آداب طریقت که بعداز تصحیح احکام ~~شریعت # ~~سلوک راه حقیقت بی آن میسر نیست و الحق آن کتابی است بس مفید که ~~مالابدهر # ~~طالب و مرید است ،و در آنجا آوزده است که انتساب ms582 مریدان بمشایخ بسه ~~طریق # ~~است یکی بخرقه ،دوم بتلقین ذکر و سوم بصحبت و خدمت و تأدب بآن ، وخرقه ~~دو # ~~است خرقهی ارادت و آن راجزاز یک شیخ ستدن روانباشدو دوم خرقهی تبرک و ~~آن # ~~از مشایخ بسیار بجهت تبرک ستدن ررابابشد و در میان خرقهی ارادت خود ~~گفته است # ~~که وی خرقه پوشید از شیخ نجیب الدین علی بن بزغش الشیرازی قدس الله ~~تعالی # ~~روحه و وی از شیخ الشیوخ شهاب الدین سهروردی و ویاز عم خود قاضی رجیه ~~الدین # ~~و وی از پدر خود آبو محمد عمویه واخی فرج زنجانی دست هر یک در پوشانیدن # ~~خرقه مشارک دست آن دیگر اما ابو محمد از احمد اسود دینوری خرقه پوشید و # ~~وی از ممشاد دینوری و وی از ابوالقاسم جنید واما اخی فرج از ابوالعباس ~~نهاوندی # ~~و وی از ابوعبدالله خفیف الشیرازی و وی از ابو محمد رویم بغدادی و وی ~~از جنید # ~~رحمه الله علمهم وشیخ الشیوخ شهاب الدین سهروردی رحمه الله علیه نسبت ~~خرقه را # ~~تا بابوالقاسم جنید پیش اثبات نکرده است و از جنید تا مصطفی بصحبت # ~~نسبت داده است نه بخقه. # و اما شیخ مجدالدین بغدادی قدس الله تعالی سره در کتاب تحفه البر ره ~~آورده # ~~است که نسبت خرقهها متصل است بپیغمبر بحدیث درست متصل معنعن ،و # ~~فرموده است که مصطفی خرقه پوشانیدمرامیر المؤمنین علی را رضی الله ~~عنهووی PageV01P560 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0734.png) # ~~مرحسن بصری را و وی مر کمیل بن زیاد را و کمیل مرعبدالواحد بن زید را ~~ووی مر # ~~ابویعقوب نهر جوری را ووی مر عمروبن عثمان مکی را ووی مر ابویعقوب طبری # ~~را ووی مر ابوالقاسم رمضان را ووی مرا ابوالعباس بن ادریس را ووی مر ~~داود # ~~خادم را و وی مر محمد بن مانکیل را و وی مر اسمعیل قصری را و وی مر شیخ # ~~نجم الدین الکبری را ووی مر این فقیر یعنی مجدالدین بغدادی را فعلی ~~هذانسبت # ~~خرقهها بمصطفی و ms583 ا مه متصل شود والله تعالی اعلم . # و اما نسبت تلقین ذکر این فقیر یعنی شیخ سعید رحمه الله از شیخ خرقه خود # ~~شیخ نجیب الدین علی تلقین کرفت و وی از شیخ الشیوخ شهاب الدین سهروردی ~~ووی # ~~از عم خود شیخ ابونجیب سهروردی ووی از شیخ الشیوخ احمد غزالی ووی از # ~~ابوبکر نساج و وی از شیخ ابوالقاسم گر گانی و وی از ابوعثمان مغربی و ~~وی از # ~~ابوعلی کانب ووی ازابوعلی رود باری ووی از سید الطائفه جنید قدس الله ~~تعالی ارواحهم. # بعداز آن می گوید که در نسبت خرقه ارادت و نسبت تلقین ذکر از دو شیخ # ~~گرفتن مذموم است، اما در نسبت صحبت محمود است لیکن بشرط اجازت یا فوت # ~~شیخ اول، چنانکه این فقیر ضعیف بعد از مفارقت خدمت و صحبت شیخ نجیب ~~الدین # ~~قدس الله تعالی سره از خدمت مولاناوسید ناوشیخنا صدر الحق و الدین وارت ~~علوم # ~~سیدالمرسلین علیه الصلواة والسلام سلطان المحققین محمد بن اسحق ~~القونیوی رضی الله # ~~تعالی عنه و از شرف صحبت وارشاد و هدایت و اقتباس فضائل و اداب ظاهر و ~~باطن # ~~و علوم شریعت وطریقت وحقیقت تربیت یافت ومنتفع شد غایت الانتفاع، ~~وهمچنین # ~~از خدمت شیخ ربانی محیالدین محمد بن السکران البغدادی نورالله فسه، و ~~از صحبت # ~~غیر ایشان از اکابر تربیت پذیرفت و منتفع گشت، هرچند از عهدهی رعایت ~~حقوق و # ~~شرایط خدمت و صحبت ایشان نتوانست بیرون آمدن لیکن ایشان از کرم بحسن ~~قبول # ~~وارشاد این بیچاره را تلفین فرمودند فجزاهم الله عنی احسن الجزاء . # و هم وی آورده است که از شیخ نجیب الدین رحمه الله شنیدم که شمس الدین ~~صفی # ~~امام جامع شیراز از اکابر صالحان و پاکان بود و همه اوقاتش بذکر و ~~تلاوت وانواع PageV01P561 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0735.png) # ~~عبادات مستغرق ومعمور، لکن از کسی تلقین ذکرنداشت، روزی ~~درواقعهییذکرخود # ~~را بصورت نوری مصور شده مشاهده کرد که از دهان وی منفصل میشد و بر زمین # ~~فرو ms584 میرفت باخود گفت که این علامت خیر نیست چه نص الیه یصعد الکلم ~~الطیب # ~~بخلاف این نشان میدهد این نقصان مگر بسبب عدم تلقین ذکراست ازمشایخ ، ~~پس # ~~بیکی از مریدان شیخ روزبهان بقلی قدس الله تعالی روحه رجوع کرد و از وی ~~تلقین # ~~ذکر گرفت و همان شب در واقعه بی ذکر خودرا بصورت نوری مشاهده نمود که ~~بالا # ~~میرفت و آسمانها راخرق می کرد و بعد از آن بخدمت شیخ الشیوخ شهاب الدین # ~~سهروردی رضی الله عنه پیوست و رسید بآنجا که رسید. # ~~شیخ موسی سدرآنی وی از اکابر اصحاب شیخ ابومدین مغربی قدس الله تعالی # ~~رحمه الله تعالی روحه روحه بودهاست وشیخ سعیدالدین فرغانی درشرح ~~قصیدهی # تائیه فارضیه1 آورده است که از شیخ معتبر طلحة بن عبدالله # ~~بن طلحة التستری العراقی رحمه الله در سنه خمس وستین وستمأیة شنیدم که ~~وی # ~~روایت کرد از شیخ عمادالدین محمد بن شیخ الشیوخ شهابالدین السهروردی ~~قدس # ~~الله تعالی روحه که گفت که دریکی از حجات باوالد خودبودم در میان آنکه ~~طواف # ~~خانه می کردم نا گاه دیدم که شیخ مغر بی طواف می کرد و خلق بوی تبرک ~~میجستند # ~~و وی را زیارت می کردند، مراپیش وی تعریف کردند که این فر زند شیخ شهاب ~~الدین # ~~است مرا مرحبا گفت و سر مرا ببوسید و مرا دعاء خیر کرد و دایما برکت ~~دعاه وی # ~~را در خود مییابم وامید می دارم که در آخرت بر کت آن نیز همراه من ~~باشد، پسمن # ~~پرسیدم که این کیست» گفتند که این راشیخ موسی می گویند، چون از طواف ~~فارغ شدم # ~~و پیش والد خود یرفتم وی را خبر کردم که من زیارت موسی را در یافتم و ~~مرا دعاء # ~~خیر کرد، والدمن بآن بسیار مسرور شد بعد از آن حاضران درذکر مناقب شیخ ~~موسی # ~~. شروع کردند و از آن جمله گفتند که وی را در هر شبان روزی وردست که ~~هفتاد # ~~هزار ختم ms585 قر آن می کند، والد من خاموش بود ناگاه یکی از کبار اصحاب ~~والد من # ~~سو گند یاد کرد و گفت راست است آنچه از وی می گویند من پیشی از این سخن ~~را PageV01P562 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0736.png) # ~~شنیده بودم و در خاطر من فیالجمله انکاری بود تا آن وقت که شبی شیخ ~~مولوی را. # ~~در طواف یافتم درپی وی ایستادم دیدم که تقبیل حجرالاسود کرد و ازاول ~~فاتحه آغاز # ~~تلاوت کرد و میرفت و همچنان که معهود است که مردم درطواف میروند و ~~تلاوت # ~~می کرد چنان تلاوتی که حرفحرف را فهم می کردم چون هم در آن طواف اول از # ~~برابر در خانه که از حجرالاسود تا آنجا مقدار چهار گم باشد کمابیش در ~~گذشتیک # ~~ختم کرد چنانکه من تمام آن ختم را حرف بحرف شنیدم ، خدمت والد من با ~~همه # ~~اصحاب تصدیق وی کردند و آنچه گفت قبول کردند بعد از آن والد مرا از این ~~معنی # ~~سؤال کردند گفت این از قبیل بسط زمان است که نسبت ببعضی از اولیاء الله ~~واقع # ~~میشود، پس از برای صدق آن قضیه گفت که شیخ الشیوخ ابن سکینه را رضی ~~الله عنه # ~~مریدی بود صایغ ووظیفهی وی آن بود که سجادههای صوفیان را روز جمغه ~~بمسجد # ~~جامع می برد و میانداخت و بعد از ادای نمازجمعه جمع می کرد و بخانقاه ~~میآورد # ~~در یکی از جمعهها سجاده هازا بریکدیگر بست تابمسجد برد و بکنار دجله ~~رفت تد # ~~غسل جمعه بجای آورد جامهها بیرون کرد و بر کنار دجله نهاد و بآب فرو ~~رفت چون # ~~سر بیرون کرد دید که آن دجله نیست جای دیگری است، پرسید که این کجاست؛ ~~گفتند # ~~که این نیل مصر است تعجب کرد و از آب بیرون آمد و بشهر درون رفت ناگاه # ~~بد کان صایغی رسید آنجا بایستاد و بر وی جز میزری که سترعورت وی کرده ~~بود # ~~جامهی دیگر نبود صاحب دکان بفراست دانست که ms586 و و صایغ است وی را آزمایش # ~~کرد دید که آن صنعت را نیک می داند وی را گرامی داشت و بخانه برد و ~~دختر # ~~خود را نکاح کرد باوی و از وی سه فرزند آمد و هفت ستال بر آن گذشت ، ~~روزهی # ~~بکنار نیل آمد و در آب غوطه خورد چون سر بر آورد دید که در دجلهی ~~بغداداست # ~~در همان موضع که پیش ازاین بهفت سال بآب در آمده بود وجاه های وی ~~همچنان # ~~نهاده بود بر کنار دجله است، جامها رایوشید و بخانقاه آمد دید که ~~سجادههای صوفیان # ~~همچنانکه برهم بسته بود بر هم بسته است بعضی از اصحاب باوی گفتند که ~~زود تربش # ~~که بعضی از جماعت پگار بمسجددفتهاند، سجادهها زا یمسجد برد و پس ازادای ~~نماز PageV01P563 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0737.png) # ~~بخانقاه آورد و بتعجیل تمام تعجب کنان بخانهی خود رفت اهل بیت وی گفتند ~~که # ~~مهمانانیکه فرموده بودی که برای ایشان ماهی بریان کنیم کجایند که ماهی ~~بریان # ~~شده است ؟! مهمانان را آورد وماهی خوردند بعداز آن پیش شیخ خود ابن ~~سکینه # ~~آمد و آنچه بروی گذشته بود ویرا اخبار کرد و قصهی اولاد خود را بمصر با ~~وی # ~~گفت، فرمود که فرزنمان را از مصر بیغداد حاضر کن چون فرزندان را حاضر ~~کرد # ~~آنچه گفته بود راست بیرون آمد شیخ ابن سکینه از وی پرسید که آن روز ~~درچه # ~~اندیشه بودی و درخاطر تو چه بود؟ گفت از اول روز درخاطر من از این آیت ~~که # ~~کان مقداره الف سنة دغدغه و نزاعی بود ، شیخ گفت این واقعه رحمتی است ~~از # ~~خدای تعالی برتو در رفع ا کال و تصحیح ایمان و اعتقادتست بآنکه خدای ~~تعالی # ~~قادر است بر آنکه نسبت ببعضی بند گان خود زمان را بسط کند و دراز ~~فرانماید # ~~با آنکه او کوتاه باشد نسبت ببعض دیگر و همچنین است حال در قبص زمان که # ~~زمان دراز راکوتاه فرماید والله القادر علی مایشاء ms587 . # نزدیک باین قصه است آنکه صاحب فتوحات زحمة الله علیه ذکر کرده است که # ~~شخصی جوهری ازخود حکایت کرد که مقداری خمیر ازخانهی خود بفرن برد تانان # ~~پزند و وی را جنابت رسیده بود بکنار نیل رفت و بآب در آمد که غسل کند ~~ازخود # ~~غائب شد و دید همچنانکه کسی درخواب پیند که وی در بغداد است آنجا کدخدا # ~~شد و مدتشش سال با خاتون خود بسر برد و از وی فرزندان آمد و بعداز آن ~~باخود # ~~آمدخود را در میان آب دید غسل تمام کرد و جامه یوشید و بفرن رفت ونان ~~گرفت # ~~و بخانه آمد و با اهل خانه آن واقعه را باز گفت، چون ماهی چند بر آمد ~~آن # ~~خاتون از بغداد آمد و فرزندان را همراه آورد و خانه جوهری را مییرسید ~~چون # ~~باهم ملاقات کردند جوهری خاتون و فرزندان را بشناخت از آن زن پرسیدند ~~که # ~~چند گاه اسات که ترا زن کرده است گفت شش سال است . # امام یافعی گوید که وی روزی برفاحشهیی بگذشت و ویرا # ~~شیخ عیسی بن هتاز یمنی، رحمه الله تعالی گفت بعد از نماز خفتن پیش ~~ترمی آیم ،زن خرم شد وخود # را بیاراست بعد از خفتن پیش وی آمد و درخانهی وی دو PageV01P564 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0738.png) # ~~رکعت نماز بگذارد و بیرون آمد، آن زن را حال بگشت وازهرچه داشت بیرون ~~آمد # ~~و شیخ وی را بزنی بیکی از درویشان داد و گفت که طعام ولیمه را عصیده ~~بسازید # ~~و روغن مخرید، امیری را که رفیق آن زن بود از آن خبر کردند تعجب کرد ~~گفتند # ~~وی را بیکی از درویشان داد و طعام ولیمه عصیده ساختند وروغن ندارند، ~~امیر برطریق # ~~استهزاء دو شیشهی خمرفرستاد که این راپیش شخ برید و کوئید که شادشدیم ~~وشنیدیم # ~~که روغن عصیده نیست این را با عصیده بخورید چون فرستادهی امیر آمد گفت # ~~دیر آمدی یکی از آن دو شیشه را بستند و ms588 دست در آن کرد و برعصیده ریخت و ~~آن # ~~دیگری را همچنان کرد و آن فرستادهرا گفت بنشین و بخور چون بخور دروغنی ~~دید که # ~~هر گز از آن خوشتر نخورده بود، پیش امیر رفت وقصه را باز گفت امیر ~~نیزپیش شیخ # ~~آمد و بردست وی توبه کرد . # ذوالمقامات العلیة والاحوال السنیة والانفاس الصادقة # ~~شیخ ابوالغیث والکرامات الخارقة . در اوائل حال از قطاع طریق بود # جمیل الیمنی قدس الله تعالی سره روزی در کمین قافله نشسته بود شنید ~~که هاتفی می گوید یاصاحب العین علیک عینی یعنی ای آنکه چشم برقافله # ~~داری دیگری را چشم برتست، دروی اثر عظیم کرد و از آنچه در آن بود باز ~~ایستاد # ~~و برخدای تعالی اقبال نمود و توبه و انابت کرد و بصحبت شیخ بن الافلح ~~الیمنی # ~~پیوست نفس وی پاکیزه شد و دل وی منور گشت و صدق ارادت و سیماء سعادت ~~بر- # ~~وی بدبد آمد و خوارق عادات ازوی بظهور انجامید . # گویند روزی بقصد آنکه از صحرا هیزم آرد بیرون رفت و دراز گوشی باخود # ~~ببرد درمیان آنکه در بعضی از وادیها هیزم جمع میکرد دراز گوش وی را شیر # ~~بدرید، چون هیزم آورد که بار کند دید که دراز گوش وی را شیر بدریده است ~~روی # ~~باشیر کرد و گفت دراز گوش مرا بکشتی هیزم خود را بچه بار کنم سو گند ~~بعزت معبود # ~~که آترا بارنخواهم کرد مگر بر پشت تو پس هیزم ها را جمع کرد و برپشت ~~شیر # ~~نهاد و ویرا میراند تا بنزدیک شهر رسید هیزم را از وی فرو گرفت و گفت ~~هرجا PageV01P565 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0739.png) # ~~که خواهی برو. # روزی اهل بیت وی از وی قدری عطر طلبیدند ببازاررفت تا بخرد پیش یکی # ~~از عطاران رفت و باوی در آن باب سخن گفت عطار گفت در دکان من هیچ عطر # ~~نیست، ابوالغیث گفت دردکان توهیچ عطر نخواهد بود: فی الحال هرعطری که ~~در دکان # ~~وی بود منعدم ms589 گشت، عطار پیش شیخ وی شیخ ابن الافلح آمد وازوی شکایت ~~کردشیخ # ~~ویرا بخواند بسبب آنکه اظهار کرامت کرده بود ویراسیاست بسیار کرد و گفت ~~دو # ~~شمشیر در یک غلاف نمیشاید از صحبت من دورباش! هر چند ابوالغیث مداراکرد ~~و # ~~تضرع نمود قبول نکرد و از مصاحبت وی اباکرد ابوالغیث برفت و طلب شیخ ~~دیگر # ~~می کرد تابصحبت وی منتفع گردد، پیش هرشیخ که رفت گفت تراهمین بسنده است # ~~محتاج بشیخ نیستی تا آن بود که برشیخ کبیرعلی اهدل رسید و التماس صحبت ~~بکرد # ~~و شیخ وی را قبول فرمود، ابوالغیث گفته است که چون بصحبتوی رسیدم ~~گویاقطره # ~~بودم که در دریا افتادم. # ~~پادشاه یمن خادم ویرا بکشت چون خبر بوی رسید در غضب شد گفت مالی و # ~~الحراسة انا انزل عن المشاب و اترک الزرغ در همان وقت پادشاه کشته شد. # روزی فقراء گفتند که مارا آرزوی گوشت می کند گفت فلان روز که روز بازار # ~~است گوشت خواهید خورد، چون آن روز آمد خبر رسید که قطاع طریق قافله را ~~غارت # ~~کردهاند چون ساعتی بر آمد یکی از قطاع طریق آمد و بجهت شیخ گاوی آورد # ~~شیخ فقراء را گفت که این گاورا بکشید و بیزید اماسروی راهمچنانکه هست ~~نگاهدارید، # ~~و بعد از آن دیگری آمد و یک خروار گندم آورد شیخ گفت آرد کنید و نان ~~پزید، # ~~هر چه شیخ گفت همچنان کردند بعد از آن شیخ فقراءرا گفت بخورید ! جمعی ~~فقهاء # ~~حاضر بودند ایشان را بسر سفره طلبیدند نیامدند شیخ فقراء را گفت شما ~~بخورید # ~~که فقهاء حرام نمیخورند! چون فقراء ازخوردن فارغ شدند نا گاه شخصی پیش ~~شیخ # ~~آمدو گفت ایها الشیخ گاوی نذرفقراء کرده بودم حرامیان بغارت بردند، شیخ ~~گفتاگر # ~~سر گاو خودرا ببینی بشناسی گفت آری، شیخ فرمود تاسر گاورا حاضرکردند، ~~گفت PageV01P566 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0740.png) # ~~این سر گاو منست، بعد از آن شخصی دیگر در آمد و گفت ایهاالشیخ یک خروار ~~گندم # ~~نذر شیخ ms590 کرده بودم حرامیان بردند، شیخ گفت نذر فقراء بفقراء رسید ، چون ~~فقهاء # ~~آن را مشاهده کردند از ترک موافقت فقراء پشیمان شدند . # ~~شیخ ابوالحسن المفر نام وی علی بن عبدالله است شریف است حسینی ساکن # الشاذلی اسکندریه بوده است و جمعی کثیر آنجا بصحبت وی پیوسته # ~~رحمه الله تعالی اند ، از کبار اولیاء الله و عظماء مشایخ است . # وی گفته است که در سیاحت بودم شبی در بیشهیی خفتم و # ~~سباع گردمن می گردیدند تا صبح و هر گزانسی همچون انس آن شب نیافتم ، ~~چون # ~~بامداد شد در خاطر من گذشت که مرا ازمقام انس باخدای تعالی چیزی حاصل ~~شد # ~~برودخانه فرود آمدم کبک بسیار دیدم که مثل آن ندیده بودم چون آواز یای ~~من # ~~شنیدند همه بیکبار گی برمیدند چنانکه از ترس مرا خفقان پیدا شد شنیدم ~~که مرا # ~~می گویند ای انکه دوش باسباع انس گرفته بودی ترا چیست که ازبریدن این ~~کبکان # ~~ترسانی و لیکن تو دوش با ما بودیواکنون بانفس خودی . # و هم وی گفته که یکبار هشتاد روز گرسنه بودم در خاطرم آمد که ترا از این # ~~کار نصیبی حاصلشد، نا گاه زنی دیدم که از مغارهیی بیرون آمد بغایت ~~خوبرو، گویا # ~~روی او نور آفتاب بود و می گفت منحوسی هشتاد روز گرسنه بود در ایستاده ~~و ناز بر # ~~خدای تعالی می کند بعمل خود، ششماه برمن گذشته است که طعامی نچشیدهام . # وهم وی گفته است که روزی در مغاریی بودم کفتم الهی که ترابنده یشاکر ~~باشم؛ # ~~شنیدم که مرا می گویند هر گاه که منعم علیه غیرخود را نبینی، گفتم الهی ~~چون منعم # ~~علیه غیر خود نبینم وحال آنکه برانبیاء انعام کردهیی و برعلماه انعام ~~کردهیی و برملوک # ~~انعام کردهیی، شنیدم که گفتند اگرنه انبیاء بودندی توراه نیافتی و ~~اگرنه علماه بودندی # ~~تواقتداه بکه می کردی، واگرنه ملوک بودی تو ایمن نمیبودی، واین همه ~~نعمتاست # ~~از من بر تو . # و هم وی کفته ms591 که رفیقی داشتم باوی در مغارهیی جای گرفتم و طلب وصول # ~~بخدای تعالی می کردیم ومی گفتیم فردا ما را فتح شود ناگاه مردی در آمد ~~باهیبت PageV01P567 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0741.png) # ~~گفتم تو کیستی گفت عبدالملک، دانستم که وی از اولیاء الله است، گفتیم ~~حل توچیست؟ # ~~گفت. حال توچیست؟ گفت رچون باشد حال کسی که می گوید که فردا م افتح شود # ~~و پس فردا مرا گشاده شود ونه ولایت است و نه فلاح ، ای نفس چرا یرستش ~~خدای # ~~خاص از برای خدانکنی؟! مادانستیم که ویرا چرا برما در آوردند تو به ~~کردیم و استغفار # ~~نمودیم و مارا فتح پدید آمد. # وهم وی گفته است که رسول را و بخواب دیدم گفت یاعلی طهر ثیابک # ~~من الدنس تخظ مددالله فیگل نفس یعنی پاکیزه گردان جامههای خودرا از چرک # ~~تا بهزه مند کردی بمدد و تأییدالله تعالی در هرنفسی، گفتم یا رسول الله ~~تیاب من کدام # ~~است؟ گفت خدای تعالی برتو پنج خلعت پوشانیده است، خلعت محبت و خلعت ~~معرفت # ~~خلعت توحید و خلعت ایمان و خلعت اسلام هر که خدایتعالی را دوست دارد ~~بروی # ~~آسان شود هر چیزی و هر که خدای را بشناسد در نظر وی خرد نماید هرچیزی و # ~~هر که خدای را بیگانگی بداند بوی شریک نیارد هیچ چیزی را و هر که بخدای # ~~ایمان آرد ایمن گردد از هر چیزی و هر که باسلام متصف کرده در خدای عاصی # ~~نشود و اگر عاصی شود اعتذار کند و چون اعتذار کند قبول افتد، شیخ ~~ابوالحسن گوید # ~~که از اینجا فهم کردم معنی قوله تعالی وثیابک فطهر . # شا گرد وی شیخ ابوالعباس مرسی گفته است که از مدینهی شریفه قصد زیارت # ~~امیرالمؤمنین خمزه رضی الله تعالی عنه کردم در راه کسی دیگر رفیق من شد ~~چون # ~~بآنجا رسیدیم در قبهی مزار وی بسته بود ببرکت روحانیت حضرت رسالت ظ # ~~گشاده شد در آمدیم دیدیم که نزدیک روضه مردی دعاه میکند ms592 بارفیق خود، ~~گفتم که # ~~این مرد از ابدال است و دعاء در این ساعت مستجاب است وی دعا کرد که ~~خدای تعالی # ~~ویرا یک دینار روزی کند و من دعاه کردم و از خدای تعالی عافیت از بلای ~~دنیا و # ~~عذاب آخرت خواستم ، چون در مراچعت نزدیک بمدینه رسیدیم شخصی پیش آمد # ~~ورفیق مرا یک دینار بداد و چون بمدینه در آمدیم و نظر شیخ ابوالحسن ~~برما افتاد # ~~رفیق مرا گفت یاخسیس الهمت ساعتی یافتی به دران شافت دخه تجاب شودو آن ~~PageV01P568 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0742.png) # ~~را بایک دینار صرف کردی چرا چون ابوالعباس نبودی که از خدایتعالی عافیت ~~از # ~~بلای دنیا و آخرت خواست و خدای تعالی دعاء وی اجابت کرد. # وی گفته است که در بدایت حال مراتردد افتاهمیان انقطاع و بودن در بیابان # ~~و میان باز گشتن بآ بادانی و شهر و صحبت علماء و اخیار و مرا و صف ~~کردند که در # ~~سر کوهی ولی هست قصد زیارت وی کردم شب هنگامی بآنجا رسیدم باخود گفتم # ~~در شب پیش وی نروم بر در آن غار بخفتم شنیدم که از اندرون می گوید ~~بارخدایا # ~~بدرستی که مردمی چند هستند از بند گان تو که از تو میخواهند که خلق خود ~~را # ~~مسخر ایشان گردانی و خلق خود را مسخرایشان گردانیدی و از تو با آن راضی ~~شدند # ~~و بدرستی که من از تو میخواهم که خلق خود را بد خوی گردانی با من تامرا ~~هیچ # ~~ملجاء نباشد الابحضرت تو! من با خود گفتم ای نفس بشنو که این شیخ از ~~کدام # ~~بحر اغتراف می کند، چون بامداد کردم پیش وی در آمدم و سلام کردم و از ~~هیبت و # ~~خوف وی پر بر آمدم و گفتم یاسیدی حال چون است؟ گفت شکایت می کنم بخدای ~~تعالی # ~~از بر وتسلیم یعنی خوشی و رضا همچنانکه تو شکایت میکنی ازحر تدبیر ~~واختیار، # ~~گفتم من حرتدبیر و اختیار میدانم و این زمان ms593 در آنم، برو تسلیم و رضا ~~چیست # ~~و چرا از آن شکایت می کنی ؟ گفت میترسم که حلاوت آن مرا مشغول گرداند ~~از # ~~خدای تعالی، گفتم ای سیدی شنیدم که شب می گهتی بار خدایا بدرستی که ~~مردمی # ~~چند از بزرگان تو هستند که از تومیخواهند که خلق خود را مسخرایشان ~~گردانی # ~~و مسخر گردانیدی و از تو بآن راضی شدند، شیخ تبسم کرد و گفت ای فرزند ~~عوض # ~~آنکه میگوئی اللهم سخرلی بگوی اللهم کنلی ، تو گمان میبری که هر که ~~خدای # ~~تعالی ویرا باشد بچیزی محتاج شود این بددلی چیست. # امام یافعی میگوید که از بعضی مشایخ شنیدهام که چون کسی ازوی طلب دعاء # ~~کردی میگفت گان الله لک و این کلمه با وجود کوتاهی جامع همه مطلوبات ~~است # ~~زیرا که چون خدای تعالی کسی را باشد همه مطلوبات وی را بدهد اما خدای ~~تعالی # ~~کسی را باشد که وی خدای تعالی را باشد کما قال هن کان لله گان الله له ~~. PageV01P569 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0743.png) # شیخ ابوالحسن گفته : انا لانری مع الحق من الخلق احدا ان کان ولابد # ~~فکا الهباء فی الهواء ان تفتشه لم تجد شیئا . # و هم وی کفته : لایکن حظک مندعالک الفرح بقضامحاجتک دون فرحک # ~~بمنا جاتک لمحبوبک فتکون من المحجوبین . # و هم وی گفته : گل فقیر لم یکن فیه اربعة آداب فاجعله و التراب سواء # ~~الرحمة للاصاغرو الحرمة للاکابرو الانصاف من النفس وترک الانتصافی لها. # و وی در سنه اربع و خمسین وستمأیة برفته از دنیا دروقت توجه بمکه مبار که # ~~در صحرائی که آب شور داشت، چون وی را آنجا دفن کردند ببرکت و جود وی آب # ~~آن صحرا شیرین شد . # ~~شیخ عفیف الدین نام وی سلیمان بن علیاست، بعضی ازمتقشفهی فقماء وی را # ~~التلمسانی بزندقه و الحاد منسوب داشتهاند و در بیان آن ذکر کرده # ~~رحمه الله تعالی که ویرا گفتند یکبار که انت نصیری وی گفت النصیری # بعضهنی و بر واقف بر ms594 اصطلاحات این طائقه پوشیده نباشد # ~~که یکی از مقامات ایشان مقام جمع است که صاحب آن مقام همه اجزاء وجود ~~را # ~~ابعاض و تفاصیل خود میبیند همه را در خود مشاهده می کند چنانکه گفته ~~اند. ### | مصر # جزو درویش است جمله نیک و بد # ~~و من اشعاره المشعرة بذلک- ### | شعر # # فی طورکل حقیقة لی مسلک %~% ولکل مرتبة و ذوق اسلک # # ان دارت الافلاک من حولی فبی %~% و علی دور محیطها یتحرک # می شاید که آنچه گفته است النصیری بعض منی بنابراین معنی باشد خواء بر ~~سبیل # ~~تحقیق وخواه بر سبیل تقلید . # ~~و وی کتاب منازل السائرین راکه از مصنفات شیخ الاسلام ابواسمعیل ~~عبدالله PageV01P570 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0744.png) # ~~الانصاری الهروی است شرح نیکو کردهاست، هر کرااندک چاشنی از مشرب این ~~طائفه # ~~باشد داند که سخنان وی که در آنجا مذکور است اکثر مبنی بر قواعد علم و ~~عرفان # ~~و منیعی از خصایص ذوق و وجدان است، و همچنین ویرا دیوان شعریست در کمال # ~~لطافت و عذوبت هر که آنرا مط لعه کند داند که از سر چشمهی کدر هر گز ~~چنان # ~~زلال صافی نجوشد و از شجردی خبیث اصلا چنان میوه طیب لطیف نیاید . # در شرح منازل السائرین در درجدی ثالثه از مقام رضا میگوید : و قد ذقت # ~~هذا المقام و الحمدلله تعالی و تحققت صحبته لی فی ثلث مواطن اولها # ~~اننی اشرفت علی القتل بیوف الفرنج خذ لهم الله تعالی فنظرت فی قلبی # ~~فلم اجد عنده تفاوتا بین الحیوة والموت رضی بحکم الله تعالی لغلبة ~~سلطان # ~~المحبةو الموطن الثانی اننی اشرفت علی الغرق فنظرت الی قلبی فمارأیت # ~~تفاو تأبین الحیوة والموت رضی بحکم الله تعالی و الموطن الثالث قیل لی # ~~احذر من طریق الصوفیة لان فیها امورآ تزل القدم فیها فنظرت الی قلبی و # ~~صححت عقد الرضی مع ربی و قلت اعرض بعد الاقبال و اخاف مع صحة # ~~محبتی لله من الضلال ففاضت عینای بالدموع و سرت فی وجودی نشوة # ~~الخضوع و الخشوع ms595 و اخذ تنی حالة وجد کدت فیها ان افارق نفسی بعد # ~~غیبة حسی فلما انفصلت نظمت ارتجالا . ### | شعر # انافی عنان ارادة المحبوب %~% احری %~% محالة # اما الی محض الهوی %~% طوعا و اما للضلالة # مهما احب احبه %~% انا عبده فی کل حالة # و من اشعاره . ### | شعر # # شهدت نفسک فینا وهی واحدة %~% کثیرة ذات اوصاف و اسمائی # # و نحن فیک شهد نابغد کثرتنا %~% عینا بها اتحد المرئی و الرائی # و نوفی شیخ عفیف الدین سنة تسعین وستمأیة. PageV01P571 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0745.png) # ~~باسین المغر بی الحجام وی ارباب ولایت واصحاب کرامت بود اما در صورت ~~حجامی # ~~الاسود ، رحمه الله آن را پوشیده میداشت امام نووی رحمة الله علیه از ~~جمله # مریدان و معتقدان وی بوده است و بزیارت وی میرفته # ~~آست و بصحبت و خدمت وی تبرک میجسته و نسبت بوی در مقام ارادت بوده ~~بهرچه # ~~اشارت کردی بر آن موجب برفتی . # روزی وی را گفت که کتابهائی که پیش تو مستعار است بخداوندانش باز ده و # ~~بدیار خود مراجعت نمای و اهل خود را زیارت کن سخن وی را قبول کرد چون # ~~بدیار خود رسید واهل دیار خود را دید بیمار شد ووفات کرد . # توفی الشیخ یاسین فی شهر ربیع الاول سنة سبع وثمانین وستمأیة وکانعمره # ~~بمانین سنة رحمه الله تعالی والامام محیالدین النووی رحمه الله فی ~~الرابع والعشرین من # ~~رجب سنةست وسبعین و ستمأیة . # ~~رحمه الله تعالی شیخ ابوالعباس المرسی عالیه وکرامات ظاهره است . ~~وی شاگرد شیخ ابوالحسن شاذلی است صاحب مقامات # روزی شخصی وی را بضیافت برد و بجهت امتحان طعامی # ~~که در آن شبهه بود پیش شیخ نهاد شیخ وی را گفت که حبرث محاسبی را رگی ~~در # ~~انکشت بود که چون دست بطعام شبهه بردی حر کت کردی من شصت رک دردست # ~~دارم که مثل آن حرکت میکند ضاحب طعام استغفار نمود وغذر خواست. # امام یافعی گوید که چنین بمن رسیده است که یکی از سلاطین امتحان یکی # ~~از مشایخ کرد ms596 و طعامها پیش آورد که در بعضی گوشت کشته بود و بعضی مرده ~~شیخ # ~~میان دربست و گفت ای درویشان من امروزخادم شماام دراین طعام ودر ~~ایستاده هر # ~~طعامیکه در آن گوشت کشته بود پیش درویشان مینهاد و هرچه در آن گوشت ~~مرده # ~~بود درمی کرد که این بقیه از برای لشگریان پادشاه است و میگفت الطیب ~~للطیب # ~~الخبیث للخبیث سلطان حاضر بود از آن امتحان استغفار کرد . PageV01P572 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0746.png) # گویند که یعقوب که امیر المؤمنین ولایت مغرب بود برادر خود را بکشت از # ~~برای غیرت برملک و از آن پشیمان شد و توبه کرد توبهیی که در وی اثر ~~تمام کرد # ~~و در باطن وی حالهای نیکو ظاهرشد و واقعههای ارباب ازادت میدهد طالب ~~شیخی # ~~گشت که خود را تسلیم وی کند وی را بشیخ ابومدین رحمة الله علیه نشان ~~دادند # ~~شیخ را استدعاء نمود اجابت کرد و گفت فرمان اولوالامر میباید برد اما ~~من # ~~بوی نمیرسم مرا فرمودهاند که بتلمسان روم و آن شهریست از شهرهای مغرب و ~~آن # ~~روز شیخ در پنجابه بود چون بتلمسان رسید رسولان یعقوب را کفت سلام من # ~~بصاحب خود برسانید و بگوئید که شفاء تو در دست شیخ ابوالعباس مرسی است ~~و # ~~شیخ ابومدین در تلمسان وفات کرد رسولان یعقوب پیش وی آمدند و وصیت شیخ # ~~را گفتند یعقوب استدعاه شیخ ابوالعباس کرد و وی نیز از حضرت حق باجتماع ~~با # ~~یعقوب مأمور شد در روز اجتماع یعقوب فرمود تا یک خروس بچه بکشند ودیگری # ~~را گلو ییفشردند و هریک را جدا بپختند و پیش شیخ آوردند شیخ بخادم ~~اشارت # ~~کرد که این یکی را بردار که مردارست و آن دیگری را خوردن گرفت پس یعقوب # ~~ملک را به یسرداد وخود را بالکلیه تسلیم شیخ کرد و ببر کت نفس شیخ ~~ابومدین # ~~و حسن تربیت شیخ ابوالعباس گشایش یافت و در مرتبهی ولایت ثابت قدم گشت ~~. # در سالی که مردم بباران محتاج ms597 شدند شیخ ابوالعباس با یعقوب بصحرابیرون # ~~رفتند شیخ یعقوب را گفت نماز بگذار و طلب باران کن برای مسلمانان یعقوب # ~~گفت یاسیدی تو باینلایق تری! شیخ گفت ت اباین فرمودهاند پس یعقوب نماز ~~بگذارد # ~~ودعاه کرد و علی الفور اثراجابت ظاهرشد و باران آمد . # ~~شیخ حعد حداد و هرید وکشیخ جوهر شیخ جوهردر اوابل بندهی کسی بود ~~آزادشد، در بازار عدن خرید وفروخت می کردو بمجالس فقراه حاضر می شد و ~~اعتقاد # رحمهما الله واخلاص تمام داشت بایشان، وویامی بوده چون وقت وفات # شیخ وی شیخ کبیرشیخ سعد حداد که درعدن مدفون است رسید # ~~فقراه وی را گفتند که بعداز تو شیخ که خواهد بود، گفت آن کس که در روز ~~سوم بعداز PageV01P573 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0747.png) # ~~وفات من در محلی که فقراء جمع می باشند مرغی سبز بیاید وسروی نشیند. ~~چونروز # ~~سوم رسید و فقراء از قرآن و ذکر فارغ شدند و منتظر وعدهی شیخ بنشستند ~~نا گاه # ~~دیدند که مرغی سبز فرود آمد و نزدیک بایشان بنشست هر کدام از بزر گتران ~~فقراه # ~~امید میداشتند که آن مرغ بر سر ایشان نشیند بعد از زمانی آن مرغ پرواز ~~کرد و بر # ~~سر جوهر بنشست و این معنی هر گز در دل وی نگذشته بود و در خاطر هیچ یک # ~~ازفقراء نگذشته، پس فقراء پیش وی آمدند تا ویرا بزاویهی شیخ برند و ~~بجای شیخ # ~~وی را بنشانند وی بگریست و گفت مراچه صلاحیت این کار است من مردی، ~~بازاریم # ~~وامی، ظریق فقراء و آداب ایشان نمیدانم و برمن مردمانرا حقوق است و ~~مرابایشان # ~~معا بلات است، گفتند این امریست آسمانی و ترا از این چاره نیست خدای ~~تعالی ترا # ~~تأبیدکند هرچه در باسمت باشد، کفت مرا چندان مهلتدهید که ببازار روم و ~~حقوق # ~~مسلمانان از گردن خود بیرون کنم، پس ببازار رفت وحق هر کس را اداء کرد ~~وانگاه # ~~بزاویهی شیخ آمد وصحبت فقرایرالازم گرفت، فصار کاسمه جوهراوله من ~~الفضائل ms598 # ~~والکمالات مایطول ذکره فسبحان الکریم المنان ذلک فضل الله یوتیه منیشاء # ~~والله ذوالفضل العظیم . # امام یافعی گویدر حمه الله تعالی که در بلاد یمن دو شیخ بودند # ~~سعید که کنیت وی احمد بن الجعد وشیخ بکی شیخ کبیرعارف بالله شیخ ~~احمد بن الجعد و دیگرشیخ # ~~بوعیسی است، رحمه الله کبیر عارف شیخ سعید و هریک را اصحاب و تلامذه ~~بودهاند. # روزی شیخ احمد باصحاب خود عزیمت زیارت بعضی از # ~~گذشتگان کرده بود بشیخ سعید رسید شیخ سعید نیزموافقت کرد چون مقداریراه # ~~برفتند شیخ سعید پشییان شد از موافقت ایشان باز گشت وشیخ احمد برعزیمت ~~خود # ~~برفت وزیارت کرد و باز آمد و بعد از چند روزدیگر شیخ سعید بیرون آمد ~~بااصحاب # ~~خود. و عزیمت همان زیارت کرد شیخ احمد وی را در راه پیش آمد و با هم ~~ملاقات # ~~کردند شیخ احمد شیخ سعید را گفت فقراء را بر توحقی متوجه شده است که ~~آندوز # ~~از موافقت ایشان بر گشتی؛ شیخ سعید کفث برمن هیچ حق متوجه نشدهاست، شیخ ~~PageV01P574 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0748.png) # ~~احمد گفت برخیز و انصاف ده! شیخ سعید گفت هر که ما را برخیزاند ما وی ~~را # ~~بنشانیم، شیخ احمد گفت هر که مارا بنشاند ویرا مبتلاه گردانیم، پس هریک ~~از آن دو # ~~بزرک بر آنچه بریکدیگر گفته بودند رسیدند، شیخ احمد مقعدشد و برجای ~~بماند # ~~تا آن وقت که بجوار حق تعالی پیوست ، و شیخ سعید مبتلاء شد بآنکه تن ~~خود را # ~~میکند و میبرید تا بجوار لحق پیوست. # امام یافعی رحمه الله میگوید که احوال فقراء از شمشیرهای برنده تیزتر است # ~~چون اصحاب در احوال با یکدیگر برابر باشند احوال ایشان در یکدیگر سرایت # ~~می کند و اگر برابر نباشند حال قوی در ضعیف سرایت می کند و گاه می باشد ~~که # ~~حال سابق تأثیر می کند دون المسبوق وهذاهو الظاهر والله اعلم بحقیقة ~~الحال. # ~~شیخ نجم الدین عبدالله وی شا گردشیخ ابو العباس المرسی است سالهای ms599 ~~بسیار مجاور مکه بوده و مناقب وی یسیار است و کرامات وی بیشمار. # ~~رحمه الله تعالی بن محمد الاصفهاز یکی از علماء یمن گفته است که ~~پدزخود را بیمار گذاشتم # و بحج رفتم چون بمکه رسیدم و حج گذاردم خاطر من # ~~بجهت پدر پریشان بود با شیخ نجم الدین کفتم چه شود که خاطر بر آن داری ~~کهدر # ~~بعضی مکاشفات خود براحوال وی مطلع شوی و با من بگوئی؛ در حال بنگراست و # ~~گفت اینک از بیماری صحت یافتهاست و بر بالای سریرخود مسواک میکندو ~~کتابهای # ~~خود را کرد خود نهاده و صفت و حلیه وی چنین و چنان است و نشانههایراست ~~بازدادو # ~~ویرا هر گزندیده بود . # روزی همراه جنازه بکی از اولیاه الله بیرون آمده بود چون ملقن که یکی از # ~~کبار فقهاء بود بر سر قبر بنشست که تلقین کند شیخ نجم الدین بخندید یکی ~~از # ~~شاگردان سبب خنده را پرسید وی را زجر کرد که وی بعد از آن گفت که چون # ~~ملقن آغاز تلقین کرد صاحب قبر گفت هیچ تعجب نمی کنید از مرده که تلقین # ~~زنده می کند . # وی را گفتند که هر گز زن خواستهیی: گفت هر گززن نخواستم وطعامی هم ~~PageV01P575 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0749.png) # ~~نخورده ام که آنرا زنیپخته باشد . # شیخ وی در بلاد عجم وی را گفته بود که زود باشد که در دیار مصر با قطب # ~~ملاقات کنی، بطلب قطب بیرون آمد در راه جمعی از حرامیان ویرا بگرفتند و ~~کفتند # ~~جاسوس است وی را نگاهداشتند و وی را ببستند میگوید ناگاه دیدم که پیری ~~بر من # ~~فرود آمد همچنانکه باز بر شکاری فرود می آید و مرا بگشاد و گفت برخیزای ~~عبدالله # ~~که مطلوب تو منم پس برفتم تا بدیار مصر رسیدم هیچ مطلوب خود را نشناختم ~~و # ~~ندانستم که کجاست تا آنکه روزی گفتند که شیخ ابوالعباس مرسی آمده است ~~جمعی # ~~فقراء گفتند بیائید تا برویم و بروی سلام کنیم چون ms600 چشم من بروی افتاد ~~بشناختم که # ~~وی همان بیر است که مرا بگشاد وی نیز نشانی گفت که حاضر ان ندانستند، ~~خدمت # ~~و صحبت وی را لازم گرفتم تا آن وقت که از دنیا برفت، چون شیخ وفات ~~کردمتوجه # ~~مکه شدم در راه بقبرشیخ خود شیخ ابوالحسن شاذلی رحمه الله رسیدم از قبر ~~خود # ~~با من سخن گفت و گفت بمکه رو و آنجا بنشین! چون بطرف حریم شریف رسیدم # ~~شنیدم که هاتفی گفت که قدمت الی خیر بلد و شر اهل ، پس مجاور بمکه ~~میبودتا # ~~در سنه احدی و عشرین وسبعمأیة از دنیا برفت ووی را نزدیک بقبر فضیل ~~عیاض # ~~دفن کردند. # ویرا بظاهر در اوقات مجاورت بیرون مکه در مقام دورتر از عرفات ندیدهاند # ~~و اما بحسب باطن دانستن آن راجع بعلماء باطن است . # بعضی از اولیاء الله گفتهاند که از زیارت رسول ل بر گشته بودم و روی # ~~بمکه داشتم در فکر شیخ نجم الدین افتادم که هر گز بمدینه شریفه نرفت و ~~زیارت # ~~نکرد و بحسب باطن بروی اعتراض میکردم ناگاه سر بالا کردم دیدم که شیخ ~~نجم- # ~~الدین در هوا بجانب مدینه میرود و مرا اواز داد که یا محمد و با من ~~سخنان گفت. # روزی بعضی از اصحاب وی با وی گفتند که مردم با شما انکار بسیار دارند # ~~که بزیارت رسول نرفتهاید و نمیروید، گفت که منکر از دو بیرون نیست یا # ~~متشرع است یا محقق ، اگر متشرع است با وی بکوی که بنده را روا هست که ~~بی PageV01P576 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0750.png) # ~~اذن خواجهی خود بسفر رود اگر محقق است بگونن که کسی که همیشه باتست ~~وپیش # ~~توحاضراست هر گزدرطلب وی سفر میکنی. # بخط پکی از اکابر خراسان یافتهاند که در ت ریخ سنه ثلاث و سبعمأیة بسعادت # ~~زیارت حرم شریف مکه زادها الله تعالی شرفا مشرف شدم و در آن وقت شیخ ~~حرم # ~~شیخ نجم الدین اصفهانی بود بخدمت وی میرسیدم روزی از من ms601 پرسید که این ~~حدیث # ~~بتو رسیده است که بدلاءاه تی اربعون اثنی عشرفی العراق و ثمانیة وعشرون ~~فی الشام، # ~~گفتم رسیده است اما مرا مشکل میشود که چون این طائفه همین در شام و ~~عراق # ~~می باشند ، شیخ فرمود که حضرت رسالت جمیع ع لم را دو قسم کرده است # ~~نصف شرقی و نصف غربی ، از عراق نصف شرقی خواسته است واز شام نصف غربی، ~~پس # ~~عراق وغیر آن چون خراسان وهندوستان و ترکستان و سایر بلاد شرقی در عراق # ~~داخل است و شام و غیر آن چون بلاد مصر و مغرب همه در بلاد شام داخلاست، ~~ناقل # ~~نوشته است که در این وقت در خاطرمن افتاد که ازحال خواجه قطب الدین ~~یحبیی # ~~جامی نیشابوری سؤال کنم بی آنکه من سؤال کنم فرمود که خواجه قطب ~~الدین-. # ~~یحیی یکی از آن دوازده تن است که درعراق اندو الله اعلم بالصواب. # ~~خواجه قطب الدین کنیت وی ابوالفضل است جامی الاصل است و نیشابوری- # ~~یحیی جامی نیشابوری المولد ، بعلوم ظاهری واحوال باطنی موصوف ومعروف # ~~رحمه الله تعالی بوده است و بصحبت شیخ رکن الدین علاء الدوله وشیخ # صفی الدین اردبیلی وشیخ صدر الدین اردبیلی و شیخ # ~~شرف الدین در گزینی رسیده است و هفت بارحج گذارده است . # روزی بجانب صحرا بسر رمه و گلهی خود رفته بود از آنجا وی را داعیای # ~~زیارت بیتالله قوی شد و هم از آنجا روانه گشت و این رقعه باصحاب نوشت. # ~~وی روز با طائفه بنیت ارتیاج و ابتهاج بطرف صحرا و نتاج گذری افتاد . ### | رباعی # با دوست ببوستان شدم رهگذری بر گل نظری فکندم از بی خبری PageV01P577 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0751.png) # # دلدار بطعنه گفت شرمت بادا %~% رخسار من اینجا و تو بر گل نکری # نا گاه غیرت الهی از کمین گه لاتدع مع الله الها آخر بیرون تاخت و کمند # ~~چذبهی من جذبات الحق در گردن ممتحنانداخت. ### | مصرع # گرنیاید بخوشی موی کشانش آرید # بوطن نا رفته و ندیده ms602 وتفکر را گذاشته هم از طرف صحرا بر اشارت # ~~و اذن فی الناس بالحج یا ترک رجالا، بر صوب خانهی معظم معلی # ~~روان گشت . ### | بیت # چون نرود ازپی صاحب کمند %~% آهوی بیچاره بگردن اسیر # والسلام علی من اتبع الهدی . # توفی رحمه الله لیلة الخمسین الحادی والعشرین من جماده الاخر سنة اربعین # ~~و سبعمأیة و قبروی در بیرون درب فیروز آباد است در هرات . # ~~ابو محعد عدالله از بزر گان مشایخ و اکابر صوفیه بود، ابواب علوم ~~الهی و # ~~رحمه الله تعالی المرجانی المغربی معارف ربانی بروی گشاده شده بود ~~. وی را گفتند که فلان گفت که دروقتی که شیخ سخن میگفت # از آسمان تادهان وی عمود میدیدم از نورچون شیخ خاموش # ~~گشت آن عمود منقطع شد، شیخ بخندید و گفت ویندانسته بلکه چون عمود منقطع # ~~شد من خاموش گشتم یعنی آن عمود نور از آسمان صورت امداد الهی بود چون ~~آن # ~~امداد منقطع شد وی خاموش گشت . # توفی بتونس سنة تسع و تسعین و ستمأیة . # ~~بابن المفرف الاندلسی ابوعبدالله المعروف اسبوع طواف کردی، درسنه ~~سبع و سبعمأیة از دنیا برفته و وی مجاور مکه بوده و در هر شبانروزی ورد ~~داشته که پنجاه # ~~دحمآنله تعائی پادشاه مکه از غایت اعتقاد و اخلاص که نسبت بوی داشته # تابوت وی را بر دوش خود گرفته . PageV01P578 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0752.png) # امام یافعی گوید که بعضی اصحاب شیخ ابومحمد بکری مغربی رحمه الله تعالی ~~گوید # ~~که چون شیخ ابوعبدالله از دنیا برفت شیخ نجم الدین اصفهانی گفت که مات ~~الفقرمن # ~~الحجاز ، بامن گفت که شیخ ابو محمد را عزیمت زیارت نبیو شد بود اع شیخ # ~~نیست سختی بشما بسیار خواهد رسید اما عاقبت باران خواهد بارید و آب ~~خواهید # ~~یافت، ما چهار کس بودیم چون بآن منزل رسیدیم همچنانکه گفته بودآب نبود ~~درراه # ~~در آمدیم هوا سخت گرم شد و تشنگی غلبه کرد با ما اندک آبی بود یکی ~~خواست # ~~که آن آب را بخورد شیخ ms603 ابو محمد گفت مخور که اگر میخوری میمیری همین # ~~گلوی خود بآن ترکن بعد از آن چون سختی بسیار کشیدیم از تشنگی و گرما ~~وهیچ # ~~سایه نیافتیم که ساعتی بنشینیم شیخ ابو محمد پرسید که شیخ ابوعبدالله ~~بن المطرف # ~~چه گفته بود گفتیم گفته بود که سختی بشما بسیار خواهد رسید گفت سختی او ~~این # ~~بیشتر نمی باشد که ما در آنیم پرسید که دیگر چه گفته بود گفتیم که گفت ~~در آخر # ~~باران خواهد آمد و سیراب خواهید شد گفت بشارت باد شما را بباران ناگاه ~~دیدیم # ~~که پارهیی ابر از یکطرف پیدا آمد و بلند میشد تا ببالای سر ما رسید و ~~ببارید # ~~چندانکه گرد اگرد ما سیل روان شد آب خوردیم و وضو ساختیم و غسل کردیم و # ~~آب بر گرفتیم و روان شدیم چون گامی چند برفتیم از باران هیچ اثر ~~نیافتیم . # ~~موله رحمه الله تعاای شیخ سلیمان تر کمان کم برخاستی و سخن کم ~~بگفتی بعضی از علماء ظاهر وی در دمشق می بوده کهنه عبائی چر کین دربر، ~~ازجایخود # با جلالت و بزرگی خود پیش وی نیازمندی می کردهاند # ~~و می نشستهاند . # می گویند که در رمضان چیزی میخورده است و نماز نمی گذارده اما ویرا # ~~کشف و اطلاع بر مغیبات میبوده و اخبار از آن می کرده . # امام یافعی می گوید میتواند بود که آن از قبیل ستر حال وتلبیس بوده باشد # ~~و در اوقاتی نماز کرده باشد که کسی ندیده باشد و چیزی که در دهان نهاده ~~باشدو PageV01P579 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0753.png) # ~~خائیده بکلوی وی در نیامده باشد و مثل این بسیار باز این طائفه مشاهده ~~کردهاند # ~~چنانکه از قضیب الپان موصلی و شیخ ریحان و غیر ایشان منقول است . # توفی الشیخ سلیمان سنة اربع وعشر وسبعمأیة . # ~~شیخ علی کردی رحمه الله تعالی وی از عقلاء مجانین بوده است و از وی ~~انواع کرامات و خوارق عادات ظاهر می شده است اهل دمشق همه ms604 مرید و # معتقد وی بودهاند و برایشان حکم می کرده است چنایکه # ~~مالک بر مملوک کند وانقیاد حکم وی می کردهاند . # روزی یکی از بزرگن دمشق رافرمود که برای در ویشان فکر دعوتی وسماعی # ~~بکن آن شخص ترتیب دعوتی کرد و قوالان طلبید و درویشان مشهور را بخواند # ~~چون ایشان جمع شدند شیخ علی کردی بآن خانه در آمدو آنجا قالبهای شکر ~~دید # ~~که نهاده است، صاحب خانهرا گفت این همهرا در چوض انداز همهرا در ~~حوضانداخت # ~~و در ویشان شربت میخوردند و سماع میکردند تا آخر روز بعداز آنکه چیزی ~~بخوردند # ~~و باز گشتند شیخ علی کردی باصاحب خانه گفت که این قالبهارا از حوض ~~بیرون آر: # ~~همه را بیرون آورد همچنان درست که اول بود و هیچ از آن نگداخته بود، ~~بعداز آن صاحب # ~~خانه را گفت تو بیرون رو و در خانه را برمن قفل کن وپیش من میا الابعد ~~از سه روز، چنان # ~~کرد، روز دوم درراهی بشیخ علی رسید و بروی سلام کرد و بعد از آن بخانه ~~رفت و # ~~خانه را همچنان در بسته دید قفل مگشادو در آمد دید که رخامهای فرش ~~خانهیوی # ~~را کنده است پیش وی آمد و گفت، که ایسیدی چرا فرش خانهی مرا کندیدی؟! ~~گفت # ~~روا باشد که تو مرد نیکو باشی و بررخام حرام ضیافت درویشان و دوستان ~~میکنی؛ # ~~گفت ای سیدی این میراث پدر من است شیخ بخشم شد ووی زا رها کرد و برفت # ~~آن شخس مکاشفات شیخرا میدانست تأمل بسیار کردو بخاطرش امد که ~~یکباررخامها # ~~کنده بودند و اصلاح کرده استادی را که آن کار کرده بود طلب کرد و ~~بمبالغه تمام از آن # ~~استفسار نمود آخر اعتراف کرد کاه رخام ترا فروخته بودیم ر رخام مسجد ~~بجای # ~~آن بکار بردیم. PageV01P580 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0754.png) # در آن وقت که شیخ شهاب الدین سهروردی قبس الله تعالی روحه برسالت # ~~بدمشق آمده بوده است باصحاب گفته است که بزیارت ms605 شیخ علی کردی میرویم، ~~گفتهاند # ~~که وی مردیست که نمازنمی گذارد واکثر اوقات مکشوف العورت می باشد، شیخ ~~گفته # ~~است البته ویرا مییینم، شیخ سوارشدهاست و چون بنزدیک منزلوی رسیده فرود ~~آمده # ~~چون شیخ علی دیده است که وی نزدیک رسیده است عورت خود را کشف کرده است # ~~شیخ فرمودهاست مارا از تو این باز نمیدارد امروز ما مهمان توایم پس ~~نزدیک شد # ~~و سلام کرد و بنشست ناگاه دو حمال بیامدند و با ایشان طعام بسیار شیخ ~~علی گفت که # ~~پیش شیخ بنهید که مهمانمااست و شیخ را گفت بسم الله که این ضیافت ~~تست!شیخ بخورد # ~~وشیخ علی کردی را بزرگ داشت . # شیخ علی کردی در اوایل در مسجد جامع میبوده است نا گاه مجذربی دیگر # ~~که او را یاقوت می گفتهاند بشهردمشق در آمده است در آن وقت که وی در ~~آمد # ~~شیخ علی از دمشق بیرون رفت و ساکن صحرا شد و بعد از آن بشهر در نیامدتا ~~آنگاه # ~~که وفات کرد و یاقوت درشهرخاکم بود . # شیخ مفرح وی از اهل صعید مصر است بسیار جلیل القدروکبیر الشأن # ~~رحمه الله تعالی بودهاست بندهیی بود حبشیویزا جذ بهرسید قوی که ششماه # طعام وشراب نخورد پنداشتند که دیوانه شده است هر چند # ~~که بزدندهیچ سود نداشت ویرا قیدنهادند چون آمدند قید جائی بود وویجای ~~دیگر، # ~~ویرا درزندان کردند چون آمدند در پیرون زندانش یافتند، چون این کرامتها ~~ازوی # ~~دیدند چند مرغ بریان کرده پیش وی آوردند آنها را گفت بیریدهمه زنده ~~شدند و # ~~پریدن کرفتند باذنالله تعالی . # یکی از اصحاب او وی را روز عرفه در عرفات دید و یکی دیگر همان روز # ~~در خانهی خودش دید وتمام روزباوی بود چون آن دو شخص با هم رسیدند و ~~هریک # ~~آنچه دیده بودند باهم کفتند میان ایشان نزاع شد یکی گفت وی روزعرفه در ~~عرفات # ~~یود صدق آن سو گند بطلاق خورد یکی گفت تمام آنروز درخانهی خود بود وی ms606 ~~PageV01P581 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0755.png) # ~~نیز سو گند بطلاق خورد پس خصومت کنان پیش شیخ مفرح آمدند و آنچه میان # ~~ایشان گذشته بود باز گفتند شیخ گفت هر دو راست گفته اید و بزن هیچکدام ~~طلاق # ~~نشده اسست . # یکی از اکابر میگوید که من از شیخ مفرح پرسیدم که صدق هر یک موجب # ~~حنث دیگریست چون سو گند هیچ یک حانث نشده است و در آن مجلس که من این # ~~پرسیدم جماعتی از علماء حاضر بودند شیخ اشارت بهمه کرد که در این مسأله ~~سخن # ~~گوئید هر کس چیزی گفت اماهیچکس جوابی شافی و کافی نگفت در آن اثناء ~~جواب آن # ~~بر من ظاهرشد شیخ اشارت بمن کرد که جواب آن بگوی من گفتم که چون ولی ~~بولایت # ~~متحقق گرد و در آن معنی که روحانیت وی مصور بصورتی تواند شد متمکن شود ~~می # ~~تواند بود که دروقت واحد درجهات مختلف خود را بصورتهای متعدد ~~بنمایدچنانکه # ~~خواهد پس آنکس که وی رادر بعضی از آن صور بعرفات دیده باشد راست دیده ~~باشد # ~~و آنکه در بعضی دیگر از آن صور در خانهی خودش دیده باشد هم راست دیده ~~باشد # ~~و بسو گند هیچ یکحانث نشود شیخ مفرح فرمود که جوناب سحیح اینست که تو ~~گفتی # ~~رضی الله تعالی عنه ونفعنا . # ~~شیخ ابوالعباس دمنهور موضعی است بمصر . # الدهنهوری یکی از تاجران گفته است که در سفر بودم و با من # ~~رحمه الله تعالی چارپائی بود که قماش من همه بروی بود چون بمصردر ~~آمدم # و با مردم در آمیختم آن چهار پای از من گم شد هرچند # ~~طلب کردم هیچ خبر نیافتم بعضی از یاران مرا گفتند که پیش شیخ ابو ~~العباس # ~~دمنهوری رو شاید که دعاء کند و من نیز پیش از آن وی را میشناختم پیش وی # ~~رفتم و بروی سلام کردم و حال خود با وی بگفتم گوش بسخن من نکرد لیکن # ~~گفت ما را مهمانان رسیده اند و چندین آرد ms607 میباید و چندین حوائج دیگر ~~ذکر کرد # ~~از بیش وی بیرون آسدم و باخود گفتم که والله دیگر هر گز پیش وینیایم ~~این درویشان # ~~غیراز حوائج خو: چیزی نمیدانند پس برین نیت برفتم ونا گاه مرا شخصی که ~~پیش # ~~وی چیزی داشتم پیش رسید وی را بگرفتم و گفتم ترانمی گذارم تا آنچه پیش ~~تودارم PageV01P582 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0756.png) # ~~بمن ندهی، شصت درم بمن داد گفتم باین در مها معامله میکنم تا آنچه رفته ~~است بیاید # ~~یا این هم برود درراء خدای تعالی، هرچه شیخ گفته بود بخریدم وچند درهم ~~زیادت # ~~آمد بآن قدری حلوا خریدم وهمه را بحمالی دادم و قصدشیخ کردم چون ~~بنزدزاویهی # ~~شیخ رسیدم دیدم که چهاریای من بردرزاویه شیخ ایستاده است باز گفتم که ~~این چار # ~~پای من نخواهد بود بلکه مانند آن است چون نزدیک رسیدم دیدم که چهارپای ~~من # ~~است وقماشها همچنان بریشت وی گفتم آن را بکسی سیارم یا با خود در زاویه ~~برم # ~~تا باز گم نشود و باز گفتم آنکس که سلامت رسانیده برای من خواهد ~~نگاهداشت، # ~~پیش شیخ در آمدم و آنچه آورده بودم بروی عرض میکردم چون بحلوا رسید گفت # ~~این چیست: گفتم چیزیزیادت آمده بود باین دادم، گفت این دو شر طداخل ~~نبود که من # ~~نیز چیزی زیادت کنم برخیز وقماشهای خود را ببازار برو بفروش و تعجیل ~~بکن وهر # ~~چه میفروشی فی الحال بهای آن بستان و مترس از آنکه بعضی تجار بیایند و ~~بازارتو # ~~بشکنند که دریادر دست راست منست و بیابان در رست چپ من پس بیازار رفتم ~~و # ~~قماشها ببهای تمام زیادت برمعهود فروختم و بهای تمام بستدم چون فارع ~~شدم # ~~تاجران از بحر و بر درریختند چنانکه گوئی در بند بوده اند که ایشان را ~~آزاد گرده اند # شیخ ریحان وی درعدن میبوده است یکی از اخیار گفته است که شخصی # ~~رحمه الله تعالی برساحل دریا بودنزدیک بعدن نتوانست که بعدن در آید ~~که # شب ms608 آمده بود ودروازه بسته بودند شب در ساحل بحر بماند # ~~وهیچ چیز نداشت که شام بخورد نا گاه دید که شیخ ریحان برساحل است پیش ~~وی # ~~آمد و کفت ای سیی در دروازه پبستند وهیچ چیزندارم که شام بخورم میخواهم ~~که # ~~مرا هریسه دهی کفت این را به بینید از من شام میخواهد و این را بینید ~~نمی # ~~خواهد مگر هریسه گوییا که من هریسهپزی ام؟ گفتم ای سیدی از این چاره ~~نیست ، # ~~ناگاه دیدم که کاسهی هریسه گرم حاضرشد اما روغن نداشت گفتم ای سیدی این ~~را # ~~روغن میباید! گفت این را ببینید هریسه نمیتواند خورد بی روغن مکر من ~~روغن # ~~فروشیام؟ گفتم ای سیدی این را بیروغن نخواهم خورد، گفت این رکوه را ~~بکنار PageV01P583 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0757.png) # ~~دریا برو آب بیار تا وضوسازم رفتم و آب آوردم رکوه را از من بستد و از ~~نجاروغن # ~~برهریسه ریخت پس از آن بخوردم که هر گز بمثلن آن روغن نچشیده بودم . ~~دیگری # ~~گفته است که درعاه رمضان بین العشائین ببازار رفتم تا برای اهل خود ~~چیزی خرم # ~~نا گاه شیخ ریحان مرا دید پیش خود کشید و بهوا بالابرد بسیاری من ~~بگریستم و # ~~گفتم میخواهم که مرا بزمین باز گردانی مرا برزمین باز گردانید و گفت ~~میخواستم که # ~~تفرجی کنی اما تونخواستی . # امام یافعی گوید که همانا که وی باین تفرج مطالعه عجائب ملکوت سماوات # ~~خواسته است، بعضی از صالحان گفتهاند که روزی شیخ ریحان را گفتم که ~~خاطری با # ~~من میدار! گفت مادام که سر درستاست مترس و اشارت بسرخود کرد من پنداشتم ~~که # ~~مرادوی آن است که مادام که زنده ام و مرادوی را ندانستم مگر روزی که ~~بمرد بآن # ~~سبب که بیای کوهی میگذشت بیفتاد و سروی بشکست و بر آن بمردرضی الله ~~تغالی عنه. # الخوارزمی شیخ علاء الدین وی بزرگ بوده است . امام پافعی گوید رحمه ~~الله تعالی که وی دوازده روز بیک # ~~رحمه الله تعالیی روزمی ms609 گذشت که طعام نمیخورد و چون طعام خوردی چیز ~~وضو نماز میگذارد و پانزده سال پهلو برزمین ننهاد و چند # ~~اندک خشن خوردی، و با من درمنی قدری گوشت بود نمیخوردالابعد ازسختی ~~بسیار # ~~بجهت موامتت، و گفتند چندسال است که بجهت منکراتی که میبیند بی اختیار ~~خود # ~~حج میگذارد که ویرا بآن فرموده اند . # وهم امام یافعی میگوید که شیخ علاءالدین گفت که در بعضی از ساحلهای روم # ~~گوشه کرفته بودم چون روز عید فطررسید بدیهی از دیه های مسلمانان بجهت ~~نماز # ~~عید رفتم چون1 باز آمدم آدمی دیدم که در خلوت من ماز میگذارد و برریگی ~~که بر # ~~در خلوت سرای من بود هیچ اثرپای نبود تعجب کردم که از کجا در آمدهاست ~~بعد از # ~~آن بگریست گریستنی زار، من در فکر شدم که از برای وی چه آرم که روزعید ~~است # ~~التفات بمن کرد و گفت ای فلان فکرمکن که در غیب است آنچه تونمیدانی ~~ولیکن PageV01P584 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0758.png) # ~~اگر نزد تو آب هست پیش آر! برخواستم که ابریق بیاورم پیش ابریق دو # ~~گردهی نان دیدم نهاده بزرگ گرم و مغز بادام بسیار ، آن را برداشتم و ~~پیش وی # ~~بردم نان بشکست و مغز بادام را پیش من ریخت گفت بخور ! و در ایستاد و ~~از آن # ~~مغز بادام بمن میداد و من میخوردم ووی نخورد مکریک مغز بادام ومن حضور ~~آن # ~~طعام رأ غریب میدیذم گفت این را غریب مدار که خدایرا بند گان هستند که ~~هرجا # ~~که باشند هرچه خواهند دریابند، تعجب من زیادت شد با خود گفتم که از وی ~~طلب # ~~مؤاخات کنم، گفت تعجیل مکن که باز بتوخواهم آمد انشاء الله تعالی و از ~~من غائب شد # ~~در حال وندانستم که کجا رفت شب هفتم از شوال آمد و با من عقد مؤاخات ~~بست # ~~رضی الله عنه . # الیهنی امام عبدالله الیافعی هو ابوالسعادات عفیف الدین عبدالله بن ~~اسعد الیافعی الیمنی نزیل الحرمین الشریفین شرفهما الله ms610 و رضی عنه از ~~کبارمشایخ # ~~رحمه الله تعالی وقت خود بوده است، عالم بودد بعلوم ظاهری و باطنی ~~ووی # را تصنیفات است از آنجمله است تاریخ مر آة الجنان وعبرة # ~~الیقظان فی معرفة حوادث الزمان وکتاب روض الریاحین فی حکایات الصالحین ~~و # ~~کتاب در النظیم فی فضائل القر آن العظیم و ورای آن تصانیف دیگر دارد و ~~اشعار # ~~نیکو نیز گفته است. # وی گفته است که شیخ علاء الدین خوار زمی گفته است رحمه الله تعالی که شبی ~~در # ~~بعضی از بلاد شام در خلوت خود بعد از نماز خفتن بیدار نشسته بودم و در ~~خلوت # ~~خانه از اندرون بسته بودم دو مرد دیدم باخود در خلوت ندانستم که از کجا ~~در آمدند # ~~و ساعتی بامن سحن گفتند و بایکدیگریاد احوال فقراء کردیم، ذکر مردی از ~~شام # ~~کردند و بروی ثناء گفتندو گفتند نیک مردیست گر بدانستی که از کجا ~~هیخورد، بعد # ~~از آن گفتند سلام ما بصاحب خود عبدالله یافعی برسان گفتم اورا از کجا ~~می شناسید # ~~و وی در حجاز است گفتند برماپوشیده نیست و برخاستند و پیش رفتند سوی ~~محراب # ~~پنداشتم که نمازخواهند گذاردواز دیوار بیرون رفتند . PageV01P585 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0759.png) # و هم وی گفته است که شیخ مذکور گفت که در بعضی از ساحلهای شام درماه # ~~رجب سنه اثنین واربعین و سبعمأیة دوپیر بخلوت من در آمدند بعد از نماز ~~خفتن و # ~~ندانستم که از کجا در آمدند و از کدام بلده آمدند چون برمن سلام کردند ~~و مصالحه # ~~نمودند با ایشان انس گرفتم گفتم از کجا آمدید؟ گفتند سبحان الله همچون ~~توئی ازاین # ~~حال سؤال میکند بعد از آن خشک پارهی نان جو داشتم پیش ایشان نهادم ~~گفتند نه # ~~از بهر این آمده ایم، گفتم پس از بهر چه آمدمویدە گفتند آمدهایم و ترا ~~وصیت می کنیم # ~~برسانیدن سلام بعبدالله یافعی و گفتند بگو که بشارت باد ترا، گفتم وی ~~را از کجا # ~~می شناسید؟ گفتند ما ms611 بوی رسیده ایم و وی بما رسیده است ، گفتم شما را ~~در این # ~~بشارت رسانیدن اذنی هست؟ گفتند آری و چنان ذکر کردند که از پیش ~~برادرانی میآیند # ~~که ایشان را هست در شرق و فی الحال غائب شدند . # و هم وی گفته که در ازائل حال متردد بودم که بطلب علم مشغول باشم که موجب # ~~فضلت و کمال است یا بعبادت که مثمر حلاوت و سلامت از افت قیل و فال است ~~ودر # ~~این کشاکش و اضطراب مرانه قرارماند ونه خواب کتابی داشتم که روز و شب ~~بمطالعه # ~~آن می گذرانیدم دراین بیقراری آن را بگشادم در وی ورقی دیدم که هر گز ~~ندیده # ~~بودم و در ویبیتی چند نوشته که از کسی نشنیده بودم و آن ابیات این بود ~~. ### | شع # کن عن همومک معرضا %~% وکل الا مورالی القضاء # فلربما اتسع المضیق %~% ولر بما ضاق الفضاء # ولرب اهر متهب %~% لک فی عواقبه رضاء # فللا تکنمتعرضا %~% الله %~% یفعل %~% هایشاء # چون این ابیات راخواندم کویا آنی برآتش من زدند وشدت حرارت و اضطراب # ~~قلق مرا نشاندند. # ووی بناء کتاب مراة الجنان را که درتاریخ نوشته برسال نهاده است وتاسنه ~~خمسین # ~~و سبعمأیة بیان حوادث کرده است و معلوم نیست که بعد از آن چند گاه ~~دیگربوده PageV01P586 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0760.png) # ~~رضی الله تعالی عنه و بفعنابه. # ~~شیخ شهاب الدین السهروردی المقتول نام وی یحیی بن حبش است ودر حکمت ~~مشائیان و اشراقیان متبحر بوده است و در هریک از آن تصنیفات لایقه ~~وتألیفات # ~~رحمه الله تعالی رائقه دارد و بعضیویرا منسوب بسیمیا داشته است . # حکایت کنند که روزی باجماعتی از دمشق یرون آمدند برمه # ~~گوسفندان رسیدند آن جماعت گفتند مار ایکسر گوسفند می باید، یکسر گوسفند ~~گرفتند # ~~وده درم بتر کمانی که صاحب گوسفند بودداد ندوی مضایقه می کرد که ~~گوسفندی خردتر # ~~از آن بگیر یدشیخ اصحاب را گفت شما بروید و گوسفند ببرید که من وی را ~~خوشنود # ~~گردانم ایشان برفتندو باوی ms612 سخن می گفت ودل وی خوش می کرد تا ایشان ~~دوررفتندوی # ~~هم در یی ایشان برفت تر کمانی در پی وی میرفت و فریاد می کرد چون بوی ~~رسید # ~~دست چپ وی را گرفت و بکشید که کجا میرویبدست وی از شانه جدا شدودردست # ~~تر کمان بماند وخون میرفت ترکمان بترسید دست وی را بینداخت و بگریخت آن # ~~را برداشت و بیاران رسید در دستوی مندیلی بودی و بس . # امام یافعی می کوید بدا کارها که اینهاراست و بدا کسانی که این کارها ~~کنندو # ~~بدا علمی که مفضی بچنین کارها گرد . # ~~و از سخنان وی است حرام علی الاجاد المظامة ان یلحق فی ملکوت السموات # ~~فوحدالله سبحانه وانت بتعظیمه ملان و اذکرهو؛نت من ملابس الاکوان ~~عریان. # وازاشعار وی است . # خلعت هیالها بجرعاء الحمی %~% وصبت لمعناها القدیم تشوقا # و تلفتت نحوالدیار فشاقها %~% ربع عفت اطلاله فمزقا # وقفت مسائله فرد جوابها %~% رجع الصدی ان لاسبیل الی اللقا # کانها برق تالق بالحمی %~% ثم انطوی و گانها ما ابرقا # درتاریخ امام یافعی مذکور است که وی را بخلل در عقیدت و باعتقاد حکماء # ~~متقدمین متهم میداشته اندچون بحلب رسیده علماء بقتل وی فتوی دادند، ~~بعضی گویند PageV01P587 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0761.png) # ~~که وی را حبس کردند و بخناق وی را کشتند و بعضی گویند قتل و صلب کردند ~~وبعضی # ~~گویند که وی را مخیر ساختند میان انواع قتل او چون بریاضت معتاد بود آن ~~اختیار # ~~کرد که وی را بگرسنگی بکشند طغام از وی باز گرفتند تابمردوعمروی بسی ~~وشش # ~~یا سی وهشت رسیده بود و کان ذلک فی سنة سبع وثمانین وخمسمأیة . # واهل حلبدر شأن وی مختلف بودند بعضی ویرا بالحادوزندقه نسبت میکردند # ~~و بعضی بکرامات و مقامات وی اعتقاد داشتند ومیکفتند که بعد از قتل ~~شواهد بسیار # ~~بر کرامتوی ظاهرشد و این موافق مینماید یآنکه شیخ شمس الدین تبریزی قدس ~~سره # ~~فرموده که در شهردمشق شیخ شهاب الدین مقتول را آشکار اکافرمی گفتند. ~~گفتم حاشا و ms613 # ~~کلا که کافرباشد چون بصدق تمام در آمد در خدمت شیخ شمس بدر کامل گشت ~~گفت # ~~من سخت متواضع باشم بر نیازمندان صادق اما سخت با نخوت باشم یامتکبران ~~آن، # ~~شیخ شهاب الدین علمش برعقلش غالب بود عقل میباید که برعلم غالب باشد ~~وحاکم # ~~دماغ که محل عقل است ضعیف گشته بود، در عالم ارواح طائفه ذوق یافتند ~~فرود آمدند # ~~ومقیم شدند واز عالم ربانی سخن میگویند اما همان عالم ارواح است که ~~ربانی # ~~پندارند مگر فضل الهی در آید یا جذ بهیی از جذبات یا مردی که او را در ~~بغل گیرد # ~~و ازعالم ارواح بعالم ربانی کشد . # ~~شیخ اوحد الدین وی مرید شیخ رکن الدین سنجاسیاست و وی مرید شیخ # ~~حامد الکرمانی قطب الدین ابهری ووی مرید شیخ ابوالنجیب سهروردی # ~~قدس الله تعالی قدس الله تعالی ارواحهم، بسیار بزرگ بوده است و بصحبت # شیخ محی الدین بن العربی رسیده وشیخ در کتاب فتوحات # ~~و در بعضی رسائل دیگر ازوی حکایت کزده است . # در باب ثامن از فتوحات میگوید که شیخ اوحد الدین الکرمانی رحمه الله کفت # ~~کیه در جوانی خدمت شیخ خود میکردم دد سفر بودیم ووی در عماری نشسته ~~بودو # ~~زحمت شکم داشت چون بجائی رسیدم که آنجا بیمارستانی بود در خواست کردم ~~که # ~~اجازت ده که داروی بستانم که نافع باشد چون اضطراب من بدید اجازت داد ~~برفتم PageV01P588 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0762.png) # ~~دیدم که شخصی درخیمه نشسته وملازمان وی بپاایستاده وپیش وی شمع ~~افروختهاند # ~~ووی مرا نمی شناخت و من وی را نمی شناختم چون مرا درمیان ملازمان ~~خوددید # ~~برخاست وپیش من آمد و دست مرا بگرفت و گفت حاجت توچیست؟ حال شیخ را با # ~~وی بگفتم فی الحال داروی حاضر کرد و بمن داد و با من بیرون آمد و خادم ~~شمع را # ~~همراه می آورد تر سیدم که شیخ آنرابیند و پیرون آید سو گند بروی دادم ~~که باز گردد # ~~باز گشت، پیش شیخ آمدم و ms614 دارو آوردم و از آن اکرام و احترام که آن شخص ~~کرده بود # ~~با شیخ بگفتم شیخ تبسم کرد و گفت ای فرزند چون اضطراب ترادیدم مرا بر ~~توشفقت # ~~آمد لاجرم ترا اجازت دادم چون آنجار سیدی ترسیدم که آن شخص که امیر آن ~~موضع # ~~است بتو التفات تنماید وشرمنده شوی ازهیکل خود مجرد شدم و بصورتوی بر ~~امدم # ~~و در موضم وی بنشستم چون تو آمدی ترا گرامی داشتم و کردم آنچه دیدی . # در رسالهی اقبالیه مذکور است که شیخ رکن الدین علاء الدوله رحمه الله # ~~تعالی گفته است که آن روز که قافله در منی بود یکی از مریدان شیخ شهاب ~~الدین # ~~سهروردی قدس الله تعالی روحه آنجابود بزیارت وی رفتیم الحق بس مردی ~~عزیز بود # ~~ساعتی بنشستم و از هرنوع سخنان میرفت از وی پرسیدیم که ما شنیده ایم که ~~شیخ # ~~شهاب الدین قدس سره شیخ اوحد الدین کرمانی را مبتدع خوانده وپیش خود # ~~نگذاشته است راست است؟ ان پیر گفت بلی ومن در آن مجمع در خدمت شیخ حاضر # ~~بودم که کسی ذکر شیخ او حدالدین میکرد فرمود که پیش من نام وی مبرید که ~~او # ~~مبتدع است اما روزی دیگرهم درخدمت شیخ حاضر بودم که با شیخ گفتند که ~~این # ~~سخن را شیخ اوحد الدین شنیده و گفته که هرچند شیخ مرا مبتدع گفت امامرا ~~این # ~~مفاخرت بس که نام من بر زبان شیخ رفت و دراین معنی بیتی عربی گفته است ~~و آن # ~~بیت اینست . ### | شعر # ماساء نی ذکراک لی بمسبة %~% بل سرنی انی خطرت ببالکا # شیخ شهاب الدین قدس سره خلق وی را تحسین کردند میتواند بود که مراد ~~PageV01P589 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0763.png) # ~~شیخ شهابالدین قدس سره بابتداع وی آن بوده باشد که می گویند ویدر شهود ~~حقیقت # ~~توسل بمظاهر صوری می کرده و جمال مطلق را دز صور مقیدات مشاهده می ~~نموده # ~~و چنانکه گذشت که شیخ شمس الدین تبریزی قدس سره از وی ms615 یرسیدند که در چه # ~~کاری؛ گفت ماه را در طشت آبمی بینم، پس شیخ شمسالدین کقت که اگر برقفاء ~~دنبل # ~~نداری چرا بر آسمانش نمی بینی؟! وپیش مولانا جلاالدین رومی قدس سره ~~گفتند که # ~~وی شاهد باز بود اما پاکباز بود خدمت مولوی فرمود که کاش کردی و گذشتی ~~واین # ~~رباعیوی هم برین معنی دلالت می کند . ### | رباعی # زانمینگرم بچشم سردرصورت %~% زیراکه زمعنی است اثر درصورت # این عالم صورت وما در صوریم %~% معنی نتوان دید مگر در صورت # و در بعضی تواریخ مذکور است که چون وی در سماع کرم شدی پیراهن # ~~امردان چاک کردی و سینه بسینهی ایشان باز نهادی چون ببغداد رسید خلیفه # ~~پسر کی صاحب جمال داشت این سخن بشنید گفت او مبتدع است و کافر اگر در # ~~صحبت من از این گونه حرکتی کند وی را بکشم چون سماع گرم شد شیح بکرامت # ~~دریافت گفت . ### | رباعی # سهل است مرا برسرخنجر بودن %~% در پای مراد دوست بی سربودن # توآمدهیی که کافری را بکشی %~% غازی چه توئی رواست کافربودن # پسر خلیفه سر بر پایشیخ نهاد و مرید شد . # قال بعض الکبراء العارفین قدس الله تعالی اسرارهم نزد اهل توحید و تحقیق # ~~اینست که کامل آن کسی بود که جمال مطلق حق سبحانه در مظاهر کونی حسی ~~مشاهده # ~~کند ببصره مچنانکه مشاهده می کند در مظاهر روحانی ببصیرت یشاهدون ~~بالبصیرة # ~~الجمال المطلق المعنوی بهایعانیون بالبصر الحسن المقید الصوری وجمال # ~~با کمال حق سبحانه دو اعتبار دارد یکی اطلاق که آن فحقیقت جمال ذاتی ~~است من PageV01P590 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0764.png) # ~~حیث هیهی و عارف این جمال مطلق را در فناءفی الله سبحانه مشاهده تواند ~~کرد و # ~~یکی دیگر مقید و آن از حکم تنزل حاصل آید در مظاهر حسیه یاروحانیه پس ~~عارف # ~~اگر حسن بیند چنین بیندو آن جمال را جمال حق داند متنزل شده بمراتب ~~کونیه و # ~~غیر عارف را که چنین نظر نباشد باید که بخوبان ننگرد تا بهاویه حیرت ms616 در ~~نماند . # و قال ایضأ و از اهل طریق کسانی اند که درعشق بمظاهر وصور زیبامقیداند، # ~~و چون سالک در صدد عدم ترقی باشد و در معرض احتجاب بود چنانچه بعضی از # ~~بزر گان قبس الله ارواحهم از آن استعاذه کردهاند و فرمودهاند نعوذ ~~بالله من التنگر # ~~بعدالتعرف و من الحجاب بعدالتجلی و تعلق این حرکت حسی نسبت باین سالک # ~~ازصورتی ظاهر حسی که بر صفت حسن موصوف بود تجاوز نکند هرچند شهود و # ~~کشف مقیدش دست داده بود و اگر آن تعلق و میل حسی از صورتی منقطع شود # ~~بصورتی دیگر که بحسن آراسته باشد پیوند گیرد و دایما در کشاکس بماند ~~تعاق و # ~~میل بصورت فنح باب حرمان و فتنه و آفت وخذلان او شود اعاذنا الله عزوجل ~~وسائر # ~~الصالحین من شر ذلک . # حسن ظن بلکه صدق اعتقاد نسبت بجماعتی از اکابر چون شیخ احمد غزالی # ~~و شیخ او حدالدین عراقی قدس الله تعالی اسرارهم که بمطالعه جمال مظاهر ~~صوری # ~~حسی اشتغال می نموده اند آن است که ایشان در آن صور مشاهده جمال مطلق ~~حق سبحانه # ~~می کردهاند و بصورت حسی مقید نبودهاند و اگر از بعض کبراء نسبت بایشان ~~انکاری # ~~واقع شده است مقصود از آن آن بوده باشد که محجوبان آن را دستوری نسازند ~~و # ~~قیاس حال خود برحال ایشان نکنند و جاویدان در حضیض خذلان واسفل ~~السافلین # ~~طبیعت نمانند و الله تعالی اعلم باسرارهم . # خدمت شیخ او حدالدین رانظمهای لطیف است ازمثنوی و غیره در اخر کتاب # ~~مصباح الارواح می گوید . # تا جنبش دست هست مادام %~% سایه متحرک است ناکام PageV01P591 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0765.png) # # چون سایه ز دست یافت مایه %~% پس نیست خود اندر اصل سایه # # چیزی که وجود او بخود نیست %~% هستیش نهادن از خرد نیست # # هست است ولیک هست مطلق %~% نزدیک حکیم نیست جز حق # # هستی که بحق قوام دارد %~% او نیست و لیک نام دارد # # بر نقش خود است فتنه نقاش %~% کس نیست ms617 در این میان توخوش باش # # خود گفت حقیقت و خود اشنید %~% و آن روی که خود نمودخوددید # # پس باد یقین که نیست والله %~% موجود حقیقی سوی الله # و من رباعیاته قدس الله تعالی . ### | رباعیات # # او حد در دل میزنی آخر دل کو %~% عمریست که راه میروی منزلی کو # # در دینی دون بیوفا می گردی %~% پنجاه ودو چله داشتی حاصل کو # # جز نیستی تونیست هستی بخدای %~% ای هو شیار ان خوش است مستی بخدای # # گر زانکه بتی بحق پرستی روزی %~% حقا که رسی ز بت پرستی بخدای # # اسرار حقیقت نشود حل بسؤال %~% نی نیز بدر باختن حشمت ومال # # تاخون نکنی دیده ودل پنجه سال %~% هر کز ندهند راهت از قال بحال # # ذانم زورای حرف بیرون زحداست %~% وزچشمهی لطف اب حیاتم مددست # # علت زاحد باوحد آمد حرفی %~% علت بگذار کاینک اوحداحداست # ~~امیر سید قاسم تبریز در اوایل ارادت بشیخ صدرالدین ارد بیلی زحمه ~~الله داشته بعد # ~~قدس الله تعالی سره از آن بصحبت شیخ صدرالدین علی یمنی که وی از ~~اصحاب # شیخ اوحدالدیر ک مانی است قدس روحهما رسیده و نسبت # ~~ارادت وی را بخط بعضی معتقدمان وی دیده ام در آنجا شیخ صدر الدین علی ~~یمنی مذکور # ~~بود نه شیخ صدرالدین اردبیلی . # و چنین استماع افتاده که خدمت سید قدس سره شیخ صدرالدین علی یمنی را # ~~بسیار می پسندیدهاند و اظهار ارادت می کردهاند و بالجمله اهل روزگار در ~~قبول و PageV01P592 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0766.png) # ~~انکاروی دو فرقهاند واز وی دوابر مانده است یکی دیوان اشعار مشتملبر ~~حقایق و # ~~اسرار وی که انوار کشف و عرفان و آثار ذوق و وجدان از آن ظاهر است و ~~دیگر # ~~جماعتی که خود را منسوب بوی میدارند و مرید وی میشمارند این فقیر بعضی ~~از # ~~ایشان را دیده و احوال بعضی را شنیده اکثر ایشان از ربقهی دین اسلام ~~خارج بودند # ~~و دزدایره اباحت و تهاون بشرع و سنت داخل و میشاید که منشأ این آن ms618 بوده ~~باشد # ~~که مشرب توحید برخدمت سید قدس سره غالب بوده و نظری در جمیع امور بر # ~~مبدا داشته و بساط اعراض را بالکلید طی کرده و بمقتضای کرم ذانی که ~~داشته است # ~~فتوحات و نذوری که میرسیده همه صرف لنگر می بوده اصحاب نفس وهوی ~~رامقصود # ~~آنجا حاصل بوده و مانعی نه جماعی از اهل طبع مجتمع شده بودهاند و از ~~معارف # ~~وی سخنان میشنیدهاند و از سر نفس وهوی داران تصرف می کرده اندو آن را ~~مقدمه # ~~اشتغال بمشتهیات نفس و اعراض از مخالفت هوی می ساخته و دروادی اباحت ~~وتهاون # ~~بشریعت و سنت می افتاده و وی از این همه پاک . # یکی از درویشان وی را دیدم پیری بودر و شن و ظایف طاعات را بجای میآورد # ~~و دوام ذکر و آ گاهی داشت حال وی از وی پرسیدم گفت من دوبار بخدمت وی # ~~رسیدهام یکبار در هرات و یکبار در بلخ هر بار چون چند روز در خدمت وی ~~بودم # ~~گفت بولایت خود باز رو درمیان اینان مباش که صحبت اینان ترا ضرر دهد . # بعضی از عزیزان می فرمودهاند که در آن وقت که خدمت سید در سمرقند بود # باوی ملاقات کردم در اثناء معارفی که می گفت از صدیق اکبر نقل بسیار # ~~میکرد و هربار که صدیق اکبر می گفت رقت بسیار می کرد و قطرات اشک بزرک # ~~سفید از چشم وی میریخت مریدان و معتقدان میگفتند که وی اکنون در مقام ~~ابو بکریست، # ~~و بعضی دیگر از عزیزان که بصبحت وی رسیده بودند می گفتند که ما بکرم ~~ذاتیوی # ~~خالی بود از وی بعضی کرامتها که این طانفهرا می باشد نقلمی کرد، عزیزی ~~که برسخن # ~~وی همه را اعتماد هست از بعضی مسافران معتمدنقل کرد که از تربت مقدسه ~~جام PageV01P593 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0767.png) # ~~بعزیمت مشهد مقدی طوسی علی ساکنیه السلام شبگیریگاه کرده بودند در راه ~~گه # ~~میرفتهاند در جانب خرجرد روشنائی در نظر ایشان در ms619 آمده بوده است که از ~~زمین # ~~مرتفع شده و بآسمان رسیده در تعجب ماندهاند که این چه روشنائی است ، هم ~~شب # ~~بخرجرد رسیدهاند دیدهاند که آن روشنائی در جانب لنگر خدمت سید است قدس # ~~سره چون بلنگر آمده اند و قصد زپارت وی کردهاند چنان مشاهد. افتاده است ~~که آن # ~~نوریست که از آن خانه که مرقد منور وی در آنجا است میتابد، واز بعضی ~~درویشان # ~~چنان استماع افتاده و نیز در یافتهام که توج بمرقد منوروی موجب جمعیت ~~تمام است # ~~و الله تعالی اعلم. # و خدمت مخدو می خواجه ناصر الدین عبید الله مدالله تعالی ظلال ارشاده ~~فرمودند # ~~که خدمت سید قاسم حضرت خواجهی بزرک خواجهی بهاء الدین را قدس الله سره ~~در # ~~نواحی ابیورد دیده بود و صحبت داشته و طریقه ایشان را معتقد بود و از ~~وی فهم # ~~میشد که خود را بر آن طریقه میداشته و دیگر فرمودند که خدمت سید قدس ~~سره # ~~می گفت که هرجا که میرسیدم از مجذوبان میپرسیدم و خود را بصحبت ایشان # ~~می رسانیدم چون بزوم رسیدم گفتند اینجا مجذو بی هست مولاناجانی نام ~~گفتندچون # ~~پیش وی رفتم وی را شناختم که در اوان تحصیل در تبریز دیده بودم باوی ~~گفتم ترا # ~~چه شد؟ بزبان رومی گفت هرصباح که برمی خواستم مردی بودم درتفرقه افاده ~~، مرا # ~~یکی این طرف می کشید و یکی آن طرف بامدادی برخاستم مرا چیزی فرو گرفت # ~~که از همه خلاص شدم، فرمودند که این سخنرا چند بار از خدمت سید شنیدم ~~وهر # ~~بار که می شنیدم متغیر میشد و قطرات اشک از چشم وی میریخت معلوم میشد ~~که # ~~آن سخن در آن وقت که آن عزیز فرموده بود در وی تأثیر بسیار کرده بوده ~~است . # در بعضی از رسائل خود آورده که در تازیخ سنه تسع و سبمین و سبعمأیة بود # ~~که در شهر هرات در خانقاه جدیدی در جوار مولاناظهیر الدین خلوتی رحمه ~~الله ساکن ms620 # ~~بودیم نا گاه سحر گاهی خدمت مولانا از خلوت خود گریان بیرون آمدند و ~~روی # ~~بخلوت من نهاد و فریاد بر آورد که از برای خدای تعالی بگوی که می گوید ~~و PageV01P594 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0768.png) # حن اقرب الیه من حبل المورید و شصت سال است که میدوانند وهنوز نرسیدهام ، ~~از # ~~بخانههای مردم رفتی وهرچند چیزی خوردی چون بیرون امدی و ازوی پرسیدندی # ~~که هیچ خوردی تشنیع کردی که چیزی از کجا بود و هیچ نخوردم، روزی ~~امیرزادهیی # ~~ویرابخانه برد و نعمت فراوان از هر جنس پیش وی نهاد و بعد. از آز که ~~دیوانه # ~~چندانکه خواست بخورد، امیر زاده شمشیر کشید که دیگر بخور! دیوانه از ~~ترس # ~~شمشیر آن مقدار دیگر که امکان داشت بخوردو گفتاگر می کشی بکش که گنجائی # ~~خوردن ندارم، چون دیوانه بیرون رفت ازوی پرسیدند که هیچ خوردی؟ گفت ~~نعمت # ~~فراوان بود اما از ترس شمشیر که چیزی می توانست خورد . # و در تاریخ سنه ثلثین و ثمانمأیة یادشاه وقت را در جامع هرات شخصی زخمی # ~~زد چنان معلوم شد که وی را در لنگر خدمت سید خانه مقفل بوده بتوهم آنکه ~~مگر # ~~آن بوقوف وی بوده از شهر هرات اخراج کرده عذر خواستند بجانب بلخ و ~~سمرقند # ~~رفت واز آنجا مراجعت کرد درخرجرد جام متوطن شدودر سنه سبع و تلاثین ~~ثمانمایة # ~~از دنیا برفت و قبر وی در آنجاست رحمه الله. # ~~حکیم سنائی غزنوی قدس الله تعالی روحه کنیت ونام وی ابو المجد ~~مجدودبن آدم است، وی بایدرشیخ رضی الدین علی لالاابناعم بودهاند ، از ~~کبراء شعراء طائفه # صوفیه است و سخنان ویرا باستشهاد در مصنفات خود آورده اند # ~~و گتاب حدیقة الحقیقة بر کمال وی در شعر و بیان اذواق و مواجید ارباب ~~معرفت و # ~~توحید دلیلی قاطع و برهانی ساطع است ، از مریدان خواجه یوسف همدانی است ~~و # ~~سبب توبه وی آن بود که سلطان محمود سبکتکین در فصل زمستان بعزیمت گرفتن # ~~بعضی از دیار ms621 کفار از غزنین بیرون آمده بود و سنائی در مدح وی قصیدهیی ~~گفته بود # ~~میرفت تا بعرض رساند، بدر گلخن رسید که یکی از مجذو بان و محبوبان که ~~از حد # ~~تکلیف بیرون رفته که مشهور بود بلای خوار نیرا که پیوسته لای شراب ~~خوردی در # ~~آنجا بود اوازی شنید که باساقی خود می گفت که پرکن قدحی بکوری محمودک ~~PageV01P595 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0769.png) # ~~سبکتکین تابخورم؛ ساقی گفت محمود مردغازی است و پادشاه اسلام، گفت بس ~~مرذ کی # ~~نا خشنود. است آنچه در تحت حکم وی در آمده است در حیزضبط اندر آورده ~~میرود # ~~تا مملکت دیگر بگیرد، یکقدح گرفت و بخورد باز گفت پرکن قدح دیگر بکوری # ~~سنائیک شاعر! ساقی گفت سنائی مردی فاضل ولطیف طبع است، گفتاگر وی لطیف # ~~طبع بودی بکاری مشغول بودی که وی را بکار آمدی گزافی چند در کاغذی ~~نوشته که # ~~بهیچ کار وی نمی آید و نمیداند که وی را برای چه کار آفریدهاند، سنائی ~~چون آن را # ~~بشنید حال بر وی متغیر گشت و بتنبه آنلای خوار از مستی غفلت هشیار شد و ~~پای # ~~در راه نهاد و بسلوک مشغول شد. در سخنان مولاناجلاالدین رومی قدس سره ~~مذکور # ~~است که خواجه حکیم سنائی در وقتی که محتضر بود در زیر زبان چیزی، میگفت # ~~حاضران گوش به پیش دهانش بردند این بیت میخواند . # # باز گشتمز آنچه گفتم ز آنکه نیست %~% در سخن معنی و در معنی سخن # عزیزی این را شنید گفت عجب حالی است که دروقت باز کشتن از سخن نیز # ~~بسخن مشغول بوده است . # وی همواره منزوی و منقطع مو بوده و از مخالطت اهل دنیا معرض ، یکی از # ~~ارباب جاه و جلال را عزیمت آن بوده که بملازمت و زیارت ویرود و شیخ ~~مکتوبی # ~~بوی نوشته مشتمابر بسی لطایف از آنجمله آنکه این داعی را عقل و روح در ~~پیش # ~~خدمت است و لیکن بنیه ضعیف دارم که طاقت تفقد و قوت ms622 تعهد بدارد ان ~~الملوک # ~~اذادخلواقریة افسدوها کلاته مندرس چه طاقت بار گاه جباران دازد و ~~شیرزدهناقه # ~~هجران چه تاب پنجه شیران آرد، باری عزاسمه داند که هر بار که سرا پردهی ~~حشمت # ~~ایشان دراین خطه مختصر زدند صاحب خانه آمدهاست این ضعیف منزوی را رخت # ~~عافیت بغریب خانهی غولان بردند و بضاعت قناعت را بهمراهان خضر و الیاس ~~سپردند # ~~ببزرگی که ذر الفضل الکیر باآن بزرک دین و دنیاکرده است که گوشهی دل ~~این # ~~گوشه گرفته را بتفقد ستایش خود خراب نکند که جسم حقیر این بنده نه سزای # ~~چشم ترخداوندیاست . PageV01P596 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0770.png) # و من مقولاته قدس الله تعالی سره . # # بس که شنیدی صفت روم وچین %~% خیز و بیا ملک سنائی ببین # # تا همه دل بینی بی حرص وبخل %~% تا همه جان بینی بی کبروکین # # پای نه و چرخ بزیر قدم %~% دست نه و ملک بزیر نگین # # زرنه وکان ملکی زیر دست %~% جونه واسب فلکی زیر زین ### | ایضامنها # # این جهان ب مثال مرداریست %~% گرکسان اندر وهزار هزار # # این مرآن را همی زند مخلب %~% وآن مرین را همی زند منقار # # آخر الامر بگذرند همه %~% وز همه باز ماند این مردار ### | نه # # با همه خلق جهان گرچه از آن %~% بیشتر گمره و کمتر برهند # # تو چنان زی که بمیری برهی %~% نه چنان چون تو بمیری برهند ### | رباعیات # # دلهاهمه آب کشتوجانها همهخون %~% تا چیست حقیقت ازیس پرده درون # # ای با علمت خردر ود گردون دون %~% از تو دوجهان پروتواز هردو برون # # قائم بخودی از آن شب و روز مقیم %~% بیمت زسمومست و امیدت بنسیم # # با ما نه از آب و آتشت باشد بیم %~% چون سایه شدی تراچه جیحون چه جهیم # # برسین سریر سر سپاه آمد عشق %~% بر میم ملوک ملک ماه آمد عشق # # بر کان کمال کل کلاه آمد عشق %~% با این همه یک قدم ز راه آمد عشق # # مردی که براه عشق جان فرساید %~% باید که بدون یار خود نگراید # # عاشق بره ms623 عشق چنان می باید %~% کز دوزخ واز بهشت یادش ناید # # ای نیست شده ذات تودرپردهی هست %~% وی صومعه ویران کن و زنار پرست # # مردانه کنون چو عاشقان می دردست %~% گرد در کفر گرد و گرد سرمست # # ای من بتو زنده همچو مردم بنفس %~% در کار توکرده دین و دنیا بهوس ~~PageV01P597 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0771.png) # # کرمت بینم چو بنگرم با همه کس %~% سروی همه از برای من داری و بس # # در هجر تو گر دلم گراید بکسی %~% در برنگذارمش که سازد هوسی # # ور دیده نگه کند. بدیدار کسی %~% در سرنگذارمش که ماند نفسی # # چون چهرهیتوز کوی ماشد پر گرد %~% زنهار بهیچ آبی آلوده مگرد # # اندر ره عاشقی چنان باید مرد %~% کز دریا خشک آید و از دوزخ سرد # # ای عقل اگرچند شریفی دون شو %~% وی دل زدلی بگردوهمچون خونشو # # در پرده ی آن نگار دیگر گون شو %~% بی چشم در آی و بی زبان بیرون شو # # ای عشق ترا روح مقدس منزل %~% سودای ترا عقل مجرد محمل # # سیاح جهان معرفت یعنی دل %~% از دست غمت دست بسر بای بکل # ویرا قصیده ی رائیه است زیادت از صدوهشتاد بیت که آن را رموزالانبیامو ~~کنوز # ~~الاولیاء نام نهاده و بسی معارف وحقایق ولطایف و دقایق در آنجا درج ~~کرده است و # ~~اولش این است . # طلب ای عاشقان خوش رفتار %~% طرب ای نیکوان شیرین کار # تاکی از خانه هین ره صحرا %~% . تاکه از کعبه هین در خمار # در جهان شاهدی وما فارغ %~% در قدح جرعهیی و ما هشیار # زین سپس دست ما ودامن دوست %~% زین سپس گوش ما وحلقهییار # و وی را ورای این حدیقة الحقیقة سه کتاب مثنوی دیگر است هم بروزن # ~~حدیقه اما مختصر واز آنهااست این ابیات . # ای بیرواز بر پریده بلند %~% خویشتنرا رها شمرده زبند # باز پر سوی لایجوز یجوز %~% رشته دردست صورتست هنوز # تا تو در بند حبس وتآلیفی %~% تختهی نقش وکلک تکلیفی # تاریخ تمامی حدیقه چنانکه خود بنظم آورده است ms624 سنه خمس و عشرین و # ~~خمسمأیة بوده است و بعضی تاریخ وفات وی را همنین نوشتهاند وللله اعلم . PageV01P598 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0772.png) # ~~شیخ فرید الدین عطار وی مرید شیخ مجدالدین بغدادی است در دیباچهی ~~کتاب # نیشابوری تذکرة الاولیاء که بوی منسوب است می گوید که یک # ~~قدس الله تعالی روحه روز پیش امام مجد الدین بغدادی در آمدم ویرا دیدم ~~که # می گریست، گفتم خیراست! کفت زهی سیهسالاران که در # ~~این امت بوده اند بمثابهی انبیالا که علماءامتی کانبیاءبنی اسرائیل پس ~~گفت # ~~از آن می گریم که دوش گفته بودم خداوندا کار تو بعلت منست مرا از این ~~قوم # ~~گردان یا از نظاره کنان این قوم گردان که قسم دیگر را طاقت ندارم، می ~~گریم بود # ~~که مستجاب باشد . # بعضی گفتهاند که وی اویسی بوده است، در سخنان مولانا جلاالدین رومی # ~~قبس سره مذکورست که نور منصور بعد از صد و پنجاه سال برروح فرید الدین ~~عطار # ~~تجلی کرد و مربی او شد. # گویند سبب تویهی وی آن بود که روزی در دکان عطاری مشغول و مشغوف # ~~بمعامله بود درویشی بآنجا رسید و چند بار شیء لله گفت وی بدرویش ~~نپرداخت # ~~درویش گفت ای خواجه تو چگونه خواهی مرد؟ عطار گفت چنانکه تو خواهی مرد! # ~~درویش گفت تو همچون من میتوانی مرد؟ عطار گفت بلی ، درویش کاسهی چوبین # ~~داشت زیر سر نهاد و گفت الله و جان بداد! عطار را حال متغیر شد و دکان ~~بر هم زد # ~~وباین طریقه در آمد . # گفتهاند که مولانا جلالالدین رومی در وقت رفتن از بلخ و رسیدن بنیشابور # ~~بصحبت وی در حال کبرسن رسیده است و کتاب اسرار نامهرا بوی داده و وی ~~دایما # ~~آن را با خود میداشته و درییان حقایق و معارف اقتداء بوی دارد چنانکه ~~میگوید: # گرد عطار گشت مولانا %~% شربت ازدست شمس بودش دوش # و در موضعی دیکر فرموده : # عطار روح بودوسنائی دوچشم او %~% ما از پی سنائی و عطار آمدیم ms625 ~~PageV01P599 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0773.png) # و آن قدر اسرار توحید و حقایق اذواق و مواجید که در مثنویات و غزلیات # ~~وی اندراج یافته در سخنان هیچ یک ازاین طائفه یافت نمیشود، جزاهالله ~~سبحانه # ~~عن الطالبین المشتاقین خیر الجزاء ومن انفاسه الشریفه . # ای روی در کشیده ببازار آمده %~% خلقی باین طلسم گرفتار آمده # و این قصیده بیست بیت زیادت است و بعضی از اهالی آن را شرحی نیکو # ~~نوشتهاند و در شرح این بیت چنین مذکور شده که یعنی ای آنکه روی خود را ~~که # ~~نور ظاهر وجود است برروی پوش تعینات و صور در کشیده و پوشیده ببازار ~~ظهور # ~~در آمده خلقی برین طلسم صور که برروی این گنج مخفی کشیده بواسطهی کثرت # ~~تعینات مختلفه و آثار متباینه گرفتار بعد و هجران و غفلت و پندار غیریت ~~گشتهاند # ~~یا خود بواسطهی سرایت یرتو جمال آن روی در روی پوش مظاهر وصور جمیله # ~~گرفتار بلای عشق و محنت و محبت گشته بعضی عاشق معنی وبعضی عاشقصورت . ### | بیت # توئی معنی و بیرون تواسم است %~% توئی گنج وهمه عالم طلسم است # و عشاق صورت بوهم خود از معشوق دور افتاده اند و نمی دانند که عاشق # ~~کیستند ودلربای ایشان چیست . # میل خلق جمله عالم تا ابد %~% گر شناسندت و گرنه سوی تست # و برین دستور تمام این قصیده را شرح کرده است و از جهت اختصار براین # ~~اقتصار افتاد . # و حضرت شیخ در تاریخ سنه سبع وعشرین و ستمایة بردست کفار تتار # ~~شهادت یافته و سن مبازکوی در آن وقت می کویند که صدو چهارده سال ~~بودوقبروی # ~~ذر نیشابور است رحمه الله تعالی . # ~~بن عبد الله السعدی شیرازی ، رحمه الله شیخ شرفالدین مصلح از ~~افاضل صوفیه بود و از مجاوران بقعه ی شریف شیخ ابوعبدالله خفیف قدس الله ~~تعالی سره بوده از علوم بهره تمام داشته و از آداب نصیبی کامل، سفر بسیار ~~کرده است و اقالیم را # گشته و بارها بسفر حج پیاده رفته و ms626 ببتخانهی سومنات PageV01P600 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0774.png) # ~~در آمده بود وبت بزرک ایشان را شکسته و از مشایخ کباو بسیاری دا ~~دریافته # ~~و بصحبت شیخ شهابالدین سهروردی رسیدهو با وی در یک کشتی سفر دزیاکزده . # و گفته اند که وی در بیت المقدس و بلاد شام مدتی مدید سقائی میکردو آب # ~~بمردم میداد تا بخضر للا رسید ووی را از زلال انعام و افضال خود سیرا ~~کردانید. # وقتی ویرا با یکی از اکابر سادات و اشراف فی الجمله گفت و گوی واقع شد # ~~آن شریف حضرت رسالت را بخواب دید که وی را عتاب می کرد چون بیدار # ~~شد پیش شیخ آمد و عذرخواهی نمود و استرضای وی کرد. یکی از مشایخ منکروی # ~~بود شبی درواقعه یی چنان دید که درهای آسمان گشاده شد و ملائکه ~~باطبقهای نور نازل # ~~شدند پرسید که این چیست گفتند برای سعدی شیرازی است که بیتی گفته که ~~قبول حق # ~~سبحانه افتاده است و ان بیت اینست . ### | بیت # # برک درختان سبز در نظر هوشیار %~% هر ورقی دفتریست معرفت کرد گار # آن عزیز چون از واقعه در آمد هم در شب بدر زاویهی شیخ سعدی رفت که # ~~وی را بشارت دهد، دید که چراغی افروخته و باخود زمزمه می کند چون گوش # ~~کشید همین بیت میخواند . # و وی در شب جمعه ماه شوال سنه احدی و تسعین و ستمایة برفته از دنیارحمه # ~~الله تعالی # ~~المشتهر بالعراقی شیخ فخرالدین ابراهیم از نواحی همدان است و در ~~صغر سن حفظ قر آن کرده بود وی صاحب کتاب لمعات است و دیوان شعر وی ~~مشهوراست # ~~قدس الله تعالی روحه و بغایت خوش میخوانده چنانکه همه اهل همدان ~~شیفتهی # آواز وی بودند و بعد از آن بتحصیل علوم اشتغال نموده # ~~چنانکه گویند درسن هفده سالگی در بعضی مدارس مشهوره همدان بافاده مشغول ~~بوده. # روزی جمعی قلندران بهمدان رسیدند و باایشان یسری صاحب جمال بوده و # ~~بروی هشرب عشق غالب بود ، چون آن پسر ms627 را دید گرفتار شد مادام که در ~~همدان PageV01P601 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0775.png) # ~~بودند باایشان بود چون از همدان سفر کردند و چندروز بر آمد بی طاقت ~~شددرعقب # ~~ایشن برفت چون بر ایشان رسید برنک ایشان بر آمد و همراء ایشان ~~بهندوستان # ~~را در خلوت نشاند واز چلهی وی یک ده گذشت وی را وجدی رسید و حالی بروی # ~~مستولی شد و این غزل را گفت : # نخستین باده کاندر جام کردند %~% ز چشم مست ساقی دام کردند # و آن را بآواز بلند می خواند و می گریست چون اهل خانقاء آن را دیدند # ~~آنرا خلاف طریقهی شیخ دانستند، چه طریقهی ایشان در خلوت جز اشتغال بذ ~~کریا # ~~مراقبه امری دیگر نمی باشد آنرا بر سبیل انکار بسمع شیخ رسانیدند شیخ ~~فرمود # ~~که شما را ازاینها منع است و اورا منع نیست! چون روزی چند بر آمدیکی از ~~مقربان # ~~شیخ را گذر بر خرابات افتاد شنید که آن بیت را خراباتیان با چنک و ~~چغانه می گفتند # ~~پیش شیخ آمد و صورت حال را باز نمود و گفت باقی شیخ حاکمند شیخ سؤال ~~کرد # ~~که چهشنیدی باز گو چون بدین بیت رسید که . ### | بیت # چو خود کردند راز خویشتن فاش %~% عراقی را چرا بد نام کردند # شیخ گفت که کار وی تمام شد برخاست و بدر خلوت عراقی آمد و گفتعراقی # ~~اکنون مناجات در خرابات می کنی بر خیز و بیرون ای، بیرون آمد و سر ~~درقدم شیخ نهاد # ~~شیخ بدست مبارک خود سر اورا از خک برداشت و دیگر ویرا در خلوت نگذاشت و # ~~- خرقه از تن مبارک خود کشید و در وی پوشانید و بعد از آن فرزند خود را ~~بعقد # ~~نکاح وی در آوردبوی را از فرزند شیخ پسری آمدوی را کبیرالدین لقب ~~کردندییست # ~~و پنج سال در خدامت شیخ بود . # چون شیخ را وقات نزدیک رسید وی را بخواند و خلیفهی خود ساخت و # ~~بجوار رحمت حق پیوست، چون دیگران ms628 التفات شیخ را نسبت بوی مشاهده کردند # ~~عرق حسد در ایشان بجنبید پپادشاه وقت رسانیدند اکتروروی بشعر ~~PageV01P602 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0776.png) # ~~می کذرد وضتحبت وی همه بجوانان صاحب جمالاست وی را استحقاق خلافت # ~~شیخ نیست . # چون شیخ عراقی آنرا دانست غزیمت زیارت حرمین شریفین زاد هماالله شرفا # ~~کرد و بعد از زیارت بجانب روم رفت بصحبت شیخ صدرالدین قونیوی قدس الله ~~سره # ~~رسید و از وی تربیت یافته و جماعتی فصوص می خواندند استماع کرد و در ~~اثناء # ~~استماع آن لمعات را نوشت، چون تمام کرد بنظر شیخ آورد شیخ آن را ~~بیسندید و # ~~تحسین کردند، معین الدین پروانه از امراء روم مرید ومعتقد شیخ عراقی ~~بود بجهت # ~~شیخ در توقات خانقاهی ساخت و هر روز بملازمت شیخ می آمد روزی بخدمتشیخ # ~~آمد و مبلغی زو همراه آورد و بنیازمندی تمام گفت که شیخ مارا هیچ ~~کارتمی فرماید # ~~و التفاتی نمینماید، شیخ بخندید و گفت ایامیر مارا بزر نتوان فریفتن ~~کسی بفرست # ~~و حسن قوال را بما رسان! و این حسن قوال در جمال دلیذیر بود ودر حسن ~~صوت # ~~بی نظیر و جمعی گرفتار وی بودند و در حضور و غیبت هوا دار وی، چون امیر ~~تعلق # ~~خاطر شیخ را بوی دریافت فی الحال کسی بطلب وی فرستاد بعد از غوغای ~~عاشقان و # ~~رفع مزاحمت ایشان وی را اوردند شیخ با امیر و سایر اکابر استقبال وی ~~کردند # ~~چون تزدیک رسیدند شیخ پیش رفت و بر وی سلام کرد و کنار گرفت آنگه شربت # ~~خواست و وی را با یاران وی بدست خود شربت داد و از آنجا بخانقاه شیخ ~~رنتند # ~~و صحبتها داشتند و سماعها کردند و خدمت شیخ در آن وقت غزلها گفت و از ~~آنجمله # ~~این غزل است . ### | بیت # # ساز طرب عشق که داند که چه سازاست %~% کز زخمهی او نهفلک اندرتک و ~~تازاست # و بعد از مدتی حسن قوال اجازت خواست و بمقام خود مراجعت کرد . # گویند روزی ms629 امیر معین الدین بطرف میدان می گذشت دید که شیخ چوگان # ~~دردست میان کود کان ایستاده، امیر باشیخ گفت ما از کدام طرف باشیم؟ شیخ ~~گفتاز # ~~آن طرف و اشارت براه کرد امیر روان شد و برفت . PageV01P603 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0777.png) # چون امیر معین الدین وفات یافت شیخ از روم متوجه مصر شدو ویرا باسلطان # ~~مصر ملاقات افتاد سلطان مرید و معتقد وی شد و وی را شیخ الشیوخ مصر ~~گردانید # ~~اما وی همچنان بی تکلف در پازارها گردیدی و گردهنگامهاطواف کردی، روزی ~~گرد # ~~بازار کفشگران می گذشت نظرش بر کفشگر یسری افتاد شیفتهیاو شد پیشوی رفت # ~~و سلام کرد واز کفشگر سؤال کرد که این پسر کیست؟ گفت پسر من است، شیخ ~~بلبهای # ~~یسر اشارت کرد و گفت ظلم نباشد که این چنین لب و دندانی با چرم خر ~~مصاحب # ~~باشد؟ کفشگر گفت مامردم فقیریم وحرفهی ما اینست اگر چرم خربدندان ~~نگیردنان # ~~نیابد که بدندان بگیرد، شیخ سؤان کرد که هرروزچه مقدار کار می کند؟ گفت ~~هرروز # ~~چهار درم، شیخ گفت هرروز هشتدرم بدهم کو او این کار دیگر نکند، شیخ ~~هرروز # ~~برفتی و با اصحاب بر در دکان کفشگر بنشستی و فارغ البال در روی او نظر ~~کردی و # ~~اشعار خواندی و گزیستی مدعیان این خبر بسلطان رسانیدند از ایشان سؤال ~~کرد # ~~که این پسر را بشب یابروز باخود می برد یانه؟ گفتند؟ نه، گفت باوی درد ~~کان خلوتی # ~~میسازد؟ گفتند نه، دوات و قلم خواست و بنوشت که هرروز پنجدینار دیگر بر ~~و ظیفهی # ~~خادمان شیخ فخرالدین عراقی بیفزایند، روز دیگر که شیخ را باسلطان ~~ملاقات افتاد سلطان # ~~گفت چنین استماع افتاد که شیخ را در دکان کفشگری با پسری نظری افتاده ~~است # ~~محقری بجهت خرجی شیخ تعیین یافت اگر شیخ خواهد آن پسررا بخانقاه برد ~~شیخ # ~~گفت ما را منقاد او میباید بود بر وی حکم نتوانیم کرد . # بعد از آن شیخ را از مصر عزیمت بشام شد ms630 سلطان مصر بملک الامراء شام # ~~نوشت که با جمله علماء و مشایخ و اکابر استقبال کنند چون استقبال ~~کردندملل الامراء # ~~را پسری بود بس صاحب جمال چون شیخ را نظری بر وی افتاد بی اختیارسر ~~درقدم # ~~وی نهاد پسر نیژ سر درقدم شیخ نهاد، ملک الامراء نیز باپسر موافقت کرد ~~اهل دمشق # ~~را از آن انکاری در دل پیدا شد اما مجالی نطق نداشتند ، چون شیخ در ~~دمشق مقام # ~~ساخت و مدت ششماه گذشت فرزند او کبیر الدیناز مولتان بیامد و مدتی ~~درخدمت # ~~پدر بسر برد بعد از آن شیخ راعارضهیو پیداشد در روز وفات پسر رابااصحاب ~~بخواند PageV01P604 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0778.png) # ~~و وصیتها فرمود و وداع کرد و این رباعی بگفت . ### | رباعی # # در سابقه چون قرار عالم دادند %~% ماناکه نه بر مراد آدم دادند # # زان قاعده و قر ار کان روز افتاد %~% نه بیش بکس قسمت و نه ک دادند # در هشتم ذیقعدهسنه ثمان و ثمانین و ستمآیة از دنیا برفت و قبروی در قفای # ~~مرقد شیخ محی الدین بن العربی است قدس الله تعالی روحهما درصالحیه ~~دمشق، وقبر # ~~فرزند وی کبیرالدین در پهلوی قبروی رحمه الله . # امیر حسینی رحمه الله تعالی نام وی حسین بن عالم بن ابی الحسین است ~~در اصل ازکزیو است که دیهی است در نواحی غور، عالم بوده بعلوم ظاهری و ~~باطنی و ازکناب وی کنز الرموز،چنان متبادر میشود که # ~~وی مریدشیخ بهءالدبن زکریاست بی واسطه و مشهور میان مردم نیز چنین ~~استاما # ~~در بعضی کتب نوشته چنین یافتم که وی مرید شیخ رکن الدین ابوالفتح است و ~~وی # ~~مرید یدر خود شیخ صدر الدین و وی مرید پدر خود شیخ بهاء الدین زکریا ~~ملتانی # ~~قدس الله تعالی ارواحهم. # ووی رامصنفات بسیار است بعضی منظوم چون کتاب کنزالرموز و زاد المسافرین # ~~و بعضی منثور چون کتاب نزهة الارواح وروح الارواح وصراط مستقیم ، ومر ~~ازرا # ~~دیوان اشعار است بغایت لطیف و سؤالات منظوم که شیخ محمود شبستری ms631 از ان # ~~جواب گفته است و بناء کتاب گلشن راز بر آن است نیز از آن وی است. # گویند سبب توبه وی آن بود که روزی بشکار بیرون رفته بود آهوئی # ~~پیش ویر رسید خواست تا تیری بر وی افکند آهوی بوی نگریست و گفت حسینی ~~تیر # ~~بر مامی زنی خدای تعالی ترا برای معرفت و بند گی خود آفریده است نه از ~~برای این # ~~و غایب شد، آتش طلب از نهاد وی شعله بر آورد از هر چه داشت بیرون آمدو ~~باجماعتی # ~~جوالقیان همراه شد و بمولتان رفت، شیخ رکن الدین آن جماعت را ضیافت کرد ~~و # ~~چون شب شد حضرت رسالت را بخواب دید که کفت که فرزند مرا از میان این ~~PageV01P605 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0779.png) # ~~جماعت بیرون آور و بکار مشغول کن! روز دیگر شیخ رکن الدین باایشان گفت ~~که در # ~~میان شما سید کیست؟ اشارت بامیر حسینی کردند، ویرا ازمیان ایشان بیرون ~~آوردو # ~~تربیت کرد تا بمقامات عالیه رسید پس اجازت بخراسان داد و بهرات آمد همه ~~اهل # ~~هرات مرید و معتقد وی بودند . # ~~در سادس غشر شوال سنه ثمان عشر و سبعمأیة ازدنیا برفته و قبر وی در # ~~مضرح هرات است بیرون گنبد عبدالله بن جعفر طیار رضی الله تعالی عنهم ~~اجمعین . # ~~اصفهانی شیخ اوحدالدین چنین استماع افتاده که وی از جمله اصحاب شیخ ~~او حدالدین کرمانی است قدس سره چنانکه این نسبت مبنی از آن است. # ~~قدس الله تعالی روحه و وی رادیوان شعر است درغایت لطافت وعذوبت و ~~ترجیعات # مشتمل برحقایق ومعارف ومثنوی بر وزن و اسلوب حدیقه # ~~شیخ سنائی جام جم نام در آنجا بسی لطایف درج کرده است و از آن مثنوی ~~است # ~~این ابیات . ### | نظم # # اوحدی شصت سال سختی دید %~% تا شبی روی نیک بختی دید # # سر گفتار ما مجازی نیست %~% باز کن دیده کین ببازی نیست # # سالها چون فلک بسر کشتم %~% تا فلک وار دیده ورگشتم # # بر سر پای چله داشتهام ms632 %~% چون نه از بهر زله داشتهام # # از برون در میان بازارم %~% و زدرون خلوتیست بایارم # # کس نبیند جمال سلوت من %~% ره ندارد کسی بخلوت من # # تا دل من بدوست پیوسته است %~% سورها گرد سرمن بسته است # ~~و وی قصیده رائیه حکیم سنایی را جوابی نیکو گفته است و عدد اییات آن # ~~عند و شصت خواهدبود و مفتح آن این ابیات است . ### | چونتوان شد زبخت برخوردار PageV01P606 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0780.png) # # کار ما بایکی است در همهشهر %~% و آن یکی تن نمیدهد در کار # # همدمی نیست با که گویم راز %~% محرمی نیست تا بنالم زار # # در خروشم زصیت آن معشوق %~% در سماعم ز صوت آن مرمار # و در تاریخ اتمام جام جم گفته است . # چون ز تاریعح بر گرفتم فال %~% هفت صدرفته بودسی وسه سال # که من این نامهی همایون فر %~% عقد کردم بنام این سرور # چون بسالی تمام شد بدرش %~% ختم کردم بلیلة القدرش # ~~قبر وی در مراغهی تبریزاست، و تاریخ وی بر آنجا سنه ثمان و ثلاثین و ~~سبعمأیة نوشتهاند. # هرچند وی شا گرد فلکی شاعر است و بشعر شهرت تمام # ~~افضل الدین بدیل یافته، چنین گویند کهوی را ورا. طور شعر طور دیگر ~~بوده # ~~الحقایقی الخاقانی است که شعر در جنب آن کم بوده چنانکه حضرت مولوت # ~~وحمه الله تعالی قدس سره گفته است . # # شعرچه باشد برمتا که زنم لاف ازو %~% هست هرافن دگر غیرفنون شعرا # و سخنان وی براین معنی شاهد است چنانکه میگوید : # # صورت من همه اوشد صفت من همه او %~% لاجرم کس من ومن نشنوداندرسخنم # # نزنم هیچ دری تام نگویند آن کیست %~% چون بگویند مرا باید گفتن کم منم # # حلقهیی یافتم دو عالم را %~% دل در آن حلقه چون نگین دیدم # و در محلی دیگرمی گوید : # # عشق بیفشرد پا بر نمط کبریاء %~% بردبدست نخست هستی ماراز ما # # ماوشما را بنقدبیخودی درخورست %~% زانکه نکنحد ور اوز حمت ما وشما # و از این قبیل در سخنان وی بسیار است و ms633 از اینها بوی آن می آید که ویرا # ~~از مشرب صافی صوفیان قدس الله تعالی اسرار هم شربی تمام بوده است # وی در زمان خلافت المستضیء بنورالله بوده است و درقصیده عربی که در مدح ~~PageV01P607 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0781.png) # ~~بغداد گفته ذکر وی کرده . # ~~وتوفی المستضیء فی سنة خمس و تسعین و خمسمأیة # ~~وی نیز قصیده رائیه حکیم سنائی را جواب کفته است وعدد اییات آن از صد # ~~وهشتاد گذشته و آن را سه مطلع نهاده و مطلع اولش اینست . # # الصبوح الصبوح کآمد کار %~% النشار النشار کآمد یار # # کاری ازروشنی چو آب خزان %~% یاری از خوشدمیچوباد بهار # # چرخ برکار ما بوقت صبوح %~% می کند لعبتان دیده نثار # ~~و در اخرقصیده میگوید . # # این قصیده ز جمع سبعیات %~% ثامنست از غرائب اشعار # # از در کعبه گر در آویزند %~% کعبه برمن فشاندی استار # # زوقفانبک را قفائی نیست %~% وامرأ القیس را فکندازکار # ~~شیخ نظامی وحمه الله تعالی اما از همه دست باز داشته بوده است و ~~روی بحضرت حق ویرا ازعلوم ظاهری و مصطلحات رسمی بهرهی تمام بوده است # سبحانه آورده چنانکه می گوید . # # هر چه هست ازدقیقهای نجوم %~% یا یکایک نهفته های علوم # # خواندم و سر هر ورق جستم %~% چون ترا یافتم ورق شستم # # همه را روی در خدا دیدم %~% و ان خدا بر همه ترا دیدم # ~~و عمر گرانمایه رااز اول تا آخر بقناعت و تقوی و تعری و عزلت و انزوا ~~گذرانیده # ~~است هر گز چون سایر شعراء از غلبهی حرص و هوی ملازمت اهل امارت نکرده ~~بلکه # ~~سلاطین روز گار بوی تیرک می جستهاند چنانکه می گوید . # # چون بعهد جوانی از در تو %~% بدر کس نرفتم از در تو # # همه زا بر درم فرستادی %~% من نمیخواستم تو مندادی # # چونکه بر در گه تو گشتم پیر %~% زانچه ترسید نی است دستم گیر # ~~مثنویات پنج کانهی وی که بینج گنج مشهوز است اکثر آنها باستدعاء سلاطین ~~PageV01P608 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0782.png) # ~~روز گار واقع شد، اشت امیدواری ms634 آن را که نام ایشان بواسطهی نظم وی ~~برصفحهی # ~~روز گار بماند استدعاء نموده اند و اکثر آنها اگر چه بحسب صورت افسانه ~~است # ~~اما از روی حقیقت کشف حقایق و ییان معارف را بهانه است . # یکجا در بیان آن معنی که صوفیه گفتهاند که طالبان وصال و مشتاقان جمال # ~~حضرت حق را دلیل وجود او هم وجود او است و برهان شهود اوهم شهوداومی ~~گوید: # پژوهنده را یا دهزان شد کلید %~% کز اندازه ی خویشتن در تودید # کسی کز تو در تو نظاره کند %~% ورقهای بیهوده پاره کند # نشاید ترا جز بتو یافتن %~% عنان باید از هر دری تافتن # و جای دیگر در همین معنی می گوید : # عقل آبله پای و کوی تاریک %~% و آنگاه رهی چوموی باریک # توفیق تو گر نه ره نماید %~% این عقده بعقل کی گشاید # عقل از دز تو بصر فروزد %~% گرپای درون نهد بسوزد # و یکجا در ترغیب و تحریص براعراض ازماسوای حق سبحانه و تعالی و اقبال # ~~بر توجه بجناب کبریاء وی می گوید : # # بر پرازاین دام که ححونخواره ایست %~% زیر کی از بهر چنین چارهایست # # کرک ز روباه بدندان تراست %~% روبه از آن رست که پردان تراست # # جهد در آن کن که وفا را شوی %~% خود نپرستی و خدا را شوی # تاریخ اتمام اسکندر نامه که آخرین کتابهای وی است سنه اثنین و تسعین و # ~~خمسمایة بوده است و عمر وی در آن وقت از شصت گذشته بوده رحمه الله ~~تعالی # ~~و سبحانه . # ~~خسرو دلهلوی لقبوی یمینالدین است پدر وی از امراء قبیله لاچین بوده # ~~رحمه الله تعالی است که از اتراک نواحی بلخ اند،وی بعد از وفات سلطان # مبارک شاه خلجی بخدمت وملازمت شیخ نظام الدین اولیاء # ~~پیوست و ریاضات و مجاهدات پیش گرفب که چهل سال صوم و هرداشت. PageV01P609 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0783.png) # و گویند که بهمراهی شیخ خود شیخ نظام الدین بطریق طی ارض حج گذارده # ~~است و پنج بار حضرت ms635 رسالتمآب را و در خواب دیدهاست و باشارت شیخ # ~~نظام الدین صحبت خضر للجلا را دریافته است و ازوی التماس آن نموده که ~~آب دهن # ~~مبارک خود دردهان وی کند خضر ا فرمودهاست که این دولت را سعدی برد، ~~خسرو # ~~باخاطر شکسته بخدمت شیخ نظام الدین آمده است و صورتحال باز نموده شیخ # ~~نظام الدین آب دهان خود دردهان وی انداخته است و بر کات آن ظاه شده ~~چنانکه # ~~نود و نه کتاب تصنیف کرده است . # و میگویند که در بعضی مصنفات خود نوشته است که اشعار من از پانصدهزار # ~~کمتر است و چهار صد هزار بیشتر و می گویند که شیخ سعدی را در ایام ~~جوانی # ~~دریافته بوده است و بآن معنی افتخر می کرده، ویرا از مشرب عشق و محبت ~~چاشنی # ~~نمام بوده است چنانکه در سخنان وی ظاهر است، و صاحب سماع و وجد و حال # ~~بوده است . # شیح نظام الدین می گفته که درقیامت هر کس بچیزی فخر کند وفخر من بسوز # ~~سینهی این ترک یعنی خسرو خواهد بود ، وی گفته که وقتی در خاطر من افتاد # ~~که خسر و نام امراست چه بودی که اگر نام من نام فقراه بودی که در حشر ~~مرابآن # ~~نام خواندندی و این معنی را بحضرت شیخ عرضه داشت کردم فرمود که بوقت ~~صالح # ~~برای تو نامیخواسته شود، خسرو مراقباین معنتی میبوده تا آنکه روزی شیخ ~~گفت # ~~که بر من چنین مکشوف شد که ترا در قیامت محمد کاسه لیس خوانند . # وی در شب جمعه فوت شده است در سنه خمس وعشرین و سبعمأیة، و مدت # ~~عمر وی هفتاد و چهارسال بودهاست و در پایان شیخ خودش دفن کردهاند . # لقب و نسبت وی نحم الدین حسن بن علاء السجزی است # حن دهلوی وی کاتب و مرید شیخ نظام الدین اولیاء بوده باوصافواخلاق # ~~وحمه الله تعالی مرضیه متصف بوده است .. # صاحب تاریخ هند می گوید که در مکارم اخلاق و لطافت ms636 و غرافت مجالس ~~PageV01P610 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0784.png) # ~~و استقامت عقل وروش صوفیه ولزوم قناعت واعتقاد باکیزه و در تجرد و ~~تفردازعلایق # ~~دنیوی و خوش بودن و خوش گذرانیدن بیاسباب صوری همچو اوئی کمتر دیدهام # ~~و چنان شیرین مجلس ومؤدب و مهذب بود که راحتی کهاز مجالست وی مییافتم ~~از # ~~مجالست هیچکس نمییافتم. # و هم صاحب تاریخ هند گوید که سالها مرا بامیر خسرو و امیر حسن تودد # ~~و یکانگی بود نه ایشان بی صحبت من توانستندی بود و نه من بیصحبت ایشان، ~~و # ~~بواسطهی من میانه هردو استاد چنان را بطهی محبت و وداد استحکام یافته ~~بود که # ~~بخانههای پکدیگر آمد و شد کردندی . # و هم وی گوید که از کمال اعتقادی که امیرحسن را بشیخ نظام الدین بودانفاس # ~~متبر کهی مبار کهی شیخ را که در مجالس ضحبت شنیده بود در چند جلد جمع # ~~کرده بوده است و آن را فزائد الفوائد نام کرده است ودراین روز گار ~~دراین دیار # ~~دستور ارباب ارادت شده و وی را ورای ان دواوین متعدده و صحائف ~~نثرومنظومات # ~~مثنویات بسیار است : # فمن رباعیاته . ### | رباعیات # دارم دلکی غمین بیامرز و میرس %~% صد واقعه در کمین بیامرزومپرس # شرمنده شوم اگر بپرسی عملم %~% ای اکرم الاکرمین بیامرز ومپرس # یکحرف تو چل صباح عالم رانور %~% یکحرف توهشت خلدرامایهی حور # حرف سیمین چهل ولی را دستوز : %~% زان چار چهار رکن عالم معمور # ~~قدس الله تعالی سره شیخ کمال خجندی وی بسیاز بزرگ بوده است و ~~اشتغال وی بشعر و تکلف در آن ستر حال و تلبیس را بوده باشد بلکه میشاید ~~که برای آن # بوده باشد که ظاهر مغلوب باطن نشود و از رعایت صورت # ~~عبودیت بازنماند چنانکه خود میگوید : # این تکلفهای من درشعر من %~% کلمینی یا حمیرای منست PageV01P611 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0785.png) # علی الدوام بریاضت و مجاهدت مشغول میبود، خدمت خواجه عبیدالله ادام # ~~الله تعالی بقائه می فرمودند که وی چند گاه درشاش میبوده است ، والد من ~~میگفت # ~~که وی در ms637 آن مدت که آنجا بود حیوانی نمیخورد یکبار از وی التماس کردیم ~~که # ~~چه شود که طعامی که در آن گوشت باشد خورده شود؟ مرا گاوی بود بغایت ~~خوبو # ~~فربه خدمت شیخ فرمودند بوجه طیبت که هر گاه که تو گاو خود را بکشی ~~ماگوشت # ~~بخوریم! من بی آنکه او را وقوف باشد گاو را بکشتم و از آن طعامی مهیا ~~ساختم # ~~بجهت خاطر من از آن گوشت بخورد، و در زاویهیی که در تبریز داشته خلوتی ~~بوده # ~~است که شب در آنجا بسرمیبرده است و کسی دیگر کم آنجا میرسیده، چون بعد ~~از # ~~وفات وی آن را دیدهاند غیر از بوریائی که بر آنجا می نشسته یا میخفته و ~~سنگی که # ~~زیر سرمینهاده چیزی دیگر نیافتند!، خدمت شیخ زین الدین - وافی رحمه ~~الله میگفته # ~~است که در وقت تحصیل علوم در تبریز بصحبت وی رسیدم ، مرا باین طریق ~~دلالت # ~~میکرد و میگفت که بنسبت ارادت مادر ای! من گفتم که مرا نسبت بشما ~~دغدغههائی # ~~درخاطر میکرد، و گفت بگوی تا از آن جواب گویم، من هیچ نگفتم اما در ~~ازاخر # ~~که باین طریق در امدم ومرا در آن کشادی شد دانستم که ویرا در مرتبه ی ~~ارشاد که # ~~پیش وی کارتوان کرد بوده است . # گویند در آن وقت که در سرای میبوده است موضعی بوده است که در آن # ~~وقت که آب طغیان میکرده در آن موضع خرابی بسیار میکرده چون وقت طغیان # ~~آب نزدیک رسیده آن قصه را باوی گفتهاند فرموده است که خیمهی مرا در آن ~~موضع # ~~بزنیداخیمهی وی را آنجا زدند دز آنجامی بوده است چندانکه وقت طغیان آب ~~گذشته # ~~است و در آن موضع هیچ خرابی واقع نشده.. # وفات وی درسنه ثلاث و ثمانمأیة بوده است وقبروی در تبریز است و برلوح قبر # ~~وی این بیت نوشتهاند . ### | یت # کمال از کعبه رفتی بردریار %~% هزارت آفرین - مردانه رفتی PageV01P612 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0786.png) # رحمه الله تعا مشهور بمغربی مولانا ms638 محمد شیرین نورالدین عبدالرحمن ~~اسفراینی است قدس سره . میگویند که در بعضی سیاحات بدیار مغرب رسیده است ~~و وی مرید شیخ اسمعیل سیسی است که وی از اصحاب شیخ # از آنجا از دست یکی از مشایخ که نسبت وی بشیخ بزر گوار # ~~شیخ محی الدین بن المغربی قدس الله تعالی روحه میرسیده است خرقه پوشیده ~~، باشیخ # ~~کمال خجندی رحمه الله معاصر بوده و صحبت میداشته است . # گویند که در آن وقت که شیخ این مطلع گفته بوده است . # چشم اگر اینست و ابرو این وناز و عشوه این ### | الوداع ای زهد و تقوی الفراق ای عقل و دین # چون بمولانا مغربی رسیده گفته است که شیخ بسیار بزرک است چراشعری # ~~باید گفت که جز معنی مجازی محملی دیگری نداشته باشد؟! شیخ آن راشنیده ~~است # ~~از وی استدعاء صحبت کرده وخود بطبخ قیام نموده و مولانا نیز در ان خدمت # ~~موافقت کرده در آن اثناء شیخ این مطلع را خوانده است و فرموده است که ~~چشم # ~~عین است پس می شاید که بلسان اشارت ازعین قدیم که ذاتست بآن تعبیر کنند ~~وابرو # ~~حاجب است پس میتواند بود که آن را اشارت بصفات که حجاب ذات است دارند، # ~~خدمت مولانا تواضع نموده است وانصاف داده . # وقتی شیخ اسمعیل سیسی رحمه الله درویشان را در اربعین مینشانده خدمت # ~~مولانا را نیز طلب داشته است مولانا این غزل گفته است و بعرض رسانیده . ### | غزل # # تا مهر تو دیدیم ز ذرات گذشتیم %~% وز جمله صفات از پی آن ذات گذشتیم # # در خلوت تاریک ریاضات کشیدیم %~% در واقعه از سبع سموات گذشتیم # # دیدیم که اینها همه خواب است و خیال است %~% مردانه ازین خواب و خیالات ~~گذشتیم # # باما سخن از کشف و کرامات چه کوئی %~% چون ما زسر کشف و کرامات گذشتیم # # ای شیخ اگر جمله کرامات تو اینست %~% خوش باش کزین جمله کرامات گذشتیم ~~PageV01P613 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0787.png) # # اینها بحقیقت همه آفات طریق اند %~% ما در طلب ms639 از جملهی آفات گذشتیم # # ما از پی نوری که بود مشرق انوار %~% از مغربی و کوکب و مشکوة گذشتیم # چون شیخ این غزل را شنیدوقتوی خوش شد واستحسان نمود. خدمت مولانا # ~~در سن شصت سالگی وفات کرد ، سنه تسع و ثما نمأیة رحمه الله تعالی . # وی لسان الغیب وترجمان الاسراراست، بسا اسرار غیبیه و # ~~شمس الدین محمد - معانی حقیقیه که در کسوت صورت ولباس مجاز بازنموده، # ~~رحمه الله تعالی الحافظ الثیرازی هرچند معلوم نیست که وی دست ارادت ~~پیری گرفته و در تصوف بیکی از آن طائفه نسبت درست کرده باشد، اما سخنان # ~~وی چنان برمشرب این طائفه واقع شده است که هیچ کس را بآن اتفاق نیفتاده ~~. # یکی از عزیزان سلسلهی خواجگان قدس الله تعالی اسرارهم فرموده است که # ~~هیچ دیوان به از دیوان حافظ نیست اگرمرد صوفی باشد ، و چون اشعار وی از ~~آن # ~~مشهور تر است که بایراد احتیاج داشته باشدلاجرم عنان قلم از آن مصروف ~~میگردد. # وفات وی در سنه اثنین و تسعین و سبعمایة بوده است رحمه الله تعالی . PageV01P614 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0788.png) # فی ذگر النساء العارفات الواصلات الی مراتب الرجال ### | 34* # صاحب فتوحات رحمه الله تعالی در باب هفتاد و سوم از فتوحات بعد از آنکه # ~~ذکر بعضی از طبقات رجال الله کرده است میگوید وکل ما نذکره من ~~هؤلاءالرجال # ~~باسم الرجال فقد یکون منهم النساء و لکن یغلب ذکر الرحجال قیل لبعضهم # ~~کم الابدال قل اربعون نفأ فقیل له لم لاتقول اربعون رجالا فقال قد # ~~یکون فیهم النساء. # وشیخ ابوعبد الرحمن السلمی صاحب طبقات المشایخ رحمه الله تعالی در ذکر ~~احوال # ~~نسوه ی عابدات و نساه عارفات علیحده کتایی جمع کردهاست و شرح احوال ~~بسیاری از # ~~ایشان در بیان آورده . # قال بعضهم . ### | شع # # و لو گان النساه کمن ذکرنا %~% لفضلت النساء علی الرجال # # فلا التأنیث لاسم الشمس عیب %~% و لا التذکیر فخر للهلال # وی ازاهل بصره بود، سفیان ثوری رضی الله عنه ازاو مسائل # ~~را بعه ms640 عدویه # ~~رحمها الله تعالی میپرسید و بوی میرفت و بموعظت و دعاء ویرغبت مینمود ~~. روزی سفیان بروی در آمد ودست بر آورد و گفت: # ~~لهم انی اسئلک السلامة، رابعه بگریست ، سفیان ازاو پرسید که چه ~~میگریاند تراة PageV01P615 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0789.png) # ~~گفت مرا تو بمعرض گریه در آوردی! سفیان گفت چون» گفت ندانستهیی که ~~سلامت از # ~~دنیا در ترک اوست و تو بآن آلوده یی؟!. # رابعه گفته است که هر چیزی را ثمره ییست و ثمره ی معرفت روی بخدا # ~~آوردن است . # وهم وی گفته است: استغفر الله من قلة صدقی فی استغفر الله . # سفیان از وی پرسید که بهترین چیزی که بنده بآن بخدای تعالی تقریب جوید # ~~کدام است ؟ گفت آنکه بداند که بنده از دنیا و آخرت غیروی رادوست ~~نمیدارد . # روزی سفیان پیش وی گفت واحزناه ، گفت دروغ میگوئی ا گر تومحزون بودی # ~~ترا زند گانی خوشگوار نبودی . # و هم وی گفته: اندده من از آن نیست که اندوهگینم اندوه من از آن است که # ~~اندوه گین نیستم . # ~~لبابة اامتعبدة رحمها الله تعالی وی از اهل بیت المقدس است . وی ~~گفته است. که من از خدای تعالی شرم میدارم که مرا # بغیر هشغول بیند. # شخصی ویرا گفت که بحج میروم چون بآنجابرسم چه دعاء کنم ؟ کفت ازخدای. # ~~تعالی آن طلب که از توخوشنود شود وترا بمقام خوشنودان ازخود برساند و ~~ترا در # ~~میان دوستان خود گمنام گرداند . # وتی از اهل بصره است درروز گار رابعه بوده و باوی صحبت # ~~مریم البصریه رحمها الله تعالی داشته و خدمت وی کرده و بعد از ~~رابعه چند گاه زیسته بوده و در محبت سخن گفتی و چون سخنان محبت شنیدی # ~~بیخود کشتی . # و گویند که ومی در مجلسی که از محبت سخن می گفتند حاضر شد زهره وی # ~~بدرید و هم در هجلس جان بداد . PageV01P616 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0790.png) # ~~این آیت شنیدهام که وفی السماء رزقکم و ماتوعدون. # ~~ریحانه والهه از متعبدات بصره بودهاست در ms641 ایام صالح مریرحمه الله ~~تعالی # ~~رحمها الله تعالی # # انت انسی و همتی وسر وری %~% و قدابی القلب ان یحب سواگا # # یا عزیزی و همتی و مرادی %~% طال شوقی متی یکون لقاگا # # لیس سؤای من الجنان نعیم %~% غیرانی %~% اریدان %~% 314 # از اقران رابعه عدویه است و باوی صحبت داشته چهل سال # ~~ههاذة العدویه رحمها الله تعالی ودرشب خواب نکرد . روی خود بر ~~آسمان بالانکرد و هر گزدر روز چیزی نخورد # وی را گفتند که ضرر بسیار می رسانی برنفس خود گفت هیچ ضرر نمیرسانم # ~~خواب شب را بروز انداختهام وخوردن روز رابشب . # ویاز اهل بصرهاست و بامعاذة عدویه صحبت داشتهه چندان # ~~عفیرة العابده رحمها الله تعالی نابینائی، وی گفت محجوب بودن از ~~خدای تعالی سخت تر بگریست که چشم وی نابینا شد، کسی گفت که سخت است # ~~است و کوری دل از فهم مراد خدای تعالی در امرهای وی صعب تروسختتر . # شعوا نه رحمها الله تعالی خوش وعظ می گفت و چیزی میخواند زهدان و ~~عابدان و وی از عجم بود در ابله مینشست، آواز خوب داشت و بنغمات # ارباب قلوب در مجلس وی حاضر می شدند کانت من المجتهدات # ~~الخائفات الماکیات المبکیات . # وی را گفتند میترسیم که از پس گریه چشم تونابینا شود، گفت در دنیا کور # ~~شدن از گرزیه بسیتار مرا دوست تراست از کور شدن از عذاب النار . # وی گفته است که چشمی که از لقاء محبوب خود باز ماند و بدیدار ویمشتق # ~~باشد بی گریه نیک نمی نماید . # و گویند چندان اندوه بروی غلبه کرد که از نماز و طاعات باز ماند درخواب ~~PageV01P617 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0791.png) # ~~کسی بوی آمدو گفت . # # اذری دموعک اما کنت شاجنة %~% ان النیاحة لشفی %~% لاحزییننا # # حدی وقومی وصومی الدهردانبة %~% فا نماالذ وب من فعل المطیعینا # بطاعت باز گشت و با این ابیات ترنم مینمود و می گریست و زنان با وی # ~~می گریستند . # گویند که چون پیر شد فضیل عیاض بوی آمد وازوی طلب ms642 دعاه کرد،وی، گفت # ~~ای فضیل میان تو وخدای تعالی هیچ چیزی هست که اگر دعاه کنم سبب اجابت ~~شود؟ # ~~فضیل شهته بزد و بیخود بیفتاد . # کردیه حفصه رحمها الله تعالی از بصره یا از اهواز بود خدمت شعوانه می ~~کردهاست . بر من رد و گفت برخیزای کردیه که اینجا جای خواب وی گفته که ~~شبی پیش شعوانه بودم درخواب شدم پای خود # نیست جای خواب گورست!. ویرا گفتند که از بر کات صحبت شعوانه چه رسید # ~~ترا؟ گفت از آن وقت باز که بخدمت وی رسیدم دنیا را دوست نداشتم و غم ~~روزی # ~~نخوردم و هیچکس از اهل دنیا در چشم من بزرک ننمود از جهت طمع وهیچ یک ~~از # ~~مسلمانان را خرد نشمردم و الله اعلم . # را بعه شامیه رحمها الله تعالی وی زوجه ی احمدبن ابی الحواری بود، ~~احمد بن ابی الحواری غلبه می کرد و گباهی انس و گاهی خوف ، دز حال غلبهی ~~گوید که احوال وی مختلف بود گاهی بروی عشق و محبت # ~~محبت می گفت : ### | شعر # حبیب لیس یعدله حبیب %~% ومالسواه فی قلبی نصیب # # حبیب غاب عن بصری وشخیبی %~% ولکن عن فؤادی لایغیب # در حال انس می گفت : # # ولقد جعلتک فی الفؤاد محدثی %~% وابحت جسمی من اراد جلوسی PageV01P618 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0792.png) # # فالجسم منی للجلیس موانس %~% وحبیب قلبی فی الفواد انیسی # و شنیدم که در حال خوف می گفت : # # وزادی قلیل لا اراه مبلفی %~% اللزادابکی ام بطول مسافتی # # اتحرقنی بالنار یاغایة المنی %~% فاین رجائی هنک این مخافتی # و احمدبن ابی الحواری می گفته : # لست احبک حب الازواج %~% انما احبک . حب الاخوان # و وقتی که طعامی پختی گفتی ای سیدی بخور که این طعام پخته نشده است # ~~مگر بتسبیح احمد بن ابی الحوری . # گفته است که روزی پیش وی طشتی بود گفت این طشت را بردارید که بر # ~~آنجا نوشته مییینم که امیر المؤمنین هارون الرشید بمرد، تفحص کردند ~~همان روز # ~~مرده بود . # از سادات نساء شام بوده ms643 است واستاد رابعه شامیه است . # ~~حلیمهدمشقیه رحمها الله تعالی احمدبن ابی الحواری گفته است که ~~رابعه گفت که برحلیمه دمشقیه در آمدم وی بر مصحف قر آن می خواند ، گفتای # ~~رابعه شنیدهام شوهر تویعنی احمدبن ابی الحواری بر سرتوزنی دیگر میخواهد ~~کفتم # ~~آری ، گفت وی چون می پسندد بآن عقلی که دارد که دل خود را بدوزن از ~~خدای # ~~سلیم ؟ گفتم تی* گفت تفسیر این آیه ی کریمه آن است که بخدای تعالی برسی ~~و دردلی # ~~تو هیچ چیز نباشد غیر ازوی، رابعه گوید از پیش وی بیرون آمدم و آز اثر ~~آن سخن # ~~تمایل کنان می رفتم واز مردمانکه در آن راه پیش آمدند شرم می داشتم که ~~گمان نبرند # ~~که من مستم . # وحمها الله تعالی حفصه اخت سیرین بوده وی را آیات و کرامات بوده است ~~. خواهر محمد سیرین بود و در زهد و ورع چون برادرخود کویند که وی شب در ~~خانه چراغ روشن می کرد و برمیخاست PageV01P619 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0793.png) # ~~و نماز می گذارد وقت بودی که چراغ وی پمردی وخانهی وی روشن بودی تاصباح # ~~رحمها الله تعالی . # ه حسان از زهاد اهل کوفه است سفیان ثوری بزیارت وی میرفته است # ~~رحمها الله تعالی و بعضی گفتهاند که وی را بزنی بخواست . سفیان ~~گفته است که وقتی بروی در آمدم در خانه وی # ~~بجز یک پارهی حصیر کهنه هیچ ندیدم گفتم اگر رقعه پپسران عم تو نوشته ~~شود # ~~رعایت حال تو می کنند، وی گفت ای سفیان در چشم و دل من پیش از این بزر ~~گتر # ~~بودی از این که اکنون شدی و من هر گز دتیارا سؤال نمیکنم از کسی که ~~مالک آن # ~~است وقادر است بر آن و متصرف است، چون سؤال کنم از کسی که قادر نیست بر ~~آن؟ # ~~ای سفیان والله که من دوست نمیدارم که برمن وقتی گنرد که در آن وقت ار ~~خدای # ~~تعالی بغیر وی مشغول باشم! سفیان از ms644 آن سخن بگریست. # ~~فاطمه نیشا بوریه از قدماء نساء خراسان بوده است واز کبار عارفات، ~~ابویزید # ~~رحمها الله تعالی مصری از وی سؤالهاکرده ، در مکه مجاور بوده و گاهی ~~بسطامی قدس الله تعالی سره بروی ثناء گفته است وذوالنون # ~~ببیت المقدس میرفت و باز بمکهمراجعت می کرد در راه عمره در سنه ثلاث ~~وعشرین # ~~و مأتین برفته از دنیا . # روزی برای ذوالنون چیزی فرستادذوالنون قبول نکرد و گفت در قبول کردن # ~~چیزی از نسوان مذلت است و نقصان، فاطمه گفت در دنیا هیچ صوفی از آن ~~بهتر و # ~~بزر گتر نیست که سبب در میان نبیند . # ابویزید گفته است که در عمر خود یک مرد و یک زن دیدم آن زن فاطمه # ~~نیشابوریه بود از هیچ مقام وی را خبر کردم که آن چیز وی را عیان نبوده ~~. # یکی از مشایخ ذوالنون را پرسید کهرا بزر گتر دیدی از این طائفه ؟ گفت زنی # ~~بود دو مکه که ویرا فاطمه نیشابوریه می گفتند در فهم معانی قر آن سخنان ~~می گفت # ~~که مرا عجب می آمد . PageV01P620 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0794.png) # وی گفته : من لم یکن الله منه علی بال فانه یتخطی فی کل میدان ویتکلم # ~~ل لسان و من کانالله منه علی بال اخرسه الاعلی الصدق والزمه الحیاء # ~~منه والاخلاص . # وهم وی گفته : الصادق والمتقی الیوم فی بحر تضطرب علیه امواجه # ~~یدعو ربه دعاء الغریق یسأل ربه الخلاص والنجاة . # وهم وی کفته : من عمل لله علی المشاهدة فهوعارف ومن عمل علی مشاهدة # ~~الله ایاه فهو المخلص . # زیتونه نام وی فاطمه است خدمت ابوحمزه وجنید ونوری # ~~رحمها الله تعالی قدس الله تعالی ارواحهم کرده بود # وی گفته است که روزی سرمای سخت بود برنوری در آمدم # ~~و گفتم که هیچ میخوری، گفت آری، گفتم چه چیز بیارم : کقت نان و شیر، در ~~آوردم # ~~وپیش وی آتش کرده بودند و دست وی ازخاکستر سیاه شده بود و بهرجا که از ~~دست # ~~وی که شیرمیرسید سیاهی ms645 شسته میشد، چون آن را بدیدم باخود گفتم یارب ها # ~~اقذراولیائک ما فیهم احد نظیف پس از پیشوی بیرون آمدم بجائی رسیدم که # ~~زنی در من آویخت که اینجا یک رزمه جامه بود تو بردهیی ومرا پیش امیر ~~برد نوری آن # ~~را شنید در عقب من بیش امیر حاضرشد و گفت وی رامرنجان که وی از اولیاء ~~خداوند # ~~است سبحانه امیر گفت من چه حیله کنم که خصم وی آن را ازوی میطلبد ؟ ~~ناگاه # ~~کنیز کی سیاه پیدا شد و آن رزمه باوی و گفت اورا بگذازید که این رزمه ~~را یافتم # ~~پس نوری دست مرا بگرفت وازپیش امیر بیرون آورد گفت چراگفتی ما اوحش # ~~اولیائک واقذرهم ؟ گفتم توبه کردم از آنچه گفته بودم . # ~~رحمها الله تعالی فاطمة البردعیه بالشطح. دراردییل می بوده قیل ~~گانت من العارفات المتکلمات بعضی از مشایخ وی را از قول رسول که از # ~~حضرت حق سبحانه حکایت کرده است که انا جلیس من ذگرنی سؤال کرد، ساعتی ~~PageV01P621 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0795.png) # ~~با آن سائل سخنان گفت پس بگفت ان الذ کران تثهد ذکر المذ کورلک مع دوام # ~~ذکرد له فیفنی ذکرکفیذکره لک ویبقی ذکره لک حین لامکان ولازمان # ام علی ، زوجه وی ازاولاد اکابر بود ومال بسیار داشت همه زا بر فقراء ~~نفقه # ~~احمدبن خضرویه کرد و بااحمد در آنچه بودموافقت نمود، بایزیدرا و ~~ابوحفص # ~~رحمها الله تعالی را قدس الله تعالی روحهما دیده بود واز بایزید ~~سؤالات # کرده بود. # ابوحفص گفته است که همیشه حدیث زنان را مکروه میداشتم تا آن وقت # ~~که ام علی زوجه احمد خضرویه را دیدم پس دانستم که حق سبحانه معرفت و ~~شناخت # ~~خود را آنجا که میخواهد مینهد. بایزید قدس سره گفنه است هر که تصوف ~~ورزد # ~~باید که بهمتی ورزد چون همت ام علی زوجه احمد خضرویهیا باحالی همچون ~~حال او. # امعلی گفته است که خدای تعالی خلقرا بخود خواند بانواع لطائف ونکوئی # ~~اجابت نکردند پس برایشان ریخت بلاهای ms646 گونا گون تا ایشان را ببلاء بسوی ~~خود # ~~باز گرداند زیراکه ایشان رادوست میدارد . # وهم وی گفته است: فوت حاجت آسان تراست از خواری کشیدن از برای آن. # ~~زنی از اهل بلخ بوی آمد که آمدهام که بخذای تعالی تقرب جویم بوسیله ~~خدمت # ~~تو! مراو را کفت چرا بواسطهی خدمت خدای تعالی بمن تقرب نمیجوئی؟!. # کانت من العابدات القانقات . # ~~ابو عبدالله بن خفیف ام محمد والده شیخ همراه پسر خود ابوعبدالله ~~بن خفیف از راه بحر بسفرحجاز # ~~رحمهما لله تعالی رفت ومراو را مکاشفات و مجاهدات بسیاراست . # گویند که شیخ در عشر اخیر رمضان احیاء شب میکرد تا # ~~شب قدر دریابد ببام بر آمده بود و نماز میگذارد و والدهی وی ام محمد در ~~درون # ~~خانه. متوجه حق سبحانه نشسته بود ناگاه انوار شب قدر بروی ظاهر شدن ~~گرفت # ~~آو از داد که ای محمد ای فرزند آنچه تو آنجا میطلبی اینجاست! شیخ فرود ~~آمدو آن PageV01P622 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0796.png) # ~~قدر والدمی خود دانستم . # ~~فاطمه بنت ابی بکر وی در مجلس سمنون محب وقتی که از محبت سخن # کتانی می گفت جان بداد و با وی سه نفر دیگر از مردان جان # ~~رحمها الله تعالی بدادند . # فضه شیخ ابوالربیع مالقی رحمه الله گفته است که شنیدم حال # ~~رحمها الله تعالی زنی از صالحات در بعضی ازدیها، مرا داعیهی زیارت وی ~~شد # از برای اطلاع بر کرامتی که از وی شهرت گرفته بود و آن # ~~زن را فضه میخواندند چون بآن دیه که آن زن آنجا بود رسیدیم حکایت کردند ~~که # ~~گوسفندی دارد که از وی شیر و عسل میدوشد ما قدحی نو خریدیم و بیامدیم ~~پیش # ~~آن زن و بروی سلام کردیم پس گفتیم که میخواهیم ببینیم آنچه می گویند از # ~~گوسفند شما ، گوسفند را حاضر آوردند بدوشیدیم در ان قدح و بیاشامیدیم ~~شیر بود # ~~و عسل، از قصهیوی پرسیدیم گفت مارا گوسفندی بود وماقومی فقیریم ~~رورعیدشوهر # ~~من گفت و وی مردی ms647 صالح بود که ما امروز این گوسفند را قربان میکنیم ، ~~گفتم # ~~نه ، زیرا که ما را رخصت هست در ترک قربان و خدای تعالی احتیاچ ما ~~میداند # ~~باین گوسفند، اتفاقا در آن روز مهمانی رسید شوهر را گفتم ما باکرام ضیف ~~مأموریم # ~~برخیز و آن را بکش اما جائیکه طفلکان ما نبینند که بر کشتن آن گریه ~~کنند، آن # ~~را بیرون برد که در پس دیوار قربان کند نا گاه دیدم که گوسفندی از ~~دیوار خانه # ~~برجست و بخانه فرود آمد، من گفتم مگر آن گوسفند از شوهر من گریخته است # ~~بیرون رفتم دیدم که آن را پوست میکند در تعجب ماندم و قصه را با شوهر ~~گفتم # ~~گفت شاید که خدای تعالی عوض داده باشد بهتر از آن که مهمان را ~~گرامیداشتیم، # ~~بعد از آن گفت ای فرزند بدر ستیکه این گوسفند دردلهای مریدان ~~چرامیکندچون # ~~دلهای ایشان خوشست شیر اوخوشست واگر متغیرست شیراو نیز متغیراست پس شما # ~~دلها خوش گردانید. # امام یافعی رحمه الله می گوید که مراد بمریدان که آن زن گفت وی شوهر ~~PageV01P623 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0797.png) # ~~ویست و لیکن عام ذکر کرد از برای ستر و تلبیس و از برای تحریص مریدان ~~برطیب # ~~قلوب و معنی آن است که خوش است دلهای ما خوش است آنچه نزد ماست، پس # ~~شما نیز خوش گردانید دلهای خود تا خوش شود آنچه نزد شماست . # ~~تلمیذه سری سقطی زنی بود شا گرد سری سقطی و آن زن را پسری بود پیش # ~~رحمها الله تعالی معلم معلم آن پسررا بآسیافرستاد وی در آب افتادوغرق ~~شد # معلم شیخ سری را از آن خبرداد سری گفت برخیزید وبا # ~~من بیائید تا پیش مادر وی رویم برفتند شیخ سری قدس سره با مادر کودک ~~بنیاد # ~~سخن کرد در صبر بعد از آن در رضاء، زن گفت ای استاد مراد تو ازین تقریر ~~چپست» # ~~گفت پسر تو غرق شده است، گفت پسر من؟ گفت بلی، گفت بدرستی ms648 که خدای ~~تعالی # ~~این نکرده است، شیخ سری باز در صبر ورضاء سخن آغاز کرد، زن گفت بر ~~خیزید # ~~و با من بیائید برخاستند و با وی برفتند تا بجوی آب رسیدند پرسید که ~~کجا غرق # ~~شده است؟ گفتند اینجا، آنجا رفت و بانک زد که فرزند! محمد گفت لییک ~~ایمادر؛ # ~~و آن زن بآب فرو رفت ودست پسر بگرفت و بخانه برد، شیخ سری التفات بشیخ ~~جنید # ~~کرد و گفت این چیست، جنید گفت اینزن رعایت کننده است هرچیزی را که خدای # ~~تعالی بروی واجب کرده است و حکم هر که چنین باشد آن است که هیچ حادنه # ~~حادث نشود نسبت بوی مگر که وی را بآن اعلام کنند چون وی را بفوت پسر ~~اعلام # ~~نکردند دانست. که آن حادت نشده است لاجرم انکار کرد و گفت این خدای ~~تعالی # ~~نکرده است . # تحفه سری سقطی کوید رحمه الله تعالی که شبی خوابم نیامدوقلق # ~~رحمها الله تعالی و اضطرابی عجه اشتم چنانکه از تهجد محروم ماندمچون # نماز بامداد کردم بیرون رفتم و بهرجا که گمان میبردم که # ~~شاید از آن اضطراب تسکینی شود گذر کردم هیچ سودی نداشت آخر گفتم ~~ببیمارستان # ~~بگذرم و اهل ابتلاء را ببینم شاید که بترسم ومنزجر شوم چون ببیمارستان ~~در آمدم # ~~دل من بگشاد و سینه من منشرح شد ناگاه کنیز کی دیدم بسپار تازه و ~~پاکیزه و PageV01P624 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0798.png) # ~~جامههای فاخر پوشیده بوی خوش ازاو بمشام من رسیده منظری زیبا وجمالی ~~نیگو # ~~داشت و بهردوپای و هردودست دربند بود وچون مرا دید چشمها پر آب ~~کردوشعری # ~~چند بخواند ، صاحب بیمارستان را گفتم این کیست: گفت کنیز کی است دیوانه # ~~شده است خواجهی وی ، وی را بند کرده مگر باصلاح آید ، چون سخن صاحب # ~~بیمارستان شنید گریه در گلوی وی گره شد بعد از آن این اییات خواندن ~~گرفت . ### | شعر # معشر الناس ما جننت ولکن %~% انا سکراتة و قلبی صاحی # اغلکتم یدی ولم ات ذنبا ms649 %~% غیرجهدی فی حبه واقتضاحی # نا مفتونه بحب حبیب %~% لست ابغی عن بابه من براحی # فصلاحی الذی زعمتم فسادی %~% و فسادی الذی زعمتم صلاحی # ماعلی من احب هولی الموالی %~% وارتضاه لنفه من جناحی # سخن وی مرا بسوخت و باندوه گریه در آورد، چون آب چشم من بدید گفت # ~~ای سریاین گریه است برصفت او چون باشد اگراورا بشناسی چنانکه حق معرفت # ~~است ، بعد از آن ساعتی بیخود شد چون با خود آمد گفتم ای جاریه گفت لبیک ~~ای سری! # ~~گفتم مرا از کجا میشناسی ؟ گفت جاهل نشدم از آن زمان که وی را بشناختم، ~~گفتم # ~~میشنوم که باو محبت میکنی کرا دوست میداری؟ گفت آنکس را که شناسا ~~گردانید # ~~ما را بنعمتهای خود ، ومنت نهاد بر ما بعطاء خود ، بدلها قریب است و ~~سائلان را # ~~مجیب ، گفتم ترااینجا که محبوس کرده است ؟ گفتمای سری حاسدان باهم یاری ~~کردند، # ~~بعد از آن شهقه بزد که من گمان بردم که مگر حیات ازوی مفارقت کرد بعد ~~از آن # ~~با خود آمد و بیتی چند مناسب حال خودخواند صاحب بیمارستان را کفتم که ~~اورا # ~~رهاکن! رها کرد، گفتم بروهرجا که خواهی؛ گفت ای سری بکجاروم ومراجای ~~رفتن # ~~نیست، آ نکه حبیب دل من است مرا مملوک بعضی ممالیک خود گردانیده است ~~اگر مالک # ~~من راضی شود بروم والاصبر کنم، گفتم والله که وی از من عاقل تراست نا ~~گاه خواجه # ~~وی ببیمارستان در آمد و صاحب بیمارستان را گفت که تحفه کو: گفت در ~~اندرون # ~~است و شیخ سری پیش اوست خرم شد و در آمد و بمن سلام کرد و مراتعظیم ~~بیار PageV01P625 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0799.png) # ~~کرد، گفتم این کنیزک اولمی تراست از من بتعظیم سبب چیست که وی را محبوس ~~کرده یی؟ # ~~گفت از چیزهای بسیار که مبگوید عقل وی رفته است و نمی خورد و نمی آشامد # ~~و خواب نمی کند و مرا نمیگذارد که خواب کنم بسیار فکر و بسیار گریه است ms650 ~~وحال # ~~آنکه تمام بضاعت من وی است ویرا خریده ام بهمه مال خود بیست هزاردرم ~~رامید # ~~زر بسته بودم که مثل بهای وی بروی سود کنم از جهت کمالی که در صنعت خود # ~~دارد ، گفتم صنعت او چیست، گنت مطر بهاست ، گفتم چند کاه است که این ~~زحمت بوی # ~~رسیده است ؟ گفت یکسال، گفتم ابتداء آن چه بوده گفت عود در کنار داشت و ~~تغنی باین # ~~ابیات میکرد . ### | شعر # وحقک لانقضت الدهر عهدا %~% ولا کدرت بعد الصفوودا # ملاعت جوانحی القلب وجدآ %~% فکیف الذو اسلو واهدا # مامن لیس لی مولی سواه %~% اراک تر کتنی فی الناس عبدا # بعد از آن برخاست و عود بشکست و بگریه در آمد ما وی را بمحبت کسی # ~~متهم داشتیم و روشن شد که از آن اثری نبود . ازوی پرسیدم که حال چنین ~~است؟ بادل # ~~خسته و زبان شکسته گفت : # خاطبتی الحق من حنالی %~% فکان وعظی علی لسانی # قربنی منه بعد بعد %~% وخصنی الله و اصطفانی # احبت لمادعیت طوعأ %~% ملبیاللذی %~% دعانبی # وخفت و مما جنیت قدما # بعد از آن صاحب کنیزک را گفتم بهای او برمن است و زیاده نیز میدهم، آواز # ~~برداشت و گفت و افقراه! ترا کجاست بهایاو ، تومرد درویشی !، ویرا گفتم ~~تو تعجیل # ~~مکن تو هم اینجاباش تامن بهای ویرا بیاورم ، بعداز آن گریان گریان ~~برفتم وبخدای # ~~سو کند که از بهای او یکدرم و یک دینار نزد من نبود و شب در آن متحیر و ~~تنهامانده # ~~تضرع میکردم و نمی توانستم که چشم برهم زنم ومیگفتم ای پروزد گار من تو ~~میذانی PageV01P626 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0800.png) # ~~پنهان و آشکار من و من اعتماد برفضل تو کردم مرا رسوا مگردان ؛ ناگاه ~~یکی در # ~~بزد، گفتم کیست، گفت یکی ازاحباب، در بگشادم مردی دیدم باچهار غلام و ~~شمعی با # ~~او، گفت ای استاداذن در آمدن میدهی؟ گفتم در آی! چون در آمد گفتم تو ~~کیستی؟ گفت # ~~احمد بن مثنیام امشب بخواب دیدم که هاتفی مرا آواز ms651 داد که پنج بدره ~~برداروپیش # ~~سری برو نفس او را بآن خوش رکن تا تع فه را بخرد که ما را باتحفه ~~عنایتی است ، # ~~چون این شنیدم سجدهی شکر کردم بدانچه خدای تعالی مرا داد از نعمت خود، ~~سری # ~~گوید بنشستم و انتظار صبح میبردم چون نماز صبح بگذاردم بیرون آمدم ودست # ~~وی گرفتم و ببیمارستان در آوردم صاحب نیمارستان چپ و راست مینگریست چون # ~~مرا دید گفت مرحبا در آی بدرستی که تحفه را نزد خدای تعالی قرب و ~~اعتباری # ~~هست که دوش هنتفی بمن آواز داد و گفت : # انها منا بیال لیس تخلو من نوال %~% قربت ثم ترقت وعلت فی کل حال # چون تحفه ما را دید چشم پر آب کرد و با خدای تعالی در مناجات می کفت # ~~مرا درمیان خلق مشهور گردانیدی!. دراین وقت که نشسته بودیم صاحب تحفه ~~بیامد # ~~گریان ، گفتم گریه مکن که آنچه تو گفتی آوردهام بینچ هزار سود، گفت ~~لاوالله، گفتم # ~~بده هزار، گفت لاو الله، گفتم بمثل بها سود، گفتلا اگر همهدنیا بمندهی ~~قبول نمی کنم # ~~و وی آزاد است خالصا لله سبحانه، گفتم قصه چیست ؟ گفت ای استاد دوش مرا ~~توبیخ # ~~کردند تراگواه می گیرم که از همه مال خود بیرون آمدم و در خدای تعالی ~~کریختم # ~~اللهم کن لی بالسعة کفیلا وبالرزق جمیلا، وروی بابن مثنی کردم وی نیزمی ~~گریست # ~~گفتم چرا می گریی: گفت گوئیا خدای تعالی بآنچه مرا بآن خواند از من ~~راضی نیست # ~~ترا گواه می گیرم که صدقه کردم همه مال خودرا خالصالله سبحانه، گفتم ~~آیا چه بزرک # ~~است بر کات تحفه برهمه، بعد از آن تحفه برخاست وجامههایی که در برداشت ~~بیرون # ~~کرد و پلاس پاره پوشید و بیرون رفت و می گریست، گفتم خدای تعالی ترا ~~وهائی # ~~داد گریه چیستت ؟گفت: # # هربت فمنهالیه و بگیت هنه علیه %~% وحقه وهو سولی لإرلت یین یذیه ~~PageV01P627 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0801.png) # حتی انال و احتظی بما رچوک لدیه # بعد ms652 از آن بیرون آمدیم و چندانکه تحفه را طلبیدیم نیافتیم، عزیمت کعبه ~~کردیم # ~~و ابن مثنی در راه بمرد و من وخواجهی تحفه بمکه. در آمدیم در آن وقت که ~~طواف # ~~می کردیم آواز مجروحی شنیدیم که از جگر ریش می گفت : # محب الله فی الدنیا سقیم %~% تطاول سقمه فدوب داه # فهام لحبه و سماالیه %~% فلیس یرید محبوبا سواه # سقاه من محبته بکاس %~% فارواه المهیمن اذسقاه # کذاک من ادعی شوقا الیه %~% یم یحبه حتی %~% یراه # پیش او رفتم چون مرا دید کفت ای سری! گفتم لبیک توکیستی که خدابر تو # ~~رحمت کناد؟! گفت لاالله الاالله بعد از شناختن ناشناختن واقع شد من ~~تحفهام و وی # ~~همچون خیالی شده بود، گفتیم ای تحفه چه فایده دیدی بعد از آن که تنهائی ~~اختیار کردی # ~~از خلق: گفت خدای تعالی مرا بقرب خود خواند وانس بخشید وازغیر خود وحشت # ~~داد: گنتم ابن مثنی مرد گفت رحمه الله خدای تعالی ویرا کر امتها چندان ~~بخشید که # ~~هیچ چشم ندیده است و همسایهی من است در بهشت، گفتم خواجه تو که ترا ~~آزاد کرد # ~~بامن آمده است دعائی پنهان کرد و در برابر کعبه بیفتاد و بمرد، چون ~~خواجهی وی # ~~وی را مرده دید بروی در افتاد ، برفتم وی را بجنبانیدم مرده بود! تجهیز ~~و نکفین # ~~ایشان کردیم بخاک سپردیم رحمهما الله تعالی . # 31 محمد وی عمه شیخ محی الدین عبدالقادر گیلانی است رضی الله # ~~رحمها الله تعاای تعالی عنها از نساء صالحات بوده است. گویندیکبار ~~در گیلان خشنک سال شدمردم باستسقاء بیرون # ~~زفتند باران نسامد همه مردم بدر خانه ام محمد آمدند ودعاء باران ~~خواستند ام محمد # ~~پیش خانه خود را برفت و گفت خداوندا من جاروب کردم تو آب پیاش چندان # ~~در نیاهد که باران در ایستاد چنانکه گوئی دهنه های مشکها کشاده انده ~~باران بسیار بیامد. PageV01P628 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0802.png) # شیخ ابوسعید ابوالخیر قدس الله تعالی سره گوید که بمرو بودیم # ~~حمها اللهت پیرزنی ms653 بود که او را پیبیک مرویه گفتندی بنزدیک ما آمد و ~~گفت ای ابوسعید بتظلم آمده ام ما گفتیم بر گوی! گفت مردمان # ~~دعاء میکنند که مارا یک نفس بما باز مگذلادسی سال است که می گویم که ~~مرایک طرفة # ~~العین بمن باز گذار تا ببینم که من کیم یا من خود هستم هنوز اتفاق ~~نیفتاده است . # دختر کعب شیخ ابوسعید ابوالخیر قدس الله تعالی سره گفته است که دختر ~~کعب عاشق بود برغلامی اما پیران همه اتفاق کردند که این # ~~رحمها الله تعالی سخن که او می گوید نه آن سخن باشد که بر مخلوق توان # ~~گفت او را جائی دیگر کار افتاده بودروزی آن غلام آن دختر را نا گاه ~~دریافت سر # ~~آستین وی گرفت دختر بانک برغلام زد و گفت ترااین بس نیست که من ~~باخداوندم # ~~و آنجا مبتلایم برتوبیرون دادم که طمع میکنی، شیخ ابوسعید گفت سخنی که ~~او گفته است # ~~نینان است که کسی را در مخلوق افتاده باشد، وی، گفته است : # # عشق را باز اندر آوردم ببند %~% کوشش بسیار نامد سودمند # # عشق دریائی کرانه ناپدید %~% کی توان کردن شنا ای هوشمند # # عشق راخواهی که تا پایان بری %~% بسکه بپسندید باید نایسند # # زشت باید دید و انگارید خوب %~% زهر باید خورد و انگارید قند # # توسنی کردم ندانستم همی %~% کز کشیدن تنک تر گردد کمند # ~~فاطمه بنت المثنی که من سالها بنفس خود خدمت وی کردهام و سن وی ان ~~شیخ محی الهین بن عربی رضی الله عنه در فتوحات میگوید # ~~رحمها الله تعالی وقت برنود و پنج سالزیاده بود و من شرم داشتم که ~~برروی # ~~وی نگزم از تاد گی ونازکی رخسارهی وی هر که وی را بدیدی پنداشتی که ~~چهارده # ~~ساله است و وی را باحضرت حق سبحانه حالی عجیب بود و مرا برهمه کسانی که ~~از # ~~ابتای جنس من بخدمت وی میرسیدند اختیار کرده بود ومی کفت مثل فلاتی کسی # ~~ندیدهام وقتی که ms654 پیش من میآید بهمگی خود می آید و در برون هیچ نمی ~~گنارد و PageV01P629 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0803.png) # ~~وقتی که بیرون میرود بهمگی خود بیرون میرود پیش من هیچ باقی نمیگذارد . # و شیخ می گوید که از وی شنیدم که میگفت مرا عجب می آید از کسی که # ~~می کوید که حق را سبحانه دوست میدارم و بوی شادمانی نمی کند و حال آنکه # ~~حق سبحانه مشهود وی است و چشم وی ناظر باوست در هر چیزی بیک طرفة العین # ~~غائب نمیشود این مردمان چون دعوی محبت وی می کنند و می گریند: آیا شرم # ~~نمی دارند قرب محب ازهمه مقربان زیادت است پس برای چه می گریند؟ پس گفت # ~~ای فرزند چه می گوئی در آبچه من می گویم؟! گفتم سخن آن است که تومی ~~کوئی، بعد # ~~از آن گفت والله مرا که تعجب می آید حبیب من فاتحة الکتاب را خدمت من ~~فرموده # ~~است والله که هر گز مرا فاتحه از وی مشغول نساخته است و حجاب من نشده. # و هم شیخ می گوید درمیان آنکه ما پیش وی نشسته بودیم ضعیفهیی در آمد و # ~~شهری را نام برد که شوهر من آنجا رفته است و داعیه داشته است که زنی ~~دیگر بکند، # ~~گفتم میخواهی که باز آید؟ گفت آری، روی بفاطمه کردم و گفتمای مادر ~~میشنوی که # ~~چه می گوید؟ گفت تو چه میخواهی؟ گفتم قضاء حاجت وی حاجت وی آن است که # ~~شوهر وی بیاید، گفت سمعا وطاعتا حالی فاتحة الکتاب را می فرستم و وی را ~~وصیت # ~~می کنم که شوهر این زن را بیارد وفاتح را خواندن گرفت و من هم با وی ~~خواندم # ~~دانستم که از قراءت فاتحه صورتی جسدانی انشاء کرد و وی را فرستاد و در ~~وقت # ~~فرستادن گفت ای فاتحة الکتاب می روی بفلان شهر و شوهراین زن را میبینی ~~ووی # ~~را نمی گذاری تا نمی آری، شیخ می گوید که از ms655 فرستادن فاتحه تا آمدن ~~شوهر وی # ~~بیش از آن فرصت نشد که قطع آن مسافت توان کزد # حاریه سوداء رحمها الله تعالی ذوالنون گوید که کنیزکی بود سیاه دیدم ~~که کود کان وی را بسنک میزدند و می گفتند این زندیقه می گوید که من الله ~~رامی بینم ومن دریی او برفتم مرا آواز داد و گفتای ذوالنون! . # ~~گفتم تومرا بچه شناختی، گفت جامههای دوستان او سیاه اویند بایکدیگر ~~آشنا ، گفتم ،i # ~~این چیست که این کود کان می گویند، گفت چه می گویند» گفتم که می گویند ~~تو میگوئی PageV01P630 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0804.png) # ~~که من الله را مییینم، گفت راست می گویند تا او را بشناختم هیچ محجوب ~~نبودهام . # ~~امرأةمجهولة وهم ذوالنون می کوید قدس سره در میان آنکه در طواف # ~~رحمها الله تعالی بودم دیدم که نوری بدر خشید که برق آن بعنان آسمان ~~رسید، # در عجب بماندم طواف خود را تمام کردم و پشت بر دیوار # ~~کعبه باز نهادم و در آن نور فکر می کردم ناگاه آواز اندوهگینی بگوش من ~~آمد # ~~و در پی اواز برفتم دیدم که جاریهیی باستار کعبه در آویخته و می گوید . ### | شعر # انت تدری یا حبیبی %~% من حبیبی انت تدری # و نحول والجسم والدمع %~% ینوحان %~% بسری # قدکتمت الحب حتی %~% ضاق بالکتمان صدری # بیکجانب شدم وازدرد وی گریان شدم، پس گفت الهی وسیدی ومولائی # ~~بحبک لی الاغفرتنی گفتم ای جاریه ترا این بس نیست که گوئی بحبیلک که # ~~میگوئی بحبک لی چه میدانی که او ترا دوست میدارد گفت مرخدای رابند گان ~~هستند # ~~که ایشان را دوست میدارد پس ایشان ویرا دوست میدارند نشنیدهیی قول الله ~~تعالی # ~~را که گفت فوف یأتی الله بقوم یحبهم و یحبونه محبت وی مر ایشان را سابق # ~~است برمحبت ایشان مروی را، گفتم ترا بس ضعیف و نحیف میبینم مگربیماری؟ ~~گفت: ### | ظ # محب الله فی الدنیا علیل %~% تطاول سقمه فدواه داه # کذا من کان للباری محبا %~% یهیم بذکره ms656 حتی یراه # یس مرا گفت بازیس نگر! بنگریستم هیچ کس ندیدم روی بوی کردم ویرانیز # ~~ندیدم ندانستم که کجا رفت . # ~~جاریه مجهوله رحهها الله تعالی بآن دیر آمدم کنیز کی دیدم ضعیف جسم ~~که بی خوابی شب متعبده از حال وی خبر پرسیدم گفت در دیر خراب است و هم ~~ذوالنون گوید قدس سره که مرا کنیز کی صفت کردند PageV01P631 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0805.png) # ~~وروز دروی اثر کرده بود، بروی سلام کردم جوابداد، ویرا گفتم ای جاریه ~~در مسکن # ~~نصاری می باشی! گفت سربردار غیر خدای تعالی درهر دوسرای می بینی؟ گفتم ~~هیچ # ~~نی، گفتم وحشت تنهائی نمییابی، کفت از من دورشو!اودل مراازلطایف ~~عکمتخود # ~~و محبت خود چنان پر کرده است و شوق دیدار خود بر من کماشته که در دن ~~خود # ~~هیچ موضعی از برای غیر او نمی یابم، گفتم ترا حکیمه میبینم مرابیرون آر ~~از این تنگی # ~~و راه راست برمن بگشای؛ گفت ای جوانمرد تقوی زاد خود ساز و زهد طریق ~~خود # ~~و ورع بار گیر خود وسلوک کن در طریق خائفان تا برسی بدری که نه حجاب ~~بینی # ~~آنجا و نه بواب، خازنان خود را بفرماید که در هیچ کارنافرمانی تو نکند ~~. # امرأة مصریه در تاریخ امام یافعی از یکی از مشایخ روایت کردهاست که # ~~رحمها الله تعالی زنی در نواحی مصرسی سال بریکجای اقامت کرد که در سر # ما و کرما از آنجانرفت و در این سی سال هیچ نخورد و # ~~هیچ نیاشامید . # ~~امرأة مصریه اخری وهم امام یافعی در کتاب روض الریاحین آورده است که ~~یکی # ~~رحمها الله تعالی از این طایفه گفت که در نواحی مصر زنی دیدم واله ~~وحیران # سی سال برد وپای ایستاده بود در زمستان وتابستان نه شب # ~~نشست و نه روز و از آفتاب و باران وی را پناهی نبود و مارها و ثعبانها ~~گردوی # ~~در می آمدند . # ~~رحمها الله تعالی امرأة خوارزمیه نخورده بود و هیچ نیاشامیده. که ~~گفت در ms657 خوارزم زنی دیدم که زیادت از بیست سال هیچ و هم امام یافعی در ~~تاریخ خود از یکی از علماء نقل کرده # جار یه حبشیه شیخ محیالدین عبدالقادر گیلانی قدس سره فرموده است که # ~~رحنها الله تعالی اول بار که از بغداد عزیمت حج کردم برقدم تجرید و ~~هنوز # جوان بودم تنها میرفتم شیخ عدی بن مسافر مرا پیش آمد # ~~ووینیز جوان بود پرسید که کجا میروی، گفتم بمکه، گفت میل صحبصداری : ~~گفتم من PageV01P632 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0806.png) # ~~بز قدم تجریدم گفت لهن نیز برقدم تجریدم، باهم روان شدیم در بعضی ~~ازروزها دیدیم # ~~که جاریه حبشیه پیداشد برقع بسته پنش من بایستاد و تیزتیز درروی من ~~مینگریست # ~~پس گفت از کجائی ای جوان؛ گفتم ازعجم، گفت امروز مرا دررنج افکندی! ~~گفتم چرا؟ # ~~گفت در این ساعت در بلاد حبشه بودم مرا مشاهده افتاد که خدای تعالی بر ~~دل تو # ~~تجلی کرد وترا عط* فرمود آنچه مثل آن عطاء نفرموده غیر ترا از آنان که ~~من میدانم # ~~خواستم که ترا ببینم و بشناسم، پس گفتم من امروز در صحبت شمایم وامشب ~~با شما # ~~افطار می کنم و روان شد وی در یک طرف وادی میرفت و ما در یک طرف چون شب # ~~شد طبقی از هوا فرود آمد بر آن شش رغیف باسر که و سبزی، آن جاریه گفت ~~العمد # ~~لله الذی اکرمنی واکرم ضیفی هر شب برای من دورغیف فرود می آمدامشب # ~~برای هریک دو رغیف فرود آمد بعد از آن سه ابریق آب فرود آمد بیاشامیدم ~~درلنت # ~~وحلاوت بآیی که بر روی زمین می باشد نمیمانست بس در آن شب از ما جدا شد ~~و # ~~برفت چون بمکه رسیدیم شیخ عدی را در طواف تجلی واقع شد که بیخود بیفتاد # ~~چنانکه بعضی می گفتند کهوی بمرد نا کاه دیدم که آن جاریه بر بالای سر ~~اوایستاده # ~~است و می گوید که زنده گرد اناد ترا آن کس که میرانیده است سبحان ms658 الذی ~~لایقوم # ~~الحادثات لتجلی نور جلاله الابتثبیته ولایستقر الکائنات اظهور ضفاته ~~الا # ~~بتأبیده بل اختطفت سبحات قدسه ابصار العقول واخذ نفحات بهائه الباب ~~الفحول. # ~~بعد از آن مرا در طواف تجلی واقع شد واز باطن خود خطابی شنیدم و در آخر ~~آن # ~~بامن گفتند ای عبدالقادر تجرید ظأهر را بگذاز و تجرید توحید را لازم ~~دار و از # ~~برای نفع مردمان بنشین که ما را بندگان خاص هستند که میخواهیم که ایشان ~~را بر # ~~دست تو بشرف قرب خود برسانیم، ناگاه آن جاریه گفت که ای جوان نمی دانم ~~امروزچه # ~~نشان است ترا که بر سر تو از نور خخیمه زدهاند و تا عنان آسمان ملائکه ~~گرد تو در # ~~آمدهاند و چشم همه اولیاء ازمقامهای خود در تو خیره مانده است وهمه ~~بمثل آنچه # ~~ترا دادهاند امیدوار شدهاند، بعد از آن جاریه برفت و دیگر هر گز وی را ~~ندیدم . PageV01P633 # ![image filename](./0898NurDinJami.NafahatUns_0807.png) # ~~مرأة اصفهانیه رحمها الله تعالی یکی از اصحاب شیخ عبدالقادر رحمة ~~الله علیه گفته است که روزی شیخ را بربالای منبر استغراقی واقع شد و یک # گرد از عمامه وی باز شد و وی نمیدانست حاضران همه # ~~ر موافقت وی دستارها و طاقیها درپای منهر انداختند چون شیخ بحال خود ~~باز آمد # ~~و سخن آخر کرد عمامه خود را راست کرد و مرا گفت دستار ها و طاقیهما را # ~~باصحاب آنها باز گردان چنان کردم یک عصا بباقی ماند که صاحب آن پیدا ~~نبود # ~~شیخ گفت آن را بمن ده بوی دادم بردوش خود انداخت و فی الحال ناییداشد ~~من # ~~حیران ماندم، چون شیخ از منبر فرود آمد با من گفت چون اهل مجل عمامهها # ~~پنهادند ما را خواهریست باصفهان وی هم عصای خود را بنهاد چون من آن را # ~~بردوش خود انداختم ویازاصفهان دست خود را دراز کرد و آنرا برداشت . # ~~امرأة فارسیه رحمها الله تعاای شیخ نجیب الدین علی بزغش رحمه الله ~~گفته است وقتی زنی ms659 از گلیایگان بشیراز آمده بود وقتها بخانه ما می آمد و ~~زنی با خبربود وقتی چند روز در خانهی ما میبود و مرا دست # ~~تنگی روی نموده بود ووی میدانست آن حال را و ظرفی چند در خانه بود که ~~اگر # ~~وقتی حق تعالی از حبوبات مثل گندم و جو چیزی بفرستادی در آن ظروف ~~کردمی. # ~~و آن ظرفها تهی بود و سرهای آنها را پوشیده بودم تا پاک بماند تا وقت ~~حاجت، # ~~آنزن پنداشت که مگر چیزی در آن ظرفها هست مرا گفت چون دست تنگی روی # ~~نموده است چرا از آنچه درین ظروف است قوت نساری، گفتم انها تهی است ، ~~گفت # ~~چون تهی است چرا سرهای آن پوشیده است، گفتم تا پاک بماند، آن زن برخاست # ~~و سرهای آنها را بر گرفت و گشاده گداشت و گفت از آن تهی است که دهن ~~برهم # ~~نهاده است چون سر آن گشاده باشد همچون دهنی باشد که باز کرده باشدو ~~گرسنه # ~~باشد خق تعالی آن را قوت فرستد و قوت هرچیزی مناسب آن چیز برسائددروقت # ~~حاجب، پن قوت این ظروف غله است چون تهی شکمی وی ظاهر گردد پرغله وحبوب # ~~گرداند پش چون آن زن این تصرف بکرد دز خال حق تعالی چندان گندم فرستاد ~~که # ~~آن ظزوف پرکرده شد، آن زن از اولیاء خدای تعالی بود. PageV01P634 ms660