######OpenITI# #META# Creator: escriptorium #META# Created: 2025-02-14T14:57:34.621969+00:00 #META# LastChange: 2025-02-14T14:57:34.621996+00:00 #META# transcription layer pk: 12813 #META# transcription layer name: kraken:all_arabic_scripts #META# avg transcription confidence: 0.9635538036900029 #META#Header#End# # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0012.jpg) # بسم الله الرحمن الرحیم # الحمدلله رب العالمین والعاقبة للمتقین والصلوة والسلام علی خیر # ~~خلقه محمد وآله واصحابه اجمعین . # اما بعد از حمد پرورد گار که فاطرذوات عقول نوریه است و مظهر # ~~خفیات اسرار ربوبیه است ومبدع است بنور مشرق و مخترع است بعلم # ~~کاملش مسکنات اجسام سفیله را ، والصلوة علی [المصطفین الکاملین # ~~ب[الانفوس القدسیة خصوصا علی محمدالمبعوث الی الانس والجن فی البریة # ~~والبحریة من العلوی والسفلی وعلی آله واصحابه واتباعه آیات الجلیات . # ثانیا این کتابی است مسمی به « قندیه» مشتمل1 بر چندین # ~~اظهارمرتبهآ اولیاء الله سمرقند، وقبرستانهای فیک که در سمرقند است ~~بیان، # ~~کرده میشود ، بسبب آنکه ذکر کرامات و زیارات اولیاءالله را میداند. ### | # ~~ذکرمزارفیض آثار شاهزاده قثم (2) بن عباس * رضی الله عنهما : # میباید دانست2 که بعد از مشهد معطر منورحضرت رسالت پناهی # ~~صلی الله علیه و سلم هیچ مزاری بزرگتر از مزار فایض الانوار شاهزاده ~~قثم بن # ~~عباس رضی الله عنه نیست، چرا که عم زادهآ حضرت محمد مصطفی صلی الله # ~~علیه و سلماند. در آخر کسیکه روی مبارک خواجهآ عالم را دیده است # ~~ایشان بودهاند. پس آنگاه بزیارت آمدن آنست که اول مرتبه غسل پاک # ~~کند وطهارت نماید و ازطرف دروازهآ آهنین در آید و در آنجا صومعهآ # ~~محمدبن و اسع * است ، دراین در آید و دور کعت نماز بگزارد 4 وحاجت ~~PageV01P001 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0013.jpg) # ~~خود را طلب نماید ، مرادش حاصل گردد . و در اخبار آمده است که # ~~بروایت حذیفة 1 الیمانی * رسول علیه السلام فرموده اند که در سمرقند # ~~چشمه ایست از چشمههای بهشت ، باتفاق جمهورعلما ومشایخ این چشمه # ~~درجوی آب رحمت است و بعضی از مشایخ میگویند که در بالای سر # ~~قردانیال پیغمبراست وآن آب چشمه نیزموجب شفاست، و پارهای از # ~~وی بخورد و آنگاه بطرف بیدمیدان رود و در آب رحمت در آید که از # ~~بیرون آید وهر که را درد [و] المی باشد زایل شود این جوی را امیر* # ~~کنده اند و برلب ms01 چشمهآ دیگر قبرایشان آنجاست و در وقت فتح سمرقند # ~~در خت[ها اخشک شده بوده است. پس او این جوی را کنده و آب را روان کرده # ~~است، تا بیدمیدان و نو باغ [و] آن موضعها سبزه زار و معمور گردیده # ~~است و هرزمین که متصل باین جوی است امیر مهاجر * وقف کردهاند و # ~~ز مینهائی که ازین جوی آب میخوردتا قیامت آبدان آخواهدبود و تربت # ~~خواجه رشید دیوانه * هم در آنجاست ، باید که همه را زیارت کند. # ذکررباط غازیان : # آورده اند که برلب جوی مسجدی است در پهلوی درو ازهآغازیان # ~~معروف ]بمسجد جامع و [آنان] که می آمده اند [و] بر آن مسجد # ~~میگذشته اند نماز گزاریده 3 آمرزش میخواسته اندودر آن موضع قبرهای # ~~غازیان بسیار بوده است و[به اصومعه ای که پهلوی محراب است در آیدو به # ~~حرمتوعزت نماز گزارد 4 و دعا کند که این صومعه معبد حضرت خضر # ~~علیه السلام است که بسیار کار های صعب از آنجا گشاده شده است. PageV01P002 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0014.jpg) # ~~حضرت شیخ ابوالمنصور ماتریدی * را علم کلام وخواجه ابوالقاسم # ~~حکیم سمرقندی * را علم حکمت بدعای خضرعلیه السلام در آن رباط # ~~غازیان یدید آمده ، و آن مهم آن بود که اهل شیعه با ایشانان بحث # ~~میکردند و[بر] مذهب آن بد مذهبان غالب آمدند و بدعای حضرت خضر # ~~علیه السلام علم حکمت بر ایشانان روشن گردیده است تا آن بدمذهبان # ~~مقهور گردیده اند و مذهب اهل سنت و جماعت را قوت دادهاند بتقویت # ~~خضرعلیه السلام . # و از آنجا به کهک میباید در آمد[و] لنگر و غار رازیارت کندتا دعا # ~~مقبول افتد . # و در اخبار آمده است که هر که در یک روزچهار محمد را زیارت # ~~کند هر مرادی که داشته باشد حاصل گردد : اول خواجه عبدی درون4، # ~~دویم خواجه محمدبن1 فضل بلخی* که در دروازهآ فیروزه آسودهاند، # ~~سیوم خواجه محمد سنک رسان چهارم ابو عبدالله محمدبن اسماعیل # ~~البخاری * که درخر تنگ آسوده اند. # ذکر قبرستانهای عزیزان: ms02 # باید که تربت امام علی بن اسحاق* را زیارت کند که ایشان شخص # ~~بزرک بودهاند و جمیع مالهای خود را در راه رضای خدای تعالی صرف # ~~کردهاند و باقی مسجدر باط اواست، اگرحاجتمندی باید که از برای # ~~زیارت تنهاروی که از آن گنبد آوازی می آید و مژده مرترا میرسد و حاجت # ~~تو روا میشودو جمیع ا کابر و سلاطین و علماو حاجتمندان بزیارت میرفته ~~اند PageV01P003 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0015.jpg) # ~~و بمقصود میرسدهاند وجمیع کارهای صعب از آنجا روا میشده است و # ~~مزار مسجدر باط جای بزرک و متبرک و محل اجابت دعاست و بنای آن # ~~رباط را اولیاء الله کردهاند . # آورده اند که در آن مسجد چهار صد مرد زاهد کار کرده اند با # ~~طهارت. چنین گفته اند که بعد از کعبهآ معظمه و مسجد اقصی و جامع بنی- # ~~امیه و روضهآ رسول علیه السلام [هیچ]جای متبرک ترازین مسجد رباط # ~~نیست و این از اولیاء الله منقول است که کسانی که باولیاء الله صحبت # ~~داشتهاند و شنودهاند گفته و تجربه کردهاند و دعا ها درین منزل اجابت # ~~خواهد شد، البته هر که دروقت پیشین آنجانماز گزارد 1 وحاجت خود # ~~را خواهد، البته مرادش حاصل شود. روز پنجشنبه اولیاء الله نماز را آنجا # ~~میگزاریده اند 2. # ذکرمزار جوزانیان : # یکی از خاصیت آن سرای اینست که هر که به تحصیل علوم مشغول # ~~میشود همه عالم از علم اورونق میگیرد. چنین گفته اند سرای جوزانیان # ~~معدن علم است و کعبهآ ماوراء النهراست و کسانیکه دراین سرای بوده اند # ~~اصحاب کرامات اند . قبر امام سلیمان دارانی* و تربت با باصاحب سرمست* # ~~نزدیک این سرای است و آن جناب از اولیاء الله بودهاند و هر حاجتمندی # ~~که دراین منزل آمده حاجت خود را طلبیده است بمقصود رسیده است. # ذکرقبرستان جاکردیزه (3) : # و در آنجا بسیار از علما آسوده اند و مجتهدان و اصحاب کرامات در # ~~آن مقام بسیار آسوده و پادشاهان خاک آن زمین راتوتیای چشم میکردهاند ~~PageV01P004 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0016.jpg) ms03 # ~~ودر روزهای درماند گی از آنجا امداد میطلبیده اند . باید که با طهارت # ~~باشی: اول تربت مولانا شمس الدین بریان گر* و نیز تربت مولانا منصور # ~~زاهد آنجاست، زیارت کنی و زیارت شیخ رانخست بکنی و از آنجا # ~~(به) تربت خواجه رشیدرو شنایی* روی و[ بر] تربت خیر النساج برسی # ~~که در حفیرهآ مفتیان آسوده اند و خواجهآ درد کش* آنجا آسوده اند و آن # ~~راه تربت خواجه بریانگر است زیارت کند و شهیدان دشت قطوان در # ~~این گورستان بسیار آسودهاند و از آنجا برسرچهار طاق رود ، عزیزان # ~~آن مقام را زیارت کند و آنگاه بمسجد رود و عزیزان آن مقام را زیارت # ~~کند وحضرت خواجه ابوالمنصورماتریدی در آن مسجدند ، دو رکعت # ~~نماز بگزارد 1 که اوازاهل سنت و جماعت است و نیزدر آن منزل تربت # ~~شیخ ابو القاسم سمرقندی است و دیگر تربت چهارصد [و اچهل هز ارمتقی # ~~که]درین حفیره 2 آسودهاند ، جملهرا زیارت کند و اعانت طلبد . و # ~~تربت خواجه یحیی ساغرچی آنجاست و نیززیارت بکند و از فرزندان # ~~امتیر المؤمنین حسین رضی الله عنه در آنجاستزیارت کندوتربت خواجه # ~~ابواسحاق بن ابراهیم سماسی در آنجاست زیرا که جا کردیزه # ~~باغ اوبوده وازاو بخواجه ابولیث سمرقندی رسیده است و درجوار وی # ~~تربت امام زاهد چر مگر*است و از آنجا به[تربت ]شیخ زاهد آبریز * رسد # ~~زیارت کند و آنگاه به درز نجیر رود و بر سر آسودگان آنجا فاتحه # ~~بخواند وتکبیر گوید . # نقل است که بعد از گورستان بقیع که در مدینهآ منوره است و PageV01P005 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0017.jpg) # ~~قبرستان معلی که در مکه است از گورستان جاکردیزه بزر گترنیست، # ~~یس جمله را شفیع آرد تا کارش باتمام رسد . ان شاءالله تعالی و نیز ~~مقبرهآ # ~~صاحب هدایه * در آنجاست . # بعده، بیان مقبرهآ خواجه احمد جنیدی که درجانب جنوبی شهرست # ~~متصل بعمارات آن ومرقدمنورشیخ الاسلام ابونصر احمدبن فضیل بن موسی # ~~الخجندی* رحمه الله تعالی در آنجاست وازاصحاب شیخ ابو بکربن اسحاق # ~~کلابادی» قدس ms04 الله روحه و پیشوای آدمیان وپریان و صاحب کرامات # ~~بودهاند . # نقل است که خواجه عیدالخالق غجدوانی* رحمه الله فرموده اند که # ~~عزیزی در سمرقند دره حل غاتفر آسوده اند وایشان را خواجه[ابویوسف # ~~همدانی* گویند و ایشان شخص بزرک و صاحب باطن بوده اندو مدت مدید # ~~در ملازمت آن بزر گوارقدم همت و متابعت و نیازمندی ثابت میداشتم که # ~~آن سلطان اولیاء این ضعیف بی بضاعت را واین فقیر بی استطاعت را # ~~بواسطهآ سپارش خواجه خضر علیه السلام بتعلیم و تلقین ذکر مشغول و # ~~مشرف گردانیدهاند . اکنون واجب است برهمهآ خلایق از یادشاه وعلما # ~~و زهاد و عبادو بنده و آزاد و از خاص وعام تابع خواجه بزرک عالم ربانی ~~شیخ # ~~ابو یوسف بن یعقوب همدانی باشند، زیرا که همهرادرعلم باطن و خفیه این # ~~عزیز راهنمائی کردهاند، این عزیز بهیچ وجه] کاری [مخالف شرع مصطفوی # ~~نکرده اند و بموافق رفتار اصحاب و تابعین و تبع تابعین و سلف زند گانی # ~~کرده اند و اصل آن جناب ازهمدان بوده است و در هرمورد گفته اند که # ~~راه راست راه محمدست ، علیه السلام ، زیرا که خواجهآ عالم علیه الصلوة ~~PageV01P006 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0018.jpg) # ~~والسلام فرمودهاند که یا ابوهریره آموزبه مردمان سنت مرا و عمل کن # ~~بسنت من تاترا توفیری باشد در روز قیامت ، و چون اشارت رسول علیه ~~السلام # ~~بدین بودو اصحاب او که همچون حسن اند[اقی* وعبدالله برقی* وخواجه # ~~احمد یسوی* وعبدالخالق بنعبد الجمیل1* وباقی درویشان به خدمت او # ~~حاضر بودندو[ آنان را ] بشریعت نبوی می خواندند و از هوی و بدعت و ~~مخالف # ~~شرع و ازفتنه و بطلان و تقلید خود رانگاه می داشتند و روش صدیق عزیزرا # ~~به آنها تعلیم می کردند و از جمیع آفات معنوی پاک می گردانیدهاند؛ # ~~نه رنک تقلید و نه [ تعطیل دارد و نه ] بوی تشریک، [بلکه [محض # ~~نور هدایت [ و معرفت] است و حضرت شیخ ما به لفظ مبارک خود # ~~گفتهاند که این روش 2 صدیق ms05 اکبرست ، رضی الله عنه ، قرنا بعد قرن # ~~به ما رسیده است، تا قیامت این رفتار باقی خواهد ماند . پس مؤمنان # ~~و بندگان و روندگان را واجب است که تابع آن بر گزیده باشند و # ~~صحبت به اهل ایشان کنند و از مجالست و مؤانست این طائفه دور # ~~نباشند و دراین مقام شاهزاده قثم3 بن عباس رضی الله عنهمافرمودهاند که # ~~هر که بدین روش عمل کند و تمسک نماید ازجمیع ظلمات ایمن 4 گردد # ~~واز موج دریای بدعت رهایی یابد و شیخ ما بلفظ خود گفته اند که راه راست # ~~منقسم بدوقسم است : سلوک ظاهر وسلوک باطن . سلوک ظاهر آنست که # ~~در جمیع اوقات حدود شرع را باید نگاه داشتن و بوسع امکان مداومت # ~~کردن و از هوای نفس اجتنابکردن و جوارح خود را بشرع نگاه # ~~داشتن، و سلوک باطن این است که در تصفیهآ دل کوشیدن وسعی بلیغ نمودن # ~~ودرمحوصفات ذمیمهآ نفسانی رسیدن ، وطهارت باطن عبارت ازین است ~~PageV01P007 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0019.jpg) # ~~که درذ کردل جهد کردن تا دل درذ کرحق کویا شود و ابتدای این بدل # ~~امیر المؤمنین ابی بکررضی الله عنه رسیده است و از ایشان به امام جعفر # ~~صادق رضی الله عنه رسیده است و از ایشان به سلطان بایزید بسطامی رسیده # ~~است وازایشان به خواجه ابوالحسن خرقانی رسیده است و ازایشان بهما # ~~رسید و این سخن گفتند و سر مبارک خود را پیش افکندند تا بانک نماز # ~~پیشین بر آمد . چون نمازرا گزاریدند1 و به لفظ مبارک راندند که ای # ~~درویشان و برادر ایشان که امام محمد غزالی و یونس سجاوندی* و سید # ~~احمد* و خواجه سلیمان فارابی* که علم ظاهر و باطن از خواجه [علی] کلان # ~~طوسی * قدس سره یافته اند و همه منازل را باین کمینه کفتند، شمار امی ~~باید # ~~که قائم مقام خواجه حمید الدین ملتانی* باشید وخلقرا بدین محمد # ~~علیه السلام خواندن وازهوا وبدعت بازداشتن . اما مدت چهارسال بعداز # ~~وفات خواجه حمیدالدین برسر تربت ms06 ایشان می بودم و هر مشکلی که در # ~~در شریعت وطریقت مراواقع میشد از روحانیت ایشان التماس می کردم، # ~~همان لحظه رو حانیت خواجه کشف آن واقعه می کرد. آنچه از فواید # ~~این سلوک از خواجه علی کلان رسیده بود بسالکان این راه و نیازمندان # ~~این در گاه الهی میرسانیدم . بعده ، روی مبارک خود به طرف من کردند # ~~وفرمودند که ای عبدالخالق من خلیفهآ چهارم خواجه [علی] کلان بودم، # ~~تو نیز خلیفهآ چهارم ماباش. دیدم چشمان ایشان پراز خواب گردیده بود. ~~بعده، # ~~من سؤال کردم که بعد از شما که خلیفه خواهد شد؟ ایشان به زبان # ~~فصیح فرمودند که بعد از ماخواجه عبدالله برقی خواهد بود ، بعد ازایشان # ~~خواجه احمدیسوی[ که بولایت تر کستان خواهد رفت، و بعداز آن توخلیفه ~~PageV01P008 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0020.jpg) # ~~خواهی بودن ، زینهار برجادهآ شرع باشی وازحدشرع تجاوز نکنی و هر # ~~که را بینی که ازحد شرع تجاوز کرد منع کن . # درتاریخ یازدهم ماه شریف رمضان روز چهارشنبه 4 150 بود که # ~~سنجر بن ملکشاه نامهآ به قاسم بن جو کی* 2 فرستاد و در آن نامه نوشت # ~~که حضرت شیخ الاسلام و المسلمین علی بن[محمد* وقاضی علاءالدین عمر* # ~~وخواجه عمادالدین * و امیرعبدالوهاب *و خواجه دهقان * [وشیخ # ~~بکر الدین * وشیخ عزیزان* وشیخ ابوالقاسم بن یوسف * و شیخ آلالا3 # ~~چا کر* و شیح محمد و بزر گان سمرقند را معلوم باد کهشنیده شد که # ~~آن خواجهآ سحانی شیخ ابویوسف همدانی قدس الله سره به کمال کبری # ~~رسیده اند و مارا فرصت رفتن به آن جانب نیست از آنکه سلیمان شاه* # ~~به لشکر بسیار متوجه بدین جانب شده است و نمی توانیم ولایترا گذاشته # ~~رفتن واز وجه خرج خانقاه درویشان پنجاه هزاردینار بقاسم بن جو کی 4 # ~~فرستادیم باید که فاتحه در کارما خوانده شود. بعده، توقع اینکه حضرت # ~~شیخ رفتار به موافق رفتار صحابه نمایند ، البته البته باین گفته عمل ~~نمایند # ~~وداعیرا باین دولت مشرف سازند ، والسلام . # وبعد از ms07 آن شیخ الاسلام علیه الرحمة به خدمت عزیزان به حجرهآ # ~~عبدالله برقی آمدندو خواجه حسن اند[ا]قی و خواجه شمس الدین * وخواجه # ~~نظام [الدین اماتریدی وخواجه محمد* وخواجه کاروزن 5 کلابادی*و # ~~خواجه محمد1 سوجی7 و خواجه اسحاق* وامام سلمان تر کی8 وخواجه # ~~قریش* وخواجه آدم شاوداری*9 وخواجه سنجر * وجمیع درویشان رادر ~~PageV01P009 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0021.jpg) # ~~میان آوردند و بعد از آن یاران از ایشان اجازت طلبیدند و بعد از اجازت ~~کلهم # ~~به خدمت شیخ در آمدند و قصهآسنجر بن ملکشاه راو نذراورا به حضرت عرض # ~~کردند و عزیزان فاتحه در حق او خواندند و بعد از آن به لفظ مبارک خود # ~~خواندند که ای درویشان از [ما اچه چیزدر و جود آمده باشد که آن را به # ~~سنجرتوانیم فرستاد و غیر از این سهوو خطا و بدی؟ بعده [خواجه علیانه # ~~فرمودند که التماس درویشان اینست که اجازت فرمایید. گفتند هرچیزی که # ~~موافق شرع رسول علیه السلام از ما در و جود آمده باشد نویسند در تاریخ ~~28 # ~~شهرذی القعده سنهآ اربع و خمسأئه بود که تولد شیخ ما در روزدو شنبه ~~دویم ماه # ~~صفر بودهاست. سی و شش بار حج پیاده کرده اندو هزار بارختم قر آن ~~کردهاند # ~~وهفتصد پاره کتاب از تفاسیر واحادیث واصول وفروع و کلام ربانی رادر # ~~حفظ خود داشتندودوصد[ و اسیزده مشایخ را دریافته اندواکثر اوقات روزه # ~~بودهاند و شب بند گی حقرامی کردهاند و هشت هزاربت پرست رامسلمان # ~~کرده اند و محاسن مبارک در از بوده، هر که رامی دیدهاند تبسم می ~~کردهاند # ~~و سفر بسیار کردندی و لباس پشمینه پوشیدندی و خوردن ایشان نان جو # ~~بوده ونان ارزن وروغن تخم بوده و در چهل شبانه روزیک بار گوشت مرغ # ~~خوردندی وموزهدوزی کردندی و هرچه خدای تعالی میدادی به فقیران # ~~ویتیمان و بیوگان و بیماران داد[ندای و درمدت حیات درویزه نکردندی # ~~و اصحاب را نهی کردندی و دایم متو کل بودندی و به عمارت دنیا # ~~اشتغال ننمود[ند ای ms08 ، اگردیگری می کردی منع نمی کردندی، و هرروز # ~~ختم کردندی وهرسال چهل روز احتساب کردندی و بخانهآ پادشاهان و # ~~امیران رفتندی1 و هفتاد[و اینج سال مجرد بودندی و در کنج 2 چشم ایشان ~~PageV01P010 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0022.jpg) # ~~سرخی 1 بودی، روز و فات ایشان در سرخی1 چشم اشتباه واقع شدو بعضی # ~~گفتند درطرف راستبود و بعضی گفتنددرطرف چپ بود ، [چشم] ایشان # ~~نمکین بودوهر گز نظر سحربر رویزنان وامرد[ان] نکردندی ، ودر دهم # ~~ماه رجب عظمها الله[ حرمة به سمرقند آمدند باذن حضرت خضر علیه السلام # ~~و آو از خوش داشتند و بلند قامت بوده اند وانگشتان ایشان در از بودوتر ~~کی # ~~گفتن را نمی دانستند وا کثربه نعلین می رفتند وازاصحاب هر که جامه # ~~پوشیدی او را دوست می داشتند ودرمدت حیات خود پای را در ار نکردند # ~~و دایما گریان بودند و سخن به تسم می گفتند و از کمال ریاضت و کرسنگی # ~~پشت مبارک ایشان خم شده بود وذ کرعلانیه نگفتندی2 ومرید را بسیار # ~~گرفتندی و در زمان ایشان ذ کر علانیه نبوده و همیشه پیاده رفتندی و ~~شبهای # ~~عید و درشب پنج شنبه و جمعه بزیارت بزر کان رفتندی و هر مسافری که # ~~آمدی او را پرسیدندی که از درویشان کیان اند و در کدام سلسله اند و نام # ~~ایشان چیست و دایم اعضای مبارک ایشان در عرق بود از جهت آنکه دل نفس را # ~~گرفته بود و بعد از ادای هر فرض یک پاره کلام الله تلاوت می کردند بغیر # ~~از اورادی که هرروز ورد داشتند و ازین منزل که آسوده اند تا به مسجد # ~~جامع یک ختم قر آن کردندی و از مسجد تا به خانهآ ایشان صد[و اهفت # ~~قدم راء بود ودرهرر کعت نمازیک سه پاره 3 قرآن می خواندند و گاه - # ~~گاه روی بطرف همدان کرده می گریستند ، چرا که فرزند کمتر # ~~داشتند و درزمستان موی سرمبارک خود را کم تراشیدی وعصا وجرستان # ~~حضرت فارس به ms09 ایشان بود ، وچون ماه نوشدی موالی سمرقند را دعوت # ~~کرده به ایشانان بحث علم شریعت در میان انداختی و بزر گان ولایت از # ~~صحبت ایشان دور نبودندی و در صحبت خواجهآ زنده دلان [با] حضرت خضر ~~PageV01P011 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0023.jpg) # ~~علیه السلام صحبت داشتندی وملک و اسباب نخریدی1 وبه مردم مصحف # ~~وشانه ومسواک دادندی و مال که داشتند از برای درد چشم درویشان # ~~ومردمان دارو ومرهم ساختندی وازبرای تب ولرزه تعویذ دادندی و دایم # ~~تجدید وضو ساختن و نمازرا به هیچ عذرترک نکردی و ازهر که لحیا بیشتر # ~~دیدی دعا کردی و طعام را خود پخته خوردندی وپختهآ بازاررانخوردندی # ~~وعمامه را کلان بستندی و آستین را کوتاه و فراخ 2 کردندی و جامه # ~~به صابون کمترشستندی وهر گز بلندنخندیدی و لقمه را خرد گرفتندی و # ~~سخن را نرم نرم گفتندی و نماز وتروتهجد را قرین گزاردندی2 و دعا # ~~بسیار کردی و اصحاب را بسار دعا کردندی و اظهار کرامت و ولایت # ~~تکردندی و هر مؤمن و مؤمنه [که] طلبیدی رفتندی و هیچ کس را # ~~وهیچ چیزرا تحقیر نکردندیوزیارت اهل قبور بسیار کردندی و نانرا به # ~~سر که و نمک خورد[ند ای و دعای سیفی و قصیدهآ بردهرا بسیار خواندی و ~~اسم # ~~اعظم رابسیار بسیارورد داشتندی و شبها محاسن خودرا بسیارشانه کردندی # ~~وفایدهآ آنرا بسیار گفتی و براسب کم سوارشدی و برمر کب سوارشدی و # ~~به بازار کم رفتندی ، مناقب و وصف چهار یار را بسیار کردندی و حلال # ~~پوشان وحلال خورانرادوست داشتندی و از مرک و سؤال منکر[و]نکیر واز # ~~گذشتن یل صراط و ازقیامت بسیاریاد کردندی و گریستندی و خلق را به # ~~حلال خوردن و[حلال پوشیدن وراست کفتن بسیار ترغیب کردندی وبا # ~~مؤمنان به یک ظرف طعام خوردندی و قبل از طعام دست شستندی و افطار به ~~نمک # ~~کردندی و بسیار خرماخوردندی و کلمهآ کریمهآ سبحان الله بسیار گفتندی # ~~و دایم ازدرد سرمی نالیدند و می گفتند که مدت چهل سال است ms10 که خدای ~~PageV01P012 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0024.jpg) # ~~تبارک و تعالی این درد را بمن ارزانی داشته است و به لفظ مبارک خود # ~~فرمودند و در صحابه نیز عزیزان بودند که ایشان دایم درد مند بودهاند # ~~واز خلق پنهان میداشتهاند و بیو گان و مسافران و غریبان را پرسان # ~~می کردهاند و ازولایت همدان با همراهی رفیقان، یازده کس، آمده بودند: # ~~اول ایشان ابوموسی* دویم ایشان بندهآضعیف خواجه عبدالخالق غجدوانی، # ~~سوم [ایشان] امام یحیی غاتفری*، چهارم[ایشان ]اخواجه اسحاق1، پنجم # ~~ایشان] خواجه رباط *، ششم ایشان برادرزادهآ خواجه ز کریا *، هفتم # ~~ایشان خواجه سکبای* هشتم ایشان خواجه آدم شاوداری* ، نهم ایشان # ~~خواجه محمد چهل جله*1 ، دهم ایشان خواجه قریش، یازدهم [ ایشان # ~~بابا عارف سلمان وسبب آمدن شیخ ما علیه الرحمه به ولایت سمرقند # ~~آن بود که خواجه حمیدالدین ملتانی به ولایت هند رفتهاند وازاین # ~~شش سال گذشت و حضرت خضر به و لایت ملاطیه 2 بوده اند و در آنجامردی # ~~بوده اند که از نسل امام مالک عبدالجمیل نام وسن او به سه صد [و] سیزده # ~~رسیده بود و فرزند نداشت ، ازخدای تعالی فرزند طلبیده بود ، الغرض # ~~پادشاه ملاطه را دشمنی پیدا شده بود از ولایت بدر کرده و ملک او # ~~را گرفته و این پادشاه ملاطیه دردشت [و] کوه و صحرا میگشته وریش # ~~و ابروی خود را تراشیده، قضا را گذار این پادشاه بدرخانهآ خواجه # ~~عبدالجمیل افتاده و چند شبانروز بود که چیزی نخورده بود، بخوداندیشید # ~~که از صاحب این خانه طعام طلبم ؟ چون بر درخانهآ اورسید دید که بوی # ~~آشنایی به مشام اومی آید و به او سلام کرده حال گذشته را تقریر نمود و # ~~عبدالجمیل پادشاه را به خانه در آورد و پادشاه گریه می کرد . خواجه # ~~گفتند که سبب گریه چیست؟ پادشاه گفت که عیال و اطفال من در دست ~~PageV01P013 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0025.jpg) # ~~دشمن ماند. خواجه ازروی کرامت گفتند که اگرولایت را گیریددختر # ~~خود را بمابخشید ؟ پادشاه گفت روا باشد . چون هر دو ms11 بر سرتربت امام # ~~مالک رفته التماس کردند که اعانت کنید و امام اعانت کردند و ولایت # ~~را باز گرفته مسخر کرده دشمن را مقهور گردانیدند. بعده پادشاه فرمود # ~~که دخترمرا بخواجه عبدالجمیل عقد کرده بدهید، عقد کرده دادند، و # ~~از خواجه فرزند بوجود آمد آنرا عبدالخالق غجدوانی نام نهادند. چون # ~~بسن دو سالگی رسید ندخواجه خضرعلیه السلام عبدالجمیل را فرمودند که # ~~فرزندترا نزدخواجه [ ابو] یوسفهمدانی بر. مرا بردندوشیخ بزر گوار # ~~مرابه پیش حضرت خضر علیه السلام تلقین ذکر کردند. بعده حضرت خضر # ~~علیه السلام شیخ را فرمودند که شما میباید که بولایت سمرقند روید ، # ~~چون خواجه از خضرعلیه السلام این کلام را شنیدند بسمرقند آمدند ، # ~~اما در محلهآ خشرو1 مدت سه ماه استادهاند. خواجه انداقی وخواجه احمد # ~~یسوی در ملازمت شیخ آمده [و] تلقین ذکردل گرفتندو بعداز نه ماه خواجه # ~~عید[ الله] برقی آمده مرید شدند. بعداز آن ازلب آب آمو2 تابقراچه3 # ~~از ولایت خوارزم تا بدخشان هیچ مبتدع نماند وهیچکس هواخواه نماند. # ~~وفات شیخ ماعلیه الرحمة در بیست [وهشتم شهر محرم الحرام در روز پنجشنبه # ~~که نماز پیشن را مگزاردند 4 وپشت مبارک خود را در محراب کردند # ~~وخادمان را فرمودند که آب گرم کنید . امحاب گریان شدند. بعد از # ~~آن روی مبارک خودرابخواجه عبدالله برقی کرده گفتند که ما بمقام خود # ~~شمارا گذاشتیم، بایدشما که همه تابع او باشد و بموافق رأی او کار کنید # ~~ومخالفت نکنید وخواجه حسن اند[ا]قی وخواجه احمدیسوی و این بندهآ ~~PageV01P014 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0026.jpg) # ~~ضعیف و باقی اصحاب همه آنجا حاضربودند و بخواجه اند[ا]قی گفتند که # ~~چون نوبت بشما رسید بموافق شرع زند گانی کنید و اصحاب رافرمائید # ~~که ذکربلند گویند و آنچه از برای ما سلطان سنجربن ملکشاه # ~~یسوی کرده گفتند که سورهٔ‌ فاطروسورهٔ‌یس وسورهٔ‌ النازعات بخوانید ، # ~~چون ختم شد غریو از جان مریدان بر آمد، گفتند که خدای تعالی را # ~~بند گانی 1 هستند که جان دادن ایشانرا بغیر از پرورد گار عالم ms12 کس دیگر # ~~نمیداند واین بیت را خواند که: # ~~در] کوی تو عاشقان چنان جان بدهند ### | کانجا ملک الموت نگنجد هزگز # بعده تغییری در چهرهآ مبارک شیخ بزر گ[وار] پدید آمد . خواجه # ~~عبدالله برقی رو بطرف یاران کرده گفتندشمایان بیرون شوید. بعده شیخ # ~~بزر گوار فرمودند که مارادر همین موضع دفن کنید[ نماز] جنازه را بمسجد # ~~جامع خوانید 3 و دخترمارا به پسر میر سید شرف الدین بدهید، و نیز گفتند # ~~که مراخواجه عبدالله غسل دهد و قبر مراخواجه حسن اند[ا]قی کند. درین # ~~سخن بودند که خواجه خضرعلیه السلام والیاس وابدال و غوث وقطب و # ~~هریکی از آن مردان غیب حضرتشیخ ما را وداع کردند . بعده خواجه # ~~خضرعلیه السالام دست دراز کردند یک سیب سفید بدست حضرت شیخ ما # ~~دادند . چون شیخ ما سیب رابوی کرد[ند] بدست قطبدادند. آنگاه شیخ # ~~ما بلفظ خود گفتند که ای یاران من نماز را برپای دارید و با خلق خدا # ~~مهربان باشید، وغوث را در پهلوی من دفن کنید . چون وصیت تمامشد ~~PageV01P015 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0027.jpg) # ~~مرغ روح ایشان بسوی جنات تجری من تحتها الانهار پرواز کرد . قالوا ~~انالله # ~~وانا الیه الراجعون . وغوث نیزدرموافقت ایشان جان بحق تسلیم کردند و # ~~بزرگان سمرقند و صیتهای شیخ را بجای آوردند و بهر دوی ایشان[ نماز # ~~جنازه خواندند و در قبردفن کردند، و آنخانه را گشادیم وصفهو1 عمارت # ~~کردیم . # ذکرمزار غاتفرسول (2) : # ودرجوار ایشان تربت ابوالوجهعباس بغدادی است ، و تربت امام # ~~ابو یوسف بن یعقوب همدانی است ، وتربت استاد الائمة عمربن احمد # ~~مرغینانی* است، وتربت امام اسکندرانی4 است، و تربت شیخ دمشقی * است، # ~~و مشایخ کبار در این منزل آسودهاند، اما نام ایشانان براهل روز گار ~~پوشیده # ~~است، اما زیارت کرده می شوند[ و اجمیع قبرستان را[باید ازیارت کنند و # ~~غر بااز آفاق و اقطار در آنجا آمده آسوده اندو از خانمان و اززن وفرزند ~~دور # ~~شده اند و در آنجاجان عزیز بحسرت دادهاند و هیچ دوست و اشنا بر سر ms13 ~~بالین # ~~ایشان نبوده است ، باین سبب ارواح طیبهآ مردان هرهفته یکبار آمده بامر # ~~پرورد گار بزیارت غریبان حاضرشوند و غربا را زیارت میکنند و به غریبی # ~~ایشان تأسف میخورند و شبهای آدینه مردان خدا اینجا حاضرند . و # ~~در امسجدیکه بر بالای قبرستان است عبادت میکنند و تار وزقیامت آمرزش # ~~میخواهند واین همه امت محمد علیه السلام اند. پس شب آدینه باید که # ~~بیدار و حاضر باشد تا مقصود حاصل آید . # مقابلهآ این مزار تلی است و آن تل را تل عاشقان گویند و در پیش آن # ~~تل ناوه ایست آن را ناوهآ اولیاءالله گویند. نزدیک سر آن ناوه تربت شیخ ~~PageV01P016 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0028.jpg) # ~~شمس الائمة حلوایی است، و تربت خواجه درویزه گر1 است، و تربت خواجه # ~~موی تاب است . وبطرف قبلهآ همین ناوه متصل به تل توغان2 تلی است که # ~~آنرا تل مقربان گویند ، و درهمین ناوه خواجه غاتفر آسودهاند که آنرا # ~~زیارت کردن لازم است . # ذکرمزارخواجه عبدی درون : # - کعبة الواصلین وصاحب الکشف والیقین موضح الملة والدین- شیخ # ~~ابوالمنصور ماتریدی رحمة الله علیه فرمودهاند که از تابعین کسی آسوده ~~اند # ~~که امیرسید عبدی بن محمد عبدی بن عثمان بن عفان رضی الله عنهم اند . # سمرقند دو نوبت فتح یافت. اول بخارا، واهل سمرقند بنامهآ # ~~آنحضرت ایمان آوردندو سرداران اصحاب اول شاهزاده قثم3 بن عباس رضی الله # ~~عنه بودهاند، ودیکرقتیبه 4 ومالک اژدر و ده کس از صحابه حضرت سید # ~~ابرارهمراه بودهاند ، شاهزاده قثم را در ولایت سمرقند پادشاه کردند تا # ~~وقت نبی علیه السلام، در آن وقت رسول علیه السلام حیوة بودند وخلیفهآ # ~~آنحضرت بودند . چون حضرت رسول عله السلام رحلت نمودند باز # ~~سرهنگان بجانب مکه رفتند ، سمرقندیان باز مرتدشدند. در اخبار آمده # ~~است که از منافقان هفتصد کس اتفاق نمودند که ملک زادهآ عرب را چگونه # ~~بکشیم، علی الصیاح عیددر نمازگاه کاراورا بکنیم . چون شاهزاده بامامت # ~~قدم نهادند 5 ،منافقی خنجر بر پهلوی ایشانزد. ایشان بانگشت شهادت # ~~بمحراب اشارت کردند، محراب ms14 شق شد،]و] بر آمدند بنزدیک[قبر]حضرت # ~~دا نیال علیه السلام و به امداد خضر علیه السلام در چاهی که عمق آن ~~چهارصد # ~~گزبود در آمدند و کفارسه شبانه روز جنک کردند و تمام صحابه گانرا # ~~شهید کردند . بعد از آن کفار در درون چاه آن مقد ار سنک و کلوخ ~~PageV01P017 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0029.jpg) # ~~میانداختند و چاه پر نمیشد و هزار نفراز اصحاب بدرجهآشهادت رسیدند. # ~~این خبر رابمدینه منوره بردند و چهاریار رضوان الله تعالی عنهم بروضهآ # ~~مطهرهٔ‌ رسول علیه السلام رفتند واستخاره کردند و از حضرت رسول # ~~علیه السلام مژدهآ تمام یافتند و شاهزاده سعید بن عثمان رابشارت دادند # ~~که ای فرزند باید که شمابسمرقند روید، و دیگر کسی را خبر کردند که # ~~محمد عبدی بود ودیگرمالک اژدر وخذیمه1 بودند ، و سردار پادشاهان # ~~هنگام لشکر کشی با بیست و پنجهزار کس روی به بلدهآ سمرقند آوردند. # ~~مدت چهارماه با کافران جنک کردند و ظفریافته سمرقند را فتح نمودند # ~~وملک خذیمه پنج هزار کس از کلانان قریش را باطراف سمرقند جای # ~~دادند و شاهزاده سعید بن عثمان را خلیفه ساختند و این شاهزاده پسر ~~نخستین # ~~رقیه خاتون دختر آنحضرت صلی الله علیه وسلم اند . از رقیه خاتون یک # ~~یسر و یک دختر شدند. چون دختر ببلاغت رسید بیکی از کلانان قریش # ~~دادند و نام ایشان خواجه محمد یای برهنه بود واز آن دختر خواجه عبدی # ~~بیرون* بوجود آمدند . چون ببلدهآ سمرقند قاضی بودندشریعت و طریقت # ~~را نیک پاس میداشتند و از کلانان قریش کدخدا شده بودند [و اسید امیر # ~~عبدی درون * تولد شدندو ایشان در محلهآ قوچنان قرار گرفتند و آن موضع # ~~را وطن ساختند وبعبادت حق تعالی مشغول شدند . الوقت مقبرهآ مطهرهآ # ~~منوره از آفتاب روشن [تر]است . چون سید امیز عبدی بسرحد کمال رسیدند # ~~بجای پدرقاضی گی را اختیار نمودند، چرا که شریعت راجاری میکردند. # ~~ریاضت و تقو[ا ای اول خواجه عبدی درون آن بود که در ششماهگی در باغ # ~~در آوردند ms15 و یکدانه انگوردردهان ایشان انداختند . ایشان تاشانزده روز # ~~قی کردند و چیزی نمیخوردنداز بسکه در آن انگورشبهه 2ا بوده است. PageV01P018 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0030.jpg) # ~~ای عزیز من کرامت وولایت ایشان بسیار است و ایشان صد[وبیست سال عمر # ~~دیدهاند و در آن موضع که غاری بوده که از آن غار بوی بهشت میآمده # ~~است ، ایشان در آن غارریاضت شاقه میکردند . روزی زژندهآ مبارک خود # ~~را میدوختند ، در آن حال سائلی از برای طلب آمد. گفتند که ای سائل # ~~در من چیزی نیست که بتو بدهم چرا که پشت برخلق کرده و روی به # ~~خالق آوردهام وبرنان قاق * قناعت کرده ام. آن درویش گفت ای پادشاه # ~~دتیا وعقبی نفس مبارک شما گنج است . آنگاه کفتند که ای درویش رو # ~~و از پشتهآ چوپان اتا زرطلب کن آن. درویش باشارت ذات بابر کات آنجناب # ~~چهل خم اشرفی از آنجا دریافت. # نقل است که در بلدآ سمرقند مردی بود مفلس و عیال مند ، # ~~عبدالحمید نام داشت، فقرو پریشانی برویقوی آمده بودو خلق بوی ترحم # ~~نمی کردند، بحضور مبارک ایشان آمد و میگریست وزاری میکرد واین # ~~واقعه در زمان خواجه ابوالمنصور ماتریدی بوقوع آمده بود . چون # ~~ارواح اولیاء براین مفلس نطر کردند و این چهارر کعت نماز را بر آن # ~~بشارت دادند و آن مفلس این چهارر کعت نمازرا ادا نمود چهل خم طلا # ~~یاقت و آن نمازرا باین طریقه باید ادا نمود، دو ر کعت اول فاتحه یکبار، # ~~و آیة الکرسی پانزده بار، وقل یابیست[و] پنج بار، وقل هوالله احد ~~یکبار، و # ~~معودتین یکباری بخواند؛ وچهار رکعت را بهمین نوع بایدخواند واکر # ~~این نمازرا درشب خواند بدوسلام بایدخواند و اگردر روزخواند بیک سلام # ~~تمام کند و درروز چهار شنبه و پنجشنبه و جمعه ودوشنبه درساعت نیک بعد # ~~از سلام صد باراین صلوة را بخواند : اللهم صل علی محمد وعلی آل محمد # ~~افضل صلواتک بعدد معلوماتک. بعد از آن چهل مرتبه یاوهاب گوید ، بعده # ~~چهارباراین صلوات را ms16 بخواند : اللهم صلعلی محمد النبی الف الف مرة ~~PageV01P019 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0031.jpg) # ~~وبعدد کل من الاشیاء من ملک وملک وعلی آل محمد وبارک وسلم علیهم # ~~جمعین. # ودیگر از کرامات امیر سید عبدی درون این بود که شیر ان نگهبانی # ~~ایشان میکردند وجفت گاوایشان شیران بودند و بیماران از نفس ایشان # ~~شفا یافتندی و گدایان از آستان بوسی ایشان پادشاه میگشتند و صاحب- # ~~اسرار حضرت باری تعالی و نظر کردهآ سید ابراربودند و دیدار شاه مردان ~~را # ~~بسیاریافته اندو ملازمت کرده اند. شبهای جمعه و دو شنبه [با اخواجه خضر # ~~والیاس علیهما السلام و ابدال وغوث الاعظم وجمیع مردان غیب صحبت # ~~داشتند و دفع آفات 1 سمرقند را میکردند و حضرت شیخ علم الهدی4 و # ~~شیخ ابوالقاسم سمرقندی وصیت کردهاند که ماراآدر قبرستان جا کردیزه # ~~دفن کنید، که حضرت خواجه عبدی درون شفاعت وعده کردهاند،تا مااز # ~~شفاعت آن ذات بابر کات بی نصیب نمانیم . چرا که ایشان فرمودهاند # ~~ماتا نیم فرسخ جایتربت خودرا شفاعت میکنیم . # و دیگر آنکه اگر کسی در روزعید قربان هفت نوبت گرد روضهآ # ~~ایشان گردد برابریک حج پیاده ثواب مینویسئد، و درسر تربت ایشان حوضی # ~~است و در آن حوض چغزان بسیار اندو دروقت حیات خود در آنجادرس میگفتند # ~~و چغزان نعره و فریاد بسیار میکردند . ایشان فرمودند که یا شمایان ~~اینجا. # ~~باشید یا ما !باین گفته همه گی از آنجا فرار نمودند و از نسل آنها در ~~آنجا # ~~باقی نماند . # ذکرقبرشریف خواجه عبدی بیرون: # و آن نزدیک هزار میخ است در محلهآ قوچنان . چنین آوردهاند # ~~که نبیرهآ ایشان با کفار بسیارجنک کرده درهمان منزل شهید شدهاند . PageV01P020 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0032.jpg) # ود گرذکرهزارخواجه ضحاک : # که در بازار عطار ان کلان در مقابل طوطی حافظ است . و چنین # ~~گفتهاند که ضحاک بن مزاحم بن زیدبن ابراهیم بلخی العامری 4که # ~~عبدالله بن عباس رضی الله عنه خوانده است و اورا ضحاک از برای آن گویند # ~~که مدت دوسال ونیم در شکم مادر خود مانده ms17 و دندانهای آن بر آمده است # ~~وتکلم کرده است . # و دگرذکرهزار حقیر (؟ کذا): # در همین قبرستان خواجه امام ناصر الدین سمرقندی * است و تربت # ~~دو فرزند وی سید امیر کمال و سید امیر خرم و تربت دو فرزند وی # ~~ابوالقاسم وابوالهاشم در آن گورستان است . # ود گرمرقد بر هان الدین سامانی* و دگرمرقد منور مطهر روح # ~~آباد حضرت شیخ برهان الدین سامانیست روحه الله روحه و دو فرزندایشان ~~شیخ # ~~زاده اثام و شیخ ابو سعید علیهما الرحمة والرضوان در این گنبد ~~آسودهاند، # ~~والله اعلم. # نقل است که اهل تواریخ چنین آوردهاند که حضرت شاه جوانان # ~~شاه زنده یعنی قثم بن عباس و رضی الله عنه وسعیدبن امیر المؤمنین عثمان # ~~رضی الله عنهما چون ولایت سمرقند را فتح کردند و اسلام را در سمرقند # ~~آشکارا نمودند حضرت شاه زنده فرمودهاند که اهل سمرقندرااز حصار # ~~سمرقند بیرون کشید و بسغد و تر کستان فرستانید . بعد در آنجا مردم # ~~سمرقند منزل ساختند و از اصحاب پیغمبر علیه السلام و اولادایشان ~~کوچانیده # ~~دوولایت سمرقند آورداند و محمدبن خالدبن ولید را در سمر قند خطیب # ~~کردند و در مسجدامام تعیین نمودند و در اندک فرصت صد[وهشتادهزار # ~~کس ازاهل سمرقند درپیش محمدبن خالد قر آن درست کردند و محتسبان # ~~را نصب کردند تا خلق را امر معروف و نهی منکر کنند و از آن تاریخ تا ~~PageV01P021 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0033.jpg) # ~~باین تاریخ از اولاد خالد در شهر سمرقند بسیاراند و آن نماز گاه که در # ~~بیرون دروازهآشیخزاده است آن نماز گاهرا حضرت شاه جوانان شاه # ~~زنده درزمان حضرت امیر المؤمنین ابوبکرصدیق رضی الله عنه بدست # ~~میارک خود بنا کردهاند. ثانیا این مسجد حجامع که حالا در ولایت سمرقند # ~~است در زمان خلافت حضرت امیر المؤمنین عثمان رضی الله عنه پادشاه # ~~سیزدهم بنا کرده است و این مسجد جامع در زمان کفار معبد و بتخانه # ~~کافران بوده است و درایام خلافت امیر المؤمنین عثمان رضی الله عنه ~~ولایت # ~~سمر ms18 قندرا فتح کرده اند و آن بتان را شکستند و بتخانه را ویران کرده ~~اند # ~~و بجای آن این مسجد جامع را بنا کردهاند و حضرت شاه زنده آداب نماز # ~~و روزه و حج و زکوة رابا مردم سمرقند تعلیم کردند . اماچون # ~~عید قربان شد حضرت شاهزنده باتمام مردم سمرقند همراه بجانب نماز گاه # ~~روان شدند . در آن وقت پادشاه سمرقند زبورشاه نام داشت وازترس # ~~حضرت شاه زنده گریخته در کوهستان قرار گرفت، با پنجاه هزار کس # ~~جنکی. روزی امرای لشکرخود را حاضر کرده گفت ای امراء لشکر من # ~~اکنون تدبیر چیست ؟ تا چند دراین کوهسار نشینم ؟ و بهیچ جانب روی # ~~رفتن نداریم ،زیرا که محمدیان حصار و بدخشان و غزنی و خراسان را گرفتند # ~~وباز بطرف خجند و تا شکند و تر کستان و اند جان لشکر فرستادهاند # ~~و بهیچ جانب نمیتوان رفتن . بیائید درحق لشکر کاری بکنیم. وهر کدام # ~~ازامرای زبورشاه فکری و تدبیری مینمودند وزبورشاه مصلحت هیچ کدام # ~~ازامرای خود را قبول نمیکرد . در آن ساعت آن دشمن قدیم شیطان- # ~~الرجیم ازاین حال خبردارشد وخود را بصورت پیرمردی ساخته و پشت # ~~خود را دو تا کرده و عصا دردست گرفته درپیش پادشاه سمرقند حاضرشد، # ~~یادشاه را تعظیم کرد . زبورشاه گفت ای پیر تو چه کسی و از کجایی و ~~PageV01P022 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0034.jpg) # ~~بکجا میروی و درمیان ما بچه تقریب در آمدی و مابخود مصلحتی داشتیم # ~~و توجاسوس 1 نباشی؟ شیطان گفت که ای پادشاه بدان و آ گاه باش که # ~~من بتوجاسوس 2 ونامحرم نیستم ومن از دیار سمرقندمیباشم . محمدیان # ~~مال واشیاء مرا تاراج کردند ومن بهزارمحنت از محمدیان خلاص یافتم # ~~و در میان کوهستان در آمدم و شنیدم که تو تدبیری و مصلحتی داری باید # ~~که با من بگویی که منهم بتوتدبیری تمایم که تو بآن تدبیر و رای، من # ~~لشکر محمدیان را شکست دهی و باز بولایت سمرقند صاحب شوی . # ~~چون زبورشاه این سخن را از و ms19 شنید بغایت خرسند و شادمان شد و گفت # ~~ای پیرتدبیری بگوی که تواز کدام قومی واز کدام[د]یار سمرقند میباشی؟ # ~~شیطان گفت ای پادشاه من از سغد سمر قند و از جرتک و تبارک[ کذا [هستم ~~یادشاه # ~~گفت ای پیربگو تدبیر چیست، اگر توبامن تدبیری بگویی که من بآن # ~~تدبیر تولشکر محمدیان را شکنم شهر سمرقند را بآفرنکث3 وساغرچ # ~~همراه کرده بتودهم و دیگر تراخلعت وغنیمت وزروزیور بسیار با توبدهم # ~~که آن را حساب نباشد . شیطان گفت که ای زبور شاه تدبیر آنست که # ~~محمدیان را هرسالی دوبارعید است و در آن نماز گزارند وتمام مردم # ~~شهر سمرقند دهده ، صدصد در نماز گاه حاضر شوند ، اکنون ای پادشاه # ~~چندروز دیگرمانده است که عیدقربان میشود، و چون عید قربان نزدیک # ~~شود درشب بطرف سمر قند روان شوید وهروقت بسمرقند نزدیک شوید # ~~صد صد و دوصد صد بطرف نماز کاهروید و بدرون جری جمع شوید و # ~~محمدیان اگر خبردار شوندخیال کنند که اینها از برای نمازعیدخواندن ~~PageV01P023 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0035.jpg) # ~~از خانههای خود از جای دور می آیند. چون محمدیان بنماز خواندن # ~~مشغول شوند شمایان ازدرون جری جلو آمده خود را بدرون نماز گاه # ~~درمیان محمدیان اندازید و ایشان را کشتن گیرید، تا محمدیان از نماز # ~~فارغ شوند شمایان ازایشان بسیار کشته باشید،زیرا که محمدیان تانماز # ~~را تمام نکنند بکار دیگر مشغول نشوند و اگر محمدیان از نماز فارغ # ~~شوند1 هم بخودسلاح ندارند روی بگریز می آرند و پیاده بهیچ جا رفته # ~~نتوانند و همهآ محمدیان را بقتل میآرید و دو باره بولایت سمرقند صاحب # ~~می شوید و آوازهآ شما باطراف و اکناف عالم میرود و پادشاهان و پهلوانان # ~~از شما حساب میگیرند . زبور شاه [چون] این سخن بشنید بغایت # ~~از شیطان خوشنودو شادان شد. در حال زبورشاه تمام پهلوانان راو مبارزان ~~و # ~~نامداران و نیزه داران و شمشیر زنان و تفنک اندازان* ومردان کاردیده و # ~~جنک آزموده و سالاران و سرداران خود را جمع ms20 کردو گفت ای # ~~پهلوانان وای سالاران من یکشب خواب را بر خود حرام گردانیده با # ~~لشکر واهل وعیال خود بطرف سمرقندرویم و دماراز نهاد2 محمدیان بر آریم. # ~~تمام پهلوانان زبورشاه گفتندای پادشاه مایان منت داریم و فرمان برداریم # ~~و از برای اهل وعیال خود جان بازی بکنیم. ز بورشاه بر اسب سوارشد و # ~~تمام لشکریان با تمام سلاح براسبان خودها سوارشدند وزبورشاء باینجاه # ~~هزارسوار نامدار بسوی سمرقند روان شدند و برلب در غم رسیدند، یعنی # ~~رباط خواجه. پادشاه گفت ای پهلوانان این بار صد صدو دو صدصدیرا کنده # ~~شوید. بعده لشکریان بهر طرف پریشان شدندو فرمود به دروازهآ چهارره4 # ~~دردرون جری کلاباد و باغی شمال و ماترید پنهان شوید تا که محمدیان ~~PageV01P024 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0036.jpg) # ~~خبر دارنشوند . چون پادشاه این حکم را گفت آنگاه لشکر او صدصد، # ~~دوصددو صداز یکدیگر جداشد ندو بهمه طرف روان شده به دروازهآ چهار- # ~~رهه، دردرون جوی که دو آبه است جمع شدند و از برای ریختن خون # ~~مسلمانان میان بستند و بطرف نماز گاه جاسوس1 فرستادندتا[هر گاه] که # ~~مسلمانان بنماز عید مشغول شوند خبر ایشان را بلشکر بدهد. # از واقعات[ آنکه شاه جوانان شاه زنده در شب عید بطاعت و عبادت خالق # ~~عالم مشغول شدند پاسی از شب گذشته بود که چشمان ایشان را خواب # ~~در ربود، نا گاه بامر الهی آن شب حضرت شاه در خواب چنان دیدند # ~~که از جانب مشرق دریای عظیم پیدا شد و آب در یا بغایت تیره ولای # ~~بود وتمام مسلمانان در درون آن دریا غرق گشتند ، دست وپای میزدند # ~~و بعضی از مسلمانان از آن دریا بسلامت بیرون می آمدند و بعضی از # ~~آنها بدرون آن دریا غرق میشدند. حضرت شاه زنده از هیبت و صلابت # ~~آن خواب لرزیده بیدار شدند و امیران و لشکریان 2 خود را در حال # ~~بنزد خود حاضر کردند و امیران و لشکریان گفتند ای شاه مایان رادر # ~~این نیم شب طلبیدید کاری وخدمتی ms21 هست که بجان و دل آن خدمت # ~~را باتمام رسانیم . حضرت شاه گفتند ای یاران من بدانید و آ گاه باشید # ~~که من امشب خوابهولناک دیدهام. امیران ولشکریان 2 اسلام گفتند # ~~که ای شاه خواب خود را بمایان بگوئید که چگونه خواب دیدهاید . # ~~حضرت شاه گفتند که ای یاران من بدانید که امشب چنان خوابی دیده ام # ~~که از طرف مشرق دریای عظیم پیدا شد بغایت تیره و تاریک، تمام مسلمانان # ~~اندر آن دریا غرق شدند ودست وپای میزدند و بعضی از مسلمایان بسلامت # ~~از آن دریای تیره بیرون آمدند و بعضی از مسلمانان اندران دریا غرق ~~PageV01P025 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0037.jpg) # ~~شدند . امیران لشکر اسلام گفتند که یا حضرت شاه آب دریا که تیره است # ~~لشکر کفاراست که برسر ما ریز خواهد کردن (؟) و ما از حکم وارادهآ # ~~خدای تعالی روی نخواهیم تافت و دولت ما [را] ست که شهید گردیم و # ~~بدرجهآ شهادت برسیم و کاری کنیم که شهید شویم، زیرا کههیچ درجه # ~~و مرتبه ازدرجهآ شهادت بلند ترنیست چونکه این دنیا فانیست و خواهد # ~~گشت و آخرت باقی وجاوید است . القصه امیران لشکردرین کفتگوی # ~~بودند که وقت نماز بامداد شد و مؤذن اذان گفت . تمام لشکر اسلام بر # ~~خواسته وطهارت میکردند و نماز بامداد گزاریدند1 و اوراد خواندند و # ~~دعا کردند و تکبیر گفتند و تمام اشراف و اعیان سمرقند بنزد حضرت شاه # ~~زنده آمدند . حضرت شاه زنده قثم بن عباس رضی الله عنهما باتمام اکابر # ~~و اشراف سمرقند تکبیر گویان بسوی نماز گاه سمر قند روان شدندو از درون # ~~شهر ازدروازهآ شیخ [زادهآ] بر آمدند و بنماز گاه رسیدندواز درواز5 # ~~نماز حاه در آمدند، چاشتگاه شد. حضرت شاه جوانان شاه زنده بر خواستندو # ~~بنماز مشغول شدند و گویند که آن ووز پنجشنبه بود که عید قربان شده # ~~بود و حضرت شاه روز پنجشتبه در سمر قند آمده بودند و روز ینجشنبه # ~~سمرقند را فتح کرده بودند و بازدر همان ms22 روز ینجشنبه در درون چاه # ~~غایب شدند . # گویند که حضرت شاه رضی الله عنه بعد از نزول حضرت عیسی # ~~علیه السلام یوم پنجشنیه از درون چاه می بر آیند و مدت چهل سال در # ~~در ولایت سمرقند پادشاهی میکنند و در روز قیامت تاشصت [و] یکفرسخ راه # ~~خلق را شفاعت می کنند . # القصه حضرت شاهزنده نماز عید با ما متی گذ[ا اشتند و بقراءت PageV01P026 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0038.jpg) # ~~مشغول شدند . قضا را بزبان مبارک ایشان سورهآ المجادله جاری شد و تمام # ~~مؤمنان در عقب حضرت شاه زنده رضی الله عنه بنماز عید شروع نمودند # ~~که در آن حال جاسوسان ایشانان رادیدند که بنماز گزاریدن مشغول گشتند. # ~~دفعة نزدشاه کافران آمدند و خدمت کردند و گفتند که ای شاه وقت ایستادن # ~~نیست، اکنون محمدیان بنمازعید مشغول گشتند. یادشاه کافران شادمان # ~~شده رو بطرف لشکریان کرد و گفت ای پهلوانان!ای مبارزان!محل ایستادن # ~~نیست. اکنون از درون جوی باسلاح بیرون آئید و باشمشیرهای آبدار # ~~از گرد اگرد نماز گاه بدورن نماز گاه در آئید و از محمدیان کشتن # ~~گیرید ویک محمدی را بدرون نماز گاه زنده نمانید و در درون نماز گاه # ~~خونریزی بکنید، چنانکه جویهای خوناز درون نماز گاه بیرون رود . # ~~اما ای مبارزان کاری بکنید که سردار محمدیان را که نام او قثمن # ~~عباس است او را بدست در آرید و بشمشیر آبدار کار او راتمام سازید، # ~~چون سردار ایشان را بدست گرفتید یا کشتید آنگاه تمامی شهر از آن # ~~ما میشود و هیچکس در تمام روی زمین با مابرابری نخواهد کرد. کافران # ~~در حال باسلاح از دروی جوی بدرون آمدند [و اگردا گرد نماز گاه را # ~~چون انگشترین در میان خود گرفتند و تمام کافران بشمشیرهای خود # ~~درون نماز گاه در آمدند و از مسلمانان کشتن گرفتند تامسلمانان دور کعت # ~~نمازعید قربان را نگزاریده 2 بودند که کافران بسیاری ازمسلمانان را # ~~شهید کردند. اما حضرت شاه رضی الله عنه در قعده نشسته ms23 التحیات راخوانده # ~~بدست راست و چپ سلام داده نگاه کردند که جویهای خون روان شده است، # ~~حیران کردیده واطراف و جوانب نظر کردند که کافران بشمشیرها بدرون # ~~نماز گاه مسلمانان در آمده به تیغ آبدار مسلمانان را بدرجهآ شهادت # ~~رسانیده اند و باوجود آن مسلمانان نمازخودها را ویران نکرده اند. در آن ~~PageV01P027 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0039.jpg) # ~~ساعت حضرت شاه جوانان بر خاستند و باطراف نماز گاه سمرقند اشارت # ~~کردند، از بر کت اشارت ایشان ازدیوار رخنه ها پیدا گردید و مسلمانان # ~~از ان رخنه ها بیرون رفتند و بعضی به شاو دار رفتند و بعضی بسغد رفتند # ~~وبعضی به آفرنکث وبعضی بعلیاباد وبعضی به شیراز و بعضی به سر پل # ~~و بعضی بخیر آباد و بعضی به نصر آباد و نخشب رفتند و بعضی از مسلمانان # ~~که زخم دار بودند در جویهای وپشتههای سمرقند خودرا گرفته و در همان # ~~جاجان بحق تسلیم کردند . اماحضرتشاه رضی الله عنه بر محراب نماز گاه # ~~اشارت کردند و از بر کت اشارت ایشان بقدرت الهی آن محراب ازهم بدرید و # ~~رخنه پدید آمد وحضرت شاه زنده از آن رخنه از درون نماز گاه بیرون # ~~رفتندوروی مبارک بطرف دروازهآ شیخ زاده آوردند و گفتند که کار[ی # ~~کنیم که خودرااز درو ازه درون اندازیم. حضرت شاه رضی الله عنه در این ~~فکر # ~~بودندو دویده بدر وازهآشیخ زاده رسیدنددیدند که کافران شمشیرها و کارد # ~~هاو نیزه ها و گرزها در دست گرفته بر بام دروازهآ شیخ زاده ایستادهاند ~~و # ~~بعضی از کافران کداز ترس مسلماان پنهان شده بودندظاهر شده بجنک همراه # ~~شدند و بعضی از آنها [ که] بجای دیگر رفته بودند این خبر راشنیده واز # ~~گورستانها واز کوهسارها و از ایماقهاده ده، بیست بیست بولایت سمر قندمی # ~~آمدندو باپان شاه کافران می پیوستند. اماحضرت شاه زاده نتوانستنداز ~~دروازهآ # ~~شیخ زاده بدرون شهر در آیند. حضرت شاه گفتند که بدروازهآ آهنین # ~~رویم شاید که از دروازهآ آهنین درون سمرقند در ms24 آئیم. حضرت شاه متوجه # ~~آن دروازه شدند که دریک ساعت بدروازه آهنی آمده رسیدند دیدند # ~~که آن درو ازهرا هم کافران گرفتهاند. حضرت شاه از دروازهآ آهنین # ~~هم نتوانستند بدرون سمرقند در آیند . ناچار روی مبارک خودرا بطرف # ~~آفتاب کردند و در آن موضع رسیدند که امروز مرقد ایشان است PageV01P028 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0040.jpg) # ~~بیکبار کافران خبردار شده بر سر حضرت شاه تاختند و تمام کافران رسیدند # ~~چون انگشترین گردا گرد ایشان را گرفتند، نیزهها و شمشیرهابر دست # ~~گرفته قصد حضرت شاه کردند. حضرت شاه رضی الله عنه هرچند باطراف # ~~خود نگاه کردند هیچ رفیق وغمخوار ندیدند که از چانب ایشان باکفار # ~~جنک کند در این اثنایک کافرنامدار باشمشیر سوی آن شهریار روان شد[و # ~~بنزدیک حضرت شاه آمد و گفت ای محمدی بگیراین شمشیر را ازدست # ~~من: این بگفت و تیغ را بجانب حضرت انداخت و حضرت شاه فرود آمدند # ~~ودست دراز کرده شمشیر را از دست او گرفته و بهمان شمشیر بر گردن # ~~او چنان زدند که چون چنارتر گردن بریده گردید، از بسکه حضرت شاه # ~~بغایت پهلوان و دلاور بودند و هم صاحب جمال بودند و از میان بالای # ~~حضرت شاه رضی الله عنه بحضرت پیغمبر ماصلی الله علیه و سلم مانندبود. ~~بعده # ~~بهمان شمشیر خود رادر میان کفار انداخته کافران را کشتن گرفتند، # ~~یمین را بریسار و یسار را بریمین زدند و از کشته پشته ها کردند و # ~~جویهای خون را در آن زمین روان کردند و کار بر کافران تنک شد و # ~~پادشاه کافران تاخته رسید[و] دید که شاه زنده دماراز [نهاد] لشکراو بر # ~~آورده اند. پادشاه کفار بسیار عیارو مکار بود، فریادبر آورد که ای ~~لشکریان # ~~زینهار بنزدیک او بروید، بااو بهتیغ وخنجرو گرزنتوانید جنک کردن و # ~~اگر خواهید که اورابگیریدتیرباران کنید. لشکریان بفرمودهآ او تیر باران # ~~کردند. بعده حضرت شاه دیدند که کافران مکر کردند و گرداگرد ایشان # ~~رافراگرفتند. حضرت شاه رضی الله عنه دست میارک ms25 خود را بمناجات بر ~~آوردند # ~~که بار خدایا کافران مکر و تدبیر کردند و گردا گردمرااحاطه کردندوتو # ~~دانایی و بینایی و توعالم السر والخفیاتی و در میان لشکر کفارماندهام و ~~بفریاد # ~~من برس و پناه ازدر گاه حضرت تو میخواهم، مرا از دست این کافران و ~~PageV01P029 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0041.jpg) # ~~ظالمان خلاصی ده. حضرت شاهزنده دراین مناجات بودند که نا کاه مرد[ی # ~~نورانی حاضر شد و آن لباسهای سبز یوشیده بوددر پیش شاه جوانان # ~~شاهزنده آمد و گفت السلام علیکم حضرت شاه رضی الله عنه جواب سلام ایشان # ~~را داده و گفتند شما چه کسید که در این زمان به پیش من آمدید. پیر # ~~گفت بدانید و آ گاه باشید که منم ابوالقاسم یعنی حضرت خضر علیه السلام. # ~~حضرت شاه گفتندبرای چه پیش من آمده اید؟ خضر علیه السلام کفتند من # ~~بفرمان خدای تعالی به پیش شما آمدهام وخدای تعالی میگوید که زمین را # ~~بفرمان او گردانیدم. ای حضرت قثم بن عباس زمین را بکنید تا قدرت خدای # ~~رامشاهده کنید در حال حضرت شاه انگشت مبارک خود بزمین اشارت کردند # ~~بفرمان خدای تعالی چاهی در آنزمین پیدا. شد حضرت شاه گفتند که چاه پیدا # ~~شد، امر پرورد گارچه باشد ؟خضر علیه السلام گفت فرمان خدای تعالی آن ~~است # ~~که درون این چاه در آئید تاوقت نزول عیسی علیه السلام بطاعت و عبادت ~~خدای # ~~تعالی مشغول شوید ومن نیزبا همهآمردان غیب و ارواح طیبه در این چاه در # ~~آئیم تا از شر کافران خلاصی یابید . حضرت شاهزنده درون چاه در آمدند # ~~وغایب شدند . کافران چون این حالت را بدیدند و مشاهده کردند # ~~همهآ ایشان تاخته برسر چاه آمدند و پادشاه کافران نگاه کرد و آن چاه # ~~را دیده حیران شد و فریاد بر آورد که ای امرای لشکرمن بیائید و سحر # ~~وجادوی محمدیان را مشاهده بکنید که از قدیم اندراین زمین چاه نبود # ~~و بمجرداشارت کردن ایشان درین زمین چاه پیداشد. کافران تخت ms26 پادشاه # ~~خودهارا بر سر چاه نهادند. پادشاه کافران از بالای اسب فرود آمد1 و در # ~~بالای تخت قرار گرفت و گفت زود باشید سنک و خشت و کلوخ وسفال ~~PageV01P030 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0042.jpg) # ~~بیاورید و خاروخس در درون چاه اندازید و تک این چاه رابلب آن برابر # ~~سازید تا محمدی در تحت چاه زیر سنک [و] کلوخ هلاک شود و گرنه # ~~مشکل که ما او را از درون چاه بیرون آریم. کافران در حال # ~~سنک و کلوخ و خار وخس می آوردند و بدرون چاه میانداختند. در آن # ~~زمان خدای تبارک و تعالی فرشتهآ را امر کرد که نام او روحائیل بود و آن # ~~فرشته بخوابهای آدمیان موکل است. امر کرد کهای روحائیل زود باش و # ~~درون این چاه در آی و هرسنگی و کلوخی که کافران اندازند تو آنها # ~~را بگیر و بطرف د گرانداز، چنانکه کافران ترا نه بینند [و] ضرر[و] # ~~زحمت بهقثم بن عباس نرسد . بفرمان خدای خدای تعالی در حال روحائیل # ~~بدرون آن چاه در آمد و خشت و کلوخی که کافران درون چاه میانداختند # ~~رو حائیل آنها را میگرفت و بدورمی انداخت ، چنانکه کافران روحائیل # ~~را نمی دیدند. آن روز کافران تا نمازپیشین درون آن چاه سنک و کلوخ # ~~[و] خاروخس می انداختند و آن چاه پر نمیشد. در درون آن چاه نگاه # ~~می کردند اثری از آن سنک و کلوخ نمی دیدند. کافران آنرا بسحر و # ~~جادو حمل میکردند. و آن شب گذشت، چون روزشد پادشاه کفران # ~~روی بجانب سپاه خود کرد، گفت ای پهلوانان در میان شما کس پیدا شود # ~~که کمندبر میان بندد و سلاح باخود [بردارد] ودرون چاه در آید، دست # ~~و گردن محمدی را بسته از در درون چاه بیرون آورد ؟ هر که این کار را # ~~بکند ولإیت بخارا و نخشب و کیش و حصار و بلخ را باو بدهم # ~~ودیگر نصف حزنیهآ خود را هم باو بخشم . یادشاه کافران چون این ms27 سخن # ~~را بگفت، بعده پهلوانی بود که نام او کر گسار* بغایت پردل و شجاع بؤد # ~~و در پهلوانی وقوتمثل نداشت. در حال کر گسار بامید ملکوولایت قد # ~~خود راست کرد [و] پادشاه را خدمت کردو گفت کهای شهریار اگر تو ~~PageV01P031 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0043.jpg) # ~~ازقول خود نگردی ودر پیش امراو سلاطین سو گند بخوری من کمند # ~~برمیان بسته بدرون چاه در آیم، دست و گردن محمدی را بسته از درون چاه # ~~بیرون آرم. پادشاه سمرقند گفت که ای پهلوان اگر تو درون چاه در آیی و # ~~محمدی را بر بسته از درون چاه بر آری بحق و حرمت لات و منات* که آنچه # ~~ولایت ها را وعده کردهام بتو ارزانی دارم. پادشاه کافران چون قسم یاد # ~~کرد کر گسار بغایت شادمان شد، در حال سلاح تمام در بر کرد و کمند # ~~برمیان خود بست و پنجاه کافرپهلموان آمدند و کر گسار رابدرون چاهها # ~~کردند و کر گسار بدرون چاه رفت و در تحت چاه رسید و فریاد بر آورد # ~~و گفت ای پهلوان زودباشید مرا بالا بکشید که قریب هلاک شدم . چون # ~~کافران آواز کر گسار را از درون چاه1 شنیدند پنجاه نفر پهلوان # ~~نامدار همه یکبار او رااز درون چاه بر کشیدند و ببالابر آوردندو کر ~~گسار # ~~پیش کافران آمد زبورشاه گفت ای پهلوانان این چه حادثه است و کر گار # ~~را به پیش پادشاه آوردند. پادشاه پرسید که بچه سبب از درون چاه فریاد ~~بر آوردی # ~~و بدرون چاه چه عجایب دیدهآ» کر گسار خدمت [ کرد] و گفت ای شاه چون # ~~من در تحت چاه رسیدم نگاه کردم در تک چاه اژدهای سیاه دیدم که خواب # ~~کرده. ناگاه اژ دهای سیاه آو از شرفهآ * پای مرا شنیده از خواب ~~بیدارشده. # ~~چشمان آن اژدها بر مثال دوطشت پراز آتش میدر خشید و بقهر و غضب آن # ~~اژدها بطرف من نظر کرد. و نزدیک بود که از هیبت و صلابت آن ms28 اژدها # ~~زهرهام آب شود و آن اژدها دهان خود را باز کرد و خرمن آتش ازدهان # ~~او می بر آمد و قصد من میکرد وا گریک ساعت مرا ببالای چاه نمی کشیدند # ~~آن آتش مرا می سوخت. پادشاه سمرقند [چون] این سخن بشنید حیران # ~~شد و در فکرافتاد. آتازمان امیر تیمور گور گان بهمان نوع بایستاد. PageV01P032 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0044.jpg) # چون شهر سمرقند بامیر تیمور مسلم شد، آن سلطان دوران و آن پادشاه # ~~صاحبقران امیر تیمور گور گان از برای طواف شاه جوانان شاهزنده رضی الله # ~~عنه بر سر چاه آمد در آن وقت بر سر آن چاههیچ عمارت نبود چنانچه مذ کور # ~~شد، ودر آن ساعت امیر تیمور روی بطرف امیران خود کرد و گفت که # ~~امیران من در تواریخ چنین دیدهام که حضرت شاه زندهدرون این چاه # ~~زندهاند، لیکن ازنظر مردم بدرون این چاه غائب شدهاند . حالا دراین # ~~زمان ایشان زنده باشند یانی، ازعالم فانی سفر کرده باشند یانی ؟ امرا و # ~~سلاطین گفتند یا امیراین علم غیبی است و علم غیب را کسی نمیداند بجز # ~~خدای تعالی. دراین چاه زنده [بودن] ویا ازعالم فانی سفر کردن ایشان # ~~را تا کسی بچشم نبیند حکم نتوان کردن . در این اثنا خواجه عبدالملک # ~~گفتند که یا امیر حضرت شاه بدرون این چاه زندهاند و از عالم فانی بعالم # ~~باقی رحلت نکردهاند، از بزای آتکه من در کتابها خوانده ام که حضرت # ~~شاه رضی الله عنه تا وقت ظهور حضرت عیسی علیه السلام در درون این چاه # ~~زنده بطاعت و عبادت خدای تعالی مشغولاند [وباهمراهی مردان غیب و # ~~ارواح طیبه در آنجا استقامت دارند . چون حضرت عیسی علیه الصلوة و ~~السلام # ~~از آسمان بدنیا نزول نمایند در آن وقت حضرت شاه[زنده ارضی الله عنه از ~~آن # ثانیا امیر تیمور گور کان روی بطرف سپاه خود کرد و گفت ای # ~~امیران کسی از شمایان باشد که درمیان خود کمند1 بندد و درمیان چاه # ~~در آید، ms29 از حضرت شاه خبر بگیرد که زنده باشندو یامرده. و هر که دردرون # ~~این چاه در آید و خبر گرفته بیرون آیدمن زر2 ومال و نعمت و خلعت بدهم # ~~که آنرا حساب نباشد. در آن ساعت مردی ازمیان سپاه امیر تیمور قد ~~PageV01P033 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0045.jpg) # ~~راست کرد که نام آن خردمند حدا بود، بغایت پر دل و پهلوان بود. بامید # ~~مال و نعمت بامیر تیمورخدمت کرد و گفت ای امیر تیموراگراجازت شود # ~~من دراین چاء در آیم و از حضرت شاه خبر گیرم . امیر تیمور گفت ای # ~~حدا نیکوباشد، این کار کارتست و بغیر از تو کسی دیگررا زهره وقوت # ~~نباشد که بدرون این چاه در آید . اکنون زودباش و کمند بر میان خود # ~~بند و بدرون این چاه در آی و از حضرتشاه رضی الله عنه خبر گرفته بزودی # ~~از درون چاه بیرون آی و از کیفیت آن بمن خبرده تا که دل من قرار # ~~گیرد . در حال حدا کمند بر میان بست و سر کمند را سیاه امیر تیمور # ~~گرفتند وحدا بدرون چاه در آمد . بعد از ساعتی پای حدا درتحت چاه # ~~رسید. حدا نگاه کرد چاه را بغایت تاریک دیدو درتک چاه نشستو چشمان # ~~خودرا پوشانید ودست خود را بربالای چشم خودنهاد، چونکه حدا مردی # ~~بود کاردیده ودانا وعاقل، بعد از ساعتی چشم خود را گشاد و در تحت چاه # ~~نظر کرد، چاه راروشن دید. حدا براطراف آن چاه نظر کردو بریک جانب # ~~آن چاه غاری دید، ودرون آن غاردر آمد وروان شد . مقدار یک تیرانداز # ~~بدرون غاررفت و در پیشگاه آن غار سرایی دید بر مثال گنج فریدون و # ~~آن سرای را بلعل وجواهر آراسته بودند . حدا بدرون آن سرای # ~~در آمد، هر چند باطراف و جوانب آن سرا نگاه کرد، هیچ کس را دردرون # ~~آن سرای ندید و در پیشانی آن سرای نگاه کرد، دری دید و از آن در # ~~بدرون سرای در آمد باغی دید ms30 بغایت آراسته و بزرک و انگورهای الوان # ~~در آن باغ بود و بیک طرف آن باغ نگاه کرد میدانی دید که بغایت و سیع و ~~در # ~~آن میدان درختهای الوان بسیارو بینهایت بود چون، عرعروسرو وصنوبر # ~~و شمشاد وتاج بون و درخت خدنک* و سیب واناروتاک و ناشپاتی و بهی # ~~وزرد آلوو شفتالووانجیر و نارنج وترنج وخرما و چهارمغز* و گیلاس ویسته ~~PageV01P034 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0046.jpg) # ~~وبادام و امرود 1 و دیگرانواع فوا که و میوه در آن بسیار بودو تمام ~~میوههای # ~~آن درختان یخته بود ودر پای آن درختان سنبل وریاحین و سبزه و # ~~سه بر گه بسیار بود و چشمه هابسیار، واز آن چشمهها آب برروی سبزه و # ~~سه بر گه و سنبل جاری شده میرفت و دیگر آبهای روان در آن میدان بسیار # ~~بود و درختان آن باغ سر در سر یکدیگر رسانده 2 بود و مرغان # ~~خوش الحان بآوازهای دلفریب برشاخ آن درختان نشسته حمد وثنای حق # ~~سبحانه تعالی را میگفتند . تمام سنگریزههای آن جوی از در و مروارید # ~~ولعل وفیروزه ویاقوت ومرجان بود، وحدا خواست که ازمیوههای پختهآ # ~~آن درختان بگیرد ، ناگاه آوازبا هیبت و صلابت بگوش حدا رسید که # ~~ای سز گشته قصد گرفتن این میوهها مکن. اگرتویک خوشه از انگور و # ~~یا یکی ازمیوههای این درختان بگیری دمار از روز گارت بر آرم و باین # ~~گرزگران مغزت را پریشان سازم . بعده حدا برچپ و راست آن میدان # ~~نگاه کرد یک پیربا هیبت و صلابت را بدید که بدست گرزگران دارد و # ~~بانک بروی میزند . حدا از آن حال بترسید ودست از گرفتن آن میوهها # ~~باز داشت و گریزان شد و بطرف دیگر آن میدان رسید . چمنزاری و # ~~مرغزاری را دید آراسته و بغایت خوش و خرم و مقدار دوصد [و] بیست # ~~و چهار هزار اسب رادید که اندر آن مرغزار میچرید [ند] و دریشت آن # ~~اسپان. زینهای زرین تهاده اند و لجامهای آنها بجواهر آراسته ms31 و بر آن ~~اسبان # ~~کشیده و جوزاهای آن اسبها را ازدهان آنها بر آورده بودند. باز حدا # ~~نگاه کرد و در آن میدان قصری دید زرین و گرد اگرد آن قصر سرایها # ~~دید همه بزر و جواهراندوده اند و باطزاف آن قصر مقدار دو صد [و] بیست # ~~و] چهارهزار مرد استاده بودند ، بعضی از آنها بلباس سبز. و حدا مرد ~~PageV01P035 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0047.jpg) # ~~چاق گر بود و چاق گری را بسیار نیکو و خوب میدانست و هروقتا که بامیر # ~~تیموردشمنی روی میداد حدا را به چاق گری میفرستاد، حدا بر بالای تلی # ~~بر آمده لشکررا چاق میکرد و عدد آن سپاه را بامیر تیمور میگفت. اماحدا # ~~دید که شور وغوغای عجیبی در میان آن مردمان افتاد و آن سبز پوشان # ~~و سفید پوشان بایکدیکر گفتند که مردی در میدان در آمده است که اواز # ~~مایان نیست و مرد بیگانه است. و حدادرون قصر در آمد و نگاه کرد تختی ~~دید # ~~که بجواهر آراسته و بربالای آن شخص نورانی نشسته و بردست راست # ~~با لباس سفید نشسته بودند و حدا[از]یکی از آدمان آنجا پرسید که آن # ~~شخص که بر بالای آن تخت نشستهاند، بغایت نورانی، ایشان چه کسیاند # ~~ونام آن بزر گوار چیست؟ آن گفت بدان و آگاه باش آن مردیکه بر # ~~بالای تخت نشستهاند ایشان حضرت شاه زند قثم بن عباس رضی الله عنهمااند # ~~که عمزادهآ حضرت پیغمبرما صلی الله علیه و سلم اند و آنکه بدست راست # ~~ایشان نشستهاند حضرت ابوالعباس یعنی خضر علیه السلام اند و آنکه بدست # ~~چپ ایشان نشستهاند حضرت الیاس علیه السلام اند و دیگر آنها مردان # ~~غیب اند و ارواح طیبهاند و سه صد تنان اند و چهل تنان اند و هفت تنان ~~اند و # ~~سه تنان اندور جال الغیب اند[ که بخدمت و ملازمت حضرت شاهزنده آمده اند # ~~وهرروز بدین منوال تمام مردان غیب وارواح طیبه یکیار بامرپرورد کار # ~~هژده هزارعالم بخدمت و ملازمت ms32 حضرت شاه زنده رضی الله عنه می آیند # ~~وایشانر ازیارت می کنند و بعد از آن به مکانهای خود میروند و دریمین # ~~ویسار ومشرق ومغرب و درتمام روی زمین منشترمی شوند. اما حضرت # ~~شاه زنده دیدند که در میان ارواح طیبه و مردان غیب عجب شورش وغوغائی # ~~افتاده است. حضرت شاه رضی الله عنه گفتند که ای ارواح طیبه وای مردان ~~PageV01P036 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0048.jpg) # ~~غیب شمایان را چه شورش افتاده است ؟ ارواح طیبه گفتند ای حضرت # ~~شاه بدانید و آگاه باشید که امروز در میان ما مردی در آمده است که آن # ~~ازما نیست و بیگانه است. حضرت شاه زنده رضی الله عنه در قهر وغضب # ~~شده گفتند زود باشید و آن مرد بیگانه را گرفته به پیش من بیا[وارید، # ~~اورا چگونه حدست که درمیدان در میان مایان در آید. در حال خواجه کل # ~~فیض بغدادی که ایشان نزدیک بدروازهآ شیخ[زا5ه] آسوده اند[و] حضرت # ~~خواجه محمدفضل بلخی1که ایشان بدروازهآ فیروزآباد آسوده اندهردو # ~~معا روان شدند و به پیش حدا آمدند، یکی از دست راست و یکی از دست چپ # ~~حدا گرفتند و بنزد شاه زنده رضی الله عنه آوردند . حدا بدرون قصر # ~~در آمد و آب ازدیده خود جاری کرد و بحضرت شاه رضی الله عنه سلام کرد # ~~وایشان جواب سلام حدا را دادند . اما ازهیبت وصلابت شاه زنده رضی الله # ~~عنه بند در بندحدا لرزه افتاد [و] چون برک درختان لرزیدن گرفت ، و # ~~باوجودپردلی وبهادری رنک وروی حدا متغیر شد و ترسید . اما حضرت # ~~شاه رضی الله عنه سرمبارک خود را در پیش افکند و بعد از آن سر مبارک # ~~خود را بالا کرده روی خود را بطرف حدا گردانیده گفتند که ای بنده # ~~خدای از ارواح طیبه نترسیدی که چنین دلیرانه بدرون چاه در آمدی # ~~وچرا بی ادبی کردی ؟ اکنون ارواح طیبه را بفرمایم که دمار از نهادت # ~~بر آرند و دریک ساعت معدوم مطلق گردانند تا دیگران را ms33 عبرت شود # ~~که چنین دلیرانه بدرون چاه درمیان ارواح [طیبه] نه در آیند2 وحضرت # ~~شاه رضی الله عنه این بگفتند و حدا را عتاب کردند . حدا حضرت شاه # ~~زنده را خدمت کرد و گفت یا حضرت شاه زنده مرا عتاب مکنید که من # ~~در این امر بیگناهم و من به تور* خود دراین چاه نه در آمده ام و ~~امروزدر # ~~سمرقند امیر تیمور نام پادشاه بظهور آمده او ومرابزوری بدرون چاه ~~فرستاده PageV01P037 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0049.jpg) # ~~است . بیش ازاین مرا خطاب و عتاب مکنید که من طاقت آن ندارم و # ~~عنقریب که هلاک شوم . حضرت شاه رضی الله عنه گفتند که چرا دروغ # ~~میگوئی ، امیر تیمورترا به غضب بدرون این چاه نفرستاده است . تو از # ~~برای گرفتن ولایت و غنیمت و خلعت باختیار خود بدرون این چاه در آمده ای # ~~وبمن بگو که نام توچیست؛ گفت که یاحضرت شاه زنده نام من حداست. # ~~حضرت شاه زنده رضی الله عنه گفتندای حدا بایستی اینجا نمیدر آمدی، # ~~زینهار اسرارما وا آشکار مکن واین واقعات را پپادشاه خود مگو واگر # ~~اسرار ما را ظاهر کنی و واقعات مارا بپادشاه خود بیانسازی برتو المی و # ~~ضرری خواهد رسید و عضوی از اعضاء تو کم خواهدشد که آن از ناز کترین # ~~اعضاء توخواهد بود . حدا کریان شد و گفت ای حضرت شاه امیر تیمور # ~~پادشاه غیوراست و تاریخ را نیکومیداند، اگر سرشما را در پیش او بیان # ~~نسازم شاید که مرا عذاب و عقوبت کند و من نتوانم که عذاب اورا تاب # ~~وطاقت آورد. ای حضرت شاه اگر من بنا گاه از ترس پادشاه و جان خود # ~~این اسراررا آشکارا کنم با من بگوئید که برمن چه ضررخواهد رسید # ~~و کدام عضواز اعضاء من برهم خواهد شد . حضرت شاه زنده رضی الله عنه # ~~گفتند بمجردی که توسر مارابه پیش[پادشاه اخودعیان کردی دو چشم تو # ~~نا بینا خواهدشد و دیگر آنکه تاقیامت هرفرزندی که از اولاد تو بوجود ms34 ~~آید # ~~کورمی شود . بعده حضرت شاه گفتند ای حدا اکنون بر خیزو از پیش # ~~ما زود بیرون شوو بیش از این ما رادر تشویش مینداز. حدا در حال برخاست # ~~و از درون قصر بیرون آمد و از درون مرغزار بر آمد و از میان میدان و ~~باغ # ~~گذشت و از آنجا بدرغاررسید و از آنجا به تحت چاه آمد و سر کمند را # ~~برمیان بست وریسمان را بجنبانید و از تحت چاه فریادبر آورد ، گفت زود # ~~زود باشید و مرا از درون چاه بکشید، و آنان که بر سر چاه ایستاده بودند ~~PageV01P038 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0050.jpg) # ~~چون آواز حدا را شنیدید درحال کمند را کشدنده در یک ساعت حدا را # ~~ازچاه بیرون آوردند و کمند را از میان او گشادند و پیش امیر تیمور # ~~آوردند . حدا امیرتیموررا خدمت کرد . امیر تیمور گفت ای حدابدرون # ~~این چاه چه عجایب وغرایب دیدی؟ حضرت شاهزنده در درون این چاه # ~~هستند یاته ؟ حداگفت ای شاه دردرون این چاه در آمدم و در تحت آن # ~~رسیدم . بغایت تاریک بود . هیچ چیزی بنظرم ظاهر نشد و حضرت شاه # ~~دردرون این چاه نیستند . امیرتیمور درقهر وغضب شده بانک با هیبت و # ~~صلابت برحدا زد و گفت ای حدا اکنون کار تو باینجا رسیده که در پیش # ~~همچومن پادشاه دروغ میگویی و حال آنکه تمام مردم اتفاق دارند که # ~~حضرت شاه درون این چاه زنده اند و دیگر در تمام تواریخها نوشتهاند. # ~~اکنون زود باش واقعات حضرت شاه رضی الله عنه را بمن عیان ساز و اگر # ~~واقعات حضرت شاه را درپیش من بیان نکنی من ترا عذاب خواهم کرد # ~~که ماهیان در یاو مرغان در هوا زارزار در گریه در آیند. حدا گفت شهریار # ~~من دردرون چاه هیچ چیزرا ندیدم ، چگونه از واقعات ایشان بشما بیان # ~~سازم ؟ امیرتیمور روی بطرف حاجبان کرد و گفت ای حاجبان زود # ~~باشید جلادان را بیا[ورید . حاجبان رفتند جلادان را آوردند . # ~~چون جلادان درون ms35 بارگاه در آمدند امیرتیمور را خدمت کردند ، # ~~گفتند ای شهریار کاری و خدمتی باشد که مایان آنرا بانجام # ~~رسانیم . امیر تیمور گفت ای جلادان زود باشید سرازتنهآ حدا جدا کنید . # ~~جلادان امیر تیمور راخدمت کردند . گفتند این امر خوش باشد و منت # ~~داریم . همین ساعت سرازتن حدا جدا سازیم . این بگفتند ودست به قبضهآ # ~~شمشیر بردند وتیغ را ازنیام بر آوردند و بر سردست جلوه دادند و قصد ~~PageV01P039 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0051.jpg) # ~~کشتن کردند و خواستند سرازتنهآ حدا جدا سازند. حدابترسید، چونکه # ~~جان امرشیرین است، فریاد بر آورد که ای جلادان ساعتی دست از من باز # ~~دارید که من بامیرتیمور عرضی دارم تا بگویم . جلادان دست بازداشتند # ~~وحدا پیش امیر تیمور آمد وخدمت کرد و گفت ای شهریاز عالم اگر من سر # ~~شاه زنده را آشکارسازم عضوی از اعضاء من کم خواهد شد، میترسم که # ~~عضوی از اعضاء من کم شود، من چه خواهم کرد . امیر تیمور گفت ای حدا # ~~بامن بگو که کدام اعضاء تو کم خواهد شد . حدا گفت که ای شهریار # ~~بمجردی که من این سررا آشکار نمایم هردو چشم من نابینامیشود و دیگر # ~~اینکه از امروزتا روزقیامت هرفرزندی که از اولاد من بوجود آید آنها # ~~نیز بمثل من نابینا میشوند.اکنون ای شهریارعالم تو پادشاه مسلمانی، من # ~~خدمت ترا بسیار کرده ام، روا مدارید که برمن این چنین محنت وضرر # ~~رسد، فرزندان من تا قیامت از مادر نابینا واعمی تولد شوند . امیر تیمور # ~~گفت که باکی نیست و شنیدن واقعه مرا خوش است. اگر تو کورشوی # ~~از برای تووازبرای اولاد تودردرون شهر مدرسه بنا کنم که او را مدرسهآ # ~~کوران نامند و برای توباغی سبز نمایم که اوراباغ حدانامند واز دروازهآ # ~~سوز نگران تا دروازة فیروزه دوازده کوی را وقف اولاد تو گردانم که # ~~محنت نکشند و دیگر آنکه تو بر بالای اسب دونده سوارشو و اسب را بتاز # ~~و از آنجا که اسب تو بتازد و در موضعی ms36 که از تاختن بازماند تا آنجا آن # ~~ازمین را باولاد تووقف سازم. ثانیااینکه از سمرقند[هر] کدام تومان را ~~اختیار # ~~کنی آنرا بتو دهم . حدا این سخن امیر تیمور گورگان را قبول کرد . # ~~بعده امیرتیموراول از برای حدا مدرسه بنا کرد که امروز در شهر آنرا # ~~مدرسهآ کوران گویند و درسمرقند باغی بنا نمود که آن را باغ حدا # ~~خوانند . بعده درشهرسمرقند دوازده کوی را وقف اولاد حدا کرد . اما ~~PageV01P040 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0052.jpg) # ~~حدابخوداندیشید که اگرزمین انهار را اختیار کنم آب درغم خطر تاک # ~~است و همیشه آب [بر] او می افتدو اولاد من محنت و مشقت می کشند و یا # ~~اینکه به آب درغم غله نکارند، واگرزمین سغد را اختیار نمایم دریای # ~~کوهک بغایت کلان می آید و دیگر اینکه زه ولای در [زمین] آن # ~~بسیار است[و]او لاد من در آن زحمت و محنت بسیارمی کشند و نتوانند که # ~~بزمین سغد بفراغت کشتن، و اگر زمین شاودار را اختیار کنم بغایت دور # ~~است [و]اولاد من برفتن زمین شاودار عاجز آیند. نا چارزمین نصر آ باد را # ~~اختیار کردم که آن زمین بشهر سمرقند نزدیک است وزمین خشک است. # ~~بعده آن اسب را سوار شد از زمین قرشیک تاخته بزمین آق بفه و بزمین # ~~سه بخشی رسید ازسه بخشی به مصر رسید واز مصر به توعلق رسید واز # ~~آنجابه حاش تپه آمد واز آنجا به دولتشاه رسیده واز دولتشاه بزمین # ~~جها نگشا رسید و از جهانگشابه چنگل آمدو از آنجا به سای آهلیک رسید # ~~واسب حدا مانده شد ، قدم ته برداشت . حدا گفت دریغا که اسب بسای # ~~آهلیک نرسید و اگررسدی خوب بودی که اندک راه مانده بود . حدا # ~~این بگفت و تازیانه خود را بجانب سای آهلیک1 انداخت. بغد از آن # ~~حدا براسب سوارشد و بنزدیک امیر تیمور آمده خدمت کرد . القصه امیر # ~~تیمور از قرشیک تا بسای آهلیک و از دامنهآ نصر آباد تا بلب آب در غم و ~~قف ms37 حدا # ~~و اولاد او کرد، و بعداز آن امیر تیمور گفت [اکنون] که ای حداخاطرت # ~~جمع شد و ازغم اولاد فارغ شدی بیا و بگوی که در درون چاه چه عجایب و # ~~غرایب دیدی و حضرت شاه رضی الله عنه در درون چاه بچه کیفیت نشستهاند. # ~~بعده حدا خدمت کرد وزبان به تکلم گشاد و گفت ای شهریار بدان # ~~و اگاه باش چون بدرون چاه در آمدم درون چاه را بغایت تاریک دیدم ~~PageV01P041 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0053.jpg) # ~~وزمانی درتحت چاه نشستم وچشمان خود را پوشیدم وبدست بالای چشم # ~~خود مالیدم و بعد ازساعتی تک چاه را روشن دیدم و بطرف قبله رویهآ آن # ~~چاه غاری دیدم در درون آن غار در آمدم، سرایی دیدم که بغایت زیبا و # ~~چهار صفهآ خسروانه به چهارجانب آن سرای بناکرده بودندودر آن سرای # ~~تختی نهاده و آن تخت را بجواهر آراسته بودند، بدان خوبی که آن تخت # ~~را بزبان بیان نتوان کرد، و درون [و] بیرون آن سرای را بزراندوده بودند # ~~وطاقها ودروازههای آن سرای بلعل و فیروزه و یاقوت و مرجان ترتیب # ~~داده اند. اما بدرون آن سرای هیچ کسی نبود و از آن سرای در گذشتم و # ~~باغی دیدم که بغایت آراسته بودند وانگور های آن پخته ، الوان الوان # ~~اندر آن باغ میوهها بودو از آن باغ در گذشتم و بمیدانی رسیدم که بسیار # ~~زیبا و در آن درختهای الوان الوان و گونا گون بسیار بیحد بود،چون # ~~درخت خدنک و سیب وانار وتاک و ناشپاتی وبهی وزرد آلو و آلو بالو # ~~و شفتالو و انجیر و خرماو چهار مغزو کیلاس و امرو دوپسته و بادام و ~~چوبدانه * # ~~وچیلان وتوت خراسان و درخت جوزودارچین وزنجبیل و فلفل و هلیله و # ~~بلیله و ارغوان اندر ان میدان بسیار بود و دریای آن درختان سنبل و ~~ریاحین # ~~و گلهای الوان وسبزه وسه بر گه بسیاربود و آب وچشمه ها بود و آب # ~~برروی آن سه بر گه ms38 ها جاری میشد و درختان آن میدان سردر سریکدیگر # ~~در آورده بودند و مرعان خوش الحان در آن درختان نشسته بآوازهای # ~~خوش ودلفریب حمد و تنای پرورد گارهژده هزارعالم را میگفتند و تمام # ~~سنگریزههای آن در و مرواریدبود . لعل و فیروزه و یاقوت و مرجان در آن # ~~بسیار بود. حدا گفت ای شهریارمن خواستم که از آن [میوهها] بکیرم، ناگاه # ~~از یکطرف آن میدان آواز باهیبت و با صلابت بگوشم رسید که ای سرگشته # ~~قصد گرفتن این میوه ها مکن که دماراز نهاد توبر آرم وباین کرز گران ~~PageV01P042 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0054.jpg) # ~~مغزهای سرت را پریشان سازم ای شهریار!من از هیبت و صلابت اوترسیدم # ~~وبر چپ[و راست آن میدان نظر کردم. یک مردی دیدم باهیبت و صلابت # ~~که] گرز گران دردست دارد ، و از آن مرد بتر سیدم و گریزان شدم. از # ~~میدان بر آمدم و در بیرون میدان مرغزاری و چمنستانی دیدم که بغایت خوش # ~~وخرم[بود و] مقدار دو سد[و]بیست [و] چهار هزار اسب بازین ولجام اندران # ~~میدان میچر[ید]ند وزینهای آن اسبان از زر بود . حدا گفت ای امیر # ~~تیموردر میان آن مرغزار قصری دیدم ززنگار. گرد آن قصرسرایهادیدم # ~~زراندود و در اطراف واکناف آن قصر مقدار دو صد [و] بیست [و] چهار # ~~هزارمرد ایستاده بودند و بعضی از آن مردان لباس سفید پوشیده بودند . # ~~چون اندران موضع رسیدم شورشی از میان ایشانان پیدا شد و آن مردمان # ~~با یکدیگر گفتند امروز درمیان مایان مردی در آمده است که او ازما # ~~نیست ومرد بیگانه است . حدا گفت که ای شهریار در درون قصر نگاه # ~~کردم تختی دیدم بغایت آراسته و در بالای آن تخت یکی مرد نیک صورت # ~~را دیدم بی نهایت نورانی نشسته، چنانکه از نورروی مبارک ایشان تمام # ~~چمنز ارومیدان و باغ منوروروشن بود . بردست راست آن یک مرد پیر # ~~نورانی نشسته با لباس سبز و بر جانب دست چپ آن یک مرد نورانی دیگر # ~~ایستاده بالباس سفید . ای ms39 شهریار! من از آن مردمان پرسیدم که آن یک # ~~مردی که بر بالای آن تخت نشسته اند، بغایت نورانی، چه کس اند و نام آن # ~~بزر گوار چیست و آن آدمهایی که گردا گرد این سرای و قصر نشستهاند # ~~ایشانان چگونه مردمانند؟ گفتند که ای بنده خدای بدان و آگاه باش که # ~~آن بزر گواری که بربالای تخت نشستهاند ایشان پسرعم حضرت محمد # ~~مصطفی صلی الله علیه یعنی قثم بن عباس رضی الله عنهما اند و حضرت شاه # ~~جوانان حضرت شاه زنده اند، و آنکه دردست راست نشسته اند حضرت خضر # ~~علیه السلام[اند] و آنکه بر دست چپ ایشان نشسته اند حضرت الیاس ~~پیغمبراند PageV01P043 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0055.jpg) # ~~علیه الصلوة و السلام؛ و آن مردمانی که گردا گرد این سرای و قصر ~~ایستادهاند # ~~ایشانان مردان غیب و ارواح طیبه اند وسه صد تناناند و چهل تناناند و # ~~هفت تناناند و] سه تنان اند واوتاد و رجال الغیب [اند] که بخدمت و # ~~ملازمت حضرت شاه زنده آمدهاند وهرروزبدین منوال تمام مردان غیب # ~~و ارواح طیبه بامر پرورد گار عالم بخدمت و ملازمت حضرت شاه زنده # ~~می آیند [و[حضرت شاه را زیارت میکنند و باز بمکانهای خود میروند، # ~~ودریمین ویسارومشرق ومغرب ودر تمام روی زمین منتشرمیشوند . حدا # ~~گفت: ای شهریار عالم احضرت شاه رضی الله عنه دیدند که در میان مردان # ~~غیب شورش افتاد. فریاد کردند که ای ارواح طیبهوای مردان غیب شمایان # ~~را چه شورش افتاده است؟ ارواح طیبه گفتند: یاحضرتشاه زنده بدانید # ~~و آ گاه باشید که امروز درمیدان مردی در آمده است که اوازمایان # ~~نیست و مرد بیگانه است . حضرت شاه [زنده] رضی الله عنه درقهر وغضب # ~~شده گفتند که زودباشید و آن مرد را نزد من بیا[و ]رید، و اورا چه حدست # ~~که دردورن میدان مادر آید ؟ در حال ارواح طیبه [مرا] به پیش حضرت # ~~شاه [زنده] رضی الله عنه آوردند و من سلام کردم . ایشان جواب سلاممرا # ~~دادندو گفتند ms40 ای بندهآ خدای نترسیدی که دلیرانه دردرون چاه در آمدی؟ # ~~و من گفتم یا حضرت شاه زنده من به تور خود بدرون چاه نه در آمده ام، # ~~و امیر تیمور مرااز برای خبر گرفتن شمابدرون این چاه فرستاده است. حضرت # ~~شاه رضی النه عنه گفتند که برو و از درون این چاه بیرون شوواین سرمارا # ~~به پیش پادشاه خود بیان مکن و اگراین سر ما را به پیش پادشاه ظاهر # ~~کنی در حال دو چشم تو کورمی شود [و] تا روزقیامت فرزندان تو که از # ~~مادر تولد شوند کورتولد می شوند؛ومن گریان شدم و گفتم یا حضرت شاه # ~~زنده! [پاد]شاه من بغایت غیوراست، شاید که مرا عذاب کند و من طاقت ~~PageV01P044 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0056.jpg) # ~~عذاب وعقوبت کشیدن ندارم واگرسرشما را آشکارا بکنم و کورشوم # ~~حال من چگونه خواهد شدهواین بگفتم در پیش حضرت شاه [زنده و ]زار. # ~~زار گریه کردم. حضرت شاه [زنده رضی الله عنه گفتند که ای بندهآ خدای # ~~گریه مکن که درجهآ بی بصران1 بسیاربلند است، زیرا که بی بصران 1 # ~~بچشم خیانت نکنند واگربرایشان اجل فراررسد عزرائیل علیه السلامرا # ~~نه بینند وازهست وصلابت آن خلاصی یابند؛ وچون بی بصران1 را در # ~~گوردفن کنند سؤال منکر و نکیررا بآسانی جواب بدهند،زیرا که منکر # ~~و نکیررا نه بینید و ازهیبت و صلابت ایشان نترسند، بدان سبب جواب # ~~ایشان را بآسانی بدهند؛ واگربی بصران2 درروز قیامتسر از خاک لجد # ~~بردازند نابینا برخیزند و ازجزع وفزع قیامتایمن باشند، و در حسابگاه # ~~نابینا باشند، ودر میزان نا بینا باشند، ودر وقت نامهآ اعمال خواندن ~~نابینا # ~~باشند؛ وا گر در بهشت در آیند نابیناباشند. چون وقت دیدن دیدارخدای # ~~تعالی شود آن روزچشم کوران گشاده شود : اول وهله دیدار بیچون و # ~~بی نمونه وبی شبههآ الله تعالی را بینند . حداگفت ای شهریار آنچه دیدم # ~~این [بود] که بشما گفتم. چون حدا این سخن را بگفت و دو قطره آب سیاه از # ~~چشمان او چکید[ودر ms41 حال دو چشم او کورشد، و نیز اولاداوهم بفرمان خدای # ~~تعالی کورشدندو نیز تاروزقیامت کورخواهندشد. والله اعلم بحقیقة الحال. # [از نسخهآ ذیگر نوشته شد]* # نقل است که حضرت سلطان العارفین وقطب الطالبین، یعنی شیخ # ~~ابوالمنصورماتریدی علیه الرحمة والرضوان، فرمودهاند که در اینجا از # ~~تابعین ذاتی آسوده اند که [ایشان را خواجه عبدی درون میگویندوایشان ~~PageV01P045 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0057.jpg) # ~~بسیار بزرک وصاجب باطن بوده اند و ایشان را کرامات بسیار بوده : یکی از # ~~کرامات ایشان آن بود که بعد ازوفات آن جناب ملخ زرین باریدهاست. # و دیگرتا هشتاد سال از مر قد شریف ایشان بوی مشک می آمده است. # و دیگر اینکه هروقتا از آب کوهک در گذرند ، آن آب راه # ~~میداده است ، ووالدبزر گوارایشان راخواجه عبدی قدیر السعید نام بوده # ~~است، وایشان دامادحضرت امیر المؤمنین عثمان رضی الله عنه بودهاند و # ~~از سمرقندتا مزارخواجه رفته اندو با کفارغزاکرده وایشان بمنشور حضرت # ~~عثمان رضی الله عنه در سمرقند پادشاه بوده اند . # ودیگر مزارخواجه عبدی درون موضع ایستادن ابدال و اوتادبوده # ~~است وحضرت خضر و الیاس علیهما السلام در آنجامی آمده اند # و دیگر آنکه در آن موضع حوضی است که در وی چغران نمی - # ~~ایستادهاند. سبب اینکه: حضرت خواجه عبدی درون در آنجا اکثر درس # ~~میگفتهاند و چغزان بسیار فریاد میکردهاند وحضرت خواجه علیه الرحمة # ~~از سر غضب گفته اند که [یا اشمایا ما. بعد از آن تمامی چغزان از آن حوض # ~~پر آمده رفتهاند و در هر جا که چغزان باشند از آب آن حوض برده # ~~در آنجا ریزند تخم چغزان از آن جا برهم شوه و نماند . # و دیگر آنکه حضرت خواجه علیه الرحمة روزه میداشته اند و # ~~هروقت اگر افطار کردنی [می ]شدند آهوان صحرا از کوه می آمده اندو # ~~حضرت خواجه آهوان را میچوشیده 1 اند و بآن شیر آهوان روزه # ~~میکشادهاند . # ودیکراز کرامات حضرت خواجه علیه الرحمة والرضوان[ آنکه # ~~دایم شیرسوار میشدهاند و جفت گاو ایشان شیر بوده ms42 است . PageV01P046 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0058.jpg) # و دیگر آنکه حضرت خواجه [ را ] یسر[ی] تولد شده است و # ~~حضرت خواجه پسررابا شیرداده اندو شیر افرز ندایشان را گرفته غایب شده. # ~~بعد از پنجسال شیرفرزند ایشان را آورده داده است . # ونیز حضرت خواجه محمد قاضی قدس الله سره گفتهاند که یکهزار # ~~وسه صد [و]شصت کتابرا از علوم اولین خواندهام و چهارهزار ولی برحق # ~~را در پافتهام و با ایشان صحبت کردم و چهارصد کتاب را در علم اسرار # ~~خوانده ام؛ وهم گفته اند که هز ار حدیث خوان در پیش من حدیث خوانده اند # ~~و هزار[و هفتصد مرتبه حضرت خضر علیه السلام را دریافته ام و هفتاد ~~صحابه # ~~را دیدهام و این دولت را از خدمت یافته ام. # و دیگر آنکه حضرت خواجه عبدی رضیالله عنه از برای طواف خانهآ # ~~کعیه بیست [و]بار پیاده رفتهاند ، وهم گفتهاند که حضرت حق سبحانه # ~~تعالی مرا مقام شفاعت داده است که تانیم فرسخ راه جوارخود راشفاعت کنم. # واز حضرت شیخ ابوالمنصورماتریدی رحمة الله تعالی مروی است که # ~~که ایشان فرموده اند که مرابعد از وفات من بنزدیک حضرت خواجه # ~~وعبدی] درون دفن کنید که ایشان گفتهاند که تا نیم فرسخ راه همسایهآ # ~~خود را شفاعت خواهم کرد، تا که ازشفاعت ایشان محروم نمانیم. # و دیگر آنکه حضرت خواجه علیه الرحمة والغفران در ولایت # ~~سمرقند وفات یافتهاند و ازوفات ایشان چند وقت گذشته بود که ازقبر # ~~شریف ایشان آواز فاتحه خواندن میآمد. وفات حضرت خواجه علیه الرحمة # ~~درماه ذی القعده درسال دوصد [و اچهدا و اهفت بعد از هجرت بود . # و دیگر آ نکه مادر خواجه عبدی درون گفتهاند که میخواهم که # ~~بابار کن 1 رضی الله عنه را دریابم و ایشان در هندوستان اند؛چون کنم و ~~مرا # ~~سواری نیست . حضرت خواجه رضی الله عنه گفتند که ای مادر بیرون آئید. PageV01P047 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0059.jpg) # ~~بیرون آمدند. دیدند که دو شیر ایستادهاست، وحضرت خواجه هم # ~~بر آمدند. هر دو بر آن ms43 [دو اشیر سوار شدند و بیک روزاز ولایت سمرقند # ~~بهندوستان رفتهاند وبا بار کن را دریافته اند و صد هزار حدیث را در # ~~ییش با بار کن خوانده باز باجازت با بار کن در سمرقند آمدهاند . # نقل است که اول کسی که از پیران هندوستان به نبی ما علیه # ~~الصلوة والسلام ایمان آورد با بار کن ولی بودند رضی الله تعالی عنه و ~~از ایشان # ~~سر بسیار واقع شده است و گیاه کنب* را ایشان آشکار اکردهاند. # روزی پیغبر ما صلی الله عله و سلم تنها بصحرای مکه میرفتند. # ~~دیدند که لک لکی ماری را پیش انداخته قصد گرفتن او داشت. بنا گاه # ~~چشم آن مار بروی رسول علیه السلام افتاد وزاری کرد و پناه طلبید. آن # ~~حضرت صلی الله علیه و سلم [ ماررا] در آستین مبارک پناه دادند . لکلک # ~~گفت یا رسول الله! این ازماران دوزخ است، شما را ضرر خواهد رسانید. # ~~خواجه عالم علیه الصلوة والسلام گفتند یفعل الله مایشاء ویحکم مایرید؛ # ~~لک لک را وخصت دادند . رسول علیه السلام گفتند ای حیه بیرون آی # ~~که دشمن تو رفت . حیه گفت ای رسول خدا رخصت دهید تا کجای # ~~شمارا بگزم . رسول علیه السلام فرمودند که نیکی را بدی: امام در # ~~قصیدهآ نور آورده اند که آن حیه بانگشت حضرت محمد مصطفی صلی الله # ~~علیه وسلم زهر انداخت . بعد از آن حضرت پیغمبر علیه السلام انگشت # ~~مبارک خود را مکیده [آبدهان مبارکدر مغاک انداختند؛ سال دگر آن # ~~گیاه روئید و آن گیاه را بابار کن آشکار کردند. اما برک او حرام و پوست # ~~او به آب دهان مبارک آنحضرت صلی الله علیه وسلم جامهآ [اهل] علم شد. # و دیگر آنکه خواجه عبدی درون علیه الرحمة شهادت یدر خودرا # ~~رد کرده اند و گفتهاند که ای پدر بزر گوار درحالیکه من شیر خواره بودم ~~PageV01P048 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0060.jpg) # ~~شمامرا در باغ کسی در آوردید و دودانه انگور از آن باغ گر فتید: ms44 یکی آ ~~نرا # ~~دردهان خود انداختید ویکی آنرا دردهان من انداختید و من دهان خود # ~~را بازاستوار کردم و نخوردم و تاهفت سال قی کردم. چون پدرایشان این # ~~سخن را شنیدند همانروز از شهر بیرونشدند و درموضع قوچنان متوطن # ~~شدند، ازین جهت ایشان را خواجه عبدی بیرون گویند . # و دیگر آنکه حضرت خواجه [عبدی] درون را خواجه گنجی # ~~میگفتهاند، از آن سبب که از زیر ایشان هممشه زر می بر آمده است و # ~~مشت مشت زرمی پاشیدهاند وهیچ کم تمی شده است . # و دیگر آنکه خواجه عبدی درون گفته اند که من چهل قطب را # ~~در یافته ام وسه سال است که من بابدال واو تادو حضرت خضر و الیاس ~~علیهما- # ~~السلام همنشینی می کردم ودروقت حیات وممات با من همراه بودند . # و دیگر اینکه حضرت خواجه از برای طلب هیزم بیرون رفته اند و # ~~دیدهاند که هیزم زرشده است . # و دیگر اینکه در آن موضع باغی بوده است که آن را باغ شیران # ~~میگفته اند . هرسال خواجه عبدی درون بر گردن شیران یوغی می نهادهاند # ~~و در آن باغ کارمی کردهاند . # و دیگراینکه حضرت خواجه مدت هفتادسال درغار بوده و حالادر # ~~همان غار آسودهاند . # و دیگر اینکه جمیع اولیاء سمرقند کسب حال از روح پر فتوح # ~~ایشان کردهاند: مانند خواجه ایمن بن شیخ ابوالقاسم نیشابوری و خواجه # ~~ز کریا و شیخ ابوالحسن بصری و شیخ عبدالله انصاری و شیخ ابولیث # ~~سمرقندی . # و دیگر آنکه خواجه عبدی درون گفته اند که پیغمبری از پیغمبران ~~PageV01P049 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0061.jpg) # ~~از جیحون گذشته اند و بسمرقند می آمدهاند و ایشان مردم سمرقندرابدین # ~~دعوت کرده اند و ایشان در بلده سمرقند متوطن شده در آنجافوتده اند* # ~~و ایشان صاحب رمل بودهاند و ایشان را نام دانیال پیغمبر علیه السلام # ~~است، ومن نیز کسب حال خود را ازروح پرفتوح حضرت دانیال علیه السلام # ~~کردهام وهر که خواهد صاحب کشف گردد باید که هرجمعه مز ارفیض # ~~آثار حضرت ms45 دانیال پیغمبر علیه السلام را طواف نماید و هر چه از خدای # ~~تعالی طلب نماید بیابد . # و دیگر آنکه حضرت خواجه عبدی درون یک جامه را پنجاه سال # ~~پوشیدهاند. # و دیگر آنکه سر مبارک حضرت امیر المؤمنین حسین رضی الله تعالی # ~~عنه را از دست خوارجان گرفته در سرای خود دفن کرده اند و خود نیز سردر # ~~قدم ایشان نهادهاند . # ودیگر آنکه امام حافظ الدین بخاری، که پسرخواجه یونس است # ~~و هم داماد امام امیر اسماعیل سامانی، میگویند که جمیع مزارات بلدهآ # ~~متبر کهآ بخارا را طواف کردم و بمزار کلابادرفتم، گشادی نشد . بعده باز # ~~گشتم و بمزار فیض آثار حضرت خواجه عبدی درون آمدم و روزه میداشتم # ~~وشبها بیداربودم، چنان گشادی شد که صد کتاب درعلم معنی نوشتم . # ودیگراینکه حضرت خواجه علیه الرحمة والرضوان گفتهاند که # ~~هر که ما را بعد ازجمعه دریابد مظفر باشدبر ملوک دنیا. # و دیگراینکه حضرت خواجه گفته اند که من در سه ماه یک طهارت # ~~کردهام ویدرم حضرت خواجه عبدی بیرون در ششماه یکبارطهارت # ~~کردندی و با وجودیکه همهآ اعضای خود را مجروح کردی و وضو را # ~~تازه کردندی. PageV01P050 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0062.jpg) # ودیگر آنکه خواجه عبدی درون و حضرت امیر المؤمنین حسن # ~~وامام زین العابدین دریکجا آسودهاند . # ودیکر آنکه حضرت خواجه عبدی درون مدت هفتادسال خواب # ~~نکردهاند. # ودیگر آنکه هر که مزارفیض آثار حضرت خواجه عبدی درون # ~~را طواف نماید ثواب هفتاد حج را درنامهآ اعمال او نویسند . # نقلاست از امام محمدبن اسماعیل سامانی وصاحب صحیح بخاری: # ~~جمیع اولیای متقدمین بر آنند که خواجه عبدی درون علیه الرحمة # ~~قطب الاقطاب اند وجمیع مجتهدین بر آنند که خواجه عبدی درون از # ~~دختر پیغمبر علیه السلام تولد شدهاند، چونکه حضرت رسالت پناه صلی الله ~~علیه # ~~و سلم دو دخترخودرایکی نام رقیه و یکی ام کلثوم بحضرتعثمان رضی الله # ~~عنه تزویج نمودهاند و از رقیه سعید[بن عثمان که پادشاه سمرقند بودهاند # ~~وتولدشدهاند او ایشان خواهرزادهآ مادر حضرت خواجه ms46 عبدی درون اند. # ذکرچشمهآ ناوهدان: # نقل است ازشیخ ابوالحسن، ابن امیه بنت شیخ نظام الدین بصری # ~~رحمه الله که قریب بچشمه ناودان عزیزی آسوده اند که ایشان را شیخ # ~~نورالدین بصیر میگویند، بسیار بزرک و صاحب کرامات ویگانهآ عصر بودهاند. # ~~کرامات و مقامات ایشان بسیار بوده است ویکی از کرامات ایشان آن # ~~است که جمیع علوم ظاهری وباطنی بی واسطهآ خواص وعوام ازحضرت # ~~ملک علام بطریق الهام حاصل شده است وحضرت ایشان را جمیع علوم # ~~حاصل شده بود؛ چنانچه بعضی دانشمندان از برای امتحان از اطراف # ~~واکناف عالم آمده از حضرت ایشان سؤال میکردهاند و از ایشان جواب # ~~باصواب شنیده مرید و مخلص ایشان شده میرفتهاند. # نقل است که شخصی از شیخ شرف الدین سؤال کرده است که PageV01P051 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0063.jpg) # ~~حضرت شیخ نورالدین علیه الرحمة رابچه سبب قطب چهاردهم میکویند. # ~~ایشان گفته اند که ستار گان در شب چهاردهم ماه اطراف ماه را گرفته # ~~غلام اوشوند، همچنان تمام بزرگان اطراف حضرت شیخ نورالدین # ~~بصیر را گرفته بخدمت و ملازمت آن جناب میباشند . # ودیگربیان ارادت شیخ نورالدین بصیر علیه الرحمة: بدانکه شیخ # ~~نورالدین بصیر ارادت بشیخ زین الدین [ کوی عارفانی ]داشته اند و ایشان # ~~ارادت بحضرتامام ربانی شیخ ابو یوسف همدانی قدس سره داشته اند، # ~~و ایشان ارادت بحضرت شیخ ابوعلی فارمدی طوسی داشته اندو ایشان ارادت # ~~بحضرت شیخ ابوالحسن خرقانی داشتهاند وایشان ازروح پرفتوح حضرت # ~~سلطان العارفین سلطان بایزید بسطامی تربیت یافته اند وایشان ارادت # ~~بحضرت امام جعفر صادق رضی الله عنه داشتهاند . # نقل است که پدر و مادر حضرت شیخ نور الدین بصیرنور مرقده # ~~شریف بغایت پرهیز گاربودهاند و ایشان را فرزند نمیشدو از حضرت خلاق # ~~غالم فرزند طلب کردهاند . خدای تعالی حضرت شیخ نورالدین بصیر را # ~~عطا نموده بودهاست . # آوردهاند که درخانهآ ایشان اکثر بزر گان می آمدهاند و جمعیت # ~~بسیار میشده است و بعد از چند روز از درون ایشان آواز ذکرالله بگوش # ~~می آمده است . چون ms47 وجود شریف بظهور آمده نوروصفا در بشرهآ ایشان # ~~ظاهر ولایح شده است و هرد و چشم ایشان هموارو بجای آن دو چشم خط سیاه # ~~کشیده مانند مژگان . # نقل است که چون ایشان از مرتبهآ طفولیت بر آمدهاند بنزد شیخ # ~~عالمیان شیخزین [الدین] کوی عارفانی آورده اند. چون حضرت بزر گوار # ~~نظر کردهاند [ گفته اند] که خداوند تبارک و تعالی کنج را در ویرانه # ~~گذاشته است و حضرت بزر گوارایشان را بفرزندی قبول کرده بتربیت آن ~~PageV01P052 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0064.jpg) # ~~جناب مشغول شدند . گویند که تولد. حضرت برر گوار در موضع نوشکند # ~~بوده است. # نقل است که از موضع نوشکند تابه کوی عارفان یک فرسخ است و # ~~همیشه شیخ نور الدین بصیر رحمه الله تعالی بملازمت پیرخودمی امدهاند # ~~و در آمدن و رفتن چنان مبالغت میکرده اند که پشت مبارک ایشان بطرف # ~~والدهآ خود نمیشده است؛ وحضرت بزر گوار رباعی گفتهاند ، این است: # دردیدهآ دیدهام تویی بینایی %~% در لفظ عبارتم تویی گویا یی # اندرقدمم تو راة می پیمایی %~% چون جمله تو ، پس مرا چه میفرمایی # آورده اند که روزی شیخ زمان، شیخ زین الدین کوی عارفانی مریدان # ~~خودرا گفته اند که هیچ کس باشد که از معارف و اسر ار حقیقت گوید، که # ~~سؤالی داریم، جواب گوید. مریدان همگی خاموش1 گشتهاند و جواب # ~~نگفته اندو شیخ تا سه مرتبه میالغه کردهاند و باز همچنین گفتهاند. همه # ~~سر در پیش افکنده جواب ندادهاند. نا گاه شیخ نورالدین بصیر رحمه الله # ~~تعالی از جای خود برخاسته گفتهاند که اگر اجازت شود فقیر بخدمت # ~~شریف جواب گویم . حضرت شیخ زین الدین گفتهاند که ای فرزند # ~~گوئید . بعده حضرت بزر گوار قطب الاقطابزبان درربارشکر نثار خود را # ~~گشاده اند و بزبان ایشان سخنانی جاری شده است که آن جواب باصواب # ~~بوده است و حل چندین مشکلات دیگر شده است و همهآ مریدان # ~~متحیرشده اند و غریواز آن مجلس بر آمده است و شیخ زین الدین # ~~بسیار خوشحال ms48 و خوشوقت شده خدای تعالی را شکر بسیار # ~~گفته اند که در میان یاران ما این چنین کسی بوده است، و بعضی ازیاران # ~~که بخدمت بوده اند گفته اند که از آن زمان که بصحبت مشغول شده اند ~~PageV01P053 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0065.jpg) # ~~بک شیانه روز گذشته [بوده] است و مایان چیزی نگفتیم و شمارابی ذوق ~~کردیم: ### | رباعی # ~~ای آئینهآ انوار الهی که تویی وی جوهر پاک پادشاهی که تویی # ~~بیرون زتونیست هر چه در عالم هست از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی # نقل است که حضرت بزر گوار رحمهالله تعالی همیشه آفتابهآ آب طهارت # ~~شبی [حضرت شیخ زینالدین] سرمبارک خودرابر آستانهآ شیخ نورالدین # ~~نهاده بوده اند. همانشب هوا بسیارسرد بود . اتفاقا درهمانشب برف عظیم # ~~باریده بود و حضرت بزر گوار شیخ نور الدین بصیر رحمه الله تعالی از # ~~آن برف احتر از نکرده اند با آنکه حضرت بزر گوار در تحت برف غایب # ~~شده اند . چون حضرت شیخ زین الدین رحمه الله تعالی وقت سحر از # ~~حجره بر آمده وقدم بر برف نهادهاند حضرت . شیخ بصیردانسته از تحت # ~~برف بر خاستهاند و حضرت شیخ زین الدین گفته اند که ای فرزند ، # ~~ورالدین؛ آیا شمائید ، گفته اند بلی . بعده آفتابهآ شیخ [زین الدین # ~~را از بغل بر آورده به حضرت شیخ دادهاند، از حرارت بدن ایشان آب # ~~آفتابه بسیار گرم بوده است . در آنحال شیخ زین الدین بسیار خوشحال # ~~وخوشوقت شده، گفتهاند: که بهشیخ نورالدین رسیده است آنچه میباید. # ~~بعده حضرت شیخ زین الدین گفتهاند که اکنون شیخ نورالدین[تواند # ~~خلق را به خدای تعالی دعوت کند و بمرتبه از ما زیاد شده است . ثانا # ~~شیخ نورالدی را با مادرشان حواله سمرقند کرده اند . بعده حضرت # ~~زین الدین شیخ نورالدین را اجازت کلی داده فرمودهاند که چون بولایت # ~~سمرقند متوجه شوید چندقدم راه میروید، تر کی از پیش شمامی بر آید # ~~که آن یک اشتر ویک ستاغ1 * نذرما دارد و آن توشهآ ms49 شمااست . وقتیکه در ~~PageV01P054 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0066.jpg) # ~~سمرقند نردیک رسیدید، در فلان موضع، چشمه ایستکه آنرا چشمهآ # ~~ناوهدان گویند. چون اشتر آنجا رسد چوک* کند ویا خواهد کرد و بر # ~~خیزید و چند قدم راه دیگر میروید و باز چوک خواهد کرد، جای ایستادن # ~~شما آنجا. است مروی است که چون حضرت شیخ نورالدین علیه الرحمة # ~~بوالدهآ خود همراه روی بسمرقند کرده چند قدم راه آمده اند که آن # ~~ترک بآن ستاغ تلقان (؟) پیش آمده است. چون نظر آن ترک بجمال حضرت # ~~شیخ افتاد بشیخ سلام کرد و حضرت شیخ گفتهاند علیکم السلام یافلان!ترک # ~~تعجب کرده است. حضرت شیخ نورالدین بصیر حکایت شیخ زین الدین # ~~علیه الرحمة را به آن ترک گفته اند . نفس شریف حضرت بزر گوارقدس # ~~الله سره بآن اشترتأثیر کرده و آن اشتربه حضرت شیخ بصیر معامله نیک # ~~کرده است و حضرت شیخ نورالدین بصیر علیه الرحمة والده خودرا بر آن # ~~اشتر سوار کرده و خود مهار اشتر راگرفته بسمرقند رسیدهاند . بعده # ~~حضرت شیخ بصیر بسمرقند نزدیک آمدهاند. پاسی ازشب گذشته است که # ~~در آن شب بارادهآ حضرت الهی همهآ خلایق از صغیر [و] کبیر بخواب دیدند # ~~که منادی ندا میداد که ای خلق سمرقندولیی از اولیاء الله و دوست حضرت # ~~الله اینجا می آیند، باید که شمایان باستقبال آزذات بر آئید؛ و دیدهآ ~~باطن # ~~آن جناب بینا بود ومعاینه جمال با کمال ایشان را بوینید . # نقل است که چون اهل سمرقند از خواب بیدار شدند بهمدگر # ~~گفتند چنین خواب دیده ایم. همگی بالاتفاق باستقبال بیرون آمده دیدند # ~~که حضرت شیخ نورالدین بصیر والده اشان را بر اشتر سوار کرده مهار # ~~اشتررا خود گرفته ولباس اولیایی تحت قبای لایعرفهم غیری را پوشیده # ~~می آیند . خلق از ایشان مییرسیدهاند که چنین درویشی و چنین عزیزی ~~PageV01P055 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0067.jpg) # ~~اینجامی آیند. حضرت ایشان می گفتند آری، میآید. تابه مسجد سرریک # ~~رسیدهاند که حالا آن را مسجد کبود گویند . بعضی شناخته ؛ ایشان را ms50 # ~~طواف میکرده اندو خاک قدمهای ایشان را بچشمهای خود سرمه میکردهاند # ~~وحضرت شیخ نورالدین علیه الرحمة فرمودهاند کهای یاران! من از برای # ~~شما اینجا آمده ام و سخن مهمان راقبول کند و ما را سه روز اینجا # ~~مهلت دهید تا وصیت حضرت خود رابجا آریم و در این مسجد سه روز # ~~به]اعتکاف نشینیم و بحضرت پادشاه صحبت داریم . # القصه آنچه حضرت بزر گوارشیخ زین الدین بحضرت شیح نورالدین # ~~بصیر فرموده بودند عمل نموده بجای آورده مهاراشتررا سر دادند و در # ~~همان منزل که حضرت ایشان تعیین کرده بودند اشتر آمده در آنجاچوک 1 # ~~زد . باز اشتر را خیزانیدند و چند قدم راه رفته باز اشتر چوک1 کرد . # ~~حضرت شیخ نورالدین بصیر علیه الرحمة پرسیدهاند که این کوی را چه # ~~کوی میگویند، گفته اند که اینجا را کوی چوپانان گویند. بعده حضرت # ~~شیخ نورالدین بصیر علیه الرحمة گفته اند که اینجا مکان ما است چرا # ~~که کوی چویانان ما را مناسب است ، چونکه چوپانان گوسفند را از # ~~آفت کرک نگاه میدارند[ و [ ماخلق خدای را همچنان از آتش دوزخ # ~~نگاه میداریم بعنایت [خدای [تعالی. # نقل است که آن شب حضرت شیخ نور الدین بصیر رحمه الله تعالی # ~~در مسجد سرریگ [به] اعتکاف نشسته خدمت سدجلال الدین اشرف # ~~که یکی از سیدان صحیح النسب واعیان زمان و مشهور بودهاند کردهاند، # ~~ودر آن شب حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم درخواب سید جلال # ~~الدین در آمده فرمودهاند که ای فرزند همه اشیای خود را فرود # ~~آوردم در نظر شیخ و رالدین خار کش در آوردم تا در حق تو فاتحه خواند(؟) ~~PageV01P056 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0068.jpg) # ~~که دین و دنیای تومعموز شود و نعمت دنیوی و اخروی راحضرت حق # ~~سبحانه و تعالی بیمن نفس شریف ایشان روزی گرداند . # نقل است که چون سید جلال الدین اشرف ازخواب بیدارشدند # ~~دیدند که صبح صادق دمیده بود، حضرت جلال الدین از جای برخاسته # ~~وضو ساختند و نماز ms51 گزاریدند1 و بعد از آن فرمودند که همه اشیای # ~~مرا بیا[ورید، آوردند و حساب نمودند هشتاد هزار دینار برآمد. بعد # ~~از آن حضرت شیح جلال الدین همه مالهای خود را گرفته در نظر شیخ # ~~نورالدین بصیر آوردند وهدیه کردند . حضرت شیخ نورالدین بصیر # ~~رحمه الله در حق شیخ جلال الدین اشرف فاتحه خوانده اند. ثانیا خادم # ~~را فرموده اند که این هشتاد هزار دینار است : چهل هزار دینار آن را # ~~اسیاب طبخ سازید تا که مردم سمرقند را دعوت کنید . بعده خادم آنچه # ~~شیخ نورالدین فرموده بودند بجای آوردند . چون حضرت شیخ نورالدین # ~~بصیر از اعتکاف بر آمدند خلق کثیر وبی نهایت جمع شده مجلس عظیم # ~~بر ساخته اند که بوصف راست ناید. # نقل است که بعد از ادای مجلس حضرت شیخ نورالدین گفته اند # ~~که این چه سریست که دایم از طاعت وعبادت خدای تعالی حلاوت و # ~~لذت می یافتم، والآن آن حلاوت ولذت را نیافتم . خادم گفت که ای # ~~بزر کوار هیچ چیز بخدای تعالی پوشیده نیست . کسی که هشتاد هزار # ~~دینار ذخیره کند حال او چگونه خواهد بود؟ ای بزر گوار در کیسهٔ‌ من # ~~یک درم از خرج زیادتی کردا بعده حضرت شیخ نورالدین بصیر شیخ جلال- # ~~الدین را طلب کردند. حضرت شیخ جلال الدین بخدمت حضرت شیخ # ~~نورالدین بصیر رحمه الله تعالی آمدند. حضرت شیخ نورالدین بصیر کفتند: ~~PageV01P057 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0069.jpg) # ~~که ای فرزند جلال الدین این درم را بگیرید و بد کان نشینید که آن # ~~دست مایهآ شماباشد . بعدهسید جلال الدین اشرف سخن پیرخود را قبول # ~~کرده بد کان نشستند . # نقل است که چون شیخ جلالالدین اشرف بد کان نشستند همان # ~~روز پادشاه آن عصر از برای حضرت شیخ نورالدین علیه الرحمة یک در # ~~هدیه فرستاد . حضرت شیخ نور الدین آن در را بدست آدم پادشاه # ~~که آنرا آورده بود داده گفتند که این در را دربازار برده بهر نرخی # ~~که گیرند بفروشید . بعده رسول پادشاه آن ms52 در را گرفته ببازار آمد . # ~~اتفاقا گذار او بدکان سید جلال الدین افتادو آن در را بدست سید چلال- # ~~الدین داد. سید جلال الدین آن در را بیک درم از وی خرید . بعده # ~~صرافان جمع شده گفتند که ای سید جلال الدین چه نیکو سودا کردی. # ~~سید جلال الدین گفتند اینک در است . صرافان گفتند آن در از شما # ~~است. بعد از آن صرافان باز گفتند: ای سید این همه کرامات حضرت # ~~شیخ نورالدین است؛ آن روز که شما همه اموال خود را نیاز حضرت # ~~بزر گوار کردیدما همه غیبت شما را کردیم و گفتیم که حضرت شیخ همه # ~~اموال خود را صرف آن کردند، اکنون نان خوردن نخواهند یافت و # ~~این از اخلاص شما بود که هم سودای آخرت را کردید وهم سودای دنیا # ~~را . بعد از آن صرافان جمع شده در را بهمان هشتاد هزار دینار قیمت # ~~کردند . بعده آن رسول پادشاه آن درمرا گرفته بنزد حضرت شیخ نورالدین # ~~بصیر رحمة الله علیه آورد. حضرت بزر گوار فرمودند 2 که باین درم # ~~مویز بیا[ورید. مویز آوردند . امر کردند که اورا بکوبید . بعده او را # ~~کوفتند. بامر حضرت شیخ آنراگرفته بیک ظرف انداخته [و] آبکرده بنزد ~~PageV01P058 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0070.jpg) # ~~حضرت شیخ آوردند. حضرت بزر گوار از آن آشامیده تبرک کردند و # ~~اصحاب ایشان نیز تبرک کردند . بعده بآدم پادشاه داده گفتند : که این # ~~تبرکی ماست، بپادشاه خود برده بده . بعده آدم پادشاه آنرا بنزد پادشاه # ~~آورد . پادشاه بتعظیم تمام گرفته به نیت شفا از آن شربت بخورد، و ~~نیزامرا # ~~ولشکریان همگی از آن شربت بیاشامیدند و آن ظرف همان نوع پربود # ~~وهر کز کم نشده بود. باز آن شربت را بحضرت شیخ نورالدین فرستادند. # ~~پادشاه گفت که همه امرا از این شربت بخورند . همگی از آن شربت # ~~بخوردند واین ظرف هنوز پر بود ، گویا که کسی در آن تصرف نکرده # ~~است. حضرت شیخ نورالدین بصیر رحمة الله علیه میفرمایند که چون ms53 آن # ~~ظرف شربت را در نظر ایشان آوردند حضرت شیخ نورالدین بهمان آدم # ~~پادشاه گفتند که شربت نصیبهآ تست، تمام ساز . آن کس پادشاه شربت آن # ~~ظرف را تمام کرد . # نقل است که چون حضرت شیخ نورالدین بصیر رحمةالله علیه # ~~درسمرقند در آمدند خلق بسیار بفسق و پریشان حالی مشغول بودند، # ~~همچنانکه نارسیده ها جمع شده آب را شبیه بشراب ساخته میخوردند . # ~~حضرت شیخ نورالدین و ظیفهآ ذ کر شام جمعه بنیاد کردندوروان ساختهاند # ~~و بیمن نفس شریف ایشان مردم روی بطاعت و عبادت آوردند وهمه # ~~کود کان نشسته مجلس ذکر تقلید میکردند . # نقل است که حضرت بزر گوار درذ کر چنان گرم بودند که از # ~~دامن ایشان آتش می بر آمده است ، چنانکه خلق دور می ایستاده اند # ~~تانسوزند. ### | وباعی # ~~مائیم که عشق تو [بر] آموخته ایم چشم از رخ خوبان جهان دوخته ایم ~~PageV01P059 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0071.jpg) # ~~هر ذره که آتش ز نی عشق جهد در ماگیرد ، از آنکه ماسوخته ایم # نقل است که چون حضرت شیخ نورالدین بصیر وظیفهٔ‌ [ ذکر # ~~شام جمعه میفرمودند جمع بی ادبان درعیب حلقهآ ذکراو بی ادبی میگرده # ~~و ذا کران را افسوس میداشته اند . یکی از یاران که گستاخ بوده است # ~~بحضرت شیخ نورالدین بصیر گفته کهیا شیخ بزر کوار بعضی از آن بی ادبان # ~~درعیب ذکر ذا کران افسوس میدارند، اگر اجازت باشد هر کس را # ~~نگذاریم که در خانقاه در آید. حضرتشیخ نورالدین بصیر رحمه الله تعالی # ~~گفته اند که گوئید که خدای تعالی رادوست میداری ؟ اگر گوید که # ~~دوست میدارم1 کذارید، واگر کهنی نگذارید. # آورده اند که چون شب جمعه بر سردست در آمددو کس درخانقاه # ~~همگی میکفته اند که آری دوست میداریم، و این سر بحضرت بزر گوار # ~~علیه الرحمة روشن شده خوشحال وخوشنودشدهاند واین رباعی برزبان # ~~ایشان جاری شده است : # ~~ای لطف تو آامسالهمان3پارهمان دزباغ تو گل همان بود خارهمان # # پیوسته از آن گشاده باشد در تو %~% تا مست ms54 همان آیدو هوشیارهمان # نقل است که حضرت شیخ نورالدین بصیر رحمة الله علیه فرمودهاند # ~~که از حضرت حق سبحانه و تعالی امیدواریم که و ظیفهآ [ذ کر]شام جمعهآ ما ~~تا # ~~قیامت ترک نشود و فردایش قیامت باشد و اگر چنانچه آدمیان نمانند و # ~~فرشتهها آیند وظیفهآ مارا بر پای دارند، الله تعالی بر پای دارد . # نقلاست که حضرت شیخ نورالدین بصیر رحمة الله علیه هرچه گاهی4 ### | 4 - چ : چگاهیکه PageV01P060 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0072.jpg) # ~~که و عظ میگفتند. در هیچ و عظ نبوده است که از یک کس یا دو کسیا # ~~زیاده ازدو از ذوق و شوق نفس ایشان جان بجانان تسلیم نمیکردهاند. # نقل است که در سر دکان کسی مار عظیم چون اژدها پیدا شده # ~~بود. هیچ کس را آیارایین نبود که از آنجا گذرد. روزی شیخ نورالدین # ~~بصیر با جمیع مریدان خود میگذشتهاند و گذر ایشان بآنجا واقع شده # ~~است. یکی از مریدان خاص خود را گفتهاند که ای فلان! واورا درپیش # ~~خود طلبیده اندو دو آیت را از کلام حق تعالی با و تعلیم داده فرموده ~~اند که این # ~~دو آیت را در گوش آن مار بخوانید . بعده آن مرید درپیش آن مار # ~~رفته آن دو آیت را در گوش آن مار خوانده است. آن اژدها بقدرت # ~~رب العزة بسوی آسمان پرواز کرده غائب شده است . بعضی از مریدان # ~~گستاخی کرده گفتهاند که یا بزر گواراین چه سر بود که بظهور آمد؟ # ~~حضرت شیخ نورالدین بصیر گفته اند که آن فرشتهآ بود که تسبیح آن # ~~این دو آیت بود. ما اورایاددادیم، باز بهمان مقام و منزلت خودرفت . # نقل است که یک شخص منکر یک مار سفید را در صند و قچه کرده # ~~گفته است که من مار را در پیش حضرت بزر گوار می برم و امتحان میکنم . # ~~چون آن شخص در پیش حضرت بزر گوار شیخ نورالدین بصیر آمده # ~~پرسیده است که در این صندوقچه چه چیز است ، شیخ ms55 نورالدین سر در # ~~مراقبه افکنده اند و بعد از آن سر مبارک خود را برداشتهاند که بعنایت # ~~حضرت حق و پادشاه مطلق تمام ملک وهلوت را سیر کردیم ودیدیم که مار # ~~سفیدی از جفت خود جداشده وموضع اودر فلان جاست . بعده آن منکر # ~~اقرار کرده ومخلص و معتقد ایشان شده است واین رباعی را گفته است : # # ما را چکنی اگر کسی بدبیند! %~% عیبی که نه در ماست یکی صد بیند ~~PageV01P061 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0073.jpg) # ~~ما آینه ایم، هر که در ما نگرد هرنیک و بدی که بیند از خردبیند # نفل است که روزی خواجه عبدالخالق غجدوانی باجمیع مریدان # ~~خود به نزد حضرت شیخ نورالدین بصیر آمدند، شیخ بنماز گاه باستقبال # ~~بر آمده اند، و بعضی گویند که در نماز گاه صحبت داشتهاند و حضرت # ~~شیخ نورالدین بصیر حضرت شیخ عبدالخالق غجدوانیرا تکلیف کردهاند # ~~وحضرت خواجه عبدالخالق گفتهاند که مقصود ما حاصل شد . بعد از # ~~آن حضرت شیخ نوراندین گفتهاند که باری یاران توت سمرقند بخورند # ~~و حال آنکه یاران خواجه عبدالخالق غجدوانی گفته اند که از بخارا # ~~بجانب سمرقند رویم ، گفته و متوجه بسوی سمرقندشده اند و باهمدیکر # ~~گفته اند که مایان در سمرقند رویم، کاشکی موسم تابستان میبود که از # ~~توت سمرقند می خوردیم . اتفاقا در آنوقت زمستان بود و برف عظیم # ~~باریده بود و حضرت شیخ نورالدین بصیر یکی از یاران خودرا کفتهاند # ~~که توت این درخت را بیفشانید. بفرمان خدای تعالی و بکرامات شیخ # ~~نور الدین بصیر توت بسیاری در آن درخت پخته ، چنانچه زیر آن درخت # ~~پر از توت شده است و همه خلایق اینسامان از آن توت سیری خورده # ~~وسیر شدهاتد؛ و بعد از آن خضرت شیخ نورالدین علیه الرحمة خواجه # ~~عبدالخالق غجدوانی را و داع کردهاند و خوددر سمرقند آمدهاند . # نقل است که شیخ نورالدین را فرزندی بوده شیخ شمس الدین # ~~مخدوم نام . روزی از پدر بزر گوار خود اجازت طلبیده اند و گفتهاند # ~~که یابزر ms56 گوار! مابدیدن شیخ برهان الدین قلیچ میرویم ، او نیز غیوراست، # ~~مبادا که چیزی واقع شود. چون شیخ زاده بسیار مبالغه کردهاند؛ حضرت # ~~شیخ نورالدین گفته اند که اکنون شما میدانید. چون شیخ زاده رفته اند ~~PageV01P062 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0074.jpg) # ~~و شیخ برهان الدین ازجای خود بر خاسته اند 1 تا که ما حضری # ~~بیاورند چرا که ایشان را وظیفه آن بوده است که پسین سفره و پسین # ~~سلام برابر میداشتهاند و شیخ برهان الدین بجهت آن میگفتهاند که چون # ~~ایشان را از کس بخاطر آن جناب دشواری می آمده است فی الحسال # ~~یرچهآ * صابون وچهار گز کرباس در پیش آن کس می نهادهاند [و] آنکس # ~~جان بحق تسلیم می کرده است . چون شیخ برهان الدین بجهت ماحضر # ~~رفتهاند شیخ زاده شیخ شمس الدین محمد کتابی که در نظر شیخ برهان- # ~~الدین می بوده است گرفتهاند و آنر امطالعه کردهاند و در 2 آن غلطی # ~~یافتهاند وغلط آنرابناخن خود درحاشیه کتاب خطی کشیدهاند . چون # ~~شیخ برهان الدین ما حضر آورده اندواز این کارمطلع شدهاند که شیخ # ~~زاده شمس الدین محمد کتاب ایشان را مطالعه کرده در آن غلطی # ~~یافته [و] در حاشیهآ کتاب ایشان بناخن خودخطی کشیدهاند فی الحال # ~~بر خاسته3 و بخانهآ خود رفته چهار کز کرباس و یارچهآ صابون # ~~آورده در پیش شیخ زاده شمس الدین نهاده اند4 . شیخ زاده فی الحال # ~~از این عالم نقل کردهاند . این امردرحال به ضمیر منیر حضرت سلطان # ~~الاولیاء قطب الاقطاب، قطب چهاردهم علیه الرحمة ظاهرشده است وبیاران # ~~خود گفته اند که ماهم بوینیم وسر بر خرقهآ مبارکخود فرو بردهاند و # ~~بعداز ساعتی سربر آورده گفتهاند که کار او هم آخر شد. # آوردهاند که جنازهآ شیخ برهان الدین و جنازهآ شیخ شمس الدین را # ~~دریک زمان بر آوردهاند و هردورا در پهلوی یکدیگر دفن کردهاند و # ~~این قصه برای آن موضع معلوم و روشن شده است . ### | وباعی # ~~یک کج نظر از غیرت ماجان نبرد جز راست ms57 روی بر آه ما در نخورد ~~PageV01P063 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0075.jpg) # # در هژرده هزار عالم آتش بارد %~% گر عاشق ما بغیر مادر نگرد # نقل است که چون حضرت شیخ العالم و آن خلاصهآ وجود آدم # ~~سیف الدین باخرزی* که در بخارای شریف در فتح آباد آسوده اندایشان را # ~~نورالدین بصیر عهد برادری بودهاست و خواجه فتح آبادی هر گاهی که # ~~از آنجا بدیدن حضرت شیخ نورالدین بصیر می آمدند حضرت نورالدین # ~~علیه الرحمة از برای استقبال ایشان تا یک فرسخی راه از سمرقند که # ~~کو شکی بوده است که آنرا کوشک علةمه می گفته اند در آنجا رفته # ~~بیکدیگر ملاقات میکردهاند . ### | ر باعی # ~~کنج کاشانهآ ماخلد برین است امروز بیت احزان کداشاه نشین است امروز # نقل است که روزی خواجهآفتح آباد[ی] عزم دیدن شیخ نورالدین # ~~بصیر کرده اند . چون از خانه بر آمده اند برخاطر مبارک خطور کرده # ~~در ین موسم بملازمت حضرت شیخ نورالدین بصیر رویم کهدر انوقت # ~~انگور خلیلی سمرقند پخته باشد و از آن انگوربخوریم . چون خواجه # ~~فتح آباد[ی] بکوشک علقمه رسیدند حضرت شیخ نورالدین بصیر # ~~و دیگر از مریدان ایشان با ستقبال ایشان نبر آمده اند؛ و هرباری که ~~خواجه # ~~فتح آبادی بکوشک علقمه می آمدند حضرت شیخ نورالدین باستقبال # ~~می بر آمده اند، این مرتبه نه بر آمده اند و خواجه فتح آباد[ی] از آن ~~در # ~~تعجب ماندند . القصه در دهلیز حجره شیخ نورالدین رسیدند؛ یکی از # ~~خادمان شیخ نورالدین که گستاخ بوده اند بنزد شیخ در آمده گفتهاند ~~PageV01P064 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0076.jpg) # ~~که یا بزر گوار حضرت شیخ العالم بدیدن شما آمده اندو دردهلیز ایستاده ~~اند، # ~~دستورمی باشد که بنزد حضرت شمادر ایند؟ حضرت شیخ نورالدین بصیر # ~~گفته اند که از برای دیدن ما نیامده اند و از برای خوردن انگور خلیلی. # ~~آمدهاند . حضرت شیخ العالم این سخن را شنیدند و ازهمانجا باز گشته # ~~ودر بخارا رفتند ویک پای خود را ازرکاب بر آورده برزمین نهاده ویک پای # ~~دیگر ms58 بر کاب مانده و ضمیر خود را از آن یاک کرده باز از برای دیدن # ~~شیخ نورالدین بصیر در سمرقند آمدهاند و در آنوقت این بیترا گفتهاند : # ~~روزی که مرا وصال تو دیده شود از فرق سرم تا بقدم دیده شود # نقل است که روزی حضرت شیخ نور ا لدین بصیر رحمه الله از # ~~بازارموزه دوزان گذشته اند . یکی از موزه دوزان اوصاف حمدهٔ‌ # ~~ایشان را شنیده بود و آرزوی دیدن جمال مبارک ایشان داشت. چون نظر # ~~آن موزه دوز بر چهرهآ منور ایشان افتاد بسرعت تمام از جای خود # ~~بر خاست 1 وروی خودرابرقدم مبارک، ایشان میمالید 2 وطواف میکرد # ~~واتفاقا بر خاطر او گذشت که در وقت بر خاستن سوزن خود را راست # ~~نکرده بودم . این شبه بر ضمیر منیر شیخ نورالدین عیان شده عصای # ~~خود را بر بالای آن سوزن نهادهاند و گفتهاند که اینک سوزن خود را # ~~بگیر، وروان شده اند و همه معتقد بولایت و کرامت حضرت بزر گوار # ~~شدهاند . ### | وباعی # بایار بود اگر بود بازارم %~% کزیار بود همه نظام کارم # نقل است که شیخ نور الدین باجمیع مریدان خود در مسجد PageV01P065 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0077.jpg) # ~~نشسته بوده اند که ناگاه سر مبارک خود را بخرقه پیچیدهاند و بعد از # ~~زمانی سر ازخرقه بیرون آورده اند و آستین مبارک خودرا افشانده اند # ~~چنانکه قطرات آب از آستین مبارک ایشان چکیده است . بعضی از مریدان # ~~گستاخ بوده اند ، از حضرت شیخ نورالدین سؤال کردهاند که این # ~~سر چه بود بظهور آمد؟ حضرت شیخ فرموده اند که از دریای نیل # ~~کاروانی میگذشت، اتفاقا باد مخالف بر خاست1 و کشتی میخواست # ~~که غرق شود و ایشانان مرایاد کردندوما ایشانان رااز غرق شدن خلاص # ~~کردیم و آستین ما در آنجا ترشد و ایشانان در فلان روز خواهند آمد # ~~و صندوقچهآ زر بنام ما کرده اند و بعضی از یاران آن روز وساعت را # ~~کتابت کرده اند. بعد از چند روزی ایشانان ms59 آن صندوقچهآ زر را آوردهاند. # ~~روزی حضرت شیخ نورالدین بصیر با اصحاب واحباب خود نشسته بودهاند # ~~که جمعی بازر گان بملازمت شیخ در آمدند و صندوقچهآ از زر را که # ~~نیاز ایشان کرده بودند در پیش حضرت بزر گوار نهادند2 و حضرت # ~~بزر گوار آنرا قبول کرده در حق ایشان دعا کردند و فاتحه خواندند. # ~~بعضی از مریدان شیخ نورالدین بصیر از سودا گران2 پرسش نمودند و # ~~گفتهاند که از کجامی برسید؟ و [سودا گران گفتند ]مایان دردریای # ~~نیل نشسته بودیم که بناگاه باد مخالف بر خاست1 و کشتی بغرق شدن # ~~نزدیک رسیدو هر کس عزیز خودرا یادمیکرد و استمدادمی نمود مایان # ~~گفتیم که یا بزر گوار ! شیخ نورالدین بصیر مایان را دست # ~~گرفتند، وهمه خلایق معاینه دیدند که از میان دریا دستی بر آمد و # ~~لب کشتی را گرفته برلب در یاکشید و همگی ماز آن دریا نجات یافتیم و # ~~آن صند وقچهآ زرر انیاز حضرت ایشان کردیم. بعده مریدان همان کتابترا ~~PageV01P066 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0078.jpg) # ~~بر آورده دیدند و مطالعه کردن که درهمان روز وهمان ساعت بود که # ~~حضرت شیخ نورالدین [بصیر] گفته بودند. # نقل است که حضرت سلطان العار فین قطب الاقطاب قطب چهاردهم # ~~شیخ نورالدین بصیر رحمه الله تعالی گفتهاند که در ماه ذی القعدهٔ‌ سنهآ # ~~ششصد [و چهل وشش باشد که ما از این دار فنا بدار بقا رحلت خواهیم # ~~تمود. # نقل است که بعد از وفات حضرت شیخ نورالدین [بصیر]هیچ کسی # ~~نمیتوانست از نزدیکی مرقد منور معطر حضرت ایشان گستاخی کرده گذرد، # ~~واگربنا گاه مستی یابی ادبی کستاخی میکرده است در حال بعلتی و یا # ~~برنجی گرفتاری شده است، اگر چه در این زمانها از بعضی بی ادبان # ~~گستاخی صادر شود اورا عفو میفرمایند . و اما آوردهاند که در آن # ~~زمان تا قریب بوستانی خان در نواحی وجوار حضرت بزر گوار کسی را # ~~حد و یارایی1 نبود که درخانههای خودبی ادبی کنند و بی طهارت باشند، ms60 # ~~اگر بناگاه کدخدایی واقع شود فی الحال غسل می کرده اند و اگر # ~~بی پروایی کنند بمرضی گرفتار می شده اند،[ و]چون آن عارف سبحانی و آن # ~~شیر بیشهآ ربانی شیخ برهان الدین ساغرچی ظهور کردند ازاین حال # ~~و کیفیت مطلع گشتهاند . # نقل است از سلط ان العارفین و آن برهان حقیقت و آن قطب دنیا[ که # ~~شیخ ساغرچی از نسل حضرت امیر المؤمنین عمربن الخطاب بودهاند ، # ~~چنانچه در نسب نامهآ ایشان مشروح است ، اما نکته درین که ایشان # ~~را ساغرچی مینامند ازین جهت[بود] که درزمانی که لشکر اسلام درولایت # ~~سمرقند آمدند بعداز ولایت بخار اقلعهآ معظم تر از قلعهآ ساغرچی نبوده ~~است، PageV01P067 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0079.jpg) # ~~از آن سبب لشکر اسلام اول متوجه بآنجا شدهاند و محاصره نسوده اند. # ~~چنانکه در اندک روز فتح آن قصبه شده است. چون آنجارا فتح نمودند # ~~حکومت آنجا را بخدمت حضرت بزر گوار داده اند و دیگر حالات و # ~~و اوصاف ایشان بسیار است . اما بطریق اختصار چند کلمه از او صاف آن # ~~ذات در قلم آورده شود، واین آن بود که چون حضرت بزر گوار بر گزیدهآ # ~~آفرید گار از مادر تولدشدهاند سه شبانه روز غایب شدهاند . والدآ ایشان # ~~بسیار بی طاقتی میکردهاند، اما یدر بزر گوار ایشان حضرت خواجه # ~~علیه الرحمة الم آتش دل والده شان راتسکین میدادهاند که تحمد میباید # ~~نمود . چون از حد گذشت لاعلاج ایشان بطلب فرزندبر آمدهاند وسراغ # ~~میکرده اند. نا گاه مؤذنی نشان داد که در فلان جا است . آمدند و در # ~~آنجا که مؤذن نشان داده بودفرزند را از آنجا دریافتند، دیدند که بر # ~~روی سنک سفیدی که حالانیز تبر کا برجا است یافتند وفرزند خودرا # ~~گرفتند و بخانهآ خود آوردند و بوالدهآ او گفتند که تحمل من بجهت آن # ~~بود که مرا بواقعهآ آن بشارت شده بود که فرزندتورا خواهیم1 داد[و[نادور # ~~قیامت نام او دردنیاخواهد بود. جزم کردم که فرزند معهود این فرزندست. # ~~بعد از آن ms61 روز بروز خارق عادت درحالت طفلیو کود کی از ایشان صادر # ~~میشد که شرح آن بطول انجامیده مییابد . تا آنکه بالغ شدند . # نقلاست که اجازت ازوالدهآ بزر گوار گرفته متوجه مکه شده اندتا # ~~نوبت طواف مکه [شد] و باز بزیارت پدر بزر گوار و والدهآ عزیزه می آمداه ~~ند. # ~~بار سیوم که آمدند عزیزان از دار دنیابدار آخرت انتقال فرمود[ه بود]ند. # ~~چون دفن پدر و مادر را بمراتب کردند، بعد از آن بخاطر ودل خود # ~~تسکین داده در ولایت بغداد رسید [ند و] آن زمان بود که قطب یمن شیخ ~~PageV01P068 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0080.jpg) # ~~نورالدین عند الرحمن اسفراینی 1 در آنجا بودند . چون بآنجا # ~~رسیدند عظمت وشو کت شیخ را در مرتبهآ یافتند که حد وغایت نداشت. # ~~آورده اند که چون ایشان از راه مانده شده بودند متوجه به مطبخ # ~~حضرت ایشان شدند و ساعتی در آنجا قرار گرفتهاند ، بعداز آن کسی که # ~~در مطبخ ایشان بود ازوی پرسیدند که حضرت شیخ را می توان دید؟ طباخ # ~~بطریق تعجب برایشان نگاه کرد و گفت که شما مسافرید، کیفیتدیدن # ~~و محل ملازمت حضرت ایشان را نمیدانید، چرا که بسیار وقت است که # ~~پادشاهان می آیندو محل زیارت را نایافته باز میروند. مطبخی در این سخن # ~~بود که از درون حرم کسی بتعجیل تمام متوجه مطبخ شده می آمد تا آنکه # ~~رسید و گفت که در این مطبخ مسافر کیست که آمده است، همین ساعت # ~~آن مسافررا بمن نشان بدهید . مطبخیان یک نوبت دیگر در تعجب ماندند # ~~و بتعظیم حضرت شیخ را نشان دادند . چون آن مرد حضرت شیخ را دید # ~~باعز از تمام گفت السلام علیکم یاشیخ برهان الدین . بعده ایشانرا گرفته # ~~بحضورشیخ بردند . چون ایشان رادریافتند و از احوال ایشان پرسیدند # ~~آن زمان بود که چهل تن اوتاد در حضور آنحضرت نشسته بودند و طعامیکه # ~~بودخورده بودند. حضرت شیخ نورالدین گفتند که شما شیخ برهانالدین # ~~کاسه لیس را میداند؟ وازین سخن مراد ms62 آن بود که کرامت و فراست # ~~حضرت شیخ برهان الدین را باین چهل تنان بنمایند وچون جواب # ~~خواهند داد. ایشان فرمودند که ما میدانیم، بر خاستند و این چهل کاسههٔ‌ # ~~آش آلوده را بانگشت مبارک خود جمع ساختند . یک کاسه پرشد و آن # ~~طعام را خوردند و گذاشته ا بر جای خودنشستند ، وچون این حال را # ~~مشاهده کردند حضرت شیخ فرمودهاند که ای فرزند برهان الدین ما ~~PageV01P069 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0081.jpg) # ~~معانی هر چهلتن او تاد که اینجا حاضراند بتودادیم، چنانچه در همین یک # ~~مجلس آن مقدار بحال شیخ برهان الدین التفات نمودند که آن مردم که # ~~سالها در خدمت ایشان بودند در رشک شدند و سراین معنی آن بود که آن # ~~ولیان بریأضت شدهاند . # وحضرت شیخ برهان الدین ولی مادرزاد بودهاند . # ودیگر[آنکه] ایشان روز بروز در ترقی بوده اند از جانبین تا آنکه # ~~در روز مجلس طریق نشستن آن بود که بطرف راست ایشان شیخ برهان الدین و # ~~بطرف چپ ایشان شیخ علاء الدولهآ سمنانی1 علیه الرحمة که سرمرید آمدهآ # ~~آنحضرت بودند نشستهاند، و باقی عزیزان بمراتب نشستهاند وچون مجلس # ~~گرم شد چنانچه اولیا در سماع شدند؛ و شیخ علاء الدوله سمنانی خرقهآ # ~~تمام ساخته بودند امروز بنظر حضرت شیخ آورده بودند که چند سال در # ~~آن مشغول گردیده بودندبر نهجی که برهرتخته آن لااله الاالله گفته ~~بودند، # ~~بطمع آنکه این خرقهآ متبرک را بنظر شیخ که پیرم اندباید که خود آورده # ~~به تن مبارک ایشان پوشانم . اماحضرت شیخ نورالدین بصیر از غایت محبت # ~~و دوق که بشیخ برهان الدین داشتند خواستند کسه آن خرقه را بشیخ # ~~برهان الدین یوشانند ولیکن بجهت خاطر مبارک شیخ علاء الدوله که # ~~چند سال درین خرقه بسر برده بودند ملاحظه مینمودند، تا آنچنان # ~~بخاطر آوردند که این خرقه را در میان خانه پرتافته* . بعده بعلم باطن # ~~اشارت کنم تاکه آن خرقه در گردن حضرت برهان الدین افتد . چون # ~~اگر همچنین کنم خاطر شیخ علاء الدوله ms63 سمنکانی نخواهد رنجیدن، و # ~~همچنین کردند وخرقه را برهوا انداختند. خرقه برهوا بر آمده سماع # ~~کنان چرخزده بر گردن شیخ برهان الدین فرود 2 آمد و شیخ علاءالدوله ~~PageV01P070 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0082.jpg) # ~~سمنانی را عجب رشکی پیدا شد . # نقل است که روزی تاجی از برای شیخ نورالدین قدس سره آورده # ~~بودند. ایشان تاج را برسر نهاده حضرت برهان الدین را حاضرساختند و # ~~نیزشیخ علاء الدوله را هم درهمان وقت حاضر نمودند . بنا بر آنکه بنظر # ~~شیخ برهان الدین تاج را برسرعلاء الدولهسمنانی پوشاند،تا آنکه رشک # ~~از میان این دو عزیز مرتفع شود . در این حال بسخن مشغول بودند و # ~~خواستند که بعلم باطن بتاج اشارتی کنند که بسر شیخ علاء الدوله برود # ~~و این معنی را هم شیخ علاء الدوله دانستند و متوجه شدهاند که بیکبار # ~~آن تاج ازسرجضرت شیخ نورالدین برخاست و بی اختیار برسرحضرت # ~~شیخ برهان الدین رفته نشسته، و چون این حال رامشاهده کردند حضرتشیخ # ~~نورالدین گفتند که یا علاءالدوله دیدید که ساغرچی هم تاج را برد وهم # ~~خرقه را! ودراین باب سخن بسیاراست ، اما مختصر کردیم . # نقلاست که ایشان درمکهآ معظم بودند ومدتی در آنجا اوقات بسر # ~~می بردند تا آنکه ملازمان مکه ایشان راولی دانستند؛ چنانکه از ایشان # ~~خوارق عادت از حد وعد[زیاده ] ظاهرمیشد، ازین جهت آنان روی # ~~بطرف ایشان آوردند و مهماتیکه از کلی و جزئی در میان آنها و اقع میشد # ~~رجوع بحضرت نموده مدعای خودها را از ایشان دریافت میکردند . ثانیا # ~~ایشان از مکهآ معظمه بر آمده بیغداد آمده ساکن شدند، ا کثر اوقات را در # ~~بغداد گذرانیده بودند. هرسال از برای طواف بمکه می آمدند. چون بمکه # ~~معظمه می آمدند ملاز مان بشیخ عجم آمده میگفتند و اظهار محبت و اشتیاق # ~~میکردند که شما را چه شد که خود رااز مادور انداختید. حضرت شیخ # ~~برهان الدین گفتند شمایان چون مهمات خودها را بمن عزض مینمودید # ~~و من بحال شمایان نظرمی کردم ازیاد خدای ms64 تعالی غافل میشدم و سبب این ~~PageV01P071 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0083.jpg) # ~~بود که آنجا را اختیار نمودم وهم از طواف مکه دور بودن ایشان را یک # ~~شب معراج اولیائی حاصل شده بود چنانچه ایشان را بآسمان اول بردند. # ~~در آنجا که رسیدند ندایی آمد که یا برهان الدین طلب از ماچه # ~~میطلبی؛ ایشان گفتهاند که محبت تو. بازندا آمد که یا برهان الدین اگر # ~~مهرنبوت ختم نبودی توهم از در چهآ نبی سر بر آورده بودی. چون از آن # ~~حالت با هیبت که از عین عنایت الهی بود فارغ شدم خودرا در حالت دیگر # ~~دیدم، واین آن بود که بعد از معراج مذ کورایشان را قطبی عنایت شد . # ~~بعد از آن قطب بودن ایشان تا آخر عمربود . اما در مملکت خطای رفته # ~~بودند. اگر کسی رادرقطب بودن آن ذات شبهه واقع شود رجوع برسالهآ # ~~امیر سید علی همدانی نماید و در آنجا ملاحظه کند . # نقل است از امیر سید علی همدانی رحمه الله که مدت چندسال در # ~~مکهآ مکرمه ملازم [بود] بداعیهآ آن که از قطب نشانی یابم و بدولت و ~~ملازمت # ~~قطب مشرف شوم هرصباح شخصی را میدیدم که در مکه امامتی میکرد # ~~وچون از نماز[فاراغمیشدم اورا نمیدیدم . یکروز بخود گفتم از ایشان # ~~سؤال کنم . آمدم واز آن عزیز سؤال کردم 1 که یا بزر گوار چونست # ~~که بنمازبامداد امامت میکنیدو تا صباح دیگرشماراکسی نمی بیند . # ~~ایشان گفتهاند که دیگر بارهر گز مرانخواهیددیدن مگردر ولایت خطای. # ~~چون این سخن را بمن گفتند دیگر آن عزیز را ندیدم. اما در آرزوی # ~~دیدن آن ذات عمر بسر می بردم تا که بشارتی یافتم که یا سیدعلی همدانی # ~~بدانکه قطب همان شخصی بود که درمکه امامتی میکرد ، اورا ندانستی، # ~~حالا میخواهی که آن را دریابی؟ بجانب خطای باید روی؛ و این زمان # ~~عهد کردم که بملازمت آن عزیز روم . چون می رفتم در راه بولایت ~~PageV01P072 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0084.jpg) # ~~طالقان رسیدم ودر آنجا امیرسید محمد طالقانی را ms65 دیدم وباوعرض کردم # ~~که داعیهآ دیدن قطب دارم و قطب را در ولایت خطای نشان یافتم. چون # ~~امیر سید محمداین سخن را شنیدند آن شخص نیز برفتن ودیدن قطب # ~~رغبت نمودند و هردو بولایت خطای متوجه شدیم و در پای تخت خطای # ~~رسیدیم واز حضرت بزر گوارنشان پرسیدیم و در درون حرم نشان دادند، # ~~ودرین حرم هفت دربند بود و پادشاه در آن بود و محل ازدحام و لشکر # ~~بسیار بود و بسعی تمام از در بند گذشته بدرون رفتیم و دیگر زیاده ~~نتوانستیم # ~~بر آن راه یافتن ودر همانجا ساکن شدیم و در گوشهآ نشستیم و بایکدیگر # ~~گفتیم که احوال عالم بر قطب ظاهراست، باید که آمدن مایان بایشان # ~~معلوم باشد . چون در این گفتگو بودیم که بنا گاه یک یساول با هیبت # ~~بر سرش یک طبق آش گرفته می آورد و می گفت که سید علی همدانی # ~~کیست که این آش را پادشاه از درون برای او فرستاده است واین کردار # ~~آن بود که پادشاه خطای سالی یکبار مردم را می بیند . امسال پادشاه # ~~خطای حضرت شیخ برهان الدین را گفته که شما در تخت من بر آمده # ~~نشینید 1 و بداد[ و] عدل براحوال رعایا پردازید . ایشان این امررا # ~~قبول نموده بودهاند. چون این یساول بنزد من آمدهرسید، و کفت که # ~~سید علی همدانی کدامی شماست که رم نمیزنید و بسیار مبالغه نمود؛ گفتم # ~~منم سید علمی همدانی بعده آش را در پیش من نهاد واندرون برفت و مایان # ~~ازین طعام میخوردیم و در خاطر خودها می کذرانیدیم که اگر خوراک # ~~قطب این بودی بایستی که ازین طعام اندکی دستزده بودندی. اما این # ~~طعام را در طبق بنهجی ریختهاند که هیچ تصرف در وی واقع نشده بود # ~~و در این فکرواندیشه بودیم که از تحت طبق یک قرس نان خشک نیمخورده ~~PageV01P073 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0085.jpg) # ~~بافتیم، جزم کردیم که بدولت دیدار قطب مشرف خواهیم شد چون ساعتی # ~~ازین کذشت ms66 باز همان یساول از درون بر آمد . بعده حضرت قطب از # ~~لوازم پادشاهی فارغ گشتند ولباس پادشاهی را که برای مصلحت پوشیده # ~~بودند برانداخته و لباس درویشی خود را پوشیده بنزد مایان آمدند . # ~~چون من ایشان را بدیدم شناختم، همان شخص که در مکه امامتی میکردند # ~~این شخص همان شخص اند . در ساعتمن روی پای مبارک قطب رابوسیدم # ~~و در ملازمت ایشان می بودم تا کارمن تمام شد، واقعهآ آن بسیار است ، ~~اما # ~~مختصر کرده [شد]. # و هم امیر سید علی همدانی میگویند که یکبار درخر گاه در ملازمت # ~~قطب می بودم و آن خر گاه بجهت گرمی که درزمستن احتیاج است آنچنان # ~~ساخته بودند که درون او از کیس بود و بیرونش از سقرلات .1 درخاطر من # ~~گذشت که درین خر گاه بسیار تگلف واقع شدهاست، بمجرداین سخن، # ~~ایشان گفتند که نتیجهآ این ولایت آنست که درزمستان مرض سهال واقع # ~~میشود و درولایت بغداد برمن هفتاد باررسید و من هفتاد بار غسل میکردم # ~~به آب سرد. # وهم امیرسید علی همدانی میگوید که یکبار در مطبخ ایشان در # ~~آمدم و طعامی که در آنجا یخته میشد تکلف بسیار در آن کزده میشد # ~~و من در خاطر گذرانیدم که شیخ راعجب خوردنیهاست! در حال بایشان ظاهر # ~~شد وایشان گفتند که یاسید علی همدانی این نتیجه آن است که مدت # ~~یازده سال در بیا] با ان بغدادسر خار میخوردم تا کار من اینجا باتمام ~~رسید . # نقل است که حضرت امیرسید علی همدانی ازولایت خطای مراجعت # ~~نمودند. چون بهمدان رسیدند و همانسال در آنجا سا کن بودند ناگاه در ~~PageV01P074 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0086.jpg) # ~~مجلس تمام مریدان درپیش ایشان حاضربودند وتوجه نمودند و بگریه # ~~در آمدند، بعد از ساعتی فارغ شدند. مریدان از ایشان سؤال نمودند که یا # ~~امیر بزر گواراین حالت چه ودکه شما رادستداد. ایشان گفتند که چون # ~~گریه نکنم که امروز قطب عالم شیخ برهان اندین در ولایت خطای از # ~~عالم فانی بعالم ms67 باقی رحلت نمودند . همان ساعت گفتند که بآستانهآ حضرت # ~~قطب میرویم که محل رفتن من نیز نزدیک است. بعداز آن ایشان ازهمدان # ~~متوجه بسوی سمرقند شدند . حون در ولایت خوقند رسیدند و در آنجا # ~~ساکن شدند تا زمانیکه وقت رحلت ایشان بود مریدان از ایشان سؤال # ~~نمودند که شما بچه نیت آمده بودید، باید که شما را در آستانهآ شیخ # ~~برهان اندین دفن کنند. چهشد که شمااز ینجا پیشتر نمیروید. ایشان گفتند # ~~که اگر من از ینجا پیشتر روم گستاخی کرده باشم و آداب آن بزرگوار # ~~را رعایت نکرده باشم، چونکه جلالت و بزرگی آن ذات در مرتبهآ[بود # ~~که شرح آن نتوان کرد . # نقلاست که یکبار در طواف خانهآ کعبه میرفتند درراه مصر. ناگاه بر # ~~ایشان غیبتی واقع شد . چون و اقف شدند دیدند 1 که اشترایشان از قافله # ~~بدر رفت و ببیراهه که در آنجاقافله نیست وهیچساربانی ، واشتررا هر # ~~چند منع کردند که نرود اشتر نه ایستاد و بسرعت تمام میرفت تا آنکه # ~~بکوهی رسید و ایشان از عقیب آن در آن کوه میرفتند، چنانکه مضطر # ~~شدند از بکه ایشان از قافله جدا شدند. تا اینجا بیست روزه راه بود و # ~~در میان کاروانیان که آبادانی است ایشان سعی میکردند و سرعت کردن # ~~اشتر را ملاحظه مینمودند و بخاطر میگذرانیدند که در آنجا سری # ~~خواهد بود. تا گاه اشتر ببلندی آمد، چون بسر آن بلندی رسید و ایشان هم ~~PageV01P075 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0087.jpg) # ~~بآن بلندی رفتند، دیدند که در آنجاخانهآ بنا کرده و چشمهآ آبی، و گفتند # ~~که درین حکمت است و اشتر بدر خانه رسید و بایستاد و ایشان فرود # ~~آمدند و در آن خانه را کشادند و در آمدند و دیدند که در کنج آن # ~~خانه پیری نشسته . گفتند که السلام علیکم یا بزر گوار. ایشان گفتند # ~~و علیکم السلام ای فرزند برهان الدین بنزد من بیا وترا امروز دریافتم # ~~که از برای دیدن شما انتظار بسیار کشیدم، وایشان ms68 بسرعت تمام نزد آن # ~~پیر رفتند و درپیش ایشان نشستند؛ وایشان گفتند که خوش آمدید که # ~~سالهای در از بود که آرزوی دیدن شماراداشتم شیخ . برهان الدین پرسیدند # ~~که یا بزر گوار شما نام مرا چون عنایت فرمودید؟ آن بزر گوار گفتند که # ~~ما نام شمارا قبل ازین چند سال پیش شنیده بودیم . بعد از آن فرمودند # ~~که ای فرزند محل نشستن نیست برخیزید و آن بوغچه را که بما # ~~امانت است از طاق بر گیرید که آن امانت آنحضرت صلی الله علیه و سلم # ~~میباشد و من تمامی عمر خود را برای نگاهبانی آن صرف کرده ام واین # ~~خرقهآ متبر کهآ حضرت سیدالمرسلین و خاتم النبیین محمد علیه الصلوة # ~~والسلام میباشد و من برخاستم و آن بوغچه را ازطاق گرفتم . شادی در # ~~دل من پیدا شد که در تمامی عمر خود اینچنین خرسند[ی] و شادی # ~~ندیده[ بودام. بعد از آن ایشان گفتند که این خرقه ایست که آنحضرت صلی # ~~الله علیه وسلم وصیت کردهاند کهیا امیرالمؤمنین عمررضی الله عنه این ~~خرقهآ # ~~مرا به اویس قرن قدس سره رسانی و[پیغام مرا باو بگویی، چنانچه این ~~حکابت # ~~درهمه عالم مشهوراست، یااویس هر گاهیکه وقت تورسد این خرقهآ مارا # ~~ببابا ر کن 1 میسپاری ، چون باباز کنرا وقت رسد بفرزند خودبسیارد # ~~و همچنان این خرقه درخانهآ بابار کن می بود تا آن زمانی که به محمد ~~امانت دار PageV01P076 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0088.jpg) # ~~وسید و محمدامانت دار بشیخ برهان الدین رسانیدو این حکایت راتمام کردند # ~~و آن بوغچه را گشادند. خرقه و هفت تارموی را بمن سپردند و گفتند که # ~~ای فرزند این امانت بتو رسید، این سخنرا بگفت وجان بحق تسلیم کرد. # ~~چون من این حال را بدیدم مرا عجب فکری دست داد که در اینجاهیچ # ~~اسبابی نیست که این عزیز را دفن نمائیم . بنا گاه غوغایی در این خانه # ~~پیدا شد . دیدم که جمعی از در در آمدند تاچهل تن و بکار غسل ms69 و تکفین # ~~این عزیز مشغول کشتند، امابا من سخن نمیکردند، من جزم کردم که ایشان # ~~ملائکه باشند . بعد از آن مرا بامامت اشارت کردند و من در گذاشتم # ~~و با ایشان امامت کردم. ثانیا ایشانرا در آنجا دفن نمودند و روان شدند # ~~و دو کس را گذاشتند که مرابقا فله رسانیدند . چون آنها از نظر من غایب # ~~شدند ، همین امام بودند که قطبیت باو مقرر شد. # نقل است از امام شمس الائمه زرمدی ، ایشان مجتهدبودند ومشهور # ~~است که ایشان در خلاء وملابملازمت حضرت شیخ میبودند . تا یکروز # ~~حضرت شیخ در زمینی که حالا آسودهاند سماع می کردند و و جدی حاسل # ~~نمودهاند . شمس الائمة بملازمت ایشان رسیده بودهاند، ایشان را در این # ~~حالت یافته اند و متوجه شده ایستاده اند، تازمانی که ایشان از آن حالت # ~~فارغ گشتند . بعداز آن نزدیک آمده سؤال نمودهاند که یاحضرت بزر گوار # ~~این سماع وحالت در این وقت بجهت چیست؟ و ایشان گفتند که مرا ازین # ~~زمین بوی آشنایی می آید ، گویا که خاک مرا ازین جا برداشتهاند و این # ~~سخن بکفتند وروانشدند . اما امام شمس الائمه زرمدی ملاحظه نمودند # ~~ودیدند که یک چوب نیمسوخته را درین زمین دفن کردند تا بوینند که # ~~چه نتیجه ظاهر میشود . چون حضرت شیخ واقربا ومریدان اینجای را # ~~در پافتند متوجه خطای شدند تا آنکه بخطای رسیدند . PageV01P077 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0089.jpg) # آوردهاند کهه جمعیت بسیار همراه ایشان شده بودند ، وخبر بردند # ~~زابرای پادشاه عصر که این نوع عزیزی از ولایت مایان آمده است . پادشاه # ~~فرمود که بیا[وارید تابوینیم. حضرت شیخ بپادشاه ملاقات نمودند. درین # ~~یک مجلس آن مقدار تصرف نمودند که حد وغایت نداشت. چونکه # ~~عادت ایشان آن بود که در هرجا وعظ نمیگفتند، از بس که در وعظ گفتن # ~~ایشان دو سه جنازه واقع می شدی ، بعد از آن چون پادشاه را اطوار # ~~ایشان خوش آمد از برای ایشان جای تعیین نمود . اما در ملاقات دویم # ~~پادشاه خطای گفت ms70 این دین مراخوش آمد و فرمود مرا اسلام عرضه کنید، # ~~اما من با امرای خود اتفاق سازم و با امرای خود مشورت نمود و امرا # ~~گفتند نیکمی فرمائید، و لیکن مانیز شیخی داریم ومدتی بامایان1 است. # ~~چون شیخ ماهم حاضر شود و ما همه بایستیم تا بیشان بایکدیگر سؤال # ~~وجواب کنند وهر کدام از ایشان بایکدیکر زیادتی کنند اورا پیشوای # ~~خود سازیم. پادشاه قبول نمود ومجلس عالی بریای ساختند و آن شیخ - # ~~خودرا حاضر نمودند. طریق رفتار آن شیخاین بود که در هر یک سالی # ~~یکبار در پیش پادشاه خطای می آمد و می نشست و تمام خلایق خطای # ~~می آمدند و او را سجده می کردند . اگر چه این شیخ کافر بود از روی # ~~ریاضت چیزهای غریب ازوی ظاهر میشدهاست. چون هردو شیخ در این # ~~مجلس عالی نشستند پادشاه فرمود که از عالم غیب کرامات گوینداز برای # ~~امتحان. بعده حضرت شیخ برهان الدین گفتند بگوتا چه میگویی؟ آن # ~~شیخ گفت ماده گاو حمل دار حاضر نمائید . حاضر ساختند. و آن شیخ # ~~متوجه شد و گفت در درون این ماده گاو گوساله ایست نروسیاه و درمیان # ~~ابروی اوسفیدی دارد . بعد از آن حضرت شیح برهان الدین سردر حبیب ~~PageV01P078 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0090.jpg) # ~~مراقبه فرو بروند و بعداز ساعتی سر بر آوردند، چنانکه دانهآ عرق در # ~~جبین مبارک پیدا بود، روی بطرف راهب خطایی کردند و گفتند درون # ~~این ماده گاو بچهآ نر و سیاه است راست میگوئید، امامیگوئید در میان دو # ~~ابروی او سفیدی است، این واقع نیست، آن سفیدی نوک دوم اوست که چون # ~~دردرون مادر حلقه زده است دوم اودرمیان ابروی آن تعبیه شده است . # ~~بعد از آن ماده گاو را بشکافتند و گوساله او را دیدند همان نوع که # ~~حضرت شیخ فرموده بودند. بعد از آن شیخ باطل 1 بر آشفت و سماع # ~~کرده برهوا پرید و در بالای سر آن خلایق سماع مینمود و آن کار بود # ~~که ms71 همه را مطیع خود ساخته بود. چون حال اورا بدیدندمتوجه شیخ ما # ~~شدند و شیخ ما اینحال را مشاهده نمودند گفتند زهی قادری که بجهت # ~~ریاضت که او کشیده است این کافررا این حال روی داده است. بعد از آن # ~~حضرت شیخ متوجه بروح شریف سرور انبیا شدند. در حال بایشان فرح # ~~و گشادی حاصل شد ، بقدرت باری تعالی. ثانیا حضرت شیخ نعلین خود را # ~~برهوا انداختند واوهم همچنان برهوا میرفت و این همه خلایق نظر کرده # ~~ایستادند و آن نعلین در آنجا برسر آن شیخ باطل 1میرسدتا آنکه بر # ~~زمین فرو آمد و غریواز میانهآ آن مردم بر آمد و پادشاه از تخت خود فرود # ~~آمد وبا همه امرای خود بشیخ ما دست بیعت داد و آن شیخک باطل را # ~~هلاک گردانیدند و یادشاه دختر خود را بایشان نیاز کرد و این فرزندان # ~~از آن دختر تولد یافته اند و این بودصورت حال خطای که بطریق امتحان # ~~واختصار در قلم آورده شد، و غیر از آن دیکر حالات و واقعات که ساعت # ~~بساعت از ایشان صادر میشد حد وعایت ندارد، و دیگر خارق عادت که از # ~~اولیاءالله ظاهر میشود دررسائل و کتب ازهزاریکی را بیان کرده میشود ~~PageV01P079 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0091.jpg) # ~~تا طالبان را معلوم شود . # نقل است که حضرت شیخ برهان الدین ساغرچی سیر بسیار # ~~کردهاند و ولایت را بسیار دیدهاند و اهل قلوب وقبور را دریافتهاند و # ~~طواف نمودهاند و بعضی درویشان که ناتمام بوده اند خرقه و سجادهآ او را # ~~گرفته در بالای مقبرهآ او سوار شده می کفته اند که [تا] جان داری # ~~جنبش کن . # آورده اند که حضرت برهان الدین ساغرچی در ولایت سمرقند # ~~در آمدند و از ییش مزار فیض آثار حضرت قطب الاقطاب شیخ نورالدین # ~~بصیر رحمة الله علیه سوارمی گذشتهاند و اصحاب ایشان ییاده بودهاند و ~~شیخ # ~~بزر گوارهردو پای خود را از ر کاب بر آورده گفتند یا شیخ نورالدین! # ~~تعظیم شما ms72 همین بس است. بعده هیبتی وصلابتی پیدا شد. شیخ نیز پیاده # ~~شدند و این کیفیت شیخ را بعجب آورد و گفتهاند ما را بحضرت شیخ # ~~نورالدین اعتماد و اخلاص بسبار بود . حضرت ایشان ازآن بزر گتر # ~~بودهاند که عجایب صلابتی و مهابتی نمودند . بعده بآستانهآ حضرت بزر ~~گوار # ~~قدس سره از برای طواف آمدهاند و در آن وقت از دحام و جمعیت تمام شده # ~~که بوصف نمی توان آورد و شیخ برهان الدین درین مجلس خواستند # ~~که وعظ گویند. چون قدم بر منبر نهاده اند از بینی ایشان خون روان شده # ~~است و حضرت شیخ طهارت کرده [اند. اما] در حین بر آمدن بر منبر از بینی # ~~ایشان باز خون آمده است. چون این واقیه سه بار بوقوع آمده است حضرت # ~~شیخ تقصیر گفته از منبر فرود آمدهاند . # نقل است که حضرت برهان الدین درولایت خطای مریض شدهاند # ~~و فرزند خود شیخ زاده ابوسعید را طلبیده اند و گفته اند که ای فرزند # ~~مارا وقت وفات نزدیک است، میخواهم که مرا در سمرقند برید و مزار ~~PageV01P080 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0092.jpg) # ~~ما در آنجا باشد ، تدبیر چیست ؟ شیخ زاده گفتهاند که هر چه فرمایند # ~~بجان [و] دل قبو ل کنم. حضرت شیخ گفته اند که ما را یاد ندادند ، و # ~~ثانیا بزبان مبارک ایشان گذشته بود که چون ما ازین عالم انتقال نمائیم # ~~باید که منزل مایان پای حضرت بزر کوارقدس سره باشد، وحضرتشیخ # ~~برهان الدین علیه الرحمة فرمودهاند که ما چند وصیت داریم که اگر # ~~وصیت ما را بجا آرید میتوانید چون ما از این عالم فانی بدار باقی رحلت # ~~نمائیم و شما تهیهآ اسباب ما را خواهید کرد بعده خلق اینجا جمع # ~~خواهند آمد و گویند که ما و جود شریف ایشان را نمیگذاریم بجای # ~~دیکر بردن . شما گوئید که سابقا مردم سمرقند بایشان # ~~منقاد نبودند و صحیت نداشته اند وحالا در سمرقند میرویم تا که بمردم # ~~سمرقند صحبت داریم و ms73 ارشاد کنند. آن زمان گویند که باین سخن # ~~برهان میباید، شما از آن مزدم چند کس معین را به پیش ما بیاورید. ما # ~~از خدای تعالی امیدمی داریم که بایشان ولایت ظاهر نمائیم، و چون از # ~~ولایت خطای بر آئید مرا در درون تابوت اندازید و بریشت اشتری بنهید # ~~و بگذارید و تابع او باشید و دیگر آنکه چون بسمرقند رسیدید مردم # ~~آنجا باستقبال ما خواهند بر آمدن ، و در نماز گاه جمعیتی خواهد # ~~شد و خلایق را و پادشاه را حالتی ظاهر خواهد شد و انگشتری # ~~اوازدست اوخواهد افتاد وشما خواهید گرفت و بعد از آن، آن را درپیش # ~~پادشاه برید و سیونچی طلب کنید و پادشاه قبول خواهد نمود و شما # ~~گوئید که سیونچی آن است که مارا باولاد صاحب هدایه نسبتی واقع # ~~شود و این را پادشاه قبول خواهند کردن و آن خانه خیلی خانهآ بزرک # ~~است؛ و دیگر آنکه چون جنازهآ مارا در شهر در آرید از پیش مزار پرانوار ~~PageV01P081 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0093.jpg) # ~~ومرقد مطهر حضرت قطب الاقطاب قطب چهاردهم شیخ نورالدین بصیر # ~~قدس سره و نور مرقده کشان کشان گذرانید، و دیگر شتری که جنازهآ # ~~ما را بار کرده اید گذارید و آن در هرجا که ایستد ما را درهمانجادفن 1 # ~~کنید . بعده چون حضرت شیخ قدش سره رحلت نمودند در تهیهآ اسباب # ~~و آلات ایشان مشغول شدهاند ، و مردم شهر خطای جمع گشته غلو # ~~کردهاند که حضرت از عالم انتقال نموده اند ما نمیگذاریم که تا بجای # ~~دیگر برند. حضرت ایشان را در همین جا دفن باید نمود . شیخ زاده # ~~گفته اند که حضرت شیخ بسمرقند میروند چونکه مردم سمرقند سابقا تابع # ~~ومنقاد نبودند، وحالامیروند تا که اهل سمرقند را تابع و منقادخودسازتد # ~~ومردم خطای گفتهاند که ما رابرهانی میباید . شیخ زاده ابوسعید جمعی # ~~از مردم خواص آنجا را جمع کرده در پیش حضرت شیخ قدس سره آوردند # ~~وروی محافه را گشادهاند و حضرت شیخ ms74 برخاستهاند و نشستهاند . بعده # ~~شیخ زاده روی محافه را پوشده اند . بعد از آن مردم را تسلی حاصل # ~~شده است . # نقل است که چون ایشان را وقت فوت رسید وصیت نمودند که # ~~تابوت ما را براشترنهیدو گذارید که خود او میرود و شما در پس آن # ~~میروید تابسمرقند میرسید، هرنوع حرکتی از آن صادرشود بمنعوی # ~~نکوشید تابکجا که قرار گیرد و پای خود را بر آن زمین بزند . چون # ~~اینحال ازوی مشاهده نمائید مرا در آنجا دفن کنید. # آورده اند که چون از غوغای پادشاه خطای فارغ شدند و صیت ایشان # ~~را بجای آوردند، تابوت را بر بالای اشتر نهادند و روی بطرف سمرقند ~~PageV01P082 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0094.jpg) # ~~گردانیدند . در اثناء راه رفتن واقعات بسیار از تابوت و اشتر دیدند # ~~و از آن جمله آن بود که بهر ولایتی که میرسیدند مردم آنجا بحضرت # ~~شیخ زاده میگفتهاند که چه شود که تابوت قطب را دراینجا گذارید که # ~~ببر کت استخوان مبارک ایشان از عذاب قیامت خلاص یابیم. شیخ زاده # ~~بطریق استخلاص خود از استدعای آنها میگفتهاند که [ز اروزیکه ما این # ~~تابوت را بربالای این اشترنهاده ایم نمیتوانیم در گرداین اشتررویم و شب # ~~[و]روزاین تابوت بر بالای اوست. اگر شماتوانید، این تابوترا از بالای # ~~این اشتر گشاده گیرید . بعد از آن چون آن مردم متوجه اشتر شدند # ~~هر که از پیش آن می آمد وی بدندان خود آنچنان میگزید که عضوری ]را # ~~جراحت میکرد و آن [را] که از پس او می آمد چنان لگد میزد که عضوی از # ~~اعضای آنرا می شکست: چون این حال را ازوی مشاهده میکردند، آن # ~~مردم زارزار گریه کرده مأیوس میگشتند. # نقل است که چون اشتردرمزار خواجه محمد سنک رسان رسید # ~~و بایستاد مردم حیران شدند و از حضرت شیخ زاده سؤال نمودند کهاشتر # ~~اینجا چرا ایستاده است ؟ ایشان گفتند که دراینجا سری خواهد بود ، # ~~چرا که دراین اشترمعانی بسیاراست و این بگفتند و آمده باشتراشارت ms75 # ~~کردهاند که راه رو، واوراه نرفت. چون مبالغه نمودند اشتر خواست که # ~~تا روان شود، چند قدم مانده بود که تابوت بر آن اشتر گران شد و شکم # ~~خودرا برزمین نهاد و بخفت . بعد از آن شیخ فرمودند که تابوت را بر # ~~زمین فرود آورید. فرود آوردند واز مزار خواجه محمد سنک رسان # ~~گذرانیدند . چون از در مزاریک چند قدم برفتند باز اشتر بیامد و آن # ~~مردم را گزیدن گرفت، تاخود را پیش تابوت آورد . باز خلایق این حال # ~~را مشاهده نمودند، همه در گریه در آمدند و تابوت را بر بالای ~~اشترنهادند PageV01P083 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0095.jpg) # ~~و بردروازهآ شیخ زاده رسیدند و[آنوقتدر آنجا دروازه نبود. چوناشتر # ~~متوجه باین دیوار شد، دیوار بیکباره شق شد و اشتردر آنجا در آمد . این # ~~حال را مردم دیده در تعجب مانده گریه و زاری آغاز کردند و غوغای # ~~بسیار از آن خلایق بر آمد[و]جهت آن بود که چون امیر تیمور گور کان # ~~این واقعات را بشنید این شهررا اختیار نمود و آن دروازه را دروازهآ # ~~شیخ زاده نام نهاد و کلید آن دروازه را پادشاه در خانهآ ایشان میسیرد. # نقلاست که چون جنازهآ حضرت شیخ را در سمرقند در آوردند # ~~به ییش مزار پرانوار معطر منور حضرت قطب الاقطاب قطب چهاردهم # ~~شیخ نورالدین بصیرقدس سره العزیز آوردند . اصحاب و احباب همه در # ~~فکرشدند که حضرت شیخ آنچه وصیت کرده بودند باید که بجا آرند . # ~~دراین اثنا جنازهآ شیخ چنان گران شد که همه عاجز آمدند. بعد از آن # ~~جنازهآ حضرت شیخ را بطرف مزاریرانوار قطب الاقطاب قطب چهاردهم # ~~گردانیدند. ثانیا جنازه در بالای اشتر روان شده به موضع روح (؟) آمده # ~~ایستاده پای خودرابرزمین زده است . اما در آن وقت امام شمس الائمة # ~~زرمدی 1 که مجتهد وامام آن زمان بودند، و درولایت جزایشان کسی # ~~نبود، در گور کردن انگشت ایشان در آنجا حاضرنبودهاند. این حکایت # ~~را بیادشاه آن عصر بیان کرده اند و گفته اند ms76 که در زمین انگشتی گور # ~~کردهام و بحضرت قطب الاقطاب بنمایم . این بگفتند و ازجا برخاسته در # ~~میان آن جمعیت آن زمینی را که اشتر سم خود را به آن میزد آن # ~~زمین را کافتند و آن انگشت نیم سوخته را از آن یافتند و آن را بر ~~آوردند، # ~~و باز امام و پادشاه و تمام خلایق گریهآ بسیار کردند. چون ایشان ~~رامیخواستند # ~~که در قبر بنهند امام شمس الائمة آمدند وسرتابوت را گشادند تاببینند ~~PageV01P084 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0096.jpg) # ~~که چشم مبارک قطب الاقطاب درین مدت یکسال درهم ریخته باشد ویا # ~~خشک شده باشد؟ چون سرتابوت را باز کردند دیدند که سرمویی ذات # ~~و جسد ایشان تغییری نیافته و گوشت ایشان هر گز کم نشده بوده است. # ~~چون خلایق این حال را مشاهده نمودند همه حیرانشدند، واز جضرت # ~~شمس الائمة پرسیدند که این چه حال بود که بوقوع آمد ؟ ایشان # ~~پادشاه را بر سر تابوت قطب آوردند و چشم ایشان را نشان دادند . باز # ~~پادشاه و جمیع خلایق در گریه در آمدند و حضرت شیخ را در آنجا # ~~دفن 1 کردند . # آورده اند که در آنجا یک درخت چهار مغز بود که حضرت قطب # ~~دروقت حیات بر آن تکیه میکردند، و آن درخت را کنده حضرت شیخ # ~~را دفن نمودند، و از همان درخت چهار مغز صندوق مزارایشان را ساختهاند. # ~~بعده بعضی که مطلع بودند بآنکه حضرت بزبان مبارک خود گفته بودند # ~~که مزار مادرپایان پای مزار پرانوار حضرت قطب چهاردهم شیخ نورالدین # ~~بصیر باشد در حقیقت طناب زدهاند برابر آمده است . # نقل است که امیر تیمور گورکان که پادشاهی سمرقند باو نعلق # ~~یافته است باهل قلوب وقبورملازمت کرده زیارت نموده ازایشانان مدد # ~~واعانت طلب مینموده است، واز حضرت شیخ زاده ابوسعید ابن شیخ برهان # ~~الدین ساغرچی قدس سره دعا ومدد طلب مینمودهاند، و حضرت شیخزاده # ~~گفتهاند گه پدربزر گوار ما علیه الرحمة والرضوان نیازمندان و طالبان # ~~را میفرمودهاند که هزار فیض ms77 آثار کثیر الانوار حضرت قطب الاقطاب # ~~شیخ نورالدین بصیر رحمة الله علیه از برای بر آوردن حاجات ومطالب و # ~~مقاصد بسیار مجرب است ، ما شما را بروح پر فتوح حضرت بزر کوار ~~PageV01P085 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0097.jpg) # ~~قدس سره بسیار سپارش کرده ایم. بناء علیهآ امیر کبیر امیر تیمور گور ~~کان # ~~همیشه [ به امزار پرانوار حضرت بزر کوار آمده مددو اعانت طلب مینموده ~~اند # ~~و از آن جناب اعانت و امداد و فتوحات یافته صاحبقران ونادر دوران # ~~شدهاند . # نقل است که امیر صاحبقران، امیر تیمور گور گان، بطرف عراق لشکر # ~~کشیدهاند . نا گاه امیررا در آنجا شکست واقع شده بوده است . امرا و # ~~وزراء گفته اند که کارمایان دیگر گون شد باید که از اینجابر گردیم. # ~~امیر بسخن آنها التفات نکرده اند و متوجه بار واح طیبهآ او لیاء شدهاند ~~. بناگاه # ~~بعنایت حضرت الله جل جلاله و بمدد اهل الله فتح شده است وبردشمن غالب # ~~شدهاند و ظفریافته اند. چون بجانب سمرقندرجعت کرده اند خلق سمرقند # ~~از خاص وعام باستقبال حضرت امیر تیمور بر آمدهاند و نیز حضرت شیخ زاده # ~~کبیر شیخ نظام الدین که از نبیره های حضرت قطب چهاردهم قدس . # ~~سره اند باستقبال امیر تیمور آمدند . چون نظر امیر به شیخ زاده # ~~افتاده است بتعجیل تمام روان شده شیخ زاده راطواف کرده ودامن ایشان # ~~را بروی خودمالیدهاند و بسیار چیزهدیه نمودهاند . بعداز آن امرا از ~~أمیر # ~~تیمور پرسیدند که یا امیر هر دفعه شیخ زاده را کمتر تعظیم و تکریم # ~~مینمودید.، این مرتبه بیشتر واقع شد، سبب این چه باشد؟ امیر کبیر # ~~گفته اند که در لشکرشکستی و هزیمتی واقع شده بود و بشمایان بسیار # ~~مبالغه نمودند و خواستید که باز گشت نمائید، وامامابارواح طیبهآ مشایخ # ~~متوجه شدیم، بنا گاه ازغیب لشکرعظیمی پیدا شد که سرخیل و پیشوای # ~~آن حضرت شیخ زاده بودند. بنا بر آن مایان بر دشمن غالب آمدیم . # ~~حضرت شیخ بزر گوار گفتهاند : PageV01P086 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0098.jpg) ### | وباعی # # در یلهآ ms78 وزن طاعتم چو برک کاهم %~% در کردن معصیت هم آگاهم # # امید از رحمتش از آن میداریم %~% کویندة لا اله الا الله ### | # # چشم سر من چونکه در آن معنی دید %~% صورت دیدم ولیک جان معنی دید # # ازان مینگرم بچشم سر در صورت %~% جز در صورت نمیتوان معنی دید # نقل است که حضرت قطب الاقطاب قطب چهاردهم علیه الرحمة # ~~به بالای سنک خاره بر آمده طهارت میکردهاند از شوق حق سبحانه و # ~~تعالی بسیار گریستند و گفته اندهر که این سنگرا بآب دیده ترسازدا گر # ~~مراد او راندهم دست او بدامن من باشد، و بعضی ازیاران ایشان کستاخی # ~~کرده سؤال نموده اند که یا بزر گوارا اگراراده الله تعالی نباشد چون ~~باشد؟ # ~~حضرت بزر گوار گفته اند که ما بدر گاه حضرت قادر مطلق آن مقدار # ~~قرب داریم که بمامعلوم میشود که مراد که می بر آید و مراد که نمی بر ~~آید. # ~~مراد آنکه می بر آید گریبان جان اورا گرفته سوی خود میکشیم ، ومراد # ~~آنکه نمی بر آید دست بسینهآ او ممانیم که گرد ما نمی تواند آمد . # رباعی حضرت بزرگوار علیه الرحمة : # # با فا قه و فقر همنشینم کردی %~% با خویش [و]تبار بی قرینم کردی # # این مرتبهآ مقربان در تست %~% آیا بچه [روی] اینچنینم کردی # نقل است که بعد از ذکر شام جمعه چنینیاد می کنند که روح # ~~یرفتوح مطهرمنور جد بزر کوارم حضرت شیخ نورالدین بصیر رحمة الله # ~~علیه وروح برادران طریقت ایشانرا مثل سید جلال الدین اشرف و شیخ # ~~محمود آهنگر وشیخ مصلحهآ طاوس الحرمین واخی محمود بلا کتی و # ~~وخواجه نهان ملک اتا وسید احمد دانشمند واولیای قرهخان و باباچین ~~PageV01P087 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0099.jpg) # ~~وشیخ احمدیسوی و بابا اتلیق وشیخ محمدخواجه و دیگر مشایخ کباراز # ~~سموقند یادمی کردهاند . # حضرت بزرگوار قدس سره از برای بر آمدن حاجات و کفایت # ~~مهمات وحصول مرادات وطلب فرزند وجملهآ کارها مجرب اسلت ، وهر که # ~~هفت روز روز پنجشنبه صدبار از برای روح ms79 پرفتوح حضرت شیخ زین الدین # ~~کوی عارفانی که استاد ایشان وپیر ایشان اند و صد مرتبهآ دیگر بجهت # ~~پدر ایشان و صدبار از برای والدهآ ایشان وصدمرتبه بجهت خدمتگزاران # ~~ایشان که پنجصد بار میشود سورهآ فاتحه را بخواند و ینجصد بار دیگر # ~~از برای مراد و حاجات خود بخواند؛ باینطریقه که تسبیح را پنج مرتبه # ~~تیز تیز دانه گرداند ونیز سورهآ اخلاص را پنجصد بار بخواند؛ بعدهپای # ~~راسترا بر بالای پای چپ نهاده تیز تیز بگوید : یاخالق ذی الجلالدانای # ~~کبیر، درماندهآ روز گار خودشدم دستم کیر ، از باطن مصطفی شاه زنده # ~~از روح [ و] روان خواجه نور الدین بصیر ، زودم زودم گیر بحق قطب # ~~چهاردهم شیخ نورالدین بصیر . و چون هفت پنجشنبه گذرد بعد از ختم # ~~خون بر آورد، و اگر نتواند گوسفند خون کند، واگرنتواند مرغ خون # ~~کند، وهم شیرینی بدهد ، البته البته مراد اوحاصل شود . # نقل است که سه عزیز در میان اهل الله مشهوراند: اول سلطان # ~~برهان الدین ابن شیخ علاءالدین ساغرچی، دویم سید برهان الدین قلیچ و # ~~ایشان ازاولاد امام عبدالله می باشند و خواجه گان دهبیدی از ~~اولادایشاناند، # ~~سیوم صاحب هدایه امام برهان الدین مرغنانی1 که در جاکردیزه آسوده اند # ~~وهلا کو بدست ایشان مسلمان شده است . # نقل است که امیر المؤمنین حسن بعداز وفات پدریک سال در خلافت PageV01P088 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0100.jpg) # ~~بودند ، ایشانرا بزهر هلاک کردند. در قول صحیح آنست که سید احمد # ~~کبیر آوردهاست، و امام حسن را چهار فرزند بوده یک پسرو سه دختر # ~~ویکی آنهارا خواجه یوسفخواستهاند. # القصه چون امام حسنرا بزهر هلاک کردند خبر بولایت خطای # ~~رفت و دختر یادشاه خطای را امام حسن در عقد نکاح خود در آورده # ~~بودندو از او پسر صاحب جمال خان سید امام نام تولد یافته بود، باشارات ~~روح # ~~یرفتوح حضرت رسالت پناه صلی الله علیه و سلم از ولایت خطای درولایت # ~~سمرقند آمدند . چند روز بطریق مهمانی درین ولایت میبودند و # ~~خوارجان از احوال ms80 ایشان خبردارشدند . # # هرروز بکام دیگری دنیا شد %~% درسلطنت جهانی اش دلها شد # # نانی بفراغتی نخورده هر کز %~% در حال بروی دیگری درواشد # القصه خوارجان خان سید امام را بر تل ریگک بدرجهآ شهادت # ~~رسانیدند و حضرت امام گفته بودند که چون مرا میکشید سرمرا در کف # ~~دست من نهید . آن روز کس بسیارشهید شدهاند . حضرت خان سید # ~~امام سر مبارک خود را بکف دست گرفته بجانب سمرقند روان شدند و # ~~قلعه دوپاره شدو بدرون قلعه در آمدند تا بحضرت خواجه حلوایی آمدند # ~~و باز گشتند تا آنجا که قبر مطهرایشان است، جمع مردان غیب جنازهآ # ~~حضرت امام راخواندند، حضرت خضر والیاس علیهما السلام حضرت امام را # ~~در کنارخاک نهادند، هر جا که از خون مبارک امام چکیده بود چشمهآ # ~~روان شده از چشمه های بهشت. # نقل است که درویشی بعد از نماز جمعه بطواف مشهد خان سید # ~~امام رفته چهار ر کعت نمازحاجت خواند، گنجی بروی ظاهر شد . بیان ~~PageV01P089 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0101.jpg) # ~~این نماز آنست که امتان موسی علیه السلام از مفلسی و بیچار گی بنالیدن # ~~بنزد موسی علیه السلام آمدند . موسی علیه السلام دست مناجات بدو گاه # ~~قاضی الحاجات گشادند . جبرئیل علیه السلام آمدند و این چهار وکعت # ~~نمازرا از برای امتان موسی علیه السلام آوردند و آنهااین نمازرابگز ~~اریدند # ~~وعمل کردند [و] بمراد خود رسیدند. # نقل است که مرد مفلسی نزد حضرت خواجه علیه الصلوة والسلام # ~~آمد و از وجه مفلسی وقشاقی بنالید وخواجه علیه الصلوة والسلام همین # ~~نمازرا فرمودند . آن مرد آن نمازرا بگزارید و بمراد خود برسید . # نقل است که امام شمس الائمه حلوایی رحمه الله تعالی گویند # ~~که بر سر قبر امام حفص کبیر بخاری این نماز را خواندم، از آسمان همچون # ~~ملخ زر باریدن گرفت . بیارازا کابر این نماز را خوانده اند و ختم # ~~خواجگان عالی شأن کردهاند و بجمله دنیاو آخرت رسده اند و باید که # ~~این نمازرا دور کعت دو ر کعت بگزارند ms81 . در رکعت اول بعد از فاتحه # ~~آیة الکرسی یکبار، واین آیت را صدبار بخواند : وافوض امری الی الله # ~~ان الله بصیر بالعباد ، وقل یا ایها الکافرون یکبار، وقلهو الله احد سه ~~بار # ~~و معوذتین یکباری ، ودر رکعت دویم بعد از فاتحه یکبار آیة الکرسی، # ~~واین آیت را صد بار: الاالی الله لاتصیر الاموروقل یایکبار، وقل هو ~~الله احد # ~~سه یار، و معوذتین یکباری ، بعد از سلام این تسبیح را صد باربخوانند: # ~~اللهم انت الفتاح وانا المفتوح فیدعوک الفتوحیا فتاح. بعداز آن برخیزد ~~و # ~~بطرف دست راست بایستد و سه بار این تسبیح را بگوید که : اللهم انی # ~~اعوذبک من تفریقة القلب . بعد از آن دور کعت نماز حاجات را بخواند # ~~و در ر کعت اول بعد از فاتحه آیة الکرسی یکبار وصدبار این آیت را ~~PageV01P090 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0102.jpg) # ~~بخواند: نصر من الله وفتح قریب وبشر المؤمنین، وقل یا یکبار، وقل ~~هوالله # ~~احدسه بار، و معوذتین یکباری، و درر کعت دویم بعد از فاتحه آیة الکرسی # ~~یکبار، و صد بار این آیت را بخواند : غفرانکربنا والیک المصیر ، و در # ~~ر کعت دیگر اینچنین خوانده میشود و بعد ازسلام صد باراین تسبیح # ~~رابگوید : یامفتح الابواب ویا مسبب الاسباب ، و صد باراین صلوات را # ~~بخواند: اللهم صل علی محمد و علی آل محمد وسلم علیه وعلی فتحه # ~~و فتوحه حاجت او روا شود. نقل است که دو عزیز با یکدیگر همراه # ~~شدند: یکی حضرت خواجه عبدالخالق غجدوانی و ایشان از تبیرههای # ~~حضرت امیر المؤمنین عباس رضی الله عنهاند، ودیگر حضرت خواجه # ~~احمد یسوی که ایشان از نبایر حضرت امام محمد حنفی مییاشند و ایشان # ~~چندسال در مسجد جوز جانیه درس میگفته اند و نزدیک آن مسجد دو عزیز # ~~آسوده اند : [یکی]سلیمان دارانی و یکی بابا صاحب سرمست # ~~پدرخواجه بهاء الحق والدین بخاری وقبرامام محمدحنفی در طرف شرقی # ~~حوض محمد حبیب است و بیکروایت در سیرام آسودهاند. باز آمدیم برسر # ~~سخن خواجه احمد یسوی وخواجه ms82 عبد الخالق[غجدوانی]، که در بلدهآ # ~~سمرقند آمدند واین هردو در ملازمت خواجه ابو یوسف همدانی مدتی # ~~ابستاده خدمت کرده اند و هردو در یک روز از ایشان رخصت یافته اند و # ~~خواجه احمد یسوی بتر کستان رفتهاند وهشتاد و هشت اولیاء از خواجه # ~~احمدیسوی کمال یافتند. و چهار عزیزی که همدانی اسمند: خواجه ابویوسف # ~~وشیخ ابویوسف ومیرسید یوسف و شیخ محمدیوسف. و شیخ محمد عطارولی # ~~تذ کرة الاولیاء را تصنیف کردهاند وازاکابر مکه ومدینه و کوفه و مصرو # ~~شام وروم وعراق وفارس وبغداد وهرمزوبصره وخراسان وغیرهم را کم و # ~~بیش یاد کرده اند و آنرا تذ کرة الاولیاء نام نهادهاند و قصمن الانبیاء ~~است که PageV01P091 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0103.jpg) # ~~این فقیرجمع کرده است . # ~~ذکرمزارات شاودارسمرقند : # خواجه ز کریا به پنج فرسخ راه بر سر آب سمرقند آسودهاند و # ~~بتربت های خواجگان شاودارو مشهد خواجه ابوالقاسم تبریزی در آنجا # ~~آسوده اند و نیز سید نعمة الله ولی تبریزی را امیر تیمور گورگان آورده ~~اند # ~~ومزارشیخ ابوالحسن حسینی که صدوسی سال عمرایشان بوده است، چون # ~~ایشان را در خاک دفن کردهاند جملهآ ماران و کژردمان از آن کورستان # ~~بیرون رفتهاند، و مزارشیخ احمدرونده در فراخین است، ومزار خواجه # ~~علی آدم دردههآ آده است، و مزارخواجه ابراهیم کدودردههآ کدواست، # ~~و مزار امام یدوخی دردههآ یدوخ است، و مزار ابو حامد دوزیره1 در # ~~دوزیره است ، ومزار خواجه دکد کی دردههآ اسبگت شاودار است ، # ~~وخواجه رویح پیر اوست و مزار او نیز باهیبت است، و مزارخواجه ز کریای ~~باغ # ~~دردههآ باغ است ، وحضرت شیخ ارقم رحمة الله علیه شاگردامام ابوبکر # ~~وراق ترمذی بوده اند در دههآ سنگین آسوده اند و مسافت آن بشهر هفت # ~~فر]اسنک است، و طاوس یمانی در دههآ عمرک آسوده اند. بدانکه بزر گان # ~~شاودار بسیاراند ، اما مختصر کرده شد . # ~~ذکرهزار سغد کلان درشهر سمرقند : # شیخ امام الاجل قطب المتقدمین، امام محمدبن اسماعیل بخاری # ~~صاحب صحیح اند در دردههآ خرتنگ آسودهاند و اولیاء الله ms83 را خاصیت # ~~آنست که اکثر درمسجدهای کهنه و گورستانهای فسرده حاضر میشوند، # ~~چرا که رحمت خدای تعالی بیشتراست و مردان حق گرداگرد روی زمین ~~PageV01P092 # ![image filename](./0900Anonymous.QandiyyaSamarqand_0104.jpg) # ~~میگردند تا ببر کت قدوم ایشاندرشهروولایتها نور وصفا پیدا شود ودر # ~~جمیع درماند گیها از اهل قبور باید استقامت خواستن ، چنانچه حضرت # ~~یغمبر صلی الله علیه وسلم گفته اند که اذا تحیرتم فی الامورو استعینوا ~~من # ~~اهل القبور، وهر که خواجه اولیاء الله را ببیندویا زاهد متقی را نظر ~~کند # ~~از آنها فاتحه التماس نماید ان شاءالله فاتحه در حق اومستجاب شود. ### | بت # گربوینی هر یکی درویش را %~% یادکن یرورد گار خویش را ### | ک PageV01P093 ms84