محمد اهل بیتش را به همراه خودش آورد که رو در رو ببینند اهل نجران اهل ایمان را کسانی را به همراه خودش آورد فیقنبر که برهم میزند یک ذکرشان رؤیای شیطان را میان باطل و غم ببین مجادرشان و حرف آخر ما آیه مباهل شان میان باطل و غم ببین مجادرشان و حرف آخر ما آیه مباهل شان میان باطل و غم ببین مجادرشان و حرف آخر ما آیه مباهل شان امیدوارم که امراد انایت توجه و پسند شما عزیزان واقع شده باشه خیلی ممنون خیلی متشکرم از این که همچنان گرم و سمیمانه شبکه رادیوی خودتون صدای فضیلت و فطرت رادیو معارف رو در بخش اول مجبور برامه ها در اولین روز خرداد ماه 1404 که مسادف هست با 24 اومد زیقده 1446 هجری غمری کردن هستید پایان هفته بسیار بسیار نابی رو برای تک تک شما عزیزان آرزو میکنم و امیدوارم مجبور برنامه که در این نوبت تقدیمتون شد و از ساعت اولیه ی امروز حدود ساعت 6 صبح در خدمت شما عزیزان بودیم مورد توجه انایت و پسند شما عزیزان واقع شده باشه و اشاله ادامه برنامه ها هم بتونه جلب رضایت و نظر شما خوبان رو در پی داشته باشه دوستان خوبم خط تماس 329 10 551 و 329 10 552 با پیش شماره 025 و شماره پیامک 30553 همچنان راخای ارتباطی روابطومی شبکه رادیوگه معارف هستند با ما تمام مسائل و نظرخواب اشنادات خودتون رو در میون بگذارید دوستان خوبم روایت عشق با موضوع گفتگو با مادران و همسران شوهرده و حسن خطا و مجلو برنامه های بخش اول هست و بعد از اون هم پیام و ولاگت رو خواهیم شنید قبل از این که این برنامه تقدیم شما عزیزان باشه بند مهدی مهدویاراد به اتفاق سید احمد محمودی تحییه کننده این نوبت و محسن معابدی صدا بردار و روحل محسنی همه هنگی پخش از حضور تک تک شما خوبان مرخص میشه به لحظه نابی رو براتون آرزون میکنیم روایت اشق بنام خدا و سلام سبورن و باز هم آشقانه برامون حرف میزنن دست همه این زنان رو میبوسیم و بهشون میگیم بیاده تونیم تا هیچ وقت احساس نکنید که شما رو فراموش کردیم از برنامه قبل مهمون خانوم سید رحیمه هاشمی مادر شهید احمد مکیان از شاهدای مدافع حرم هستیم بخشی از برنامه قبل رو میشنویم احمد آقا همون به دنیا آمد چون اوله به نوی خانواده آقا همون بود یعنی لذتش خیلی یعنی خودمونو بابر نکردیم تولدش پونزه ی آزر افتاد اول ماه رجب یعنی روز ولادت امان باغر این دقیقه احمد احمد قبل از ازان ازان صبح موقعی احمد به دنیا آمده میگی موقعی سنشه یک سال شده احمد رو همه افته دیگه یک سال یک سال و نیم دیگه همراه پدرشو میره مزدید هر شب پنج شیس سال احمد یعنی چهره به من میده چهره مزدومیه ساکته یعنی ازیتم نکرد موقعی بچگیش یعنی بهت گفتم هیچ احمد از احمد چیز شیطونی خرابکاری و ازیت نه همیشه کنارمون بود کنار خودمون حتی یه لحظه مثلا من ازشون پنج دقیقه در بشه گریه میکنه تا سن سه چار سالگی همیشه هم کنارمون بوده یعنی طاقت دوری من هم نداره اول و دوم صبح جرژی داد حافظ قرآن بود کلاس صبح بخاطر این نرفت مدرسه رفته کلاس حفظ قرآن برده بشم یعنی بچه یه زرنگ بود اینقدر از ایتم نکرد باهوش از سن نکنشی که یعنی میفهمه چی بده براش چی خوب براشه از سن نکتیکی احمد احترام من و پدرشون یعنی خیلی براش مهمه رحیمه عزیز از زنان دلاور و شجاع خطه جنوبه از نسل همون زنانی که در هشت سال دفاع مقدس پا به پای مردان شجاعانه در مقابل دشمن ایستادن حالا رسیدیم به زمانی که احمد آقا به سن نوجوونی رسیده و به قول خود مادر انگار چشماش به روی حقیقت زندگی باز شده احمد دبیرستانیه اما به همه مسائل دوروبرش آگاهه وارد حوزه گلمیه میشه و میخواد که در این راه به مردم خدمت کنه اما از جنگ سوریه هم قافل نمیشه و میخواد که در اون مسیر هم قدم برداره اما راه سختی رو در پیش داره اونم به دلیل سن کمش از این جنگیه ما نمیدونستیم صحبت امام خمینی میشینه با این سن نکش میکنه صحبت امام خمینی بعد فهمی جنگ چیه؟ احمد خیلی علاقه داشت از سن کچکیش احمد یعنی اول دبیرستان درباره یه جنگ سوریه خودشون اقدام میکنه ولی ما نفهمیدیم احمد به پدرشون هم میگه میگه بابا من میخوام از مدرسه در بیویم میخوام برم مستقیم حوزه است و پدرشون گفت بابا اول دپلومتون بگیر بعد برو حوزه گفت نه دوست دارم برم حوزه طلب است چون معلومشون همین گفت خوبه چون خودشون حافظ قرآن عربیشون خیلی خوبه آلیه است پدرشون گفت من هفت را دارم بری حوزه سال اول بود قوم بود حوزه تا یادم ایمان حوزه امام رزا بود خارد حوزه الحمدلله مشکل هم نداره بری حوزه پدرشون خود کارشون تبلیغشون عبادانه حوزه استانه آشنا زیاد داره حوزه استان خب بیا ببینم سربندر سربندر نمیدونیم میدونیم یا نزدیک موشره نیم ساعت موشره زود قبولش کردن رفته اینجا رفته اینجا احمد موقعی رفته سربندر دقیق دوری من نداره هر هفته میان پنشنبه جمعه میان چار شبه پنشنبه میان دور نشد اول سال اولش خیلی سخت براشون بود دیگه طاقت نیورده احمد یک سال فکر نکنم کامل کرده اینجا سربندر زود دوباره انتخاب کرده خیلی بابسته به من خیلی بابسته بوده از اینجا با این لحجه شیرین روایتگر زندگی فرزند شهیده شده و چقدر بیریاب و آشقانه حرف میزنه میرسیم به ماجراهای رفتن به سوریه ماجراهایی که نشوندهندهی اشق و علاقه احمد به جهاد و شهادته اما هنوز سن کمی داره و باید در این راه تلاش کنه تلاشهایی که بدور از چشم خانواده است جوونی که دلش میخواد هرچه زودتر در راه شهادت قدم بذاره امروز هرچین مادر از زندگی عزیزش برامون میگه تحسینش میکنیم که چنین فرزندی رو تربیت کرده یه دفتر دفتر چه قشنگ دار اولا صبح مثلا برای نماز بیدار بشم بعد یه جز قرآن به مامانم یا به پدرم تحویل بده بعد صبحانم بعد میرم یه ساعت هم خودشون تو خونه تمرین کنه بعد کلاس داره میره کلاس مدرسه بعد از مدرسه میره نهار یعنی قشنگ برنامه بره خودشون گذاشته بعد از نهار دو ساعت دیگه ساعت سه میره پاشگاه یا سر کار میره یعنی وقتشون اصلا یه ساعت دو ساعت فارقه میره تو خونه نمیشه برنامه قشنگ داره تا اینجا یعنی بید گفتم مشکل نداره احمد سن احمد تا شنزه ساله تا بسیار یک ساله یه خورده اینجا دقدام کرده برای سوریه ما متوجه نشدیم از سن یعنی شیجده ساله رفته سپاه رفته گفت سبتنامت نمی کنی برای مثلا در سوریه شیجده سالش رفته دنبالش سبتنام واضح هم لاغریه خیلی لاغر احمد گفت خب چه کار کنید خودتون میخوای مثلا دوست داری علاقه داری خودتون اول برو خودتون حکیلی کنید قدرت اینقدر باشه مثلا صد و نوت صد و هشتاد حکیلی باشه باید پر باشه به در جسم خیلی زعیفه اینقدر براتون خودشون رفته تلاش باش گفت تلاش کرده زحمت کشیده بعد از آره سه چار ماه دیگه ما شانلاش چیز پر شده وزنش رفته بالا قدرشم رفته صد و هشتاد شد بعد خواست اقدام کنه دیگه گفته مامان شما در این درست میکنید من خب بر ندارم ولی همیشه خدا شما میخوایم کار انجام بده اول مشورت میکنم به پدرشون چون پدرشون همیشه با جوانه ها درستشون در آره خیلی خوبه یعنی رشد آقامون روانشناسیه هم هر کاری میخوایم انجام بده آقا احمد اول مشورت میکنه اگر ما بهش گفتیم نه قبول نمیکنم ردش میکنم حتی این کار برایشون عزیزه ردش یعنی اینقدر مهم حرف پدر مادر برایشون خیلی عزیزه مهم شهید مدافع حرم احمد مکیان هستیم مادری مهربانیم مهربان و عاشق از خطه جنوب کشور با لحچه زیبا و دوست داشتنی رسیدیم به اون روزایی که دیگه احمد آقا در راه رسیدن به جبه و جهاد در سوریه است اما مادر و پدر هیچ کدوم خبر ندارن اما رفتارهای احمد توریه که مادر بهش شک میکنه چون کمی با قبل تفاوت داره و مادر رو نگران کرده حالا ماجرای کامل رو از زبان رحیم یعزیز میشنویم مقیاره قداش رفت سبت نام کرده با ادرشون خبر نداره ولی همیشه با پدرشون مشورت میکنه پدرشون اینگار میدونه یعنی همیشه مشورت میکنه مثلا بابا چجور میرم شما راضی اگر مرحم خدا منقدام کنیم شما راضی یعنی عذیت نمیشی پدرشون همیشه میگه برای دین و اسناب چرا من راضی نیستیم اگر شما دوست داری علاقه داری چرا من مانت میکنم ولی من نه مخالف بودم همون را خودشون رفت سبت نام کرده به اسم افغانیه اسم افغانیه یعنی احمد یه مدتی برای من عجیب و غریب شده میخنده چیزی به من نمیگه خودشون دوستش همراه اسمش آقا مهدی گفتم چرا احمد حرف من گوش نمیده این مدتی یعنی حرف بد تو درم افتاده گفتم چرا قبل احمد هر چیزی میگه میگه چشت چشت حرف من اصلا برایشون خیلی مهمه حرف من پدرشون خیلی برایشون مهمه چرا احمد جوری شده ولی سر نماز مسجد سر وقتش قرآن سر وقتش بعد از شیش ماه خودشون رفته زمت کشیده اکس استفاه مال فاطمیون خودشون رفته شل اسلام افغانی و اکس مثل تیب خودشون انجام داده بعد از این مدت هم اومده دیگه همه همه چیزشون آماده بود فرم ورده اومده پیش پدرشون پدرشون فهمیده بود بابا این فرم میتونی برام امزا کنی پدرشون خونده میتونه تیپ فاطمیون زینبیون گفت این امزای پدر و مادر میخواست پدرشون امزا کرده من هم اشغالا شبستخانه بودم اومده سندت همون گفت همه همون این فرم میتونی برام امزا کنی این فرم همه هموز برای چی یک کلاس دارم گفتم کلاسcar گفت دیگه شما میدونی کلاس بسیج دارم هر ما مثلا هر سه دوست ما دیگه یه فرم به ما میدونیم باید پدر و مادر هم پر کنه امزا کنم نگاه کردم ماما این چیه تیب فاطمیون و زینبون این راقع من نمیدونم چیه فاطمیون و زینبون گفت حالا ماما این امزا کن اول بعد بتون میگه گفتم اصلا نابدن این امزا نمیدونم تا میدونم این چیه گفت ماما این مال سپاهه این مال بسیج هم دیگه بخواهم برن برن بسیج شما دوست نداری من شرکت کنم کلاس بسیج گفتم داد ولی فاطمیون و زینبون اولین بار میشنم گفت خواهدی کلاس ما فاطمیونه به اسم فاطمیون یه روزی هم بیاد نفس آخرم برنه حسین آقا حسین آقا حسین آقا حسین آقا حسین آقا حسین آقا رفتن به سورگه و رضایت عجیب و غریبی که احمد از مادر میگیره خودش یه ماجراست ماجرایی که آدم رو میگیره به زمان هشت سال دفاع مقدس و جوونایی که هر کاری می کردن تا به جبهه برن خیلیاشون سن و سالشون رو دستکاری می کردن و با هر روش و ترفندی که بلد بودن از مادر و پدر رضایت می گرفتن روایت های زیادی از این جوونا در برنامه شنیدیم و حالا احمد آقا و دوستش باز همون خاطرات رو زنده کردن و میشه گفت در هر زمانی جوونایی هستند که خیلی خیلی آشغن و دلشون میخواد زندگی زیبایی داشته باشن اونم با قدم گذاشتن در راه شهادت نمیدونستم فاطمیون چیه بعد گفتم پس راستش بگیه اگر میذاری گفت چشم بعد پدرشون گفت فکر نکنم امورتون این براتون نمزاکنه گفتم خواب دیگه گفت ماما دوتا فرموردم یکی برای آقا مهدی یکی برای خودم دیگه ماما مهدی نگاه کن زیاد سخ نکشیده زود امزاک کرده برای قسرشون چرا شما سخ نگیره ماما من همین دیگه دیدم چشماشون به من نگاه میکنه یا حالت ناراحتی یکی زی زود امزاک گفت خدای شکرت سباری نه گفتم احمد این بگو راست چیه گفت ماما بعده میفهمین چه به چه بعد این فرمورده بعد از فکر کنم یک ماه دیگه تو نکشتیم کمتر از یک ماه دیگه اسمشون در اومده سرکار بوده بعد یه لحظه دیگه زنگ زده خودشون ماما ماما گفتم چی گفت ساقمو اماده کنی میخوام برم گفتم ماما کجا شرخ خیره میخوام برم زیارت خودشون همیشه هر وقت دلشون گرفته میره زیارت امام رزا هر دو ماه کمتر از یک ماه هر وقت مشکل داره یا دلش گرفته برای امام رزا میره فرق نمی کنه چی امتحان داره چی درست داره چی یک درست دیگه اینجا میره بعد میگرده گفتم ماما الان دیگه وقت درخونده تون هم درست داره هم کار باشه امام زیاد نمیمونم آمده نماز خوند و نماز زور و قضایم ماما رزا برامون بذار ماما این قضاییم گفت آماده بود گذشتم برایشون ساقشون تون تون جمع کردیم گفتم ولی ساعت به ساعت بهشون زنگ میزنه گفتم آماده اینجا چی خبره دیگه زنگ میزنه بهتون این کیه زنگی گفتم اینجا ماما دوستان گفتم اینجا خیلی برام بیشتر عرب روزها زنگ میزنه یعنی بهتون گفتم هر سانی هر دقیقه حتی نمیتونه مثلا گوشش پنج دقیقه بذاره زنگش میخوره بعد گفت نهارشو خورد ساکش بسر رفته منم موقع خواست بره گفتم مامان یه لحظه برمون من میرم خرید کنم افراد که چیز از مقاضا براتم گفت مامان لازم نیست من در آن بگم گفتم نه مقاضا کنار خونمون میرم یه چیز براتم تا رفتم گوشیم زن خورد زن خورد بعد سلام مادر دوستش سلام خانم مکیان خوبی سلامتی همه خوب هم گفتن همه های پرسه گفتن همه هم دلخواده هاشو شما میدونی خانم مکیان گفتم بچه ها میخواد برم گفتم آره میدونم آقا محمدی بسرشون دوسته آقا احمد گفتم آره میخواد برم زیارت خوش به حالشون امام روزا دیگه تلویش هر وقت احمد آقا محمدی آقا دلشو میگیره دیگه امام روزا زود ما شده گفت نه خانم میکنی دفعه امام روزا نمیخواد برم گفت پس کجا زیارت حضرت زینب اینو تا این گفته به من من یعنی تمام بدنم در زیر دوسته این آقا دوسته این آقا از شبکه رادیوی معرف با برنامه روایت عشق در خدمت شما بودیم و مهمون خانم رحیم حاشمی مادر شهید مدافع حرم احمد مکیان از شهده خطه جنوب کشور حرف شما با این مادر عزیز چیه؟ استحالتون رو از شنیدن این برنامه برامون بگید سامانه پکیان پیامکی 3553 در اختیار شماست حالا چند تا از پیامهای شما رو میخونم که از برنامه قبل به دستمون رسیده آقای موسوی از خورم آباد برامون نوشتن روایت زندگی خاهر شهید موسوی زاده چقدر زیبا بود من با این روایت واقعا به حال این خاهر و شهیدشون قبط خودمون خانم سمدی از تهران شما هم نوشتید خاهر شهید موسوی زاده چه بیان دلنشینی داشت و چقدر با سلابت حرف میزد خوشا به سعادت خودشون و شهید عزیزشون خانم رزایی از شیراز شما هم ارسال کردید همونطور که در برنامه گفتید واقعا شهید خاستی بود باید به وجود امثال شهید موسوی زاده افتخار کنیم آقای شکوری شما هم برای ما نوشتید و به خاهر شهید موسوی زاده گفتید خاهرم شما سبورترین خانوادهی هستید که در تمام عمرم شناختم چه زندگی پرفراز و نشیبی داشتید خدا به شما سبر بده و عجرتون با خانوم حضرت زینب سلام الله علیه شنگر راه و چاه یه روزن به دنیای نور و رحایی یه روز انفجار هرم تو محرم یه روز انفجار یه پرواز خونین یه روز نزدیک فاب یه پای میزاب که میره بدون محابا روی میز چه توی اصارت چه خط مقدم شهادت قصاله نهج را جدایی نهج را جدایی یکی بعد سی سال بازم توی جنگه با سار بانبارونشی می آیی منتظر سامانه ی پیامکی 3553 در اختیارتون هست روایت خانوم حاشمی باز هم ادامه داره تا یه برنامه ی دیگه خدا نگهدار از اینکه بیفتر پیش را بخوند در اینکه بیفتر پیش را بخوند در اینکه بیفتر پیش را بخوند دریچهی به جهان روشنایی و معرفت جلوهی از جامعه دینی رادیو معارف صدای فضیلت و فطرت تا قرد تو به اهل بیل روشن گردیم پیام بلاگت از اینکه بیشتر نگهدار را بیشتر نگهدار از اینکه بیشتر نگهدار از اینکه بیشتر نگهدار نگاه اسلام و دین به علم نور بودن علم و در دست خدا بودن نورفکن علم اینها بحث های خوب است اجتباه میکنند کسانی که فکر میکنند تو اون ایده های فرنگی حالا اروپایی امریکایی وقتی حضور پیدا میکنند باید همون حرف های خود را ببینند و اونها را ست ساله دویست ساله که از این حرف ها دارند میزنند اینها را تکرار کنند و خودشون بگنند اینها حرف نشد اسلام حرف دارد امروز حقا و انصافا در دنیا فکر و اندیشه حالا اونهایی که با فکر و اندیشه سرکار ندارند با اونا کاری ندارند اما در محیط فکر و اندیشه امروز یک خلق و سؤال در دنیا غرب وجود دارد این خلق این خلق را دیگر پاسخ های لیبرال دموکراسی نمیتونه پر کنه کمان که سوسیالیشم نتونست پر کنه این خلق را یک منطقه انسانی و معنوی میتوانه پر کنه که این در اختیار اسلام است مرحوم دکتر زریاب خب هم دانشگاهی بود دانشگاهی مسلط خوبی بود هم طلبه خوبی بود ایشون خب دوره طلبگی خوبی را گذرانده بوده با علوم اسلامی آشنا بوده شاگرد امام و ایشون نقل کرده بود من خودم ازش نشنفتم یکی از دوستانمون نقل میکرد یه پرسط مطالعاتی گرفته بود او آخر عمرش رفته بود اوروپا بعد که برگشته بود گفته بود امروز اون چیزی که من در محیط های علمی دانشگاه های اوروپا مشاهده کردم نیازه به ملاسدرا و شیخ انساری است شیخ انساری حقوق فقه ملاسدرا حکمت الهی است میگی من میبینم امروز اینا تشنیده بوده امروز اینا تشنی ملاسدرا و شیخ انساری هستند این استاد غرب شناس زباندانی که مسلط به چند زبان اوروپایی بود سال ها اونجا زندگی هم کرده بود درس هم خونده بود با علوم اسلامی هم عاشناب این برداشت او است که برداشت درست است ما این منطقه قوی را در درون خودمون بهش نیاز داریم در دانشگاهی خودمون بهش نیاز داریم با زبان دانشگاهی با زبان دانشجوی باید این منطق توضیح پیدا کنه و بعضی از دوستان اساطید محترمی که اینجا صحبت کردن اشاره کردن اساطید عزیزمونم احتیاج دارن اساطید هم خودشون را از عاشنایی با معارف دینی بی نیاز ندارن یه وقتی چند سال قبل از این ایکه از این محققین کتاب نویسه در زمینه مسائل اسلامی که کتاباش خیلی هم رواج داره من اسم نمیخوام بیارم کتابای ایشون خیلی رواج داره در خیلی جاهای دنیا ما اطلاع داریم به زبانهای گناگون ترجمه میشه و مشتری های زیادی داره در اروپا و جاهای دیگه و او برای من ایشون میگفت اون آقای محترم برای من ذکر میکردن میگفت من در این کشورهای عربی و کشورهای محیط خلیج فارس و این جاها که کشورهای عربی کلن و از جمله کشورهای خلیج فارس وقتی میرم روشنفکرای اونجا اساطید دانشگاه اونجا با قرآن و حدیث آشناترن تا روشنفکرای ما و اساطید ما علت اینست که اونا زبان قرآن زبانشونه مثل که شما مثلا یه ضربالمثلی از فرض کنید که سعدید فردوسید حافظ در ذهنتون هست خب کن دید این کتابا رو