مادر خندید و گفت الهی غربون قد و بالات بشم شوخی کردم بده بدوزم فقط سوزن نخو از روی تاخچه بده به من علی رزا سوزن و نخو برداشت و به مادرش داد مادر شلوارو وارسی کرد نه یه جا چند جای اون پاره بود مادر گفت توی جبه شلوار دیگه ای نیست بپوشی علی رزا خندید و گفت الهی غربونتون برم مادر هست ولی شما زحمت بکشین اینو وصله کنین مادر با حسله جاهای پاره شلوارو وصله زد کارش که تمام شد علی رزا شلوارو گرفت و خوب ورنداز کرد و گفت بح بح آلی شد دست شما درد نکنه مادر حالا بگین خدا وکیلی این چه عیبی داره علی رزا اینو گفت و دو شاخه اتو رو زد به پریز و شلوارو اتو کرد و پوشید بعد چند قدم مقابل مادرش راه رفت و گفت مادر این لباس مال بیتلماله اگه ما بتونیم به اندازه یه شلوارم در مصرف بیتلمال صرف جویی کنیم چرا این کار رو نکنیم؟ مخصوصا تو این اوزا و احوال جنگ مادر گفت چی بگم سلاح و مسلحت خیش خسروان دانند زن تو فکر بود که با صدای باز شدن در حیات به خودش اومد اشکاش و پاکیمه اشکاش و پاکیمه سلام هاش خانم زن در دیزی رو گذاشت و گفت علیک سلام قبول باشه مرد گفت قبول حق بعد به دیزی اشاره کرد و با خنده گفت بوی قضا تا هفت و خونه اونورتر پیچیده آه زن گفت برات آبگوش بار گذاشتم و قاشمه شقی برداشت و آبگوشت و چشید بعد کمی نمک تو دیزی ریخت و درشو گذاشت مرد به اتاق رفت و به پشتی قرمز رنگ مخمدی تکیه داد زن دنبالش رفت و کنار سماور نشست بوریو برداشت و تو استکان کمرباری که قدیمی چایی ریخت و گذاشت چلوی مرد و گفت بفرمان تازه دمه مرد استکان چایی رو برداشت و زلزد به چشمای زنشو گفت بازم که گریه کردی هاش خانم زن چیزی نگفت و سرشو برگردوند پسر شهیدشون از تو قابعه اکس به اونا نگاه میکرد مرد مرد مرد مرد مرد مرد مرد مرد مرد دوستان ارجمند اولین داستان کتاهو به اسم قابعه اکس شهید شنیدین حالا لطفاً دومین داستان رو به اسم حلالیت بشنوید مرد مرد بلام مرد مرد مرد مرد لطفاً شنوندیر ببنید مرد مرد شهیدشون مرد شییدشون لطفاً دومین داستان بشنوندن مرد مرد عاجل مرد شهیدشون بچه ها هنوز نیومده بودن. رو کردم به حاجیدالله و گفتم. حاجی چه خبر؟ حاجیدالله گفت قرار یک گروه سی نفره از بسیجی ها رو ببرم جبهه. گفتم پس بی زحمت اسم منم تو فهرست اضافه کن. تنوز متعهل نشده بودم و بیشتر بختم تو بسیج و سپاه می گذشت. حاجیدالله پرونده ای رو که تو دستش بود بست و خیره نگام کرد و گفت. ببین همین اقا درسته که تو زن و بچه نداری. پدر و مادر که داری. اونم پدر و مادر پیر. چرا اینقدر کم تو خونه هستی؟ بیشتر پیش اونا بمون. باز میخوایی اسم بنویسی بری جبهه؟ از حرفاش تحجب کردم. حاجیدالله دوباره داشت حرفایی می زد که خودش هیچ وقت به اون عمل نمی کرد. با ناراحتی گفتم. حاجی شما که همیشه خودت تو پادگان و پایگاه بسیج و جبهه ای. چقدر برای خونوادت وقت می زاری که حالا منو نصیحت می کنی؟ حاجیدالله جا خورد و گفت. اههه چی شده؟ کسی حرفی زده؟ خندیدم و گفتم. نه آخه میبینم شما هیچ وقت پیش زن و بچهت نیستی. توری که دختر کچولوت بهت میگه امو. اونوقت منو نصیحت می کنی؟ حاجی گفت. امروز روز کاره. هر وقت کارا تموم شد. به خونه و خونوادم بیشتر می رسن. امام فرمودن جنگ در رأس همه ی اموره. منم سعی می کنم به فرمایش ایشون عمل کنم. گفتم. پس چرا به من میگیم پیش پدر و مادرم باشم؟ حاجیدالله گفت. خب کار شما سباکتره. مسئولیتتونم کمتره. بلاخره رسیدگی به پدر و مادرم واجب و مهمه. حاجیدالله اینو گفت و دوباره مشغول وارسی پرونده ها شد. کمی بعد اعضای پایگاه اومدن. ده دوازده نفری می شدن. جمعشون که جور شد یه نفر از بین جمع شروع کرد به صوبت. از همون اول حرفاش بوی قیبت می داد. داشت پشت سر یکی از نیروهای پایگاه حرف می زد. یه دفعه نگاه هم به حاجیدالله افتاد. فهمیدم ناراحت. شده. به قیبت خیلی حساس بود. حاجی شروع کرد به حرف زدن. می خواست بحث و عوض کنه. اما اون بنده خدا امان نمی داد و یه ریز حرف می زد. به هیچی هم توجه نداشت. حاجیدالله که به هدفش نرسیده بود گفت بچه ها سلوات بفرستین. همه سلوات فرستادن. اما باز اون شخص متوجه ماجران نشد و به حرفش ادامه داد. کمی بعد حاجیدالله گفت سلوات دوم و بلندتر بفرستین. بچه ها بازم سلوات فرستادن. اما طرف دست بردار نبود و یه ریز حرف می زد. حاجیدالله به من اشاره کرد. منظورشو فهمیدم. می خواست به اون بنده خدا حالی کنم قیبت نکنه. به سمت میز رفتم و کاغذی برداشتم و روی اون چیزی نوشتم و دادم به کسی که قیبت می کرد. توی کاغذ نوشته بودم سریع بره کاری رو انجام بده. می خواستم دنبال نخوتسیا بفرستمش تا دست از قیبت برداره. نوشته رو که خوند حرفشو قهد کرد. بعد از جا بلند شد و دنبال معمولیتش رفت. وقتی برگشت حاجیدالله به اتاق برداشت. وقتی برداشت داشته قیبت می کردی دیگه. حاجی خیلی نارهد شده بود. مگه ندیدی دوبار بی مقدمه گفت سلوات بفرستین. می خواست حرفتو قد کنی ولی متوجه نشدی و ادامه ددی. گفت شرمندم. نمی دونستم. اصلا حواسن نبود. حالا چی کار کنم؟ چیزی نگفتم. اون سبر کرد تا پایگاه خلوت بشه. بعد رفت پیش حاجیدالله. صداشو می شنیدم. داشت معذرت خواهی می کرد و می گفت حاجی من معذرت می خوام. اشتباه کردم. منو ببخشین. صدای حاجیدالله رو شنیدم که گفت چرا از من معذرت می خواهی؟ باید از اون کسی که قیبتشو می کردی حلالیت به طلبی. من چی کارم؟ از اتاق حاجیدالله که بیرون اومد چشماش پر از عشق بود. روبه من کرد و گفت دارم می رفت سراغش. امیدوارم منو ببخشه. و سرشو پایین انداخت و از پایگاه بیرون رفت. موسیقی دوستان ارجمند داستان حلالیت رو شنیدین. امیدوارم از دو داستان کتاه قابعکس شهید و حلالیت که به ترتیب از زندگی دو تن از شهیدان دوران دفاع مقدس شهیدان علی رزا ناهیدی و یدالله اکبری تعریف کردم بهره برده باشین. به روان پاک این دو شهید گرانقدر و همه شاهدای اسلام درود می فرستم و از خدای بزرگ توفیق سیانت از آرمانهای اون عزیزان رو می تلبم. با این امید شماییم ماخوبان رو تا هفته و داستانی دیگه به حضرت حق می سپرم. خدا نگهدار. سربلند باشین. نمورده اند شهیدان نمورده اند شهیدان که ماه و خرشیدند که کشتگان وطن زندگان جاویدند زندگان جاویدند زندگان جاویدند زندگان جاویدند نمورده اند شهیدان نمورده اند شهیدان که ماه و خرشیدند که کشتگان وطن زندگان جاویدند زندگان جاویدند خلافش اند که می گرید از حلاکت خیش به روز رزم سپردند جان و خندیدند خلافش اند که می گرید از حلاکت خیش به روز رزم سپردند جان و خندیدند خلافش اند که می گرید از حلاکت خیش به جان خزم فکرندند لرزه همچون بید ولی چوکو زباده اجن نلرزیدند به جان خزم فکرندند لرزه همچون بید ولی چوکو زباده اجن نلرزیدند ولی چوکو زباده اجن نلرزیدند براستان رزا چون غبار بنشستند براست مان شرف همچو مهد رخ شیدند به جنگ دشمن اگر نقد جنگ دشمن همچون بید ولی چوکو زباده اجن نلرزیدند موسیقی گرامه می داریم نام و یاد همه شهده ازیزمون رو شهده انقلاب اسلامی شهده دفاع مقدس شهده ترور شهده مدافع حرم شهده مدافع سلامت و همه اونهایی که برای آزادی ایران برای سربلندی ایران جان خودشون رو تقدیم کردن گرامه می داریم نام همه اونهایی که برای ما زحمت کشیدن برای سربلندی ایران عزیز تلاش کردن حاشقاسم سلیمانی عزیز یادش به خیل و سلامت شهده خدمت آیت الله رئیسی که به تازگی سالگردش رو پشت سر گذاشتیم شهید امیر عبدالله یان و همه این شهده هایی که اگه بخواییم اسم ببریم قطعا ساعت ها به طول می انجامه اما امروز که بیست و پنجم زیغه دست آرام آرام حجاج در مکه مکرمه جمع می شن دوره هم تا اعمال عبادی حج تمت رو آغاز کنند شهید امیر عزیز تلاش کردن حاشقاسم سلیمانی عزیزی که به تازگی سالگردش رو پشت سر گذاشتیم دلتون رفت عربستان و مکه و مدینه نه؟ خیلی خوب می خواهیم ما هم بریم دست دلتون رو بدید به گوینده ی رادیو معارف تو این لحظه همراه بشیم با هم بریم مدینه منوره یه قدم قبل از اعمال حج و دوست خوب هم همکار گزارشگر عزیز هم جناب آقای علای که الان در مدینه منوره مستقر هستن آقای علای سلام وقتتون به خیلی باشه قربان بسم الله الرحمن الرحیم و سلام و عرض عدد خدمت شما جناب احید ازداده شنواندگان عزیز رادیو معارف و تمام کسانی که درشون الان کنار ذریه رسول الله هست و آرزو دارن اینجا باشن در خدمتون هستم از مدینه منوره دو بروی من قبرستان بقی و در سمت چپ من قبه خضراست و همینجا سرط همه شنواندگان عزیز سلام ازدیم کنم خدمت رسول الله و خدمت اهمه بقی در خدمتون هستم جناب احید ازداده شنواندگان عزیز در خدمتون هستم جناب ازداده شنواندگان عزیز سلام ازداده شنواندگان عزیز در خدمتون هستم جناب ازداده شنواندگان عزیز سلام ازداده شنواندگان عزیز در خدمتون هستم جناب ازداده شنواندگان عزیز سلام ازداده شنواندگان عزیز در خدمتون هستم جناب ازداده شنواندگان عزیز سلام ازداده شنواندگان عزیز در خدمتون هستم جناب ازداده شنواندگان عزیز سلام ازداده شنواندگان عزیز در خدمتون هستم جناب ازداده شنواندگان عزیز سلام ازداده شنواندگان عزیز بگذاره تا نابودی این رژیم اشقالگر جنوب علیه شما برنامه تون چی هست و که قرار هست ازم بشید برای مکه میشه الله ما در سه چهار روز آینده به امید خدا به سنت مکه خواهیم رفت و از محشد شجر محرم میشیم و اونجا اگر بتونیم روایتگر این ارتش بندگی باشیم یعنی شما این سفید کشید و این ارتش سفید خدا رو وقتی میبینید دلت میده من الان میخواستم ارد کنم خدمتون اینجای چیزی که شما میبینید رنگ تو مدینه رنگ زیاد میبینید چه در رنگ پوست چه در رنگ لباس و اینها همه رنگ ها در محشد شجره و در محشد محشد الحرام میبینید یکی میشن هنه سفید میشن اینجا شاید بتونید تشکیل میدید که کی رئیسه کی مرعوسه کی از ازردار مالی تو چه هستیه ولی دیگه در مکه این حرفانی یک رنگی بسیار زیباست و ما جلوه های کچیکی از این یک رنگی رو در محشد شجره چون که من چند بار رفتم محشد شجره تو این روزاوه در هوتل ها میبینیم که دیروز یه در زایرینی ما در هوتل ما که لباس سفید پوشیده بودن و میرفتن خیلی حال عجیبی بود حالا من در گزارش های طولیدین مختوقاشون رو فرستادن واسه شنوندگان عزیز مثلا یک پدر بود دیگه خودش پدر بود که سال پنجه های سبتنام کرده بود ولی به خاطر حالا شرایطش پدر مادر رو فرستاده بود دوباره سال هشتاد و شیش سبتنام کرده بود و الان نوبته شده بود تقریبا چهل پنجه ها سال منتظر بود دیروز در مسجد مسجد نبی من میریزم یک نفری با مادرش که اراته شنن سنش بالا بود چون مادر بالا هشتاد سال بود با ویلچر میوردن مادر شهیدی بود که بعد از سالها چهل سال به این اینجا رسیده بود و خیلی حال عجیبیه خیلی حال عجیبیه و این روزا یه چیزی که خیلی بیداد میکنه جناب آهدرزاده و بغو میاره برس قربت احلوی مایرم موزه میتونید در مورد خانوم هایی که حالا اینجا هستن و دوست دارن برن پرسرسان بقی و زیارت کنن این امکانش نیست کنار این دیوارای بقی تازه اونجا رو نمیذارم خیلی حرکت کنید این پنجرها هستن زیارت میکنن و درشون اینجا میشکنه چیزی که آدم از اینجا به نظرم با خودش میبره قربته خدا خیلی خیلی ممنون امجا و برده ما براحتی نمیتونیم خیلی از مال دلیم رو اینو انجام بدیم این بغز همیشه توی دل ما هست و اینجا نمود بیشتری پیدا میکنه خیلی ممنون و متشکرم جنب علیه اشاله که این بغز باشه همراهتون و امانتدار ما باشید برید کنار قبر رسول اکرم سلام ما رو برسین و در صرف ما زیارت کنید متشکرم از شما که لطف کردید و با ما همراه بودید این دقائق اشاله نایب و زیاره خود شما و همه مدیگان عزیز و همکاران محتمیتون هستم ممنون حج خوبی باشه با سلامتی باشه فقط یک خبری که هست خبر خوشی بود بسه زایران عزیز که یکی از دقدقه های زایران بحث آب زمزمه که توخه و سراغات میارن با خودشون سازمان حج اقنامی رو انجام داده که درار شده دیگه آب زمزم دیگه اینجا بهشون داده نشد بله گفتن توی هاپیما ها و توی فرودگاه ها توضیح میشه درسته خدا رو شکر خیلی ممنونم از شما جانا باید ایلایی زحمت کشیدید با ما همراه بودید من با شما خداحافظی میکنم و دعوت میکنم شنواتی خانه گان عزیز برنامه خانه دوست رو همراهی کنند خانه دوست رو همراهی کنند خانه دوست رو همراهی کنند خانه دوست رو همراهی کنند خانه دوست رو همراهی کنند خانه دوست رو همراهی کنند خانه دوست رو همراهی کنند خانه دوست رو همراهی کنند خانه دوست رو همراهی کنند