که این جمعه هم عمرمون قد داد قند و نمک تقدیمتون کنیم رسیدیم به صفحه آخر بی هیچ حرف اضافه میریم که آماده بشیم هفته بعد برگردیم حرف همون رو گوشه زهنتون نگه دارید جمعه دیگه می آییم کامل ترش می کنیم یا حق در گل ستانه کم و یه جان که از تو رنگ بینه هم در جهان نگه آنجا جان داد دل دل جان داد دل که روزی کوی تو جایا برد نشناختو که آخر جایی چنا نگاه آنجا جان داد دل که روزی کوی تو جایا برد در ازویاد در کانال رسمی رادیو معرف در پیام رسان ایتا میتونین عدد 96 رو به سرشماری سه هزار پانزده پانزده ارسال کنید دست رسیب پشت سحنه برنامه ها دست رسیب آباها نباها و میان بخشیده در یافت برنامه های جدید و پرمخاطب در رسیب آخرین اخبار و اطلاعات معرفی همه با همه در ایتای رادیو معرف برای ازویاد در کانال رادیو معرف در پیام رسان ایتا فقط کافی عدد 96 رو به سرشماری سه هزار پانزده پانزده سه هزار پانزده پانزده ارسال کنید تا براحتی ازویاد رسان ایتا خانوادی بزرگ رادیو معرف بشین پس اجل کن همین الان عدد 96 رو بفرست به شماره سه هزار پانزده پانزده ارسال رادیو معرف سرگشتگان کویت پروای سر ندامند سرگشتگان کویت سرگشتگان کویت سرگشتگان کویت پروای سر ندامند آشفتگان مویت از خود خبر ندامند آشفتگان مویت از خود خبر ندامند پار سایان بر درگه تو بحریست از خود خبر ندامند از آب چشم اوشان خلق جهان از آن رو در ره گذر ندامند حجت الاسلام وحیدی بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی اللہ علیه و سلامه محمد و آله تاهرین سلام علیکم و رحمت الله دوستان عزیز همراه در برنامه پارسایان خدا ما رو اهل خشیت قرار بده اهل بکا و گریه قرار بده هزارات معصومین علیهم صلوات الله اهل گریه بودند امام سجاد در مورد پیانبر عظیم و شعن صلی اللہ علیه و آلهی و سلم اینجور نغمی کند که کان یبکی حتی یبتل مسلاه و خشیتم من الله عزوجل من غیر جرمه رسول خداییم در نمازشون اونقدر گریه می کردند تا این که جای نمازشون تر می شد و این به خاطر خوف از خدا و درک عظمت خدای متعال بود و البته پیانبر عظیم و شعن ما معصوم بود امیر المؤمنین علیه السلام در دعای کمیل به ما یاد دادند مؤمن سلاحش بکاه و سلاح هل بکا اصلهه مؤمن گریه در خانه خداست خدا مهربانه به محز این که عشق انسان جاری بشه قلبش پاک می شه و غفرانش نازل می شه مولای ما امام صادق علیه السلام فرمودن هیچشمی نیست جز این که روز قیامت گریانه مگر اون چشمی که در خانه خدا از خوف خدا گریسته باشه و با خدا ارتباط گرفته باشه خدا به هممون توفیق بده اهل گریه باشیم و اهل معنویت و خشیت در درگاه خدای متعال انشاءالله موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی ایشون فرموده بود که زمانده این مدد دادن من اختیاری نیست مرحوم مرزا محمد تونه کابانی می فرماید مرحوم سید همه نمازهاش رو با خضوع و خشوع و حزن و گریه می خوند بر هر مستمعی واضح می شد که نمازش در نهایت حضور قلبه نوافد رو می خوند ذکر و سوجود و رکوعش رو هر بار سه دفعه می گفت و عشق می ریخت بعد نقل می کند که این آله بزرگوار مناجات خمسه اشر رو حفظ بود و بعد هر روز با حال گریه این مناجات رو می خوند و هر کسی که می شنوید از حال خوش این آلم به گریه می افتاد باید با خدا حرف بزنیم باید عشق بریزیم عشق نیمه شب داشته باشیم تا بتونیم روز خوب کار کنیم و شیر باشیم و وظائف من رو انجام بدیم مرحوم آیت الله میرزای نائینی رحمت الله علیه نرمی کنند در احوالاتشون بسیار اهل تحجد حتی این اواخر که سخت مریض شده بودند در حال مریضی دو ساعت به ازان صبح بیدار می شدند مشغول نماز و تحجد می شدند و بلند بلند گریه می کردند یکی از علماء مرحوم آسد محمد حادی میلانی رحمت الله علیه که از شاگردان برجسته مرحوم آیت الله نائینیه اینجور نرمی کند استاد آیت الله نائینی می فرمود من نماز شب رو شرط اجتهاد نمی دونم این کسی بخواد مجتهد بشه فقیه بشه شرط نمی کنم حتما باید اهل نماز شب باشه ولی بدون دخالت هم نمی دونم اگر کسی بخواد به اجتهاد برسه باید اهل نماز شب باشه خدا به همون توفیق بده اهل نماز شب باشیم مرحوم آیت الله میرزای نائینی رحمت الله علیه وقتی خودشون به نماز می ایستادند این قطرات عشق بر محاسن شریفشون بر ریش مبارکشون جاری می شد تو قنوت نماز شبشون دعای ابو حمزه فمالی می خوندند و رنگ مبارکشون زرد می شد و بدنشون می لرزید اینا احوالاتیه که ما از هزارات معصومین علیه سلوات الله شنیدیم و این علما شاگرد اون مکتب هستند که نغل می کنند وقتی مولای ما امام سجاد علیه سلوات و سلام می خواستند به نماز بایستند رنگ مبارکشون زرد می شد زانوانشون می لرزید حالشون متغیر می شد از ایشون می پرسیدند آقا چرا این حال رو پیدا کردید و ایشون می فرمودند من در مقابل خدای متعال می خوام به ایستم و نماز بخانم خدا رحمت کنه همه علمای ما رو که اهل عبادت نیمه شب و مراقبت از اعمال خودشون بودند و میان راستی که از آن جست و جوعایدت کستی و از ایشان تو را گرد و داید خبر کمش نوز بدبوی و اندو مخب کمش نوز بدبوی و اندو مخب رادیو معارف را در ویراستی دنبال کنید پخش زنده و برنامه های اختصاصی فضای مردمی در یافت برش های جذاب و کار بردی از برنامه ها همه و همه در صفحه رادیو معارف در شبکه اجتماعی ویراستی برای عزویت در شبکه اجتماعی ویراستی میتوانید عدد 9600 را به سرشماری 3034 ارسال و یا رادیو معارف را در ویراستی جسجو کنید اتسای رادیو معارف رادیو معارف روایت کتاب بر اساس کتاب سبز آبی نوشته ی سعید تشکری بنامه خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب و از رادیو معارف میشنوید در این برامه گذیده ی از کتاب سبز آبی به شیوه ی روای نمایشی اختباس و روایت میشه در این اثر داستان های زندگی خادمان و ساداتی روایت شده در برامه های قبل تا جایی شنیدید که سید فرید در ترابلوس به نجاری پیر مردی به اسم استاد فاخر رفت و در اونجا مشغول به کار شد چند روز بعد هم به کتاب خونه بنی امار رفت تا استاد قاضی ساید رو ببینه اما شنید که استاد قاضی ساید به مکه رفت و باید تا برگشتن اون منتظر بمونه مدتی که از کار کردن سید فرید در حجره نجاری استاد فاخر گذشت یه روز استاد نجار رو به شایردش کرد و گفت کارهای چوبی در و پنجرهای کتاب خونه بنی امار به اون واگذار شده و سید فرید میتونه تا برگشتن استاد قاضی ساید در کارهای نجاری کتاب خونه به استاد نجارش کمک کنه سید فرید با شنیدن این خبر خوشحال شد و روز بعد زورتر از استاد فاخر به کتاب خونه رفت اون در حال گشت و گذار در تالار کتاب خونه بود که با صدای جاکلین دختر مسیحی به خودش اومد جاکلین در کتاب خونه هم درس میخوند هم در کار مرتب کردن کتابا کمک میکرد مدتی که از نجاری سید فرید در کتاب خونه بنی امار گذشت احساس کرد آشق جاکلین مسیحی شده ولی دودین با این که میدونست اختلاف دین مانعه و سال با دختر مسیحیه به اشخش امیدوار و مطمئن بود که خدا گشایشی در این کار ایجاد میکنه و حالا ادامه ی روایت کتاب سبزابی در قسمت 24 اصف بود و کار مرمت سخت تمام شده بود سید فرید و دین نفس راسته راحتی کشید و به ساخت دستش نگاه کرد سخت دیگه اون سخف زمخت و بیرنگلها به گذشته نبود نمایی تازه پیدا کرده بود استاد فاخر که محو زیبای سخف شده بود روبه سید فرید کرد و گفت خدا قوت فرید و دین سپاسگذارم استاد اینیز به پایان رسید اما هنوز خبری از قاضی ساید نیست در مکه که ماندنی نیست حتما باز میگردد شاید کار مهمی برایش پیش آمده است شاید هم کاری که برای انجامش رفته طول کشیده باشه بیم دارم استاد بیم دارم آنجا را برای ماندن انتخاب کنند شاید دلش به خواهد کنار خانه خدا مجلس درسی راه بینده شد این فکرها را از خودت دور کن فرید و دین به این فکر کن که تو با این هنرت و علمی که داری چه کارهایی که میتوانی در ترابلوس انجام دهید هم دارد میگذرد و از علم آموزی خبری نیست بیفاریده که نگذشته تلف که نشده به کار هست که خرجش نکردی هرچه بوده در کار نیک بوده و بس داود منشی استاد قاضی ساید از اون بازگشته خوش ندارم او با تو رو در رو شود به خصوص که دل به مهر دخترش جاکلین بسته نمیدونید میخواهم او با رفتار ناپسندش با تو برخورد کند کارت را تمام کن و همراه من بیا می آیم استاد فقط اجازه بدهید کتابی را از خانم جاکلین به امانت بگیرم میخواهم شبها اون کتاب را متعلق کنم و بیکار نمانم برو کتاب را بگیر و بیا من بیرون کتاب خانه منتظرت استم استاد فاخر اینو گفت و رفت سید فرید منتظر جاکلین موند میدونست اون از را هم به تالار متعلقه سرکشی میکنه کمی که گذشت جاکلین با وقار و پوشیده از راه رسید سید فرید نفس عمیقی کشید و گفت آمدید بانو؟ جاکلین به سخف و سردر ورودی تالار متعلقه نگاه کرد دهنش از تحجاب باز موند و محو زیبایی سخف شده بود اون نگاه تحسینامیزی به سید فرید کرد و گفت شما هنرمند قابلی هستید جناب فرید دودین هم نام این هنر چیست؟ مغرنس بانو چی نام عجیبی؟ این هنر را از کجا آمختی؟ از هنرمندان و مغرنسکاران بغداد بسیار بی بدیل است جناب فرید دودین به نظرم باید به شما لغب استاد داد این دیگر زیاد رویست بانو زیاد روی نیست جناب فرید دودین اگر شما را استاد ننامیم چه کسی را بنامیم که لیاغت و هنرش این اندازه باشه؟ من فقط فرید دودین هستم نه استاد و نه چیز دیگر شاگردی ساده هستم کسی که هنر مغرنس میداند و به علم نجوم علاقه دارد استاد قاضی ساید باید این هنر نمایی شما رو ببیند پدرم داود میست باید بداند که چه جوان شایسته و برازندهی به کتاب خانه مراه پیدا کرده و خواهان ادامه تحصیل در اینجاست به آنها خواهم گفت از لطف شما سپاس گذارم بانو خواهشی از شما دارم بگوید جنوب فرید دودین امکان دارد کتابی با موضوع علم نجوم به من امانت بدهید قصدم این است که تا آمدن استاد ساید به خاندن رشته نجوم ادامه دهم چرا نشود؟ همراه من بیایید قسمت کتاب های نجوم را به شما نشان خواهم داد میتوانید هر کتابی خواستید بردارید و به امانت ببرید جاکلین راه افتاد فرید دودینم همراهش رفت جاکلین قابل قفصه بزرگ استاد بعد دستش رو بالا برد و گفت همه این ها کتاب های نجوم هستند نویسندگانش هم مسلمانان اندلوسی هستند هم غیر مسلمانان در بین آنها کتاب های از نویسندگان سایر دیار هم داریم هر کدام را که میخوایید انتخاب کنید سید فرید بین قفصه ها گشت و یکی از کتاب های استاد قاضی ساید رو برداشت و گفت برای شروع همین خوب است تلاشتون قابل ستایش از دینا به فرید و دین سید فرید یه قدم به خواستش نزدیک شده بود سید فرید و دین آخرین صفحه کتاب و خوند و اونو بست کتاب تموم شده بود و سید فرید باید آماده می شود برای مرحله بعدی نخشهی که کشیده بود نور فانوس رو بیشتر کرد بعد کاغذی برداشت و برای جاکلین نامه بنویسه نمیدونست از کجا باید شروع کنه چیزی به ذهنش نمی رسید بلاخره قلم رو رو کاغذ گذاشت و شروع به نوشتن کرد وقتی نوشتن نامه تموم شد زیر نور فانوس عباراتی رو که نوشته بود خوند بانو جاکلین کسی که این نوشته را برای شما نوشته و جرعت این کار را به خودش داده کسی نیست جز من یعنی سید فرید و دین جوانی که احل همین دیار شما است اما در جای دیگر به دنیا آمده است نمیدونم از من چه میدانید و چه نمیدانید اما یقین دارم از چیزی که میخواهم به شما بگویم هیچ نمیدانید از شما قولی میخواهم اگر خواستم را پذیرفتید که بر من منت نهادید اما اگر نپذیرفتید هرچه دوست داشتید پاسخ بدهید من به خواسته شما گردن می نهم و هیچ گله و شکایتی نخواهم داشت سید فرید و دین نفسی تازه کرد و بعد ادامه نامه را خوند با نجاکلین از روزی که شما را دیدم مهرتان در دلم راه پیدا کرد از پدر و مادرم آموختم که هر زمان تعم شیرین اش را در سینم احساس کردم و نفسم از دیدن معشوق و اندامت شجاعتن از همیشه باشم نه ترسی به دل راپده هم و نه از آینده حراس داشته باشم صادقانه پا پیش بگذارم و حدیث عشق بگویم من تربیت شده یه چون این خانواده ی هستم و خالصانه به شما می گویم که از سمیم قرد دوستتان دارم و آرزو می کنم به وسالتان برسم اما با رضایت شما نبه زور و جنجال می خواهم به دلتان سری بزنید و احوال مرا از او بپرسید اگر میلش با من بود که دنیا را به من دادید و اگر نبود من شما را برای همیشه از یاد و خاطرم بیرون می کنم اگرچه که می دانم بسیار جان فرساست اما به شما قول می دهم که دیگر مزاهمتان نخواهم شد بس لطفی به من کنید و مرا در هر دو صورت با خبر کنید سید فرید زیر تاریک روشن نور فانوس نامر را خوند بعد اونو بین صفحات کتاب گذاشت تا صبح فردا به جاکلین بده جاکلین وقتی نامه فرید و دین رو بین صفحات کتاب دید اونو برداشت و به خونه برد و با دقرت خوند اما تا چند روز جواب نامر رو نداد نمی دونست چی باید بنیفزه و چه جوابی باید به خواسته فرید و دین بده بلخره یه شب کاغذ و غلمی برداشت و برای سید فرید و دین از خونه بادش نوشت از پدر متحصبش گفت و این که اگر بفهم دخترش دل به پسری مسلمان بسته اونو زنده نمیذاره آخر نام هم نوشت فرید و دین از من خواستید که دیدارهای من را تازه کنیم تا بیشتر همدیگر را بشناسیم سخت است و نشدنی پدرم چشمانی تیز ماننده شاهین دارد و دوستانی وفادار ما نمیتوانیم جای غیر از تاییم برای مطالعه همدیگر را ببینیم این احدیات به خاطر شماست که خاطرتان برای من بسیار عزیز است نمیخواهم آسیبی به شما برسن بگذار آرام آرام پیش برویم بگذار با همین نامه ها حدیث دل بگوییم خدا میداند این کار برای من سختر از دیدار است نوشتن برایم چون داستان کوه قاف است کوهی که فت نمیشود اما حاضرم با کمک شما فتش کنم حاضرم قلم به دست بگیرم و بنویسم از خودمان، از عشقمان و از زندگیمان داود پدر جاکلین برای چند و میمبار نامه فرید و دین رو از بین کتاب برداشت و خوند دستش میلرزید و عرق از سر و روش جاری بود نامه رو مچاله کرد و خواست اونو پاره کنه و بسوزونه اما پشیمون شد و با خودش گفت باید این نامه را نزد خود نگه دارم تا آبروی آن جوانه که بغدادی را جلوی همگان ببرم و او را برای همیشه از ترابتیمیم خشم همه ی وجود داود را پر کرده بود لحظه چهره سید فرید و دین رو تو زهنش مجسم کرد همه ی اتفاقات روز اولی که اونو دیده بود تو زهنش زنده شد و با خودش گفت باید اولین روزی کان جوانه که بغدادی را دیدم با زبان برنده تری با او سخن میگفت و از آمدن به ترابلوس پشیمانش میگردم تا برای همیشه اینجا را ترک کند داود مثل مارگزیده ها به خودش میپیچید و با خودش حرف میزد از خودم متنفرم متنفر که چرا با آن جوانه که بغدادی طوری برخورد نکردم تا جرحت نکند عشق دخترم جاکتین را به دل بگیرد نمیدانم چه باید بکنم نمیدانم اگر خودم را به بیخبری بزنم اطلاعا آن جوانه که بغدادی پارو از نامنگاری فرادتر میگذارد دخترم جاکتین را هم میشناسم دختری مهربان است با قلبی چون آینه شکننده باید مراقبش باشم تا آینه که در نشود نشکند و اگر دو قبار به خود نگیرد باید با آن جوانه که بغدادی قاطعانه برخورد کنم پایا به روی دخترم جاکتین تنها دارای و قوارم در میانه است داود نفس بلندی کشید و نامه سیدفرید رو تو سندقی گذاشت بعد قلامش را سدا زد کمی که گذشت قلام قدم تو اتاق گذاشت داود رو به اون کرد و گفت چندین نام را در تو ماری نبشتم به خانه ی آنان برو و حکمی را که به تو خواهم گفت به آنان برسان بگو زرهایشان در دستم امانت است تا کار را به اطمان برسانن برو قلام تو مار رو گرفت بعد تزیم کرد و از اتاق بیرون رفت دوستان عزیز تا فردا و ادامه روایت کتاب سبزابی خدا نگهتار جمعه شبتون به خیر و نیکی باشه عزیزان شنونده و همراهان گرامی رادیو محارف اینجا موجه FM ردیفه 96ه با ما همراه باشید آیون خانم ها سلام علیکم آیا کسی که احرام حج بسته میتونه به موی سرش روغن بزنه؟ چند وقت پیش توی دانشگاه یه جلسه برای دانشگوهایی که راهی سفر حج واجب بودن تشکیل شده بود امیر رزا که دانشگوی رشده فیزیکه از روحانی که داشت مسائل رو توضیح میداد پرسید و گفت حاج آقا راستی شنیدن در حالت احرام نباید به موی سرمون روغن و جل و اینجور چیزا بزنیم درسته؟ حاج آقا هم گفتن اتفاقا خوب شد اینو گفتی بچه ها یادتون باشه به فتوی حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب که ظاهرن مرجع تقلید بیشتر شما هم هستن مالیدن روغن به اعضای بدن و موی سر در حالت احرام برای زینت یا نرمی اعضای بدن و امثال اون جایز نیست ولی حالا اگر انجام شد کفاره نداره مگر این که اون رو معتر کرده باشن مثل کرمه های معتر و امثال اون که در این صورت احتیاط اینه که یه گوسبند زبه کنه اگرچه بعید نیست در این حالت زبه گوسبند حتی واجب باشه ارادتمند سبسکرام سبم تا نهوم خرداد 1404 رادیوهای سراسر کشور رادیوهای سراسر کشور ایران جان خوزستان ایران رادیو آب