جهان رو ظرف انواع آلودگی ها و مفاسد کرده حالا ببینیم حضرت جواد به این مردی که از حضرت راه نمایی خواست چی فرمودن که اگر همین چاربخش عمل بشه مشکلات ظاهری و باطنی مردم حل میشه وقتی به امام گفت منو پند بده منو معوضه کن به من درس بده و امق مطلب اینه که منو بیدارم کن امام جواد فرصی دن اگر من درسه دهدم اگر من معوضت بکنم اگر من نصیحتت کنم قبول میکنی چون اگر آدم یه دکتر حاضقه قویه آگله متفکره متخصص بغل دستش بشه و مریضم بشه این آدم وقتی بنا نداره به نسخه دکتره امال کنه خب خوب نمیشه انقدر بیماری زرر ایجاد میکنه تا بمیره به این خاطر امام جواد پرسید اگر من تو رو نصیحت کنم سفارش کنم و معوضت کنم گوش میدی قبول میکنی ارزکمه دیدیابرا رسول الله بده قبول میکنم میپذیرم حرفاتونو عمل میکنم هوش میدم خب ما باید همین اخلاقو داشته باشیم همین اخلاقو اگر ما در حد ظرفیت خودمون قرآن و نهج البلاقه و صحیفه و قال الصادق و قال البره باقی رو قالل جواد و قبول بکنیم برای عمل کردن صد در صد دنیا به آخراتمون آباد میشه صد در صد ولی اگه قبول نکنم حالا یه دریا لعلو و مرجان کنارم باشه وقتی برداشت نکنم برامان چه صودی ده وقتی ده تا معدن تلا کنارم باشه ولی نیم مسخان ور ندارم و به چه درد من میخواد من باید این بوهرهای دریای امامت و نبوت رو بردارم و در زندگیم طلوع بدم من مندرم برای این کارتون روایت رو بخونم نمیرسم براتون روایت رو تفسیر بکنم بخش بخش روایت رو با خواست خدا و با محبت پروردگار تا جایی که امکان باشه براتون توضیح میدم خوبه ای مرد نصیحتهای من رو قبول میکنی گاهت منم حضرت فرمودم جایی میگو قبول نمیکنم نمیفرمودن چون به درد نمیخونم نسخه دادن به مریضی که بنا نداره نسخه رو عمل کنه چه فایده بود؟ نونزلو منن قرآن ماهو و شفاعون و رحمتون للمؤمنین یعنی اونی که قرآن قبول داره درمان قرآن ولای از اید و ظالمین الا خسارا اونی که تو زندگی تو کسبش تو حرفش تو زن و بچه داریش پشت به قرآن کرده جز خسارت چیزی نصیبش نمیشه ظالم یعنی متجاوز یعنی اوبور کننده از حدود ولای از اید و ظالمین الا خسارا حضرت فرمودن توسط سبر به سبر به استادگی به استقامت به خودنگه داشتن تکیه کن این یکی از تکیهگاه مهمه سبر که در سبر کردن حالا میگم در کجاها باید سبر کرد در سبر کردن آدم با خدا میمونه با انبیام میمونه با اعمه میمونه با قرآن میمونه با عمل و اخلاقم میمونه کم نمیاره اما اگه سبر نکنه همه رو از دست میده همه خیلی ها بودن با قرآن بودن با خدا بودن با نبوت بودن با امامت بودن با اخلاق همراه بودن با عمل همراه بودن با اخلاق همراه بودن اما در پیش آمده ها خودشونو نگر نداشتن بشنونه همراه بودن به شیطان باخدن به ابلیسیان باخدن به گناه باخدن همه اونا رو از دست دادن همه ابن سینا یه جمله جالبی داره میگن همه مردم از آقبتشون میترسن من از قبله آقبتم میترسم که قبل از رسیدن به آقبت رسیدن به مرگ ترسم از اینه که آلوده بشم آلوده فکری آلوده اعتقادی آلوده عملی فریب بخورم از شیاطین و موج فساد منو ببره منو ببره چه آقبتی برام میمونه همه میگن خدای آقبت ما رو بخیر کن من میگم خدای علان منو بخیر کن که دوچار گناه نشن دوچار دیو بیدینی نشن دوچار گول فساد نشن همه میگن آخر من میگم علان علان من آخر بعده آینده خوب خودوه به آقبتو میسازه علان من یعنی خوبیهای فعلی من ایمان علان من اخلاق خوب برخیری آقبت به خیری رو برونن میسازه اما اگه ما آدم رهایی باشیم و جذب هر نوع فسادی بشم آقبت به شویدی کنم شرم شد دنیامو باید موازه بشم که آخرتمو خراب نکنه اگه دنیای من آلوده باشه کلنگ خراب کننده آخرته امام فرمودن به صبر تکیه کن چون خیلی پیش آمده تلخ پیش آمده فشاردهنده برای آدم پیش میاد اگر صبر نکنه برای حل مشکلش به گناه خناه میبره فکر میکنه گناه مشکل رو حل میکنه یا فکر میکنه بیدین بشه مشکل رو حل میکنه در حالی که گناه مشکل رو اضافه میکنه بیدینی هم مشکل رو بدتر میکنه یه جمله جمله دوبار این جمله هم خیلی جمله فوقلادهیه واقعا تحمل میخواد حضرت فرمودن چقدر این جمله زیباست و اطلاعاتیه اطلاعاتیه و اطلاعاتیه و اطلاعاتیه و اطلاعاتیه و اطلاعاتیه و اطلاعاتیه و اطلاعاتیه و اطلاعاتیه و اطلاعاتیه و اطلاعاتیه و اطلاعاتیه و اطلاعاتیه و اطلاعاتیه گو تور برای چی مناجات گو وضع منو میبینی به پربردگار آلم بگو یه رقم مالی برای من بزنه من خیلی گرفتارم گو میگم تو مناجاتش به پربردگار گفت از اون بندت خبر داری یه محبتی بهش بکن ولی اون ظرفیت سروت و مالو نداشت ولی خداوند میخواست کلی مسئله رو به موسبن امران ماد بده که هر نداری مسلحت میخیلی دارا بشه بعد دو سه روز از کوه تور برگشت دید شلوغه فرمود چه خبره گفتن آقا یه کسی مص کرده چاقو کشیده آدم کشده گو خلوت کنید ببینم کیه اومد دیدم اون لخدی هست تو این دو سه روزه یه جای پول اصلاوی براش رسید اول گو یه دلی از عذاب و مشروب در رو رنگ بعدم که مص کرد چاقو کشید و شیکمه یکی رو پاره کرد پیغمبر اکرم گاهی به وجود مبارکشون میگفتن دعا کنید ما پول دار بشیم میفرمو دعا نمی کنم سلاهتون نیست گنج غناعت از هر گنجی بالاتره امام جواد میفرماید این نداری که نه نداریه نداری یعنی این مقدار اندکی که برات رقم زده اعتنق به آگوش بکش یعنی این کم داشتن تو استقبال کن آشقش باش چون پشت پردر رو خبر نده این کم داشتن تو استقبال کن این دو مسئله مسئله سه بود ورف از شهوات فرمود تمام خواستهای نامشروع نامعقول و غیرمنطقی رو دور بریف نمون تو این خواستهای نامشروع چون همه این خواستها کلا سرد میزده فریبت میده که بیشینی پیش خودت آرزو بسازی که آخرشم به این آرزوها نرس شهارون و خالفه لحوا با هوای نفست مخالفت کن بعد فرمودن و علم و علم انکه لن تخلو من این الله این رو بفهم که از دید خدا هرگز پنهان نمیشه هر جا باشی در معرز دید پروردگان حالا تو نماز شبه داره میبینه ته در جلسه گناه داره میبینه ته نوجوان که بودم اینو از یکی از منبری ها شنیدم میگو یه دوزه ماهری بچهش که چارده پونزه سالش شد بهش گفت بیا دنبال شغل من به باباش گفت شغل چیه گفت شغل من گفت شغل من گفت شغل من گفت شغل من گفت شغل من شبه از دیوار مردم میرم باله میرم تو خونه ها تلایی گردنبندی شیع قیمتی فرشی میدوزم و میبرم نصف قیمت میفروشم زندگی رو اداره میکنم گفت باش امشب با هات میام باباباش رفت نیمه شب تو تاریکی اومختم برق نبود به پسره گفت من از دیوار میرم بالا جمس میارم میندازم پایین جم کن بعد با هم ببریم اما تو موازه باش شبگر داروغه خاسبان ندینه ما رو گفت باش پدره از دیوار رفت بالا سینه شو که گذاشت روی پهنای دیواری مرتبه صدا زد بابا بابا بابا درن میبینن پدره پری دو دوتایی در رفتن اومدن خونه گو باری کرد و شب اولی خیلی دشنگ کار کردی کی داشت میدین گو بابا خدا خدا اگه من همینو یقین کنم که همه جا منو میبینه با حیاء زندگی میکنم وعلم انکلا تخلو من این الله فنزر کیفه تکون با دیدن خدا دقت کن چگونه ای همین روایت تمام شد خدایا آگاهی ما رو به قرآن و روایات بیانید اشتار کنید اللهم صلی علی محمد و آل محمد عجیل فرج آل محمد اللهم صلی علی محمد و آل محمد عجیل فرج آل محمد روایت کتاب بر اساس کتاب سبز آبی نوشته ی سعید تشکری به نام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب از راژیو معرف میشه نبی در این مرامه گذیده ای از کتاب سبز آبی به شیوه روای نمایشی اختباس و روایت میشه در این اثر داستانهایی از زندگی خادمان و سادات رزوی روایت شده خادمان و سادات رزوی روایت شده خادمان و سادات رزوی روایت شده خادمان و ساداتی که متناسب با حرف و کارشون و با هدف ترویج فرهنگ شیعی و معارف اهل بیت به مناطق دیگه سفر میکنن موضوعات هریک از داستانها مختلفه اما قهرمان همه داستانها سید رزوی هن الماس کن یکی از داستانهای این کتابه داستان در باره جوانی به اسم سید فرید و دینه که در بغداد به دنیا آمد و مقرن از کاره اون برای علم آموزی از محضر قاضی ساید به ترابلوس زادگاه پدر و اجدادش میره در برامای قبل تا جایی شنیدید که سید فرید در ترابلوس به نجاری پیر مردی به اسم استاد فاخر رفت و در اونجا مشغول به کار شد چند روز بعد هم به کتاب کنه بنی اما رفت دا استاد قاضی ساید رو ببینه اما شنید که اون به مکه رفت و باید تا برگشتنش منتظر بمونه مدتی که از کار کردن سید فرید تو حجره نجاری استاد فاخر گذشت یه روز استاد نجار رو به شاگردش کرد و گفت کارهای چوبی در و پنجره های کتاب کنه بنی اما رفت به اون باگذار شده و سید فرید میتونه تا برگشتن استاد قاضی ساید در کارهای نجاری کتاب کنه به استاد نجارش کمک کنه سید فرید با شنیدن این خبر خوشحال شد و روز بعد زودتن از استاد فاخر به کتاب کنه رفت اون در حال گشت و بزار در تالار کتاب کنه بود که با صدای جاکلین دختر مسیحی به خودش اومد جاکلین در کتاب کنه هم درس میخوند هم در کار منتبه کردن کتابا کمک میکرد مدتی که از نجاری سید فرید در کتاب کنه به نیمار گذشت احساس کرد آشق جاکلین مسیحی شده فرید و دین با این که میدونست اختلاف دین مانه وسالش با دختر مسیحیه به اشقش امیدوار و مطمئن بود که خدا گشایشی در این کار ایجاد میکنه در برامی غرب تا جایی شنیدید که داود پدر جاکلین از نام نگاری فرید و دین و دخترش مطلع شد و تصمیم گره فرید و دین رو تنبیه کنه و حالا ادامه روای تکت ها به سبز آبی در قسمت 25 شب بود سید فرید و دین همین که خواست در خونه رو باس کنه یه دفعه ضربهی به سرش خورد درد از پشت سرش شروع شد و تو سرش پیچید بعد رسید به گردنش و کتفاش دیگه نتونه سر پا به ایسته روزمین افتاد و دیگه چیزی نفهمید مددی که گذشت خونکای آب و رسورتش حس کرد و به خونه ایسته دیگه نتونه سر پا به ایسته و بردنش و گوش بد چشماش رو باس کرد نور مشغل ها چشماش رو زد دوباره چشماش رو بست یه دفعه صدایی شنید باس کن چشماش رو امشب شرط ماشایی برای تو و ماست تو نبینی نمی شود باید ببینی ما نیز باید ببینیم و کیفور شدیم مگر می شود امشب را بی حال خوش بشد سر گذاشت صدا برای شاشنا بود سید فرید و دین همینطور که چشماش بست و در تو همه وجودش پیچیده بود تو فکر رفت و با خودش گفت چه صدایی آشنایی خیلی آشناست اطمئنم که آن را پیش از این شنیدم سید فرید با این فکر چشماش رو باس کرد در حلقه یز مردان سیاه پوش محاصره شده بود به صورت اونا نگاه کرد صورتی در کار نبود مردان محاجم کیسه رو سرشون کشیده بودن و فقط جای دو چشمشون باز بود مشعلها گاهی نزدیک می شدن و گاهی دور یه دفعه صدای خنده های ترسناکی تو فضا پیچید سید فرید و دین از ترس تو خودش مچاله شد گیج بود و نمی دونست کجاست نمی دونست خوابه یا بیدار در این دنیاست یا دنیای دیگه هیچی نمی دونست کمی که گذشت خنده ها بین تاریکی شب و روشنایی نور مشعلها بیشتر شد بعدی که صداش برای فرید و دین آشنا بود به سمت اون رفت و گفت ترسیده که در چشمانت موج می زنن بسیار دوست دارم خیلی به تو می آید جوانت بغدادی چرا به دیار خودت باز نمی گردی؟ سید فرید و دین بازم به صدای مرد خشنگین گوش کرد صدا برایش خیلی آشنا بود جوابی نداد مرد مشعل رو به صورت سید فرید نزدیک تر کرد فرید و دین سوزشی در کنار گوشش حس کرد و فریاد زد مرد مشعل رو کنار برد و گفت این اول کار است چرا چیزی نمی گویی؟ بنال التماس کن به پایم بیفت و بخوا تا از جانت بگذارم مرد محاجم لگدی به فرید و دین زد و دور شد سید فرید رو زمین افتاده بود و به خودش می پیجید اون دیگه سعی نکرد صدای اون آشنا رو بشنازه براش مهم نبود دو مرد محاجم با مشعل های فروزان بالای سرش ایستاده بودن چند نفر دیگه مشخول برپا کردن سلیبی بزرگ و چوبی بودن فرید و دین به اونا نگاه کرد خون دهنش تا زیره چونش راه باز و تعمه گیس خون حالشو بد کرده بود کمی که گذشت سلیبی چوبی برپا شد و مشعل ها فروزان تر مردی که صداش برای سید فرید آشنا بود جلو رفت و گفت مثلا می خواهی خودت را مرد نشان بدهی؟ برای همین التماس نمی کنی؟ اگر می دانستی که در انتظارت از التماس می کردی و به پایم می افتادی راستی نگفتی که را به دیارت بغداد باز نمی گردی مگر نمی دانی از غازی ساید خبری نیست او به مکرفت است و دیگر غصت بازگشت ندارد تو چرا غصت بازگشت به زادگاه هدا نداری؟ جلو پلاست را جمع کن و برو دوباره صدای خنده مردان محاجم اوج گرفت فرید و دین فقط فقط نگاه می کرد دوست نداشت مقابل اونا خنده برو بیارو خواهشو ناله کنه مرد محاجم ادامه داد؟ تو برای درس و علم آموزی به ترابلوس آمده ای یا چشترانی و نبشتن نامه های آشقانه چنان لال شده ای از حیویت ماست این تازه اول ماجنه است اگر همچنان در کارهای قدریت اصرار داشته باشی سرنبشت بدتری در انتظار تو است مرد محاجم اینو گفت بعد از کنار سید فرید بلند شد و روبه همراهانش فریاد زد این جوانت گستاخ بغدادی را به سریب بکشید حتم دارم تا کن روز آینده خورات لاشقرهای ایرهت را خواهد شد قبل از اینکه مردان محاجم فرید و دین را از زمین بلند کنن سید فرید با خودش گفت داود این صدای داود پدر جاکلین بود گفتم که برای ما شنونده؟ ناست یعنی یعنی او چطور از نامه های من و جاکلین مطلع شده سید فرید و دین خواست حرفی بزنه که مردان محاجم اونو از زمین بلند کردن و به سریب بستن دست ها و باشون قد محکم کشیدن و به چوبا بستن که نفس تو سینش حبس شد صداش در نمی اومد سید فرید و دین چشماش رو بست و اشهدش رو خوند استاد فاخر تو کارگاه نجاریش نشسته و چشمش به در خوشک شده بود اما خبری از سید فرید نبود کمی که بزشت تو فکر رفت و با خودش گفت عجیب این هنرمند جوان بغدادی دل بسته شده هم گویا پسر خودم هست اگر روزی به بغدادی برداریم اگر روزی به بغدادی برداریم اگر روزی به بغدادی برداریم اگر روزی به بغدادی برداریم اگر روزی به بغدادی برداریم اگر روزی به بغدادی برداریم اگر روزی به بغدادی برداریم اگر روزی به بغدادی برداریم