از یه جنگ فرستاد. چند تیپ نیروی پیاده و زرهی ایرانی در نزدیکی حمیدیه و در شمال منطقه جمع شده اند. احتمالاً آنها در روزهای آینده میخواهند به ما حمله کنند. چون جاده احواز خورمشر خودش یک معبر وصولی کاملاً کلاسی و تعریف شده این نظامی بود. طبیعی بود که رشمن زهنش و حواسش بیشتر متوجه این معبر بود. رشمن دید ما هم در طریق قصد هم در فتح المبین از معابری ورود کردیم و بهش حمله کردیم که به هیچ عنوان از دهاز کلاسیک و عرف نظامی روز دنیا خواهد پیشبینی نبود. قرارگاه مرکزی ایراغ هم به نظار دستور داد همه ی نیروهای خود را آماده و موازه اش را محکم تر کند و از لشکرهای مستقرد در جنوب منطقه کمک بیشتری بگیرد. مرکزی ایراغ هم به نظار دستور داد همه ی نیروهای خود را آماده و موازه اش را محکم تر کند و از لشکرهای مستقرد در جنوب منطقه کند. مرکزی ایراغ هم به نظار دستور دستور در جنوب منطقه کند و از لشکرهای مستقرد در جنوب منطقه کند و از لشکرهای مستقرد در جنوب منطقه کند. امالیتstock ایراغ مهمه و یاجب در تلقیقه سازید از قctoral phone بجوار platfish interview وزار گفته گفتر. از تورکشید نیروهای مسلح ایران متشکل از ارتش و سپاه توانستن بیش از پنج هزار کلومتر از مناطق جنوب کشور به ویژه خورمشه را به آغوش وطن بازگرداند یکی از معمولیت های مهم در این عملیات مربوط به هوا نیروز ارتش بود که امیر دریادار دوام اخگر از آن با عنوان فرشته نجات یاد می کند اگر بخواییم کتاه و در یک جمله نقش هوا نیروز رو در عملیات بیتون مقدس بیان کنیم در کنار شجاعت و از خودگذشتگی و ایسار همه رزمندگان اسلام ارتش، سپاه، نیروهای بسیج، نیروهای جاندرمری و نیروهای مردمی و همه و همه می توانیم بگیم که هوا نیروز به عنوان یک فرشته نجات برای و بازوی توانمند عملیات ها و در لحظه های خطر، در لحظه های تکهای و پاتکهای خطرناک دشمن بود و هم به سابه هلکپترهای شکاری هوا نیروز و موشکهایی که اونها رو منهدم می کرد و هم هلکپترهای حجومی که نیرو پیاده می کردن برای جایی که خلعه بود نیروها رو هلیبورن می کردن و هم مهمات اگه کم می اومد مهمات می رسوندن و بخصوص رزمندگانی که مجروح می شدن اینها رو به موقع تخلیه می کردن که خون ریز شدیدی پیدا نکنن و بتونن نجات پیدا کنن هم داخل هلکپترها تجهیزات بود و همین که به سرعت اینها رو به بیمارستانها تخلیه می کرد معمولیت نیروی دری تو این عملیات مشخص شد اولی این که بتونن در عملیات سرپلگیری یعنی عبور از کارون نیروی دری بتونن این همکاری رو داشته باشه و شب عملیات بتونیم همزمان پیدا زیادی از رزمندگانی بتونیم از شرق کارون به قرب کارون در اقل منتقل کنیم عملیات سرپلگیری باید انقدر سریع و تون انجام بشه که دشمن فرصت نکنه خودش برای مواضع پدافندی و آفندی آمل کنه پس نیازمند این بود که در حقیقت عبور از رودخونه کارون رو حتما در اسرع وقت و خیلی سریع بتونیم انجام بدیم خب برای این کار پیشمینی شد یک گردان از شنابه برای حجومی خود سی ست فروند قایق حجومی برنامه ریزی شد که این از پایگاه های نیروی دریایی جمع آوری بشن بحث دومی که از نیروی دریایی انتظار بود این بود که تکاورا نیروی دریایی بنوان یک نیروی رزمی بیان در آبادان مستقر بشن و بتونن از زمانی که نیازه از سمت جنوب و ورود به آبادان رو بتونه تکاورا نیروی دریایی پشتیبانی کنه بخص سه ومش بود که از نیروی دریایی انتظار داشتن که یک یکانی از قواسان نیروی دریایی وارد منطقه بشن این قواس هم در بحث عبور از عرض بودخونه کارون عمل بکنن هم اگر نیازی هست در نصف پلها بتونن با عزیزان نیروزمینی همکاری بکنن که در نصف پلها ریز وقفه پیش ند صبح سه وم خورداد 1361 خورم شهر که 575 روز در اشغال اراقی ها بود پس از یک عملیات 25 روزه آزاد شد در این عملیات 16 هزار اراقی کشته و 19 هزار نفر اسیر شدند بیش از 5500 رزمنده ایرانی هم به شهادت رسیدند غروب همان روز ماهر عبدالرشید فرمانده سپاه ثوم و عدنان خیرونی و از این حالاتی که ایرانی هم بردن بیش از 5500 روز نفر اسیر شدند و از این حالاتی که ایرانی هم بردن سال 1404 برکرانه نور درس تفسیر حضرت آیت الله جوادی آمولی برکرانه نور شمبه تا چهار شمبه ساعت شش بام داد مهربان باشید مجله صبحگاهی رادیو معارف مهربان باشید شمبه تا پنج شمبه ساعت شش و سی دقیقه گنج سعادت گنج سعادت هر روز ساعت هفت و چهل دقیقه گنج تو سینه ده اما باید که پیدایشو بکنی یا اعمالشو زندگی دیباز زندگی شیرین هست زندگی تک تک این ساعت ها زندگی دیباز شمبه تا پنج شمبه ساعت نه و پنجا دقیقه تا جمعه زهور من شک ندارم میره صدا خورستمو تا جمعه زهور هر جمعه ساعت نه و پنجا دقیقه زندگی دیباز شمبه تا پنج شمبه ساعت هفت و چهل دقیقه اصر جوانی مسابقه اصرگاهی راڈیو معارف سرعت دقیقه هیجم اصر جوانی شمبه تا پنج شمبه ساعت هفت اصر جوانی راڈیو معارف صدای فضیلت و فطرت جسمتام گرچه دربند زنجیر جاندارم در بیانه زنجیر در شب قربت سرد زندان یار تنزک رو یاد خدا بود هیچی ایک از موارد قانونی که برای اصرا وزده در مورد اصرای ایران با چوبای جبه مهمات می زدن نه پتوه خاصی بود نه آب خاصی بود که بخوان بچه ها رفت خیلی غصم شد نه از شهادت شهادت واقعیت برای خودم امامون لرزه افتخار بود اصلا از شهادت باید که نداشت از مظلومیت برد شد حکایت آزادگی آقبت همر ظلمت سر آمد یوسف از غعر زندان بر آمد یوسف از غعر زندان بر آمد روز دیدار یه خوب جان شد یوسف از جمله آزادگان شد یوسف از جمله آزادگان شد به نام خدایی که جان آفرید سخن گفتنن در زبان آفرید بسم الله الرحمن الرحیم دوستان شنونده سلام با برنامه یه حکایت آزادگی همراه شما هستیم در این برنامه خاطرات آزادگان بزرگی رو می شنویم که جانشون رو در طبق اخلاص گذاشتن و برای سربلندی وطن از عزیزترین دارایی های خودشون گذاشتن امروز همراه شما هستیم تا با هم لحظاتی رو در خاطرات افرادی قوتور بشیم که تعم تلخ اصارت رو چشیدن و با سربلندی به آقوش میهن بازگشتن در برنامه قبلی میزبان آقای عبدالله رجبی بودیم آزاده و جانباز بزرگباری که هشت سال در اصارت نیروهای بحثی بودن ایشون در خاطراتشون گفتن در سال پنجا و نوح برای خدمت مقدس سربازی به خوزستان اعظام شدن و در نخستین روزهای جنگ مجروح و اسیر شدن آقای رجبی از سختی های دوران اصارتشون گفتن در این برنامه هم انشالله ادامه خاطراتشون رو با هم میشنویم خب آقای رجبی خیلی خوش اومدین فرمودین شما رو برای درمان به بیمارستان بردن اونجا اوزا چطور بود؟ تو بیمارستان فردی اومد روز اول نظافت میکرد تهیم میکشید تمیز میکرد نا هفته دوم دیدیم همین آقا برای ما قضا میاره با قضا به مومده اینا هفته ثوم دیدیم این آقا پانسبانهای ما رو عوض میکنه هفته چارم دیدیم این آقا به حساب غرس ما رو میاره آنپور ما رو میاره هفته پنجام دیدیم خودش برای ما آنپور میزنه هفته نهم که ما رو میخواستن ببرن از اونجا این آقا شده بود دکتور همراه کاروان ما و ما رو به حساب ایران شروع کرد با توبخانه دور برد اطراف بیمارستان ما رو بزنه و ایران اینا صبح تحصیل میگرفتن شبونه ما رو صبح ببرن تو بیمارستان به من هر روز شیشتا قرص والیوم میدادن والیوم های نمیدونم پنج، ده، والیوم های قدی شب میگه آنپور میزنه من یه چند روز گذاشت والیوم ها رو میخوردم دردم خیلی کم شده بود یه روز یه پرستار اومد اسمش همزه بود هم پرستار بود هم محافظ اینا بود شیعه هم بود به من گفت عبدالله گفتم چه؟ گفت تو مسلمانی؟ گفتم بله گفت شیعه هست؟ گفتم بله گفت پس برای چه اینو میخوری؟ این مواد مخدر حرامه گفتم درد دارم گفت درد داری؟ الله کریم گفتم الله کریم من دردم گفت نه الله کریم این درجدار اراقی که اینه برا من گفت هم درجدار بود هم کادر بیمارستان بود بعد از شب خواب پدرمو دیدم پدرمون موقع هم بیمارستان و فاطمی قوم کار میگرد خدا رحمت کنه ایشونو خدا رحمت امبادشونو ایشون اینجا کار میکرد شب تو خواب من به من گفت ببین اگر دیگه این قرصای والیومو بخوری من حلالت نمیکنم برای چین قرصا والیومو بخوریم حالا این به ما گفته شب ما خواب دیدیم پلاسه بعد اینه به ما دوباره گفت من گفتم باشه من قرصاریه قرصار موقع گوش دوشک و سلاخ میکردم قرصار میکردم داخل دوشک و اینا سالها گذشت سالهایی که برای هر آزاده به اندازه یک عمر بود سالهایی پر از دلتنگی دوری شکنجه و امید در سلولهای نمور و تاریک و جاهایی که نور خرشید به سختی به اونجا راه پیدا میکرد قلبهاشون برای وطن میتپید در بین شکنجه های جسمی و روحی آزادگان ما همه در اینجا با تکیه بر ایمان و اعتقادات خودشون ایستادگی کردن آزاده های عزیزمون شکنجه ها رو تحمل میکردن اما اجازه نمیدادن دشمن روحیشون رو در هم بشکنه آقای رجبی آیا شما رو از بیمارستان به جای دیگه هم منتقل کردن؟ آنپورو شب به ما میدن شب این یارون من گفت وین عبدالله دخیل عباس رجبی میمد شروع میگرد آنپورو که ما میدن همدره که آنپورو میدن بعد از ده دقیقه من خوابم میبرد تا فرد و زور خواب بودم یعنی من هیچ وقت صوبونه تو بیمارستان نخوردم و بعد تا فرد و زورش خواب بودم وقتی ما رو مخواستن انتقال بدن صبح گردن تو اوتوبوس بچه ها چی صوبونه خوشمزهیه بچه ها گفتن اینکه هر رو تو بیمارستان میدن تو تالا گفتن من تو این مدر همش چی برد؟ کفتالا نخوردن من اول باریم چقدر صوبونه خوشمزه ده این بعد ما رو انتقال دادن تو اوتوبوس اوتوبوسم بلنکاردار بود دوازده تا ما دوازده نفر بودیم این آقا من به عنوان پیزش کاروان ما آمد همین آقایی که هفته روز اول نزداد چی بود اومد تو اوتوبوس ما فرمهای شما گفت من دکتر دکتر بعد تو اوتوبوس پنج تا اراقی بودن دو تا راننده بودن دو تا محافظ بودن این آقا من که به حساب دکتر ما بود اوتوبوس ما حرکت کرد از بسره به طرف بغداد بسره تا بغداد حدود 500 کلومتره در بین راه اینا رفتم قضا بخورن منطقه به نام زیغار رفتم قضا بخورن ماشین رو درش واز گذاشتن و رفتن ما نمیتونم اصلا تکون بخوریم مثل چی افتادیم رو زمین تکون نمیتونم اصلا در همه حال دیدیم که یه دیپونزد نوجوون و جوون اینا دارن میان ده بیستا بودن یک نفر تو ما عربی کامل ولد بود گفت بچه ها اینا اگر الان بیان بفهمن ما ایرانی هستیم تیکه بزرگم اون گوشمونه این الان میزنن ما اینجا میکشند و میرن ما میزنن ادقه داغون مون میکنن تا اونا بخوان بفهمن اونجا اینکه ماشین گذاشتن تا اون ریستوران اون پنجامت فاصله بیشتر بود اینا آمدن بالای اوتوبوس گفت شما هیچی نگید من با اینا صحبت میکنم آمدن بالای اوتوبوس من انتون شما کی هستید گفت ما همه اراقی هستیم گفت کی شما رو به این روز انداخته گفت ایرانی های فلا فلا شده گفت امو سلام امو سلام گفت امو چه دیدن جواب سلام نمیدن گفت آخه اینا عمل کردن دکتور گفته تا 24 ساعت نباید صحبت بکنن اگر صحبت بکنن دکتور گفته نباید ممنون گفت بچه تو صحبت میکنن گفت من دیرو صبح عمل کردم اینا امرو صبح عمل کردن تا فردا صبح نباید صحبت میکنن ما خلاصت خودمون کنترول میکردیم خندمون نگیره یه چه لقه تو ناز و ت بودیم اینا امو سلام دست ما بوس میگردن صورت ما رفتن خونه هاشون هر چی خوردنی بود اووردن ما خوردیم گرستم دیگه مسکویت و نمچی و همه چی خوردیم اینا بعد از چه لقه ایراقی ها آمدن گفتن اینجا چی کار میکنید گفت اومدیم امو همون ببینیم گفت که امو گفت گفت فلان فلان شده ها ایرانی هستن گفت اینا ایرانی حالا اینا عصبانی ما این چی دا هاشونو خوردیم حالا دست ما رو بوست کردن این هم عصبانی اونا ریختن رو ما رو بزنن بعد ایراقی ها دیدن اگه اینا ما کشته بشیم براشون مسئولیت دارد و جلنگلن اینا هی میزدن و ایراقی ها این ندید با اصلایه میزنن خلاص به زور اینا رو پیاده شون کرد اینا هی عصبانی رفتن اتوبست با هی سنگ و کلوغ به ماشین پرد میکردن در این فرصت از برنامه حکایت آزادگی کتابی رو در حوضی دفاع مقدس خدمت شما عزیزان معرفی میکنیم کتاب نگهبان تاریکی نوشته مجید قیسری مجموع داستانیه که با نگاهی به سالهای جنگ ایران و ایراق روایت مجید قیسری داستانی از وقایه این دوران ارائه میکنه گفتنیه که از این کتاب در هشتمین دوره جایزه عدبی جلال آل احمد قدردانی و تجلیل شده داستان کتاب نگهبان تاریکی در باره نظامیان و شخصیتهاییه که برای یافتن حوضیت خودشون در جنگ به خاطراتشون رجوع کردن و گاهی هم درگیر وقایه خطرناک میشن مجید قیسری در این مجموع داستان با تراحی اناسور داستانی مشترک باعث پیوند رویدادها به همدیگه و ارتباط شخصیتهای داستانی میشه خوندن این کتاب رو که به حمد انتشارات افق منتشر شده به شما علاقه مندان به کتاب و کتاب خانی و داستانهای دفاع مقدس پیشنهاد میکنیم موسیقی موسیقی همچنان با شما عزیزان شنونده هستیم از برنامه ی حکایت آزادگی و در خدمت جانباز و آزاده سرفراز کشورمون جناب آقای رجعوی آقای رجعوی آماده هستیم تا ادامه ی خاطرات شما رو بشنویم آقای دکتر تو اوتوبوس بچه ها آقای دکتر میدوید میمنده آقای دکتر تو اوتوبوس بچه های دکتر میدوید میمنده و از اینکه آقای دکترم یه سری قرصه اینا بلد شده بود یه ده بیس قرصه اینا بلد و آقای دکتر سردت دارم قرصه اینا و آقای دکتر استخوندرد دارم گفتم آقای دکتر بینجا کار دارم فارسیم بلد شده بود گفتم چیه؟ گفتم آقای دکتر من واقعا در هیچ کجای دنیا ندیدم نشنیدم نه تا به حال به گوشم رسیده که به این زودی مدرک دکترها بده گفت چطور؟ گفتم ببینی تو دو ماه پیش اومدی به حساب اتاق ما تو بیمارستان بطر الان برا خود دکتر شدی به این زودی مدرک گفت استداد داشتم استداد گفتم بلاخره دو ماه کمتر از دو ماه مدرک دکترهایی این فهمید ما بهش چیز میگیم یه خود بهش برخورد نارد حالا دکترشون گفت چیه؟ گفتم پیلن ارسخوندردم زیاد شده رفت دیدیم یه مشخص ارسخوندرد برام آورد روز آخر که ما خواهیم بیمارستان بیم این والیوم ها رو من همه رو مدرن میخوام ما موقع نمیتونیم از تختکون بخوریم یه نفر مدرد میخوام بعد برامون ادرار و اینش داد تو اموزر فریقت ما حل شد و که نفهم بیدن یه سریشم با خودم آوردم بخلصت اوتوبوس ما حرکت کرد اموزر فریقت همدلی و از خودگزشتگی اون بزرگ باران یاد گرفتن چطور در سخت ترین وضعیت امیدشون رو از دست ندن آزادگان در اون وضعیت دوشوار کتاب میخوندن نماز میخوندن برای هم قصه تعریف میکردن و سعی میکردن روحیه ی همدیگر رو حفظ کنن اونها یه خانواده شده بودن یه خانواده بزرگ که درد مشترکی داشتن خب آقای رجبری شما رو به کجا منتقل کردن و چه اتفاقاتی براتون افتاد و بغدادم ما رو بردن در وزارت دفاع وزارت دفاع هم که مهمترین جای تصمیم گیری نظامی کشور ما رو گذاشتن اونجا و بعد در اوتوبوس هم بسته اوتوبوس شیشه های کیب مثل اوتوبوس های که هم داره منتقل اوتوبوس های اراق قض میخوام دستشیه هم داشت بعد بچه هم میدونیم که عدود پومست کمی را آمده احتیاط به دستشیه برفتن مدرن نخوام دستشیه نگوز شانس اینا دستشیه سینه دیرش نبود یه رفعه ما دیدیم بعد از یک روب دیدیم وزارت دفاع اراق هم پر از مستشاران نظامی بودن تمام از فرانسی انگلیس امریکا کوره جنوبی جاپون پر پر شعوروی همه جا همه جا پر بودن همه دیدیم که مستشار هر کشوریم با نظام و درجه و آرم مخصوص خود اون کشور بعد اون کشور به حساب دیگه در اونجا باشه به عنوان مستشار فرانسی همون لباس خود چون باشن درجه خود نمیدونیم درجه اراقی امریکایی همینطور باید لباس تو تیپ و اینا میفهمیم نظرنی جاپونی ای امریکایی این کورهی اینا پر بودن بعد یه رفعه دیدیم همطور ساروز جنگ امبو سیای کم شهریوره سال شس و یک دیدیم پر بودن اینا رفت آمد و برو بیا و همه چی بعد از این بچه ها احتیاج مردم رفتن دست شدیم دیدم یا علیه حدود بیس نفر سی نفر دارن به حساب از این نقابا مثل پولیس های زده شورش دارن خدا اینا دیگه به جنگی که ما همه چوب و از این چوب های خیلی چیزی داشتن همه اومدن با این نقابا و اینا خدا اینا بود دیدیم اهمدن در اوتوبوس ما رو کدن اومدن تو تا اومدن تو همه خود چون یکه خوردن دیدن مثل جنازه همه افتادی میدن گفتیم چی شده گفت فلان فلان شده چی شده شما مهمترین جای تصمیمی نظامی ها رو اوز بخواهند بگن کشی حالا چی شده ما آمدیم همه شارب بزنیم قلقم بکنیم فلان بکنیم بعد ما فهمیم چی بلای سر ایراقی هم بعد اوتوبوس ما که رفت کنار مدن بشورن فهمیم چی بلای سر این ایراقی ها بسیار آمده بعد دیدیم فردی اومد بلای اوتوبوس ما به همه سلام میکنه دست همه رو بس میکنه که دشتاشه پوشیده بود حالا نمیدونستیم چی گوهره یرام بهاییه نمیدونستیم دست همه بگم گفتیم بچه ها نموردیم و یه ایراقی خیلی خوش اخلاقیم دیدیم خیلی خوش اخلاق دیدیم دست بس میکنه صورت بس میکنه گفتیم آقا ببخشید شما ایرانی هستید یا ایراقی فرمود اگر من قبول داشته باشید من هم بطن خود دونم ما نمیدونستیم چی گوهریه اومد اوتوبوس ما حرکت کرد از به حساب وزارت دفاع به طمط دجبانی بغداد رفتیم به طرف دجبانی این آقا هم تو اوتوبوس ما بود دجبانی بغداد مکانه بود که او سرار که میخواستن وارد بشن یا خارج بشن حدود سی چلتا برسی این ور سی چلتا این ور وسط یه کوچه باز میکردن اینا همه با کابل کابل های کسیم مفتولی داخل شد سسان لخ میکردن به حالت علمانن وقتی میزدن میکشیدن لباس که ایچی بدن بچه هم بعد وقتا کند نمیشه نه خلاصه ما یکی که میرفتیم داخل ما نمیتونستیم تکون بخوریم ولی ما اون رو کتک نخوریم اینا برای اصیرهای سالم بود ما طرف سنگینمون که بالای تنها بود این بند خدا میگرف طرف صبا که پاهمون بود سرباز ایراقی ما رو یکی که از در دجبانی که میبردن داخل عوض میخوام مذرد میخوام یه سطبان یک بحثی دم در باستده بود مذرد میخوام فوش خوهر و مادر هرچی لیاقت خودشون بود به ما میداد منم خیلی سختم بود از این بحثی ها فوش بخورم خدا یا کمک کن نفر که بردن دیدم چه فوش های میداد کن نفر بردن و بعد نوبت ما شد ما رو تا آمدن ببرن یک کلمه گفتم و این کلمه من از فوش اینها نجات داد تا آمد منو ببردیدم یه سطبان یک درجه میشن گفتم یه درجه ما میدیم تا آمد فوش بده درسته گفتم سلام جناب سربان یه گفت علیکم و سلام و رحمت الله بعد بچه بودن چه رو به اراقیه سلام کردن نه کافرن شما اگه بدید چه فوش های خودید همه ما رو که پیاده کردن اون آقای بزرگ بار گفت بچه ها گفتم بله گفت کدومی که شما آقایون بودید به اراقیه سلام کردید گفتیم آقا ما بودیم فرمود عجب کار شایسته و به جایی انجام دهد گفت اولی که سلامشون چار تا منفع داشت اولی که فوش نخورد دومی که به احترام سلامشون نفر بعدی فوش نخورد ثومی که یه خنده روی لبای نفس این بحثی اراقیه اومد چارمشم 69 تا حسنه برد گفت سلامشون بعد من به این آقا گفتم آقا ببخشید اسم شریف شما چیه؟ فرمود من سیر علی اکبر عبوت راوی هستم خیلی قبلن اعلام کردن عبوت راوی تو جپه شهید شده در آذر سال پنجانه گفتم راستی با اون عبوت راوی که بیس ماه پیش تو جپه شهید شد آشنایی نداری فرمود چرا؟ گفتم چه نسبتی با شما داره؟ فرمود من خودم هستم گفتم برو بابا شوخی نکن عبوت راوی گفتم نمیزه ها نمی کنم گفتم همون عبوت راوی معروف نمانده ازرات امام در لشکر شموزه دریغ از این خود دی فرمود بله فرمود مطمئنی؟ گفتم من که مطمئنم ما اینقدر خوشحال شدیم اینگار دنیا را به ما دادن موسیقی به پایان برنامه امشب به حکایت آزادگی رسیدیم تا فرصتی دوباره خدای مهربان یار و نگهدارتون ای وطن خاک تو شده به چشم من تو تیار میرم موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی میلنیم میلنیم موسیقی موسیقی موسیقی میلنیم امرون همه که پیداش بکنی Galls هستید andere از آسان sector submietism شما می توانید با شمارگیری کود دستوری ستار 999-96 مربع برنامه های پرمخاطب رادیو معرف را دریافت نمایید.