خون نخواهد شد که غیر از کربلا راهی در اون حامون نخواهد شد حسینی کن جهاد خود که بنیادیست جنگ کفر به صدای شهادت هم کسی مقبون نخواهد شد چند روز بعدش دیگه عراق علاوه بر بوم باران شروع کرد به گلول باران شهر با توپای خیلی بزرگی بودن 183 میلیمتری و خیلی تلفات ناجوری همی دادن مینیبوسی بود که از شوش داشت میومد مسافر با خودش داشت داخل شهر وارد شده بود در حالی که داشت هر وزیق خیابون رد میشد یکی این توپا خورد وسط خوده چیز مینیبوس و تمام 22-23 نفر افرادش شهید شدن تیکه تیکه شدن یعنی خب جنب آقای بهرک عزیز شما هم یک نوجوان بودید که رفتید و بعدش چند بار در خط مقدم جنگیدید مردم دستفول مردم خاصی بودن و هستن به این دلیل که در طول دفاع مقدس لحظه به لحظه که این شهر مورد اصابت قرار میگرفت مردم شهر رو ترک نگردن بلکه میساختن دقیقا همینجوره علاوه بر موشک های 12 متری و 9 متری و حملاتی که از طریق هواپیما سورت میگرفت شهر رو هم روزانه مورد اصابت گلوله های توپ قرار میداد ولی این باس نشد که مردم روحیشون رو از دست بدن و شهر رو خالی بکنن مردم شهر به خاطر این که مسئولین توصیه کرده بودن اگر شما بمونید اونجا شهر رو تخلیه نکنید رزمنده ها سرباز ها و اینا که میانو میرن شهر رو میبینن و جنب جوش زندگی رو در اونجا میبینن روحیشون تقوییت میشه که در نزدیکی جبه یه شهر نسبتا پر جمعیت پر از مردم و مردم پشتیبانشون هستن اینم بگم که جبه های جنگ نزدیک دستفول بود یعنی عراقی ها روز اول جنگ که وارد ایران شدن از مرز موسیان و فکه وارد شدن اومدن جلو تا هشتاد کلومت اومدن داخل رسیدن به رودخونه کرخه تا اونجا که اومدن مقابلت چندانی ندیدن ترسیدن نکنه دامی باشه که ایرانی ها گذاشتن یه ها بیان داخل از پشت تیچیشون کنن لذا پشت رودخونه بخاطر اینکه موضعشون محکم باشه دیگه موضع گرفتن این منطقه طوری بود که درگیری هایی که تو جبه بود بین زده خورده هایی که بین ایران و عراق اونجا بود ما میدیدیم اصلا هم مانوره ها رو هم شلیک گلوله ها رو ردابدر شدن آتشو میدیدیم مردم بودن هرچی شدت جنگ شدید تر میشد دیگه به فکر پناهگاه میفتادن مثلا ما یه سردابای زیرزمینی داریم شبیه قناته بهش میگن شوادون اینا زمان قدیم اینا رو هفت کرده بودن چون کولر نبود میرفن زیر زمین عمق بی سیمت زیر زمین پله داشت آتاقای داخلش تبیه کرده بودن خونک بود استفاده میکردن حالا که جنگ شروع شد اینا با اون پناهگاه مورد استفاده قرار گرفت داشتیم مثلا موشک زدن توی یکی این خونه ها موشک از دریچه ورودی راه پلای این پناهگاه رفت داخل منفجر شد تمام سکنه داخل پناهگاه یا شوادون تبخیر شدن اصلا چیزی ازش پیدا نشد وقتی این موشک با سر جنگی مثلا پونسد کیلو گرم یا هفتصد کیلو گرم داخل منفجر شد چیز از اینا نماند من از دیار آشقان من از تبار میهنم به خاک پرشکوه تو هزار بوسه میزنم اوائل جنگ هم که هرچی جنگ شهرها را تشدید میکرد ارا ایران جوابی با اونا نمیداد اگه طرف خب ما قطعا موشک نداشتیم اون وقت مرهم امام میگفت که خب اینا دارن کار خطا میکنن اینا دارن مردم بیگناه میزنن ما چرا همون خطای اونا را تکرار کنیم تا سال شست و سه بیش از هزار و هفتصد بار شهرهای ایران موشک باران و بمباران شد اما دست ایران خالی از موشک خانه ها خراب میشد انسان ها کشته میشدن در شهر تهران شهرهای جدهه مثل دزفول مثل ازدران مثل ازدران احواز مثل شوش و بقیه شهرها که جای خود داره تا شهرهای دوردست حتی موشک های دشمن میرسید ما موشک نداشتیم وسیله دفاع نداشتیم مجبور بودیم دستمون رو هم بگذاریم تماشا کنیم ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش بحر نوردی بی امان آماده باش آماده باش بحر نوردی بی امان آماده باش اینجا بود که با تدلیر فرماندهان عرشد سپاه حسن تهرانی مقدم به همراه ادهی از اعضای سپاه به صورت سری به سوریه رفتند تا آموزش های لازم در زمینه موشکی را تکمیل کنند و من نست الا من امدالله لذیذه الا بچه ها با قول علمان میدوند این هست و جز این نیست همزمان تعدادی موشک از لیبی خریداری شده بود موشک هایی که حتی شلیک آنها به احده مشابران لیبیایی بود اواخر سال شست و سه یکی از موشک ها با اصرار حسن تهرانی مقدم مهندسی معکوز شد شیران سرزمین ایران توانستند ظرف هفته روز اولین نمونه از این موشک ها را آماده شلیک کنند و اولین پرتاب اونو فکر موند چهار یا پنج صبح بود که ما خودمون تونستیم پرتاب کنیم بسم الله رحمه این کسی فشار دادیم و بسم الله رحمه این کسی فشار دادیم بسم الله رحمه این کسی فشار دادیم تیه روزهای بعد نخفرون موشک دیگر به قلب بغداب اصابت کرد 23 اسفند 1363 ساعت 23 دقیقه بانداد بغداد ساختمان بانک رافدن مردی خانه بردان حرکت نیزه این حملات بعدها ادامه پیدا می کند و تیان باشگاه افسران ایراق ساختمان وزارت دفاع ایراق ساختمان نیروی هوایی و چندین مرکز مهم دیگر تخریب می شود مرد نیروی هوایی مرد نیروی هوایی اوائل دهه هفتات موشک شهاب یک خودنمایی شد بسم الله الرحمن الرحیم لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم یا محمد ابن عبدالله یا محمد ابن عبدالله یا محمد ابن عبدالله آری ایران به تکنولوژی ساخت موشک های بالستیک دست یافته بود قدرت نظامی مایه اقتداره ببینید در باره مسائل موشکی چه جنجالی راه میاندازن در دنیا که ایران موشک دارد ایران موشک دقیق دارد بله ما موشک داریم موشک دقیق داریم موشک ما هدف را با فاصله چند متری از فاصله چند هزار کلومتری قادر است بزند این را با قدرت به دست آوردیم با قدرت حفظ میکنیم با قدرت افصایش خواهیم داد انشاءالله اللہ آبایتون اللہ آبایتون آمینیتون شهاب دو شهاب سه با برد هزار و هفت ست کلومتر فاتح سد و ده خطای چمتر از ده متر قدر سرعت بالا خلیج فارس قیام برد هیست ست کلومتر سلزار و شاقار ایرانی سدیم چهار هزار و سیستد میت برسانیه سرعت و همین دونه شد که ایران در آستانه چهلومین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامیش در بین هفت قدرت موشکی جهان جای گرفت ایران ایران ای جان جان من ایران ایران نام و نشان من دریا سهرا هر گوشه ی ترا دارم در جان ای مهربان وطن ای مهربان وطن هر ذره از خاک ترا می بوسم ایران مهره تو از روز ازل انشسته بر جان مهره تو از روز ازل انشسته بر جان صدایی مندگاه جلوی از جمعه دینی راڈیو مهاره در ایجهی به جمعه روشنهایی راژیو معرف صدای فضیلت و فطرت جسمتان گرچه در بند زنجیر جان دشمن مسیر شما بود در شب قربت سرد زندان یارتان ذکر و یاد خدا بود دوه هفت پندرانون در منطقه قصر شیرین به اصارت نیروهای برسی دارم هیچی ایک از موارد قانونی که برای اصارا وزشده در مورد اصارای ایران با جوبای جبه مهمات میزدن نه پتوه خاصی بود نه آب خاصی بود که بخوان بچه ها رفته خیلی غصم شد نه از شهادت شهادت واقعیت برای خودم امامون لرزه افتخار بود اصلا از شهادت باید که نداشت از مظلومیت برشد حکایت آزادگی آقبت عمر ظلمت سر آمد یوسف از غیر زندان بر آمد یوسف از غیر زندان بر آمد روز دیدار یخوب جان شد یوسف از جمعه آزادگان شد یوسف از جمعه آزادگان شد به نام خداوند نیکو سرشت که او در جهان بزر نیکی بکشت بسم الله الرحمن الرحیم سلام و درود به شما شنوندگان عزیز به برنامه امشب حکایت آزادگی خوش اومدین در این برنامه میخواییم پای صحبتهای کسی بشنیم که نامش با سبر استقامت و دلاوری گره خورده آزاده جنگ تحمیلی یادگار روزهای سخت و طاقت فرسای میهن در سه برنامه قبلی میزبان آقای عبدالله رجبی بودیم آزاده و جانباز بزرگباری که هشت سال در اصارت نیروهای بعضی بودن ایشون در خاطراتشون گفتن که در سال پنجا و نو برای خدمت مقدس سربازی به خوزستان ازام شدن و در نخستین روزهای جنگ مجروح و اسیر شدن آقای رجبی از سختیهای دوران اصارتشون و انتقال به بغداد گفتن و این که در اون دوران با آقای عبوتورابی از فرماندهان جنگ همراه بودن در این برنامه ادامه خاطراتشون رو با هم میشنویم آقای رجبی خیلی خوش اومدین در دوران اصارت اردوگاه مسل خیلی بهتر از رمادی بود اردوگاه خیلی بهتر فضای بزرگتر هوای بهتر امکانات بیشتر ولی رمادی و بینون قفصت اینو اینا خیلی فضاش بد بود هوا خیلی گرم هوا خیلی بد امکانات بیشتر امکانات اصلا نداشت مدرن هم همیشه فازلاباش پر بود همیشه ما وقتی میرفتیم یک روز آز یعنی مدرن هم وقتی میرفتیم تو فضای عوض میخوام همما با دستشید پر شده بودم بر کف همه به هم وز بود وقتی امتو اردوگاه رمادی اینا بودیم بعد از اردوگاه شما رو ساعت چار و نیم بکردن داخل در گلف بکردن تا فرد و صبح شما دستشید یه میدید فقط عوض میخوام یه سلطی گذاشته بودن مدرن میخوام فقط برای ادرار این سلطی پر که میشد ما طبقه دوم بودیم من با عصا بودم وقتی داشتم میادم گفت نفتی نشد لمبر میخوام میره تو سر بچه ها گفت نفتی از این بابا این مجبور بود به یه هاج یعنی بدترین وز بدترین جایی که من تو عمرم دیدم همین رمادی و بین قفص های اینو انبر و اینا بود آزادگان نماد غیرت شجاعت و استادگی هستن اونها با سبر و استقامت خودشون درس بزرگی به ما آمختن درسی که تا عبد در تاریخ این سرزمین مندگار خواهد بود آقای رجبی خاطره ای از شهید ابو ترابی دارید برای ما و عزیزان شنونده تعریف کنید اسفند شهست و دو بود و اصولو داریم داخلی آسشکا آمد داخل آسشکا خواهم شجاعت شهید ابو ترابی رو بگم گو ابو ترابی امشب چند تا از فرماندهان آلی رتبه ی ارتش ما میخوان بیان اینجا سالاتی از شما دارن سیکن خوشحال برن حاجبا فرمود ببینم خدا چی میخواد فرمانده داخلی گفت نه خدا نه ببین فرمانده ارشد ما چی میخواد درباز شد ساعتی از نماز مغربش ها نگذاشت کنتا سرتیب اینا آمدن داخل رو کردن به فرمانده داخلی گفتن بزرگ و مسئول اینا کیه فرمانده داخلی شهید حاجبای ابو ترابی رو نشوندن حاجبا خدا رحمت کنه شهید والام یه مقدار لاغر و ضعیب بود گفت این که از همه رو تمسخور گفت گفت این که از همه لاغرتر و ضعیفتره فرمانده داخلی جواب داد ایشون از لازم فقه و فقاهت و سیاست و شجاعت در سطح بالاییه دشمن حاجبا رو شناخ متاسفانه اکثر مسئول هایی رده دو سه ماه حاجبا رو نشناختن با آن حاجبا چه گوهری بود گفت بیا بیرون ابو ترابی چند تا سال ازت دارم زوری جواب بده میخوام برم حاجبا با این که عربی کامل مسلط بود ولی هیچگاه بدون مترجم صحبت نمیکرد همیشه استالت و ایرانی بودن خودشو حفظ میکرد همیشه با مترجم اومد بیرون کنفت چند تا سال ازت دارم زود جواب بده میخوام برم حاجبا اومد بیرون چند تا سال راجب حرزت رسول صراط رو لالایی کرد همین را جواب داد اصل سال اینه گفت ابو ترابی بگو بینم ایران تجاوزکار یا اراق تمامی نگاه ها به دولب مبارک حاجبا حاجبا منفی صحبت نمیکنه ولی مصبت صحبت کردن هم حضینه میخوام همه نگاه حاجبا یه مکسی کرد گفت زود جواب بده به والله قسم این کلمات از دولب شهید حاجبا یه ابو ترابی اومد حاجبا مکسی که گفت زود جواب بده گفت دقیقا بفرمایی چه جوابی فرمود فرمود من که وسط ایران ناسیر شدم دیگه خدا من تجاوزکار کیه وقتی اینو گفت ببینی چه جوابی داد من که وسط ایران اینو جواب داد اراقی داد نزد فریاد نزد ما از جا پریدیم گفت الان چی گفت من خبر ندارم گفت والله علی العظیم دروغ میگی تو خبر نداری ایران اومده جزائر مجنون شمالی جنوبیر گرفته خبر نداری مندلیر گرفته پنجمهینه گرفته حاجبا میدونست باید بگه نه گفت نه گفت دروغ میگه از اینکه جدید بیاد نمیگی زن و بچه پدر مادر خانواده چطورن میگی بگونم ایران کجا را آزاد کرده من یک ساره دیدارم گفتش که ببین گفت ما میخواییم جنگ تماشی شما نمیذارید من البته کلام بحثی رو میگم قصد احانت نباشیم حاجبا گفت اتفاقا نه آرزو منم همینه گفت بله تو الان تو چنگال ما هستی الان اگر تو ایران بودید خمینی میگفت از این طرف حمله کنید زودتر بسر یا بغداد سقود میکنه شما میگفت از این طرف اینا رفتن در روز جوری به هم زدن که این خمیرهای بالای شش ریخ پایین آزادگان ما فقط اسیر جسم نبودن بلکه اسیر آتفه دلتنگی و خاطراتی بودن که هر لحظه بر جانشون چنگ میانداخت خاطراتی از خاک پاک ایران از مادران چشم براه از همسران فداکار و از فرزندانی که پدر رو تنها در قاب عکس میشناختن اما اونها با وجود همه این سختی ها دل به دل ایران داده بودن و میدونستن که هر لحظه ایستادگیشون قطری در دریای سبر استقامت این مرزو بود آقای رجبی اصارت رو چطور برامون توضیح میدین؟ اصارت واقعا بیانش با خودش خیلی فرق داره تنها آزادگان نمیتونن اصارت رو به حساب قشن بیان کنن تنها کسان نمیتونن که خودشون اصیر بوده باشن من انا هر جور بخوام اصارت رو توجیه کنم نمیشه من یک فقط یه همم رفتن تا زمین مردگاه موسیل که میگن خوب بوده برادون بگم من خواستم یه هممام بری اول بعد بلنشی بری نوبت پیت حلوی بگیری پیت های حلوی روغن نباتی اینا بچه ها لباش و چیز میگن که لبه هاش بچه ها رو نباره دستو بچه ها رو به حساب دورش میگه میلهی میکشیدن بعد بری نوبت بگیری زیر منبعه آب پر کنی بعد بری دوباره نوبت بگیری دم فیر آشپسخانه گرم کنی بعد دوباره بری نوبت هممام خالی بگیری بعد بیاره تو هممام از این محصیر ها مدود 400-500 مید را داره رفت آمده این برومت اومده تو هممام آب رو سرده میریدی سابون رو سرده میخوایی خود بشورید سوت تفتیش میزنن در اینجا باید بیرون هیچ راهی نداری یه دقیقه دیر باید با کاب میزنن به بلاق اصلا هممام یه داد همچین با کاب بدنم خیسی خیس اسفنده بود اینقدر با کاب زدن جای کابلا رو بدن مون هیچ کاریم نمیتونه اصیب کنی حتی با اصام بودن با دوتا اصام بودن این بود بعد تفتیش که میکردن چی این بیدینا میرفتن تاید و با شکر ما قاطی میکردن مهرای ما رو خورد میکردن لباسا ما رو قاطی میکردن آسشکا ما رو کسیب میکردن آب میریفتن چی میکردن پتوه ما رو خیس میکردن یعنی اگر اونجا چیز اضافه نمیگفتی خیلی هنر خیلی مسلمون بودی یعنی واقعا این بود حالا تا از یک روز اصالت من میخوام تفتیش که میکردن اگر از کسی یه مداده انقدر میگرفتن انقدر میبردن زندان میزدن شکن در کجا بود در این بخش از برنامه حکایت آزادگی طبق روال کتابی در حوزه دفاع مقدس خدمت شما عزیزان معرفی میکنیم کتاب آشقم کن در باره یه زندگی شهید امیر حاج امینی نگاشته شده و حاصل تلاشهای نویسندهیه که ترجیح داده گمنام باقی بمونه این کتاب از نموناهای موفق عدبیات دفاع مقدسه و رویداد های جنگ تحمیلی رو از خلال زندگی این شهید نامدار روایت میکنه انتشارات 360 درجه این کتاب رو منتشر کرده که با تمرکز بر زندگی و رسالت شهید امیر حاج امینی به شرح رویداد های جنگ ایران و اراق پرداخته نویسنده ناشناس کتاب توضیح میده که با هدف دفاع از دین و انقلاب دینی اقدام به نگارش کتاب کرده و قصد داشته تحولی رو که از آشنایی با شخصیت های برتر تاریخ انقلاب تجربه کرده با خانندگان به اشتراک بذاره این کتاب به جنبه های فرهنگی انقلاب و افکار و باورهای رزمندگان دفاع مقدس توجه داشته و از اندیشه های پرده برداشته که برای عموم مردم ناشناخت است نویسنده در ابتدای کتاب شرح میده که تمایولی به افشای حوییتش نداره و ترجیح میده کتاب رو بدون ذکر نام خودش منتشر کنه متعلقه این کتاب رو به افرادی که مشتاق شنیدن روایات تاریخی به خصوص وقایه جنگ ایران و اراق هستن و از خوندن زندگی نامی شهدال لذت میبرن توصیه میکنیم موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی همچنان در کنار شما عزیزان شنونده هستیم از رادیو معارف با برنامه یه حکایت آزادگی و داریم خاطرات جناب آقای رجبی آزاده و جامباز سرفراز کشورمون رو مرور میکنیم در تاریخ بیست و هفتم تیر ماه سال شست و هفت حضرت امام رحمتو لالی قد نامه موسیقی یکی دیگه پومسده نویده هشت رو پذیرفتن و چند روز بعد آتش بست شد بعد از آتش بست مسئولین ایران وزیر خارجه ایران و ایراغ یعنی حیط وزارت خارجه ایران و ایراغ اون زمان ایران بلایتی بود و ایراغ تاریخ عزیز و اینا و تعدادی از افراد سازمان ملل اینا میرفتن برای مذاکره حدود هفت هشت دور مذاکرات رفتن انجام دادن این مذاکرات اکثرن به شکست میخود مثل امی برجامه که شما دیدید در توران خود دون هفت هشت دفعه این مذاکرات در طول مدت دو سال انجام دادن و به شکست خود ما دیگه بعد از قبول به حساب قدنامه خیلی قدرتمون کم شدود تا زمان جنگ بود ما اقتداری نداشتیم بعد از اون نه مخصوصا بعد از شهادت امام میدونید که امامم شهید کردن بهش جام زهر دادن بگونید امام فرمود جام زهر بهش خوران داد و بعد از شهادت امام مخصوصا دیگه ما اراقی ها میزنه بسیار جای صاحب مرده اولا میدونستن صاحب اصل امام بود رحمت الله علیک و این وضعیت برا ما بود و خلاصت شانس ما گفت اراق چکار کرد اراق در مردات سال 69 یعنی دقیقا 25 ماه بعد از قبول قدنامه طرف ایران به کوویت حمله کرد ما وقت اراق به کوویت امریکا جشن گرفتیم امام چقدر به ملت کوویت و عرب سان فرمود به این صددام ندید صددام یه جانور دردنده وحشه که اگه تا خفه نشه منطقه این همه به صددام کمک ندید اگر این صددام روزی قدرت بگیره اول به شما هم فرمان امام روی اجرا شد ما به خاطر فرمان امام جشن گرفته بودیم ولی اراقی ها فرمیده ما طرف داریناییم به کوویت خب برای فرمان امام خوشحال بودیم سرانجام روز آزادی فرارسید روزهایی که در طول سالهای اصارت آزادگان با تمام وجود منتظرش بودن لحظه آزادی لحظه پر از شور و شعف بود لحظه پیوند دوباره با خانواده ها و خاک پاک وطن لحظه آزادی چیزی نبود که بشه اون رو با واجه ها وصف کرد همونطور که هر قطر عشق نماد هزاران سال رنج و هر لبخند نماد هزاران سال عشقه اون روز لبخند آزادی بر لبانشون نشست و دلهاشون در اون لحظه به آسمان پرواز کرد و چشمهاشون قرق از عشقشون شوق و شادی شد خب جنب آقای رجعوی چی شد که آزاد شدین برامون از اون لحظات شگفتنگیز آزادی بگین مرداد ماه سال 69 که اراق به کویت هم بکدون ماندن به ما علام تو تلیون اراق علام کرد که قد نامه تموم شد و پذیرفتش و اراق اول نفر میخواست هزار تا عزیر آزاد بکنه بسیار بابا اینقدر اینا درو گفتن در طول این دو سال ما دیگه برام آدی شده بود بعد دیدیم فرداش 25 سالیبی سرق جهانی اومدن و حیطی از سازمان ملل گفتن ما میخواییم شما را عوض کنیم گفتیم بابا اینقدر دروگ به ما گفتید ما دیگه باور نمیخونیم گفتیم نه این دفعه دروگ نیست این دفعه ما اومدیم دیگه و فرداش صبح اولین گروه آزاد میشه اولین گروه هزار نفره گفتن ما از 35 کشور جهان برادون پناهندگی سیاسی آوردیم هر که هر کشوری میخواد میتونه بره البته برد کشورهای خود دون خیلی بهتره از 35 کشور نام برد امریکا فرانسی انگلیس فلان گفت برا همم بلیت اوپن اوکی شده آوردیم از اردوگاه ما دو نفر رفتند از این هزار نفر دوتاشون استوار بودن استوار اردوگاه یکشون بند خدا روانی شده بود یک دیگه شنون خانوادهش رفته بودن چی دو نفر رفتند امریکا و فرداش 26 اومد مرداد اومدن ماها رو همه جمع کردن کارتای سلیب سلخ ما رو گرفتند چی کردن وارد لیست سازمان ملل کردن نیرهای یو این و بعد از این لباس نو بمون دادن یکی قرآن بمون دادن ما رو حرکت دادن از اردوگاه به طرف بغداد از اونجا به طرف خانقین در خانقین مذاکرات بین ایرانه رو خیلی طول کشید بچه ها اونجا یه اصابانش ها شروع کردن مرد بر سدام بگرد المستدام امریکین ولایت اومد گفت ترو خدا نگید میزنن همه دونو میکشن هنوز شما تو ایراغ هستین گفتیم یه بند گفت نه مذاکرات اونجا میدونید بحث سر بردن اوسرا بود ایران بگفت من میخوام بیان ببرم ایراغ بگفت نه ماشین های من باید بیان سر ماشین ها مذاکره و خلاصه آخر سر به این نتیجه رسیدن چه ماشین های ایرانی بیان ولی ماشین های سپاه نباشه بعد ایران گفت بابا همه ماشین ها مار سپاه الان ایام تحتیلاته تابستون ماشین ها همه تو رو هنو گفت په ماشین ها سپاه بیاد ولی پاستار نه پاستار بیاد ما دوباره اثیر میکنیم و خلاصه ما اومدیم و بعد از اثان خیلی تشنه مو بود دیدیم آب و اینا موجود نیست یه دونه چیزا دیدید اقع به تراکتور میادن این تریلی ها دیدیم پر از هندونه بچه ها حمله حمله کردیم کل هندونه ها پر بود عدود هزار تا نفر یه هندونه برداشتیم آب و غذاون ها هندونه خوردیم خلاصه مال مردم همون دیاله و اینجا بود ماشین های ایرانی اومد تو خاک ایراق اومد تو شهر ایراق سوار شدیم بعد تا سوار شدیم به راننده گفتیم بابا رادیو ایرانی بگیریه گفت من بلد نیستم راننده بلد نیست رادیو بگیریه اونگو آقای راننده نیست گفتم پایین چیه گفتین فرمانده فلان لشکره پایین تو بگیری گفت من مابنشم چلت اوتوبوس ایران فرستاده بود تمامش فرمانده هان سپا بودن لشکر بودن ارتش بودن چی بودن همه اینا فرماندان مهور بودن گردان بودن چی بودن گفتیم تمام اینا فرمانده بودن گفت ما به خاطر احترام شما آمدیم شمار بریم و یه خودم شناسایی رو خاک ایران و وقتی وارد اوتوبوس اومدیم خاک ایران دیدیم ت خدا سرازی شد موقعیم 26 ماه محرمه بود به پایان برنامه امشبهه خدایت آزادگی رسیدیم از آقای رجبی بزرگوار ممنونیم که ما رو از خاطراتشون آگاه کردن انشالله در برنامه بعد با شنیدن خاطرات آزاده سرفراز دیگه از این مرزوبوم در خدمت شما خواهیم بود تا فرصتی دوباره در پناه خدای مهربان باشید التماس دو ای وطن خاک تو شده به چشم من تو دیگه