به خداست امو از خدا بترس امو فردایی قیامت اگر خدا به تو بگه چرا جباب دادی در حالی که در امت از تو ملاتر بود آلمتر بود تو جباب خدا رو چی میدی امو ساکت بود این اون درسی است که ما برای این روزها لازم داریم این بیان آقا جان من جباد اله امه است در این سیره تربیتی و پشتوانش یک روانیت از خاتم انبیاء محمد مصطفى صلی اللہ علیه و آلیه حضرت فرمود ما ولت امتان امرها رجلن قد تا وفیهم منه و اعلمینه الا لم یزل امرهم یزهب و سفالن حتی یرجه و الاما ترکو عجب روایتیست رسول خدا فرمود هیچ امتی یعنی این امریکاوی و اسرائیلی و آسیایی و اروپایی نمیشه ناسه قرن بیستم و قرن دهم نمیشه ناسه ترک و فارس و عرب نمیشه ناسه ما ولت امتان هر جمعیتی رهبری خودش را به کسی بس برد که در امت از او داناتر هست او رو کنار بزنن ای رو سر کار بیارن اینها امرشون روز به روز سقوط میکنن تا برگردن به مسیر حتی یرجه و الاما ترکو ما وظیفمان بر اساس اشاره سرنگشت نورانی رسول الله و تربیت آقا جانمون جواد و لعبه باید سراغ کسی بردیم کاراماتتر مخلصتر خدومتر ولاییتر در مسیر قرآن و اتناد راسختر وگرنه اگر ما به جایی این که صد رو انتخاب کنیم هشناد رو انتخاب کردیم شهست رو انتخاب کردیم و سئول خدا فرمود امرتان روز به روز سقوط می کند تا برگردید به اون نقطه این یک تدبیر دیگر هم دارد امر امت در کلان با رها کردن امیر المامنین و قدیر و آمدن سراغ سقیفه روز به روز سقوط کرد و سقوط می کند تا امت برگردد به اون مسیر امروز در جهان شیعه و سننی چون برگشتن به مدار ولایت فقیه خواسته و نخواسته شما ببینید جبهه مقاومت در جهان امروز شجوری می درخشند از جایی که شما توقع نداشتید این مقاومت هنوز مثل کوهیستادند این اون تربیت حسینیست که فرمود حیهاد من نزده الله که انشاءالله به زودی زود ما شاهد زهور آثار مستقیم فرج و شاهدن شاهدن با زمین سازی تقریم شهید و شهدان در همه عرصه های دینی و الهی در میدان های مختلف به لطف و انایت خون شهید که قرآن به ما این وعده را داد ما ننسخ من آیت نوننسها نعت خیر منها او مثلها ما هر آیتی رو ببریم از این آیت برتر به شما خواهیم دادیم دست خدا بسته نیست یا مساوی اون را میدهیم یا بهترش را به همین آیه هم ما استدلال میکنیم آیه 165 سور محارکه بغره که بعد از رسول الله یا باید آیتی برتر از رسول خدا بیاد که نداریم یا آیتی مثل رسول خدا که امیر مؤمنان صلی اللہ علیه است و با بودن او امت بوجه کمال خود میرسد کتاه ارزه عدبی به محضر جواد العمه از کنار حرم امام رضا جانمون دلاتون رو ببرید کازمین تو اون صحن صفای مصفا که انشالله در اون صحن با عظمت به زودی زود مهبانه زیارت از نزدیک جواد العمه سلام الله علیه باشیم در محضر رضا به قربت دلهای ناسبور مرسیه های داغ تو را می کنم مرور بغضی دوباره پنج زده بر گلوی من پاشیده دل تمام غمش را به روی من با یاد تشنه گیه تو خوشک از هنجرم در یاد غربت تو چه گرد دیده ی ترم ای وای از این غریبی و احساس غربتت بشکرد از چنین قدر و حرمتت آبی چرا به آتش جانت نمیرسد غیر از صدای آفقانت نمیرسد واکند جشم خوشک آلم فدای تو مهمان رسید از جنت برای تو ای گل فاطمه بنده ی عقنهاد جان پاک رزا یا امام جواد سیدی یا جواد سیدی یا جواد سیدی یا جواد یا ابا جعفر یا محمد ابن علی ایوه اتغیی الجواد یا ابن رسول الله یا ابن عبید یا ابن عبید یا حجات الله على خلقه یا سيدنا وو مولانا انا توجهنا وستشفعدا Truck تبسلنا بک الاله و قدمنا جبین هدم حاجاتنا sanction رجیها خوشک از اینجا از اینجا از اینجا از اینجا از اینجا از اینجا از اینجا از اینجا از اینجا از اینجا از اینجا از اینجا از اینجا از اینجا از اینجا از اینجا از اینجا از اینجا موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی روایت کتاب بر اساس کتاب سبز آبی نوشته سعید تشکری موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی پنجره های کتاب خونه بنی امار به استاد فاخر واگذار شد اون از شایرده سید فریدودین خواست تا برگشتن استاد قاضی ساید در مرمت کارهای چوبی کتاب خونه کمکش کنه سید فریدودین خوشحال شد و قبول کرد اون در اولین روز ورود به کتاب خونه دختر جوانی به اسم جاکلین رو دید جاکلین در کتاب خونه هم درس میخوند هم در کار مرتب کردن کتابا کمک میکرد مدتی که از نجاری سید فرید در کتاب خونه بنی امار گذشت احساس کرد آشق جاکلین مسیحی شده فریدودین با این که میدونست اختلاف دین مانع و سالش با دختر مسیحیه به اشقش امیدوار و مطمئن بود که خدا گشایشی در این کار ایجاد میکنه مدتی که از نامنگاری آشقانه فریدودین و جاکلین گذشت داود پدر جاکلین از ماجرا متلش شد و تصمیم گرد فریدودین رو تنبیه کنه اون به اردهی دستور داد تا سید فرید رو از در خونش بدوزدن و به نقطه نامعلوم ببرن بعد هم دستور داد اونو به سلیب ببندن. جاکلین که از گمشدن فریدودین نگران شده بود به خونه استاد فاخر نجار رفت تا سراغی از اون بگیره اما دید استاد فاخر هم از سید فرید خبر نداره. جاکلین که دیگه مطمئن شده بود گمشدن فریدودین زیر سر پدرشه از استاد فاخر خواست کمکش کنه تا بتونه هرچه زودتر سید فریدودین رو پیدا کنه و نجاتش بده در برامی قبل تا جایی شنیدید که استاد فاخر و جاکلین فریدودین رو در جنگلی اطراف شهر بسته به سلیب پیدا کردن و اونو به شهر بردن جاکلین که میدونست این کار به دستور پدرش انجام شده دیگه به خونه شونده رفت و تو خونه استاد فاخر مشخول تیمار کردن فریدودین شد چند روز گذشت اما سید فرید هنوز به حوش نیمده بود جاکلین تصمیم گرفت کاری رو که به استاد فاخر گفته بود عملی کنه و حالا ادامه روایت کتاب سبزابی در قسمت قاضی ساعد دانشمند بزرگ مسلمان و رئیس کتاب خونه بنی امار بعد از چند ماه از مکه به ترابلوس برگشته بود جاکلین همینطور که به استاد فاخر قول داده بود تصمیم گرفت به دیدار استاد قاضی ساعد برو همه ماجره رو برای اون تعریف کنه شبت و صبح کنار بستر فریدودین نشسته و فکر کرده بود همین که استاد فاخر برای خوندن نماز صبح به مسجد رفت جاکلین داروهای فریدودین رو به اون داد و با خودش گفت جاکلین با این فکر از خونه بیرون رفت اون همینطور که به سمت کتاب خونه میرفت با خودش گفت مطمئنم که پدرم صبح زود به کتاب خانه ای بنی امار نمیرود اما از آداب قاضی ساعد خبر دارم و میدانم سهرخیز است و اولین کسیست که به کتاب خانه میرود و مشغول ردگو فتخ امورا انجام میشود جاکلین با این فکر قدماشو تون تر کرد هیچ کس تو مسیر نبود اول صبح بود و همه خواب بودن مدتی که گذشت جاکلین به کتاب خونه رسید نگهبان در ورودی که اونو میشناخت با احترام گفت بفرمایید بانو جاکلین جاکلین رو به نگهبان کرد و پرسید جنب استاد قاضی ساعد به کتاب خانه آمدند؟ آره آمدند و به تنهایی در اتاق خیش مشغول کارند جاکلین به سمت تالار ورودی کتاب خونه رفت از اونجا رد شد و به طبقه دوم رفت در اتاق پدرش هنوز بسته بود خیالش راحت شد اتاق استاد قاضی ساعد تو طبقه پنجم بود بالاترین طبقه کتاب خونه جاکلین قبل از رفتن استاد قاضی ساعد همراه پدرش به دیدن اون رفته بود و حالا بعد از چند ماه میخواست تنها به دیدن رئیس کتاب خونه بنی امار بره جاکلین از پلده ها و طبقه ها بالا رفت تا به طبقه پنجم رسید آخرین و استادترین اتاق اون طبقه اتاق استاد قاضی ساعد بود جاکلین تو تمام مسیر به این فکر کرد که چی بگه و از کجا شروع کنه طبقه فرید و دین و حال نخوشش که چارده روز بود ادامه داشت فرصت فکر کردن به اون نداده بود جاکلین به اتاق استاد قاضی ساعد نزدیک شد کمی ترس و دل هره داشت پشت در که رسید نفس عمیقی کشید و چند تقه بدر زد صدایی متین از تو اتاق بلند شد بفرمایی داخل جاکلین درو باز کرد و قدم تو اتاق گذاشت اتاق استاد مثل چند ماه پیش بود با من کاری دارید؟ جاکلین نگاهشو تو اتاق چرخوند اما استاد قاضی ساعدو ندید با خودش گفت حتما باز هم استاد بین قفصه های کتابهایش گشت و گذار میکند جاکلین با این فکر با صدای بلند گفت سلام جراب استاد من هستم جاکلین دختر داود کمی که گذشت استاد قاضی ساعد با بقلی پر از کتاب مقابل جاکلین ظاهر شد و گفت نزدیک تر بیا دختر جناب داود جاکلین چند قدم جروتر رفت استاد قاضی کتابهایی رو که تو دستش بود رو میز گذاشت و گفت خب بگو بدانم حال پدرت چطور است از وقتی که از مکه بازگشتم به دیدنم نیامده است به او بگو چه شده که دوست قدیمیش را فراموش کرده است عشق تو چشمای جاکلین حلقه زده بود استاد قاضی ساعد نگرام پرسید چه شده برای رفیق خوبم اتفاقی افتاده است جاکلین عشقشو پا کرد و گفت باید به من قولی بدهید استاد چه قولی؟ قول بدهید که این دیدار بین من و شما به صورت رازی باقی بمانند نمیخواهم کسی حتی تو پدرم از این دیدار چیزی بشنود و بداند تو داری مرا گیج میکنی دخترم چرا مانند مجرمان سخن میدهید؟ قول بدهید جناب استاد فقط شما را برای شنیدن سخنانم امین یافتم کسی که بیتواند کمکم کنند بیا بنشین دخترم بیا بنشین در این چند ماه چقدر تغییر کرده آن روزها بیشتر شنونده بودی دختری کمحرف و خجالتی اما آن روز تو را جور دیگری یافتم این پریشانی این سخنهای آشفته این سخنهای آشفته این سخنهای آشفته این نگاه های نگران و این حال و روز چه دلیلی دارد؟ بگویی که پشتی برنم هستید قول بدهید هستم قول میدم آل بیا و بنشین با این حال و روز اصداد نباشی بهتر است جاکلین نشست و همه چی رو برای اصداد قاضی سایه تعریف کرد از اومدن فرید دودین به ترابلوس و مرمت هنرمندانه کتاب خونه بنی امار گفت تا عشق و علاقه دو طرفه خودش و فرید دودین و بلایی که پدرش تاوود سر سید فرید دودین آورده بود جاکلین محکم و استوار قدم تو اتاق گذاشت پدرش داوود پشت به اون و مقابل تصویر همسرش و تمثال حضرت مریم استاده بود جاکلین گفت من آمدم پدر داوود به سمت دختر جاکلین برگشت و گفت چه عجب از آن پسرک مسلمان دل کندی آن دل گذشته را خیلی وقت از کسی نم جدا کرده و دور انداختم شما باعث شدید که از خیلی چیزها دل زده شدم و دل سر چبم از دیروزها من دیگر آن جاکلینی که می شناختید نیستم می دانم از رفتار از کردارت و از سخن گفتنت و امیدم که بسیار تغییر کرده ای انقدر زیاد که دیگر تو را نمی شناسم دختر من این دیگر شما را نمی شناسم نه فقط امروز که خیلی وقت است فکر می کنم شما را خوب نشناخته بودم حال شما را که اصلا نمی فهمم رفتارتان برایم نامفهوم است و دوست داشتن تان را درک نمی کنم همیشه برایم سؤال بود که مگر دوست داشتن نباید آزادی و رهایی و شادمانی بیاورد اما چرا مهر شما برای من هیچ کدوم از اینها را به همراه نداشت نه فقط من را آزاد و شاد نکرد که همه چیز را از من گرفت هنرم، نوشتنم، مسافرتم و علماموزیم را این دوست داشتن نیست پدر این عشق پدر به فرزن نیست اگر کسی را دوست داری نباید او را به بند بکشی شما با این کار نفقط من را که هر کس دیگری هم باشد دل شکسته می کنی و از بین می بری خوب است بیکار نبوده پیشرفت کرده خیلی چیزها را آموخته سخنران خوبی هم شده آن پسره که بغدادی مسلمان در بستر بیماری چطور اینها را به تا آموخته بستر بیماری و بیهوشی و استادی او به من چیزی نیاموخته پدر دلها را خودم می دانستم فقط عشق او باعث شده تا شجاعت بازگون کردنش را بیابم که یافتم حال می توانم براحتی حرف دلم را بزنم و این حاصل عشق به آری خوب می دانم دیگر چه داری بگویی نه نه نه نه بگذار خودم بگویم شجاعتت بیشتر از حرف زدمت است پایت حتی به اتاق قاضی ساعد نیست باز شده با شنیدن این حرف جاکلین تو فکر رفت نباید خودم را ببازم اگرون وقت ترسیدن نیست باید تا آخر این ماجر را بروم چه برنده باشم و چه نباشم مهم رفتن تا انتهای خط است جاکلین تو فکر بود که با صدای پدرش به خودش اومد خب تو شرخ ساکر شدی حرفی برای گفتن نداری آری پدر من به دیدار استاد قاضی ساعد رفتم و گمان کردی که من خبر ندارم و نمی دانم دانستن یا ندانستن شما برایم مهم نبود آنچه را فکر می کردم بهترین کار است انجام دادم و از پدرت از دیشان شکایت بردی از کسی که تو را بزرگ کرده و به گردنت حق دارد کسی که هم پدرت است هم جای خالی مادر را برای پر کرده آری پدر شکایت بردم زیرا همان پدری که به گردن من حق دارد حق ندارد بنده ای از بندگان خدا را بیازارد و او را تا نزدیک مرک بکشاند حق ندارد به کسی زور بگوید حق ندارد حق زندگی را از شخص دیگری بگیرد این جزوه تعالیم دین ماست پدر فراموش کرده اید یا مسئله دیگری در بینه است که من از آن بیخبرم ساکت وقتی متوجه شویی زندگی عزیزت در خطر است نباید کتا بیایی تو تا کنون عزیزتن این کس زندگی من بوده ای برای راحتی تو همه کارهایی را که گفتی حاضرم انجام بدهم میدانم پدر این را خوب میدانم من کار خود را در این دیار به اتمام رساندم شاکرین گفتم که بدانی گمان نکن که توانه کشتن آن جوان بغدادی را نداشتم داشتم اما خواستم بیشتر در رنج و عذاب باشد هم خودش در عذاب باشد هم تو و همان درخواست پیر مرد نجار را رنج بدهد میدانستم که در خانه یان پیر مرد استی و آن جوانه که بغدادی را تیمار میکنی میدانستم که مدت هاست دل باخته هم بوده اید همه اینها را میدانستم اما صحبت کردم تا فرصد مناسبی به دستم بیاید و کار را یک سره کنم خودم نخواستم که انتقامم مرد باشد و خون اینگون انتقام را نمی پسندم جکش رویه چون برایم چندان لذتی ندارد جاکلین با تجوب و عشق در چشم به پدرش خیره شده بود دوستان عزیز تا فردا و آخرین دسبت از روایت کتاب سبزابی خدا نگهدار موسیقی دل برا دست امید من و دامان شما دل برا دست امید من و دامان شما در زندگیاتhood آرگز سش bets برا با سورج خانم شما در شومهای سery می کنند برن echo خضرو TOH ڪنش پسن کجور در خیلی اسیمه بریم ڪنش پسن ک Country Xmas srb xram 답ریموقی catches isDR primeirahwa.ru شمع آهد