اکی دوتا کاسه، شاید چوبی، دوتا قاشق مثلا. من شموردم دنبیس و چارته. این این پول دادن به جهازیه. ما جهازیه نداریم در اسلام. محریه به جهازیه. همین محریه را میبرن، جهازیه میخرن. که دوتا مخان زندهی کنن. حالا گاهی کسی خواست دخترش را جهازیه بده، ورم میشکنه. اگه پول دار باشه. اگه نباشه در خود، خود اینو فهمه چطور میشه. هی بندازیم اقعب، هی بندازیم اقعب. مولا همین مسئله. مسئله جهازیه نقش نداره. محریم نقش کادو داره. همین اندر. همین اندر. گوش کنید. یک وقتی یک مرد آمد حضور پیغمبر تو مسجد علنی. گفت یا رسول الله من یک دختری دارم که از لحاظ نجابت، اصالت، افاف، فهم، درک، وجاحت، لیاقت این داره که زنی شما بشه. آقا جواب ندارد. دوباره. یک تکرار که گفت، عرض کردم. آقا جواب ندارد. باره سیوم که گفت، آقا که نشست آدن روشا به طرف همین دعوت کننده، بالا آباد دید آقا صورتش سرخ شده فرمودن که متشکرم ولی من احساس احتیاج بی زن نمو کنم. تا گفتن احساس احتیاج بی زن نمو کنم. یک درخشان. یک جوان اون آقا بشه. تو گفت، یا رسول الله من احساس احتیاج مکنم. بگید بده من ده. آقا خوشحال شد. به این مرد گفت، متوجه شدید؟ گفت بلی؟ گفت برید خونه، به دختر دون بگید که قضیه این تو شد. بعد خبرش برید، ما خواست زنش بشه؟ میشناستش؟ و میخوادش یا نه؟ چون هم اشناستی این مردانا؟ گفت بلی؟ من پسر فلانی هم اشناستم. گفت برید به دختر دون بگید. چون زن این دوتا باید داشته باشه. یکی شوهرش را بشناسه، یکی بخواد. بشکنی؟ در زمان پیغمبر اتخاف آقای افتاد. یه مردی وارده خونه شد، به دخترش گفت که مبارکه. گفت چی چیه؟ گفت دادم پسر برادرم مبارکه. اخ کرد و دید باباش که نمیتونه محاجب بشه. محاجب کنه با بابا؟ خب نمیتونه. عدب کرد، اومد حضور پیغمبر، چادرش سر کرد، اومد حضور پیغمبر، گفت قضیه این شده. آقا گفتن که نیشناسمش پسر اموداب، پسر بدنی گفت من نمیگم بدن، من نمخواهمش. آقا گفتن از شما سوال نکرده، گفت نه. میدونی که عقد فضولی هم داره. شما میتونی دختر دونا به یک کسی که دختر دو اطلاع نداره عقد کنید بدید، ولی به شرط اینکه وقتی بهش گفتید که این کار کردم، میگه ممنونم، قبول دارم. تا گفت قبول دارم، عقد کنید. قبول دارم عقد فضولی عقد شرعی بشه. گفت از شما نپرسیده، گفت نه. پدرشو خواست. گفت شما از دختره دو نپرسیدید و دادید دختر را به پسر برادر؟ گفت ما خانواده نیستیم که از دختر بپرسیم. ما آقا کسی هستیم که عقد مکنیم به هر کس خواستیم میدیم، بعد بهش ابلاغ مکنیم. آقا فرمودن، من به صد یافتم این را به هم بزنم. این درست نیست. باید هم طرف را بیشنسه، هم بخوادش. ازا اینجا به بابا میگه برو به دختریت بگو، اگر جوان را میشنسه و میخواد، اون وقت بعدش به من بگو. رفت گفت هم میشنته تک هم مخوادش. حالا که این تا او چون بگو، گفت میتونه بیا مسجد؟ گفت بله، گفت بگو بیا مسجد. دختر، بابا، ننه اومدن مسجد، جوانم اومد، دقیقا بابا این چیزی هم داشت، اومد، آقا مخواد عقد بکنه. دختر عادی، اینم بسر عادی مخواد عقد بکنه. آقا فرمودن که فلان که از دختر، فلان که از دختر، اگر عمر ازدواج دا به من وکالت بدی، من تو را به عقد دائمی ازدواج همیشه که فلان کس که میشناسیش و میخواید در میارم، یه مرتبه آقا متوجه شد که مهریه، مهریه، گفت، پسره گفت، آقا ما مهریه نمیدونیستیم، ما زن مخاسف، ما مهریه نمیدونیم، گفت، حالا چی چی داری مهریه؟ گفت، این چی؟ دست که تو جیب یک گرهم داشته داد، مثل که شما دست بکند، حالا تو جیب اینو یه هزار تومنی که هیچ گدایی هم قبول نمی کنه، داره رید بین. اینه، آقا فرمودن برو همین الان یک انگشتر بخر بیار، با این پول که نمیشه بری بازار زرگری، رفت بازار چلونگری، آهنگری، یک انگشتر آهنین قرمز، شیش نشان، خرید نیم درهم، برق بزد، اینو تقدیم آقا که، آقا هم از زیر پرده به اون مستلمه هم برده، مفترشون گفتند، این انگشتر بگی، انگشت عروض کن، ببینی اندازش هزار نیست، تا انگشتر گو، بلی خیام کن، رو این مودل ساختن، بالای منبر گوش میدید، اینجا مزجه پسر پیغمبر هست، امام هشتم جنابالی و من، با صدای بلند گفت، عروض خانم، شما اجازه میدید، به من وکیل بشم، شما را عقب کنم برای پلان پسر به مهریه همین انگشتری که دست سدونه، وهم گفت بلی، آقا هم گفت انکت وزوک ومتکت قوم، بعد با صدای بلند، خدایت شاهد باش، ما داریم برای امت این پیغمبر صحبت میکنیم گفت مردم تزوجو ولو به خاتم منحدید ازدباش کنید ولو به مهریه یک انگشتر آهنید مهر مهم نیمیهر مهم دختر دراب کسی دده که مهر داشته باشه نه دختر دراب کسی دده که مهر زیاد کنه مهر یعنی دوستیشون طوری بشه بهار آشناییشان دوام داشته بشه خلال پذیر بود هر بنا که میبینی مگر بنای محبت که خالی از خلال هست محبت پاشا بکشید میهر نه مهر پیغمبر این دوایت هم بگم وقتم هم تمام شد تو همین مهریه ی عزیزت زهرا بودیم که آقا با منبر مخاط فاطمه را اجازه بگیره ازش وکالت و خطبه را بخوند و سیقه ی عق جاری کنه برای علی یه جایی آقا رفتن برای عق به داماد گفتن این مسئله مهریه هم آخر کرا یادشون میامد و گفتن راستی مهریه چیه داری چیزی گفت نه آقا راست میکرد ولی من این یادم نبود یادشون نبود مهم نبود که گفتن هیچ چی نداری؟ گفتنه گفت شما قرآن بلدی؟ چقدرش بلدی؟ گفت من چارت سوره سوره فلان و فلان و فلان و اینا بلدم کاملا درست مخونم به عروض فرمودن شما این چارت سوره بلدی؟ گفتنه گفت مخوایی به مهریه حق و تعلیم این چارت سوره زن این آقا بشی؟ راستیمه راستیمه مهریه چیه؟ مهریه اینه که این چارت سوره که تو بلد نیست او بلده حق و تعلیم این مهریه باشه مهریت اینه که چارت سوره قرآن را درست بده راستیمه گفت بله بسم الله الرحمن الرحیم انکهت و زفت حجم حق و تعلیم این چار سوره مهریه مهریه بفرم اینجام روی منبع این تکشم بگم گفتن که فاطمه جان من وکیلم شما را ازدواج بدم به پسر اممم علی جواب نداد دوباره گفتن جواب نداد این رسمی که ما داریم من به همکارام گاییم میگم که سبر کنید و حسنه کنید که میگن عروض رفتن گل بیچینن بار دوباره میگن همون گل را مخان گلابش کنن آخوندم باید بگن انشاءالله گل بارون که زندگیشون به به به نام پیغمبر اتره گل پیغمبری درشون اینا باید بگن سب کنید این رسمه یه چیز بدی نیست بذارید بگن گایی ما میریم عقد بکنیم تا میگم که ما وکیل هستیم فوری میگه بله اگه میبینیم بنابرای فوری بگم بله میگم زدینگی بله یه وقتی هست یواشو که میشم میگم که زدینگی بله نگو بار سوام که گفت فاطمه زهرانی نه چی جواب داد گفت راضی هستی بابا به این عمل گفت رضی تو به ما رضی الله و رسوله راضیم به اون که خدا و پیغمبر خدا راضیه قد قشنگو آقام سیخه عقد جاری ازدوای اسلامی نتیجاری بر مبنای عشق مر محبت دوستی و من آیاتی ان خلق لکم من انفسکم از واگن لتسکنو علیها و جعل بینکم مودتن و رحمتن انفیزال که لا آیات لقومین یتفکرو چون امروز هم روز ازدواج حضرت امیر المومنین و فاطمه بود و ما بحثش کردیم مقدمه گفتیم دیگه تمام میکنم اینجا که السلام علیکی یا فاطمه تمت و زهرا دیوی چه ازدواجی دوته شدن یک دوته شدن یک هنه لباسن لکم انتم لباسن لهن به آوروی حضرت زهرا و حضرت امام سامنالهجد خدا را قسم میدم مردم که تمام دختران و پسران ما که به حد ازدواج استفاده هستیم و سیله ازدواجشون را با مهر و محبت خداوند هرچه زودتر فراهم بفرمایم خدایاب ازدت و جلالت این ت شیعه بودن که به ما دادی از ما نگیر اونایی که این رشته را به ما دادن روحشون را شاد کن بچه هامونم که بعدا از ما میگیرن توفیق گرفتن این عقیده و دارا بودن آن را تا روز قیامت در نسل همه ما قرار بده اید الاسلام و اهله وخزل لکوف و اهله اید همات الدین علماء الدین مراجعن الازام لا سیک یما آیت اللا خامنئی روح ازدواجشون امام و شهدار را شاد کن کشم همه ما را به جمال دلارای ولیه از روحشن بفرما با ظهورشون همه گرفتاری های فردی و اجتماعی ما را حل بفرما سلوات بلندی خرد اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجیل فرجه آل محمد ما موجودیت خودمون را اعلام کنیم پروادگار به رسول شرمونه اسلام را به همه معرفی بکنیم لا اله الا الله محمد رسول الله هر نقطه از جهان اسلام در هر باقی سریف تا دنیا تدایی ما را بشنقه در پرتوبه آفتا به ایمان با راژیو معاره راژیو معاره در چیم جهان روشنوی و معرفات روایت کتاب بر اساس کتاب جامانده از پسر نوشته مرزی نفری نویسنده، تیه کننده و کارگردان حسن تبکلی زاده راوی ماکان رزایی پور بازیگران امیر عباس توفیقی معصومه عزیز محمدی ماکان رزایی پور صدا بردار رامید آریاش پور به نام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب از راژیو معرف میشنوید از این برنامه گذیده ای از کتاب جامانده از پسر در ساختار روای نمویشی اقتباس و روایت میشه این کتاب و خانمه کتاب از راژیو معرف میشنوید این کتاب و خانمه کتاب از راژیو معرف میشنوید میخواد آینده زندگیشو همراه فرزنداش بسازه همه زندگی طوری که اون میخواد پیش نمیره و سالار وارد محرکهی میشه که از اون خبر نداره لطفاً اولین قسمت از روایت کتاب جامانده از پسر رو بشنوید موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی اون فقط وجود بیوجود خودشو میبینه و بس دایی جمشید بلند شد و چند قدم تو قهد خونه راه رفت بعد دست کشید به موهایی دست فیلشو گفت سالار از از گفتاده از از که نگفتاده قول شرف داده سالار شرفش کجا بود؟ ولمون کرد و رفت پسرم سهراب برای خودش مردی شده سایه سرمون شده من دیگه سالارو نمیخوام آقا دایی این دفعه برم عدلیه ی ورامین پاک میکنم پاک میکنم پاک میکنم مهیز بهش سنگینی میکنه سهرابت مرد شده درست پشت لبش سرد شده درست اما سالار شوهرته تو زنشی محزریم زنشی اگه باشی اما برگردی زیر سخ میفهمی که غزه با قبلش توفیر کرده سالار سالار اله ای اسمت بیافتت سالار هنوز حرف آذر تموم نشده بود که صدای قیج در چوبی بلند شد و علی پسر دای جمشید با گونی بزرگی وارد شد سهرابم همراهش بود علی روبه پدرش کرد و گفت آجون قند و چای و زغالو آوردم دای جمشید به اتاق گوشه چپ قهف خونه اشاره کرد و گفت بذارشون تو اتاق بابا دای جمشید خوشحال بود که پسرش علی با سهراب رفیقه سهراب کاری تر از علی بود خیلی وقتا دست علی رو میگرفت و دنبال خودش میکشید دای جمشید نمیخواست پیش سهراب حرفی بزنه تصمیم گرفت زودتر اونو علی رو از قهف خونه بفرسته بیرون تا بتونه حرفاشو بازر تموم کنه سحب کرد تا پسرش علی از اتاق بیرون بیاد بعد روبه اون کرد و گفت سهراب کنار سکوی سماور استاده بود سه سماور برنجی بزرگ و کچیک کنار هم ردیف شده بود سهراب انگوشتشو روی سماور کچیک گذاشت سرد بود هر روز این موقع قهف خونه شروع بود و بساطه چای و غلیون برپا اما اون روز انگار دای جمشید به هم قهف خونه رو تحتیل کرده بود تا با آذر حرف بزن و اونو به زندگی دوباره با سالار ترقیب کنه کمی که گذشت سهراب رو به دای جمشید کرد و گفت آقا دایی من یه قرار نبود امروز بریم پیش آقا سید علی هم دنبال کلام سهراب رو گرفت منم میون پیش آقا سید میخواهم کارای بنیاسد را راستوریس کنم امروز کار داریم وقت نمیشه دو روز دیگه هشتمه محرمه کارای خودتون مونده شما فعلا برید خریدارو تموم کنی تا بعد آذر به سهراب چشم خوره رفت دوست نداشت پسرش با علی بچرخو پیش دای جمشید کار کنه دوستاش هر جوری شده سهراب رو جای دیگه ای سر کار بفرسته آذر رو به پسرش کرد و گفت ببینم سهراب رفتی پیش گروبان مگه قرار نبود امروز سفارشتو بکنه باشه میرم اما این روزا باید برم تعمیره تحضیه علی تکه نبات به سمت سهراب گرفت سهراب نبات رو تو دهنش بذاشت و برای قناری سود زد بعد همراه علی از قهف خونه بیرون رفت دای جمشید از حرف آذر دلخور شده بود چون آذر مقابل اون از سهراب خواسته بود پیش گروبان بره دای جمشید روش از آذر برگردون دوبا نراحتی گفت من که حقوق سهراب رو میدم چرا میخوای جای دیگه ای کار کنه؟ میخوام واسه خودش کسی بشه آقا دایی ایشالله باباش میاد و با هم کاسبی را میدازم تو بزار سالار برگرده سر خونه زندگیش رو دو کلوم اختلاط کنی این تا این که نمیخوام آقا دایی حرف اول و آخرم همینه اسم نهستشو از تجل من برداره من چار سال شوهر ندارم اسم بیخواسیتشم نمیخوام تو این چند سال خودم تصمیم گرفتم خودم بودم و بچه هم دلم نمیخواد دیگه سالار برگرده و با ما زندگی کنه بره و من و بچه همو و حالا خودمون بذاره دایی جمشید به سمت سماور زغالی رفت و خودشو مشغول ریختن چای کرد نفسشو با صدا بیرون داد و استکانو کنار دستش گذاشت بعد اتاق روبرو نگاه کرد و دنبال زنش آلیه گشت آلیه مشغول جم کردن خورد نباتایی بود که روزمین ریخته بود آلیه متوجه نگاه شوهرش شد و فهمید که باید بره سراغ آزر و اونو آروم کنه تا ماجرات همون بشه آلیه دلش شور میزد از طرف مجبور بود به تهران برو و از طرف نگران مراسم هشتم محرم بود دلش میخواست میموند و مثل هر سال مراسمو تمام و کمال برگزار میکردن آلیه تا از فرصت داشت کارهای اغبونده رو انجام بده قبل از این که آلیه بیاد دایی جمشید رو به آزر کرد و گفت ساله اربا هر اون لغمه هایی مثل گروه بان رستمی که نونشونو میزنن تو خون مردمو میخورن توان توان توفیر داره آزر که دلش نمیخواست دایی جمشید از گروه بان رستمی بد بگه گفت آقا دایی حرمت خودتونو نگه داریم کمی که گذشت آلیه قدم تو سالون قهوه خونه گذاشت و به سمت آزر رفت و گفت آزر جان بشین ببینم چه خاکی باید تو سرمون بریزیم بلوا کردن نداره که آقا دایی که عرف ناهر نمیگه ساله شوهرته بابای بچهاته آخه کی دیده زنی مردشو از خونه بندازه بیرون ساله رم دیگه سرش به سنگ خورده آوارگی و بدبختی کشیده گفته هرچی آزر بگه من همون میشم سرنا وقت شوهرشه والا خوبیت نداره جلو بچه ها باباشون رو خورد و خاکشیر کنی خیلی سرش مرده آخه آشنیدن این حرف سورت آزر سوق شد از روی تخت تای سالون بلن شد کمی تو قهوه خونه قدم زد بعد برگشت و روی سکوی وسط سالون نشست و گفت مردی فقط به کت نیمبند و چاقوی زامندار و صدایی کلوفته بعد این همه مدد اومده که چی؟ بچه هم نمیخونش من چی کار کنم؟ سوراب گفته اگه سالار این طرف رو پیداش بشه با قمه میزندش سوراب بچه هست نگاهش بدن من و شما هست اگه به قمه کشیدنه سالار قمه کشه حرفهیه خد میدازه تیمیست دایی جمشید سرشو جلوتر بردوارون گفت تو راضی باشه هست سوراب با من صوبی به هشت اختلاف کردم دیدی که الانم کدی نگفت سالار اینجاست بذاری این قایله ختم شد با شنیدن این حرف آزر یه دفعه از جاش بلند شد سندلی به زمین کوبیده شد و صداش تو فضای قهوه خونه پیچید آزر خم شد و سندلی آهنیو بلند کرد همین که سر بلند کرد سالار رو دید که از راه روی عقب قهوه خونه که به خونه دایی جمشید راه داشت بیرون اومد بعد رو به روی دایی جمشید استاد و گفت فرصت شد تا خدمت آقا دایی برسیم سالار اینو گفت بعد رو به آزر کرد و تنه زد دست مریزاد آزر خانم آزر فرصت نداد که سالار حرفشو ادامه بده فریاد زد غلط کردی فرصت کردی آقا دایی اندختی مستد مگه من میذارم آله گفت دستانه ودختی ما رو بریزید رو دایی رو تا ملت بدونن من چی میکشم آزر به سمت سالار خیز برداشت میخواست با ناخوناش به صورت سالار چنگ بندازه آلیه دوی جلو دست اونو گرفت و گفت حیاب کن آزر آقا دایی آوردتش مهمون آقا دایی جمشیده آزر چادر سفیدش رو رو سرش کشید و گفت مهمون چشمتون روشن فرصت من میرم آزر اینو گفت اما قدم از قدم بر نداشت میخواست به منو و همه دقیق دلیشو سر سالار خالی کنه دایی جمشید خیره به سالار نگاه میکرد مثل معلمی که منتظر درست پست دادن شاگردش باشه اون عبرو بالا انداخت و به سالار اشاره کرد که شروع کنه سالار رو به آزر کرد و با صدای آروم گفت سفر کن آزر من کفتر جلدم خودتن میدونی آقا دایی گفت که آقا دایی هرچی گفته واسه خودش گفته سهراب میخواد نقش علی اکبرو تو تحضیه بازی کنه چه دقیق به تو داره بعد از تن سال علواتی برگشتی که چی حالا که دیدی دارم طلاق میگیرم خیالات برد داشته آزر اینو گفت و برگشت سمت دایی جمشید تا حرف خودشو به کرسیبشونه آقا دایی اگه شرطت اینه یکی دیگه او انتخاب کن من نمیذارم این ناکس برگرد خونه من حق نداره اینجا باشه آزر یاد پسر سهراب افتاد اون قرابو تو تحضیه نقش علی اکبرو بازی کنه مدام تمرین میکرد جلو مادرش تمرین نمیکرد اما آزر چند بار دیده بود که سهراب تو حیات قدم میزن و رجز میخونه آزر با دیدن اون احساس قرور کرده بود و دلش نمیخواد سالار تو این حس شریک باشه سهراب و سرنا رو فقط برای خودش میخواست آلیه استکانی رو پر از شای کرد و به سمت آزر رفت و گفت سالار کارش به حبس و شهربانیم کشیده درست خطا رفته درست شما رو به زحمت انداخته اینم درست حق میگی آزر ولی حالا برگشته چرا دلت انقدر سنگ شده بذار بیاد یه فرصت دیگه بش بده جوون تو میخواد علی اکبر بشه به حق همون جوونت لبهای آزر بیشه و میلرزید و قلبش تون تون میزد دستشو گذاش رو قلبش میترسید بیرون بیفته موسیقی موسیقی دوستان عزیز موسیقی احرام و تقریه موسیقی موسیقی دوستان عزیز امیدوارم هستن خدا مگم خدا مگم ای کتاب جامند سرده ای کتاب جامند از پسر موسیقی تغییرات ساعت پخش برامه های رادیو معارف در سال 1404 برکرانه نور درس تفسیر حضرت آیت الله جوادی آمولی برکرانه نور شمبه تا چهار شمبه ساعت شش بامداد مهربان باشیم مجلده صبحگاهی رادیو معارف مهربان باشیم شمبه تا پنج شمبه ساعت شش و سی دقیقه گنج سعادت گنج سعادت