واسطه امروز پیوند آسمانی زندگیشون برقرار میشه زندگیشون پر از عشق و احل و عید علیه مستلام باشه زمینه این که از حضور شریف شما شنواندگان عزیز و گرامی رادیو معارف خدافزی میکنم دوت میکنم همراه باشید با گفتگو با مادران و همسران شهده تحت اموان برنامه با نام روایت عشق التماس دعا خدا نگهدار روایت عشق به نام خدا و سلام این برنامه عاشقانه ای ساده و زیبا از زندگی همسران و مادران دلسوز شهده است عزیزوی که همه ما بهشون مدیونیم و دلمون میتپه برای همه سبوری ها و عاشقی هایی که تا به امروز داشتن خوشا به سعادتشون مهمون خانوم رحیمه هاشمی مادر شهید احمد مکیان بودیم و عاشقانه های خودش و پسرش رو شنیدیم برای آشنایی بیشتر بخشی از برنامه قبل رو میشنوید این که همه چیزشون آماده بود فرم ورده ورده پیش پدرشون پدرشون فهمیده که اون پا با این فرم میتونی برای هم ازاخونید پدرشون خونده دیگه میتونه تیب فاطمون چی تیب زینبیون گفت این رمزای پدرشون پدر و مادر میخواست پدرشون امزا کرده من هم اشغاله شپسخونه بودم اومده سنتم و گفت مامان این فرم میتونی برای هم امزا کنه گفت این فرم هم واز برای چی کنه بوده که یه کلاس دارم گفتم کلاس این گفت دیگه شما میدونی کلاس بسیاری دارم هر ما مثلا هر سه دست ما دیگه یه فرم با مامان باید پدر و مادر هم پر کنه امزا کنه نگاه کردم مامان این چیه تیب فاطمیون و زهینه بود اینو راقت من نمیدونم چیه فاطمی زهینه بود گفت مامان این امزا کنه وول برن بتون میگن اصلا نوابدا این امزا نمیتونی دارم گفت مامان این مال سپاهه این مال بسیاری دیگه برای شما دوست ندارم شرکت کنم کلاس بسیاری گفتم برای فاطمیون و زهینه بود اولین بار میشنم گفت خواهدی که کلاس موز فاطمیونه فصل جنگ و التحال شدن یه استوره پاک میونه قصه های ناب شدن یه استوره پاک میونه قصه های ناب ماجره رسید به اونجایی که رحیم خانم خبردار میشه که پسرش احمد قراره بره سوریه و احمد اقا اصلا راجه برفتنیه که از دستانش حفی نزده رحیم خانم خیلی نگران میشه و از طریق مادر یکی از دوستای احمد متوجه میشه که احمد اقا خیلی جدی از نرفتن داره و میخواد این قضیه رو به احمد بگه مادر و هزار و یک جور دلنگرانی گفتم یا عبر فضل گفت آره شما نمیخبر نداره گفتم نگفت تا زه محدی به ما زنگ زده اونا دروغ میکن اینا دروغ میکن اونا نزار برن اونها دوتا بچه داره خانم فرهنگیان دوتا پسر داره پسر بزرگشانه اینگار پسر همسین احمده دوتا پسر گفتم نه ولی خبر ندارم هیچ چا من برگشتم خونه احمد نه اماده کرده و خواست بره ولی فهمید من تو به احمد چهره احمد نگاه کردم احمد فهمید مادر دوستش به من زنگ زده گفتم احمد دست در نکنه خیلی ممنون خودشون هیچی به من نگو عشقشون در اومده سرشون انداخته پایین گفت مامان من بهتون درو نگفتم تو الان راست میده میخوام برم زیارت امام رزا قسمت میدن به این حضرت فاطمه میدن میرم زیارت امام رزا گفتن پتران مادر مهدی جوری میگه گفت خود شاید خودشون خبر نداره من میرم زیارت امام رزا خودشون یعنی اول آموزشون میره مشهد ده روز اینجا آموزش میدن یعنی به من درو نگفته ولی ده روز میره اینجا آموزشون میدن بعد از کلاس آموزشون میبرمشون اونجا این سریه اولشه اقدام اولشه قبل از موهرمزون بود سه چار روز قبل از موهرمزون اول اعضامشون هر سریه میره بار اولشون چهر روز بود بعض وقت مثلا دو ماه میمونن ولی معمولیت خودشون سرتیه چهر روزه هر سریه میره چهر روزه بعض وقت مثلا دو ماه میمونن اگر کنسن نیرو ندار و چیزی دو ماه میمونن سال نوودو دو نوودو دو چون خودشون سه سال نرمیان سال نوودو پندی که به شهادت رسید ۱۵況 آسfashioned AT الانCLAP از گيافی به سوهردار ۱۲۱ Pavel Alik Hadad ۱ۮ۴ حتی که خ pris پیخیماد در سیورoker زرگزاربستان ماند دستان شکرردار reag�ی Ziwan هر کار tricks سه چار روز بود احمد آقا قدم در راهی میذاره که با همه وجود سعادت رو میخره سعادتی که همه خانواده رو متبرک به عطر شهادت میکنه حالا مادر میخواد از شهادت فرزندش برامون بگه سال شهادتشون سال نوه دو پنگ گفتم خودشون این دوستاشون تا به ما تعریف کرده ما دقیقا هنوز نفهمیدیم چی بشید فیلو دوستاشون چون با دوستش خودشون پنج تا شهید شدن دوستاشون بعضشون زخمی شدن آمده خانواد تعریف کرده گفت فرماندهشون قبل از احمد سه چار روز به شهادت رسیده فرمانده احمد گفت بعد از من فرماندهشون واسه یک عده احمد فرمانده میشه احمد چون وارد چند سال میرمیدیم سه ساله هم وارده برای مثلا اصلاحه هم وارده برای نماز اول وقت هم برای قرآن زبون عربیش خیلی مهمه این فرماندهش خیلی خوشش رو اومد از احمد میدونه چون احمد خیلی فعالن اینجا این اتخابش کردن احمد خیلی فعالن اینجا میگه دوستاش دعریف کرده میگه محل شهادتشون اینجا حلب هم بود جمع شده یک گروه بود گروه بود دیگه دشمان ها دیگه محاصره شده محاصره شده میدونه اینجا همشون ایرانی افغانیه کمک میکنن نتونستن این منطقه خراب کنن نزدیک حرم بشه فهمیدن این دشمان ها میگه محاصره شده دیگه فهمیده اینجا مثلا همشون اینجا هست میگه فهمید محاصره شده احمد تونست از این توبه ها تنظیمش میکنه بعد از پنج دقیقی مفجر بشه احمد با این خیلی وارده میگه این تنظیمش کرده به دوستاش میگه نیایی دیگه من تنظیمش کردم دشمان ها محاصره شده از این ور میگم از این ور میگم راه نداره میخوام فرار کنیم شما سنت ما نیایید به دوستاشون میگه در اشاره میکنه به دوستاشون نیایید اینه از این شدت این سرسدایی مولا بوم و اسلاح و چیزی خیلی سداش خیلی بالا این دوستایش نفهمیده فکر کرد احمد کمک میخواسته احمد این توبه گذاشته داخلی نمیخوام تنظیمش کرده بارا اول موفق شده ولی بارا دوبوم نه گیر کرده این توبه گیر کرده دیگه دوستاشون در این یک سمت همون میگه نیایی ور نیایی ور من گذاشتم پنج دقیقی منفجر میشه با دستان ششارت میگه این فکر کرد احمد کمک میخواسته احمد همون لحظه خواست بره سمت دوستاشون یکی دفعه دیگه منفجر بشه و شهی شده مردار بومد هر آن که اون را نکشه هر رحیل هر رحیل هر رحیل هر رحیل دل بسته یه عشق دسته یه دنیا نمیدی هر رحیل هر رحیل از شبکه رادیوی معارف برنامه ی روایت عشق را تقدیم شما میکنیم و مهمون خانوم رحیم هاشمی مادرشونه شهید مدافع حرم احمد مکیان هستیم حالا میخواییم از دردناکترین لحظهی بگیم که دل هر مادری را عجیب داغدار میکنه اونم لحظهی که میخوان خبر شهادت فرزند رو بهش بدن ما احساس کرده اول شهادتشون شب شهادتشون چند روز یعنی خوابشون میبینم خواب اول مهارمزون خواب احمد دیدم مثلا حالت احمد با حالت برگشتنی حالت زخمی ایور ایور ایور مال چشمشون و سرشون آمده و بعد که چه خوابشون دیدم گفتم اچه احمد این دفعه خیلی زود برگشت گفت مامان دیگه مامانیم تمام شده تا بیداش رو گفت لحالاله یعنی چه خوابه دیدم بعد خواستم همه خوابم بعد از نماز صبح بچه ها نماز میکنن دیگه میخوابن حسابی من نتونستم بخوابم رفتم سمت وضوع بگیرم سمت اشپس خونه وضوع بگیرم تمام بدنم لرزید یعنی احساس کردم ست تا تیر تو قلبم خورد تیر اول یعنی تمام بدنم لرزید تیر دوم یعنی توانایی برای وضوع نمیتونستم تیر آخر سوم دیگه افتادم تو خوردم زمین بچه ها صدای من شنیده دیگه آمده سمتم چی شد مامان چی شد چه گفتم مامان نمیدونم حتما یه اتفاق برای من نیفته یا اتفاق برای احمد افتاده گفت نه مامان احمد حالش خوبه نگاراش نباشه احمد چند شب پیش مامان گفتم چند شب پیش آره به ما هم صحبت کرده زنگ زده ولی نزدیک دو سه شب دیگه خبر ندارم از احمد بخاطر این دیگه بدنم در از خوابشون گفت نه اتفاقی بد نیفتاده همون موقعی من این لحظه به من اتفاق افتاده برای من این شهیب شه اول موهر رمزون دیگه هیچی آقا محمد حسن و حسین اینگار هم خبر دارن به من نگفته هاجی هم تبلیغ عبادانه بهشون زنگ زده خبر داره ولی من نه متاسفن هیچی به هاجی زنگ زدن گفتم احمد نمیدونم احساس میکنم احمد یه اتفاق برشون دادم من به هاجی زنگ زدن گفتم چی؟ گفتم چون خوابشون دیدم نگرانشون هستم گفت نه حالش خوبه چی خواب دیده؟ گفتم خوابه ای که دیدم احساس خوبه احمد پیشتون نیست تا آقامون گفت این من فهمیدم گفت احمد کربلایشی کربلایشی خبرها زیادن خبرها شگفتن از اون آشقایی که حاجت گرفتن سفر کرده روشت فیدو مدن جوونا دوباره شهید اومدن ببین قهرمانای قوقای شام به آقوش صبح سپید اومدن خبر دادن به مادر خیلی سخته پدر شهید برای تبلیغ رفته و خبر بهش رسیده و فقط این پدره که میتونه این خبر رو به مادر بده مادر همچنان دلنگرانه همونطور که گفتیم حس کرده که خبری در راهه و فرزند عزیزش به شهادت رسیده حالا بقیه یه ماجره رو میشنویم زمانی که پدر احمد داره با مادر تلفانی صحبت میکنه گوشیش از دستش رو ده دیگه من این خبر این لحظه ندارم آقامون سریع به من زن داده خودتون اماده کنیم میخوام ببرن که کربلا گفتم الان مهارمزون خودتون اصلا رازی نبود احمد خواست من ببرم مشهد قبول نکردی گفت نه هی فتی که مهارمزون خراب میکنی بعد از مهارمزون بریم چجوری حالا گفت ما خب ده روز بمونیم خیلی دوست دارم مهارمزون کربلا باشم گفتم همامون گفت همه تون گفت چجوری همامون شما تبایانی خبری چیز به خارجی نداری چجوری همامون بخواهم ببینیم گفت اینکه کربان آقامون قبلا چیز میبره کربان مشهد گفت این سریدی که کربانم کربلا شد گفت پس خانم احمد پاسپور نداره گفت من آمده تهران چیز دنبال پاسپورت خانم احمد و بلیت برامون آمده کرده و بردم اینجا خیلی سخت بوده مهارمزون هوایی نبوده زمینی بوده تا رسیدیم دوازده ساعت بعد حیلی ساعت به ساعت من بگوشیم نگاه میکنیم خبری نیست گفتم به بچه ها به آقامون گفتم چه سفر خوب این دفعه خانه آدیگه همون میخواد برم کربلا خیلی عجیب برامون من به بچه ها به خانمشون ولی احساس میکنم یه چیزی اتفاق افتاده به من نگه گفتن نگاه کن حسن محمد نزدیک دو سه روز به من زنگ نزده به خیلی بر نداره خانمشون میخواد ببرمش کربلا و خودشون خبر نداره حالا چجوری مثل خبر دار بشه خودشون سرشون این دازه پایین ولی نفهمیدم فهمیدم مثلا اتفاق برای احمد افتاده تا رسیدیم خرانشار رسیدیم خرانشار دیگه قبل از من پیاده بشم کل این راه هم دیگه میدونم آقامون جلوتر از من پیاده شد آقام مکیان آقام مکیان این شهید احمد مکیان چی براتون میشه چی میشه فامیلتون میشه آقامون هیچی گفت داره خدا هیچی نیست هیچی مادرشون چیز حالا سویاده نشه اگر میفهمه دیگه همون لحظه دیگه اینجا میفته با سفارم واشن شدیم دیگه ولی دلمون یه جو شده گفت این دفعه میخوام براتون خونه پدرم گفتم برای چی خونه پدرتون نخواهمی که خودمون خونه دارم اونجا تو چیز خواهد دارم گفت نه چون پدرتون و اموتون و برادرتون اونجا منتظرتون گفتم برای چی منتظرامون گفت شنیدم میخوام بری کربلا آمدی برای استقبالتون گفتم خواه چی یعنی اتفاقی چیزی افتاده گفت اگر حضرت زینب آمده گفت من احمد میخوای شما چی جاوبشون میدن تو آقا من اینجا گفت گفت پسته دیگه من فهمیدم احمد شهید شده موسیقی موسیقی و خبر به مادر رسید حس حال این مادر از شهادت فرزندش واقعا دردناکه قلب آدم انگار هزاران بار میتپه برای این همه دل سختنگ مادر مادر با این که حس کرده بود فرزندش به شهادت رسیده اما با شنیدن خبر دیگه نمیتونه روی پاگ خودش بسته و حق میدیم به دل سختش به قلب پار پار شدش حق میدیم به همه ی مادر آگه شهده من هم اون لحظه دیگه هیچی بی خبر تا چشمم باز شدم دیدم داخل ی حسینی بزرگ و همه مردم جام شدن و نشستن آمجیم زنداداشون و زند برادرم همشون نشستن و میزن خودشون چی شدن فهمیدم گفتم همه شیعه شده دروز من خبر ندارم بعد از دو ساعت دیگه من حالت اصلی برگشتم ولی دیدم اینگار خودم دفتن واقعیه سحنه کربلا آقام گفت مقام ببرید کربلا این سحنه کربلا برامون شد خیلی سخته اول خبر شدم شهادت احمد خیلی سخته اوله همه ها رمزون بود احمد خیلی برامون عزیز بوده اول بچه همون بود این سحنه تا آخر دیگه لحظه این دیگه یادم نمیده انسان هر وقت من سر نمازم یا جایی یا تهرم یا چیز این سحنه توی جلوی چشم میاد خیلی عذیب میشم خواستن اینجا خاکش کنن عبادان قل حوضه و سپا جم شدن خواستن اینجا خاکش قبرشون اماده کردن ولی من قبل از وسیعت نامه به دست حاجی برسه من گفتن حق نداری پسرم اونجا خاکش کنی گفتی که دست من نیست گفتی ما پدرشون نیست ما پدرشون به آقام نتونستم صحبت کنم چون قسمت آقایون من به جلوی قسمت خانمات داد بیده دا صدای بلند گفت عبادان تو شنیدم احمد اینجا میخواد خاکش کنن گفتن من اجازه نمیدم اجازه نمیدم کل فامیل هم گفت چرا چرا چرا میگه شهر شهاده و چیز همون دیگه فامیل همون اصل همون اینجا باید خاکش کنند که کل فامیل همون عبادانه باید اینجا خاکش گفتن من رازی نیستم من پسرم دوست ندارم اینجا تو عبادان خاکش کنم چون احمد قبل از بشادت از دیدن همیشه بیرون یه قسمت بهشت محسومه قسمت فاطمین زینی باید اونجا همیشه زیارت میکنه میگم اما اگر من قبل از شما مردم اونجا خاکم کنیم دوست ندارم غیر از قوم مزارم هم باشه بعد از نیم ساعت وسیعت نامه به دست حاجیم رسید تو گوشیش ما تو قطعه سی و یک قوم بهشت محسومه تیب فاطمین اینجا خاکم کنیم قریبانه هم تشییم کنیم قریبانه هم خاکم کنیم خجالت میکشم از حسد فاطمین زهر را از شهاده قوم نام قطعه سی و یک ریق سنگشم تقدیم ناقابل برای الهیه تو حق نداری اسمانو بندیم تقدیم شماست قبولش برما تقدیم شماست قبولش برما قدر وصع ماست فدای زهر را در راه خداست فدای مرتزا یا زینم مده مده یا زهر را از شبکه رادیوی معرف برنامه روایت عشق را تقدیم شما میکنیم و مهمون خانوم سید رحیم حاشمی مادر شهید مدافع حرم احمد مکیان بودیم و آشقان حاش را شنیدیم منتظر پیام های شما هستیم حفظ دلتون با این مادر شهید چیه؟ از شنیدن این برنامه چه حس و حالی دارید؟ برامون بگید حالا بخشی از پیام های شما را میخونم که از برنامه های قبل به دستمون رسیده سفر نه سد و یازده هشتاد و یک بیست برامون نوشتن سلام و درود خدا بر شما برنامه تون آلیه خدا خیلی تون بده سفر نه سد و سیزده هشتاد و هشت سفر هشت برامون نوشتن سلام و وقت به خیل برنامه روایت اشق امروز رو شنیدم روایت همسر شهید مصطفى سرجزاده یقین بندر و بیشتر به این حرف شهید حاج قاسم سلیمانی محکم کرد که تا مثل شهده زندگی نکنید شهید نمیشید انشالله شرمنده ی شهده ی عزیز و خانواده ی معظم شهده نشید خانم مریم تابوسی از احواز شما بر ایما نوشتید که خوهر عزیز ما خانم رحیمه ی حاشمی شما لیاغت مادر شهید بودن رو داشتید و دارید خیلی سخته ولی شهید شما کاملا خوب میدونسته که چطور پیش بره که رضایت والدینش رو و اجازه شما رو به دست بیاره خوش به سعادتشون صفر 912-82-2-3 برامون ارسال کردید به نظر من چنین پسری که دارای این همه صفات انسانی و الهیه موجب سعادت خانم رحیمی عزیزه و هر مادری آرزوی چنین فرزندی رو داره انشاءالله شهده ایشان و همه خانواده شهده ما رو حلال بکنن و ما هم ادامه دهنده راهشون باشیم از همه شما با بعد پیامک های ارسالیتون سپاس کذارم این آخرین برنامه خانم سید رحیم حاشمی بود و حالا میخوایم با هاش خداحافظی خانم خداحافظی خانم از خانم حاشمی رحیم جانم گرمای وجودت و حرف زدنت دلمون رو گرم کرد به این همه عشق مادرانه چقدر زیبا حرف زدی با اون لحجه جنوبی زیبا چقدر آشق بودی خداحافظ رحیم عزیزم مادر شهید خداحافظ ای جوانی من شادمانی من یار نیمه راهم خداحافظ ای کسای صفت همچنان زپیت میدود نگاه رابطه موردی gratify خداحافظ راه خداحافظ صفا موجود خداحافظ revolution خداحافظ A challor موسیقی یک مسئله که به صورت هاشیعی مطرح شد به نظر من هاشیعی نیست و مسئله مهم نیست مسئله ازدواج جوان هاست انتظار داشتیم که اکسون عمل اینجوری نشونده بگیم مسئله ازدواج جوان ها مسئله مهم نیست من بیم از این دارم که نگاه بیتفاقی تفاوت نسبت به مسئله ازدواج که امروز کم و بیش وجود داره این نگاه بیتفاوت متاسفانه این در آینده تبعات سختی رو برای کشور به وجود دیا برد خب حالا شما مسئله سربازی رو مطرح کردید به نظر من مسئله سربازی مسئله مشکلی نیست میشه هم در اون زمینه هم فکر کرد کار کرد راه حل مشکلی مشکلی سربازی برای بنوانی یک مانه در امر ازدواج این نیست که ما مدت زمان سربازی رو کتاه کنیم میتوان شیوه های دیگر رو به کار گرفت لیکن این یک مسئله است انگیزه برای ازدواج باید تبدیل بشود به یک اقدام عملی یعنی ازدواج باید تحقق پیدا بکند اینی که خدای متعاد میفرماید اینی یکونو فقراء یقنهم الله من فضلیم این یک وعده الهی است ما باید به این وعده مثل بقیه وعده های الهی که اتمینان میکنیم اون وعده ها باید اتمینان کنیم ازدواج موجب نشده است و نمیشود تشکیل خانواده موجب نمیشود که وضع معیشتی افراد دوشار تنگی و سختی بشه یعنی از این ناهیه از ناهیه ازدواج کسی دوشار سختی معیشت نمیشود بلکه ازدواج ممکنه گشایش هم ایجاد کنه محیط دانشجویی محیط خوبیست مناسبیست برای زمین سازی ازدواج به نظر من بر روی مسئله ازدواج جوانها خود جوانها اولیاء خانواده هایی که جوانها متعلق به اونها هستن و مسئولان زی ربط مرتبط با دارنشگاه به نظر من فکر کنن تصمیم بگیرن نگذاریم سن ازدواج که امروز متاسفانه بالا رفته سن ازدواج بخصوص در مورد دختران نگذاریم که این ادامه پیدا بکنه بعضی از تصورات و سنت های غلط در مورد ازدواج وجود داره که این ها دست و پاگیر هست مانع از رواج ازدواج جوانها هست این سنت ها رو باید عملن نقض کرد شما که جوانید مطالبگرید پرنشاتید پیشنهاد کنید کننده نقض خیدی از عادت ها و سنت ها هستید به نظر من این سنت های غلطی رو هم که در زمینه ازدواج وجود داره بایستی شما ها نقض کنید این هم یک مسئله هست که من تحکید اون رو لازم میدونم البته در گذشته معمول بود که برای ایجاد ازدواج افراد خیر و مؤمنی پیدا میشدن واسطگری میکردن معرفی میکردن دخترهای مناسبه برو اپسرم