اینجا جرع نوش زلال وحی و ولایتیون گوش دل بستان اینجا صدای فضیلت و فتفت است رادیو معارف موجف ام ردیف 96 مگاهرد سرگشتگان کویت پروای سر نداند آشفتگان مویت از خود خبر ندارد آشفتگان مویت از خود خبر ندارد پار سایان بر درگه تو بحریم از آب چشم اوشان خلق جهان از آن رو در رد گذر ندارد حجت الاسلام وحیدی بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی اللہ علی محمد و آله تاهرین سلام علیکم و رحمت الله دوستان عزیز همراه در برنامه پار سایان خدا به هممون توفیق بده اهل احترام پدر و مادرمون باشیم امام کازم علیه السلام فرمودن یه شخصی آمد از پیانبر خدا از حقوق پدر سآل کرد پیانبر خدا صلی اللہ علیه و سلم فرمودن پدرت رو با اسم کوچک صدا نکن احترام کن جلوتر از پدرت راه نرو پشت خودت روی پدرت نکن و قبل از او ننشین احترام بذار به پدرت رو نکن و یه کاری نکن که لعن و دشنام برا پدرت درست بکنی پناه بر خدا دیدید؟ بعضی ها یه جوری رفتار میکنن میگن ای بر پدرش فلان لعنت مثلا پناه بر خدا حضرت فرمودن وظیفه ما نسبت به پدرمون اینه که براش لعن و دشنام نخریم برا پدرمون درست رفتار بکنیم که فرزند صالح باقیات و صالحاته تو برخی از روایات هست فرزندی ممکنه در زمان حیات پدرش آق نشده باشه بعد از این که پدرش از دنیا میره مادرش از دنیا میره یا یاد پدر و مادرش رو فراموش میکنه برای اونا خیرات نمیفرسته یا خدایی نکرده اسباب لعن و نفرینه بر اونها رو فراهم میکنه آق والدن میشه خدای متعال رو قسم میدیم به حق حضرات معصومین علیه سلوات الله به ما توفیق احترام به پدر و مادرمون رو انایت کنه انشاءالله یکی از نزدیکان مرحوم امام رحمت الله علیه نغمی کند که من یه وقتی جماران خدمت امام بودم همون موقع یکی از مسئولین کشوری برای ارائه گزارش کارهایی که تحت مسئولیت خودش بود اومده بود به دیدن مرحوم امام رحمت الله علیه خب حالا چون میخواست بیاد امام رو ببینه و گزارش بده پدر سال خورده خودش رو که با قد خمیده راه میرفت رو هم همراه خودش عورده بود که امام رو ببینه و دیداری با امام داشته باشه اون مسئول وقتی میخواست خدمت امام برسه اول خودش وارد شد بعد پشت سرش پدرش وارد و اتاقه بر مرحوم امام رحمت الله علیه شدند بعد از این که نشستند و دست امام رو بوسیدند اون مسئول گفتش که ایشون پدر من هستند پدرش رو معرفی کرد همین که پدرش رو معرفی کرد امام رحمت الله علیه یه نگاهی به این مسئول کردند و گفتند این آقا پدر شما هستند؟ گفت بله آقا جان امام فرمودند پس چرا جلوتر از او را افتادی و وارد شدی؟ چرا احترام پدرت نگذاشتی؟ اینقدر مراقب بودند علما که باید به پدر احترام بگذاریم همین دستوری که امام کازم علیه السلام برای ما نقل کردن یکی از نزدیکان مرحوم آیت الله علیه وسلم مرحوم آیت الله گلپایگانی رحمت الله علیه نقل می کند که یه وقتی خدمت این آله بزرگوار بودم یه پدر و پسری وارد شدن یه طوری نشستند که پدر زیر دست پسر قرار گرفت یعنی بالای مجلس پسر نشست پایین مجلس پایین تر پدر نشست مرحوم آیت الله گلپایگانی رو کردن به پسر که حالا جوان تره گفتن این آقای موسین چه نسبتی با شما دارن؟ اون جوان هم گفت من فرزند ایشون هستم بلا فاصله مرحوم آیت الله گلپایگانی فرموده بودن پس بفرمایید زیر دست آقای والد بنشینید بید پایین بنشینید احترام کنید پدر رو مراقبت می کردن مرحوم آیت الله خویی رحمت الله علیه خودشون نسبت به پدرشون بسیار با عدب رفتار می کردن حالا ایشون مرجع تقریدی آلمی مشهور مورد توجه پدر ایشون یه طلبه سادهی بودن که خیلی هم مشهور نبودن وقتی که آیت الله از آزمان خویی رحمت الله علیه به قوم میاند میخوان حالا وارد در مجالس بشن همه آیت الله خویی رو میشناسن کسی پدر ایشون رو نمیشناسه ولی این آله بزرگوار به هیچ ور جلوی پدرشون راه نرفتند همیشه تو مجالس پدر خودشون رو اول راه نمایی می کردن که وارد بشه و بعد خودشون وارد می شدن این یعنی احترامی که آدم باید به پدر خودش بگذاره به مادر خودش بگذاره خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله مرعشی نجفی خودشون نغم می کنن اون زمانی که در نجف بودم یه روز مادرم به من گفتن که برو پدرت رو صدا بزن تا برای نهار بیاد شما میگن من رفتم طبقی دوم خانمون پدرم دیدم در حال مطالعه خوابشون مرده در چه کنم؟ عمر مادرم رو اطاعت کنم؟ یا این که نه خب بخوام عمر مادر رو اطاعت کنم پدرم خوابه نکنه ازید بشه این خوابش مثلا باعث رنجش او بشم اگر بخوام بیدارش کنم ایشون میگه من خم شدم لبهای خودم رو کف پای پدرم گذاشتم و شروع کردم به بوسیدن پای پدرم تا این که پدرم از خواب بیدار شدن دیدن من هستم ببینیم پدرم گفتن که سید شهاب الدین تو هستی؟ عرض کردم بله بعدیشون بلا فاصله دستشو به سوی آسمان بلند کرد و فرمود پسرم خدا ازتت رو بالا ببره و تو رو از خادمین اهل بید علیه مسلم قرار بده آیت الله از ما مرعشی نجفی رحمت الله میفرمودن من هرچی دارم از برکت دعای پدرم دارم خدا به هممون توفیق بده اهل عدب نسبته به پدر و مادرمون باشیم انشاءالله کمش نوز بد بوی و اندو مخبر نوای معرفت سدای ایمان رادیو معارف سدای فضیلت و فطرت سدای فضیلت و فطرت سدای فضیلت و فطرت سدای فضیلت و فطرت سدای فضیلت و فطرت سدای فضیلت و فطرت سدای فضیلت و فطرت در امق نگاهش یه لبخند آشغانه دیده میشه و چقدر زیباست خواستیم خوهرانه از ماجرای تولد برادر بگه ماجرای به دنیا اومدن با هم بزرگ شدن زندگی کردن به دنیا اومدنش من یادمه چون منم پنج سالم بود بعد ما داشتیم تو کوچه بازی میکردیم من و خوهرم و بچه های تو کوچه زیاد بودیم اون موقع هر خونه هفت هشتا بچه بود دیگه همه داشتیم تو کوچه بازی میکردیم بعد دیدم از این اونجا بنزای قدیمی بود اون موقع اونجا با اونا مادرمو آوردن از بیمارستان آوردن و دیگه ما دوییدیم جلو ماشین اومدیم دیدیم که یه بچه بقل مادر بزرگم بود آورده چون بد از من بود مثلا فکر میکردم هسودی میکنم بهش بگو بیبه میگه داداش خوشگل برات آوردیم ببین چقدر خوبه که البته اونم روز عید قدیر بوده روز موقع ازان زهر به دنیا اومده بود خیلی از بچگی قیافه شنصن من یادم مردونه بود همه شما میگفتن چه قیافه مردونه ای داره خیلی با مزه بود خیلی شیرین و با مزه بود یعنی اصلا ما با هم مثلا خوهر بردر پشتر همشا با هم دعوه کنه اینا ما اصلا دعوه جدی اونطوری نداشتیم هیچ وقت بیشترش بازی میکردیم حالا یه موقعی سنی یه چیزی بحثی چیزی میکردیم ولی اصلا دعوه با هم نداشتیم یادم یه دفعه اون موقع هم بعد ما پولامون رو جمع کردیم رفتیم وره بابا یه پاریوین خریدیم خریدیم اومدیم تو موشمه بود گذاشتم من تو سینی دوتا هم بچه بودیم دیگه گذاشتم تو سینی که ببریم رفتیدم شم رو بردم میگه بیا شم روشنگ کنیم من گفت شم روشنگ کنیم که همه آن آتیش میگیره میسوزه یعنی خیلی کارای با نمک و با مزهی داشت تا بزرگم که شد که خب خیلی شوخی هایی داشتیم و با ما ها سر به سر میذاشت با ما خوهر ها خیلی سر به سر ما میذاشت خیلی علاقه داشتیم به هم دیگه همه من خوهرم به من گفت گفت که محمد شهید شده که خب من اون لحظه فقط این فکر رو کردم که چقدر سخته که دیگه نمیتونم ببینمش تو خیلی به هم دیگه وابسته بودیم بیشتر با هم بودیم خب خیلی ناراحتی کردیم ولی نمیذاشتیم که مادر بفهمه خاطره ها قشنگ ترن خاطره ها نفس نفس تو روح و جونم میشینن مثل پرنده ها منو تا آسمونا میبرن انقدری محبت و وابستگی بین خوهر و برادر زیاد بوده که به قول فاطمه عزیز وقتی خبر شهادت محمد رسید وقتی یه لحظه فکر کردم که دیگه نمیتونم ببینمش این یعنی اوج دلبستگی اوج دوست داشتن اوجه محبت که بین دو نفر شکل میگیره برادر ها هر شقدر هم که کچیک باشن بازم انگار پشت و پناه خوهرشون هستن محمد جزو شاهده ورزشگاره و خوهر همیشه از محمد با افتخار یاد میکنه تکفاندو کار بود از بچهگی که خونه شهریاره میرفتن کرج اونجا زیر نظر استاد نزده تکفاندو کار میکردن و مسابقاتی هم خوب شرکت کرد آخری مسابقهش هم که همون اومد شیراز مسابقه استانیه استان فارس رو شرکت کرد مقام اول کسب کرد و با همسر من که آقای خادم خودش تکفاندو کار بود اون موقع اونجا با هم خیلی کار میکردن برای مسابقات و بعد یکی کار یه زمانی هم بود که نیومد اونجا خیلی تمرینایی و عرضشی زیاد داشت دیدارایی هم داشتن خب اونجا با ورزشکار و مسئولا و هم دیگه داشتن که اینطور مرخصیشو میگذرند ولی سریع هم میرفت جبهه نمیمون دیگه میگو من اصلا دیگه نمیتونم بیرون بمونم دایم فقط دوستاش که بره جبهه کمربند قهوهی داشت به خاطر خب همین جبهه رفتنش و اینا خب زیاد نتونست که ادامه بده هم درسشو میخوند و هم ورزش میکرد و هم کمربند قهوهی شد و دیگه مادرهای عملیاتا و حمله ها که پیش میامد دیگه زیاد نمیتونست مرخصی بیاد بیشترش جبهه بود چند سالش بود رفت جبهه و چند سالش بود شهید شد؟ محمد دقیقا پونزه سالگی رفت جبهه و حتی هشت سالگی جبهه بود دیگه که بارها خب مجروح شد بعد تا عملیات والفجر هشک چشم راستشو از دست داد بعدش هم که دیگه بعد از مجرویت چشمش که دیگه بعد عملیات نصر چهار تو موت عراق به شهادت رسید موسیقی در سایه یک کل بلبل از این قصه خزیده گلی زن چون من درقه میشان جامه خدا درقه میشان جامه دریده مهمون خانوم فاطمه شیخی خوهر شهید محمد شیخی از شهدای ورزشکار هستیم و داریم از زندگی محمد از لبان فاطمه عزیز میشه میخواییم بدونیم اون روزا توی خانواده شیخی چی میگذشت زمانی که محمد در رفت آمد جبه و خونه بود به هر حال یه التحاب و نگرانی خاصی در این خانواده وجود داشته اما مادران و همسران و خوهرانی بودن که همیشه یه جورایی امید بخش و پشت و پناه این جوونهای رشید میشدن میریم به سالهای دفاع مقدس و منزل خانواده شیخی قبل از شعادتش دقیقا فکر میکنم دوازد سیزد سالش بود که یه بیماری گرفت گرفته بود ملاقات یکی از منده های شیمیایی که اومده بودن ظاهران اونجا از اشون بیماری میکرد بیماری ناشناخته میگیره که خیلی بیماری سختی بوده سخت اوفونی بود و تمام بدنش بیرون میریز و خیلی حالش بد بوده که دکترها دیگه قطع امید کرده بودن ازش یعنی مادرم گفته بودن که دیگه این باید ماجزه بشه که خوب بشه بعد دیگه مادرم میاد و خیلی خب دعا میکنه نظر میکنه و اینا دیگه خودش میگفت نظر امام زمانش کردم از امام زمان خواستم که این مریضیش خوب بشه بشه سرواز امام زمان دیگه بره جبه چون اویل خب ما ها مخالفت میکردیم که الان زوده بچه هست نره جبه بعد گفت نه من نظرش کنم که دیگه بره جبه انقدر باشه تا به شهادت برسه بهش هم بگفتش که میری نه زخمی میشی نه اسیر میشی فقط شهید میشی که هر وقت امید که زخمی میشد میامد میگفتش که صحبت مامان تو گوش همه که امید گفت زخمی نشو بیا زمانی که خب به جبه رفت ما این فکر رو داشتیم که زمانی میشه که یه روز خبر شهادتشو بدن ولی خب از اونجایی که آدم عزیزترین هستشه خب دوست نداره این فکر رو بکنه همیشه هم میگه در خوف و رجا بودیم هم منتظر بودیم هم امید داشتیم که مثلا یه همچی چیزی نشوش پیروز بشیم و با پیروزی برگردن البته خب هم موقع مامان فرموده بودن که چه شهید بشن چه زنده باشن پیروزم که الحمدلله حالا اونو که به دوست داشت و به آرزوش رسید و مادرمم که خب شکر اینو میکرد به خاطر این که میگفت دوست داشتم که خب بچم سعادتمند شد و به آرزو خودش رسید ولی خب برای ما بازمانده هاش خیلی سخت بود خیلی سخت بود و الانش هم واقعا سخته الان هم خیلی سخته برامون ولی باز اون موقع هم میگفت باشه دیگر را ناراحتی نکنید اگر خواستین یه موقعی گریه کنین به مصیبت امام حسین و حضرت زینب و اینا گریه کنید برای من نباشه بگید من شهید شدم یا من را از دست دادید به خاطر اون گریه کنید و ناراحتی کنید موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی وقتی آدم روایت جوانای دوران دفاع مقدس را میشنوه واقعا به وجودشون و به شهادتشون افتخار میکنه جوانای دوران دفاع مقدس از زندگی از اشخای دنیایی از هر چی که وابسته و دلبسته اون بودن خودشون را رحا کردن و نخواستن حتی یه لحظه زمینی باشه اینو میشه از وسیعتنامه و یادداشت هایی که از اونا باقی مونده به خوبی فهمید و احساس کرد یه شعری هم من یادداشتش رو که نگاه میکردم یه دو سه تا شعر نوشته بود که خیلی اینا رو خودش دوست داشت آنان اجازه بدید بخونم شعرها رو خوش آنان که با عزت زگیتی بساط خیش رو چیدند و رفتند نگردیدند هرگز گرد باطل حقیقت را پسندیدند و رفتند خوش آنان که در راه خداوند به خون خیش قلتیدند و رفتند خوش آنان که از سرچشمه دل شراب عشق نوشیدند و رفتند باز دیشری دیگه نوشته بود آهنگ دلم نبز عجیبی دارد شاید خبر از وصل حبیبی دارد من در عجبم که این دل شیدائیم حتی به خودم حکم قریبی دارد این چند تا شعر رو من توی یاد داشتهش پیده کردم نوشتم گربته شعریم توی بسیار نامش نوشته بود ولی خب چون خوب نایفتاده بودونو نتونستم خیلی علاقه داشت به این کارا و همش دوستاشی که خب به شهادت برسه مادرم که خب اجازه داده بود که ولی خب هر وقتم که میرفت جبهه خب اون دل شوره مادرانو اینا رو داشت ولی خب دیگه با رضای دل و قلب گذاشته بود که بره جبهه بعد میامد باهاش هر وقت یه زخمه میشد میامد شوخی میکرد با مادرم میگه ببین هنوز من نرفتم نرسیدم به هوریا قرار بود خودت میگه باید برم هوریه بیرم یکی از عروسات هوریه هر وقت میامد یعنی میخواست اون وقت کمی هم که با مادرم میگذرون میخواست بیشترین استفاده رو ببره یعنی هم خودش هم مادرم هم پدرم که نبودشو زیاد احساس نکنن چون خب بچه آخر بودی منم که زواج کرده بودم بعد اینا خودشون تنها بودن وقتی هم که میامد کمتر تو خونه بود بیشتر توی بسیج بود و توی معمولیتهایی که بسیج داشت توی شهریار اونجاها میرفت انجام وظیفه میکرد ولی وقتی که تو خونه هم که بود سعی میکرد که اون ساعتی که تو خونه هست و بیشترین استفاده رو هم خودش ببره هم پدرم مادرم از حضورش ببره که خاطرات خوشی داشته باشن که به آخره اینطوری میکرد که وقتی که شهید شد دیگه نبودش زیاد احساس نشه ولی خب با این کاراش برعکس بود وقتی که نبود شهید شده بود اون نبودش بیشتر احساس میشد به خاطر همینم خب بالاخره مادرم زیاد نتونست آغاد بیار و شش ماه بعدش به رحمت خدا رفت خدا یا به اشق و به سوزه غم ما دران شهیدان که یک دم مگیر از دل ما رحمه رو روی رسم وفارا مبادا کسی به شکند آه دل پاک آلالهارا که خون شهیدان به ما آبرو داد که خون شهیدان به ما آبرو داد که یاد شهیدان به دل رنگو بوداد یه خوهر داره از برادر شهیدش میگه یه خوهر داره خاطرات برادر شهیدش رو خط به خط برای ما تعریف می کنه انگار دوباره برگشته به همون دورانی که محمد بود همون دورانی که نگاهش به نگاه محمد گره می خواهده بود و روزای قشنگی رو در کنارش سپری می کرد محمد با همه وجودش خوهرشو دوست داشت و فاطمه خانم یه جور دیگهی به محمد علاقه داشت و این علاقه و دوست داشتن توی زندگیشون کاملا مشخص بود و هر خاطرهی که فاطمه خانم تعریف می کنه زوغ و عشق خاصی در نگاهش موج می زنه و چقدر شیرینه این رابطه خوهر و برادری مثلا من شیراز بودم گاهی مگه می آمد شیراز یا پیشان اون یکی خوهرم می رفت خونه اون یکی اون برادرهای نه بیشتر می رفت از همه دلجویی می کنه بچه ها رو می دید سعی می کنه که کسی ازش ناراحت نباشه مثلا من توی یکی از یاد داشتاش خوندم که با همین دوستش که همسایی من بود عبا فرز کریم شهید شدن که توی خاطراتش نوشته بود داره اومدم نمی دونم چی گفته بود من نمی خواستم عبا فرز رو ناراحت کنم که باید عبا فرز ناراحت جد من رفتم بسیدمش ازش روزخایی کردم گفتم ناراحت نباشه از من هم تو جبهه که بودن دوست نداشت مثلا کسی ازش ناراحت باشه دوستش همه خاطرهای خوبی داشته باشن بچه که بود تقریبا حالا هفت هشت ساله بود سختش می آمد از جا بلند شد بعد بچه بود دیگه تنبالی میکن بهش گفتن محمد یه لیوان آب بده گفت آب تو فلاکسه بعد دیگه نامه فامیلا اسمشو گذاشت بودن آقای زحمت کش بعد وقتی که شهید شد بعد دیگه می گفتن گفتیم ببینی وقتی بهش می گفتین آقای زحمت کش حالا کدوماتون رفتین این طوری جنگیدین که حالا گفتن ببین آقای شهده راه ست سال های یک شبه میرن همینه واقعا یه طوری دیگه شده بود که از همه چیزشون دیگه گذاشته بودن واقعا حالا میگیم ماها خوهر بودیم یا برادر ولی خب از مادر پدر واقعا حالا اونایی که خب همسر داشتن بچه داشتن گذاشتن ازشون مثلا با برادرم که جامعه زن که رفته بودن بعد بهشون گفته باشم برو نه یا خط مقدم زن و بچه داری برو من مجردم تو خط مقدم نیم که با هم رفته بودن اونو رد میکنه که البته اونم خب جامعه زن حالا با این همه سال همه خیلی مشکلاتی براش پیش اومده نظره چون شیمیهی شده بود و جامعه زن خیلی مشکلات داره اشتهای شهر من از آسمون نیومدن از آسمون نیومدن از آسمون از آسمون نیومدن ولی به آسمون نپرزدن به آسمون نپرزدن فرشتهای شهر من تو فصل جنگ و التحال شدن یه آسطوره شدن