موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی روایت اشق موسیقی به نام خدا و سلام موسیقی این برنامه خدا و سلام برنامه رو تقدیم می کنیم به همه ی زنانی که آشغانه همه سافریدن زنانی شجاع زنانی که از همه چی در زندگی گذشتن و خواستن که آرمان شهیدشون همیشه جافدانه باشه زندگی مادران و همسران شهده پر از ماجره است پر از روایت های شیرین و تلخ که خیلی وقتا باید مرور کرد باید خاطرات رو شنید تا هیچ وقت فراموش نکنیم مردان و زنانی رو که ایساریر و فداکار بودن در این برنامه مهمونه ی خواهر شهید هستیم شهید محمد شیخی متولد پنجم فروردین 1348 در شهریار است وی قبل از شهادت در عملیات ولفجر هشت از ناهی چشم سمت راست آسیب دید و چشمش تخلیه شد ولی بعد از آن باز هم با چشم مسنوعی به جبه رفت شهید محمد شیخی تکفاند و کار بود و هر بار که از جبه برمی گشت به تمریناتش ادامه می داد وی در مجموع توفیق حضور در هشت KEVIN PICK PIE makes it ti PIE PIE PIE PIE PIE PIE PIE PIE PIE PIE PIE PIE PIE PIE PIE PIE PIE PIE PIE PIE PIE خانوم فاطمه شیخی خوهر شهید محمد شیخی هستیم. خوهری که زینب گونه خاطرات شهید عزیزش رو برامون تعریف کرد. مقاوم و سبور. مهربان و فداکار. خوهرها یه جور دیگه ای برادرشون رو دوست دارن. انگار عشق خوهر برادری یه رنگ دیگه ای داره. فاطمه عزیز وقتی میخواد از محمد حرف بزنه در امغ نگاهش یه لبخند عاشقانه دیده میشه. و چقدر زیباست. خواستیم خوهرانه از ماجرای تولد برادر بگه. ماجرای به دنیا اومدن. با هم بزرگ شدن. زندگی کردن. به دنیا اومدنش همه یادم. من پنج سالم بود. بعد ما داشتیم تو کوچه بازی میکردیم. من و خوهرم و پچه های تو کوچه زیاد بودیم. اون موقع هر خونه هفت هشتا بچه بود دیگه. همه داشتیم تو کوچه بازی میکردیم. بعد دیدم از این. اونجا بنزای قدیمی بود اون موقع اونجا. با اونا مادرم رو آوردن. از بیمارستان. آوردن و دیگه ما دوییدیم جلد ماشین. اومدیم دیدیم که یه بچه بقل مادر بزرگم بود. آورده چون بد از من بود. مثلا فکر میکردم هسودی میکنم بهش. ببینید داداش خوشگل براد آوردیم. ما ببینید چقدر خوبه ها. که البته اونم روز عید قدیر بوده. روز موقع ازان زهر به دنیا آمده بود. خیلی از بچگی قیافه شن من یادم مردونه بود. همه شما میگفتن. چه قیافه مردونه ای داره. خیلی با مزه بود. خیلی شیرین و با مزه بود. یعنی اصلا ما با هم مثلا بخوار بردر پشتر همشا با هم دعوی کنه اینا. ما اصلا دعوی مثلا جدی اونطوری نداشتیم هیچ وقت. بیشترش بازی میکردیم. حالا یه موقع سریع چیزی بحثی چیزی میکنم. ولی اصلا دعوی با هم نداشتیم. یادم یه دفعه اون موقع ها. بعد ما پولامون رو جمع کردیم. رفتیم برای بابا یه پاریویل خریدیم. خریدیم آوردیم تو موشمه بود. گذاشتم من تو سینی. دوتا هم بچه بودیم دیگه. گذاشتم تو سینی که ببریم. رفتیم شم رو برده. میگه بیا شم روشنگ بود. من گفت شم روشنگ بود. که همه آنها آتیش میگیره. میسوزه. یعنی خیلی کارای با نمک و با مزهی داشت. تا بزرگم که شد که خب خیلی شوخی هایی داشتیم. با ما ها سر به سر میذاشت. با ما خوهر ها خیلی سر به سر ما میذاشت. خیلی علاقه داشتیم به هم دیگه. همه من. خوهرم به من گفت. گفت که محمد شهید جده. که خب من اون لحظه فقط این فکر رو کردم که چقدر سخته که دیگه نمیتونم ببینمش. چون خیلی به هم دیگه وابسته بودیم. بیشتر با هم بودیم. بعد خب خیلی ناراحتی کردیم ما. ولی نمیذاشتیم که مادر بفهمه. موسیقی اینقدر این محبت و وابستگی بین خوهر و برادر زیاد بوده که بخوند. قبل فاطمه گه عزیز. وقتی خبر شهادت محمد رسید. وقتی یه لحظه فکر کردم که دیگه نمیتونم ببینمش. این یعنی اوج دلبستگی. اوج دوست داشتن. اوجگه محبت که بین دو نفر شکل میگیره. برادرها هر شقدر هم که کچیک باشن بازم انگار پشت و پناه خوهرشون هستن. محمد جزو شاهده ورزشکاره. و خوهر همیشه از محمد با افتخار یاد میکنه. تکفاندوکار بود. از بچهگی که خونه شهریار بود. میرفتن کرچ. اونجا زیر نظر استاد نزده. تکفاندوکار میکردن. و مسابقاتی هم خوب شرکت کرد. آخری مسابقهش هم که همون اومد شیراز. مسابقه استانیه استان فارس رو شرکت کرد. مقام اولو کسب کرد. و با همسر من که آقای خادم. خودش تکفاندوکار بود اون موقع اونجا. با هم خیلی کار میکردن. برای مسابقات و بعد یه زمانی هم بود که. نیومد اونجا خیلی تمرین های ورزش زیاد داشت. دیدارایی هم داشتن خود اونجا با ورزشکار و با مسئولا با هم دیگه. داشتن که اینطور مرخصیشون میگذرند. ولی سریع هم میرفت جبهه. نمیمون دیگه. میگو من اصلا دیگه نمیتونم بیرون بمونم. دایم فقط دوست داشت که بره جبهه. کمربند قهوهی داشت. به خاطر خب همین جبهه رفتنش و اینا خب زیاد نتونست که ادامه بده. خب هم درسشون میخوند و هم ورزش میکرد. و همون کمربند قهوهی شد و دیگه مادرهای عملیاتا و حمله های که پیش میامد. دیگه زیاد نمیتونست مرخصی بیاد. بیشترش جبهه بود. چند سالش بود رفت جبهه و چند سالش بود شهید شد؟ محمد دقیقا پونزه سالگی رفت جبهه و حتی هشت سالگی جبهه بود دیگه که بارها خب مجروح شد. و حتی عملیات ولفجر هشت که چشم راستشو از دست داد. بعدش هم که دیگه بعد از مجرویت چشمش که دیگه بعد عملیات نصر چهار تو موت عراق به شهادت رسید. موسیقی موسیقی محمود خانوم فاطمه شیخی خوهر شهید موزید. محمد شیخی از شهده ورزشکار هستیم و داریم از زندگی محمد از زبان فاطمه عزیز میشنویم. میخواییم بدونیم اون روزا توی خانواده شیخی چی میگذشت؟ زمانی که محمد در رفت آمد جبهه و خونه بود به هر حال یه التحاب و نگرانی خاصی در این خونواده وجود داشته. اما مادران و همسران و خوهرانی بودن که همیشه یه جورایی امید بخش و پشت و پناه این جوانی. این جوانی رشید میشدن. میریم به سالهای دفاع مقدس و منزل خونواده شیخی. قبل از شهادتش دقیقا فکر میکنم دوازد سیزد سالش بود که یه بیماری گرفت. گرفته بود ملاقات یکی از منده شیمیهی که اومده بودن. ظاهران اونجا از اشون بیماری میکرد. بیماری ناشناخته میگیره که خیلی بیماری سختی بوده. سخت اوفونی بود و تمام بدنش بیروند. بیروند میریز و خیلی حالش بد بوده که دکترها دیگه قطع امید کرده بودن ازش. یعنی مادرم گفته بودن که دیگه این باید ماجزه بشه که خوب بشه. بعد دیگه مادرم میاد و خیلی دعا میکنه نظم کنه اینو. دیگه خودش میگفت نظر امام زمانش کردم. از امام زمان خواستم که این مریضیش خوب بشه. بشه سرواز امام زمان. دیگه بره جبهه چون اویل خوب ماها مخالفت میکردیم که الان زوده بچه هست نره جبهه. بعد گفت من نظرش کردم که دیگه بره جبهه انقدر باشه تا به شهادت برسه. بهش هم بگفتش که میری نه زخمی میشی نه اسیر میشی فقط شهید میشی. که هر وقت امید که زخمی میشد میامد میگفتش که صحبت مامان تو گوش همه که میگفت زخمی نشو بیا. و به جبهه رفت ما این فکر رو داشتیم که یه زمانی میشه که یه روز خبر شهادتشو بدن. ولی خب از اونجایی که آدم عزیزترین کسش خب دوست نداره این فکر رو بکنه. همیشه هم در خوف و رجا بودیم. هم منتظر بودیم هم امید داشتیم که مثلا یه همچی چیزی نشو اشاله مثلا پیروز بشیم و با پیروزی برگردن. البته خب هم موقع مامان فرموده بودن که چه شهید بشن چه به زنده باشن پیروزم. که الحمدلله حالا که به دوست داشت و به آرزوش رسید و مادرمم که خب شکر اینو میکرد به خاطر این که میگفت دوست داشتم که خب بچم سعادتمند شد و به آرزو خودش رسید. ولی خب برای ما بازمانده هاش خیلی سخت بود. خیلی سخت بود و الانش هم واقعا سخته. الان هم خیلی سخته برامون ولی باز اون موقع هم بگفت باشه دیگر را ناراحتی نکنید. اگر خواستین یه موقعی گریه کنید به مصیبت امام حسین و حضرت زینب و اینا گریه کنید. برای من نباشه بگید من شهید جدم یا من را از دست دادید. به خاطر را گریه کنید و ناراحتی کنید. موسیقی خوشی کنید وقتی آدم روایت جوونای دوران دفاع مقدس رو می شنوه واقعا به وجودشون و به شهادتشون افتخار می کنه. جوونای دوران دفاع مقدس از زندگی، از عشقهای دنیایی، از هرچی که وابسته و دلبستگیون. اون بودن خودشون رو رها کردن و نخواستن حتی یه لحظه زمینی باشن اینو میشه از وسیعتنامه و یاد داشتهایی که از اونا باقی مونده به خوبی فهمید و احساس کرد یه شعری هم من یاد داشتهاشه که نگاه میکردم یه دو سه تا شعر نوشته بود که خیلی اینا رو خودش دوست داشت آنان اجازه بدید بخونم شعرها رو خوش آنان که با عزت زگیتی بساط خیش را چیدند و رفتند نگردیدند هرگز گرد باطل حقیقت را پسندیدند و رفتند خوش آنان که در راه خداوند به خون خیش قلتیدند و رفتند خوش آنان که از سرچشمه دل شراب عشق نوشیدند و رفتند بازی شعر دیگه نوشته بود آهنگ دلم نبز عجیبی دارد شاید خبر از وصل حبیبی دارد من در عجبم که این دل شیدائیم حتی به خودم حکم قریبی دارد این چند تا شعر رو من توی یاد داشتهش پیده کردم نوشتم گرمتای شعریم توی بسیط نامش نوشته بود ولی خب چون خوب نایفتاده بودونو نتونستم خیلی علاقه داشت به این کارا و همش دوست داشت که خب به شهادتون برسه مادرم که خب اجازه داده بود که بره جبهه ولی خب هر وقتم که میرفت جبهه خب اون دل شوره مادرانو اینا رو داشت ولی خب دیگه با رضای دل و قلبتو گذاشته بود که بره جبهه بعد میامد باهاش هر وقت که زخمی میشد میامد شوخی میکرد با مادرم میگه ببینی هنوز من نرفتم نرسیدم به هوریا قرار بود خودت میگه باید برم هوریا بیرم یکی از عروسات هوریا هر وقت میامد یعنی میخواست اون وقت کمی هم که با مادرم میگذرون میخواست بیشترین استفاده رو ببره یعنی هم خودش هم مادرم هم پدرم که نبودشو زیاد احساس نکنن چون خب بچه آخر بودی منم که زواج کرده بودم بعد اینا خودشون تنها بودن وقتی این که میامد کمتر تو خونه بود بیشتر توی بسیج بود و توی معمولیت هایی که بسیج داشت توی شهریار اونجاها میرفت انجام وظیفه میکرد ولی وقتی که تو خونه هم که بود سعی میکرد که اون ساعتی که تو خونه هست و بیشترین استفاده رو هم خودش ببره هم پدرم مادرم از حضورش ببره که خاطرات خوشی داشته باشن که به آخره اینطوری میکرد که وقتی که شهید شد دیگه نبودش زیاد احساس نشد ولی خب با این کاراش برعکس بود وقتی که نبود شهید شده بود نبودش بیشتر احساس میشد به خاطر همینم خب بلخنر مادرم زیاد نتونست آغاد بیار و شش ماه بعدش به رحمت خدا رفت به این امان پ دیدرات kangدش So탕 که توق fá saip حای رور نظر میخدن که ن هر اومد زیاد داره به ما يعلمان میماندن چ transplant شامل در گ göraمته شما از ماته دست نهاد هاستبان هما هر� را حل به صورت اخدان امfer spiritually عشقیمان در ن�가 آخر م beauره پیشی در ت culprit شهیدان به ما آبروداد که یاد شهیدان به دل رنگ بوداد یه خوهر داره از برادر شهیدش میگه یه خوهر داره خاطرات برادر شهیدش رو خط به خط برای ما تعریف میکنه انگار دوباره برگشته به همون دورانی که محمد بود همون دورانی که نگاهش به نگاه محمد گره میخورد و روزای قشنگی رو در کنارش سپری میکرد محمد با همه ی وجودش خوهرش رو دوست داشت و فاطمه خانم یه جور دیگهی به محمد علاقه داشت و این علاقه و دوست داشتن توی زندگیشون کاملا مشخص بود و هر خاطرهی که فاطمه خانم تعریف میکنه زوغ و عشق خاصی در نگاهش موج میزنه و چقدر شیرینه این رابطه خوهر و برادری مثلا من شیراز بودم گایی موقع میامن شیراز یا پیشن اون یکی خوهرم میرفت خونه اون یکی اون برادرهای نابیشتر میرفت از همه دلجویی میکنه بچه ها رو میدید سعی میکنه که کسی ازش نراحت نباشه مثلا من توی یکی از یاد داشتاش خوندم که با همین دوستش که همسایی من بود عبور فرز کریم شهید جدن که تو خاطراتش نوشته بود داره اومدم نمیدونم چی گفته بود من نمیخواستم عبور فرز رو نراحت کنم که باید عبور فرز نراحت جد من رفتم بسیدمش ازش رو اصخایی کردم گفتم نراحت نباشه از من هم تو جبهه که بودن دوست نداشت مثلا کسی ازش نراحت باشه دوستش همه خاطره خوبی داشته باشن بچه که بود تقریبا حالا هفت هشت ساله بود سختش میامد از جا بلنشه بعد خب بچه بود دیگه تنبالی میکرد بهش گفتن محمد یه لیوان آب بده گفت آب تو فلاکسه بعد دیگه نامه فامیلا اسمشو گفت جبه دن آقای زحمد کش بعد وقتی که شهید چود بعد دیگه میگفتن که گفتم ببینی وقتی بهش میگفتین آقای زحمد کش حالا کدوماتون رفتین اینطوری جنگیدین که یک شبه میرن همینه واقعا یه طوری دیگه شده بود که از همه چیزشون دیگه گذشته بودن واقعا حالا میگه ماها خوهر بودیم یا برادر ولی خب از مادر پدر واقعا حالا اونایی که خب همسر داشتن بچه داشتن گذشتن ازشون مثلا با برادرم که جامعازن که رفته بودن بعد بهشون گفته بود شما برو نه یا خط ما مقدم زن و بچه داری برو من مجردم تو خط مقدم نیه که با هم رفته بودن اونو رد میکنه که امورت اونم خب جامعاز هلان با این همه سال هنو خیلی مشکلاتی براش پیش اومده نظره چون شیمیهی شده بود و جامعاز خیلی مشکلات داره اهل زمین بودن ولی به آسمونا پر زدن فرشته های شهر من تو فصل جنگ و التحال شدن یه استوره پاک میون قصه های نار شدن یه استوره پاک میون قصه های نار موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی رادیو معورف صدای فضیلت و فطرت موسیقی پیام ولایت پیام ولایت پیام ولایت پیام ولایت پیام ولایت پیام ولایت پیام ولایت پیام ولایت پیام ولایت