این یک دیدگاه هم از اون طرف میگه آقا حقوق بشر و نمیفهمه که این حقوق بشر ریشه های دینی باید داشته باشه اگه تو ریشه دینی حقوق بشر باید داشته باشه دیگه حقوق بشر نمقدس هست نه الزام آور هست حتی توجیه فلسفی هم نداره میگه این بشر از کجا حقوق داره؟ طبیعت به بشر این حقوق را ذاتا داده هست طبیعت چیه که؟ آقای طبیعت خانم طبیعتی ما نداریم طبیعت یا اسم گذاشتیم روی این عوالم مادی یعنی چی طبیعت اینو ماده به ما داده؟ یعنی خود عالم ماده به ما حقوق داده؟ خود عالم ماده که هست که به کسی حقوق بخواد بده هزاران اشکال پیش میاد لذا اونا که از حقوق طبیعی به این مفهوم رسیونلیشتی به مفهوم مادی سکولار تعریف کردن حقوق طبیعی هست از پسش بر نیامدن حقوق طبیعی اگر تفسیر الهی نشود قابل دفاع نیست بلازه اقلی مقدس هم نمیشه پس چه اونایی که برشون اصلا مذهبی هن حقوق دیگران برشون مهم نیست فکر میکنن دینداری فقط عبادت هست و زیارت صحبت حقوق خلق دیگران نه مسئله مطرح خیلی مهم نیست مسئله سانویه بی اهمیت بشرکیه که حقوقش بشه اینجوری نگاه میکنه میبینه هم مذهبیه هم دروغ میگه حرم میره کلا برداری هم میکنه به خانوادهش هم ظلم میکنه دروغ هم میگه ربا هم میخوره مذهبیه زیارت هم میره حق و حقوق دیگران برشون مطرح نیست تو معامله کلای طرف هم برمیتر از این طرف این جریانی که از حقوق بشر حرف میزنه جدا از اسلام میگه آقا ما شخصا تو مسئله مذهبی شخصی من مذهبی هم هستیم مثلا نماز بینیم زیاد بینیم تیپایی رو بشن فکر ماب ولی سبک فکرشون در تفسیر حقوق بشر یک سبک فکر کاملا مادیست طرف تو مواهس حقوق بشری کاملا لیبراله کاملا سکولاریسته بیدینانه حقوق بشر رو تفسیر میکنه به همین سبکی که مادیون آلم میگن وقت بشر چه حقوقی پیدان میکنه از جمعه حق گناه خیلی از گناهان هم میشه جزو حقوق بشر در حال که تو تفکر الهی دیگه گناهان جزو حقوق بشر نیست ظلم به دیگران جزو حقوق بشر نیست ظلم به خود تمجزو حقوق بشر حقوق تو نیست امام در برابر این دو تا جریان این بحث رو مطرمه با این عددی حقوق بشر کاملا از ذر اسلام محترمه حقوق بشر یک مفهوم غیر دینی نیست یک مفهوم اساسا دینیست نباید بگذاریم تفسیر غیر دینی از حقوق بشر رو به ما غالب کنن اگر نیست حقوق بشر نیست هون رو هر مکتبی تعریف می کنه اسلام تعریف داری از حقوق بشر فلسفه حقوق بشر در اسلام با فلسفه حقوق بشر در لیبرالیزم در سوسیالیزم در چه و چه بچه متفاوته یک شباحته ای هم داره تفاوت های جدی هم داده چون اصلا تعریف بشر در مکاتب الهی و مکاتب مادی با هم متفاوته امام سریع میگه اسلام حقوق بشر رو هم محترم میشمارد در نظر هم عمل میکند در عمل حقه هیچ کسی رو اسلام ازش نمیگذره و زیر پا اجازه نمیده گذاشته بشه آزادی های مشروع رو از هیچ کس اجازه نمیده نفت کنیم اجازه نمیده هیچ بشری بر بشری دیگری مسلط بشه و دکتاتوری کنه بر او اما در ی مکاتب غربی به اسم آزادی آزادی ها رو سرد میکنن به اسم استقلال استقلال رو میگیرن به اسم حقوق بشر دکتاتوری رو نمیده زن دکتاتوری های دکتاتوری های مبناش حقوق بشری حکومت اسلامی مبنی بر حقوق بشری و ملارضه حقوق بشری هیچ حکومتی و هیچ سازمان و گفتمانی به اندازه یه اسلام روح و حقوق بشر حساس نیست امام همون اوائل انقلاب میگه که این شعار دمکراسی و آزادی که میدن آزادی به معنای آزادی های مشروع همه مردم که هیچ کس حق نداره هیچ کس دیگه رو مجبور کنه به کاری یا ممنوع کنه از حقی امام میگه این آزادی به این معنا جز در اسلام به نحوه کامل وجود نداره حساسا اما اگر مرادتون از آزادی آزادی فساد و گناه و آزادی ستم به محرومین و ایناست این آزادی نیست تو اتفاقم شده اسمش رو اشتباهی بذاشته در آزادی این جنایت اسمش رو میذاری آزادی تجاوز به حدود اخلاقی و به حقوق دیگران اسمش آزادی نیست ولی آزادی به این معنا که افراد و اجتماعات چه فرد چه جامعه همه ی جامعه بشری حقوق بسیاری که خداوند درشون قرار داده حق حیات حق انتخاب شغل حق انتخاب همسر حق انتخاب محل زندگی حق نظارت بر حکومت و نقد کردن حق تحصیل حق چه حق چه حق چه همه ی حقوق بالاتر از این حقوق معنوی به خصوص حقوق معنوی که از حقوق مادمی هم بالاتره مادمی و معنوی که از مقدسات خط قرمز اسلامه باید حتما رایت بشه یکی هم دموقرسی میگن مرادتون دموقرسی چیه اگه اینه که به اسم دموقرسی سرمایداران و قطبهای قدرت پشت پرده بیان سرکار شدن که در لیبرال دموقرسی همینه این دموقرسی کلابرداری از مردمه اگر دموقرسی حق انتخاب و تعین سرنوشت توسط مردمه است و این که حاکمانشون را خودشون انتخاب کنن و برانها نظارت کنند و حاکمان جدیدی به جای اونها بیارند اگه ایناست آزادی و دموقرسی به تمام معنا در حکومت اسلامی است دموقرسی منحفوما کاملتر از دموقرسی یعنی شخص اول حکومت اسلامی با آدیترین و به ظاهر پایینترین فرد مساویست در همه امور یک چه دموقرسی بلاترین صادق ترین و اصیل ترین دموقرسی و آزادی اینه که هیچ کس از قدرت و سروت سهمی بیش از دیگران نداشته باشه رحبر مملکت سهمش از قدرت و سروت از آدیترین مردم نیشتر نباشه هیچ دموقرسی به پای اسلام نمیرسه ولی ما دموقرسی و آزادی با تفسیر مادی و غرب مادی غرب رو قبول نداریم اون جریانهای مذهبی هم که میگن حقوق بشر چیه رأی ملت چیه حقوق ملت چیه مردم سالاری آزادی حقوق بشر حتما آری اما با تفسیر اسلامی با تفسیر دینی نه با تفسیر مادی این ملت و هر ملتی حق داره سرنوشت خودش رو تاین کنه ولی از آن میگه ما انقلاب کردیم ما آمدیم سرکار با بزرگترین حضور ملیونی ملت در سحنه هیچ انقلابی در دنیا به اندازه انقلاب ما ملت تو سحنه نیامدن این انقلاب های کومونیستی شعروی انقلاب فرانسه که اون رو میگن پدر لیبرالیزم این رو میگن پدر سوسیالیزم و کومونیزم شرق و غرب و عالم هیچ کدومشون ملتاشون به اندازه ملت ما در انقلاب پنجه و هفت هرگز در سحنه حاضر نبودن این جمعیت که میاد هم روز غوتس هم بستو برمند در هیچ جای جهان چون این جمعیت بیرون نمیاد هیچ انقلابی اون بعد از چهار دهه نمیتونه چون این جمعیت رو بکشه تو خیابون یه وقتی رئیس جمهور ایک از کشورهای بزرگ غرب اروپایی راپیمای مردم ما رو دیده بود گفت که این مردم ایران چجوری میان این همه تو خیابون چجوری این مردمو میارن تو خیابون گفتم کسی اینا رو تو خیابون نمیاره اینا خودشون میان اینا موازبن حکومت منحرف نشه و سیاس سقوط میکنه حکومت موازب مردم نیست مردم بیشتر موازبنه مردم انقلاب رو بیگردشتن این انقلاب رویشه تو مردم داره رویشه دینی داره گفت این جمعیت عظیمی که میان ده ها ملون تو خیابون در جهان نه الان نزیر داره نه قبلن سابقه داشته گفت بزرگترین و واقعیترین دموقراسی جهان رو دارین تو ایران مردمتون واقعا تو سهنه هیچ دولتی و هیچ گروه غیر دولتی در جهان نمیتونه این جمعیت رو بکشونه تو خیابون مردم سالاری دینی مردم میدونن که این نظام رو خودشون ساختن خودشون نگردشتن اگه مردم نبودن این نظام تا الان ده بار شغود کرده بود مسئولینشون رو خوب بد متوسط هرچی از خودشون میارن سرکار شوراه مدیران شهر و روزدار رو خودشون میارن نماینده های مجلس رو رئیس جمهور رو خودشون میارن رهبر رو هم خودشون تقییم کردن با انتخابات دومرهلیی که اغلب جهان تو دمکراسی و انتخابات ها دومرهلییه مثل خبرگان ماست نه مثل مجلس ریاست جمهوری و بعد مردم دین دارن مردم علا رقم همه مسئله که از بیرون نگاه میکنیم جوهر دینی درسته بعضی ها متدین ترن بعضی ها کم دین ترن یه اکشاری هم داریم که دینن کمه جمعیت شون ولیکن اینا در اون لحظه که واقعا احساس خطر بکنن هم اینا که با هم مخالفن همه بیان زیر پرچن امام میگه این ملت و هر ملتی حق دارن سرنوشتون رو تقییم کنن لذا این انقلاب با این همه عباد مردمی پیروز که شد خب هیچ انقلابی بعد از پیروزی دیگه باز نیامده انتخابات را بندازه امام این کار کرد اصل نظام را به رعی و رفراندوم مردم گذاشت باز به مردم گفت نماینده هاتون را تعین کنیم بیان قانون اساسی بنویسن باز نوشتن دوباره قانون اساسی رو گفت حالا خود مردم باز بیان رعی بدن که قبول دارن یا نه خب این همه انتخابات بلا فاصله بعد از یک همچین انقلاب عظیم مردمی مثلا انقلاب های دنیا چپ و راست تو کشورهای مختلف اونای که انقلابه اسمش انقلابه نه اونای که واقعا انقلابه که جمعیتشون یک صدوم جمعیت مایم به درصد نسبت تو خیابون ها نه آمدن ایج وقت اینقدر فداکاری نکردن یک مادر چهار تو فرزندش شهید بشه پیش امام تره اکس بچه هاشو به امام نشون بده امام عشقش جاری میشه بعد ای اکس بچه هاشو جمع میکنه میگه من اگه میدونستم شما قلبتون ناراحت میشین من هرگزی کار نمی کنم من اینا رو فدای اسلام کردم من نمیدونم شما رو ناراحت کنم من معذرت مخواهم اکس بچه هاشو جمع میکنه میگه فدای اسلام اینا فدای خومینی کدوم ملد اینجوریه با وجود ای که امام یک همچین پایگاه عظیم مردمی داشت اصل نظام رو به رفراندوم گذاشت قانون اصاسیشو گذاشت انتخابگرانشو گذاشت امام میگه در اسلام بین اقشار ملد ها فرق نیست حقوق همه ملد ها و امت ها و همه مذاهب و عدیان را آیات میشه حقوق مسیحی یهودی زرتشتی مراعات شده باید که ما گفتیم حکومت دینی هستیم حکومت های دینی راجب دین حساس هست ما گفتیم دین ما میگه این عقلیت های دینی و مذهبی نماینده باید داشته باشه میگه تمام افراد آلم رو ما بشر میدونیم این مکتب ماست موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی تغییرات ساعت پخش بررامه های راڈیو معارف در سال 1404 موسیقی موسیقی برکرانه نور درس تفسیر حضرت آیت الله جوادی آمولی موسیقی موسیقی برکرانه نور شمبه تا چهار شمبه ساعت شش بام داد موسیقی موسیقی موسیقی مOURD مجله صبحگاهی رادیو معارف موسیقی موسیقی مهربان باشین شمبه تا پنج شمبه ساعت شش سی دقیقه کتاب خود جنج سعادت گش کشان کشان گنج سعادت هر روز ساعت 7 و 40 دقیقه زندگی زیباست زندگی تک تک این ساعت ها زندگی زیباست شمبه تا پنجمبه ساعت 9 و 50 دقیقه تا جمعه زهور تا جمعه زهور هر جمعه ساعت 9 و 50 دقیقه اصر جوانی مساوغه اصرگاهی رادیو معارض اصر جوانی شمبه تا پنجمبه ساعت 11 اصر جوانی رادیو معارف صدای فضیلت و فطرت روایت کتاب بر اساس کتاب جامان دست پسر نوشته مرزی نفری موسیقی به نام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب از رادیو معارف می شنوید در این برامه گذیده ای از کتاب جامان دست پسر در ساختار روای نمویشی اختباس و روایت می شه مجرهای این رومان در سال 1340 اتفاق افتاد و در اون قیام 15 خورداد مردم پیش و ورامین روایت شده قیامی تاریخی که در اون هزاران نفر از مردم با شنیدن خبر دستگیری حضرت امام خمینی رحمت الله علی کفن پوش به سمت تهران حرکت کردن شخصیت اصلی این رومان مردی به اسم سالاره کسی که از خونه و خونوادش ترد شده اما میخواد آینده زندگیشو و همراه فرزندانش بسازه ولی زندگی طوری که اون میخواد پیش نمیره و سالار وارد مرکعی میشه که از اون خبر نداره در دو برامه قبل تا جایی شنیدید که دای جمشید از آزر همسر سالار خواست فرصت دیگهی به اون بده تا به زندگیش برگرده اما آزر قبول نکرد جمشید از همسرش آلیه خواست تا با آزر صحبت کنه اما بیفایده بود جمشید که دید حرف زدن با آزر بیفایده است اونو با شوهرش رودر رو کرد همین که سالار قدم تو قهف خونه گذاشت آزر عصبانی از رو سندری بلند شد و با تندی با اون حرف زد جمشید و آلیه هرچی سعی کردن آرومش کنن بیفایده بود کمی که گذشت آزر عصبانی از قهف خونه بیرون رفت سالار وقتی دید آزر روی دای جمشید و زمین انداخت دیگه نتونست تو قهف خونه بمون و بیرون رفت و حالا ادامه روایت کتاب جامان دست پسر در قسمت سبوم صبح بود سالار سیگاری روشن کرد و پچه محکمی به اون زد بعد به دیوار روبرو خیره شد بگنجه دودری که درش باز مونده و به رخت خوابی که تو چادرشب پیچید و گذاشته بود کنار دیوار و به کت مشکی که روی چادرشب که کهانه افتاده بود شب عروسی رخت خواب آزر رو تو اون پیچونده بودن سالار به یاد اون شب که افتاد پوزخندی زد و زیر لب گفت هم، مثلا جهاز داده بودم سالار به زنش آزر فکر کرد که بعد از هجده سال یاد طلاق افتاده بود یاد دادزدنهای آزر تو قهف خونه افتاد سالار پوک دیگه ای به سیگار زد و خاطرات دوره نوجوانیش تو زهنش زنده شد خاطرات زندگیش کنار مادر بزرگش عزیز سالار تازه پونزه سالش تموم شده بود اون بعد از جوون مرد شدن پدر و مادرش با مادر بزرگش عزیز زندگی میکرد سالار متکایی گرد و زیر سرش گذاشت و به سخف نمزده ی اتاقه خیله شد سالار میتونست جارورو از دست عزیز بگیره اما نگرفت و استاد تا پیرزن با جارورو کتکش بزنه کتکای عزیز جوندار نبود سالار با هر تکونه جارورو ناله کرد و گفت سالار چند بار کشیک داد تا بفهمه دوست خونشون کیه مطمئن بود که دوست خونشون کیه مطمئن بود که پسرمواش هستن اونا بودن که میخواستن سالار از چشم عزیز بندزن اونا بودن که به سالار حسودی میکردن و حسرت نخوچی کشمش و خوردنی هایی رو میخوردن که عزیز یواشکی به سالار میداد با این که سالار و پسرمواش همسن بودن عزیز حساب و کتاب جالیزو به سالار سپرد و در جواب اعتراض بقیه نبهاش گفت سالار بزرگ شده شما هنوز بچه این سردن نمیارید کشیک دادن های سالار بیفایده بود نتونسته بود مچه هیچ کدوم از پسرمواشو بگیر و خودشو پیش عزیز عزیزتر کنه اما گربه سیاهو دیده بود که گوش بدهن از اتاق بیرون دویده بود سالار سنگی تو تیرکمون گذاشت و به سمت گربه پرد کرد و گفت ازیز از پستو بیرون اومد و گفت گربه فراه کرد سالار رو کرد به عزیز که تو پستو استاده بود و گفت عزیز سالارو از بقیه نوهاش بیشتر دوست داشت و بیشتر دلواپسش بود از سربه هوای اون میترسید عزیز پاشو از پستو بیرون گذاشت و گفت بدمخ نفری نتونه روزگاره سیاه میشه گربه آبستن بود جنی باشه که دیگه روز خودمونه خوش نمیبینی ندیدیم بابا ننات چجوری جبون مرد شدن کمی که گذشت خواهر زنموی سالار با تابه بزرگ خمیر از پستو بیرون اومد و گفت آه سالار با گربه آه چی کار داری دیدی اون دفعه به گربه آب پاشی دیدی استاد زگیل دیارو گردن نکن آه پسر سیموخ نکن روز بعد سالار دوباره گربه سیاه رو دید که راه اتاق و یاد گرفته بود و وقت و بی وقت به اونجا سر میزد سالار با آجر و کلوخ دنبالش دوید اما گربه از رو نمیرفت یه روز سالار رو دوستش کریم گربه رو گوشه اتاق گیر انداختن و با سیخ به اون زدن گربه به دست کریم و صورت سالار چنگ کشید جایی زخم صورت سالار قرمز شد بعد باد کرد و افونت کن روزی سالار گرفتار پماد و دارو بود تا این که افونت خوش شد بعد از اون بود که نمت اموی سالار رو به اون کرد و گفت تا دیگه بزرگ شدی سالار نه واید اللافه گردی و سیخ دوشی کمه سک و گربه ها بزنی مهد شدی و میتونی کار کنی امو نمت حرف دل سالار و زده و بوم گفته بود بزرگ شدی سالار همیشه دوستاش بزرگ بشه دوستاش دیده بشه و همه بزرگ حسابش کنن حالا وقتش رسیده بود سالار رو گرفت و اونو بر تهران و گفت اینجا پول ریخته پول باید جنم داشته باشی و جمع کنی سالار از تهران خوشش اومده بود نه به خاطر خیابوناش که به قول امو نمت پول توش ریخته بود بلکه به خاطر شبهای روشن و کالسکه های غشنگ و ماشینای جور و جورش تهران بزرگ بود و دلواز انگار همه خیابوناش محله خودی بود فرقی نمی کرد تیرد و قلوباشی یا بیسمتری منصور همه خیابوناش برای سالار جدید بود تو تهران هیچ کس به سالار پسر سیمور نمی گفت همه اونو شاگرد نونبا می دونستن تو محلشون باغراباد و رامین همه اونو به اسم مادر سیمور می شناختن و کم تر کسی سالار رو پسر سیف و لاه صدا می زد خیلی ها پیش مادر سالار سواد خونده رو نوشتن یاد گرفته بودن پارچه چادر خیلی از زنها و دخترهای باغراباد و مادر سالار بریده بود همه به دست خیلش اعتقاد داشتن سیمور تنها زن باغراباد بود که بلد بود از روی کتاب شعر بخونه زنهای باغراباد دوستش داشتن یک سیاسفید با خاطراتی که از عزیز شنیده بود و چند تصفیر مپم از شهرسالگیش و یه ساعت مچی همه دارایی سالار از مادرش سیمور بود اکسو تو تاکستانهای انگور انداخته بودن سیمور رو سریش و رو پیشونیش گره زد و خوشه انگور رو بالا گرفته بود اکسو فرشته یک از خیشان سیمور گرفته بود اون کارمند بود و برای این که خیرش به زنهای همولایتش برسه با دوربینش اومد و از همه جا اکس انداخته بود حتی از آبانبار و هممام قدیمی محل که خراب شد و سخفش ریخته بود از بچه ها جالیز مزرع و باخ ها حتی از نونایی که زنهای رستا میپختن سالار تو تهران دلتنگ این خاطرات بود ت اموی سالار خیلی تو تهران دوام نیبرد و بعد از سه سال به باغراباد برگشت مدتی که گذشت سالار شاگرد اطاری دای جمشید شد کارش راحتر از نو بایی بود دای جمشید نه کتکش میزد نه پولشو به زور میگرفت نهارشم خودش میداد هرچی خودش میخورد یه سهمم مال سالار بود فرقی نمیکرد آبگوش باشه یه آش شوربا زور که میشد دای جمشید قابلومه رو از رو چراق علای دین بر میداشت و اول سهم سالار رو میکشید هفته سهم دیگر هم نگه میداشت برای آدم هایی که وقت نهار پیداشون میشد سالار سر از کار دای جمشید در نمیابرد برای بعضی ها داروی جشوندنی رو تا دم خونه شون میبرد و به سالار هم اصرار میکرد در نبودنش داروها رو به خونه اونا ببره اما به بعضی که کلگنده ی محل بودن محل نمیذاشد و تو مراسمشون شرکت نمیکرد بلی برای ختمیک از بستگان تا قوم میرفت و بر میگشت سالار از رفتارهای دوگانه دای جمشید سردر نمیابرد سالار تو فکر گذشته بود که با شنیدن صدای در به خودش اومد برند شد و به سمت در رفت دوست ای سبیه بود که خروس به دست وارده حیات شد خروس رو به سمت سالار گرفت و گفت تکه دیشم گرفتم گفتم بندازمش بیش دومسیا برای مسابقه جمعه صبح خروس ما میبرده سالار بی حسله نگاهش کرد و دوباره برگشت سمت اتاق ایچیالشو خوب نمیکرد حتی مسابقه دعوای خروسا دو روز بود که خروس دومسیاه زبیه تو خونه بود اما سالار به اون آب و دونم ندده بود دومسیاه زبل بود و خوب میدونست که چطور در گنجه تو سردابو باس کن و نک بزنه به گندمه توی گونی زبیه سرخم کرد و رفت تو سرداب در گنجه رو باس کرد و خروس رو تو گنجه یه تک انداخت بعد روبه سالار کرد و گفت ای بابا سرداب پونست آتاشخان شده بنداز برن اینا رو چند رزه آشخان جمع میکنی؟ سالار جوابی نداد زبیه رفت سمت دستشوی آفتاب اومده بود رو دیوار و خودشو بالا میکشید سالار کنار پنجره یه بزرگ اتاق نشسته بود و سیگار میکشید حسله یه هیچ کسو نداشت میخواست به زبیه بگه راهشو کش کنه و بلکه زبیه از دستشوی بیرون اومد و زلزد به سالار که نصف صورتش پشت حسی رفته بود و سیگار گوشه ی لبش بود میگم آخ سالار یه تک پا بیا پیش ملوم جادود کردن و اگرنه چرا باید زنیت آزر چشم دیده ایتو نداشته باشه؟ سالار به خال گوشتی گردنش فر رفت و گفت هستو شدم زبیه هر کاری میکنم به دره وسته میخورم آقا دهی قول داده بود که آزر آروم میشه اما کار بیخ پیدا کرد و آزر تحدید به قحمه کشی کرد زبیه به دیوار کاهکلی حیاتکیه داد و گفت اوی ناقصانا نه این که ملوک زنم ازش تعریف کنم و خودت دیدیم تا الان خیلی آره سر جاشون نشونده یکی بچش نمیشون یکی زنشو از چشش انداخته بودن یکی بختشو مسته بودن بابا تو خبر نداری ملوک یه جوری جاده میکنه که طرف داره صاف صاف را میره یه آن میفته با الفا باز میای سهنتو بادن کنه یه چیزی شده دخمی نداره تو دو روز افتادی افزادی نخواده زن زن باشه مرد حفظ اولم با خوره پاش ما میسه با شنیدن این حرف سالار تو فکر رفت و با خودتی چش گفت یه وقتهایی به زبی حسودیم میشه ریخت و غیافه درست درمونی نداره و وعظ زندگیش کولیواره اما خوشبخته زنش ملوک دوستش داره ملوک نه بچه دار میشه نه زرافتهای زنونه داره اما هیچ کدوم از اینا برای زبی حمیتی نداره اراش مهم نیه بچه باشه یا نه باشه زنش کالی باشه یا نه باشه ملوک باشه بشه زبیه هیچ وقت نداره چشم زبی دنبال زن دیگه باشه دلش به زنش ملوک و زندگیش سفته هیچی نمیتونه زبی و از چشم ملوک بندازه اینا مال همه اسل پیچ و مهرهی که باس با هم باشن و تکیشون به دردی نمیخوره اما زندگی منچی هیچ وقت بازر چفت نشد که نشد حتی وقتی بچه دار شدیم سالار باشه و با این فکر نفس عمیقی کشید و قم تو چهرش موجنداخت موسیقی دوستان عزیز تا فردا و ادامه روایتی که تا به جامون دست به سر خدا نگردار خوب دوستان و امروحانی گرامی الژاستید به تون خدا قوت میگیم و ممنونم کنید و ممنونم که همچنان با رادیو معرف و بخش سه بوم برنامه ها همراه هستید روایت کتاب جامانده از پسر 13 و 10 دقیقه ای که امروز برای شما گرامیان تکرار خواهد شد اما مناسبت های بسیار فرخونده و مبارکی در پیش رومون هست که در واقع امروز که سه بوم زلحجه هست شروع این وقایه هست در واقع ورود پیانبر بزرگوار اسلام سلوات الله علیه و آله به مکه مکرمه و اعمال حجت الودا و بعد از اون هم در واقع علیه ام اکملتو لکم دینکم و اطممتو علیه ام نیمتی و رزیتو لکم الاسلام دینا و اید قدیم و خلاصه ایام بسیار مبارکی که در واقع به شما گرامیان تبریک و تحلیت ارز میکنیم من کنت مولا فهازا علیون مولا روزهای بسیار خوب و خجست و مبارکی امیدواریم که مبارکتون باشه درتون شاد باشه لبتون خندان باشه و در این روزها و شبها امیدواریم که مبارکتون باشه درتون شاد باشه دعا رو فراموش نکنیم در حق هم دیگه انشاءالله که همه محتاجین دعا رو درست داریم