دعا بفرمایید بزرگاران خواهد شد بعد از اون هم انشاءالله با صبح نیاز به اتفاق شما سرخیزان به استقبال ازان صبح به افق شهر مقدس قوم در ساعت سه و پانزده دقیقه خواهیم بیرن افتلوه خورشیت هم چهار و پنجه و پنج دقیقه هست ممنون از همراهی سمیمانتون پارسایان رو دبت میکنم بشنوید سرگشتگان کویت پروای سر نداند آشفتگان مویت از خود خبر ندارد آشفتگان مویت از خود خبر ندارد پارسایان بر درگه مویت پرورد از آب چشم اوشان خلق جهان از آن رو در رد گذر ندارد حجت الاسلام وحیدی بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی اللہ علیه و سلام و آله تاهرین سلام علیکم و رحمت الله دوستان عزیزه همراه در برنامه پارسایان خدا به همون توفیق بده آنگونه که هزارات معصومین علیهم سلوات الله دستور دادن زندگی کنیم رفتارهامون رو با دیگران اونجوری که اونها میپسندند سامان بدیم یکی از دستورات مهمی که به ما دادن در ارتباط با معلمه لسفت به معلم باید متوازع باشیم باید همراه باشیم در روایتی از امام صادق علیه السلام سلام فرمودند اطلب العلم و تزینو معهو بالحلم و الوقار برید سراغ علم ولی همراه با علمی که میاموزید خودتون رو زینت بدید به سبر به وقار به بزرگواری و توازعو لمن تو علمونه الالم در مقابل کسی که به اون علم میاموزید توازع داشته باشید شاگرد شماست اشکالی نداره متکبرانه با اون نباید برخورد بکنیم و توازعو و توازعو لمن تو علمونه و توازعو لمن طلبتون من هلعه در مقابل استاد خودتون هم باید متوازعانه رفتار کنید هم استاد باید دلسوز و مهربان و متوازع در مقابل شاگرد باشه با حلم و وقار در مقابل او برخورد کنه و هم این شاگرد باید متوازع باشه در مقابل استادی که میخواد از او علم یاد بگیره خدا به هممون توفیق بده اهل توازع در مقابل استادهای خودمون و توازع در مقابل شاگردهای خودمون باشیم انشاءالله خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله محقق داماد این آله بزرگوار که در قوم داماد مرحوم ها چخ عبدالکریم هائری مؤسس حوض علمی قوم بودند و به خاطر همین هم معروف شدند به محقق داماد ایشون میفرمودند که من در یزد نزد هاش قلام رضای یزدی قوانین میخوندم درست میخوندم خدمت ایشون استاد مسلم ما بود در اون درست میخوندم در اون درست میخوندم خدمت ایشون در اون دوران بزرگ علمای شهر بود یه اشکالی کردن هاش شیخ قلام رضا سر درست وقتی اشکال من رو شنید نتونست جواب من رو بده البته مرحوم آیت الله داماد رحمت الله علی احترام استاد رو اینجور جواب میدند که هاش شیخ قلام رضا برای این نتونست جواب علمی من رو بده چون خیلی کارداشکارهای اجتماعی رسیدگی به امور مردم تبلیغ دین در این دوران بوده وقت متعالیه کامل شاید نداشته که بتونه جواب من رو بده وگرنه او استاد من بود احترام میگذارن اینجوری به استادشون میگن من یه همچین اشکالی کردم سر درست و استادم هاش شیخ قلام رضا نتونست جواب بده یه دفعه دید که از اهده اشکالات من بر نمیاد یه نکتهی رو به من گفت و آیت داماد سلاح شما اینه که به قم برید درس من به درد شما نمیخوره شما دیگه به این مرحلهی رسیدی که من نمیتونم چیزی بهت یاد بده باید بری قم خب من هم اطاعت امر استاد کردم و مقدمات سفرم به قم فراهم شد خود مرحوم هاش شیخ قلام رضا یزدی برای بدرقه همراه من تا گاراج آمد که حالا من میخوام سوار اوتوبوس بشم یه وسیلهی برای من گرفت شما میگن من اون موقع پونزده شونزد سال بیشتر نداشتم هاش شیخ قلام رضا آلم موجه شهر بود مرد توجه بود اینجور متوازانه یه شاگرده به درد بخور وقتی پیدا میکنه میگه تو دیگه نمیتونی از من علم یاد بگیری باید بری قم علمای بزرگ اونجا هستن بعد هم برای بدرقهش میاد مرحوم آیت الله داماد میفرماید هوا خیلی سرد بود حاج قلام رضا یزدی رحمت الله علیه یه گرم کن برای من کردن که من سرد نشن بعد دیدن که من انگار جراب گرمی ندارم بلا فاصله جراب پشمی خودشون رو از پاشون دره گردن و گفتن بپوشم که من سرما نخورم مرحوم آیت الله داماد وقتی این قصه مهربانی استاد خودشون رو نغل میکنن به گریه میفتند که استاد اینجور برای من دلسوزی میکنه و همراهی میکنه و مسیر رشد من رو فراهم میکنه معلم باید نسبت به شاگردان خودش اینگونه رفتار بکنه به ما یاد دادن علم یاد بگیرید و در کنار علم خودتون رو زینت بکنید به حلم و وقار و در مقابل شاگرد خودتون متوازانه رفتار کنید خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله حاج شیخ قلام حسین شرعی دارابی رحمت الله علیه این آله بزرگوار مدتی که در قوم بودن مسئول و مدیر مدرسه مبارکه رزویه بودن خب آله بزرگواری نجف درس خونده است آمده اینجا مسئول مدرسه مثل پدر سراوری میکند این بچه ها رو مثل پدر همراهی میکند اگر طلبه بیمار میشد ایشون میفرمودن که بلا فاصله میرفت منزل به خانواده خودشون میگفتن جوشندهی قضایی آشی سوپی چیزی درست میکردن و میمدن مراقبت از اینجا این بچه چون خانواده ایشون هم با گیاهای تدبی و درمانها آشنا بوده بلا فاصله اونها جوشنده رو درست میکردن این آله بزرگوار میومده و این طلبه رو مثل فرزند خودش مراقبت میکرده تا این که او بلند شه و بتونه درست بخونه و کار بکنه این یعنی مراقبت پدر و فرزندی بین استاد و شاگرد خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله جا جمال گلپایگانی رحمت الله علیه نغم میکنن که من تحت نظر مرحوم آیت الله میرزا جهانگیرخان قشقائی مشغول مراقبه نفس بودم یه وقتی رفتم در قبرستان تخت فولاد یه سحنه های عجیب و قریبی از عذابی که بر برخی از مردگان نازل میشد دیدم حالم عوض شد تب کردم اونقدر مریض شدم حالا در این دوران مریضی مرحوم آیت الله میرزا جهانگیرخان که استاد منه بالای سر من مونده مثل پدر از من پرستاری میکنه رابطه استاد و شاید باید رابطه پدر و فرزندی باشه اینجور به ما یاد بدن علما هم در رفتارشون همین بوده باز قصه دیگری نغم بکنم از مرحوم آیت الله الازمه بروجردی رحمت الله علیه نغم میکنن ایشون سر درس که وقتی شاگردی اشکالی کرده بود ایشون جواب ددن اون شاگرد بر اشکال خودش اصرار کرد یکی دو بار این رفت و برگشت ادامه پیدا کرد مرحوم آیت الله الازمه بروجردی رحمت الله علیه کمی تندی کرده بودن به اون شاگرد بعد از درس گفتن من چرا تندی کردم بلا فاصله فرمودن پاشید بریم خانه اون طلبی محترم و من از او اوزرخاهی بکنم این یعنی توازای در مقابل کسی که به اون علم میاموزیم این همون دستور هزارات معصومین علیهم سلوات الله خدا به هممون توفیق بده اهل عمل به این دستورات باشیم انشاءالله ایشان توراین ودایت خبر کمشنوز بدگوی و اندو مخبر کمشنوز بدگوی و اندو مخبر موسیقی ما موجودیت خودمون رو اعلام می کنیم پروادگار به رسول شرمونه اسلام رو به همه معرفی بکنیم لا اله الا الله محمد رسول الله هر نقطه از جهان اسلام در هر برسریت تا دنیا در پرتوب آفتاب ایمان با راژیو معاره راژیو معاره در چیلی به جهان روشنوعی و معرفت درستان هفته درستان هفته من علی فرهناک توفیق دارم این هفته هم به اتفاق حسن طبک کلیزاده سردبیر تحیی کننده و نویسنده داستان هفته و رزا رزایی صدا بردار در خدمت شما خوباند باشم برای این هفته داستانی از تاریخ اسلام انتخاب کردیم به اسم هریم لطفاً بشنبید موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی خرشید از بین برگهای سوزنی شکل نخل توی حیات میتابید خوشه های خورما از نخل آویزون بود گوشه ی حیات زن نشسته بود و تو آسیاب سنگی گندم میریخت صدای آسیاب تو خونه پیچیده بود روبروی زن و کنار حوزچه وسته بود حیات مرد نشسته و تو فکر بود کمی که گذشت صدایی در گوش مرد پیچید تو قیرت نداری زید کاری بکن این مهمان ناخانده کلافم کرده است زید کمی جا به جا شد و گفت یک تفعید چه شد هانیه رشته ی افکارم را بریدی زن خبری بده بعد اینگونه هوار بکش هانیه دست از کار کشید و گفت به چه فکر میکنی مرد کمی هم به قیرت و از اینجور چیزها فکر کن زید از کنار حوزچه بلند شد و به سمت هانیه رفت بعد با لحن مهربانی گفت چه شده هانیه جنب واضح تر بگو بدانم منظورت چیست چرا مدام زخم زبان میزنی این چه نو سخن گفتنیست قیرت نداری یعنی چه هانیه گفت چگونه بگویم که خوشت بیاید زید و کاری کنی اگر نمیبینی هر روز این سموره نانجیب به بحانه نخل مزاهم ما میشود تو هم مثل این که زنده نیستی یا زبان در دهانت نیست هیچ اعتراضی به اون نمی کنی زید دستی به محاسن بلندش کشید و گفت لا اله الا الله کم تر گر بزن زن او هم مسلمان است و برادر ما مسلمان لازم است در حق مسلمان دیگر مهربانی کند و گذشت داشته باشد هانیه گندمای آرد شده رو تو زرفی که کنارش بود ریختید و گفت مگر ما مسلمان نیستیم پس چرا سموره هر روز آزارمان میدهد مگر رسول خدا هر روز در مسجد مسلمانان را به رعایت حال یک دیگر سفارش نمی کنند اگر سموره مسلمان است پس چرا به فرمان رسول خدا عمل نمی کند اگر او در برابر فرمانهای الهی تسلیم است چرا هر روز یک نخل مزاهم ما میدهد و از این نخل خورما را بحانه می کند و بی ازن قدم به خانه ما می گذرد زید با لحنی آروم گفت چه بگویم هانیه بارها به او تذکر داده و از او خواستم که هر وقت می خواهد به درختش سر بزند اول از ما که مالک خانه ایم ازن بگیرد و بعد وارد شبد بارها به او گفتم برادر من عزیز من همدین من همینطور بی خبر به خانه من نیا شاید همسر و دختر من پوششی نداشته باشند ولی به گوشش نمی رود که نمی رود هرچه می گویم از این گوش می گیرد از آن گوش بیرون می دهد انگار نه انگار که با او سخن می گویم هانیه چند مشت گندم برداشت و ریخ تو آسیا به دستی و گفت سمورت برداشت نه جندب اگر ذرهی آتفه و مردانگی داشت از این همه ملایمت و خلق نیکوی تو سوه استفاده نمی کرد نمی دانم چرا هر که خلق و خوی نیکوتری دارد دیگران دوستاران مدام بر سرش بکوبند نمی دانم چرا چنین انسانهایی تو سری خورند با شنیدن این حرف زید خودشو جمع جور کرد و با لحنی محکم گفت همینطور برای خودت میگویی و میبافیانیه من تو سری خورم؟ میپنداری از زرف و ناتوانیم است که با سمورت مدارا میکنم و نمیتوانم از حریم خانه و خانواده هم دفع کنم؟ تانیه دسته آسیا به سنگیر و چرخوند و گفت آه رفتار و کردارت که اینگونه نشان میدهد هر کس ببیند گمان میکند که از سمورت میترسی او اعتراض نمیکنی زید محکمتر از قبل گفت منو ترس هانیه؟ بگو بدانم به سموره اعتراض کردن مهمتر است یا شرکت در جنگ بدر و اهود روبرو شدن با سمورت ابن جندب ترسناکتر است یا شمشیر زدن در میدان نبرتان؟ کدام؟ مرا به ترس و بیارزگی متهم میکنی؟ تو الان خسته یو عصبانی هانیه از همین رو این سخنان را بر زبان میرانی و با خنجر زبان بر وجود من زخم میزنی هانیه لحظه ی دست از کار کشید و گفت در شگفتم زید تو همیشه در زندگی شجاع بوده یو از یاران با وفای رسول خدا هرگز ندیدم که در هیچ نبردی روی برگردنم و شانه از وظایفت خالی کنی در شگفتم در شگفتم که چرا در مقابل سموره این همه ملایم و مرددت زخن میگویی زید تک صرفهی کرد و گفت ملایمت من نه از ترس است نه از زبونی و بیزبانی هانیه من مسلمانم و پیشوایم روی برگردنم رسول خداست نمیخواهم برخلاف سخنان ایشان عمل کنم رسول خدا همیشه به ما سفارش میکنند حال مسلمانان را مراعات بکنیم و حقشان را پاس بداریم میخواهم مطلبی از تو به پرسمهانیه مگر سمورت ابن جندب برادر دینی ما نیست اگر من هم مثل او رفتاد کنم که میشوم شبیه او هانیه بازمشتی گندم در آسیا به سنگی ریخت و گفت یعنی بنشینیم و تا عبد صدای من در نیایت تا سموره هر وقت دلش خواست در خانه را باز کند و وارد شبد حال من است و مطلبی میپرسم زید بگو بدانم اگر مسلمانی به حقوق دیگران تجاوز کرد چه باید کرد؟ ها؟ باید نگاهش کرد و برویش خندید و ده ها بار از عمل بدش چشم بوشی کرد؟ آیا سکوت ما به معنی تعیید عمل او نیست؟ آیا ما با مدارای بیش از حد کار خلافش را درست جلوه نداده ایم؟ آیا رحم و شفقت همیشگی در باره هر کار خلافگاری او را جریتر نمی کند؟ مهربانی در حق مسلمان درست ولی کجا و چگونه؟ هر کس نام مسلمان بر خودنهاد و خون دیگران را مکید شایسته مهربانی و مداراست؟ تو با این بیزبانیت عملا به ما میاموزی که در برابر هر گناهی باید گذشت کرد و تن به ظلم داد و اعتراضی نکرد آیا خدا چنین فرموده و رسولش اینکه؟ اینگونه دستور داده است؟ زید نفس بلندی کشید و گفت هرچه باشد سموره مسلمان هستن میفهمی؟ آنیه گفت آری ولی متجاوز به دیگران است و مردمازار از خود رازیست و حق مسلمانی را مراعت نمی کند دیگران را به هیچ میگیرد و حقوقشان را زیاده هستند زید بلندی که در حالی که قدم میزد گفت زیاده روی میکنی هانیه مبالغه میکنی زن هانیه کلافه گفت آه کلافه هم کردی زید این سکوت و مدارای تو بیجاست اینجا جای مدارا نیست اگر رسول خدا نفرموده است اگر پایت را محکم بر زمین بکوبی یا صدایت را چنان بلند کنی که کسی بترسد یا طوری به دیگران بنگری که آنان را بیازاری گناه کرده ای گویا سموره این سخنان را نشنید است زید آروم گفت تو ناراحتی هانیه از نادانی سموره کلافه شده یا احساسات زنانت بر عقله کنید و از نادانی سموره کلافه شده و از نادانی سموره کلافه شده درست است که درخت از آن اوست ولی حیات و راه رسیدن به نخلش که مال اونیست من نمی گویم به درختش سر نزند و از خورمایش استفاده نکند می گویم وقت ورود به خانه ازن بگیرد و در بکوبد نه این که سرش را پایین بی اندازد و بی خبر وارد خانه شبد اینجا حریم ماست هیچ مؤمن خداشناسی بی ازن صاحب خانه قدم به حریم ماست حریم اون نمی گذارد زید بگو بتانم این تغازای زیادیست؟ زید فکری کرد و گفت نه نه نه نه تغازای زیادی نیست حانیه جان اما تو بگو چه کنم؟ بگو راه چاره چیست؟ حانیه با لحنی آروم گفت زید چون اهل مدارایی برو و بار دیگر هم با سمورت ابن جندب سخن بگو و از او بخوا هر وقت خواست به خانه ما بیاید و به درختش سر بزند ابتدا ازم بگیرد و بعد داخل شبد اگر پذیرفت و عمل کرد که هیچ مسئله حل شده است و اگر گوش نداد آن وقت مردان جلویش بیست و با شمشیر از این درخش دارد از حریم خانواده ات دفا کن زید خندید و گفت پس میخوایی بروی مسلمانی شمشیر بکشم ها؟ یک باره بگو با یک ضربت شمشیر سرش را بزنم و خونش را بریزم فقط به این گناه که ازن ورود نمیگیرد حانیه مطمئن گفت آری دقیقا همین کن که گفتی اگر مقاومت و ازن ورود نمیگیرد اصرار کرد که بی ازن داخل شود شمشیر بکش مگر چه میشود؟ پس دفا یعنی چه؟ تن به ستم ندادن یعنی چه؟ مردانگی و شجاعتت را برای کجا زخیره کرده ای؟ این همه داد قیرت که میزنی برای چه زمانیست؟ زید لحن صداش را عوض کرد و با خنده گفت باشد به فرمان فرمان روای بزرگ خانه بار دیگر با سماره سخم میگویم اگر پذیرفت که هیچ و اگر نپذیرفت بروی شمشیر نمیکشم نزد رسول خدا میرم و از ایشان کسب تکلیف میکنم هرچه ایشان فرمود همان میکنم باشد؟ حانیه که انگار مشکل را حل شده میدید با خوشحالی گفت باشد باشد هیچ به یاد رسوله بزرگوار ما نبودم چه خوب گفتی آری آری هرچه ایشان بفرمایند این ادالت و حق است با شنیدن این حرف لبخند رو لبهای زید نشست خوشحال بود که اصیر احساس و قذب نشده و همسرشم رازی کرده به درخت خورمای سموره نگاه کرد که قد کشیده و برگای سوزنی شکلش زیر نور خرشید میدرخشید زید زلزد تو چشمای سموره و گفت هرچه میگویم به گوشت نمیرود و حرف خودت را میزنی حال که اصرار داری بدون گرفتن ازن به خانه ما رفته آمد کنی بیان از رسول خدا برویم و ایشان را حکم قرار دهیم هرچه فرمود عمل میکنیم سموره با لحنی مطمئن گفت باشد من هیچ واهمه ای ندارم نزده پیانبر برویم مطمئنم ایشان به حق قضاوت خواهند کرد زید گفت با این اخلاقی که از تو سراخ دارم گمان نکنم به فرمان رسول خدا هم توجه کنیم سموره خندید و گفت ببینم زید تو فکر میکنی رسول خدا؟ مرا محکوم میکند؟ نه برادر یقین بدان که تو شرمنده از محضر ایشان بیرون خواهی آمد زید تو چشمای سموره خیره شد و گفت عجب آدم لجوجی هستی سموره خودت هم میدانی خطاکاری ولی باز مدعی هستی سموره بادی به قبغه بشنداخت و گفت من بارها گفتیمه بازم میگویم ست سال دیگر هم بگذرد تکرار میکنم که من برای سرکشی به انبالم از کسی اجازه نمیگیرم آن درخت مال من است حق دارم هر وقت دلم خواست و هر طور خواستم بیایم و به آن سرکشی کنم نیازی هم به ازن شما ندارم زید آهی کشید و گفت سخن گفتن با تو بیفایده است تنها یک راه چاره میماند آن همین است که رسول خدا را حکم قرار دهیم سموره گفت باشد باشد من هیچ ترسی ندارم حتی رسول خدا هم نمیتواند برای مال من تکلیف تعین کند با شنیدن این حرف لحن زید عوض شد و گفت آی داری بزرگتر از دهانت سخن میگویی نادان رسول خدا هرچه بگوین حق است و تو باید بپذیری هرچن به زیانت باشد آن بزرگوار منصوب از طرف خدا است اگر این را قبول داری باید هرچه بفرمایند بپذیری حالا میخواهد دلیل حکم را بفهمی یا نه سموره دستی تو ماهای سرش کشید و گفت من فقط این را میدانم که رسول خدا حکم خلافی نمیدهد همین