او را جریتر نمی کند؟ مهربانی در حق مسلمان درست ولی کجا و چگونه؟ هر کس نام مسلمان بر خود نهاد و خون دیگران را مکید شایسته مهربانی و مداراست؟ تو با این بیزبانیت عملا به ما میاموزی که در برابر هر گناهی باید گذشت کرد و تن به ظلم داد و اعتراضی نکرد آیا خدا چنین فرموده و رسولش اینگونه دستور داده است؟ زید نفس بلندی کشید و گفت هرچه باشد سموره مسلمان هستن میفهمی؟ آنیه گفت آری ولی متجاوز به دیگران است و مردم آزار از خود رازیست و حق مسلمانی را مراعات نمی کند دیگران را به هیچ میگیرد و حقوقشان را زیر پا میگذارد این اخلاق مسلمانی نیست به چنین کسی نمیتوان مسلمان گفت زید بلند و در حالی که قدم میزد گفت زیاد روی میکنی هانیه مبالغه میکنی زن آنیه کلافه گفت آه کلافه هم کنید زید این سکوت و مدارایتو بی جاست اینجا جای مدارا نیست مگر رسول خدا نفرموده است اگر پایت را محکم بر زمین بکوبی یا صدایت را چنان بلند کنی که کسی بترسد یا طوری به دیگران بینگری که آنان را بی آزاری گناه کرده ای گویا سموره این سخنان را نشنید است زید آروم گفت چون ناراحتی هانیه از نادانی سمره کلافه شده یا احساسات زنانت برعقلت چیره شده ببین عزیز من سمره صاحب نخل است او چه تخصیری دارد که مالک قبلی باق چهار سمت آن درخت را تقسیم کرده و فروخت است اکنون از آن باق به جای فضای سبز خانه بیرون آمده و از هر چهار سو حریمی بالا رفته و راه آمد و شد را بسته است وانگهی از روز اول که ما این زمین را خریدیم و در گوشه ای از آن خانه ساختیم شرط سمره را پذیرفتیم که بتواند از حیات ما برای سرکشی به درختش استفاده کند پس دیگر نباید هر روز بحان بیاوریم و زندگیش را تلخ کنیم حانیه با خنده گفت محلوم از چه میگویزه ما زندگی او را تلخ کرده ایم یا او زندگی ما را تلخ کرده است درست است که درخت از آن او است ولی حیات و راه رسیدن به نخلش که مال اونیست من نمیگویم به درختش سر نزند و از خرمایش استفاده نکند میگویم وقت ورود به خانه ازم بگیرد و در بکوبد نه این که سرش را پایین بی اندازد و بی خبر وارد خانه شبد اینجا حریم ماست هیچ مؤمن خداشناسی بی ازن صاحب خانه قدم به حریم او نمیگذارد زید بگو بتانم این تقاظای زیادیست؟ زید فکری کرد و گفت نه نه نه نه تقاظای زیادی نیست حانیه جان اما تو بگو چه کنم؟ بگو راه چاره؟ چی؟ چیست؟ حانیه با لحنی آروم گفت زید چون اهل مدارایی برو و بار دیگر هم با سمورت ابن جندب سخن بگو و از او بخوا هر وقت خواست به خانه ما بیاید و به درختش سر بزند ابتدا ازم بگیرد و بعد داخل شود اگر پذیرفت و عمل کرد که هیچ مسئله حل شده است و اگر گوش نداد آن وقت مردانه جلویش بیست و با شمشیر از حریم خانواده ات دفا کن زید خندید و گفت پس میخوایی بروی مسلمانی شمشیر بکشم ها؟ یک باره بگو با یک ضربت شمشیر سرش را بزنم و خونش را بریزم فقط به این گناه که ازن ورود نمیگیرد هانیه مطمئن گفت آری دقیقا همین کن که گفتی اگر مقاومت و اسرار کرد که بی ازن داخل شود شمشیر بکش مگر چه میشود؟ پس دفاع یعنی چه؟ تن به ستم ندادن یعنی چه؟ مردانگی و شجاعتت را برای کجا زخیر کرده ای؟ این همه داد غیرت که میزنی برای چه زمانیست؟ زید؟ لحن صداشو عوض کرد و با خنده گفت باشد به فرمان فرمان روای بزرگ خانه بار دیگر با سموره سخم میگویم اگر پذیرفت که هیچ و اگر نپذیرفت بروی شمشیر نمی کشم نزد رسول خدا میروم و از ایشان کس به تکلیف میکنم هرچه ایشان فرمود همان میکنم باشد؟ هانیه که انگار مشکل را حل شده میدید با خوشحالی گفت باشد باشد هیچ به یاد رسول بزرگوار ما نبودم چه خوب گفتی آری آری هرچه ایشان بفرمایند این ادالت و حق است با شنیدن این حرف لبخند رو لبهای زید نشست خوشحال بود که اسیر احساس و قذب نشده و همسرشم رازی کرده به درخت خورمای سموره نگاه کرد که قد کشیده و برگای سوزنی شکلش زیر نور خرشید میدرخشید زید زلزد تو چشمای سموره و گفت هرچه میگویم به گوشت نمیرود و حرف خودت را میزنی حال که اسرار داری بدون گرفتن ازد به خانه ما رفته آمد کنی بیان از رسول خدا برویم و ایشان را حکم قرار دهیم هرچه فرمود عمل میکنیم سموره نور خرشیده و گفتیم برگای سموره نور خرشیده و گفتیم هرچه فرمود عمل میکنیم سموره با لحنی مطمئن گفت باشد من هیچ واهمهی ندارم نزده پیانبر برویم مطمئنم ایشان به حق قضاوت خواهند کرد زید گفت با این اخلاقی که از تو سراغ دارم گمان نکنم به فرمان رسول خدا هم توجه کنیم سموره خندید و گفت ببینم زید تو فکر میکنی رسول خدا مرا محکوم میکند؟ نه برادر یقین بدان که تو شرمنده از محضر ایشان بیرون خواهی آمد زید تو چشمای سموره خیره شد و گفت عجب آدم لجوجی هستی سموره خودت هم میدانی خطاکاری ولی باز مدعی هستی سموره بادی به قبغا بشند و گفتیم زید آهی کشید و گفت سخن گفتن با تو بیفایده است تنها یک راه چاره میماند آن همین است که رسول خدا را حکم قرار دهیم سموره گفت باشد باشد من هیچ ترسی ندارم حتی رسول خدا هم نمیتواند برای مال من تکلیف تعین کند با شنیدن این حرف لحن زید عوض شد و گفت آهی داری بزرگیه بزرگتر از دهانت سخن میگویی نادان رسول خدا هرچه بگوین حق است و تو باید بپذیری هرچند به زیانت باشد آن بزرگوار منصوب از طرف خدا است اگر این را قبول داری باید هرچه بفرماین بپذیری حالا میخواهد دلیل حکم را بفهمی یا نه سموره دستی تو مواهی سرش کشید و گفت من فقط این را میدانم که رسول خدا حکم خلافیده خلافی نمیدهد همین زید گفت ایشان هرچه بگوین باید به فرمانشان عمل کنیم حتی اگر برخلاف نظر من و تو باشد سموره فکری کرد و گفت باشد کافیست دیگر کلافم کردی ساکت شو بسیار خوب نزده ایشان میروی زید گفت این تویی که با کارهای خلافت مرا وادار میکنی با تو سخن بگویم وگرن من مشتق حرف زدن با تو نیستم حال برخیز نزده رسول خدا برویم برخیز سموره گفت من حاضرم برویم هر دو به سمت مسجد راه افتادن رسول خدا در حلقه اصحاب نشسته بودن و حرفای زید و سموره رو میشنیدن کمی که گذشت حضرت رو کردن به سموره و فرمودند ای پسر جندب تو از درختی که در خانه این مرد داری صرف نظر کن در عوض من در جای دیگر درختی به تو خواهم داد سموره با لحجبازی گفت درختی که در خانه زیده است مال من است من فقط آن درخت را میخواهم نه درخت دیگری را پیانبر مکسی کردن و فرمودند من به جای یک نخل ده نخل در جای دیگری به تو خواهم داد تا رازی شویم سموره گفت اگر ست نخل هم به دهید رازی نمیشمم من نخل خودم را دارم و هر وقت بخواهم به آن سر میزنم پیانبر فرمودند پس درختت را بفروش من آن را به قیمت خوبی میخرم سموره باز لحجبازی کرد و گفت نه نه نه نه نه درخت دیگری میخواهم نه آن را میفروشم پیانبر فرمودند اگر درخت را بفروشی درختی در بهشت برایت زمانه سموره بازم رازی نشد از رد فرمودند بسیار خوب پس هنگام سرکشی به نخل از صاحب خانه ازن بگیر بعد وارد شد سموره خندید و گفت ازن بگیرم؟ چرا باید موقع عبور از راهی که متعلق به من است و به درختم ختم میشود ازن بگیرم؟ ازن بگیرم؟ من چنین کاری نمی کنم پیانبر که اسرار و لجبازی سموره را دیدن فرمودند معلوم می شود نمی خواهی به حققت رازی باشی تو مردی زررزنندهی و خداوند کوچکترین زرری را برای مسلمانی روا نمی داند حضرت اینو گفتند بعد روبه اصحاب کردن و فرمودند همین اکنون بروید و درخت سموره را قط کنید اصحاب رفتن و ساعتی نگذشته بود که برگشتن و یکی گفت درخت سموره را از ریشه در آوردیم و انرا در کوچه انداختیم حضرت روبه سموره کردن و فرمودند اکنون برو درختت را هر جایی می خواهی بکار سموره باشیندهیم و برای مرد نیدن این حرف رنگش پرید یه دفعه از جم صدایی بلند شد آقبت از خود رازی بودن غیر از این نیست حالا برو درختت را جایی بکار که به مسلمانی زرر نرساند و رفت آمدت برایشان مزاهمتی ایجاد نکند زید که بین جم نشسته بود زیر لب کلام پیامبر رو تکرار کرد خداوند کچکترین زرری را بر مسلمانی نمی پسندد و روانه می دارد بعد بلند شد و مثل این که باری از شونش برداشته باشند به سمت خونش راه افتاد دوستان عزیز داستان حریم رو شنیدین امیدواریم از اون بهره کافی برده باشین از خدای بزرگ می خواهیم که به ما توفیق بده حقوق دیگران رو رعایت کنیم و از جاده انصاف خارج نشین توفیق بده حقوق دیگران رو رعایت کنیم توفیق بده که به دستورهای دین و آینمون عمل کنیم و از پیروان واقعی پیانبر اکرم سلالله علیه و آلیه و سلم باشین همه شما عزیزان رو تا هفته و داستانی دیگه به خدای بزرگ می سپرم خدا نگهدار سربلند باشین خدا نگهدار سربلند باشین خدا نگهدار سربلند باشین خدا نگهدار سربلند باشین خدا نگهدار سربلند باشین خدا نگهدار سربلند باشین خدا نگهدار سربلند باشین خدا نگهدار سربلند باشین خدا نگهدار سربلند باشین خدا نگهدار سربلند باشین خدا نگهدار سربلند باشین خدا نگهدار سربلند باشین خدا نگهدار سربلند باشین خدا نگهدار سربلند باشین خدا نگهدار سربلند باشین خدا نگهدار سربلند باشین خدا نگهدار سربلند باشین خدا نگهدار سربلند باشین خدا نگهدار سربلند باشین خدا نگهدار سربلند باشین خدا نگهدار سربلند باشین خدا نگهدار سربلند باشین خدا نگهدار سربلند باشین خدا نگهدار سربلند باشین خدا نگهدار سربلند باشین خدا نگهدار سربلند باشین خدا نگهدار سربلند باشین خدا نگهدار سربلند باشین خدا نگهدار سربلند باشین خدا نگهدار سربلند باشین