به فریاد نیوچنگ و چغانه الهی صحبت آن پاتر جون که از کوی نگار آرد نشانه بیایید ای رفیقان عاشقانه دوستگیری آشیانه جروز از مشقق خاطر براریم فروزان مهر آن ماه یگانه فروزان مهر آن ماه یگانه آه آه آه پنجری روب لحظه های زنه آرد که از کوی نگار آرد نشانه جروزان مهر آن ماه یگانه جروزان مهر آن ماه یگانه سرگشتگان کویت پروی سر نداند سرگشتگان کویت پروی سر نداند آشفتگان مویت از خود خبر ندارد آشفتگان موید از خود خبر ندارد بر درگه تو بهریست از آب چشم اوشا خلق جهان از آن رو در رد گذر ندارد حجت الاسلام وحیدی در رد گذر ندارد بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی اللہ علیه و سلم محمد و آله طاهرین سلام علیکم و رحمت الله دوستان عزیز همراه در برنامه پارسایان خدا به همون توفیق بده آنگونه که هزارات معصومین علیهم سلبات الله دستور دادن زندگی کنیم رفتارهامون رو با دیگر دیگران اونجوری که اونها میپسندند سامان بدیم یکی از دستورات مهمی که به ما دادند در ارتباط با معلمه نسبت به معلم باید متوازع باشیم باید همراه باشیم در روایتی از امام صادق علیه السلام فرمودند اطلب العلم و تزینو معهو بالحلم والوقار برید سراغ علم ولی همراه با علمی که میاموزید خودتون رو زینت بدید به سبر به وقار به بزرگواری و تواضعو لمن تو علمونه هل علم در مقابل کسی که به اون علمیاموزید توازع داشته باشید شاگرد شماست اشکالی نداره متکبرانه با اونه باید برخورد بکنیم و تواضعو لمن طلبتون منه هل علم در مقابل استاد خودتون هم باید متوازعانه رفتار کنید هم استاد باید دلسوز و مهربان و متفاوت توازع در مقابل شاگرد باشه با حلم و وقار در مقابل اون برخورد کنه و هم این شاگرد باید متوازع باشه در مقابل استادی که میخواد از اون علم یاد بگیره خدا به هممون توفیق بده اهل توازع در مقابل استادهای خودمون و توازع در مقابل شاگردهای خودمون باشیم انشاءالله موسیقی خدا رحمت کنه مرحوم آیتولا محقق داماد این آله بزرگوار که در قوم داماد مرحوم آچیخ عبدالکریم حائری مؤسس حوضه علمی قوم بودند و به خاطر همین هم معروف شدند به محقق داماد ایشون میفرمودند که من در یزد نزد حاشقلام رزای یزدی قوانین میخوندم درس میخوندم خدمت ایشون استاد مسلم ما بود در اون دوران بزرگ علمای شهر بود یه اشکالی کردن حاشقلام رزا سر درس وقتی اشکال من رو شنید نتونست جواب من رو شنید رو بده البته مرحوم آیت الله داماد رحمت الله علی احترام استاد رو اینجور جواب میدند که حاشقلام رزا برای این نتونست جواب علمی من رو بده چون خیلی کارداشت کارهای اجتماعی رسیدگی به امور مردم تبلیغ دین وقت متعالیه کامل شاید نداشته که بتونه جواب من رو بده وگرنه او استاد من بود احترام میگذارن اینجوری به استادشون میگن من یه همچین اشکالی کردم سر درس و استادم حاشقلام رزا نتونست جواب بده یه دفعه دید که از اهده اشکالات من بر نمیاد یه نکته ای رو به من گفت و آیه داماد سلاح شما اینه که به قوم برید درس من به درد شما نمیخوره شما دیگه به این مرحله ای رسیدی که من نمیتونم چیزی به دیاد بدم باید بری قوم خب من هم اطاعت امر استاد کردم و مقدمات سفرم به قوم فراهم شد خودمونه مرحوم حاشقلام رزایی یزدی برای بدرقه همراه من تا گاراج آمد که حالا من میخوام سوار اوتوبوس بشم یه وسیلهی برای من گرفت شما میگن من اون موقع پونزده شونزد سال بیشتر نداشتم حاشقلام رزا آلم موجه شهر بود مرد توجه بود اینجور متوازانه یه شاگرده به درد بخور وقتی پیدا میکنه میگه تو دیگه نمیتونی از من علم یاد بگیری باید بری قوم علمای بزرگ اونجا هستن بعد هم برای بدرقهش میاد مرحوم حاشقلام رزایی داماد میفرماید هوا خیلی سرد بود حاشقلام رزایی یزدی رحمت الله علیه یه گرم کن برای من کردن که من سرد نشم بعد دیدن که من انگار جراب گرمی ندارم بلا فاصله جراب پشمی خودشون رو از پاشون در آوردن و گفتن بپوشم که من سرما نخورم مرحوم حاشقلام رزایی داماد وقتی این قصه مهربانی استاد خودشون رو نغل میکنن به گریه میفتند که استاد اینجور برای من دلسوزی میکنه و همراهی میکنه و مسیر رشد من رو فراهم میکنه معلم باید نسبت شاگردان خودش اینگونه رفتار بکنه به ما یاد دادن علم یاد بگیرید و در کنار علم خودتون رو زیره بینت بکنید به حلم و وقار و در مقابل شاگرد خودتون متوازانه رفتار کنید خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله حاشقلام حسین شرعی دارابی رحمت الله علیه این آله بزرگوار مدتی که در قوم بودند مسئول و مدیر مدرسه مبارکه رزویه بودند خب آله بزرگواری نجف درس خونده است آمده اینجا مسئول مدرسه مثل پدر سراوری میکند این بچه ها رو پدر همراهی میکنه اگر طلبه بیمار میشد ایشون میفرمودند که بلا فاصله میرفت منزل به خانواده خودشون میگفتند جوشندهی قضایی آشی سوپی چیزی درست میکردند و میمدن مراقبت از این بچه چون خانواده ایشون هم با گیاهای تببی و درمانها آشنا بوده بلا فاصله اونها جوشنده رو درست میکردند این آله بزرگوار میومده و این طلبه رو مثل فرزه خودش مراقبت میکرده تا این که او بلند شه و بتونه درست بخونه و کار بکنه این یعنی مراقبت پدر و فرزندی بین استاد و شاگرد خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله جا جمال گلپایگانی رحمت الله علیه نقل میکنن که من تحت نظر مرحوم آیت الله میرزا جهانگیرخان قشقایی مشغول مراقبه نفس بودم یه وقتی رفتم در قبره ستان تخت فولاد یه سحنه های عجیب و قریبی از عذابی که بر برخی از مردگان نازل میشد دیدم حالم عوض شد تب کردم اونقدر مریض شدم حالا در این دوران مریضی مرحوم آیت الله میرزا جهانگیرخان که استاد منه بالای سر من مونده مثل پدر از من پرستاری میکنه رابطه استاد و شاگرد باید رابطه پدر و فرزندی باشه اینجور به ما یاد بدن و ما هم در رفتارشون همین بوده باز قصه دیگری نقل بکنم از مرحوم آیت الله الازمه بروجردی رحمت الله علیه نقل میکنن ایشون سر درس که وقتی یه شاگردی اشکالی کرده بود ایشون جواب ددن اون شاگرد بر اشکال خودش اصرار کرد یکی دو بار این رفت و برگشت ادامه پیدا کرد مرحوم آیت الله الازمه بروجردی رحمت الله علیه کمی تندی کرده بودن به اون شاگرد بعد از درس گفتن من چرا تندی کردم بلا فاصله فرمودن پاشید بریم خانه اون طلبی محترم و من از او اوزرخاهی بکنم ای یعنی توازای در مقابل کسی که به او علم میاموزیم این همون دستور هزارات معصومین علیهم سلوات الله خدا به هممون توفیق بده اهل عمل به این دستورات باشیم انشاءالله موسیقی در ایچهی به جهان روشنایی و معرفت جلوی از جامعه دینی رادیو معارف صدای فضیلت و فطرت موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی مجرهای این رومان در سال 1342 اتفاق افتاد و در اون قیام پانزده خورداد مردم پیشبا و ورامین روایت شده قیامی تاریخی که در اون هزاران نفر از مردم با شنیدن خبر دستگیری حضرت امام خمینی رحمت الله علیه کفن پوش به سمت تهران حرکت کردن شخصیت اصلی این رومان مردی به اسم سالاره کسی که از خونه و خونوادش ترد شده اما میخواد آینده ی زندگیشو همراه فرزندانش بسازه ولی زندگی طوری که اون میخواد پیش نمیره و سالار وارد مرکعی میشه که از اون خبر نداره در دو برامه قبل تا جایی شنیدید که دای جمشید از آزر همسل سالار خواست فرصت دیگهی به اون بده تا به زندگیش برگرده اما آزر قبول نکرد جمشید از همسلش آلیه خواست تا با آزر صحبت کنه اما بیفایده بود جمشید که دید حرف زدن با آزر بیفایده است اونو با شوهرش رودر رو کرد همین که سالار قدم تو قهف خونه گذاشت آزر عصبانی از رو سندری بلند شد و با تندی با اون حرف زد جمشید و آلیه هرچی سعی کردن آرومش کنن بیفایده بود کمی که گذشت آزر عصبانی از قهف خونه بیرون رفت سالار وقتی دید آزر روی دای جمشید و زمین انداخت دیگه نتونست تو قهف خونه بمون و بیرون رفت و حالا ادامه روایت کتاب جاماندست پسر در قسمت سوام سبب بود سالار سیگاری روشن کرد و پک محکمی به اون زنده بعد به دیوار روبرو خیره شد به گنجه دودری که درش باز مونده و به رخت خوابی که تو چادرشب پیچید و گذاشته بود کنار دیوار و به کت مشکی که روی چادرشب که کهانه افتاده بود شب عروسی رخت خواب آزر رو تو اون پیچونده بودن سالار به یاد اون شب که افتاد پوزخندی زد و زیر لب گفت هم، اصلا جهاز داده بودم سالار به زنش آزر فکر کرد که بعد از هجده سال یاد طلاق افتاده بود یاد دادزدنهای آزر تو قهوه خونه افتاد سالار پک دیگه ای به سیگار زد و خاطرات دوره نوجوانیش تو زهنش زنده شد خاطرات زندگیش کنار مادر بزرگش عزیز سالار تازه پونزده سالش تموم شده بود اون بعد از جوان مرک شدن پدر و مادرش با مادر بزرگش عزیزیده بود سالار مدتره زندگی می کرد سالار متکایی گرد و زیر سرش گذاشت و به سخف نمزده ی اتاق خیره شد گرمی افتاب نم و خوشکنده بود سالار با نفسی امیخ بوی نارو تو ریهاش کشید نم روی سخف شکل گربه سیاه شده بود که دستاشو بالا نگه داشت و آماده چنگ کشیدن بود سالار گربه سیاه رو دیده بود همون گربه ای که هر روز می اومد تو اتاق عزیز و ظرف شیر و چپ می کرد اگه گوشتی هم می دید می قاپید و فرار می کرد یه روز عزیز با جارو به سالار زد و گفت سالار می تونست جارو رو از دست عزیز بگیره اما نگرفت و استاد تا پیرزن با جارو کتکش بزنه کتکای عزیز جوندار نبود سالار با هر تکونه جارو ناله کرد و گفت سالار چند بار کشیک داد تا بفهمه دوست خونشون کیه مطمئن بود که پسرمواش هستن اونا بودن که می خواستن سالار از چشم عزیز بندزن اونا بودن که به سالار حسودی می کردن و حسرت نخوچی کشمش و خوردنی هایی رو می خوردن که عزیز یواشکی به سالار می داد با این که سالار و پسرمواش همسن بودن عزیز حساب و کتاب جالیزو به سالار سپرد و در جواب اعتراض بقیه نوهاش گفت سالار بزرگ شده شما هنوز بچه این سردن نمی آرید کشیک دادن های سالار بیفایده بود نتونسته بود مچه هیچ کدوم از پسرمواشو بگیر و خودشو پیش عزیز عزیز تر کنه اما گربه سیاهو دیده بود که گوش به دهن از اتاق بیرون دویده بود سالار سنگی تو تیرکمون گذاشت و به سمت گربه پرد کرد و گفت ازیز از پستو بیرون اومد و گفت گربه فراه کرد سالار رو کرد به عزیز که تو پستو استاده بود و گفت عزیز سالارو از بقیه نوهاش بیشتر دوست داشت و بیشتر دلواپسش بود از سربه هوای اون میترسید عزیز پاشو از پستو بیرون گذاشت و گفت کمی که گذشت خواهر زنموی سالار با تابه بزرگ خمیر از پستو بیرون اومد و گفت آه سالار با گربه چی کار داری؟ دیدی اون دفعه به گربه آب پاشیدیتی استاد زیگیل دهن؟ نکن ها پسر سیموخ نکن روز بعد سالار دوباره گربه سیاه رو دید که راه اتاق رو یاد گرفته بود و وقت و بی وقت به اونجا سر میزد سالار با آجر و کلوخ دنبالش دوید اما گربه از رو نمیرفت یه روز سالار رو دوستش کریم گربه رو گوشه اتاق گیرن داختن و با سیخ به اون زدم گربه به دست کریم و صورت سالار چنگ کشید جایی زخم صورت سالار قرمز شد بعد باد کرد و افوند کن روزی سالار گرفتار پماد و دارو بود تا این که افوند خوش شد بعد از اون بود که نمت اموی سالار رو به اون کرد و گفت تا دیگه بزرگ شدی سالار نه واید اللافه گردی و سیخ دوشی کمه سک و گربه ها بزنی مهد شدی و میتونی کار کنی امو نمت حرف دل سالار رو زده و بوم گفته بود بزرگ شدی سالار همیشه دوستاش بزرگ بشه دوستاش دیده بشه و همه بزرگ حسابش کنن حالا وقتش رسیده بود واقعا بزرگ شده بود و میخواست بره سر کار امو نمت دست سالار رو گرفت و اونو بر تهران و گفت اینجا پول ریخته پول باید جنم داشته باشی و جمع کلی سالار از تهران خوشش اومده بود نه به خاطر خیابوناش که به قول امو نمت پول توش ریخته بود بلکه به خاطر شبهای روشن و کالسکه های غشنگ و ماشینای جور و جورش تهران بزرگ بود و دلواز انگار همه خیابوناش محله خودی بود فرقی نمی کرد تیر دقلو باشی یا بیسمتری منصور همه خیابوناش برای سالار جدید بود تو تهران هیچ کس به سالار پسر سیمور نمی گفت همه اونو شاگرد نونبا می دونستن تو محلشون باغراباد ورامین همه اونو به اسم مادرش سیمور می شناختن و کم تر کسی سالار رو پسر سیف الله صدا می زد خیلی ها پیش مادر سالار سواده خونده رو نوشتن یاد گرفته بودن پارچه یه چادر خیلی از زنها و دخترهای باغراباد و مادر سالار بریده بود همه به دست خیلش اعتقاد داشتن سیمور تنها زن باغراباد بود که بلد بود از روی کتاب شعر بخونه زنهای باغراباد دوستش داشتن یک سیاسفید با خاطراتی که از عزیز شنیده بود و چند تصفیر مپم از شخصالگیش و یه ساعت مچی همه دارایی سالار از مادرش سیمور بود اکسو تو تاکستانهای انگور انداخته بودن سیمور رو سریش و رو پیشونیش گره زد و خوشه انگور رو بالا گرفته بود اکسو فرشته یکی از خیشان سیمور گرفته بود اون کارمن بود و برای این که خیرش به زنای همولایتش برسه با دوربینش اومده و از همه جا اکس انداخته بود حتی از آبانبار و هممام قدیمی محل که خراب شد و سخفش ریخته بود از بچه ها جالیز، مزرع و باغ ها، حتی از نونایی که زنهای رستا میپختن سالار تو تهران دلتنگ این خاطرات بود ت اموی سالار خیلی تو تهران دوام نیورد و بعد از سه سال به باغ راباد برگشت مدتی که گذشت سالار شاگرد اتاری دای جمشید شد کارش راحتن از نونبایی بود دای جمشید نه کتکش میزد، نه پولشو به زور میگرفت نهارشم خودش میداد هرچی خودش میخورد یه سهم مال سالار بود فرقه نمی کرد آبگوش باشه یه آش شوربا زور که میشد دای جمشید قابلومر رو از رو چراق علای دین بر میداشت و اول سهم سالار رو میکشید هفته سهم دیگر هم نگه میداشت برای آدم هایی که وقت نهار پیداشون میشد سالار سر از کار دای جمشید در نمیابرد برای بعضی ها داروی جشوندنی رو تا دم خونشون میبرد و به سالار هم اصرار میکرد در نبودنش داروها رو به خونه اونا ببره اما به بعضی که کلگنده ی محل بودن محل نمیذاشت و تو مراسمشون شرکت نمیکرد بلی برای ختمی که از بستگان تا قوم بیرفت و بر میگشت سالار از رفتارهای دوگانه دای جمشید سردر نمیابرد سالار تو فکر گذشته بود که با شنیدن صدای در به خودش اومد برند شد و به سمت در رفت دوست اک زبیه بود که خروس به دست وارده حیات شد خروس رو به سمت سالار گرفت و گفت تکه دیگه شب گرفتم گفتم بندازمش بیش دومسیا برای مسابقه جمعه صبح خروس ما میبره سالار بی حسله نگاهش کرد و دوباره برگشت سمت اتاق یه چیالش خوب نمیکرد حتی مسابقه دعوای خروسا دو روز بود که خروس دومسیاه زبیه تو خونه بود اما سالار به اون آب و دونم نداده بود دومسیاه زبل بود و خوب میدونست که چطور در گنجه تو سردابو باس کن و نوچ بزنه به گندم های توی گونی زبیه سرخم کرد و رفت تو سرداب در گنجه رو باس کرد و خروس رو تو گنجه یه تک انداخت بعد روبه سالار کرد و گفت ای بابا سرداب پونست آتاشخان شده بنداز برن اینا رو چند رزه آشخان جمع میکنی؟ سالار جوابی نداد زبیه رفت سمت دستشوی آفتاب اومده بود رو دیوار و خودشو بالا میکشید سالار کنار پنجره یه بزرگ اتاق نشسته بود و سیگار میکشید حسله یه هیچ کسو نداشت میخواست به زبیه بگه راهشو کش کن و بلکه زبیه از دستشوی بیرون اومد و زلزد به سالار که نصف صورتش پشت حسی رفته بود و سیگار گوشه ی لبش بود میگم اخ سالار یه تک پا بیا پیش ملوم جادوت کردن وگرنه چرا باید زن ایت آزر چشم دیده ایتو نداشته باشه؟ سالار به خال گوشتی گردنش بر رفت و گفت هسته شدم زبیه هر کاری میکنم به دره وسته میخورم آقا دهی قول داده بود که آزر آروم میشه زبیه به دیوار کاهکلی حیات کهی داد و گفت با شنیدن این حرف سالار تو فکر رفت و با خودش گفت یه وقتایی به زبیه حسودیم میشه ریخت و غیافه درست درمونی نداره و وعظ زندگیش کولیواره اما خوشبخته زنش ملوک دوستش داره ملوک نه بچه دار میشه نه زرافتهای زنونه داره اما هیچ کدوم از اینا برای زبیه همیتی نداره برایش مهم نیه بچه باشه یا نباشه زنش کالی باشه یا نباشه ملوک پشت زبیه هیچ وقت ندارم چشم زبیه دنبال زن دیگهی باشه دلش به زنش ملوک و زندگیش صفته هیچی نمیتونه زبیه و از چشم ملوک بندازه اینا مال همه اسلپیچ و مهرهی که آس با هم باشن و تکیشون به دردی نمیخوره اما زندگی منچ هیچ وقت بازر چفت نشد که نشد حتی وقتی بچه دار شدیم سالار با این فکر نفس عمیقی کشید و قم تو چهرش موج انداخت موسیقی دوستان عزیز تا فردا و ادامه روایت کتاب جامنده از بسر خدا نگهدار موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی آیون خانه ما سلام علیکم امو رزای من قرار سال آگنده راهی حج واجب و سفر خونه خدا بشه چند شب پیش که خونه شون بودیم دو سه تا سوال شرعی پرسی یکیشون این بود که امو جون اگه حلق کردن یعنی همون تراشیدن سفر رو که حاجی ها انجام میدن دانسته یا نادانسته خارج از سرزمین منا انجام بدم حکمش چیه؟ منم گفتم امو جان فتوا و نظر حضرت آقا رحبر معظم انقلاب اینه که در این صورت حاجی باید به منا برگرده حلق یا تقصیر کنه و بقیه اعمال رو انجام بده پس به فتوای رحبری اگر حاجی دانسته یا نادانسته حلق و تقصیر رو برگرده خودش رو خارج از سرزمین منا انجام بده باید به منا برگرده حلق یا تقصیر بکنه و بقیه اعمال رو هم دوباره انجام بده ارادتمند از هماسه محمد جهانارا و یارانش خالایشگاهی که نفس کشید با شما از رونق بندر میگوییم صدای فیدوس نوای عروند آوای جاشوها تا خروش بهمنشی در رویداد رسانه ی ایران جان سبوم تا نهوم خرداد 1404 رادیوهای سراسر کشور رادیوهای سراسر کشور ایران جان خوزستان ایران رادیو آبادن رادیو آبادن تغییرات ساعت پخش برمه های رادیو معارف در سال 1404 برکرانه نور درس تفسیر حضرت آیت الله جوادی آمولی قرآن کریم که اینها را توجیه کرد و راه را برای توبه برکرانه نور شمبه تا چهار شمبه ساعت شش بام داد مهربان باشیم مجلده صبحگاهی رادیو معارف مهربان باشیم شمبه تا پنج شمبه ساعت شش و سی دقیقه گنج سعادت گنج سعادت هر روز ساعت 7 و 40 دقیقه گنج تو سینه ده اما باید که پیداشو کنی اعمال ده زندگی زیباست زندگی شیرینست زندگی تک تک این ساعت ها زندگی زیباست شمبه تا پنج شمبه ساعت 9 و 50 دقیقه تا جمعه زهور من شک ندارم میرسدان فرصت ما تا جمعه زهور هر جمعه ساعت 9 و 50 دقیقه از برکت ما اصر جوانی مسابقه اصرگاهی رادیو معارف سرعت دقیقه هیجان اصر جوانی شمبه تا پنج شمبه ساعت هفته اصر جوانی رادیو معارف صدای فضیلت و فطرت خب دوستان عزیزم شبتون به خیلی باشه همچنان از پخش شبکه سراسری معارف صدای جمهوری اسلام ایران با شما همراه هستیم و امیدوارم که بهترین ها براتون رقم بخوره اصر جوانی برامه که هر روز از ساعت هفته تا اجرام میتونید میشنگید اگر دوست دارید در مسابقه اصر جوانی شرکت بکنید