از این که باید برداریم رد کردم سنم هم سن بابای جناب آلیه این را گوش کنید من هم از اسلام گرفتم تو ما مخوای علی وار و فاطمه وار زندگی کنید؟ یه طور زندگی میکردم؟ امیر المومنین وقتی که با عزلت زهرا مخواست صحبت کنه این را زد اگر نوار نبوده کتاب بایده فاطمه با امیر المومنین مخواست صحبت کنه نمو گفت که یا علی بابا ما دیده؟ نه مو گفت یاو عبالحسن روحی لکن فدا جسمی لکن خربانت گردم فدا یت شبم آقام امروز دیده؟ امروز رفته اونجا دیده؟ بودن آقاما؟ امیر المومنین مخواست با فاطمه صحبت کنه نمو گفت یا فاطمه؟ نمو گفت مو گفت یا قررت عین رسول یا سمرت فعاد رسول الله ای نور کشم پیغمبر ای میوه دل رسول خدا هه هه هه ما یه عنوانی داریم در برخورده های خونه های آرام که میگه زن و شوهر باید پاس قدرت به هم بدن یعنی که؟ یعنی بچه میاد پیش ماده میگه ماما امشب بیاد بریم خونه بابا بزرگاه زن میگه من حاضرم ولی ببیند بابا هم میاد آقاجون میاد اگر اجنب میاد منم میاد اگه نمیاد منم نمیاد گاهی پیش بابا میگه بابا میگه بیبیند ماما میاد اگه مابا میاد منم میاد اگه نمیاد منم نمیاد همه ای ت ور نیستن برای پیش مادرش، مادر میگه کجا بریم خون باباتو؟ پره شبخه اونجا بوده دوباره هر شب هر شب بریم اونجا ریم میگه پیش باباش، اون میگه که مادر دون میگه چه؟ ببینم ما خب گفتم اینجا که نه نه بریم میگه مادر چی چی میفهمه؟ حالش نیه خودم ببرم اتون خودم هم خواهد جهنم نه اگه خودم ببرم اتون خودم هم این حرکت حرکت بدیه ده این نابود کردی بچه را شما میکنی فقط مادرش را سبق کردی؟ این مادر که سبق بشه فردا که شما نیستی بچه میره درم در بگه بیا تو میری زیر ماشین اونم بنابراین حرف هایی که دیشب بیستدی تکرار این زرر کیه؟ زرر این بچه اینطور رفتار نکنید پاس خودرت بدید به هم دیوینید چطور گل مکنم یا والا؟ چطور زندگی آرام میگیره؟ این جمله را میخوام بگم نه میخوام بگم قلم در رد بنوستید ولی اگر این چی نمیشد به جا بود دیوینید فرزندانتون اونطوری که شما میخواهید تربیت کنید تربیت نمیشن اونطوری که شما دوتا با هم هستید تربیت میشن یادتون نردن؟ کلمات رکیک نگید تو خونه دست سبکی نکنید تو خونه هم دیگر را سبک نکنید تو خونه به هم احترام بگذاریم اینها یک اسلام میگه این یه روزخونی نیمده رو بلا منبر بگذرم این امام صادق گفته یه مردی آمده گله کرده از زنش آقا فرمود هم زنی دوست میداری؟ گفت بلی زنو من چطور دوست ندارم؟ گفتن بهشم میگی دوست میدارم؟ گفت نه دیگر نمیگمش گفتن برای چه؟ گفت میترسم لوس شه آقا دستش را گرفت گفت اشتباد مله همینه زن و شوهر مرتب باید به هم بگن انی اوه بک این مثل آبیه که میریزد پای درخت زیره این درخت شاداب میشه بار میشینه زندگی لذیذ میشه میدونست اینو؟ که زن و شوهر نه زن و شوهر بابا و بچه ننه و بچه بگد این دستور اسلام احساس علاقه لازمه کافی نیه ابراده نه کافی نیه ابراده علاقه ابراده علاقه باید بگیم اینقدر امروزی ها راجب اینه هر کتاب نوشتن کتاب این قطعه به بچه دن بگو همینطوری که بچه از بچگی خارج شد شد گزرتر پدر دیگه ابراد نمو کنه گوییم مادر ابرادی این خود پیغمبر همه طورو یعنی این حرف هایی که آخونده تا حالا زدن و پامن برش نشستد و همش هم بلدد پیغمبر دست فاطمه رو میبوسید یا نه صورتش میبوسید یا نه پیشونیش میبوسید سرش نیست نمو گفت اینی عشقم و راه اطل جنه بوی بهش به مشامون مرسه وقتی بوی تو بکنم نمو گفت فداها ابوها باباش قربونش نیست به خودش نمو گفت بابا اله قربونت برم امام حسین کلش بود اومد گفت پیغمبر گفت اله قربون خودت و بکت بشه اینا نمو گفت بچه که بود مو گفت چار تا بکه داشت و پیغمبر مو گفت قربونت برم چار تا بکه ندونه امروز یا میگن که میگن اگر کسی تشنه محبت شد مثل تشنه آبه آدمی که تشنهه تو خیابون آبه تو جو خیابون که جنده هده مخاط بخوره مخاط میل کنه آدمی که سیرابه تو بلور و بارفتنم سکنجه میباشه اصلا نمیبینه مخاط میبینه مادر و پدر علت یه همه که دخترادون پاکن علت این که دخترادون با حیا هستن علت این که دخترادون متدینه هستن و با این شادور میان اینجا مال اینه که شما اینا کردید وینه دختر من، من قربونش میرم مادرش قربونش میره برادرش هم کمکش میکنه این سیر محبتهه برادرش هم کمکش محبتهه برادرش هم کمکش محبتهه این از لحاظ محبت سیره دیگه تو خیابون خیلی معذرت میکنه یه عدنگ بی فرهنگی کنار رشده یه ابراز علاقه کنه اصلا نمیفهمه همه اینطور نیستن همه اگر یک پسری یکی غنگی کنه کنار رشد بشه اکترالعمل نشونده تشکر کنه کنار رشد بشه اصلا نمیفهمه اکترالعمل نشونده تشکر کنه کنار رشد بشه اصلا نمیفهمه برای این گرسگینای محبته اینه باباچ خوربونش نفته نننش همه اک نق زدن همه اک گفتن نه همه اک گفتن چی چی شما دختر پونزه شونزه ساله از دبیرستان میاد سلام میکنه میگی با اصلا ماه ماه من پسرید میاد هبته ایده ساله از دانشگاه میاد پسرید میاد هبته ایده ساله از دانشگاه میاد با اصلا ماه ماه ماه ماه که اومدی خیلی خوشحال شدم رفیق رفیق چیه خواهش میکنم یه جمله مخوام بگم و برم اینا از ما بپذیدید از راه دور اومدید از راه نزدیک اومدید اینا خواهش میکنم از من بپذید عصبانی نشد تو خونه جونید او رمای اخلاق به کسی که زودی عصبانی میشه میگن چه؟ میگن مست کرده سکر غضب مست؟ مست و آدم عرق مخوره رو مغزش اصلا اینم فرق نمکنه از لحاظ فیزیولوژی و ارگانیسم جسم همینه عصبانی نشد صرف نمکنه عصبانیت صرف نمکنه اصلا گاهی آدم به یک عصبانیت Heh دورش نرد دورش نرد یک کمیا آرومتر زندگی کند یه Amanda's name exactly که شمید گراب آرام باش یک خواهر آرام باش Essebridge هیچ کسی از اوق Dingen و وقد تلقی بحره نبرده بخش فدwali خیلی معایب زعف سده این قد زود تو خد در نره از کوره بیرون نره برید بخونید سوره فرقان این آیت تو سوره فرقان و عباد رحمان الذین یمشون على ارز هونا و اذا خاتب هم جاهلون قالو سلاما بح بح بندگان خدا اونهای استن که وقت در زندگی کسی جاهلی یه احانتی هم بشون میکنه یه تبسمی میکنن و قالو سلاما و یه خنده یورد میشن چرا زنی بی شما گو بلا چشمت عبرو تو خد در رفتی یک هفته خونه را ساینگین کردی کل از در این دون رفته زن و شوار خونیتو نیستن زن و شوار قرآن مگه هنه لباسون لکن انتم لباسون لهانده شاعر مگه چه من کیم لیلی لیلی که ایست من هر دومان روحیم هم در دوبه ده کسی نمیدونه نزدیکتر به شما از خانم دون نیست به او نزدیکتر از شما نیست شما چرا دستور اسلام اینه بگید هم دیگر را دوست میدنید اعتماد داشته باشید مثل دوتا آینه قهر قلب همها بابیگید علی و زهرا اینطور بود ناسفات علویه صفت فاطمیه ابراز علاقه اعتماد و اطمینان و احترام متقابل امیر المونه اینطور احترام فاطمه میداد فاطمه اینطور احترام همین میداشت یکی هم گذشت با ما داشته باشید ما که معصوم نیستیم اشتباه مکنیم باید از هم بگذاریم یکی هم کف اینا تقویتش مکنه یکی هم اشتباه مکنیم یکی هم انصاف داشته باشه یعنی من از زن هم چیزی نخواسته باشم که یا نمخواد یا نمیتونه یا نمشه وہ هم از من توافقی نداشته باشه یکی هم یا نمخواد یا نمیتونم به چه همهمی توباد باشه هم کف یک دین دون متناسب باشه یکی فرهنگ دون متناسب باشه یکی خانواد دون متناسب باشه ما که پدر زنون پدر اومده پدر شوهرم پدر دومه خانومه ما باید بیان بره ما سیله رحم داریم اروپایی ها ندارن اصلا نمیدونه دایش کیه اموش کیه یک توجه کنی دین متناسب باشه دو فرهنگ متناسب باشه سه خانواده متناسب باشه چار سن متناسب باشه دخترت مخوای عروض کنی متناسب باشه با سن داماده یکی هم هم دیگر را به شدت دوست بدارن این میشه کف هم میشن یک این اصلا دیگه گو عمر زندگی مکنه کونه نمیشن از هم سیر نمیشن یه حرزگی هایی که تو بعضی خانواده نیست سبتل از سمنقوش در انجام مقدمه درست انجام بدید اون پنج چیزم یاد دونه را ابراز علاقه اعتماد و اطمینان احترام متقابل گذشت انصاب به حق فاطمه به حق علی به حق فاطمه به حق علیه بردارن به حق این امام و همام بزرگوار مردم یه زندگی فاطمه علوی خدا نصیب شما به بچادون بکن الهی به اخص صفاته و به ازی جلاله و به اعظم اسماعی و به نور انبیاء و به اسبت اولیاء و به دیمای شهدائی و به مناجات فقرائی نسالو که زیادتن فلعه سهتن فلجس برکتن فلرز طولن فلعون توبتن قبل الموت راحتن عند الموت مغفرتن بعد الموت و نجاتن من النار و دخولن فلجنه و آفیتن فلدینه و دنیا و الاخره روح امام و شهدان شاد باد مراجع ازامتان از این تقلید رهبر معظم انقلاب مؤید و منصور باد انشالله چشم همه به جمال دلارای ولی از روچن باشه ور محمد و آل محمد سلوات اللهم صلی علی محمد و عالی محمد و عجل فرج عالی محمد رای ماهی از این زمان راژیو معارف راژیو معارف صدای ایمان نواه معرفت نواه معرفت راژیو معارف صدای فضیلت و فطرت نواه معرفت نواه معرفت نواه معرفت نواه معرفت نواه معرفت نواه معرفت نواه معرفت نواه معرفت نواه معرفت نواه معرفت نواه معرفت نواه معرفت نواه معرفت نواه معرفت نواه معرفت نواه معرفت سالار و زبیح به سمت غرف خونه رسول میرفتن از تو کچه یه متری بیرون اومدن بچه ها سر کچه علک دلک بازی میکردن سالار لحظه ای استاد و به اونا نگاه کرد یاد دوران بچگیش و کچه های خاکی باغراباد افتاد زبیح گفت چیشون اخصانه؟ رفتی تو فرک؟ آدیدن این بچه ها یاد دوران بچگی مختودم اون وقتا تو باغراباد رفیقی داشتم به اسم کریم که با هم علک دلک بازی می کردیم همیشه از من می برد سرمش داشت و علک و جوندار پرت می کرد همه چشمی چرخوندن تا بیبینن علک کجا می افته علک تاب می خورد و می رفت پنجامتر اون طرف تر می افتاد اون وقت بود که صدای جیغ و فریاد بچه ها بلند می شد کریم شنه جلو می دهد و از خنده و خوشحالی ریزه می رفت موقع یارکشی همه دوستشن کریم یارشون بشه ادچه لوتی بود هر جا می رفت من باش می رفتم با این که قدش از من بلندتر بود عزیز می گفت سن و سالش خیلی و من فرق می کنه سالار نفس بلندی کشید و ادامه داد کریم ده سالش که شد از باغراباد رفت و من رو تنها گذاشت منم وعدم ترون و با تو رفیق شدم دوی تو هم یه جیره شبیه کریمی لوتی و با مرام چون کریم اقصانم اما یه فرق داری چی اقصانم؟ این که کمتر حرف درست دربون می زنیم دامت گه اقصانم به هر جوری تیبیلم گرفتی؟ دارم زخمت می شم سالار نگاهشو از بازی بچه ها گرفت و گفت خب دیگه بریم زبی دارم هم از چای رسوم قهوه چیو کرده؟ بریم داشت سالار بریم هر دو به راه افتادن زبی همینطور که شونه به شونه سالار قدم بر می داشت گفت می ده نیدارم به چی فکر می کنم آق سالار به این که این رسوم قهوه چی چطور استکانه رو از سر آرنجش تا کف دستش می چینه و روی دستش نگه می داره کم با تو خونه تمرین کردم بلکه بتونم مثل اون استکانه پردچای رو دستم بچینم تا سه چارتاشو تونستم آق اما بیشترشو نه تو به چه چیزهایی تایید می کنی زبی؟ کمین که گذشت سالار و زبی به قهوه خونه رسیدن سندلیا پر بود و قهوه خونه شد و مشتری ها رو سندلیای چوبی نشسته بودن زبی به سمت میز کنار ستون رفت سالار دستشو کشید و اونو سمت میز خالیه کنار دیوار نشوند دیوار تا یه متر و نیم کاشی بود کاشیای زرد رنگ مربعی شکل سالار کنار زبی نشست و به تابلو نقاشی پردخانی بالای سر زبی نگاه کرد تابلو فرشت و زال بود سالار سیگاری روشن کرد بعد پوک محکمی به اون زد و دودشو تو فضای دودالود قهوه خونه رها کرد کمین که گذشت رسول قهوه چی دوتا استکانه چای رو میز گذاشت و گفت مخبت سخفاله دیرو نتجای اسمال هفتقد سراغتو میگرفتم بهشون گفتم خونه مشنل میشینه سیفالله گفت رفتی از اونجا البته که حرفاش حساب نیه و راست گفته با چند وقت پیش خونه مشنل میشستم دویکی از اتاقا همسایی آزبی بودم و هشت خونه واره دیگه خب؟ وصله سراسدا و نقنوق بچه ها و دهبای زن و شوهر ها و آن آله پیرپاتالا رو عشتم وصله همین بیخبر یه یه خونه دروست گرفتم و از خونه مشنل رفتم وقت زوی نشونی خونه رو میدونه رسول غفتچی دیگه چیزی نگفت و رفت تا به بقیه مشتریاش برسه سالار خونه دروست گرفته بود تا پسرش سهراب و دخترش سرنا رو ببره اونجا پیش خودش و آروم و بی صدا زندگی کنن کمی که بزشت سالار استکانه چایی رو برداشت و چند جره خورد به دهنش برد مزده اومد جوشیده بود استکانه چایی رو تو نمریکی دبر کرد رسول غفتچی که دو میز اون طرف در بود دوید و گفت آقا لا همیشه میگفتی چای باست پرنگ باشه ته نقل کم مایگی و پار مایگی نساق رسول اکیه جوشیده اومده کامیده رسول غفتچی که از حرف سالار دلخور شده بود استکانه دبر شده رو برداشت و گفت چایی کلکت هست چایی رایی چون این هفته میره سالا رسول غفتچی اینو گفت و رفت سراغ سماور سوم و دوباره چای ریخت سه سماور روی سکو گرگل میکردن و کنارشون چهار کتری بزرگ روی شلی میجوشیدن بیشتر مشتری ها طرفدار چای سماور زغالی بودن تا کتری های رویی زبیه که رو به روی سالار نشسته بود چاییشو سرکشید و گفت ای بس چایی رسول غفتچی نی درد تو یه چیز دیگه سالا سالار تصیگارشو روی میز فشار داد و گفت یه چلوم از مادر عروس زبیه خندید کمی که ازشت رسول غفتچی یه سکان چای دیگه ای برای سالار آبورد سالار چایی رو سرکشید و همینطور که به خاله گوشتی گردنش ور میرفت رو به زبیه کرد و گفت بنار زبیه اسمایل هفت خرد پی من بوده؟ دریه تخت خورده با نوبت سالاریه آخ سالار ما شده تو خاطرت هست شعبون بی مخ چطور آخ شعبون شد و ما همینطور موندیم حالا نوبت ماست آخ سالار البته اسمایل هفت خرد حواسش جمعه بیرا نیمده سراغ ما بلوا شده بدتر از بیست عشت مردان کار از دست آرژان و معمولا در اومده نوبت اسمایل هفت خرده که بیاد وسطو محرکه داری کنه هه لیوونه گفت و احمق باور کرد نداشتیم آخ سالار نقلشمه همه جا پیشیده شما سر تو مثل که هم کردی زیر برف از هیچی خبر نری نوتیه های از سردولاب و رززاقی و ناسر جگرکی هم هستن البته که دارودسته اسمایل هفت خرد از همه بیشترن و جنمشو دارن فکر و خیال سالار رفت به سال سی و دو با خودش گفت اون روزا دارودسته شعبون بی مخ و تیه ریخدن تو خیابونه و مهدکه رو خوابوندن از اون محرکه مقه به وقت بود که کارشون گرفت و وزشون توب شد دیگه شد همه کاره میدون میبو شعبون بی مخم شد همه کاری دربار سالار تو فکر بود که با صدای زبیح به خودش اومد آخ سالار حالا وقتشی که خودی نشون بدیم همه پای کارم خوبیت نهر نیای وسط سالار به روبرو نگاه میکرد و به حرفای زبیح گوش میداد که یه دفعه ولولهی تو قهف خونه به پا شد میزای جلو تکون خوردن و مشتقه قهف خونه یکی کی بلند شدن اسمایل هفقت وارد قهف خونه شده بود و حبیب سماوری و یاور تنوری و هوشنگ هفترباز همراهش بودن اسمایل هفقت دومیز جلوتر از سالار و سندلی مخصوص خودش نشست سالار و زبیح بلند شدن سالار روبرو یه هوشنگ نشست پشت سر اسمایل هفقت رو میدید چند خط رو سرش کشیده شده بود سالار با دیدن سرووز اسمایل هفقت یاد حرفایی افتاد که تو زندان شنیده بود و خودش گفت دوست دارم بسرم سهراب و دخترم سرنا رو بیارم بیشه خودم با سهرابم مچ بندازم و دخترم سهراب برامون چای تازه دم بیار و کنارم بیشینه