امام باقر فرمود جابر اینایی که اسم ما اهل بیتو میارن فکر میکنن با این اسم کافیه فولاخ آیان خوهران امام باقر قسم جلاله خورده فولاخ ما شیعتنا شیعه ما نیست مگر کسی که اینطور باشه الا من تقالله و اطاعه مگر بنده خدا باشه و تقوا باشه بعد آقا امام باقر برای اینکه بیشتر روشن بشه مبهم نباشه خبا تقوا یعنی چی فرمود جابر یعنی اینطوری باشه وما کان یعرفون یا جابر اگه شیعه های ما رو میخوای بشناسی شیعه های ما شناخته نمیشن مگر به توازو فروتنی یک ول امانه امانت داری خیانت نکنن به امانت حالا امانت یه وقت کلیده به یکی میسپوری یه وقتی مسئولیت یه کشوره امانت واقعا کسانی که نمیتونن این امانت رو نگه دارن نیان به سحنه برن کنار اگه میتوانن بیان خیلی مهمه امیر المومنین به یکی از استانداراش نوشت نوشت این مسئولیت برای تو امانته تو امه نیست پشت خودتو ببندی معروف بشی انا امالکه لیسلکه به تو امه ولکن فی اونوگکه امانه در روایت داریم اگر کسی در یه پستی قرار داره که میبینه کسی بهتر از اون هست اگر بمونه خیانت کرده خدا رحمت کن آشقباس قومی رو منبر بود مشهد دید آشقباس طربتی نشسته آشقباس طربتی خب اونم منبری بود مرد متدینی بود آشقباس قومی آمد پایین گفت شما نشستی من منبر نمیرم شما برو خیلی مهمه فرمود یک توازو دو امانت شیعه های ما رو با اینا بشن و کسرت ذکر الله یاد خدا و سوم روزه و صلاح زکات نیکی به پدر و مادر و تعاهد لجیران من الفقراء رسیدگی به همسایه های فقیر و اهل المسکنه کسایی که وضعشون خوب نیست و صدق الحدیث راستگویی شیعه که دروغ نمیگه دروغ نمیگه و تلاوت القرآن قرآن خاندن و این آخری که خیلی مهمه من سندش رو گفتم توی انترنتم بزنید میاد جابر والله شیعه ما نیست مگر کسی که این ویژگی ها رو داشته باشه توازو امانت و یاد خدا و روزه و نماز و رسیدگی به پدر و مادر و همسایه و فقراء و راستگویی و قراعت قرآن این آخری دقت کنید و کفل السن ان ناس الا من خیر زبانش رو از ریختن آبروی دیگران حفظ کنید زبانش رو از زربه به دیگران حالا این زبان امروز دو قسمه یه زبان حقیقیست یه زبان مجازیست تو فضاهای مجازی تخریب کردن لجن پراکنی آبروریزی اینا خیلی مهمه این آقا امام باقر علیه السلامه خب اما رابطه امام با مردم من اینم یه اشاره بکنم و خیلی وقت شما رو نگیرم میدونید اعمه ما مسلحن حادی هستید تو زیارت جامعه کبیرن میگیم شما هداتید هدایتگرید حادی هستید منشه خیرید آدتکم الاحسان سجیتکم الکرم من یه چند تا نمونه از امام باقر علیه السلام ارز کنم راجه به این که به هر حال امام با مردم این داستانه که ارز میکنم داستانه قشنگیست شخصیست به نام حکم ابن اتیبه حالا با اسمش کاری نداریم شما خلاصه کنید بگید حکم میگه ما نشسته بودیم خدمت امام باقر خوب دقت کنید آقایان و خوهران نشسته بودیم خدمت امام باقر یه آقای از در وارد شد در حالی که وضوع گرفته بود و دستاشه خیست بود خدمت امام باقر سلام کرد و گفت یبن رسول الله من یه سؤالی از شما دارم میخوام ببینم من اهل بهشتم یا نه من با شما هستم یا نه من آدم خوبی هستم یا نه آقا فرماندن که خب بفرمایی گفت من اقایدم رو برا شما میگم خلاصه دینم رو برا شما میگم همین شما هم که اینجا نشستید الان میتونید خلاصه دین روی کاغذ بنویسید مثلا من نماز میخونم روزه میگیرم حجم رفتم خامسم رو دادم به فقرها کمک میکنم بد اخلاق نیستم هر کسی مصفتات تو زندگیش داره یه منفیهایی گفت آقا زندگی من تو سه تا کلمه خلاصه میشه سه تا کلمه خیلی جمع جور وقت آقا باقرم نگرفت گفت یبن رسول الله زندگی من تو سه تا کلمه جمع جورمه یک اینی احب بکم و احب بمن یهب بکم من شما رو خیلی دوست دارم هر کم شما رو دوست داره من دوستش دارم از دشمنان شما بدم میاد هر کم با دشمنان شما رفیقه ازش بدم میاد خب این میشه تولی و تبری ولایت و براوت اساس دینه حل دین الا الهب و البغز دین همش حب و بغزه دیگه ما چیزهایی رو دوست داریم ما چیزهایی هم بدمون میاد میگیم لعنالله بنی امیه به امام حسینم میگیم سلمون لمن سالمکم گفت آقا من سه تا دکته تو زندگیم هست یک من شما رو دوست دارم از دشمنان شما بدم میاد دوم حلال شما رو حلال میدونم حرام شما رو هرام میدونم آخه امروز تو جامعه بعضی خودشون حلال حرام درست می کنن همه مراجعه نوشتن این حیوان نجسته ایشون میگه پاک باقا شما اول بگو مجتهدی یا مقلدی همه دکتر ها میگن این قرص برای شما زرر داره شما میگی سود داره خب برو بخور میمیری فوقش دیگه یه رساله باس کن یه مرجع بیار همه مراجعه میگن مثلا این نجسته ایشون میگه پاک همه اقایون بگن این حرامه این شراب حرامه نه این اشکال ندارد همه بگن اقایون خانون نامحرمه زن برادر نامحرمه از انذار من محرمه کسایی کن خودشون امروز حلال و حرام درست می کنن حرام رو حلال می کنن حلال رو حرام می کنن گفت آقا من حلال شما رو حلال می دونم حرام خودم حلال و حرام اخترانه می کنم اولا این قرآن اومد دید چی پاکه چی نجسته چی حلاله چی حرامه اون هم که تو قرآن نیمده تو حدیث اومده این دوتا سوام انتظار فرج می کشم که حالا انتظار فرج می دونید از اون زمان مطرح بوده یعنی گشایش که یه معنای گشایش هم ظهور امام زمان ارواح نافده هست آقا فرمودن بیا جلو آمد جلو امام باقر فرمود نه تنها تو اهل نجاتی بلکه در بهش همسایه امیر المومنین رسول خدا امام حسن امام حسن امام سجاد تو اصلا تو بهش کنار مایی شک نکن و یه دستی به سر و روی این آقا کشید رو سینش کذاشت انقدر خوشحال شد گره کرد سه تا کار شما رو دوست دارم حلال و حرام شما رو رقایت می کنم انتظار فرج می کشم یه داستان دیگه بگم و جمع کنم یه آقایی وقتی آمد خدمت امام باغر خب امام حل مراجعات مردم بودن گفت آقا من یه آدم کمعملی هستم رجلون زعیف العمل اما دو تا ویژگی دارم یک مال حروم نمی خورم لا اکل اکل الا حلال سعی کردم تو زندگیم لغم حروم نیاد دو رابطه جنسی حرامم ندارم یعنی دو چیز رو کنترول کردم یکی شهوتم یکی شکمم دو تا شین شکم و شهوت اما کمعمل همالا بگی امره زیاد رفتم قرآن زیاد خوندم نه خیلی علم مستحباد نیزم فقط سعی کردم تو زندگیم این دوتا رو رایت کنم شکم و شهوت از راه حرام پیش نبرم آقا فرمودن بالاترین عبادتو تو داری افزلل عباده افتل بتن ول فرج بالاترین عبادت کنترول شکم و شهوت انشاءالله خدا به هممون توفیق عمل انایت بفرماید السلام علیک یا عباد جعفر یا محمد ابن علی ایوه الباغر و یبن رسول الله یا هجت الله علی خلقه یا سیدنا و مولانا انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بکه الالله و قدمنا که بین یدن یه هجاتنا یا وجیعن عندالله اشفع لنا یا وجیعن عندالله اشفع لنا ای ولیالله داور السلام دلها رو روانه کنیم قبرستان بقی کنار قبر خاموشه امام باغر که قاعدتن از زائرهای ایرانی همیشه کدوم مدینه نیستن غالبا همه رفتن مکه دلها رو روانه کنیم کنار اون قبر خاموش ای ولیالله داور السلام ای سلامت از پیمبر السلام پیغمبر سلام رسونده ای شد السلام ای باغر آل رسول چارمین فرزند زهرای بطول ای نبی بر تو فرستاد سلام وی به زین العابدین ماه تمام آجان تو خزانه شمسی انجاز دپنگ تو تاری فرسی از رشت نکرگود به ذهن Shape جرافه یه خزانه باقیาง بعض دزهره دین آنها از میدون شده افراد و علام夏پس انه ایده�ی implañ از ماه سرآ swim ای دل شیعه چراق طربتت قبر چراق نداره اما دل شیعه چراقه ای دل شیعه چراق طربتت دیده ها دریای عشق قربتت یه پیراهنی داشت آقا خیلی توش نماز خانده بود سفارش کرد به امام صادق فرمود منو با همین پیراهن به خاک بسبر البته بعد از چند تا کفن این پیراهنی که توش نماز خانده بود میخوام ارز کنم آجان کربلا هم یه پیراهنی عبی عبدالله آخرین لحظه پوشید فرمود دیگه این پیراهن رو نبرن اما حتی این پیراهنم به تن حسین باقی نگذاشته شما هم با کفن به خاک سپرده شدی هم با پیراهن اما جد غریبت حسین میان یه قطعه بوریان الان هر کجا نشستید یا حسین السلام علیه و باید یا ابا عبدالله و علیه الارواحی التي حلت به فنائی علیش منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی الليل و النهار و بار و لا باج علو الله آخر العهد منی لزیارتكم السلام علیه وسلم و علیه ابن الحسین و علیه ابن الحسین و علیه ابن الحسین سلام علیه و باید یا ابا عبدالله به اتفاق شنیدیم سخنرانی اجتال اسلام و مسلمی دکتر رفیعی رو در برنامه بربال سخنرانیه این سخنرانی ساعت 13 امروز برای شما تکرار خواهد شد ما همچنان افتخار داریم که از رادیو معارف همراه شما هستیم یک و چهر و پنج دقیقه و روایت کتاب جامانده از پسر روایت کتاب بر اساس کتاب جامانده از پسر نوشته مرزی نفری به نام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب از رادیو معارف می شنوید در این مرامه گذیده ای از کتاب جامانده از پسر در ساختار روای نمایشی اختباس و روایت می شه ماجراهای این رومان در سال 1342 اتفاق افتاد و در اون قیام پانزه خورداد مردم پیشوا و ورامین روایت شده قیامی تاریخی که در اون هزاران نفر از مردم با شنیدن خبر دستگیری حضرت امام خمینی رحمت الله علیه کفن پوش به سمت تهران حرکت کردن شخصیت اصلی این رومان مردی به اسم سالاره کسی که از خونه و خونوادش ترد شده اما می خواد آینده زندگیش و همراه فرزندانش بسازه بلی زندگی طوری که اون می خواد پیش نمی رو و سالار وارد معرکه می شه که از اون خبر نداره در برنامه های قبل تا جایی شنیدید که دای جمشید از آزر زن سالار خواست فرصت دیگه ای به اون بده تا به زندگیش برگرده اما آزر قبول نکرد و گفت چند ساله که سالار اونو بچهاش سهراب و سرنا رو رها کرده و رفته و دیگه نمی تونه برگرده سالار به دای جمشید گفت درد آزر پوله و وقتی به فهم شوهرش پول دار شده تصمیمش عوض می شه در برنامه قبل تا جایی شنیدید که سالار برای به دست آوردن پول با اسمایل حفقت همراه و وارد معرکه مقابل با مردم پیش و ورامین شد مردمی که برای اعتراض به دستگیری امام خمینی قیام کرده بودن و حالا ادامه روایت کتاب جامانده از پسر در قسمت ششم مردم شونه به شونه هم استاده بودن با شلی که چند تیر هوایی نظامیان حکومتی به دی از مردم پراکنده شدن اسمایل حفقت به نوچه هاش دستور داد که وارد معرکه بشن و مردمو متفرخ کنن بعضی از سرباز ها با گنداغ توفنگشون به مردم می زدن به دی پراکنده شدن و به خونه هاشون رفتن اما بعضی که نه از توفنگ آجان ها می ترسیدن نه از زخم غمه و چاقوه نوچه های اسمایل حفقت تو سحنه موندن چند نفر کفن پوش جلی جمعیت راه می رفتن دو طرف جده باغراباد و رامین پر بود از جمعیت سمت راست قهف خونه افتابگردان بود و سمت چپ تا چشم کار می کرد گندمزار گندمزار هایی که دورنگ شده بودن بعضی جه ها درو شده بود و لخت به نظر می رسید بعضی جه ها مثل فرش مخملی بود و سرسبز با حمله آجانا و نوچه های اسمایل حفقت مردم به سمت گندمزار فرار کردن یه دفعه یکی از بین جمعیت فریاد زد فرار نکنین ما باید به تهران برسیم سالار به سمت مرد انقلابی دوید و با چوب پهلوی اون زد مرد خم شد و با دست پهلوشو گرفت و گفت آخ شافرانی شده زبانگاری شده سالار به اون تشر زد و گفت آره روی امت مرد برگشت و داستشو به سمت سالار گرفت سالار داستو از اون گرفت و به سمتی پرد کرد مرد خم شد و داستو برداشت سالار از پشت با چوب به اون زد مرد رو زمین افتاد سالار هاج و واج به گندمزار خیره شده بود چند نفر در حال فرار بودن سالار چاقو و غمه داشت ولی دلش نمیخواست مردمو بزنه بیشتر اونا رو میترسون تا برن و اونجا نمونن اون همینطور که بگندمزار خیره شده بود تو فکر رفت و با خودش گفت بسر سیمار این بیچارها کارگر هستن از صورتهای افتاد سختشون معلومه که صبحشون تو زل افتاد جون کردن شاید همون افتاد مغزشون رو داقم کرد و فکر کردن میتونن با داست و چماق جلو سلطنت و ایزه سالار تو فکر بود که با صدایی به خودشون برد یا مرد یا خبینی سالار به سمت صدا برگشت پیره مردی کفن پوش بود که وسط جاده استاده بود و تکون نمیخورد سالار مقابلش استاد و گفت زود انجا برو پیره مرد پیره مرد اکس امام خمینی رو که تو دستش بود بالا گرفت سالار با چوب به اکس زد پیره مرد پاشو بالا گرفت تا مانه افتادن اکس بشه سالار برگشت جوانی با داست به سمت اون رفت یه دفعه اوشنکفتر باز از راه رسید و زربه به جوان زد روی پل خلوت شده بود سالار گوشه ای استاد یه دفعه نگاهش به گروه بان رست نمی افتاد اون در حالی که تو فنی دستش بود فریاد زد همه رو بگیرید هرکی اینجا استاده بگیرید خرابگاره رو بگیرید بیشتر مردم پراکنده شده بودن و به سمت گن دمزارهای جاده ورامین میدفیدن سالار استاده بود و به مردم نگاه میکرد که صدایی شدید آقسانا بیا بریم بیا بریم پیش بچه ها رفتن دیگه زبیه بود سالار دست اونو پستد و گفت فیلکان زبیه چه چشم آجان ها با دار و دسته اسمایل هفخت کنار جاده استاده بودن سالار فکر نمیکرد اون همه جمعیت بیان کمی که گذشت چند نظامی به سمت گن دمزار شلی کردن سالار به اطراف نگاه کرد کسی نبود سیگاری روشن کرد هوا تاریک شده بود نیروهای نظامی سوار جیب پرتشی شدن جیب را افتاد آجان چاقی کنار واند استاده بود و با اسمایل هفخت حرف میزد کمی که گذشت اسمایل دستی به سیبیلش کشید و گفت دو نفر از کل و گنده هاشون فرار کردن همون پیره مردی که کفن پوشیده بود با اون که پاش میلنگید و کلش تاس بود برید بیاریدشون زبیه ته سیگارش رو روزمین انداخت و با پا لش کرد و گفت آق اسما خودتون گفتین بزنیدشون تا پخشند قائله خط شد دیگه گرفتن و دست بنزدن کار آجان هست به ما دخلی نداره قبل از اینکه اسمایل هفخت حرفی بزنه حبیب گفت ما باید بین جا باشیم وگر نه دوباره تجمع مو میکنن باید نفله بشن زبیه فهمیدی نفله الان که ظلمات حبیب با این سپریمو صبح گردیم البت که هفتا تومنو برا امروز قرار کرده بودیم فردا قیمتش جداست اسمایل هفخت که به بانت لمداده بود دود سیگارشو بیرون داد و گفت الان آجان ها برمی کردن تا نیومدن کنمتونو نشون بدید گفتن هر قرابکاری رو تحویل بدین نرقش سوال سب بشه اسمایل هفخت به چند نفری که پشت وانه تکیه داده بودن اشاره کرد و گفت قهوه خونه و پشتشو شما بکرده ده بجام بگه دار و دست اسمایل هفخت به سمت چپ جاده رفتن و هوشنگ کفتارباز به سمت قهوه خونه ی آفتابگردان دوتا فانوس بالای در چوبی آویزون شده بود هوشنگ در چوبی رو به داخل هل داد بعد کنار در ایستاد و زلزد به داخل قهوه خونه ی آفتابگردان که مال دایی جمشید بود بیس نفری تو قهوه خونه نشسته بودن کنار دیوار چار سکوی آجوری بود که روش زیلو پن شده بود سه نفر روی سکوی اول نشسته بودن و کمر مردی رو که دراز کشیده بود می مالیدن قهوه خونه پر بود از مردایی که به سندلی های چوبی تکیه داده بودن و چای می خوردن کمی که گذشت چند نفر سدشون رو برگردوندن و به هوشنگ کفتارباز نگاه کردن گفت ساسه صاحب اینجا کیه هست؟ دای جمشی دستشو با لنگی که روشونش انداخته بود خوش کرد و گفت فرمایش هوشنگ به جمعیت نگاه کرد روی دو میز جلویی نون و پنیر بود هوشنگ گفت آقا که وقت شانی چرا داری قضا میدی؟ گفتم فرمایش صدای همهمه تو قهوه خونه پیچید مردی که رو سکوی اول دراز کشیده بود بلند شد و نشست هوشنگ میز اولو هل داد دو مردی که پشت میز نشسته بودن بلند شدن و به کار هوشنگ اعتراف کردن دای جمشید استکانه چایی رو که تو دستش بود رو سکو بذاشت بعد دست هوشنگو گرفت و پرسید فوزولی یا مفتش؟ هوشنگ کفترباز دستشو از دست دای جمشید بیرون کشید هوشنگ کفترباز موهای سرشو تراشیده بود و پشت سرش به اندازه گردوی بر اومده بود به جای مویی که رو سرش نداشت سیبیل بلند و پرپشتی داشت که چند تا تار سفید توش افتاده بود اون رو به دای جمشید کرد و گفت دونوال دوتا خانوکاین اینجا خواهیم نشدن؟ دای جمشید که شونه به شونه ی هوشنگ کفتربازی سده بود دستشو تو جیبه کت مشکیش کرد و گفت آدرتی خدا چشت در یک گرنسته میگا که هوشنگ حرفی نزد و گردن کشید سمت چپ قهفه خونه دای جمشید ادامه داد مردم میان اینجا میخوان چند دقیقه خستگی در کنن و برن دنبال بدبختی هاشون خراب کار کجا بود هرکی اومد اینجا از دست قلخور زن و نقنق بچهش فرار کرده کمی که گذشت در باز شد و علی قدم تو قهفه خونه گذاشت به دنبال اون یاور نوچه اسمایل هفقت دوید تو قهفه خونه و گفت سکانتول سک دای جمشید به سمت صدا برگشت و نگاهشت و نگاهه پسرش علی افتاد دست روی شونه اون گذاشت بعد رو به یاور کرد و با تشر گفت چه خبرته حرف دهنتو بفهم اومدی تو کارو کاسبی خودمون به امون فوش و بد و بیره میکن یاور دست علی رو کشید و با صدای بلند گفت ادوالای پشت بوم رو سر من خواهد فیخت اونجا چقدر حتی میکرد من فرستدمش ملک خودمونه صدا میومد گفتم برو ببین تو این بلوشو کسی رو پشت بوم ما نره بابا من کاسبم باید دوزم کاسب میکنم یا نه یکی میگه چرا شام میدی یکی میگه چرا روبوم خودتون رفتی اینجا چه خبره بابا یاور که کنار حوشنکفترباز استاده بود فهمید که علی فسر دای جمشید و اینجا قهف خونه خودشونه تیرش به سنگ خورده بود و بی خود دنبال حلی کرده بود جمعیت و قهف خونه زیاد بود و یاور نمیتونست بیگدار باب بزنن برای همین گفت ما با ملک کاری نهارید دنبال چند تا خراب کاریم دای جمشید رو کرد به پسرش علی و با اشاره به اتاق گفت تو برو کاسه قندونو پار کن و بیار امروز قنگیرمون نیومده و دستمون تو هنه مونده دای جمشید به سنفری که روی سکوی اول نشسته بودن اشاره کرد و ادامه داد شما هم دنبال حلی برید یه سرم به دیزیا بزنید کارگره ها انو نیومده هم مردم گرستن برید تا من ببینم این آقایون چی میگن دای جمشید سندلی رو کشید و نشست بعد با دست دو سندلی رو به یاور و حوشنگ نشوندد و گفت بفرماییم یاور و حوشنگ نشستن دای جمشید رو به اکبر شاگرد قهف خونه کرد و با صدای بلند گفت اکبر دوتا چهار یا دوتا قلیون بردار بیاد آقایون خستن دای جمشید اینو گفت و کلاه رو سرش جا به جا کرد بالای پیشونیش سفید تر و صورتش لاغر شده بود دای جمشید اینو گفت و صورتش لاغر شده بود دای جمشید اینو گفت و صورتش لاغر شده بود دای جمشید اینو گفت و صورتش لاغر شده بود دای جمشید اینو گفت و صورتش لاغر شده بود دای جمشید اینو گفت و صورتش لاغر شده بود دای جمشید اینو گفت و صورتش لاغر شده بود