من ارز میکنم که این رسمی که تو نوروز آوردیمش ما تو روایات ما مرا قدیر آمده اونجا باشه سر جاش بل اصلا با اون کاری ندارم یه رسم باستانیست خوبم هست عیدی دادن اتعام به هم سرزدن خوشحال کردن کودکان لباس نو پوشیدن ما تو نوروز چقدر خوشحالیم میدید دیگه حتی تو مهارمزون هم که واقع شده بود امسال بلاخره مسافرات ها مردم سر جاش بود خیلی ها شبها خونه هم میرفتن در صورتی که این تعبیر امام رزاست راجع به قدیر یوم سرور روز شادیست یوم تبسم روز خندست یوم اتعام روز اتعامه شیعه های ما در راه ولایت ما حزینه میکنن حالا هر کسی به اندازه خودش شهید سلیمانی جانی شو حزینه کرد بله اون یه حزینه است کربلا یاران امام حسین میسم تمر امار یاسر مالک اشتر بزل جان کردن بعضی ها بزل مال میکنن خدیجه کبرا برا محبت پیانبر مالشو داد بعضی ها بزل علم میکنن علامه امینی برا قدیر سی سال نشست ده هزار تا کتابو دید چارده جرد القدیر نشست سابت کنه قدیر مال مالیست اهل سنت هم اعتقاد داره تمام منابعش از اهل سنت سابت کرد یک کسی بزل هنر میکنه مثل مثلا آقای فرشتیان میاد یه تابلو میکشه یکی بزل مال میکنه میگه آقا من قدیر پنی نفر رو غذا میدم یکی بزل آبه یکی یه چراق داره خونش میزنه یه جوری خلاصه شیعه های ما اولین ویژگیشون این است که در راه ولایت ما حزینه میکنن بزل شما تو زیارت اربعین چی میگید میگید و بزل مهجته امام حسین خودش بزل کرد جانش رو داد بزل مهجته فرمود شیعه های ما رو با این صفت بشناسید حزینه کردن برا ولایت این اولیش دو المتحابون فی ولایتنا اینا همه با هم یه وجه مشترک دارن و اون ولایت ماست همه من محب به امیر المومنینیم دیگه خب اینا با این وجه مشترک همه همدگر رو دوست دارن برا هم نمیزنن همون نمیکوبن تخریب نمیکنن خیلی مهمه خیلی حواسمون باید جمع باشه این دوبامین ویژگی شیعه های ماست همدگر رو دوست دارن چقدر مگه ما عمر میکنیم اینقدر قهر درگیری دعوا اختلاف اینا خوب نیست ویژگی سبوم شیعه های ما فلمود المتظاورون فی احیا امرنا شیعه های ما متظاورون یعنی به زیارت هم میرن منتظا میرن چی به زیارت هم بشینن دو کلو تخمه بشکنن یا مثلا فیلم ببینن نه احیا امرنا میرن امر ما رو احیا کنن یعنی چی امر ما رو احیا کنن الان محرم نزدیکه خب هر کسی تو فامل یه شب دو شب روزه بگیره فامل دوره هم جمع میشن یه توسطلی تو خونشون گفته میشه یه یادی از احل بیت میشه یه چایی میخورن چشم هم چشمی هم نکنیم اون این قضا رو بده ساده همین روزه های خانگی یک زیارت جلسات قرآن دو ماه رمزان روزه های ماهیانه شیعه های ما دیدن هم میرن فی احیا امرنا دیدن هم میره قیبت توشه توحمت توشه اما نه یه دعای توسطلی خونده میشه یه دوتا مسئله گفته میشه بعدش یه چایی نوشیده میشه با هم همدیگر رو میبینن تو همین جلسات ها دادن میفهمه که اجاره شقب افتاده خب کمکش کنن که مریض داره برایش دعا کنن که دختر داره که پسر داره دختر و پسرها خانوادها همدیگر رو بشناسن حضور با همدیدن با هم بودن یکی از فرشتگان الهی از خدا اجازه گرفت اومد رو کوره زمین به چهره یک انسان فرشتها میتونن به چهره ی انسان در بیان دیدی آقای در یه خونه ی واسه داره در میزنه گفت بذار با همین صحبت کنیم دیگه اولی معموریت ما آمد و صدام کنم که نمیدونست این فرشته است گفت شما اینجا چه کار داری؟ گفت دلم تنگ شده اومدم به این رفیقم سر بزنم گفت یعنی چیزی نمیخوایی ازش قرضی مرزی پولی زمانتی فقط اومدی به این سر بگفت آره بابا اومدم ببینمش گفت عجب پس پذابت بگم من فرشته الهیم به چهره ی انسان اومدم خدا میفرماید منزار اخاه المؤمن کسی به زیارت برادر مؤمنش بره به قصد این که آقا فقط اومدیم ببینیم نه برای دعوت اومدیم نه برای وام اومدیم نه برای قرض اشکالی هم نداره به اون عنوان باشه آقا اومدیم شما رو ببینیم میفرماید کسی به زیارت برادر خانواده مؤمنی بره کمنزارنی مثل این که من خدا رو زیارت کردم آقا یا یه نمره به خودتون بدید ما همه شیعه ایم یعنی معتقد به امامت امیر المؤمنین بعد از رسول خدا معتقد به قدیر و پیروه امیر المؤمنین و فرزندانش به نصف قرآن خب حالا این شیعه چه ویژگی هایی داره انما شیعتو علیین شیعه امیر المؤمنین المتبازلون فی ولایتنا در راه ولایت ما خرج میکنه ولو یه لامشا به قدیر بزنه یه چراغ روشن کنه دو المتحابون فی وبدتنا برادر به هم عشق میبرزن براهم نمیزنن سه المتظاورون فی احیاه امرنا میرن به هم سر میزنن به خاطر که یاد ما اهل بیت رو زنده کنن چهارم اللذین ازا قذبو لمیزلمو شیعه های ما اگه عصبانی بشن ظلم نمی کنن نمیگه عصبانی نمیشن خشم یک لطف خداست اصلا آدمی که قذب نداشته باشه به تعبیر اموزی بیرگه مگه میشه خشم نباشه حضرت موسا همین روزا وقتی از میقات برگشت با عصبانیت با سامری برخورد کرد امیر المومنین به عبازر فرمود تو برا خدا قذب میکنی عجر داری قذب نباشه آدم نمیتونه بجنگه انقلاب کنه جلو دشمن بیسته اما خشم در مقابل دشمن خوبه در مقابل عدو خوبه دیگه نه آدم نسبت به زنش عصبانی بشه زن نسبت به شوهرش عصبانی بشه اینجا جای کزمغیزه فرمود شیعان ما وقتی عصبانی میشن ستم نمی کنن حرف ناروانه میزنن زود میگذرن قرآن هم در سوره شورا میفرماید در سوره آل امران هم داریم ول کازمین الغیز کنترول خشم دارن شیعان ما مدیریت خشم دارن اینو برا آقایونی میگم که تو خونه بد اخلاقن به اندک چیزی تند میشن عصبانی میشن ناسزا میگن خانومایی که تو خونه عصبانی هن بدانید آقایان عزیز چرا خانه رو میگن مسکن یعنی محل آرامش چرا شب رو میگن سکن یعنی محل آرامش شب چقدر آرامه لذا اکثر دوزی ها تو شب صورت میگره چون روز نمیدونه همی بینن بی سرا صداست بره دوزی میکنه قرآن میگه ما شب رو سکن قرار دادیم خانه رو مسکن زنم دقیق کنید زنم تو خونه باید محل سکینه و آرامش باشه همونطور که شب آرامشه خانه آرامشه ذکر آرامشه همسرم تو خونه باید باعث آرامش باشه آیه قرآنه سوره روم آیه بیس و یک و من آیاتهی ازواجن لتسکنو زنی که تو خونه آمل بدخلقی باشه لتسکنونه باشه پیش خدا مسئوله مردی که تو خونه سکونت آرامشو به هم بزنه پیش خدا مسئوله چرا در جایی که مسکنه و زن لتسکنوست داد و دعوا و درگیری و این شیعه های ما اهل درگیری نیستن من بحثم رو تمام کنم وقتم گذشت ویژگی بعدی فرمود و ازا رزو لم یسرفو شیعه های ما در حال خشنودی اهل اسراف نیستن داره ولی اسراف نمی کنه یک وقت نداره اسراف نمی کنه خب نداره میخواد چیکار کنه نداره چه اسراف اما داره و اسراف نمی کنه اسراف تو کشور ما زیاده تو تالارهای ما تو عروسیهای ما تو عزاهای ما اینقدر اسراف بده که خدا در قرآن اینایی که چیز رو دور میریزن میگه داداش شیطان دقیق کنید ای بابا دیگه از این بدتر نمیشه برادر آدم بشه شیطان وای اِنَّ الْمُبَذِّرِين کَانُ اِخْوَانَ شَيَاتِين مبذر یعنی کسی کالا رو دود جلس دود برنج و غذا رو دور میریزه کسی که دور میریزه برادر شیطانه خب این پنجتا دوتا صفت دیگم فرمود برکتون علامن جاورو و سلمون علامن خالتو شیعه های ما برکتن برا همسایه همسایه آزار نیستن برکتن همسایه لذت میبره اگه میخواد از این محل بره همسایه عشق میریزه نمیگه الحمدلله که این رفت برکتن و سلمون لمن خالتو اگه با کسی رفیق باشن سلمن یعنی عذیت نمی کنن اصلا مسلم کسیه که دیگران از دستش در امان باشن اینا ویژگی های اجتماعی یک شیعه هست بله ما روایاتی داریم مثلا شیعه کسیه که از نظر اعتقادی این طور باشه از نظر اختصاص این راجب ویژگی های اجتماعیه انشاءالله خداوند به همه من این صفات رو انایت بفرماید السلام علیک یا عبا جعفر یا محمد ابن علی ایه الباغر و یبن رسول الله شهادت امام باغر علیه السلام امروز بدن امام باغر که توسط هشام مسموم شده بود در پنجا و هفت سالگی امام مسموم شد توسط امام صادق قصد داده شد توسط امام صادق کفن شد چون آقا وسیعت کرد به امام صادق خودت کارمو انجام بده توسط امام صادق تجهیز شد پیراهنی که امام درش نماز خونده بودن شبها روزها اون پیراهنم فرمود منو تو همین کفن کنید اونم علاوه بر کفن بر بدن امام قرار داده شد امام باغر علیه السلام اعلام رسمی شد که ایشون کنار بدن پدرش امام سجاد خاک میشه لذا مردم اومدن تعتیل شد مدینه شاگرده اومدن همسایه ها اومدن بدن امام باغر رو اووردن قبرستان بقی کنار بدن جدش امام مجتبا کنار بدن پدرش امام سجاد آقایی که کربلا دیده آقایی که شام دیده آقایی که چهل منزل در چهار سالگی اصارت کشیده آقا امام صادق بدن بابا رو میان قبر گذاشتن آقا جانم مدینه امروز یه تششیه با شکوهی به خودش دید هفتم زیهجه برا امام باغر علیه السلام مردم در مدینه حاضر شدن اما مدینه چندین تششیه به خود دیده این یک تششیه با شکوه بود در روز در جلوی چشم مردم اما همین مدینه یه بدنی هم توش تو دل شب قسل داده شد و اون بدن زهرای جوان بود امیر المومنین شبانه بدن رو قسل داد شبانه بدن رو کفن کرد غریبانه بدن رو برداشت هفت نفر در این تشکیه شرکت کرده فدای مظلومیتت بشم آقا اومد کنار قبر یه نگاهی کرد چجور بدن رو تو قبر بگذاره بدن رو از کی بگیره به کی بده به ناگه از لحد دستی بر آمد نمایان دستی از پیغمبر آمد گل خود را گرفت از دسته دسته هیدر کشیدی همچه جان پیش در بر بعضی ها گفتن دستهایی شبیه دست پیغمبر هی صدا میزده فاطمه ما به خودم برگردن سلام کرد السلام علیک یا رسول الله بعد یه جمله گفت یا رسول الله یادت شب عروسی دست فاطمه رو تو دستم گذاشتی گفتی حاضهی و دیعتی این امانت حالا من این امانت رو برگردندم لقد استرجعت الودیعه و اخذت الرهینه صل الله علیک یا فاطمه تو زهرا یا بنت رسول الله اللهم صلی علی محمد و عالی محمد و عکل فرج عالی محمد ما موجودیت خودمون رو اعلام میکنیم پروردگار به رسول شرمونه اسلام رو به همه معرفی بکنیم هر نقطه از جهان اسلام در هر باقی سریع تا دنیا صدای ما رو بکنه در پرتوب آفتاو به ایمان با راڈیو معاره راڈیو معاره در اینجا چیم به جهان روشنوعی و معرفت روایت کتاب بر اساس کتاب جامنده از پسر نوشته مرسیه یه نفریه باید شده قیامی تاریخی که در اون هزاران نفر از مردم با شنیدن خبر دستگیری حضرت امام خمینی کفن پوش به سمت تهران حرکت کردن شخصیت اصلی این رومان مردی به اسم سالاره کسی که از خونه و خونوادش ترد شده اما میخواد آینده ی زندگیشو همراه فرزندانش بسازه ولی زندگی طوری که اون میخواد پیش نمیرو سالار وارده معرکه میشه که از آزر زن سالار خواست فرصت دیگهی به اون بده تا به زندگیش برگرده اما آزر قبول نکرد و گفت کن ساله که سالار اونو بچهاش سهراب و سرنا رو رها کرده و رفته و دیگه نمیتونه برگرده سالار به دایی جمشید گفت درد آزر پوله و وقتی به فهم شوهرش پول دار شده تصمیمش عوض میشه سالار برای به دست آوردن پول با اسمایل هفخت همراه و وارده مرکه مقابله با مردم پیش و ورامین شد مردمی که برای اعتراض به دستگیری امام قیام کرده بودن در برامه قبل تا جای شنیدید که بعد از پراکنده شدن مردم حوشنک افترباز و رفیق شیاور به دستور اسمایل هفخت به قهف خونه افتابگردان که مال دایی جمشید بود رفتن تا به خیال این که دو نفر از سردسته های جمعیت انقلابی اونجا هستن اونا رو بگیرن و پیش اسمایل هفخت ببرن دایی جمشید از یاور حوشنک خاص رو سندلی بنشینن بعد رو کرد به اکبر شاگرد قهف خونه و گفت برای اونا چایی بیاره و حالا ادامه روایت کتاب جامانده از پسر در قسمت هفتم تو قهف خونه شلوق بود دایی جمشید کلاهش رو رو سرش جا به جا کرد و به یاور حوشنک افترباز گفت اینجا همه منو میشناسن برید سراغ گروبان رستمی بپرستید قبلن هم گروبان هاشمی و ربیعی برو تاخه از همون روزی که این پاسکا اینجا زدن هر کی اومده و رفته با ما رفیق بوده و ما کمکش بودیم حالا اومدین تو محل کسب من داد و فریاد بی کنین و میز رو حال میدین هیچ کس اینجا نیومده بابا اینا مشتری های منن خرابکار که نمیاد اینجا قایم بشه جلو چشمه کمی که گذشت اکبر شاگرد قهف خونه با دو استکان چای اومد و استکان رو روی میز گذاشت دایی جمشید گفت یه چای بخورید خلقتون باشه یاور استکان چای رو برداشت حوشنک به مردایی که نون و پنیر میخوردن خیره شد و گفت اینایی که دارن میلون بودن همونهایی هستن که فرار کردن اینا رو میگی اینا که ماله همینجا تو کاخونه غن کار میکنن امرو به خاطر مراسل بنی اصد کار ما اقب افتاده و دیزیه آماده نشده نون و پنیر رو بردیم تا یکم تهبندی کنم کمی که گذشت در باز شد و گروپان رستمی قدم تو قهف خونه گذاشت اسمایل هفت ختم همراهش بود دای جمشی جلو رفت و گفت خوش اومدی گروپان خوب شد شما اومدی من هرچی به این آقایون میگم اینجا محل کسبمه و آدم ناجون نمیاد اینجا قایم بشه قبول نمی کنه شما به فرمایی اسمایل هفت ختم دستی به سیویلش کشید و به یاور و خوشنگ گفت خرابگارا دارن از پشت قبخونه فرار بیکنن اون وقت شما اومدی چای میخونن گام چید برید برون دای جمشی رو به اکبر کرد و گفت اکبر چایی دارچی ما نواد بیاد یوسف تو هم به جمتی زیارو ردیف کن که مهمون داریم دای جمشی سندلی رو کشید و به گروپان رستمی و اسمایل هفت ختم تاروف کرد بشینن یاور و خوشنگ افترباز به سمت در رفتن پره مردی صورتشو به شیشه پنجره چسبونده بود و تو قهف خونه رو نگاه میکرد دای جمشی به اون اشاره کرد که بره اگه اینجا چقدر در میارم که بتونم گده گشتارو هم سیر کنم اینجا فرق میکنه با قهف خونه های میدون توب خونه و لالزار اونجا یه جو اومد میاد تو ردش سه نفر میان و هم صفرش میشن اما اینجا چی اینجا هرکی آنر کنه شکم خودش رو سیر میکنه اونجا یه میمون گذاشتن عدادر میاره و مردمو میخندونه مردمم خوب خونه خرچ میکنن هرکی میره یه غذا و یه چایی میخوره و یه قلیو میکشه بیست و پری ریال میذاره اما اینجا هره مشتری های ما کارگرهایی روز بزدن که سر زمین های کشاورزی کار میکنن گروه بان سر تکنداد چند نفر که بلند شده بودن سر جشون نشستن کمی که گذشت دای جمشید به سمت سماوره مسی رفت پسرش علی توتاق تای قهف خونه نشست و سرش رو روزانو گذاشته بود نو که جرابش سراخ شد و شست خونیش بیرون زده بود دای جمشید زانو به زانو پسرش نشست و گفت پاشو برو خونه و بیرون نیا تا ببینم چی کار باز بکنم یاسر و فراد محلم رفتن سمت چا چند نفری رو قایم کردن و برگشتن پاشو علی پاشو برو کاری رو که گفتن بکن علی سر بلند کرد لباش می نرزید باباغز گفت آقا جون همه رو زدن مرادا بوزی رو دیدم که زخمی افتاده اوت پشت دیوار سرابم و قروب گم شده و نیست پیدا می شه انشالله حالا اون وقتش نیه گروبان رستمی و اسمان افقت در رد کنم برن میام خونه دای جمشید رو کرد به یاسر که میزای قهف خونه رو تمیز می کرد و با صدای بلند گفت یاسر بیا ببینم چرا زغاله رو نبوردی بیرون یاسر با اجله به سمت اتاق تای قهف خونه رفت و گفت نباته رو آورده بودم زغاله که خوب گوش کن ببین چی میگم یاسر با علی و اکبر برید پشت قهف خونه رزم و قنیم اونجاست من اینجا میمونم تا شهر اینجا کنده شه دل واپس اینجا نباش منصور هست علی چشمشو با انگشتش مولید و گفت آجون سهراب یا زخمی شده یا گرفتنش میشه اگه روبان ساکت شو پسر آخه شما کجا رفته بودین من که نگفتم از قهف خونه بیرون نرین اگه تو با گیج بازیات خودتو گرفتار نکنی من شانس رو بردم دای جمشید رو به یاسر کرد و ادامه داد خوب گوش کن ببین چی میگم یاسر چشم از علی برم نمیداری و نمیذاری هیچ جا بره بیشتر کارای قهف خونه با یاسر بود از روزی که دوماد دای جمشید شده بود تو قهف خونه مشغول و شریک اون شده بود ولی خوب میتونست که همه ی اعتبار قهف خونه ی آفتابگردان دای جمشیده یاسر هنوز خودشو شاگرد میتونست و مطمئن بود که دای جمشید میتونه بلوارو بخابونو و بعضیارو فراری بده مطمئن بود که این کارا فقط از اون برمیاد شب بود سالار به سمت گندمزار رفت گندم های نزدیک جده دروه شد و گندم های تای زمین هنوز بلند بود نوچه های اسمایل هفخت نور وانتو تو گندمزار انداخته بودن سمت چپ جده رو هم با نور کامیون ها روشن کردن زبیه با بینیلی سمت راست زمین ها رفت و گفت روشن ها دقمه دو زرده کردن مردم ها به گلوله بستن و روشن کردن حالا ما ماید دنبال خرابکارو بریم؟ به ما چه؟ مگه ما آجانیم؟ حبیب به سمت سالار رفت و گفت بیگی چرا قوه رو؟ سالار چرا قوه رو گرفت از دور صدای سک بیامد حبیب به زمین های جلو اشاره کرد و گفت سالار تو فرزی و رومتا من هم جارو میگردم سالار به شکم بزرگ حبیب نگاه کرد و گفت اچه این یه وقت؟ حبیب خندید و مشتی تخمی و افتاب گردون به سمت سالار گرفت سالار با سر اشاره کرد که نمیخواد و رفت سمت گندمزار کمی که پیش رفت ساقه های گندمو دید که تکون میخوردن سالار آروم آروم پیش رفت و با خودش گفت ها؟ یعنی کسی اونجاست؟ باور نمی کنم کسی جوارت کنه تو جندمزار قایم بشه بدنش درد میکرد دلش میخواد زودتر از اونجا بره دلش آشوب بود نور چراقوبر رو انداخت و جلوتر رفت کمی جلوتر سیاهی دید نزدیکتر رفت کسی مثل بچه تو شکم مادر خودشو جم کرده بود سالار ترسید و آرومتر قدم برداشت کمی که جلوتر رفت جمبار چشماشو بازو بسته کرد و مردی رو دید که تو گندمزار نشسته و دستشو پناه سرش کرده بود سالار رو به اون کرد و گفت اینجا چه کار میکنی؟ مرد سرشو بلند کرد چشماش دو دو میزد یکی دو جمدهی در هم گفت سالار نفهمید چی میگه مرد میان سال بود و ترک زبان اون وقت سال ورامین پر میشد از کارگره روی روزمزد ترک و لور کار دروی گندمو اونا انجام میدادن سالار چوبشو بالا برد و رو کتف مرد زد و گفت شما آمدین کار کنین یا جمشی رو دهبارو بنداشتین؟ مرد میان سال دستشو رو کتفش بذاشت و از درد به خودش پیچید سالار تو فکر رفت و با خودش گفت دو خراب کاری که دنبالش بودیم سندار بودن شاید این مرد یکی از اونا باشه سالار به مرد میان سال اشاره کرد که بلند بشه بعد رو به اون کرد و گفت هلا بر تو جده مرد میان سال به سمت دیگه ای اشاره کرد سالار با دست جده ورامین رو نشونداد و گفت اینوری جونت پای خودت میزنند مرد میان سال بلند شد و تای زمین کرد بندی رو نشونداد سالار بی حسله به سمتی رفت که مرد میان سال اشاره کرده بود مرد در حالی که تلوتلو میخورد و یه دستش روی شونه چپش بود چند قدمهی به سمت جده رفت سالار به خوشهای گندم نگاه کرد چیزی ندید به سمت جده برگشت ماشین جیپی نورشو تو گندمزار انداخته بود سالار دو سه نفری رو دید که به سمت جده میرفتن با دیدن اونا تو فکر رفت و با خودش گفت یعنی با اینا چی کار میکنن؟ اسکیشون میکنن یا ولشون میکنن دران خونهاشون؟ چه جارت و سر نترسی دارن؟ درم میخواد بیشتر ازشون بدونم از خمینی، سیدی که اینا رو این طوری دارم جمع کرد و بهشون در جارت داده که بیریزن بیرون مرد ترک زبان یه قدم پیش میرفت و دوباره بر میگشت و به پشت سرش نگاه میکرد سالار به سمت اون رفت و با صدای بلند گفت دباره دیگه، وای صدی تیار تماشا میکنی؟ مرد ترک زبان با دست ادای شلی کردن رو در آورد و به پشت سر سالار اشاره کرد سالار مطمئن شد که مرد منظوری داره کمی که گذشت صدایی شنید برگشت و نور چراقوبر رو تو گندمزار انداخت گندم ها تکون خوردن، سالار جلوتر رفت یه دفعه صدای نالهی شنید چند قدم پیش رفت و گفت که اونجا؟ هر کسی بیا بیرون؟ صدا قد شد سالار چاقوش رو از جیبش بیرون آورد و شوب رو تو دستش جا به جا کرد و جلو رفت همه جا تاریک بود و فقط نور چراقوبر میتونست یه متر رو روشن کنه دوباره صدای ناله بلند شد سالار جلو رفت و یه جفت پا دید توی یکی از پاها کفش قهوهی بود و پای دیگه کفش نداشت سالار نور چراقوبر رو بالاتر گرفت مردی به پهلو افتاد و کمرش زخمی بود لباس سفیدشم پاره شده بود سالار با دیدن اون روزانو نشست و دستش رو بازوی مرد گذاشت خون دستش رو لذش کرد خواست مرد رو برگردونه که صدای ناله اون بلند شد سالار خیالش راحت شد که مرد زخمی و کاری نمیتونه بکنه سالار مرد رو برگردوند و تو تاریکی صورتش رو دید باور نمی کرد سر مرد رو رو زمین گذاشت و چراقوبر رو برداشت و رو صورت اون نور انداخت مرد عبروهایی پرپش داشت و صورت درشت و لبهای قلوهی سالار لحظه ای احساس کرد خودشه خوب نگاش کرد و زلزد به صورت خاکی و حیکل درشت اون سالار گیت شده بود و اون که رو می دید باور نمی کرد موسیقی رسان عزیز تا فردا و ادامه روایتی که کاب جا مونده از پسر خدا نگهدار موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی