جاده نگاه کرد. تکه یه کوچکی از ماه از گوشه ی عبر بیرون زده بود. دوستان عزیز، تا فردا و ادامه روایت کتاب جامعه دست بسر. خدا ندار. موسیقی نظر، پیشنهاد و انتقاد خود در باره برامه های رادیو معارضه. موسیقی خبر ندارد آشفتگان موید از خود خبر ندارد آشفتگان موید از خود خبر ندارد پار سایان بر درگه تو بهریست از آب چشم اوشا خلق جهان مزار در رد گذر ندارد در رد گذر ندارد در رد گذر ندارد و بعد در ادامه حضرت اینجور فرمودند خیلی روایت روایت زیباییه به خدا قسم اگر خدای متعال به دست تو یا علی یک نفر رو هدایت بکند بهتر از آن چیزیست که بر آن شمس طلوع میکنه بهتر از همه این سرزمین خاکیه خاکیه خاکیه خاکیه یک نفر رو امسان بتونه هدایت بکنه روایت دیگری از وجود نازنین نبی اکرم صلی اللہ علیه و آلیه و سلم نقش شده که حضرت فرمودن خدا شاد بکنه آن کسی رو که سخن من رو بشنوه بفهمه، حفظ بکنه و به کسی که این سخن رو نشنیده برسانه خدا به هممون توفیق بده اهل فهم معارف دینی و اهل انتقال معارف دینی به دیگران باشین انشاءالله موسیقی خدا رحمت کنه مرحوم حجت الاسلام و المسلمین محمد محمدی اشتهاده محمد محمدی اشتهاده من جز ایرانیانی هستم که بهائی بودم در امریکا و با خوندن کتاب بابیگری و بهائیگری مرحوم استاد محمد محمدی اشتهادی متحول شدم حالا دیلش میخواست با نویسنده کتاب حرف بزنه خب ما به ایشون گفتیم که استاد دربستر بیماری هستند و به خاطر شیمی درمانی نمیتونن صحبت بکنن با گریه میگفت سلام من رو به ایشون برسونید برسونید برسونید برسونید و بگید من یک بهائی پروپا قرص بودم وقتی کتاب ایشون در امریکا به دستم رسید اون رو چند بار خوندم فهمیدم که اشتواه دارم میرم من براشون دعا میکنم کاش نسخه های فراوانی از این کتاب به دست ما میرسید تا به همه بهائی هایی که در اطرافم میشناسم این کتاب رو بدم اونا خیلی بیخبرن تحت بمباران تبلیغاتی قرار دارن نمیتونن حق رو از باطل تشکیز بدن وظیفه ما اگر حق رو شناختیم به دیگران منتقل بکنیم برسانیم حق را وظیفه تبلیغ داریم ما خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله سید مشتبه موسوی لاری رحمت الله علیه یه مرکز کوچکی در قوم تشکیل میدن و شروع میکنن به نوشتن کتاب هایی که معارف الهی در اونها نوشته شده تبلیغ میکنن و این رو به سراسر آلم میفرستن به زبانهای مختلف ترجمه میکنن یه وقتی یه نامه ای از زندانی در امریکا به دست ایشون میرسه و اون آقا میگه که من چند سال قبل تعداد زیادی کتاب در زندان به صورت اتفاقی از شما به من رسید این کتاب ها آرام آرام در تمایل به اسلام من رو یاری کردن من الان آزاد شدم بیرون از زندان هستم منی برای کمک به مسلمانان زندانی تأسیس کردم بعد ایشون میگه که من این کار رو فقط برای اون اثری که کتاب هایی که شما نوشته بودید روی من گذاشت دارم انجام میدم حال من رو عوض کرده که دست دیگران رو بگیرم یه کتاب اعتقاداتی مرحوم آیت الله موسوی لاری رحمت الله علیه مینویسن به زبان ترکی آزربایی ترجمه میشه و این رو در مناطق دانشگاهی بین دانشگاهیان پخش میکنن مخصوصا دانشگاه باکو میگن اثر این کتاب انقدر زیاد بوده که دانشگاه باکو به خاطر همین کتاب به مرحوم آیت الله موسوی لاری رحمت الله علیه دکترای افتخاری میده خب این کتاب رو دو نفر از اساتید عرب زبان به عربی ترجمه میکنند و در بیروت منتقلیه و این کتاب رو در بیروت منتقلیه آقازاده مرحوم آیت الله شاهبادی استاد مرحوم امام رحمت الله علیه تلاش فراوانی میکردن برای این که دین خدا رو به همین رستایی هایی که در کشور خودمون هستن و برخی از معارف رو یاد نگرفتن یاد بدند میرفتن تو رستاهای خیلی محروم اونجا شروع میکردن تبلیغ دین خانوادی ایشون نقل میکنه که خب مردمان اونجا هم به خاطر تبلیغاتی که دستگاه حکومت تاقود داشت ما رو نمیپذیرفتن گایی حتی نان هم به ما نمیفروختن برای همین این آله بزرگوار وقتی میخواد بره تو اون رستاها تبلیغ بکنه با خودش نان خشک و پنیر میبره که قضا بخوره ولی خسته نمیشه اونقدر با اخلاق خوب با این مردم رستا برخورد میکنه برای بچه هاشون برنامه تفلیهی میگذاره که حالا رستایها روزای آخر که ما میخواییم از اونجا بیاییم بیرون اصرار میکنن شما بمون اینجا با گریه میگفتن خواهش میکنیم شما بمون ما تازه شما رو شناختیم شما میگفت خب حالا که دیگه میفهمید ما روحانیت میتونیم کمک کارتون باشیم من میرم کس دیگه رو جای خودم میفرستم باز میرفت یه رستایی که تا حالها روحانی نرفته بود و روحانی رو نمیپذیرفتند اینجور فضای تبلیغ دین رو باز میکردن و مردم رو با ما عارف و حرکت مرحوم امام رحمت الله علیه آشنام میکردن خدا به هممون توفیق بده اهل تبلیغ دین و رسوندن حرف خدا به مردم باشیم انشاءالله موسیقی روایت عشق موسیقی به نام خدا و سلام این برنامه زیاده دیبایی های زندگی همسران و مادران شهدارو از زبان خودشون روایت میکنه این برنامه دفتر خاطرات زنانیه که توی زندگی یه جور دیگه به همچین نگاه کردن آشقانه های این زندگی ها اونقدر زیاده که لحظه به لحظه ما رو مشتاق شنیدن میکنه در این برنامه مهمونه یه همسر شهید هستیم خلبان شهید بهمن مسائبی در بهمن سال 1362 در روزدانگ مزیداباند از تبابه شهرستان خدابنده در خانباده مذهبی به دنیا آمد و از شاگردان سردار شهید احمد مایلی فرمانده یگان هوایی قرارگاه قدس سپیدیه پا بود او در خانبادی روحانی بزرگ شد و پس از گرفتن دیپلوم و ورود به دانشگاه امام حسین علیه السلام موفق به دریافت کارشناسی عرشت شد خلبان بهمن مسائبی در سانهی سقوط یک فروند پرندی فوق سبک نیروی زمینی سپا این عظیمت به معمولیت در خستان سیستان و بلوچستان به شهادت رسید یاد و نامش جافدان باد در تبسم هر شهید در تکلم هر نسیب این روایت عاشقیست ما به آفتاب میرسیم ما به آفتاب میرسیم مهمون خانوم فاطمه رزایی همسر خلبان شهید بهمن مسائبی هستیم زنی فداکار که حرفاش سرشار از عطر دوست داشتنه دوست داشتنه که هیچ وقت فراموش نمیشه حتی بعد از شهادت بهمن فاطمه خانوم حالا از اون روزای آشنایی و خاستگاری برامون میگه یادم یاد شبیه که شهید به خانوادشون تشریف آوردن منزل ما طوری صحبت کردم که این دیگه آخرین دیدار ما برای این قضیه باشه و واقعا میخواستم روابه رد بدم برخلاف خاستگارای قبلی که با دستگل های آنترنانی و این ها میمدن اون شب آبه من با یه دستگل پلاستیکی و خیلی ساده برای خاستگاری من اومده بود که خودم و خانواده من خوب یه ذره جا خوادیم من یادم رفتم تو اتاق که برای صحبت کردن روبه دیوار نشسته بودن و ایشون روبه من و من شروع کردم به صحبت و گفتم که من دوست دارم همسرم جنتلمن باشه طوری باشه که وقتی تو خیابون دارم باشه را میرم حس خوبی داشته باشم دیدگاهش نسبت به زنبری من خیلی اهمیت داره خلاص ما طوری حرف زدیم که اینا برن بعد خب ایشون هم زهرنگ بودن بعد اول گفتن که شما مثلا صحبت کنید من این صحبت ها را انجام دادم بعد که شروع کردن ایشون به صحبت کردن برخلاف این که خب من میدونستم ایشون مدود نه سال تو سپاه تهران اونجا مشغوله به کار بودن و جالبه دقیقا تو بحث علمی روحیشو مثل خودم بود خیلی علاقه من به ادامه تحصیل و بحث علمی داشتن ایشون که شروع کردن به صحبت کردن من کم کم یادمه که برگشتم به سمت ایشون خشنگ جهتم تونشستن تغییر کرد یه همون شب یادمه که صحبتی که با من کردن برگشتن گفتن که قطعا من و شما با هم خیلی ما تفاوتیم ولی مهم اینه که با وجود این تفاوت ها به تفاهم برسیم و من این جمله شون برای من خیلی زیبا بود و از اون سال تا حالا از سال هشتاد و نو این تو زهن من مونده و همین شد که در اوج ناباوری حتی ایشون مثلا میگم خیلی از چیزهایی که من تو زهن خودم میپرورندم برای زندگی شاید مثلا اون ملاکه ها ملاکه های ظاهری و چیزی هایی که در ویترین آدم ها اصولا هست ولی شاید در وجودشون چیزی وجود نداشته باشه برای من ایشون شاید نداشت در ابتدا اون ظاهر رو ولی من پی به اون امق وجوده ایشون داشتم میبردم و اون کشش از امق وجوده ایشون بود برای من که یه جنباهی شتر هایی شوشنه من او بر کوچک همم هیرک کردن که دریا میرسن خوشه های دل خوشی دست توه گه سبدر روح شنی تو دست منه دوباره داره تو قلب لحظه ها اشک و خوشبختی شکوفه میزنه عشق و خوشبختی شکوفه میزنه زندگی این دو نفر با سادگی و عشق شروع میشه اونقدر این سادگی زیباست که خانم رزایی ازش به نیکی یاد میکنه و براش یه خاطره موندگار شده خاطرهی که امروز میشنویم و ما هم به این همه سادگی و زیبایی برای شروع زندگی قبطه میخوریم من چون فوق لیسانس خوب داشتم میخوندم آقا بهمن معمولیت بودن ما حتی وقت نمی کردیم برای خرید حلقه و تلا بریم تو بازار بچرخیم به آقا بهمن گفتم انقدر برای من حلقه نمیگیری که من آخر تو دانشگاه خاصگار پیدا میکنم چون من دستم هیچی ننداخته بودم یه روز تصمیم گرفتم خودم رفتم از یه نبر فروشی یه حلقه یه رینگ ساده یه نو هزار تومنی خریدم این مال احد دقیانوس نیست دامان اواخر سال هشت را نوهه این داختم دستم که دیگه همه دوستان و همکلاسی آینها بدونن که من نامزد کردم ایشون از بهمولیت اومدن و برنامه همه هنگ کردیم که بریم برای خرید تلا اومدن نگاه کردن به حلقه من گفتن که فاطمه چقدر خوشگل و ساده است منم این همین رو میخوام رفتیم حلقه ایشونم شد سیزده هزار تومن تصمیم گرفتیم دیگه هیچ حلقه دیگه نخریم چون حس بسیار خوبی با همین دوتا حلقه داشتیم میگه دوستو زنی زده بودن دقیقه اینا داشتن که حلقهشون بریلیان باشه یا نباشه و اون موقع دو میلیون سه میلیون پولش بود وقتی من این رو گفتم باورش نمیشد که من حلقه من نه هزار تومن خریدم بهش گفتن واقعا به این چیزها وقتی طرفتون رو شناختین وقتی دیدین واقعا از برون عرضشمنده با این چیزها حال زندگیتون رو مکدر نکنید همیشه به من میگفتن که اینها که چیزی نیست این تلاهمست سر تا پای تو رو باید تلا بگیرم همین عبارتها برای یک زن برای حیات یک زن کفایت میکنه درست از لحظه دیدارمون با هم که شد دنیا من روشنگ من به بیداری دلم راضی به فانوس نگاهت شد تو هست خرشید خوب من چی کم داری من و تو هم ترانه تو راه سر نوشتیم چه ساده به سمون و برای هم نوشتیم من و تو هم نوشتیم من و تو هم نوشتیم من و تو هم ترانه تو راه سر نوشتیم چه ساده قصمونو برای هم نوشتیم زندگی مشترک و دوست داشتنهای مداوم و روزایی که داره به خوشی میگذره یه حرف یه جمله از طرف مقابل کلی انرژی به این زندگی میده و فاطمه خانوم همه ی این انرژی های قشنگ رو از آقا بهمند تو زندگی دریافت میده وقتی بارد زندگی شدیم روز به روز من حتی بعضی موقع نگاه میکردم و میگفتم خب من چرا این انتخاب رو کردم در بین انتخاب های مختلفی که داشتم ولی روز به روز همیشه هم خودشون میگفتم میگفتم فاطمه من کاری میکنم که تو من رو دوست داشته باشی و با من زندگی آشقانه یا تجربه بکنی و برای این کار زحمت میکشید خیلی تلاش میکرد آقا با من بین دوستاشون خب بین اون گروهی که داشتن به نسبت اونها دیرتر ازدواش کردن و همیشه میگفتن که وقتی من میخواستم برای ازدواش اقدام میکنم و سخ گیری میکردم و مواردی که بود میرفتم به دلم نمینشست یا هر کدوم یه موردی داشتن میگفت که دوستان به من میگفتن با من سخ نگیر نهایتا اون چیزی که تو زهنته چهل الى شست درصدش محقق میشه و بقیهش دیگه باید میخیالشی بعد که تو زندگی با هم بودیم یک عبارتی داشتن که من خیلی خوب این عبارت برام دلنشین بود و همیشه میگفتن که ولی فاطمه وقتی من با تو زندگی رو شروع کردم اینو باید بگم که تو بالای صد درصد منی دوستای من این رو به من گفتم ولی من در موارد با تو این نظرم هست و این بالای صد درصد من یک تک کلامی بود که توی زندگی ما خیلی تکرار میشد در مواقع مختلف ایشون خودشون بزرگ بار بودن و لطف داشتن و محبتشون رو ابراز میکردن به گوله خودم حالا خیلی هم میگن میگن به من خیلی پروانهی بود از لازه اخلاقی و روحی خیلی رو خودشون کار کرده بودن بسیار مهربان بودن و من وقتی به ایشون بعض موقع ها نگاه می کردم من همیشه از خدا برای خودم همسر مهربان خواسته بودم نگاه میکردم و گفتم خدا یا وقتی انقدر مهربانه مثلا احل بیت ما چی شکلی هست اونهایی که اشرف مخلوقات هست اونها چی شکلی هست تو بحث اخلاقی هست به اشق دریای شماست اسمتون رمزه اوبورست همه ی درایه بسته مهرتون مثل ی خرچی به دل دنیا نشست اسمتون رمزه اوبورست همه ی درایه بسته مهرتون مثل ی خرچی به دل دنیا نشست از رادیو معارف و با برنامه روایت اشق همراه شما هستیم و مهمون خانم فاطمه رزایی همسر خلبان شهید بهمن مسائبی فاطمه خانم در کنار همسر زندگی قشنگ خودش رو ساخت و هر دو سبب پیشرفت همدیگه شدن وقتی دو نفر به خوبی همدیگر رو پیدا کنن راه درست زندگی هم خودش رو به اونا نشون میده زندگی ما ادامه پیدا کرد ایشون رو بسای علمی همیشه مشوق من بودن و من تو زندگی با ایشون همون مختلف و گلیسانس هم رو خوندم و ایشون رو هم تشویخ کردم و همیشه که ایشون هم مختلف و گلیسانس خودشون رو در دانشگاه امام حسین تحصیلاتشون رو ادامه دادن سه سال از زندگی مشترک ما گذشت بدون فرزند و من فرزند رو تقریبا دیگه قسمت پایان نامم بود که اولین فرزند رو خداوند به ما هدیه کرد دختر اولم زینب خانم بودن سال بعدش بخواست خدا زهرابانوی ما به دنیا اومد سال بعدترش زها خانم به دنیا اومد یعنی ما سه سال پشت سره هم درگیر بحث بچه ها بودیم و برای حالا خودمونم خیلی سخت بود ولی ما بعدن یعنی بعد از شهادت ایشون من فهمیدم که علت این هدیه های آسمانی چی بوده در تمام طول این مدت و زندگی که ما با هم داشتیم آقا بهمن هر فصل معمولیت بیس روزه داشتن و خیلی وقتا پیش می اومد من در طول بارداری هم این مدت رو تنها بودم و خیلی مسائل هم برای من به وجود می اومد توی بحث بارداری زینب یه شکی برای من به وجود اومد تو زهرابانوی ها به هر حال ولی خب خدا کمک می کرد یعنی می خواهم بگم که زندگی با افرادی که شغل های نظامی خاص دارن سختی های خیلی خاص خودش رو داره و جالب اون زندگی که من در دوران کدکی از مادرم دیده بودم که نسب به پدرم چقدر سبر رو تحمل کرده بودن همون داشت تو زندگی خودم تکرار می شد مامانم همیشه می گفت می گفتش که همون راهی که من رفتم رو تو داری میری فاطمه ولی خب به جهت محبت زیادی که ایشون داشتن من این روزها رو واقعا تحمل می کردم افروختی این دل سودایی سرگشته را راه رسم عاشقی آموختی راه رسم عاشقی آموختی مهموریت ها شروع می شود و فاطمه خانم باید زندگی با یک نظامی رو با تمام وجود درک کنه دوری دلتنگی همه اینا یه لحظه هم فاطمه عزیز رو نامید نکرد و عاشقانه پای این زندگی ایستاد البته با مهر و محبتی که آقا بهمن به فاطمه و این زندگی داشت حساب کنید وقتی یک ماه مهموریت می خواستم برم من همیشه برای خانمهای دوستان مثال می زنم که خیلی خودمونی و قابل لمس باشه گفتم آقا بهمن احساس می کرد یک معلول رو داره تو خونه تنها می زاره یعنی فکر تمام روزای این یک ماه رو می کردن احتیاجات من رو تحمیل می کردن بعد می رفتن مهموریت و برای من جالب بود وقتی مثلا خانمهای دیگه می رفتن نون می خریدن سبزی می خریدن برای من جالب بود حتی آقا بهمن کاری می کرد که من احتیاج به هیچ خریدی نداشته باشم در این حد ایشون توجه خاص داشتن اصلا آدم بی تفاوتی نبودن تو بحث بچه ها هم خیلی برامون سنگیم بود به خاطر این بود که هر بار من شبها بلند می شدم حتی برای این که دخترها رو بخوام شیر بدم ایشون بلند می شدم با من می نشستن بعد من گفتم خب بهمن جالب بخواب تو فرداستو می خوایی بری سرکار من گفت نه تو هم خسته ای بعدش بچه رو آروم کنم بخوابونم یعنی تو این جور موارد انقدر این حرکاتشون برای من دلنشین و آرام بخش بود تحمل این زندگیی که یک زندگی نظامی که همسرت مدام نیست تو معمولیت های پرخطره رو برای من قابل تحمل می کرد یادم یاد زوها خانم هنوز به دنیا نیمده بودن که بحث سفر سوریه ایشون پیش اومد دوستانشون رفته بودن و ما میدونستیم وضعیت سوریه چی جوریه و جالبه اینم بگم که کلن بچه های سابرین سابرین سپاه یک ماییت کاریه که خب اینا شهید خیلی میدن در واقع هر ماه نمیدونم هر چند وقت یک بار بحث این شهادت رو داریم و ما دیگه نقلانبات بود تو زندگیمون خیلی هم به من میگن که فکر میکردی همسر شهید بشه گفتم ما اصلا خیلی با هم در این مورد صحبت میکردیم حتی یادمه یه بار از معمولیت که اومدن یه اکسی رو به من نشون دادن گفتن که فترم ببین اینا توی گرزای شهده های من سمن فلان شهر گرفتم خیلی قشنگی گفتن با من چقدر قشنگی به درد پوستر شهادتت میخوره یعنی ما در این حد خیلی هم با هم رفیق بودیم خیلی حتی بحثای این که بعد شهادت برای من چه اتفاقهای میافته یه گفتگوهای خیلی سمیمی بین ما وجود داشت و یک ارتباط هر حمدالله خیلی خوب با هر بحانه سر میکشد از هر طرف شوقی بروای زندگانی در هر ترانه گل میکند رویا برو یا نغمه های شادمانی مانند تقویمی که هر فصلش دلنگیز و بحاری معموریت بود و فاطمه خانوم و دلتنگی به هر حال این زندگی با همه زندگی ها فرق میکرد زندگی با مرد نظامی مشکلات خودش رو داره و از همه بدتر دورید