دنیای اسلام و کشور ما هستن حتی بحران های اقتصادی انشالله امیدواریم که جوانان که یکی از سبرات انقلاب اسلامی نیروهای مجاهد، شهادت طلب، جهادی، فداکار، ایسارگر، نخبه، فازل با ثبات هستن اینها دنبال ترراهی ایک سبک زندگی و راه حلهای جدید و الگوهای جدید برای پیشرفت و تعالی جامعه اسلامی باشن که انشالله این بحران ها و چالش ها را هم پشت سر بگذاریم اللهم عجل ولی کالفرج والعافیت والنصر پروردگارا در ظهور حضرت تأجیل بفرما ما را از بهترین یابران حضرت قرار بده پروردگارا مشکلات معنوی و مادی جامعه مؤمنین رو به دست با برکت امام زمان مرتفع بفرما اللهم صلی علی محمد و دلی محمد سخنانی حجات الاسلام و المسلمین استاد میر باغیری رو در برنامه بربال سخن شنیدید و اما روایت عشق گفتگو با مادران و همساران شهده برنامه بعدیست که از راژی معارف تقدیم شما ازدان میکنیم اوقاتتون به خیل باشه و لطفا همچنان همراه ما باشید چه بحونه ای برای بیترفتنم بیارم جاد رویمه روایت عشق برام خدا و سلام این برنامه زیبایی های زندگی همسران و مادران شهده رو از زبان خودشون روایت میکنه این برنامه دفتر خاطرات زنانیه که توی زندگی یه جور دیگه به همچین نگاه کردن آشغانه های این زندگی ها اونقدر زیاده که لحظه به لحظه ما رو مشتاق شنیدن میکنه در این برنامه مهمونه یه همسر شهید هسته خلبان شهید بهمن مسائبی در بهمن سال 1362 در روزدان مزیداباد از تبابه شهرستان خدابنده در خانباده مذهبی به دنیا آمد و از شاگردان سردار شهید احمد مایلی فرمانده یگان هوایی قرار دارده در کارگاه قدس سپاه بود او در خانبادی روحانی بزرگ شد و پس از گرفتن دیپلوم و ورود به دانشگاه امام حسین علیه السلام موفق به دریافت کارشناسی عرشت شد خلبان بهمن مسائبی در سانههی سقوط یک فروند پرندی فوق سبک نیروی زمینی سپاه این عظیمت به معمولیت خستان سیستان و بلوچستان به شهادت رسید یاد و نامش جافدان باد در تبسم هر شهید در تکلم هر نسیم این روایت عاشقیست ما به آفتاب میرسیم ما به آفتاب میرسیم مهمون خانوم فاطمه رزایی همسر خلبان شهید بهمن مسائبی هستیم زنی فداکار که حرفاش سرشار از عطر دوست داشتنی دوست داشتنی که هیچ وقت فراموش نمیشه حتی بعد از شهادت بهمن فاطمه خانوم حالا از اون روزای آشنایی و خاستگاری برامون میگه یادم یاد شبیه که شهید به خانوادشون تشریف آوردن منزل ما طوری صحبت کردم که این دیگه آخرین دیدار ما برای این قضیه باشه و واقعا میخواستم جواب رد بدم برخلاف خاستگارای قبلی که با دستگل های آنچرنانی و این ها میمدن اون شب آبه من با یه دستگل پلاستیکی و خیلی ساده برای خاستگاری من اومده بود که خودم و خانوادمم خوبیه ذره جا خوردیم من یادم رفتم تو اتاق که برای صحبت کردن روبه دیوار نشسته بودن و ایشون روبه من و من شروع کردم به صحبت و گفتم که من دوست دارم همسرم جنتل من باشه طوری باشه که وقتی تو خیابون دارم باشه راه میرم حس خوبی داشته باشم دیدگاهش نسبت به زنبری من خیلی اهمیت داره قولاس ما طوری حرف دادیم که اینا برن بعد خب ایشون هم زرنگ بودن بعد اول گفتن که شما مثلا صحبت کنید من این صحبت ها را انجام دادم بعد که شروع کردن ایشون به صحبت کردن برخلاف این که خب من میدونستم ایشون یه بچه رستایی بودن مدود نه سال تو سپاه تهران اونجا مشغوله به کار بودن و جالبه دقیقا تو بحث علمی روحیشو مثل خودم بود خیلی علاقه من به ادامه تحصیل و بحث علمی داشتن ایشون که شروع کردن به صحبت کردن من کم کم یادمه که برگشتم به سمت ایشون قشنجهتم تونشستم تغییر کرد همون شب یادمه که صحبتی که با من کردن برگشتن گفتن که قطعا من و شما با هم خیلی متفاوتیم ولی مهم اینه که با وجود این تفاوتها به تفاهم برسیم و من این جملهشون برای من خیلی زیبا بود و از اون سال تا حالا از سال هشتاد و نوه این تو زهن من مونده و همین شد که در عوج ناباوری حتی ایشون مثلا میگم خیلی از چیزهایی که من تو زهن خودم میپرورمدم برای زندگی شاید مثلا اون ملاکه ها ملاکه های ظاهری و چیزهایی که در ویترین آدم ها اصولا هست ولی شاید در وجودشون چیزی وجود نداشته باشه برای من ایشون شاید نداشته در ابتدا اون ظاهر رو ولی من پی به اون امق وجوده ایشون داشتم میبردم و اون کشش از امق وجوده ایشون بود برای من موسیقی دوباره داره تو قلب لحظه ها عشق و خوشبختی شکوفه میزنه عشق و خوشبختی شکوفه میزنه عشق و خوشبختی شکوفه میزنه زندگی این دو نفر با سادگی و عشق شروع میشه اونقدر این سادگی زیباست که خانم رضایی ازش به نیکی یاد میکنه و براش یه خاطره یه موندگار شده خاطرهی که امروز میشنویم و ما هم به این همه سادگی و زیبایی برای شروع زندگی قبطه میخوریم من چون فوق لسانس خوب داشتم میخوندم آقا و همان معمولیت بودن ما حتی وقت نمی کردیم برای خوب داشتم میخوندم خرید حلقه و تلا بریم تو بازار بچرخیم با آبه همه گفتم انقدر برای من حلقه نمیگیری که من آخر تو دانشگاه خاصگار پیدا میکنم چون من دستم هیچی ننداخته بودم یه روز تصمیم گرفتم خودم رفتم از یه نقر فروشی یه حلقه یه رینگ ساده یه نه هزار تومنی خریدم این مال احد دقیانوس نیست دامانه اواخر سال هشتاد ناهه این داختم دستم که دیگه همه دوستان و همکلاسی آینها بدونن که من نامزد کردم ایشون از بموریت اومدن و برنامه همه هنگ کردیم که بریم برای خرید تلا اومدن نگاه کردن به حلقه من گفتن که فاطمان چقدر خوشگل و ساده است منم این همین رو میخوام رفتیم حلقه ایشونم شد سیزده هزار تومن تصمیم گرفتیم دیگه هیچ حلقه دیگه نخریم چون حس بسیار خوبی با همین دوتا حلقه داشتیم میکرد دوستو زنی زده بودن دقیقه اینا داشتن که حلقهشون بریلیان باشه یا نباشه و اون موقع دو منیون سا منیون پولش بود وقتی من این رو گفتم باورش نمیشد که من حلقه من نه هزار تومن خریدم بهش گفتن واقعا به این چیزها وقتی طرفتون رو شناختین وقتی دیدین واقعا از درون عرضشمنده با این چیزها حال زندگیتون رو مکدر نکنید همیشه من میگفتن که اینها که چیزی نیست این تلاهم هست سر تا پای تو رو باید تلا بگیرم همین عبارت ها برای یک زن برای حیات یک زن کفایت میکنه باید بفانوس نگاهت شو تو از خرشیت خوب من چی کم داری من و تو هم ترانه تو راهه سرنوشتیم چه ساده به سمون و برای هم نوشتیم من و تو هم ترانه تو راهه سرنوشتیم چه ساده سرنوشتیم چه ساده سرنوشتیم چه ساده من حتی بعضی موقع نگاه میکردم و میگفتم خب من چرا این انتخاب رو کردم در بین انتخاب های مختلفی که داشتم ولی روز به روز همیشه هم خودشون میگفتم میگفتم فاطمه من کاری میکنم که تو من رو دوست داشته باشی و با من زندگی عاشقانه یا تجربه بکنی و برای این کار زحمت میکشید خیلی تلاش میکن آقا بهمن بین دوستاشون خب بین اون گروهی که داشتن به نسبت اونها دیرتر ازدواش کردن و همیشه میگفتن که وقتی من میخواستم برای ازدواش اقدام میکنم و سخ گیری میکردم و مواردی که بود میرفتم به دلم نیمی نشست یا هر کدوم یه موردی داشتن میگفت که دوستان به من میگفتن بهمن سخ نگیر نهایتا اون چیزی که تو زهنته چهل الا شست درصدش محقق میشه و بقیهش دیگه باید بی خیالشی بعد که تو زندگی با هم بودیم یک عبارتی داشتن که من خیلی خوب این عبارت برام دلنشین بود و همیشه میگفتن که ولی فاطمه وقتی من با تو زندگی رو شروع کردم اینو باید بهت بگم که تو بالای صد درصد منی دوستای من این رو به من گفتن ولی من در موارد با تو این نظرم هست و این بالای صد درصد من یک تک کلامی بود که توی زندگی ما خیلی تکرار میشد در مواقع مختلفیشون خودشون بزرگ بار بودن و لطف داشتن و محبتشون رو ابراز میکردن به گول خودم حالا خیلی هم میگن و من خیلی پروانهی بود از آز اخلاقی و روحی خیلی رو خودشون کار کرده بودن بسیار مهربان بودن و من وقتی به ایشون بعضی موقع ها نگاه میکردم من همیشه از خدا برای خودم همسر مهربان خواسته بودم نگاه میکردم و گفتم خدا یا وقتی انقدر مهربانه مثلا احل بیت ما چی شکلی هست اونهایی که اشرف مخلوقات هست اونها چی شکلی هست تو بحث اخلاقی هست قسمتون رمزه اوبورست همه ی درهای بسته مهرتون مثل ی خورچی به دل دنیا نشسته قسمتون رمزه اوبورست قسمتون رمزه اوبورست قسمتون رمزه اوبورست همه ی درهای بسته مهرتون مثل ی خورچی به دل دنیا نشسته از رادیو معارف و با برنامه روایت اشق همراه شما هستیم و مهمون خانم فاطمه رزایی همسر خلبان شهید بهمن مسائبی فاطمه خانم در کنار همسر زندگی قشنگه بیانه خودش رو ساخت و هر دو سبب پیشفت همدیگه شدن وقتی دو نفر به خوبی همدیگر رو پیدا کنن راه درست زندگی هم خودش رو به اونا نشون میده زندگی ما ادامه پیدا کرد ایشون رو بسای علمی همیشه مشوق من بودن و من تو زندگی با ایشون همون مختلف و قلیسانسم رو خوندم و ایشون رو هم تشویخ کردم و هم میشه که ایشون هم مختلف و قلیسانس خودشون رو در دانشگاه امام حسین تحصیلاتشون رو ادامه دادن سه سال از زندگی مشترک ما گذشت بدون فرزند و من قلیسانسم رو تقریبا دیگه قسمت پایاننامن بود که اولین فرزند رو خداوند به ما هدیه کرد دختر اولا زینب خانم بودن سال بعدش به خواست خدا زهرابانوی ما به دنیا اومد سال بعدترش زها خانم به دنیا اومد یعنی ما سه سال پشت سر هم درگیر بحث بچه ها بودیم و برای حالا خودمونم خیلی سخت بود ولی ما بعدن یعنی بعد از شهادت ایشون من فهمیدم که علت این هدیه های آسمانی چی بوده در تمام طول این مدت و زندگیی که ما با هم داشتیم آقا بهمن هر فصل معمولیت بیس روزه داشتن و خیلی وقتا پیش میمد من در طول بارداری هم این مدت رو تنها بودم و خیلی مسائل هم برای من به وجود میومد توی بحث بارداری زینب یه شکی برای من به وجود اومد تو زهران، زها به هر حال ولی خب خدا کمک میکرد یعنی میخوام بگم که زندگی با افرادی که شغل های نظامی خاص دارن سختی های خیلی خاص خودش رو داره و جالب اون زندگی که من در دوران کودکی از مادرم دیده بودم که نسب به پدرم چقدر سبر و تحمل کرده بودن همون داشت تو زندگی خودم تکرار میشد مامانم همیشه میگفت همون راهی که من رفتم رو تو داری میری فاطمه ولی خب به جهت محبت زیادی که ایشون داشتن من این روزها رو واقعا تحمل میکردم این دل صدایی سرگشت را راه رسم عاشقی آمختی راه رسم عاشقی آمختی مهموریت ها شروع میشه و فاطمه خانم باید زندگی با یک نظامی رو با تمام وجود درک کنه دوری دلتنگی همه اینا یه لحظه هم فاطمه عزیز رو نامید نکرد و آشقانه پای این زندگی ایستاد البته با مهر و محبتی که آقا بهمن به فاطمه و این زندگی داشت حساب کنید وقتی یک ماه مهموریت میخواستن برن من همیشه برای خانمهای دوستان اینجوری مثال میزنم که خیلی خودمونی و قابل لمس باشه گفتم آقا بهمن احساس میکرد یک معلول رو داره تو خونه تنها میذاره یعنی فکر تمام روزای این یک ماه رو میکردن احتیاجات من رو تحمیل میکردن بعد میرفتن مهموریت و برای من جالب بود وقتی مثلا خانمهای دیگه میرفتن نون میخوایدن سبزی میخوایدن برای من جالب بود حتی آقا بهمن کاری میکرد که من احتیاج به هیچ خریدی نداشته باشم در این حد ایشون توجه خاص داشتن اصلا آدم بی تفاوتی نبودن تو بحث بچه ها هم خیلی برامون سنگیم بود به خاطر این بود که هر بار من شبها بلند میشدم حتی برای این که دخترها بخوام شیر بدم ایشون بلند میشدم با من مینشستن و من گفتم خب بهمن جالب بخواب تو فردا صبح میخوایی بری سرکار من گفت نه تو هم خسته ای بعدش بچه رو آروم کنم بخوابونم یعنی تو این جور موارد اینقدر این حرکاتشون برای من دلنشین و آرام بخش بود تحمل این زندگیی که یک زندگی نظامیی که همسرت مدام نیست تو معمولیت های پرخطره رو برای من قابل تحمل میکرد یادم یاد زوها خانم هنوز به دنیا نیمده بودن که بحث سفر سوریه ایشون پیش اومد دوستانشون رفته بودن و ما میدونستیم وضعیت سوریه چی جوریه و جالب اینم بگم که کلن بچه های سابرین سابرین سپاه یک محیط کارییه که خب اینا شهید خیلی میدن در واقع هر ماه نمیدونم هر چند وقت یک بار بحث شهادت رو داریم و ما دیگه نقلانبات بود تو زندگیمون خیلی هم به من میکنن که فکر میکردی همسر شهید بشه میگفتن ما اصلا خیلی با هم در این مورد صحبت میکردیم حتی یادمه یه بار از معمولیت که اومدن یه اکسی رو به من نشون دادن گفتن که فاتح میبین اینا توی گرزارش و حدایی من سنم فلان شهر گرفتم خیلی قشنگی گفتن با من چقدر قشنگی به درد پوستر شهادتت میخوره یعنی ما در این حد خیلی هم با هم رفیق بودیم خیلی حتی بحثای این که بعد شهادت برای من چه اتفاقهای میافته یه گفتگوهای خیلی سمیمی بین ما وجود داشت و یک ارتباط هر همداله خیلی خوب مهموریت بود و فاطمه خانم و دلتنگی به هر حال این زندگی با همه زندگی ها فرق میکرد زندگی با مرد نظامی مشکلات خودش رو داره و از همه برتر دوری و دلتنگیه فاطمه عزیز سعی میکرد سبور باشه اما یه وقتی از این وقتایی نمیشه زندگی و مشکلات و دلتنگیهاش بهت اجازه نمیده که سبوری کنی وقتی هم که ایشون مهموریت میرفتن حال من الله اکفر دیدنی بود یعنی خوهر شوهرم همه دعا میکردن که فقط شوهر من برگرده که بشه با من صحبت کرد چون من خیلی از آز آترفی دیگه به ایشون مابسته شده بودم و حتی لحظه ای دور بودن از ایشون برای من یک زج و عذاب بزرگ محصوب میشد ایشون که رفتن سوریه من یک دوره کلا حال و هوای همسر شهیدی رو تجربه کردم اصلا رفته بودم تو اون فاز ولی همون موقع دیدم که اصلا به عبارت آمادگیش رو فیلن ندارم برای این بحث یعنی یه تجربهی شد برگشم به خانم از از این نبه گبره سلام و علیه گفتم که خانم جان من به منم رو به شما امانت میدم به منم برگرد سالم به ما که میگفتن ما هم تو باتل چند ستاره ما از اینجا حرفا ما این اقابی ما هیچ خبر نیست و اصلا به هیچ وجه دقدقه های کاری و مسائل کاریشون رو وارد زندگی نمی کردن همون موقع هم که سوریه بودن همشون گفتن ما این اقابی اینقدر جامع خوبه فلان و اینا که منم خب حالا آرامیش خودم رو حفظ میکردم و هر بار که آقا بهمن زنگی میزن میگفتم بهمن هم دلیرانه به جنگ ما شالا با غیرت آفرین قهرمان وقتی من فهمیدم که زهارو باردارم دیگه بله من اصلا کلن حالم بد شد اصلا تصور اینکه آقا بهمن اگر شهید بشه من باردارم چیوری چه اتفاقی برای من میافته منو نابود کرد یادم آخرین بار که تماس گرفتم برخلاف دفعه پیش که من بهشون روحیه میدادم من گریه کردم باشه تلفون آقا بهمن گفتم چیزی شده اتفاقی برای کسی افتاده گفتم نه بهمنم فقط بیا اینو که گفتم دوستانشون مدن به ام گفتن که آقا بهمن دیگه حالش اصلا بد شد بعد گفتن دیگه سبرش رفت و به عبارتی به فرماندهشون گفته بودن که منو برگرده دقیق حال خانومم خوب نیست چون اینها خب گروه خلبانیه قسمت هواییه یکان سابرین بودن و اصلا اینا رو سوریه نمی بردن اینا به زور خودشون رفته بودن اونجا یادمه برگردن گفتن که وقتی تا زنگ زدی و من دیگه نتونستم بمونم اونجا فرماندم جلوی همه سر من داد زد گفتش که اگر نمیتونستی بمونی نباید میامدی گفت ولی من با این که منو خورد کرد با این که خیلی جالبی دوستان برای من وعد شد من جز تو به هیچ چیزی فکر نمی کردم و برگشتم های خوبی شما خدای مجاور هست تعالیت ایزایی در مدید دیگه سنگیز قصد برگردن باید برگردن روی کبیر خوشجاری بشید مهمون خانم فاطمه رضایی همسر خلبان شهید بهمن مسائبی بودین روایت های این زندگی باز هم ادامه داره حرف شده باز هم ادامه داره برای شما با این همسر شهید چیه؟ و حس و حالتون از شنیدن خاطرات خانوم رزایی سامانه ی پیامکی 3553 در اختیار شماست تا یه برنامه دیگه از روایتهای خانوم رزایی خدا نگهدار موسیقی موسیقی موسیقی پیام ولایت موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی اینا turbo موسیقی تحریم موسیقی اینا turbo موسیقی هایی که هم در گفتار امام هم در رفتار امام میتواند اونا رو جستجو کرد و یافت اولین نکتهی که در باره امام باید ارز کرد مسئله رهبری بزرگترین انقلاب تاریخ انقلاب هاست که حالا من در باره این رهبری بعدا یه توضیحی ارز میکنم چرا میگیم بزرگترین انقلاب در تاریخ انقلاب ها حالا در تاریخ انقلاب ها انقلاب های کوچک و بزرگ زیاده از امه این ها معروفتر انقلاب کبیر فرانس هست در قرن 18 هم 1789 و بعد هم انقلاب شورویست در 1917 در قرن 20 هم این دو تو انقلاب معروفترین انقلاب های بزرگ تاریخ انقلاب ها اما انقلاب اسلامی از این دو بزرگتره چرا دلائل گناگونی دارد من به یک مطلب اساسی و مهم اشاره میکنم و اون این است که این دو انقلاب یعنی انقلاب فرانسی و انقلاب شوروی هر دو به وسیله مردم پیروز شد مردم اونها رو به پیروزی رسوندن از آنی که انقلاب پیروز شد مردم شدن هیچ کاره مردم کنار زده شدن مردم نتوانستن در انقلابی که خودشون