بی نیاز کرده است اما با اینها رو گفته ای با کلمتت با من اطباع پیرا کن این را میخواییم ایلتشا بپرده من گروهی میشناسم زولیا که دهانشون بسته باشد از دعا این هست مفترم که دوته بهتر داشت باشیم بعد ببین ازمتی کلامی همسین در چیه که بردی تر ما که حرمی کنیم باز باید با تو دعا ببنیم به نیازش بپرده هایی جایی دیگر میگوید که ساقل و گذار بشه به این که اون چی که در درونت میگذره کافیست درون من پر از تخیلاته توهماته درون من پر از پدیده هاییست که تا به کلام نیاد ممکن اونجا با همگه قاطی بشن ساقل قابل عرضه به خدا نباشد درونه ای برادر عقل یک دم با خدا دم بدم در تو خزان است دوبهار موجه های تیزه در یاهای روح هست کندن که بود توفان روح بلد جا دعایی کتون بیاره استقرار کنن؟ کتون به همون قرار بدن که الان من در حال اطباق با خدا هستم باید الفاظ بیاد تو کارتا مشخص کنید شما چه میخوایید؟ نیازی تو در اطباق با خدا چی؟ و با خدا از چه موضع گیری داری شخص می کنی؟ ولی زا امری که به دعا شده دستون به دعا شده ادعونی استجیب نکنید و ازا سعاده که عبادی عدنی فعلمی قریب و نوجیب و دعوتت دایزاد آد این برای این است که درون مغز آدمی مغز آدمی پر از انواع انواع و تخجلات او را نمیشه عرض کرد به خدا همونطور و اینکه باید تصویر بشه صاف بشه این موقع است که نفس آدمی یا اون نیروی کذایی که بیاد تجمع کنه نه او را نمیگن اون آرزوی عملی نشدن را از او را نمیخوام اون آرزوی بیدلی دا اون انتظار قلطه نه اونا نیست اونا نیست اونا نیست اینها نیست مشخص میبکنم که از او را چه میخواهم با این حال که لایق پاعده حال من بر تو مخفی نیست با این حال من دعایت میکنم از تو میخواهم ایلایی ما التفکبی معظیم جهدی و ما ارحمکبی معقبیه فعلی فرودگارا چقدر به من لطف داریم با این جهد بزرگی که در باری تو دارم واقعا یه خود فکر شده بفرماییم یه خود فکر کنیم این جهدی که ما داریم قناع از کرده ایم از توحید به اون چی در دوران کدکی به ما پدرار مادران ما گفتن حال بیده شما ها نه الحمدلله شما ها قالبندن چیزهای دینی بوده اینو خیلی شکر باید بگذارید الحمدلله محیطتون محیط بوده از که مسایه خود جدید محضه بوده از ما اگر حساب بکنیم که دانائی ما چقدره چه بقدار در باری خدا میدانیم جز شبن نگی و سرفگرم ندیم واقعا چیز ما چاری دیگه نداریم با این حال او از لطف خود کم بکنه او ربوبیت خود را اجرا میکنه او رحمتش را بر ما شامی میپرموید او محبتش را هیچ کم نمیکنه با این چی ما جاهیم حتی مثلا از ما ساراتی قایمشه یکی نداری که فرانی ما موقعی که میخواییم نواز بکنیم که ایاکن عبد و ویاکن استحی این کجا میریم مخاطب ما چیه ایاکن عبد و ویاکن استحی در بیابان ریگ ها را میبینم تبب و ماهور را میبینم تو خونه باشم دیوار ها فش در پلانجابت همون اجسام دوری برای خودمون هم باید صحبت میکنم این سآل همه خودمون هستیم تو دیل همه هست که یاکن عبد که کاف زمین خطابه تو من به تو دارم امادت میکنم و یاکن استحی اینا یه جوابی الان مختلف میکنم برای جوانتر همون که دقیق کنم هر وقتی که شما باز یک نفر داری صحبت میکنی آیا مخاطب شما چشم اون طرفه آیا مخاطب شما پیشانی اون طرفه آیا شما با دست و پای و صورت و بینیه او داره صحبت میکنی یا با جان او صحبت میکنی که نمیبینید لذا اگر همون آقای کنان شما مشکوله صحبت حسید باش اونجا بیفته جانش گرفته بشه بدن صد در صد همون که دارد دارد دیگر شما صحبت نمیکنید قط میکنید حسا به جدید شنونده را دارید گوش به جای خودش هست کش به جای خودش هست اون مخاطب شما دیگه نیست اون که با اصحبت میکردید دیگه نیست کی بود؟ هیا زنده بود جان بود و هنوان دیگه در مقابل شما نیست یک توجهی میخواهد همینطور که امیر امرین فرمود حتی نبای اونقدر که ما لم اعبد رب من لم اره خدای را که ندیدم نپرسیدن یک توجه زریف و لکیفی بخواد یک مقدار هواهوست را مهار کردن میخواد یک مقدار قرایز را آقلانه بکار بشدن میخواد یک مقدار معرفت به مقام شامخ ربوبی میخواد که به من از دگی گردن من نزدیک تره یک توجه خمشید به روی خودتون از اونجا سارم سر به بالا ببرید خدا را شما خواهید دید منتاش یه خمشدن جانانه چون وقت آدم بفهمه که ارشود خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا مار شد نرفتی دیدن و اگر می اومدی من رو اونجا می دیدیم بنابراین این جهلیش چه آقا میشه بد رفتند این جهل به مسائل عالی پیزیک نظری نیست که شما بگید من پیزیک نظری نخوندم من فلسفه نخوندم من نمیدونم این چیزی که نوازیم در اینجا چون میتونیم بفهمیم من اینا به جوانان من تحکید میکنم چون این علم برای همه ما در دست دست ماست ما میتوانیم چرا؟ چون فطرت رو همه تون دارید عقل ما همه من دارید دو گیناره دارید از اون پیر زنی که دستشو از دوک کشید اوه که من داشتم میچرخوندم میچرخوندم دست برداشتم این ساکن شد ساکن شد از اونجا بگیرید بیایید اون خلاش ناسانه مزرگ تاریخ از اون دید موسایی کشبانی را برای بگیرید بیایید اما اون دید موسایی کشبانی را برای کلمات میشون میدهد که از اون علم درونی استاده کرده بود از اون علم فطری از اون علم الهیه مختصر ولی معناکنندهی تمام دانش ها قفلت از این دانش برای ما مسمونید اول خود ما حساب کنیم ببینیم آیا این را ما اگر بخواییم نادیده بگیریم میتیم خودمون به خودمون عذر بتراشیم این دیگه شفای ابو عریسینا میخواد اشارات ابو عریسینا میخواد این دیگه فلسفه های بسیار دشمار تاریخ شر و غرب میخواد نه این یک علم در اختیار همه است توجه فرمودید که الهیم ما عظیم جهد خیلی بزرگه چون خیلی درون من وجود داره جهد خیلی بزرگه یعنی این یک جهد خدا از ما برخوره جهد به خیلیشتن و خدای خیلیشتن این جهد قابل اصلیست که آدم یعنی با این جهد باز خداوند متعال گوش ما میشنه و چشم ما میبینه باز میتوانیم هنر انجام بدیم میتوانیم مکتشیب باشیم به قول سعدی در بچهگی میخونیم در گلستان روزی بندگان را به خطای پاهش نبرد مشروع کارتون باشید در این دنیا آوردم برای این زندگی من لطف خواهم کرد محبتن برای زندگی شما هستیم منتقاش بگمید چه میخوایید بیند و چیزی ما التفکبی معظیم جهد با این جهد بزرگ چقدر به من لطف داریم خدا یا پروردگارا اینا خوندیب یه تکه شادگید یه تکه کمی وقت بگید بشهد چه چهره نشان میدهد میگه ما نشانیم شما چی میگید یه چند ترمه صحبت کرد روداشورا که واقعا خلاصه کرد بشریت را خلاصه کرد سر نمیشه بشنگیتا در اون چند سطح ما نسمه و ما تنگوریه ابا عبدالله ما نمیشنیم تو چه میگویی گوش باز و چشم باز و این اما چشم باز و گوش آقا میرسه آدم نگوید ما نمیرسیم خدا نیاره والله خدا نیاره آقا مغرور نشید ها در موقعش میرسه آدم حق جدو چه چشمش نمیبینه گوشم نمیشنوی ما نسمه و ما تنگوریه ابا عبدالله درست از اینو باید بشنوید چی کمها تنگور از حرامه دوتون شما از حرام پره باید بشنوید من چه میگویم تا از آن بشنوید مجد در درون شما یک منی مونده یک شخصتی مونده که گوش را بپسیده این صدایی که میاد از من مظلوم از من کنخوا چه دارید که او بگه آی گوش بشنو آخه تو که بازی همین شخصتی مونده ما نسمه و ما تنگوریم اینها را میبینه نمیخنه اونهایی که مبالغه میکنن در بعضی این مکتبه ها به نام اومانیس چه میگوید بله اومانیس مگر واقعا به راه بیفته ممکنه یه مقدره باشه باید اینسان ها ساخته بشن بلی اینسان ها ساخته نقاد اینسان باید از بالا ساخته بشه اینسانی چی کار کنیم الان میگه ما نسمه و ما تنگوریم و تو به حکم کسر اموحات قبول کن پسلیم شو اونو هرچی بخوایی برای تو هست یعنی بشریت داد تو نابود کن چند سباهی هم برای تو به آقایی برست ممکنه اینه دیگه تمام ارشار بذار زیر پات یا ابا عبدالله اونو هرچی بخوای آماده است دیگه به هر حال شما الان با این جملات متوجه میشوید که این چه میگفت اونا چه میگفتن این هم یه جمله یه جمله دیگه هم بازرخص میکنم الهی ما اقرب کمینی و ابعدنی انک و ما عرف کبی همندی یه جمونی انک خدای من پروردگار من با این دوری که من از تو احساس میکنم ای خدا خدا را میگید و ای آبا که میرسه بون خدای من خدای من که میرسه بون خدای من خدا در بالای عرشها صدها ملجار سار نوری باید بریم به خدا برسیم بی نوا این سال ما بین خودش و نزیدتر از خودش به خودش را فاسش صد برابر فرپاسه ترین سار نوری با ما انجامه ای آقا ای خدا خدایا چقدر بشر از تون دور میشه یه خدایا میخوام ببینم چیه که با این نزدیکی به من داری من این و در تو دورم الهی ما اقرب کمینی و ابعدنی منک چیه این قدر ترا به من نزدیک کرده و من ها از تو دور کرده یار نزدیکتر از من به من هست این عجبتت که من از به دورم چکنم با که توان گفت که اون در کنار من و من محجورم خدایا چیکار کنم اینا یک عمر هجران از خیشتن آیا این قید از این است که ما را وادار میکنه در بار خود خواهی تایی نظر کنی آیا بانات از این خسارت برای اون اولاد آدم تصور میشود که خود خواهشت تعدیل نکنه این طور خواهیتن دور ببین از خدا با این نزدیکیش الهی با این دوری که من از تو احساس میکنم و این فاصله که من با تو ایجاد کردم تو چقدر به من نزدیکی چه مهربان خدایی پس اون هجابی که میان من و تو تاسه نشده است مانه شده است از این که احساس کنم چقدر من نمود چیه خدای اون را به من نشان میده منابه دیگر میوید خود خواهی خود خواهی و خود خواهی پروردگارا خداوندار این درسی که حسین بر بشریت داد ما را از این درس تا آخرین نفس ها برخوردار بفرما و السلام علیکم و رحمت الله و برکاته موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی راژیو معارف یعنی چهی به جمهانه روشنایی و معرفت راژیو معارف صدای فضیلت و فطرند روایت کتاب بر اساس کتاب جامانده از پسر نوشته مرزی نفری به نام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب و از راژیو معارف می شنوید در این برنامه گذیده ای از کتاب جامانده از پسر در ساختار روای نمویشی اختباس و روایت می شه ماجراهای این رومان در ساله از کتاب در ساله 1342 اتفاق افتاد و در اون قیام پانزده خورداده مردم پیشوا و ورامین روایت شده قیامی تاریخی که در اون هزاران نفر از مردم باشنیدن خبر دستگیری حضرت امام خمینی رحمت الله علی کفن پوش به سمت تهران حرکت کردن شخصیت اصلی این رومان مردی به اسم سالاره کسی که از خونه و خونوادش ترد شده اما میخواد آینده ی زندگیشو همراه فرزندانش بسازه ولی زندگی طوری که اون میخواد پیش نمیره و سالار وارد مرکعی میشه که از اون خبر نداره در برامه های قبل تا جایی شنیدید که دای جمشید از آزر زن سالار خواست فرصت دیگهی به اون بده تا به زندگیش برگرده اما آزر قبول نکرد و گفت چند ساله که سالار اونو بچهاش سهراب و سهران رو رها کرده و رفته و دیگه نمیتونه برگرده سالار به دای جمشید گفت درد آزر پوله و وقتی بفهم شوهرش پول دار شده تصمیمش عوض میشه سالار برای به دستا بردن پول با اسمایل هفخت همراه و وارد مرکعی مقابله با مردم پیش و ورامین شد. مردمی که برای اعتراض به دستگیری امام خومنی رحمت الله علیه قیام کرده بودن در برنامه قبل تا جایی شنیدین که سالار در گندمزار پسرش سهراب و دید که زخمی افتاده بود به فکر چاره افتاد تا اونو نجات بده. برای همین به سراغ رفیق زبیه که بالای جاده استاده بود رفت و گفت که میخواد جوانی رو که زخم قمه و توفنی خورده نجات بده. سالار نگفت که اون جوان پسرش سهرابه زبیه اول از سالار خواست جوان زخمی رو تحویل آجانا بده اما وقتی دید سالار برای نجات اون جدیه گفت که حاضر کمکش کنه. و حالا ادامه روایت کتاب جامان دست پسر در قسمت نهوم شب بود و هوا عبری تکه ما از گوشه عبر بیرون زده بود سالار و رفیق سبیه تو گندمزار درو شده نشسته بودن و با هم صحبت میکردن. همون که گفتم جوان هم زخم قمه خورده هم تیر توفنک دیر برسه تلف میشه عباس کسی بفهمه یه مرد دیگه هم پیششه اون سالمه تحویلش میده آخ سانا به مولا اگه اینا رو تحویل بدی پنجاتو هم بیشتر میگیری خدا خیلی میخوادد که این لغمه رو گذاشته تو کاسه نون خواهد تو نبار خفه میشی زبیه میخوای تصوب حرف مفت بزنی میگم اون جوان داره میمیره با بمیره بی پدر آمده بود چه قناتی کنه خفه میشی یا نه بی پدر خودتو جد دابادت آمده بودی مردمو به ترسونی من که بزنیم لطفا پارشون کنیم آخ سانا با شما نبودم که به خودت میگیری سالار یقی زبیه رو رها کرد و گفت باز ماشین پیدا کنیم و برمش تهرون جوری که ایشگی نفهمه اد آقا بزنیم و بگی من زخم شدم با شنیدن این حرف زبیه تو فکر رفت از موش و گلو بازی سالار سردنه میرن نیم ساعت پیش که اونو دیدم حال و روزش خوب نبود نمیدونم میرفت چی شد که انگزه به هم ریخته به نخل دررمی سالار کار دستا مونده زبیه با این فکر رو به سالار کرد و گفت آخ سانا این وقت شب ماشین از کجا گیر بیاریم چه رکمی بزنیم ببینم خودتا میخوای بری دیدی که اسمان حرف قد گفت بقیه پولو صبح میده اگه بری پولت میپره ها پولم میپره پولم میپره سالار این جمله را چند بار تو زهنش تکرار کرد و با خودش گفت اگه دنبال پول جمع کردم بودم هران هفتش قواره خونه داشتم و ده بیست ساعت آب آبیاری بدبختی اینجاست که پولتو به باد بدی و بعد به خاطر سطرم بیه وسط محرکه اسمانی لفقت یه بارم که به خاطر پول اومدیم صاف به زهنه و از اقبال بد ما وچه خودمون شل و پل بیفته وسط محرکه نمیدونم کجای کارم اشتباه بوده که سورمم جلد اینا شد و اومده وسط محرکه مخالفای حکومت سالار با این فکر لبشو گاز گرفته احساس کد لبش از هم باز شد و خون بیرون زده نفسشو با آه بیرون داد از دور صدای گرگ شنیده می شد صدا دور بود اما تو سر سالار تاب می خورد و هر لحظه بلند و بلندتر می شد حالا روز سالار زبیه و نگران کرده بود سالار به تاریکی گندمزار خیله شده بود تصمیمشو گرفته بود تنها نمی تونه سیکل درشت سهرابو تکون بده بعدم ماشین بگیر و جواب حبیب و اسمایل هفت خطو بده دلش شور می زد مرد ترک زبانو پیش سهراب بذاشته بود و می ترسید که اون بلایی به سرش بیاره کمی که گذشت به خودش دلداری داد و گفت ترس خرفتت کرده سالار اگه اون مرد می خواست بلایی سر سهراب بیاره که اونو به تو نشونش نمی داد تو این ظلمات هم نمی تونه فرار کنه قادش هم لاجون و نمی تونه سهرابو جا به جا کنه سالار با این فکر همین آروم شد یاد زخمای پسر سهراب افتاد و باز تو فکر رفت نکنه مرده باشه اگه فقط زخم کمر بود شاید می تونستم فکری براش بکنم اما دست سهراب زخم گلوله داشت باید زبیه و هر طور شده با خودم همراه کنم سالار با این فکر روبه زبیه کرد و گفت زبیه ششتان جونم سی و پنج تومنی که صبح گرفتم بیست تومنش باستو فقط دست بجنبو زبیه با تحجب به سالار نگاه کرد و با خودش گفت دیگه مطمئن شدم که سالار تو مقمصه بدی گیر کرده و به کمک نیاز داره خب میتونم که این روزا دستش تنگه چون هرچی پول داشت برای جار خونه در بست داره زبیه با این فکر روبه سالار کرد و گفت روچشم آخ سالا من میرم تو جاده جلو گاری یا وانتایی میبرو که به سمت ته رو میرن میگیرم گاری نه زبیه ماشین باش و جام داشته باشه روچشم خودم هم میخوام برم زبیه درمونده شده بود نمیدونه سالار میخواد چیکار کنه زبیه کنار جاده ای ساده بود از ماشین خبری نبود هرچن وقتی گاری لکلک کنن رد میشد مدتی که گذشت وانتی از دور پیدا شد زبیه قمر و جلو وانت گرفت راننده با دیدن قمر زد رو ترمز بعد سرش از شیشه بیرون داد و پرسید چیکار داری؟ زبیه درمونده شده بود دود سیگارشو تو صورت اون فوت کرد و گفت وسط این بلواه کجا میری؟ راننده دست و موهای فرفریش کرد و گفت کدوم بلواه؟ شکم که این چیزا حالش نیست من دارم بار میبرم فرفری یا به حرف من گوش میدین یا خودت و بارت تو تبیل اسمال هفقت و آجانا میدم راننده با تحجاب زبیه نگاه کرد بعد دستشو از رو فرمون برداشت و سرشو به این دو دستش گذاشت زبیه فهمید که راننده چاره جز گوش دادن به حرف اون نداره پرسید بینم بچه کجایی؟ جلیلاباد جلیلاباد اتفاقا چند نفر از اینایی که گرفتیم از جلیلاباد بودن زبیه اینو گفت و تو فکر رفت باید به ترسونمش تا هرچی میگم گوش کنم میترسم یا حبیب و حوشنگ از رو برسن خود نیست با هفقت پیداش نیست شایده رفته خونهش شایده تو مسافر خونه خوابیده زبیه با این فکر سرشو جلوتر برد و آرون گفت ای جده بسنست یعنی از دربار دستور دادن این طریبه این با توفنگ میزنن مغزت میاد تو دهنه از غروب تا الان فقط در این جنازهای مردمو جمع میکنیم آه راننده به جده نگاه کرد خلوت بود زبیه ابرواشو بالا داد و گفت گفتم که چند نفری هم از جلیلاباد بین مردم کفنبوشی بودن که میخواستن برد درون البته اگه ما نبودیم آجانو همه را کشده بودن ما نزنشتیم و مردمو فراری ددیم حالا سر ماشینتو کچ کن این ورین زبیه اینو گفت و با دست گندمزارو نشونداد یه مادر مرده اونجاست زرخ خورده میخواییم برسونیمش درون راننده سرتکندادو به چشمای ریز زبیه خیره شد زبیه با دست محکم روشونه اون زد و گفت یک کنون ختم کنون اینش که ناس بفرمه شیر فمشون راننده سرتکنداد زبیه از واند فاصله گرفت راننده ته واندو پیچون تو گندمزار زبیه اغب اغب رفت و گفت از ماشین بیا پایین دست به جمون بذاریمش مشتوانه آخ سالرم میشینه جلو راننده در واندو باز کرد و گفت آخ سالر دیگه کیه مگه نگفتی یه نفر بار دارم زبیه دست کذاش روشونه یه مردو محکم تکونش داد چی ها چی نمیپرسین کنجا بود چطورش هم نمیپرسین بارد لبشه بیتر از اینی که خودت لبشین زبیه اینو گفت و دست راننده رو کشید راننده که دستش یخ کرده بود گفت باسا تو مسیر همه جا پر از آجانه آخ سالر همراته هرکی گفت که یستی بگو از دارو دستی اسمان هفقت هم اینطوری هیش که کاری نداره باد بگو از دربار فرستادرون برای ختم قایله پیشوا و برامی زبیه اینو گفت و با دست به کمر راننده ی واند زد دست زبیه سنگیم بود راننده تکونی خورد و به جلو پرد شد سالر در چند قدمشون استاده بود زبیه و راننده ی واند دنبال سالر را افتادن یه دفعه پای سالر پیچ خود زمین به اندازه یه هندونه گود شده بود سالر پاشو از تو گودی بیرون کشید و تو گندمای بلند راه افتاد نور چراقوبرو مقابلش گرفته بود و پیش میرفت کمی که گذشت سالر و زبیه و راننده واند به جای رسیدن که سهراب افتاده بود کارگر ترک زبان با دیدن سالر گفت خون! خونش داره میره! سالر رو به مرد ترک زبان کرد و گفت پس فارسیان بلدی؟ بی زبون بودی و الان زبوندار شدی؟ مرد ترک زبان حرفی نزد سالر با خودش گفت اکانستو هر دسته کفم پوشو همینه خب اصلا باش نبه ما چه؟ قرار نبود ما کار آجانه رو بکنیم قرار بود بیاییم وسط شلوخیه و مردم رو بترسنیم تا برن خونهاشون تا به تهرون نرسن سالر با این فکر رو به مرد ترک زبان کرد و گفت آشو واسین جوان زخمی رو ببریم تو ماشین مرد بلند شد سالر برای این که زبی سهرابو نشناسه چرا قوه رو خاموش کرد و گفت کمک کنید بذاریمش تو بانت زبی دست سالر رو گرفت و گفت چرا قوه رو بده بینم کجاش تیر خورده؟ ده ده وید کن زبی طبیبی یا مفتش چرا قوه نمیخواد؟ بگیرش زبی دمخ شد که چرا سالر رو مجلو دوتا غریبه کنف کرد و سرش فریاد زده جواب نداد و ساکت ایستاد سالر فهمید تون رفته رو به زبی کرد و گفت زبی شیشتانگ کار خودت که بلندش کنی زبی خوشحال شد وقتی سالر میگفت زبی شیشتانگ یعنی مشکلی وجود نداره اون رفت تا به سالر کمک کنه رانندوانت لام تا کام حرف نزد خوشحال بود که میتونه به یک نفر کمک کنه موسیقی موسیقی موسیقی دوستان عزیز تا فردا و ادامه روایت کتاب جامونده از پسر خدا نگهدار موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی