سرگشتگان کویت پروای سر نداند آشفتگان مویت از خود خبر نداند آشفتگان مویت از خود خبر نداند پار سایان بر درگه تو بهریست از آب چشم اوشان خلق جهان از آن رو در ره گذر نداند حجت الاسلام وحیدی بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی اللہ علیه و سلام محمد و آله تاهرین سلام علیکم سلام علیکم و رحمت الله دوستان عزیز همراه در برنامه پار سایان یاد مرگ یکی از نکات مورد تأکید هزارات معصومین علیهم صلوات الله ما اگر یاد مرگمون بیفتیم خودمون رو اصلاح میکنیم مولامون امیر المؤمنین علیه السلام فرمودن الا فذکروهاد من لذات و منقص الشهوات و قوت الامنیات آی مردم مرگ رو که از بین برنده لذتها هست و آرزوهای دور دراز رو قط می کنه و شهوات رو کم می کنه یاد کنید وقتی که می خواهید عمل زشتی انجام بدید بیاد بیفتید که روزی خواهیم مرد مرحوم آیت الله میرزا جواد آقای ملکی تبریزی رحمت الله علیه در نامه ای که به مرحوم آیت الله شیخ محمد حسین قرابی اسفهانی می نویسند نکتهی دارن میگن در مرگ فکر بکن تا آن وقتی که از حالش می فهمیدن که از مداومت این مراتب گیر شده است باید یاد مرگ باشید باید با یاد مرگ خودمون رو رشد بدیم و بالا ببریم خدا به هممون توفیق بده به یاد لحظه مرگ خودمون و پاشخگوی نسبت به عمالمون باشید انشاءالله مرگ خودمون رو رشد بدیم و بالا ببریم شاگرد ها باید برگزار کردن در منزل خودشون شاگرد ها اومدن برای این که از محضر استاد استفاده بکنن دقایق پایانی درس که بود ایشون کتاب رو بستند و با خوشحالی گفتند این آخرین درس من بود و دیگه شما من رو اینجا نخواهید دید خب شاگرد ها به هم ریختن شروع کردن گریه کردن حالشون عوض شد گفتن نه آقا این چه حرفی شما میزنید مود نه کار تمامه و من از این دنیا خواهم رفت با خوشحالی و خورسندی از همه خداحافظی کرد میگن همونطور هم شد فردا که شب شهادت امام صادق علیه السلام بود ایشون از دنیا رفت این یعنی آمادگیه برای مرگ آدم باید آماده باشه خودش رو آماده بکنه خدا رحمت کنه مرحوم استاد شهید مرتزا متحری رحمت الله علیه یادی میکنه از استاد خودشون مرحوم آقا حاج میرزا علیه آقای شیرازی رحمت الله علیه که ایشون تعابیر عجیبی در مورد استادش دارن میگن در تابستان سال بیست یا سال بیست و یک من از قنب اسفهان رفتم و برای اولین بار در اسفهان با اون مرد بزرگوار آشنا شدم و و به محضی که در محضر او رسیدم این آشنایی تبدیل به ارادت شد از طرف من و محبت و لطف استادشون دادانه و پدرانه از طرف آن مرد بزرگ ایشون نقل میکنه که یه روزی من خدمت ایشون رسیده بودم در زمن درست دیدم که دانه های درشت عشق روی محاصل ایشون میاد و میریزه و میچکه گریه میکنه حالش عوض شده گفتم آقا چه خبره چرا شما حالتون تغییر کرده اینجور شده ایشون فرمودن که من در عالم رؤیا دیدم که مرگم فرا رسیده و مردن رو همون جوری که برای ما توصیف کردن در روایات در خواب یافتم روح خودم رو جدا از بدنم دیدم خلاصه دیدم بدن من رو دارن به سمت قبرستان برای دفن هم میکنن من رو بردن وارد قبرستان کردند و دفن کردند همه رفتند و من تنها موندم نگران حالا چه بر سر من خواهد آمد یه دفعه دیدم یک سگ سفیدی وارد قبر من شد و من در همون حال حس کردم که این سگ تندخوی و بد اخلاقی منه که تجسسم پیدا کرده و حالا به سراغ من اومده مزترب شدم تو اون حال استراب صدا میزدم یا سید شهده امام حسین علیه السلام رو صدا میزدم حضرت تشریف اووردند و به من فرمودند قصه نخور من تو رو از اون جدا میکنم این رو مرحوم شیرازی رحمت الله علیه در عالم رؤیا دیده بودن و حالا برای اصلاح نفس خودشون عشق میریختند یادمون باشه یه روزی از این دنیا میرویم و باید پاسخگوی اعمال خودمون باشیم چون ظلف تو هم جانا در این پریشانی چون باد سهرگاه در بی سر و سانی در این پریشانی در این پریشانی در این پریشانی در این پریشانی روایت عشق به نام خدا و سلام در این برنامه روایت زندگی شهده رو میشنویم از زبان همسراته از زندگی شهده رو میشنویم از زبان همسراته رو میشنویم یادمه که صحبتی که با من کردن برگشتن گفتن که قطعا من و شما با هم خیلی متفاوتیم ولی مهم اینه که با وجود این تفاوت ها به تفاهم برسیم و من این جمله شون برای من خیلی زیبا بود و از اون سال تا حالا از سال هشتاد و نوه این تفاوت هم برسیم و از اون سال تا حالا این تفاوت هم برسیم و همین شد که در عوج ناباوری حتی ایشون مثلا میگم خیلی از چیزهایی که من تو زهن خودم میپروردم برای زندگی شاید مثلا اون ملاک های ظاهری و چیزی هایی که در ویترین آدم ها اصولا هست ولی شاید در وجودشون چیزی وجود نداشته باشه برای من ایشون شاید نداشت در ابتدا اون ظاهر رو ولی من پی به اون امق وجود ایشون داشتم میبردم و اون کشش از امق وجود ایشون بود بعد که تو زندگی با هم بودیم یک عبارتی داشتن که من خیلی خوب این عبارت برام دلنشین بود و همیشه میگفتن که ولی فاطمه وقتی من با تو زندگی رو شروع کردم اینو باید بگم که تو بالای صد درصد منی و این بالای صد درصد من یک تک کلامی بود که توی زندگی ما خیلی تکرار میشد در مواقع مختلف ایشون خودشون بزرگ بار بودن و لطف داشتن و محبتشون رو ابراز میکردن به من میگن که فکر میکردی همسر شهید بشه میگفتم ما اصلا خیلی با هم در این مورد صحبت میکردیم حتی یادمه یه بار از معمولیت که آمدن یه اکسی رو به من نشون دادن گفتن که فاطمه میبین اینا توی گرزار شهرده سر شهادتت میخوره یعنی ما در این حد خیلی هم با همرای فیق بودیم خیلی حتی بحثای این که بعد شهادت برای من چه اتفاقهای میافته یه گفتگوهای خیلی سمیمی بین ما وجود داشت فاطمه خانم در برنامه قبل از محبت و اخلاق خوشی گفت که بهمن نسبت به خودتون خودش داشت اونقدر این مهربونی برای فاطمه خانم شیرین و دوست داشتنی بود که الانم وقتی از اون خاطرات میگه با دل پردردش لبخند میزنه انگار این مهربونی و محبت فقط مختص فاطمه نبود و بهمن یه جورایی رد پای عشق رو در زندگی همه جا گذاشته بود این محبت زیاد رو به اطرافیانشون داشتن به خوهرانشون داشتن امقدر آشغانشون داشتن خانه کنار مادرشون میخوابیدن و مادرشون رو بغل میکردن و میبوسیدن و اصلا یک جوری که من لذت میبردم میدونستم پسری که به مادرش چنین محبتی داره قطعا به همسرش هم محبت خوبی داره یعنی ایشون تو این امورات میگم روحیه بسیار لطیفی داشتن و این روحیه رو در خودشون حفظ کرده بودن و پاان مصبتی و اون نقطه مصبتی که برگ برندگی ایشون برای بحث شهادت بود همین اخلاق خوبشون بود شوخی میکردیم با هم میگفتن فاطمه شاهده خوب اهل نوازه شبقونن اهل عبادتهای خاص در فلانن اینجورین اونجورین من شهید شدم تو چی میخوای بگی؟ من گفتم شما شهید شو من خودم ولدم چی بگم؟ یعنی واقعا تو عمل و توی اون اخلاقی که داشتن واقعا شهیدگونه زندگی کردن و لیاغت شهادت رو پیدا کردن ایشون وقتی کسی کاری رو بهش میسپرد به نحوه احسند و اون کار رو صد درصد انجام میداد براش مهم نبود اون فرد مثلا دختر امی خالش باشه یعنی میخوام بگم یک فامیل دور باشه یک انسان قریبه باشه یا همسرش باشه درجه اهمیتی که برای کاری که به احت گرفته بود براش فرقی دیگه نداشت و اون کار رو به درستی انجام میداد خودش رو به سختی میداخت ولی کار رو انجام میداد و صحبت هم نمیکرد توضیح نمیداد در مورد سختی هایی که برای انجام اون کار کشیده خیلی خالصانه کار رو انجام میداد دلنشین بود کارهاش ایشون از آزه جسه خیلی جسه نحیفی داشتن مثلا پنجا و هفش گلو وزنشون بود یعنی خیلی لاغرندان بودن ولی روحشون همیشه حک فرواهی میکرد بعد جسمشون حتی بعض موقع دستاشون رو نگام کردن میگفتن فاطمه دستام از اون حالت کارگری خارج که میشه من بدم میاد دوستان هم دستان زخونزیلی باشه واقعا شهیدگونه زندگی کردن و لیاغت شهادت رو پیدا کردن از آسمون نیومدن اهل زمین بودن ولی به آسمون ها پرزدن فرشته های شهر من تو فصل جنگ و التحال شدن یه آستوره پاک میوند قصه های ناب شدن یه آستوره پاک میوند قصه های ناب فاطمه خانم داره برامون از یه زندگی زیبا میگه که شاید آرزوی خیلی از خانوم هاست یه زندگی پر از محبت و گذشت یه زندگی با همه دلبستگی ها و وابستگی هایی که این زوج جوان داشتن و یه روزی ازش گذشتن اونا در کنار هم بودن و قطعا همه قسمت های زندگی پر از لبخند و مهربونی نیست اصلا یه روحیات خیلی خاص که میگم یک آدم رو شدیدن برای تو به خود دل نشین بکنه ایشون هم دلالالا داشتن زندگی رویایی فضایی هم برای مردم خوبمون یعنی اختلافات و اون تفاوتهای در سلیقه تو زندگی ما هم وجود داشت و این طور نیست که بعضی ها میان شهده رو انسانهای معورایی یا انسانهای خیلی خاصی معرفی میکنن واقعا شهده یک انسانهای خیلی معمولی زندگی های بسیار معمولی فقط آدمهایی که رو وجود خودشون زیاد کار کردن وگرنه در معمولی بودن و این که زندگی خیلی ساده و بیری های داشتن واقعا مثل بقیه مردم اصلا ممکنه عدم تفاهم حتی توی زندگی ما هم خیلی وجود داشته و طبیعی بوده اصلا به قول خودشون شیرینی زندگیه و ما اینها رو با هم صحبت میکردیم و به یه نتیجهی میرسیدیم حتی از دست هم دلخورم میشدیم ولی خب صحبت میکردیم اونها رو به یه نتیجهی میرسوندیم و یه رویه خیلی خوبی هم که شهید داشتن حتما برای بقیه قابل استفاده هست این که از مسائلی که باعث ناراهتی میشد ما با هم اصلا یه اتفاقی میفتاد که من مغصر بودم بعد من میومدم و گفتم که خب بمنجام ببخشید من مثلا فلان کار کردم میگفت کدوم کار میگفتم بابا همون اتفاقی که مثلا دیرز افتادید میگفت فاطمه اون گذشت ولش کن رهاش کن بره و انقدر این حسی که یه وقت هست بعضی آدم ها شما رو به خاطر کارهای دیروز و پریروز و پس پریروز امروز معاخزه میکنن خب یعنی این کینهی که به دن نگه میدارن اون زندگی رو تلخ میکنه ای کاش ما این روحیه رو در خودمون پرورش بدیم که بگذاریم از اینها تا روزهای خوش و لحظه های خوشی رو با هم بتونیم بسازیم همین حس با هش نشد که من انرژی مصبت بگیرم سعی کنم خودم رو اصلاح بکنم و امید داشته باشم و با امید به زندگی ادامه بدم و بگم فاطمه تو میتونی چه احساس خوشی دارم که همراه میم چقدر چیرینه با تو هم صدا بودم چقدر حال دلم خوبه تو این روزا پناه خستگی میتکیه گاه من فاطمه عزیز با تمام وجوده خاطره هاش رو برامون تعریف میکنه انگار برامون داره یه قزل زیبا میخونه یا یه داستان با یه آلم آدم هایی که یه جور خاصی زندگی کردن فاطمه عزیز از شهید عزیزش از همسرش با یه دنیا مهربونی یاد میکنه با ویتو نمیشه تو ابتدای زندگی من به جهت روحی که داشتم خیلی روحی سرخوش و به عبارتی شاید حالا آدم فراموشگاری بودم یعنی خیلی چیزا یادم میرفت مثلا کلی یادم میرفت خیلی پیش میومد که برای من چیزهای مختلفی رو جای جا بذارم این اتفاق برای من زیاد میفتاد که قبلها توسط خیلی از مثلا اقوامم مثل خوهرام و دوستام که فاطمه حواستو جمع کن تو چرا اینقدر پواز پرتی تو چرا اینقدر سرخوشی به هم اینجور عبارات رو میگفتن و این باعث شده بود که فراموشگاری من فراموشی من تشدید بشه و من دیگه یه جورایی روی اعتماد به نفس دارم داشت تأثیر میذاشت بعد که ورد زندگی با آقا بهمن شدم یکی دو مورد که پیش اومد ایشون مرگشتن گفتن که خب این عادیه برای منم پیش میاد چیزی نیست یک باری آدم نیست بگی که فاطمه حواستو جمع کن بابا مثلا چرا اینقدر این چیزا این باعث شد من الان آدمیم که هیچیز فراموشم نمیشه یعنی همین انرژی مصبتی که ایشون به من میدادن که ممکنه این اتفاق بیفته این عادیه خودشون چک می کردن موارد رو از رو دوش من بر می داشتن اون بار سنگه اینه که به من انرژی منفی می داد و باعث اصلاح من می شد حتی من در زمین نظم یک سری میگم با توجه به روحیه که داشتم همیشه به من مثلا شاید برنگ من به ایشون تذکر بدم خودم جای تذکر بودم تو زندگی ولی ایشون می اومدن با کمال آرامش کمک می کردن تو اون رات منظر به من روحیه خیلی منظمی داشتن خونه رو جمع می کردن خیلی با منظر به من بعضی خودم می گفتن دوست دارم لودر من یعنی تو خونه که را میری همینجوری می ریزی دیگه بعد کمک می کردن من این رو جمع می کردم و من لذت اون نظم در زندگی رو با ایشون تشیدم و الان خیلی ها به هم این رو می گن که ما از زندگی شما و اون نظمی که داره حتی من لباسها رو تو کشو مثل کتاب می چینم یعنی اینقدر منظم دوست دارم زندگی می نظمی داشته باشه من این رو از اون زندگی دارم در جهان کس قیمت سحبت نمی داند که چیست در جهان کس قیمت سحبت نمی داند که چیست در جهان کس قیمت سحبت نمی داند که چیست از رادیو معارف و با برنامه روایت عشق همراه شما هستیم و مهمون خانم فاطمه رزایی همسر خلبان شهید بهمن مسائبی یه همسر همراه یعنی همسری که لحظه به لحظه توی زندگی با هات قدم برداره همسری که تو رو به خوبی میشناسه و دلش میخواد همیشه تو بالا باشی برای همین از هیچ کمکی دریغ نمی کنه فاطمه و بهمن دو همراه بودن و کسایی که واقعا در کنار هم زندگیشون رو میساختن خودت میان خیلی کار میکنی و خیلی مسئله فعالیت میکنی اینها هیچ چیزی هم نمیذاشتم تو دلم خدایی نکرده بمونه باعث سبر و یه ذر بزرگ منشی و اینها بشه خیلی راحت به ایشون همین این موارد رو میگفتم و همین باعث میشد که خیلی اتفاقای خوبی تو زندگی ما بیفته و ایشون برگرشن گفتن فاطمه میدونی من چرا این طوریم من انقدر تو رو دوست دارم دوست ندارم که چه کترین نقط زعفی در مهمانداری تو دیده بشه بعد من گفتم ای خدا من کجام و ایشون کجاست من به چی فکر میکنم و ایشون در چه فکره ایشون میخواد به من عزت بیشتری بده میخواد هیچ زعفی از من نبینه با توجه به شناختی که حالا از اقوام خودش داره دوست داره همون جور که اونها میپسندن من مثلا پذیرایی رو انجام بدم و من بعد از اون واقعا خب نگاه هم تغییر کرد میخوام بگم یک مرد من همیشه این رو گفتم خطاب به آقایون که تمام زنها اون ویژگی هایی که شما دوست دارید رو بالقوه در وجود خودشون دارن تمام زنها این مرده که با اون شرایطی که تو زندگی فراهم میکنه اجازه میده کدوم یکیه که از اون استعداد بلفعل بشه وقتی یک مردی اجازه بده اون بهترین و زیبا ترین استعدادهایی که خداوند در وجود یک زن قرار داده تو زندگی بلفعل میشه و خودش هم نزدتش رو میبره و همین برای نسبت به زن به مرد هم هست خب من از ایشون تشکر کنم گفتم من ممنونم تو خوبی ایشون میگفتن نه فاطمه تو خوبی که من خوبم من گفتم نه تو خوبی که من خوبم یعنی این تشکر از هم تو زندگی وجود داشت و این به زندگی گرما میداد آسون نمیشه از تو دلکند هر لحظه چشمات پیش رومه این که بخوام دور از تو باشم تعبیر یک آبوس شومه یه وقتایی یه حرفایی هیچ وقت فراموشم خاطر این حرف اون گفتگو توی زندگیت باقی میمونه چون به سرنوشت زندگیت گره خورده چون یه چیزی رو در قلبت گذاشته که هیچ وقت نمیتونی فراموشش کنی و امروز زندگیت تو رو میبره به یه خاطره یه دو نفره یه گفتگوی دو نفره که همیشه برات موندگار شده زها خانم به دنیا آمدن رو شیش ماه گذشت ایشون یه روز یادمه ما تو خونه نشسته بودیم شب بود ایشون هم با بچه ها سرگرم بودن اومدن نشستن به پشتی تکیه دادن و گفتن که فاطمه جان دوباره قراره از یگان ببرن برای سوریه بعد گفتن که اینجوری من دفعه بهش رسالت هم نتونستم درست انجام بدم میخوام دوباره برم سوریه و اینها بعد نظر تو چیه و فلان و اینها خب منم هیچ وقت نمیگفتم نرو و اون هم در چنین حالتی که داشتم بحث احلبت بحث از از زینب سلام الله علیه ها درمیان بود نمیتونستم بکنم نرو ولی نمیتونستم از اون زندگی ببینید یه دختر سه ساله داشتم یه دو ساله داشتم یه شیش ماهه یعنی در اوج فشار فشاری که میتونه به یه مادر وارد بشه من در اون اوج فشار بودم خود ایشون هم متوجه این فشار بودن ولی خب به هر حال میگم اصلا تربیت شده بودن برای این سبک زندگی و من هم همینطور شروع کردن به وسیعت کردن گفتن که من این موارد رو نوشتم فاطمه جان اینجوری کنم بحثای مالی رو گفتن و اینها سرشون هم این دختر بودن پایین اصلا بسیار محجوب بودن سرشون هم این دختر بودن پایین که اصلا تو چشم منم نشن وقتی داشتن این جملات سنگین رو میگفتن داشتن برای من وسیعت میکردن این کارو بکنیم اونجوری کنیم این کارو حتی بحثای مالی رو هم ایشون مطرح کردن منم سرمو این دختر بودم پایین و گله های عشق بود که از چشم من سرازیر میشد واقعا سختم بود و برای ایشونم سخت بود که این جملات رو داشتن میگفتن بعد من گفتم که باش اعلام رضایتی کردم با عشق فراوان خلاص اون شب شب خاصی برای من بود خوز و شب ای آر یادت با من است عشق رو در جان من افروختی این دل صدایی سرگشت را را رسم عاشقی آموختی را رسم عاشقی آموختی را رسم سرگشت را رسم برای شاهده برای شهر در این که این زندگی مردی از خودتون به درخیل کنار آمده میدهد که اسم سبوری میخواد خب من خاطرات زندگی این رو کلن خاطراتی که با آقا به من داشتن رو مینوشتم ندایی از درون من رو شدیدن فرا میخوند و با من حرف میزد و دوست داشتم اونها رو روی کاغذ بیارم. شروع کردم به نوشتن و حال خودم رو گفتم گفتم که خب دست خودم ناراحتم از یه طرف خیلی حضرت زینب رو دوست دارم و از طرف دیگه هم به منم رو خیلی دوست دارم خدایا کمکم کن من دوست ندارم روسیا باشم. من دوست ندارم تو این آزمونی که همون موقع در زمان کربلا هم از خیلی از زنهایی که یار امام مسایم بودن گرفته شد و شاید مانه رفتن شوهرهاشون به اون میدان شدن و امامشون تنها موند. من نمیخوام از اون زنها باشم. خیلی برام اون لحظه ها سخت بود. وقتی داشتم مینوشتم. یادم گریه میکردم و مینوشتم و گفتم که من میدونم که تمام قدرت آلم در دست احل بیته من میدونم که با خوب کسایی میخوام معامله کنم واقعا میخوام وارده معامله بشم. من میخوام که چیزی که همه داره رای من تو این دنیا محصوب میشه رو تقدیم کنم خیلی سخت بود منی مینوشتم نوشتم دو سه برگی شد که حالا اون رو هم