ماشنواندگان عزیز به خاطر همراهیتون با بخش اول برنامه های رادیو مورف باسم گیرائی میداریم سال روز قیام پانزده هام خورداد ماه رو و درود میفرستیم به روی متحر تمامی شهدائی عزیزمون مخصوصا شهدائی اینچنین روزی خدمتون ارزو کنم که روایت اش گفتگو با مادران و همسران شهدائی بزرگ ورون برنامه بعدی هست سیزده و پنجا و پنج دقیقه بخش اول برنامه ها با پیام ورایت به پایان خودش خواهد رسید بهترین ها رو براتون آرزو میکنیم انشالله که در ادامه پنج شنبه خوبی در پیش رو داشته باشید با اتفاقهای خوب با سلامتی و موفقیت انشالله دعوت میکنم همراه باشید با روایت اش به مدت 24 دقیقه روایت اش به نام خدا و سلام در این برنامه روایت زندگی شهدار رو میشنویم از زبان همسران و مادران عزیزشون روایتی آشغانه و موندگار از زندگی کسایی که لحظه به لحظه سبوری کردن و مدت رو براتون هم درست دارد و هماس آفریدن زنانی که در کنار فرزند و همسر عزیزشون قدم برداشتن و با قدرت در پشت جبهه حامی شهید عزیزشون بودن مهمون خانم فاطمه رزایی همسر خلبان شهید بهمن مسائبی هستیم و روایت این زندگی زیبا رو از زبان ایشون میشنویم یادمه که صحبتی که با من کردن برگشتن گفتن که قطعا من و شما با هم خیلی ما تفاوتیم ولی مهم اینه که با وجود این تفاوتها به تفاهم درستیم و من این جمله شون برای من خیلی زیبا بود و از اون سال تا حالا از سال هشتاد و نوه این تو زهن من مونده و همین شد که در عوج ناباوری حتی ایشون مثلا میگم خیلی از چیزهایی که من تو زهنمونده و دهن خودم میپروروندم برای زندگی شاید مثلا اون ملاک های ظاهری و چیزی هایی که در ویترین آدم ها اصولا هست ولی شاید در وجودشون چیزی وجود نداشته باشه برای من ایشون شاید نداشته ربطه دا اون ظاهر رو ولی من پی به اون امق وجود ایشون داشتم میبردم و اون کشش از امق وجود ایشون بود بعد که تو زندگی با هم بودیم یک عبارتی داشتن که من خیلی خوب این عبارت برام دلنشین بود و همیشه میگفتن که بلی فاطمه وقتی من با تو زندگی رو شروع کردم اینو باید بگم که تو بالای صد درصد منی و این بالای صد درصد من یک تک کلامی بود که توی زندگی ما خیلی تکرار میشد در مواقع مختلف ایشون خودشون بزرگوار بودن و لطف داشتن و محبتشون رو ابراز میکردن به من میکنن که فکر میکردی همسار شهید بشه میگفتن ما اصلا خیلی با هم در این مورد صحبت میکردیم حتی یادمه یه بار از معمولیت که اومدن یه اکسی رو به من نشون دادن گفتن که فاطمه ببین اینا توی گرزار شهده های مثلا فلان شهر گرفتم خیلی بشن گفتن با همه چقدر قشنگه به درد پوستر شهادتت میخوره یعنی ما در این حد خیلی هم با همرای فیق بودیم خیلی حتی بحثای این که بعد شهادت برای من چه اتفاقهای میافته یه گفتگوهای خیلی سمیمی بین ما وجود داشت فاطمه خانم در برنامه قبل از محبت و اخلاق خوشی گفت که به من نسبت به خودش داشت قدر این مهربونی برای فاطمه خانم شیرین و دوست داشتنی بود که الانم وقتی از اون خاطرات میگه با دل پردردش لمخند میزنه انگار این مهربونی و محبت فقط مختص فاطمه نبود و به من یه جورایی رد پای عشق رو در زندگی همه جا گذاشته بود این محبت زیاد رو به اطرافیانشون داشتن به خوهرانشون داشتن انقدر آشغانه کنار مادرشون میخواد مادرشون رو بغل میکردن و میبوسیدن اصلا یک جوری که من لذت میبردم میدونستم پسری که به مادرش چنین محبتی داره قطعا به همسرش هم محبت خوبی داره یعنی ایشون تو این امورات میگم روحیه بسیار لطیفی داشتن و این روحیه رو در خودشون حفظ کرده بودن و پاان مصبتی و اون نقطه مصبتی که برگه برندگی ایشون برای بحث شهادت بود همین اخلاق خوبشون بود این با همه گفتن فاطمه شاهده خوب اهل نواز شفقونن اهل عبادت های خاص هستن و لانن اینجوری هستن اونجوری هستن من شهید شدم تو چی میخوای بگی؟ من گفتم شما شهید شو من خودم ولدم چی بگم یعنی واقعا تو عمل و توی اون اخلاقی که داشتن واقعا شهیدگونه زندگی کردن و لیاغت شهادت رو پیدا کردن ایشون وقتی کسی کاری رو بهش میسپرد به نحوه احسند و اون کار رو صد درصد انجام میداد براش مهم نبود اون فرد مثلا دخترمه خالش باشه یعنی میخوام بگم یک فامیل دور باشه یک انسان قریبه باشه یا همسرش باشه درجه اهمیتی که برای کاری که به احده گرفته بود براش فرقی دیگه نداشت و اون کار رو به درستی انجام میداد خودش رو به سختی میانداخت ولی کار رو انجام میداد و صحبت هم نمیکرد توضیح نمیداد در مورد سختی هایی که برای انجام اون کار کشیده خیلی خالصانه کار رو انجام میداد دلنشین بود کارهاش ایشون از آزه جسه خیلی جسه نحیفی داشتن مثلا پنجا و هفش گلو وزنشون بود یعنی خیلی لاغرندان بودن ولی روحشون همیشه حک فرواهی میکردد جسمشون حتی بعض موقع دستاشون رو نگاه میکردن میگفتن فاطمانه دستام از اون حالت کارگری خارج که میشه من بدن میاد دوستانم دستام زخونزیلی باشه واقعا شهیدگونه زندگی کردن و نیاغت شهادت رو پیدا کردن رشته های شهر من از آسمون نیومدن از آسمون نیومدن اهل زمین بودن ولی به آسمون نپردن به آسمون نپردن فرشته های شهر من تو فصل جنگ و التحال شدن یه استوره پاک میونه قصه های ناد شدن یه استوره پاک میونه قصه های ناد فاطمانه دستام زخونزیلی باشه من بودن خانم داره برامون از یه زندگی زیبا میگه که شاید آرزوی خیلی از خانم هاست یه زندگی پر از محبت و گذشت یه زندگی با همه ی دلبستگی ها و وابستگی هایی که این زوج جوان داشتن و یه روزی ازش گذشتن اونا در کنار هم بودن و قطعا همه ی قسمت های زندگی پر از لبخند و مهربونی نیست اصلا یه روحیات خیلی خاصه که میگم یک آدم رو شدیدن برای تو به خود دل نشین بکنه ایشون هم همدلالله داشتن زندگی رویایی فضایی هم برای مردم خوبمون یعنی اختلافات و اون تفاوتهای در سلیقه تو زندگی ما هم وجود داشت و این طور نیست که بعضی ها میان شاهده ها رو انسانهای معورایی یا انسانهای خیلی خاصی معرفی میکنن واقعا شاهده ها یک انسانهای خیلی معمولی زندگی های بسیار معمولی فقط آدم هایی که رو وجود خودشون زیاد کار کردن وگرنه در معمولی بودن و این که زندگی خیلی ساده و بیری های داشتن واقعا مثل بقیه مردم اصلا ممکنه عدم تفاهم حتی توی زندگی ما هم خیلی وجود داشته و طبیعی بوده اصلا به گل خودشون شیرینی زندگیه و ما اینها رو با هم صحبت میکردیم و به یه نتیجه میرسیدیم حتی از دسته هم دلخورم میشدیم ولی خب صحبت میکردیم اونها رو به یه نتیجه میرسوندیم و یه رویه خیلی خوبی هم که شهید داشتن حتما برای بقیه قابل استفاده هست این که از مسائلی که باعث ناراحتی میشد سریع رد میشدن من این رویهشون هم خیلی دوست داشتم ببینید مثلا یه وقتی بود ما با هم اصلا یه اتفاقی میافتاد که من مقصر بودم بعد من میامدم و گفتم که خب بمنجام ببخشید من مثلا فیلان کار کردم من گفت کدوم کار؟ گفتم بابا همون اتفاقی که مثلا دیرز افتاقی داشت من گفت فاطمه اون گذشت ولش کن رهاش کن بره و انقدر این حسی که یه وقت هست بعضی آدم ها شما رو به خاطر کارهای دیروز و پریروز و پس پریروز امروز معاخزه میکنن خب؟ یعنی این کینهی که به دل نگه میدارن اون زندگی رو تلخ میکنه ای کاش ما این روحیه رو در خودمون پرورش بدیم که بگذاریم از اینها تا روزهای خوش و لحظه های خوشی رو با هم بتونیم بسازیم همین حس باید میشد که من انرژی مصبت بگیرم سعی کنم خودم رو اصلاح بکنم و امید داشته باشم و با امید به زندگی ادامه بدم و بگم فاطمه تو میتونی چه احساس خوشی دارم که همراهیم چقدر چیرینه با تو هم صدا بودم چقدر حال دلم خوبه تو این روزا پناه خستگیمی تکیه گاه من فاطمه عزیز با تمام وجودش خاطرهاش رو برامون تعریف میکنه انگار برامون داره یه قزل زیبا میخونه یا یه داستان با یه آلم آدم هایی که یه جور خاصی زندگی کردن فاطمه عزیز از شهید عزیزش از همسرش با یه دنیا مهربونی یاد میکنه باورتو نمیشه تو ابتدای زندگی من به جهت روحی که داشتم خیلی روحی سرخوش و به عبارتی شاید حالا آدم فراموشگاری بودم یعنی خیلی چیزا یادم میرفت مثلا کلید یادم میرفت خیلی پیش میومد که برای من چیزهای مختلفی رو جای جا بذارم این اتفاق برای من زیاد میفتاد که قبلها توسط خیلی از مثلا اقوامم مثل خوهرام و دوستام که فاطمه حواستو جمع کن تو چرا اینقدر پواز پرتی تو چرا اینقدر سرخوشی و این ها به هم اینجور عبارات رو میگفتن و این باعث شده بود که فراموشگاری من فراموشی من تشدید بشه و من دیگه یه جورایی روی اعتماد به نفسم داشت تأثیر میذاشت بعد که وارد زندگی با آقا بهمن شدم یکی دو مورد که پیش اومد ایشون مرگشتن گفتن که خب این عادیه برای منم پیش میاد چیزی نیست یک بار یادم نیست دیگه بگی که فاطمه حواستو جمع کن بابا مثلا چرا اینقدر این چیز این باعث شد من الان آدمیم که هیچیز فراموشم نمیشه یعنی همین انرژی مصبتیگه ایشون به من میدادن که ممکنه این اتفاق بیفته این عادیه خودشون چک می کردن موارد رو از رو دوش من بر می داشتن اون بار سنگه اینهی که به من انرژی منفی می داد رو و باعث اصلاح من می شد حتی من در زمینه نظم یک سری میگم با ترجمه روحیهی که داشتم همیشه به من مثلا شاید برین که من بهشون تذکر بدم خودم جای تذکر بودم تو زندگی ولی ایشون می اومدن با کمال آرامش کمک می کردن تو اون رات منزل به من روحیهی خیلی منظمی داشتن خونه رو جمع می کردن خیلی با منظم به من بعضی خودمی گفتن دوست دارم لودر من یعنی تو خونه که را میری همینجوری میریزی دیگه بعد کمک می کردن من این رو جمع می کردم و من لذت اون نظم در زندگی رو با ایشون چشیدم و الان خیلی ها به همین این رو میگن که ما از زندگی شما و اون نظمی که داره حتی من لباسها رو تو کشو مثل کتاب میچینم یعنی اینقدر منظم دوست دارم زندگی میه نظمی داشته باشه من این رو از اون زندگی دارم موسیقی موسیقی از راژیو معارف و با برنامه رسیده موسیقی موسیقی یادمه یه مدت اقوامشون که به مهمان میومد منزل من ایشون خیلی به تکپون میافتادن خیلی دلاش میکردن خیلی تو آشبازخونو به هر حال کمک و فلان و اینا من یه شب که همون تو گفتگوهایی که داشتیم بین خودمون بهشون تشر مدم گفتم من تو وقتی فاملوی خودت میان خیلی کار میکنی و خیلی مسئله فعالیت میکنی و اینها هیچ چیزی هم نمیذاشتم تو دلم خدایی نکرده بمونه باعث سبر و یه ذر بزرگ منشی و اینها بشه خیلی راحت به ایشون همین این موارد رو میگفتم و همین باعث میشد که خیلی اتفاقای خوبی تو زندگی ما بیفته و ایشون برگشتن گفتم فاطمه میدونی من چرا این طوریم؟ من انقدر تو رو دوست دارم دوست ندارم که اون چکترین نقط زعفی در مهمانداری تو دیده بشه بعد من گفتم ای خدا من کجام و ایشون کجاست؟ من به چی فکر میکنم و ایشون در چه فکره؟ ایشون میخواد به من عزت بیشتری بده میخواد هیچ زعفی از من نبینه با توجه به شناختی که حالا از اقوام خودش داره دوست داره همون جور که اونها میپسندن من مثلا پذیرایی را انجام بدم و من بعد از اون واقعا خب نگاه هم تغییر کرد میخوام بگم یک مرد من همیشه این را گفتم خطاب به آقایون که تمام زنها اون ویژگی هایی که شما دوست دارید را بلقوه در وجود خودشون دارن تمام زنها این مردی که با اون شرایطی که تو زندگی فراهم میکنه اجازه میده کدوم یک از اون استعداد بلفعل بشه وقتی یک مردی اجازه بده اون بهترین و زیبا ترین استعداد استعداد هایی که خداوند در وجود یک زن قرار داده تو زندگی بلفعل میشه و خودش هم نزدتش را میبره و همین برای نسبت به زن به مرد هم هست خب من از ایشون تشکر کنم گفتم همونم ممنونم تو خوبی ایشون گفتن نه فاطمه تو خوبی که من خوبم من گفتم نه تو خوبی که من خوبم یعنی این تشکر از هم تو زندگی وجود داشت و این به زندگی گرما میداد هر لحظه چشمات پیش رومه این که بخوام دور از تو باشم تعبیر یک آبوس شومه یه وقتایی یه حرفایی هیچ وقت فراموش نمیشه خاطره یه اون حرف اون گفتگو توی زندگیت باقی میمونه چون به سرنوشت زندگیت گرمیده خورده چون یه چیزی رو در قلبت گذاشته که هیچ وقت نمیتونی فراموشش کنی و امروز زندگیت تو رو میبره به یه خاطره یه دو نفره یه گفتگو یه دو نفره که همیشه برات مندگاه شده زها خانم به دنیا آمدن و شیش ماه گذشت ایشون یه روز یادمه ما تو خونه نشسته بودیم شب بود ایشون هم با بچه ها سرگن بودن اومدن نشستن به پشتی تکیه دادن و گفتن که فاطمه جان دوباره قراره از یگان ببرن برای سوریه بعد گفتن که اینجوری من دفعه بیش رسالت همو نتونستم درست انجام بدم میخوام دوباره برم سوریه و اینها بعد نظر تو چیه و فلان و اینها خب منم هیچ وقت نمیگفتم نرو و اون هم در چنین حالتی که داشتم بحث احلبیت وحسن از زینب سلام الله علیها درمیان بود نمیتونستم اکن نرو ولی نمیتونستم از اون زندگی ببینید یه دختر سه ساله داشتم یه دو ساله داشتم یه شیش ماهه یعنی در اوج فشار فشاری که میتونه به یه مادر وارد بشه من در اون اوج فشار بودم خود ایشونم متوجه این فشار بودن ولی خب به هر حال میگم اصلا تربیت شده بودن برای این سبک زندگی و من هم همینطور شروع کردن به وسیعت کردن گفتن که من این موارد رو نوشتم فاطبه جان اینجوری کنم بحثای مالی رو گفتن و اینها سرشونم این دختر بودن پایین اصلا بسیار محجوب بودن سرشونم این دختر بودن پایین که اصلا تو چشم منم نشن وقتی داشتن این جملات سنگین رو میگفتن داشتن برای من وسیعت میکردن این کارو بکنی اونجوری کنیم این کارو حتی بحثای مالی رو هم ایشون مطرح کردن منم سرمو این دختر بودم پایین و گله های عشق بود که از چشای من سرازیر میشد واقعا سختم بود و برای ایشونم سخت بود که این جملات رو داشتن میگفتن بعد من گفتم که باش اعلام رضایتی کردم با عشق فراوان خلاص اون شب شب خاصی برای من بود یادت با من است عشق رو در جان من افروختی این دل صدایی سرگشت را راه رسم عاشقی آمودی راه رسم عاشقی آمودی اون شب فاطمه از حرفای بحمن یه التحاب خاصی به دلش نشست خیلی سخته که همسرت عزیز دلت کسی که انقدر بهش وابسته یو دوستش داری برات حرف از رفتن بزنه حرف از شهادت حرف از شهادت و حالا تو باید با این زندگی کنار بیایی و کنار اومدن چقدر سبوری میخواد خب من خاطرات زندگی ام رو کلن خاطراتی که با آقا و همه داشتن رو مینوشتم ندایی از درون من رو شدیدن فرا میخوند و با من حرف میزد و دوست داشتم اونها رو روی کاخ از بیارم شروع کردم به نوشتن و حال خودم رو گفتم گفتم که خب از دست خودم ناراحتم از یه طرف خیلی حضرت زینب رو دوست دارم و از طرف دیگه هم به منم رو خیلی دوست دارم خدایا کمکم کن من دوست ندارم روسیا باشم من دوست ندارم تو این آزمونی که همون موقع در زمان کربلا هم از خیلی از زنهایی که یار امام مساییم بودن گرفته شد و شاید مانع رفتن شوهرهاشون به اون میدان شدن و امامشون تنها موند من نمیخوام از اون زنها باشم خیلی برام اون لحظه ها سخت بود وقتی داشتم مینوشتم یادم گریه میکردم و مینوشتم و گفتم که من میدونم که تمام قدرت آلم در دست اهل بیته من میدونم که با خوب کسایی میخوام معامله کنم واقعا میخوام وارده معامله بشم من میخوام که چیزی که همه دارایی من تو این دنیا محسوب میشه رو تقدیم کنم خیلی سخت بود من اینو نوشتم نوشتم دو سه برگی شد که حالا اون رو هم بعدها به وارد یادگاری خیلی ها خوندن و براشون جالب بود نوشتم و تمامش گردم پشدم بچه ها رو سر و سامون دادم خونه رو معتب کردم قضا پختم وقتی بهمن از معل کار اومد در رو باز کرد طبق معمول یه سلامه لکه گرم با بچه ها و یه نشی مصفت وارده خونه شد و گفتم بهمن هم من برات یه چیزی نوشتم بیا بشین یه چیزی برات نوشتم دیگه اومدن نشستن و بچه ها و این ها همه اومدیم کنارشون نشستیم و من دخترمو باز کردم دادم ایشون شروع کردم به خوندن در طول مدتی که داشتن میخوندن نوشته های من رو سکوت همه جارا فرا گرفته بود ایشون وقتی تمام شد تا چند ثانی همینجور ساکت ساکت بود میدید که آره فاطمش اجازه رو دهده من حتی برای شرط و شروط هم گفته بودم که به این شرط ها و شروط ها اجازه شهادت میدم که همونطور که تو این دنیا خیلی حواست به من و بچه ها اون دنیا هم حواست به ما باش یه روزن به دنیا یه نور و رحایی یه روزن فجاره هرم تو محرم یه روزن فجاره یه پرواز خونین یه روز نزدیک فاب یه پای پیزاب که میره بدون محابا روی میره از راژیو معارف با برنامه روایتی محابا روی میره اشق همراهتون هستین و در این برنامه مهمون خانوم فاطمه رزایی همسر خلبان شهید بهمن مسائبی بودین حرف دل شما در باره این برنامه و این همسر شهید و این خاطرات زیبا چیه سامانه پیامک 3553 در اختیار شماست روایت هاگه آشغانه خانوم رزایی باز هم ادامه داره تا یه برنامه دیگه خدا نگهده سالمتون به هون میدی دست من برا جنون هر بل من هارمتون تا روزی که بیافته به این کرم بخون هر بل من هارمتون تا روزی که بیافته به این کرم بخون وایه واییکومتر و شبالوں قرفی cents علیه How آمدول رسول رمان بالا در اینviv ریو سداغ Civil ما ندید ن calculations ایمان اسلام همیشه سایه بشت و سر ماست پیامه بلایت در خط محمد و حلی روح خدا نور دل او خامنه ای رهبر ماست نور دل او خامنه ای رهبر ماست نهزت روحانیت در سال چهل و یک و آغاز سال چهل و دو به اون چنون اوج و نشاتی رسیده بود که پولیس دستگاه جبار و دستگاه های امنیتی در خوردهای خشنی با علماء و طلاب و حتی مراجع تقلید داشتند ولی با این همه پونزده خورداد سال چهل و دو یک مقتعه بسیار مهم میست علت این است که در روز پونزده خورداد چهل و دو حادثه ای که اتفاق افتاد پیوند مردم با روحانیت را در این سطح خطرناک و حساس نشان داد در روز آشورای اون سال که روز سیزده هم خورداد بود امام بزرگوار در مدرسه فیزیه یک سخنرانی تاریخی تأین کنندگی کردن بعد که امام رو دستگیر کردن در روز پونزده خورداد امدتاً در تهران همچنین در قوم و در بعضی از شهرهای دیگر یک موج حرکت عظیم مردمی به راه افتاد و رژیم تاقوت با همه وجود با ارتش خود با پولیس خود با دستگاه های امنیتی خود دست به سرکوب این حرکت مردمی زدن یک قیام مردمی به وجود آمد این نشاندهنده این بود که مردم ایران آهاد ملت با روحانیت با مرجعیت که مظهر اون امام بزرگوار بود یک چنین پیوند مستحکمی دارند و نکته اینجاست که همین پیوند است که زامن پیشرفت نهزد عوج نهزد و پیروزی نهزد می شود هر جا یک حرکتی یک نهزدی به مردم متکی بود مردم با اون همراه شدند این نهزد قابل ادامه است اما اگر مردم پیوند نخوردند با یک حرکت اعتراضی ناکام خواهد موند کما این که بعد از حادثه مجموعه در ایران قضایه اتفاق افتاد مبارزاتی شروع شد هم از طرف گروه های چپ هم از طرف گروه های ملی اما همه اینها در طول تاریخ نهزدهای ایران سرنبشتشون شکست و ناکامی بود چون مردم با اینها نبودند وقتی مردم وارده میدان می شودند پشتوانه یک نهزد احساسات مردم اندیشه مردم حضور مردم می شودند اون نهزد قابل ادامه است و پیروزی برای اون نهزد رقم می خورد حادثه پونزده خورداد این مطلب رو نشونداد نشونداد که مردم پشت سر روحانیتن با دستگیری امام بزرگوار اونچنون قیامتی در تهران و در برقی از شهرسهای دیگر براه افتاد که دستگاه رو وارده میدان کرد و سرکوب وحشیانهی کردن تداد نامعلومی بسیار زیاد از مردم پشت شدن این خیابانه های تهران با خون بندگان خودتون