این روشنگی که می‌زنن می‌بینن تو جامعه قبل از اونا چی‌ها بوده از بقیه هم رو یاد می‌گنن اونا رو تکرار می‌کنن به رنگ جماعت می‌آن محمد اینا عاقل نیستن به رنگ جماعت حرف زدن و بابام و ننمون اینجوری گفت تو خانواده‌مون اینجوری بود از اول قرآن می‌گه حتی اسلام اینجوری هم نجات پخشه در آخرت نیست صاحب شما می‌گن این تو دنیا مشکلت رو ممکنه یا عمل می‌کنن طبق اونا معیار عقلانی ندارن معیارشون آداب و رسومیست که بینشون هست تو جامعه می‌بینن همونا رو می‌گن تو رسانه‌ها همونا رو می‌گن تو مدرسه همونا رو می‌گن رفیقاش این رو می‌گن ننه باباش همونا رو می‌گن تو فامیل همونا می‌بینن همونا می‌فرماد که اِذَا قِيلَ الَّهُمْ اِتَّبِ اُوْمَا اَنْزَلَلَّهُ به همه اینا گفته شد و گفته می‌شد و وقتی گفته می‌شد که آقا خب ببینید خداوند چی می‌گه حرف زاده خدا با ما سکوت نکرده اینوی خط رو بیایید می‌گن چی؟ می‌گن بَلْنَتَّبِ اُوْمَا الْفَيْنَ عَلَيْهِ آبَاءَ الَمَا ما آقا این حوصله این کارار نداریم این چیزایی سخته ما همین کاری که پدرانمونو پدر بزرگ، مادر بزرگ همونو هم می‌گفته ما همونو همونو همونو کارا می‌کنیم قرآن پیروی کرکرانه از گذشتگان رو به مفهوم تعتیل عقل می‌دونه بعد می‌پرسه اول و کان آباؤهم لا یعقلون شیعا و لا یحتدون آیا حتی اگر پدر مادراتون و نسل‌های قبل و اجدادتونم از عقلشون استفاده نمی‌کردن و راه رو پیدا نکردن بازم دنبال امنا راه می‌فتید چون اونا گفتن؟ این یعنی چی؟ یعنی عقل داری، تو مسئولی یا می‌فرماد در قیامت شما تنها تنها می‌هاید جوابگو بده داشت تو دنیا می‌گید آی بچه‌ها هستن همین‌جور دورهمی تو قیامت نمی‌تونید که بچه‌ها هستن دورهمی باید تکی جواب بدی تو برای چه‌ی کاری کردی؟ و قرآن می‌فرماد که اون روز شیطان از پیروان خودش براعت می‌جوید می‌گه که ما که کار نگردیم ما یه سوتی زدیم خود چون اومدن؟ من اصلا کسی رو به زور نگردم خب؟ بعد به اونا می‌گن که شما چرا یه کار رو کردید؟ می‌گن ما کننا مستضعفی نفله هست ما آن چیز سرمون نمی‌شوند، ما همین‌جوری نمی‌فهمید که چی می‌گه ما می‌دونم، مال جرام یفتادیم تفسیر اینا هست، کوبرا انا و سادات انا بزرگانمون، آقایون، خانوما، بزرگان، اینا هم می‌گفتن ما هم می‌رفتیم بعد رو می‌کنه قرآن می‌فرماد به بزرگانشون هم می‌گید شما چرا یه کاری کردید؟ می‌گه ما کهی گفتیم شما بیاید؟ خود چون اومدن؟ همه می‌زنن زیرش اینجا قرآن می‌فرماد همه می‌زنن زیرش دوشون همه شیطان سته‌ای همه اونجا می‌گن آقا ما به ما چه؟ به ما چه؟ این می‌گه به ما چه؟ او گفت، او هم می‌گه به ما چه؟ خود ادامه دیم همه می‌گن به ما چه؟ فرماد عذاب شروع می‌شه بعد از این عالم بعد می‌گه که خودشون می‌گن می‌گن لو کننا چی؟ نسمعو او نعقل ما کننا من اصحاب سهیر یعنی ما نه عقلمونو به کار بردیم نه درست گوش دادیم به انبیاء حالا ممکنه می‌گن آقا این بعضی هستن قدرت عقلی قوی ندارن که بخوان یا وقتش ندارن بخوین همه ای اصول اعتقادات و فروع همه رو بدونن خب گوش که بهت داده بودیم که شعور، عقل استماع که بهت داده بودیم می‌گه ما اگه عقلمونو به کار می‌بشتیم ما راه رو پیدا می‌کردیم همه اعتراف می‌کنن اگر مشکل عقلی هم داشتیم یا وقت نداشتیم یا گرفتاری داشتیم نسمه اقلا گوش می‌کردیم حتی ما گوش هم نکردیم همین عقل می‌گفت اگه خودت نمی‌دونی اقلا گوش کن می‌بینیم پیغمبرات چی می‌گن؟ می‌گه نه گوش دادیم نه از عقلمون استفاده کردیم اگه یکی از این دوتا کار هم می‌کردیم ما کننا من اصحابِ سید الان وضعیمون این طور نبود ببینید این اقلانیت در قرآن از مسائل اخراوی تا مسائل دنیاوی همه جا مدام تکرار می‌شود اینکه می‌فرماد قرآن که ایتبعون الا الذن وما تهوال انفس می‌فرماد تمام مشکلات و مسیبت بشر در دنیا و آخرت منشایش تحتیل عقلا برای که اینا معمولا یکی از این دو کار میکنن ایتبعون الا الذن دنبال حرفا و کارهای دنبال دنبال این کارهای مسیرهایی را را می‌افتند تو سیاست و اقتصاد و زندگی شخصشون که بهش یقین ندارن اگه می‌گید اگه تو واقعا خودت صد درصد مطمئنه اینه نمی‌تونه جواب بده همین‌جوری را را می‌افتند همین‌جوری می‌گن یا اینه دنبال گمان می‌رن خیالات خودشون یا چی وما تهوال انفس می‌فهمه که کار غلطه ولی نفسش نمی‌ذاره می‌گه منافع من تو اینه من از این لذت می‌برم اینه راجعه به قلب و فعاد هم که قرآن بحث میکنه او حقیقت انسان که ببینید تمام ترس‌ها، آرزو‌ها امید‌ها، عشق‌ها، اندیشه‌های ما همه این یه جیایی متمرکز می‌شه و او من هم قلب یا فعاد به مفهوم قلب که نیست که به مفهوم خودشون هست که این جنبه عقلانی استدلالی هم ممکن داشته باشه جنبه کشکه هست کشکه حضوری هم داشته باشه مثلا وحی رو قرآن می‌فرماد به قلب پیغمبر نازل شد نمی‌گه به عقل پیغمبر نازل شد چون وحی مقوله مثل قیازیات و هندس و این حرف‌ها نیست که می‌گه یه عده‌ی نابغن اینا پیغمبر‌تر می‌شن پیغمبر‌ها سر کلاس درس پیغمبر نشدن که می‌گن آقا یکم دیگه تمرین کن بیشتر پیغمبر بشین فلانی مثلا استعداد پیغمبریش بیشتر کمتر اینجوری نیست این بحث قلب و فعاده یک ظرفیت وجودیه که در پیغمبران هست بخشش اقتصابیه بخششم اقتصابی نیست فیض الهی است که به ها ظرفیت‌های خاصی دیده می‌شه و ایجاد شده و علم الهی به اینکه او بعدا از این ظرفیت درست استفاده خواهد کرد و او رو فعال خواهد کرد هزینه‌شو خواهد برداخت نه ای که نپردازه و شما می‌دونیم بعضی‌ها بودن که حتی پیغمبری بهشون عرضه شده صلاحیت‌شو داشتن خودشون قبول نکردن مثل حضرت لغمان رو در بعضی روایت می‌فرماد اصلا فرشته‌ی وحی برش نازل شد یعنی نبوت بود ولی رسالت نبود گاهی بار سنگین من نمی‌تونن بکشن ولی نبی بود ما انبیاء زیادی داریم که پیام الهی بهشون رسید اما پیاماور نبودن یعنی رسول نبودن اون پیامه‌ی که انبیاء‌دیگه‌ی گفتن همین رو ترویج کردن، پاش استادن، احیا کردن، خراف زدائی کردن، نشت کردن، عمل کردن، جهاد کردن، اینا خب این قلبم که در روایت می‌فرماد وقتی از وحی صحبت می‌شد بگی می‌گه وحی به عقل پیغمبر نازل شد می‌گه به قلب پیغمبر نازل شد یعنی وحی مقوله این نبوده که نشسته پیغمبر فکر کرده، هی استدلال کرده، هی دوتا تا چهار تا کرده، بعد فهمیده این شده وحی نه، این یک ظرفیت وجودی است، یه چیزی فراتر از عقل عادی است، اما ضد عقل نیست یعنی عقل کف اوست، از عقل بالاتره، نفی عقل نمی‌کنه وقت راجع به همین قلب که روی ستوه پایین‌ترش در همه ما و شما هست همین خواب‌های خوبی که بعضی‌ها می‌بینند، بعد این‌ها اتفاق می‌افته مشاهدات باطنی، کسایی دارند، کسایی به یک مرتبه می‌رسند تا ما می‌ریم پیششون، هنوز حرف نزدیک می‌فهمند چی نخواهی بگید باطن ما رو می‌بینند، می‌دونند الان که می‌آید چی می‌گید و بعد می‌دید چی کار می‌کنید، این‌ها رو می‌فهمند این‌ها پیغمبر هم نیستند، همین‌ها هم هستند، تو همه‌ی زمان‌ها هستند، تو جوامه‌ی مختلف هم هستند خب این یک مرتبه‌اش هم در همه‌ی ما هست که خداوند در قرآن می‌فرماد که شما هم این سطح از قلب و فعاد و این ظرفیات ها تو ما و شما هم هستند فرمون اینو می‌تونید پرورشش بدید قد افلها من زبکاها، قد خواب من دستاها، دستاها دسیسه، دستاها یعنی خراب کردن و خط خطی کردن و معکوز کردن و بهم ریختنش می‌گه یک حقیقت یک ظرفیات بزرگی به شما دادیم، خب شما می‌تونید اینو پاکش کنید رشدش بدید، می‌تونید اینو خط خطیش کنید خرابش کنید و می‌تونم می‌گیم نتیجه‌ی هر کدوم چیه، یکی نتیجه‌اش فلاهه، قد افلها من زبکاها، یکی می‌گه قد خواب من دستاها، انتخاب با شما هست حق انتخاب، آزادی، آگاهی، اینو قدرت درونیه که اگر تذکیه کردی، رشدش دادی، پاک کردی، طبق رو درست قدرش دونستی عمل کردی می‌فرماد تو همین دنیا اولا خوف و حزن رو از شما دور میکنه، لا تخاف و لا یعنی یک زندگی بدون ترس و بدون قم رو تو همین دنیا تجربه خواهی کرد الان ما صبح و شب گرفتاره، یا ترسیم یا قم، الان که جلسه تموم شد، یک کاغذ بردار ببین همین الان چند تا ترس و چند تا قم در ما و شما هست قرآن می‌گه یک زندگی بدون ترس و قم رو تجربه کنی، تو همین دنیا شروع کن، تو همین دنیا می‌تونی شروع کنی ای رو این می‌شه سبک زندگی اسلامی، ترس و قم توشید، اللّه از این قو رو ربون الله سُمّس تقام، اینه وقت می‌گه تتنظّل علیه الملّه هاک، پیغمبر نیستی، ولی فرشته براتون نازل می‌شه تو همین دنیا خوف و حزن رو از شما دور میکنه فرشتهای کار میکنن تو همین عالم داری زندگی میکنی، کاسبی تو بازاری تو دانشگاهی فلانی تو مزرعهی هر جا که هستی، اما ترس و قم نیست خانم فرماد که قد افلهم ان زکّاها، رستگاری رو از همین دنیا شروع کن، با این ظرفیتی که به دادن درست مواجه شد یک جوّ روحی معنوی قرآن نشون می‌ده در دسترس همه ما تو همین دنیا است که اگه این رو سالم بکنیم، پاک نگرش داریم، هم فرد، هم جامعه تو همین دنیا نجات پیدا میکنه خیلی از حالا پادشهای اخروی، از اون طرف خلافش قد خواب من دستاها، خب قرآن می‌فرماد که اگه شهوت و خشونت و خودمهوری و فریب و کلابرداری اینا رو تو زندگی تو خانواده و جامعه حاکم کنی، از همین دنیا چوبشو می‌خوریم قبل از آخرت، اولا زندگی ما، می‌گه زندگیتون همین جا به گند کشیده می‌شه خب این همه طلاق، مواد مخدر، دعوا، خشونت، دشمنی‌هایی که با هم داریم، رقابت‌ها، حسادت‌ها، اصلا ما می‌گیم آقا جهنم نباشه، همین خودتش یک جهنمه تو زندگی میکنه از همینجا ما جهنم رو درست کردیم برای خواهید، همین‌ها جهنمه، پشت سر هم حرف می‌زنیم، دروق می‌گیم، تهمت می‌زنیم، حسادت، رقابت، تو دنیا جهنمش همین، همان تو جهنمی ملان می‌گه که شهوترانی میاد روح جامعه فاسد می‌شه، دل وقتی فاسد شد، عقلت هم کار نمی‌کنه، بلکه همون عقل می‌شه یک زنجیر، مانع کارت می‌شه لذا می‌گه هم خودتون رو پاک کند قرآن، هم جامعه، این تمدنسازی قرآنی، پاکسازی هم خوده، تهذیب نفسه، هم تهذیب جامعه است یعنی امروی به معروف نیاز منکر، اجرای عدالت اجتماعی، مبارزه با ظلم، و اینکه تعاون و علی بر و تقوی، هر جا بر و تقوی است به هم کمک کنید، فعال بشید، کار جمعی کنید و لا تعاون و علی اثم و لعدوان، هر جا گناه و ظلم و تجاوز و حقکوشی است، به هم کمک نکنید، فاصله بگیرید، این می‌شه تمدن قرآنی و بعد قلب انسان، پیامبر فرمود وقتی که قلبتونو کنترل کنید، همونطور که گفت اغل حجت الهی میشه، کنترل بکنید، فرمود که تقوی داشته بشین و پاکسازیش بکنید، و قلب شما هم میشه معیار روایت از پیامبر داریم که فرمودن که استفت قلبک، و این افتاکن ناز، حتی اگر کسانی فتوه میدن و حکم اینا میدن، تو از قلبت بگیر، استفت قلبت استفت قلبت، استفتاکن از قلبت، خیلی چیز عجیبیه، این به آدم های معمولی مثل من که شاید نباشه که قلب جای قلب منم استفتاک میکنم از نفسم ولی میگه از قلبت استفتاکن، چون قلب انسان فطرت الهی پاکه، ولی ازا میگه وقتی ما ها داریم گناه میکنیم، زلم میکنیم، خودمون میفهمیم کار بدیه ولی ازا روش اسم خود میذاریم، اسمش رو حفظ میکنیم، دیدی؟ هر کاری بدی که نمیکنیم ببینیم چی اسمهای قشنگی روش میذاریم، حمله به آبروی کسی میکنیم، اسمش رو میذاریم، دفاع از آبروی خودمون اصلا انسان یکجوریه که کار کسیف میکنه، روش اسم تمیز میذاره، اینه که فطرتش الهیه، اسم خوب میذاره، شما هر کاری بدی میکنی، روش اسم خوب میذاره، همه توجیح میکنن پیامبر فرمود وقتی بر خودتون مسلط عقل بر شما حاکم باشه و منزکاها پاکش کنی، بعد میفرماد استفت قلبک و این افتاق ناش ممکنه همه بگن آقا این کار شما اشکال نداره برو بکن، فتوه بدن درسته، از قلبت میپرسیم اینه قلبت بهت میگه درست نیست این کار کلای خودتو برند، نکنی کارو، توجیح میکنن تو نکن، این خیلی چیز مهم، این تعبیر استفت قلبک این کار رو به از پیامبر نقش شده به از اهل بیت، یعنی قلبت جونی میشه که میشه مرجع تقلیده، مثل عقله چون عقل مرجع تقلیده، مرجع ماست، قلب مرجع ماست، اگر به مراجع دیگر رجوع میکنیم از طریق عقله، اینه عقل مرجعیت رو تایید عقلی تان نکنه شما نمتونی از کسی تقلید کنید ما در واقع مرجع تقلیدمون عقله، قرآن میگه مرجعتون عقل باشه، پیامبر میگه مرجعتون قلبتون باشه، وجدانتون باشه بعضی از احکام همتون که از کردم قرآن میفرماد راجع به حتی احکام عبادی مثل روزه، گاهی دلیلشون میگه که دلیلشون بشه عقل شما بفهمه یک نسبتیست بین روزه و تقوییت، او روزه ای که تقوییت نمیشه او روزه ای نیست که خدا از ما خواسته لذا توی اونو باید میفرماد که بسای روزگیرانی که از کل روزه فقط گرسنگی و تشنگی نصیبشون میشه ولی هدف روزه که تقوییت تقوییت توشون بیشتر نمیشه، ما مثلا میفرماد این از صلاة تنها ان الفحشا من منکر خب الان ما نمازم بخونیم منکرم داریم، یعنی جمع کردیم، این هنر بزرگ ماهی دیگه هم صلاة هم فحشا هم منکر، همش باهم، دو طرف داریم، خب این معلوم میشه او صلاة نیست دیگه ظاهرش هست فقهیش که اگه بگن آه نماز تو خونیم که بله نماز بخوندم، نمیشه هم نماز باشه هم فساد بشه چون صلاة گفتن یه علت یه هدف یه نتیجه داره، اون نتیجهش وقتی نیست پس صلاة نیست علت اینا رو میاره در عبادات و اینا وقت در احکام اجتماعی همین رو میفرماد بعضی ها فکر میکنن احکام اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، اسلامی یه مفاهم غیرعقلانی و غیرعلمی و تعبود میگن در برابر تعقل فکر میکنن میگن حالا این چیز درست عقلانی نیست، خب حالا بخاطر خدا و پیغمبر، یه وقت روز قیامت یه آقا منو نگیرن بگن ما گفتیم با این که خلاف عقل بود گفتیم شده چرا عمل نکردید نه آقا همونطور که نماز و روز قرآن، میگه اینا علت دلیلشون میگه و اینا میگه برای این کارا بهشون واجب کردیم احکام اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، حقوق بشری، مدیریتی، تعلیم تربیتی، روانشناختی، جامعه شناختی، اقتصادی، احکام تمدنسازانه اسلام همه اینا علت داره و نتائجی داره و السلام علیکم و رحمت الله محمد محمد روایت کتاب بر اساس کتاب جامعه دست پسر نوشته مرزی نفری نویسنده، تیه کننده و کارگردان حسن توقلی زاده راوی، ماکان رزایی پور بازیگران امیر عباس توفیقی معصومه عزیز محمدی ماکان رزایی پور صدا بردار رامید آریاش پور به نام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب از راژیو معرف میشنوید در این محرامه گذیده از کتاب جامعه دست پسر در ساختار روای نمایشی اختباس و روایت میشه در این محرامه گذیده از کتاب جامعه دست پسر ماجراهای این رومان در سال 1342 اتفاق افتاد و در اون قیام پانزده خورداده مردم پیشوا و ورامین روایت شده قیامی تاریخی که در اون هزاران نفر از مردم باشنیدنه خبر دستگیری حضرت امام خمینی رحمت الله علیه کفن پوش به سمت تهران حرکت کردن شخصیت اصلی این رومان مردی به اسم سالاره کسی که از خونه و خونه وادشت ترد شده اما میخواد آینده یه زندگیشو همراه فرزندانش بسازه ولی زندگی طوری که اون میخواد پیش نمیره و سالار وارد مرکعی میشه که از اون خبر نداره در برامه های قبل تا جایی شنیدید که دای جمشید از آزر زن سالار خواست فرصت دیگهی به اون بده تا به زندگیش برگرده اما آزر قبول نکرد و گفت چند ساله که سالار اونو بچهاش سهراب و سرنا رو رها کرد و رفته و دیگه نمیتونه برگرده سالار به دای جمشید گفت درد آزر پوله و وقتی به فهم شوهرش پول لار شده تصمیمش عوض میشه سالار برای به دست آوردن پول با اسمایل هفخت همراه و وارد مرکعی مقابله با مردم پیش و ورامین شد مردمی که برای اعتراض به دستگیری امام قیام کرده بودن سالار برای دست آوردن پول برای دست آوردن پول برای دست آوردن و اونو به سمت گندمزار و جایی برد که سالار بود و حالا ادامه روایت کتاب جامانده از بسر در قسمت ده هم موسیقی واند واند نزدیکی ای که گندمزار توقف کرده بود سالار، زبیح، راننده واند و مرد ترک زبان تلاش میکردن تا سهراب و اغب واند بذارن راننده دلشوره داشت جلیل آبادی ها برای مراسم بنی اسد به پیش وارفته بودن زنها برگشته بودن اما کسی از مردها خبر نداشت راننده واند که جلیل آبادی بود نمیدونه از چند نفر برگشتن چند لسه قبل از زبیح شنیده بود که دو سه نفر از جلیل آبادی ها بین جنازه ها بودن خواست از زبیح بپرسه که اونا پیر بودن یا جوون اما نپرسید و همیه توانشو جمع کرد تا حیکل سهرابو بلند کنه همه کمک کردن و سهرابو نزدیک واند بردن زبیح قبلن سیبارو رو زمین ریخته بود به واند که رسیدن سالار شرق و ور رو روشنگ کرد بعد همه کمک کردن و سهرابو پشت واند خوابوندن سهراب ناله می کرد زبیح جلو رفت و با دیدن سهراب محکم تو سریزد یا خدا این که سالار دستشو جلوی دهن زبیح گذاشت رانده واند با تحجاب به اون دو نفر نگاه می کرد کمی که گذشت سالار نور یز روبرو حس کرد نور چراقوه رو روی جاده انداخت دو مرد از سمت قهوه خونه به سمت جاده می اومدن سالار گفت دارن میان صداشین یلا زبیح و بقیه سری سیبارو رو سهراب ریختن سالار جلو نشست زبیح با دستمال کتف سهرابو بست بعد رو کرد به سالارو گفت نگفتم جادو جنبلت کردن بیا حالا اومدن سراغ پسره با شنیدن این حرف دل سالار لرزید و با خودش گفت نکنه بچه هم توی رشم چطور جورت کردم بچه ها رو بازر بسپرم زبیح راست می گفت چرا باید سهراب اینجا باشه چرا حالا که اومدم و ازاوردیف کنم و پولی به چیپ بزنم سر خودم باید زخمی و سار وسط گندوم سار افتاده باشه سالار تو فکر بود که حس کرد صدای پا میاد دوباره تو فکر رفت نکنه اسمایل هفخه بیاد و دست سهرابو بگیر و از والد پرتش کنه پایین سالار با این فکر چشماش و مالید و به اطراف نگاه کرد نه صدایی بود نه کسی راننده پشت فرمون نشست بقیه سیبا رو روی گندوم سار ریخته بود زبیه با نکه پا یکی از سیبا رو به سمتی پرت کرد بعد روبه مرد ترک زبان گفت همینجوری ساکت ماش اینا که برهن خودم فراریت میدم مرد حرفی نزد فقط نگاه میکرد زبیه پرسید بینم زبون میفهم یا نه مرد سرشو به علامت تایید تکنداد کمی که گذشت دو مردی که از سمت قهوه خونه میومدن از راه رسیدن حوشنک افترباز و حبیب سماوری بودن با دیدن اونا زبیه مثل کسی که فتح بزرگی کرده باشه دست مرد ترک زبان رو گرفت و گفت از توبان سیب بیرون کشیدمش البته که دست مریض دادن زبیه این رو گفت و بعد روبه راننده ادامه داد این مرد رو توبان سیب قایم کرده بودی برو به خاطر اخسالار جونتو نمیگیرم زود اخسالارو برس و مریض کنه بجام حوشنک به سمت شیشه رفت سالار سرشو به سندلیه وانه تکیه داده بود و ناله میکرد حوشنک پرسید چه چه چه شد اخسالار سالار چشماشو باز کرد و با ناله گفت نامرد درفتشو کرد تو رون پام دستم زخم تیزی برداشته اما اما اصلش اون درفتشو که بچه ای خورده حبیب با مشت به کمر مرد ترک زبان زد و گفت بگو بینم درفتشو از کجا آوردی؟ حبیب اینو گفت و پوست تخمر از دهنش فود کرد بیرون بعد روبه سالار کرد و گفت خیلی دوم مالت گشتم اخسالار کجا رفته بودی؟ همین جا تو گمدم زار بودم حبیب با لگت به پای مرد ترک زبان زد بعد روبه زبیه کرد و پرسید همین یا که بود یا کسا دیگم بود؟ زبیه دلشوره گرفت باید هرچه زودتر سالار رو راهی میکرد مرد ترک زبان رو کدار کشید و روبه حبیب گفت تا که همین یکم پیدا نکردیم بعد روبه راننده کرد و ادامه داد دمتا نکن زود برو که حال اخسالار خوب نیم سالار دستمالشو رو پیشونیش کشید زبیه به دهن سالار چشم دخته بود بردر رد کن به کار خودت زبیه ششدونگ سالار اینه گفت و به راننده اشاره کرد راه بیفته راننده گاز داد و تو جده راه افتاد سالار نفس راهتی کشید باند هر لحظه دور و دورتر میشد حبیب و زبیه و حوشنکفترباز هنوز کنار جده ای سده بودن مرد ترک زبان هم کنارشون بود کمی که گذشت حبیب به دستای زبیه نداشت و گفت زبیه حسنه جواب دادن نداشت فکرش بیش سالار بود و دلش براون میسخت و خودش گفت زبیه تو فکر بود که با صدای حبیب به خودش اومد اخ سالار نواسیده تو رفت اسمال هفت خدفت ای بابا نواس میرفت یعنی چی سر می کرد تا جونش در بیان همه رفتن دیگه کسی نیست این برا بیرون زبیه کاسه زیرنیم کاسه نوشه زبیه خواست جواب بده اما حرفی نزد و با خودش گفت این مرد کیه که اخ سالار گفت فراریش بده چطور میتونم جلو چشم اینا راهیش کنم بره زبیه تو فکر بود که صدای حبیبو شنید آی سویکوسه اک خوری نکنی مهما بگه توف به ذات حبیب بوشنکفترباز رو کرد به حبیب که حالت دوا به خودش گرفته بود و گفت بلکن حبیب دم به دنش نسار بابا آزر تو اتاق نشست و سرشو با روسری بسته بود کمی که گذشت دخترش سرنا پرده یه توری رو کنار زد و کتری به دست قدم تو اتاق کذاشت آزر رو به اون کرد و گفت پرده رو درست کن سرنا مگستا چشم اونو در میرم سرنا کتری مسی رو رو فرش کذاشت و به سمت در رفت پرده به دیوار سیمانی گیر کرد و بالا مونده بود سرنا پرده رو درست کرد و برگشت تیش مادرش آزر رو به دخترش کرد و با ناله گفت دارم از سردرد میبینم سرنا آقا کجا رو بگردم در اخر این سوراب منو دق میده ایشگی نیست پشت بگه بچه بیشین تو خونه یهو کجا قیبت میزن آخه آزر خودشو کنار دیوار کشید و لم داد سرنا سینی استکانه رو از روی تاخچه برداشت و مشغول ریختن چای شد آزر نفسشو بیرون داد بعد رو سریشو که تا عبروش پایین افتاده بود بالا کشید و گفت همه شخصیر علی پسری دای جمشیده نبیدونم چرا دست از سر سوراب بر نمیداره سرنا نلوکی رو مقابل مادرش کذاشت و زلزد به پنجره روبرو هوا تاریک شده بود و هیچ صدایی از بیرون نمیامد دلش شور میزد برادرش از صبح رفته و هنوز بر نگشته بود سرنا تو فکر سوراب بود که با صدای مادرش به خودش اومد پسر پدر میخواد باباش که رفته دنبال خوشگزارونی اینم به همون نگاه میکنه خب سرنا چشم دخته بود به پنجره و پرده ی آبیرنگی که به میخ آبیزون شده بود یه طرف پرده رها شده بود و سرنا میتونست از گوشه ی پنجره آسمون و تاریکی شبو ببینه سرنا قرق فکر بود که صدای مادرشو شنید سرنا به خودش اومد و استکان چایو تو نلوکی گذاشت آزر چای رو تو نلوکی ریخت و در سکوت به دخترش سرنا نگاه کرد بعد انگار که یاد مطلب مهمی افتاده باشه روپاش جا به جا شد و گفت میگم سرنا پاشو یه سربورو خونه دایی جمشید ببین خبر جدیدی از سرنا بدارن یا نه من برم ماما الان؟ آره پاشو ببینی که دایی جمشید با من کج افتاده فکر کنم به من راست نگفته که منو بچزونه تو بری راستشو میگه مامان اونا اگه از سرم خبر داشتن که علی نمی اومد از ما سراغشو بگیره من نمیرم تنهایی روم نمیشه آزر بلند شد کلافه بود نمیدونست چه کار کنه موسیقی دوستان عزیز تا فردا و ادامه روایت کتاب جامان دست به سر خدا نگهدار موسیقی موسیقی