بلا یبغدو که الا منافق علی جانم دوستت نمیداره مگر مؤمن دشمنت نمیداره مگر منافق اونی که نفاق داره قال من از تو سؤال میگرم منافق جاش کجاست؟ مؤمن جاش کجاست؟ منافق قرآن فهمات فدرک الاسفن قال این نفاق یعنی کسانی که بغز امیر المؤمنین دارن دشمنی علی رو دارن دیگه مؤمن جاش کجاست؟ ال مؤمنه یسعا به نوره قرآن میگه به واسطه نورش مؤمن بالا میره مؤمن جاش در خلال بهشت مثل الجنت التي وعد المتقون مثل بهشتی که به متقیها داده شده متقی مؤمنه خیلی خوب اگر کسی به واسطه حب علی در بهشت میره اگر به واسطه دشمنی علی در جهنم میره علی قسیمون ناروی الجنه هست یا نیست؟ علی قسمت کننده بهشت و جهنم هست یا نیست؟ بیان بیان بره هستش بعد ابن عباس میگه ابن عباس میگه اگر فضائل تمام استحابه رو بگذارن در یک کفه ترازو و فضائل علی ابن عبی طالب رو در کفه دیگر فضائل علی ابن عبی طالب میچرده بر اونا این در روایه در دعاها هم هستش امیر المؤمنین وجود داره عظمت امیر المؤمنین از یوم لی اینها این قرآن به سری که شما شبه های احیاء دارید الهی به علی هست وقتی امیر المؤمنین مراجعه کردن به رسول الله یا رسول الله برای من دعا کنید از رد درکت نماز کندن فرمدن خدا یا به حق علی وقتی گفتن به حق علی امیر المؤمنین تحجب کرد یا رسول الله من گفتن برای من دعاو کنید شما خدا رو به خودم دارید قسم میدید فرمدن در عالم گشتم برای این که خدا رو رازی بکنم به چه کسی قسم بدم واسطه قرار بدم بهتر از تو پیدا نکردم بهتر از تو پیدا نکردم یکی هم در قالب زیارت ها هستش من این حرف ها رو که زدم برای این که برسم به این زیارت قدیریه یه زیارتی داریم به نام قدیریه این زیارت قدیریه در روز اید قدیر به واسطه امام حادی خونده شده معتصم عباسی حضرت رو از مدینه آورد به سامر را در بین را اومدن در روز قدیر کنار قبر جدشون امیر المؤمنین اگر من بخوام کامل بگم به شما این چی میگه امیر المؤمنین مجسمه امیر امام حادی در زیارت جامعه کبیره هسته خیلی چیز عجیبی زیارت جامعه کبیره که خیلی علماء بزرگان و دیگران اینو شعر کردن به کنه این هم خیلی ها پی نبوردن دیگه هم پی نخواهند کلام و معصوم بطن داره مانند قرآن دیگه بطن داره این زیارت قدیریه خوندن حضرت خیلی عبارات پشنگی داره بعضی از جاش اونجایی که حضرت شهادت میده من چند تا شهادت ها رو میخونم ببینم چه مدت به ازش دارد بیاریم یکی از جاهای اینجاست و اشحد و انکه بعد از این که دروت میفرستن بعد از این که شروع میکنن در مد امیر المؤمنین حرف زدن بعد حضرت شهادت ها رو میدن و اشحد و انکه امیر المؤمنین من شهادت میدن تو امیر المؤمنین هستی؟ علی حق و لدی تو کسی هستی که حق هستی به حق امیر المؤمنین هستی؟ الحق و لدی نتق به ولایتکه اتنزیل تنزیل یعنی قرآن اینجا که قرآن به ولایت تو در روی تو حرف زده یا ایوه رسول بلغ ما اون زده در آیات دیگر هم اومده در آیات فرابان دیگر که الان وقتش نیست همه رو بگیم قرآن راجع به تو حرف زده قرآن برای امیر المؤمنین حرف میزره امیر المؤمنین هم هر چی میگه منطبقه بر قرآن هستش حرفای علی هم گرفته از قرآن هستش حضره شما وقتی کلام امیرلمومنین رو نقل میکنید وقتی کلام امیرلمومنین رو میگید دارید از قرآن میگید اگر نتق به ولیگه علی رو میخونید اون اخو القرآن هست برادر قرآن هستش شهادت میدن من که تو امیر المؤمنین هستی ما هم شهادت میدیم الحق الذین نتق به ولایت که تنظیم اینجا جالبه و اخذ لکل اهده علال امت به ذالک رسول به واسطه این که قرآن راجبه تو حرف زده پیانبر هم به واسطه همین از امت اومد اهد گرف و تعهد گرف که از علی حمایت بکنه اللهم واله وان بالا وعاد من آدا وان سر من نسره وخذل من خذله این بیانات پیغمبر در روز اید قدیر هستش در قدیر خون پیغمبر اون خطبه مفصلی که خوندن بعد از این که فرمودن من کنت مولا فهادا علی و مولا فرمودن اللهم واله من بالا وعاد من آدا وان سر من نسره وخذل من خذله خدای اون کسی که علی رو دوست داره تو دوستش داشته باش و کسی که علی رو دشمن میداره تو دشمنش باش کسی که نسرت میگونه تو نسرتش بکن یاریش بکن کسی که میخواد خزلان برای علی درست بکنه تو خزلان برش درست بکن و بیانات پیغمبر هستش خب این بحث عهد بحث جالبیه کالا انسان از این استفاده بکنه ما اگر کارهامون قرآنی بر مبنای قرآن باشه یکی از ایزایی که برای ما بوجود میاره عهده برادران عزیز خوهران و محترم ما عهد داریم با شهدامون ما عهد داریم با این انقلاب ما عهد داریم با اماممون این انقلاب عرضان به دست نیومده خیلی گران به دست آوردیم این انقلاب برای حفظشم خیلی گران جلو رفتیم نگاه کنید این شهدهایی که هستن این شهید بهشتی یک امت بود یک ملت بود هر هفته دو نفری که هستن در این قضیه چه آدمهای بزرگی هستن کم انسان هستن همون شما خود دونید که هلان توی حرم متحر هستید عزیزانی که هستید نگاه کنید هر کدوم از شما منتصب یا به شهیدی آزادهی یکی هستین پسر خالهی پسر دایی برادری پسر شهیدی همه اینها نگاه بکنید چه آدمهایی بودن آدمهایی کمی بودن سالها باید بگذرد تا مثل هممت و شهید کازمی و هاشقاسم سلیمانی و دیگر هم بیاد چند هاشقاسم تو آلم میتونه بیاد ما عهد داریم با این انقلاب پیانبر بر مبنای اون عهد قرآنی عمل کرد یا ایر رسول بلغ ما اون زره لک باید فرمود اگر تو این رو نگی فما بلغت رسالته اصلا رسالت انجام نشده وفای بعد همه چیزه و ما باید امروز عواصمون باشه اینو باید تبلیغ کرد ما امروز دشمن اومده که جامعه رو ناامید بکنه هستش تا لحظه آخرم دشمن هست شیطان فل میکنه شیطان که فل نمیکنه تا لحظه آخر تلاشش رو میکنه شیطان تا لحظه آخر تلاشش رو میکنه شیطان ما هم از این طرف باید مقاومت من سبر من ایمان من عهد با حضرت حجت سلام الله علیه در زندگی هامون در بازار من در جای دیگر من در همه این ها باید این عهد باشه حواسش باید آقای فروشنده باشه حواسش باید آقای مشتری باشه همه این ها امروز خیلی از مسائلی که بم ریخته به خاطر این هستش که اون عهده نیستش من فقط یه عبارت دیگر بخونم میفهم مواد و اشهد و انکه و عمکه و اخاکلدینه تاجرتم الله به نفوس کن خیلی حرفه میگه من شهادت میدم شمای امیر المؤمنین به اضافه یه عمود که میشه همزه ی سید شهدان همزه برادر حضرت عبود طالب هستش دیگه فرزند عبد المطلب هستش حضرت همزه عجیب نیروی در کنار پیغمبر بود خیلی بد از حضرت عبود طالب و حضرت خدیجه که از دنیا رفتند از سال دهون بسد حضرت همزه خیلی برای پیغمبر پشتوانه بود بزرگ بود وقتی به شهادت رسید خیلی پیغمبر چهره شکستش بانال اینکه صارفی وچه رسول الله و اخا که برادر ایشون میشه جعفر ابن عبی طالب از برادر بزرگ زکتر امیر المومنین یه ده سال با امیر المومنین فاصله سنی دارن ایشون بیسته آمولفیل هستش امیر المومنین سی اوم جعفر ابن عبی طالب اولین نماینده پیغمبر برای مسلمان هایی هست که مهاجرین به حبشه هستن میاد حبشه بعدش اومد تا در نبرد موته به شهادت رسید جعفر ابن عبی طالب در پیغمبر خیلی سخور اون جعفر تیاری که میگن ایشون هستش چه کار کردن اینها تجارت چند نوعه یکیش این تجارت یکی ما داریم میبینیم در بازار و سوق و جاهای دیگر یه تجارت تجارت جان با خدا هست جانش را آدم برای خدا بده بالاتر از این درود خدا بر پدران مادران شهده هایی که فرزندانش را فرستادن برای این که این نمونه تجارت رو بکنن مادر چهار شهید دو شهید سه شهید دیدید بعضی تلویزیون میبینید دیگه این شهیدان نوری در منطقه ما چهار شهید از یک خانواده همه فرمانده بودن وقتی مادر میگفتن چه توقعی داریم میگفت هیچ توقعی ما نداریم ما خدای متعال اینا رو با ما داده بود ما هم هدیه کردیم به خدای متعال تا برگردوندیم به خدای متعال اینا تجارت با نفس کردن بعد میفرماید میگه این آیه وقتی که اینها مجاهدت کردن اینجوری اومد انزال این آیه اینجوری نزولش اینجوریه خدای متعال نزولش از مؤمنین کسانی رو میشناسه کسانی هستن که اینها جانه هاشون و انوانشون رو برای این که بهشت الهی رضایت الهی رو کسب بکنن در راه خودم میدن خب حالا امروز ایستادنه برای این که جبهی دشمن ناومید بشه جهاد هست جا نیست؟ بله که جهاد هستش چرا امیر المؤمنین نمیتواند به خلافتی که برای خودش هست برسه قصف خلافت میکنن یکیش عدم و حضور مردم هستش مردم روکنن در یک نظام ولایی و نظام انقلابی مردم نباشن نمیشه بله مشروعیت امیر المؤمنین از طرف خدای متعال اون مقام امامتش رو کسی نمیتونه بگیره اما مقام خلافت امیر المؤمنین اگر بخواد بیاد خلیفه بشه باید مردم حضور داشته باشن شیوه حکومتی حضرتم مانند امیر المؤمنین هستش مردم هستن امروز یکی از اشکالات عدم زهور ما مردم هستیم در کمترین بحرانه ها بعضی مردم تکان میخورن امروز وضعیت هجابی که هستش کدام یکی از رهبران دینی ما گفتن آه هجاب اینجوری باشه کسی نگفته در بعضی از سرزنشه ها ما تیپش امروزی نیست نمیدونم اومل هستش فلانه عجب بعضی اسامیی که ما داریم میبینیم بعضی اسامیی اصلا نبه اسلامی میخوره نبه قربی میخوره معلوم نیست چیه این اسمه شیوه ی حکومتی حضرت شیوه ی امیر المؤمنین امیر المؤمن همون کسی که بر مبنای پیانبر عمل میکنه پیانبر هم بر مبنای خدا در این عهدم آمده بوده خدا یا جبهه اینقلاب رو همیشه یاری فرمودی از این به بعدم یاری بگردم مقام معذره مردم رهبری در پناه خودت نگه بدار انقلاب ما به انقلاب جهانی مهدی فاطمه متصل بگردان مرگ ما رو شهادت در رکاب آقامون قرار بده به نبی و آله رحمالله من قرار الفاتحه مردم السلام محمد نصطفا و علی المرتضا و فاطمه زهرا و الحسن الرضا و الحسن الرضا و الحسن المصفا و جميع اوصیائی مصابح دجا و اعلام الهدى و مدارد همه و مدارد همه و مدارد همه و مدارد همه تقاوی العوت الوفقا والحبر المتين والصراق المستقيم اللهم وصل على وليك المحيس وحجتك على خلقك وخلیفتك في ارضك وشاهدك على عبادك اللهم اعز نصره ومده في عمره وزین الارض بطول بقاره وصل الله علی محمد وعالی طاهرین روایت کتاب بر اساس کتاب جامان دست پسر نوشته مرسی نفری بنام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب از راژیو معارف میشه نوید در این برامه گذیده یز کتاب جامان دست پسر در ساختار روای نمویشی اختباس و روایت میشه ماجراهای این رومان در سال 1342 اتفاق افتاد و در اون قیام پانزده خورداد مردم پیشفا و برامین روایت شده قیامی تاریخی که در اون هزاران نفر از مردم باشه نیمتن خبر دستگیری حضرت امام قومنی رحمت الله علیه کفن پوش به سمت تهران حرکت کردن شخصیت اصلی این رومان مردی به اسم سالاره کسی که از خونه و خونواداش ترد شده اما میخواد آینده ی زندگیشو همراه فرزندانش بسازه بری زندگی طوری که اون میخواد پیش نمیرو سالار وارد مرکعی میشه که از اون خبر نداره در برنامه ماهی قبل تا جایی شنیدید که دایی جمشید از آزر زن سالار خواست فرصت دیگهی به اون بده تا به زندگیش برگرده اما آزر قبول نکرد و گفت چند ساله که سالار اونو بچه های سهراب و سهران رو رها کرده و رفته و دیگه نمیتونه برگرده سالار به دایی جمشید گفت درد آزر پوله و وقتی به فهم شوهرش پول لاشده تصمیمش عوض میشه سالار برای به دست آوردن پول با اسمایل هفقت همراه و وارد معرکه یه مقابله با مردم پیشفا و ورامید شد مردمی که برای اعتراض به دستگیری امام خومنیق قیام کرده بودن در این ماجرا سهراب پسر سالار زخمی شد سالار در گندمزار پسرشو غرق درخوندید به فکر چارا افتاد تا اونو نجات بده سالار با کمک رفیقی سبی سهرابو تو وانتی گذاشت و خودش همراه اون به تهران رفت از طرف دیگه آزر مادر سهراب که نگران پسرش شده بود از دختری سرنا خواست به خونه دای جمشید برو خبری از سهراب بگیره اما سرنا گفت که تنها نمیره و حالا ادامه یه روایت کتاب جامانده از پسر در قسمت یازده هم شب بود آزر نگران توتاخ نشست و به رخت خوابهای گوشه دیوار تکیه داده بود چند لسه پیش از دختری سرنا خواسته بود به خونه دای جمشید برو خبری از سهراب بگیره اما سرنا گفته بود تنها نمیره کمی که گذاشت آزر گفت تو حالیت نیست سرنا من این جماعتو میشنسم دای جمشید علی و خونه ما نفرست داده بود تا خبری از سهراب بگیره فرستاده بودنش ببینن خونه ما چه خبره تو برو بپرس علی خانم که نیست اما دخترش محبوبه اونجاست بگو بگو محبوبه یکیو بفرسته تو قهوه خونه سراغ بگیره من که رفتم دختری تاروفم بمنه کرد برم تو معلوم نبود خونهشون چه خبره گوله گوله کفشتم در اتاقشون بود سر و صدا میامد جنگ و دعوا بود انگار وقت مهمونی گرفتن آخه منصوره که هنوز ده روز از زایمانش نگذشته که بگیم مهمونی همون زاو بوده آزرینو گفت و چادر رنگی رو از روز صندوقچه برداشت و به سمت دخترش گرفت سرنا با دیدن چادر رنگی و تصمیم جدی مادرش از جا بلند شد و گفت ماما مامانو لا اله الا لا چادر تو سرت کن رابیوف چه خوهر سنگدلی هستی من طاقت یه لحظه دوری داداش اطامو نداشتم ازی بری دوتا کوچه اون ورطر سراغ داداشو تو بگیری تا دیروز یه سره میرفتی خونه دای جمشید پیش محبوبه حالا که من میگم از جد تکور نمیخوری آزرینو گفت و قیلیونو از رو تاخچه برداشت حالا دیگه سرنا مطمئن شده بود که باید بره هر وقت مادر سردرد میگرفت سرنا میدونست که نباید با اون بحثو جدل کنه خودت هم بیا مامان حد اقل تا دم در خونه دای جمشید بیا شاید مرد تو کوچه باشه شنیدی که امروز چه قیامتی بوده من تنهایی میترسم آزر شلنگه قیلیونو دوره دستش پیچوند و گفت ای بابا تو هم چقدر بی دست و پایی دختر حالا منم زنم همه جا خودم بیرم و میام مردان لولو خورخوره که نیستن شبه مامان همه جا تاریکه خب میترسم خیله خوب آماده شو خودم تا دم در خونه دای جمشید همراد میام واند سر کوچه ایستاد شب بود و همه جا تاریک چشم چشمو نمیدید سالار میخواست راننده رو رد کنه بره دوست نداشت راننده ی واند خونشو یاد بگیره اما میترسید خودش به تنهایی نتونه پسرش سه رابو تو خونه ببره دست تو جیبه کتش کرد و دنبالیه بعد چند اسکناس بیرون کشید و اسکناسیو به سمت راننده گرفت و گفت راننده اسکناسو گرفت و تو جیبه شلوارش گذاشت تو کوچه کسی نبود اما سالار میترسید نکنه کسی پیدا بشه سر خیابونای اصلی چراق داشت سالار دوید تکنه وقت فکر کردن نبود عرض کوچه کمتر از یه متر بود خونه فرو نشسته و به اندازه یه پله گوتر بود سالار سری قفل لولهی فولادی رو باز کرد بعد در رو حل داد و پاشو به اندازه یه پله پایین گذاشت در اتاقو که تو راه روی کوچی باز میشد حل داد و کلید برقو زد بعد سری برگشت سر کوچه گربه جلی پاش نبید با پا به گربه زد و به سمت بار واند ایستاد و سی بار رو روزمین ریخت راننده زیر لب گفت مال مفت و دل بیره سالار بی اتنا به حرف راننده شونه های سهرابو گرفت و راننده پاها شد سالار و راننده با کمک هم سهرابو به سمت خونه بردن سالار سر خم کرد و وارد اتاق شد راننده کفشاشو با تکون محکمی پرد کرد و پاهای سهرابو رو گیلیم گذاشت یه دفعه صدای نالی سهراب بلند شد سالار سر پسرشو رو متکا گذاشت و نفس راحتی کشید بعد بالای سر اون ایستاد و به صورتش نگاه کرد تو تاریکی یک اندمزار نتونسته بود پسرشو خوب ببینه سالار کتشو در آورد دستو و پاین لباسش خونی شده بود رانده ایواند سرشو برگردند و به سالار نگاه کرد بعد سورت سهرابو عبروهای پرپشت و لبای قلوه اون خیره شد و گفت خیلی شبیه ته پسره ته بارا ما را به خیر و ترا به سلامت سالار اینو گفت و با دست به در خونه اشاره کرد رانده به پاهای سالار نگاه کرد سالار صاف ایستاد و به دیوار کاهکلی تکیه داده بود رانده میخواست مطمئن به شما زخمی نشده ترسید چیزی بپرسه به سمت حیات رفت سالار با صدای بلند گفت شرطو بکن دست و آب برم سالار به سمت راننده رفت و با دست دستشویی رو نشونداد راننده دو پله پایین رفت سالار چماغشو پشت در اتاق گذاشت و منتظر ایستاد تا اگه راننده خیالاتی تو سرش بود از پسش بر بیاد کمی که گذشت راننده از دستشویی بیرون اومد سالار رو به اون کرد و گفت سباونه تا سلخومت میکشم بیرون اگه بفهمم جایی حرف زیادی زدی این یارو هم میشتستن منو آش شناسن باباش پول و پده یه زیادی داره باز یکم مایه دستم بیاد تا بچشو تحویل بدم دیدی که اگه نجاتش نده بودم گیره چار تا چه خوکش میفتاد اون رفیده زبیهو میگم با آجانا بود افتتش شده یه تا چه؟ آجان خرکی باشه سالار اینو گفت و با دست اتاقو نشونداد ظرفای نشسته کنار متکا بود جای متکایی که سالار برداشته و زیر سر سهراب گذاشته بود کسیف بود کنار متکا هم زیر سیگاری پر از تحسیگار و جبه کبریتی پار شده بود و کبریتایی که روزمین ریخته بود گلیم نخنما شده بود و وسایل که خونه ی خونه نشون از زندگی مجردی سالار میداد این زندگی ناجور باسردیف بشه راننده نگاهشو از اتاق و وسایلش گرفت و به سالار خیله شد دنبال بهانهی بود تا حرف بزن و اعتماد سالار رو جلب بکنه گفت با شنیدن این حرف سالار ترسید و با خودش گفت این مرد این را از کجا میدونه؟ سالار با این فکر رو به راننده کرد و گفت راننده که از خونه بیرون رفت سالار در رو بست و رو پله نشست خسته بود و بدنش درد میکرد تو فکر رفت و با خودش گفت خستم الان میخواد بخواهم و تا زهره فردا سر از بانش برنه هرم اصلا هیچ وقت سر بر ندارم زهره هم زخمی و زهر افتاده گوشه ی اتاق دیگه چطوری میتونم زندگی و خیالات خوش برا خودم درست کنم از صبح چیزایی که دیدم تو خوابم نمیدیدم اون همه جمعیت اون هم کفم پوش دیختا بودم تو جده و رامین عجب محشر کبرایی بود سالار تو فکر بود که با صدای پایی به خودش اومد بلند شد و به سمت در رفت و در رو باس کرد راننده سر کوچه و کنار ماشینش ایستاده بود اون با دیدن سالار سوار شد و گاز داد و رفت سالار همینطور که تو چارچوبه در ایستاده بود تو فکر رفت یعنی رانده واند برای چی بایستاده اون سر کوچه چرا نرفته بود سالار با این فکر به سمت اتاقی رفت که پسره سهراب اونجا بود سهراب هنوز ناله میکرد سالار کنارش نشست و به زخم دست اون نگاه کرد هیچ کاری نمیتونست بکنه سهرابو کمی جا به جا کرد کمرش خون مرده شده بود سالار با خودش گفت یه وقتی برای هر دردی درمونی پیدا میکردم و هر زخمی رو با زمادی میبستم و زخمو هم یاوردم اما حالا هرچی فکر میکنم همه چی به زنم نمیرسه زخم همی اختر از اونیه که با جشنده ترکوی و زماد دارچینو میخوای خوب بشه سالار با این فکر به سمت گنجه رفت و جعبه فلزی کچیکو بیرون کشید تای جعبه زنگ زده بود و اکسه فنجونچای روی اون بود چند وقتی که تو این جعبه استخد دست گذاشتم که برای افونت زخم خوبه سالار در جعبه مستطیل شکل رو باس کرد یه دفعه بوی تندی تو دماغش زد دارو یه گیاهی خراب شده بود جعبه رو روزمین پرد کرد و تو گنجه سرک کشید کاسو با شاب لعبی رو جابجا کرد و از پشت اونا جعبه یه گردی رو بیرون آورد و با اجله در اونو کشید تا باس کنه بعد گل همیشه بحار رو بیرون آورد یه دفعه شب پره از توی اون بیرون پرید سالار کرافه شد و با خودش گفت خونه نم دار و همه دواروهای گیاهی خراب شده دیگه دواروی تو خونه ندارم سالها سدتاری رو گذاشتم کنار درست از وقتی که دای جمشید اغازه یه تاریه تیرون رو جم کرد و قهوه خونه یه آفتاگردون رو انداخت کاش دست کن راقن میخک داشتم تا زخمای سهرابا زده افونی می کردم کاش اصل داشتم تا روی زخمو بیپوشندم سالار با این فکر پاین گنجه نشست و به چادر شبیه که اونجا بود تکیه داد و فکر کرد چی کار باید بکنه چند بار با کف دستش به سرش کوبید و گفت خرف شدی سالار خرف شدی سالار چشماش رو بست و سعی کرد فکرش رو متمرکز کنه یه دفعه فکری به ذهنش رسید فانو سطر راه رو برداشت و روشن کرد بعد راه افتاد سمت سرداب خم شد و رفت تو از گوشه پنجره پلاستیک زرچوبه رو برداشت در پاکت نیمه باز بود سالار به سمت اتاق برگشت تنها چیزی که میتونست رو زخم سهراب بذاره زرچوبه بود کنار پسرش نشست و دستش رو زیر سر سهراب گذاشت تا بتونه زخمای کمرش رو ببینه سهراب نمیتونست جا به جا بشه و ناله میکرد سالار لباس سفیده سهرابو که پارشده بود با دست کشید رو زخم سهراب زرچوبه گذاشت و با تیکه های لباس سفیده پارشده اونو بست بعد گوشه نشست و خاطرات گذاشته تو زهنش زنده شد دوستان عزیز تا فردا و ادامه روایت کتاب جوان دست به سهر خدا نگهدار