معروف با آیه شهادت خوندنش خیلی ثواب داره دلیل بر توحیده دو بار کلمه لا اله الا هو توش آمده سه تا شاهد خدا برا توحید آورده شهدالله انهو لا اله الا هو یکی خودش والملائکه فرشته ها و علل علم دانشمنده قائمن بالقست این خدایی که ما گفتیم یکیه آدلم هست شما میدونید جزب اصول دین ما عدلم هست میگیم توحید عدل نبووت این آیه دلیل بر این است که ادالت جزب اعتقادات ماست ما شیعه که میگیم عدل جزب اصول دینه طبق این آیه قائمن بالقست لا اله الا هو العزیز الحکیم این تفسیر و توضیح این آیه شریفهی که خدمت شما هر دو تا نکته ارس کنم نکته اولا این ایمان هست که اسلام بر مسئله توحید و خداشناسی خیلی تأکید داره متاسفانه منبرای ما کمتر این بحث بهش پرداخته میشه بیشترش اخلاقیه خدا رحمت کنه آیت الله از مای بهجت و خیلی به اهل منبر سفارش میکرد فهموند یه درصدی از منبرتون رو اختصاص بده به بحثای اعتقادی معاد رجعت مهراج توحید نبووت امامت الان نزدیک قدیریم خب خیلی مهمه ما اینا رو باید بدانیم چرا ما قایله به قدیریم یه وقت جشن میگیریم خب جای خودش اما امامت امیر المومنین اینا موایس اعتقادیست و این نکته دقیقیست ما اول اعتقاداتمون باید درست بشه قرآن میفرماید اعتقادات سالم مثل درخت سالمه اصلها ثابت تکون نمیخوره فرعاف سمرم داره شما تو قرآن نگاه کنید هر کجا صحبت از عمله قبلش ایمانه الا الذین آمن و عمل سالهات اینو برای کسایی میگم که گای اوقات بسا بخصن جواناشون بچهاشون میگن نماز نمیخونه هجاب رایت نمی کنه مثلا روزه نمیگیره خدای نکرده شراب میخوره گناه میکنه خب اینا همه عمله خیلی از اوقات علت این سستیه در نماز و روزه و حج و علت این گناه ها ضعف اون اعتقاد و بابره شما بینید وقتی یک کسی بابرش میشه غند داره دیگه غنده میخوره بابرش میشه چربیش بلاست یقین یقین دیگه قضای چرب نمیخوره همه شما به این نیروی جاذبه بابر دارید لذا از بالا پشتبا هم پایین نمیپرید شما به برق 220 بابر دارید دست توی پیریز نمی کنید ما چون بابر داریم این برق میکشه این جاذبه از بالا بیفتیم پا میشکنه نمی کنیم نسبت به خدا و معادم باید این بابر و یقین پیدا بشه قرآنم میفرماید سوره الحاکم و تکاسر میفرماید کلا لو تعلمون علم یقین اگر آدم با یقین به معادم متقد باشه لطرون نل جهین خدا رحمت کنه محروم های تلال از مای حجت که قبرشون در همین مدرسه حجتی هست اینجا دفنندگیشون ایشون یک وقت کسی خب ایشون مرد بزرگی بوده خدمت امام زمان رسیده یک وقت یک کسی به ایشون گفت آقا ما خیلی سال شما رو میشناسیم دروغ نمیگی غیبت نمیکنید گناه نمیکنید چرا انقدر راحت از کنار گناه رد میشید ایشون فرمده بود یه سآل من و شما جواب بده چرا شما انقدر راحت از کنار فازلاب و لجن رد میشید گفته بود یعنی چی گفته بود یعنی مثلا شما از کنار جوی رد میشید لجن توشه خیلی راحت رد میشید تا حالا شده یه بار لجن ها رو بخوری گفته بود نه از کنار چای فازلاب دستشوی رد میشید یه بار شده میره به سرسولتت بریزید گفته بود نه آقا این کار رو نمیکنم کسیبه زشته نجسته فرمده بود گناه پیش من مثل همون لجن و فازلاب منم دروغ رو لجن میبینم قیبت رو لجن اگر کسی به این مرحله رسید که آقا خوردن مثلا شراب دروغ قیبت رابطه حرام با نامحرم گناه با چشم زبان تهمت سخنچینی این همین لجنه من این چیز ساده به شما بگم ماها خودمون همین شمایی که اینجا نشستید خیلیاتون نسبت به خیلی گناه ها فکرش هم نمیکنید اصلا معصومید شما این گناهانه کبیره آقای دستقیب رو خدا رحمتشون گناه ای تولا دستقیب رو باس کنید هفتاد تا گناه نوشته من به شما میگم خیلیاتون شما اصلا فکرش هم نمیکنید من الان به شما بگم میگه اه عبدالله من این کار رو نمیکنم مثلا یکیش قتل نفسه کشتن انسانهای بیگناه کسی میکنه این کار رو یکیش مثلا فرض کنید که دختر زنده به گور کردن الان من به شما میگم بچه ها رو زنده به گور میکردن در سطح حساب حالتون بد میشه میگید چه کار زشتی بوده یکیش اصلاهه در اختیار کفار قرار دادن مثلا ما بیم پولو اصلاهه بدیم به اسرائیل آه نمیکنیم این کار رو خدا لعنتشون کنه و همینطور بخونید گناه هایی که اونجا نوشته اصلا بعضیش تو فکر شما هم نمیاد گناه های خب باید بقیه شما هم اینطور باشه قیبت، تهمت، دروغ لذا محروم های گدشت من نگاه هم به گناه نگاه لجنه نگاه فازلا به آقایان عزیز، خوهران گرامی این نکته اول شهدالله انهو لا اله الاهو والملائکه و علل علم نکته دوم اینست که علم انقدر مهمه که خدا دانشمندان رو کنار خودش و ملائکه قرار داده ببینید یه وقت مثلا ما میخواییم بزرگ رو بشماریم میگیم آیت الله الازمای فلان و شما من چقدر مهمم اسمو کنار این آیت الله آوردیم میگیم مثلا رئیس جمهور و جنابالی خیلی افتخار میکنیم آه اسم منو کنار رئیس جمهور آوردن خب، حالا خدا میخوایید بگه دانشمندان میگه خدا ملائکه علل علم اینقدر علم مهمه درسته این علل علم تفسیره به اهل بیت شده و اون تفسیرم صحیحه اما اهمه فراگیره یه وقت یه کسی آمد خدمت رسول خدا و گفت یا رسول الله ما میریم تو مسجد یه جایی دارن علم یاد میدن مثلا یه کسی داره سخنرانی میکنه احکام میگه اقایت میگه مثلا الان که شما اینجا نشستید منم دارم برای شما تفسیر میگم یه جنازه یمون گوشه است باید تشکی جنازهش بریم تشکی جنازه هم خیلی ثواب داره یا رسول الله ما بریم تو اون جلسه بشینیم اون سخنرانی اون علم اون حرف ها رو گوش بدیم ثوابش بیشتره یا بریم جنازه رو برداریم تشکی کنیم پیغمبر خدا فرمود اگر کسی هست اون جنازه رو برداره یه وقت کسی نیست واجب کفایی همه باید برن یکی باید بره اگر کسی هست جنازه رو برداره جنازه رو زمین نمیمانه حضور و مجلس لعالم دقیق کنید نشستن در مجلس علم از هزار تشکی جنازه هزار حج هزار جهاد هزار ایادت مریض بالاتره هزار تشکی جنازه هزار حج هزار ارز بکنم که انفاق و هزار ایادت مریض بالاتره خیلی مهمه اینم برای این گفتم که امام باقر علیه السلام فرمود شیعان وقت دور هم میشینن حدیثای ما رو گوش میدن این مجالس مجالس علمه تلک المجالس احبه ها ما این مجالس رو دوست داریم اینها نکاتی بود که من راجعه به این آیه شریفه هجده همه سوره آل امران خدمت شما عرض کردم یه بار دیگه جنبنیم اسم این آیه آیه شهادت دو بار کلمه توحید توش اومده لا اله الا هو سه تا شاهد خدا برا توحید اوورده خودش ملائکه و دانشمندان و این آیه از آیاتیست که خوندن زیادش باورهای انسان رو تقویت میکنه تو گرفتاری بعد خواب بعد نماز موقع خواب بخاندگاه این آیه رو آیه شهادت شهدن لا انهو لا اله الا هو ول ملائکه و اولو الالم قائمن بلقست لا اله الا هو ول عزیز الحکیم خب بیش از این تصدیف را هم نکنم در آستانه اید غدیر سعید قرار داریم اید ولایت اید امامت اید مورد اتفاق همه مسلمانان اختلافاتی راجب معنای مولا و غدیر و اینا هست اما اصل اتفاق غدیر رو شر نیست همه اهل اسلام قبول دارن کتاب های فراوان راجب این قصه نوشته شده انشاءالله به میزانی که توان داریم برای غدیر حزینه کنیم وقت بگذاریم منم یک سلامی عرض میکنم به امیر المومنین رو جلسه رو و گذار میکنم انشاءالله السلام علیک یا عبل حسن یا امیر المومنین یا علی ابن ابی طالب یا حجت الله علی خلقه یا سیدنا و مولانا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بکه الالله و قدمنا که بین یده حاجاتنا یا وجیهن عند الله اشفع لنا عند الله خدایی در ظهور آقامون تعجیل بفرما آقبتمونو ختم بخیر کن بیمارانمون لباس آفیت بپوشن مظلومان آلم بویج ملت مظلوم فلسطین رو یاری بفرما شر ستمگران اسرائیلیها به خودشون برگردان رهبر عظیم و شعنمون محافظت بین ما گذشتگان اموات شهدا شهدای خدمت امام عزیز روحشون رو از این جلسه شاد بگردان به نبی و آله سلواتی سلام سلام سلام mine more more you you are are are آسمان وقتی به چشمای شما نگاه کنه عبری میشه آسمان وقتی به چشمای شما نگاه کنه عبری میشه دوچار دلتنگی و بیسبری میشه سجده قروب خرشید به ازان صبح فردا میرسه شب دلتنگی من دوباره با قصه یلده میرسه آمان تو گل معصوم باغه بهشتی تو بحاراین و باران سرنشتی تو امید جانه سننشتی تو گل معصوم باغه بهشتی تو بحاراین و باران سرنشتی تو امید جانه سننشتی تو امید جده سر نوشتی جلوی از جامعه دینی سبحان الله والحمد لله ولا اله الا الله والله اکبر صدای فضیلت و فطرت سبحان الله والحمد لله ولا اله الا الله والله اکبر روایت کتاب بر اساس کتاب جامعه دست پسر نوشته مرزی نفری نویسنده، تیه کننده و کارگردان حسن توقعیت راوی مکان رزایی پور بازیگران امیر عباس توفیقی معصومه عزیز محمدی مکان رزایی پور صدا بردار رامین آریان شکور به نام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب و از راژیو معرف می شنوید در این برنامه گذیده از کتاب جامعه دست پسر در ساختار روایی نمویشی اقتباس و روایت می شه ماجراهای این رومان در سال 1342 اتفاق افتاده و در اون قیام پانزده خورداده مردم پیشفا و برامین روایت شده قیامی تاریخی که در اون هزاران نفر از مردم با شنیدن خبر دستگیری حضرت امام خمینی رحمت الله علیه کفن پوش به سمت تهران حرکت کردن شخصیت اصلی این رومان مردی به اسم سالاره کسی که از خونه و خونوادش ترد شده اما می خواد آینده زندگیشو همراه فرزندانش بسازه اما زندگی طوری که اون می خواد پیش نمی رو سالار وارد محرکه می شه که از اون خبر نداره در برنامه های قبل تا جایی شنیدید که دای جمشید از آزر زن سالار خواست فرصت دیگهی به اون بده تا به زندگیش برگرده اما آزر قبول نکرد و گفت چند ساله که سالار اونو بچه هاش سهراب و سرنار رو رهاو کرده و رفته و دیگه نمی تونه برگرده سالار به دای جمشید گفت درد آزر پوله و وقتی بفهم شوهرش پول دار شده تصمیمش عوض می شه سالار برای به دست آوردن پول با اسمایل هفقت همراه و وارد محرکه یه مقابله با مردم پیش و آورامین شد مردمی که برای اعتراض به دستگیری امام قیام کرده بودن در این ماجرا سهراب پسر سالار زخمی شد سالار در گندمزار پسر شغرق در خون دید به فکر چاره افتاد تا اونو نجات بده سالار با کمک رفیقی سبی سهرابو تو بانتی گذاشت و خودش همراه اون به تهران رفت سالار که در نوجوانی تو اتاری کار کرده بود تصمیم گرفت تو خونش با داروهای گیاهی پسرش سهرابو مداوا کنه از طرف دیگه آزر مادر سهراب که همه جا دنبال پسرش کشد و هیچ رد و نشونی از اون پیدا نکرده بود به پاسکاه رفت تا از گروه بان رستمی خبری سهراب بگیره گروه بان با آزر گفت که سالار هم در ماجرای سرکوب قیام مردم در پل باقراباد بود و برای همکاریش با آجانها پونسد تومن دست مزد گرفته آزر تو فکر رفت و بود که گروه بان رستمی به اون گفت سرهنگ صدری وارد محوطه پاسکاه شد و آزر سری باید بیرون بره و حالا ادامه روایت کتاب جامون دست پسر در قسمت سیسته هم گروه بود و بیرون پاسکاه شد و سرهنگ صدری با چهار سرباز از ماشین پیاده شده بود گروه بان رستمی آزر رو از اتاقش بیرون کرد بعد دوید تو حیات پاسکاه و جلی سرهنگ پاک و بیدو سلام نظامی داد سرهنگ صدری با اخم گفت معلومه چه غلطی میکنین؟ داره شاب میشه هنوز اصل کاریو نگرفتیم تا صبح تو جده بودیم همه رو گرفتیم از صبح دونه بدونه خونه ها و باقاشون رفتیم تو هر سراخی قایم شده باشن پیداشون میکنیم عرض داشتی دیشب میگرفتشون حالا که پخش و پلا شدن یادت افتاده؟ دیشب اگه دار و دسته اسمایل هفخت نبودن که مردم دخلتو آورده بودن با شنیدن اسم اسمایل هفخت آزر به سمت سرهنگ صدری رفت و گفت جناب سرهنگ پسر من از دیروز گم شده قبل از این که سرهنگ صدری حرفی بزنه گروه بان رستمی گفت برو زنن گفتم که سب کن پیداش میشه برو برو آزر بی توجه به حرف سرهنگ رستمی گفت جناب سرهنگ نکنه پسر من را اشتباه گرفته باشن سرهنگ صدری عبروهاشو در هم گرستد و گفت اگه بین آشوب گراه بوده دعا کن پیدان نشکر نه جناب سرهنگ خرابکار چیه باباشم دیروز بوده نوچه اسمایل هفخته کمک شما کرده آزر با دست به گروه بان اشاره کرد و ادامه داد گروه بانم شاهده اونو دیده مگه نه گروه بان برو زن من که گفتم دیدم موجود این کارا رو نداره شبیش بوده خبری شد بهت میگیم برو سرهنگ صدری بین که به گروه بان رستمی نگاه کنه گفت دم زور هزار رفر شادم بیشتر جم شدن جلو جاندارمیری فرامین دنبال گمشده هاشون بودن بچه و شوهر و امه و ننه شون نزدیک بود دوباره بلوا بشه سرهنگ بهزادی اومد دم پاسکا و گفت هرکی هر جا جم شد بزنید هر ننه قمری که میخواد باشه آزر چادرش و بادن نونش گرفته بود و پر چادر تو باد تکن میخورد کمی که گذشت سرهنگ صدری رو بازر کرد و گفت تشوهاتونو باز میکردین اون وقتی که بچهاتون کارخونه پپسیکولا رو به هم ریختن و کیوز گاتیش زدن کتوم گوری بودین سه ماه این بلوا شروع شده نخوص وزیر راست میگه آید بزنیمشون تا دیگه جرعت نکنن بیان وسط آزر زیر چشمی به گروپان رو سمی نگاه کرد گروپان به آزر اشاره کرد که بره آزر نمیدونست کجا بره از حرفای سرهنگ سردر نمیابرد تو فکر رفت و با خودش گفت سه راب چی کار به کارخونه پپسیکولا داشته اون فقط میرفت قهوه خونه دای جمشید و اونجا کار میکرد هر جا بود رفتم و از هر کسی که میدونستم سراخ سه راب رو گرفتم فقط چنینه این روز با علی بسر دای جمشید رو پول باغراباد بودن همین آزر با این فکر از پاسکا بیرون رفت و گوشه این نشست از دست گروه بان رستمی دلخور بود که تا یه نفر رو میدید به اون چشم قرره میرفت و میگفت برو پاسکا نیا آزر به یاده روزی افتاد که برای دومین بار به پاسکا و اتاق گروه بان رستمی رفت و برای اون ترشی برده بود شنیده بودم ترشی های خوبی میدازی اما تا نخوردم باور نکردم هنوز نزید ترشی که دفعه قرق ازت خریدم زیر زبونمه گروه بان رستمی گل کلمی رو برداشت و گذاشت تو دهنش و گفت طرده خیلی طرد و خوشمزه است همینه باید طرد باشه و تازه زن من مثل ترشی مونده است دلمو به هم میزنه با شنیدن این حرف آزر با خودش گفت من که چهار سال از سالار طلاق گرفتم فقط اسمش تو سجه لمه که باید پاکش کنم اگه گروه بان رستمی ازم خواستگاری کنه زنش میشم زنه ی درجه دار بودم خیلی بهتر از زنه ی مرد بیکس و کاره از افلم قرار بود زنه ی درجه دار بشم پسرمون مثل گروه بان رستمی گروه بان بود معلوم نبود چه جاد و جنبلی کردن که از چشم پسرمون افتادم شهدم تخصیل تنور بود اگه تو تنور نمی افتادم و گوشه بالای صورتم نمی سخ از چشم پسرمون نمی افتادم آزر تو فکر بود که با صدای گروه بان رستمی به خودش اومد چند سال شربش کم شده آزر از فکر پسرمون برگشت به اتاق گروه بان رستمی و گفت چهار سال رفته کجا؟ حبس افتاده بود الان اومده بیرون خیابون شهبازه تیرد و غلو میدون خوراسون هر روز یه جاز ما که خبر نداریم پس چهار ساله که طلاق گرفتی دبه ترشی رو میزه گروه بان بود و بوی گلپر و سرک اتاقو پر کرده بود تا حالا حبس بود حالا که اومده نمیاد امزا کنه که اسمش از سجلم در بیاد قلط کرده نمیاد تا اسمش تو سجل باشه نمیشه نه که نشه ولی خب من میخوام با خودم ببرم تهرون یواشچکی و قایمکی نمیشه این از شوهر سابق تو اینم از زن فولاد زده من از بسمه بهش گفتم پیر شدی و از شوهرت بزرگتر نشون میدی خودش دیگه روش نمیشه با من جایی بیاد مثل عذاب اغلیه ها همه جا تک و تنامیرم نه زنی نه بچهی هیچی والا شمایید که نگهش داشتید وگره زنی که بچهش ناشی نگه داشتن نداره که رخت و لباسمو میشوره برام غذا میبزه یه لغمه نونم میخوره تو که بیا یا میفرستمش بره یا بمونه و رخت و لباستو بشوره آزر تو فکر رفت و با خودش گفت زن پیر و اجاقوری که تو مدبخ باشه هیچ خطر نداده آزر بیرون پاسکا نشسته بود و به گذشته فکر میکرد که صدایی شنید اینجا چی کار میکنی آزر؟ آزر از فکر گذشته بیرون اومد و به دایی جمشید که مقابلش استاده بود نگاه کرد سرهنگ صدری رفته و گروپان راستمیده هنوز تو حیات پاسکا استاده بود آزر چادرشو جلو کشید بعد بلند شد و آبدهنشو فرو داد دست پاچه شده بود سلام آقا دایی اومده بودم ببینم گروپان راستمی خبری از سهراب داره یا نه؟ خب خبری داشت یا نه؟ نه باید برم پاسکا ورامینشو از فرجی بشه اینا خودشون مردمو قلب و غم کردن اومدی سراغ کیو بگیری؟ اصلا ولش کن گروپان راستمی داره میاد سمت ما حوصله ی بحث رو جدل ندارم گروپان راستمی که تازه از راه رسیده و حرف دایی جمشیدو شنیده بود گفت آقا جمشید ما تا اون دو نفر رو پیدا نکنیم ویلکون معامله نیستیم یعنی تخصیر سلشگر پاک روانه که از اول صفت نگرفت نگه میخواستین چی کار بکنیم؟ مردم از خونهاشون کشیدیم بیرون صبح رفته بودم هموم سد باغه جایی نمونده بود که آشانه ها نگشته باشن این علم داره با دوم شیر وازی میکنه خدا خرقبت احمر را به خیلی کنه بله آدم باید آقبت به خیلی باشه همین سلشگر پاک روان نوی دختری امیرکبیره اما دستش تو خونه مردمه با شنیدن این حرف دای جمشید فوسخند زد تالا با گروپان رستمی سرشاخ نشده بود اما این دفعه بدش نمیمد یه جوری دهن به دهنش بذاره همه دای جمشید رو قبول داشتن رئیس پاسکای قبلی هم سفارششو کرده بودن خود گروپان رستمی هم هر وقت مهمون داشت به قهف خونه اون میرفت کمی که گذشت دای جمشید نفس بلندی کشید و گفت تا الان میگفتی پاک روان شل میگیره الان سف میگیره حکمن لادلوتایی که تو معرکه بودن اون دو نفر رو فراری دادن مخصوصن که شناس بودن هم از طوبه میخورن هم از آخور معلوم این کی دنباله کی کیا فراری شدن اسم و رسمشونو بگن گروپان رستمی که میخواست حرفو به اینجا بکشونه با لفخند گفت همسال همین سالا اسم و رسمشونو میدونن اونا اینجا رو میشتنسن حکمن پول بیشتری گرفتن که سر دستشونو تحویل اسم هفت قد ندن خود سالار بوده مخصوصن که شنیدم از نیمه های شب قیبش زده دای جمشید تو فکر رفت و با خودش گفت شنیدم که سالار تو معرکه بوده زبی میگفت سالار زخمی شده و به تهرون برگشته دای جمشید با این فکر رو به گروپان رستمی کرد و گفت گروپان ما خودمون ختم روزگاریم سالار زن و بچه شینجان ربطی به بلوه نداره باید می اومد با شنیدن این حرف آزرباخنده گفت آقا دهی سالار پونزه شیستت تومن گرفته که بیاد مردمو بزنه همین باغرابادی ها رو خونه نیمده که خونه باشه مرد آواره نمیشه یا ببین با فیزم شیستت تومن پول شیستت تومن رو یکدیدی اگه با لطولو تا بود هجر شیستت تومن گرفته بود چرا کتاک خوده بود زخمی شده تیزی فرو کردن تو پاش رسوندنش مریض خونه دای جمشید رو بازر کرد و ادامه داد اومدم سراغ به سرشو میگیرم اگه نگفتی بچه رو نگه میداری میخوام با سراغ برم تهرون سراغ بابای زخمیش با شنیدن این حرف آزرب ترسید گروه بانم به سمت اتاقش رفت دیگه هیچ حرفی برای گفتن نداشت