از اون روز تا به حال معمولا این رو به عنوان نماد ولایت بر سر خودشون و دفاع از مسیر ولایت بر سر خودشون دارن مرسوم این از که سادات امامه مشکی و غیر سادات امامه سفید به سر می کنن روز عید قدیر بوده این امامه بر سر آقا امیر المؤمنین البته امامه مشکی بعد از این که این کارها رو آقا رسول اکرم انجام دادن امام صادق فرمود در اون روز عید قدیر دشمنان مولا کسانی که بغض و قیز و کینه ی عجیبی نسبت مولا داشتن اونا شروع کردن با این نگاهشون و اشاره و گفتار گویا می خواستن با این بغض و کینهی که در چشمشون بود بدترین احانتها رو نسبت به آقا رسول اکرم و بدترین کینه ها و بغضها رو نسبت به مولا امیر المؤمنین ابراز بکنن اینجا آیه قرآن نازل شد و ای یکاد الذین کفروا لیوزلغون که به ابصارهم لماسمه اوز ذکر که فرمود این ذکر قضیه ولایت بوده است و این اسلام ناب که زمن مکتب احل بید اسلام ناب واقعی شکل می گیرد آقا چشم زخم اشتباه نه فرمودن که برای دفع چشم زخم معوزتن قرآن انس با قرآن و احل بید ولی این آیه شریفه ربطی به چشم زخم ندارد یکی از مفسرین غیر شیعی در کتاب تفسیر خودش آور که برای دفع چشم زخم و این یکاد بخونی تو بقیه جاها مومد بچه که به دنیا میاد آقا و این یکاد برای دفع چشم زخم عزیزانی که اهل پجوهش هستن برن مطالعه بکنن در روایات ما اهل بید و این یکاد ربطی به چشم زخم ندارد و این یکاد مربوط به ولایت مولا امیر المؤمنین ولایت مولا و مربوط به روز قدیر و عظمت اوست اشاله روی این کار بفرمایید عزیزان آیاتی که مرتبط با روز قدیر است این زیارت قدیریه بیش از سی آیه در فضیلت مولا اشاره شده است که البته مربوطه به عید قدیرش این آیه تبلیغ است و انده ارز کردم آیات دیگری هم هست که انشالله روی اونها باید کار بشه یادگاری آقا امام حادی علیه السلام و ارز میکردیم یک زیارت قدیریه دومین یادگاری آقا امام حادی علیه السلام زیارت جامعه کبیره است قوغایی حضرت تو زیارت جامعه کبیره انجام دادن مساکن برکت الله هرچی برکت میخواید هرچی هرز میخواید هرچی هرز میخواید در خانه احل بیت اونس با قرآن و احل بیت بالاترین هرزه هاست یه موقع یه کسی رو دیدم یه هرزی توی جیبش رو گردنش بدنش یه سآلی کردم گفتم ببخشید تاله خوندی اصلا این چیه کسی که تو مکتب احل بیته دنبال توحیده دنبال اقلانیته دنبال کمال انسانیتیه دنبال کمال انسانیته شما چیزی که تاله هیچ متعالعش نکردی همینطور به خود داویزون کردی این چیه هرزیه فرمود اوج اون هرزه ها اونس با قرآن و احل بیته ذکر احل بیت یاد احل بیت قدم در راه احل بیت برداشتنه این دوم زیارت جامعه کبیره سبوم یادگاری آقا امام حادی شم جعفری میگوید میگه توی جلسه جایی خدمت آقا امام حادی رسیدیم دیدیم خیلی حالشون بده بیماری برشون قلبه کرده و حالشون بسیار بد بعد فرمودن فلانه بیا جلو آمدم فرمود این مبلغ رو بگیر یک کسی رو پیدا کن از اینجا برود کربلا تحت قبه ابی عبدالله برا شفای من دعا بکنه راوی میگوید که من این مبلغ رو گرفتم خیلی هم سریع اومدم بیرون نگران بیماری امام حادی و حالشون بودم سریع اومدم بیرون اومدم بیرون یکی از رفقه رو پیدا کردم گفتم فلانی اگه بشه شما سریع خودتون رو برسونید کربلا تحت قبه ابی عبدالله گفت چطور گفت آقا امام حادی فرمود یک کسی رو پیدا کن خودت بمان یک کسی رو پیدا کن ببخشید از کربلا تحت قبه ابی عبدالله برای شفای من دعا بکنه اون شخص گفت فلانی حواست کجاست گفت برای چی گفت آقا امام حادی مستجاب و دعوست همین الان دعا بکنه دعا مستجاب میشه اصلا لازم نیست کربلا بریم لازم نیست تحت قبه ابی عبدالله بریم این گفت راست گفتی من برگردم از خود آقا سآل کنم از دل نگرانی در بیم گفتم یادم امام حادی ما که میدونیم شما مستجاب و دعوی ما میدونیم هر موقع اختیار بکنی شما و دعا بکنی با اختیار شما دعا مستجاب میشه خدا جوابتون رو میده چرا الان دعا نمی کنید برای مریضی خودتون بعد امام حادی این کار مندگار رو برای ما قرار داد این تو تاریخ سبت شد که عظمت عبا عبدالله و قبه ابی عبدالله را آدم حواستش باشه اونجا میره حضرت فرمود که اِنَّ لِلَّهِ بِقَاءً يُهِبُ اللَّهِ اَنْ يُدْعَافِيهَا خدا یک بوقعه های مبارکی دارد و خداوند دوست داره که در اونجا دعا بشود تا مستجاب بشود و فرمود خدا هائر حسینی رو تهد قبه ابی عبدالله رو قبر شریفه آقا ابی عبدالله الهسین رو قرار داد تا اونجا دعا بشه و اونجا خدا دوست داره دعا بشه و مستجاب بشه اینم یادگاری آقا امام حادی یادگاری سببوم دعا تهد قبه ابی عبدالله عزیزان دیر و زود داره سخت و سوز نداره حد اقلش تو روایات ما فرمود دفع بلاهای بزرگ از شما میکنه دعای تهد قبه ابی عبدالله چهارم یادگاری آقا امام حادی چهارمیش این بود که مردم عظمت امام رزا رو نمیشناختن حرم امام رزا عظمتش رو نمیشناختن خدا رحمت کن از دایت الله حق شناس تهرانی میفرمود دادش چون هر موقع امام رزا میرید اول بید پلو حضرت معصومه یه اجازه بگیرید تو زمان امام حادی خیلی ها نمیدونستن عظمت حرم امام رزا مقبره قبر شریف امام رزا عظمتش رو نمیدونستن آقا امام حادی چهارمین یادگاریشون اینه به ما یاد دادن فرمودن که حرم امام رزا مشرف میشید بالا سر آقا امام رزا دو رکت نماز میخانید در قنوت نماز دعا میکنید به برکت امام رزا خدا دعا رو مصرفید دعا رو مصرفید که با ایام دشمنی نکنید بعد مردم به جای این که برن در خونه احل بید ازشون سآل کنن که آقا تفسیر این کلام رسول اکرم چیه افتادن تو کارهای سهر و تلسم و رمالی و آقا این کائنات این خصوصیاتو دارن و روزهای حقیقتی دارن و عجیب بساطه این چیزهای عجیب و غریب زیاد شد که امروزم هم این طوره هر موقع حوزه های مکتب شیعه عزیزان زعیف شد آماده باشید خرافات و سهر و تلسم و جادو و جنبل و رمالی و هزار یک جور انحراف زیاد بشه دشمن دقیق داره عمل میکنه اینا از آقا رسول اکرم شنیده بودن که روزها دشمنی نکنید حرفا شروع شد آره شمبه تو کائنات این جوره یک شمبه برید خلاصی همچی بلایی سرتون میاد دو شمبه چجور میشه از خودشون درو بردن آقا امام حادی پنجمین یادگاریشون این بود به جای این چیزای عجیب و قریبی بره خودتون درست کردید بدونید حقیقت این ایام این روایتی که وارد شده در باره ایام اشاره به انسان کامله و هر روزی متعلقه به امام معصوم و انسان کاملیست در هر روز دشمنی نکنید با روز یعنی دشمنی با اون معصوم و اون انسان کامل و راه و اهداف و ذکر اون نداشته باشید یعنی انسان باشید درست زندگی کنید بعد حضرت آقا امام حادی یاد دادن فرمودن با ایام دشمنی نکنید یعنی با معصوم علیه موسیلات و السلام با این انسانهای کامل با این عزیزانی که اوج انسانیت و مروج انسانیت و کمالات اصلا مقابل نکنید بعد فرمود شمبه متعلقه به آقا رسول اکرم محمد مصطفی اللهم سلوه علیه و محمد و آل محمد یک شمبه علی مرتزا و نقلی داریم فاطمه زهرا دو شمبه حسنین سیده شباب اهل الجنه امام حسن و امام حسین سه شمبه سه امام امام سجاد امام باغر امام صادق چهار شمبه چهار امام امام موسای کازم امام رزا امام جباد و فرمود و انا امام حادی فرمود و من روز چهار شمبه با اینها نباید دشمنی کنید با اهل بیت و پرچم مکتب اهل بیت نباید دشمنی کرد و فرمود پنج شمبه متعلقه به آقا امام اسکری و روز جمعه متعلقه است به آقا حجت ابن الحسن المهدی روحی و ارباه العالمین لطراب مقدمهی فدا این پنج یادگاری آقا امام حادی علیه السلام بود خدایا به مقربین درگاهت قسم به حق امجان حضرت معصومه سلام الله علیها قسمت میدهیم خدایا این جمع خانواده و نسل این جمع رفقا و مرتبتین مربیان و مدرسه و تربیان نوجوانان و جوانان مسئولین و مردم عزیز رو خادم مکتب اهل بیت قرار بده خادم راه شهدا قرار بده به مقربین درگاهت قسم این جمع رو حاجت روا بفرما بیماران مدنظر جمع شفا انایت بگردان گرفتاران در قزه و جای جای آلم محرومین و مستضعفین و داخل و خارج خدایا برای همشون فرجی اعتاب بگردان این جمع و همه زبار عزیز حاجت روا بگردان برای سلامتی خودتون و خانواده محترمتون و در صدرش سلامتی آقا امام زمان و رهبر عظیم و شعنمون سلباتی مرحمت بفرمایید محمد المصطفی اللهم صل على محمد المصطفی و علی المرتضی و فاطمة الزهران و فاطمة الزهران و حسن الرضا و حسن الرضا و حسین المصفا و جميع اوصیان مصاریه به عظمان با دسترات خير با تقدمJoshar و ع أنار ببان baby در آمان Venezian روزای puedo در استقرار با مثíp partir ولد د avis اللهم وصلی على وليك المحی سنتك و حجتك على خلقك و خلیفتك في ارضك و شاهدك على عبادك اللهم اعز نصر و مدد فی عمر و زین الارض بطول بخار و صل الله علی محمد و آل طالب ریمی و معارف درست آیان شبکه معارف صدای جمهوری اسلامی ایران اینجا ایران است شبکه معارف صدای جمهوری اسلامی ایران ای ایران ای مرز پرگوهد ای خاجت سر چشمه هند دور از تو هم میشه یه بدان پاینده روی موجه مهرمان صدای پزیده تو فترت روایت کتاب بر اساس کتاب جامانده از پسر نوشته یه مرزی نفری نویسنده تیه کننده و کارگردان حسن توقنی زاده راوی ماکان رزایی پور بازیگران امیر عباس توفر محسومه عزیز محمدی ماکان رزایی پور صدا بردار رامید آریاش پور به نام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب از راژیو معرف میشنوید در این محرامه گذیده از کتاب جامانده از پسر در ساختار روای نمایشی اختباس و روایت میشه ماجراهای این رومان در سال 1342 اتفاق افتاده دارده از کتاب جامانده از پسر در اون قیام پانزده خورداد مردم پیشوا و برامین روایت شده قیامی تاریخی که در اون هزاران نفر از مردم با شنیدن خبر دستگیری حضرت امام خمینی رحمت الله علیه کفن پوش به سمت تهران حرکت کردن شخصیت اصلی این رومان مردی به اسم سالاره کسی که از خونه و خونوادش ترد شده اما میخواد آینده ی زندگیشو همراه فرزندانش بسازه بلی زندگیی طوری که اون میخواد پیش نمیره و سالار وارد مرکعی میشه که از اون خبر نداره در برامه های قبل تا آجایی شنیدید که دای جمشید از آزر زن سالار خواست فرصت دیگهی به اون بده تا به زندگیش برگرده اما آزر قبول نکرد و گفت چند ساله که سالار اونو بچه هاش سهراب و سرنا رو رها کرده و رفته و دیگه نمیتونه برگرده سالار به دای جمشید گفت درد آزر پوله و وقتی به فهم شوهرش پول دار شده تصمیمش عوض میشه سالار برای به دست آوردن پول با اسمایل هفخت همراه و وارده مرکعی مقابل با مردم پیش و ورامین شد مردمی که برای اعتراض به دستگیری امام قیام کرده بودن در این ماجرا سهراب پسر سالار زخمی شد سالار پسرشو با وانتی به تهران و خونه خودش برد چند روز بعد زبیه به خونه سالار رفت و ماجراهای چند روز گذشته و دبه کردن حکومتی ها برای پرداخت پول رو برای سالار تعریف کرد سالار بعد از شنیدن حرفای زبیه به اون گفت که مراقب سهراب باشه تابر و چند کار رو انجام بده و برگرده و حالا ادامه روایت کتاب جامان دست پسر در قسمت پانزده هم کوچه خلوت بود همین که سالار قدم تو کوچه گذاشت متوجه شد مردی اونو ترقیب بکنه تو اون تر قدم برداشت و پشت دیواری مخفی شد همین که مرد رسید سالار دست اونو گرفت مرد به سمت سالار چرخید راننده چند شب پیش بود همون راننده وانتی که سالارو پرداشت پسرش سهراب و از گندمزار حوالی ورامین به تهران آورده بود سالار با دیدن اون گفت سالار با چف دستش به سینه راننده زد مرد اقعب اقعب رفت سالار با اخم گفت سالار اینو گفت و را افتاد همین که سهراب و از گندمزار حوالی ورامین به تهران آورده بود سالار با این فکر به سمت سلمونی رفت وقتی رسید درو با شونه هل داد و یه وری قدم تو سلمونی گذاشت و گفت سلام علیکم موسکریم موسکریم اختار یه صفهای به سرصورت ما بدی؟ موسکریم که شهست ساله به نظر میرسید و بیشتر شبیه معلم های مدرسه بود تو آرایشگر دستشو از تو جیب نیمتنش بیرون آورد بعد با چشم به چارپایه اشاره کرد و گفت بیشین پسرم سالار رو چارپایه نشست کمی که گذشت موسکریم دستشو رو شونه سالار گذاشت انگوشتر عقیق یمنی موسکریم چشم سالار رو گرفت رکابی نقرهی داشت که روش کندکالی شده بود شبیه همون انگوشتری بود که سالار داشت و یادگار پدرش بود همون انگوشتری که بعد از تولد دخترش سرنا گم شده بود سالار تو فکر انگوشتری گم شده بود که با صدای موسکریم به خودش اومد سرد که خرمن شده آخ سالار سالار سرشو به چپ و راست کنداد و گفت اوها بزن موسکریم صورتم هم صفا بده موسکریم پیشبند استفید و از رومیز چوبی برداشت و تکنداد بعد به گردن سالار بست و گفت موها تو میزنم ریشت میمونه برای ریشت ولتفت نشدم موسکریم امروز هفتم آقا سید و شعده است هرکی یه جور قرار میزاره یکی تو هفتم ریشتشو نمیزنه یکی تا چله یکی هم تا آخر سفر با شنیدن این حرف سالار تو فکر رفت و با خودش گفت یعنی هفت روز از آشورا گذاشت و پنج روز از بنیستد؟ آده ای همیشه تو محرم و سفر دو ماه حرمت از آر رو نگه میداشت منم تا پیشم بودم همین کار رو میکردم اما بعد اینکه آذر گرفتم دیگه نداشت ریش بذارم میگفت ریشتو بذارم منم که حاصله دهوا نداشتم و میخواستم آذر راستی باشه ریشم رو میزدم اما حالا ازا فهمیده خرق کرده میخوام برای دل خودم کار کنم سالار با این فکر همینطور که سرش پایین بود گفت اوزکریم هر جور قرار خودته اوزکریم قیچی و شنر رو برداشت و مشخور شد موهای پرپشت و مشکی سالار رو شنر سر میخورد و رو زمین میریخت اوزکریم همینطور که قیچی میزد گفت امسا چه سالی شد اون از عیدش که ریشتن تو فیزیه و طلبه ها رو به خاک و خون کشیدن و عید مردم ازا کردن اینم از ماجرای تازه جماعت انو سیاپوش جوانای بودن که از پشت بوم مدرسی فیزیه پرد شدن پایین که این قصه پیش اومد کرد سه ماه دارن میزنن و میگیرن تمومی هم نداره ام سه رو نبود اموزکریم چی شده یه دفعه یه دفعه نشد پسرم جماعت خیلی وقت بیدار شدن بیسه ها بودن نمیدونستن زیر علم کی سینه بزنن حالا این سه ید افتاده جلو آقای خومهنیو میگم اولم جوان خودشون گذاشته بست مردم هم که خوب قبولش دارن بوزکریم جوان بوزکریم نشده دونه که چی خوردن کجا بردن شنیدن بردنشون بیمارسان ارتش خیلی هاشون هم بردن نسکر آباد و زنده و مرده دیختن سرم و جال کردن راست و دروغشو مطمئن نیستن میگه هم تیب کنم گرفتن و بردن زندون با شنیدن این حرف سالار تو فکر رفت و با خودش گفت بوزو از اونی که فکر کردم بدتره باز حرفمو بزنم و ببینم میتونم دکتوری برای سه راون پیدا کنم بوزکریم آدم مطمئن نیه سالار با این فکر پرسید بوزکریم جوانم شما دکتور حاضره میشنسین؟ دکتوری دکتور برای چی سال ها؟ جه این همسایه ما ونده خدا پیرزنه زمین گیر شده میخوام دکتور بیاد برایش نسخه ببین بوزکریم خواست چیزی بگه که از بیرون صدای داد و فریاد بلند شد بوزکریم رفت کنار درو از شیشه به بیرون خیره شد دعوا شده بود کمی که گذشت صدای پسر نوجوانی بلند شد بگیریده داد داد صدای همه همه تو خیابون بلند بود سالار به وزکریم نگاه کرد اون حیکل چاق و قده متوسطی داشت و همیشه مرتب و تمیز بود کمی که گذشت دوباره فکر و خیال صحراب به سراغ سالار اومد صحراب زنده به منو اجاب بلند شهر کلام و میدازم هوا سالار با این فکر با پیشبند بلند شد و ایستاد از پشت سر وزکریم مردی رو دید که شونه هاش بین دستای دو مرد دیگه بود وزکریم گفت اوزکریم برگشت سر جاش سالار دوباره رو چاپای نشست بعد سرشو بالا گرفت و پرسید اوزکریم عبروهاشو بالا داد چند تار عبروی سفید به این دستای دو مرد دید و این عبروهای پرپشتش افتاده بود وزکریم اینو گفت و دوباره قیچشو بازو بسته کرد صدای به هم خوردن تیغه های قیچی دل سالارو ریش کرد تیرش به سنگ خورده بود نتونسته بود دکتر پیدا کنه کار اوزکریم که تموم شد سالار از رو چاپای بلند شد و دستمال شد و رمو چشم پیچوند و به سمت در مغازه را افتاد هنوز بیرون نرفته بود که صدای اوزکریم رو شنید این عبروهایشو پیدا می کنه سالار سالار از همون که بیرون اومد سبوک شده بود از این دللاک کمرشو مالیده و رگشو گرفته بود درد کتف و کمر سالار آرومتر شده بود از این دللاک با خیلی ها سر و کار داشت از بازاری و درجدار گرفته تا بزاز و کفاش همه مشتریش بودن سالار فکر میکرد اون میتونه دستشو تو دست دکتر یا پرستاری بذاره اما اونم نتونسته بود کاری کنه همه از شنیدن خبر دستگیری تیب ترسیده بودن خبر اتفاقای این چند روز دهن به دهن گشته و همه رو ترسونده بود سالار چند نفر از اطاری های قدیمی رو میشناخت میخواست به سراغشون برو و ازشون داروی برای زخم سهراب بگیره اما پشیمون شد و با خودش گفت اما یه اطاری ها دای جم شد و میشنسم اگه برم و ازشون دارو بگیرم اطمان به آقادایی خبر میدن اگه به اون بگم من برای گرفتن دارو اونم داروی خونروزی و زخم تیزی و تفایی رفتم سراغشون همه میفهمن خبری شده نه نمیخوام آقادایی بفهمه که سهراب پیش منه اونه که بفهمه آزرم میفهمه آزر نباز بفهمه و دنبال سهراب بگرد و جونش به لبش برسه آزر با لکبازی و ندنمکاریش زندگی منو خراب کرده سالار با این فکر به یاد گذشته افتاد خوب گوش کن ببین چی میگم آزر تو دیگه حق نداری با شاین رفته آمد کنی اون بد نومه واسه چی سرارو میذاری خونه دای جمشید و میری خونه شاین قالی و فیاد نگیری حرف بی خود نزن من هر کاری دوست داشته باشم میکنم به تا هم هیچ ربطی ندارم همین که گفتم تو دیگه حق نداری با شاین بگردی برادر دتا هم دیگه حق نداره پاشو تو خونه من بذاره خونه تو انگار یادت رفته این خونه رو انداختی پشت قباله من تو گورت کجا بود که کفن داشته باشی خیلی حرف بزنی دیگه راد نمیدم تو خونه سالار کتشو برداشت و از اتاق بیرون رفت بعد به دیوار سیمانی جلی اتاق تکیه داد و زلزد به باخچه وسط حیات باخچه پر از علفای حرس شده بود علفایی که به شاخه های درخت انگور چسبیده و بالا رفته بود سرنای ده ساله دست اون رهانه میکرد عشق تو چشماش حلقه زد و بغز کرده بود سرنا به پاهای پدرش چسبیده بود سالار روموهای دخترش دست کشید سرنا با بغز گفت بابا نرو بیشه با ببود اما سالار دیگه نمیتونست بمونه نمیخواست تو خونهی بیشه بیشه بیشه