اونه که خونه خودش نبود خودشو سرزنش کرد که چرا خونه یادگاری پدر و مادرشو مهر آذر کرده سالار از دست خودش عصبانی بود از اون روز بود که تصمیم گرفت خونهی بگیر و دخترش سرنا و پسرش سهرابو پیش خودش ببره سالار تو فکر گذشته بود که با صدای زنگ دوچرخهی به خودش اومد به دوروبرش نگاه کرد و با خودش گفت سالار با این فکر به سمت خیابون راه افتاد دوستان عزیز تا فردا و ادامه روی باید برده دیده که تا به جامون دست به سر خدا نگهدار نوای معرفت سدای ایمان رادیو معرف سدای فضیلت و فطرت ماروی شمال کسیه ماروی شمال کسیه ماروی شمال کسیه ماروی شمال کسیه در ره گذر ندارند حجت الاسلام وحیدی در ره گذر ندارند بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی اللہ علیه و سلم محمد و آله تاهرین سلام علیکم و رحمت الله دوستان عزیز همراه در برنامه پارسایان یکی از دستوراتی که هزارات معصومین علیهم صلوات الله به ما دادند قراءت قرآن خدا هم گوینده رو و هم شنونده این برنامه محترم رو توفیق قراءت قرآن انایت کنه مولاومون رسول خدا صلی اللہ علیه و آله و سلم فرمودن اذا احب احدکم ان یحد فربه فلیقره القرآن هرگاه فردی از شما دلش خواست که با پروردگار خودش حرف بزنه قرآن بخونه باز روایتی از پیانبر خدا صلی اللہ علیه و آله و سلم نقشد حضرت فرمودن علیک به قراءت القرآن فان قراءتهو کفارتون لذنوب و سترون فن نار و امانون من العذاب برتوبات خوندن قرآن خوندن قرآن کفاری گناه هاست خوندن قرآن پرده ایه در مقابل آتش خوندن قرآن موجب ایمنی از عذاب الهی میشه یک روایت دیگری هم تقدیم بکنم از مولاومون پیانبر خدا صلی اللہ علیه و آله و سلم حضرت فرمودن یابون ایه لا تغفل ان قراءت القرآن فان القرآن یحی القلب و ینها ان الفحشاء والمنکر والبغی فرزنده از خوندن قرآن غافل ما باش قرآن دل آدم رو زنده میکنه و از فحشا و کارهای زشت و ستم و گناه دور میکنه خدای متعال همه ما رو اهل قراءت قرآن قرآن قرار بده انشاءالله نسیم اونس می آید دل باید به دوست فرد نسیم اونس می آید دل باید به دوست فرد دل زنگار غفلت را باید به دوست نسیم اونس نسیم اونس ایکی از دوستان و ارادتمندان مرحوم آیت الله محمد کوهستانی رحمت الله علی نقل میکنه در آخرین بیماری ایشون به محذرش رفته بودیم موقع نماز شد با اون جسم ناتوان بیمار شده بودند و روزهای آخر عمر شریفشون بود با قد خمیده به نماز ایستادند ولی این نمازشون اونقدر با خضوع و تمعنین و زیبا بود که ما رو مبهود کرده بود ما جوون بودیم ولی تحمل این نماز تحمل این سجده های طولانی برای ما که جوان و سالم بودیم سخت بود حالا ایشون هم پیر مرد بود هم مریض احوال بود ولی با یه عشقی نماز میخوند بعد از نماز ایشون ارز کردیم آقا جان یه نصیحتی به ما بکنید ایشون فرمود توجهتون به قرآن باشه این روزها قرآن خیلی قریبه میگن این جمله رو اونقدر باسوز میگفت که همه ما بر قربت قرآن گریه کردیم لاقل اینه که قرآن رو تلاوت بکنیم ببینیم چه کار باید بکنیم خدا رحمت کنه مرحوم علامه مجلسی رحمت الله علیه یه اجازه ای دارن برای فرزندشون که صاحب کتاب هارو الانوار هست توی اونجا این اجازه رو اینجور نوشتند توصیه کردن به فرزندشون که هر روز یک جوز قرآن تلاوت کن یه پدری مثل مرحوم ملا محمد تقیی مجلسی رحمت الله علیه وقتی میخواد به علامه محمد باغر مجلسی رحمت الله علیه یه اجازه نامه بنویسه توی اون اجازه نامه توصیه میکند که روزی یک جز قرآن بخونه نه فقط در ماه رمزان در همه سال مرحوم آیت الله شیخ انصاری رحمت الله علیه و علامه تبا تبایی رحمت الله علیه در حالاتشون اومده که مراقبت بر یک جز قرآن میکردن روزانه خیلی عجیبه شیخ انصاری میگن قیر از واجباتی که برگردنم هست هر روز قراعت یک جز قرآن نماز جعفر تیار زیارت جامعه و آشورا برنامه هر روز من بوده علامه تبا تبایی رحمت الله علیه همین بوده سیرشون خدا رحمت کنه مرحوم امام رزوان الله تعالی علیه برنامه تلاوت قرآنشون برنامه مستمر منظمی بوده و هر وقت ایشون قیر از اون برنامه مستمر وقتی پیدا میکردن استفاده میکردند و مشغول تلاوت قرآن میشدن میگن در پاریس وقتی ایشون بودن خبرنگار ها همه جمع شدن که با ایشون مساحبه بکنن تا این که اینها دوروین های خودشون رو آماده بکنن میکروفون ها رو آماده بکنن یه مدتی فرصد بوده بلا فاصله مرحوم امام رحمت الله تو همون جلسه قرآن رو باز میکنن و شروع میکنن به تلاوت قرآن یه کسی میاد خدمت آقا میگه آقا حالا وقت قرآن خوندن نیست خودتون رو آماده کنید برای مساحبه مرحوم امام رحمت الله در پاسخ اینجور فرموده بودن یعنی در این چند دقیقه میگوید که وقت من زایع شود این آقایون میخوان دوربین درست بکنن میکروفون درست بکنن من وقتم تلف بشه من با خدای خودم حرف میزنم در احوالات مرحوم امام شما دیدید فیلم های روزه های پایانی عمر این مرد روحانی رو که چجور انس با قرآن داره تلاوت قرآنش حتی روی تخت بیمارستان هم قط نمیشه نقل میکنن در احوالات مرحوم آیت الله سید محمد حسن میر جهانی رحمت الله علی اواخر عمرشون یکی از چشمهاشون رو عمل کرده بودن دو خب حالا این رو بستن اون یکی چشمشون هم زعیف شده خودشون فرموده بودن دکتر به من گفته دیگه کار علمی و متعالعه نداشته باش من هم همه کار هم رو ترک کردم دیگه متعالعه نمی کنم اما روزی ده جز قرآن رو دیگه نمیتونم ترک بکنم باید بخانم روزی ده جز قرآن علاوه بر کارهای علمی و متعالعه و برنامه هایی که داشتن و بعد میگن این برنامه غیر از ماه مبارک رمضان ایشون بوده سیره از ارات معصومین علیهم سلوات الله بر تلاوت قرآنه و این علم ها به اون سیره تأسی کردند و رشد یافتند خدا به هممون توفیق بده اهل تلاوت قرآن باشیم انشاءالله موسیقی پرشور و با تراوت زنده و پویان صدای روشن دین ندای جهام اسلام راژیو معارف صدای فضیلت و فطرت آیه برگشتن ندارم روایت اشق چجوری بگم که نیستی هم دل همیشه هم در جای خالی تو نمیشه با یه آم خاطر پرکم بنام خدا و سلام روایت زندگی شهده برای این کارتونیتیه برای همیشه یه روایت موندگاره و میشه در دفتر خاطرات زندگی هممون سبت بشه به خصوص این که این خاطرات رو از زبان عزیزترین نزدیکانشون بشنویم این برنامه روایتگر زندگی شهده از زبان مادران و همسران عزیزشونه چند برنامه یه که مهمون خانوم فاطمه رزایی همسر خلبان شهید بهمن مسائبی هستیم و آشغانهای زندگیش رو میشنگیم وارد بشه من در اون عوج فشار بودم خودشونم متوجه این فشار بودن ولی خب به هر حال میگم اصلا تربیت شده بودن برای این سبک زندگی و من هم همینطور خب دست خودم ناراحتم از یه طرف خیلی حضرت زینب رو دوست دارم و از طرف دیگه هم بهمنم و خیلی دوست دارم خدایا کمکم کن من دوست ندارم روسیا باشم من دوست ندارم تو این آزمونی که همون موقع در زمان کربلا هم از خیلی از زنهایی که یار امام حسین بودن گرفته شد و شاید مانع رفتن شوهرهاشون به اون میدان شدن و امامشون تنها موند من نمیخوام از اون زنها باشم خیلی برام اون لحظه ها سخت بود وقتی داشتم مینویشتم یادم گریه میکردم و مینویشتم و گفتم که من میدونم که تمام قدرت آلم در دسته اهل بیته من میدونم که با خوب کسایی میخوام معامله کنم واقعا میخوام وارد معامله بشم من میخوام که چیزی که همه دارایی من تو این دنیا محسوب میشه رو تقدیم کنم خیلی سخت بود گفتم بهمنان من برات یه چیزی نوشتم یا بشین یه چیزی برات نوشتم دیگه اومدن نشستن و بچه ها و این ها همه اومدیم کنارشون نشستیم و من دفترم رو باز کردم دادم ایشون شروع کردم بخوندن در طول مدتی که داشتن میخوندن نوشته های من رو سکوت همه جارا فرا گرفته بود ایشون وقتی تمام شد تا چند ثانی همینجور ساکت ساکت بود میدید که آره فاطمهش اجازه رو داده من حتی برای شرط و شروط هم گفته بودم که به این شرط ها و شروط ها اجازه شهادت میدم که همونطور که تو این دنیا خیلی حواست به من و بچه ها اون دنیا هم حواست به ما باش نمورده هم شهیدان نمورده هم شهیدان که ماه و خرشیدن که کشتگام وطن زندگام جاویدن زندگام جاویدن در برنامه قبل به جایی رسیدیم که فاطمه از دنیا هم حواست بود در یه نامه و دست نوشتگی خودمونی رضایت خودش رو برای شهادت و جهاد بهمن اعلام کرد به قول خودش نوشتن و اعلام رضایت براش خیلی سخت بود اما از همه چی گذشت به خصوص از خواستهای قلبیش و حالا باز هم از اون نوشتها برامون میگه دیگه یه سری شرط و شروط براش نوشته بودم و خوند و اونها رو هم پذیرفت و گفتش که دیدی گفتم تو بالای صد در صد منی بعد دیگه بچه ها رو اوسه باران کرد و خیلی خوشحال بود دیگه یه حالت رهایی داشت یه حالت خیلی خوب خیلی خوشحال بود از اون روز بلند همون لحظه بلند بلند شعر اینگور را به رسم هدیه تو خونه ما خونده میشد دیگه بچه ها میخوندن من میخوندم خیلی حال خوبی داشتیم که ایشان قرار بود مثلا برم بگن که من دوباره میخوام برم سوریه که همون موقع یکی دو روزه بود که از محل کار تماس گرفتن گفتن که یک معمولیت هست برای زاهدان و شما باید این معمولیت رو برید برای منطقه مرزی سراوان ایشان خب خلبانه برند داید قای سبوکی بودن و برای گشت مرزی به منطقه مرزی سراوان میرفتن و اونجا به بارت این گشت مرزی بایست امنیت مرزی ایران میشد و برود به بارتی اوامل تروریستی گروهک های تروریستی رو از اونجا خیلی به حد دقر رسونده بود تقریبا ایشان گفتن که من باید چنین معمولیتی رو برم خلاص خب گفتن که خب شما رو که نمیتونم با این ستا کچولو بذارم تو تهران و برم آماده بشیم بریم شهرستان و من از اونجا برم برای معمولیت اصلا دوست نداشتم یعنی خیلی برام سخت بود خیلی سخت بود شما حساب کنید یه وقت از یه مرد خیلی چه بدونم معمولی بی توجه به شرحت خانواده شاید حتی دوریش برای یک زن باید سه آرامش باشه ولی وقتی یک نفری که وقتی کنارت باشه دیگه نیازی به هیچ کسی نداشته باشی به خود از کنارت بره خیلی درد وزرگیه خیلی سخته اونم تو شرایطی که من داشتم به هر حال ما اماده شدیم و در مسیر رانندگی هم مداحی این گل را به رسم هدیه تو ماشین گذاشته بودیم و بولن بولن میخوندیم گل را به رسم هدیه تقدیم نگاهت کردیم هاشاییم که از راه تو حتی تا لحظه ای برگردیم لازمیم دو نفر که خیلی همدیگر رو دوست دارن ناخداگاه از هر اتفاقی برای همدیگه زودتر خبردار میشن روزی که بهمن قراره برای معمولیت بره یه روز ماندگار برای فاتمه خانومه روزی که دلش میخواد بهمن بمونه اما به قول خودش حتی بهمن رو برفتن تشویق هم میکنه همه اینا همون احساس قلبیه که نمیدونه از این کجا آمده از این کجا آمده رم نرم برم نرم یادمه میرفتن پیش به دمادرشون میامدن پایین اصلا یه بیقراری خاصی داشتن تو این معمولیتی که قرار بود برن حتی رفتن ماشین برای رفتن نشد برگشتن گفتن ماشین نیست من گفتم خب برو از مثلا زنجان از استان ماشین سواشو برو که رفتن بعد رفتن فرودگاه پرواز از وسط راه به علت نقص فنی هواپیما برگشت خورد بعد یادمه برام پیامک دادن که فاطمه دعا کن من این معمولیت رو دوام بیارم نمیدونم چرا انقدر دلتنگ و بیقرارم تنها معمولیتی بود که حالا به هر حال چنین پیامی رو به من داده بودن دیگه منم خودم راستشو بخواید کم کم یه دلشورهی پیدا کردم دیگه روزها میگذشت طبق معمول که برمیگردی و فلان و اینها یادمه خب تولد من هیفته آزرماه بود و ایشون همیشه برای تولد من نه این که بگم بریز و بپاش و بحثای مادی برای ما دیگه رنگ باخته بود بیشتر بحثای آتفی و این که توجه داشتن به هیچ وشیادشون نمیرفت و همیشه با یه توجه خاصی حالا یه شاخه گل و یک هدیهی من رو بسیار خوشحال میکردن من همهش توضیح نم بود که این معمولیت خب من حتما برای من از اونجا هدیهی میخرم برای تولدم هر معمولیتیم میرفتن بدون استثنا برای من هدیه میابردن میگم توجه خاص به خانواده داشتن همین محبت زیاد رو به پدر مادرشون داشتن موسیقی موسیقی حالا فاتمه میخواد از احساس غشنگ خودش به عنوان یه همسر شهید بگه از این که همه شهده زندگی رو دلبستگی ها و عشق خودشون رو دوست داشتن فاتمه این روزها که جای خالی بهمند رو میبینه دلش میخواد از این احساس بگه احساسی که شهده رو مثل بقیه ببینیم اونم از لحاظ زندگی همسر و فرزندشون رو خیلی دوست داشتن اما گذشتن به خاطر باورها و اعتقادشون و دفاع از این خاک و میهن از همه چی گذشتن روزهایی که توی سیستان براشستان بودن من هم مهمانی رفته بودم زنجان خونه خوهر کچیگم اونجا بودیم من از بچه ها فیلم میگرفتم براشون ارسال میکردم ایشون خیلی دوست داشتن مدام جویه احوال بچه ها بودن یادمه وقتی داشتن آخری معمولیت میرفتن و گفتن فاطبه شما رو که نمیتونم ببرم کاش حد دقل میتونستم زوها رو بذارم تو ساکم ببرم زوها که شیش ماهه بود یعنی انقدر ایشون از آز آتفی وابسته به خانواده بودن من نمیبخشم افرادی رو که میگن این شهده آدم هایی هنگ از زندگیشون سیر شدن میرن به گول معروف خودشونو میندازن جلیه تو پوتان که از بین برن یه نون و نوایی به خانواده هاشون برسن ما ازن نون و نوا داشتیم اون نون و نوایی که ما داشتیم مردم آرزوشو داشتن یعنی این جدایی هایی که برای ما اتفاق میفتاد خیلی دردناک بود ولی ما به جهت وزیفهی که تو بحث تمنی امنیت کشور داشتیم همیشه اینها رو سبوری میکردیم واقعا تحمل میکردیم که این حفظ امنیت برای کشورمون اتفاق بیفته حتی خیلی وقتا تو معمولیت ها من میگفتم بهم من تو زندگی هیچی از تو نمیخوام فقط یه چیزی میخوام این که نون حلال بیاری تو خونه ای که من دارم توی زندگی میکنم من دوست دارم تو سربازی امام زمانو بکنی و یادم ایشون برگشتن گفتم فاطمه اگر غیر از این باشه و من خودم و سرباز امام زمانم ندونم من زرر کردم این جمله شنم خیلی برای من دل نشیم بود گفت اگر غیر از این باشه که من خیلی زرر کردم این همه زهجر این همه دوری این همه سختیه اصلا یه معمولیت های عجیب غریبی ایشون داشتن که چون یکانه ویژه بودن خیلی معمولیت های سختی داشتن که از آزر جسمی شاید تعمالش برای خیلی از افراد خیلی توامنده جسمی سخت بوده باشه ولی ایشون و همرزمانشون و دوستانشون چنین معمولیت هایی رو میرفتن تا در اوج آمادگی نظامی باشن برای دفاع از تمامیت عرضی جمهوری اسلامی ایران ایران من ایران من ایران ایران ایران ایران ایران ایران ایران ایران ایران از شبکی رادیوی معارف با برنامه یه روایت عشق همراه شما هستیم و در این برنامه مهمون خالوم فاطمه رزایی همسر خلبان شهید بهمن مسائبی هستیم حالا رسیدیم به آخری معمولیت بهمن به آخرین لحظه هایی که فاطمه با درد و عشق باید تحمل کنه ثانیه هایی که خبر از فراق و جدایی میدن خلاص معمولیت آخر آقا بهمن بود و همون بحثای آتفی هر شب با هم صحبت میگردیم و بهمن کهی بر میگردی و چند روز از معمولیتت مونده و خلاص صحبت ها و تفاصیل تا این که ما خب میگم به جهت این که آقا بهمن دوستانشون خیلی شعید میشدن و اینها بنامه بیسیمچی رو ما نصب داشتیم اون موقع همیشه هم پیگیر میشدیم اه با من این شعید شده اه با من اون یکی دوستان شده اینها خلاصه من همیشه بیسیمچی رو چک میکردم یادمه یه مدت که خیلی عذیت شدم به جهت این شاهده و ناراحت میشدم بیسیمچی رو حصف کرده بودم ولی ما یه گروه خانوادگی داشتیم که پدرم این گروه رو ایجاد کرده بودن خودم و خوهرام و خانواده توش بودیم و اونجا پدرم اگر برنامه از بیسیمچی بود میذاشتن معمولیت آقا بهمن گذشت شب به خیلی که ایشون گفتن اول ربیع بود که شب نمیشته بود که فاطمه جامعه زنگ خابیدی شبت پر ستاره ربیع الولت هم مبارک که من صبح بلند شدم این پیامشونو دیدم و منم جزای این خانوادی خیلی چی بگم دخترلوسا بودم با وجود ستا بچه همون لوس بودن خودم رو داشتم ناز کش داشتم ناز میکردم گفتم بهمنی سلام و صبح به خیل و شارجم تمام شده برام شارج بفرست یه سه درخواست ها ازش کردم و هی پیام دادم دیدم جوابی ازشون نبود و شون صبح بلند میشدن برای من صبح به خیل میفرستدن یا اون حالا ساعتی که بود شبشم تو گفتگویی که تلفانی با هم داشتیم یادمه گفتش که فردا صبح داریم وسائل آماده میکنیم نمیدونم پرنده اونو سواره ماشین کردیم چه کار کردیم چه کار نکردیم داریم آماده میشیم میخواییم بریم منطقه مرزی سراوان بعد فردا صبح زودم آزمیم من میرم بخوابم که فلانا اینها حت خلاصه صبح بلند شدم دیدم که از به من خبری نیست پیام دادم دیدم دوباره یه ساعت گذشت دو ساعت گذشت من سریع دلها رو میگرفتم به خاطر اینکه اولا همسرم به هیچ وقت همروهی منو میشناخت و هیچ وقتم بی تفاوت نبود حتما صبح خیر من رو میگفت دیدم که خبری از ایشون نیست گفتم که به منم کجایی نگرانتم پیامک دادم براش دیدم دوباره خبری از ایشون نیست نیستی و خاطرها رو سخت به زبون بیارم عکس تو هوای تازه توی لحظه های من بود عکس ما به یادگاری برایت جدا شدن بود روزا گرگه تلخه اما شبا گرگه دلشینه حالا فاطمه عزیز از اون التحاب و نگرانی روزی میگه که متوجه میشه به من به شهادت رسیده و چقدر این خاطره دردناکه فاطمه خانم تمام این خاطرات رو با بغز و عشق برامون تریف میکنه سعی میکنه عشق نریزه بغز نکنه اما نمیشه این جدایی دردناک قلبش رو حسابی آزرده کرده باورتون نمیشه من سری رفتم که بیسیمچی رو چک کنم در این حد زندگی های ما به شهادت نزدیک بود و همسرهای ما کار پرخطر داشتن خب فرمانده شون حاج احمد مایلی هم تازه شهید شده بود با همون جای رو پلند تو منطقه سیستان و بلچستان و اینا با مذه بودن چهلوم به چهلوم همدیگه شهید میشدن یعنی سال یا تو سال این یکی هرکی که وصل میشد به شهید قبلی شهید میشد یعنی انقدر وصل بودن به همدیگه اون یه خانواده سابرین ما بهشون میگیم بچه هاشون خیلی به همه از آزدلی و روحی خیلی به هم وصلن آقاب احمد هم فرمانده شاید احمد رو خیلی دوست داشت بعد دیگه صبح من رفتم بیسیمچی رو شکردم من بیسیمچی رو حضر کردم رفتم توی خانوادگی دیدم که یه پیام گذاشتن که سقوط یک فروند جایروپلن در منطقه مرزی سراوان خلبان شهید شده و یا حالا یه چیزی من باز دوزاریم نیفتاد برگشتم چون منطقه مرزی سراوان برای من عبارت آشنایی نبود یه لحظه برگشتم بعد یه لحظه جمعه ای آقاب همه که داشت دیشب توضیح میداد که فردا کجا میخواییم بریم و اینا هی به مغزم فشار رو وردم گفتم که به من گفت فردا صبح چون خوابالو هم بودم و چون خستم کرده بودن به من داشت توضیح میداد گفتم که فاطمه به من گفت فردا صبح کجا میرم کجا میرم سراوان اینو که به ذهنم این کلمش برگشت دوباره رفتم پیامی که پدرم گذاشته بودن نگو پدرم میخوان که غیر مستقیم من مثلا این پیام رو بخونم و آمدگی داشته باشم اونو متله شده بودن صبح زود آقاب همه این اتفاق براشون افتاده بود برگشتم دیدم که بله