و تمامی همکارانم باز هم خدمت شما تبریک و تحنیت ارز میکنم سال روز میلاد با سعادت آقای مام حادی علیه السلام رو و تشکر میکنم که با بخش اول برنامه ها همراه بودید برنامه ها در پایگاه اطلاع رسانی رادیو معارف به نشانی رادیو معارف نقطه آی آر برای استفاده هرچه بیشتر شما بارگزاری میشه و ما روایت عشق رو تقدیمتون میکنیم گفتگو با مادران و همسران شهده بزرگوارمون بعد از روایت عشق پیام ولایت این بخش از برنامه ها رو به پایان خواهد بود ممنونم از ردف و محبت و همراهیتون با شما گرامیان خداحفظ میکنیم چه بحونه ای برای بیترفتنم بیارم جاده روبروم نشسته پای برگشت روایت عشق عشق به نام خدا و سلام روایت زندگی شهده برای همیشه یه روایت موندگاره و میشه در دفتر خاطرات زندگی هممون سبت بشه به خصوص این که این خاطرات رو از زبان عزیزترین نزدیکانشون بشنویم این برنامه روایتگر زندگی شهده از زبان مادران و همسران عزیزشونه چند برنامه یه که مهمون خانوم فاطمه رزایی همسر خلبان شهید بهمن مسائبی هستیم و آشغانهای زندگیش رو میشنویم بحث احلبیت بحث از از زینب سلامالله علیه ها درمیان بود نمیتونستم اکن نرو ولی نمیتونستم از این زندگی ببینید یه دختر سه ساله داشتم یه دو ساله داشتم یه شیش ماهه یعنی در اوج فشار فشاری که میتونه به یه مادر وارد بشه من در اون اوج فشار بودم خودشونم متوجه این فشار بودن ولی خب به هر حال میگم اصلا تربیت شده بودن برای این سبک زندگی و من هم همینطور و بعد دست خودم ناراحتم از یه طرف خیلی از زینب رو دوست دارم و از طرف دیگه هم به منم رو خیلی دوست دارم خدایا کمکم کن من دوست ندارم روسیا باشم من دوست ندارم تو این آزمونی که همون موقع در زمان کربلا هم از خیلی از لنهایی که یار امام مساییم بودن گرفته شد و شاید مانع رفتن شوهرهاشون به اون میدان شدن و امامشون تنها موند من نمیخوام از اون زنها باشم خیلی برام اون لحظه ها سخت بود وقتی داشتم مینوشتم یادم گریه میکردم و مینوشتم و گفتم که من میدونم که تمام قدرت آلم در دست دهل بیته من میدونم که با خوب کسایی میخوام معامله کنم واقعا میخوام وارد معامله بشم من میخوام که چیزی که همه دارایی من تو این دنیا محسوب میشه رو تقدیم کنم خیلی سخت بود گفتم به همه نام من برات یه چیزی نوشتم یا بشین یه چیزی برات نوشتم دیگه اومدن نشستن و بچه ها و این ها همه اومدیم کنارشون نشستیم و من دفترمون باز کردم دادم ایشون شروع کردم به خوندن در طول مدتی که داشتن میخوندن نوشته های من رو سکوت همه جارا فرا گرفته ایشون وقتی تمام شد تا چند ثانی همینجور ساکت ساکت بود میدید که آره فاطمه اش اجازه رو دهده من حتی برای شرط و شروط هم گفته بودم که به این شرط ها و شروط ها اجازه شهادت میدم که همونطور که تو این دنیا خیلی حواست به من و بچه ها اون دنیا هم حواست به ما باش نمورده هم شهیدان نمورده هم شهیدان نمورده هم شهیدان که ماه و خرشیده هم که کشتگام وطن زندگام جاویده زندگام جاویده در برنامه قبل به جایی رسیدیم که فاطمه در یه نامه و دست نوشتگی خودمونی رضایت خودش رو برای شهادت و جهاد بهمن اعلام کرد به قول خودش نوشتن و اعلام رضایت براش خیلی سخت بود اما از همه چی گذشت به خصوص از خواسته های قلبیش و حالا باز هم از اون نوشته ها برامون میگه دیگه یه سری شرطش رو براش نوشته بودم خوند و اونها رو هم پذیرفت و گفتش که دیدی گفتم تو بالای صد در صد منی بعد دیگه بچه ها رو اوسه باران کرد و خیلی خوشحال بود دیگه یه حالت رهایی داشتیه هایی حالت خیلی خوب خیلی خوشحال بود از اون روز بلند همون لحظه بلند بلند شعر این گروه را به رسم حدیه تو خونه ما خونده میشد دیگه بچه ها میخوندن من میخوندم خیلی حال خوبی داشتیم که ایشون قرار بود مثلا برم بگن که من دوباره رو میخوام برم سوریه که همون موقع یکی دو روزه بود که از ملک ها رو تماز گرفتن گفتن که یک معمولیت هست برای زاهدان و شما باید این معمولیت رو برید برای منطقه مرزی سراوان ایشون خوب خلبانه برندهایی قای سبوکی بودن و برای گشت مرزی به منطقه مرزی سراوان میرفتن و اونجا به بارت این گشت مرزی باید امنیت مرزی ایران میشد و ورود به بارت اوامل تروریستی گروهک های تروریستی رو از اونجا خیلی به حد دقر رسونده بود تقریبا ایشون خفتن که من باید چنین معمولیتی رو برم خلاص خوب خفتن که خب شما رو که نمیتونم با این ستا کچولو بذارم تو تهرانو برم آماده بشیم بریم شهرستانو من از اونجا برم برای معمولیت اصلا دوست نداشتم یعنی خیلی برام سخت بود خیلی سخت بود شما حساب کنید یه وقت از یه مرد خیلی چه بدونم معمولی بی توجه و به شرحت خانواده شاید حتی دوریش برای یک زن باید سه آرامش باشه ولی وقتی یک نفری که وقتی کنارت باشه دیگه نیازی به هیچ کسی نداشته باشی به خود از کنارت بره خیلی درد وزرگیه خیلی سخته اونم تو شرحتی که من داشتم به هر حال ما اماده شدیم و در مسیر رانندگی هم مدهی این گل را به رسم هدیه تو ماشین گذاشته بودیم و بلن بلن میخونیم دو نفر که خیلی همدیگر رو دوست دارن ناخداگاه از هر اتفاقی برای همدیگه زودتر خبردار میشن روزی که بهمن قراره برای معمولیت بره یه روز ماندگار برای فاطمه خانومه روزی که دلش میخواد بهمن بمونه اما به قول خودش حتی بهمن رو به رفتن تشویق هم میکنه همه اینا همون احساس قلبیه که نمیدونه از کجا اومده رفتیم شهرستان و ایشون جالبه وقتی معمولیت میخواستم برم دیگه روزخانی من همیشه شروع میشد که بهمن جون تو رو خدا نره میشه این معمولیت رو نری زنگی به زن به فرمانده هد یه کاری بکن خلاص ایشون هم ما رو رازی نگه میداشتن تو این بحثا اگر ممکن بود معمولیتی رو نرن نمیرفتن ولی خب خیلی مواقع هم ضرورت داشت و باید میرفتن برخلاف تمام معمولیت ها که من میگفتم محمد نرو خواهش میکنم مثلا صحبت کن و فلانا اینها تو این معمولیت میگفتم تو باید بری اصلا نمیدونم دیگه به هر حال همه چی دست به دست هم میده تا یه اتفاقی به خود بیفته میگفتم که نه اگر بگی نرو من زنگی میزنم مثلا با آسهی صحبت میکنم و فلانا میگفتم نه چرا نری باید این معمولیت رو بری خلاص ایشون یادمه حتی لباسشون رو چند بار پوشیدن و در آوردن برم نرم یادمه میرفتن پیش به درمادرشون میامدن پایین اصلا یه بیقراری خاصی داشتن تو این معمولیتی که قرار بود برن حتی رفتن ماشین برای رفتن نشد برگشتن گفتن ماشین نیست من گفتم خب برو از مثلا زنجان از استان ماشین زوشو برو که رفتن بعد رفتن فرودگاه پرواز از وسط راه به علت نقص فنی هواپیما برگشت خورد بعد یادمه برام پیامک دادن که فاطمه دعا کن من این معمولیت رو دوام بیارم نمیدونم چرا انقدر دلتنگ و بیقرارم تنها معمولیتی بود که حالا به هر حال چنین پیامی رو به من داده بودن دیگه منم خودم راستشو بخواهد کم کم یه دلشوره ای پیدا کردم دیگه روزها میگذشت طبق معمول که برمیگردی و فلان و اینها یادمه خب تولد من 17 آزرماه بود بریز و بپاش و بحثای مادی برای ما دیگه رنگ باخته بود بیشتر بحثای آتفی و این که توجه داشتن به هیچ وشیادشون نمیرفت و همیشه با یه توجه خاصی حالا یه شاخه گل و یک هدیهی من رو بسیار خوشحال میکردن من همش تو زنه نم بود که این معمولیت اقا و احمن حتما برای من از اونجا هدیهی میخرن برای تولدم هر معمولیتیم میرفتن بدون استثناب برای من هدیه میابردن میگم توجه خاص به خانواده داشتن همین محبت زیاد رو به پدر مادرشون داشتن اشق اتفاق مثل پرواز بحانهی فقط واسه شکفتن اتفاق خوبه تا بدونی جدا نمیشه دستای تو و با من اش اتفاق مثل بارون سر میرسه تا تو بحاری بشی تو دل سبز برکه ها بخندی روی کبیر خوش جاری بشی حالا فاطمه میخواد از احساس غشنگ خودش به عنوان یه همسر شهید بگه از این که همه شهده زندگی رو دلبستگی ها و اشق خودشون رو دوست داشتن فاطمه این روزها که جای خالی بهمن رو میبینه دلش میخواد از این احساس بگه احساسی که شهده رو مثل بقیه ببینیم اونم از لحاظ زندگی همسر و فرزندشون رو خیلی دوست داشتن اما گذشتن به خاطر باورها و اعتقادشون و دفاع از این خاک و میهن از همه چی گذشتن روزهایی که توی سیستان براشستان بودن من هم مهمانی رفته بودم زنجان خونه خوهر کچیگم اونجا بودیم من از بچه ها فیلم میگرفتم برشون ارسال میکردم ایشون خیلی دوست داشتن مدام جویه احوال بچه ها بودن یادم وقتی داشتن آخری معمولیت میرفتن و گفتم فاطمه شما رو که نمیتونم ببرم کاش حد دقل میتونستم زهار رو بذارم تو ساکم ببرم زهاک شیش ماهه بود یعنی انقدر ایشون عزازه آتفی وابسته به خانواده بودن من نمیبخشم افرادی رو که میگن این شهده آدم هایی هم که از زندگیشون سیر شدن میرن به گول معروف خودشون رو میندازن جلیه تو پوتان که از بین برن یه نون و نوایی به خانواده هاشون برسه ما اصلا نون و نوا داشتیم اون نون و نوایی که ما داشتیم مردم آرزوش رو داشتن یعنی این جدایی هایی که برای ما اتفاق میفتاد خیلی دردناک بود بلی ما به جهت وزیفهی که تو بحث تأمین امنیت کشور داشتیم همیشه اینها رو سبوری میکردیم واقعا تحمل میکردیم که این حفظ امنیت برای کشورمون اتفاق بیفته حتی خیلی وقتات و معمولیت ها من میگفتم بهم من تو زندگی هیچی از تو نمیخوام فقط یه چیزی میخوام این که نون حلال بیاری تو خونه ای که من دارم توش زندگی میکنم من دوست دارم تو سربازی امام زمانو بکنی و یادم ایشون برگشتن گفتم فاطمه اگر غیر از این باشه و من خودم و سرباز امام زمانم ندونم من زرر کردم این جمله شنو خیلی برای من دل نشیم بود گفت اگر غیر از این باشه که من خیلی زرر کردم این همه زجر برای ایشون داشتن که چون یکان ویژه بودن خیلی معمولیت های سختی داشتن که از آزب جسمی شاید تعمالش برای خیلی از افراد خیلی توامنده جسمی سخت بوده باشه ولی ایشون و همرزمانشون و دوستانشون چنین معمولیت هایی رو میرفتن تا در اوج آمادگی نظامی باشن برای دفاع از تمامیت عرضی جمهوری اسلامی ایران ای جاودان ای وطن نیرا موسیقی از جان و از دل دوستات دارم موسیقی ایران من ایران لیرا موسیقی دیران دیران دیران دیران دیران دیران دیران دیران هم فرای اویم از شبکه رادیوگی معرف با برنامه ی روایت عشق همراه شما هستیم و در این برنامه مهمون خانوم فاطمه رزایی همسر خلبان شهید بهمن مسائبی هستیم حالا رسیدیم به آخرین معمولیت بهمن به آخرین لحظه هایی که فاطمه با درد و عشق باید تحمل کنه سانیه هایی که خبر از فراق و جدایی میدن خلاص مموریت آخر آقا بهمن بود و همون بحثای آتفی هر شب با هم صحبت میکردیم و بهمن کهی برمیگردی و چند روز از مموریتت مونده بود خلاص صحبت ها و تفاصیل تا این که ما خب میگم به جهت این که آقا بهمن دوستانشون خیلی شهید میشدن و اینها برنامه بیسینچی رو ما نسب داشتیم همیشه هم پیگیر میشدیم آه بهمن این شهید شد همه همه هم اون یکی دوستان شهید شد و اینها خلاصه من همیشه بیسینچی رو چک میکردم یادمه یه مدت که خیلی عذیت شدم به جهت این شاهده و نراحت میشدم بیسینچی رو حصف کرده بودم ولی ما یه گروه خانوادگی داشتیم که پدرم این گروه رو ایجاد کرده بودن خودم و خوهرم و خانواده توش بودیم و اونجا پدرم اگر برنامه از بیسینچی بود میذاشتن معمولیت اقا بهمن گذشت شب خیری که ایشون گفتن اول ربیع بود که شب نمیشته بود که فاطران جامعه زنگ خابیدی شبت پر ستاره ربیعال اولت هم مبارک که من صبح بلند شدم این پیامشون رو دیدم و من هم جزاین خانوادی خیلی چی بگم دخترلوس ها بودم با وجود ستا بچه همون لوس بودن خودم رو داشتم ناز کش داشتم ناز میکردم گفتم بمنی سلام و صبح خیلی رو شارجم تمام شده برام شارج بفرست یه سه دخلصه ازش کردم و هی پیام دادم دیدم جوابی ازشون نبود و شون صبح بلند میشدن برای من صبح خیلی میفرستدن یا اون حالا ساعتی که بود شبشم تو گفتگویی که تلفونی با هم داشتیم یادمه گفتش که فتر فردا صبح داریم وسائل آماده میکنیم نمیدونم پرنده اونو سواره ماشین کردیم چه کار کردیم چه کار نکردیم داریم آماده میشیم میخواییم بریم منطقه مرزی سراوان بعد فردا صبح زودم آزمیم من میرم بخواهم که فلانا اینها بعد خلاصه صبح بلند شدم دیدم که از به همه خبری نیست پیام دادم دیدم دوباره یه ساعت گذشت دو ساعت گذشت من سریع دلها رو میگرفتم به خاطر اینکه اولا همسرم به هیچ وقت هم روحی منو میشناخت و هیچ وقتم بی تفاوت نبود حتما صبح خیر من رو میگفت دیدم که خبری از ایشون نیست گفتم که به منم کجایی نگرانتم پیامک دادم براش دیدم دوباره خبری از ایشون نیست نیستی و خاطرها رو سخت به زبون بیارم عکس تو هوای تازه توی لحظه های من بود عکس ما به یادگاری برای جدا شدن بود روزا گریه تلخه اما شبا گریه دلشینه حالا فاطمه عزیز از اون التحاب و نگرانی روزی میگه که متوجه میشه بهمن به شهادت رسیده و چقدر این خاطره درد نادردید که فاطمه خانم تمام این خاطرات رو با بغز و عشق برامون تریف میکنه سعی میکنه عشق نریزه بغز نکنه اما نمیشه این جدایی دردناک قلبش رو حسابی آزرده کرده باورتون نمیشه من سری رفتم که بیسیمچی رو چک کنم در این حد زندگی های ما به شهادت نزدیک بود و همسرهای ما کار پرخطر داشتن خب فرمانده شون حاج احمد مایلی هم تازه شهید شده بود با همون جای رو پلن تو منطقه سیستان و بلچستان و اینا با مزه بودن چهلوم به چهلوم همدیگه شهید میشدن یعنی سال یا تو سال این یکی هرکی که وصل میشد به شهید قبلی شهید میشد یعنی انقدر وصل بودن به همدیگه اون یه خانواده سابرین ما بهشون میگیم بچه هاشون خیلی به همه از آزدلی و روحی خیلی به هم وصلن آقا محمد هم فرمانده شاید حاج احمد رو خیلی دوست داشت بعد دیگه صبح من رفتم بی سیمچی رو چکردم میدهم من بی سیمچی رو حضب کردم رفتم توی خانوادگی دیدم که یه پیام گذاشتن که سقوط یک فروند جای رو پلن در منطقه مرزی سراوان خلبان شهید شده و یا حالا یه چیزی من باز دوزاریم نیفتاد برگشتم چون منطقه مرزی سراوان برای من عبارت آشنایی نبود یه لحظه برگشتم بعد یه لحظه جمعه آقا بهمن که داشت دیشب توضیح میداد که فردا گجا میخواییم بریم و اینا هی به مغزم فشارو وردم گفتم که بهمن گفت فردا صبح چون خوابالو هم بودم بچه ها خستم کرده بودن بهمن داشت توضیح میداد فردا صبح کجا میرم کجا میرم سراوان اینو که به ذهنم این کلمش برگشت دوباره رفتم پیامی که پدرم گذاشته بودن نگو پدرم میخوان که غیر مستقیم من مثلا این پیام رو بخونم و آمادگی داشته باشم اونو متله شده بودن صبح زود آقا بهمن این اتفاق براشون افتاده بود برگشتم دیدم که بله اونجا هم نویشته سخوت بد سخوت چی آقا بهمن هم پرندشون جای روپلن بود دیگه بله دیگه دیدم برادرشون تماس گرفت و که هیچ وقت مثلا با شخص خود من تماس نمیگرفتن گفتن که زنداداش ما هرچی زنیمی زنیم به بهمن تلفون رو جواب نمیده و شما آیا تلفونی از محل کارشون دارید و فلان و اینو گفتم خب شما خبری از آقا بهمن دارید گفتم خب داداش بهش زنگ بزنید حتما جواب میدن و اینا گفتن نه جواب نمیدن گفتم خب به آقا سیگه زنیم بزنید خب محل کارشون زنیم بزنید یعنی اونا میخواستن ببینن آیا من متوجه شدم از این خبر با خبرم یا نه دیدن که نه من خبردار نیست خبرها زیادن خبرها شگفتن از اون آشقایی که حاجت گره دفتن سفر کرده آروش سفید اومدن جوونان دوباره شهید اومدن ببین قهرمانا قهرمانا یه قوقای شام به آقوش صبح سفید اومدن زینب میدونه چی که شید با جون شادتو خریدن آخر به کربلا رسید چقدر شنیدن این خاطره ها برامون سخته چه برسه به فاطمه عزیز که اون لحظه ها رو با تمام وجود درک کرده چقدر سخته که یه روزی یه ساعتی تمام اون آشقانه ها و اون زندگی شیرینه به پایان برسه و تو بمونی و راهی که قراره بدون همسرت بدون مردی سپری کنی که همه ی زندگیت بوده دیگه گذشت و دیدم که شرایط غیرادیه و خوهرم رو دیدم که سایش رو دیدم که از پله ها رفت پایین و رفت بیرون وقتی برگشت خونه طبقا معمول از در بیرون میومد تو میومد حتما به ما یه سلامی میداد و با بچه ها سلامنه میگرد من دیدم خوهرم خیلی سریع پله ها رو رفت بالا و رفت خونه خودشون ما طبقه پایینشون بودیم و اصلا نیومد پیش ما بعد دیدم که خب رفتم بالا تو پله ها صدای سدم گفتم تاهره دیدم اصلا جواب منو نمیده گفتم دوباره تاهره با یه صدای بغزه گفت که الان میام آبجه بار سه بوم بلند گفتم تاهره بیا وقتی اومد تو پله ها دیدم خوهرم چشاش سرخ عشق تمام صورتشو گرفته و پله ها رو اومد با این گفت پله های بمیرن برد همونجا افتادم رو زمین من سریع متوجه شدم که چه اتفاق افتاده گفتم به منم شهید شده به خدا هیچی نشده میگن که مجروح شده و فلان و اینو گفتن نه به منم شهید شده عشق اصبح buying وabo ماهیم با روی میرد باقی مونده در برنامه بعد این روایت رو از زبان خانم رزایی تقدم شما میکنیم خدا نگهدار خدا نگهدار خدا نگهدار خدا نگهدار خدا نگهدار خدا نگهدار خدا نگهدار خدا نگهدار خدا نگهدار خدا نگهدار خدا نگهدار خدا نگهدار