اوه علی و علی و سلم هنوز ده سال مونده است به بعثت چون سال سیوم آمولفیل علی متولد جدید پیغمبر سال چهلوم آمولفیل مبعوث به رسالت شد هنوز ده سال مونده به رسالت پیغمبر رسول خدا از همان اول به فاطمه بنت اصد سفارش جد گفت یهواره علی را نزدی که خودم قرار بده چه علی با من سخن گوید من با علی سخن گویم و عبی انت و امی واقعا نشناق علی را جز خدا و محمد سلم الله علیه و آلیه و سلم رو دست پیغمبر قرآن میخاند تورات میخاند کتب آسمانی را میخاند اون ملکوت را که تر آمولفیل آشکار میکند اجائبیست که واقعا مال الله آیتون اکبر منی و دش فرمود آیهی نشانهی برای قدرت الهی علب الهی عظمت الهی علم الهی اسما و صفات الهی تو دستگاه خلقت مراتب هستی شاه ولایت ماه هدایت اصد الله الغالب علیه و سلم و عبیر فالی سلامت و برای سلامت این معرفیست دیگه نه ایوهن ناس خدا خواست بشر را بشناساند که اینا ای توریه مال آلم دیگره منت بر شما گذاردیم اینها رو بشما شناسندیم تا به برکت شناختن و دانستن و معرفت محبت بوننه اینها پیده کنید به برکت محبت اونها طبعیت از اونها از آلودگیها پاک جردید بشی حب علی تمام دلت را بگیرد حب دنیا حب مال حب شهوات حب گناه همش بره پی کارد حب علی بیاد حب خضوع می آورد خشوع می آورد خضوع لحق خشوع لحق هر دلی که در او حب علی جا گرفت به خدای علی قسمت آتش جهنم بروه حرام است بلا شک چنین است روایات از طریق شیعه و سنی در این مقام بسیار بابیست در کشف الغمه در باب حب علی و انچرا که رسول خدا صلی اللہ علیه وسلم ذکر کرده تمام از طریق آمه سنی ها علماء آمه فضائل علی و آل علی را دارن می نویسن می گویند یک کتابی بیروت شاب شده است مال الحاکم الحسکانی که از علماء بزرگ سنی قرن پمجمه هجری بوده این کتاب کتاب قطوری از مفاتیح بزرگتر است این آلم سنی دویست آیه قرآن که در شعن علی و آل علی اینجا جمع کرده است آیات و لبلایه مفسل راجع به این که سراط مستقیم علی انها دا سراطی مستقیمن فتبعو و لا تتبع السبل حبل الله المتین علی و اعتسمو به حبل الله جميعا و لا تفرقو مسلمانان این حبل الله المتین خدا به فضلش علی را در بین شما قرار داد که شما علی را بشناسید به برکت حبش تمسک به او ای دست بگیرید از شاه طبیعت ظلمت جهالت کفت شرک زندق از هر تحسی پاک کردید نکته لطیفه ای که از هر تحسی پاک کردید بنده ارد می کنم حواست باشد یک صلوات بر محمد تحقیق لطیفیست اهل عقل و محبت می فهمند من چی می گویم حب یک حقیقتیست در هر دلی که طلوع کرد از خصوصیات این حب خضوع خضوع یک نوع خضوعی در آدمی پیدا می شه برای محبوبش یعنی حبی که آمده نفس از طغیان و قلدری در برابر محبوب می افته چجور می شه؟ کچیک چجور مثال بزنم که شما این معنار خوب روشندتر براتون بشود ننه اولادشی می دوست نمی داره الان این حبی که داره چنون این ننه در برابر این بچهی که دوستش می داره خاضعه خضوع داره ننه برای بچهش طغیان و قلدری نداره به قدر کوچیک می شه ننه که بچهش هرچی گفت میگه خیلی خوب هیچ وقت حاضر نیست در برابر فرزندش که دوستش می دارد آنچه را که این بچه دوست می داره زیر چرخ هم باشه براش می آورد چون حب بچهش دوست می دارد در اثر دوستی خضوع تصمیم قلدری و طغیان میره پیکارش هر که حب علی در دلش جا گرفت به خدا طغیان ندارد در برابر علی سرکشی ندارد تا اسم علی بردی می شود ای قربان علی فدای علی تا گفته می شود علی نماز دوست می داشت به به والا منم نماز دوست می دارم آه علی دوست می داد روزه رو دوست می داشت از صوم و به صیف روزه تابستان رو علی دوست می داشت ای هم که حب آمد اینم خواهش است دیگه طغیان ندارد ایه وقتی هم نماز نخوند و یا روزه نرم مثلا نرو طغیان است زورش بشه کمش نرسید یا نمی دونم شهوت غالب شد بعدشم پشیمان است با شرم ساری است می گوید چگونه ساریست؟ می گوید چگونه سر به خجالت برابرم بر دوست که خدمتی به سزا بر نیامد از دستم محبت خضوع می آورد خشوع می آورد و بدانید هر دلی که خاضع شد والله آتش جهنم مناسب اونی است دل لطیف با آتش جهنم مناسبت ندارد نمی شود خلاف عدل است جهنم بر اهل محبت حرام است تکوینن اینجور استا قطعا اینطور است خدا به حکمت بالغه است هر کسی را جای خودت جا می دهد از قول خود آقا تون بگم المؤمنون هیهنون لیهنون مستقینون چیعه علی مؤمن هیهنون نه لیهنون تا بهش گفتی ها این چی کاری بود کردی فورا میگه استغفرالله راستی میگه استغفرالله تا بهش گفتی مثلا این گناه بودا میگه استغفرالله لیه نه نمیزنه تصدیق نه قل دری می کند تا بهش بگن آی چرا نمازتی نخوندی چرا فلان نکردی چرا فلان فورا یه شرم ساری درش پیدا می گردد و در مقام تلافی برمی آید هیهنون لیهنون چیعه علی در برابر علی خدا محمد حقیقت آخرت مستقینون رام است نه سرکش است تو نهجل بلاقه بود گفتم این تو نه مستقینون یک پار چه مستنت است یک پار در برابر کی خدا محمد علی در برابر چه آخرت حقیقت معنویت این است آثاره و لذا قسم بخور و یقینم بدان همینه بلا شک آتش جهنم بر مهد علی حرام است فقط ای کلیش درست همش سعی کنی شنوندگان عزیز آقایات خانم ها سعی بکن که بلکه ای حب علی تو دل جا بگیرد انشالله و زیاد شود و همراه هم ببریم با شیر اندرون شد و با جان بدر روید اگر ایجور شد تمام سعادت مال تو است والله تمام سعادت مال تو است آی انسان که این ه ازما یعرفونه ه الله سمیان کرونه ها رو قرآن بخونید ه الله بلای تو علی ابن عبی طالب است سلوات بر محمد آرمون هر چی بتوانی این محبت را یک کارش بکن که زیاد شود از خدا هایی بخواه یک وقت یکی از رفقا مشهد مقدس بگو میگفت شما تو حرم میری از خدا چی چی میخواه او چی میخواه فلان هر کدام شونه بنده گفتم بابا ترفهارو بیده کنار تو حرم حضرت رضا کی میری یا از حضرت محبتش رو بخواه والا حب آل محمد بیاد تمام کارا اصلاح است دنیا و آخرتت منظم مرتب بیاد حالا هر چی خیره تو آل محمده تفصیل دیگه مقتضی نیست شما خلاصه برای اینکه این حب انشاءالله زیادتر شود و آبیاری شود این بذر اعمال محبت آمید را زیاد کنید محمد آمید را زیاد کنید هر وقت شنیدی که علی فلان چیزی دوست میداره زود عقبش برو علی نماز جماعت دوست میداش ولش نکن نماز اول وقت دوست میداش ولش نکن در راه علی از هر چی داری بگذر باید کسی کلدی داری نداره بده بیاد علی چون او دوست علیه برو سند پارکن بهش بده بگو دوست علی به علی در راه علی بخشیده محبت ورزی ایجوریه ها باید کسی قر بودی براهم یا غیرراهم پشت دودی برو و غلش کن دستش رو ببوز چی؟ بیاد علی نفست بید و کنار هر که دیدی علی رو دوست میداره دوستش بدار میلتو بید و کنار دوست بدار هر که دوست خدا و محمد و آل محمد هست بالا مسلمان بلا یه وقتی هم تو سر تا میجده میشنفی؟ بلا یه وقتی تو سر تا میجده بلا یه وقتی خط مبات هم نایمده دوست علی قربونش بر هر کس دوست علی محبت ورزی کن تا جایی که الان که میخواد بیرید خونه یک چیز همراه تون بگیرید انشالله به انوان اید علیه دست خالی هم ندی تا قلب تعالی الله و به رحمت امانه بیرید فزد خدا رحمت خدا تفریح کن شادی کن هر هم مغمیس بندازه اقعق دنیا چیز اوضاع ناچیز علی دارم محمد دارم قربان علی خدای علی مر را از علی جدا نکنا اولادم نسلم اینارو با حب علی تو قرار بدها نطفه پاک را تو قرار بدها غر از اون شادیت ملاقات یک دیگر رفتن اید گرفتن تظاهر به فره کردن فضیلت علی را آشکار کردن دور هم نشستن هر مجلسی که جمع شدید فضیلت علی را گفتید ملائکه به شما احاطه میکنند و بعدی که فارغ شدید ملائکه به آسمان که میروند اینکه اطر مخصوصی از شما ملک نصیبش میشود ملائکه های دیگر میپرسند شما اطر از کجا آوردید؟ گویند در زمین رفتیم اونجا مجلسی بود جمعی از دوستان علی نشسته بودند فضیلت علی را میگفتند ما متبرک به اونجا شدیم دیگر از ملائکه میگویند ای ما بریم میرسیم؟ میگویند نه مجلس تمام شد مگر بروید به زمین و در و دیوار اون مجلس متبرک شوید یعنی هنوز بوی علی هست یاالله واقعا هر چه آدمی شادی کند کم است وفقاکمالله دیدن ارهام بروید رفقا بغز و چینه و نفسانیتتون رو کنار بگذارید نفس پرستی نکن خود خواهیر نکن علی خواهیر نکن بلکه به برکت علی و آل علی این انبوه گناهان ما پاک جردند به برکت علی و آل علی دنیا و آخرت ما اصلاح جردند به برکت علی و آل علی خدا آقبتها من رو بخیر کند خدا به برکت علی و آل علی ایمان من را نگه دارد توفیق هر خیری به ما انایت کند بحق علی ابن عبی طالبین یا الله یا الله یا الله یا الله اهینا مؤمنین و امتنا مؤمنین و اجعلنا من اهل الیقین و اجعلنا من شیعت امیر المؤمنین وفقنا لما تحب و تروح وغفر لنا ولوالدین ولجمی المؤمنین والمؤمنان طلبات بر محمد حب علی ابن عبی طالبین احلامی نشهدی نشاهدی احلامی نشهدی نشاهدی نشاهدی فطیشه اغفر احوائی طالبین رو بخشنه فطیشه اغفر احوائی طالبین رو بخشنه فطیشه اغفر اغفر احوائی طالبین رو بخشنه فطیشه اغفر اعوائی طالبین رو بخشنه و خط mixes African خط mixes African خط Ukrainian خط burns العدل و الدوحید زبان شانبان عبور اهل الم raspaw ج!!!!!!!!!!! إند خاصه Thank you We Attorney of Islam موسیقی موسیقی موسیقی صدای فضیلت و فتفت است راژیو معارف موجه اف ام ردیف 96 مگاهرت موسیقی موسیقی روایت روایت کتاب بر اساس کتاب جامان دست پسر نوشته مرزی نفری موسیقی به نام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب از راژیو معارف می شنوید در این برامه گذیده ای از کتاب جامان دست پسر در ساختار روای نمویشی اختباس و روایت می شه ماجراهای این رومان در ساته سال 1342 اتفاق افتاد و در اون قیام پانزده خورداد مردم پیشفا و ورامین روایت شده قیامی تاریخی که در اون هزاران نفر از مردم با شنیدن خبر دستگیری حضرت امام خمینی رحمت الله علی چفن پوش به سمت تهران حرکت کردن شخصیت اصلی این رومان مردی به اسم سالاره کسی که از خونه و خونوادش ترد شده اما میخواد آینده زندگیشو همراه فرزندانش بسازه ولی زندگی طوری که اون میخواد پیش نمیره و سالار وارد مرکعی میشه که از اون خبر نداره در براموهای قبل تا جایی شنیدید که دای جمشید از آزر زن سالار خواست فرصت دیگهی به اون بده تا به زندگیش برگرده اما آزر قبول نکرد و گفت چند ساله که سالار اونو بچه هاش سهراب و سهرارو رها کرده و رفته و دیگه نمیتونه برگرده سالار به دای جمشید گفت درد آزر پوله و وقتی به فهمه شوهرش پول دار شده تصمیمش عوض میشه سالار برای به دست آوردن پول با اسمایل هفخت همراه و وارد مرکعی مقابل با مردم پیشوا و ورامین شد مردمی که برای اعتراض به دستگیری امام خمینی قیام کرده بودن در این ماجرا سهراب پسر سالار زخمی شد سالار پسرشو با وانتی به تهران و خونه خودش برد در برامی قبل تا جایی شنیدید که سالار از رفیقش زوی خواست مراقب سهراب باشه بعد خودش به سلمونی و هممام رفته و پرسجود کرد تا شد بتونه برای پسرش سهراب دکتری پیدا کنه سالار وقتی از همه جانو امید شد تصمیم گرفت به سراغ فرشته بره فرشته همون زنی بود که در دوران بچگی سالار به روستا رفته و اکسی از سیمورغ مادر سالار تو باغستان انگور انداخته بود فرشته روز خاک سپاری سیمورغ هم به سالار گفته بود اونو مثل پسرش دوست داره حالا بعد از سالها سالار تصمیم گرفته بود به سراغ فرشته بره و حالا ادامه روایت کتاب جامانده از پسر در قسمت شانزده هم نزدیک زوه بود سالار به خونه فرشته که رسید دستمالشو از دور موچش باز کرد و تو جیبش بازاشد بعد تصویرشو بیرون آبرد و دکمه زنگ و فشار داد کمی که گذشت پیره مردی در رو باز کرد سالار کلاهشو رو سرش جا به جا کرد چند سالی می شد که به اونجا نرفته بود روش نمی شد به فرشته سر بزنه بعد از عروسی سالارو آزر فرشته به خونه اونا رفت و یه ساعت سویسی به سالارو یه گردنمند تلاهم به آزر هدیه داده بود فرشته اون روز به اتاق پنجدلی که رسیده بود بغز کرد و از سی مرگ گفته بود انگار سی مرگ زنده شد و اومده بود تو اتاق و تعرفش می کرد که بشینه رو پتوی سفید اما اون روز پتوی سفیدی در کار نبود فرشته نشسته بود رو سندخته یه زرشگی مخملی و آزر با اخم گفته بود آزر منتظر فرشته نشده و از اتاق بیرون رفته بود فرشته فهمیده بود که آزر نمی خواد اونو ببینه فهمیده بود که آزر به درد سالار نمی خوره هدیه ها رو داده و به سمت ماشین برگشته بود پیره مرد اون وقتا جوانتر بود سالار سرخم کرده بود تا از سرداب بیرون بیاد که صدای ماشین رو شنیده بود از اون روز وقت فرشته دیگه خونه شون نیومده اما سالار چند بار به دیدنش رفته بود آزر هر وقت می فهمید سالار به دیدن فرشته رفته آتیش به پا می کرد اما خودش گاهی می رفت و از فرشته پول می گرفت یه بار آزر از سالار خواسته بود فرشته رو برای اتاق خواستگاری کنه اما سالار گفته بود آزر ولکن نبود نه اینکه فرشته رو دوست داشته باشه می خواست با این کار به خیالش برادرش اتار و صاحب مال و منال فرشته کنه اموال فرشته چشم آزر رو گرفته بود و اون بدون سالار رفته بود خواستگاری فرشته بعد از اون دیگه سالار روش نمی شد به دیدن فرشته بره اما حالا بعد از سالها به خونه اون رفته بود سالار و پیره مرد از راه روی ورودی رد شدن روبروشون حیات بزرگی بود و وسط حیات حوزی که به استخ شبیه تر بود دور تا دور حیات درخ بود و پیچک هایی که بالا رفته بودن سالار به باخچه ها نگاه نکرد حتی گلهای روز درنگ هاشی باخچه رو ندید به ایفون امارت نگاه کرد به جایی که همیشه فرشته می استاد و براش دست کن می داد به جایی که نرده های سفید چوبی داشت و سندلی لحظتانی سندلی که فرشته روی و می نشست و کتاب می خوند اون رو سالار هرچی به اطراف نگاه کرد سندلی فرشته رو ندید آب دهنش و فرو داد کمی که گذشت پیره مرد دستش رو روشونه ی سالار گذاشت و صدای حقق گریش بلند شد سالار گیت شده بود نمی دونست چه خبر شده رو به پیره مرد کرد و پرسید کچی شده مشتی؟ خانم کجاست؟ کجا بودی آخ سالار؟ خانم همیشه چشم راعتون بود همیشه می پرسید پسر سی مرد نیومد یکی دوبار اومدم سراغتون نبودیم آزر گفت اونا رو ول کردین و رفتین تهرون خانم براشون پول و کمک فرستاد اما شما رو پیدا نکردیم تا این که دو سال پیش خانم عمر شما داد به شما سالار باور نمی کرد فرشت از دنیا رفته باشه باقص به گلوش چنگ انداخته و با خودش گفت باور نمی کنم فرشته نباشه بعد از مرگ مادرم فرشته تنها هامی من بود و همیشه می گفت هر وقت کاری داشتی بیا خونه ای من می گفت تو یادگار سی مردی همیشه به ای سر می زدم اما تو این دو سال نتونستم بیام بعد از اون بشکل غازه روم نمی شد بیام اینجا بعدشم که به خاطر نامردی حتا برادر آزر افتادم حبس و نتونستم به فرشته سر بزنم سالار با این فکر به سمت درختهای سمت راست حیات رفت به درخت سر تکیه داد و یاد روزی افتاد که مادرش از دنیا رفته بود روزی که فرشته اونو از روی زمین خیست بلند کرد و دست نوازش رو سرش کشیده بود سالار با این فکر روبه پیره مرد کرد و گفت بسار خانم اینجاست یا خارجه؟ بعد از مراسم خاک سپاری خانم برگشت قرار اول پاییز دواره بیره حالا فقط من موندم و ام تاج خانم من کارای حیات و باختجه ها رو میکنم هونم کارای خونه رو سالار به ایهون خالی نگاه کرد بعد نفسشو بیرون داد و کمرشو صاف کرد و گفت من باس برم کجا به این سودی؟ بریم توی این... لیبان شربت بخور نه مشتی نمیتونم بمونم ای بابا پس نشونیت نا بدین به من پسر خانم با اتون کار داره سالار دستمالش را از جیبش بیرون آورد و به آسمون آبی نگاه کرد آسمونی که بین درختهای سر و چنار پنهون شده بود بعد بوی یاسها رو تو رویهاش کشید کنار دیوارا پر از یاس بود که دیوارا رو گرفته و بالا رفته بودن سالار روبه پیره مرد کرد و گفت اول پایز بیام سار میزنم سالار اینو گفت و به سمت در رفت قدماشو بلند بر میداشت انگار میخواست از اون خونه فرار کنه پیره مرد دنبالش دوید و گفت آقا سالار حتما بیاید آقا خانم یه چیزی نوشته که دست پسرشونه آقا به من گفت بیام سراغتون شرد کرد فقط به خودتون بگم گفت به آزدر نگو اما ارتی گشتم پیداتون نکردم سالار به دم در رسیده بود که پیره مرد تو راه رو ایستاد و دیگه نتونست جلوتر بره به نفس نفس افتاده بود سالار به خونه که رسید هیچ حرفی نزد هرچی زبیح پرسید جوابی نشنید سالار رو پلده یه دوبوم حیات نشسته و زانواش رو بغل کرده بود زبیح به سمتش رفت و گفت با شنیدن این حرف بغض سالار شکست فرشت مرد زبیح دو ساله اما من خبر نداشتم عبس باشم بهتر از این همه بدبیاریه این زندگیه فرشت زنی که مثل مادرم بود مرده و من خبر نداشتم ای بابا بچم رفته تو دارو دسته مخالفای حکومت و من خبر ندارم توفه این زندگی توفه توفه توفه سالار اینو گفت و شونهاش از حقق گریه تکن خود زبیح مقابل سالار نشست و به تکن های شونه های ستپ رو اون نگاه کرد خوشحال بود که سالار داد زده سالاری که داشت از غم منفجر می شد و بروی خودش نمیاورد زبیح بلند شد و از پله های چوبی نردبان بالا رفت سالار گریه کرد و سبک شده بود اون نفس بلندی کشید و با خودش گفت فرشته ها خرین امیدم بود اگه فرشته بود اطمان سهرابم خوب می شد فرشته برای همه مشکلات رای حل داشت که از زودتر سراغش می رفتم و درد دلمو بهش می گفتم اگه زودتر سراغ فرشته رفته بودم الان سهرابم به این روز نیفتاده بود و این همه سال حضرت بقل کردن دخترم سرنا به دلم نمی مود دای جمشید گلگاف زبونه رو تو سینی مسی پخش کرد و رو تخت جلوی قهد خونه گذاشت نمی خواست با آزر هم کلام بشه گلها رو با انگوش جا به جا کرد تا تمیزشون کنه آزر بیقرار بود دای جمشید که بیقراری اونو دید دلش به ره اومد و گفت از من چی می خواهی آزر؟ آدهی شما حتما ازش خبر دارید منم یه مادرم خب یه کلم بگید دای جمشید کلاهش رو رو سرش جا به جا کرد موهاش کم پشت و سفید شده بود مثل لایه نازوک برف اون رو بازر کرد و گفت کم باری رفتم سراغش خونهشو عوض کرده گفتم با هم بریم مره ایز خونه های تهرونو بگردیم نیومدیم من گشتم اما پیداش نکردم حالا تو باور نکردیم آقا دایی من بگم قلط کردم تموم میشه شما اصلا از دست من اگر نارد من قلط کردم تو رو به جون بچه ها سالارو پیدا کن من یه زن تنها کجا دنبال پسرم سهراب بگردم شد خودشو خایم کرده چی میگی آزر مگه سهراب بکه هست مشاله همقدر سالار شده کجا خایم شده گفتم که بی خبری آزر اصلا از بچه ها خبر نره نمیدونی سهراب بزرگ شده مرد شده فکر میکنی هنو بچه هست هر حرفی رو میتونی تو دنش بذاری و به هر رایی که خودت میخوای بکشونش اون روزم من نزاشتم سهراب علی برم