اشوا نزاشتم برم مراسم بنیستاتو ببینن تا یه وقت خدایی نکرده بلایی سرشو نیاد اما نمیدونم چطور سهراب سر از پل باقراباد داره بود چی میگی آقا دایی؟ سهراب اونجا چی کار میکرده؟ یه بار به سالار گفتم به سرت خیلی بیباکه نگاش به بالا بالا هست از روزی که حرفای آهای خمینی را شنیده بیقراره خون سیمرغ تو رگاه یه این جوونه ملحق نوی سیمرغه خصوصا همین میخواستم سالار برگرده سر خونه و زندگیش گفتم تو از بس بچه ها بر نمی آی آزر نگفتم بچه های بزرگ میشن به حرف مادر گوش نمی کنن کار سخت میشه باید پدر بالا سرشون باشه اخ گفتیم من میفهمم که تو داری عذیب میشی آزر تو مثل محبوبه و منصوره خودمی سه مردش قبول کن که مغصری باباشون که باشه هرچی بشه مسئولیت با خودشه نه با تو بذار سالار گردن شکسته بیاد و خودش جلو بچه هاشو بگیره این سه راب از این بچه ها نیست که من و تو بتونیم حریفش بشیم با شنیدن حرفای دای جمشید آزر تو فکر رفت و با خودش گفت حق با دای جمشیده سه راب هیچوقت با من حرف نمی زد کم حرف بود نیست نیست نفهمیدم که پنون کاری میکنه ای کاش به حرفای آقادایی گوش کرده بودم و صدا مروش بلند نمی کردم آقادایی همیشه هوای ما رو داشته نفهمیدم او رو چرا عصبانی شدم و سر آقادایی داد زدم آزر تو فکر بود که با صدای ماشینی به خودش اومد ماشین کنار جده استاد و زنی قد بلند از اون پیاده شد پسر جوونیم با جلیغو و شلور آبی همراهش بود زن کلاه سفیدشو رو سرش جا به جا کرد و به سمت دای جمشید و آزر رفت دوستان عزیز تا فردا و ادامه روایت کتاب جامنده است پسر خدا نگهتار موسیقی موسیقی پارساین در رنگ گذر ندارن حجت الاسلام وحیدی در رنگ گذر ندارن بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی اللہ علیه و سلم محمد و آله تاهرین سلام علیکم و رحمت الله دوستان عزیز همراه در برنامه پارسایان خدا به هممون توفیق بده مراقب از دینمون باشیم و با اعمال خودمون دیگران رو هم دیندار کنیم روایتی از مولامون امیر المؤمنین علیه السلام هست حضرت فرمودن ای مردم به خدا سویند من شما رو به هیچ طاعتی تشریق نمی کنم مگر این که خودم قبلنون رو انجام دده باشم از هیچ کار خلافی من شما رو باز نمی دارم مگر این که پیش از اون خودم از اون کار دوری جسته باشم مولامون امام صادق علیه السلام فرمودن از کسانی که در روز قیامت عذابشون از همه شدید تره کسیه که سخن حقی رو بگه و خودش به اون عمل نکنه باید مراقب باشیم کنو دعات ناز به غیر انسلت کن ما باید مردم رو به دینداری راه نمایی کنیم نبا زبان با عملمون با کردارمون آشق کردار ما بشن آشق رفتارهای زیبای ما و طبق مبانی دینی بشن و بعد به سوی دینداری حرکت بکنن خدا به هممون توفیق عمل انایت کنه انشاءالله دوس فرزده زنگار غفلت را باید ستون مسیمه اون خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله الازماثد محمد رضای گلپایگانی رحمت الله علیه اشون در یک خانه اجارهی زندگی می کردن از یه آقای محترمی خانه ای رو اجاره کرده بودند هنوز هم موعد اجاره سر نیامده بودند یه روزی توی مجلس عمومی بودند اده از علما و طلبهای دیگر بودند صاحب خانه ایشون هم تو اون جلسه بوده همینجوری که داشتن با دوستانشون صحبت می کردن یه دفعه ایشون متوجه می شن که صاحب خانه اشون داره از یکی از علما یه سؤالی می پرسه اینجور می گه آقا اگر شخصی خونش رو به یه فرد محترمی اجاره داد و بعد از مدتی خودش به اون نیاز پیدا کرد هنوز هم موعد اجاره سر نیومده چه کار باید بکنه؟ حالا فارق از این که اون عالم جواب این مسئله شریع رو می دهی که آقا این اجاره باید تا سر موعدش سب بکنی مگر این که اون بنده خدا از حق خودش سر فنظر بکنه و این اجاره رو بتونید فس بکنید همین که آیت الله الازمه گلپایگانی رحمت الله علیه این مسئله رو می شنوند تو زهنشون میاد که نکنه این بنده خدای صاحب خونه منظورش من هستم که خانه او رو اجاره کردم و الان خونهش رو احتیاج داره الانم خجلت می کشه بی من بگی از خونه من بلند شو بلا فاصله ایشون می گن که شاید قلبن راضی نباشه دیگه خونه نمیرن می فرستن میرن خونه یکی از دوستانشون یکی از رفقاشون رو هم می فرستن برای خانوادهشون پیغام ببره که قضایی اگر پختی بیار منزل فنانی اونجا با هم می خوریم بچه ها با اینا رو همه رو بر می دارن میان اونجا دیگه تو اون منزل نه قضا می خورن نه وضوع می گیرن نه نماز می خونن منزل رو تخبیه می کنند و به صاحبش بر می گردونن این رفتار این آله بزرگوار وقتی احتمال می ده شاید صاحب خانه به خانش احتیاج داره می دن منزل دیگه رو اجاره می کنن خدا رحمت کنه این آله بزرگوار آیت الله جعفری تهرانی وقتی سلام و احوال پرسی و گفتوی کردیم می خواستیم از محضرشون مرخص بشیم ایشون به من گفتن که حالا که شما دارید زحمت کشیدید اینجا آمایید دارید تشریف می برید اگر ممکن است این کیسه پلاستیک هم که اینجا هست رو ببرید با خودتون و در سطل زباله های عمومی در سطح شهر بیاندازید گفتم آقا جون مانعی نداره چشم کیسه رو که برداشتم دیدم بطری های خالی همین آب مدنی هایی هست که ما تیمی کنیم میاریم خدمتشون و ایشون نباید از آب لولکشی آب بخورن باید این آب مدنی رو بخورن دکتور گفته با تحجاب گفتم آقا خب اینا رو توی کیسه زباله بذارید شبها که این معمورین محترم شهرداری میان میبرن دیگه لازم نیست اینجا نگه دارید این آب مدنی ها رو این بطری های خالی رو یه آله بزرگوار فرمودن این آقایی که زباله های محله ما رو جمع میکنه که نمیدونه که من مریضم و نمیتونم آب لولکشی استفاده بکنم و مجبورم از این بطری ها بخورم با خودم فکر کردم اگر این بطری های خالی رو تو کیسه زباله بگذارم و بذارم دمه در ممکنه این آقای محترم تو دلش اینجور بیفته که آب خوردن این حاج آقا هم با ما فرق میکنه و خدای نکرده به باورهای اعتقادی و ایمانش آسیب وارد بشه برای همین گفتم ظرف های خالی این آب مدنی ها رو جمع بکنن بیرون نگذرن که شما که تشریف اووردید به شما زحمت بدم با خودتون ببرید چقدر مراقبند که با عملشون خدای نکرده ایمان مؤمنی ضربه نخوره خودشون اهل عملن و با این عملشون دیگران رو هم همراه میکنن خدا به همه ما توفیق رعایت این دقت ها رو انایت کنه انشاءالله موسیقی سدان ی فضیلت و فطرت موجف این ردیف 96 میگاه رادیار معارف روایت عشق بنام خدا و سلام این برنامه یه آشغانگ ساده و زیبا از زندگی شهداست با روایت همسران و مادران عزیزشون زنانی که همیشه در جهاد و شهادت در کنار همسر و فرزند بودن زنانی که امروز به سبوری و استقامتشون قبطه میخوریم و به خودمون میبالیم که زندگیشون رو روایت میکنیم چند برنامه یه مهمون خانوم فاطم رزایی همسر خلبان شهید بهمن مسائبی هستیم و امروز آخرین برنامه رو تقدیم شما میکنیم خلاص مموریت آخر آقا بهمن بود و همون بحثای آتفی هر شب با هم صحبت میکردیم و بهمن کهی برمیگردی و چند روز از مموریتت مونده و خلاص صحبت ها و تفاصیل تا این که ما خودمون خوب میگم به جهت اینکه آقا بهمن دوستانشون خیلی شهید میشدن و اینها برنامه بیسیمچی رو ما نسب داشتیم همون موقع تو گفتگویی که تلفونی با هم داشتیم یادمه گفتش که فردا صبح داریم وسائل آماده میکنیم نمیدونم پرنده منو سواره ماشین کردیم چه کار کردیم چه کار نکردیم داریم آماده میشیم میخواییم بریم منطقه مرزی سراوان بعد فردا صبح زودم آزمیم من میرم بخوابم که فلانا اینها بد خلاصه صبح بلند شدم دیدم که از به همه خبری نیست پیام دادم دیدم دوباره یه ساعت گذشت دو ساعت گذشت من سریع دل هوره میگرفتم باورتون نمیشه من سریع رفتم که بیسیمچی رو چک کنم در این حد زندگی های ما به شعادت نزدیک بود و همسرهای ما کار پرخطر داشتم بعد دیگه صبح من رفتم بیسیمچی رو چک کنم من بیسیمچی رو هست کردم رفتم توی خانوادگی دیدم که یه پیام گذاشتن که سقوط یک فروند جایرو پلان در منطقه مرزی سراوان خلبان شهید شده و یا حالا یه چیزی دیگه گذشت و دیدم که شرایط غیرادیه و خوهرم رو دیدم که سایش رو دیدم که از پله ها رفت پایین و رفت بیرون وقتی برگشت خونه خوهرم خیلی سریع پله ها رفت بالا و رفت خونه خودشون ما طبقه پایینشون بودیم و اصلا نیومد پیش ما بعد دیدم که خب رفتم بالا تو پله ها صدای سنم وقتی اومد تو پله ها دیدم خوهرم دیشاش سرخ این عشق تمام صورتشو گرفته و پله ها رو اومد با این گفت پله های بمیرم برات همونجا افتادم رو زمین من سریع متوجه شدم که چه اتفاقی افتادم گفتم به منم شهید شده در برنامه قبل رسیدیم به لحظه ای که خبر شهادت به فاتحه فاطمه میرسه هنوز هم مطمئن نیست که بهمن عزیزش رو از دست داده باشه اون لحظه ها مندگار ترین و سخت ترین خاطره های فاطمه هست که همیشه با بغض و عشق اون روز رو روایت میکنه فاطمه یه زن آشقه و حالا همچین زنی باید از خبر شهادت همسرش مطمئن بشه دیگه سریع زنی دادم به دوستشون و ها سید یه ارتباطی هم که بین من آقا بهمن بود همیشه بهش مگفتن بهمن ببین مثل خیلی دوستات این کار رو نکن خیلی دوستاشون مثلا مجروح و این ها میشدن به خانماشون دروغ میگفتن حالا خانماشون اون آمادگی روحی رو نداشتن میگفتن که مثلا ما معمولیت این بد مثلا به آمولاس میاخوردن یه پا نداره خیلی این حالت ها اینجوری من اصلا دوست نداشتم چندین بار این اتفاق برام افتاده بود مثلا وقتی اموم به رحمت خدا رفته بود به خاطر همین مزدهت که مثلا بزرگان دیده بودن به من دیر گفتن من هفته اوم فهمیدم برادرم از دنیا رفت من مسافرت مشهد اردویه دختران برتر کشوری رفته بودم اونجا باز تا هفته اوم برادرم به من نگفته بودن و این ترس همیشه تو وجود من بود و همیشه با آقا بهمن گفتم بهمن ببین هر اتفاقی برات افتاد دستت قد شد پاد قد شد هر اتفاقی برات افتاد زنگ بزن بگو فاطمه من پام قد شده این برای من تحملش خیلی راحت تره تا این که من بعدها بفهمم و این اعتمادی که اون آرامشی که دارم از بینده رو دوستشم که تماس گرفتم باش گفتم آقا سید ببینید به من بگید چی شده به من دروغ نگید به من اصد حقیقت را به این که چه اتفاقی افتاده آن سید توضیحاتی دادن که من از اون توضیحاتشون فهمیدم که بله آقا بهمن شهید شدن و اون پرندهی که توی منطقه مرزی سراوان به عبارتی سقوط کرده موله آقا بهمن بود فرشته های شهر من از آسمون نیومدن از آسمون نیومدن اهل زمین بودن ولی به آسمون را پرزدن به آسمون را پرزدن فرشته های شهر من تو فصل جنگ و التحال شدن یه استوره پاک میونه قصه های نابر شدن یه استوره پاک میونه قصه های نابر شدن یه استوره پاکیم شدن یه استوره پاکیم شدن یه استوره پاکیم شدن یه استوره پاکیم شدن یه استوره پاکیم شدن یه استوره پاکیم شدن یه استوره پاکیم شدن یه استوره پاکیم شدن یه استوره پاکیم شدن یه استوره پاکیم شدن یه استوره پاکیم شدن یه استوره پاکیم در خراب داندار با سر شells در خراب داندار با سر شells در خراب داندار با سر شells خگنم شدن یه استوره پاکیم خدا کردن خدا کردن یه استوره پاکیم خدا کردن یه استوره پاکیم که قریم سلطان استوره کنن یه استوره پاک کار بناید که قومه شما به قیام اون راه او را بیان بیا Angst و اینا من هیچی نمی فهمیدم گفتم من فقط باید ببینمش و شاید بقیه قطعاً بین رابطه که بین یک زن و شوهر وجود داره قابل تعریف برای غیر نیست اون رابطه آتفی که بین ما بود من نمی تونستم چون مختص خودم و همسرم بود و نمی تونستم توضیح و تشریحش کنم برای دیگران از دیگران هم نمی تونستم انتظار داشته باشم که اون رو کاملاً درک کنن فقط یک چیزی بین من و بهمن بود و ما دوتا می دونستیم که چه اتفاقی افتاده وقتی پیکرشون اومد میراج شاهده یادم همه خیلی نگران من بودن چون آقا بهمن از چهره کلن آسیب دیده بودن این که منی که حالا تو این شرائط شیردهی و اینها هستم بخوام این سحنه رو ببینم خب هی مردد بودن من می دیدم که مثلا یه جورهی انگاری نمی خواهند که من بهمن رو ببینم به دوستشونم گفتم گفتم آقا مهد شما به من قول دادید حتی دوستانشون هم از رابطه خاصی که بین من و بهمن بود تا حدی آشنات بودن و می دونستن مهمن مفاوضی اتفاقی خیلی زیادی به خانوادش داره شرائطی رو فراهم کردن من با خوهرم رفتیم داخل موسیقی از شبکی رادیو یه معارف با برنامه یه روایت ایمان اشق همراه شما هستیم و در این برنامه مهمون خانوم فاطمه رزایی همسر خلبان شهید بهمن مسائبی هستیم حالا فاطمه میخواد صورت بهمن رو ببینه صورتی که آسیب دیده و قراره برای همیشه در ذهن فاطمه بمونه اما نمیشه گذشت نمیشه آشق باشی و از آخرین دیدار بگذری نمیشه دلت درگی روی بهمن باشه و اونو نبینی چون دیگه فاطمه میدونه که این آخرین دیداره و آخرین باریه که میتونه به صورت بهمن نگاه کنه و یه قزل آشقانه براش بخونه چهره بهمن کشیده شده بود یادم میاد یه حاجقایی با یه سربازی اونجا بودن که مسئول مهراج بودن چون بهمن میگم شرایط چهرش به هم ریخته بود این حاجقایی برگشت و من گفت که ببین دخترم یه دقیقه ببین و برو بیرون این جمله برای کسی که ساعتها تحمل کرده بود که چنین سحنی رو ببینه عزیزش رو ببینه و اونم من که میخواستم بهمنم رو ببینم خیلی جمله سنگینی برای من بود احساس میکردم کسی رو که تمام وجود منه یعنی دارن از من دورش میکنن و یه حالت خیلی وحشتناکی برام بود کنارش واسطم به هیچ وجه نگریه نه هیچی من به عزیزم رسید همونی که وقتی میدیدمش تمام قصه آنم از دلم میرون میرفت من فاطمه بودم نخواستم کنار بهمنم قرار بگیرم من باید ببینم بهمنم رو دیگه خیلی آرام چهرش رو باز کردن انتظار نداشتن از من وقتی من بهمن رو دیدم چهرش رو خیلی به هم ریختم بعد من برگشتم گفتن که بهمنم سلام چقدر زیبا شدی یادم داییم بهم گفت فاطمه گریه کن گفتم برای چی گفتش فاطمه تو خودت نریز گریه کن گفتم نه من دیگه بهمنم رو دیدم من آروم شدم من دیگه خیلی آرامم دیگه خیلی ازن فامیل همه میگفتن خیلی تحسینم کردن خیلی بهم آفرین گفتن ولی من واقعیتش نه بخاطر تحسین اونها بلکه واقعا به خاطر این که وقتی دیدمش تمام قصده هم از یادم رفت و آرام شده بودم واقعا سلام های خدا وردل سبور شما در این فرا که سخت است گفتنش حتی قیامت است که بعد از سکوت و بعد از آه تو عشق خیش به چادر نهان کنی آنگاه بیستی و بگو فدای راه حسین فدای راه حسین فدای پیر خمین فدای راه حسین فدای پیر خمین فدای پیر خمین فاتمه عزیز نمیخواد فرصتها را از دست بده میخواد لحظه به لحظه در کنار بهمن باشه دوست داره اطر شهادت بهمن همه ی وجودش رو سرشار کنه فاتمه بیشتر یه زن آشقه یه زنی که دلش رو به بهمن سپرده و حالا میخواد تا خونه عبدی کنارش باشه و با عشق بدرقش کنه و چه لحظه هاگه سخت و درتناکیه و بعدم که دیگه مراسمانی بعدی قرار بود ما پیکر بهمن رو از تهران منتقل کنیم به رستا من از پدرم خواستم خوب خیلی شلوغ بود اونجا اینجور نیست که شما بخوای خیلی تعین کنی که چه کار کنی یه برنامه های خاصیه و اونجور که برنامه ریزی شده پیش میره من به پدرم گفتم بابا من از شما هیچی نمیخواد فقط کاری کنید که در طول مسیر من ایستانی ها کنار بهمن باشم از من جداشت نکنید و این کشش رو هم کاملا از طرف بهمن احساس میگردم که اون هم اصلا دوست نداره و خدا روش رو که تمامه مسیر تنم حالا کنارش بودم و باش صحبت کردم خیلی آروم شدم خیلی لحظه های خوبی بود و به بارت تا آخرین لحظه تا اون لحظه ای که