که انسانی که زندگی خدایی داشته باشه زندگی بدون گناه داشته باشه زندگی طبق برنامه فرامین الهی داشته باشه دیگه براش امور دنیایی اون اموری که مشترک هست بین انسان و حیوان که نوع جنگ های بشری هم به خاطر همینه یا به خاطر سروت هاست یا به خاطر قدرت هاست یا به خاطر شهرت هاست یا به خاطر شهرت هاست همه این آیوانی انسان از این زندگی فاصله میگیره براش اهمیت نداره توجه داره مدیریتش میکنه انسان موجود است که باید بخوره بیا شامه استراحت کنه ازدواج بکنه تفریه کنه گردش بکنه همه این ها هست تو اولویت اول نیست اولویت اول اون اینه که تمام این ها به تمام برنامه زندگیش بر اساس دستورات خدا باشه حلال باشه گناه نباشه و از اون طرف خودش به قرب الهی نزدیک کنه قرب الهی یعنی چی؟ یعنی خدا یه مکانیست ما بهش نزدیک میشیم این که صحیح نیست خدا مکان نداره آیا زمانیست که ما به اون زمان به خدا نزدیک میشیم اونم که نیست قرب الهی و تقرب الهی یعنی ما خودمون در وجودمون بکسری صفات هست ما با اون صفات اجین بشیم در خودمون ایجاد بکنیم رشدش بدیم خدا خدائی اون صفت داره ما انسانی اون صفت داشته باشیم این میشه قرب الهی خدا رحیمه ولی خدائی رحیمه ما رحیم هستیم انسانی رحیم باشیم خدا جواد خدائی انایت به دیگران میکنه ما هم جواد باشیم به قدر امکان و انسانیمون جود کرم داشته باشیم خدا افوه بخشنده هست کسی بدی کرد میبخشه ولی خدائی میبخشه همه انسان ها رو میبخشه ما هم این صفت رو در خودمون ایجاد بکنیم انسانی این قدرت اف داشته باشیم کسی به اون بدی کرد ببخشیم این میشه تقرب الهی تقرب در صفات هست نه در زمانه نه در مکانه نه در ذاته در صفات هست لذا میگه نفقت و فیهم روحی میگه من مقداری از صفات خودم روحی خودم به انسان دادم حالا این انسان باید این روحیه رو رویه کنه اینو به فعلیت برسونه اون وقت تقرب الهی آسل میشه خود ما انبره این آفریه درAYوی گفته شدیم ما آفریه ماشدیم که بخوریم خب هیوانمی خوره ما آفریه نشدیم فقط Д���شانیم هیوانم در آس Feuer ما آفریه sample شدم که تولید نزد آنها میکردن ما آفریه نشدیم میکردن مع بزرگ هیوانم هم نشدیم مso رفر کنیم ما آفریه نشیدیم ک Yayvaan هم نشدیم برخواه از سروت جمع بخورن خود قابل جمع کنیم مهومان هم می کنه این مرچه هم همین کار میکنه شبان و روز کارش گندم جمع کرده نه اینها چیزهاییست حلالش حلال امور دنیایی چیزهاییست که قرار ما را زنده بداره برای چیز دیگری و اون چیز چیه تقواه و رضوان من الله زندگی بر اساس ایمان تقواه و رضایت خدا این انسان را به اوج میبره انسان را متعالی میکنه بزرگ میکنه اون شخصیت انسانی انسان را به انسان میده اما اگر در حد همون حیوانی بمونیم مهم برامون سروت و قدرت و شهرت و شهوت باشه این دنیا را به هم میرزه انسان اگر دستش برسه به خاطر که برسه به اون و سیری هم نخواهد داشت یک روزی جعفر برمکی رفت داررخلافه دید حارون الرشید نشسته افسرده هست به شدت ناراهده گفت که حارون جناب حارون چطور شده گفت در خودم احساس رضایت و آرامش نمی کنم حارون الرشید اینقدر بیتولمالش پول داشت چون جغرافیای جهان اسلام به چند قاره رسیده بود اینقدر پول داشت که گاهی به این متربه ها که شب میامدن براش میزدن مثل ابراهیم و موسلی میگفت چقدر میخوایی اون میگفت آقا هرچی خودتون بدید میگفت بروید برویده اینکه بیتولمال هرچی میخوایی بردارد سکه های تلا اونجا بود هرچی میخوایی بردارد گاهی پنجه هزار سکه تلا برمیداشتن مثلا تکو نمیخورد این همه مال داشت چند هزار کنیز داشت چند هزار این آدم کنیز داشت کنیز ها از تمامی قبائل و گروه های جهانی یک کنیزی داشت توی مطبخ کار میکرد این خیلی وضع زیاد خوبی نداشت این هارون با ایالش مسابقه گذاشت مسابقه گذاشت این ایالشتیه این ایالش برنده شد نرد بود چی بود من زیاد اطلاع ندارم ولی برنده شد چردشون هم این بود که هر کس برنده شد هر چیزی طرف برنده خواست اون طرف انجام بده این خانم که برنده شد گفت من حالا شرط باید عدابش گفت تو امشن باید بیری پیش این مطبخی این خانمه که خیلی وضع سر روح خوبی هم نداره مال بلاد غریب هست امشب پیش اون باشی زنش تنبیش این کن هارون پیش اون مجبور شد با تمام این زنهای زیبا و نمیدونم فلان و فلان و فلان مجبور شد پیش این آشباز بخوابه كان ورسان و �بل همين کلکه معمون محصول هموشبه که امام رجوع را شهید کرد معمون محصول هموشبه یه هم چین موجودی بود هارون ده ها کاخ داشته عرضbeyدي هزاران کنیز داشت اموال مالی عس اصلا قابل حساب نبود می کرد به خاطر لشگری که داشت باش مخالفت کنه این آدم نشست رو تخت جعفر برمیکی می گی من رفتم دیدم یه آدمی با این عبوحت و با این سروت و با این مکنت و با این اوامل لذت اصلا افسرده است می گی من هیچ چیزو خوشحالم نمی کنه هیچ چیزی من رو به نشاد بر نمی ده این جعفر برمیکی دستور داده بودن قبلن در یکی از باغات اطراف بغداد یک کاخ درست کنن برای هارون سریع دستور رو گفت سرعت بگیرید حالش بده ما بیریم اونجا شکاری برو آواز کنو آوازی بخونند و خلاص یه طوری بشه از این حال بیرون بیاد اونا انجام دادن هارون رو بردن دیدن نه هارون اموالت افسردگی و ناراهتی داره خب جعفر برمیکی دید که خیلی دیگه اوضاع بده گفت حالا من دیگه برگردم بغداد به کارا بپردازم تو مسیر که می آمد به زندانی رسید که مسئولش سندی ابن شاهک بود و این زندانبان اون زندان بود و امام موسب نجعفر اونجا زندان بود گفت برم ببینم چجوری زندان موسب نجعفر هست نیست چون دو بار آقا رو زندان کرده بودن هر دو بار زندانوانا در زندان باز کرده بودن گفتن آقا شما برید ما خجالت میکشیم شما سندی ابن شاهک یه هودی بود دیگه مسلمان نبود که بخواد اون کار کن رفت جعفر برمیکی زندانو دید سندی ابن شاهک هست گفت که موسب نجعفر گفت تو فلان زندان هست فلان بنده هست رفت اونجا اتاق زندان رو دید گفت که ایشون که نیست گفت نه آقا اینطور که من زندانش نکردم یه چاهی کندم توی زندان او سنگه میبینی گفت بله گفت اون دهانی یه چاهی این سنگ رو گذاشتم موسب نجعفر رو اونجا گذاشتم که کسی نتونه فرارش بده یک کند بزرگه تنه بزرگه درخت هم اونجا هست زنجیر هم بهش بستم به پاش هم وز کردم روزی یک بار هم بهش بذار میده گفت بریم ببینیم درو باز کردن سنگ رو کنار زدن نگاه کرد گفت چیزی که اینجا نیست گفت نه چشمت عادت میکنه نگاه بعد از یه مدت که چشمش عادت کرد دید یک تنه بزرگ درخت هست و یه زنجیری که به اون وصل هست و یه عبای که روزمین افتاده گفت این که فقط عباست گفت نه زیر عبا مصبن جعفر اینقدر من به این گرسنگی دادم که ازش پوست و استخان مانده اینقدر نهیف رو ده گفت چه کار میکنه گفت صبحا فقط کارش دعا و سجده است و نماز تا شب و روزه هست شب هم به عبادت تا صبح بعد گفت خب الان چه آقا الان سجده داره میکنه بعد گوش گرفت چی میگه حضرت این میفرمود ادوم از زم من عبدک فلیحسن العف من اندک الهی رزن برزا دید عجب این تو ته زندانه به زنجیر وصله به کنده درخ وصله این طور فشار روش میکنه این طور از خدا رازیه این طور در یک فضای پر از نشاد داره عبادت میکنه اما هارون همه چیز داره این طور افسرده و افتاده گفت عجب این میزان اینه که حضرت مصبنج افر هیوانیت نداشت اما در درون چا انسانیت داشت بزرگی داشت خرد و خراک نداشت اون ایوانیت نداشت اما انسانیت داشت اون عبادت خدا از اون آرامش هست اما اگر کسی اینو نداشت عبودیت و عبادت نداشت تمام وسائل زندگیشم فراهم بود گرفتار استراف ها و استرسان ها را اتیاز چون امور دنیایی رو داره غتوره هر کس خدا داشت هیچم نداشت همه چیز داره چون خدا داره اما اگر کسی همه چیز داشت خدا نداشت بله همه چیز داره اما خدا نداشت هیچ نداره چون خدا را نداره علا به ذکر الله تتمین القلوب خدا یا ظهور آقای مام زمان تأجیل بفرما دعا خیلش نصیب حال ما بگردان چشم ما را به جمال مبارک اشروشن و منور بفرما و السلام علیکم و رحمت الله و سلام علیکم و رحمت الله و رحمت الله و رحمت الله وما كان المؤمنون لینفروا كافة فلولا نفر من كل فرقة منهم طارق فتحه اولی محمد لیتفقه فتحه قوم فتح دین فتحه اولی محمد لیتفقه قوم فتح دین و لینذر قومه اذا رجعون قومه به Sociology با ع vrijت المع�동 به Перمیانگização گمشه بیاد به کنل میخطفpa و به شخص شروع تأخدا ... من بخواهست برای جماهه council الانز changes mitzvah قسمت اف estou تأسیس اونها نیست تا دستورهای دینی بشه امزای بنای اغلا بلکه اون چی که در دست بشر هست محصول تعلیمهای انبیاست زیرا حیانبری که از طرف ذات اقدس اله مبوز شد به خدا ارز کرد من چگونه بیل بشه دابری کنم ذات اقدس اله احکام و حکم را با اون یاد داد این خاصله در بین سنسل انبیا بود بعد بشرهای عادی این احکام رو از اون انبیای ها گرفتن مسئله این که مدعی باید بیان اقامه کند منکه سوگن اقامه کند و امسار زاله این از دیر زمان بود پس نتیجه این که اون چه که بشر دارد مصبور مطلب بعدی اون بود که در دستگاه غذا سه مرتبه است اول تعلیم است بعض غذا و دابری است بعض حاکمیت است نه حکمیت قاضی باید مسئله بیانه و بیانه مال دعواست تبین کند انکار با اقرار و دعویم یا با بیانه همراهست تبین کند حلف را تعلیم بدهد حلف مردود را هم تبین کند تا نظام غذایی سامون بپذیرد وقتی نظام غذایی سامون پذیرفت مرحله سوام مرحله حاکمیت است نه حکمیت اون باید دستور بدهد اگرچن اون که حاضرند که برابر غذا عمل بکنند که عمل بکنند نشد لازمیده زندان است یا دستورهای خوده ایتیست پس حاکمیت بخش سه بوم است تحریم بخش اول است مسئله غذا بخش دو بوم است همه اینها تأسیس شریعت است بشر از اینجا یاد گرفته و امسار زارید چرا الان مثلا بگن این اوفو بالاقود امزای بنای اقلاست فرون جقاییم امزای بنای اقلاست میگن عدالیت ما احزت حتی توعدی این تأسیس نیست نظیر نماز و روزه این امزای بنای اقلاست چون امزای بنای اقلاست اگر در اطلاع و تقریز شکر کردن به بنای اقلا مراجعه میکنند اون چی که الان توی کتاب ها رائج است یه بنای اقلاست که حالا الان از اینجاییم اینجا تا زیر روشن شد که دیشه اصلیش انبیان وگرنه تا دیروز که همه ما می گفتیم بنای اغلاییست که اونجا که امروز روشن شد امروز روشن شد وگرنه همه ما تو درس ها می گفتیم بنای اغلایی نست بنای اغلایی نست بنای اغلایی نست بنای اغلایی نست هر جا در مسئله ید شکر کردیم می گفتیم بنای اغلایی نست اصلا در مسئله ید شکر کردیم می گفتیم بنای اغلایی نست اما روشن شد که بنای شریعت این اغلا هم راه شریعت رفتندیم خب این پس اول تعلیم بعد دستگاه قضا که حکمیت است بعد دستگاه حاکمیت است در دستگاه قضا وجود مارک حضرت فرمود که محکمه را بیانه و اقرار اداره بکنند اما معناش این نیست که بیانه فقط بیانه مال مدعی است اقرار فقط مال مدعالی هست نه اگرچون چه مدعالی هم بیانه اقرار مکنند مقبول است اما سؤالی که در باره سکوت شده است که سکوت به منظری اقرار است خیلی سکوت به منظری اقرار نیست حاکم شد تکلیف را تعییم بکند بگد می گفتیم که حالا شما که ساکتید یا بیانه اقرار مکنید یا اقرار کنید یا سوگند یاد کنید یا سوگند را ارجابیدید به مدعی احد امور اربعه و انجام بدید وگنه با سکوت که محکمه دارد نمی شه که قاضی از این لحاظ می شه حاکم یعنی وادار میکند که به احد امور یاد شده عمل بشود وگنه محکمه که تأثیر نمی شد که به اون مدعاله می گوید که یا شما هم بیانه قام کنید یا سوگند اراد کنید یا یمین را برگردانید به مدعی یمین مردود را حال کند مسئله حل بشود احد امور را باید بپذیرن بنابراین سکوت امر مستقلی تو محکمه نمی تونه باشه و اما این سآل که اگرشنون چه مردم وظیفهشون را در ادای دین عمل کنند که والقارمین بدهکارها یکی از مسارف حشبانه زکاتند که زکات باد به قارمین و امثال زارک برسد اگر عمل کردن حالی یا خودشون بالمباشره دین بدهکارها را دادن یا دادن به حکومت که حکومت دین بدهکارها را بدهفه به هل مطلوب اگر هر دو به وظیفهشون عمل کردن یعنی هم مردم به وظیفهشون عمل کردن هم دستگاه حکومت به وظیفهشون عمل کرد دیگه هیچ اشکال نیست ولی اگر مردم به وظیفهشون عمل نکردن بخواهیم توقع داشته باشیم که حکومت دین بدهکارها را بدهد با اینکه بوجه ندارد این بیجاست باید انما صدقاتل الفقرار مردم عمل بکنن دین را به حکومت بپردازن تا حکومتیه بر اثر آمیلینی که دارد که یک از مسارف هشکانه زکاوت خود آمیلینن و آمیلین علیه که میدوند زکاوت را جمع بکنن هم حق آمیلین را ادا کند هم دین بدهکارها را اون وقت نه اشکال بر مردم هست نه اشکال بر حکومت مطلع بعدی در باری سؤال وزن بود این وزن که در سوره اون باره که عراف هست اون قرار آیات هست که خیلی فرق هست اگر گفته می شود بدون افلام اگر گفته می شود این خیلی پروار نبود اما وقتی که دارد یعنی تمام اقاعد و اعمال و اخلاق را با اله حق می سجن حالا این منظور از این وزن خصوص اون خصوص اون سنگی یا امثال سنگی نیست که در برابر موزون هست اینجا وزن به معنای موزون هم هست به دلیل همون سوره وارکه که فرموند اقامه وزن یعنی اقامه میزان چون وزن به معنای مقابل موزون را که اقامه نمی کنند وزن به معنای میزان را اقامه کنند تباییده از این موزون هستن ترازون میارند تا امان را بسنجند این که فرموند وزنو یوم ازدهل حق منظور از این وزن میزان هست به شهادت آیه سوره وارکه که که دارد اگر کسی کفر مستمر داشت به هیچ رهاوردی نداشت ما برای او وزن نمی آوریم یعنی میزان ترازون نمی آوریم چون چیزی ندارد که با بسنجیم فلا نقیل موله هم یومان قیامت وزن ای میزانو پس وزن و میزان میشه یکی نزیر این میزانو الحراره که خودش میزان هست به خودش هم حرارت و تبسنج مشخص بکنه که درجه حرارت این شخص سی و هفت هست یا کمتر هست یا بیشتر که خودش هم میزان هست یه جسمیست و هم درجات را مشخص میکند که گاهی همون میزان میشه وزن پس بنابراین و الوزنو یوم ایزین الحق یعنی میزان به غرینه آی سویو وارکه که درود فلا نقیل موله هم یومان قیامت وزن پس بنابراین این دوست دستفالی هم که شده پاسخش داده شده حالا تمرکن اون بقیه روایت را بخونیم برای اون آیه سویو و بارکه عرف باله چون اونجا وزن و میزان یکیست اصلا به دلیل همون آیه سویو و بارکه که فرمود فلا نقیل موله هم یومان قیامت وزن ما برای وزن ترازو نمی آییم اخو چیزی ندارد ما بسنجیم که از بس توهی مغزه است به سبک مغزه است چیزی ندارد که ما بسنجیم فلا نقیل موله هم یومان قیامت وزن برای ترازو بگذاریم برای چی در اون جلد بیست و هفته صفحه دویست و بیست و نو که عباب کیفیت حکمه است که چونه محکم اداره میشه چند روایت است که خوندیم یک بخشش از امام ساده سلامون لالی است یک بخشش از امام مهام سلامون لالی است که هنوی بیای قبلی به ذات اقدسه علاقه ارز کرده ما چگونه قومت کنیم مشکلات مردم رو شبهات مردم رو اختلاف مردم رو حل کنیم این را رو مهم کلی نغل کرد مهم شیخ دوسی نغل کرد مهم مسدور نغل کرد این را رو محمدین سلاس این رواد نغل کردن حالا ممکن است دیگه صحیح باشد دیگه اصح ولی بالاخره هم مورد اعتماد است هم مورد عمل روایت اول این بود که مولی امبارکه امام ساده بود که من که باید بین مردم حکم کنم که حضور ندارم تا ببینم که خر باکیه ما گفتیم که مثلا این خطوط کلیست که در کتاب انبیاء قبلی هم بوده و اونا به اسم من به نام من به یاد من هم سوکند در وایت دو بوم هم که باز از گردی مبارک امام ساده سلام الله ری هست که اون رم رو کلی نعر کرد این نبی من انبیاء شکر الى ربه رضا فقال اغذی بمالم ترعیدی بلم تسرع اوزونیم فقال اغذی بینهم بلبیران و عذیب و ملسمی یحلفون بهی یا شاهیم یا سوگند اگر شاهد بود که میفهمید و اگر نه اینها رو به اسم من سوگند بگید به نام من سوگنده در جریان داود هم یه حکم جداییست البته فقال داود علیه السلام که حکم داود اون حکم را تو روایات ما هست که بحره بجدی مبارک حضرت سلام و رای زهور کردن به حکم داود عمل میکنن در جریان داود یک تعجبی هست که برای این که خدا با سنگ مناجات میکنن ما اصلا قافلیم اینی که گفتن شب و روز لاغل یک ساعت خودتون خلوت کنید نه با کسی حرف بزنید نه کسی حرف بشنن نه با چیزی مشکول بشید فکر بکنید ببینید که چی میشنوید آخه ادامه سنگ که بتر نیست که این چونیست که ذات اقدس علا بپرمید من با سنگ مناجات میکنم با شما مناجات نمیکنم این که فهموند یا جبال و عبوی مابا این کلام اله هست دیگه این صدای اله هست دیگه این که گفتن حالا یا بین تلو این یا غیر بره تلو یه مقدار خلوت کنید حرف نزنید فکر کنید برای همین جهد به داخل این ندا هست این صدا هست و این با سنگ