محمد و آل محمد و دوستان به پایان مجموع براموهای بخش اول نزدیک میشیم بند رزا حبیبی به اتفاق دوستانم آقایان سید احمد محمودی تیعه کننده رزا رزایی صدابردار و رولای مستانی همه انگه پخش با شما خداحافظی میکنیم دو براموهای تقدیم میتونیم ابتدا شرمنده روایت عشق خواهید بود و 13 و 55 دقیق هم پیام ولایت و گذیده از بیانات رحبر محظم انقلاب اسلامی مدد زله هل آلی در سایستار امن ایمان پایدار باشد و جاویدان یا علی مدد و خدا نگهدان چه بحونه برای بیترفتنم بیارم جاده روبروم نشسته پای برگشتن ندارم روایت عشق چجوری بگم که نیستی هم دل همیشه هم در جای خالی تو نمیشه با یه آم خاطر پرکر به نام خدا و السلام این برنامه یه آشقانگ ساده و زیبا از زندگی شهده است با روایت همسران و مادران عزیزشون زنانی که همیشه در جهاد و شهادت در کنار همسر و فرزند بودن زنانی که امروز به سبوری و استقامتشون قبطه میخوریم و به خودمون میبالیم که زندگیشون رو روایت میکنیم چند برنامه یه مهمون خانوم فاطم رزایی همسر خلبان شهید بهمن مسائبی هستیم و امروز آخرین برنامه رو تقدیم شما میکنیم خلاص مموریت آخر آقا بهمن بود و همون بحثای آتفی هر شب با هم صحبت میکردیم و بهمن کهی برمیگردی و چند روز از مموریتت مونده بود خلاص صحبت ها و تفاصیل تا این که ما خب میگم به جهت این که آقا بهمن دوستانشون خیلی شعید میشدن و اینها برنامه بیسینچی رو ما نسب داشتیم همون موقع تو گفتگوی که تلفانی با هم داشتیم یادمه گفتش که فردا صبح داریم وسائل آماده میکنیم نمیدونم پرنده منو سواره ماشین کردیم چه کار کردیم چه کار نکردیم داریم آماده میشیم میخواییم بریم منطقه مرزی سراوان بعد فردا صبح زودم آزمیم من میرم بخوابم که فلانا اینها بعد خلاصه صبح بلند شدم دیدم که از بهمن خبری نیست پیام دادم دیدم دوباره یه ساعت گذشت دو ساعت گذشت بابرتون نمیشه من سری رفتم که بیسیمچی رو چک کنم در این حد زندگی های ما به شهادت نزدیک بود و همسرهای ما کار پرخطر داشتن بعد دیگه صبح من رفتم بیسیمچی رو چک کردم من بیسیمچی رو هست کردم رفتم توی خانوادگی دیدم که یه پیام گذاشتن که سقوط یک فروند جایرو پلن در منطقه مرزی سراوان خلبان شهید شده بود یا حالا یه چیزی دیگه گذشت و دیدم که شرایط غیرادیه و خوهرم رو دیدم که سایش رو دیدم که از پله ها رفت پایین و رفت بیرون وقتی برگشت خونه خوهرم خیلی سری پله ها رفت بالا و رفت خونه خودشون و اصلا نیومد پیش ما بعد دیدم که خب رفتم بالا تو پله ها صدای سدم وقتی اومد تو پله ها دیدم خوهرم چشاش سرخ این عشق تمام صورتشو گرفته و پله ها رو اومد پایین گفت پله های بمیرم برد همونجا افتادم رو زمین من سریع متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده گفتم به منم شهید شده خداورم برداریم چه بیشتر از قرار نشده است که از آنها هم برداریم تا بوده بسیار دیگر خسروزه برنگی پردنگی در برنامه قبل رسید این به لحظه ای که خبر شهادت به فاطمه میرسه هنوز هم مطمئن نیست که بهمن عزیزش رو از دست داده باشه اون لحظه ها موندگار ترین و سخت ترین خاطره های فاطمه است که همیشه با بغض و عشق اون روز رو روایت می کنه فاطمه یه زن عاشقه و حالا همچین زنی باید از خبر شهادت همسرش مطمئن بشه دیگه سریز نیدادم به دوستشونها سید یه ارتباطی هم که بیرون من آخو بهمن بود همیشه بهش میکنم بهمن ببین مثل خیلی دوستات این کار رو نکن خیلی دوستاشون مثلا مجروح و این ها می شدن به خانماشون نروح می گفتن حالا خانماشون اون آمادگی روحی رو نداشتن می گفتن که مثلا ما معمولیت این بد مثلا با آمولاس می آوردن یه پا نداره یا مثلا خیلی این حالت ها اینجوری من اصلا دوست نداشتم چون چندین بار این اتفاق برام افتادوند مثلا وقتی اموم به رحمت خدا رفته بود به خاطر همین مصدهت که مثلا بازارگان دیده بودن به من دیر گفتن من هفتم فهمیدم برادرم از دنیا رفت من مسافرت مشهد اردویه دخترانه برطر کشوری رفته بودم اونجا باز تا هفتم برادرم به من نگفته بودن و این ترس همیشه تو وجود من بود و همیشه با آقا بهمم گفتم بهمم ببین هر اتفاقی برات افتاد دستت قد شد پاد قد شد هر اتفاقی برات افتاد زنگ بزن بگو فتر من پام قد شده این برای من تحملش خیلی راحت تره تا این که من بعدها بفهمم و این اعتمادی که اون آرامشی که دارم از بین بره دوستشم که تماس گرفتم باش گفتم آقا سید ببینید به من بگید چی شده به من دروغ نگید به من ازده حقیقت را بگید این که چه اتفاقی افتاده آن سید توضیحاتی دادن که من از اون توضیحاتشون فهمیدم که بله آقا بهمن شهید شدن و اون پرندهی که توی منطقه مرزی سراوان به حوارتی سخود کرده موله آقا بهمن بود تو فصل جنگ و التحال شدن یه استوره پاک میونه دستهای ناب شدن یه استوره پاک میونه دستهای ناب فاطمه مطمئن شد که بهمن به شهادت رسیده چه لحظه های سختیه برای فاطمه چه لحظه های دردناکیه که خودت رو میبینی و روزهایی که باید بدون همسر عزیزت سپری کنی اونم همسری که همراه بود آشق بود و لحظه به لحظه در زندگی در کنار فاطمه بود و حالا فاطمه است و یه دنیا درد فراق خیلی لحظه سختی بود یادمه اصلا سانیه هاش هم اینقدر بلند گریه میکرده موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی مهم موسیقی مهم موسیقی مهم موسیقی موسیقی مهم موسیقی،ً موسیقی،َBr– de موسیقی مهم هم شیش ماه داشتم هم به منم از ناهی چشم و سر بباردی دوچار آسیب جدی شده بود خلاصه هر روزه این میخوندن من یه جایی از زندگیم قلبم رو میسوزند خلاصه قرار شد که پیکر ایشون با حواب ما از زاهدان فرستاده بشه به تهران من سری خودم رسوندم به تهران پیکر ایشون که اومد از زاهدان تو میراج شهده خب من وضعیت خاصی داشتم من بچه شیر میدادم همه نگران من بودن بیقراری من بیحد بود یعنی کاملا عادی بود حتی شاید برای من باید خیلی بیشتر از اون میبود ولی من فقط بیقرار دیدن به من بودم که یک دم نگیر از دل ما رحمه رو رسم وفارا مبادا کسی به شکند آه دل پاک آنالهارا فاطمه یعزیز همه این خاطرات رو با بغز و عشق تریف میدهد قلبش لرزیده چشماش مثل همون روزا پر از حسرته و این که حالا میخواد از میراج برامون بگه و از اون لحظه های ودایی که با پیکر شهید داره چقدر سخت و چقدر دردناک خاطره میشنویم عشقی میبینیم اما خبر نداریم در قلب فاطمه چی میگذره همیشه وقتی مهموریت میرفت از اون لحظه اول من گر میزدم تا بیاد یعنی بیقرار بودم دل تنگ بودم خودشون همینطوری بودن یعنی خودش باعث شده بودستن روحی من اینجوری تغییر بکنه وقتی مهموریت بودم گفتم به من مگه دستم بهت نرسه من خیلی مثلا اینجوری اونجوری وقتی میومد خونه به محصه این که میدیدمش همیشه میگفتم گفتم گفته بودم چو بیایی قم دل با تو بگویم چه بگویم که قم از دل برود چون تو بیایی وقتی میومد دیگه اصلا فراموش میکردم اصلا من همه چیز رو همه اون دل تنگی ها رو فراموش میکردم و میدونستم باید الانم که مقنم شهید شده بود وقتی میگفتن تو زاهدانه داره میاد نمیدونم تو پروازه و اینها من هیچی نمیفهمیدم گفتم من فقط باید ببینمش و شاید بقیه قطعا بین رابطهی که بین یک زن و شوهر وجود داره قابل تعریف برای غیر نیست رابطه آتفی که بین ما بود من نمیتونستم چون مختص خودم و همسرم بود و نمیتونستم توضیح و تشریحش کنم برای دیگران از دیگران هم نمیتونستم انتظار داشته باشم که اون رو کاملا درک کنن فقط یک چیزی بین من و بهمم بود و ما دوتا میدونستیم که چه اتفاقی افتاده وقتی پیکرشون اومد محلاج شاهده یادمه همه خیلی نگران من بودن چون آقا بهمن از چهره کلن آسیب دیده بودن این که منی که حالا تو این شرایط شیردهی و اینها هستم بخوام این سحنه رو ببینم خب هی مردد بودن من میدیدم که مثلا یه جوره اینگاه نمیخوان که من بهمن رو ببینم به دوستشونم گفتم گفتم آقا مهد شما به من قول دادید حتی دوستانشون هم از رابطه خاصی که بین من و بهمن بود تا حدی آشنا بودن و میدونستم بهمن مفاوضی اتفاقی خیلی زیادی به خانوادش داره شرایطی رو فراهم کردن من با خوهرم رفتیم داخل سفر یعنی شروع دل بریدن ها سفر یعنی تماشای رسیدن ها سفر یعنی شروع دل بریدن ها سفر یعنی تماشای رسیدن ها هنوزم شهیدان رو میارم دلای شکست هنوزم شهیدان رو میارم از شبکی راژیو یه معارف با برنامه یه روایت عشق همراه شما هستیم از شبکی راژیو یه روایت عشق همراه شما هستیم از شبکی راژیو یه روایت عشق همراه شما هستیم از شبکی راژیو یه روایت عشق همراه شما هستیم از شبکی راژیو یه روایت عشق همراه شما هستیم از شبکی راژیو یه روایت عشق همراه شما هستیم از شبکی راژیو یه روایت عشق همراه شما هستیم از شبکی راژیو یه روایت عشق همراه شما هستیم از شبکی راژیو یه روایت عشق همراه شما هستیم از شبکی راژیو یه روایت عشق همراه شما هستیم از شبکی راژیو یه روایت عشق همراه شما هستیم از شبکی راژیو یه روایت عشق همراه شما هستیم از شبکی راژیو یه روایت عشق همراه شما هستیم از شبکی راژیو یه روایت عشق همراه شما هستیم از شبکی راژیو یه روایت عشق همراه شما هستیم از شبکی راژیو یه روایت عشق همراه شما هستیم از شبکی راژیو یه روایت عشق همراه شما هستیم از شبکی راژیو یه روایت عشق همراه شما هستیم از شبکی راژیو یه روایت عشق همراه شما هستیم از شبکی راژیو یه روایت عشق همراه شما هستیم از شبکی راژیو یه روایت عشق همراه شما هستیم از شبکی راژیو یه روایت عشق همراه شما هستیم از شبکی راژیو یه روایت عشق همراه شما هستیم از شبکی راژیو یه روایت عشق همراه شما هستیم از شبکی راژیو یه روایت عشق همراه شما هستیم از شبکی راژیو یه روایت عشق همراه شما هستیم از شبکی راژیو یه روایت عشق همراه شما هستیم از شبکی راژیو یه روایت عشق همراه شما هستیم از شبکی راژیو یه روایت عشق همراه شما هستیم از شبکی راژیو یه روایت عشق همراه شما هستیم از شبکی راژیو یه روایت عشق همراه شما هستیم از شبکی راژیو یه روایت عشق همراه شما هستیم