امراض علی بانند کمیل باش خب دوستان عزیز و عرجمند قبول باشه قرارت دعای کمیل تقدیم شما عزیزان شد با نوای جنابه های علی برادران از رادی معارف با علامه ساعت 21 نوه شب دعوت میکنم پارسایان رو بشنوید صحبت های حجت الاسلام وحیدی در باره سیره و اخلاق علما به مدت هشت دقیق آشفتگان موید از خود خبر ندارد پارسایان بردرگه تو بهریست از آب چشم اوشا خلق جهان از آب در ره گذر ندارد حجت الاسلام وحیدی بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی اللہ علیه و سلم و محمد و آله تاهرین سلام علیکم و رحمت الله دوستان عزیز همراه در برنامه پارسایان خدا به هممون توفیق بده مراقب از دینمون باشیم و با اعمال خودمون دیگران رو هم دیندار کنیم روایتی از مولامون امیر المؤمنین علیه السلام هست حضرت فرمودن ای مردم به خدا سویند من شما رو به هیچ طاعتی تشریق نمی کنم من شما رو به هیچ طاعتی تشریق نمی کنم مگر این که خودم قبلن اون رو انجام داده باشم از هیچ کار خلافی من شما رو باز نمی دارم مگر این که پیش از اون خودم از اون کار دوری جسته باشم مولامون امام صادق علیه السلام فرمودن از کسانی که در روز قیامت عذابشون از همه شدید تره کسیه که سخن حقی رو بگه و خودش به اون عمل نکنه باید مراقب باشیم کنودعات ناز بغیر اندازه ما باید مردم رو به دینداری راه نمایی کنیم نه با زبان با عملمون با کردارمون عاشق کردار ما بشن عاشق رفتارهای زیبای ما و طبق مبانی دینی بشن و بعد به سوی دینداری حرکت بکنن خدا به هممون توفیق عمل انایت کنه انشاءالله موسیقی خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله الازمان سید محمد رضای گلپایگانی رحمت الله علیه اشون در یک خانه اجارهی زندگی می کردن از یه آقای محترمی خانه ای رو اجارهیمی کردن اجاره کرده بودن هنوز هم موعد اجاره سر نیامده بود یه روزی توی مجلس عمومی بودن ادهی از علما طلبهای دیگر بودن صاحب خانه ایشون هم تو اون جلسه بوده همینجوری که داشتن با دوستانشون صحبت می کردن یه دفعه ایشون متوجه می شن که صاحب خانه اشون داره از یکی از علما یه سؤالی می پرسه اینجور می گه آقا اگر شخصی خونش رو به یه فرد محترمی اجاره داد و بعد از مدتی خودش به اون نیاز پیدا کرد هنوز هم موعد اجاره سر نیامده چه کار باید بکنه؟ حالا فارق از این که اون عالم جواب این مسئله شریع رو می ده که آقا این اجاره باید تا سر موعدش سب بکنی مگر این که اون بنده خدا از حق خودش سر فنظر بکنه و این اجاره رو بتونید فس بکنید همین که آیت الله الازمه گلپایگانی رحمت الله علیه این مسئله رو می شنوند تو زهنشون میاد که نکنه این بنده خدای صاحب خونه منظورش من هستم که خانه او رو اجاره کردم و الان خونهش رو احتیاج داره الانم خجلت می کشه بی من بگی از خونه من بلند شو بلا فاصله ایشون می گن که شاید قلبن راضی نباشه دیگه خونه نمیرن می فرستن میرن خونه یکی از دوستانشون یکی از رفقاشون رو هم می فرستن برای خانوادهشون پیغام ببره که قضای اگر پختی بیار منظل فنالی اونجا با هم می خوریم بچه ها و اینا رو همه رو بر می دارن میان اونجا دیگه تو اون منظل نه قضا می خورن نه وضوع می گیرن نه نماز می خونن منظل رو تخبیه می کنند و به صاحبش بر می گردونن این رفتار این آله بزرگوار وقتی احتمال می ده شاید صاحب خانه به خانش احتیاج داره میرن منظل دیگه رو اجاره می کنن سختی به خودش می ده ولی دین اون صاحب خانه رو چند برابر بالا می بره خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله جعفری تهرانی وقتی که از بیمارستان مرخص شده بودن یکی از دوستانشون می گن ما خدمت ایشون رسیدیم آب منطقهی که منظل ایشون بود آب مناصبی نبود دکترام گفته بودن از این آب لولکشی هرگز نباید بخورن برایشون خوب نیست برای همین هم ما برای ایشون آب معدنی تهیه می کردیم باید مدام از اکسیجن استفاده می کردند و از این آب معدنی خاص باید استفاده می کردند یه وقتی ما رفتیم ایادت این آله بزرگوار آیت الله جعفری تهرانی وقتی سلام و احوال پرسی و گفتگوی کردیم می خواستیم از محضرشون مرخص بشیم ایشون به من گفتن که حالا که شما دارید زحمت کشیدید اینجا آماید دارید تشیف می برید اگر ممکن است این کیسه پلاستیک هم که اینجا هست رو ببرید با خودتون و در سطل زباله های عمومیه در سطح شهر بیندازید گفتم آقا جون مانعی نداره چشم کیسه رو که برداشتم دیدم بطری های خالی همین آب مدنی هایی هست که ما تیمی کنیم میاریم خدمتشون و ایشون نباید از آب لول کشی آب بخورن باید این آب مدنی رو بخورن دکتور گفتی با تحجاب گفتم آقا خب اینا رو توی کیسه زباله بذارید شبها که این معمورین محترم شهرداری میان میبرن دیگه لازم نیست اینجا نگه دارید این آب مدنی ها رو این بطری های خالی رو یا آله بزرگوار فرمودن این آقایی که زباله های محله ما رو جمع میکنه که نمیدونه که من مریضم و نمیتونم آب لول کشی استفاده بکنم و مجبورم از این بطری ها بخورم با خودم فکر کردم اگر این بطری های خالی رو تو کیسه زباله بگذارم و بذارم دمه در ممکنه این آقای محترم تو دلش اینجور بیفته که آب خوردن این حاجاغا هم با ما فرق میکنه و خدای نکرده به باورهای اعتقادی و ایمانش آسیب وارد بشه برای همین گفتم زرف های خالی این آب مدنی ها رو جمع بکنن بیرون نگذرن که شما که تشریف اووردید به شما زحمت بدم با خودتون ببرید چقدر مراقبند که با عملشون خدای نکرده ایمان مؤمنی زربه نخوره خودشون اهل عملن و با این عملشون دیگران رو هم همراه میکنن خدا به همه ما توفیق رعایت این دقت ها رو انایت کنه انشاءالله یک خبر که مشنوز بد بوی و اندوه مخه که مشنوز بد بوی و اندوه مخه خیلی ها که آشغ کشورشون هستن دوست دارن فرصتی خاص پیش بیاد و نشون بدن که تا چه اندازه حاضرن برای سرزمین مادهشون با تمام وجود بدن بردارن ما باید دوباره نقاشی کنیم رنگای رفته دنیا رو ببین اگه هم دل اگه هم زبون باشیم میرسیم به فصل سبز زندگی من به شما پیشنهاد میکنم منتظر روخ دادن هیچ اتفاق بزرگی نباشیم خاموش کردن یه لامپ اضافه بستن شیر آبی که چکه میکنه بغنه زدن در جایی که اصلا نیاز نیست خاموش کردن تلویزیان وقتی نگاش نمیکنیم نریختن آشغال در طبیعت و کنار جاده ها و مهمتر از همه خوندن چند صفه کتاب یا دخالت نکردن در کار دیگران و حتی اندکی سکوت بیشتر در طول روز و کلی کاره یه دیگه هر کدوم از اینا گامی کوچک اما معسره فقط تصور کنیم که هر روز هر ایرانی یه گام کوچیک و حوشمندانه برداره اون وقت روزی هشتاد میلیون کار خوب خواهیم داشت هشتاد میلیون قدم برای سرزمینمون ایران ای سرزمینه اش ای کشور خوبان ای خاک دامنگیر جان من ایران ای نام شورنگیر در دفتر تاریخ آینه ی فرهنگ در باور تاریخ اگه فکر میکنید انجام همین کارای به ظاهر کوچیک و توصیه به سایر هموطنان میتونه قدمی برای آرامش خانواده ی بزرگ ایران باشه این کار رو تبلیغ کنید من در تو میبینم خرشید فردا را من با تو میخواهم فردای دنیا را تا در تو میبینم در تنم جانیست میخواهم ات از جان هر لحظه میخانم پایند با دیران پایند با دیران پایند با دیران پایند با دیران پایند با دیران پایند با دیران پایند با دیران پایند با دیران پایند با دیران پایند با دیران پایند با دیران پایند با دیران پایند با دیران پایند با دیران پایند با دیران پایند با دیران پایند با دیران کار داری؟ بیاید آقا خانم یه چیزی نوشته که دست پسرشونه آقا به من گفت بیام سراغتون شرط کرد فقط به خودتون بگم گفت به آزر نگو اما هرکی گشتم پیداتون نکردم سالار به دم در رسیده بود که پیره مرد تو راه رو ایستاد و دیگه نتونست جلوتر بره به نفس نفس افتاده بود سالار به خونه که رسید هیچ حرفی نزد هرچی زبیر بود بی فرسی جوابی نشنید سالار رو پلیه دوم حیات نشسته و زانواشو بغل کرده بود زبیر به سمتش رفته گفت با شنیدن این حرف بغز سالار شکست برشت زنی که مثل مادره بود مرده و من خبر نداشتم من چم رفته تو داره دسته مخالف های حکومت و من خبر ندارم تو فیزنگی تو سالار اینو گفت و شونه هاش از حقق گریه تکن خورد زبیر مقابل سالار نشست و به تکنهای شونه های ستپ رو اون نگاه کرد خوشحال بود که سالار داد زده سالاری که داشت از غم منتجر می شد و به روی خودش نمی آورده زبیر بلند شد و از پله های چوبی نردبان بالا رفت سالار گریه کرده و سبک شده بود اون نفس بلندی کشید و با خودش گفت فرشته ها خرین امیدم بود اگه فرشته بود اطمان سهرابم خوب می شد فرشته برای همه مشکلات رای حل داشت کاش زودتر سهرابش می رفتم و درد دلمو بهش می گفتم اگه زودتر سهرابش می رفتم و درد دلمو بهش می گفتم اگه زودتر سهرابش می رفتم و درد دلمو بهش می گفتم از من چی می خواهی آزر؟ آدهی شما حتما ازش خبر دارید منم یه مادرم خب یه کلوم بگید دای جمشید کلاهش رو سرش جابجا کرد موهاش کم پشت و سفید شده بود مثل لایه نازوک برف اون رو با آزر کرده بود گفت کم باری رفتم سراغش خونهشو عوض کرده گفتم با هم بریم مره ایز خونه های تهرونو بگردیم نیومدیم من گشتم اما پیداش نکردم حالا تو باور نکن آقا دایی من بگم غلط کردم تموم می شه شما اصلا از دست من اینگار نارهدید من غلط کردم تو رو به جون بچه ها ساله رو پیدا کن من یه ذره تنها کجا دنبال پسرم سهراب بگردم شاید خودشو خواهیم کرده چی میگی آزر مگه سهراب بچه هست ما شالا همقدر ساله ها شده کجا خواهیم شده گفتم که بی خبری آزر اصلا از بچه ها خبر نرهی نمیدونی سهراب بزرگ شده مرد شده فکر میکنی هنو بچه هست هر حرفی رو میتونی تو دنش بذاری و به هر رایی که خودت میخوای بکشونش اون روزم من نزاشتم سهراب علی برم پیش با دن برم مراسم بنیستو ببینن تا یه وقت خدایی نکرده بلایی سرشو نیاد اما نمیدونم چطور سهراب سر از پل باقراباد داره بود چی میگی آقا دایی سهراب اونجا چی کار میکرده یه بار به سالار گفتم بسرت خیلی بیباکه نگاش به بالا بالا هست از روزی که حرفایی آهای خومینی رو شنیده بیقراره خون سیمور تو رگایی تو رگایی باباشون که باشه هرچی بشه مسئولیت با خودشه نه با تو بذار سالار گردن شکسته بیاد و خودش جلو بچه هاشو بگیره این سهراب از این بچه ها نیست که من و تو بتونیم حریفش بشیم با شنیدن حرفای دایی جمشید آزرتو فکر رفت و با خودش گفت حق با دایی جمشیده سهراب هیچ وقت با من حرف نمیزد کم حرف بود میفهمیدم که پنون کاری میکنه ای کاش به حرفای آقا دایی گوش کرده بودم و صدا من روش بلند نمیکردم آقا دایی همیشه هوای ما رو داشته نفهمیدم او رو چرا عصبانی شدم و سر آقا دایی داد زدم آزرتو فکر بود که با صدای ماشینی به خودش اومد ماشین کنار جده استاد و زنی قد بلند از اون پیاده شد پسر جوونی هم با جلیغو و شلور آبی همراهش بود زن کلاه سفیدشو رو سرش جا به جا کرد و به سمت دایی جمشید و آزر رفت دوستان عزیز تا فردا و ادامه روایت کتاب جامنده است پسر خدا نگهدار بنام خدا بنام خدا بنام خدا بنام خدا بنام خدا بنام خدا بنام خدا بنام خدا بنام خدا بنام خدا بنام خدا