پستی نکنه الافیکم من ترک ها به لماده ل اهلها این لماده رو بندازه پیش اهلش آشقال دهن سک رو برمیدونید بعد شما میخواید آشقال دهن ترموندهی غذای این سیستم فاسد یزید و بنیومه میخواید در سر او دارید دعوام میکنید با هم بین شما مردی نیست کسانی نیستن انسان که از این آشقال دهن سک از این زباله ها بگذرن اینجا هم از ترمیل فرمود که اینا ارفضوها و میمتن در حالی که مزمتشو میگید پول و سروت و ریاست و اینا رو بنزموورد فَاِنَّهَا قَدْ رَفَذَتْ مَنْ كَانَ اَشْقَفَ بَهَامِنْكُمْ این دنیا کسانی رو انداخوورد که خیلی بیشتر از شما آشق این دنیا بودن اونایی که دنیا رو میپرستیدند اوج اشت اونا رو این دنیا کرد تو غبر راهاشون کرد شما رو راهانه میکنه آشقای سد آتیشش رو راهانه کرد شما رو راهانه میکنه که شما بعد از این مدت حالا تازه برگشتی میخوایی جبران کنی بعد فرمودم که دنیا زدگی ظاهربینی اشریگری عوام پرستی و عوام فریبی جوری حاکم شده که لبسل اسلام لبسل فروه مقلبا اسلام رو مثل پوستینه معکس پوشیدن اسلام زیبا شده زشت پوستینه وقتی معکس میپوشی هم زشته هم گرمت نمیکنه هستم ایننا فرمود با اسلام یک کار کردن اسلام هست اما اولا خیلی زشته این اسلام کجاش خاستنیه ظلم و فساد و تبعیز و خیانت و بیرهمی و همه چی هست به اسم اسلام بعد فرمودن هم زشته هم فایده نداره چون اصلا فایده پوستینی بود که گرم کنه گرمت نمیکنه مشکلات تو رو علم میکنه فرمود با اسلام چون این کاری کردن اینا هم هست هم نیست چون فتوحات ریاد شده بود هیچ برنامه هی هم نبود که او جوامعی که آزاد میشن بلاز فرهنگی اشباع و تعمیق بشن ظاهر دین هی گسترش پیدا میکرد فرهنگ دین باطن دین هی زعیف میشد آدم های سلسل نماز شل نماز هی بیشتر میزودن آدم های بی نماز بیشتر میزودن آدم هایی که نماز بیروح میخوندن بیشتر میزودن اینا تو روایت همین حقشون من دارم میگم اینه ببینید این تربیل رو بعد جا فکر میکنیم صدر اسلام حالا ولاویت اهل بیت زیر سؤال رفت و الا احکام اسلام که خب همش بود نه نه بود مالک ابن انسب که رهبر جریان مالکیست ایشون از شاگردان امام صادق هم از محضر امام صادق هم درکه در روی امام صادق هم توربه خیلی بالایی داره حتی یه جایم میگه اگر که افر ابن محمد نبود امام صادق علیه السلام اگر نبود حتی حج رو مسلمین فراموش کرده بودن چیزی برگذار کنن خیلی چیزاش تغییر یافته بود توی اون مدت میگه که اموم نقمی کرد از پدرش که ما عرف و شیعن مما ادرکتو علیه الناس الا نداع به سلاط اسلام اسمش بود بلی کم کم به جایی رسید که دیگه هیچ کسی نه تو حکومت نه مردم خیلی از اسلام چیزی نمیدونستن فقط اسم اسلام بود فقط میدونستن نماز باید بخونن اینقدر فاصله گرفتم توی مدت کتا از فرنگ دینی ترمدی نقمی کنه از انس که خادم پیانبر بود و صحابی پیانبر بود میگه که ما عرف و شیعن مما کنن علیه الانهده نبی من زمانی که دیگه علی داشت آمد سرکار جوری شده بود دیگه اصلا تقریبا اقلا به اون چیزهایی که زمان پیانبر بود دیگه تو جامعه مرسول نبود یعنی همه شیعه عوض شده بود بعد شما میدونین بعد شهادت امیرمونی با فاصله چند سال مکه و مدینه جز مراکز فحشا بودن یه وقت کاروان رقاسا و خاننده ها سلیبریتی های اون موقع بودن کاروان اینا میخواد بره هج از مدینه بره مکه نقش شده جمعیت میامدن به استقبال اینا که از اینا امزا بگیرن مثلا با اینا سلفی بگیرن عکس بگیرن و یک مشکل مسئله همین مسئله اقتصادی که پیش آمده حضرت امیر یک سخنانهی کردن فرمودن وضعیت جوری برای من ساختید که قد اصبحتم فی زمن ما تو موقعیتی و زمانی قرار گرفتیم که لا یزداد الخیروفیه الا ادبارا ولش شر الا اقبالا هر جا بحث بدی و فساد و شنورت همه میان حاضره هر جا صحبت خیر و عدالت و سلاه همه فرار میکنن باید بگردی دنبال آدم ها تک تک خیلی عجیبه ای ادبار به خیر و اقبال به شر ولش شیطان فی حلاک ناس الا تمعا شیطان هم بازارش خیلی گرم شده همه جا تمع کرده پروژه های شیطانی همه جا داره پیگیری میشه تو موقعیت در آر گرفتیم که نیروهای شیطان خیلی قوی شدن امکاناتش در شده تور عوام فریبیش دیگه خیلی جا پهنشده خیلی آر گرفته بعد میفهمان حضرت عمیر میگن اطرافتونو نگاه کنید وضعیت چی شده هر طرف مخوایی نگاه کن ببین وضعیت جامعه چی جدید تبقاتی شده فهل تو بسر الا فقیرن یو کابد و فقرا اونایی که میبینی یا فقیری میبینی که صبح تشب میدوبه و باز گرسنه و فقیره او غنیین بدل ت الله کفرا یه طرف هم سرمایدارایی میبینی که علنی کافره ولو زیارت امام روزه شونم میرن سروت تبدیل شده به ابزار کفر در خدمت کفر او بخیلن یه دم دارن هیچ شده چون نمیچه سهم و فقرات مستضعفین هیچ فراموش شده اتخذ البخله به حق الله وفرا حق الله اینجا به منی حق ناسه بخل در حق الله اینه بخل در حق ناسه قدیر وقتی اینست که خب الهمدالله ولایت امیرمونی ثابت شد خب والا که چی هست اما مازه ثابت شد بود و نبود قدیر چه فرق داره جامعه این که قدیر رو قبول داره با اون جامعه این که قبول نداره فرقشون چیه یه فرق رو باید درست داشتن و الا چه حق قانیتی قدیر اینه هل توبسر ادره به طرف که حیث شه به هر طرف میخوایی نگاه کنید ببینید چی کردن من الناس فهل توبسر الا فقیرن یکاو به دو فقران یا دو فقیر که دارن دست پا میزنن تو فقر امکانات اولیه زندگیشون ندارن او غنیین بدل ت الله کفرا یا سرمایه و مشتمیت با غن سرمایه داره که علنان این سروت رو مثل کافران با سروت برخورد میکنن او بخیلن اتخذ البخل به حق الله وفرا یه ادهان دارن اصلا حقوق فقران براشون مترح نیست یه اده سرمایه داری که کافرانه زندگی میکنن یه اده بخیلی که دارن و حقوق فقران رو نمیدن او متمردن یه ادهان متمردن چه انه به اذنهی انسمع المواعد وقرا انگار تو گوشش پنبه تو پوندن گوشاشو محکم بستن که اصلا گوش نکنه به حرف ایست هرچی حرف میدهن یه چیز ترش تکون میده ولی عمل در کار نیست این تعبیر کزه زالم شکمبارگی ستمگر و سغب مظلوم گرستنگی ستمدید هست تعمیر فرمودن که از یاد بردید که پیانبر فرمودند ایادتون رفت که ممکنه شما از مرگ و شهادت نترسید توی دوری اما توی دوری همین تلافات ترتیبتونو میده همینطور که امتهای قبل رو پول پرستی سرمایه پرستی نابود کرد شما هم همین گرفت شما هم همینطور فرست میشید هست تعمیر فرمودن بعضی اصحاب و یاران یادتون نیست رسول الله فرمودن شما هم همینطور فرست میشید خب شدید بعضیاتون هست تعمیر فرمودن رسول الله یادتون نیست گفت این سلاح اول هاده الامه به زهد و یقین آغاز پرشکوه تکوین این امت با دو چیز بود یک زهد ساده زیستی دو یقین این دوتا این نهزت رو پیروز کرد یقین داشتیم به هرفامون و دنبال اشرافیگری و نام نبودیم و حلاک و آخره ها به شخه و العمل اما آخرش این امت سقوط میکنه فاسد میشه با دو چیز یک از شخ هرس هرس قدرت سروت ریاست دنیا ول عمل آرزو آرزوهای مادی درودراز بعد تو جنگ به بعض از یاران به شک افتده بودن گفتن آقا همش بریم همه هم بیارم بکشم حضرت همین فرمودن به خدا سوگند اینان که با ما میجنگند برای این نیست که بخواهند دینی را به پا دارند که گمان کنند ما تباهش کردیم شفارک نکن این ها شعار دینی میدن ادای مذهبی در میرن درد اینایی نیست که آقا ما دین را عقبیم بردیم حالا اینا بخواهند دین را اجرا کنند یا بخواهند ادالتی را احیا کنند که بپندارند ما منسوخش کردیم درد اینا نه درد دینه نه درد ادالت و مستضعفینه بلکه اینا فقط به یک دلیل دارند با ما میجنگند به شعارهای دینیشون نگاه نکن به یک دلیل فقط حکومت و سلطنت اینا فقط قدرت مخواهند اگر بر شما پیروز شوند که خدا چون این روزی را نیاورد افراد فاسد و احمق فاسد و صفیح رو بر شما حاکم خواهند کرد مسلط میکنند میگمارند و شما مجبور بشید جامعتون از چون این حکامی اطاعت کنید که یکی از اونها که بیتلمان را بالا کشید وقتی بهش اعتراض کردند که چیکار داریم میکنید با انوال عمومی جواب داد مال من است در اختیار من است پس مال من است اینه تحویل از دمر گویه همچه هیوانت میان مسلط میشند بر امت هر چی میخوایم برمیدن میگم چرا برشی میگم مال من نمیگم برشی میگم اختیارش دست منه میگم مگه ندیدید یکی از اینا این حرفات رو سریع گویی عرص پدرش را میبخشد در حالی که مال مال خداست و خداوند این اموال را در ازای شمشیر مجاهدان به مجاهدان داده است به اموال غنیمت جنگی و بقیهشم به اموال بیتلمان دیگه عربیش من نمیخونم ترجمه شده قدر از من این بندگان خدا با این ستمکاران که برخلاف آنچه خداوند حکم فرمود حکم میکنند و حکومت میکنند نبرد کنید از این تبلیغات و سرزنش ها نترسید تحت تأثیرش شباهات قرار نگیرید اگر آنها بر شما چیره کنند هم دین و هم دنیای شما را تباه میکنند اینان همان کسانی هستند که شما را خوب میشناسند و شما آنها را خوب میشناسید ندارید دوباره کلاتون را بردارند به خدا سوگند قصدی جز آشوب و تخریب ندارند و حدفی جز شر نمیجویند اینا دنبال خیر و چعار اسلام و مذهب و عدالت میدن این حرفا نیست بعدم که بیان دنیا و آخرت مردم را نابود میکنند این که حضرت امین فرمودند اینا آمدن بیتلمان را که همه میگفتند خب مال همه مردمه مال الناس آمدن گفتند مال الله اینا مال خداست مال مردم نیست حضرت امین میگه این هم یک کلابردری بود مال خدا یعنی مال مردم مگه خدا مصرف میکنه اینا را همه چی مال خداست دوی آلم منتصف سهم کیه کی میخوره حضرت امین فرمود اینا این حرفه ابوزرم داره یه وقت ابوزرم میگه که چرا اموال بیتلمان اموال اموری اینجوری بین آشناها و فامیل و رفیقا و باند و اینا و قبیله اینا داره تقسیم میکنی گفت اینا مال الله هن اموال الهی هن اموال خدا هن هر طور من تشریف بدم همون کاره ابوزرم گفت مال الله به این معناست که اینا مال الناس هن مال مردم هن گفت حالا مال هرکی زمامش تشریف مانه خب خب باید بین مردم تقسیم کنی خب اونجا دستوی میده انقدر میزننش که بله که دیگه از یه حرف ها نزنه که حالا تو اون میگه تا آخر خب یه همچی بساطه حضرت امیر اشاره میکنه که آقا چکار کردیم چکار داریم میکنی مال الناس اینا مال الله هست اما دست تو که هست اموال امانت و نیابت جانشینی باید متی باشی تمام اموال متعلق به تمام مردم هست قدیر تو بود حکومتی اینه برای همه قدیر اجرانشون برای این که از اول گفت تمام اموال متعلق به تمام مردم هست و السلام علیکم و رحمت الله اللهم صالی على محمد و آل محمد اللهم صالی على محمد و آل محمد اللهم صالی على محمد و آل محمد صحابی از خم قدیرن به چشم باد که انشد به تولاد مردم هست بخبر از هست شدم عاشق یک دست شدم سر بکشم فر بکشم حلقه ایوال زنم از قفص خاکی تنبال زنم لب سخن باز کنم گویم و اجاز کنم خانم و پرواز کنم بر دو جهان ناز کنم مده علی بر همه آغاز کنم ساوی از خونم قدیرم به چشان باده که امشب به تولای علی مست شدم بخبر از هست شدم عاشق یک دست شدم سر بکشم فر بکشم حلقه ایوال زنم از قفص خاکی تنبال زنم لب سخن باز کنم گویم و اجاز کنم خانم و پرواز کنم بر دو جهان ناز کنم مده علی بر همه آغاز کنم هو منم و عشق امیرم به همین عشق اسیبمم که کشد سوی قدیرم رو با دامن دلدار بگیرم که نگاهی کند آنگونه که صد بار شدم زنده با صد بار بمیرم ساوی از خونم قدیرم به چشم باده که امشب به تبلنای علیم است شدم بی خبره هست شدم عاشق یک دست شدم سر بکشم فر بکشم حلقه اقبال زنم از قفص خاکی تنبال زنم لب به سخن باز کنم بویم و اجاز کنم خانم و پرباز کنم بر دو جهان ناز کنم مده علی بر همه آغاز کنم مده علی بر از خونم کنم و اشق عمیرم به همین اشق حسیرم که کشد سوی قدیرم روهم و دامن دلدار بگیرم که نگاهی کند انشالله که نگاهی کند آنگونه که صد بار شدم زنده با صد بار بمیرم چه قدیری چه امیری چه بشیری چه مهامهر منیری چه پیامی چه امامی چه مقامی اینجا یه باغ پرگوله اینجا واجه ها تبلور نورن اینجا جرعه نورن ود born زنوش زلال وحی و ولایت گوش دلبسosten اینجا صدای فضیلت و فتحت است ردای معارف موج اف اkeys ردیف 96 میگاهرت قرآن شبیه infot typé قرآن شبیه قرآن شبیه قرآن شبیه قرآن شبیه قرآن شبیه روایت کتاب بر اساس کتاب جامنده از پسر نوشته مرزی نفری به نام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب از راژیو معرف میشنوی در این برامه گذیده ی از کتاب جامنده از پسر در ساختار روای نمایشی اختباس و روایت میشه ماجراهای این رومان در سال 1342 اتفاق افتاد و در اون قیام پانزده خورداد مردم پیشوا و ورامین روایت شده قیامی تاریخی که در اون هزاران نفر از مردم با شنیدن خبر دستگیری حضرت امام خمینی رحمت الله علی کفن پوش به سمت تهران حرکت کردن شخصیت اصلی این رومان مردی بسم سالاره کسی که از خونه و خونوادهش ترد شده اما میخواد آینده زندگیشو همراه فرزندانش بسازه ولی زندگی طوری که اون میخواد پیش نمیرو سالار وارد مرکعی میشه که از اون خبر نداره در برامه های قبل تا جایی شنیدید که دای جمشید از آزر زن سالار خواست فرصت دیگهی به اون بده تا به زندگیش برگرده و وقتی بفهمه شوهرش پول دار شده تصمیمش عوض میشه سالار برای به دست آوردن پول با اسمایل هفخت همراه و وارد مرکعی مقابله با مردم پیش و ورامین شد مردمی که برای اعتراض به دستگیری امام خمینی قیام کرده بودن در این ماجرا سهرا پسر سالار زخمی شد سالار پسرشو بابانتی به تهران و خونه خودش برد در برامه قبل تا جایی شنیدید که سالار وقتی از همه جا ناامید شد تصمیم گرفت به سراغ فرشته بره فرشته هموزنی بود که در دوران بچگی سالار به روستا رفته و اکسی از سی مرق مادر سالار تو باقستان انگور انداخته بود فرشته روز خاک سپاری سی مرق هم به سالار گفته بود اونو مثل پسرش دوست داره سالار بعد از چند سال به سراغ فرشته رفت تا از اون کمک بگیره اما همین که وارد به خونه اون شد فهمید که فرشته دو سال پیش از دنیا رفته سالار ناامید و غمگین به خونه برگشت از طرف دیگه آزر که دلواپس پسرش سهراب شده بود این بار به سراغ دای جمشید رفت تا از اون به خاطر هر طور شده سالارو پیدا کنه تا بتونه با کمک اون پسرش سهرابو پیدا کنه دای جمشید با آزر حرف زد حرفای اون آزر رو تو فکر برد آزر تو فکر بود که ماشینی نزدیک قهف خونه استاد و زنی قد بلند از اون پیاده شد و حالا ادامه روایت کتاب جامانده از پسر در قسمت هفته هم اصف بود دای جمشید و آزر بیرون قهف خونه استاده بودن کمی که گذشت زن قد بلندی که از ماشین پیاده شده بود به سمت اونو رفت پسر جوونی هم همراهش بود پسر جوون نزدیک دای جمشید استاده گفت زن کیف کرمرنگشو تو دستش جا به جا کرد و دنبال حرف پسر جوونشو گرفت با شنیدن این حرف گوشای آزر تیز شد زن گفت من خانمش هستم این جوونم پسرشه فکر کنم پاسگاه به اینجا نزدیکه میخواستیم قبل از این که بریم پاسگاه یه چایی بخوریم دای جمشید دستشو به نشونه تعارف به سمت قهوه خونه گرفت و گفت پسر جوون در قهوه خونه رو هل داد در غیجی صدا کرد زن رو به دای جمشید کرد و گفت خدمت از ماست چشم بفهمیده مهرمانی من الان خدمت میرسم آزر گوشه ای استاده و تو فکر بود این زن دروخ میگه زن گروهبان نیست گروهبان میگفت زنش پیر و نازاست اما این زن پیر نیست بسرشم دنبالشه آزر تو فکر بود که با صدای دای جمشید به خودش اومد آزر اگه چایی میخوری بیا تو من برم ببینم اینا با هم چی کار دارن دل نگرون نباش منم دنبال سالارم پیداش کردم خبرت میکنم گوشه شمی تابونم که این روزایی که ما در به در دنبال سهراب میگردیم کجا گذاشتی رفته و چرا نمیاد سراغ سهرابو بگیره من باش حرف دارم آزر آزر چادر رو رو سرش جا به جا کرد نمیتونست اونجا بمونه وقتی خیالش راحت شد که دای جمشید از دستش دل خورد نیست و واقعا از سهراب خبر نداره به سمت پاسگاه را افتاد. چهره سمیرا ده بار جلو چشمش اومد و رفت آزر همینطور که به سمت پاسگاه میرفت با خودش گفت آزر با هزار فکر جور و جور به پاسگاه رسید و به اتاق گروهبان رستمی رفت. گروهبان کنار پنجره استاد و آینه کوچیکی تو دستش گرفته بود و باقیچی موهای سیبیلشو مرتب میکرد سینی غذا رو میزش بود تو سینی پیاز بود و دیزی و پارچه دوق آزر چادرشو مرتب کرد بعد نفس بلندی کشید و با تعنه گفت میرفتی قهوه خونه دای جمشید نار میخوردی گروهبان رستمی آینه رو کنار پنجره گذاشت بعد با صدای بلند خندید نگاهش به بیرون بود. کمی که بذشت به آزر نزدیک شد. آزر چند قدم مغرب رفت. گروهبان گفت بد قلقی نکن آزر بنده خدا ننه شمارده دیدی که چرا در نبود اون یکی هم رد میکنم بره من و تو تنهاییم غذا و اندازه کافی هست آزر از تشمه از حدق بیرون زده گروهبان ترسید و با خودش گفت. باید زود از اینجا برم گروهبان از بس مشروب خورده تو حالا خودش نیست اگه دای جمشید یا هر کس دیگه منو توتاق گروهبان ببینه چه فکری میکنه آزر با این فکر رو به گروهبان کرد و گفت سمیرا خانمم اومده گروهبان دستشو که به سمت آزر دراست کرده بود انداخت یادش نمی اومد اسم زنشو به آزر گفته باشه با تحجاب پرسید سمیرا آزر مثل کسی که کشف مهمی کرده باشه گفت بله سمیرا زنه داره میاد اینجا علایه که برسه با شنیدن این حرف مستی از سر گروهبان پرید به پت پت افتاد و سریع لباسشو مرتب کرد دست پاچه شده بود آزر از دست پاچگی گروهبان رستمی فهمید که سمیرا راست گفته به خودش و خوشباوریش لعنت فرستاد و از خودش و وعده هایی که شنیده بود متنفر شد گروهبان که حسابی دست پاچه شده بود و نمیدونست چی کار کنه پرسید کجا دیدش؟ اینجا چی کار میکنه؟ آزر به سمت در اتاق را افتاد نمیخواد شعاب گروهبان را بده سعی کرد خودش را بیعتنان نشون بده گفت شادم زن تو نباشه آخه جوون و خوشخیافه بود پسرشم همراش بود تو برو من من من آزر از اتاق گروهبان بیرون رفت و در اون محکم به همکوبید احساس میکرد مچاله و خورد شده اون همینطور که به سمت خونش میرفت با خودش گفت از خودم بدم میاد از خودم بدم میاد که چرا این همه مدت بازیچه وعده و وعیده گروهبان شدم چرا جلود دای جمشید بایستادم و صدامو بلند کردم دیگه چطور میتونم سرمو بلند کنم؟ اگه زن گروهبان جلود دای جمشید حرفی بزنه چه خاکی به سرم بریزم؟ اگه بیاد دم در خونم و آبه رو ریزی را بندازه جوابشو چی بدم؟ کاش سالار از خودم نرونده بودم کاش مجبورش نمی کردم طلاقم بده اگه سالار بود کمکم می کرد پسرم سرمو پیدا کنم اما حالا همه منو مغصر می دوند حالم نرست خودم به هم می خوره دلشوره وجود آزر و پر کرده بود سدای پرنده ها تو حیات خونه پیچیده بود زبی کنار سهراب نشست و دست کشید به موهای پرپشت اون دستشو که اقب برد پر از مو شده بود موها رو دونه دونه از انگوشتاش جدا کرد و کف دستش گذاشت بعد گله کرد و چپون تو جاستیگاری سهراب زعیف شد و مثل مرده یفتاده بود گوشه اتا پدرش سالار خودشو به آب و آتیش زده بود اما حال سهراب فرقی نکرده بود هر روز بدتر از روز قبل میشد سالار که دستش خالی بود و پولی نداشت رو به رفیقش زبیه کرد و گفت زبی من دل فروختن کفترها رو ندارم تو به مبره فروشش آقا سانه ها من میگم چند روز دست نگرده هم شاید دوایی این دکتره اثر کنه دارده سه روز گذاشته زبی اینو گفت و دوده سیگارشو بیرون داد میدونست که فروختن کفترها برای سالار چقدر سخته سالار از وقتی پسرش سهراب و زخمی و خونالود از گندمزار اطراف ورامی به خونش آورده بود به سراغ هر کسی که میشناخت رفت و از خیلی ها غرض گرفته بود اما نتیجه این نگرفته بود چند نفر رو بالایی سر پسرش آورده بود اما زخم سهراب افونت کرد و تیر هنوز تو دستش بود سالار تو فکر بود زبیه که پریشونی رفیقشو دید گفت یکم سب کن آقسالا اسمال هفقت که پولمو عابده بهت غرض میدم این افتن اسمال هفقت هنوز پولا رو از فاکرابا نگرفته یعنی اون علم پدر سختن رو زاشته غلط گفتن آقسالا مگه میشه پول دستش نداره بازی در میاره یعنی از دست مچه ها شکاره که چرا اون دو نفر خرابکارا رو پیدا نکردن میخواد زنکش بگیره تا نوبای مدین تو نشن کی جارت داره سر اسمال هفقت و شیره به ماله اصلا نمیشه سالار سیگاری روشن کرد و ادامه داد عرفای مختلفی شنفتم که نمیدونم کدومش درست و کدومش غلط بعد از دعوی شهبون بیمو خود تیب اوزا بد جوری به همریخت زبی دلم میخواد اونقدر پول داشتم که بهترین دکترارو میابردم بالای سر صهرا سالار پوک محکمی به سیگار ایستد و گفت دلم میخواد برق برگرد زبی روزا به اقب برگرد و صهرا و امبره تماشای تازیه کاش صهرا برو پول باقراباد نبود کاش بنی اصد مثل هر سال برگذار میشد و مردم پی کرارو دفت میکردن و میرفتر خونهاشو شدیم گا به نه منشیر زبی دوشیدنم آده که ممنکت وارون پوله ما روی جیهاتشون رفته نه آخ سانا تو مرام اسمال هفت خد نیست که ما رو یادش بره من امبوز میرم قرب خونه دیدنش اگه پول نیومد دستمون فردا صبح میرم کفترارو میفوشم راستی آخ سانا فردا صبح بیا بریم قرب خونه موشتنیه کریم خدی و حبیب سماوریه کریم گفته اگه ببره چای و گلیون مجانیه آخ سانا باک من کریم میبره آلمو نمیبینی زری به سر جهونم لا جون و بیها لفتد و هیچ کاری ات دستم بر نمیاد گفتم بچه همو پیدا کرده هم درمونش میکنم و پیشم میمونه بعدشم میرم دخترم سرنا رو میارم اما حالا هیچ کاری ات دستم بر نمیاد زرید سالار نگاه کرد که زانواشو با غصه بغل گرفته بود میخواست دلداریش بده اما نمیدونست چی بگه فکری کرد و گفت آخ سانا این فریام که میگه نیم