زهرها پوک میشه نگران نباش وقتی سر آل شد عمران دیگه برگرده پیش نند خدا کنه حالا فهمیده بابا چه جنمی داره راستی یادم رفت بگم نقل دیروزو سالار سرش از روز آنواش برداشت و به زبیه زلزد تا ببینه اون چه خبر تازهی داره دوستان عزیز تا فردا و ادامه روایت کتاب جاماندست پسر خدا نگهدار موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی سیدان پسیدگت و فطرت سیدان پسیدگت و فطرت سرگشتگان کمویت پروای سر ندارد سرگشتگان کمویت پروای سر ندارد سرگشتگان کمویت سرگشتگان کمویت پروای سر ندارد عاشفتگان مویت عاشفتگان مویت عاشفتگان مویت عاشفتگان مویت عاشفتگان مویت عاشفتگان مویت پارسایان پارسایان بر درگه تو بهریست بر درگه تو بهریست عزبه چشمه او espe عزبه چشمه او espe خلق جهان از آن رو در رب گذر ندارن حجت الاسلام وحیدی بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی اللہ علی محمد و آله تاهرین سلام علیکم و رحمت الله دوستان عزیز همراه در برنامه پارسایان یکی از دستورات هزارات معصومین علیهم صلوات الله پشت کار و همت برنده مولامون امام باقر علیه السلام فرمودن اییا که بل کسل و زجر فانهما یمنعان کمن حذ کمن دنیا بل آخره از تمبلی و بیحوصلگی بپرهیز حالا حالشو ندارم حالا بعدن نه این دوتا خسلت تمبلی و بیحوصلگی تو رو از بهره دنیا و آخرت دور میکنه نه دنیا اون وقت داری نه آخرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمودن من دام کسلوهو خواب عملو کسی که همیشه تمبلی بکنه در رسیدن به آرزوهاش ناکام میشه نمیتونه برسه به اون خواسته هایی که داره باید تلاش بکنیم باید زحمت بکشیم تا به نتیجه برسیم هم پیشرفت های مادی و هم پیشرفت های معنوی در گروه تلاش هست انشاءالله دل باید به دوست فرست دل زنگار غفلت را باید ستون نسیم اونس مرحوم آیت الله علی ازما بهجت رحمت الله علی نقل میکنن زمانی که ما در کربلا بودیم مرحوم آیت الله حاشم شیخ عبدالله مامقانی اون آله بزرگوار در قید حیات بود و اینجور معروف بود که ایشون شبان روزی چهار ساعت بیشتر نمیخوابه فقط در شبان روز چهار ساعت میخوابه بقیه رو مشغول کارو نوشتنه ایشون در کتاب رجالش خودش نوشته مرحوم آشق عبدالله مامقانی رحمت الله علی نوشتن که تعلیف این کتاب سه سال طول کشید و من در این مدت شبان روزی سه ساعت بیشتر نخوابیدن این یعنی این که آدم اگر بخواد رشت بکنه کمال برسه باید کار کنه باید تمبلی رو کنار بگذاره بعد حد مرحوم آیتالله روزما بحجت رحمت الله علی فرموده بودن اینها اتمام حجت است برای کسانی که خیال میکنن اگر خوابشان مقدار اندکی از هیچ ساعت کم شود میمیرن نه آقا جان این آله بزرگوار در شبان روز سه ساعت خوابید و کار علمی کرد و توریش هم نشد نقل میکنن مرحوم شیخ آقا بزرگ تهرانی رحمت الله علی وقتی که میخوان کتاب مهم اعیان و شیعشون رو تعلیف بکنن نشسته میخوابند این که وقت ندارن که بخوان براحتی رخت خواب پنج کنند و بخوابند هممت میکنن تلاش میکنن تمبلی رو دور میکنن تا به نتیجه برسن برخی از بزرگان در احوالاتشون اینجور نقش شده که وقتی که از ایران برای نجف میرفتن برای تحصیل خب مادرشون به خاطر اشق و محبتی که به ایشون داشته رخت خواب برای ایشون تهیه کرده بوده رخت خواب نو تهیه کرده بوده که ببرن نجف و اونجا استفاده بکنن مرحوم آیت الله حاشق قلام حسین شریع شیرازی رحمت الله علی میگن یک بار همین رخت خواب رو بازنه کردن اگه رخت خواب باز میکردم خوابم سنگیم میشد نمیتونستم درس بخونم باید هممتش رو بلند کنه تنبالی رو از خودش دور کنه یه جمله دیگر هم عرض بکنم خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله حقشناس این آله بزرگوار خیلی اهل متالعه بودند خستگی نمیشناختند میگن بغیت بودند که قبل از سخرانی حتما متالعه میکردند حالا موقع سخرانی که میامدن تمام کلمات پر از معانی نقض و جدید و روایات حضرات معصومین علیه سلامت الله ایشون میفهمد من یکده همه متالعه هم رو هم برای شما مطرح نکردم مقید بودند مخصوصا شبه های قدر که میخوان برای مردم صحبت بکنند از صبح دیگه ملاقات هاشون رو تعتیل میکردند مشغول متالعه جدی میشدند تا حرف برای مردم میزنند حرف امیق بزنند حرفی از روایات حضرات معصومین آمده بر آمده باشه بزنند نکه وقت مردم رو تلف بکنند هممت داشتند علماء ما خدا رحمت کنه علامه میرحامد حسین که کتاب بی نظیر عبقات الانوار رو نوشته که میگن اگر امروز بخواد در این قطعه های عادی چاب بشه حدود هشتاد جلب میشه عبقات الانوار خب ایشون متلع میشه که یه آلم سنی ناسبی که به حضرات معصومین علیه سلوات الله جسارت میکنه یه کتاب منحسر به فردی داره که در فضایل امیر المومنین علیه سلوات و السلامه برای این که بتونه اون کتاب رو استنصاخ کنه از روش بنویسه و در کتاب عبقات الانوارش منعکس بکنه یک سال میره خادمی اون آلم سنی ناسبی رو انجام میده که اون کتاب در دسترسش باشه و بتونه از روی اون کتاب بنویسه چه همت بلندی برای یک هدف آلی دینی اینجور تلاش میکنه مرحوم آزیای عراقی رحمت الله علیه که آلم بزرگوار فاضل ارجمند در حوضه علمی نجف هستن هم میگن در تدریس خیلی پشت کار رو حوصله داشتن در احوالات ایشون نقل میکنن در بیماری که منجر به فوت این آله بزرگوار شد ادهی از شاگرداشون به اعادت ایشون رفته بودن تو همون حال نظار بیماری ایشون فرموده بود راجع به فلان مسئله به یه نظر جدیدی رسیدم انشاءالله بعد از رفع کسالت اون رو مطرح میکنم تو این دوران بیماری به اون مطلب فکر کردم که خب البته متاسفانه در اون بیماری از دنیا رفتند و اون نظر رو نتونستن منتقل بکنن به دیگران ولی تو همون دوران بیماری بحث علمی خودشون رو رهانه کردن این یعنی هممت بلند همه ما رو اهل هممت بلند و تلاش و کوشش در راه رسیدن به اهداف شرعیمون چه دنیایی چه آخرتی قرار بده انشاءالله این یعنی همه ما رو ببینیم این یعنی همه ما رو ببینیم دنیا رنگ تویی رفته بود از یا کارمان جر نمیرسید اینجا وسط زهره اجدهام آمد آمد این یعنی همه ما رو ببینیم سرزمه از نگاه سهره و لا اله الا الله الله اكبر دستان هفته بنام خداوند برسید بخشندگ مهربان دوستان عزیز سلام روز شما به خیر و سلامتی باشه انشاءالله من علی فرهناک توفیق دارم این هفته هم به اتفاق حسن توکلی زاده سردبیر تحیی کننده و نبیسنده داستان هفته و علی اصغر شرفی صدا بردار در خدمت شما خوبان باشم مأموریت اسم داستان هفته باشم داستانیه که برای این هفته انتخاب شده لطفاً بشنم خرشید میرفت تا خودشو پشت کوهای بانه پنهون کنه پشت قلیه آربابا که قد کشیده بود تو آسمون و پشت قلیه آربابا که قد کشیده بود تو آسمون و کوهای پر از درختان بلوت کنارش سرفرود آورده بودن آربابا با عظمت ایستاده و خرشید و روشونهاش گرفته بود و هر لحظه پایین میبرد قروب آروم آروم رو جاده خیمه میزد تو جاده نفربر ارتشی و جیپی که دوشکا پشت اون بود تو سربلایی ناله میکرد و بالا میخزید خدروهای دیگه هم هنهن کنان بالا میرفتن ستون ماشینه گروهان سه از گردان رزمی هفت صد و هفت حضرت عبل فضل دنباله هم قطار شده بودن و روی جاده خاکی به سمت پایگاه ولیاباد میرفتن تو لندروور آبیرنگی که وسط ستون حرکت میکرد مرد چارشونه خشقیافهی با ستبیل پرگوشنه و موی مجعد پشت فرمون نشسته بود و با دقت به جاده نگاه میکرد که پیچ میخورد و مثل ماری بین بلندی های اطراف بانه جلو میخزید کنارش مرد جوانی تو لباس درج دارای جاندارمری نشسته بود و دو سربازم ولو شده بودن رو سندلی عقب و بیخیال چورت میزدن مرد جوانی رو کرد به راننده و گفت لطیف جان اگه تاریک بشه کمین میخوریم تو چقدر بیخیالی انگار نه انگار داره شب میشه تو دلم انگار دارن رخ میشورن آقا چرا نمیرسین؟ لطیف نیم نگاهی به مرد جوان انداخت و گفت نترس عزیز نترس اگه لطیف ساره بودن اگه لطیف بودن میدونه این شطر رو کجا ببره نترس بابا مرد جوان نگاه مستربشو از لطیف گرفت و به انبوه درخچه های بلود خیره شد که رو کوها و سنگای کنار راه رویده بود لطیف سرچرخوند و نگاه محبتامی زیب اون انداخت و دوباره به جده زلزد سایی قروب افتاده بودن و در رها و کم کم تاریکی خیمه میزد ته کوها جایی که رود کم امغی بین سنگا میلخزید لطیف و همراهانش چند پیچو که رد کردن به تابلوی رسیدن تابلوی چرک مردهی که مسیر روستا رو نشون میداد لطیف فرمونو به سمت راست چرخوند و لند روبرو به راه خاکی هدایت داده بودن دو سرباز بیخیال پشت جیب ولو شده و لخت و پرتکون چورت میزدند با هر تکون خود رو از سمتی به سمت دیگه خم میشدن و آروم نفس میکشیدن کمی که گذشت لطیف رو به درجدار جوون کرد و با لبخند گفت اینا رو ببین چه راحت خوابیدن کار تو هتل پنج ستاره تحتیلاتشونو میگذرونن خوش به حالشون تو برای چی دماغی؟ بخند عزیز الان میرسیم لبخند بیرماغی رو لبهای جوون نشست و حرفی نزد نور لامپای جیب مثل ستونی از روشنایی جده رو روشن میکرد کم کم از دور روی تپه مشرف به جده روشنایی های پراکندهی دیده شد که هر لحظه بزرگ و بزرگتر میشد لطیف و همراهانش به شیب تند تپه رسیدن و رو جده مارپیچ منتحیب پایگاه به سمت نکه تپه روندن با دو حسار بلند کنگردار نمای بیرونی پایگاه مثل ورزشکار تنومندی که رو سکوی قهرمانی اصداده باشه پر حیبت بود از شیب تند تپه که بالا کشیدن نفربر ارتشی نرسیده به اتاقه که نگهبانی اصداد جلوی دروازه زنجیری بسته شده و جوون لاغراندامی تو اتاقه که نگهبانی اصداده بود لطیف ترمز کرد و بوخ زد سرباز با سستی جلو اومد و سلام نظامی کمجونی داد سرباز دهنش باز مونده بود و چشم از ستون بر نمی داشت سرباز که انگار تازه به خودش اومده بود گفت شما از کجا اومدین؟ با کی کار دارین؟ درجدار جوون از جیب پیاده شد و راه افتاد به سمت سرباز سرباز با دیدن اون احترام نظامی محکمی گذاشت و گفت از کجا اومدین قربان؟ با کی کار دارین؟ درجدار به لطیف اشاره کرد که پشت فرمون لندروبر نشسته بود بعد گفت ایشون سروان رنجبری هستن فرمانده جدید این پایگاه برو زنگ بزن مسئول شب بیاد زنجی رو هم بنداز بودو سرباز به سمت اتاقه نگهبانی دوید و دوباره وسط راه هل شد برگشت و با ترس به سمت میله زنجیر رفت و زنجیر رو انداخت و دوباره دوید تو اتاقه نگهبانی دوید و تلفون رو برداشت شماره گرفت و با کسی اون طرف خط حرف زد کمی بعد دوید کنار ورودی و خبردار ایستاد دست سرباز در حالت سلام نظامی کنار گوشش میلرسید و ترسیده به هلزده به لطیف نگاه میکرد لطیف از خود رو پیاده شد و آزاد باشده و باشداد بعد رو کرد به جوون درجدار و گفت بابا چرا هولش میکنی؟ این بیچاره باید بپرسه که ما چی کاره ایم و برای چی اینجا اومدیم؟ ما رو که نمیشناسه داره به وظیفش عمل میکنه در بین حرفای لطیف گروهبان میان سالی با اجله به سمت لطیف اومد و نرسیده سلام نظامی داد و با صدای بلند گفت خوش آمدید قربان خبر میکردید میومدیم استقبال سربازو و درجدارا تو ماشین ها نشسته بودن و بی حال و با دهنهای باز به اونا نگاه میکردن لطیف رو کرد به گروهبان میان سال و گفت ممنونم سوار نفر برشو و جلو برو تا ما هم دنبالت بیاییم گروهبان میان سال سوار شد و نفر بر با ناله راه افتاد ستون ماشین ها هم دنبالش راه افتادن جلوی ساختمون که رسیدن خدروها کناره هم ایستادن و سربازا و درجدارا بی حال و خسته پایین اومدن کش و غوصی به بدنشون دادن و زل زدن به محووته و ساختمون چند سرباز که به استقبال گروه تاز وارد اومده بودن اونا را به سمت آسایشگاه راه نمایی کردن فرمانده همراه گروهبان از پله ها بالا رفت و به سمت دفتر فرمانده پایگاه قدم برداشت گروهبان میان سال کنار چارچوبه در ایستاد و اونو به داخل هدایت کرد اتاق نسبتاً بزرگی بود که تهیه در این درخواهی کنیده بود که اون تختی یه نفره روتک مکتی فرشمانند دیده می شد روبه روی تخت یه یخچال کچیک بود و تلویزیون چارده اینچه سفید رنگی هم با آنتنی کج روی اون بود لطیف به محل کار جدیدش نگاهی کرد بعد رفت سمت پنجره و به کوه آربابا زل زد که تو تاریکی روبروی اون ایستاده بود گروهبان میان سال ساکی رو که گوشه ی اتاق بود برداشت و گفت قربن من باید برای فردا آماده بشم صبح زود باید خودمونو به بانه برسنیم اگه کاری ندارین من برم خوابگاه افسران اگه موردی پیش اومد خبرم کنین فردا صبح قبل از حرکت میام و گزارش کامل وضعیت پایگاه و منترکه رو میده فیلن تنهاتون میذارم تا استراحت کنیم لطیف برگشت و به گروهبان دست داد و اونو مرخص کرد بعد از رفتن گروهبان میان سال دراجدار جوون قدم تو اتاق گذاشت و گفت لطیف جان برنامه چیه؟ خواهی چی کار کنی؟ لطیف برگشت به سمت پنجره و گفت یه فکرهایی تو سرمه میدونی که من خودم کردم و میدونم تو رژیم قبل به این مردم جفای زیادی شده خیلی محرومن به جای جنگ اگه باشون دوست بشیم بیشتر موفق میشیم بهتقول میدم دراجدار جوون سر تکندد و گفت شک نداریم جناب سروان رنجبری هیچ وقت یادم نمیره که سرهنگ بحرانپور تو صبحگاه سنندج جلای همه گفت که تو سرمشق همه ما ارتشی ها استی اون تو همین مدت کم که از جزیره مینو برگشتی مینو فهمید من که دیگه به تو ایمان کاملیم کامل دارم فقط سوال کردم تا بدونم برنامه چیه بلاخره باید برنامهی داشته باشیم دیگه هنوز حرف دراجدار جوون تموم نشده بود که چند ضربه به در خورد بعد سربازی که جلوی در نیمه باز اتاقی استاده بود سرک کشید توی اتاق دراجدار جوون به لطیف نگاه کرد و هر دو خندیدند سرباز قرمز شد و سرشو پس کشید لطیف خندید و گفت بیا تو جانم بیا تو چی شده سرباز تو چارچوب در ایستاد و احترام گذاشت بعد با لحچه ترکی گفت شام براتون بیارم گربان یا میان گزاخوره لطیف با مهربانی گفت زحمت مکش برو از تو لندرووره آبی جلوی پله ها ساک منو بیار تا با هم غذا بخوریم میخوام با پایگا و نیروها آشنا بشم سرباز باز احترام نظامی گذاشت و از در بیرون رفت و چند لحظه بعد با ساک سیاه رنگی برگشت احترام گذاشت و ساکو داد دست لطیف لطیف ساکو گرفت و رو تخت گذاشت بعد به سرباز اشاره کرد تا مسیر رو نشون بده سرباز راه افتاد لطیف و درجدار جوان هم پشت سرش راه افتادن سمت قزاخوری لطیف بعد از شام با عزیز درجدار جوانی که همراهش بود خداحافظی کرد و به سمت اتاقش رفت و تلویزیون رو روشن کرد تصاویر سیاه و سفید جنگ از کانال یک پخش میشد گوینده داشت روی تصاویر از پیروزی رزمندگان تو مهبر قرب میگفت لطیف بعد از شام با عزیز درجدار جوانی که همراهش بود لطیف لباس نظامیشو به دقت و حسل بیرون آورد و به جالباسی آویزون کرد بعد نشست لب تخت و به تصاویر تلویزیون خیره شد صدای چند انفجار از تلویزیون تو اتاق پیچید و بعد مارش نظامی فضا رو پر کرد لطیف به یاد حرفای سرهنگ بحرام پور افتاد که گفته بود زد انقلاب مسیحیه و سیر رفت آمد ارتشی ها رو تو کردستان مین گذاری میکنن و بیشترین تلفات نظامی مربوط به همین مین هاست به لطیف گفته بودن که پایگاه ولیاباد دوازده روستا و آبادی رو پوشش میده و دوازده راه از این روستاها به پایگاه منتحی میشه تو چند ماه قبل چند خدروه نظامی روی مین رفته و چند نفر تو این حادثه هایی شهید و مجروح شده بودن از لطیف خواسته بودن برای پاکسازی راه های منتحی به ولیاباد هر کاری از دستش برمیاد انجام بده اون افسری ورزیده و متحد و جدی بود که تو جنوب و جزیره مینو هم تونسته بود لیاغت و شجاعتش رو ثابت کنه سعی میکرد تو هیچ معمولیتی کم نذاره به فکر رفت و دنبال راه چاره بگشت همینطور تو فکر بود که به یاد دوران کودکی و امامزاده روستاشون افتاد و به یاد سید اقیل پیرمرد خادم مسجد همیشه میرفت و به اون کمک میکرد به یاد نوجوونیش افتاد که رفته بود از تو پستوی مسجد برای محرم علم و کتاب