شرح یه روایت در خود قصه پیداست هم شیوه امیر المومنین برای این که به اردوگاه مسلمین روحیه بده یه جنگی بود بعد از جنگ اهود به نام جنگ احزاب این آقا مهمه وقتی سفین شد امیر المومنین فرمود انف رو الى بقیت الاحزاب ادامه احزاب این سفینه امار اومد وسط میدان رهبری هم حفظه الله این رو اشاره کردن اومد وسط میدان پشتر رو نگاه کرد جلو رو نگاه کرد اینا پرچمهای کفار بود اینا هم پرچمهای پیغمبر رهبری هم دارن فرمودن که جنگ امیر المومنین با معاویه جنگ اسلام با کف توحید با شرک بود همان جنگ پیغمبر با ابو سفیان بود که فرمانده دو طرف فقط عوض شده بود حضرت هم این بقیت الاحزابه احزاب مهم بود که حضرت تعبیرشون از سفین ادامه احزابه کسان دیگری پسردائی معاویه محمد ابن عبی حزیفه یه روزی معاویه بهش گفت بابا تو پسردائی منی میدونی جز شهدائی راه امیر المومنین محمد ابن حزیفه حاکم اول مصر در ماجراهای خلیفه ای سبوم اون آخران مصر رو گرفت یاران معاویه دسکیرش کردن پسردائی معاویه هست معاویه گفت تو پسردائی منی زیر پرشم علی سینه میزنی گفت معاویه من یاران او رو نگاه کردم کل و سوامن قوامن مهاجریین و انساری هرچی روزه بگیره نماز شبخونه آدم حسابیه متقیه مهاجر منحجران سیاد کسی که از گناهان فرار کرده انساری ناصران و یابران پیغمبرن در سفاه علیه و هرچ ناپاکزاده منافق بقیت الاحزاب در سفاه توان تقصد مونده های احزاب رو جمع کردی بعد به من میگی که چرا من حمایت ده میکنی؟ جنگ احزاب جنگ مهم میه تمام قوت بین المللش و ابو صوفیان جمع کرد تمام ملل بودپرستی و تمام یهود رو برد پای سحنه انقدر جمعیت زیاد بود هم از نظر اده و اده مسلمین با اونا هیچ ربطی نداشتن مقابله منصفانهی نبود از طرفی مسلمین کفش که هیچ دمپایی نداشتن شمشیر که هیچ به اندازه همه چوب نداشتن تیر و کمان و نیزم طلبتون به اندازه همه مرکب نداشتن چه برسته به عصب گرست نبودن دائمان در حالی که سفاه احزاب همه تا دندون مسلح همه تا دندون مسلح همه با نیزه و شمشیر همه روزی دو یا سه وعده کباب شطور میخوردن اینجور که نقو شده اینا تا دندون مسلح و لوجستیک مفصل جمعیت زیاد این طرف سفاه اسلام چیزی نداشت پیغمبر اکرم در این شراعت برای که مردم را همراه کنه مشفرت میخواست فرمایی چیگار کنیم هرکی چیزی گفت سلمان گفت ما توان هماوردی نداریم یک به یک و یک به دو یک به سه نیستیم غیر از این که چیزی هم نداریم با این که انرژی ما رو میگیره جاهایی که میتونیم دور مدینه رو اگه خندق بکنیم هفره بکنیم آب پر کنیم اینا ناگهان حجمه چند هزار نفری به ما نکنن برای این که خودمون محاصر نشیم تو مدینه یک گلوگاه هایی رو باید اجازه بدیم باز باشه که بتونیم بریم و بیاییم تمام نیروه رو میذاریم اونجا رو بپان رعی و پسندیدن همه شروع کردن به حفر کردن خندق سفاه احزاب اومدن اینایی که الان مثلا مسابقات جهانی بکسه میگن یه نفر هشت مسابقه شکست نخورده داره قهرمان جهانه یک کسی از این خندق عبور کرد از همون نقطه هایی که بودشته بودن برای اتصال که مثلا شما حساب کنید دویست مبارزه شکست نخورده داشت کسی جرعت نمیکرد اصلا مقابلش قرار بگیره امیر المونین در خسال شیخ صدوق این نقل هست میفرماد این اومد آبروی مسلمین رو برد و مسلمین خودشون رو باخته بودن هم خوبا هم بدا الان توضیح میدن هم خوبا خودشون رو باخته بودن هم بدا و این مقابلشون رو برد و این مقابلشون رو برده هم ترسوها خودشون رو باخته بودن هم خوبا حالا توضیح میدن میفرماد این لحظه حساس غیری ها دلشون میخواد خودشون رو به پیغمبر نشون بدن از رد میفرماد کسی تمع نکرد اینجا خودشون رو به پیغمبر نشون بده کسی تمع نکرد اینجا یه گزارش کار بخواد برای پیغمبر بنویسه رزومه سازی کنه یا به شدت از اون میترسیدن یا اونایی هم که شاید شخصا نمیترسیدن خیلی ها مثل سلمان و عبوزر و مقداد اینجا هستن اونایی که از هبشه برگشتن هستن همشون حالا بر نگشته بودن اینا دیدن اگه برن میدان شیش شیش خوردن نابودشون میکنه آبرو اسلام میره یعنی یه ده ترسیدن یه ده گفتن تو این هماوردی ما زایه میکنیم به عنوان نماینده اسلام نمیتونیم ما نماینده باشیم او شروع کرد به رجز خوندن و لقد به ححت و منن نداع به مجمعن حلمن مبارز صدام گرفت انقدر فریاد زدن بهشت که میخواست بره پورال این که دوست داشت امیر صلوات الله علیه خیلی ها نقل کردن خود حضرتم نقل کرد فرماد پاهاشون اونجوری تو بقل گرفته بودن سرارو کرده بودن بین دو پا مثلا روشون جورت نمیکنه سر بلند کنن که این چشتو چشت باهاشون نشه او هم شروع کرد بابا اگر شما دینم ندارید عرب که هستید قریزه که دارید شجاعت داشته باشید آبروتون رفت یه نفر به همه شخصیتش هم یه طوری بود تو جنگ های تنبتن گاهی یه نفر دو نفر ده نفر هزار نفر رو تکوم میدادن توی جنگ اینا هم که از دور تیراندازی نمیتونستن بکنن ببینم مقابلش قرار میگرفتن قولی بود برای خودش هرچی صدا زد صدا از کسی در نیومد آخر سر گفت میدونید آقا من سرم درد میکنه برای هزاهز هزاهز یعنی فتنه آشوب جنگ شهری من اصلا دلم میخواد دیویستا بریزید سرم تکی نمیخواید بیاید ببین چه آبروی برد تکی نمیخواید بیاید دیویستایی بیاید ستایی بیاید هرچند تا دوست دارید من اصلا هزاهز دلم میخواد دلم تنگ شده برای هزاهز یعنی شروع پلوغ بشه من از یه طرف میزن و اون طرف میان بیرون دوسته بار امیر المحید از جا جست پیغمه فرامد بشین علی جان این عبارت امام حادیه جا حتا و هم محجمون تو جهاد کردی و اونا در رفتن میفرامد علی جان بشین صف کن تا این که از رد میفرامد بار سبوم از جا جستم پیغمبر فرامد بله پیغمبر اکرم امامه بر سر من پیچید زنان مدینه زار زار گریه میکردن گفتن هفت شد علی جوون بود جوون خوی و داماد پیغمبر فاطمه فرزند خوردسال داره هفت شد میگه هنوز نرفته بودن به میدان شروع کردن زنان مدینه این در خساله زنان مدینه بواکن همه شروع کردن زار زار گریه کردن فقط زنان مدینه هم گریه نکردن آقا حضرت داشت به سمت میدان میرفت خیلی تو سپاه حضرت آدم های خوب هم حتی بودن پیغمبر دست به آسمان بلند کرد ارز کرد خدای منو تنها نگذار یعنی کس من اینه خیلی آبودن ولی علی نواشه من تنها هم ارز کرد منو تنها نگذار منو بیوارس نگذار شروع کرد گریه کردن پیغمبر اگر قصه خندق این لحظاتشو ببینید شویه میدان رفتن علی اکبر سلام اللهی در کربلاست یعنی پیغمبر هم گریه میکرد زنان مدینه هم گریه میکردن حضرت رفت به سمت خندق شروع کرد رجز خوندن خیلی شتاب نورز که الان اون کسی که باید به تو پاسخ بده داره میاد نمیخوام همه شو بخونم تا اینجا گفتی خیلی حذاهز دلت میخواد شلوق پلوغی جنگه به هم ریخته شورش الان من میان زربهی به تو میزنم به ضربتن تفنی و یبقی ذکرها اندل حذاهز من میان زربهی به تو میزنم که هم تو رو بکشه هم هر وقت حذاهز شد شلوق پلوغی شد بگن یه وقتی جلوی علی ابن عبی طالب گندگوی نکنید خاطره تقاظای حذاهز و دیویستای بیانو دیگه بعد تو کسی جرعت نکنه به زبون بیاره هر وقت شلوق پلوغ شد بگن یه علیی هست که دست خداست میاد آبروتونو میبره حضرت مقابلش قرار گرفت دارن نگاه میکنن عبو تمام تا ای شاعر اصر ایمه کولاک کرده اینجا میان لحظه ای که شد اینطوری شد به هم که رسیدن با هم قدری هماوردی کردن زربه ای که عمر زد سپر حضرتو شکافت تیغ به سر مبارک امیر المومنین اصابت کرد خون فوران کرد سر و صورت حضرت قرق خون پیش لباس حضرت رو سینه حضرت قرق خون عبو تمام تا ای میگه سما للمنای الحمره حتی تکش شفت میگه اینا یه اون نگاه کردن گرد و غبار رفت بالا خون پاشید به آسمون خون پاشید به آسمون چه دیدن چه ندیدن میدونستن خون علیه اینا منتظر شهادت حضرت بودن سما للمنای الحمره حتی تکش شفت اما وقتی تکش شفت گرد و غبار خابید دیدن اونی که ایستاد شمشیر به دست و سر شمشیرش قرقه به خونه امیر المومنین عبارت عبو تمام یه کلاس درس عدویاته تمام میگه سما للمنای الحمره حتی تکش شفت میگه وقتی خابید دیدن و اسیافهو حمرون عبارت ببینید علیه شمشیر بیشتر نداشت میگه و اسیافهو حمرون و ارماحهو حمرون دیدن تیرها نیزه ها و شمشیرهای علی قرقه به خونه چی شد زربه که زد به سر مبارک امیر المومنین خون پاشید همون محل زخم بعدن ابن ملجن ملعون از همون جا حضرتو شهید کرد اما تا زربه رو زد امیر المومنین پاهای او رو زد و او زمین خورد برای این که مردنی بود سفیدرونشو زده بود از از زج نکشه خلاسش کرد عبارت عبو تمام اینه میگه سما للمنای الحمره حتی تکش شفت یهو سرخی فضار دیدن خون پاشید وائسادن گردقوار خابید دیدن اون کسی که شمشیر سرخش به دستشه ولی به جا شمشیر میگه اسیاف شمشیرها چرا میگه علی یه جوری جنگید که انده صد هزار شمشیر همزمان زدن به امرو برای همین شمشیر حضرت رو میگه و اسیافو هم رون و ارماحو هم رون خلاسه ازتون رو زمین زد حالا این قدرت که جذاب نیست خدا رحمت کنه صفید دینه هلی رو 1500 صفه دیوانشه ایس بیت برای امیر المومنین داره که یه بیتش میارزه به همه بهشت میگه این علی ابن عبی طالب با این قدرت رو دیدی خلقن یخجلن نسیم منال لطف منال عطفم داره در نسخه دیدن آقا این از نسیم سهر لطیفتر اخلاقش و بعثون ازوب منهل جبالو یا منهل جمادو ولی اگر حمله کنه کوه آب میشه این آقایی که کوه آب میکنه از نسیم سهر لطیفتره حضرت اون لحظه ای که داشت بر میگشت دوتا نکترس کنم شما رو به خدا بسپرم اون لحظه ای که حضرت داشت بر میگشت از خندق حیغنبر دیدن تو سفاه اسلام گریه میکنه فهموند علی از صبح گرست نست اینقدر نمیدونم کباب شطر و فلانی به کار نبود همسرشم در خانه گرست نبود امیر المومنین فقط زره رویش بیش از هزار سکه میارزید ده سال حضرت میتونست خرچ کنه تو جنگ تنبتن هم غنیمت مال پیروز بود دست نزد بعدن که برسیدن چرا فهموند گفته به من من آبرو این سفاه هم منو برهنه نکن در جنگ تنبتن همه وسال طرفو برمیداشتن لخت لخت میشد بعدها جسارت هم کردن تو این زمینه ها به احل به اما امیر المومنین به هیچی او دست نزد امیر المومنین ما آقاییه که امر ابن عبدود بدبخت مشرک مشرف به موت تقاضا کنه به قول فرزن ما قالا قطع الا فی تشهده اینا جز تشهد نه به کسی نمیگن امیر المومنین نه به امر ابن عبدود نمیگن اما کلام پایانی حضرتی خیلی مسلمین ترسیده بودن خیلی تحقیر شده بودن جلوی احزاب احزاب هم دیگه بعد از قتل امر ابن عبدود انگیزه ی حمله رو از دست دادن گفتن کی دارن اینا چه تجهیزاتی دارن امر رو زدن امر رو که زدن اون رو دیگه جرات نکردن حمله کنن غربتا علیین یوم الخندق اون روزی که هیچ کس هر سوها و خوبان جرات نکرد از پیغمبر دفاع کنه معلومه که غربتا علیین یوم الخندق افضل من عبادت استقلن نفس کشیدن حضرتم از عبادت استقلن بالاتره ولی در روز خندق همه اینو دیدن زربت او اسلامو حفظ کرد همه دیدن حالا با اون آقایی و کرامت که دست نزد به لباسای او و خاهر امر مرد کرد امیرال مومنینو امر گفت مرد تو رو کشده دست به لباسای تو نزده حرمت تو حفظ کرده داشت بر میگه سمت مسلمین که اینا رویشونو باخته بودن اونم تحقیرشون کرده بود یه رجز خون برای روحی دادن به سپاه مسلمین چون وقتی داشت بر میگشت محاسن قرق خون سینه خونین از زربه سر حضرت شروع کرد به رجز خوندن اول دو بیت فرمود که زربه رو چگونه زدم و چجوری او کشده شد بعد اینجوری فرمود انا علیون صاحب سمسامه من اون علی صاحب سیف الله هم و صاحب سیف الله هم و صاحب سیف الله هم و صاحب سیف الله هم و صاحب سیف الله هم و صاحب سیف الله هم و صاحب سیف الله هم و صاحب سیف الله هم و صاحب سیف الله هم و صاحب سیف الله هم و صاحب سیف الله هم و صاحب سیف الله هم و صاحب سیف الله هم و صاحب سیف الله هم و صاحب سیف الله هم و صاحب سیف الله هم و صاحب سیف الله هم و صاحب سیف الله هم و صاحب سیف الله هم و صاحب سیف الله هم و صاحب سیف الله هم و صاحب سیف الله هم و صاحب سیف الله هم و صاحب سیف الله هم و صاحب سیف الله هم و صاحب سیف الله هم و صاحب سیف الله هم و صاحب سیف الله هم و صاحب سیف الله هم و صاحب سیف الله هم و صاحب سیف الله هم و صاحب سیف الله هم بخشتر ambi مرد فر sto ولَعة ای بابا دوتا شربا و اشکنه که این حرفارو نداره راستش ملوک مکسی کرد و بعد ادامه داد آخ سالار این موقع اومدم که یه چیزی رو بگم سالار عبرو بالان دخت و با خودش گفت چرا ملوک تنها اومده؟ شاید میخواسته کچی داخت داخت به سهراب برسونه شاید هم میخواد حرفی بزنه که بردارش زبی نفهمه سالار تو فکر بود که ملوک قابلامه یه کچی رو دستش داد بوی کچی تو اتاق پیچید ملوک گفت دیروز یه مشتری داشتم بگو از کجا آخ سالار؟ سالار با تحجب به ملوک نگاه کرد اومده بود پیش من براش وردی بنویسم گره کارش باز بشه بهش گفتم من اصلا با آدم ناپاک کاری ندارم سالار تو فکر رفت و با خودش گفت ملوک از کدام مشتری حرف میزنه؟ ملوک بلند شد و قاشاق نوعی از تو گنجه بیرون آورد بعد قاشاقو به سمت سالار گرفت و گفت یه قاشاق بزدهنی خودت سالار قاشاقو گرفت ملوک ادامه داد؟ هیلی التماس کرد راستش دلم برایش سخ گفت که بیپناهه یعنی شوهرش طلاقش داده خودش گفت که زرق و برق تیرون چشمشو گرفته و از شهر سون بلند شده اومده تیرون هیچ جرم بلند نبوده چه برسه به شهر نو؟ تجربه سالار لحظه به لحظه بیشتر میشد زنه خانم دکتره گفتم که اومده بود پیچه من برایش یه ویرد بنویسم که بتونه از شهر نو فرار کنه بدبخ کلی سفته داده سالار بقیه حرفای ملوکو نمیشنید تو فکر رفت و با خودش گفت مشتری ملوک جنبه لگه واقعا دکتر باشه میتونه سوهرها با درمون کنه سالار با این فکر رو به ملوک کرد و گفت ملوک تو مطمئنی؟ زنه چه میگی دکتره؟ پس چی؟ مطمئن نمطمئن آخه دکتر تو شهر نو چه کار میکنه؟ بعد از این که شوهرش طلاقش میده میاد ترون و نخواسته گذرش میفته به اونجا کاری که ازش میخواستن با بقیه نمیدونه این که زنها فرق میکرده بچهشونو میداخته مریضیشونو خوب میکرده بهش گفتم فردا زور بیاد تا براش ورد بنویسم اگه بیاد بالا سر سهرابو اون گلوله کفتیو اتو دستش در بیاره حیدی خوب میشه گفتم که راست کار شماست سیه ها ات کرده ملوک خانون دکتر کجا بود؟ ده هم پول زن این قابله چیزی خودشو دکتر جازده تو چی کار با این کاراش داری؟ من ازش پرسیدم گفت میتونه گلوله را از دست سهراب در بیاره با شنیدن این حرف سالار نفس راهید