و به این ترتیب حاجی خانوم امین در مقام اولین مجتهده اصر خود قرار می گیرد سخنان سرکار خانم تاهری استاد حوزه و بانوی مجتهده خانوم علویه همایونی از شاگردان برجسته بانو امین در این باره ایشون وقتی کتاب عربین هاشمیه ایشون رو در این قدر چاپ می کنن این کتاب به دست علما در نجف می دسته پرسجو می کنن ببینن که از صحبتهای استادشون رو دارن می گن و در یقدر از صحبتهای استاد رو اومدن مثلا نوشتن تکرار کردن بعد بررسی می کنن استادیدشون می گن نه این نکات رو ما به ایشون نگفتیم از خودشون هست و بعد چند تا سؤال فقهی می کنن که اون سؤال ها در نام به اسم کتاب جامعه و شتات هست و ایشون فاسخ می دن بعد به ایشون در اجه اشتاد می دن بعد این که نوشته شده بود این کتاب و خدا و هم یاری به فرماد علمای اون رو و به دست اینا رسیده بود و اینا تشویق و تعذب کرده بودند و تشویق کرده بودند و شعرهای براش می ده می شدند و چی کار می کردند از نظف اشرف می فرستند و اینا این کتاب نصف ریده کرد تازه خونواد فهمیدن آنان که تلیعه بحار فریاد بلند روزگار گلوانگ شریده فرات نجوای زلال توی بار نجوای زلال باقی گل دسته اگر مراسل پدوک کتابتون مرکزی کتابتون مرکزی و آموزش فرورش اینا همه به استفاده بانو مشریده بود چینا وبت کردند اوه که داشتند و حالا حتی منظره مست نشد و حالا حوض علمی شده ساده زندگی می کرد مثل برنامه آدی زندگی می کرد اما اون چی که داشت در اختیار مردم گذاشت حتی تردیس هم چه می کرد مکتبش مکتبی بود که مجانا تردیس می کرد اگرچه بانو امین در زمانه خود دانشمندی شناخته شده و دارای تعلیفات گناگونیست همواره تأکید دارد که ناشناخته بماند و کتابهای خود را با نام بانوی ایرانی یا بانوی اسفهانی به چاب می رساند از جمله آثار او کتاب معاد یا آخرین سیر بشر است در این کتاب بانو نصرت امین مباحث مربوط به معاد و سیر تکامل انسان را در قالب نه مقاله علمی بررسی کرده است سرکارخان مثفاتی و شاد روان مجتهد امین باز از کتابهای دیگه ایشون معاد یا آخرین سیر بشره در مبحث معاد که موضوع مهمیست می دونید که دو سفر ون قرآن کریم رو آیات معاد تشکیل می ده و مسئله معاد بعد از مسئله مبدع و توحید یکی از مسائل مهمیست که قرآن به اون پرداخته و از این امر هم باز ایشون غافل نبوده اخیر مرگ هم اینجور که آیه هم می فرماد خلق الموت و حیاء امر وجودیه ما خیال می کنیم که مرگ امر عدمیه نه مردنم خودش امر وجودیه یعنی یه چیزی است که خداون خواه کرده مردن را نفعات و رحمانیه دیگر اثر مهم بانوی مشتهده نصرت بیگم امین است ازانجا که او در زندگی با برکتش مشغول جهاد نفس است و با سلاح علم و عمل با خواهش های نفسانی مبارزه می کند خداوند متعال نیز هجاب ها را از برابر قلب او برطرف و او را با حقایق نهان آلم آشنا می سازد در حقیقت نفعات رحمانیه حکایتی از یافته های ارفانی و واردات قلبی ایشان است سید تاهره موسوی از بنیانگزاران کانون فرهنگی بانو امین و استاد اخلاق و حجت الاسلام و المسلمین حسن منفرد استاد حوضه علمی قوم اوج اثر ایشون در نفعات رحمانیه متور بره است نفعات رحمانیه اونجوری که از نام شوویدا است که اسم این رو نام نهادن به نام نفعات رحمانیه فی الواردات القلبیه این یعنی نشون میده که این دیگه علوم کسبی نیست این علوم تعلیمی نیست اکتصابی نیست این علوم به اسطلاح وحبیه این علوم کشفیه این حبت اللهه این مشاهدات قلبیه این بانو ریه تجردهایی بود که از این آلم با آلم ملکوت داشت بانو امین همواره به خانواده و همسر و فرزندان توجه ویجهی دارد و مقامات علمی و معنوی ایشان مانع رسیدگی او به امور خانه و خانواده نمی شود با ملاحظه همین ویجگی برجسته اخلاقی و سیر و سلوک هست که همسر ایشان از مشوقان اصلی و یار و همراه بی در این مسیر هست سرکار خانوم موسوی و سرکار خانوم تاهری هنگام خروج و ورود همسرشون به منزل وقتی احساس میکردن همسرشون به منزل و همسر دارن وارد منزل میشن به استقبال میرفتن خیلی جالبه شیوه زندگیشون مثلا اگه نماز مقرب و خونده بودن اینو من از قول خانم همایونی میکم اگر نماز مقرب و خوندن دیگه به مثلا حالا تسبیحش و نماز قفیلی های اینا نمیزشتن بعدن اگر که آقاشون وارد میشدن میمدن به استقبال و با این شستن متکبر نه بود که بگی من چار تصدیق اشتعار دارم اگر یه همچنین آقای باشن تمام مدیرت خانه با خودش بود خانم همایونی بفتن دقیقا میدونستن قیمت امروز برن چقدر چند کیلوی امروز بر خونه مصرف کردن دوخت لباس ها و به هر حال خیاتی های داخلی منزل رو خودشون انجام میدن ایشون یه مادر بودن یه همسر بودن از شبت که در توی همین زندگی به این مقامات رسیدن بانو مشتهد امین به علماموزی زنان توجه بسیاری دارد به همین سبب در سال 1344 هجری شمسی حوزهی به نام مکتب فاطمه سلام الله علیها ویجه بانو بان تأسیس می کند که در آن به تدریز رشته های فقه اصول حکمت ارفان فلسفه و مانند این ها می پردازد و حدود 600 تا 1000 شاگرد را جزد می کند همین تخدوانه امین هست باقه گل دسته اگر مرسی پلوکی کتابتون مرکزی کتابتون مرکزی و آموزش پبرش اینا همه به استعمالی بانو مشتهده بود ساده زندگی می کرد مثل بردم آدی زندگی می کرد اما اون چی که داشت در اختیار مردم گذاشت حتی تدریز هم که می کرد مکتبش مکتبی بود که مجانا تدریز می کرد این مکتب نه تنها از شاگردان شهریه ای دریافت نمی کند بلکه تمام هزینهایان را خود حاجی خانوم امین می پردازد مرحوم آمین های این هایان را آیت الله هایری شیرازی و حجت الاسلام و المسلمین قائم مقامی اینجور نبودی که سرش فقط تو کتاب بوده تو تربیت مردم حضور داشته کانونی که ایشان در اسبان دائر کرد که خانومها را تربیت کرده بود جای معصر و ناپشی بود پاقل آدی حوضه های علمیه داشتن حوضه تعلیم و تربیتی داشتن صداها صداها خانوم و دختر بانو در محضر ایشون علوم و معارف دینی رو می آمخته اقلانیت دینی رو می آمخته بانو امین علاوه بر مکتب فاطمه دبیرستانی دخترانه تحسیس می کند و به این طریق راه را برای ادامه تحصیل دختران در خانواده های مذهبی هموار می سازد توصیه این بانوی فرهیخته به زنان و دختران این است که مشکلات دوران تحصیلیه تحصیل را تحمل کنند و درس را ادامه دهند زیرا کمبود افراد متحد و آگاه در بسیاری جوامه به خوبی حس می شوند این تحصیل کردن درد کندن اینها رو قدمی زن بستید خودش مقصود عطلی نیست چون که انسان هر کمالی بخواد پیدا بکنه مقدمش علمه شما اگر بخواد خیات بشین باید به این مدت خیاتی را یزدی گیرید باید به این تحصیلش مثلا نکنید تو خواد کسی نجداری یزدیت باید مدتی دارد تحصیلش را بکنید در تمام عموم چه در عمور دنیا چه در عمور آخرت چه در عمور روحانی چه در عمور جسمانی در تمام کارها مقدمه شهر طول عزیز موسیقی حکیم الهی و عارف به نفهات رحمانی نابقه دوران و مجتهد زمان بانو نسرت امین پس از عمری خدمت خالصانه و صادقانه در بیست و ثومه خرداد 1362 متابق با اول ماه مبارک رمزان سال 1403 چهره در نقاب خاک می کشد و به جوار رحمت الهی می شتابد قربه در برزه سال 14е ماه و زفتار زشانی متابق به شاملی می کيف برای سی wealthy حدودهای بذاران راستان حدودهای شاملی عظیمين operation نوای معرفت سدای ایمان رادیو معارف سدای فضیلت و فطرت جسمتان گرچه در بند زنجیر جان دشمن حسیر شما بود در شب قربت سرد زندان یارتان ذکر و یاد خدا بود دو هفت پندرانون در منطقه قصر شیری به اصارت نیروهای برسی دارم هیچی ایک از موارد قانونی که برای اصرا وزش شده در مورد اصرای ایران با جوبای جبه مهمات می زدن نه پتوه خاصی بود نه آب خاصی بود که بخوان بچه ها رفتی خیلی غصم شد نه از شهادت شهادت واقعیت برای خودم امامون لرزه افتخار بود اصلا از شهادت باکی نداشت از مذروبیت برد شد حکایت آزادگی آقبت همه ظلمت سر آمد یوسف از غیر زندان بر آمد یوسف از غیر زندان بر آمد روز دیدار یه خوب جان شد یوسف از جمله آزادگان شد بسم الله الرحمن الرحیم آغاز سخن یاد خدا باید کرد خود را به امید او رها باید کرد ای با تو شروع کارها زیباتر آغاز سخن تو را صدا باید کرد سلام به شما شنواندگان گرامی و همراهان همیزانیم شگیه رادیو معارف به برنامه یه حکایت آزادگی خوش اومدین در این برنامه میخواییم خاطراتی بشنویم که یاداور رشادت ها و سبر مردان و زنانیه که در سخت ترین وضعیت قامتی استوار و دلی پر امید داشتن اونهایی که سالها دور از وطن در اصارت دشمن معنای واقعی آزادگی رو در جان خودشون پرورش دادن امروز در این برنامه همراه میشیم با خاطرات و تجربیات آزادگی سرفراز علی رزا نیکبور تو از روزهای سخت اصارتشون بشنویم لطفاً از خودتون بگین و کجا و در چه سالی اسیر شدیم این جانب علی رزا نیکبور متولد سال 1347 توی شلمچه جزئه نیروهای حالا پدافندی یا نگهدارنده خط بودیم چار خورده 67 عراقی ها تک سنگینی رو شروع کردن به خط ما علا رقم این که چند تا لشکر پشتیبان خط بودن و خط نگهدار بودن و گردان های ما بود دوته سمت چپ راست ما هم به شدت مقابل مد میکردن ما دیدیم عراقی ها نتونستن از خط ما وارد خاکمون بشن از خط کناری ظاهرن شکست برده بودن و اقب نشینی کرده بودن اینا وارد شدن بعدم فهمیدیم از اونجا دشمن از پشت اومد دور زد ما یه لحظه دیدیم که ما که از روبرو تیرندازیمون پشت سر ما هم دشمنه برگشتیم تا با اینا بجنگیم من همونجا مجروح شدم واسه در تیر مستقیم مجروح شدم دفاع مقدس مدرسه یه پرمحتوى از ویژگی های نیکو پسندیده ویژگی های عرضشمند مثل ایسار، شجاعت، فداکاری، از خودگزشتگی و سبر که هر کدوم از ایسارگران، آموزگاران دفعه مرس اززت، افتخار و سربلندی هستن خاطرات رزمندگان و آزادگان همگی سرشار از ایسار و فداکاریه آقای نیکبور لطفاً از فداکاری های همرزمانتون برامون بگین باید از این گفتادم زمین یه رفیقه چندین و چند سال دارم هنوزم باش رفاقت دارم رفیقه دوران بچه ابتدایی دوران ابتدایی منه بسمه آی رحمت الله میمار الان مستای دانشگاه توی دانشگاه بابوله ایشون منو کل گرفتن و مسافتی رو بردن توی این اتفاقایی که داریم بگیم دقیقاً زهر روزه چارمه خورداده به قدر این هوا داغه ایشون منو توششون بردن تا اینکه خودشون خسته شدن گذاشتن اون زمین عراقی ها که اومدن جلو من خودمو کشیدم داخل یک سنگره تقریباً خراب شده صدا اینا رو میشنیدم که عراقی ها با داد هوا میگفتن تصمیم تصمیم شد چون اینا هم محاصره شده برن اینا تصمیم شده من توی این سنگر موندم سنگری که خراب بود با وقت تیراندازی افتادنم روی زمین خون پا هم زده بود به قسمت شلوار و کمرم عراقی ها که من از کنار میرمانیشت حرکتی نمی کردم فکر می کردن مردم برای همین هیچ کاری نداشتن تا حدودی شاید بگم مثلاً یک ساعت من اینا رو سرسدا شنه می شنیدم به خاطر این که به صورت دمر افتاده برنم روی زمین و صورتم روی زمین و خاک بود نمیتونه سمین ها رو ببینم با این حال داشتم با خودم تصور می کردم که چی جوری دستگیر شدن و دور زدن هم رو جمع کردم این یک ساعتی گذشت هیچ که سراغامون نیمد تا این که دیدیم یه سرباز عراقی اومد اول ما رو برگردوند و دید لباسمو کلن خونیه این نکته هیچ وقت یادم نمیده دستگیر توی جیبم یه مهر مشهد بود با جامهوری کچیک از این کچیک های کنان هست سبز رنگ من یه شیشه اطری هم داشتم که اون سرش با سروب لباس من بوعت میرد هم اطری هم جامهورینا و خود مهر برداش رفت با این حال ایشون خاطر جمع شد که من دیگه زنده نیستم از تصوریشون ما خیال مورد بودش که خب انشاءالله بعد از اینکه اینا رفتن هوا تاریک شد ما خودمون یه جور از محلکه به در میروند تصورات من اونچه اصلا خبر از مجرویت پام نمیتونستم ببینم نمیتونستم تکم تا اینها متوجه نشن بعد از حدود یه روپی که گذشت خون که از پام رفته بود کلن بیهسی کرختی باعث شد یه تکمونی به خودم دیدم نه خبر نیست دوباره تا اینکه این دیگه از خاطرات جالب من دیدم یه عراقی از بالا وایسته اومد پیش من گفت پاشو گفتم نمیتونم به عربی گفت من رو بهتر با اشاره میگفت گفتم نگاه کن نمیتونم دوباره گفت بیا گفتم نمیتونم منم به اشاره گفتم میخوای من رو بخوشی دست بردم زیر گردنم گفتم میخوای گردن رو ببری گفت لا لا لا بعدم فهمیدم اینا سربازای شیعه بودن که به اصیه اینا رو خط مقدم میذاشتن که هدف کشتار اینا باشن پای سر خودشون بودن خودشی فریاد کشی چار تا سربازای خودشون اومدن یه پتو بابردن منو کشون کشون انداختن وسط پتو با پتو بردن توی فرض کنی مسافتی رو کشی نم بردن داخله وسط یه ماشین آیفا از این نفربرای بزرگی که توی فیلم هم زیاد دیده میشه خدمات اینا میفرستن ما رو کف اون آیفا پنگ کردن یه لحظه ما دیدیم تمام گردان ما و دوستان ما حتی من جمعه همین رفیقمون که ما رو دوشش گرفته بود اینجا هستن منتقال همه دستاشون بسته هست ما بر اصلا این مجرایت این اصلا دیگه همینجوری پرده میکردن بعدها از این رفیقمون پرسیدم شما دستون بسته بود ما که گفت شما به قدر خون ازت رفته بود سفید شده بودی که ما امید نرشدیم که تا این ماشین حرکت کنه شما زنده بمونی از اینجا بعد از این که تقریبا همه پچایی که عراقی ها اینا دور کرده بودن اسیر شدن ماشین حرکت کرد مارو بردن توی شهر بسره موسیقی وقتی پای سخن آزادگان میشنیم میگن روزهای اول خیلی سخت بود دوری از خانواده اوضاع نامناسب و از همه بدتر حس قربت اما کم کم یاد گرفتن که با این کاری با هم باشن و به هم امید بدن یاد گرفتن که حتی در سخترین وضعیت هم میشه لبخند زد و زندگی کرد آقای نیکبور گفتین که در عملیات زخمی شدیم و نیروهای عراقی به شما نزدیک شدن و متوجه شدن که شما هنوز زنده هستید در ادامه برامون بگید که چه اتفاقی افتاد توی شهر بسره مارو با همین پتو بردن داخل یه محبتی که تقریبا اندازه چهارتا سالان فوتبال کچیک بود ولی دورشو با فنس بسته بودن این زمین های فوتبال بعدم فهمیدیم بند فرودگاهه چون ما زمان نسیدیم که غروب بود و نمیتونید سیرسا ببینید اینجا چیه مارو همه رو ریخ دارن دور تا دور نگهبان گرفت ما که مجروح بودیم و همراه چند نفر دیگه یه گوشه پنگ کردن در زمین بدون سرپوش بدون امکانات بدون هیچ گونه خدمات غروب شد ما خواستیم بخوابیم یه مرتبه دیدیم کنار دستمون یه عصیری یکی از این برادر رزمنده من مجروح شده غیر از مجروح شدن موش خورده بود داد هوار منو ببرید حاجی خبر داره علاقه ها فکر کردن این میخواد مطلع بگیر میوادن پیشش دیدم باد همینی حاجی منو میشنسه ایناست یکم بار ایشونو زدن تا ساکت شد بعد گفت میدونی که من محام رو پتو بخوابم شیش نفر بسیجی و نیروی ایرانی بودیم که مجروح بودیم هم دیگر رو نمیشناختیم ولی چون همه توی منطقه عصیری بودن صبح که پاشدیم دیدیم دوتا از این برادر رو شهید شدن اصلا نمیدونیم کی بودن بلکه اونو داشتن بردن من جمله همین بندخدایی که داده هورش باعث شد اونا اومدن و جای ما رو عوض کردن این رفت سر پتو ما از اینجا که موندیم فردا که هوا روشن شد گفتم باید خدمات خدماتشون دیدیم آب آبانه شیلنگ آب کنار سیم فنس گفتن هر که میخواد بر بخور گفتیم باید مطلع نمیدیم را بریم یکی از روغاما یه زرف کچی که بیدا کردن مثل شبیه لیوانایی هم از رفت میرفت اینا که اینجا دیگه دستا همه باز بود همه آزاد بودن رفت یه خورده آب بود گذاشت دهن لبامونو خیست کرد ظاهرن اینا که گفته بودن تالا من تیر خورده بود به پام منتا خون غیر از پام چون بسیار ازم خون رفته بود لباسامو که گرفته بود تا بالا تا کمر اومده بود همه اینا حتی خود عراقی هم میگفتن این دیگه رفتنیه برای همین زیاد گیر به خدمات دستانی اینا به ما نمیدادن اما خب هوا کم کم روشن شد باز گرمای بسره توی فضای باز اونکنان گرم شد که مار بردن با کمک یکی از رفاقای ما کناره شیلنگ آب یه خورده آب خوردیم من فقط این نکته رو بگم تیر که به دوتا پام خورد خوشبختانه به استخانام نخورد میتونستم با درد سر پا وایستم یکی دوتا زیر بقیه هلا میگرفتم میتونستم وایستم هرچی آب بخوردیم توی گرما تشنیده رو میشونیم به قدر آب خوردیم که اصلا شکنیمو فقط آب شد دمدمای زهر بود یک زرفی رو بردن از این دیگه نظری که برای حیطه درست میکنن در این دیگه رو توش غذا ریختن برنج بود با گوشتای شبیه کره هایی که هست ما که عبیه اینجوری گوشتای بعدن این رو ما توی اردگاه پرمیدیم گوشتای گوشت گاو و واردادی بود که بعضا تاریخشون مالت یکی دو سال قبل بود اینا رو برای ما به امان غذا بردن من چون نمیتونستم بشینم نمیتونستم قضا ورداشتن یکی از رفاقای ما از همشهری همونه که مرحوم جواد سعادت قضا رو لغمه میکرد میداد دهنم نمیتونم توانش ندارم بخورم گوشتا رو خلال خلال میکرد گفت لاغل اینو بخور که جون بگیری که تا ببینیم بعدن چی میشه به اندازه ای که نمیریم یه خورده غذا خوردیم آب خوردیم بعد قروب اون روز بود که گفتن آقا مجرویم بیان جلو گفتیم بابا مارو با پتو بورن بیای جلو چه دونه بر ما رو بردن همون جا بود دیدیم یه فیلم برداری اومد داشت از مخصارا فیلم بگیر نه ایومد که حرف بزنیم فقط از ما فیلم گیر ما با دستمون اشاره کردیم این سر وعظمونه دو روز اینجا افتادیم حتی نه ایومدن یه چسب روی زخمان بزنن اونجا ما رو جدا کردن سباره اوتوبوس کردن اوتوبوسی که دارم میگم همین اوتوبوس های معمولی اون تا چیشه هاش گلن بسته بودن بهشون گفتیم نمیتونیم بریم نه ویلچه رو بود نه ایچی یکی دیگه از این رفاقای ماستیم دوست آزاده همون سید حسن یک زاد ایشون ما رو کمک کرد تا دم سیمخاردان رو بندیم از اونجا با کمک خود عراقی ها روی سندلی اوتوبوس نشستیم بهشون گفتیم ما از بدن ما خون میره سندلی کسی حب نداره از اینجا حرکت کردیم شاید مثلا ساعت سه و چار بود نمیدونم بعد زهر بود جورجوز گرم تا نزدیکی های قروب هوا تاریک شد دستیم یه بیمارستانی به ما گفتن بیمارستان بسرست من نمیدونستم در این فرصت از برنامه یه هیچی حکایت آزادگی کتابی در حوضه دفاع مقدس به شما عزیزان معرفی میکنیم کتاب تانیمه ی راه خاطرات اولین بانوی اسیر ایرانیه کتابی که مخاطبان عدبیات دفاع مقدس رو تحت تحصیر قرار میده عبولغاسم علیزاده آل یاسر نویسنده این کتاب به سراغ بانو خدیجه میرشکار رفته و خاطرات دوران زندگی و دو سال اصارت او رو با دقیقت بسیار سبت و زبط کرده این کتاب سیری از سرگزشت این بانوی بزرگ از روزهای آغاز زندگی تا اصارت در بغداد و بازگشت به تهران رو برای مخاطب ترسیم میکنه ابتدا به صورت شفاهی از زبان راوی روایت شده و بعد عبولغاسم علیزاده آل یاسر خاطرات رو به صورت مکتوب در آورده کتاب تانیمی راه تلاشی از مؤسسه فرهنگی موجهای بیقراره و با همکاری انتشارات شمشاد منتشر شده خوندن این کتاب و سرگزشت آموزنده بانو خدیجه میرشکار رو به علاقه مندان تاریخ معاصر و آثار دفاع مقدس پیشنهاد میکنیم در این بخش از برنامه یه حکایت آزادگی ادامه یه سخنان آقای نیخبور رو به اتفاق میشنویم که از وضعیت درمان و بیمارستان های زمان اصارتشون میگن بردن بیمارستان یه تخته یه نفرانه داخل بیمارستان یه بچه یه بچه بچه تقریبا راه نمایی بردن داخل جیجای شبیه رخیان لباس در بیرین لباس های بسیجیمونو در بوردین فقط با یه لباس زیر یه دونه پیران عربی به اسم دشتشه بموندن گفتن ببوشید بهش گفتن بابا زخمم خون میاد میبینین علا رقم این که این لباسمون سفید کامل شسته شده بود علا رقم بهشون گفتیم با چه مقافاتی اون لباس قبلی رو از زخمامون با قیچی گرفتن در رو بردن لباس پشون دنتنمون رفتیم داخل یه همین بچه ما رو با ویلچر برد داخل یه اتاقی گفتن اینجا تا اونجا که یه آدم اتاق دو نفر بودیم یه غذایی بردم این اولین غذایی بود که ما اونجا خوردیم یه سوپ موهی بود این پسر گفتم شما به عربی رسیباش گذارید