نور ابرت رو خاموش بکنید نور ابرت یعنی چه؟ چون بعضی از اماقه میبینیم افرادی بودن، سروتمند بودن خیلی وضعشون خون بوده قدرت داشتن منطقه لح شدن اینا وقتی که به زمین خوردن لح شدن، چیزی از اینا باقی نمانده میگه اینا رو ببینید و ابرت بگیرید امیر المومنین تو نهج البلاغه میفرموید ما اکثرالعبل و اقلالاعتبار خیلی چیزهایی که انسان وقتی که اینها رو میبینه میتونه از اینها ابرت بگیره از خیلی چیزهایی که بودن و از بین رفتن اوناهایی که به قدرتشون به مالشون مینازیدن و از بین رفتن حالا نقل میکنن میگن اسکندر کنیمی از جهان رو گرفته بود، میگفت منو وقتی که داخل تابوت گذاشتین دستاوان بیرون تابوت بیارید منی که دارم داخل قبر میرم این قدرت نیمی از جهان رو داشتم هیچی همراه خودم ندارم بله انسان میتواند کاری بکنه که خیلی چیزها همراه خودش داشته باشه از اینا نیست این قدرت نیست، این شاه بودن نیست این وزارت و وکالت نیست اینا همراهش نمیروند اون چی که برای انسان میماند فکر پاک است اون چی که برای انسان میماند امکانه امکانه صالح است اون چی که بالا میرود و برای انسان عبدیت میسازد اینا هست اینا هست اونی که به سوی خداوند میرود اینا هست اونی که به سوی خداوند میرود اخلاست است و صداقت است و رفتار درست است در اینجا امام کازم علیه السلام میفرموید بعضی ها با رفتارهای پست و رزیله خودشون رو نابود میکنند این بیشتر از کبر در همینجا داره میگه یا هشام کبر و بزرگی فقط برای خداست و انسان نباید متکبر باشه که امیر المؤمنین میفرموید عجب تننل انسان تعجب میکنم از انسانها اوله نطفه و آخره جیفه و هو قائمون بینه ما تمه تکبر اولش نطفه و بدبوه است آخرشم مردار است که اگر یه مقدار بیرون بمانه این بوش همه رو عذیت میکنه لذا حتما باید داخل خاک بره و این بین این هاست چرا تکبر میکنه لذا تو راه رفتنش تو حرف زدنش تو نگاه کردنش مراقب باشین لا تمشف الارض مرحن اندقلن تخرق الازولن تبلق الجبال شما میخوایید راه برید راه رفتن تونم متوازع باشه نگاه کردن تونم متوازع باشه حرف زدن تونم متوازع باشه وقتی که میخوایید با مردم حرف بزنید امثال منه طلبه این هم متوازع باشه این طور نباشه که شما فکر بکنید گوینده بالاترین مقام رو داره نه اون هم گاهی گیر میکنه گاهی از موقع با مشکل مواجه میشه اون هم نیاز به توفیق داره اون هم نیاز به دستگیری الهی داره که در این دعای سبا که شما میخانید در این دعای سبا اشاره شده که الهی لا تبتده این رحمت و منک به حسن توفیق فمن صالح و بی الک فی واضح تریق خدای اگر تو به ما توفیق ندین ما نمیتونیم بلنشیم و نماز بکنیم نمیتونیم به دیگران کمک میکنیم نمیتونیم دستگیری بکنیم نمیتونیم حرفای خوب بزنیم نمیتونیم مردم رو هدایت میکنیم خدای تو کمک کن تو دستگیری کن ما فقیریم ما بیچاریم ما ناداریم تو دانا امون کن تو کمک کن به ما لذا میفرمایید شما همیشه بین خوف و رجا باشید خیلی مهمه امام کازم میفرمایید که مؤمن مؤمن نمیشه برد مگر این که هم امید داشته باشه و هم خوف داشته باشه در برکه از روایات از که شما اگر اعمال جن و انس رو انجام بدید باز هم این خوف باشه که نکنه یه وقتی ناشکری کرده باشیم از اون طرف هم میفرمایید اونقد به خدا امیدوار باشید اونقد به خدا امیدوار باشید که اگر گناهان انس و جن رو هم انجام داده باشید باز هم امید به فضل الهی داشته باشید و هنیشه این جمله رو به زبان جاری بکنید و بکنیم الهنا آمن لا به فضلک بلا تو آمن لا به عدلک خدایا با فضل خودت با ما رفتار کن نه با عدلت اگر با عدل خودت با ما رفتار بکنید ما نمیتونیم این پلها رو تیب کنیم این مواقف رو تیب کنیم خدای خودت کمک مون کن خودت دستگیری بکن از این میفرمایید یک مؤمن هنیشه دنبال این هست که امید داشته باشه نسبت به فضل الهی و از اون طرف هم خائف باشه به ترس داشته باشه و عمل کند نسبت به چیزی رو که امیدوار هست جای دیگه میفرمایید یا هشام خداون انسان رو برای بندگی آفریده ما برای بندگی آفریده شنیم برای این که فقط خدا رو بندگی کنیم ولا غیر امیر المؤمنین تو نهجو البلاقه میفرمایید لا تکن عبد غیره وغد جعلک الله هر را بنده غیر نباشید که خداون شما رو آزاد آفریده هست ما خلقتون جن و الانس الا دیعبدون ما جن و انس رو خرد نکردیم مگر برای عبادت ای مردم خدا رو بندگی کنید که ت ها رو بر شما و ما تمام کرده هست که ما نیمی تونیم ت های الهی رو شمارش کنیم ای مردم ما شما رو لغ خرد نکردیم ما شما رو به حق خردیم ما شما رو بیهوده خرد نکردیم افا حسبتوم انما خلقناکم ابتا و انکم الینا لا ترجعون ای مردم بدانید ما هیچ چیزی رو لغف خرد نکردیم همه چیز به حق آفریده شده است ما خلقنا سماوات والعزم ما بینهما الا بالحق ای مردم ما به شما امانت بزرگ دادیم این امانت بزرگ رو که دین هست و عقل هست حفظ بکنید نا ارزده الامانه علی سماوات والعزم ما امانت بزرگ به تو دادیم انسان دارای حفظ امانت بزرگ است قدرت حفظ این امانت بزرگ رو داره ای مردم قدر خودتان رو بدانید که خدا شما رو قدردان آفریده است ای مردم شاکر باشید که خدا شما رو شک گذار آفریده است از این ت های عظیمی که خدا بزرگ به شما داده است لذا می فرماید امام کازم علیه السلام یا هشام نصب الخرق لطاعت الله خدای متعال ما رو برای طاعت آفریده است که او رو اطاعت کنی و بندگی کنیم و نا نجات الا به طاعت و نجات نیست مگر به طاعت الهی اون هم فقط خداوند بزرگ رو اطاعت کنیم و بندگی کنیم اگر او رو بندگی کردیم و با او بودیم او همه جا با ما خواهد بود من کاند الله کاند لا معه همه جا خدای بزرگ با انسان خواهد بود نمی گذارد انسان زلیل و خار شود اگر ما زلیل و خار خداوند بشیم امام سجاد علیه السلام می فرموید خدای من کچکترین هستم و زلیلترین هستم من یک مسخال زره هستم خدای بلکه پایین تر از اون هستم ولی خودم رو به تو معنوز کردم اون سمبا تو هست تو رفیق من هستی یا دنیای و آخرتی و یا حیاتی و ممکنه ای حیات من ای ممات من ای دنیای من ای آخرت من ای عزیز من ای مولای من من لی غیرک غیرت تو کسی نیست برای من این اون دین ناوست که تو میدان عمل حضور داشته باشیم بعد می فرموید وطاعه بالعلم طاعتم به علم است و دانش هست نه اینکه حالا بریم تو دانشگاه درس بخونیم نه یا تو حوزه درس بخونیم مشتهد بشیم نه بعضی ها بودن درس های خیلی بالا تو حوزه خاندن تو دانشگاه خاندن اما آقابت به خیل نشدن بعضی ها هستن که این درس ها رو نخاندن اما حلال و حرامشان رو دانستن فهمیدن حلال یعنی چه و حرام یعنی چه و معتقد به حلال و حرام الهی شدن و اون چی رو که خدای متعال حلال کرد و حرام کرد میداند که او بر اساس مساله و مفاسد بوده است حتما مسلحتی بود که خدا فرمود این رو انجامده اگر فرمود نماز بخانی در نماز مسلحت است اگر فرمود خمس و زکات بدهی درش مسلحت است اگر ام به معروف و نحی از منکر فرمود درش مسلحت است اگر فرمود دروغ نگوی درش مفسده است چون دروغ گفتن که باز هم در اینجا میفرموید یا هشام قذب مفتاح هر شردی هست در روایت آمده که جعلت الخواهی صوفی بیتن و مفتاح و الکدب همه خبیصه ها و زشتی ها و بدی ها و پلشتی ها و همه در یه خانه جم شده چلید اون زشتی ها دروغ هست لذا میفرموید که این المؤمن لایق زبه هیچ وقت مؤمن نبه همسر دروغ میگوید نبه دوستش دروغ میگوید نبه رفیقش دروغ میگوید نبه فرزندش دروغ میگوید مؤمن هیچ وقت دروغ نمیگوید چون دروغ رو مفتا همی غذب ها و زشتی ها می داند پس در این صورت باید چیزی رو که عمل بکنیم بدانیم، بفهمیم، درک بکنیم می فرماید وطاعت و بالعلم این تعبیر امام علیه الصلاة و السلام هست بفهمیم، عالم باشیم، جاهل نباشیم به دین و احکام دینی آشنا باشیم این خیلی مهمه، خیلی مهمه یه وقت یکیشی هست که خیلی کتاب ها رو خونده اما حلال و حرامش رو نمی دانه نمی فهمه، درک نمی کنه لغمه حلال رو نمی فهمه خمس رو نمی دانه، زکات رو نمی دانه به وظیفه اجتماعیش توجه نداره به تکالیفش توجه نداره می فرماید طاعت به علم هست والعلم و بالتعلم باید بریم زانوی عدب خم کنیم یاد بگیریم در محضر امام بیستیم در محضر عالم بیستیم اگر سؤال داریم سؤال خودمون رو بپرسیم فسالو اهل از ذکر ان کنتم لا تعلمون اون چی رو که نیمی دانیم بپرسیم به ما گفتن سائل العلم ها در نزده عالمان برید هم نشین عالمان باشید سؤالاتون رو تر بکنید چه بدانی تکلیف در این زمانی چه هست در دوینا این تکلیف هم در دو بخش هست امام کازم علیه السلام می فرمایید یه بخش اون بخش های فردی هست که من بدانم به لحاظ فردی به چه چیزی پایبند باشم نسبت به مسئولیت های فردی نسبت به مسئولیت های اجتماعی هم همینه نسبت به مسئولیت های اجتماعی هم همینه که امام صادق در یه جا می فرمایید شاکلیده در حوضه اجتماعی ادالت هست ادالت که امام رزوان الله علیه در زیر این آی شریفه قل اینما اعذرخون به واحده ان تقوم ولله مثنا و فرادا این که یک موعظه می کنم و اون این است قیام کنید برای خدا تکی و جمع به جمع که امام رزوان الله علیه می فرمودن قیام فردی یعنی این که به توحید برسیم یعنی برای خدا کار کنیم قل این نسلاتی و نسلاتی و محیا و مماتی لله رب العالمین و قیام اجتماعی ادالت هست که آمال و آرزوهای همی انبیاه الهیست امروز شرائطی برای ما به وجود آمده ما باید وظایف من رو درست بشناسیم امروز اگر مسلمانان با هم باشن در کنار هم دیگه باشن یک قدرت جهانی می شوند در برابر زورگویان اونایی که می خواند به ما زور بگن اونایی که می خواند دین ما رو از ما بگیرن زن جامعه رو جوان جامعه رو می خواند از ما بگیرن اونایی می خواند احکام دینی رو از ما بگیرن به سخریه گرفتن قرآن ما رو آتست ددن پیانبر ما رو توحین کردن اعمه معصومین رو توحین کردن ما باید با حضورمون این قدرت رو به رخ آلمیان بکشانیم و اعتقاد من رو به دیگران برسانیم این که ما معتقد به قرآنیم چه این که امروز الحمدلله و المنه به برکت علی ابن موسر رزا و به برکت رهبری داهیانی مقام معظم رهبری سیدونل امام خامنئی ما در دنیا حرف برای گفتن داریم حرفای ما به گوش جوانای امریکایی تو دانشگاه ها رسیده است به گوش جوانان اروپایی رسیده است امروز مقاومت یک عرصه جهانی شده است این قدرت باید قوی تر و قوی تر بشه و انشاءالله زمینه برای ظهور حضرت ولی اص سلام الله علیه باشه و همه ما بتوانیم در رکاب حضرت ولی اص سلام الله علیه باشیم دعای آخر ما هم همین باشد پبردگارا روز به روز به عزت مسلمانان بیفضایی انقلاب ما را به انقلاب ولی اص متصل بفرما شهدائی ما با شهدائی کربلا محشور بفرما خدمت گزاران به اسلام خصوصا مقام معظم رهبری توفیقی مرخمت بفرما شهدائی خدمت پبردگار با شهدائی کربلا محشور بفرما ما را از شفاعت اهل بیت بحرمندمون بفرما توفیق درک و فهم قرآن به همه من کرامت بفرما اللهم کل ولی کالهجت ابن الهسن صلواتك علیه و علا آبائه في هاضه ساعة و في كل ساعة ولی و خافظ و قابله و قائد و ناصر و دلیل و عین حتی تسكنها ارضك توع و تمتعه فيها طویل صلوات علیه و علا اللهم صلی علی محمد و آل محمد عجل فرج آل محمد اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرج آل محمد و عجل فرج آل محمد اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرج آل محمد و عجل فرج یک بار دیگه ملاد سراسر سرسرور آقا امام کازم علیه سلام رو خدمت شما تبریک و تحنیت ارزم کنم بر بال سخن رو شنیدیم با سخنرانی اجتال اسلام و مسلمین رمزانی این سخنرانی ساعت سیزده امروز برای شما تکرار خواهد شد ما همچنان افتخار داریم که از رادیو معارف در کنار شما بزرگ باران هستیم و دعوت میکنیم که در این لحظه با روایت کتاب همراه باشید روایت کتاب جامانده از پسر روایت کتاب بر اساس کتاب جامانده از پسر نوشته مرسیه نفری با شنیدن خبر دستگیری حضرت امام خمینی رحمت الله علی کفن پوش به سمت تهران حرکت کردن شخصیت اصلی این رومان مردی به اسم سالاره کسی که از خونه و کنوبادش ترد شده اما میخواد آینده زندگیشو همراه فرزندانش بسازه ولی زندگی طوری که اون میخواد پیش نمیره و سالار وارد مرکعی میشه که از اون خبر نداره در برامه های قبل تا جایی شنیدید که دای جمشید از آزر زن سالار خواست فرصت دیگهی به اون بده تا به زندگیش برگرده اما آزر قبول نکرد و گفت چند ساله که سالار اونو بچه های سهراب و سرنار رو رها کرد و رفته و دیگه نمیتونه برگرده سالار به دای جمشید گفت درد آزر پوله و وقتی به فهم شوهرش پول دار شده تصمیمش عوض میشه سالار برای به دست آوردن پول با اسمایل هفت خط همراه و وارده مرکه مقابله با مردم پیش و آورامین شد مردمی که برای اعتراض به دستگیری امام خمینی قیام کرده بودن در این ماجرا سهراب پسر سالار زخمی شد سالار پسرشو با وانتی به تهران و خونه خودش برد اون برای مداوای پسرش سهراب هر کاری دستش برمی اومد انجام داد اما حال سهراب هر روز بتر از روز قبل می شد هشت روز از زخمی شدن سهراب گذشت و سالار کسی رو پیدان نکرد که گلوله رو از دست سهراب بیرون بیاره یه روز ملوک که از بچگی با سالار بزرگ شد و برای اون مثل خوهر بود به خونه اون رفت و گفتی که از مشتریاش می تونه گلوله رو از دست سهراب بیرون بیاره در برای این قبل تا جایی شنیدید که علی پسر دای جمشید که به تهران رفته بود زبیه رو تو میدون پرند فروشا دید زود به باقراباد برگشت تا اون چه رو دیده بود برای پدرش تعریف کنه اما فهمید که اون برای پرسجو در باره سهراب به تهران رفته علی به خونه آزر رفت تا ماجره رو برای سر را خوهر سهراب تعریف کنه و حالا ادامه ی روایت ی کتاب جامانده از بسر در قسمت بیستون علی با قدم های تون به سمت خونه آزر می رفت حرفایی رو که می خواست به سرنامه با بزنه چند بار تو مسیر با خودش تکرار کرده بود به خونه ی آزر که رسید در زد کمی که گذشت سرنا در رو باز کرد علی گفت سلام سرنا اون هرها یه چیزی بگم زربان قلب سرنا تون شد خجالت می کشید با علی رو به رو بشه سرشو پایین انداخت و گفت از سهراب خبری شده؟ صدای پرنده ها از تو حیات می اومد راه روی ورودی خونه با چوب پوشیده شده بود علی گفت سرنا بابا تو پیدا کردم با شنیدن این حرف سرنا خوشحال شد و پرسید کجا کجا بود؟ خودت دیده ایش؟ زبی رو دیدم اومده بود میدون که افتره آخسالارو میخواست پفروشه سراغ بابا تو ازش گرفتم گفت نشونیشو نره فهمیدم دروغ میگه دنبالش رفتم یعنی تغییبش کردم حواستم بود نفهمه رفت خونه ی آخسالار من مطمئنم زبی از سرام خبر داره آقاجونم گفت زبی چیزهایی میدونه که نمیگه باست بریم خونه آخسالار تازه حرف علی تموم شده بود که صدای صرفه تو حیات پیچید سرنا ترسید فکر نمیکد کسی تو خونه باشه متوجه برگشتن مادرش آزر نشد و اونو ندیده بود که با حال زار از پاسگاه برگشته و تو انباری گوشه ی حیات نشسته بود علی دوید سمت حیات آزر کنار در انباری استاده بود جارو از دستش افتاده و صرفه امونشو بریده بود سرنا دوید سمت مادرشو نگران گفت مامان علی بالای سر آزر و سرنا استاده بود رنگ آزر پریده و رو سریش کنار رفت و سختگی بالای صورتش محلوم شده بود علی تا اونروز آزر اونقدر به هم ریخته و ناراحت ندیده بود آزر رو به علی کرد و گفت این این خونه سالان سرفه حرف آزر رو قد کرد علی رو به سرنا کرد و گفت برو یا لیوها بیار سرنا به سمت اتاق دایبید آزر رو به علی کرد و گفت علی منو باید ببری تهرون خونه سالان علی درمونده به آزر نگاه کرد پدرش گفته بود سمت خونه آزر نره کمی که گذشت سرنا با لیوها ناره آزر لیوان آبو از دخترش گرفت و چند جوره خورد و گفت برو چادرمو از تو هم بار بیار سرنا باید برم تهرون علی فهمید که چاره ای نداره و باید آزر رو به تهران و خونه سالار ببره سالار سر کوچه ایستاده بود دلشوره داشت طاقت موندن تو خونه رو نداشت با خودش گفت هیوه اولو گفته قبل از غروب بانخان دکتره میاد اما نمی نم چرا اینقدر دیر کرده هوا داره تاریک میشه سالار با این فکر تو کوچه چشم فرخوند و با نکه کفشاش خاکای کوچه رو جا به جا کرد بعد به خونه برگشت و رفت تو اتاقی که پسرش سهراب خابیده بود کنارش نشست و گفت الان میان بابا خوب بیشی بزرم خارج سهرام میاد پیشمونو با هم زندگی میکنیم خواهی بکنم میدونم بابا میدونم ازم نراحتی حق داری اما برات میگم که چرا تو اون خونه دوم نه بردم نشد بابا نشد این مدت هم بدون تو و بدون سهرام زندگی نکردم همش به فکرتون بودم سهراب توانه حرف زدن نداشت سالار بلند شد و دوباره تو کوچه رفت هنوز از ملوک و زنی که قرار بود بیاد و گلولر رو از دست سهرام بیرون بیاره خبری نبود سالار دست مالشو تو دست چرخوند و با خودش گفت بچه تهرون برام تنگ شده اون تهرونی که قبل ناشده باش بودم الان برام مثل قفص شده سالار با این فکر به یاد روزی افتاد که برای اولین بار به تهران اومده بود سالار تو نونوایی امونمتش مشغول به کار شده بود نونوایی رو دوست نداشت اموش بدانق بود و عوض هر چیز دست به ترکش خوب بود سالار کتک میخورد و دم نمیزد مدتی که گذشت نیمت امون یه سالار از نونوایی خسته شد و تصمیم گرفت به برامین برگرده اون یه روز اسباب و اساسشو جمع کرد و به سالار گفت من از کار کردن تو تهرون خسته شدم سالار میخوام برگردم برامین سر زمین و سراعت تو هم بیا بریم فلایت تابستون تندرستی زمستون زیر کرسی امون نیمت کاسه زانوش و مالیدو ادامه داد تهران بدت نمیخوره سالار غریبی یه طرف صبح تا شب دویدن و زحمت کشیدن هم یه طرف سالار با شنیدن حرفای اموش تو فکر رفت و با خودش گفت من نمیخوام برگردم برامین نه اینکه نونوایی دوست داشته باشم نه تنهایی آزادی دوست دارم امون نیمت که برگرده من میتونم یه نفس راحت بکشم و برم هر جای تهرانو که میخوام بگردم فیابون و لالوزارو میتر کنم و پولام دست خودم باشه دوتا خروس لاری بخرم و کفترمو زیاد کنم سالار تو فکر بود که با صدای اموش به خودش اومد جوونی هزار چم و خم داره سالار حواست باشه نری تو دل خطر خوب چشماتو باس کن که خیت نکاری بچه سالار با صدایی که هنوز درگه نشده بود گفت حرف بی خود نزند کجا حواست هست جسمت اینجاست اما حواست جای دیگه هست امون امد موچه دست سالارو گرفته بود و تونتون اونو نصیحت میکرد سالار همه ی حرفهای اموشو ده بار شنیده و از بر شده بود میخواست دستشو از دست اموش بیرون بکشه اما نصیحتهای امون امد تمومی نداشت کمی که گذشت امون امد دست سالارو رها کرد بعد سیگاری برداشت و کبریت کشید سالار زلزد به شوله های آتیش امون امد پوک محکمی به سیگار زد و چوب کبریتو زیر کفشاش له کرد و گفت تونونو بایی چیزی نمیشی سالار برو پیش آقادای جمشید اون تو این شهر درندش مراقبه تو که دست اسبا خطا نکنی سالار سر کوچه استاده بود و به گذشته و دوران نوجوانیش فکر میکرد کمی که گذشت سیگاری روشن کرد و پوک محکمی به اون زد بعد تو فکر رفت و با خودش گفت خید کشتی اخ سالار عرض نداشتی خودتا جمع جور کنی به حرف همون آقادایی نرفتی و شدی یه لات بیزارو پا عرضه جم کردن زندگی تم نداشتی بعد این همه سال هیچی نشدی عرضه نداری یه دکت برو بلد سر بچت بیاری ملوک جنبل از تو مرد تره اصلا تو چه قانتی میکردی وسط بلوه چرا خودتو قطعه دعوهی کردی که درست و غلطشو نمیدونستی چرا رفتی مردم بیچاره رو بزنی اینم جواب کارت بچه خودت زار و مریض افتاده تو خونه و جرعت نمی کنی ببریش وریز خونه آقادایی راست میگفت با سرمو بندازم پایین و زندگیم رو جمع کنم آتل و باتل موندن دیگه بسه سالار تو فکر بود که صدای پای دو زن رو شنید ملوک و زنی که قرار بود گلوله رو از دست سهراب بیرون بیاره شونه به شونه یه هم پیش میمدن زن قده کتاهی داشت و زنبیل قرمز ملوکو تو دستش گرفته بود ملوک چادرشو به گردنش بست و بخشه بزرگ رو سرش گذاشته بود سالار به سمت ملوک رفت و بخشه رو از اون گرفت زن روبند است و فقط چشماش معلوم بود سالار با دیدن اون تو فکر رفت و با خودش گفت یعنی اون زن یکی قرار گلوله رو از دست سهراب بیاره بیرون؟ سالار با این فکر جلو افتاد و به سمت خونش رفت ملوک و زن هم دنبالش را افتادن وقتی به خونه رسیدن و وارد شدن ملوک پشت در رو انداخت زن گالشه مشکی رنگشو در رو برد و وارد اتاق شد ملوک چادرشو از گردنش باز کرد و روب زن گفت بیا افثانه خانم اینم مریضه بدحال ما سالار کنار در ایستاد افثانه روبندشو کنار زد و چادر از سرش برداشت سالار به سمت حیات رفت ملوک بخشه رو باز کرد بعد روسریه سفیدی از اون بیرون آورد و به سمت افثانه گرفت و گفت اینو سرد کن افثانه اینجا نمیشه کلافرنگی بذاری افثانه روسریه بزرگ سیاه و از سرش باز کرد و گفت ببین منو چه شکلی کردی ملوک خانم؟ ملوک خندید بعد از تو زنبیل قرمز قابلمه یک کفتر رو بیرون آورد و گفت اینطوری نیاورده بودمه که قلتوم آقای اشرف چارچشم دعباره گرفته بودنه تو به حرف من باش کارات ردیف میشه اگه بتونی گلولر از دست این جوان بیرون بیاری و خوب بشه یه ورد براد میرویسم که ردخور نداشته باشه یعنی اشرف چارچشم خودشم ببینده نشناسده با این ورد چشماشو میبنده افثانه روسریه سفید و گره زد و گفت اگه پیدام کنم؟ ای بابا دوباره برگشتیم اول قصه بچه جون من ملوک جنبلم هیچ کس نمیتونه تو رو پیدا کنه زود باش کارتو شروع کن بقیه اش با من افثانه اینو گفت و به سمت پنجره رفت سالار گوشه ی حیات ایستاده بود ملوک به سالار اشاره کرد و گفت بابای این جوان همونه کلان تو حیات واساده خیلی مرده من تا حالا ندیدم که به هیچ زنی چپ نگاه کنه سرکن بچهشو درمون کنی وسایلت هم که برات آوردم افثانه کنار سهراب نشست و زخمای اونو وارسی کرد و گفت این زخما همش رفونت کرده همه جارو چیرک وردشته من اینو چی کارش کنم؟ هر کاری بلدی بکن افثانه منو پیچه سالار خراب نکن اون مثل داداشمه باشه سعیمو میکنم برو آبجوش بیار ملوک به سمت سماور رفت