هر کدام صفره علمی بود کنارش بودم تا بصیرتم بیاد بالا در اقدام به کارها با بصیرت عمل کنم در روایت دارم که بسیار روایت جالبیه فقد البسر احوان من فقد البسیره اون که چشم نداره کارش آسون تره از اون که بصیرت نداره اون که چشم نداره یه اصاب به دست میگیره راه میافته یکی دست او را میگیره به مقصد او را میرسونه اما اگر بصیرت در کار نبوده نور را ظلمت بگینه و ظلمت را نور ببینه خدا لعنت کن ابن ملجم را از سربازان امیر المؤمنین بود رفته کنار کعبه سینه را به کعبه چسبوند به خدای کعبه قسم یاده برای نجات قرآن تا علی را نکشم آرام نگیرم انقدر بی بصیرت اومد بالا نجات قرآن را در کشتن علی میدین اگر بصیرت در کار نباشه آدم جدن ظلمت را نوره و نور را ظلمت بگینه ایه روایت به نقل بعدی نقل کنین لیسل اعما من یعما بسراتیم و کر به کسی نمیگن که چشم نداشته باشه انننل اعما من تعم بسیرتو کر به کسی میگن بسیرت نداشته باشه بسیرت نبود مشکلاتی ایجاد میکنه خدا شمر را لعنت کنه از سربازان اهل بیت بودم جانباز جنگی هم بوده اما کار به یه جان رسید جنایتی کن که این جنایت در تاریخ استفاده اسلام بی نظیره یازدهت امام ما شهید شدن یکی از این اعما سر از بدن جدا شد اینم به دست شمری بود از سربازان اهل بیت بود از جانبازان جنگی بوده ولذا کور به کسی میگن بسیرت نداشته باشه به نقل ثوم نگاه کنین فرمودن الالم به زمانه اون که آقا به زمانه باشه لا تحت ما علیه لوابس بر او شبعهد حجوم نمی کنه نداره الالم خیلی ها باسوادن اهل متعالی هستن الالم هستن اما آلم به زمانه نیستن زمان دستشون نیست باسواده از اوضا بیخبره از اوضا اطلاعی نداره راحت در شبعهد زمین میخوره برای شبعهد زمین میخوره برای شبعهد زمین میخوره و دشمنه با همین ها کار دارن شما نگاه کنید به جریانات در جنگ صفین بود امیر المومن یه طرف بود مابی یه طرف دیگه بود موقع زور لشکر عزد امیر ازان میگفتن لشکر مابی ازان میگفتن در لشکر عزد امیر نماد جماعت بود در لشکر مابی هم نماد جماعت بود یه دونه ازان یه نماد جماعت برای افرادی افرادی را به بسیرت نداشتن کار مجتبه شد گفتن یا علی شما و مابی کدوم به حقین شما ازان میگید مابی ازان میگه شما نماد جماعت مابی نماد جماعت کدوم به حقین انقدر بسیرت پایین بود انقدر تفکر غلط بود یه نماد جماعت اینها را کلپا کرد به شک افتادن دشمن ها با اینا کار دارن این یه جرایان شما در جنگ صفین نگاه کنید چند ماه این جنگ به درازا کشید از دو طرف کشته ها مجروع ها زیاد شد الان کار به اونجا رسید ماله ده قدمی خیمه مابیه بود خدا لعنت کنه امراس را دستور داره هرکی قرآن در بالا نیزه ها بگذاره قرآن ها رفت بالا نیزه افراد نادان افراد نادان افراد نادان هرکی فرمودن این افراد نادان افرادی را که به اوضا کاملا جاهل بودن گفتن یا علی این ها حرفا حالیمون نیست به قرآن پناه بردم دیگه جنگ با اینها نمیشه گفتن دیگه مالک برگرده به مالک خبر دادن برگرد مالک فرمود که بگید من ده دقیقه وقت میخوام با سر ما ویگه میام کار را تمام میکنم گفتن دیگه مالک برگرده مالک اگه بخواد ده دقیقه بعد بگید علی را زنده نمیبینیم جنگی را که چند قدمی پیروزی بود جنگ را تحویل دادن جنگ را باختن حالا این طبعات از ازیزان من به طبعات نگاه کنه چون یه نتیجه سنگیم میخوام بگیرم به طبعات نگاه کنین به حماقت این افراد نادان جنگ همینجا تمام شد ماوی سالم در رفت با وجود ماوی سالم در رفت ماوی جنگ نهروان اومد جلو در جنگ نهروان ابن مرجم درست شد در جنگ در بودن ابن مرجم فرق علی دونیم شد این طبعات اون حماقته با وجود ماوی جعده درست شد اماسن مشتبه را زهر داده با وجود ماوی یزید ولیعت شد جریان کربلا را اوورد جلو و سر حسین به نیزهانه یک نیزهانه نفهمی باعث جون سه تا حجت خدا به شهادت درستند ایدون بدانید در تمام این جنایت ها اونایی که در جنگ صفین کار را بر علی بستن دستان علی را بستن نزداشتن کار جنگ تمام بشه در تمام این جنایت ها اونا شریکن اگر اینا چشماشون باز میکردن به فرمان علی عمل میکردن کار به اینجا منجر نمیشد ماوی به درک واصل میشد همینجا کار جنگ تمام میشد ما جنگ نهروان نمیداشتیم ابن مرجم نمیداشتیم جعده هم نمیداشتیم کربلا هم نمیداشتیم تمام جنایت ها از اون هماغت ها اومد جلو و بدانیم که در تمام این جنایت ها اونا شریکن باز شما نگاه کنین اگر بسیارت در کار نباشه بعد از جریان ماویم توابین درست شدن چند کار زیبا انجام دادن گفتن حسین در کربلا کشته چود باید انتقام بگیریم شمشیر از غلاف ها در وردن غلاف ها رو شکوندن گفتن تا انتقام نگیریم این شمشیر ها به غلاف نمیره آمدن همشون غسل شهادت کردن همشون کفن بتن کردن همه چه گفتن حسین تشنلب در کربلا کشته شد ما هم آب نمی نوشیم یا دشمن را نابود کنیم یا خود ما با لبان تشنش شهید بشیم کار خیلی عالی بود غلاف ها رو شکوندن شمشیر ها رو به دست گرفتن کفن بتن کردن غسل شهادت کردن آم ننوشیدن تمام کارها درست یه خطای عظیم بود اون خطای عظیم چی بوده حسین رو در کربلا کشتند بعدن از خواب غفلت در آمدید بعدن بیدار شدید چون تا حال کجا بودید اگه همین جمعیت تنبابین به کربلا می آمدن کنار حسین و می ستادن چاید جریان کربلا فرم دیگری رقم می خورد استادن استادن استادن کار تمام شده حسین رو کشتند سر به نیزه ها نادن تازه بیدار شدید عزیزانم بعضیت فرصتها یک بار فقط هست بار دوم دیگه نداره فرصتها بسیار زیغه عزیزانم من باز شما نگاه کنید آدم ها باید باید چشماشون رو باز کنن بعد جریان کربلا یه فردی آمد کنار امام ساده سلام الله علیه آقای ابن رسول من در کربلا بودم به خورده خدا قسم جنگی نکردم شمشیری نزدم نیزه پرد نکردم سنگی ننداختم به ولان قسم هیچ کار نکردم فقط به جمعیگر نگاه میکردم جمعه هلهله میکردن منم هلهله میکرده خدا ازم میگذره امام یه نگاه به این کردن حال امام منقلب شد امام دوزانو نشستن در چشمان امام حلقه عشقی جاری شده امام با حسنت دستره به زانو زدن فرمودن خدا انشالله ازت نگذره گو چرا آقا من چی کار کردن بگی اینجوری به من حرف میزنید شمر آمد کنار قتلگاه واسان به پشت سرش نگاه کرد این جمعیت مردم را دیده دلش گرم شد رفت در قتلگاه سر از بند جد من حسین جدا کرد سنگ ندختی اما دل گرم کن شرکه بودی چرا اونجا جمعیگرم شده اونجا ماسی چی بودی لشکر لشکر دشمنه نمادم سیایی لشکر دشمنم باشه با این جرایان بعدی براتون نه کنم لا اله الا الله بعد جرایان بیسه پنگ سال بعد از پیغمبر در خانه علی آمدن یا علی ما جستا کسی را نداریم باید براما تو باید خلیفه رشی حضران قبول نکردن آقا به اجبار بردن مسجده به اجبار برمنبر او را نشوندن به اجبار با علی بیعت کردن ما نداریم غزت و کسی را بعد کار انجام شد آقای استادن یه نگاه به خلقانلا کردن جملات سنگیل فرمودتن بودن بعد بیسه پنگ سال الان دنبال من آمدید بعد بیسه پنگ سال تازه آمدید میدون تازه متوجه شدید آنقدر جمعیگرم زیاد بود مسجد پر حیات مسجد پر اگه همینا اون زمان که به علی جسارت میشد میدون میامدن شای اسلام ما یک فرم دیگری در این دنیا بودیم پناه بر خدا این سکود ها باعث شد بشه آنچه که نباید میشد انسان اگر آقل باشه یک بار گل میخوره یک بار گل میخوره بار دوم غلطه هماغت بیبسیرتی نادانیه ببینید کی میتونه حرف رهبری رو مطرح کنه لطفا دستارو بالا بیارید خدا یاد به حرمت حداد معصومه ایران عزیر رو که سربلندن سربلندتر قرار بده مشکلات رو به فضل و کرمت حل بفرما غلب محزون امام از ما رازی بفرماد افثال سال آخر زمان قیبتش قرار بده عزید رهبر اما در پناه حد افث بفرما یاوران رهبری یاری بفرما مخالفین هدایت بفرما معاندین رو ریشکن بفرما اسرائیل رو نابود بفرما وحادیت رو نابود بفرما به حق پیغنبن آله هنکی بخواد به اسلام به قرآن به دین به ایران زربه بزنه به جان زهران نابودش بفرما مشکلات رو حل بفرما بیمار ما رو شفاع ناید بفرما شهادت رو روزیگه ما هم قرار بده بگید داها مستجاب بجه سلوات بلند بفرستید باید بردارید باید بردارید باید بردارید نابودش بفرما موسیقی موسیقی سدای test فاظیلیت و فطرت ن experiments براقب blast روایت کتاب بر اساس کتاب جامنده از پسر نوشته مرزی نفری موسیقی به نام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب و از راژیو معرف می شنوید در این برامه گذیده ی از کتاب جامنده از پسر در ساختار روای نمایشی اختباس و روایت می شه ماجراهای این رومان در سال 1342 اتفاق افتاده و در اون قیام پانزه خورداد مردم پیشوا و برامین روایت شده قیامی تاریخی که در اون هزاران نفر از مردم با شنیدن خبر دستگیری حضرت امام خمینی رحمت الله علی کفن پوش به سمت تهران حرکت کردن شخصیت اصلی این رومان مردی به اسم سالاره کسی که از خونه و کنواداش ترد شده اما میخواد آینده زندگیشو همراه فرزندانش بسازه ولی زندگی طوری که اون میخواد پیش نمیره و سالار وارد مرکعی میشه که از اون خبر نداره در براموهای قبل تا جایی شنیدید که دای جمشید از آزر زن سالار خواست فرصت دیگهی به اون بده تا به زندگیش برگرده اما آزر قبول نکرد و گفت چند ساله که سالار اونو بچه های سهراب و سرنارو رها کرده و رفته و دیگه نمیتونه برگرده سالار به دای جمشید گفت درد آزر پوله و وقتی به فهم شوهرش پول دار شده تصمیمش عوض میشه سالار برای به دست آوردن پول با اسمایل هفخت همراه و وارده مرکه مقابله با مردم پیش و آورامین شد مردمی که برای اعتراض به دستگیری امام خمینی قیام کرده بودن در این ماجرا سهراب پسر سالار زخمی شد سالار پسرشو با وانتی به تهران و خونه خودش برد اون برای مداوای پسرش سهراب هر کاری دستش برمی اومد انجام داد اما حال سهراب هر روز بتر از روز قبل میشد هشت روز از زخمی شدن سهراب گذشت و سالار کسی رو پیدان نکرد که گلوله رو از دست سهراب بیرون بیاره یه روز ملوک که از بچگی با سالار بزرگ شد و برای اون مثل خاهر بود به خونه اون رفت و گفت یکی از مشتریاش میتونه گلوله رو از دست سهراب بیرون بیاره در برامه قبل تا جایی شنیدید که علی به خونه آزر رفت تا به سرنا خاهر سهراب بگه که پدر اون سالار رو تو تهران دیده و خونش رو پیدا کرده آزر که از تو حیات حرفای علی رو شنیده بود ازش خواست اون رو به خونه سالار ببره از طرف دیگه ملوک افسانه رو به خونه سالار بود تا گلوله رو از دست سهراب بیرون بیاره و حالا ادامه روایت کتاب جامان دست پسر در قسمت 21 شب بود افسانه گلوله رو از دست سهراب بیرون آبود و گوشه اتاق نشسته بود سالار هم به سرداب رفته بود ملوک صفره رو انداخت و چند بار سالار رو صدا زد اما خبری از اون نشد سالار لگن کوچیک مسیر رو به سرداب برده و زل زده بود به گلوله خونی که تو اون افتاده بود و با خودش حرف میزد لعنت به تو سالار که بچه تو فیل کردی سالار با این فکر به یاد روز واقعی پل باقر آباد افتاد یاد گلوله هایی که جاندارما و گروه بان رستمی شلی کردن یاد غمه هایی که نوچه های اسمایل هفخت بالا بردن و به بدن مردم زدن سالار دوباره تو فکر رفت و با خودش گفت خبت کرد یاخ سالار رو بچه خونه تیزی کشیدی رو پسر خودت سالار نشسته و تو فکر بود که رفیقش زبی قدم تو سرداب گذاشت و گفت سالار فکر میکد همیه رکای بدنش یخ سد و خونش از یهریان افتاده اون همینطور که به لگن مسی خیله شده بود به گلوله اشاره کرد و گفت نگاه کن زبی این گلوله نه روز تو دست سهراب من بوده میفهمی؟ ما شلی کردیم زبی به چشمای سالار نگاه کرد و یه قدم اغب رفت فهمید اوقاتش ترخه لگن مسی رو از دست اون گرفت و گفت آخ سالار ما گورمون کجا بود که کفن داشته باشیم ما قدرت کردیم مگه دیوونه شدی آخ سالار ما که توفنگ نداشتیم سالار به دیوار سرداب تکیه داد و گفت ما هم زدیم این زنه که ملوک ها برده میگه زخم قمعی که به سهراب خورده بد جلچه کرده میگه شاید نشه کاریش کرد میفهمی زبی آباسو نه تیکهی رو که به سهراب شلی کرده رو پیدا کنیم صبح بود زبی بیرون قهوه خونه نشسته و منتظر فرصتی بود تا با اسمایل هفخت حرف بزنه تو قهوه خونه حوشنکفترباز کنار اسمایل هفخت نشسته بود زبی سیگاری روشن کرد کمی که گذشت ماشینی مقابل قهوه خونه ایستاد گروبان رستمی از اون پیاده شد بعد تو قهوه خونه رفت و روبروی اسمایل هفخت و حوشنکفترباز نشست زبی هم وارد قهوه خونه شد و طوری که اسمایل هفخت و حوشنکفترباز اونو نبینن رو سندلی و ستون پشت سر اونو نشست و با خودش گفت مطمئن خبری شده واسه چی اسمایل هفخت اومده قهوه خونه یه این طرف تهرون جایی که اونو کمتر میشنسن واسه چی تنها اومده زبی تو فکر بود که با صدای اسمایل هفخت به خودش اومد اون با گروه با رستمی حرف میزد با شنیدن این حرف حوشنکفترباز رو سندلی جا به جا شد و زبیه به دلشوره افتاد اصل مطلب و فهمیده بود آروم بلند شد و از قهوه خونه شده بود اون همینطور که به دیوار بیرون قهوه خونه تکیه داده بود با خودش گفت زبیه تو فکر بود که با صدای خروسی به خودش اومد چند مرگ و خروس تو زمین خاکی مقابل قهوه خونه میچرخیدن و آشخال سبزی و دونه پیدا میکردن زبیه تو فکر بود که با صدای خروسی به خودش اومد زبیه با دیدن مرگ و خروسا دوباره تو فکر رفت دلم میخواد برم خروس جنگی ما بیارم تا چشای اسمان افقت و در بیاره تا بمپره به صورت گروبان تا بدون پول لا جماعت با نکشیدن نره قصدن چرا این گروبان فذردی؟ باید بریم سناخون پادگفان نمک به هرون؟ مردی که حالا که خرش از پل گذشت اون را انداخت به جون مردم یادش رفته که اون روز رو پل با غرابات نزداشت مردم کفن پوش پیش با با ورامی به تهرون برسن زبیه تو فکر بود که با صدای بازو بست شدن در ماشین به خودش اومد گروبان از قهوه خونه بیرون اومده و سوار ماشین شده بود کمی که بزشت ماشین راه افتاد زبیه به قهوه خونه برگشت و به سمت اسمایل هفخت و حوشنکفترباز رفت و گفت سلام آقا اسما شما کجا؟ اینجا کجا؟ قبل از این که اسمایل هفخت حرفی بزنه حوشنکفترباز گفت فرمایش زبیه سندلی چوبی رو اقب کشید و نشست حوشنکفترباز یقش رو گرفت و گفت که بهتر گفت اینجا بشنه؟ زبیه بی اتناب حوشنکفترباز به اسمایل هفخت نگاه کرد و گفت آقا اسما من هر وقت میخوام با شما دو کنوم حرف بزنم اینا نمیذارم اسمایل هفخت به حوشنکفترباز اشاره کرد که یقی زبیه رو رها کنه بعد رو به زبیه کرد و گفت خیلی خوب حرفت رو بزن زبیه زبیه دستمال شدور دستش پیچوند و گفت آقا اسما شما اونورو چند ساله میشنسین؟ من همه جا نوکریتون رو کردم ان آن تو بد مخمسه یفتادم اومدم پول خودم و ساله رو بگیرم قبل از این که اسمایل هفخت حرفی بزنه حوشنکفترباز باز خودشو وسط انداخت و گفت مگه آقا اسما نگفت سب کنین درستانی ساله که سمشو گرفته زبیه به حرف حوشنکفترباز اعتنائی نکرد و رو به اسمایل هفخت گفت کدوم سم آقا اسما؟ یکی میگه پونسد گرفتیم یکی میگه شیش سد ما فقط پنجاتو من گرفتیم تا صبح قراره صد و بیستو من رو گذاشته بودیم ساله چون زود رفت میشه صد تو من اسمایل هفخت سیبیل پهنشو جوید و گفت حوشنک سد تو من سم هر دوشونو بده بره با شنیدن این حرف زبیه خوشحال شد و با خودش گفت اصلا مامر نمی کردم بتونم پول بگیرم اصلا برای گرفتن پول نیامده بودم اومده بودم بگم که حرفای آقا اسما رو گروه بانو شنیدم و میدونم دولت راجب بقیه پولا سرش کلا گذاشته زبیه تو فکر بود که با صدای حوشنک هفترباز به خودش اومد بگه رفت سمتون زبیه پولو برداشت بعد دوباره رومیز گذاشت و روبه اسمایل هفخت گفت نه آقا اسمایل ما اینطوری نمیخواهم یه تار سیمین شما شرف داره به همه این پولا مخلص کلوم این که لات جماعت تو کتش نمیده که این آجانو و درباریا سرش کلا بذارن حوشنک هفترباز دستاشو باز کرد و رومیز زرب گرفته بود اون دوست نداشت زبیه به اسمایل هفخت نزدیک بشه همینطور که با انگوشتاش رومیز میزد گفت عبروهای بلند و پرپشت اسمایل هفخت پایین افتاده بود اون نفسشو بیرون داد و گفت بزار حرفشو بزنه حوشنک زبیه رو سندلی جا به جا شد و به صورت کنف شده یه حوشنک هفترباز نگاه کرد و گفت ها قسمان ما میتونیم حال اینا رو بگیریم نصف پولو نمیخوام بدن حرفی نیه ولی شما اجازه بدین ما به اینا بفهمونیم که بالاد کماهت نمیشه سرشاخ شد یعنی لاد داریم تا لاد ما توفیر میکنیم با اون گروه بیپدری که نیختن تو مدرسه قوم و آخوندارو از بالا پرد کردن پایین اونا نه این که فقط اسمشون بیپدر باشه راستی راستی بیپدر بودن ولی ما نامردیم اگه چی حقمونو از اینا نگیریم سالار پاکت کاغذی رو تو دستش گرفته و از صبح کلیه سالار پاکت کاغذی رو تو دستش گرفته سالار پاکت کاغذی رو تو دستش گرفته و از صبح کلیه و از صبح کلیه سالار پاکت کاغذی رو تو دستش گرفته و از صبح کلیه سالار پاکت کاغذی رو تو دستش گرفته و از صبح کلیه سالار پاکت کاغذی رو تو دستش گرفته و از صبح کلیه سالار پاکت کاغذی رو تو دستش گرفته و از صبح کلیه