بسم الله الرحمن الرحیم با کسانی که کم سن و سال تر هستند خوب تا کنیم خوب مدارا کنیم باشون خوب حرف بزنیم تا اونها جزب این مرام بشن مولامون امام صادق علیه السلام فرمودن علیکه بالاحداس فانهم اسرعا الى کل خیره برطباد به جوانها برو سراغ جوانها وقتی میخوای تبلیغ بکنی از معرفت ما و از امامت ما بگی با جوانها حرف بزن جوانها سریع تر به سوی خیر رو میکنند باز مولامون امیر المؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه در اون نامه ای که به امام حسن مشتبه علیه السلام نوشتن طبق نغل اینجور میفرماید انما قلب الحدثه کالعرب الخالیه قلب جوان مثل زمین خالیه هر چیزی که روی این زمین خالی بکاری همون رو میتوانی به دست بیاری و همون میرویه من شروع کردم به عدب تو قبل از این که قلبت قصی بشه دیگه حالا دریافت نداشته باشی آدم ها وقتی سنشون بالا میره دریافتشون زعیف میشه قلبشون اشتغالات دیگری پیدا میکنه اما در سن جوانی اقبالشون به معنویت و حرفهایی خیر بهتره خدا به هممون توفیق بده بتونیم جوانی خودمون رو درک کنیم و جوانان خودمون رو درک کنیم انشاءالله نسیم اونس می آید دل باید به دوست فرد نسیم اونس می آید دل باید به دوست فرد دل زنگار غفلت را نسیم اونس می آید نسیم اونس می آید نسیم اونس می آید نسیم اونس می آید نسیم اونس می آید نسیم اونس می آید نسیم اونس می آید نسیم اونس می آید نسیم اونس می آید نسیم اونس می آید نسیم اونس می آید نسیم اونس می آید نسیم اونس می آید برای بیترفتنم بیارم جاده روبروم نشسته پایه برگشتن ندارم روایت اشق چجوری بگم که نیستی هم دل همیشه هم در جای خالی تو نمیشه با یه آم خاطر پرکر به نام خدا و السلام روایت امروزمون هم روایت یه همسر سبور و آشقه روایت زنی که یه آلم حرف برامون داره مثل همه ی همسران شهده مثل همه ی اونایی که در کنار شهید عزیزشون هما سافریدن ما شرمنده ی همه ی این زنان هستیم و بهشون میگیم ما رو ببخشیدن اگه در مقابل شما کتاهی کردیم ما شرمنده ی همه ی سبوری های شما هستیم شهید مدافع حرم محمد حسین مرادی در بیست و شش شهریور 1360 در چهران به دنیا آمد و در سال 1378 همزمان با خدمت سربازی در سن 18 سالگی و آنهایی مورد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد و تحصیلات خود را تا مقدع کارشناسی ارشد رشده جغرافی ادامه داد در سال 1392 برای دفاع از حریم ولایت در سه مرحله راهی کشور سوریه شد و آخرین بار در معمولیت 45 روزه مورد اصابت تیر مستقیم گلوله قرار گرفت و از ناهیه بازو و پهلو مجروح شد و به کمایی پانزیمی را درست داده و از ده روزه رفت تا این که در 28 آبان 1392 به درجه رفیع شهادت رسید یاد و نامش جاودانه باد مهمون خانم زهرا امامی دختر شهید دفاع مقدس و همسر شهید مدافع حرم حسین مرادی هستی زنی جوان و آشق که هنوزم از حرفهایی که میزنه این عشق رو در قلب خودش نگه داشته عشق به پدر شهید و عشق به همسر شهیدش زهرا خانم عزیز از دوران کدکی به دلیل شهادت پدر روزگار سختی را گذارنده از اون روزا میشنبی دو سالیم نزدیک به سه سالم که بود پدرم سال 65 مفقود شدن شلمچه عملیت کربلای پنج این باعث شدش که ما بیشتر خونه پدر بزرگم بودیم کنار هم بودیم پدر خودم که مفقود شدن به فاصله شیش ماه بعد پدر بزرگ مادرین فوت شدن و تقریبا یک سال بعد هم مادر مادر هم فوت شدن یعنی توی یک سالی مادر هم همسرشون پدرشون و مادرشون رد دست دادن و این باعث شدش که خب ایشون هم چون دیگه پدر مادری هم نداشتن و خود پدر هم مفقود بود بیشتر منزل پدر بزرگی پدرین میگذارد پدر هم بستیچه رفت کارمند نخص وزیری سابق دقیق یادمه روزی که مادرم رفت منو مدرسه سبت نام کنه اومدن اطلاع دادن که اصره دارم بر میگردم و پدر منم به این اصرهیه که مبادله شدم چراغونی کردن و چقدر همه خوبشونو آماده کردن و پاییزم بودن قدرون موندش که اینا رو باد کند و از دین برد ولی خب خبری نشد خیلی تو بقل مادرم گریه کردم آخریش که دیگه بروز دادم تو دبیرستان بود و الان این سالهای اخر شاید خیلی بیشتر حس میکنم چقدر بهش احتیاج دارم خوهرم متوله اردی بهش بود پدرم دیما چند ماه قبلن کسانی هیچ خبری نبود از شاهدهایی که میخواستم بیارن تشکیل کنن مادر من حیوه حالش خیلی به هم ریخ یعنی دائمان یه گوشهی خیره میشد اسم پدرم میابرد اصلا گفت بهم نزدیکه اینگار که میدیدش این باعث شد اون زمان ما یکی از شهرکای اطراف تهران سر ساکن شده یعنی چهار سالی رو اونجا بود مادرم که حالش بد شد خب خانده پدرم که متعلق شدن دیگه خب ما هم کچیک بودیم مجبور شدیم رفتیم یه چند ماهی رو اونجا بودیم که حال مادر بزرگم باشه هم برای من و خوهرم هم مادرم مادرم پدرم رو حس می کرد واقعا اسمش رو که می آورد من و خوهرم دوست داشتیم زودتر شرائط برگرده به حالت عادی برگردیم خونه خودمون یه تا اینکه یکم بهتر شد شد شبهای قدر مهرم زوم منزل همون دوستشون که یعنی دختری داشت شمسنده من و پسر شمسنده خوهرم بود منزل اونو توی شهرکی زندگی میکردن یه مسجدی داشت شهرک شبهای قدر رفتیم اونجا اونجا الام کرده بودن که فردو تعداد سه زار تا شهید میخوان تشریبشن که مادرم به همین دوستشون گفته من بچارم رو برم دوست دارم مدرسه میام باهم بریم مادرم مار برد مدرسه خوش و دوستش رسوند و باهم رفتن تشریب و حرکت میکنن مالی ماشین ها به سمت مراج شهده که ماشینی که پدر من بوده رد میکنن ولی یه لحظه مادرم میگه که انگار حساس کردم که سدام کرد منو برگردون دقیق مادرم شروع میکن به حرکت دوستشم به دنبالش داریم که جلوی ماشینی میسته که تابوتی که الاسم پدرم روش بوده و به دوستشم که دیدی شمار پلاکم نداشته دوستشم میگه من گفتم شاید تشابه اسمیه توی که شمار پلاک نداریم مادرم گفتم نه من اصلا دیدمش یک لحظه انگار دیدم خودش منو برگرد دیدم تو را روشونه های مردو بعد تو سخته که دیگه بخندم هنوز صدا تو خونمون میپیچه مادر با این که بی تو بیقراره ولی برای ما یک کوه سبره یه وقتایی تا بقلم نیکنه حس نیکنم چشاش هزار تا عبره آقایی چقدر سخت بوده برای زنی که دو فرزند داشته و برای دختری که هم قم مادر رو میبینه هم فراغ پدر رو باید تحمل کنه همسران شهده چه روزگاری رو گذروندن چقدر سبوری کرده و ما وقتی این روایت ها رو میشنویم واقعا شرمنده میشیم این همه سبوری و عشق واقعا تحسین برنگیزه حالا زهرای عزیز بقیه یه ماجره رو از شهادت پدر برامون میگه که بعد میان زنگ میزن اول خونه مادر بزرگه اونقا تلفون عمومی که ببینن اونجا خبری هست مادر بزرگم خیلی حادی هنوز خبر با اونا نرسیده بود من زهر از مدرسه با خوهرم اومدیم خونه تازه میخواستیم بخواب مادرم اومد به ما نگاه نمیکرد فقط تون تون لباس ها رو جمع کرد توی ساک و دوستش گفت مادرتون دوره حالش بده یه مدتی دوباره برین خونه ما اون بزرگتون که بهتر بشه مادرم نه با ما صحبت میکرد نه با ما نگاه میکرد وقتی رفتیم رسیدیم سر پچه پدر بزرگم یه لحظه باقی نحسست کردم یکی اسم پدرم مابورت گفت شهید شد داوده امامی مادرم برگشت مادرم یه حالت هلاش گفت هیچی از اینجا نیست کی نه اشتباه میکنه نمیدونست باید چی کار کنه که دیگه وقتی رسیدیم جالیلر خونه مادر بزرگم دیدیم در باز مهمون نشست دیگه تو این فاصله با اونها هم خبر داده بود یه جاهایی فکر میکردم خب زندگی همیشه سربالایی هایی داره و یه جایی دیگه میرسه به اون سراشیبیه که راحت میشه و همشه فکر میکردم این تنهایی و سختیه که ما ستا داریم میکشیم به لحظه یه زمانی من و خوهرم بزرگتر میشیم حالا درس اونو که بخونیم ازدواج که بکنیم به لحظه ما هم روی سراشیبی میفتیم که الاخالش مادرم به یه آرامشی میرسه ولی فکر نمیکردم هیچوقت یه سختیه عظیمتری تو راه باشه که حالا خدا روشوی خدا کمک کرد از پستش بر بیاییم ولی خب واقعا سخت بود من با پدرم همیشه اون اول اگر چیزی میخواستم خیلی حالت دلم گرفته بود خیلی سنگیم بودم همیشه سر مزارشون رو رکعت نماز میخوندم و خیلی وقت هم فیلی چیزایی که میخواستم گرفتم واقعا همسرم سوره یاسین یعنی این رو هم یک سال متحرچ شده من وقتی بر آقا محمد یاسین میخونم چه گریه تو کار بیشتر اطرافی ها یعنی خیلی شده اطرافی ها یه مشکلی داشتن باید بهشون میگن من خودم یاسین میخونم نه اینکه بگم اونها میخونم براشون و اتصال زنگ میزن میگن این مشکل حل شد نمورده اند شهیدان که ماه و خرشیدند که کشتگان وطن زندگان جاویدند نمورده اند شهیدان نمورده اند شهیدان نمورده اند شهیدان که ماه و خرشیدند که کشتگان وطن زندگان جاویدند زندگان جاویدند از شبکه رادیوی معرف برنامه روایت اشق رو تقدیم شما میکنیم و مهمون خانم زهرا امامی دختر شهید دفاع مقدس و همسر شهید دفاع مقدس و شهید مدافع حرم حسین مرادی هستیم و داریم از زندگی پرفراز و نشیبش میشنویم حالا زهرای عزیز دوران کودکی سخت خودش رو پشت سر میذاره و به قول خودش دلش میخواسته این روزا تموم بشه و روزاگ خوش نصیب زندگی خودش مادرش و خاهرش بشه و آشایش با حسین آقا پنجری از روشنایی بروی زندگیش باز میکنه من ریشم انسانی بود دانشگاه که وارد شدم کارشناسی من روشناسی بالینی دانشگاه علامه بود درستم که تموم شد من سال آخر دانشگاه بودم اززاباش کردم وقتی اززاباش کردم محمد دیپلوم بود تو دوران عقدم گفت خواهم ادامه تحصیل بدم منطقه رشتهش چون فنی و نقش کشی بود پیش دانشگاهی نداشت یک سال پیش دانشگاهی انسانی خوند رشته جغرافی و مادریت برنامه رزی شهری برد دانشگاه شد ایشون از عباسط کارشناسیش بود خیلی من اصرار داشت که شما هم شروع کن برای عرشت منطقه من چهار سالی که روشناسی خوندم احساس که مثلا برای این رشته نیستم از اول هم به علوم سیاسی و رشته های خوندسیتسی بیشتر علاقه داشتم ایشون به من گفتش یه رشته از اندیشه سیاسی در اسلام دانشگاه ها زد یک از دوستان برای میخونه چون علاقه هم فهمیده بود میخوای اون رشته رو شرکت کنیم و خودتش رفت منابعش رو برنامه گرفت خوندم سال 91 بار دانشگاه شدم عرشت اندیشه سیاسی در اسلام و ایشون هم بعد یک تر مد از من وارد شد عرشت رو تو رشته خودش 82 که ایشون اومدن برای خواستگاری به واسطه یکی از دوستان مشترک هم مواشنا شدیم اومدن اون زمان دانشگاه کارشناسی بودم دوستشم درستم ادامه بدم دوستش نگه شرعت برام پیش بید شاغل بشم وقتی با ایشون صحبت کردم خیلی دیدم تمایلی به این که امسرشون شاغل باشه نداد مادر و خوهرشون اومدم و اون دوستمون که واسطه یه آشنایی من بود علاقه ایشون نمیخواستن بیان داخل اون دوستمون رفتن جلال استرار کردن که نبیت خودتون یا همون ببینید و ایشون اومدن داخل رفتید صحبتمون شاید چند دقیقه هم نشد وقتی رفتیم محتوی که صحبت کنیم ایشون شروع کرد گفت پاسدارم متولد سال شستم و دیپلوم و من شروع کردم اول دوتا شرطم چون خیلی برام مهم بود اینها رو پرسیدم درستو گفتن ولی اشتغال موافق نم وقتی گفتن موافق نیستم من دیگه سکوت کردم یه چند لحظه که گذاشت گفتن اگر حرفی نیست بریم بیرون که بعد من بخاطر همین قضیه به ایشون جواب مرفی دادم شد سال هشت و دو چهار که مادرم گفتن که ایشون مجددن و سرقه همون دوستمون گفتن اگر مشکل فقط اشتغال بوده من موافقم قسمت که باشه همه چی جور میشه حتی دل هم به همدیگه نزدیک میشه دو سال از خواستگاری اول میگذره اما حسین آقا همچنان با اقتدار و پافشاری دوباره برای خواستگاری قدم برداشته و حالا نوبت خانمه که فکر کنه و زندگی خودش رو با حسین آقا رقم بزنه من تو این دو سال خب بالاخره آدم هر چی میگذره شرط زواج ممکنه اون چیزایی که برای اولویت داره به مورد زمان کمرنگتر بشه و از سیر مسئله دیگه برد پررنگ میشه خب من تو این سال ها احساس کردم اگر قرار بعد از این همه سال مرد بارد خونه ما بشه بهتر ما به مادرم نزدیک باشیم چون خونه یکی توشیچ مردی نیست خیلی سختی های خاص خودش رو داره ایسا قابل توضیح نیست من بخونم بشینم برای کسی که این سختی این سختی یعنی باید لمسش کرد چقدر سخته خب دوست نداشتم از مادرم و خوهرم دورشم و این شده بود یکی از شروط من که اگر کسی با من ازدواج میکنه اون باید بیاد ساکن این منطقه بشه خب خیلی خواستگاه ها مثلا شرط ها رو نیم پذیر افتد مالا اون دوست همون که تماس گرفته و گفتید اشون مجدد میخوام بیان مادرم گفته بود که من قبل از اینکه بهش بگم باید مادرم اصلا رو این قضیه نداشته گفتید این یه شرط هم به شرطش اضافه شده اینه حالا این رو هم بگید اگر همه رو میپذیرند که اشون پذیرفتن و دوازده اردی بهشت هشتاد و چهار مجدد اومدن برای خواستگاری رفتیم با هم دوباره یه صحبت کتایی که آموه محمد بین همه خواستگار هم که مثلا باشون صحبت کردم کتاحترین صحبت رو من آموه محمد داشتم یعنی اصلا شاید موارده بود که خیلی طولانی چند جلسه طولانی ما با هم صحبت کردیم من نتیجه نرسیم ولی با آموه محمد چه دفعه و چه دوهون خیلی کتا صحبت کردم ولی خب کلیتمون خیلی مسئلهی که برای جفتون خیلی اعتقادی بود کاملا توی مسیر و هدف بود ایشون دازه اردویش که اومدند ایما 27 اردویش محرم شدیم سال اولی خونه رو اجر کردیم یک سال اونجا بودیم و بعد ما سر ساله من که شد خب سابونه چند ماه زودتر اومد جلر خونه و گفتهش که من هنوزم سرکار نمی رفتم یک سال اول خانه داردم خب این مبلغ رو باید بسایی رو پوله پیش و انقدر کرایه خب آمو محمد همون بام هایی که برای شروع زندگی گرفته بودیم و اینو واقعا خب توانه مالیش نبود خیلی جفتی رفتیم تو فکر و دقیقا همون روزی بود که ما اومدیم اون علنگوهایی که ایشون اولیش رو بر تولد هم فرد و بعد زیادتر شد تعدادش ما خواستیم میریم بفروشیم و من عوض کنم چیز دیگه بگیریم که صاحبون اینو گفت و با هم رفتیم بازن ولی من دیگه با محمد نگفتم اگر بفروشم دیگه نمیخنم تو ذهن خودم بود که بفروشم و پولش رو بدم به ایشون برای پوله پیش چون اگر میگفتم نمیذاش بفروشم وقتی فروختیم یه جایی فروختیم اینها رو و خواستیم که اون چیزی که دیدیم و من گفتم خوش آمد بخریم و اینو فیلم بذار بر خونه دفعه اولی بود که دمام محمد خیلی سرشونداخت پایین و حتی یه چند قطره اشکش اومد گفت چقدر احساس شنوندهی کردم شروعم کن تو هر جوری بگی میشه سپردم خلبم و دست تو میدونم که یادت بهترین تسکین دردامه تو این دنیا همین که حاشقت باشم تصور میکنم دنیا تو دستامه سپردم خلبم و دست تو میدونم که یادت بگی میشه که یادت بهترین تسکین دردامه تو این دنیا همین که حاشقت باشم تصور میکنم دنیا تو دستامه زهر خانم اونقدر حاشق حسین آقا میشه که همه که زندگی و خوشبختیش رو بهش گره میزنه انگار وجود حسین آقا براش دلگرمی و انگیزه آورده انگار لحظه به لحظه یه دوران سخت کودکی با وجود حسین آقا براش دلگرمی و انگیزه آورده حسین آقا داره براش جبران میشه و چقدر این عشق زیباست اما این خوشبختی دو نفر اونقدر دوام نداره در اختی روح میرفت که شما گفت افتی نگات میکنم انگاره که با این را رفتن تو با این نفس کشیدن تو نفس منم بالا پایین میرفت یعنی فرایت دوست داشتن همه چیزا مددی همه چی کم خیلی همون چیزی بود که دفعه اول دیدم که راحت با خیال راحت بهش تکیه کنیم نه من یعنی مادرم تو اون هشت سال واقعا یه پسر داشت خوهرم برادر داشت و همیشه چیزی بود که از خدا خواستم کسی رو قسمت هم کنه که فقط همسری باشه که رفیق باشه خیلی کارشون سختی داشت نه فقط بعد از بحث جنگ سوریه کلن ما هشت سال زندگی مشرکی که داشتیم ایشون خیلی معمولیت میرفت یعنی دائم مثلا کارش دائم معمولیت بود و معمولیت هایی که خیلی توضیح نمیداد چند روز میره کجا میره کهی میره کهی میاد این ندونستن من رو خیلی عذیب میده پرچم همه گنبت ها رو محرم تحویز میکنن پرچم مشکی میزنن اون سال به خاطراتی که بود حرم هزد زینبا نتونسته بودن شب اول محرم عوض کنن شب ثبوت آموحمد از این عملیات هم میان همه خسته بودن آموحمد به دوستاشون ایشون کن پاشید بریم حرم که یکی دوتا دوستاشون میگن ما خسته ایم ایشون و یکی دوستاشون میرن که اون دوستاشون نقل میکنه که رفتیم در رو بسته بود و در زدیم با اصرار وارد شدیم گفتن تاریکم بوده داریم پرچم هرم رو عوض میکنیم تو تاریکی هست که آموحمد وارد میشه اصرار میکنه که بدید این پرچم من ببرم بالا حوض کنم اول قبولی میکردن و با اصرارشون ایشون میره پرچم محرم اون سال رو مشگیرون بره بالای گنبت یه احترام آخری که کارش هم تاهم شد یه احترام نظامی هم برزد سینب میزدار و میاد پایین که اون دوستایی که نرفته بودن میگفتن وقتی ما گفت نمیدونی چیزی هر دستتون رفت و بعد فرداش مجروح شده بود تو همه حمله که اشون از ناهیه پهلو چپ و بازو چپ که تکتیر انداز زده بود کلیه چپشون همون موقع تخلیه شده بود یه عمل جراحی چند ساعته خیلی سنگین داشتن دیافرایگ ما یعنی چون از پهلو راست خارج شده بود توی مسیر دیگه همه چی را از بین برده بود دو دو چار جراحت کرده بود و بعد از جراحیشون ظاهرم به حوش میان یک ساعت و بعد تنفسشون به هم میلیسند ویلر رهی ملبسه اش بسه دنیا نهی زندگی همه همه زندگی ختمه به شهادت ختمه به شهادت نشود زندگی برمود حسن یر هر منا ای سین زن غریب کربلا جز راه حسن نیست راه خدا