نیم روزتون بخیر برنامه بربال سخن رو شنیدید سخنرانی حجت و لسام و المسلمین علوی تهرانی که در سخنرانیشون به راه اجرای تعالیم علوی در زندگی اجتماعی پرداختند خب دوستان عزیز شنونده رادی معارف خدمتتون اعز کنم که در زیرنویس شبکه بین المللی خبر اطلاع رسانی شده که رهبر معظم انقلاب در پیامی تلویزیونی مطالب مهمی رو مطرح فرمودن که تا دقایقی دیگه شنونده فرمایش حضرت خواهیم بود بله خدمتتون مجددن یادواری میکنم پیام تلویزیونی رهبر معظم انقلاب تا دقایقی دیگر از رادی معارف تقدیم میشه به همه شما شنونده های عزیز و عجبند که امیدوارم از طریق رسانه خودتون رسانه دینی رادی معارف شنونده بیانات حضرت آقا باشید اما دعوت میکنم که روایت عشق رو بشنوید و به محض آغاز پخش بیانات رهبر معظم انقلاب شنونده فرمایش های ایشون خواهیم بود روایت عشق به نام خدا و السلام روایت امروزمون هم روایت یه همسر صبور و آقاییم روایت عاشقه روایت زنی که یه آلم حرف برامون داره مثل همه همسران شهده مثل همه اونایی که در کنار شهید عزیزشون هما سافریدن ما شرمنده همه این زنان هستیم و بهشون میگیم ما رو ببخشید اگه در مقابل شما کتاهی کردیم ما شرمنده همه سبوری های شما هستیم شهید مدافع حرم محمد حسین مرادی در بیست و شش شهریور 1360 در چهران به دنیا آمد و در سال 1378 همزمان با خدمت سربازی در سن 18 سالگی وارد سپاه پاستاران انقلاب اسلامی شد و تحصیلات خود را تا مقدع کارشناسی ارشد رشده جغرافی ادامه داد در سال 1392 برای دفاع از حریم ولایت در سه مرحله راهی کشور سوریه شد و آخرین بار در معمولیت 45 روزه مورد اصابت تیر مستقیم گلوله قرار گرفت و از ناهیه بازو و پهلو مجروح شد و به کمای 15 روزه رفت تا این که در 28 آبان 1392 به درجه رفیع شهادت رسید یاد و نامش جاودانه باد مهمون خانم زهرا امامی دختر شهید دفاع مقدس و همسر شهید مدافع حرم حسین مرادی هستی زنی جوان و آشق که هنوزم از حرفهایی که میزنه این عشق رو در قلب خودش نگه داشته عشق به پدر شهید و عشق به همسر شهیدش زهرا خانم عزیز از دوران کودکی به دلیل شهادت پدر روزگار سختی رو گذارنده از اون روزا میزنه دو سالیم نزدیک به سه سالم که بود پدرم سال 65 مفهود شدن شلمچه عملیت کرولای پنج این باعث شدش که ما بیشتر خونه پدر بزرگم بودیم کنار هم بودیم پدر خودم که مفهود شدن به فاصله شیش ماه بعد پدر بزرگ مادر این فود شدن و تقریبا یک سال بعد هم مادر مادرم فود شدن یعنی توی یک سالیم مادرم همسرشون پدرشون و مادرشون رد دست دادن و این باعث شدش که خب بیشونم چون دیگه پدر مادری هم نداشتن و پدرم هم مفهود بود بیشتر منزل پدر بزاری پدر این میکنه پدرم بستیچه رفت کارمند نخص وزیری سابق که الامش ریاست جمهوری بودن بازرسیه اونجا بودن دقیق یادمه روزی که مادرم رفت منو مدرسه سبت نام کنه اومدن اطلاع دادن که او سرها دارم بر میگردم و پدر منم به این او سراییه که مبادله شدن جللر چراغونی کردن و چقدر همه خوبشونو آماده کردن ولی خب پاییزم بودن قدر مندش که اینا رو باد کند و از بین برد ولی خب خبری نشد خیلی تو بقل مادرم گریه کردم آخریش که دیگه بروز دادم تو دویرستان بود و الان این سالهای اخیر شاید خیلی بیشتر حس میکنم چقدر بهش احتیاج دارم خوهرم متوله اردی بهش بود پدرم دیما چند ماه قبل این کسی همیچ خبری نبود از شاهدهایی که میخواستم بیارن تشکیل کنن مادر من یه های حالش خیلی به هم ریخ یعنی دائمان یه گوشهی خیره میشد اسم پدرم رو میارد مثلا گفت به ام نزدیکه هی انگار که میدیدش این باعث شد خب اون زمان ما یکی از شهرکای اطراف تهران سر ساکن شده یعنی چهار سالی رو اونجا بود مادرم که حالش بد شد خب خانواده پدرم که متوله شدن دیگه خب ما کچیک بودیم مجبور شدیم رفتیم یه چند ماهی رو اونجا بودیم که حال مادر بزرگم باشه هم بره من و خوهرم هم مادرم مادرم پدرم رو حسن کرد واقعا اسمش رو که میابرد من و خوهرم دوست داشتیم زودتر شرائط برگرده به حالت عادی برگردیم خونه خودمون یه تا اینکه یکم بهتر شد شد شبای قدر مهرمزون منزل همون دوستشون که یعنی دختری داشت شمسنه من و پسر شمسنه خوهرم بود منزل اونو توی شهرکی زندگی میکردن یه مسجدی داشت شهرک شبای قدر رفتیم اونجا اونجا اعلام کرده بودن که فردو تعداد سه زار تا شهید میخوان تشریفشن که مادرم به همین دوستشون گفته من بچارم برم میذارم مدرسه میام با هم بریم مادرم مار برد مدرسه خوش و دوستش رسوند و با هم رفتن تشریف و حرکت میکنن مالی ماشینه و سمت میراج شاهدان که ماشینی که پدر من بوده رد میکنن ولی یه لحظه مادرم میگه که انگار حساس کرده که سدام کرد منو برگردون دقیق مادرم شروع میکن به حرکت دوستشم به دنبالش دارن که جلوی ماشینی میسته که تا بوتیکال اسم پدرم دوش بوده و به دوستش میگه دیدی شمار پلاکم نداشته دوستش میگه من گفتم شاید تشابه اسمیه توی که شمار پلاک نداریم مادرم گفتم نه من اصلا دیدمش یک لحظه انگار دیدم خودش منو برگرد دیدم چرا روشونه های مردو هاهاهاها هاهاهاها بعد تو سخته که دیگه بخندم هنوز صدا تو خونمون میپیچه مادر با این که بی تو بیقراره ولی برای ما یک کوه سبره یه وقتایی تا بقلم میکنه همه هست میکنم چشاش هزار تا عبره واقعا چقدر سخت بوده برای زنی که دو فرزند دوشته و برای دختری که هم قم مادر رو میبینه هم فراغ پدر رو باید تحمل کنه همسران شهده چه روزگاری رو گذروندن چقدر سبوری کردن و ما وقتی این روایت ها رو میشنمیم واقعا شرمنده میشیم این همه سبوری و عشق واقعا تحسین برنگیزه حالا زهرای عزیز بقیه ی ماجره رو از شهادت پدر برامون میگه که بعد میان زنگ میزن اول خونه مادر بزرگه اونقا تلفون عمومی که ببینن اونجا خبری هست مادر بزرگم خیلی حادی هنوز خبر به اونا نرسیده بود که من زهر از مدرسه با خوهرم اومدیم خونه تازه میخواستیم بخواب مادرم اومد به ما نگاه نمیکرد فقط تون تون لباس ها رو جمع کرد توی ساک و دوستش گفت مادرتون دوره حالش بعد دیگه مدتی دوباره برین خونه مامون بزرگتون که بهتر بشه یعنی مادرم مثلا نه با ما صحبت میکرد نه بایمون نگاه میکرد وقتی رفتیم رسیدیم سر پچه پدر بزرگم یه لحظه با آقا نحسست کردم یکی اسم پدرم مابورد گفت شهید شد داوود امامی مادرم برگشت مادرم یه حالت هلاش گفتی شیست اینجا نیست کی نه اشتباه میکنه نمیدونست باید چی کار کنه که دیگه وقتی رسیدیم جانلر خونه مادر بزرگم نه دیدیم در باز مهمون نشست دیگه تو این فاصله با اونها هم خبر داده بود یه جاهایی فکر میکردم خب زندگی همیشه سربالایی هایی داره و یه جایی دیگه میرسه به اون سراشیبیه که راحت میشه و همشه فکر میکردم این تنهایی و سختیه که ما ستا داریم میکشیم به لحظه یه زمانی من و خوهرم بزرگتر میشیم حالا درس اونو که بخونیم ازدواج که بکنیم به لحظه ما هم روی سراشیبی میفتیم که لحظه مادرم به یه آرامشی میرسه ولی فکر نمیکردم هیچوقت یه سختیه عظیمتری تو راه باشه که حالا خدا رو شکر خدا کمک کرد از پستش بر بیاییم ولی خب واقعا سخت بود من با پدرم همیشه اون اول اگر چیزی میخواستم خیلی حالت دلم گرفته بود خیلی سنگیم بودم همیشه سر مذارشون رو رکعت نماز میخوندم و خیلی وقت هم فیلی چیزایی که میخواستم گرفتم واقعا همسرم سوره یاسین یعنی این رو هم یک سال متوجه شدم من وقتی بر آقا محمد یاسین میخونم چه گریه تو کار بیشتر اطرافی ها یعنی خیلی شده اطرافی ها یه مشکل لاشتن و بعد بهشون میگن من خودم یاسین میخونم نه اینکه بگم اونها میخونم براشون و توسطا زنگ بزن میگن یه مشکل حل شد نمورده اند شهیدان نمورده اند شهیدان که ماه و خرشیدند که کشتگان وطن زندگان جاویدند زندگان جاویدند نمورده اند شهیدان نمورده اند شهیدان که ماه و خرشیدند که کشتگان وطن زندگان جاویدند زندگان جاویدند از شبکه راژیوی معرف برنامه روایت عشق را تقدیم شما می کنیم و مهمون خانم زهرا امامی لختر شهید دفاع مقدس و همسر شهید مدافع حرم حسین مرادی هستیم و داریم از زندگی پرفراز و نشیبش می شنویم حالا زهرای عزیز دوران کودکی سخت خودش را پشت سر می زاره و به قول خودش دلش می خواسته این روزا تموم بشه و روزای خوش نصیب زندگی خودش مادرش و خوهرش بشه و آشناییش با حسین آقا پنجری از روشنایی بروی زندگیش باز می کنه من رشدم انسانی بود دانشگاه که بارد شدم کارشناسیم روشناسی بالینی دانشگاه علامه بود درستم که تموم شد من سال آخر دانشگاه بودم اززواج کردم وقتی اززواج کرده ماموحمد دیپلوم بود تو دوران عقدم گفت خوب خوب ادامه تحصیل بدم منطقه رشدش چون فنی و نقش کشی بود پیش دانشگاهی نداشت یک سال پیش دانشگاهی انسانی خوند رشده جغرافی و مادریت برنامه رزی شهری بارد دانشگاه شد ایشون از عباست کارشناسیش بود خیلی من اصرار داشت که شما هم شروع کن برای عرشد منطقه من چهار سالی که روشناسی خوندم اصلاسی که مثلا برای این رشده نیستم از اول هم به علوم سیاسی و رشده های خوندسیتسی بیشتر علاقه داشتم ایشون به من گفتش یه رشده از انشه سیاسی در اسلام دانشگاه ها زده یکی از دوستان داره میخونه چون علاقه هم فهمیده بود میخوای اون رشده رو شرکت کنی و خودش رفت منابعش رو برنامه گرفت خوندم سال 91 بار دانشگاه شدم عرشد انشه سیاسی در اسلام و ایشون هم بعد یک تر مد از من وارد شد عرشد رو تو رشده خودش 82 که ایشون اومدم برخواستگاری به واسطه یکی از دوستان مشترک همونو عاشنا شدیم اومدن اون زمان دانشگاه کارشناسی بودم دوستشان درستم ادامه بدم دوستشان اگر شرحت برام پیش بیاد شاغل بشم وقتی با ایشون صحبت کردن خیلی دم تمایلی به این که همسرشون شاغل باشه نداد مادر و خوهرشون اومدم و اون دوستمون که واسطه عاشناییمون بود علیه ایشون نمیخواستن بیان داخل اون دوستمون رفتن جلالر اصرار کردن که نبیت خودتون یا همون ببینید ایشون اومدن داخل رفتیم صحبتمون شاید چند دقیقه هم نشد وقتی رفتیم مطاقه که صحبت کنیم ایشون شروع کرد گفت پاسدارم متولد سال شستم و دیپلوم و من شروع کردم اول دوتا شرطم چون خیلی برا مهم بود اینها رو پرسیدم درستو گفتن ولی اشتغال موافق نمیدونیم وقتی گفتن موافق نیستن من دیگه سپوت کردم یه چند لحظه که گذاشت گفتن اگر حرفی نیست بریم بیرون که بعد من بخاطر همین قضیه به ایشون جواب مرفی دادم شد سال هشت دو دو چهار که مادرم گفتن که ایشون مجدددن از طریق همون دوستمون گفتن اگر مشکل فقط اشتغال بوده من موافقم هوای تو داره دنیا مونی گیره من از این اتفاق تازه خوشحالم نفسهای من و قطع تو پر کرده از این احساس بی اندازه خوشحالم قسمت که باشه همه چی جور میشه حتی دل هم به هم دیگه نزدیک میشه دو سال از خواستگاری اول میگذره اما حسین آقا همچنان با اقتدار و پافشاری دوباره برای خواستگاری قدم برداشته و حالا نوبت خانمه که فکر کنه و زندگی خودش رو با حسین آقا رقم بزن من تو این دو سال خب بالاخره آدم هرچی میگذره شرط زوج ممکنه اون چیزایی که برای اولویت داره به مورد زمان کمرنگتر بشه از سری مسئله دیگه باید پررنگ بشه من تو این سالها احساس کردم اگر قرار بعد از این همه سال مرد بارد خونه ما بشه بهتر ما به مادرم نزدیک باشیم چون خونه یکی توشیچ مردی نیست خیلی سختی های خاص خودش رو داره اینسا قابل توضیح نیست من بخوام بشنم برای کسی که این سختی این سختی یعنی باید لمسش کرد چقدر سخته خب دوست نداشتم از مادرم و خوهرم دورشم و این شده بود ایک از شروط من که اگر کسی با من ازدواج میکنه اون باید بیاد ساکن این منطقه بشه خب خیلی خواستگار ها مثلا این شرط ها رو نیم پذیر افتد مالا اون دوست همون که تماس گرفته گفت ایشون مجددت میخوام بیان مادرم گفته بود که من قبل از این که بهش بگم باید که مادرم اصلا رو این قضیه نداشت و کتودی یه شرط هم به شرطش اضافه شده اینه حالا این رو هم بگید اگر همه رو میپذیرند که ایشون پذیرفتن و دوازده اردی بهش هشتاد و چهار مجدد اومدن برای خواستگاری رفتیم با هم دوباره یه صحبت کتایی که آموحمد بین همه خواستگار هم که مثلا باشون صحبت کردم کتاحترین صحبت رو من ماموحمد داشتم یعنی اصلا شاید موارده بود که خیلی طولانی چند جلسه طولانی ما با هم صحبت کردیم من نتیجه نرسنیم ولی با هموحمد چه دفعه اول چه دوباره خیلی کتا صحبت کردم ولی خب کلیتمون خیلی مسئله که برای جفتمون خیلی اعتقادی بود که کاملا توی مسیر و هدف بود ایشون نازه اردی بهش که اومدن ایما بیستا هفت توردی بهش محرم شدیم سال اولی خونه رو اجرکم یک سال اونجا بودیم و بعد ما سر سالمون که شد خب سابونه چند ماه زودتر اومد جلر خونه و گفتش که من هنوزم سرکار نمی رفتم یک سال اول خاندار بودم خب این مبلغ رو باید بزار جوپوله پیش و اینقدر کرایه خب آموحمد همون وامهایی که برای شروع زندگی گرفته بود اینا واقعا خب تبانه مالیش نبود خیلی جفتی رفتیم تو فکر و دقیقا همون روزی بود که ما اومدیم اون علنگوهایی ایشون اولیش رو بر تولدم خرید و بعد زیادتر شد تعدادش محاسب میریم بفروشم و من عوض کنم چیز دیگه بگیرم که سابونه این رو گفت و با هم رفتیم بازدار ولی من دیگه با اموحمد نگفتم اگر بفروشم دیگه نمی خواهم تو ذهن خودم بود که بفروشم و پولش رو بدم به ایشون برای پول پیش چون اگر میگفتم نمیذاش بفروشم وقتی فروختیم یه جایی فروختیم اینها رو و خواستیم که اون چیزی که دیدیم و من گفتم خوش آمد بخریم گفتم نمیخوام برویم بیرون و این رو برشم کنه پول رو برش دادم گفتم این رو فیلم بذار دفعه اولی بود که دمام اموحمد خیلی سرشونداخت پایین و حتی یه چند قطره اشکش اومد گفت چقدر احساس شرمندهی کردم کنارت راه میرم آنچ میگیرم کنارت اشق رنگ زندگی میشه شروعم کن تموم واجه ها اینجا شروعم کن تو هر جوری بگیر میشه سپردم قلبم و دست تو میدونم که یادت بهترین تسکین دردامه تو این دنیا همین که عاشقت باشم تصور میکنم دنیا تو دستامه سپردم قلبم و دست تو میدونم که یادت بهترین تسکین دردامه تو این دنیا همین که عاشقت باشم تصور میکنم دنیا تو دستامه زهر خانم اونقدر عاشق حسین آقا میشه که همه که زندگی و خوشبختیش رو بهش گره میزنه انگار وجود حسین آقا براش دلگرمی و انگیزه آورده انگار لحظه به لحظه یه دوران سخت کودکی با وجود حسین آقا داره براش جبران میشه و چقدر این عشق زیباست اما این خوشبختی دو نفره اونقدر دوان نداره برادر داشت و همیشه چیزی بود که از خدا خواستم کسی رو قسمت نمی کنه که فقط همسری باشه که رفیق باشه خیلی کارشون سختی داشت نه فقط بعد از بحث جنگ سوریه کلن ما هشت سال زندگی مشترکی که داشتیم ایشون خیلی معمولیت میرفت یعنی دائم اصلا کارش دائم معمولیت بود و معمولیت هایی که خیلی توضیح نمیداد چند روزه میره کجا میره کهی میره کهی میاد این ندونستانه من رو خیلی عذیب میده پرچم همه گنبت ها رو محرم تحویز میکنن پرچم مشکی میزنن اون سال به خطراتی که بود هرمه ازد زینبه نتونسته بود در شب اول محرم عوض کنن شب سه بوم آموحمد از یه عملیات هم میان همه خسته بودن آموحمد به دوستاشون رو ایشون کن پاشید بریم حرم که یکی دوتا دوستاشون میگن ما خسته ایم ایشون و یکی دوستاشون میرن که اون دوستاشون نقل میکنه که رفتیم در رو بسته بود و در زدیم با اصرار وارد شدیم گفتن تاریکم بوده داریم پرچم هرمو عوض میکنیم تو تاریکی مثلا که آموحمد وارد میشه اصرار میکنه که بدید این پرچم من ببرم بالا عوض کنم اول قبولیه میکردن و با اصرارشون ایشون میره پرچم محرم و اون سال رو مشکی رو مبرم بالای گنبت یه احترام آخری که کارش هم تعم شد یه احترام نظامی هم به ازت سینب میزار و میاد پایین که اون دوستایی که نرفته بودن مقدومت ما گفت نمیدونی چیزی از دستتون رفت و بعد فرداش مجروح شده تو همه حمله ایشون از ناهیه پهلو چپ و بازو چپ که تکتیر انداز زده بود کلیه چپشون همون موقع تخلیه شده بود یه عمل جراحی چند ساعته خیلی سنگین داشتن دیافرایگ یعنی تو چون از فهلو راست خارج شده بود تو مسیر دیگه همه چی را از بین برده بود دو دو چار جراحت گرده بود و بعد از جراحیشون ظاهرن به حوش میان یک ساعت و بعد تنفسشون به همه میزد مدیر ایلر رحیل یل بسته ی عشق بسته ی زنگانه زندگی ختم به شهادت نشود زندگی فرمود حسن یر هر من آن فرمود حسن یر هر من آن ای سیران ای سیران ایلر را با شما بازده بودید از شبکه راژیوی معارف برنامه روایت عشق را تفریم شما کردیم و مهمون خانم زهرا امامی دختر شهید دفاع مقدس و همسر شهید مدافع حرم حسین مرادی بودیم حرف شما با این همسر شهید چیه؟ استحال خودتون رو از شنیدن این برنامه بفرمایید سامانه پیامکی 3553 در اختیار شماست حالا با زهرا خانم امامی خداحافظی میکنیم خداحافظ ای جوانی من شادمانی من یار نیمه را هم خداحافظ ای کسانیمه را همیشه بودیم یار نیمه را همیشه بودیم یار و Jake casan کسانی هست سه بش به آوان zwe album دوست کنیم سیده دوست کنیم یک روزگار شما خودتونم یه flow می دهید ای جوانی من شادمانی من یار نیمه را هم خدافز ای کسای صفت همچنان زپیت میدود نگاه زدیده من گرچه میگوریزی به چشم دلم همچنان عزیزی ببین زپیت نگاه مرا کنون که روی برای خدا نگاه مرا کنون که روی برای خدا نگاه مرا کنون که روی برای خدا نگاه مرا کنون که روی برای خدا نگاه مرا کنون که روی برای خدا نگاه مرا کنون که روی برای خدا نگاه مرا کنون که روی برای خدا نگاه مرا کنون که روی برای خدا نگاه مرا کنون که روی برای خدا نگاه مرا کنون که روی برای خدا نگاه مرا کنون که روی برای خدا نگاه مرا کنون که روی برای خدا نگاه مرا کنون که روی برای خدا